تــو مدّعـی بودی درون را نیـــز می بینی احساس را در هر و هرچیز می بینی! شاید همان بودی که بایستی کنارم بود امـا دلِ دیوانه ات را ریــز می بینی! گفتم که ویران می کنم طهرانِ غمگین را تا پایتخت تو شود تبریـــز ، می بینی با چنگ و دندان پای چشمان تو جنگیدم افسوس ! این سرباز را چنگیز می بینی هر روز کندی از بهار زندگی برگی تقویم عمرم پُر شد از پاییز، می بینی؟ در بازی ات نقش مترسک را به من دادی افتاده ام در گوشه ی جالیـز ، می بینی؟ رفتی و بعد از رفتنِ تو تازه فهمیدم هر دل که دستت بود دستاویز می بینی! کاری ندارم؛ هرچه می خواهی ، امــّا- روی سگـم را روز رستاخیــز می بینی... امید صباغ نو

مشاهده متن کامل ...