خیلی وقت بود برای خودم کت ن یده بودم. حتما باید با سر و ضع حس و مرتب اولوین خواستگاریم را می رفتم. خانم دوستم، فربد موردی را پیشنهاد داده بود. اونجوری که درباره او توضیح داد، واقعیت آب از لب و لیچم آویزون شد. از لحاظ دینی و فرهنگی همانطوری که من می خواستم، خیلی دختر معا ی و به جهت اجتماعی فعالییه، دانشجوی ی، تک دختر، وضع مالی خوب و چند وقت دیگه میشه خانم با ماشین می ره مطب که پدرش براش می گیره و بر میگرده، به قول این ماشین فروش­ها مورد اکازیون. قرار شد جلسه اول منزل فربد بریم و خانم در واقع خانم آینده بنده هم بیاد و بشینیم گپ بزنیم. فربد حس سفارش و گذارش می کرد که چی بگم و چی نگم که کار خوب پیش بره. می گفت اگه درست و حساب شده حرف بزنم این اولین و آ ین خواستگاری عمرم خواهد بود. منم ی انشالله بلند گفتم. واقعیتش با توضیحات مفصل و جامعی که داد، دیدم همونیه که دنبالش بودم و دیگه تو فکرم بیشتر در حال چیندن برنامه های بله برون، نامزدی و ... بودم. آماده رفتن شده بودم، مادرم هم یک کادو گرفته بود که برای تشکر به فربد بدهم. الحق و النصاف هم از شیر مادر حلال ترش بود. بنا شد یک دسته گل هم وسط راه ب م. سرخوشان از خانه خارج شدم. نسبت به روزهای قبل استوارتر و محکم تر قدم می زدم.سوار مترو شدم و بعد اتوبوس. هوا خیلی گرم و کلافه کننده بود. من هم تو این گرما با ی شوقی کت یده بودم. واقعا که ... پهلو میکنه تو این هوای گرم کت بپوشد ولی من ..... دماسنج بدنم بالای 40 درجه سانتیگراد را به مغزم نشان میداد. به روی خودم نمی آوردم و محکم و مصمم تر قدم بر می داشتم. وارد مغازه گل فروشی شدم، کولرهای بزرگی که داشت فضا را بسیار سرد و خنک کرده بود. با کلی سفارش و گذارش که یک دسته گل زیبا و شیک می خواهم، گل فروش هم با بی سلیقه گی تمام یک دسته گل بد قیافه ای پیچید. سبزی فروش ها، بسته های سبزی را خیلی قشنگ تر از گل فروش می پیچیدند. وقت گذشته بود و نمی توانستم به گل فروشی دیگری بروم. از مغازه که خارج شدم، هجوم هوای گرم ...

مشاهده متن کامل ...