سلام دوستان عزیزم ببخشید که نگران شدید و من حالم خوبه یعنی بد نیستم چند روزی رفته بودیم مسافرت (یاسوج ) جای همه شما سبز بود (مرضی جون اومدیم شهرتون خیلی خوب بود مثل همیشه) اول از حالم بنویسم بعد از سفر ب تا صبح نخو دم و همش اشک میریختم دلم برا صحن و سرای آقام رضا تنگ شده بود 2 سال پشت سر هم روز تولد آقام اونجا بودیم خدا قسمت همه عاشقان کنه خیلی خوب بود خیلی ولی امسال قسمت نبود و یاد پارسال افتادم و اتفاقاتی که برام افتاد وارد صحن انقلاب شدم که برای صبح جایی رو پیدا کنم و بشینم خیلی شلوغ بود , حرکت طرف در ورودی گفتم یه نفرم یه جوری خودم رو جا میدم ولی هر چه جلوتر میرفتم شلوغ و شلوغ تر میشد به های کفشداری که رسیدم دیدم خانما دارن ماس چند تا خادم میکنن و میگن تو رو خدا یه دونه نبات بدید بعد فهمیدم اینجا نبات پخش می و خادما هم میگفتم خانم تمام شد نداریم دیگه, همین طور که داشتم میرفتم و تو فکر هیچی نبودم بجز اینکه خودم رو برسونم یه جایی یکی از خادم ها در کارتن رو باز کرد و دستش رو طرفم دراز کرد و یه نبات بهم داد منم با سرعت از دستش گرفتم و گفتم رضا ممنونم و دیدم اونجا جا نمیشه برگشتم و از وسط جمعیتی که نشسته بودن با احتیاط رد میشدم که جایی پیدا کنم همین طور که سرم پایین بود که ی رو لگد نکنم حس یه نفر جلوم ایستاده سرم رو بلند یه خادم آقا بود مو و ریش سفیدی داشت و یه چهره خیلی مهربون دستش رو کرد توجیبش و دو تا نبات بهم داد تو بسته نبود و منم از دستش گرفتم و راه افتادم تا یه جایی برا نشستن پیدا و کفشم روگذاشتم پیش خانمی که کنارم بود و رفتم کتاب دعا آوردم یه خانم جوونی بود ازش پرسیدم مسافری گفت آره از کرمان اومدم منم دست تو جیبم و یه تکه نبات از اونی که خادم پیره بهم داد بهش دادم و بعد از نقاره زنی و بعدم با شوهرم برگشتیم وقتی براش تعریف بهم گفت مطمعنی خادم بود؟به شک افتادم که یه خادم بین اون همه خانم وسط همه چه کار داشت معمولا آقایون کنار وایمیسن بعد بهش فکر و تا الان که ی ...

مشاهده متن کامل ...