فکر کنم پارسال بود که مامان به خاطر من یک نذری کرده بود. درست یادم نیست برای چی نذر کرده بود. ممکن است برای نمره هایم در مدرسه بوده باشد. چون آن موقع مهم ترین دغدغه های من همین جور چیزها بود. یادم می آید که کمی شکلات ید و در عصر یک پنجشنبه، وقتی برای سر زدن به امواتمان به قبرستان رفته بودیم شکلات ها را داد دست من تا بین مردم پخش کنم. این که چرا باید در قبرستان پخش می ، یکی از مواردی است که خودم هم درک نمی کنم! به طور کل یکی از مواردی که من در زندگی با فقدانش مواجه بوده ام، همین خانواده ی نورمال است. همه ی ما آدم های موردداری هستیم! بین قبرها راه می رفتم و در حالی که به مردم شکلات تعارف می با ص ضعیف و زیر لبی که از خصوصیات بارز من دربرابر غریبه هاست، می گفتم: "نذریه، فاتحه نخونین!" اما به احتمال خیلی زیاد با وجود تذکرات من، یک چندتایی فاتحه برای شادی روحم در آن روز خوانده شده است. و چیزی که من در این میان پی بردم این است که تاثیر فاتحه به روی زنده ها، برع است. به جان خودم، من تقریبا از همان موقع تنها چیزی که نداشته ام شادی روح است. پس اگر می خواهید زنده ای را بدبخت کنید یک فاتحه نثار روح هنوز در بدنش کنید. همچین بدبخت می شود که نگو!

مشاهده متن کامل ...