گفته بودم که توانم بنشینم برِ عشق نام خود ثبت کنم در ورقِ دفتر عشق از مرحمت عشق تو ویرانه کنم یا که ویرانه خود پر کنم از اختر عشق از آتش دل در غم جانانه بسوخت آنشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت عشق شد آتش و من سوخته در آتش عشق رویِ من سرخیِ افروخته در آتش عشق دل من در بدر و چشم براهِ رهِ او او برایم شرر اندوخته در آتش عشق تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت پر و بالی به برم نیست که پر گیرم باز نیست امید ، که آرامِ سحر گیرم باز شمع هم قصه ی شیدائی ما می دانست و دعا کرد که آن یار ، به بر گیرم باز سوز دل بین که ز بس آتش و اشکم دل شمع دوش بر من زِ سرِ مهر ، چو پروانه بسوخت او نه بیگانه که خویش است و خیالش باماست آتشِ دوریِ سوزنده ی خالش با ماست مژده دادم به دلم بعدِ تفال گفتم ناله کمتر کن ازین بخت که فالش با ماست آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من است چون من از خویش برفتم دلِ بیگانه بسوخت من همانم که سحر راهیِ میخانه شدم بعدِ آن معتکفِ گوشه ی ویرانه شدم قه انداختم و سجده رها دوش بعد عاشق شدنم ، همدم پیمانه شدم قه ی زهد مرا آبِ ابات ببُرد خانه ی عقلِ مرا آتشِ میخانه بسوخت این شرر چیست؟ که پیمانِ مرا داد به باد یا رسید از ره و ایمانِ مرا داد به باد گرچه از توبه مرا هیچ نیفتاد به شَست توبه هم جامِ می و جانِ مرا داد به باد چون پیاله دلم از توبه که بش ت همچو لاله جگرم بی مِی و خمخانه بسوخت از همان روز که من دل به نگاهت بستم دل به مژگان و به چشمانِ سیاهت بستم به امیدی که رَسی از ره و یارم باشی منتظر مانده ام و دیده به راهت بستم ماجرا کم کن و باز آ ، که مرا مردمِ چشم قه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت الغرَض قصه دراز است ، چه گویم با تو قصه ی سوز و گداز است، چه گویم باتو از سپهر آمده این عشق خدا می داند او فقط محرمِ راز است ، چه گویم با تو ترکِ افسانه بگو حافظ و مِی نوش دَمی که ن یم شب و شمع به افسانه بسوخت #سپهر

مشاهده متن کامل ...