دلم یک خانه وبلاگی نو، با عنوان و موضوع نو می خواهد. هیچ عقیده ای ندارم که می خواهم وبلاگ جدیدم درباره چه باشد، شاید روزمره نویسی از همه جنبه های زندگی ام باشد شاید هم مثل همین وبلاگ که آرشیو دو ساله ای از ماجراهایم با زن بابام است، فقط یک موضوع خاص را انتخاب کنم. مطمئن نیستم. اینجا را هم فعالا حذف نمی کنم. می ترسم مثل پارسال پشیمان شوم. همین طوری می گذارمش و می روم تا اگر یک روزی دوباره هوس درباره زن بابا بنویسم، راه برگشت داشته باشم. امکان دارد دوباره هم بیایم و هم نیایم! من کارآموزی ام در تحریریه ای که این روزها می روم را، مدیون وبلاگ "بابای دو زنی من!" قبلی ام هستم. خبرنگاری که نوشته های من را در آن جا خوانده بود، وقتی اشتیاقم را برای ورود به کار خبری دید، من را به این تحریریه معرفی کرد. شاید اصلا توی تحریریه ماندگار نشوم. اما یک جورایی به وبلاگم احساس دین می کنم. ولی مطمئنم که موضوع باح ر از این هم برای نوشتن پیدا می شود. یک چیزی که بیش تر از افسرده م به برگشتن امید به سلول های بدنم، کمک کند. ایده های خوب در یک لحظه های خاصی می آیند. مثلا همین بابای دو زنی من، یک الهام لحظه ای بود. حالا من منتظر الهام جدیدی هستم! البته اگر شما هم الهامی دارید که به درد من بخورد، پذیرای نظراتتان هستم. در آ این که به محض این که وبلاگ جدیدم را افتتاح و پست اولم را گذاشتم، به همه دوستانی که آدرس وبلاگ یا ایمیلشان را برایم گذاشته اند، خبر می دهم.

مشاهده متن کامل ...