تو این مدت که نبودم وارد پنجمین سال زندگی مشترکمون شدیم و سالگرد ازدواجمون اومد و رفت... همینطور تولد محمدرضا و تولد بهترین دوستم سمن جون! برای سالگرد که دو روز قبل تر از تولد محمدرضا بود کار خاصی ن جز اینکه دو تا کیک پختم و وقتی رفتیم باغ زن عمو اینا اونجا دور هم خوردیم. عوضش امسال بر ع هر سال که سالگرد ازدواجو جشن می گرفتیم و خانواده ها جمع می شدیم، برای محمدرضا تولد گرفتیم. 16 نفری مهمون داشتیم و دو سه روز تمام کار ... ب این بود که عصرش از 4 تا 8 شب کلاس داشتم و خونه نبودم تا دم افطار! همه کارامو تا قبل رفتن انجام دادم و سفره رو هم انداختم! دست مامانم درد نکنه که خیلی کمکم کرد... مامانی خیلی دوستت دارم. غذا هم آش و کشک بادمجون و ساندویچ الویه و کتلت درستیده بودیم. که آش کار مامان بود. با مخلفات خود غذاها و افطاری مثل چایی و نون زنجبیلی و ... . شب خوبی بود و محمدرضا هم خیلی خوشحال شد. البته سو رایز پارتی نبود اما خب همین که می دید برای تولدش این ور و اون ور می دوام کیف می کرد. با دختر عموهام و عروس کلاس ایروبیک میریم... دیروز جلسه دومش بود. خیلی حال میده، هم فاله هم تماشا! از اونجام رفتیم خونه عروس و کلی هم اونجا بالا پایین پریدیم و حرکاتو تمرین کردیم. خوش گذشت حس .... هر روز تو موسسه کلاس دارم... خیلی خوبه که دیگه هر روز تو خونه نیستم ولی گاهی وقتا واقعا دلم برای خونه موندن و حس دیدن و تلفنی با این و اون حرف زدن و همش با دوستم بیرون رفتن تنگ میشه. و اینکه درآمدش خیلی واقعا پایینه و دست و دلمو نسبت به کار سرد میکنه... ی خبر داره به مدرسای زبان تو موسسات ساعتی چقدر پول میدن؟ چون من واقعا نمیدونم مبلغی که اتفاقا به پیشنهاد خودم دارن بهم میدن تا چه حد عرفه؟ البته همش بهم پیشنهاد کلاس بیشتر میدن و همش میخوان بیشتر باهاشون همکاری کنم و یکمم همین باعث میشه فکر کنم که نکنه منو گیر آوردن؟ لطفا اگه ی اطلاعی داره بهم بگه...

مشاهده متن کامل ...