یک ز له در ستون شعر است ، یک همهمه ی عمیق در من صد قرن جنون تازه دارم ، آیین جنون و جیغ در من در باد مرا اسیر د ، فریاد مرا اسیر د این مومن دل داده به حق را ، با گندم تازه سیر د بر حنجره ام دروغ بستند ، روی دم شیر ها نشستند پرواز برایم آرزو شد ، آنگه که دو بال را ش تند سیاره ی درد ی من ، هر آنچه که هست رو به مردن آسایش مرد یک محال است ، شب طی شده در سکوت خوردن "آوار لبان تو مرا کشت ، رفتار لبان تو مرا کشت گم نام ترین شهید "من" شد ، درد تو مرا چه بی صدا کشت" پشت سر هم اسید خوردیم ، خون از دل ما چکید، خوردیم در درد همین سکوت بی حد ، از شوق وصال عید مردیم سربار جهان عشق ماییم ، با قصه ی مرگ هم ص م ما سیب نخورده در زمینیم ، ما لایق وناسزاییم

مشاهده متن کامل ...