سلام به وبلاگ عزیز و تقریبا سه ساله ی خودم که توی این سه سال همه ی حرفای نگفته ام رو حفظ کرده بدون اینکه نگران باشم فامیل یا آشنایی بخونتشون. دلم میخواد یه روز وقت بزارم و پستها رو بشمارم و ببینم طی سه سال چن تا دلنوشته گذاشتم ولی فک کنم واقعا وقت گیره و حوصله میخواد . من خودم این روزا مدیریت زمانم داغون شده حالا بخوام واس این کار هم وقت بزارم دیگه هیچی... راستی پوزش می طلبم از هم وبلاگی های عزیزم که انقدر گرم احوالپرسی با وبلاگم شدم که فراموش به شما سلام کنم سلامی گرم به هم وبلاگی هایی که وقت باارزشتون رو میزارین و مطالبم رو میخونین انشاءالله توی وبلاگ همتون گرمای شادی و محبت پر باشه. امشب میخوام از خبر خوبی که ب از یکی از دوستان خوابگاهم شنیدم بنویسم. تقریبا دو هفته پیش مون یه مسابقه کتابخوانی گذاشته بود . من که طبق معمول درسای وقتم رو پر کرده بود نخواستم امتحان بدم. ولی یکی از بچه های خوابگاه ،سعیده،که سالن مطالعه و جماعت خوابگاه باهاش آشنا شده بودم یه روز قبل امتحان بهم اصرار کرد توی مسابقه شرکت کنم .من کلی بهونه آوردم که کلی درس دارم و یه روزه هم چیزی یاد نمی گیرم ولی سعیده پافشاری کرد که نه حتما باید بخونی تو میتونی . با اینکه کتاب رو خودش یده بود اصرار داشت که منم بخونمش. هرچند کتاب رو باید سه نفره شریکی میخوندیم . یعنی من و سعیده و دخترعموش. من ساعت۳ تا ۵ نصف کتاب رو خوندم. کلا ۲۲۰ صفحه بود. بعد کتاب رو دادم به دخترعموی سعیده و قرار شد ا شب هم کتاب رو بدن به من بخونم. از ساعت ۱۲:۳۰ تا ۴ صبح نشستم و تند تند یه دور کتاب رو تموم و یه نکته های ریزی ازش یادداشت . ساعت ۹ صبح امتحان شروع میشد. مطمئن بودم که اول نمیشم چون خیلی ها رو دیدم که کتاب رو از یک هفته قبل شروع کرده بودن و به دو دور هم رسوندنش . اونوقت من با یه شبه خوندن قبول میشدم عجیب بود. خلاصه رفتم امتحان رو دادم . بعد امتحان فهمیدم که دو سه تا غلطی داشتم . با خودم گفتم هیچی من سوم هم نمیشم. قرار شد بعد ارب ...

مشاهده متن کامل ...