دیروز رئیس برگشت و یکباره از من پرسید: "خانم فلانی، شما چند تا خواهر و برادرین؟" من موجود خج ی ام که هر چند، دقیقه ای یکبار با سوال های احمقانه ای که خودم با یک سرچ توی گوگل می توانم جوابشان را پیدا کنم، اعصاب رئیس را خط خطی می کنم، اما خیلی چیزی از خودم بروز نمی دهم. کمی از این سوال تعجب کرده بودم با این وجود جواب دادم: "خودم که تک دخترم، به غیر از خودم سه تا برادرم دارم." اعتراف می کنم اولین بار بود که بدون هیچ شک و تردیدی داداش ناتنی را جزو برادرهایم حساب . قبلا نود درصد مواقع او را فراموش می یا حتی اگر هم یادم می بود، به روی خودم نمی آوردم و می گفتم: "دو تا برادر دارم." و البته اگر فکر می کنید که من دیگر او را قبول کرده ام سخت در اشتباهید. اصلا آدم می تواند پسربچه ای را که هیچ وقت اجازه ندارد بهش پس گردنی بزند، یا سر کنترل تلویزیون دعوایش کند، یا سر تقسیم خوراکی ها با او مکافات راه بیندازد، برادر خود حساب کند؟ داداش ناتنی هیچ وقت دفترهای من را نکرده، وسط دعوای خواهر و برادری نگرفته موهایم را جوری بکشد که ضعف کنم، هیچ وقت نرفته سر کیفم که پول و خوراکی هایم را یواشکی کش برود. من چه طور می توانم موجودی را که در طول سال به زور می بینم و اگر دستم تصادفا بخورد به شانه اش جنگ خانوادگی راه می افتد، به عنوان برادر قبول کنم؟ از این لحاظ نمی دانم دیروز موقع جواب دادن به رئیس چه مرگم شده بود. والا!

مشاهده متن کامل ...