گاهی وقتها آدمها احمق میشوند به طرز خیلی عجیبی هم احمق میشوند...  گفتم تصمیم گرفتم برم! گفت من هستم کجا میخوای بری؟   لبخند زدم احساس نمیفهمه من چی میگم...  تصمیمم جدی بود از اینکه نمیفهمید من چقدر بهم سخت میگذره و درک نمیکنه ناراحت شدم اما چیزی نگفتم و سکوت و فقط شنیدم...ادامه داد باشه برو ولی الان نه وقتی که هدف درست تو دستته برو اول آنچه که تا اینجا براش زحمت کشیدی رو تموم کن... نیمه  کاره رهاش نکن بعد برو... میدونستم چی میگه ولی حال روحی خوبی نداشتم دلم میخواست بگم خیلی نا امید و بی انگیزه شدم میفهمی؟!میتونی شرایطم رو درک کنی؟اما اون فقط حرف خودشو میزد...گفت نه!یه روزی میاد ما هیچکدوم نیستیم اگه بری معلوم نیست چی پیش میاد... "ما هیچکدوم نیستیم" همیشه منو از تنهایی میترسونه !...کاش میدونستی ته ذهن من چه چیزهایی رسوب کرده و هیچ جور از بین نمیره...گفتم تو به هر جا که دوست داری امیدوارم برسی  بزار من برم بالا نشستن برای تو هیجان انگیزه بدست آوردن چیزایی که چشم مردم رو چهارتا میکنه برای تو در اولویته ولی من نه...نه حسرت بالا نشینی دارم نه ب مقام و منصبی که تو براش تلاش میکنی...میدونم این رسم روزگار ماست وقتی پول و مقام داشته باشی انگار همه چیز داری و کلن آدم حسابت میکنن در غیر این صورت نگاهت هم نمیکنن... همه اینا رو میدونم اما به قیمت پا گذاشتن روی هر چی که بهش علاقه داری خفه رویاهات  برای چی؟! درآمد بالا و جایگاه خوبی که بین مردم بدست میاری آ ش هم اسمش موفقیته... ولی من اینا رو نمیخوام من مثل تو فکر نمیکنم...موفقیت برای من یه تعریف دیگه داره رسیدن به آنچه که دوست دارم کاش اینو میفهمیدی...ولی نمیفهمی و میخندی و مس ه ام میکنی میدونی گاهی وقتها محکوم میشی به زندگی ای که دیگران برات دیکته هیچجور راه برگشتی نیست از نظر اونا این راه به سوی موفقیتهای بزرگه ولی نه برای من... اگه یه روزی نتونستین اعتراض کنید بعدها که جراتش رو پیدا کردین هم هیچی نگید چون بیشتر راه رو اومدین تو ب ...

مشاهده متن کامل ...