بعد چند هفته دوباره رابطه ما مثل قبل شد البته با صحبتای ش و وقتی که فهمیدم دامادشون هدف خوبی نداشت و بدون شناخت رو من قضاوت د!بعد از یه مدتی یک همایش در مورد موفقیت بود که حلت رییس مجله موفقیت برگزار کننده این همایش بود زهره زنگ زد و گفت که یک همایش با فلان موضوع هست حتما بیا خیلی انرژی میگیری من هم پذیرفتم چون واقعا از لحاظ روحی شرایطم خیلی داغون بود خلاصه زهره با خواهرش و دامادشون و مادرشون اومده بودند و من هم از اصفهان راهی نجف اباد شدم به قول خودشون نجفباد!اون روز رفتیم سمینار و زهره رو هم دیدم البته دامادشون وقتی دید زهره خیلی داره با گوشی ور میره فهمید که کاسه ای زیر نیم کاسه ست البته زهره به اقا مهدی (دامادشون) گفته بود رابطه اش رو با من کات کرده است!ولی ایشون خیلی زرنگ تشریف داشتند و فهمیدند که اره دوباره همه چیز برگشت رو ح قبل! و البته تعنه ای هم به زهره زد که اره یه ادم غریبه دید و از این حرفا که یعنی من متوجه شدم!خلاصه منو زهره تصمیمون رو گرفتیم که با هم ازدواج کنیم و قول دادیم که هیچ چیزی نتوونه ما دو تا رو از هم جدا کنه و شعارمون شد ننگش با هر ی نخواهد منو تو ما نشویم!اون روز کلی از حرفای اقای حلت انرژی مثبت گرفتم و رفتم عسلویه که تسویه کنم و بیام اصفهان برای پیشرفت!تصمیم گرفتیم که من ادامه تحصیل بدم که هم تحصیلات داشته باشم هم شغل در خور جفتمون داشته باشم!تصمیم بسیار جدی بود و مطمئن بودم می توونم اینکارو م و... ادامه دارد...

مشاهده متن کامل ...