پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی

کارنامه
درخواست حذف اطلاعات
سلام به دوستای گلم.... ب به بابا و مامانم یاد اوری که امروز کارنامه میدن و ثبت نام و ... بابام گفت من تو صدا و سیما سمینار دارم مامانمم گفت میتونم بیام برای کارنامت ولی واسه رفتن به سرکارم به مشکل برمیخورم درنتیجه یعنی نه.این قدر ناراحت بودم پیش خودم میگفتم یعنی یه ذره مهم بود براشون کارشون رو ول می و ... این قدر استرس داشتم حد نداشت تا ساعت 3بیدار بودم داشتم رمان میخوندم تا حواسم پرت بشه و زیاد فکر نکنم.صبحم ساعت 7 بیدار شدم دیدم بابام هست فهمیدم نرفته سرکار.رفتیم مدرسه.فرناز همین چشمش به من افتاد گفت زهرا صورتت چی شده؟گفتم هیچی نشده کرم زدم حساسیت شده.میگفت مجبوری مگه؟رفتیم داخل ساختمون اسم نوشتیم که به نوبت بفرستن داخل اتاق مدیر.برگه هدایت تحصیلیم رو گرفتم اولین الویت تجربی بود بعدش انسانی و بعدش ریاضی.کارنامه هامون رو طبق لیست جدا دادن مدیرمون ما هم رفتیم داخل نشستیم تا بهمون کارنامه و فرم ثبت نام بدن.من و دخترعموم کنار هم نشستیم سلام کردیم خانوم معظمی (مدیرمون) گفت به به دوتا دخترعموهای خانوم و درس خون که هم معدلتون شبیه هم شده هم نمره انضباط.من و فاطمه به همدیگه نگاه کردیم.فاطمه میگفت زهرا من گند زدم منم گفتم ت باش من عالی دادم.بالاترین نمره 19.96 بود.کارنامه من و فاطمه رو باهم داد.من 19.92 شدم فاطمه 19.83. وقتی برگه رو دستم گرفتم دیگه جا نداشت نیشم بیشتر از اون حد باز بشه اگه جاش بود مطمئن باشین بالا پایین پ و جیغ و هورا و .... هم جزو برنامه هام بود.جفتمونم تجربی بودیم.خیلیا بودن با معدل 18 و خورده ای میخواستن بیان تجربی ولی خانوم معظمی ثبت نامشون نمیکرد میگفت نمرتون باید بالای 19 باشه حداقل اگه به من بود 19.80 به بالاها رو برای تجربی ثبت نام می .بعد به من و فاطمه اشاره کرد گفت الان این دوتا جفتشون جزو بالاترین نمره های تجربین.خلاصه که کلی ذوق .بعدشم رفتیم پیش اقای یگانه همین من رو دید گفت ثبت نامت تورو با این وضع؟ بابام میخندید.خودشم میخندید.این قدر حرصم گرفت ...

مشاهده متن کامل ...
وصیت نامه زیبا و تکان دهنده انیشتین
درخواست حذف اطلاعات
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.آن لحظه فرا خواهد رسید که بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است. در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند . چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به ی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به ی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید. هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی باران را روی شیشه اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خا ترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند . اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به ی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید. اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند.

مشاهده متن کامل ...
خونه عمو
درخواست حذف اطلاعات
سلام به دوستای گل خودم. چند روز پیش رضام زنگ زد خونمون منم بدون اینکه شماره رو ببینم برداشتم. م سلام کرد من نشناختم.حواسم یه جای دیگه بود.یه ذره حرف زد فهمیدم مه.برگشته بهم میگه تو کدوم یکی هستی؟میخواستم بگم مگه چندتا بچه تو این خونه هست که تو اینجوری میگی؟ خندیدم پشت تلفن.گفت کارنامه ات رو گرفتی؟گفتم بله.گفت خب به سلامتی چندتا رو افتادی؟ با حرص گفتم نخیرم خان معدلم شد 19.92. م گفت اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ چه قدر درس میخونی تو بابا،الان دیگه بیکاری؟گفتم نه 14 تیر دوباره مدرسه ها باز میشه.گفت اهان چون شاگرد تنبلی تابستونم میرید مدرسه.داشتم حرص میخوردم ولی به روی خودم نمیاوردم.خداحافظی گوشی رو دادم به مامانم.دیروزم غروب با مامان و بابام رفتیم بیرون ید.به خاطر پام کفش تابستونی پوشیدم که راحت بتونم راه برم.خیلی پیاده روی شب که دیگه اومده بودم خونه از درد کمر و پام اشکم داشت درمیومد.اون قدرم خسته بودم واسه شام یه ذره ماست خوردم رفتم خو دم.امروزم از وب که رفتم باید میرفتیم دوتا از چیزایی که دیروز یدیم رو عوض کنیم که هر دوجا بسته بودن.بعدشم رفتم خونه عموم اینا.اولش که رفتم پسرعموم خواب بود.وقتی بیدار شد دیدم با چه تیپ و قیافه ای اومد سالن.خندم گرفته بود.گفتم سلام.گفت چه سلامی؟تو واسه چی اومدی اینجا؟ میدونستم داره شوخی میکنه.هیچی بهش نگفتم.با پسرعموم کلی راجب مدرسه و درس و و فوتبال و سربازی و...حرفیدیم.میگفت دخترا باید بمونن تو خونه گلدوزی کنن اونوخ ماهم باید بریم سربازی جون .منم گفتم سربازی الان اخه چیزیه؟همش سوسول بازیه.چهارتا خیز و کلاغ پر که چیزی نداره.عموم میگفت زهرا تو کلا رسم نداری به خاطر معدلت شیرینی بدی به ما؟نه؟ گفتم عمو اینا که نمره نیست نمره اصلی مال ه.ایشالله پزشکی که قبول شدم شیرینی شما به چشم...تو دلم گفتم در اون صورت بابام کل فامیل رو شام میده کار از شیرینی میگذره.در کل خوش گذشت دوست داشتم خونشون بمونم واسه ناهار ولی بابام اومد دنبالم.همش میخ ...

مشاهده متن کامل ...
بخشش
درخواست حذف اطلاعات
بچه ها من هاله هستم من به شما حرف های بدی زدم می خواستم باهم نباشید و از هم جدا باشید مثل من که تنها زندگی می کنم پدرو مادرم خیلی کم خانه هستند من بیشتر وقت ها تنها هستم دوست های زیادی دارم اما همه شون مثل من بد هستند من وقتی دیدم با هم صمیمی هستید و من رو دوست خودتون نمی دانید تصمیم گرفتم راجعه به تون بد بنویسم راست گفتم بابام پول زیادی داره و ثروتنمد هست . راست می گید من همه چی رو از وبلاگ داداش حسین شروع فکر های بدی راجعه به ش و فکر با بچه های وبش رابطه داره داداش حسین من رو ببخش خدا دریا خانم را بیامرزد من رو ببخشید .مینا جون در مورد تو هم بد نوشتم و هیچی نگفتی آبجی مینا من رو ببخش آبجی ساقی من رو ببخش تو وب نمی آمدی اما من راجعه به تو هم بد نوشتم من رو ببخشید عزیزم .داداش فرشاد ببخشید که گفتم به من زنگ زدی در صورتی که نزده بودی وو من دروغ گفتم از من بگذر داداش فرشاد . حالایکی که نمی دانم کی بودی با من دوست نشدی من هم حرف های بدی راجعه به تو و مادرت گفتم خدا رحمتش کند من رو ببخش که به خودت و مادرت حرف های بدی زدم بلکه هیچ وقت نیایی اما من این رو نوشتم تا از من بگذری و من رو ببخشی اما راست گفته بودم که تو رو دوستت دارم نمی دانم داداش من هستی یا آبجی من اما ازت خواهش میکنم که من رو ببخشی راجعه به تو دروغ گفتم من رو ببخش .زهرا جون از تو هم تشکر میکنم که من رو بخشیدی برای من دعا کنبچه هایی که بهتون بدی من معذرت می خواهم تو رو خدا من رو ببخشید . من 5 ماه با یک پسری دوست بودم اما من رو فراموش کرد و با دوست من ازدواج کرد از همه بدم می یومد برای همین نظر های بدی نوشتم من رو ببخشید من همه تون رو دوست دارم . خودم : هاله جان حالا که از همه عذرخواهی کردی و من مطمئنم ایی که ازشون عذر خواهی کردی خیلی بزرگوار تر از این حرفان و میبخشنت میتونی بیای وبم مث بقیه بچه ها و مث یه دوست کنارمون باشی.هیچوقت یادت نره خدا بزرگه و پذیرنده توبه. توبه کنی که دیگه کارات رو انجام نمیدی مطمئن باش خدا می ...

مشاهده متن کامل ...
اینجا سرزمین جمله های ....
درخواست حذف اطلاعات
اینجا سرزمین جمله هاى وارونه است جایی ک (( گنج )) (( جنگ)) مى شود، ((درمان)) (( نامرد)) و(( قهقهه)) (( هق هق))!!! ولى (( )) همان (( )) است (( درد )) همان (( درد )) است و (( گرگ)) همان (( گرگ)) ... ارى سرزمین جملات وارونه، جایست ک (( من )) (( نم)) زده است و (( یار )) (( راى)) عوض کرده است، (( راه)) گویى (( هار )) شده، و (( روز )) ب (( زور )) میگذرد، ((اشنا)) را جز در (( انشا )) نمیبینى وچه (( سرد)) است این ((درس)) زندگى، اینجاست ک (( مرگ)) برایم (( گرم )) میشود چرا که (( درد )) همان (( درد )) است:-|

مشاهده متن کامل ...
گذر زمان
درخواست حذف اطلاعات
زمان گذشت بدون توجه به چیزهای کوچکی که کم هم نبودند. چیزهای کوچکی که حداقل میتوانستند تحمل زندگی را اسان تر کنند. گاهی فرصت نبود. گاهی حوصله. ومن خیلی دیر این را فهمیدم. خیلی دیر هر چند که شاید هنوز هم پشت این همه سیاهی ، چیزی پیدا شود که نام مرا از یاد نبرده باشد.

مشاهده متن کامل ...
ب افتخار شجاعانه :)
درخواست حذف اطلاعات
سلام به همه دوستای گلم.این شبای قدر من رو هم دعا کنید و از یادتون نبرید. راجب اومدن به وب هم باید بگم همانطور که میدونید ا هفته ها میام.ساعتشم یا 10:30 تا 12 یا 6 تا 8. یکشنبه صبح وقتی از خواب بیدار شدم گلوم خیلی درد میکرد.پیش خودم گفتم حتما بازم حساسیت های سر صبحه که همیشه هست و بی توجه بودم بهش ولی هرچی زمان میگذشت حال من بدتر و اب تر میشد تا جایی که دیگه مطمئن شدم سرما خوردم و حالم اصلا خوب نیست.بابام چند روز پیشش سرما خورده بود به خاطر کولر و منم از بابام گرفته بودم به احتمال زیاد.البته شب قبلشم با موهای خیس جلوی کولر نشسته بودم تو اتاقم داشتم تی وی میدیدم.خلاصه با هر بود تا غروب صبر تا بابام بیاد بریم .(دیگه ببینید چه قدر حالم بد بود خودم راضی شدم برم و البته کلی کار و درسم داشتم و برای اینکه عقب نمونم راضی شدم برم)مطمئن بودم کمه کم یه پنی سیلین و یه دگزا اتنظارم رو میکشن به خاطر همین خودم رو اماده کرده بودم.تو بیمارستان به خانوم ه گفتم گلوم درد میکنه فقط.بابام از ه خواست برای مامان بزرگم چندتا پماد بنویسه بابام رفت قبض بگیره من و ه تنها شدیم. ه شروع کرد توضیح دادن راجب نسخه بلند بالایی که برام نوشته بود.گفت یه امپول برات نوشتم بزن(هین این حرف رو زد سکوت کرد و رفت تو فکر منم تو دلم کلی ذوقیدم که حالا خوبه پنی سیلین نداده و کلی خوشحال بودم از این بابت ولی زیاد خوشحالیم دوام نداشت.)بعد چند لحظه مکث و از فکر دراومدن ادامه داد یه پنی سیلینم مینویسم اینم بزنی خوب میشی.ادامه داد پنی سیلین زدی تا حالا؟ تو دلم گفتم کجای کاری خانوم ؟کلا ا من رو میبینن نمیدونم چه علاقه ای دارن فقط پنی سیلین بنویسن برام.گفتم بله زدم.بعد با بابام رفتم داروخانه و مسئول داروخانه بعد از نیم ساعت اومد.تو مدت من هی رژه میرفتم تو اورژانس.بابام میگفت بیا رو صندلیا بشین من میگفتم نه چندشم میشه بشینم رو این صندلیا.کلا از همه چیز بیمارستان چندشم میشه فکر میکنم کثیفه.داروها رو گرفتیم زود رفتم بخش ...

مشاهده متن کامل ...
خداحافظ تا دو هفته بعد.
درخواست حذف اطلاعات
سلام به همه دوستای گلم.خوبین؟عید رو پیشاپیش بهتون تبریک میگم چون نیستم.امروز تولد داداش گله.داداش تولدت مبارک ایشالله هزار سال زنده باشی. بهترین ها رو برات ارزو میکنم داداش . راستش رو بخواین اون قدر سرم شلوغه و ذهنم درگیره که هیچی الان یادم نمیاد که به عنوان خاطره بذارم.میرم مدرسه.درس میخونم.باشگاه میرم.کل روزم اینجوری میگذره.تو مدرسه خوش میگذره مخصوصا سر زن ریاضی.بدترین زنگا هم فیزیکه که واقعا رو مخم داره رژه میره و کلافم کرده.38 نفر تو یه کلاس تو هم توهم میشینیم.این قدرم گرمه که کولر کفاف نمیده برامون.امروز تا 2 مدرسه بودیم.تا بیام خونه شد 2:30.ناهار که هیچ.فکر کنم یه هفتس نه صبحونه خوردم نه ناهار شامم یه چیزی میخورم فقط ته دلم رو بگیره. رفتم کلاس زبان تا 5:30.تو کلاس زبان دیدم دست دوستم یه سری طراحی چهره با ذغاله.منم که میمیرم برای این چیزا کارت کلاسش رو گرفتم برم اونجا.اومدم خونه به مامانم گفتم گفت زهرا جونی تو بدنت میمیمونه بخوای بری؟روزای زوجت که کلا پره.روزای دیگه هم که درس میخونی. ولی من میخوام برم حتی اگه شده بیهوش بشم از خستگی زیاد.بعد کلاس زبانم باشگاه.فردا هم میریم مسافرت تا هفته اینده برمیگردم. خیلی خیلی خیلی زیاد دوستون دارم.

مشاهده متن کامل ...
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.