پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی
 تکانش
تکانش بزرگ
درخواست حذف اطلاعات

تکانش بزرگ عبارت است از: عادت ها، رویه ها، نظم، انضباط، ثبات و پایداری.




مشاهده متن کامل ...
تکانش مثبت
درخواست حذف اطلاعات

عوامل ایجاد تکانش مثبت:

1- انتخاب و تصمیم های جدید بر اساس اه و ارزش ها

2- به کار بستن آن انتخاب ها از طریق رفتار مثبت و سازنده

3- تکرار کافی آن اقدامات و اعمال مثبت برای به وجود آمدن عادت جدید

4- تبدیل ریتم های رفتاری به کارهای منظم روزانه

5- ثابت قدم و پایدار ماندن برای یک دوره به اندازه کافی طولانی (مثلا یک سال)




مشاهده متن کامل ...
تکانش
درخواست حذف اطلاعات

چشم گذاشتم
که پیدایتان کنم

وقتی زیر آوار پنهان شدید

از قایم شدن ها و

موشکها

بیزار شدم

داود ولیزاده



منبع: http://for4. /


مشاهده متن کامل ...
تکانش
درخواست حذف اطلاعات

چشم گذاشتم
که پیدایتان کنم

وقتی زیر آوار پنهان شدید

از قایم شدن ها و

موشکها

بیزار شدم

داود ولیزاده



منبع: http://for4. /

مشاهده متن کامل ...
مریمانه هایم....
درخواست حذف اطلاعات
فکر به ایوان رن رن مستم میکند و آب دادن گلدانهای از سقف آویزان که با خیال راحت آفتاب می رند حالم را خوش میکند.....

فکر به تو و بودنت....که باهم یک شب سرد قهوه هایمان را برداریم و برویم روی قالیچه زیبای ایوان و یک پتو بیندازیم روی دوشمان و باهم بگوییم و بشنویم و آرام قهوه مان را بخوریم.....

حتی....فکر به نی نی جان آینده مان که بالش بگذارم روی پایم...تکانش دهم و بخوابانمش و تو قربان صدقه اش بروی و من دلم قنج برود برای حس ناب بابایی ات....

.

.

.

رنگ عادت ندارند با تو بودن ها.....و مگر چشمهای عاشق میتوانند بودنت را به عادت بنگرند...؟



منبع: http://be-kind-hearted. /


مشاهده متن کامل ...
رسانه های غربی:مادامی که مردم ایران حامی حکومت خود هستند، هیچ بادی تکانش نخواهد
درخواست حذف اطلاعات

تهران – حضور گسترده و میلیونی مردم سراسر ایران در 22 بهمن، سالروز پیروزی انقلاب شکوهمند ی در رسانه های اروپایی و یی بازتاب گسترده ای داشت به طوری که خبرنگاران این رسانه ها با نشان دادن گوشه هایی از حماسه وحدت ملی ایران به عظیم و گسترده تر بودن راهمپیایی امسال نسبت به سال های قبل اذعان د.


ادامه مطلب


مشاهده متن کامل ...
رویای رنگی
درخواست حذف اطلاعات

چراغ خاطراتی در ذهنم روشن شده که به سختی جزئیاتش را به خاطر می آورم. انگار هزار سال پیش اتفاق افتاده و فقط تصویر مبهمی از آنچه گذشت را می توانم در ذهنم بازسازی کنم. فکر نمی کنم دلتنگی باشد بیشتر یک جور دلگیری است برای اینکه آدم عادت می کند به ندیدن، نادیده گرفتن و کم کم فراموشش می شود. گاهی دلم برای صحرا می سوزد، صحرایی که برای مدت بسیار کوتاهی تمام دلش چراغانی بود و به طوفانی، تمام آن لامپهای چشمک زن یکی یکی سوختند و تاریکی بر همه جا مستولی شد. نه این که الان دلم روشن نباشد،نه!  یک تیر برق بتونی وسط دلم کاشته ام که توپ هم تکانش نمی دهد اما آن خواب فانتزی رنگی، خاطره اش همچنان پابرجاست. شاید رنگها را به خاطر نیاورم اما  هاله ی آن لامپهای رنگارنگ که از دور چشمک می زند گهگاهی به رویای شبانه ام نفوذ می کند ...



مشاهده متن کامل ...
معصومه
درخواست حذف اطلاعات

همسنِ پدرش بود

توپ تکانش نمی داد

شِفته کار بود

آمده بود خواستگاری

معصومه می ترسید

پدرش پولکی بود.


شِفته کار در اینجا، منظور ی که کج سلیقه اس و فقط پول برایش مهمه.



مشاهده متن کامل ...
معرفت و اندازه، رابطه ی مستقیم دارند!
درخواست حذف اطلاعات

یکی از لذت های دنیا لباس شستن است! آری لباس شستن :)

اگر تا به حال تجربه نکرده اید کلاه بزرگی بر سرتان رفته است!

من در تمام عمرم از زیر کار در رو بودم، ولی مدتی است گاهی لباسهایم را میشویم، البته با ماشین لباسشویی. اما آبکشی اش را با دست انجام میدهم.

اصلا روح انسان تازه میشود! راست است که میگویند آب مایه حیات است! وقتی با آب سر و کار داری حس زندگی در شریان هایت موج میزند!

لباس شستن

آب دادن به گلدان و باغچه

آب پاشی حیاط

شستن فرش

...

البته ظرف شستن اینگونه نیست :/


امروز در حیاط خانه مان لباس هایم را آبکشی ، بعد برای گرفتن آب اضافی شان، آنها را چلاندم، و بعد محکم تکاندم! وای که چقدر قطره ی ریز و سرد به سر و صورتم پاشیده شد!! آن هم در این ظهر گرم و آفت که روزه هم داشتم! خیلی چسبید!!

چندین بار دیگر شاتالاق شترق مانتو ام را تکان دادم، آنقدر که صدای مادرم بلند شد: چه خبر است؟؟

یکی دو بار دیگر هم تکاندم و با خود گفتم: خب دیگر بس است، این را پهن کنم و بروم سراغ تی م :دی

مانتو را روی بند رخت پهن ، تی م را آب کشیدم و چلاندم، خیلی چلاندم، با خوشحالی تکانش دادم، ولی حتی یک قطره هم نداشت :|

باز هم به معرفت مانتو -_-



مشاهده متن کامل ...
خو ده
درخواست حذف اطلاعات
ص ه های وجودم مرا با اندوهی قابل لمس با سیلابها مواجه می سازد ومن در شمال شنیدم که گفته شد این دریا شاهد مهاجرت ن بی پناه است که خیلیها در این پناهند ها کشته می شوند وما در حال تفریح وبی خیالی بسر می بریم واینجا نقطه صفر است ومازاد این جفن ات را چه ی پشت قباله ما کرده نمی دانم . کاش این نازهای بی واژه یداری می شد تا سرمایه بزکهای ما بشود نمی دانم چند روز دیگر خود می توانم از این کلمات حس امروز را به یاد بیاورم . مادرم در حال خالی دیگ نذری وپخش نذری بود که آمدند از او ب رند من دوست داشتم که بگویم این لحظات خیلی هم بکر نباید باشد در این شلوغی و خست شاید وامروز نظاره گر لحظات من شاید شویهای ن همکارم باشند وآنها مطمئن می شوند که من عقده های بسیار دارم که این لحظات را اگر در زمان خود دریابم ناظر واقعی را بستوه آورده تکانش میدهیم چون تکان میت وخواندن آن مصداقها . بلای جانم کم حرف میزند تا بگویم که مکرش بالاترین مکر نباید باشد که من این همه در فشار قرار دارم . کمی منها یا شاید جمع راستی پدر علم را با چه آب وت یاد می کنیم ووقتی از آنها حرف می زنیم واز حاجتهایمان می گوییم بغضهایمان را می گوییم ودرد دل میکنیم نه از علمشان میگوییم ونه آنها را بر افتخارات خود میفزاییم . خو ده چیزی نمی گوید ومن بیدارم وروی این صندلی بدنبال چه هستم مگر وصالی رؤیایی وگسستن از آنچه امروز بر من سایه افکنده است .



منبع: http://mastoreh-soroosh. /


مشاهده متن کامل ...
اویی که مهربان است.
درخواست حذف اطلاعات
شام که خوردم همون یک دونه تخم مرغی که نیمرو با گوجه و نون سفره رو فقط جمع و گوشه ای گذاشتم چایی ریختمو کتاب به دست نشستم کف آشپزخونه.
خسته ام, این را زیاد گفته ام البته, ولی این روزها هیچ ندارم بگویم جز اینکه خسته ام, کار هشت صبحی تا هفت شبی انرژی زیادی میطلبد و حالا هم که دم عید است.
ولی با همه خستگی اتفاقات مهربان قشنگی هم برایم افتاده مثلا اینکه هر روز همسرم رو بیشتر از روز قبل دوست دارم مثلا اینکه دقیقا لحظه ای که فکر میکنم این دیگر نهایت دیوانگی من است عشقش جایی از قلبم جوانه ریزی میزند انگار کن که قلبم برای دوست داشتنش هی کش می آید.
مثلا اینکه برایش کتاب یدم" مترو" و "استانبول"
مثلا اینکه برایم مانتو و کیف و کفش ست زیبایی را یده که ترکیب رنگ زرد و زرشکی شان دلم را برده
مثلا اینکه دو تا شاخه پتوس از کافه شرکت جدا و توی آب روی میزم گذاشتم
مثلا اینکه طرح بسیار زیبایی برای کار جدید آبرنگم کشیدم که خدا میداند کی رنگ میخورد
مثلا اینکه پنج شنبه ها طعم بی نظیر قهوه را مزه مزه میکنم تا انرژی ای برای کلاس تا هشت شب بماند
مثلا اینکه هر نفس شکر خدا, پریزادم سرفه هاش بهتره که برای اولین ش یک س کوچولوی نشسته در گوی یدم که وقتی تکانش میدهی ستاره هایش شناور میشوند با دو جوراب زرد و سرخ برای پاهای کوچکش.
و هزار هزار مثال قشنگ دیگر که باور میکنید خواب و خستگی مجال گفتن نمیدهند.
فقط کاش یادم نرود که چه مهربان است پروردگارم.




مشاهده متن کامل ...
نحوه تشخیص سالم بودن تخم مرغ
درخواست حذف اطلاعات




دقت کنید پوسته تخم مرغ تازه، سفید، شفاف و زبر و خشن است اما پوسته تخم مرغ کهنه کدر، صاف و بدرنگ است.

اگر در مورد تازه بودن آن شک دارید می توانید مقداری محلول آب نمک سرد درست کنید سپس تخم مرغ ها را درون محلول قرار دهید، اگر سالم باشد به دلیل سنگین بودن به صورت عمودی به ته ظرف می رود اما اگر فاسد و کهنه باشد به صورت معلق و افقی در آب می ماند.

یک راه ساده دیگر این است که تخم مرغ را رو به روی یک منبع نور مانند یک لامپ بگیرید. در این ح .. باید پوسته آن یکنواخت و عاری از ترک خوردگی، لکه های غیرمرئی و سوراخ های بزرگ باشد.

می توانید تخم مرغ را کنار گوش خود نگه دارید و به آرامی تکانش دهید، اگر هیچ گونه ص .. نشنوید، به احتمال زیاد سالم است. اما اگر صدای واضح چلپ و چلوپ مانند قسمت سفیده را شنیدید، بهتر است آن را مصرف نکنید.

یک آزمایش دیگر این است که تخم مرغ را در ظرفی بشکنید. همانطور که می دانید تخم مرغ سالم 3 جزء آن یعنی زرده، سفیده غلیظ و سفیده رقیق به طور مجزا از هم دیده می شوند. اگر مانده باشد، این اجزا با هم مخلوط شده و رنگ آن کدر می شود.



منبع: http://mnd1. .. /


مشاهده متن کامل ...
آزمون هوش هیجانی «بار– اُن»
درخواست حذف اطلاعات
آزمون هوش هیجانی «بار– اُن»
دسته بندی روانشناسی و علوم تربیتی
بازدید ها 2
فرمت فایل docx
حجم فایل 19 کیلو بایت
تعداد صفحات فایل 6
آزمون هوش هیجانی «بار– اُن»

فروشنده فایل

کد کاربری 4674
کاربر

آزمون هوش هیجانی «بار– اُن»

هوش هیجانی (eq) که در کنار هوش بهر (iq) و هوش معنوی (sq) امروزه مورد توجه روانشناسان است آمیزه ای است از شایستگی ها، مهارت ها، و تسهیل کننده هایی که رفتار هوشمندانه را تحت تأثیر قرار می دهند. افراد دارای هوش هیجانی بالا در درک خود و دیگران کارآمد بوده، با دیگران ارتباط مناسب برقرار نموده و قادر به سازگاری و مقابله مناسب با محیط بلاواسطه خود هستند. از میان ابزارهای مختلفی که برای سنجش هوش هیجانی ساخته شده است پرسشنامه هوش هیجانی بار-آن (eq-i) به خصوص در ایران محبوبیت زیادی دارد.

نسخه نهایی پرسشنامه هوش هیجانی بار-آن (eq-i) که معادل انگلیسی آن emotional quotient inventory است در سال ۲۰۰۲ ارائه شد. این پرسشنامه دارای ۱۳۳ سوال است که در ایران نسخه ۹۰ ماده ای از آن تهیه شده و ضریب ی درونی آن مناسب گزارش شده است. این پرسشنامه دارای ۱۵ زیرمقیاس است که در ۵ حیطه کلی قرار می گیرند. این پنج حیطه و زیرمقیاس های آن عبارتند از:

مولفه درون فردی: خودآگاهی هیجانی، ابراز وجود، عزت نفس، خودشکوفایی، استقلال.

مولفه بین فردی: همدلی، مسئولیت پذیری اجتماعی، روابط بین فردی.

مولفه سازگاری: حل مسئله، واقع گرایی، انعطاف پذیری.

مولفه مدیریت استرس: تحمل فشار روانی، کنترل تکانش.

مولفه خلق عمومی: خوش بینی، شادمانی.

نمره گذاری پرسشنامه هوش هیجانی بار-آن (eq-i)

برای نمره گذاری پرسشنامه هوش هیجانی بار-آن (eq-i) ابتدا باید به گزینه کاملا موافقم نمره ۵، موافقم نمره ۴، تاحدودی نمره ۳، مخالفم نمره ۲ و کاملاً مخالفم نمره ۱ بدهید.

نکته: این سوالات وارونه نمره گذاری می شوند: ۲- ۶۱- ۱۷- ۷۷- ۱۸- ۳۳- ۴۸- ۶۳- ۷۸- ۱۹- ۳۴- ۶۴- ۷۹- ۲۰- ۳۵- ۵۰- ۸۰- ۲۱- ۳۶- ۸۱- ۲۲- ۳۷- ۵۲- ۶۷- ۸۲- ۸۴- ۴۰- ۱۱- ۲۶- ۴۱- ۵۶- ۷۱- ۸۶- ۱۲- ۲۷- ۷۲- ۸۷- ۵۸- ۱۵- ۴۵- ۷۵- ۹۰

به دست آوردن زیرمقیاس ها

برای به دست آوردن زیرمقیاس ها باید نمرات مربوط به هر زیرمقیاس را با هم جمع کنید.

خودآگاهی هیجانی: ۶- ۲۱- ۳۶- ۵۱- ۶۶- ۸۱

ابراز وجود: ۱۵- ۳۰- ۴۵- ۶۰- ۷۵- ۹۰

عزت نفس: ۱۰- ۲۵- ۴۰- ۵۵- ۷۰- ۸۵

خودشکوفایی: ۵- ۲۰- ۳۵- ۵۰- ۶۵- ۸۰

استقلال: ۳- ۱۸- ۳۳- ۴۸- ۶۳- ۷۸

همدلی: ۱۴- ۲۹- ۴۴- ۵۹- ۷۴- ۸۹

مسئولیت پذیری اجتماعی: ۱۳- ۲۸- ۴۳- ۵۸- ۷۳- ۸۸

روابط بین فردی: ۸- ۲۳- ۳۸- ۵۳- ۶۸- ۸۳

حل مسئله: ۱– ۱۶- ۳۱- ۴۶- ۶۱- ۷۶

واقع گرایی: ۷- ۲۲- ۳۷- ۵۲- ۶۷- ۸۲

انعطاف پذیری: ۱۲- ۲۷- ۴۲- ۵۷- ۷۲-۷۸

تحمل فشار روانی: ۴- ۱۹- ۳۴- ۴۹- ۶۴- ۷۹

کنترل تکانش: ۱۱- ۲۶- ۴۱- ۵۶- ۷۱- ۸۶

خوش بینی: ۹- ۲۴- ۳۹- ۵۴- ۶۹- ۸۴

شادمانی: ۲- ۱۷- ۳۲- ۴۷- ۶۲- ۷۷

نمره کل: جمع کل نمرات




مشاهده متن کامل ...
بدون عنوان ...
درخواست حذف اطلاعات
رسیدم سر چهار راه. نیم ساعت گذشته ولی خبری از تو و ماشین مشکی رنگت نیست. و باز هم مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد! کم کم دارد سردم میشود و به رفتن فکر میکنم که تا ی نزدیکم ترمز میکند و تو از تا ی پیاده میشوی! قبل ازینکه شروع کنم به گلایه خودت شروع میکنی.

- سلام! ماشین اب شد! حالا هر چی میخوای بگو!

وقتی نگران و مظلوم و با عصبانیتی که سعی در پنهان ش داری، نگاه میکنی و شروع میکنی از خودت دفاع راهی به جز خندیدن برایم باقی نمیگذاری! با خنده جواب میدهم:

- علیک سلام! یکم دیرتر رسیده بودی باید میومدی نمایشگاه مجسمه های یخی سراغم!

- ببخشید بخدا من بی تقصیرم!

- گوشیت چرا در دسترس نبود؟

- نمیدونم ماشین و گوشی و زمین و هوا همه دست به دست هم دادن امروز منو ضایع کنن انگار!

میرویم به سمت کافه ی همیش . و سفارش هم همان سفارش همیش . از کوله ات جعبه ای بیرون میاوری و روی میز میگذاری.

- اگه گفتی چیه!

همیشه مدل هدیه دادنت با همه فرق داشت. مثل آن روز که عاشق مجسمه ی دخترک و پسرک پشت ویترین مغازه شده بودم که لباس زمستانی به تن داشتند. قیمتشان برای یک مجسمه زیادی گران بود. و قصد یدنشان را با آن قیمت نداشتم. برای همین خیلی معمولی فقط گفتم که چقدر قشنگند. و تو خیلی عادی چیز دیگری را پشت ویترین نشان دادی که تقریباً اندازه ی همان مجسمه ها بود و گفتی:

- این اسباب بازیه قشنگه برای سعید ب رم؟؟

- آره قشنگه!

- پس صبر کن ب رم زود میام. تو دیگه نیا تو.

و رفتی تو و با یک جعبه ی کادو شده برگشتی! و عصر وقتی که داشتیم از هم خداحافظی میکردیم از روی صندلی عقب برش داشتی!

- تقدیم با لبخند!

- وا تقدیم به من چرا!

- خب چون مال توئه عزیزم!

با تعجب خیره شده بودم به جعبه ی کادو پیچ شده. که اسباب بازی سعید نبود. بازش ، همان مجسمه های قشنگ پشت ویترین بودند!

اصلاً کجا بودم که رسیدم به اینجا؟ آهان. آن روزِ سرد پاییزی توی کافه.

- اگه گفتی چیه!

زدم زیر خنده!

- شد یه بار مثل آدم کادو بدی؟! هربار کلی شوخی کن فقط!

- دیگه مدل ما همینه شما به بزر خودتون ببخشید خانوم کوچولو!

خواستم بردارم و بازش کنم که عقب کشیدی اش.

- هنوز نگفتی چیه که! حدس بزن!

- نمیدونم! خب عطره؟

- نچ! 2 فرصت دیگه داری.

- خب بده ت ش بدم لااقل!

- نه نمیشه!

- پس ش تنیه!

- درسته ولی حدس دومت از دست رفت! یکی مونده.

همیشه وقتی مجبورم میکرد در مورد چیزی حدس بزنم، این قانون نانوشته اجرا میشد که اگر حدسم درست بود که هیچ. اگر نه هر چیزی که میگفت باید اجرا میشد!

- نامردیه. من چطوری بین هزار تا چیز تو دنیا حدس بزنم این تو چیه! بعد فقط سه تا شانس داشته باشم!

- زود باش الکی وقت کُشی نکن داور حواسش به وقت اضافه هست! از آ ین پن ی ات استفاده کن!

هر دو میزنیم زیر خنده! هر چه فکر میکنم چیز خاصی به ذهنم نمیرسد.

- ساعتِ تزیینیه؟

- باختی. حالا بازش کن تا بگم!

بازش ... یک گوی شیشه ای زیبا که یک دختر و پسر با لباس های زمستانی درونش ایستاده بودند. انگار لحظه ای که به هم خیره شده بودند زمان متوقف شده بود. تکانش که دادم برف آرام آرام شروع به با کرد. دختر و پسر با لبخند به یکدیگر خیره شده بودند. بارها تکانش دادم و به لبخند ها خیره شدم. انگار زمان درون کافه هم متوقف شده بود!

حالا هر بار که به آن گوی نگاه میکنم یاد آن روز برفی می افتم. روزی که هر دو با لبخند به هم خیره شده بودیم. روزی که زمان ایستاد... برای همیشه...



منبع: http://mk-1991. /


مشاهده متن کامل ...
بدون عنوان ...
درخواست حذف اطلاعات
رسیدم سر چهار راه. نیم ساعت گذشته ولی خبری از تو و ماشین مشکی رنگت نیست. و باز هم مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد! کم کم دارد سردم میشود و به رفتن فکر میکنم که تا ی نزدیکم ترمز میکند و تو از تا ی پیاده میشوی! قبل ازینکه شروع کنم به گلایه خودت شروع میکنی.

- سلام! ماشین اب شد! حالا هر چی میخوای بگو!

وقتی نگران و مظلوم و با عصبانیتی که سعی در پنهان ش داری، نگاه میکنی و شروع میکنی از خودت دفاع راهی به جز خندیدن برایم باقی نمیگذاری! با خنده جواب میدهم:

- علیک سلام! یکم دیرتر رسیده بودی باید میومدی نمایشگاه مجسمه های یخی سراغم!

- ببخشید بخدا من بی تقصیرم!

- گوشیت چرا در دسترس نبود؟

- نمیدونم ماشین و گوشی و زمین و هوا همه دست به دست هم دادن امروز منو ضایع کنن انگار!

میرویم به سمت کافه ی همیشگی. و سفارش هم همان سفارش همیشگی. از کوله ات جعبه ای بیرون میاوری و روی میز میگذاری.

- اگه گفتی چیه!

همیشه مدل هدیه دادنت با همه فرق داشت. مثل آن روز که عاشق مجسمه ی دخترک و پسرک پشت ویترین مغازه شده بودم که لباس زمستانی به تن داشتند. قیمتشان برای یک مجسمه زیادی گران بود. و قصد یدنشان را با آن قیمت نداشتم. برای همین خیلی معمولی فقط گفتم که چقدر قشنگند. و تو خیلی عادی چیز دیگری را پشت ویترین نشان دادی که تقریباً اندازه ی همان مجسمه ها بود و گفتی:

- این اسباب بازیه قشنگه برای سعید بگیرم؟؟

- آره قشنگه!

- پس صبر کن بگیرم زود میام. تو دیگه نیا تو.

و رفتی تو و با یک جعبه ی کادو شده برگشتی! و عصر وقتی که داشتیم از هم خداحافظی میکردیم از روی صندلی عقب برش داشتی!

- تقدیم با لبخند!

- وا تقدیم به من چرا!

- خب چون مال توئه عزیزم!

با تعجب خیره شده بودم به جعبه ی کادو پیچ شده. که اسباب بازی سعید نبود. بازش ، همان مجسمه های قشنگ پشت ویترین بودند!

اصلاً کجا بودم که رسیدم به اینجا؟ آهان. آن روزِ سرد پاییزی توی کافه.

- اگه گفتی چیه!

زدم زیر خنده!

- شد یه بار مثل آدم کادو بدی؟! هربار کلی شوخی کن فقط!

- دیگه مدل ما همینه شما به بزرگی خودتون ببخشید خانوم کوچولو!

خواستم بردارم و بازش کنم که عقب کشیدی اش.

- هنوز نگفتی چیه که! حدس بزن!

- نمیدونم! خب عطره؟

- نچ! 2 فرصت دیگه داری.

- خب بده ت ش بدم لااقل!

- نه نمیشه!

- پس ش تنیه!

- درسته ولی حدس دومت از دست رفت! یکی مونده.

همیشه وقتی مجبورم میکرد در مورد چیزی حدس بزنم، این قانون نانوشته اجرا میشد که اگر حدسم درست بود که هیچ. اگر نه هر چیزی که میگفت باید اجرا میشد!

- نامردیه. من چطوری بین هزار تا چیز تو دنیا حدس بزنم این تو چیه! بعد فقط سه تا شانس داشته باشم!

- زود باش الکی وقت کُشی نکن داور حواسش به وقت اضافه هست! از آ ین پن ی ات استفاده کن!

هر دو میزنیم زیر خنده! هر چه فکر میکنم چیز خاصی به ذهنم نمیرسد.

- ساعتِ تزیینیه؟

- باختی. حالا بازش کن تا بگم!

بازش ... یک گوی شیشه ای زیبا که یک دختر و پسر با لباس های زمستانی درونش ایستاده بودند. انگار لحظه ای که به هم خیره شده بودند زمان متوقف شده بود. تکانش که دادم برف آرام آرام شروع به با کرد. دختر و پسر با لبخند به یکدیگر خیره شده بودند. بارها تکانش دادم و به لبخند ها خیره شدم. انگار زمان درون کافه هم متوقف شده بود!

حالا هر بار که به آن گوی نگاه میکنم یاد آن روز برفی می افتم. روزی که هر دو با لبخند به هم خیره شده بودیم. روزی که زمان ایستاد... برای همیشه...



منبع: http://mk-1991. /

مشاهده متن کامل ...
و ما دراماتیک شدیم
درخواست حذف اطلاعات

امروز مریم خانم از بینمان رفت. زنی مهربان، با خال گوشتی بزرگی کنار دماغش که بچگی ها میترساندتم و با چشمان تنگی که از میان چروکهای صورت چاقش میشد دید رنگی مایل به عسلی دارند. موهای فلفل نمکینش را همیشه درست از وسط نصف میکرد و روسری اش را میگذاشت فرق سرش و صحنه ی قشنگی می آفرید.  دور کمرش همیشه چادری بود که با هر تکانش بوی صابون و تمیزی به مشام میرسید. سالی، ماهی یکبار میدیدمش. همیشه به اقتضای سنّش بالای مجلس مینشست اما با محبتی که گویا در خانواده ی بابا انگوری ارثیست، میبوسیدم و مرا کنارش مینشاند و شروع میکرد به سوال پرسیدن. این که درسهایم چطور است و با زندگی چه میکنم. حدسهایی که پیش از پاسخِ من میداد بسیار دقیق بود و با هر جوابم وارد جزئیات میشد و به آدم حس مهم بودن را به قدرت القا میکرد. گاهی خاطره ی کوچکی از این که چه ی با نمکی بوده ام یا چه دورانی با مادربزرگم داشته اند هم میگفت و بعدش میگفت پاشو برو حوصله ات پیش ما پیرها سر میرود. دو دقیقه مکالمه با مریم آبا کافی بود که بفهمی موجودیست به غایت مهربان و دوست داشتنی. مریم خانم اما از پیشمان رفت امروز. صبح خبرش را “م” به من داد و بنای مس ه بازی گذاشتیم. این که چطور مراسم را پیچانده و چقدر از نظرمان این مجلس ها مهمل است. بعد هم مریم خانم یادمان رفت و آسمان ریسمان به هم بافتیم و حواسمان پرت یکدیگر شد و حرف دل خودمان را زدیم. چند لحظه ی پیش اما، “م” غمزده، از صحنه ی خا پاریِ مریم خانم چیزی گفت و مرگ، آنقدر نزدیکمان شد که سایه اش روی مکالماتمان سنگینی کرد. پرسه ی موحوش این حقیقت که هر ی، هر زمانی محکومِ این اتفاقِ رازآلود خواهد شد، سکوتهایمان را کشید و لودگی هایمان را بی نمک کرد. مریم خانم زندگی خوبی داشت. خوب عمر کرد و محبوب و نیکنام از دنیا رفت. اما من و “م” م م، با عذاب وجدان شوخی هایمان، و واقعیتی که سالها کوشیده ایم از آنها فرار کنیم. 



مشاهده متن کامل ...
پایان
درخواست حذف اطلاعات

یک زمانی در وبلاگستان مد شده بود جملاتی که با:  نکنید آقا، نکنید شروع می شد

من تجربه ازدواج را نداشتم اما بارها شاهدش بودم  و ماجرای آشنایی است برایم 

شور و هیجان اولیه، ذوق ها  و برنامه ریزی ها ، چشمهای براق، دستهای در تلاطم، نگاه های محو

بعد به تدریج  خنده ها کم می شود، نور چشمها خاموش می شود و درگیری ها شروع می شود، تفاوتها اذیت می کنند و اضطراب 

اینجا همان لحظه است  

جان من ، اشتباه نکنید، اینجا که رسیدید کمک بگیرید، با هم صحبت کنید، کوتاه بیایید، درک کنید و بالغ بمانید، حتی در کوران کلمات، بالغ بمانید

مدتهاست که دیگر هیچ نمی گویم، نگاه می کنم تا ببینم این دو از این لبه نازک به سلامت عبور خواهند کرد؟

و حالا  در می از داستانهای تکراری  می بینم  که با اشتبا ه های مدام مرد و عدم تلاشش برای  کمک به زن 

چطور عشق در چشمهای زن در حال خاموش شدن است، چطور شور و هیجانش به زندگی کم می شود دلم برای مرد می سوزد

دلم می خواهد شانه اش را بگیرم و تکانش بدهم ، نکن پسر جان نکن

الگوی مرد سنتی  با دخترهای امروزی جواب نمی دهد، نمی شود بعضی وقتها روشنفکر باشی ، وقتی که به سودت نیست، نباشی

انتظار داری هم  کتابهای روشنفکری بخواند و بفهمد هم از سیاست سرش بشود هم انقدر زیبا  باشد که سربلندت کند در جمع ، هم غذاهای خوشمزه ای درست کند، هم مادر خوبی باشد و  هم همبستری آتشین مزاج

هم هیچ کمکی به او نکنی و همه را وظیفه او بدانی؟!

چطور انتظار دارید که عشق زنده بماند زیر این همه فشار؟

بدتر از همه اینکه به محض اعتراض ن، کودک  این گونه مردان ظاهر می شود، لج می کنند، بدتر می کنند، بی توجهی می کنند، 

و این همان لحظه ترسناک است

چند بار در مقابل این صحنه قرار گرفتم و قلبم  فشرده شدت

درست زمانی که در پایان درگیری های طولانی ، مرد گمان کرده که سرانجام حرف خود را به کرسی نشانده و پیروز مبارزه شده 

زن به سراغ من می آید، پشت پنجره به  کوچه نگاه می کند و من وحشتزده جمله ای  هستم که بزودی خواهم شنید

جملاتی مختلفی شنیدم ولی همه مضمونش یکی است

نکنید آقا نکنید

ن را نکشید




مشاهده متن کامل ...
در هنگام شعار صدایم از همه آهسته تر بود ولی در مقام عمل از همه برتر...
درخواست حذف اطلاعات

1. در حاشیه ی جاده های گمراهی ایستادم تا شما را به راه حق در آورم.
شما در این جاده های گمراهی به یکدیگر می رسیدید و راهنمایی نداشتید ،
و زمین را برای رسیدن به زلال هدایت حفر می کردید ولی آبی نمی یافتید.
امروز ( کلمات و رویداد های) گنگ را برایتان گویا می سازم.
ی که مرا پیروی نکند شه ی درستی ندارد.
از زمانی که حق را به من نشان داده اند در آن شک ن .
( من برای خودم ترسی در دل ندارم ، چنان که ) موسی علیه السلام ( در میدان نمایش سحر جادوگران) بر خودش نترسید ، بلکه بیم آن داشت که جاهلان و حکومت های گمراه پیروز شوند.
امروز ما به دوراهی حق و باطل رسیده ایم. آن که به وجود آب اطمینان دارد تشنه نمی شود.

2. به خدا سوگند من همچون کفتار نیستم که با آهنگ ملایم می خوابد تا شکارچی سر رسد ، و غافلگیرش کرده ط خودش سازد.
بلکه همواره با کمک ی که به حق روی می آورد به ی که از حق روی گردان است ضربه وارد می سازم،
و با یاری آن که فرمانم را می شنود و اطاعت میکند با ی که نافرمان و بد دل است مبارزه می کنم ،
تا آنکه مرگم فرا رسد.
به خدا سوگند از هنگامی که صل الله علیه و سلم رحلت نمود تاکنون همواره مرا از حق باز داشته اند و دیگری را بر من ترجیح داده اند.

3. زمانی که دیگران سستی د من به انجام وظیفه برخاستم ، و هنگامی که هر سر در لاک خود فرو برده بود من آشکارا به میدان آمدم ، و آن زمان که زبان همه بسته بود من سخن گفتم ، و وقتی که همگان در راه مانده بودند من به نور خدا گام در راه نهادم.
( در هنگام شعار ) صدایم از همه آهسته تر بود ، ولی در مقام عمل از همه برتر بودم.
در راه فضیلت عنان گشوده پرواز ،
و جایزه ی این مسابقه را از آن خود ساختم ،
چونان کوهی که تندباد حوادث آن را نجنباند ، و طوفان تکانش ندهد.
ی نتوانست از من ده بگیرد ، و یا درباره ام بد بگوید.
انسان ضعیف در چشمم گرامی است تا حق را برایش بگیرم ، و انسان توانمند در دیده ام ضعیف است تا حق را از او بستانم.

1.ویژگی های علی علیه السلام
2.آگاهی و مظلومیت علیه السلام
3. ویژگی ها و فضائل علی علیه السلام

نهج البلاغه



مشاهده متن کامل ...
آسمان شب...
درخواست حذف اطلاعات
نام مادر من آسمان است. او یک چادر مشکی خیلی خیلی زیبا دارد… چادری که به سیاهی شب است و رویش نگین های ریز نقره ای قرار دارد که همچون ستاره های شب افروز به چشم ها چشمک می زند… و از نظر من بیشتر بی ت .. می کنند!… اما در این میان چهره ی ماه .. ی مادرم بر آن جمع پر از تشویش غلبه می کند!

به سمت مادرم دویدم… چادرش را در آورد و روی سر من گذاشت… ناخوداگاه احساس .. خودم ماهم!… چادر قدر دنیایی برایم بزرگ بود… آن شب به آسمان زل زدم دیگر آسمانی نمیدیدم! تنها چادر مادرم بود که روی آسمان را پوشانده بود…

به حیاط رفتم. وااای! بوی شب بود! بوی عطر شب، بویی پر از آرامش!

ناگهان صدای شب پوی شنیدم! صدای قدم های آرام یک شب پیما! در آن سکوت شب تنها چیزی که شنیدم آن صدا بود.

ناخوداگاه دوباره به شب تاب (ماه) نگاه .. … لبخند زدم…دیگر شب برایم به معنای ترس و روح و خفاش و از ما بهترون نبود! شب برایم به معنای شب افروز و شب بو و شب پیما و شب تاب شده بود. به معنای چادر سیاه مادرم!

*

*

مادرم همیشه می گوید: ” هر .. برای خود ستاره ای دارد.”

به نظرتان امشب می توانم ستاره ام را پیدا کنم ؟ آن ستاره ای که از همه بیشتر می درخشد مال من است .

نه… نه… آن زیادی توی چشم است و حتما آن را .. ان دیگری انتخاب کرده اند. می نشینم و هر کدام را که به من چشمک زد انتخاب می کنم . آخ جون ! … آن ستاره به من چشمک زد پس او مال من است.

دوست دارم امشب به آسمان بروم و ستاره ام را بپینم. دلم می خواهد آن را بیاورم و کنار خودم بخوابانم

برایش لالایی بخوانم . روی پاهایم تکانش بدهم . همان طور که به چشمک ستاره فکر می .. … ناگهان… صدای رعد و برقی به گرشم رسید نه… هوا ابری شد پس ستاره ام کجاست ؟ باران شروع به با .. کرد و مجبور شدم به خانه بروم . وقتی رسیدم .. را کنار زدم و به آسمان ابری نگاه .. . نمی دانستم چقدر طول می کشد تا باران پایان یابد.

اما صبر می کنم تا ستاره ام را دوباره بینم . چند ساعت گذشت تا باران پایان یافت و ستاره ام را دوباره پیدا .. . می خواهم با ستاره ام پیمانی ببندم . ما به هم قول می دهیم که هیچ وقت همدیگر را فراموش نکنیم. از آن به بعد هر شب ساعتی را صرف تعریف .. روزانه هایم برای ستاره ام می کنم.

گم شده ام! دردو راهی بین ستاره ها… در آن معرکه نور…

حس می کنم میان بوته های چشمک زنشان نبض هایم را جا گذاشته ام…

چه به رخ می کشند باهم بودنشان را…

نفس کم می آورم… خستگی، وزن می اندازد روی پلکهایم…

اما هنوز … در بدرم چرا نمی یابم؟

شب سیاه می شود و سیاهی آوار… و من امشب مهمان این تاریکی…



منبع: http:// .. lllll. .. /


مشاهده متن کامل ...
پاو وینت اختلال کمبود توجه– بیش فعالی
درخواست حذف اطلاعات
اختصاصی از یاری فایل پاو وینت اختلال کمبود توجه– بیش فعالی با و پر سرعت .

 پاو وینت اختلال کمبود توجه– بیش فعالی


 پاو وینت اختلال کمبود توجه– بیش فعالی

پاو وینت اختلال کمبود توجه– بیش فعالی

فرمت فایل: پاو وینت

تعداد اسلاید: 12

 

 

 

 

بخش از متن

تعریف های گوناگونی برای بیش فعالی تاکنون ارایه شده است و تعریف مشخصی که مورد پذیرش همگانی صاحب نظران باشد وجود ندارد اما تعریف زیر از بارکلی از پذیرش نسبتاً زیادی برخوردار است:

بیش فعالی، عبارت است از اختلالی رشدی در توجه، کنترل تکانش، بی قراری، و هدایت رفتار که به طور طبیعی ایجاد می شود و ناشی از اختلال های عصب شناختی بزرگ، حسی، حرکتی یا هیجانی نیست.

 


با


پاو وینت اختلال کمبود توجه– بیش فعالی


مشاهده متن کامل ...
جز از کل 3
درخواست حذف اطلاعات

از ص 100 تا 165

- خیلی کم پیش می آید ی به آدم پیشنهاد عملی و به درد بخور بدهد. معمولا می گویند نگران نباش." یا "همه چیز درست میشه." که نه تنها غیر کاربردی بلکه به شکل وحشتناکی زجرآور هستند، جوری که باید صبر کنی تا ی که این حرف رو به تو زده بیماری لاعلاجی بگیرد تا بتوانی با لذت تمام جمله ی خودش را به خودش تحویل بدهی.(نیشخند)

- موقع بیرون آمدم دستم را مشت کرده بودم و به دار ادیب ها و خانه های امن و زندان ها فکر می : از طریق همین مجازات هاست که جنایتکارها راهی برای گپ زدن پیدا می کنند. مشکل قانون این است که دائم دنبال راهی است تا جنایتکارهای خطرناک را با هم آشنا کند و همه را مستقیم به یک شبکه وصل کند.(نیشخند)

-تری آ ین قانون هری را ش ته بود-(هری جنایتکار معروف، مجموعه ای توصیه برای تب ارها را در اختیار تری و مارتین دین قرار داده بود) - نه تنها ناشناس بودن را به کل کنار گذاشته بود. فقط روی نردبان نبود، تکانش هم می داد. علاوه بر پلیس جنایتکارها هم او را مرده می خواستند. (خنده)

-هرچقدر هم که مس ه به نظر برسد، داشتم از حسادت دیوانه می شدم. تری داشت یه کاری با زندگی ش می کرد. حرفه اش را پیدا کرده بود؛ حالا هرچقدر خونین و دیوانه وار ولی باز هم یک حرفه بود.

- (هری خطاب به مارتین) پسرم این اثر هنری منه. راهنمای تب اری! هر چیزی تو عمرم یاد گرفتم اینجا نوشتم. قراره یه کتاب بشه! کتاب مرجع! من یه کتاب مرجع راجع به جرم و جنایت نوشتم! یه اثر معتبر و کامل! (نیشخند)

- ناگهان به این نتیجه رسیدم، آدم های رمانتیک قد شعور ندارند. هیچ چیز جالب و خوبی در عشق یک طرفه وجود ندارد. به نظرم است، مطلق. عشق به ی که پاسخ احساساتت را نمی دهد ممکن است در کتاب ها هیجان انگیز باشد ولی در واقعیت به شکل غیر قابل تحملی خسته کننده است. بهت می گویم چه چیزی هیجان انگیز است: پرشور و خیس عرق. ولی نشستن روی ایوان خانه ی زنی خواب که رویای تو را نمی بیند دیرگذر است و غمناک.



مشاهده متن کامل ...
بابا غصه خور
درخواست حذف اطلاعات

بابا غصه خور

علی صفایی حائری حکایت جالبی نقل می‌کنند که زبان حال بسیاری از ما است. از هر چیزی رنج می برد و با هر چیز غصه برایش می رسید.
یک روز عیالش گفت:
آ این که نشد کار. پاک از دست می روی . بیچاره می شوی. یک روز تو بی غصه و ناراحتی نبوده ای. امروز در خانه بمان که لااقل چیزی نبینی و چیزی نشنوی و یک روز راحت باشی.
قلیانش را چاق کرد و سماورش را آتش انداخت و بساطش را کوک کرد … که یک روز بی رنج بگذراند.
بابا غصه خور، دیگر چیزی نمی دید که رنج ببرد و حادثه ای نمی شنید که غصه بخورد. همه چیز بر وفق مراد بود … که ناگهان از پشت دیوار از بیرون خانه شنید … که دو نفر عابر با هم می گویند: « فلانی، ب ماده الاغش کرّه آورده … اما کره اش نه دم دارد و نه گوش … »
بابا غصه خور بر سر خود کوبید که بیچاره شدم!
زنش هر چه فکر کرد، دید طوری نشده . با تعجب پرسید: کجایت درد می کند؟ چه پیش آمده؟
بابا فریاد زد: جایی ام درد نمی کند . مگر نشنیدی که گفتند: کره الاغ فلانی نه دم دارد و نه گوش؟
زن دادش در آمد که به درک ! نه دم داشته باشد و نه سر؛ به من چه؟ به تو چه؟ تو چرا غصه می خوری؟
بابا گفت:
همین است که می گویند زن ناقص عقل است . آ تو نمی فهمی . این کرّه بزرگ می شود . زنک گفت: خوب بشود ! بابا ادامه داد: یک روز بار رویش می گذارند .
زنک گفت: خوب بگذارند … بابا صدایش لرزید … که از این کوچه ی ما عبور می کند …
زنک گفت:
خوب د . به تو چه؟ بابا نالید: همین، نمی فهمی . همین جا زیر بار از پا در می آید و می افتد …
زن هر چه فکر می کرد، چیزی نمی فهمید . پرسید: خوب به تو چه مربوط؟
بابا گفت:
این که دیگر معلوم است . مثل روز روشن است، مرا صدا می زنند که کمکشان کنم . من می خواهم این الاغ را بلند کنم . آ چه کار کنم؟ کجایش را بگیرم؟ نه دم دارد که تکانش بدهم و نه گوش دارد که بلندش کنم . آ من چه خاکی بر سرم بریزم؟!
راستی هنگامی که فکر ضعیف شود و خیال بارور گردد، از کاه کوه می سازیم و از هیچ وحشت می کنیم و به خاطر هیچ، کنار می کشیم و خود را می خوریم .
نداشتن ملاک ها، عشق و خود خواهی، تنهایی، ضعف و پراکندگی، جهل و حیرت، تخیل نیرومند و فکر ضعیف، این ها عواملی هستند که سستی و زبونی و ترس و کناره گیری و احتیاط و بدبینی را به وجود می آورند و روحیه ی سست عنصر و ترسو را می سازند.

پی نوشت:
محمدحسین قدیری، شوخ‌طبعی‌های طلبگی، نشر جمال، ص203.

 

مشاهده متن کامل ...

نادیه
درخواست حذف اطلاعات

امسال جایزه صلح نوبل به «نادیه مراد» و «دنیز موکوگ» رسید، به خاطر تلاش هایشان برای پایان دادن به به عنوان یک سلاح جنگی. نادیه فعال ایزدی است که به وسیله به بردگی گرفته شده بود.

شاید 14 سالم بود، مردی توی تا ی دستش را روی ران هایم گذاشت و فشار داد هنوز فراموش نکرده ام و از یادآوری اش مچاله می شوم. شاید 18 سالم بود، توی اتوبوس تقریبا خالی نشسته بودم تا راه بیفتد. صورتم را برگرداندم مردی پایین پله ها روبه روی در پشتی اتوبوس ایستاده بود، زیپ شلوارش را باز کرده بود و گرفته بود دستش و تکانش می داد. من فراموش نکرده ام و هر بار با یادآوریش احساس ناامنی و نفرت می کنم. و این درباره همه تجربه های ریز و درشتم از مورد قرار گرفتن صدق می کند. من ضعیف نیستم. من حق دارم فراموش نکنم. حق دارم که هنوز از یادآوری این اتفاقات پر از خشم و نفرت و ترس بشوم اما نادیه... نمی توانم تصور کنم که چطور زنی که مدتی برده بوده بلند می شود و به عنوان فعال برای رساندن صدای امثال خودش تلاش می کند. او بی شک یک ابرانسان است. خواستم بگویم او زمانه است اما نه! معجزه ای به کمکش نیامد. آتش برایش گلستان نشد. بعد به صلیب کشیده شدن به آغوش پدر برنگشت. اتفاقا بعد تحمل نهایت رنج یک انسان رس ش آغاز شد. مثل ققنوسی از میان آتش بلند شد. خدا به پای نادیه ها سجده می کند.

#ابرانسان ها



مشاهده متن کامل ...
* چه سود ...!
درخواست حذف اطلاعات

روی بدن لرزانش رابا پتویی رتگ و رو رفته پوشانده بودو خس خس اش سکوت اتاق را ش ته بود...چهره اش رنگ پریده وتب بالا امانش را بریده بود...نگاهی به پنجره روبه رویش انداخت... ی درختان انگار همانند او بیانگر کهولت سنشان بود...صدای غیژغیژ لولای در ،نگاهش را به طرف در کشاند،با دیدن فرزندش گل از گلش شکفت ولبخند به لبش آورد...

- همان طور که نگاهش به گوشی بود، در را با فشار دست بست وسرش را به عنوان سلام تکانی داد،برای یک لحظه سرش رابلند کرد وکل اتاق رااز نظر گذارند چشمانش که به کنج اتاق زوم شدند به همان طرف حرکت کرد وباز هوش ونگاهش را به گوشیش داد...

سرفه های خشک و پی در پی مادر پیر اجازه جواب دادن رانداد،با نفس های عمیق سعی در آرام سرفه هایش کرد...

- سلام مادر جان چرا اونجا نشستی، بیا کنار بخاری بشین ،هواسرده مادر سرما می خوری...

فرزند تنها به گفتن یک نـــــــــــوچ بلند اکتفا کرد...وباز غرق خواندن مطالب روبه رویش شد ...

آه مادر ناخواسته بلند شد...چندی نگذشت که صدای قهقهه ی پسرش اتاق را پر کرد... پسر همچنان سرش را تکان می داد وبا انگشت صفحه را بالا و پایین می کرد...

مادر چشمانش را بر پسرش ثابت نگه داشت،به لطف این ابزار جادویی حسرت شنیدن صدای فرزندش به دلش مانده بود،حداقل با نگاه ، تصویرش را بیشتر به خاطر می سپرد... نفسش به تنگ آمده بود ،با کف دست قفسه ی اش را ماساژ داد..کمی در رختخوابش جا به جا شدو گفت:

- عزیزم برام یه لیوان آب میاری...؟

سکوت تنها پاسخش بود...

فرزند بعد از چند لحظه به خود آمد...

- باشه الان میارم

وباز مشغول شد...

باز صدای مادر پیچید: مادر جان گلوم خشک شده میشه آب بیاری...؟

اینبار فرزند با پر خاشگری گفت :گفتم باشه دیگه ،الان میارم...

مادر با ناراحتی یک نگاه به پسرش انداخت و آرام پلک هایش را بست... فرزند همچنان از این کانال به آن کانال و از این شبکه به شبکه ی دیگر در حال چرخش بود که پستی در مورد مادر توجهش را جلب کرد... میان لایک و ن در ر بود که یک آن از جا پرید وبه طرف آشپز خانه رفت ... لیوان آبی را پر کرد و کنار مادرش ایستاد ...

- مادر جون آب آوردم بلند شین...

- سکوت ...

سرش را پایین تر آورد : مامان آب ...

- سکوت ...

تکانش داد ...

- سکوت ...

با ترس به حرکت قفسه ی اش دقت کرد ... باز هم سکوت ... دست دیگرش را مقابل بینی اش گرفت ...

سرد سرد بود...

صدای ش تن لیوان با صدای فریاد

(ای وای بر من ) یکی شد ....

*هدلاخ*



منبع: http://hedlakh370. /


مشاهده متن کامل ...
از مهارت های زندگی در ایران
درخواست حذف اطلاعات

در بدترین نقطه ی ممکن ماشینش را پارک کرده بود و رفته بود عروسی. اهل روستا و ای اطراف نبود. پلاک ماشین ‏ایران 46 بود. مهمان غریبه از رشت بود. ‏

سر ورودی کوچه پارک کرده بود. باران می بارید. می خواستیم برویم خانه ی آقا(پدربزرگم). خسته بودیم. بقیه ی ماشین ها ‏هم توی کوچه پارک کرده بودند. ولی طوری که یک ماشین از کنارشان بتواند رد شود. ولی این پرایدسوار رشتی عدل در ‏نقطه ای پارک کرده بود که به هیچ وجه ماشینی رد نشود.‏

باران می بارید. هوا سرد بود. پیاده شدیم. من و بابام بودیم. جلوی ماشین خالی بود. 1 متر می رفت جلوتر می توانستیم رد ‏شویم. گفتم هل بدهیم. ترمزدستی پراید به هیچ چیزی بند نیست. قبلاً تجربه اش را داشتم. پرایدی که دوبله پارک کرده ‏بود. هلش داده بودم. تنهایی هم زورم بهش رسیده بود. یک بار هم توی یک پارکینگ یک پرایده عدل جلوی ماشینم پارک ‏کرده بود. آن را هم هل داده بودیم و کنار رفته بود. ترمزدستی اش اب می شود؟ حقش است.‏

دو نفری زور زدیم. نشد. مرتیکه توی دنده هم گذاشته بود. زورمان به چرخ دنده ها نمی رسید.‏

با مشت کوبیدم به شیشه ی ماشین که ونگ ونگ کند ی به دادش برسد. واکنشی نشان نداد. با لگد زدم به در. پام درد ‏گرفت. باز هم ص از پراید در نیامد. فقط چراغ خطرهاش روشن و خاموش شدند.‏

روی یک تکه کاغذ پلاک ماشین را نوشتیم. پراید نقره ای، ایران 46- 39 ل... بابام رفت توی سوله ی محل برگزاری ‏عروسی. وسط دامبولی دیمبوی عروسی تکه کاغذ را داد به خواننده که بگوید آقا بیا ماشینت را بردار. من نشستم توی ‏ماشین. خیس و تلیس شده بودم. باران شدید بود. ‏

‏3-4 نفر دیگر هم آمدند و دوباره زور زدیم که پراید را هل بدهیم. چرخ دنده ها نمی گذاشتند که از جایش تکان بخورد. ‏یکی شان گفت پنچر کنیم ماشینش را. خیلی آدم احمقی است. گفتیم الآن پنچرش کنیم از سر راه ما کنار نمی رود و مشکلمان ‏حل نمی شود که. بعد از 10 دقیقه صاحبش نیامد.‏

حالا 2 تا ماشین بودیم که معطل پرایده شده بودیم. همسایه ی آقا هم می خواست برود توی کوچه و نمی شد. پسر آقای ‏همسایه یک لگد دیگر به در پراید زد. باز هم فقط چراغ خطرها روشن و خاموش شدند. او هم شماره پلاک را روی کاغذی ‏نوشت و داد به پدرش که ببرد توی عروسی بدهد به خواننده ی مجلس. ولی باز هم خبری نشد.‏

آقای همسایه آمد. گفت پیداش نشده؟ گفتیم نه. رفت سمت در پراید. نوار پلاستیکی بین شیشه و در آهنی را ‏به راحتی کند. بعد رفت از صندوق ماشینش آچار باریک جک را آورد و فرو کردش توی در پرایده. کمی تکان تکانش داد و ‏صدای باز شدن قفل های پراید بلند شد.‏

گفتم: دمت گرم.‏

در را باز کرد. ماشین را خلاص کرد و ترمزدستی اش را خواباند. پرایده را هل دادیم به جلو. رفت توی بوته ها و خارها. ‏عقبش به اندازه ی رد شدن یک ماشین جا خالی شد. سوار ماشین شدیم و رد شدیم.‏

از مهارت های زندگی در ایران باز قفل در پراید در کمتر از 20 ثانیه است. برای این که بتوانی به زندگی عادی ات ادامه ‏بدهی به این مهارت هم نیاز داری.‏




مشاهده متن کامل ...
مقاله در مورد اختلال در نقص توجه
درخواست حذف اطلاعات
اختصاصی از سورنا فایل مقاله در مورد اختلال در نقص توجه با و پر سرعت .

مقاله در مورد اختلال در نقص توجه


مقاله در مورد اختلال در نقص توجه

لینک و پرداخت پایین مطلب

فرمت فایل:word(قابل ویرایش)

تعداد صفحات:10

مدیریت آموزش و پرورش استثنائی اسان رضوی

کارشناسی مشکلات ویژه یادگیری

اختلال نقص در توجه

(آموزش حروف)

تهیه و تدوین: زهرا فیض آبادی

مرکز آموزش و توانبخشی مشکلات ویژه یادگیری سبزوار

****************

مقدمه

اختلال نقص در توجه یکی از مواردی است که در اغلب ناتوانیهای یادگیری همراه و بدون پرفعالیتی دیده می شود کودکی که مبتلا به این اختلال می باشد اصولاً علائمی از بی ثباتی در توانایی های شناختی مربوط به تکالیف تحصیلی و عملکردی متغیر را از خود نشان می دهد که اغلب موجب پریشانی معلم، والدین و حتی خود کودک می شود از نظر سبب شناسی و درمان بسیار اهمیت دارد که بدانیم اختلالات توجه در برخی موارد با فعالیت حرکتی زیاد بدن همراه می باشند.

به منظور تشخیص اختلال نقص در توجه می بایستی کودک ملاکهای بی توجهی (نظیر ش ت در به انجام رسانیدن کارهایی که شروع کرده، ش ت در گوش ، حواسپرتی، مشکل در تمرکز یا دقت در انجام یک بازی) و تکانش (از قبیل انجام اعمال قبل از تفکر، از کار به کاری دیگر پرداختن، مشکل در سازماندهی، نیاز به کنترل کننده، فریادهای ناگهانی در کلاس، مشکل در منظر ماندن) را داشته باشد.

برای تشخیص add همراه با پرفعالیتی، می بایست کودک علاوه بر حواسپرتی و علائم کنترل ضعیف تکانه ها، فعالیت زیاد را نیز داشته باشد. فعالیت حرکتی زاید ممکن است به صورت مشکل در یک جا نشستن یا مشکل در یک جا ماندن، راه رفتن و دویدن زیاد و راه رفتن در خواب مشاهده شود.

ناتوانیهای توجهی

یکی از


با


مقاله در مورد اختلال در نقص توجه


مشاهده متن کامل ...
* چه سود ...!
درخواست حذف اطلاعات

روی بدن لرزانش رابا پتویی رتگ و رو رفته پوشانده بودو خس خس اش سکوت اتاق را ش ته بود...چهره اش رنگ پریده وتب بالا امانش را بریده بود...نگاهی به پنجره روبه رویش انداخت... ی درختان انگار همانند او بیانگر کهولت سنشان بود...صدای غیژغیژ لولای در ،نگاهش را به طرف در کشاند،با دیدن فرزندش گل از گلش شکفت ولبخند به لبش آورد...

- همان طور که نگاهش به گوشی بود، در را با فشار دست بست وسرش را به عنوان سلام تکانی داد،برای یک لحظه سرش رابلند کرد وکل اتاق رااز نظر گذارند چشمانش که به کنج اتاق زوم شدند به همان طرف حرکت کرد وباز هوش ونگاهش را به گوشیش داد...

سرفه های خشک و پی در پی مادر پیر اجازه جواب دادن رانداد،با نفس های عمیق سعی در آرام سرفه هایش کرد...

- سلام مادر جان چرا اونجا نشستی، بیا کنار بخاری بشین ،هواسرده مادر سرما می خوری...

فرزند تنها به گفتن یک نـــــــــــوچ بلند اکتفا کرد...وباز غرق خواندن مطالب روبه رویش شد ...

آه مادر ناخواسته بلند شد...چندی نگذشت که صدای قهقهه ی پسرش اتاق را پر کرد... پسر همچنان سرش را تکان می داد وبا انگشت صفحه را بالا و پایین می کرد...

مادر چشمانش را بر پسرش ثابت نگه داشت،به لطف این ابزار جادویی حسرت شنیدن صدای فرزندش به دلش مانده بود،حداقل با نگاه ، تصویرش را بیشتر به خاطر می سپرد... نفسش به تنگ آمده بود ،با کف دست قفسه ی اش را ماساژ داد..کمی در رختخوابش جا به جا شدو گفت:

- عزیزم برام یه لیوان آب میاری...؟

سکوت تنها پاسخش بود...

فرزند بعد از چند لحظه به خود آمد...

- باشه الان میارم

وباز مشغول شد...

باز صدای مادر پیچید: مادر جان گلوم خشک شده میشه آب بیاری...؟

اینبار فرزند با پر خاشگری گفت :گفتم باشه دیگه ،الان میارم...

مادر با ناراحتی یک نگاه به پسرش انداخت و آرام پلک هایش را بست... فرزند همچنان از این کانال به آن کانال و از این شبکه به شبکه ی دیگر در حال چرخش بود که پستی در مورد مادر توجهش را جلب کرد... میان لایک و ن درگیر بود که یک آن از جا پرید وبه طرف آشپز خانه رفت ... لیوان آبی را پر کرد و کنار مادرش ایستاد ...

- مادر جون آب آوردم بلند شین...

- سکوت ...

سرش را پایین تر آورد : مامان آب ...

- سکوت ...

تکانش داد ...

- سکوت ...

با ترس به حرکت قفسه ی اش دقت کرد ... باز هم سکوت ... دست دیگرش را مقابل بینی اش گرفت ...

سرد سرد بود...

صدای ش تن لیوان با صدای فریاد

(ای وای بر من ) یکی شد ....

*هدلاخ*



منبع: http://hedlakh370. /

مشاهده متن کامل ...
رای برائت
درخواست حذف اطلاعات
از کتابخانه مرکزی دست خالی، آمدم بیرون و مسیر روبروی دانشکده ادبیات را گرفتیم و آمدیم پایین. از مقابل مجسمه فردوسی رد شدیم و رسیدیم به دانشکده هنرهای زیبا. همین طور که در حال راه رفتن سر گردانده بودم و حیاط دانشکده را نگاه می و از لابلای خاطرات سالهای دور خودم را بیرون میکشیدم، ناگهان، نگاهم خورد به بنر بزرگی که به یکی از دیواره های حیاط دانشکده آویزان شده بود.
درجا خشکم زد و خیره شدم به تصویر بنر:
زیر تصویر بزرگی از او نوشته بود «شهید حرم، ....»
او افعانی بود. از خانواده¬ای در سطح بالای تحصیلات و سطح نسبتا بالای فرهنگی. یکی از برادرانش بود و برادر کوچکترش دانشجوی صنعتی شریف. خودش هم بود و فارغ حصیل تهران.
همین چند ماه پیش به عنوان ش در جلسات دادگاهش شرکت . متهم بود به ضرب و جرح و توهین و فحاشی و تهدید. دادسرا هم بدجور برایش بریده بود. البته ریشه دعوا خانوادگی بود. دعوا با شوهر خواهرش که اساسا در سطح ایشان نبود و نجاری بود که با همان فرهنگ اره و چوب و چکش، خواهر درس خوانده اش را آزار می داد. برای همین خیلی برایش مهم بود که برنده شود. البته واقعا هم کاری نکرده بود و برع کتک هم خورده بود. اما پرونده پیچیده بود و به شهادت چندین شاهد، اتهام دامنش را گرفته بود. جوانی پرحرفی بود اما باسواد بود. روزی که دادگاه داشتیم کت در دستش بود درباره هنر و معماری پست مدرن.
خیلی اصرار داشت که روی دامادشان را کم کند. من هم که شخصیت خود و خانواده اش را دیده بودم و واقعیت برایم روشن شده بود، دسته بندی دقیقی و لایحه ای تنظیم و طی دو سه جلسه دادرسی، دفاعیات موثری داشتم.
در همان لحظاتی که خشک ایستاده بودم و خیره شده بودم به ع ش و باد تکانش می داد، مثل برق از ذهنم گذشت که اگر ش نبودم و دفاع نکرده بودم، احتمالا به جای اینکه ع ش برود در کتابچه ی حرم و خانواده اش داغدارش باشند، الان در زندان بود و امکان این حاصل نمیشد که در کشته شود.
غرق این افکار بودم که با صدای دوستم از دهلیز تفکراتم پرت شدم بیرون.
ـ چیزی شده؟ این بنده خدا کیه؟ چرا خشکت زده؟
نگاهم را از روی ع ش برداشتم و برای اینکه از سر و صدای درونم راحت شوم، بلند بلند فکر :
مرگ دست خداست.
و راهی شدم به سمت در . اما همه اش صحنه آن روزی در ذهنم دوره می شد که زنگ زد و با صدای خوشحالی گفت: آقای رضوی! تبرئه شدم. دیگه مشکلی نیست؟؟ آخه مادرم خیلی نگرانه.



منبع: http://ghalam-va-ayene. /

مشاهده متن کامل ...
معرفی و فایل کامل آزمون تشخیص بیش فعالی در ک ن
درخواست حذف اطلاعات
آزمون تشخیص بیش فعالی در ک ن
دسته بندی روانشناسی و علوم تربیتی
فرمت فایل docx
حجم فایل 11 کیلو بایت
تعداد صفحات فایل 4
آزمون تشخیص بیش فعالی در ک ن

فروشنده فایل

کد کاربری 4674

آزمون تشخیص بیش فعالی در ک ن

مشخصات پرسشنامه « آزمون تشخیص بیش فعالی در ک ن »

روایی و پایایی: دارد

ده مقیاس ها: دارد

تعداد سوال: 55 سوالی

نوع فایل: word

تشخیص بیش فعالی باید توسط روان شناس و یا روان پزشک کودک صورت می گیرد . در مجموع سه علامت بارز که می تواند در ک ن بیش فعال وجود داشته باشد پر تحرکی، نقص تمرکز و تکانش گری است .اما در صورتی که فرزند شما علائمی مشابه به یک کودک بیش فعال را دارد می توانید از آزمون زیر کمک بگیرید .دقت داشته باشید علائم رفتاری باید در سه محیط در کودک مشهود باشد و صرف وجود علائم در یک محیط خاص دلیل بر بیش فعالی نیست . رفتار فرزندتان را در 6 ماه گذشته ملاک پاسخ دادن قرار دهید.



اعتماد شما سرمایه ما

مشاهده متن کامل ...
زندگانی اش ...
درخواست حذف اطلاعات

کودکی و نوجوانی اش در روستا گذشت، روستایی با مردمان، کشاورز و زحمتکش،و جوانانی تحصیل کرده و روشنفکر..سال ها پیش به اینجا کوچیده اند شاید کوچانده شده اند...زبان و گویششان ، با تمامی روستاهای منطقه متفاوت است .رسم و رسوماتشان نیز...در سختی ها و شادی ها دوشا دوش همدیگر و کمک به حال هم.در کنارش هم ایضاً دخ ها و دلخورهایی هم ...

از همان ابتدا اهل کار و یاد گرفتن بود.در سن ده سالگی پا به پای مادرش کار می کرد، پیت روغنی را زیر پایش می گذاشت تا قدش به اجاق گاز برسد.با بادمجان یتیمک آشپزی را شروع کرد.بز دوشیدن را امتحان کرد، دوشیدن خا تری رنگ را هم...بردن بزهای چموش و سپردنش دست چوپان را نیز ...شاید نیازی به کمک او نبود زمانی که دو برادر بزرگ تراز خودش توی خانه داشت.اما چیزی درونش نمی گذاشت بی تفاوت باشد...انرژی و احساس مسئولیت خاصی ...

ماشین آش فروش که به ده می رسید با اولین صدای آش داغ...دخترک مثل فنر از جایش می پرید...ظرف مخصوص و چادر گلدارش را می پوشید و میرفت...(دخترک جانت در برود بگیر بخواب، تو چکاره ای این وسط)

مادرش صبح زود، ماست و آب را قاطی می کرد و درون مشک می ریخت، آنقدر باید تکانش میداد تا دوغ و کره اش از هم جدا شوند.با عشق کارش را انجام میداد.لذت میبرد از بزرگی ... مهمانانی داشتن از شهر،قرار بود دخترک مشک بزند، پسر مهمان روی سکوی جلوی خانه نشسته بود و زل زده بود به دخترک، مشک زدن همراه میشد با تکان بدن دخترک، نه می توانست کارش را رها کند نه توان آن را داشت که به پسر بگوید نگاهش نکند...

نان پختن را هم دوست داشت، از گرده های کوچک شروع کرد، گرده های کوچک و تپلی، مادرش می گفت این اولین نان ها را هر ی بخورد سرش درد نمی گیرد.دخترک قصه هم خوشحال گرده ها را به عموهایش تقدیم می کرد.

کمی بزرگ تر که شد، لگن بزرگی از خمیر درست می کرد و چقدر انرژی می برد این خمیر آرد، پیمانه خاصی نداشت، باید به طور چشمی حدس میزد چقدر آب لازم است که خمیر نه سفت باشد نه شل ...آنقدر ورز بدهی تا یک دست شود، صاف و نرم... .چانه را اندازه بزنی همه یک دست و  هم اندازه . پوست دستش از تماس با خمیر و ورز دادن قرمز میشد و می سوخت. مادر با تیر و تخته چانه خمیر را پهن کند و دختر مدبرانه آتش را میزان کند ، خوب بپزد نه خام باشد نه سوخته...

انگشتر زیبایی داشت، از انگشتش بیرون آورده بود که خمیر توی سوراخ هایش نرود، یه لحظه متوجه شد که ای داد، زانویش روی انگشتر رفته و مچاله اش کرده انگشتری یادگار مادر بزرگش ...

****

کودکی اش شیرین بود، نسبت به همولایتی هاش رفاه داشت، تفریح داشت، آسایش داشت.اما روستا بود دیگر سختی ها و مشکلات خاص خود را هم داشت...برای دبیرستان رفتنش راهی خانه عمویش د، آنقدر سختش بود که نگو، حتی اصرار کرد نمی روم، اما مادرش سفت و سخت جلویش ایستاد که هر گز...باید مدرسه بروی...مادرش خواندن و نوشتن نمی دانست اما با سواد بود، بافرهنگ...


با زن عمویش هفت سالی اختلاف سنی داشت. رفیق بودند با هم، عمو سختگیر و مذهبی...دخترک اما از همان ابتدا مدلش فرق می کرد، را دوست داشت و از محدودیت بیزار...سال های دبیرستان سرشار از خاطرات تلخ و شیرین ...سال های خواستگاران سمج و عشق پنهان دخترک در دلش ...


بستگی به حالش دارد شاید ادامه داشته باشد...





مشاهده متن کامل ...
نسخه اصلی کتاب اثر مرکب(داران هاردی)
درخواست حذف اطلاعات

 نسخه اصلی کتاب اثر مرکب(داران هاردی)

توضیحات محصول

تعداد صفحات: 201

نویسنده: دارن هاردی

نوبت چاپ: هشتم

فونت: ایران سنس

با نوشتاری از آنتونی ر نز

نوع فایل:pdf

تعداد:2(نسخه اصلی +خلاصه کتاب)

برای داشتن یک زندگی فوق العاده این کتاب را حتما بخوانید و به آن عمل کنید

هیچ فرمول عجیب و غریب یا معجونی برای موفقیت وجود ندارد. موفقیت در دنیا به سرعت به وجود نمی آید

با استفاده از اثر مرکب به موفقیت های فوق العاده ای دست یافتم. در این کتاب به شما مدارک و شواهد زنده ارائه می دهم. نه فقط نظریه های تکراری

(دارن هاردی)

کتاب اثر مرکب را به جرات می توان، موثر ترین کتاب موفقیت نامید. این کتاب به دور از صحبت در مورد تفکر مثبت و مثبت شی صحبت می کند. البته تفکر مثبت بسیار عالی است. اما متاسفانه این موضوع باعث شده بسیاری از افراد با تصور اینکه صرف داشتن تفکر مثبت می توان موفق شد. همین امر باعث می شود دست از تلاش بردارند و با توهم مثبت شی زندگی کنند. کتاب اثر مرکب و خواندن آن باعث می شود، کمی از این فضا فاصله گرفته و به حقیقت زندگی پی ببریم.

برای موفقیت در ب و کار اینترنتی و هر ب و کار دیگری، خواندن این کتاب واجب است

اجازه دهید خلاصه ای از قسمت های مختلف کتاب را بازگو کنیم

فصل اول:مقدمه


دارن هاردی در فصل اول، یک مثال کاملا آشنا و ملموس می آورد. سه دوست را مثال می زند که همه آن ها در شرایط کاملا ی ان قرار دارند. هر سه خوش اندام هستد، حقوق ماهیانه برابر دارند و تازه ازدواج کرده اند. دوست اول با همان عادت های همیشگی به همراه همسرش به زندگی ادامه می دهد. دوست دوم تصمیم می گیرد تغییرات مثبت کوچکی در زندگی خود ایجاد کند. مثلا خواندن روزانه ۱۰ صفحه کتاب موفقیت، گوش به فایل های صوتی انگیزیشی و کم ۱۲۵ کالری از غذای روزانه اش. اما دوست سوم یک تلویزون بزرگ می د. طبیعتا زمان زیادی به دیدن تلویزیون می پردازد. انوع دستورالعمل های جدید آشپزی را اجرا می کند. کمتر تحرک دارد و کمتر به کارش رسیدگی می کند. با کتاب اثر مرکب با مطالب بیشتری در مورد معجزه اثر مرکب آشنا خواهید شد. اما در ادامه مطلب با نتیجه کار این سه دوست آشنا شوید.

دارن هاردی تعریف می کند که تا ماه دهم، هیچ تفاوت چشمگیری بین آن ها دیده نمی شود. حتی تا ماه بیستم تفاوت ها آنقد خودشان را نشان نمی دهند.

در انتهای ماه هجدهم، تفاوت های کوچک اما قابل اندازه گیری بین این سه دوست نمایان می شود. ولی حدود ماه بیست و پنجم تفاوت ها واضح است و کاملا قابل اندازه گیری.

در انتهای ماه بیست و هفتم، تفاوت های بزرگ و فاحشی بین آن ها وجود دارد. اما در پایان ماه سی و یکم، تفاوت های این سه دوست، تکان دهنده و شگفت انگیز است. با کتاب اثر مرکب، این داستان و نتیجه گیری های حاصل از آن را بخوانید. یقینا شگفت زده خواهید شد.

انتخاب های کوچک و هوشمندانه + پایداری + زمان = تفاوت های بنیادین

مشکل ترین جنبه ی اثر مرکب این است که مجبوریم قبل از اینکه بتوانیم نتایج آن را ببینیم مدت زمانی را به طور پایدار و موثر در آن زمینه تلاش کنیم.

راز موفقیت،سخت کوشی،نظم و عادت های خوب است

فصل دوم: انتخاب

در این فصل از کتاب اثر مرکب، دارن هاردی، درمورد اهمیت انتخاب در زندگی صحبت می کند. او می گوید که تمام زندگی ما از ابتدا تا انتها، شامل مجموعه ای از انتخاب های ما است. اینکه باید آگاهانه انتخاب کنیم تا برای حرکت رو به پیشرفت، انتخاب های هوشمندانه تری کنیم.

اتفاقات کوچک زندگی را نادیده نگیرید چون همین ها باعث اتفاقات بزرگ در زندگی ما می شود.

فصل سوم: عادت
در این فصل دارن هاردی یک مثال بی نظیر و تاثیر گذار در مورد عادت بیان می کند.
معلمی فرزانه که همراه یکی از شاگردانش در جنگل قدم می زد،جلوی یک نهال کوچک ایستاد.معلم نهال کوچکی را که تازه از زمین روییده بود ،نشان داد و به شاگردش گفت:”آن نهال را از زمین بیرون بکش. “پسرک جوان آن را با انگشتانش راحت بیرون کشید.بعد معلم به نهالی که کمی محکم تر به نظر می رسید و ارتفاعش تا زانوهای پسرک بود اشاره کرد و گفت :”حالا این یکی را بیرون بکش”پسرک با کمی تلاش آن نهال را بیرون کشید.
بعد معلم گفت:”دوست دارم این یکی را از زمین بیرون بکشی”پسرک جوان،نگاه معلم اش را دنبال کرد ومتوجه درخت بلوط تنومند و بسیار بلندی شد که به سختی می توانست نوکش را ببیند. از آن جایی که تلاش و تقلای زیادش را در بیرون کشیدن نهال های به مراتب کوچک تر قبلی را درک کرده بود،خیلی ساده به معلم اش جواب داد:“متاسفم،از پس این یکی بر نمی آیم”
معلم گفت :”پس تو همین الان قدرتی را که عادت ها روی زندگی ات خواهند داشت،نشان دادی!هرچه این عادت ها قدیمی تر باشند،بزرگ تر می شوند،ریشه های شان عمیق تر می شود و سخت تر از ریشه بیرون می آیند.بعضی از آن ها خیلی بزرگ می شوند و ریشه های خیلی عمیقی پیدا می کنند طوری که حتی جرات نمی کنی برای از بین بردنشان تلاش کنی”
با کتاب اثر مرکب خواهید دید که دستورالعمل های معرفی شده، زندگیتان را متحول خواهد کرد.

ارسطو می گوید: ما همانی هستیم که مکرر انجام می دهیم.

آدم های موفق وما باهوش تر،یا با استعدادتراز بقیه نیستند،بلکه عادت هایشان آن ها را در مسیری قرار می دهد که آگاه تر،باهوش تر،لایق تر،آماده تر و بامهارت های بهتر شوند.

وقت آن است که بیدار شوید و درک کنید عادت هایی که در آن ها افراط می کنید، می تواند زندگیان را به یک فاجعه تبدیل کند.
اثر مرکب تاثیر شگرفی می تواند در زندگی ما ایجاد کند. اگر در راستای درست آن را بکار گیرید می تواند شما را به اوج قله های موفقیت برساند. اما اگر در جهت منفی آن حرکت کنید، می توان شما را به قهقرای دره ذل ببرد.
شما می توانید باعث شوید که این نیروی بی پایان شما را به ماورای آرزوهایتان ببرد. اما باید بدانید کجا می خواهید بروید. برای این منظور باید آرزوی های خود را بنویسید و در راستای رسیدن به آن ها تلاش کنید. باید لیاقت رسیدن به آن ها را بدست آورید.

جیم ران: اگر دستاورد بزرگتری می خواهید، باید انسان بزرگتری شوید

وقتی شروع به ریشه کن عادت های قدیمی و شروع عادت های جدید کردید، یادتان باشد صبور باشید. اگر از مسیرتان منحرف شدید، خودتان را سرزنش نکیند. کماکان به خودتان ببالید و دوباره به مسیر درست برگردید.

جان سی ما ول :”شما نمی توانید زندگی تان را تغییر دهید مگراینکه چیزهایی را تغییر دهید که هر روز انجام شان می دهید،راز موفقیت شما در رویه های روزمره تان نهفته است.”

فصل چهارم: تکانش

تکانش معجزه زندگی است

با کتاب اثر مرکب، متوجه خواهید شد، شما با برداشتن قدم های کوچک در زندگی و انجام کارهای مثبت کوچک، آرام آرام شروع به پیشرفت می کنید. این کارهای مثبت کوچک تبدیل به عادت می شوند. به محض اینکه این عادت ها در زندگیتان تثبیت شد، تکانش بزرگ در زندگی اتفاق می افتد. موفقیت و نتایج به سرعت مرکب می شود.

فصل پنجم: تاثیرات

پس از کتاب اثر مرکب و خواندن آن متوجه متوجه خواهید شد که نیروهای قدرتمند خارجی هم روی انتخاب ها و رفتارهای ما و عادات ما تاثیر می گذارند.سه نوع تاثیرات روی هر شخصی اثر می گذارد،ورودی ها(چیزهایی که مغزتان را با آن تغذیه می کنید)، ارتباط ها (آدم هایی که وقت تان را با آن ها می گذرانید)، محیط (اطرافتان).

ورودی ها: مغز ما مانند یک لیوان خالی است. هر چیزی در آن بریزیم در خود نگه می دارد. اخبار خوب، اخبار بد، اتفاقات شاد، تفکرات مثبت، تفکرات منفی، همه و همه را در خود جای می دهد.

ارتباط ها: ما از نظر سلامتی، درآمد، تناسب اندام، صبحت و … میانگین ۵ نفری هستیم که بیشتر با آن ها سر و کار داریم. یعنی اگر شما ۵ دوست پولدار دارید شما نفر ششم خواهید بود. اگر ۵ دوست خوش صحبت دارید، شما نفر ششم خواهید بود.

محیط: رویای درون شما شاید بزرگتر از محیطی باشد که در آن زندگی می کنید. بعضی وقت ها باید از آن محیط خارج شوید تا رویایتان تحقق یابد.

با



مشاهده متن کامل ...
پدر
درخواست حذف اطلاعات

آ های تابستان بود فصل چیدن آفتابگردانها. بعد از ظهر دل چسبی بود و من در حال تماشای کارتون بودم. مادرم خواهرهایم و زن برادرم در خانه بودند که صدای درب حیاط آمد. مادرم به خواهرم که از من بزرگتر بود گفت: برو در رو باز کن.
خواهرم به زن برادرم که در حال وصله لباسی بود گفت: منیژه برو در رو باز کن.
منیژه که انگار نای تکان خوردن نداشت رو به من کرد وگفت: پاشو دختر خوب خودت برو در رو باز کن. در آ قرعه به نام من افتاد و من که دلم نمی خواست از پای تلویزیون بلند شوم برخلاف میلم رفتم از اتاق بیرون. یک فاصله ی کوچک و سر را تا درب حیاط طی (داخل حیاط خانه ی ما پر از گلهای رز سفید، صورتی، گلهای بنفش ه های خودرو و درختهای میوه بود و یک پیچک یاس و درخت توت قرمز که شاخه هایش آویزان بود، مواقعی که با دختر برادرم یادختر دایبم بازی میکردیم من زیر شاخه های توت پنهان می شدم.) در حیاط را باز دختر م آسیه بود به همراه نعمت پسر م، البته نعمت برادر آسیه نبود پسر عموی او می شد، نعمت پسری با موهای فرفری سیاه و صورتی تقریبا آفتاب سوخته قدش کمی از ما بلندتر بود من نعمت را خیلی دوست داشتم چون که مهربان بود و بیشتر موقعها به خانه ی ما می آمد برای تماشای تلویزیون چون که خودشان تلویزیون نداشتند ، البته گاهی اوقات باهم دعوامون می شد ولی زود آشتی میکردیم ما هم سن بودیم هرسه ی ما 11 ساله بودیم. آسیه روسری قرمزش را محکم روی سرش بسته بود و یک بغچه ی کوچک در دستش بود .آسیه همیشه تو دماغی صحبت می کرد به من گفت: من وفرخ ونعمت داریم میریم صحرا مزرعه ی آفتابگردان .میخوایم آفتابگردونارو بچینیم تو هم میای؟
فرخ خواهر بزرگ آسیه بود البته اسمش فرخ لقا بود ولی همه فرخ صدایش میکردیم و دو ماهی می شد که با برادر من نامزد کرده بود.
من که خیلی دوست داشتم با آنها بروم صحرا با ذوق گفتم: بزار برم به مادرم بگم اگه اجازه داد میام. آسیه گفت: خب زود بیا ما اینجا منتظرت میمونیم.
با ح دو از روی ه ها به سمت خانه رفتم، مادرم دراز کشیده بود نزدیکش نشستم چشمانش را بسته بود تکانش دادم و گفتم: مادر اجازه میدی من با آسیه و فرخ برم صحرا؟
مادرم که نمیدانم خواب بود یا بیدار جو نداد دوباره تکانش دادم و حرفم را تکرار . مادرم بلند شد و گفت: میزاری دو دیقه بخو م کجا میخوای بری؟ میری خودتو کثیف میکنی.گفتم: نه این کارو نمیکنم. با ماس گفتم برم؟
مادرم گفت: با کی میرید؟
گفتم: فرخ هم هست با اونا میرم. بالا ه اجازه داد. با خوشحالی از اتاق بیرون دویدم کفشهایم را پوشیدم و رفتم. موهای بلند م باز بودند وبا دویدن من به درآمده بودند.
داخل کوچه بودیم که فرخ هم آمد یک زنبیل در دستش بود و چادرش را کج و کوله پوشیده بود. به راه افتادیم تا صحرا و مزرعه ی آفتابگردان باید مسافت زیادی طی میکردیم. مزرعه دور و بیرون از روستا بود. در طول راه فرخ جلوتر میرفت من نعمت و آسیه پشت سر میرفتیم. من دستم را دور گردن نعمت انداخته بودم. صدای پرنده ها و صدای جوی آب به گوش می رسید راه تقریبا خلوت بود فقط یک پیرمرد سوار بر از کنار ما گذشت. طبیعت اطراف بسیار و زیبا بود آنقدر قشنگ و جذاب که از تماشای آن سیر نمی شدی. ما سه نفر حرف میزدیم از شروع ماه مهر میگفتیم که به کلاس بالاتر میرفتیم. آسیه بغچه ی کوچکش را محکم در دستش گرفته بود و باح ی مثل پز دادن گفت: میدونید داخل این چیه؟
ما که نمیدونستیم گفتیم نه. نعمت گفت: حتما نونه.
آسیه گفت: نه بابام صبح رفته شهر برا من و خواهرام هم گل سر یده هم کلوچه های خوشمزه آورده. من که از این کلو چه ها به شما نمیدم. تازه بابام منو بیشتر دوست داره هر وقت میره شهر برام جوراب یا روسری میاره. بابام منو هم با خودش به شهر میبره برام بستنی می ه...
نعمت چیزی نگفت، اما من خیلی ناراحت شدم آنقدر که فاصله ام را از آسیه گرفتم و به آن طرف نعمت رفتم. آ من پدرم فوت شده بود زمانی که یک سالم بود هیچ وقت ندیده بودمش حتی توی خواب، فقط ع ش را دیده بودم. البته مادرم مرا زیاد دوست داشت و برای من گل سرهای خوشگل و لباسهای قشنگ می ید برادرهایم نیز همینطور.
اما زمانی که آسیه آن حرفها را زد بسیار غم ن شدم دیگر تا رسیدن به مزرعه هیچ حرفی نزدم از اینکه آسیه پز بابایش را می داد از اینکه کلوچه های خوشمزه برایش آورده ناراحت بودم و حسادت می .
به مزرعه رسیدیم آسیه بغچه اش را زیر یک درخچه ی کوچک گذاشت فرخ هم زنبیلش را همانجا گذاشت. ما به داخل آفتابگردانها رفتیم هر چند قدمان به آنها نمی رسید. آن موقع آفتابگردانها را با چاقو باید از ساقه جدا میکردی. من و نعمت کنار هم بودیم نمیدانم چه مدت زمان گذشته بود فقط در فکر آن کلوچه ها بودم میخواستم بدانم کلوچه ای که یک پدر برای دخترش می د چه مزه ای می دهد.
آسیه از ما دور بود فرخ هم جلوتر از ما بود. به آرامی در گوش نعمت گفتم: بیا بریم

نعمت همراهم آمد و گفت: کجا میری؟
گفتم: بیا
رفتیم نزدیک بقچه و زنببل. بقچه ی آسیه را باز .
نعمت گفت: این مال آسیه است اگه بفهمه دعوامون میکنه، گفتم: بیا بشین کنار هم نشستیم 4 تا کلوچه بود سه تا از آنها را خودم خوردم و یکی هم به نعمت دادم، کلوچه های خیلی خوشمزه ای بودند. بعد از اینکه کلوچه ها را خوردیم به نعمت گفتم: اگه آسیه ازت پرسید بگو نمیدونم. اگه ب دیگه خونمون راهت نمیدم بیای کارتون نگاه کنی. باهاتم بازی نمیکنم. نعمت گفت: باشه

خورده ی کلوچه ها را از روی خاکها جمع کردیم و داخل جوی آب کنار مزرعه ریختیم بغچه را هم همانجا گذاشتیم و رفتیم سراغ آفتابگردانها. بعد از مدتی که خورشید هم رفته بود فرخ گفت: بچه ها بسته بیاید بریم عصرونه بخوریم. با هم رفتیم سمت وسایل. فرخ محتویات زنبیلش را که خیار و گوجه با نان بود بیرون آورد. من به نعمت گفتم: بیا دستامون رو بشوریم. در حال شستن دستمان بودیم که یک دفعه صدای جیغ آسیه بلند شد. من با خونسردی کامل با نعمت رفتیم کنار آنها. آسیه گریه میکرد و می گفت: کلوچه هام نیست اشکهایش روی صورت خاکیش چرک شده بود. من در دلم اصلا ناراحت نبودم حتی خوشحال بودم از اینکه کلوچه هایی را خورده بودم که یک پدر یده بود. فرخ با صدای بلند به آسیه گفت: بسته دیگه شاید توی راه انداختی.
آسیه که هق هق می کرد با همان صدای گریه و تو دماغیش گفت: نه سفت گره زده بودم.
فرخ از ما پرسید: شما کلوچه هاش رو نخوردید؟
ما گفتیم: نه ما که پیش خودتون بودیم.
من اضافه حتما توی راه افتادن.
بالا ه غروب برگشتیم به سمت خانه.
بین راه آسیه با ما حرفی نزد ناراحت بود و دماغش را بالا می کشید. به داخل روستا رسیدیم فرخ و آسیه رفتند سمت خانه ی شان. من و نعمت کنار هم بودیم بار دیگر به نعمت تاکید که به هیچ چیزی نگوید، نعمت هم گفت باشه و رفت.
من به خانه رفتم لباسها و دستهایم کثیف وخاکی بودو موهایم به هم ریخته منیژه کنار مادرم روی ایوان نشسته بودند. مادرم به منیژه گفت: برو لباسهاشو عوض کن دست و صورتش رو بشور. شب روی پشت بام می خو دیم من، مادرم دو خواهرم و منیژه و دخترش ، برادرهایم در اصفهان کار می د وماهی یکبار به خانه می آمدند.خیلی خوش می گذشت خو دن در تابستان روی پشت بام در روستا. شبها فقط صدای سگها را می شنیدی و گاهی صدای عرعر یک . اما تماشای آسمان پر از ستاره لطف و صفای خاصی داشت آنقدر غرق تماشای ستاره ها میشدی که نمیفهمیدی کی به خواب رفته ای.
اما آن شب من بسیار خوشحال بودم دلم نمیخواست بخوابم. حوشحال بودم از اینکه کلوچه هایی را خورده بودم که یک پدر برای دخترش یده. هر چند نه آن پدر ، پدر من بود نه من آن دختر. اصلا ناراحت نبودم از اینکه کار بدی انجام داده ام. هر چند در مدرسه در کتابهای درسی درباره ی کار های بد خوانده بودم و مادرم همیشه به من می گفت که کار بدی انجام ندهم اما نمیدانم چرا آن شب، آن روز من ناراحت نبودم. شاید اگر آسیه آنقدر از پدرش تعریف نمیکرد یا به نمی گفت که از این کلوچه ها به شما نمی دهم من آن کار را نمی .
الان که بزرگ شده ام بعضی اوقات به آن اشتباهم فکر میکنم اما نمیدانم چرا هنوز مزه ی شیرین آن کلوچه ها مرا از ناراحت شدن باز میدارند و باز هم ناراحت نمیشوم.
هنوز فکر میکنم شاید آسیه هیچ وقت نفهمید که کلوچه های خوشمزه اش را که باباش برایش از شهر آورده بود من خورده ام.

لیلا

آبان95



منبع: http://leyla313. /


مشاهده متن کامل ...
ا یژن حیاتی برای روح و روان
درخواست حذف اطلاعات

بخشش و گذشت و تاثیر آن بر سلامت روان

بخشش و گذشت و تاثیر آن بر سلامت روان

 

بخشیدن، احساس مثبت درونی است که انسان را با خودش آشتی می دهد؛ بخشش، فراموش نیست بلکه واگذاری به یک قدرت برتر است تا شانه‌ها احساس سبکی کنند.

آشتی، بازگرداندن اعتماد به رابطه ای است که قبلا این اعتماد سلب شده است، گفت: بخشش، فراموش نیست بلکه واگذاری به یک قدرت برتر است تا شانه‌ها احساس سبکی کنند. بسیاری از افرادی که از دردهای جسمانی شکایت دارند، دچار مسائل حل نشده روانشناختی هستند که آنها را دچار دردهای سای وماتیک یا روان تنی نموده است. در حقیقت ریشه دردهای جسمانی آنها در روان فرد است که او را دچار بیماری‌های اضطر ، افسردگی، وسواس، ناراحتی‌های گوارشی و قلبی و حتی اختلال در حافظه کرده است.

در مصاحبه‌هایی که در کلینیک‌های روان شناسی و مشاوره صورت گرفته پی می‌بریم، دانشجویی که از عدم تمرکز در مطالعه رنج می‌برد دچار نوعی اضطراب است که علت اولیه آن حضور فردی در کلاس است که با او مشکل داشته و نتوانسته آن فرد را ببخشد و در صدد حل مشکل بوجود آمده برآید. کودکی که به یکباره بدخط می‌نوسد، خانمی که از رفتن به یک مهمانی طفره می‌رود و اتفاقا در همان روز سردرد میگرنی‌اش عود می کند، همه و همه مشکلات و دردهای سای وماتیک یا روان تنی هستند که حاصل یک تعارض حل نشده اند.‌

چقدر خودتان را دوست دارید؟

حال سؤالم را اینگونه مطرح می کنم که به راستی چقدر خودتان را دوست دارید؟ مسلما پاسخ همه افراد به این سوال این است که ما خود را دوست داریم. پس اگر خودمان را دوست داریم نباید اجازه دهیم که به اینگونه دردهای روان تنی مبتلا شویم و راهی غیر از آسان گرفتن مسائل و گذشت و بخشش وجود ندارد. اینگونه است که آرام می شویم و از زندگی لذت می‌بریم؛ ولی آیا توانایی همه افراد در بخشیدن به یک اندازه است؟ پژوهش‌ها نشان داده‌اند که بالا بودن هوش هیجانی در خودگردانی افراد یعنی مهارتی که به افراد کمک می‌کند تا احساسات و عواطف و تصمیم‌گیری‌های خود را جامعه‌پسندانه و بهنجار ابراز کنند نقش دارد.

هوش هیجانی، توانایی مدیریت اضطراب و حل مسئله و کنترل تنش‌ها، انگیزه‌ها، امیدواری و خوش بینی در مواجهه با موانع است و در حقیقت یک مهارت اجتماعی است که در ارتباط با چهار مولفه: خود، دیگران، آگاهی و عمل می‌باشد. افرادی که توانایی بخشش و گذشت بیشتری دارند دارای عزت نفس بالاتر و در نتیجه قدرت خودابرازی و استقلال بیشتری هستند. حس همدلی و توانایی آگاه بودن و درک احساسات دیگران همراه با مسئولیت اجتماعی در آنها بالا بوده و روابط بین فردی رضایت بخشی دارند.

در برابر رویدادها و موقعیت‌های پر فشار دارای تحمل فشار روانی بالاتری بوده و قادر به کنترل تکانش‌های خشم و پرخاشگری خود هستند. واقع گرا هستند و با انعطاف پذیری و خوش بینی بالایی که دارند، قادر به حل مسئله بوده و در زندگی شادمان ترند. این صفات ذکر شده مولفه‌های هوش هیجانی هستند که امروزه توجه بیشتری به آن می شود.

 



مشاهده متن کامل ...
پدر
درخواست حذف اطلاعات

آ های تابستان بود فصل چیدن آفتابگردانها. بعد از ظهر دل چسبی بود و من در حال تماشای کارتون بودم. مادرم خواهرهایم و زن برادرم در خانه بودند که صدای درب حیاط آمد. مادرم به خواهرم که از من بزرگتر بود گفت: برو در رو باز کن.
خواهرم به زن برادرم که در حال وصله لباسی بود گفت: منیژه برو در رو باز کن.
منیژه که انگار نای تکان خوردن نداشت رو به من کرد وگفت: پاشو دختر خوب خودت برو در رو باز کن. در آ قرعه به نام من افتاد و من که دلم نمی خواست از پای تلویزیون بلند شوم برخلاف میلم رفتم از اتاق بیرون. یک فاصله ی کوچک و سرسبز را تا درب حیاط طی (داخل حیاط خانه ی ما پر از گلهای رز سفید، صورتی، گلهای بنفش سبزه های خودرو و درختهای میوه بود و یک پیچک یاس و درخت توت قرمز که شاخه هایش آویزان بود، مواقعی که با دختر برادرم یادختر دایبم بازی میکردیم من زیر شاخه های توت پنهان می شدم.) در حیاط را باز دختر م آسیه بود به همراه نعمت پسر م، البته نعمت برادر آسیه نبود پسر عموی او می شد، نعمت پسری با موهای فرفری سیاه و صورتی تقریبا آفتاب سوخته قدش کمی از ما بلندتر بود من نعمت را خیلی دوست داشتم چون که مهربان بود و بیشتر موقعها به خانه ی ما می آمد برای تماشای تلویزیون چون که خودشان تلویزیون نداشتند ، البته گاهی اوقات باهم دعوامون می شد ولی زود آشتی میکردیم ما هم سن بودیم هرسه ی ما 11 ساله بودیم. آسیه روسری قرمزش را محکم روی سرش بسته بود و یک بغچه ی کوچک در دستش بود .آسیه همیشه تو دماغی صحبت می کرد به من گفت: من وفرخ ونعمت داریم میریم صحرا مزرعه ی آفتابگردان .میخوایم آفتابگردونارو بچینیم تو هم میای؟
فرخ خواهر بزرگ آسیه بود البته اسمش فرخ لقا بود ولی همه فرخ صدایش میکردیم و دو ماهی می شد که با برادر من نامزد کرده بود.
من که خیلی دوست داشتم با آنها بروم صحرا با ذوق گفتم: بزار برم به مادرم بگم اگه اجازه داد میام. آسیه گفت: خب زود بیا ما اینجا منتظرت میمونیم.
با ح دو از روی سبزه ها به سمت خانه رفتم، مادرم دراز کشیده بود نزدیکش نشستم چشمانش را بسته بود تکانش دادم و گفتم: مادر اجازه میدی من با آسیه و فرخ برم صحرا؟
مادرم که نمیدانم خواب بود یا بیدار جو نداد دوباره تکانش دادم و حرفم را تکرار . مادرم بلند شد و گفت: میزاری دو دیقه بخو م کجا میخوای بری؟ میری خودتو کثیف میکنی.گفتم: نه این کارو نمیکنم. با ماس گفتم برم؟
مادرم گفت: با کی میرید؟
گفتم: فرخ هم هست با اونا میرم. بالا ه اجازه داد. با خوشحالی از اتاق بیرون دویدم کفشهایم را پوشیدم و رفتم. موهای بلند م باز بودند وبا دویدن من به درآمده بودند.
داخل کوچه بودیم که فرخ هم آمد یک زنبیل در دستش بود و چادرش را کج و کوله پوشیده بود. به راه افتادیم تا صحرا و مزرعه ی آفتابگردان باید مسافت زیادی طی میکردیم. مزرعه دور و بیرون از روستا بود. در طول راه فرخ جلوتر میرفت من نعمت و آسیه پشت سر میرفتیم. من دستم را دور گردن نعمت انداخته بودم. صدای پرنده ها و صدای جوی آب به گوش می رسید راه تقریبا خلوت بود فقط یک پیرمرد سوار بر از کنار ما گذشت. طبیعت اطراف بسیار سبز و زیبا بود آنقدر قشنگ و جذاب که از تماشای آن سیر نمی شدی. ما سه نفر حرف میزدیم از شروع ماه مهر میگفتیم که به کلاس بالاتر میرفتیم. آسیه بغچه ی کوچکش را محکم در دستش گرفته بود و باح ی مثل پز دادن گفت: میدونید داخل این چیه؟
ما که نمیدونستیم گفتیم نه. نعمت گفت: حتما نونه.
آسیه گفت: نه بابام صبح رفته شهر برا من و خواهرام هم گل سر یده هم کلوچه های خوشمزه آورده. من که از این کلو چه ها به شما نمیدم. تازه بابام منو بیشتر دوست داره هر وقت میره شهر برام جوراب یا روسری میاره. بابام منو هم با خودش به شهر میبره برام بستنی می ه...
نعمت چیزی نگفت، اما من خیلی ناراحت شدم آنقدر که فاصله ام را از آسیه گرفتم و به آن طرف نعمت رفتم. آ من پدرم فوت شده بود زمانی که یک سالم بود هیچ وقت ندیده بودمش حتی توی خواب، فقط ع ش را دیده بودم. البته مادرم مرا زیاد دوست داشت و برای من گل سرهای خوشگل و لباسهای قشنگ می ید برادرهایم نیز همینطور.
اما زمانی که آسیه آن حرفها را زد بسیار غمگین شدم دیگر تا رسیدن به مزرعه هیچ حرفی نزدم از اینکه آسیه پز بابایش را می داد از اینکه کلوچه های خوشمزه برایش آورده ناراحت بودم و حسادت می .
به مزرعه رسیدیم آسیه بغچه اش را زیر یک درخچه ی کوچک گذاشت فرخ هم زنبیلش را همانجا گذاشت. ما به داخل آفتابگردانها رفتیم هر چند قدمان به آنها نمی رسید. آن موقع آفتابگردانها را با چاقو باید از ساقه جدا میکردی. من و نعمت کنار هم بودیم نمیدانم چه مدت زمان گذشته بود فقط در فکر آن کلوچه ها بودم میخواستم بدانم کلوچه ای که یک پدر برای دخترش می د چه مزه ای می دهد.
آسیه از ما دور بود فرخ هم جلوتر از ما بود. به آرامی در گوش نعمت گفتم: بیا بریم

نعمت همراهم آمد و گفت: کجا میری؟
گفتم: بیا
رفتیم نزدیک بقچه و زنببل. بقچه ی آسیه را باز .
نعمت گفت: این مال آسیه است اگه بفهمه دعوامون میکنه، گفتم: بیا بشین کنار هم نشستیم 4 تا کلوچه بود سه تا از آنها را خودم خوردم و یکی هم به نعمت دادم، کلوچه های خیلی خوشمزه ای بودند. بعد از اینکه کلوچه ها را خوردیم به نعمت گفتم: اگه آسیه ازت پرسید بگو نمیدونم. اگه بگی دیگه خونمون راهت نمیدم بیای کارتون نگاه کنی. باهاتم بازی نمیکنم. نعمت گفت: باشه

خورده ی کلوچه ها را از روی خاکها جمع کردیم و داخل جوی آب کنار مزرعه ریختیم بغچه را هم همانجا گذاشتیم و رفتیم سراغ آفتابگردانها. بعد از مدتی که خورشید هم رفته بود فرخ گفت: بچه ها بسته بیاید بریم عصرونه بخوریم. با هم رفتیم سمت وسایل. فرخ محتویات زنبیلش را که خیار و گوجه با نان بود بیرون آورد. من به نعمت گفتم: بیا دستامون رو بشوریم. در حال شستن دستمان بودیم که یک دفعه صدای جیغ آسیه بلند شد. من با خونسردی کامل با نعمت رفتیم کنار آنها. آسیه گریه میکرد و می گفت: کلوچه هام نیست اشکهایش روی صورت خاکیش چرک شده بود. من در دلم اصلا ناراحت نبودم حتی خوشحال بودم از اینکه کلوچه هایی را خورده بودم که یک پدر یده بود. فرخ با صدای بلند به آسیه گفت: بسته دیگه شاید توی راه انداختی.
آسیه که هق هق می کرد با همان صدای گریه و تو دماغیش گفت: نه سفت گره زده بودم.
فرخ از ما پرسید: شما کلوچه هاش رو نخوردید؟
ما گفتیم: نه ما که پیش خودتون بودیم.
من اضافه حتما توی راه افتادن.
بالا ه غروب برگشتیم به سمت خانه.
بین راه آسیه با ما حرفی نزد ناراحت بود و دماغش را بالا می کشید. به داخل روستا رسیدیم فرخ و آسیه رفتند سمت خانه ی شان. من و نعمت کنار هم بودیم بار دیگر به نعمت تاکید که به هیچ چیزی نگوید، نعمت هم گفت باشه و رفت.
من به خانه رفتم لباسها و دستهایم کثیف وخاکی بودو موهایم به هم ریخته منیژه کنار مادرم روی ایوان نشسته بودند. مادرم به منیژه گفت: برو لباسهاشو عوض کن دست و صورتش رو بشور. شب روی پشت بام می خو دیم من، مادرم دو خواهرم و منیژه و دخترش ، برادرهایم در اصفهان کار می د وماهی یکبار به خانه می آمدند.خیلی خوش می گذشت خو دن در تابستان روی پشت بام در روستا. شبها فقط صدای سگها را می شنیدی و گاهی صدای عرعر یک . اما تماشای آسمان پر از ستاره لطف و صفای خاصی داشت آنقدر غرق تماشای ستاره ها میشدی که نمیفهمیدی کی به خواب رفته ای.
اما آن شب من بسیار خوشحال بودم دلم نمیخواست بخوابم. حوشحال بودم از اینکه کلوچه هایی را خورده بودم که یک پدر برای دخترش یده. هر چند نه آن پدر ، پدر من بود نه من آن دختر. اصلا ناراحت نبودم از اینکه کار بدی انجام داده ام. هر چند در مدرسه در کتابهای درسی درباره ی کار های بد خوانده بودم و مادرم همیشه به من می گفت که کار بدی انجام ندهم اما نمیدانم چرا آن شب، آن روز من ناراحت نبودم. شاید اگر آسیه آنقدر از پدرش تعریف نمیکرد یا به نمی گفت که از این کلوچه ها به شما نمی دهم من آن کار را نمی .
الان که بزرگ شده ام بعضی اوقات به آن اشتباهم فکر میکنم اما نمیدانم چرا هنوز مزه ی شیرین آن کلوچه ها مرا از ناراحت شدن باز میدارند و باز هم ناراحت نمیشوم.
هنوز فکر میکنم شاید آسیه هیچ وقت نفهمید که کلوچه های خوشمزه اش را که باباش برایش از شهر آورده بود من خورده ام.

لیلا

آبان95



منبع: http://leyla313. /

مشاهده متن کامل ...
مبانی نظری و پیشینه تحقیق هوش هیجانی و سلامت روانی
درخواست حذف اطلاعات

مبانی نظری و پیشینه تحقیق هوش هیجانی و سلامت روانی


مبانی نظری

,

هوش هیجانی

,

سلامت روانی

,

,
مبانی نظری و پیشینه تحقیق هوش هیجانی و سلامت روانی
دسته بندی روانشناسی و علوم تربیتی
بازدید ها 19
فرمت فایل docx
حجم فایل 54 کیلو بایت
تعداد صفحات فایل 38
 مبانی نظری و پیشینه تحقیق هوش هیجانی و سلامت روانی

فروشنده فایل

کد کاربری 4558
کاربر

مقدمه

اصطلاح هوش هیجانی در سال (1995) توسط دانیل گلمن 1 مطرح شد و بحث های بسیاری را بر انگیخت هوش هیجانی 2 با توانایی درک خود و دیگران یعنی شناخت هرچه بیشتر احساسات ، عواطف خویش و ارتباط و سازگاری فرد با مردم و محیط که پیوند دارد .

پژوهشگران با ارزی مفاهیمی چون مهارتهای اجتماعی . توانایی های بین فردی ، رشد روانی و وقوف فرد بر هیجانهای خویش و توان کنترل آن هیجان ها توصیف و تبین هوش هیجانی غیر شناختی پرداخته اند .

بار – آن هوش هیجان ( هوش غیر شناختی ، را عامل مهمی در شکوفایی توانایی های افراد برای ب موفقیت در زندگی تلقی می کند آن را با سلامت عاطفی و در مجموع با سلامت روانی مرتبط می داند

باز آن را برای اولین بار در سال 1980 هوش بهر هیجانی را مطرح کرد و در همان سالبه تدوین پرسشنامه هوش هیجانی پرداخت به اعتقاد بار آن هوش شناختی تنها شاخص عمده برای پیش بینی موفقیت افراد نسیت ، زیرا بیشاری از افراد با هوش شناختی بالایی دارند ولی آن طور که باید در زندگی موفق نیستند .

با وجود این سنجش بهر اجتماعی 1 به نحوی روز افزون در تعیین و تشخیص حدود و توانایی های ذهنی و رفتاری افراد اعم از هنجار و ناهنجار مورد استفاده قرر می گیرد. بدیهی است با توجه به اشارة مختصری که به کاستی های این مقیاس شده توقع پافشاری بر نتایج مرتمت مرتب بر آن از احتیاط علمی به دور است .شایان به ذکر است که با همة تلاشهایی که از سال 1995 تا کنون برای تبیین و تعریف هوش به عمل آمده ، بعد عاطفی یا هیجانی آن بدان گونه که باید مورد توجه قرار نگرفته است .

از این تاریخ به بعد گزارش انی که از دیر باز در شة تدوین ابزاری برای سنجش این حیطه ذهنی غیر شناختی بودند و می خواستند آن را با معیار مناسب دیگری محک بزنند و جلوه های آن را با عدد و رقم مجسم کنند منتشر شد و در اختیار شمندان . روان شناسان قرار گرفت .

این که تلاش جدید تا چه اندازه روشنگر بخش دیگری از واقعیت های پیچیده ذهن آدمی است موضوعی است که آینده به آن پاسخ خواهد گرفت .


تعریف و پیشینه هوش هیجانی :

تعریف هوش هیجانی نیز مانند هوش غیر شناختی دشوار است این اصطلاح از زمان انتشار کتاب معروف گلمن (1995) به گونه ای گسترده به صورت بخشی از زبان روزمره درآمد و بحثهای بسیاری را بر انگیخت گلمن مصاحبه ای با جان اینل (1996) هوش هیجانی را چنین توصیف می کند : « هوش هیجانی نوع دیگری از هوش است این هوش مشتمل بر شناخت احساسات خویشتن و استفاه از آن برای اتخاذ تصمیم های مناسب در زندگی است توانایی اداره مطلوب خلق و خوی با وضعروانی ، کنترل و تکانش ها است عاملی که به هنگام ش ت ناشی از دست نیافتن به هدف در شخص ایجاد انگیزه و امید می کند . هم حسی یعنی آگاهی از احساسات افراد پیرامون شماست مهارت اجتماعی یعنی خوب کنار آمدن با مردم و کنترل هیجانهای خویش در رابطه با دیگری و توانایی تشویق و هداست آنان است »

گلمن در همین مصاحبه ضمن مهم شمردن هوش شناختی و هیجانی می گوید هوش بهر ( ) در بهترن ح خود تنها عامل 20 درصد از موفقیت های زندگی است ، 80 درصد موفقیت ها به عوامل دیگر وابسته است و سرنوشت افراد در بسیاری از موارد در گروه مهارت هایی است که هوش هیجانی را تشکیل می دهد .

« هوش غیر شناختی ابعاد شخصی هیجانی اجتماعی و حیاتی هوش را که اغلب بیش از جنبه های شناختی آن در عملکرد های روزانه مؤثرند مخاطب قرار می دهد .

هوش هیجانی با توانایی درک خود و دیگران ( خود شناسی و دیگر شناسی ) ارتباط با مردم و سازگاری فرد با محیط پیرامون خویش و پیوند دارد . به عبارت دیگر هوش غیر شناختی پیش بین موفقیت های پیرامون خویش و پیوند دارد یه عبارت دیگر ههوش غیر شناختی پیش بین موفقیت های فرد رادر میسر می کند و سنحش و اندازه گیری آن به منزله اندازه گیری و سنجش و توانایی های شخص براس سازگاری با شرایط زندگی و ادامة حیات در جهان است . ( بار – آن ، 1997 ص 28)

پیتر سالوی (1990) ضمن اختراع اصطلاح سواد هیجانی به پنج حیطه در این مورد اشاره می کند .

شناخت حالات هیجانی خویش : یعنی خود آگاهی

اداره هیجان ها : یعنی مدیریت هیجانها ، به روش مناسب

خود انگیزی یعنی کنترل تکانش ها تا تأهیر در ی خواسته ها و توان رار گرفتن در یک وضعیت روانی مطلوب

تشخیص دادن وضع هیجان دیگران ، همدلی

برقراری رابطه با دیگران

پیشینه مطالعه هوش غیر شناختی

پیشینه هوش هیجانی را می توان در ایده های و لر بههنگام تبین جنبه های غیر شناختی هوش و عمومی جست و جو کرد و لر در صفحه 103 گزارش 1942 خود دربارة هشومی نویسد « کوشیده ایم نشان دهم که علاوه بر عوامل هوشی ، عوامل غیر هوشی ویژه ای نیز وجود دارد که می توان رفتار هوشمندان را مشخص کند نمی توانیم هوش عمومی را مورد سنجش قرار دهیم کتفکر اینکه آزمون ها و معیارهایی نیز برای سنجش عوامل غیر هوش در بر داشته باشد » و کلسر در صدد آن بود که جنبه های غیر شناختی و شناختی هوش عمومی را با هم بسنجد تلاش او در این زمینه را می توان در استفاده وی از کاربرد ده آزمون های تنظیم تصاویر ، درک و فهم که دو بخش عمدة آزمونوی را تشکیل می دهد دریافت . در ده آزمون درک و فهم که دو بخش عمدة آزمون وی را تشکیل می دهد دریافت . در ده آزمون درک و فهم «سازگاری اجتماعی» و در تنظیم تصاویر شناخت و تمیز « موفقیت های اجتماعی ، مورد بررسی قرار می د ، پژوهش های انجام شده توسط سیپس و همکارانش (1987) نیز نشان می دهد که بین درک و فهم تصاویر و شاخص های هوش اجتماعی پرسشنامه شخصیت کالیفرنیا هم بستگی معناداری وجود دارد . (شریفی ، 1375 )

علاوه بر این موارد ، و کلسر در کارهای خود به تلاشهای «دال»1 مبنی بر سنجش جهات غیر شناختی هوش نیز اشاره کرده است و نتیجه کوشش های دال همان گونه که پیش از این عنوان گردید ، در مقیاس رشد اجتماعی وایلند منع است .

پژوهشگران از طریق سنجش مفاهیمی مانند مهارتهای اجتماعی توانمندیهای بین فردی را رشد روانشناختی ؤ آگاهی های هیجانی که همگی مفاهیمی مرتبط با هوش هیجانی هستند بر روی ابعاد این نوع هوش پرداخته اند و دانشوران علوم اجتماعی نیز به کشف روابط بین هوشی هیجانی سبک های مختلف مدیریت و ی و عملکردهای فردی و تغییرات درونی فردی . اجتماعی و انجام ارزش ی از عملکرد های فردی و گروهی همت گماشته اند .



1- golemar , diniel

2- e motional in teliqence

1- اندازه گیری هوش اجتماعی

1-dalle




[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

مشاهده متن کامل ...
جستجو شده ها
جزییات نصب هولوگرام طلایی بر دفترچه بیمه فرهنگیان رایگان کتابچه سوالات سوالات سالهای قبل آزمون سردفتری استقبال تیم های فرمول یک از بازگشت سیستم تعلیق فعال در فصل ۲۰۱۸ مسافرت 6 میلیون و 400 هزار مسافر نوروزی با حمل و نقل عمومی عراق جدید یک عضو اصیل و مؤثر در محور ایران نویر به لواندوفسکی عیبی نداردبه من رأی ندادی علی فدوی فرمانده نیروی دریایی آیت الله جوادی آملی دوران جنگ در شرایط شعب طالب بودیم اما خدا ما را تنها نگذاشت الان هم توسل به غیر خدا شایسته نیست تعریف میک رد دوس تم تعریف دوس تم تعریف میک رد آنچ یووه خطرناک تر از چلسی و بایرن است نحوه نگارش محتوای تو را به گریۀ سحر س ام مردم دستاوردهای انقلاب را با شرکت در برنامه های دهه فجر پاس بدارند رمز اقتدار نظام ی تبعیت از ولی فقیه است سقف تسهیلات ۳۰۰ میلیونی برای به پلاسکو ی ان نیست موسیر ضدعفونی کننده قسمت آ سریال فاطما گل مارکو پوپویچ بسکتبالیست جدید شهرداری تبریز به ایران آمد تحقیق جامع وکامل درباره فرآیندحل مسئله صدای غر غر بد چمدون
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.