پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی

پک بیست وششم...
درخواست حذف اطلاعات
عاشورایی در عاشورا بود.... جلادان عصر حسین را به عزا نشسته اند،ودر کمین حسینیان که همه هم نسلان منند...در عاشورای حسینی 72تن عزابخش شدند و در عاشورای حسینیان هزاران تن عزادار... بعدها ،بعد از قرنها تاریخ از نسل من به نیکی یاد خواهد کرد...

مشاهده متن کامل ...
پک بیست ونهم...
درخواست حذف اطلاعات
خدا زشت است... خدا شاخ و دم داشت،با چهره ای کریه و منتظر بود تا خطایی از من 5ساله سر بزند تا در جهنمش آویزانم کندو جز غاله شدنم را به تماشا بنشیندو قهقه سر دهد ...از روسری بدم می آمد موهای پر پشت کوتاهم را نمیتوانستم در زیر مقنعه نگه دارم همیشه احساس بدی داشتم و وقتی از این بابت عصبی میشدم میگفتم خدای بدجنس من هیچوقت به بد ریختی تو نخواهم شد...با دیدن ن در چادرهای سیاه بر روی رویاهای شیرینم غبار غم می نشست ...میگفتند خدا گفته اینگونه باشیم در دلم میگفتم خدا میخواهد همه ما مثل خودش زشت وبد ترکیب باشیم برای همین وقتی مادرم زیر پاهای پدرم لگد کوب میشد دخ نمیکرد چون میخواست مادر زیبای من هم زشت بشود درست مثل خودش اما مادرم با وجود کبودی های صورتش باز هم زیبا بود......از کودکی میدانستم ... خدا زشت است

مشاهده متن کامل ...
پک سی ویکم ..
درخواست حذف اطلاعات
مردمان شهر ها را بهتر میشناسند !منظورم همان دختران ساده ی با احساس و لطیفی است که بخاطر احساس خوشایندی که در قلبشان داشته اند خود را قربانی هوسرانی های عامل آن احساس دوس داشتنی کرده اند ... همانهایی که خودکشی را جایز نمیدانند و هرروز سر به زیرتر از زمان بی ی هایشان قدم در خیابان میگذارند و با ترس و دلهره و مباداها گام های بلندو تندشان را نثار آسف تف زده از گرما میکنند نه تنی برایشان مانده و نه روحی که با آن زیبایی هار ا درک کنند نه اینکه به میل خود به راه زده باشند نه؛رفتن تنها دلخوشیشان است ...پاهایشان که گرم میشودتا شب میروند تا لحظه ی زن شدن ،تا حس همیشگی شدن روزهای خوب،تا شیرین شدن گذشته های تلخ ... تا در خانه...و دوباره واقعیت های شوم زندگی که با فشردن دکمه ی آیفون به باورهای ساده لوحانه اش حمله ور خواهند شد... اسمش است ...مردمان به همین نام میشناسندش...

مشاهده متن کامل ...
پک سی و دوم...
درخواست حذف اطلاعات
همیشه دلیلی برای نیامدنت هست دلیلهای منطقی که من بی منطق را تا مرز پشت بام های بلند پیش میبردتا دود سیگاری لبه پنجره های بی تراسوقرصهای بی خو میپرم از خواب نیمروزپنجره را میبندم وبیخیال وسوسه های عاشقانه ی منطقی اتتنم را به خیابان میزنم...

مشاهده متن کامل ...
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.