یک بنده خ وقتی از دست زنش خسته و درمانده شد، بدون هیچ حرفی خانه را ول کرد و قهر کرد رفت خانه ی یکی از فک و فامیل هایش. همه فکر می د این مرد ناپدید شده، یک بلایی سرش آمده است. اما بعدا گندش در آمد که از دست غرغرهای زنش فرار کرده است. وقتی فهمیدند که چه شده احتمالا پا در میانی کرده اند، یا زنش رفته و تعهدی چیزی داده که دیگر کتکش نزند و آقا را به خانه برگردانده اند! آدم درست و حس به این می گویند که نگفته، راهش را گرفته و رفته است. نه مثل این بابای ما که الان ده سال تمام است می نشیند و پا می شود و می گوید: "اگه من آ ش از دست شما فرار ن برم." ما هنوز منتظریم که این آ ش بلا ه برسد اما انگار انتهایی که بابا در نظر دارد همچنان خیلی دور است. یک چیزی بگویم بین خودمان بماند: اگر بابا فرار می کرد مامان و زن بابا به خوبی و خوشی مثل همه ی قصه های خوب در کنار هم زندگی می د تا بلا ه عزرائیل بیاید. دیگر همه می دانند که وقتی می گویند "مرد دو زنی" همه ی آتش ها از گور همین مرد بلند می شود و زن ها تقصیری ندارند.

مشاهده متن کامل ...