شاید اولین چیزی به خاطرش از تمام کائنات شاکی باشم این باشه که هیچ وقت به من یادداده نشد درست و مستقل تصمیم بگیرم. میگم کائنات چون نمی تونم مستقیما پدر و مادرمُ مقصر بدونم. چون اون ها هم مثل من ی رو نداشتن بهشون یاد بده. چون حتی تو مدارسمون ی بهمون یاد نداد مستقل باشیم، آزاد فکر کنیم. همیشه ازمون خواستن مطیع باشیم، حتی نذاشتن خلاق باشیم. پدر و مادرامونم همین جوری بزرگ شدن. سال ها قبل وقتی برای اولین بار با اصطلاح "تفکر مستقل" مواجه شدم، اولین سوالی که از خودم پرسیدم این بود که مگه میشه ی نتونه آزاد فکر کنه؟ مگه اصلا فکر و چیزی که صرفا واسه خودمونه و حتی خیلی وقتا به اشتراک گذاشته نمیشه رو میشه کنترل کرد. بعدترها فهمیدم به طرز تلخ و مس ه ای تو همین واقعیت گیر افتادم. افکارم کنترل شدن. من بارها به خاطر طرز افکارم، به خاطر ای که فکر می باید تو بیان افکارم می داشتم، به خاطر موجودی که بودم طرد شدم. این روزا متوجه شدم تنها عاملی که تونست افکارمون و زندگیامونُ این قدر کنترل کنه کاشتن بذر ترس تو پس زمینه افکار تک تکمون بود. هر تصمیمی که گرفتیم خودمون گرفتیم و ی مجبورمون نکرد. نمی تونیم ی رو به خاطر تصمیمامون مقصر بدونیم. همیشه فقط یه نفر بود که تبعات انجام ندادن کارُ مدام بهمون یادآور بشه، که چیزایی رو که واقعی نیستن به نفع خودش به واقعیت زندگیمون اضافه کنه، که یه جورایی قانعمون کنه که اگه چنین شرایطی رو نپذیریم اتفاقاتی میوفته که جبران ناپذیرن. تو مکالمات اخیرم با محیا که به این داستان ها کشیده شد، وسط مکالمه م گفتم چیزی که ازمون گرفتن نبود، چیزی که ازمون گرفتن چیزی خیلی بزرگ تر از بود. ازمون اوج گرفتنُ گرفتن، بال و پر گرفتنُ گرفتن. بال پرواز داشتیم و قبل از این که بتونیم یادبگیریم پرواز کنیم بال هامونُ ش تن. ما هیچ وقت یاد نگرفتیم پرواز کنیم. همیشه بال هامونُ با اونایی که پرواز می مقایسه کردیم و جز یه حسرت تلخ چیزی واسمون نموند. هنوزم این داستان جریان داره، ...

مشاهده متن کامل ...