مثل همیشه ها من تنهایی را سراغ می گیرم و نه تنهایی مرا که از حضورش است هر چه را که می دانم آنقدر عجین است با من که حتی سایه هم ندارم قصه ی مست چشمان و کمان ابروان و عطر توست بر دریچه ی دلم معبر حضور توستعظمت و هیبت کویر و طواف خانه ی من ایستاده ام در بی کران کویر آنقدر که مرا درخت بخوانند باد سر ساز دارد با من و من سر ناز دارم با تو ساز می زند باد و شامه می نوازداما نمی رسد با باد بوی پیراهنت چقدر خالی می شود دلم برای تو و چقدر در منی دلبر رعنای من...! باد تندتر می نوازد آنقدر که مجبور می شوم محکم بگیرم چادرم را از ساز چنگش قیمتی دارد این سیاه پارچه و چیست پیراهن تو که حتی بوی عطرش هم گران است؟ اما این خسته ی تو از پا نمی افتدخسته ای که قصه گوی توست من ِ خالی ِ تنهایی جوئی که پر از توست باران می گیرد...

مشاهده متن کامل ...