قرار گذاشته بودیم به هم که رسیدیم توی هر نقطه زمانی و مکانی که باشیم، من لبخند بشوم و او برایم بخواند... درست از شهریور همان سال لعنتی که من یک ماه تمام با خودم و آینه و لبخند و آدم ها قهر کرده بودم... از همان روزهایی که تمام خیابان های شهر را با هندزفری ام به یادت گز کرده بودم و صورتم خیس شده بود... از همان موقعی که به قول خودش غم را توی چشمانم دیده بود... همین شد که یک روز آمد کنار میزم و زل زد توی چشمانم و گفت میخواهد برای همیشه برود... و پشت بندش تاکید کرد تحمل هوای این شهر بدون دیدن لبخندهایم برایش سخت است... همین شد که خواسته بود اجازه بدهم هوای تنهاییم را داشته باشد تا دوباره لبخند شوم و دلیل ماندن و نفس کشیدن دوتاییمان شوم... او گفته بود برای همیشه اما این بار زمانه مهلت نداده بود... پ.ن: یک هفته گذشت بدون تو و صدات... عنوان از قیصر امین پور عزیز

مشاهده متن کامل ...