غزلی قدیمی که به لطف رفیقی دیرین در خاطرم آمد... درد های همیشه بی درمان غصّه هایِ همیشه تکراریگفته بودم که دوستت دارمگفته بودی که... دوستم داری! شعر هایی که بی ثمر گفتموزن هایی که مستمر خو فاعلاتن مفاعلن گریهفاعلاتن مفاعلن زاری! اعتصابِ غذایِ بی موردخودخوری تا نهایتِ پوچیدائما در اتاق محبوسماختیاری عجیب و اجباری! شک ندارم که روز مرگ منلا به لای جماعتی بی غمبعد از آنی که مردمان رفتنددختری میکند عزاداری! زخم خورده است از رقیبانمشانه ام را دوباره میخواهداشک هایش مدام میریزدمیزند حرف های بسیاری! □از شب شاعرانه های سیاهتا طلوع ترانه های سپیدهی غزل روی صفحه می یدقافیه توی زیر سیگاری! محمد صادق ی فر

مشاهده متن کامل ...