پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی

مروری بر خاطرات
درخواست حذف اطلاعات
می خواهم برایت از ناگفته های درونم بسرایم می خواهم برایت از آن شبهایی بگویم که سراسر شعرو ترانه بود ، ی که در زیر نور ماه برایت لالایی های کودکی ام را مشق می ، از ان روز های سختی که در میان هیچ فصلیش نفهمیدم بهار کدام بود ؟ می خواهم برایت از آن هق هق گریه های دور بگویم که هرگز ساعت به اتمام رسیدنش را نفهمیدم . چند پاسی از شب گذشته بود، ساعت چند بعد از بامداد را اعلام می کرد و چند بار صدای نواختنش ستارگان را از خواب نیمه شب بیدار می کرد . می خواهم برایت از لحظه هایی بنویسم که حتی عزیزترین م نفهمید بر من چه گذشت ، هر سپیده دمی که از راه می رسید منتظر جو از تمام دلتنگی هایم بودم ، چقدر ساده در کنار تو زندگی و حتی یک قطره باران در مقابل دلتنگی ام و سادگیم به عنوان هدیه دریافت ن .آیا تمام آن لحظه هایی که تو را با خود حمل می به یاد داری؟ من تمام لحظه های تلخ را زندگی ، تمام لحظه هایی که در ته شبش برایم دنیایی دیگر بود وبهانه ای نیافتم تا تمام ان سختی و تنهایی را در حلاوتش حل کنم ، تمام کائنات مرا می شناسند،تنهایی مرا ... دست های خالی مرا ... چقدر با آفتاب هم سخن شدم ...چقدر همخانه ی ماه شدم و چقدر رنجور و خسته سفر ،محبوبه ی شب باغچه ی کوچکمان دیگر در فرهنگ باغچه وازه ای نداشت تا آرامم کند ، هر زمان که از فراق و دلتنگی می گریستم همیشه در اضطر سنگین به محیط پیرامونم چشم می دوختم تا نکند مادر تمام بی ی ام را از بر کند... همیشه مقابل اینه می گریستم و در تک تک قطره های اشک که در پهنای صورتم جای می گرفت به دقت نگاه می و غمگنانه می پرسیدم برای چه جاری می شوید؟... برای دنیایی که معنای مهربانی را نمی فهمد؟ ...معنای صداقت را درک نمی کند؟ ...و غرق در دنیای تنهایی باز هم متوجه عبور ثانیه ها نمی شدم. شبهایی را به یاد دارم که تا سپیده دمش کتاب مقدس آسمانی را در آغوشم می فشردم و قطره های اشکم جلدش را از غبار روزمرّگی غسل می داد ... آه ای پاییز،من نیز بهاری بودم که در متن سختی های زندگی به خزان گرا ...

مشاهده متن کامل ...
رفتی و از رفتنت ...
درخواست حذف اطلاعات
رفتی و از رفتنت قلب آسمان گرفت وشقایق ها به دشت ماتم و اندوه پ ر شدند و ابر ها شروع به با د ، ابر های سیاه ،ابر های خا تری و سیاه. رفتی و قناری ها نتوانستند برای باغ تنها کاری کنند ،رفتی و من هنوز در این بی راهه ها صدایت می کنم ، آرام من آرام من ،صدایم را می شنوی ؟دلم بی نهایت برای دستهای کوچکت و آن چهره ی معصومت تنگ است ،رفتی و از رفتنت قلب ستاره ها ش ت و صدای ش تنش گل ها را از خواب نیمه شب بیدار کرد و من در شه ی بی ستاره کابوس رفتنت را می دیدم.ای بهانه تنهایی هایم برگرد . من هر شب به امید آمدنت شمعی را کنار بوته های شمعدانی روشن می کنم اما وقتی سپیده دم با تمام روشنی اش از راه می رسد من می مانم و غم و تنها ع ت در آغوش یخ زده ام. رفتی و قاصدک ها در همه جای دنیا تنهایی ام را جار زدند و حالا روزهای زیادی از رفتنت و رسوایی تنها بودنم می گذرد و من به اندازه ی تمام آسمان دلگیرم از نبودنت در لحظه لحظه زندگی ام از دستهایی که ویران شدند... از از چشم های معصوم و لب های عروسکی که دیگر فقط سایه شان در ذهن خسته ام تداعی می شود... رفتی تا به خاطره ها بپیوندی ... من با دل بی قرار ی که به ام می کوبدو تمام ناز هایت را به رخ وجودم می کشد و به مغزم هجوم می آورد چه کنم؟ با این بازمانده ی سنگین خاطرات پای کدامین معامله را امضا کنم؟ دیگر پروانه ها را به کدامین گل و گل ها را به کدامین بهار بشارت دهم؟؟؟ رفتی و آتش به همه ی هستی و روحم زدی ،به تمام لحظه هایی که با یکدیگر زیستیم ، ثانیه به ثانیه با هم بودنمان مانند ذرات آب بخار شدند . آیا این فاصله و ج در درک و باور کوچکت می گنجد؟وقتی بهار برای بی نهایت بار به خانه هایمان سرک می کشد برگرد ،با پرستوها ،شکوفه ها و سنجاقک ها بیا ،عید که می شود بیا ، تویی که با تمام کودکیت واژه بزرگ بودن را می بلعی و با دنیای کوذکی ات بی گانه ای انگار ... بیا و روز هایم را پر از شعر و ترانه کن،بیا تا مانند همان روزهایی که در بهتی معصوم خاطره شدند دوباره کنار یکدیگر بیارامیم ...

مشاهده متن کامل ...
آیا روزی خواهم رفت؟
درخواست حذف اطلاعات
آیا روز ی خواهم رفت ؟ ببین، کبوترها صدایم می کنند... تمام پنجره ها، تمام شهر، تمام دنیا... مرا به سوی یک چیز می خوانند، رفتن، رفتن... ای تو خوب من، برهان مرا ازین ... ازین تردید، ازین احساس های بارور شده... رهایم کن از این می شود یا نمی شود ها... انگار، تنها هدفم را پیک می دانم، اما تو مرا به سوی امید بخوان، به سوی جایگاهی امن، به سوی فصل جدیدی از زندگی... نمی دانم، چه شد که آ زندگی ام به اینجا رسید...؟ نقطه ای از سکوت و تنهایی... حالا، پنجره ی اتاقم باز است و صدای باد را می شنوم، صدای بازی درختان درباد، ماه می تابد بر سکوت سنگین اتاقم و باز خاطرهای چهار فصل زندگی ام زنده می شوند، جاری می شوند، تازه می شوند... حالا، خیلی دیوانه هستم، دلم برای یک فنجان قهوه ی تلخ و بوی خاک باران خورده تنگ شده... گوش کن، ستاره ها صدایم می کنند... و به محفل کبوتر ها و پنجره ها و همه ی شهر دعوت می شوم، آری، به افق می روم، محو می شوم، گویی که انگار، اصلا به دنیا نیامده بودم...آیا روزی خواهم رفت؟ روزی که دیگرهیچ نیست تا تکرار من شود، دیگر نخواهم بود، نه میان خیابان های این شهر و نه میان دوستانی که روزگارانی همه ی لحظه های سبز من بودند، و حالا فقط خاطره اند... و نه همخانه ی انی که هرروز، قاصدک های خوشبختی را به سویشان فوت می . و نه در خلوت مادرم که تنهایی اش را در گوش من کند...آیا روزی خواهم رفت؟

مشاهده متن کامل ...
فروغ در بین آدم هاتنها ماند ...
درخواست حذف اطلاعات
فروغ در بین آدم ها! تنها ماند.تنها ماندتنها ماند...و دست آ گفت:دلم گرفته استدلم گرفته استبه ایوان می روم و انگشتانم رابر پوست کشیده ی شب می کشمچراغ های رابطه تاریکندچراغهای رابطه تاریکند ی مرا به آفتابمعرفی نخواهد کرد ی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد بردپرواز را به خاطر بسپارپرنده مردنی ست.

مشاهده متن کامل ...
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.