من اگر نظر حرامست بسی گناه دارمچه کنم نمی توانم که نظر نگاه دارمستم از یست بر من که ضرورتست بردننه قرار زخم خوردن نه مجال آه دارمنه فراغت نشستن نه شکیب رخت بستننه مقام ایستادن نه گریزگاه دارمنه اگر همی نشینم نظری کند به رحمتنه اگر همی گریزم دگری پناه دارمبسم از قبول عامی و صلاح نیک نامیچو به ترک سر بگفتم چه غم از کلاه دارمتن من فدای جانت سر بنده وآستانتچه مرا به از گ چو تو پادشاه دارمچو تو را بدین شگرفی قدم صلاح باشدنه مروتست اگر من نظر تباه دارمچه شبست یا رب امشب که ستاره ای برآمدکه دگر نه عشق خورشید و نه مهر ماه دارممکنید دردمندان گله از شب ج که من این صباح روشن ز شب سیاه دارمکه نه روی خوب دیدن گنهست پیش سعدیتو گمان نیک بردی که من این گناه دارم سعدی

مشاهده متن کامل ...