همیشه انگار قراره این زندهگی هیچ هیچ باقی بمونه............ هم دلت نمیخواد خاطرات لعنتی بیان سراغت و هم خودت ناخواسته میری به طرفشون فکر نمکنی هیچ وقت یه لحظه های که بهترین لحظه های زندگی ات بوده اون میشه برت بلا و ........... احساس نفرت میکنی از به یاد اوردنشون اومدن و فرار به یه جای که هیچ نمیشناستت فقط باعث میشه که اون درد کمتر برت تکرار بشه حتی اینجا هم ادم احساس خفگی میکنه احساس میکنه که در و دیوارا دارن ادما را میخورن..........دیگه شعر و شاعری هم از یادت میره یه چیزی لازمه که غرقت کنه تو یه دنیای دیگه تا نفهمی که کجایی چی شده و چی میشه.........

مشاهده متن کامل ...