مرا به می آورد و به من میشنواند کلماتی که مانندشان کلماتی نیست می گیردم از زیر کتف هایم و تا نشستِ ابرها مرا به پرواز در می آورد. باران سیاه در چشمانم می بارد؛ رگبار، چه رگباری...با خود می بردم، می بردم تا عصر ایوان های پُر گلو من در دستانش کودکی ام، پری هستم که نسیم می برد. برایم هفت ماه می آورد و سبدی از غزلهدیه اش خورشید، هدیه اش تابستان و گروه پرستوهامی گوید بهترین ش منم، برابرم با هزاران هزار ستاره که من گنجم و از من زیباتر ندیده در تمام نگاره ها... از شی ِ آنچه می گویدم، گه و را می فراموشم کلماتش تاریخم را دگرگون می کند، به آنی از من زن می سازداز خیال کاخی می سازدم، که جز به آنی نش نیستمبرمی گردم،برمی گردم به میز تحریرم، هیچ با من نیست، جز کلمات... { نزار قربانی } +{majida el roumi - kalamat }

مشاهده متن کامل ...