پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی

روز نگاری
درخواست حذف اطلاعات
طبق عادت دیرین راس ساعت ۶ از خواب بیدار می شی..هرچی اهسته تر کار می کنم که بیدارت نکنم اما تو بنا به ساعت فیزیولوژیک بدنت سر ساعت بیدار می شی و خداروشکر مثل بعضی مادرها دغدغه بیدار ت رو برا ی صبح زود ندارم حتی گاهی کلافه ام از این سحر خیزی(خصوصا پنجشنبه و ها که تعطیلم و دلم می خواد یه دل سیر بخوابم) خلاصه بیدار می شی اما از همون لحظه اول می گی نمیخوام برم مهد کودک بریم خونه عزیز جون...و من کلی باهات صحبت می کنم و و نهایتا راه می افتیم اول به سمت مهد تو ...در مهد که می رسیم می گی: مامانی دعوام می کنه ...و در این لحظه من زنگو زدم و درو باز کرده و با روی باز تو رو از بابایی می گیره.... من تو ماشین به بابایی می گم نکنه راست گفته باشه ...اما بابایی می گه اینو گفت که نزاریمش بعدشم شاید کار بدی کرده و دعواش کرده باشن...اینقد نگرانش نباش ...راست می گه من زیاد نگران همه چیزم ...اما عشق مامان اینها همش به خاطر خودته ...باید بری مهد و روزاتو با یه سری کارهای تکراری و تی وی به سر نکنی و با بچه ها باشی...فدات بشم دیروز عصر ساعت ۲ بعدازظهر اوج خواب مامانی رفتم کمی استراحت کنم و تو مشغول دیدن کارتون بودی گذاشتمش رو ی ساعت که یک ساعت بعد خاموش بشه و با خیال راحت رفتم تو اتاق خواب...اولایی داشت چشام گرم می شد دیدم یه وروجک از کت و کولم بالا می ره ...گفتم شایان نی نی اذیت می شه بزار بخوابم خسته ام ...اما مگه ول کن بودی ...ذوق می زدی و بازیت گرفته بود ...منم دلم نیومد بخوام دعوات کنم و بیرونت کنم یک ساعتی کلی باهم کلنجار رفتیم و بالش تو سروکله هم زدیم و کلی همو مالوندیم و ذوق کردیم بعد هم گفتم پاشو بریم یه چیزی بخوریم دیگه خسته شدیم..تو هم گفتی اراه خسته شدیم(اسممو گفتی) خلاصه رفتیم تو آشپزخونه و ک نت خوراکی هارو باز کردیم وهر کدوم به سلیقه خودمون هر چی دوس داشتیم برداشتیم و نشستیم دور میز و شروع کردیم خوردن دو دقیقه بعد ویار جنابعالی شروع شد: اول : مامان شیر بده ...چشم نفسم....دو دقیقه بعد : مامان آب می خو ...

مشاهده متن کامل ...
غافلگیری دنیز خانوم
درخواست حذف اطلاعات
دیروز عصر بیرون بودیم و رفتیم یه سر خونه آقاجونی بزنیم که یهو ماشین محسن در خونه دیدیم باورمون نمی شد ...البته تو غافلگیری ید طولا دارن..... خلاصه رفتیم جلوتر دیدم بعععععععععععله اومدن و دنیز خانوم هم که قربونش بره کلی بزرگتر و خانوم تر شده بود....شایان گلی هم دائم وسایل دنیز رو بر می داشت و باهاشون بازی می کرد اما خداروشکر اصلا حسودی نکرد و خدا کنه با داداشی هم همین جور باشه... عید فطر هم جشن دنیز خانوم برگزار می شه و حیییییییییییییییییییییییف که جون مسعود و زن جون فاطمه که کلی دلمون براشون تنگ شده نمی تونن بیان جون و زن جون جاتون حس خالیه ساعت نه داریم اماده می شیم بریم مهد و سر کار...دنیز خانوم خوابن

مشاهده متن کامل ...
جستجو شده ها
برگزاری نمایشگاه کتاب در هفته حجاب و در کتابخانه حافظیه مطالعات طراحی کتابخانه تخصصی هنر و معماری ۱۰۰ صفحه رساله کتابخانه هنر و م برگزاری مسابقه کتابخوانی دغدغه های فرهنگی پاییز است زمستان تر است clothing store istant آشنایی با خواص معجزه آسای به در طب سنتی توصیه برای دانش آموزان شرکت کننده در جشنواره نوجوان خوارزمی مسابقات آزمایشگاهی داوری سایپا هافبک هافبک سایپا باید بگویم درباره داوری دانم درباره سایپا نسبت دانم درباره داوری یک باند و قاچاق اسلحه شناسایی شد 2 نفر دست ر شدند خلاصه پرونده دادگاه عشق اتشین عاشقانه ترین سایت ایرانی احضار دو مقام هواپیمایی و فرودگاهی به مجلس برای توضیح درباره نابسامانی های اخیر فرودگاه مشهد تمدید مهلت ثبت نام در کنکور نمونه ای از گزارش پیشرفت تحصیلی تربیتی پایه ی چهارم ابت ۸ ضربت در ۸ رزمایش تمرینات نظامی و در سال ۹۵ آموزش تهیه بستنی طعم توت فرنگی آقا جان عیدتان مبارک حمایت برادر رئیس جمهور از بد ار کلان بانکی پیغام شیخ زکزاکی از داخل زندان وج قطار مسافری از ریل در خوزستان آهنگ دلکم محسن یگانه وقتهایی رابطه شویی
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.