بازم داد ماه و فصل امتحاناااااااااااااات! هنوز درگیر یه لیسانسم! شنبه امتحان دارم و فعلا که هییییییییچی نخوندم... چند وقته دندونام خیلی اذیت میکنن! دندونای عقلم زدن همه دندونامو کج و اصلا وقت ندارم برم دندون پزشک! اون روز بالا ه عزمم و جزم و رفتم دندونپزشک که دقیقا یک ساعت و چهل و پنج دقیقه تو مطب الاف شدم واسه یه ویزیت 3 دقیقه ای تازه گفت کار من نیست و بهتره بری جراح فک و دهان! خدایا یه همتی بده که بتونم وقت بذارم و برم تا بدتر از این نشده! هزینشم که از یه طرف داره فشار میاره به دندونام!!! خووولاصه این از این! یه کلاس گرفتم واسه بچه هاست! 8 سال تا 10 11 سالن، خیلی با مزن! مخصوصا یکیشون خیلی منو یاد محمدرضا میندازه، خیلیم بازیگوش و شیطونه... دو جلسه فعلا با هم بودیم و برخلاف تصورم خیلی با بچه ها کنار اومدن راحت تره چون حرف شنوی دارن و میشه بهشون زور گفت، اما باید همش احترام بزرگترا رو نگه داری داری و کلاسو جوری که اونا دوست دارن بگرردونی یا وقتی میگن درس نخوندن نمی تونی دعوا یا تهدیدشون کنی، بچه ها خیلی بهترن... البته فعلا! زن مم ( که فوت شد) گفت که برم روزای زوج و به علی و مریم درس بدم، منم گفتم باشه ولی چشمم آب نمیخوره از من بترسن و درسشونو خوب بخونن، بریم ببینیم چه میشود کرد! هفته پیش مامان اینا رفته بودن مشهد، مامانم مسافرت که میره حالش بهتر میشه، برای منم کلی سوغاتی آورده بودن، مانتو، مانتو، یه تی ،یه تاپ،یه جفت رو بالشی، برای محمدرضام یه پیراهن. این روزا رو که سرم شلوغه دوست دارم، احساس خوبی به آدم میده... ب همش خواب تهران کلینیک میدیدم(جایی که بستری بود) از صبحم هر کاری میکنم یادم می افته، خیر باشه! آخ دندووووووووووووووووووووووووووونم

مشاهده متن کامل ...