تا کلاس پسرم تمام شود نمی دانستم کجا بروم اگر هم می رفتم خانه و برمی گشتم دیر می شد! تصمیم گرفتم قدم بزنم. عصر بود و هوا دوباره سرد شده بود. آرام قدم می زدم و ویترین های مغازه را تماشا می . چقدر وسیله برای ید نیاز داشتم اما مدتی است مدام می ترسم پول کم بیاورم. دلم می خواست ید کنم اما پولم برای ید نمی رسید فقط نگاه می . خیلی سردم شده بود به سمت یک ایستگاه اتوبوس رفتم و روی صندلی اش نشستم. گوشی ام را روشن و سری به تلگرام زدم. گوشی ام شارژ باطری نداشت؛ برای همین نت گوشی را خاموش . حوصله ام سر رفته بود به فکر فرو رفتم. کتابم را از توی کیفم درآوردم و سرگرم مطالعه شدم ماجرای داستان جذاب شده بود. آنقدر گرم خواندن شده بودم که نفهمیدم کی زمان گذشت. نگاهی به ساعت انداختم؛ یخ کرده بودم و می لرزیدم بهتر بود راه بروم تا گرم شوم؛ خنده دار بود، آخَر بگو کی توی این سرما در ایستگاه اتوبوس می نشیند کتاب می خواند؟! دوباره به سمت موسسه پیاده راه افتادم مسافت کوتاهی بود. این قدم زدن تنهایی، چقدر حس خوبی از آرامش به من داد. وقتی سراغ پسرم به کلاس رفتم چقدر از تدریس راضی بود و شادمان! مربی اش خانم خیلی خوشرو و مهربانی بود خیالم از بابت یادگیری اش آسوده شد.

مشاهده متن کامل ...