پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی

ساده فکر کنید...
درخواست حذف اطلاعات
شرلوک هلمز با واتسون به بیرون از شهر می روند و در چادر می خوابند... نصفه شب شرلوک هلمز واتسون را بیدار میکند و می گوید: به آسمان نگاه کن چه میبینی؟ واتسون:یه عالمه ستاره! هولمز:از اینهمه ستاره چه می فهمی؟ واتسون:از چه نظر؟ستاره شناسی؟الهیات؟فلسفه؟از کدام زاویه بگویم؟تو چه میفهمی؟ هولمز:احمق!چادرمان را یدند...!!! "بعضی اوقات پیچیده فکر نکنید...ساده فکر کنید...!"

مشاهده متن کامل ...
نازنینم آدم...
درخواست حذف اطلاعات
پس از آفرینش آدم... خدا به او گفت:نازنینم آدم...با تو رازی دارم...اندکی پیش تر آی...آدم آرام و نجیب آمد پیش...زیر چشمی به خدا می نگریست...محو لبخند غم آلود خدا...دلش انگار گریست...نازنینم آدم...قطره ی اشک ز چشمان خداوند چکید...یاد من باش که بس تنهایم...بغض آدم ترکید...گونه هایش لرزید...به خدا گفت:من به اندازه ی...به اندازه ی گلهای بهشت...نه...به اندازه ی عرش...نه...نه...به اندازه ی تنهاییت...ای هستی من دوستدارت هستم...آدم کوله اش را برداشت...خسته و سخت قدم بر میداشت...راهی ظلمت پرشور زمین...طفلکی بنده ی غمگین آدم...در میان لحظه ی جانکاه هبوط...زیر لبهای خدا باز شنید...نازنینم آدم...نه به اندازه ی تنهایی من...نه به اندازه ی عرش...نه به اندازه ی گلهای بهشت...که به اندازه ی یک دانه ی گندم تو فقط یادم باش...نازنینم آدم نبری از یادم...!!!

مشاهده متن کامل ...
پندنامه...
درخواست حذف اطلاعات
روزی لقمان به پسرش گفت: امروز به تو سه پند میدهم که کامروا شوی... اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری... دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخو ... سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی... پسر لقمان گفت: ای پدر ما یک خانواده ی فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را میدهد! اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخو در هر جا که خو ده ای احساس میکنی بهترین خوابگاه جهان است! و اگر با مردم دوستی کنی در قلب آنها جای میگیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست!

مشاهده متن کامل ...
یک آرزو...
درخواست حذف اطلاعات
روزی پسری یک چراغ جادو پیدا می کند...غول چراغ جادو از او می خواهد که یک آرزو کند تا بر آورده اش کند...ولی...پدر آن پسر فقیر...مادرش ن نا...و خواهرش بچه دار نمی شود...!!! سوال:پسر چگونه با یک آرزو همه ی مشکلات خانواده اش را حل کند!؟توجه:آرزو نباید کلی باشد...یعنی آرزو کند که آرزوی همه برآورده شود...!!!آرزوی پسر باید اتفاقی باشد که در آینده قرار است رخ دهد...!!!پاسخ:در ادامه ی مطلب...

مشاهده متن کامل ...
یاشار کمال...
درخواست حذف اطلاعات
بعضی از انسان ها... به عده ی دیگر از انسان ها... انسان های دیگری را یادآور می شوند... آنها که به یاد آورده اند غمگین اند... آنها که یاد آور شده اند بی خبر... آنهایی هم که در یاد آمده اند... به احتمال زیاد در شهری دور... هیچ چیز را به یاد نمی آورند...یاشار کمال ترجمه:سیامک تقی زاده

مشاهده متن کامل ...
هشت دقیقه...
درخواست حذف اطلاعات
نگاه ها همه بر روی ی سینما بود و اکران شروع شد.شروع سقف یک اتاق...دو دقیقه...بعد همچنان سقف اتاق...سه دقیقه...چهار...پنج...هشت دقیقه ی اول فقط سقف اتاق...صدای همه درآمد و اغلب حاضران سینما را ترک د...ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین و به جانباز قطع نخاع خو ده روی تخت رسید...زیرنویس این :این تنها هشت دقیقه از زندگی این جانباز بود و شما طاقت نداشتید...!!! ساده نگذر از کنار پوتین های بی پا که پاهایشان بدن ها را بردند تا تو آسوده قدم برداری...

مشاهده متن کامل ...
گروس عبدالملکیان...
درخواست حذف اطلاعات
دختران شهر به روستا فکر می کنند... دختران روستا در آرزوی شهر می میرند... مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند... مردان بزرگ در آرزوی آسایش مردان کوچک می میرند... کدام پل...در کجای جهان...ش ته است... که هیچ به خانه اش نمی رسد... گروس عبدالملکیان

مشاهده متن کامل ...
در دنیا هیچ بن بستی نیست...
درخواست حذف اطلاعات
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه ی سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نمی توانم سیب زمینی بکارم... من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت... من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل میشد... می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میزدی... دوستدار تو پدرت... پیرمرد چند روز بعد این تلگراف را دریافت کرد: پدر بخاطر خدا مزرعه را شخم نزن...من آنجا اسلحه پنهان کرده ام...! فردا صبح افسران پلیس محلی در مزرعه دیده شدند... دوازده نفر از ان مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند... پیرمرد بهت زده نامه ای دیگر برای پسرش نوشت و به او گفت: چه اتفاقی افتاده است و میخواهد چه کند!؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو سیب زمینی ها را بکار... این بهترین کاری بودکه از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم... در دنیا هیچ بن بستی نیست... یا راهی خواهم یافت... یا راهی خواهم ساخت...

مشاهده متن کامل ...
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.