رمان جنون ساحل تازه از بیرون آمده بودم. شلوغی خیابان و سردردی که چند روزی ادامه پیدا کرده بود حس حالم را گرفته بود.بی حوصله کلیدم را از کیفم در آوردم و به در انداختم وارد شدم. حیاط بزرگ و پر از دار و درختی که هر روز من را با زیباییش سرگرم می کرد. امروز دیگر برایم جلوه نداشت. خسته به خانه وارد شدم.مثل همیشه مامان مشغول دوخت و دوز بود. به اتاقش سرک کشیدم و گفتم:”سلام” سرش را بلند کرد. از پشت شیشه ی عنیکش نکاهی کرد و گفت: “علیک سلام، چقدر دیر کردی؟! داشتم نگران می شدم.”مقنعه ام را از سرم برداشتم و دستی به موهای خیس عرقم کشیدم و گفتم: “فقط یک ربع دیر آمردم.” ”کلاست طول کشید؟” ”نه، ماشین گیر نیامد.” دوباره سرش به کارش گرم شد. داشتم مانتویم را در می آوردم که گفت: “باز چه ات شده؟ با صدرا حرفت شده؟” مانتویم را همراه مقنعه ام روی دسته ی صندلی انداختم و گفتم: “می روم دوش بگیرم.” ”اگر نمی خواهی جواب بدهی، خُب نده، چرا فرار می کنی؟” لبخند تلخی به لب آ وردم و گفتم: “حرفمان نشده. ولی هرچه می گذرد بیشتر به این باور می رسم که ما به درد هم نمی خوریم.” نام رمان : جنون ساحلنویسنده : زهره کلمه عبور: www.iranromance.comحجم فایل :24.66 رمان جنون ساحل_____________________________________________________________________ فروی مهدی شیخیhttp://mehdi-sheikhi5550.persianblog.irhttp://mehdi-sheikhi5550. استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع

مشاهده متن کامل ...