آن قدر روحیه شان شاداب است که به آن ها غبطه میخورم ،همکارم برخی هایشان را که می بیند می گوید:«خدایا شکرت» قبلا از دوست معلولی شنیده بودم که به شدت به این جمله حساسیت دارد و از خیلی های دیگرشان هم شنیده بودم که نگاه ترحم آمیز بیشتر از معلولیت برایشان آزار دهنده است .به همکارم می گویم دیگر این جمله را جلوی اینها نگو و راهم رابه سمتشان کج میکنم تا کمکشان کنم اما مغرور تر از این حرفها هستند که به ی اجازه بدهند کمکشان کند.خودشان را با هر مشقتی است از روی آسف درب و داغان بلوار پاکدشت که محل برگزاری مسابقه است به خط شروع مسابقه ویلچر رانی می رسانند.یک اتوبوس مناسب سازی شده با آسانسور از راه میرسد و شرکت کنندگان پیشوایی این مسابقه هم یکی یکی از آن پایین می آیند تا رقابت گرم تر شود.باد لاستیک ویلچرهایشان را چک میکنند،حرکات نرمشی وی ژه دست انجام میدهند و حتی برای هم کری میخوانند این جا نبض زندگی انگار تند تر میزند!قرار است دو کیلومتر را با پاها که نه با ویلچرهایشان برانند و رقابت کنند .همه سنین در آن ها پیدا می شود از نوجوان تا میانسال ،لبهایشان پر از خنده است وشادی در در عمق چشمهایشان می جوشد و به من نیز منتقل میشود .هیجانشان مرا یاد مسابقات دربی می اندازد چقدر راحت میخندند!سوت آغاز مسابقه را که میزنند مثل تیر از چله رها شده میروند ،همه انرژی شان در دستهایشان خلاصه شده و اما در این رقابت شدید رفاقتشان سر جایش باقی است .پنج نفر اول جایزه میگیرند و بقیه نیز به پاس همت والایشان در ورزش با هدیه ای قدردانی میشوند اما هدیه ای که آن ها به ما میدهند ارزش بیشتری دارد .آنها به من به همکارانم یاد دادند در قاموسشان معلولیت عیب نیست اما ملول بودن گناهی نابخشودنی است .یاد دادند میتوان شاد بود حتی اگر بهانه این شادی یک مسابقه ویلچر رانی ساده باشد .با آن ها ع یادگاری میگیرم و از این جمع صمیمی یادگار بزرگتری برمیدارم .یاد میگیرم باید قدردان آن چه دارم باشم و به همان قناعت کنم. ...

مشاهده متن کامل ...