پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی

نه رد میشی نه می مونی
درخواست حذف اطلاعات
نه رد می شی نه می مونیتبت بدجور واگیرهمنو با دست کی کُشتیکه پای هردومون گیرهمنو کُشتی و نه زندونی نه تبعیدیمیون ما دو تا مجرم**********************به کی حبس ابد می دیداری گم می کنی راه وامیدی نیست پیدا شیممن این دستا رو می بوسمبذار همدست هم باشیمیه عمره زیر این سقفیمتو رو با من همه دیدن**********************بری هر جای این دنیابهت شک می کنن بی منتو تا وقتی که اینجاییبه رفتن اعتقادی نیستخودت باید ازم رد شیبه من هیچ اعتمادی نیستعذاب با تو سر برای من یه تسکینه**********************تو چی می فهمی از من کهعذابم با تو شیرینهداری گم می کنی راه وامیدی نیست پیدا شیممن این دستا رو می بوسمبذار همدست هم باشیم**********************یه عمره زیر این سقفیمتو رو با من همه دیدنبری هر جای این دنیابهت شک می کنن بی من

مشاهده متن کامل ...
سکوت
درخواست حذف اطلاعات
سکوت چه بگویم... درشهردلم بازخبری نیست.. خیابانها خلوت اسمان دلم باز غبارالود... مه گرفته کوچه های قلبم دلگیر... انگارسالهاست که خشم یک اتشفشان مرا در سکوتی ابدی برده است... واما من... نفرین کرده ی کدامین قلب ش ته ام... دلم پرواز میخواهد با بالهای خودم در اسمان تو...

مشاهده متن کامل ...
باز...
درخواست حذف اطلاعات
باز... بازشب... باز یورش غمها به من... باز ستاره ها بازاسمان ناپیدا باز دلتنگی ,باز تنهایی,باز بهانه های دلم... بازلجبازی پلک ها باچشمانم باز ترس مبهم چشمانم ازخواب... بازیادگذشته ها باز مرور خاطراتم... بازیاد انروز ولبخندی بی اراده... باز یاد روزدیگر و قطره اشکی روان بر گونه هایم... باز گذر شب وباز صورت خیسم... باز حس غریب رفتن باز حس اینکه ی صدایم میکند و میخواند مرا به خویش... باز...

مشاهده متن کامل ...
درد
درخواست حذف اطلاعات
درد چه زیبایند بعضی واژه ها دل,عشق,محبت,سکوت,غم,درد,بی ی وتنهایی... اما دریا رفته میداند مصیبت های توفان را... وتوخوب میدانی که این واژه ها ی زیبا و دلفریب گاه میسوزانند تا ژرفای وجودت را... وذوب میکنند حتی استخوان هایت را... لحظه هایت را به تلخی میکشانند ولبخندت را میگیرند وباخودت بیگانه ات میکنند... واحساساتت را خفه میکنند نفست را بند می اورند تپش قلبت را به کندی می کشانند وسکوت را بر صورت رنگ پریده ات, فرمانروا میکنند... و انگار قرن هاست که مرده ای... درد را از هرطرف بخوانی درد است...

مشاهده متن کامل ...
پاییز
درخواست حذف اطلاعات
پاییز پاییز: کودکی هایم ,من تورا بانام مهر شناختم بزرگ که شدم باتمام وجود به اسم خزان احساست ... زیبایی اسمت,کابوس م شده است... منم سرنوشت برگهایی را پیداکرده ام که در اوج سرسبزی به خزان می نشینند... و زرد وخشک میشوند و در زیر پای رهگذری له میشوند...

مشاهده متن کامل ...
شکنجه گر
درخواست حذف اطلاعات
شکنجه گر مدتی ست زندانی خویشم هرروز به بهانه ای شکنجه میکنم خود را.... شبها خود را بر میز محاکمه مینشانم و حکم به قصاص خویش میدهم باخاطراتی غبار گرفته درشبی سرد وظلمانی... صورتم سرخ به ضرب سیلی دستانم بسته به زنجیر انتقام... نگرانم از فرداهای مبهم و خسته و خشمگین و رنجور از گذشته ام.... به گوشه ای میروم وباچشمانی مضطرب و مملو از ترس باخود چنین میکنم..... ای زندگی: مرا به تو امــــــــــــــــیدی نیست.....

مشاهده متن کامل ...
شب وروز حسین پناهی
درخواست حذف اطلاعات
شب و روز حسین پناهی شب در چشمان من است، به سیاهی چشم هایم نگاه کن! روز در چشمان من است، به سفیدی چشم هایم نگاه کن! شب و روز در چشمان من است، به چشم هایم نگاه کن! پلک اگر فرو بندم جهان در ظلمت فرو خواهد رفت! حسین پناهی

مشاهده متن کامل ...
خداحافظ
درخواست حذف اطلاعات
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونهلالایی ها دیگه خو به چشمونم نمی شونهیکی با چخداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختنببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختنشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند تو این تو در تو . خداحافظ گل شب بوهنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردمنشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردمنشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارماز این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونیتو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندمتو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونیطلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ

مشاهده متن کامل ...
به سلامتی
درخواست حذف اطلاعات
سلامتی پسری که یه روز عاشق شد. . .سلامتی دختری که یه روزعاشق شد. . .سلامتی پسری که اندازه یه نگاه هم به عشقش خیانت نکرد. . .سلامتی دختری که هیچی کم نذاشت. . .سلامتی عشق پاکشون. . .سلامتی اون همه خاطره ها و شیطنت هاو دیووونه بازی های زیر بارونقرار گذاشتن ها خیس شدن ها از سرما به خود لرزیدن ها. . .سلامتی دوستی که زیراب پسرو به دروغ زد. . .سلامتی دختری که حرف دوست مثل خواهرش رو باور کرد. . .سلامتی دختری که بی خبر خطش خاموش شد. . .سلامتی اون قسم ها اون دوست دارمهایی که هیچوقت تحویل داده نشد. . .سلامتی پسری که هر چی قسم خورد خواهش کرد اثری نداشت. . .سلامتی دختری که با چشم خیس به پسر گفت ازت بدم میاد. . .سلامتی پسری که رفت خدمت تا زود برگرده و دلشو بدست بیاره بره خواستگاری. . .سلامتی ۲۱ ماه پست دادن ها و لحظه شماری ها دور بودن ها. . .سلامتی روزی که پسر دعوت شدبه جشن عقد عشقش. . .سلامتی اون شب. . .سلامتی اون دوستایی که بخاطر حال پسر بغض داشتناما پسر خندیدتا جشن اب نشه. . .سلامتی اون خنده ی . . .سلامتی عروسی که ماه شده بود. . .سلامتی عاقدی که اومد. . .سلامتی شناسنامه ها. . .سلامتی بغض پسر. . . سلامتی بار اول. . .سلامتی بغض پسر. . . سلامتی بار دوم. . .سلامتی بغض پسر. . . سلامتی بارآ . . .سلامتی پلاک زنجیری که پسر واسه زیر لفظی روز عقدش گرفت تو جیبش موند. . .سلامتی زیر لفظی که یکی دیگه داد. . .سلامتی پسری که هنوز امید داشت که به عشقش میرسه. . .سلامتی اجازه بزرگترها. . .سلامتی بله. . .سلامتی بغض پسر. . .سلامتی چشم خیس دوستان. . .سلامتی اون حلقه که جایگزین حلقه پسر شد. . .سلامتی ماشین عروس. . .سلامتی سستی زانو. . .سلامتی سیاهی چشم. . .سلامتی اون شب. . .سلامتی پاکت سیگار و نخهایی که با نخ قبلی روشن شد. . .سلامتی فرداش. . .سلامتی مهمونی که دختر گرفت. . .سلامتی دوستایی که جمع شدن. . .سلامتی شب و روزایی که سخت گذشت. . .سلامتی دوستی که به دختر گفت اون حرفو به دروغ گفت از رو حسادت. . .سلامتی دختری که با تمام وجود گریه کرد. . .سلامتی تیغی که تیز ...

مشاهده متن کامل ...
هیچ مثل خودش
درخواست حذف اطلاعات
هیچ مثل خودش حسین پناهی، هیچ نبود نه نویسنده، نه شاعر، نه بازیگر. او تمام رازهایش را یکجا حراج کرد. فقط همین، فقط «حراج همه رازهایم را یک جا دلقک شدم با دماغپینوکیو و بوته گونی به جای موهایم...» حکایت «خود بودن» حسین پناهی را از زبان رسول ان بخوانید: «حسین درون خودش گم بود درون گرا بود و حوصله آدم ها را نداشت. او همیشه خودش بود. در نقش ها، در شعرها و نوشته ها. یادم می آید که اولین بار، سال 1359 حسین را دیدم. من در گروه و سریال صدا و سیما رفت و آمد داشتم که گفتند یک سری از جنگ زده ها در قبرستان زاده قاسم، به این کارها علاقه دارند. پدر عبدالله اسفندیاری گفت آنجا جوانی زندگی می کند که با همه فرق دارد و حرف های جالبی می زند. آن جوان، حسین پناهی بود. آن روزها حسین همراه با همسر و دو دخترش لیلا و آنا کنار یک مقبره خصوصی زندگی می د. بعدها حسین برایم تعریف کرد که قسمتی از کنار سنگ قبر فروریخته بود و از آن بوی بدی خارج می شد. همسر حسین در این شرایط وضعیت روحی نامناسبی پیدا کرده بود. شب ها خواب مرده آن مقبره را می دید که می گفت: «شوکت خانم، چه می خواهید از من مگر قبر من سفره یا میز است که رویش غذا می خورید» بعدها حسین مرا برد آنجا و محل زندگی اش را نشان داد. حسین «یک گل و بهار» را از ماجرای زندگی خودش در قبرستان زاده قاسم ساخت. او در کارهای دیگرش هم خودش بود. مثل «مثل یک لبخند» و یا «دو مرغ در مه». آن دو مرغ ، حسین و همسرش بودند که در مه گم شدند.» زندگی برای حسین پناهی، به قول رسول ان در ک شان ها گذشت. او سرش در آسمان بود و تنش روی زمین. مسعود جعفری جوزانی همین تعریف را با واژه هایی دیگر معنا می کند. «حسین یک سر بزرگ پرسئوال داشت، یک دل بزرگتر و دستی بزرگتر از دل و سر اگر هزار تومان داشت و می دانست ی به آن پول بیشتر از خودش احتیاج دارد، حتما آن را می بخشید.» ... و این سرگذشت کودکی است که کودکی نکرد و مردی که زندگی نکرد تا نکرده هایش، شعر باشد . منبع:وبسایت پرا کنده از فرزاد حسنی

مشاهده متن کامل ...
درباره حسین پناهی به نقل از رفقا
درخواست حذف اطلاعات
گنجشک، کشیک، کشک. پس آغاز می کنیم «سرگذشت مردی را که هیچ نبود، با این همه تو گویی اگر نمی بود، جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود.» پیش از آن «این سرگذشت کودکی است که به سرانگشت پا، هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسید.» این سرگذشت مردی است که می خواست به کودکی اش برگردد، کفش برگشت برایش کوچک بود، چشمانش به انجیر ماند و... مرد. چه آسان از مرگ خود می نوشت، «حسین پناهی». دوستانش نمی دانند چه روزی مرده است. زمان مرگ را به واسطه شواهد و ظاهر جسد تخمین زدند. پزشکی قانونی برای روز 17 مرداد جواز دفن صادر کرد، کارشناسان می گویند 14 مرداد، ما هم می گوییم همان. به تقویم نگاه کن، 14 مرداد است. روزی که می گویند حسین پناهی، حدودا در آن مرده است «فروغ» در زمستان تبخیر شد و حسین در تابستان یخ کرد. انگار شاعر به مرگ خود آگاه است. فروغ «ایمان آورد به آغاز فصل سرد» و نوشت: «نگاه کن چه برفی می بارد.» وپناهی می گفت: «ما بد اریم به انی که صمیمانه زما پرسیدند معذرت می خواهم، چند مرداد است و نگفتیم چون که مرداد گور عشق گل خونرگ دل ما بوده است. ... و ی نمی داند حسین پناهی دقیقا چندم مرداد مرده است. پس بد اریم بهسرنوشت مردی که می گویند حدودا در یکی از همین روزها مرده است. به تقویم نگاه کن، دو سال بی پناهی گذشت. منبع: وبسایت پرا کنده از فرزادحسنی

مشاهده متن کامل ...
به شیرینی گناه
درخواست حذف اطلاعات
گناه شیرین بود، مثل پپسی . بعضی ها برای رفتن خلق شده اند، برای وداع. همان کهنصرت رحمانی در توصیف کودکی هایش می گفت: «نگاه کن چگونه دست تکان می دهم گویی مرا برای وداع آفریده اند.» نیازی به مرور آدم های دور نیست. شعر بی قراری برای رفتن، در زندگی حسین پناهی که می گویند دو سال پیش در یکی از همین روزها مرده معنی می شود. گذشتن های حسین پناهی از همان ماجرای کشک و قند شلتوک ها آغاز شد، از حوزه علمیه گذشت، از خانواده عبور کرد و.. از خود رد شد. تمام این رفتن ها، حالا پس از عبور از خود پناهی، سئوال شده اند. چرا حسین پناهی از حوزه علمیه جدا شد و سرگردانی در تهران را آغاز کرد رسول ان خوب به خاطر دارد: چون گناه، مثل پپسی شیرین بود. «همسر حسین همیشه از رفتارش گلایه داشت. می گفت پدرم گفت برو همسر این جوان شو. اگر دنیا را ندارد، لااقل آ ت را کهدارد. حالا حسین به شهر آمده و دیوانه شده. دیگر من نه دنیا را دارم و نه آ ت. بهحسین می گفتم چرا این رفتار را می کنی می گفت چون گناه شیرین است. به ما می گفتند نباید پپسی بخورید، گناه دارد. وقتی به تهران آمدم، اولین کاری که ، از یکدستفروش یک پپسی گرفتم. درش تالاپ صدا کرد و باز شد. بعد خوردم و دیدم که خیلیشیرین است. آن روز نتیجه گفتم که گناه شیرین است.» حکایت ج حسین پناهی از حوزه علمیه، در ذهن مسعود جعفری جوزانی، خاطره دیگری است: «زمانی که حسین در حوزه علمیه مشغول به تحصیل بود، یک روز با لباس ت راهی ده خودشان شد. آنجا پیرزنی مقابل اش ایستاد و گفت تمام دارایی ام یک کوزه روغن است. در این کوزه یک فضله موش افتاده، تکلیف چیست حسین نتوانست به پیرزن که تنها دارایی اش همان کوزه روغن بود، بگوید باید روغن را دور بریزد. گفت به اندازه یک قاشق از دور فضله موش بردار و برای چرب لولای در استفاده کن. بقیه روغن هم برای استفاده مشکل ندارد. عصر همان روز وقتی کنار مادرش نشسته بود، به او گفت: مادر یادت است همیشه دوست داشتی برای چکیده ماست کیسه های خوب داشته باشی مادر با ه ...

مشاهده متن کامل ...
دفتر خاطرات
درخواست حذف اطلاعات
رسول ان: «حسین معمولا بی پول بود. یک بار برای تمرین دو مرغ در مه،تا ی سوار شدیم و از سر جام جم آمدیم خیابان فرشته. آن موقع 200 تومانی تازه آمده بود و کرایه ما می شد پنج تومان. حسین همین طور بی دلیل از راننده تا ی خوشش آمد، 200 تومان داد و پیاده شدیم. راننده گفت صبر کن، بقیه اش را بگیر. حسین گفت بقیه اش مال خودت. راننده فکر کرد پول تقلبی داده ایم. حالا حسین هم زده بود زیر خنده. راننده عصبانی شده بود که مسافران تا ی گفتند پول درست است، گفت مگه شما دیوانه اید بعد حسین گفت: می بینی وقتی آدم می خواد فردین بازی هم دربیاره، ی باور نمی کنه. لابد به قیافمون نمی آد از این غلطا .» رسول ان: «حسین برای بازی در یک گل و بهار مرحوم مقبلی را انتخاب کرده بود.پرسیدم چرا گفت چون سیب را با پوست می خورد.» رسول ان: «یک بار حسین هوس کرد کنار جوی خیابان ولی عصر لم بدهیم و خیامبخوانیم. شرط کرد که هر هم رد شد و هر چه گفت اعتنایی نکنیم.» مسعود جعفری جوزانی: «یک روز حسین آمد دفتر و پول لازم داشت. من 15 هزار تومانداشتم که به او قرض دادم. بعد آبدارچی آمد و پنج هزار تومان وام می خواست. من واقعاپول نداشتم که به او بدهم. بعدها فهمیدم که حسین قبل از رفتن پنج هزار تومان از پولخودش را به آبدارچی داده.» رسول ان: «یک بار با حسین رفتیم حوزه هنری که برای کارش صحبت کند. با طرح اوموافقت نشد. حسین از حوزه پول گرفته بود. آمد بیرون و گفت پول ها را نمی خواهم.عصبانی بود و پول ها را پرت کرد داخل جوی آب. آب پول ها را برد و حسین نشست کنارخیابان گریه کرد.» مسعود جعفری جوزانی: «یکی از بزرگترین دلایل انزوای حسین برخورد بد اطرافیان بود. یادم می آید، یک روز گریه می کرد و فرو ریخته بود. یکی از مسئولان صدا و سیما در آن زمان توهین بدی به او کرده بود. گفتم ایرادی ندارد من یک طرح دارم که تو نقش اولش هستی. گفت آقا من چشمام روشنه یا موهام بوره. خودش می گفت هلوی چروکیده. سایه خیال را برایش نوشتم که با آن دیپلم افتخار برد و بعدها آژانس دوستی ه ...

مشاهده متن کامل ...
شعرای دوست(نوشته محمد یگانه کیش)
درخواست حذف اطلاعات
اولین شعرمن ای دوست ای دوست ای دوست من دریاب من در چه چه بلبل من در شادی باران من در ساز نوایت من در گل شقایق من چون سبزی نرگس من با عشق نگاهت به تمنا ی وص من در یاب من دریاب (93/12/25) نوشته ی محمد یگا نه کیش

مشاهده متن کامل ...
معنی کلمه فلوچرچیست؟
درخواست حذف اطلاعات
فلوچرکلمه است ایرانی وبه معنای عشق وسروری است دربین ایرانیان وبه معنای سرور ایرانیان هم هست که دنی فلوچر(محمدیگانه کیش)اولین بار دردوران حکومت کورش کبیر این کلمه رابه این معنا نهاد. flochar فلوچر

مشاهده متن کامل ...
چقدر شبیه ما درم شده ام
درخواست حذف اطلاعات
چقدر شبیه مادرم شده امچرا نمی شناسی ام ؟!چرا نمی شناسمت ؟می دانم که مرا نمی شنویو من اینرا از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدمدیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام وبه دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اندبا توام بی حضور توبی منی با حضور منمی بینی تا کجا به انتظار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکندهمه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادمو هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستمو تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودندنخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .باید پیش از بند آمدن باران بمیرم ! آرزویم برایت این است : در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن ، آرام قدم برداری برای زندگی .

مشاهده متن کامل ...
حسین پنا هی کیست؟؟؟؟؟
درخواست حذف اطلاعات
حسین پناهی در ۶ شهریور ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه زاده شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسه آیت الله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی اش بازگشت. چند ماهی در وت ت به مردم خدمت کرد تا اینکه زنی برای پرسش مساله ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضله موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه میدانست روغن نجس است، ولی این را هم می دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، ج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در وت ت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد. حسین به تهران آمد و در مدرسه ی هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند.کتاب شناسی :من و نازیچیزی شبیه زندگیبی بی یونسالهاست که مرده امافلاطون کنار بخارینامه هایی به آنادو مرغ در مهکابوسهای روسیبه وقت گرینویچنمیدانم ها

مشاهده متن کامل ...
سخنان حکیمانه حسین پناهی...
درخواست حذف اطلاعات
حسین پناهی من زندگی را دوست دارمولی از زندگی دوباره می ترسم!دین را دوست دارمولی از کشیش ها می ترسم!قانون را دوست دارمولی از پاسبان ها می ترسم!عشق را دوست دارمولی از زن ها می ترسم!ک ن را دوست دارمولی از آینه می ترسم! سلام را دوست دارمولی از زبانم می ترسم!من می ترسم ، پس هستماین چنین می گذرد روز و روزگار منمن روز را دوست دارمولی از روزگار می ترسم حسین پناهی چه مهمانان بی دردسری هستند مردگاننه به دستی ظرفی را چرک می کنندنه به حرفی دلی را آلودهتنها به شمعی قانعندو اندکی سکوت... حسین پناهی درختان می گویند بهارپرندگان می گویند ، لانهسنگ ها می گویند صبرو خاک ها می گویند مصاحبو انسان ها می گویند «خوشبختی»امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،در طلب نور !ما نه درختیم و نه خاک .پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،باید در حریم خودمان جستجو کنیم ... حسین پناهی ک شانها کو زمینم؟زمین کو وطنم؟وطن کو خانه ام؟خانه کو مادرم؟مادر کو کبوترانم؟من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان؟... حسین پناهی در انتهای هر سفردر آیینهدار و ندار خویش را مرور می کنماین خاک تیره این زمینپاپوش پای خسته اماین سقف کوتاه آسمانس وش چشم بسته اماما خدای دلدر آ ین سفردر آیینه به جز دو بیکرانه کرانبه جز زمین و آسمانچیزی نمانده استگم گشته ام ‚ کجاندیده ای مرا ؟ حسین پناهی نیم ساعت پیش ،خدا را دیدم قوز کرده با پ وی مشکی بلندشسرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،آواز که خواند تازه فهمیدم ،پدرم را با او اشتباهی گرفته ام ! حسین پناهی ما چیستیم ؟!جز ملکلولهای فعال ذهن زمین ،که خاطرات ک شان هارامغشوش میکند! حسین پناهی بی تونه بوی خاک نجاتم دادنه شمارش ستاره ها تسکینمچرا صدایم کردیچرا ؟سراسیمه و مشتاقسی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدینشان به آن نشانکه دو هزار سال از میلاد می گذشتو عصرعصر والیوم بودو فلسفه حسین پناهی و رس من این خو ...

مشاهده متن کامل ...
سرودی برای مادر
درخواست حذف اطلاعات
سرودی برای مادر پشت دیوار لحظه ها همیشه ی می نالد چه ی است او؟!

مشاهده متن کامل ...
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.