پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی

امروز چیزی ننوشتم
درخواست حذف اطلاعات
یکی دو ماه قبل با کتاب و نویسنده ای آشنا شدم که غم و شادی را با هم در من ایجاد کرد. خوشحالی از این که چنین نویسنده ای را کشف و ناراحتی از اینکه چرا اینقدر دیر! حسی را به من داد که حدود یکی دو سال قبل با خواندن اولین کت که از «روبرتو بولانیو» نویسنده ی شیلیایی ترجمه شده بود به من دست داده بود. اینکه در سایه ی غولهای مطرح و محبوب ادبی که سیطره ی خاصی بر ادبیات ترجمه ی ما دارند ی را شناختم که نام و نشانش در حد آن بزرگان نیست اما داستان هایی داشت که مرا واقعن از خود متأثر کرد. مجموعه ی «شرم نوشتن» (نشر نیکا) از بولانیو که خواندنش را به همه پیشنهاد می کنم چنین حسی را به من منتقل کرد که باعث شد مجموعه ی دیگرش به نام «آ ین غروب های زمین» (نشر چشمه) را هم بخوانم و اتفاقن این یکی نیز آن حس را ادامه داد.بگذریم! «امروز چیزی ننوشتم» مجموعه ای از داستانک ها و یادداشتهای نویسنده ی روسی «دانیل خارمس» [1905-1942] است که توسط (انتشارات ققنوس) و ترجمه ی متعهّدانه «رضا مرتضوی» منتشر شده. این اولین کت است که از این نویسنده به فارسی ترجمه شده است. در ابتدای کتاب مقدمه ی خوب و کاملی است که این نویسنده را که بیش از هفتاد سال قبل درگذشته معرفی می کند اما این معرفی در مرتبه ی دوم ارزش قرار دارد وقتی اولین داستان-متن کتاب را می خوانی. خارمس که من با همین یک کتاب او را در قفسه ی ذهنی خودم در قسمت نوابغ جای می دهم بزرگ و مسلّم «ابزوردیسم» است. آن هم ابزوردیسم روسی که قطعن تفاوت بسیاری با همین تفکر در اروپا دارد. اصرار دارم این ابزوردیسم را از نهیلیسم روسی که نمایندگان بزرگی چون «داستایوسکی» دارد مجزا کنم[1] و به نظرم همین مسئله این کتاب و نویسنده اش را بسیار خاص می کند. تشخّص دیگر «خارمس» این است که برای رسیدن به غایت ابزورد دست به فضاسازی هایِ فانتزیِ معمولِ این ژانر نمی زند بلکه از دنیای رئال و واقعی اطراف انسان برای نشان دادن عمق این معناباختگی[2] استفاده می کند. او خود در نامه ای به دوست بازی ...

مشاهده متن کامل ...
جنازه های بسیار
درخواست حذف اطلاعات
حسن بصری از خانه بیرون نگریست. جنازه ای دید. تا از خانه بیرون جنازه را برده بودند به طلب جنازه می رفت و می گریست. مردی پیش آمدش. پرسید حسن که: «جنازه ای دیدی، از پس او جنازه های بسیار؟» گفت: یکی جنازه دیدم، از پس او مردم بسیار. حسن گفت: آن جنازه ای بود، از پس او جنازه های بسیار. تعلیقات بستان العارفین

مشاهده متن کامل ...
امید آ ین چیزی است که می میرد...
درخواست حذف اطلاعات
و مرد افتاده بود یکی آواز داد: دلاور برخیز! و مرد هم چنان افتاده بود. دو تن آواز دادند: دلاور برخیز! و مرد هم چنان افتاده بود ده ها تن و صدها تن وش برآوردند: دلاور برخیز! و مرد هم چنان افتاده بود هزاران تن وش برآوردند: دلاور برخیز! و مرد هم چنان افتاده بود تمامی آن سرزمینیان گرد آمده، اشک ریزان وش برآوردند دلاور برخیز و مرد به پای برخاست! نخستین را بوسه ای داد و گام در راه نهاد گابریل گارسیا مارکز منبع

مشاهده متن کامل ...
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.