امسال قبل از تولدم حس خوبی نداشتم.حس پوچی ، حس بدشانسی ، حس منزوی شدن ، حس حقارت و کلی احساسات منفی دیگه همراهم بود.اون روز من و خواهرم شادی (که ترم اول دانشجوی تربیت معلم اصفهان هست و سه روزی هست که از اصفهان برگشته به شیراز ) و صادق پسرعمم و همسرش ریحانه رفتیم که مثلا ید کنیم.آ ش هم چیز خاصی ن یدیم و رفتیم سمت خونه صادق اینا.سر کوچشون پارک کردیم و شادی و ریحانه رفتن خونه و من و صادق رفتیم میوه فروشی و ی که یه کم ید کنیم. وارد خونشون که شدم اول همه چیز تاریک بود و سکوت هم بود اما یهو با صدای بوووم چند تا فشفشه روشن شد و .... توللللدت مُ.....باااااا....رَک... خیلی خوشحال شدم اصلا انتظارشو نداشتم.اون شب ۱۳ آبان بود و من تولدم ۱۴ آبان بود.خودمونیما یهو خیلی بزرگ شدم.۲۵ سالگیم رو با شمع دود و رفتم توی ۲۶ سالگی.به نظر خودم خیلی با گذشته هام فرق مخصوصا بعد از خدمت...بگذریم... اون شب چهار نفری کلی ع گرفتیم و یدیم و کیک خوردیم و خوش گذروندیم... واقعا بهترین دوستای زندگیم صادق و ریحانه هستن.کل دوران خدمتم که هر روز مزاحمشون بودم.چون اون موقع خونه خودمون بوشهر بود و خونه صادق اینا شیراز و محل خدمتم هم که شیراز... من و صادق از وقتی خیلی بچه بودیم بهترین دوستای هم بودیم.باور نمیکنید واسه اینکه چند ساعت توی بچگی با هم باشیم چه کارایی که نمیکردیم .صادق از من یک سال و نیم کوچیکتره ولی خوب قیافه مردونه تر و بزرگ تری داره.شاید بعدا یکی دو تا ع تولدم رو گذاشتم. فعلا لپ تاپم اب شده و احتمالا کلی ج روی دستم بذاره.برآورد خودم حدود ۴۵۰ تومنه. خیلی امید دارم توی ۲۶ سالگیم اتفاقایی که منتظرشون هستم بیفته.احساسم بهم میگه اگه تلاش کنم خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو میکنم به اه م میرسم. باید زودتر لپ تاپم رو درست کنم و شروع کنم به درس خوندن.اخباری به دستم رسیده که یه آزمون استخدامی فوق العاده جالب و البته پر رقابت به زودی برگزار میشه...البته فعلا در حد یه شایعه اس...اگه بخواد خبری بشه همین هفته یا ...

مشاهده متن کامل ...