پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی
 دختری که بی خیال بود
خـدآیـا :|
درخواست حذف اطلاعات

̹خ̹̹د̹̹ا̹̹ی̹̹ا̹̹ ̹̹!̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹س̹̹ت̹̹م̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹ی̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ ̹̹م̹̹ز̹̹ا̹̹ح̹̹م̹̹ت̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹و̹̹م̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ی̹̹ ̹̹د̹̹ل̹̹ش̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹گ̹̹ی̹̹ر̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹غ̹̹ض̹̹ش̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ت̹̹ر̹̹ک̹̹د̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹آ̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹س̹̹ر̹̹ا̹̹غ̹̹ت̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹م̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹ه̹̹ ̹̹د̹̹ع̹̹ا̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ ̹̹ع̹̹ج̹̹ی̹̹ب̹̹ ̹̹غ̹̹ر̹̹ی̹̹ب̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ک̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹چ̹̹ش̹̹م̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ش̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ب̹̹ن̹̹د̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹گ̹̹و̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹:̹̹ ̹̹«̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ا̹̹ی̹̹ن̹̹ ̹̹ح̹̹ر̹̹ف̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ ̹̹س̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ن̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹ه̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ب̹̹ا̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹د̹̹ع̹̹ا̹̹ی̹̹م̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹س̹̹ت̹̹ج̹̹ا̹̹ب̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹»̹̹

ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ل̹̹ج̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ک̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹د̹̹ش̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹ر̹̹ا̹̹ی̹̹ت̹̹ ̹̹ل̹̹و̹̹س̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ک̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹ن̹̹م̹̹ا̹̹ز̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ش̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹د̹̹ر̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ا̹̹ن̹̹ ̹̹ق̹̹ض̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹و̹̹د̹̹ و̹̹ ̹̹ک̹̹ل̹̹ی̹̹ ̹̹ر̹̹و̹̹ز̹̹ه̹̹ ̹̹ن̹̹گ̹̹ر̹̹ف̹̹ت̹̹ه̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹د̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹ب̹̹ع̹̹ض̹̹ی̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ ̹̹پ̹̹ش̹̹ت̹̹ ̹̹س̹̹ر̹̹ ̹̹م̹̹ر̹̹د̹̹م̹̹ ̹̹ح̹̹ر̹̹ف̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ز̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ب̹̹د̹̹ ̹̹ج̹̹ن̹̹س̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹و̹̹د̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ا̹̹ل̹̹ب̹̹ت̹̹ه̹̹ گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹د̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹ا̹̹ه̹̹ ̹̹،̹̹ ̹̹گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹د̹̹ر̹̹و̹̹غ̹̹ ̹̹گ̹̹و̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ح̹̹ا̹̹ل̹̹ا̹̹ ̹̹ی̹̹ا̹̹د̹̹ت̹̹ ̹̹آ̹̹م̹̹د̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ک̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹س̹̹ت̹̹م̹̹ ̹̹؟̹̹

ا̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹و̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ب̹̹ی̹̹ن̹̹ ̹̹ا̹̹ی̹̹ن̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ه̹̹ ̹̹آ̹̹د̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹ی̹̹ ̹̹،̹̹ ̹̹ب̹̹ت̹̹و̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ی̹̹ ̹̹ر̹̹و̹̹ ̹̹ت̹̹ش̹̹خ̹̹ی̹̹ص̹̹ ̹̹ب̹̹د̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ا̹̹ل̹̹ب̹̹ت̹̹ه̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹م̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹ب̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹ن̹̹ا̹̹س̹̹ی̹̹ ̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ج̹̹ا̹̹ ̹̹ز̹̹ن̹̹د̹̹گ̹̹ی̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹ه̹̹ ̹̹ک̹̹د̹̹ا̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹د̹̹ر̹̹س̹̹ه̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ر̹̹و̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ح̹̹ت̹̹ی̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹م̹̹ ̹̹ت̹̹ک̹̹ ̹̹ت̹̹ک̹̹ ̹̹م̹̹ع̹̹ل̹̹م̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ م̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹چ̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹ت̹̹ا̹̹ ̹̹ل̹̹ب̹̹ا̹̹س̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹ه̹̹ر̹̹ ̹̹ک̹̹د̹̹ا̹̹م̹̹ش̹̹ا̹̹ن̹̹ ̹̹چ̹̹ه̹̹ ̹̹ر̹̹ن̹̹گ̹̹ی̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹؛̹̹

ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹.̹̹.̹̹.̹̹.̹̹.̹̹ ̹̹خ̹̹د̹̹ا̹̹ی̹̹ا̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ه̹̹ی̹̹چ̹̹ی̹̹ ̹̹ا̹̹ز̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ن̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ه̹̹ی̹̹چ̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹د̹̹ر̹̹و̹̹غ̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹چ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹ا̹̹ی̹̹ن̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹خ̹̹ی̹̹ل̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ .̹̹ ̹̹خ̹̹د̹̹ا̹̹ی̹̹ا̹̹ ̹̹!̹̹ ̹̹چ̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ی̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹چ̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹ت̹̹ا̹̹ ̹̹ت̹̹ص̹̹م̹̹ی̹̹م̹̹ ̹̹ج̹̹د̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹گ̹̹ر̹̹ف̹̹ت̹̹ه̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹د̹̹و̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ع̹̹و̹̹ص̹̹ ̹̹ب̹̹ش̹̹م̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹د̹̹و̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ب̹̹ز̹̹ر̹̹گ̹̹ ̹̹ب̹̹ش̹̹م̹̹ ̹̹؛د̹̹و̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ب̹̹ه̹̹ت̹̹ر̹̹ ̹̹ب̹̹ا̹̹ش̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹ع̹̹ا̹̹ل̹̹م̹̹ ̹̹س̹̹و̹̹ا̹̹ل̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹س̹̹و̹̹ا̹̹ل̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹ه̹̹ی̹̹چ̹̹ ̹̹ک̹̹س̹̹ ̹̹ج̹̹و̹̹ا̹̹ب̹̹ش̹̹ ̹̹ر̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹ل̹̹د̹̹ ̹̹ن̹̹ی̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹د̹̹و̹̹س̹̹ت̹̹ د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ح̹̹و̹̹ا̹̹ب̹̹م̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹د̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹

ن̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹ش̹̹ا̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ا̹̹ص̹̹ل̹̹ا̹̹ ̹̹ه̹̹ی̹̹چ̹̹ ̹̹س̹̹و̹̹ا̹̹ل̹̹ی̹̹ ̹̹ن̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹خ̹̹و̹̹ا̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹ه̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹س̹̹و̹̹ا̹̹ل̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ ̹̹ت̹̹ا̹̹ز̹̹ه̹̹ ̹̹ی̹̹ا̹̹د̹̹ ̹̹ب̹̹د̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹ا̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹ق̹̹و̹̹ل̹̹ ب̹̹د̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹م̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹!̹̹ ̹̹ق̹̹و̹̹ل̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹؟̹̹!̹̹؟̹̹

ا̹̹ز̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹ج̹̹ا̹̹ی̹̹ی̹̹ ̹̹ش̹̹ر̹̹و̹̹ع̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹ج̹̹و̹̹ر̹̹ی̹̹ ̹̹س̹̹ر̹̹ ̹̹ص̹̹ح̹̹ب̹̹ت̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹ا̹̹ ̹̹خ̹̹د̹̹ا̹̹ ̹̹و̹̹ا̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹ا̹̹ز̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹د̹̹ت̹̹ ̹̹ب̹̹گ̹̹و̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹د̹̹ر̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ خ̹̹د̹̹ا̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹ب̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹ن̹̹ا̹̹س̹̹د̹̹ ̹̹،̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹ع̹̹ی̹̹ب̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹ن̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹د̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹د̹̹ت̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹ه̹̹ ̹̹ا̹̹و̹̹ ̹̹م̹̹ع̹̹ر̹̹ف̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹!

کـــپــــی ====» آزاد



مشاهده متن کامل ...
سریال دختری به نام آهو
درخواست حذف اطلاعات
مجموعه: دنیای بازیگران


دختری به نام آهو,سریال دختری به نام آهو

تصاویر سریال دختری به نام آهو

سریال دختری به نام آهو

قدرت الله صلح میرزایی کارگردان سریال نوروزی "دختری به نام آهو" گفت : این سریال یک طنز اجتماعی هدفمند و ارزشی است که می کوشد در کنار روایت داستانش پیام های اخلاقی و دینی هم به مخاطب بدهد.

کارگردان سریال دختری به نام آهو با اشاره به اینکه در حال حاضر طنز به شدت مورد نیاز مخاطبان است ، یاد آور شد: این سریال نوروزی با مضمون طنز اجتماعی است که پیام انسانی و ارزشی خاصی را به مخاطب انتقال می دهد.

کارگردان سریال نوروزی " دختری به نام آهو" تاکید کرد: علاوه بر پیام اخلاقی و انسانی که در  سریال دختری به نام آهو لحاظ شده است ، سعی کرده ایم در این مجموعه (دختری به نام آهو) لحظاتی شاد و مفرح را در روزهای عید به شهروندان هدیه دهیم .

دختری به نام آهو,سریال دختری به نام آهو

سریال دختری به نام آهو

داستان سریال دختری به نام آهو

داستان سریال «دختری به نام آهو» درباره مردی به نام آقا مرتضی حشمت است که چهار پسرش ازدواج کرده اند و تمام آنها صاحب پسر شده اند.

آقا مرتضی که خیلی دوست دارد نوه دختری داشته باشد به تکاپو می افتد تا مقدمات ازدواج پسر پنجمش را که به تازگی از سربازی آمده است، مهیا کند. اما آماده چنین مقدماتی آنقدرها هم که او فکر می کند کار ساده ای نیست.

علاقه او به داشتن نوه دختری باعث بروز ماجراهای بسیاری در خانواده چهار پسرش می شود. با وجود اتفاقاتی که می افتد آقا مرتضی همچنان در تلاش است که پسر آ ش را با هر تمهیدی پای سفره عقد بنشاند. چیزی که دیگران به آن واکنش نشان می دهند.

بازیگران سریال دختری به نام آهو

بهزاد فراهانی بازیگر نام آشنای سینما و تلویزیون در این سریال در نقش آقامرتضی حشمت ظاهر شده و سیروس گرجستانی هم ایفاگر نقش دوست او یعنی کمالی خواهد بود.

مریم جلالی هم در نقش همسر آقامرتضی دیده خواهد شد. همچنین میرطاهر مظلومی، مجید یاسر، شهرام عبدلی و مهدی امینی خواه در نقش چهار پسر آقا مرتضی نقش آفرینی می کنند و پندار اکبری هم در نقش پسر آ آقامرتضی هنرنمایی کرده است.

دختری به نام آهو,سریال دختری به نام آهو

تصاویر سریال دختری به نام آهو

لرستانی، فلور نظری، آزاده ریاضی، مریم سلطانی، یلدا قشقایی و آزیتا ترکاشوند بازیگران دیگری هستند که در این اثر در نقش های مختلف ظاهر خواهند شد.

سریال دختری به نام آهو به تهیه کنندگی علیرضا داوری و محمدحسین قره تپه در 13 قسمت 40 دقیقه ای آماده می شود.

نامه سریال (دختری به نام آهو)  را هادی کریمی نوشته است.

در ساخت سریال  دختری به نام آهو فرهاد محمودی (مدیر تصویربرداری) ،حمیدرضا ی (مدیر صدابرداری) ، حامد صلح میرزایی (دستیار اول کارگردان) ، آذر کت (طراح صحنه) ، حسین یزدی (طراح گریم) ، فرشته آلوسی (طراح لباس و مهدی توسلی (عکاس) همکاری می کنند

دختری به نام آهو,سریال دختری به نام آهو

تصاویر سریال دختری به نام آهو

دختری به نام آهو,سریال دختری به نام آهو

تصاویر سریال دختری به نام آهو


دختری به نام آهو,سریال دختری به نام آهو

تصاویر سریال دختری به نام آهو

دختری به نام آهو,سریال دختری به نام آهو

تصاویر سریال دختری به نام آهو

منبع:جام جم



از بازیگران بیشتر بدانید

  • «دختری به نام آهو»؛ سریال نوروزی شبکه تهران
  • خبرهایی از سریال های در حال تولید
  • ع های سریال دختری به نام آهو



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

مشاهده متن کامل ...
آشنایى با قرآن - جلد 8 - (25) - نویسنده : شهید مرتضى مطهرى
درخواست حذف اطلاعات

تفسیر سوره قلم (3)

اعوذ بالله من ال الرجیم

انا بلوناهم کما بلونا اصحاب الجنة اذ اقسموا لیصر منها مصبحین.و لا یستثنون.فطاف علیها طائف من ربک و هم نائمون.فاصبحت کالصریم.فتنادوا مصبحین.ان اغدوا على حرثکم ان کنتم صارمین.فانطلقوا و هم یتخافتون.ان لا یدخلنها الیوم علیکم مسکین.و غدوا على حرد قادرین (1) .

در آیات پیش اینچنین خو م که فلا تطع المکذبین ودوا لو تدهن فیدهنون و لا تطع کل حلاف مهین هماز مشاء بنمیم مناع للخیر معتد اثیم عتل بعد ذلک زنیم ان کان ذا مال و بنین .

فرمود انى که داراى این صفات پلید زشت هستند،هرگز به حرف آنها گوش مکن،آنها را اطاعت مکن.گفتیم مقصود این است که به پیشنهادهاى آنها-که پیشنهاد توافق و تصالح به تو مى‏دهند-ترتیب اثر نده.بعد براى[اینکه نشان بدهد]که اینها چگونه مردمى هستند،صفات پلید آنها را یک یک ذکر فرمود:«حلاف‏»اند،«مهین‏»اند،«هماز»اند،«مشاء بنمیم‏»اند و...بعد ریشه این فساد اخلاقى اینها را بیان کرد و فرمود:اینها از چه چیز در این منجلابها افتاده‏اند؟از این که خود را صاحب مال و ثروت و صاحب فرزندان و عشیره مى‏بینند.گفتیم که در واقع مقصود این است که این دارم دارم‏هاست که انسان را به این منجلابها مى‏اندازد،اینکه خدا به انسان نعمتى بدهد و به جاى آنکه آن نعمتها براى او همان شکل و ماهیت نعمت داشته باشد که خود به خود شکرانگیز است و موجب مى‏شود که مراقب باشد که چگونه با این نعمتها رفتار کند که رضاى خداى منعم در آنهاست،بر ع همه چیز را فراموش مى‏کند،از خدا غافل مى‏شود،فقط خودش را مى‏بیند:این منم که این را دارم،این منم که چنین.همین منم منم‏ها،و دارم دارم‏ها انسان را به اینجاها مى‏کشاند.اینها مربوط به آیاتى بود که در جلسه پیش تفسیر شد.

به همان مناسبت قرآن کریم داستانى را به طور اشاره ذکر مى‏کند،مى‏فرماید: انا بلوناهم کما بلونا اصحاب الجنة ما اینها را(یعنى همین اشخاصى که از این صفات رذیله سر در آوردند) مورد ابتلا و آزمایش قرار دادیم،یعنى با دادن مال و ثروت و با این مال و ثروتها اینها را در آزمایشگاه بزرگ خودمان قرار دادیم آنچنانکه آن باغداران را(قرآن اسمى نمى‏برد،همین قدر اشاره مى‏کند)در این آزمایشگاه قرار دادیم. مکرر این مطلب را گفته‏ایم که آزمایش الهى معلوم است که به این شکل نیست که در روز خاصى عده‏اى را دعوت کنند،کارى به آنها بدهند و بگویند ما مى‏خواهیم شما را آزمایش کنیم،ببینیم چه ى از آزمایش خوب بیرون مى‏آید.اساسا تمام دنیا آزمایشگاه است و تمام جریانهاى خوب و بدى که براى انسان قدم به قدم پیش مى‏آید آزمایش است،یعنى انسان در هر قدمى که بر مى‏دارد همان قدمش یک نوع آزمایش است،در واقع براى این است که نوع ع العملى که او در مقابل این آزمایش نشان مى‏دهد مشخص شود،حال مى‏خواهد آنچه در سر راه انسان قرار مى‏گیرد نعمت باشد یا بلا و مصیبت.نعمت همان مقدار براى انسان مایه آزمایش است که بلا و نقمت.

مى‏خواهد بفرماید:ما اینها را آنچنان مورد آزمایش قرار دادیم که آن باغداران معهود را مورد آزمایش قرار دادیم،یعنى همچنان که آنها را با نعمت مورد آزمایش قرار دادیم،اینها را نیز چنین کردیم،عاقبت اینها هم درست مثل عاقبت آنهاست.حال داستان آنها چیست؟

داستان آنها را قرآن کریم-همین طور که سبک و دابش است-طورى نقل مى‏کند که نه از ى اسم مى‏برد،نه تاریخ ذکر مى‏کند و نه خصوصیات را،آن اصل مطلب را ذکر مى‏کند،ولى بعد در روایات توضیحى براى این مطلب آمده است.قرآن همین قدر[به مطلب]اشاره مى‏کند، ولى به کمک آنچه در روایات آمده است مفاد آیات روشن‏تر مى‏شود.

داستان باغداران

مردى بوده است اهل خیر و باغدار و فرزندانى داشته است.(در این جهت تفاسیر اختلاف کرده‏اند که در همین دوره اوایل بوده است‏یا اساسا مربوط به امم گذشته است.)این مرد،همچنانکه داب و سنت اهل خیر است،کار مى‏کرده،زحمت مى‏کشیده و محصولى به دست مى‏آورده است و همیشه فقرا را در این محصول شریک مى‏کرده است،که در قرآن کریم است: و الذین فى اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم (2) .این آیه در دو جاى قرآن است،در یک جا کلمه‏«معلوم‏»را دارد،در جاى دیگر ندارد: و فى اموالهم حق للسائل و المحروم (3) . سائلان یعنى فقرایى که خودشان اظهار فقر مى‏کنند،محرومان یعنى انى که اظهار فقر نمى‏کنند ولى فقیر هستند.قرآن در اوصاف متقین مى‏فرماید:آنها که مسکینان و محرومان و سائلان حقى در مال آنها دارند.نمى‏فرماید:از مال خودشان به آنها مى‏دهند،مى‏گوید:آنها حقى در مال اینها دارند.در روایات وارد شده است که آیا مقصود همان زکات و وجوه واجب است؟تصریح شده که خیر،آن حسابش على حده است،چون آن مقدارى که زکات تعلق مى‏گیرد مال آنها نیست.در وجوه دیگر مانند خمس هم همین طور است(البته در این جهت اختلاف نظر است،ولى در معنا مى‏شود گفت مال آنها نیست.)مى‏فرماید: انى که در همان چیزى که ملک طلق و مال خالص شرعى آنها حساب مى‏شود،حقى براى سائلان و محرومان است.

آن مرد اهل خیر هم اینچنین مردى بود و قهرا سائلان و محرومان او را شناخته بودند.هر سال موعد برداشت محصول که مى‏شد فقرا انتظار داشتند که باغهاى فلان عن قریب محصول مى‏دهد،چیزى گیر ما مى‏آید.

این پدر مى‏میرد،بچه‏ها به اصطلاح روشنفکر مى‏شوند،مى‏گویند:این چه کارى است:برویم زحمت بکشیم،جان ،موقعش که مى‏شود عده‏اى به اینجا بیایند،یک مقدار این ببر،یک مقدار آن ببر.از طرفى اینجا شناخته شده است،اگر به عادت همه ساله مردم بفهمند که چه روزى روز برداشت محصول و جمع و چیدن است،باز به اینجا مى‏آیند.آمدند با یکدیگر تبانى د،گفتند:به هیچ اطلاع ندهیم که ما چه روزى مى‏خواهیم برویم محصول را بچینیم،هنوز طلوع صبح نشده حرکت کنیم که در صبح بسیار زود،ما روى محصول باشیم و تا وقتى که مردم خبر شوند ما تمام میوه را چیده باشیم.قرآن یک تعبیرى دارد،مى‏فرماید: و قال اوسطهم. در میان این برادران یک برادر بوده که معتدل‏تر بوده است،یعنى معتدل فکر مى‏کرده،مثل پدرش فکر مى‏کرده است.او اینها را از این کار نهى کرده و گفته است این کار را نکنید،مصلحت نیست،خدا را فراموش نکنید،از خدا بترسید،مرتب خدا را به یاد اینها آورده است.ولى اینها به حرف او گوش ن د.او هم از باب اینکه در اقلیت بوده اجبارا دنبال اینها آمده در حالى که فوق العاده از عمل اینها ناراضى بوده است.

همان شب که اینها براى فردا صبحش چنین تصمیمى داشتند،قرآن همین قدر مى‏گوید که فطاف علیها طائف من ربک (طائف یعنى عبور کننده)یک عبور کننده‏اى را خدا فرستاده بود.اما قرآن نمى‏گوید آن عبور کننده چه بود،چه آفتى بود،چه بلایى بود،آیا از نوع انسان بودند یا نبودند.خلاصه یک بلاى آسمانى بر این باغ فرود آمد که آنچه میوه داشت از بین برد(بعد در تفسیر آیه مى‏گوییم که خود باغ را از بین برد یا از آیه بیش از این استفاده نمى‏شود که از میوه‏هاى باغ چیزى باقى نگذاشت،مثل لشکرى که بریزند و همه چیز را ببرند) .صبح زود که شد گفتند: اغدوا على حرثکم آن صبحانه و زود هنگام بدوید.قرآن مى‏گوید: وقتى مى‏رفتند مى‏گفتند آرام حرف بزنید.آرام حرف مى‏زدند که صدایشان را ى نشنود، یک وقت ى خبردار نشود که بعد دیگران را خبردار کند.طبق نشانه مى‏رفتند(لا بد آن باغ در میان باغهاى دیگران بوده است)،چشمشان به باغشان افتاد،دیدند این که آن باغ دیروز نیست،همه چیزش عوض شده است.خیال د راه را گم کرده‏اند و این باغ آنها نیست. گفتند:این باغ ما نیست،راه را گم کرده‏ایم.کمى دقت د،گفتند نه،همان است،یک حادثه‏اى پیش آمده است.فورا آن فردى که فرد معتدلشان بود گفت:نگفتم به شما که نیتتان را اینقدر کج نکنید؟این اثر نیت‏سوء است.بعد قرآن مى‏گوید که اینها اظهار توبه د و گفتند:اشتباه کردیم.

این جریان را قرآن این طور ذکر مى‏کند،مى‏خواهد بفرماید:ببینید که این غرور مال انسان را چه مى‏کند،به چه فکرها و شه‏ها مى‏اندازد!به جاى اینکه شکر منعم را بجا بیاورد و شکرانه این نعمت،حق سائلان و محرومان و بیچارگان را بدهد،چنین نقشه‏ها مى‏کشد!این نمونه‏اى است از اینکه انسان،با نعمت-آن هم با نعمت مال-مورد آزمایش الهى قرار بگیرد.

بعد مى‏گوید اینها هم[سران قریش]با نعمت مال مورد آزمایش قرار گرفتند،و اینهمه اخلاق فاسدى که دارند ریشه‏اش-اگر درست تحلیل و جستجو کنید-همان حساب دارم دارم است، آن دارم دارم،اینها را به اینجا رساند. انا بلوناهم کما بلونا اصحاب الجنة ما اینها را مورد آزمایش قرار دادیم،آنچنان که صاحبان باغ را مورد آزمایش قرار دادیم.(کلمه‏«صاحب‏»در فارسى به معنى‏«مالک‏»گفته مى‏شود،مى‏گوییم صاحب این خانه،یعنى مالک این خانه.در اینجا اتفاقا همین معنا درست است،ولى کلمه‏«صاحب‏»در زبان عربى معناى وسیعترى دارد. انسان با هر چیزى که نوعى همراهى داشته باشد،به آن مى‏گویند صاحب او،یار او.اصلا صاحب یعنى همراه.به مالک هم اگر مى‏گویند صاحب،چون نوعى همراهى میان مالک و مملوک وجود دارد،و لهذا همراه سفر انسان را مى‏گویند صاحب سفر،یعنى همراه سفر.)ما آنها را مورد آزمایش قرار دادیم،همچنانکه قبلا صاحبان باغ را،همراهان باغ را(مقصود در اینجا همان مالکان است:مالکان باغ را)مورد آزمایش قرار دادیم اذ اقسموا لیصر منها مصبحین آنگاه که با یکدیگر تبانى د و هم قسم شدند که صبح بسیار زود،بامدادان[میوه‏هاى]این باغ را بچینند،که تا دیگران خبر شدند اینها برده باشند.

و لا یستثنون و قسم خوردند که استثناء نکنند.استثناء یعنى جدا .کلمه و لا یستثنون را مفسرین دو جور تفسیر کرده‏اند:یکى اینکه و لا یستثنون یعنى(قسم خوردند که صبحانه بچینند و)قسم خوردند که جدا نکنند،یعنى گفتند همه یک جور کار کنیم،سهمى براى فقرا جدا نکنیم،این هم جزء قسمشان بود.دیگر اینکه چون در زبان عربى‏«ان شاء الله‏»گفتن را هم استثناء مى‏گویند(مى‏گویند:استثناء کرد،یعنى گفت:فلان کار را مى‏کنم اگر خدا بخواهد. معنایش این است:مگر اینکه خدا نخواهد)بعضى گفتند:اینجا مقصود از و لا یستثنون این است که قسم خوردند و«ان شاء الله‏»نگفتند.ولى ظاهر این است که اگر مقصود آن مى‏بود با مضارع نمى‏آمد که و لا یستثنون ،مثلا باید گفته مى‏شد: و ما استثنوا و«ان شاء الله‏»نگفتند،یعنى آن وقت عطف به‏«اقسموا»مى‏شد نه عطف به یصرمنها .به عبارت دیگر اگر به معناى‏«ان شاء الله‏»گفتن مى‏بود،عطف به اقسموا بود و باید ماضى آورده مى‏شد،ولى چون مضارع آورده شده على الظاهر عطف به یصرمنها است.پس معناى آیه این است:قسم خوردند که صبح بسیار زود،هنوز که ى خبردار نشده،میوه‏هاى باغ را بچینند و هیچ چیزى هم جدا نکنند.

فطاف علیها طائف من ربک گذشت بر آن باغ عبور کننده‏اى از جانب پروردگار تو،یعنى این را خدا فرستاده بود،یک وسیله الهى بود،یک تسبیب الهى بود،یک نوع سبب سازى الهى بود. آن عبور کننده الهى(که قرآن اسمش را نمى‏برد که چه بود و از چه نوع بود)در وقتى آمد که آنها خواب بودند،یعنى شب که اینها خواب بودند کار را ی ره کرد. فاصبحت کالصریم این باغ گردید(اصبح به معنى‏«گردید»است ولى گردیدن در صبح را مى‏گویند«اصبح‏»،گردیدن در شام را مى‏گویند«امسى‏».اصبح یعنى صبح چنین شد)این باغ داخل صبح شد در حالى که درست به شکل یک صریم یعنى یک باغ چیده شده در آمده بود،کاملا چیده بودند و چیزى باقى نمانده بود.آنجا هم کلمه لیصرمنها بود.«صرم‏»در آنجا به همان معناى چیدن و قطع میوه از درخت و از بن خودش است.اینجا هم کلمه‏«صریم‏»را آورده است.اگر ما کالصریم را به همین معنا بگیریم-که ظاهرش هم همین است-معنایش این است که آن آفت هر چه بود و هر که بود در همین حد بود که از تمام میوه‏هاى باغ-که اینها براى خودشان چطور حدس مى‏زدند و اصى مى‏ د که چقدر و چقدر مى‏شود-اثرى باقى نمانده بود.بعضى گفته‏اند که‏«صریم‏»در اینجا به معنى شب است(البته با اقرار و اعتراف به اینکه‏«صریم‏»هم به روز اطلاق مى‏شود و هم به شب،روز که مى‏آید شب را قطع مى‏کند و شب که مى‏آید روز را قطع مى‏کند،به هر دو مى‏گویند صریم)،گفته‏اند که مقصود آیه این است که باغ مانند یک شب ظلمانى و تاریک شد،و مقصودشان این است که آن بلاى آسمانى که آمد نه تنها میوه‏ها را از بین برد،حتى درختها را بکلى از بین برد.البته این لغت این نظر را چندان تایید نمى‏کند.

فتنادوا مصبحین صبح که شد،اینها وقتى که بیدار شدند یکدیگر را صدا زدند ان اغدوا على حرثکم گفتند:فورا و به عجله،«غدوا»(صبح زود)بالاى کشت و زراعت‏خودتان باشید(یعنى چنان برویم که هنوز صبح زود است ما آنجا باشیم.) ان کنتم صارمین اگر چنین تصمیمى دارید که زود بچینید. فانطلقوا راه افتادند و هم یتخافتون .« ‏»به معنى آرام حرف زدن است.در آن آیه کریمه داریم که و لا تجهر بصلاتک و لا تخافت بها (4) در قرائت ،نه خیلى آرام تکلم کن و نه داد بزن.معناى‏« ‏»همان ح همس است.آرام و در گوشى با هم حرف مى‏زدند.همین‏طور که مى‏رفتند،مى‏گفتند:صدایتان را بلند نکنید.آرام با همدیگر حرف مى‏زدند،چرا؟ ان لا یدخلنها الیوم علیکم مسکین یک وقت‏یک گدا سر و کله‏اش اینجا پیدا نشود.

و غدوا صبحانه وارد شدند،فرود آمدند اما بر چه؟آنجا داشت اغدوا على حرثکم ،اینجا نقطه مقابل حرث،«حرد»آورده است.قرآن‏مى‏گوید:بجاى اینکه بر حرث وارد شوند بر حردى وارد شدند: و غدوا على حرد بجاى‏«حرث‏»بر«حرد»وارد شدند.سالى که از باران دادن امتناع و ام دارد«حارد»یا«حرد»گفته مى‏شود،حیوانى که از شیر دادن ابا دارد و لگد مى‏زند«حرد»گفته مى‏شود،همین طور زمینى که ابا کند از اینکه چیزى به انسان بدهد و کانه بر صاحب خودش خشم گرفته است که هر چه او کوشش مى‏کند از این زمین چیزى بگیرد این زمین چیزى به او نمى‏دهد،یک زمین خشمناک و ممسک.این زمینى که تا دیروز حرث بود امروز به صورت یک حرد در آمده است. و غدوا على حرد وارد شدند بر چنین زمینى، زمینى که گویى قسم خورده است که یک دانه میوه به اینها ندهد.

قادرین.کلمه‏«قدر»در قرآن به دو معنا اطلاق شده است،بیشتر به همان معنى قدرت اطلاق شده است،یعنى توانایى.معنى دیگرى که در قرآن اطلاق شده است‏«قدر»است به معنى اندازه‏گیرى.در آیه‏اى هست: لینفق ذو سعة من سعته [ ى که ثروتمند است انفاق کند] و من قدر علیه رزقه و ى که روزى‏اش بر او مقدور شده است،یعنى محدود و اندازه‏گیرى شده است(مقصود اشخاص فقیر هستند) فلینفق مما اتیه الله (5) .یا در داستان حضرت یونس آیه و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر علیه معنایش این نیست که او گمان کرد که ما تواناى بر او نیستیم،ما قدرت نداریم او را بگیریم(چنین چیزى محال است)،بلکه یعنى باور نمى‏کرد که ما او را بگیریم،اخذش کنیم،محدودش کنیم.پیغمبر خدا بود،مثل اینکه به خودش اعتماد داشت که ما پیغمبرخودمان را هرگز در تنگنا قرار نمى‏دهیم.باور نمى‏کرد که ما پیغمبر خود را در تنگنا قرار بدهیم: فظن ان لن نقدر علیه .ولى وقتى که ما او را در تنگنا قرار دادیم،در همان ظلمات فریاد کرد: فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت‏سبحانک انى کنت من الظالمین (6) .

بسیارى از مفسرین گفته‏اند«قادر»در اینجا به هر دو معنا درست است:در کمال قدرت بر آن حرث وارد شدند،اما چه فایده؟آنها قدرت داشتند ولى زمین چیزى به آنها تحویل نمى‏داد. یا«قادرین‏»یعنى در حالى بر این سرزمین خشمناک و غضبناک که ابا کرده است از اینکه چیزى به آنها بدهد وارد شدند که در دل خودشان داشتند اندازه مى‏ د،یعنى در همان حالى که داشتند پیش خودشان حساب مى‏ د وارد شدند.(این معنا بهتر است و در تفسیر المیزان این طور معنى کرده‏اند.)

آرزوهاى بى‏منطق

این یک نکته روانشناسانه است.انسان داراى قوه خیال است.بسیار بسیار کم‏اند افرادى که بتوانند خودشان را از تحت‏سیطره قوه خیال رها سازند.آرزوهاى بى منطق انسان-که اکثر آرزوهاى انسان بى‏منطق است-همه ملعبه‏هاى قوه خیال است.آرزوى بى‏منطق یعنى چه؟ یک وقت انسان آرزویى دارد که این آرزو منطق هم دارد،یعنى واقعا اگر انسان فکر منطقى هم د،این فکر منطقى لا اقل به صورت یک امر محتمل یا بسیار محتمل این آرزو را تایید مى‏کند.مثل یک بچه‏اى که دارد درس مى‏خواند،زحمت مى‏کشد،آرزو دارد که بعد دیپلم بگیرد،نمره‏اى بیاورد و بعد تحصیلات عالى را انجام دهد.این یک آرزویى است که منطقى هم مى‏تواند باشد،یعنى روى حساب قاعده هم جور در مى‏آید،البته با یک سلسله اگرها:اگر عمرى باشد،اگر کار کند و زحمت بکشد این کار قابل عمل شدن است.این را مى‏گویند آرزوى منطقى.ولى یک سلسله آرزوها براى انسان هست که آرزوهاى خیالى است،یعنى فقط خیال انسان از همان شه‏اش لذت مى‏برد.یک موضوعى را تصور مى‏کند که چنین و چنان باشد، این جور بشود،آن جور بشود،در صورتى که اگر خودش فکر کند هرگز عقل اجازه نمى‏دهد همه اینها عمل شود،یعنى سر راه این آرزو صدها مانع وجود دارد که این صدها مانع پنج‏تایش هم رفع شدنى نیست.اما انسان به دلیل اینکه از آن خوش خیالى خودش لذت مى‏برد،خیال خوش است و لذت مى‏برد از اینکه اینها را در ذهن خودش عبور بدهد،همین طور مى‏نشیند و پیش خودش خیال مى‏کند،که چنین و چنان بشود،و مى‏دانید داستانهاى زیادى در این زمینه هست،از جمله قصه شیخ بهایى و نوکرش.

داستان شیخ بهایى و پیشخدمتش

مى‏دانید شیخ بهایى مرد فوق العاده‏اى بوده.مساله قرائت افکار را خیلیها دارند،مى‏گویند او هم قرائت افکار داشته است.مى‏گویند وى پیشخدمتى داشت که به او شیخ حسن مى‏گفت. (شیخ بهایى یک آدمى بود که بیشتر سیاح بود و تقریبا سى سال در دنیا سیاحت کرده بود، آ عمرش شیخ ال اصفهان شده بود.)روزى یک مقدار کشک به او داده بود که بسابد و براى ناهار حاضر کند.او مشغول کشک س دن بود.کشک‏سابى هم که یک آهنگ مخصوصى دارد و انسان وقتى که در جایى باشد که یک آهنگ خوشى هم باشد خیالش بیشتر پرواز مى‏کند،مثلا کنار یک نهر باشد،صداى یکنواخت این نهر را که مى‏شنود خیالش شروع مى‏کند به پرواز ،زمین را به آسمان مى‏زند و آسمان را به زمین.او پیش خودش در همان عالم خیال یک آینده سعادت‏بخشى را براى خودش تخیل مى‏کرد،به این صورت که شیخ بالا ه از کارش معزول مى‏شود،بعد من ترقى مى‏کنم،تا کم‏کم به آنجا رساند که خودش مى‏شود شیخ ال اصفهان.شیخ بهایى متوجه بود که او در عالم چه خیالى است،با خود گفت ببینم رشته خیال این به کجا مى‏رسد.یک وقت رشته خیالش رسید به اینجا که پیش شاه عباس در مسند شیخ ال ى بالاتر از همه نشسته است، ش شیخ بهایى از در وارد مى‏شود،حال چکار کند؟مسند را به او بدهد از نظر اینکه ش و شیخ ال قبل بوده، آنوقت‏خودش مسندى ندارد،یا او را پایین دستش بنشاند و این درست نیست.در شش و پنج این حرفها بود که شیخ بهایى گفت:شیخ حسن کشکت را بساب.تا گفت:کشکت را بساب،به خودش آمد.

حال،آدمیزاد در عالم خیال این جور است.مخصوصا وقتى که انسان مثلا یک معامله زمین مى‏کند،بعد مرتب خیال مى‏کند که این زمین ترقى مى‏کند،بعد چنین و چنان مى‏کنم،یا یک زراعت مى‏کند:امسال زراعت ما این جور محصول مى‏دهد،بعد این طور و آن طور مى‏کنم.

بعضى از مفسرین گفته‏اند«قادرین‏»در اینجا یعنى در حالى که در دلشان حساب مى‏ د که حالا این قدر محصول داریم،مى‏بریم و چنین مى‏کنیم و...در دل خودشان حساب مى‏ د و به قول معروف با ابرویشان چرتکه مى‏انداختند که چنین و چنان مى‏شود.قرآن مى‏گوید: همین طور که داشتند با خودشان حساب مى‏ د که چنان و چنین خواهد شد،یکدفعه وارد شدند و چشمهایشان به چنین منظره‏اى افتاد.

فلما راوها تا چشمشان افتاد،اول چنان یکه خوردند و به اصطلاح شوکه شدند که گفتند:ما گم کرده‏ایم،راه را اشتباهى آمده‏ایم: قالوا انا لضالون عوضى آمده‏ایم،باغ ما نیست،اینقدر چهره این باغ عوض شده بود.ولى فورا فهمیدند که عوضى نیامده‏اند و حساب دیگرى در کار بوده است: بل نحن محرومون نه،ما مردم محروم و بیچاره هستیم،یعنى میوه‏هایمان رفت.

قال اوسطهم .بعضى خیال کرده‏اند که اوسطهم یعنى وسطى‏شان،آن بچه وسطى،مثلا اگر پنج تا بودند،برادر سومى.ولى اکثر مفسرین گفته‏اند:مقصود از اوسط‏«اعدل‏»است، و کذلک جعلناکم امة وسطا (7) یعنى امت معتدل. خیر الامور اوساطها یعنى در هر کارى بهترینش وسطترین یعنى معتدلترین است که از افراط و تفریط هر دو بدور است،و لهذا اینجا گفته‏اند اوسطشان یعنى بهترینشان،معتدلترین‏شان. قال اوسطهم الم اقل لکم لو لا تسبحون من قبلا به شما نگفتم؟اینجا قرآن نشان مى‏دهد که آن وقتى که اینها نشستند با یکدیگر کنکاش د،در میان اینها یکى بوده که مخالف بوده است،اما او چون در اقلیت قرار گرفته و دیده حرفش به جایى نمى‏رسد،گفته است‏حال اگر نمى‏کنید،نکنید ولى به هر حال حقیقت این است. قال اوسطهم الم اقل لکم لو لا تسبحون به شما نگفتم این حرفها را نزنید،از خدا بترسید،خدا را تسبیح کنید؟یعنى از این حرفهاى خودتان توبه کنید،اینها خدا را فراموش است،از خدا غافل شدن است،خدانشناسى است.

در این وقت که دچار بلایا شدند-چون بالا ه هر چه بود اینها مؤمن زاده بودند،پدرشان مرد مؤمنى بود-گفتند: سبحان ربنا انا کنا ظالمین منزه است پروردگار ما،ما بد کردیم،ما مردم ستمکارى بودیم. فاقبل بعضهم على بعض یتلاومون آنگاه بعضى به بعض دیگر رو د، یعنى شروع د با یکدیگر حرف زدن،خودشان را ملامت مى‏ د،یکدیگر را ملامت مى‏ د،این مى‏گفت تقصیر تو شد که این حرف را زدى،آن مى‏گفت:خیر،تو این حرف را زدى،تقصیر تو شد.مرتب به گردن یکدیگر مى‏انداختند و یکدیگر را ملامت مى‏ د.ولى بالا ه همه فهمیدند که گن ارند.بعد از اینکه یکدیگر را ملامت د،همه به خطاى خودشان اقرار و اعتراف د: قالوا یا ویلنا انا کنا طاغین واى به حال ما،عجب ما طغیانگر شدیم!یعنى همین قدر که پدر ما مرد و ما خود را داراى چیزى دیدیم،چقدر زود طاغى شدیم و طغیان کردیم! عسى ربنا ان یبدلنا خیرا منها انا الى ربنا راغبون این اظهار توبه آنهاست:ما دیگر بعد از این راغب به سوى پروردگار خودمان هستیم،یعنى راغب به عبادت و بندگى و اطاعت او هستیم و مى‏خواهیم امر او را اطاعت کنیم،بر اساس رضاى او عمل کنیم، امیدواریم که اگر اینچنین باشیم،پروردگار ما به ما بهتر از آنچه که بود عنایت بفرماید،امید است که پروردگار ما به ما عوض بدهد بهتر از این باغ و بهتر از آنچه که در این باغ بود،که ما به سوى پروردگار خود راغب هستیم،یعنى توبه کردیم.

قرآن اینجا مى‏فرماید: کذلک العذاب عذاب دنیا چنین عذابى است.اینجا دو نکته عرض کنم. یک نکته این که ما آیه‏اى راجع به کفار قریش را که قبلا خو م: سنسمه على ال طوم (عن قریب بینى او را به خاک خواهیم مالید،روى بینى‏اش علامت‏خواهیم گذاشت)این جور تفسیر کردیم که مقصود این است که عن قریب اینها به عذاب دنیا خواهند رسید.عرض کردیم که این آیه در مکه است و اشاره است به اینکه اینها عن قریب به دست مؤمنین ذلیل و منکوب مى‏شوند،که در جنگ بدر همینها بودند که اینچنین شدند.بعد یکى از آقایان گفتند: این سنسمه على ال طوم را فقط یک نفر گفته است که مربوط به دنیاست،اکثر گفته‏اند مربوط به آ ت است.من تفسیر را نگاه ،مخصوصا تفسیر ف رازى که اقوال را نقل مى‏کند،دیدم این جور نیست.دو قول بوده است:یکى قول آنهایى که گفته‏اند:مقصود آ ت است،و دیگر قول آنهایى که گفته‏اند:مقصود دنیاست،و شاید بیشتر انى هستند که گفته‏اند مقصود دنیاست،و بعلاوه منافاتى میان جمع بین هر دو نیست.

مطلب دیگر این است که این کذلک العذاب نیز قرینه است براى آن مطلب.اینجا وقتى مى‏گوید این است عذاب،اینچنین عذاب مى‏کنیم،معلوم مى‏شود آنجا هم وعده عذاب دنیا داده است،چون اینجا عذاب دنیاست،منتها مى‏گوید عذاب دنیا رافع عذاب آ ت نیست: و لعذاب الا ة اکبر عذاب آ ت،[به نحو]بزرگتر سر جاى خودش هست.پس این هم قرینه‏اى است بر همان سنسمه على ال طوم به آن معنا که ما تفسیر کردیم.

برخى گناهان در همین دنیا نیز عقوبت دارد

مطلب دیگرى به مناسبت آیات انا بلوناهم کما بلونا اصحاب الجنة... عرض کنم و آن مطلب این است که خداوند عقوبت بعضى از گناهان را در همین دنیا مى‏کند،و در آ ت[عقوبت]سر جاى خودش هست.در میان عقوبتهایى که در دنیا ع العمل دارد،یکى همین گناهانى است که منجر به محروم و مخصوصا دل ش تن یک عده مردم بیچاره و فقیر و ضعیف مى‏شود.این یک امر عجیبى است،یکى مساله پدر و مادر است،که بدى به پدر و مادر در همین دنیا عقوبت دارد و دیگر بدى به مردم دلش ته... (8)

پى‏نوشتها:

1- قلم/17-25

2- معارج/24 و 25

3- ذاریات/19

4- اسراء/110

5- طلاق/7

6- انبیاء/87

7- بقره/143

8- [متاسفانه ادامه سخنان شهید روى نوار ضبط نشده است.]



مشاهده متن کامل ...
طـرح دعـای جـوشـن کـبـیـر در آسـتـانـه ورود بـه مـاه مـبـارک رمـضـان
درخواست حذف اطلاعات
روزهای پایانی ماه مبارک شعبان را قدر بدانیم ، ایام مقدسی است .
طرح ختم جمعی دعای جوشن کبیر در روزهای پایانی ماه مبارک شعبان
http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1394/4/18/3356918_132.jpgنیت :
سلامتی و خشنودی حضرت اباصالح المهدی عج الله و تعجیل در فرج
جهت ترک گناه و تذهیب نفس برای ورود به ماه مبارک رمضان
رفع موانع ظهور و توفیق خادمی و سربازی و شهادت در پیشگاه مولا
ان شا ءالله مشمول دعای حضرت شویم

همراهان بزرگوار و مهدوی لطفا فراز های انتخ خود را اعلام فرمایید بسم الله....
** ختم اول دعای جوشن کبیرتکمیل شد
کد شرکت کننده
فراز کد شرکت کننده
فراز
1 م عین حرم
1-5 11 منتظر
51-55
2 ما همه منتظریم 6-10 12 منتظر
56-60
3 ما همه منتظریم 11-15 13 واله
61-65
4 سرباز دین
16-20 14 دختری از تبار غرور
66-70
5 سرباز دین 21-25 15 دختری از تبار غرور 71-75
6 سرباز دین 26-30 16
دختری از تبار غرور 76-80
7 سرباز دین 31-35 17 دختری از تبار غرور 81-85
8 سرباز دین 36-40 18 دختری از تبار غرور 86-90
9 ملازمان حرم
41-45 19 دختری از تبار غرور 91-95
10 خدا میبیند
46-50 20 دختری از تبار غرور 96-100



















**ختم دوم دعای جوشن کبیر:
کد شرکت کننده
فراز کد شرکت کننده
فراز
1 دختری از تبار غرور 1-5 11 دختری از تبار غرور 51-55
2 دختری از تبار غرور 6-10 12 دختری از تبار غرور 56-60
3 دختری از تبار غرور 11-15 13 دختری از تبار غرور 61-65
4 دختری از تبار غرور 16-20 14 باغبان
66-70
5 دختری از تبار غرور 21-25 15
71-75
6 دختری از تبار غرور 26-30 16

76-80
7 دختری از تبار غرور 31-35 17
81-85
8 دختری از تبار غرور 36-40 18
86-90
9 دختری از تبار غرور
41-45 19
91-95
10 دختری از تبار غرور 46-50 20
96-100


















شعبان، مقدمه ورود به ماه مبارک رمضان، و بهترین زمان برای تهذیب نفس جهت رفتن به ضیافت حق.
پاک و مطهر با نوای الغوث الغوث به استقبال ماه مبارک رمضان برویم. آغوش خدا باز است... تهذیب نفس جهت درک لقاء الله
** خدایا !
کمکمان کن که در این روزهای پایانی ماه شعبان تمرین کنیم ترک هرآنچه که درک دوران ظهور را به تأخیر می اندازد.
منبع: وبلاگ مهدوی ارزوی جهان


مشاهده متن کامل ...
طـرح دعـای جـوشـن کـبـیـر در آسـتـانـه ورود بـه مـاه مـبـارک رمـضـان
درخواست حذف اطلاعات
روزهای پایانی ماه مبارک شعبان را قدر بدانیم ، ایام مقدسی است .
طرح ختم جمعی دعای جوشن کبیر در روزهای پایانی ماه مبارک شعبان
http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1394/4/18/3356918_132.jpgنیت :
سلامتی و خشنودی حضرت اباصالح المهدی عج الله و تعجیل در فرج
جهت ترک گناه و تذهیب نفس برای ورود به ماه مبارک رمضان
رفع موانع ظهور و توفیق خادمی و سربازی و شهادت در پیشگاه مولا
ان شا ءالله مشمول دعای حضرت شویم

همراهان بزرگوار و مهدوی لطفا فراز های انتخ خود را اعلام فرمایید بسم الله....
** ختم اول دعای جوشن کبیرتکمیل شد
کد شرکت کننده
فراز کد شرکت کننده
فراز
1 م عین حرم
1-5 11 منتظر
51-55
2 ما همه منتظریم 6-10 12 منتظر
56-60
3 ما همه منتظریم 11-15 13 واله
61-65
4 سرباز دین
16-20 14 دختری از تبار غرور
66-70
5 سرباز دین 21-25 15 دختری از تبار غرور 71-75
6 سرباز دین 26-30 16
دختری از تبار غرور 76-80
7 سرباز دین 31-35 17 دختری از تبار غرور 81-85
8 سرباز دین 36-40 18 دختری از تبار غرور 86-90
9 ملازمان حرم
41-45 19 دختری از تبار غرور 91-95
10 خدا میبیند
46-50 20 دختری از تبار غرور 96-100



















**ختم دوم دعای جوشن کبیرتکمیل شد:
کد شرکت کننده
فراز کد شرکت کننده
فراز
1 دختری از تبار غرور 1-5 11 دختری از تبار غرور 51-55
2 دختری از تبار غرور 6-10 12 دختری از تبار غرور 56-60
3 دختری از تبار غرور 11-15 13 دختری از تبار غرور 61-65
4 دختری از تبار غرور 16-20 14 باغبان
66-70
5 دختری از تبار غرور 21-25 15 هنر و ادبیات
71-75
6 دختری از تبار غرور 26-30 16
سبزاکلیلی
76-80
7 دختری از تبار غرور 31-35 17 سبزاکلیلی 81-85
8 دختری از تبار غرور 36-40 18 سبزاکلیلی 86-90
9 دختری از تبار غرور
41-45 19 سبزاکلیلی 91-95
10 دختری از تبار غرور 46-50 20 سبزاکلیلی 96-100


















شعبان، مقدمه ورود به ماه مبارک رمضان، و بهترین زمان برای تهذیب نفس جهت رفتن به ضیافت حق.
پاک و مطهر با نوای الغوث الغوث به استقبال ماه مبارک رمضان برویم. آغوش خدا باز است... تهذیب نفس جهت درک لقاء الله
** خدایا !
کمکمان کن که در این روزهای پایانی ماه شعبان تمرین کنیم ترک هرآنچه که درک دوران ظهور را به تأخیر می اندازد.
منبع: وبلاگ مهدوی ارزوی جهان


مشاهده متن کامل ...
tex
درخواست حذف اطلاعات

ورس~>[من که هرروزه کارم فکر به تو بود.....من خاستم بیام ...ولی خو انگیزه نبود..


من بی توْ..تموم شده بودم....تو سرمو بریدیْ.. حروم شده بودم.......


این ا یاْ. همون شده بودم...که دلت میخاسْ..ولی همه چی تموم شدو رف...


تا خاست رو ب قلبم چشم باز کنه...خودشو ثابت کردْ...یهو گذاشتشو رفت....


اومد بی وقت قبلی ستون قلبم بشه.....وقتی شناختمش فهمیدم تنهایی حقشه...


من که گذشتم ازسرشْ..بره سراغ بعدیا....روز حساب من باهاش ..فقط روز مرگشه....]




کروس~>[شبیِ تورو ندیدم که بهم بگه عزیزَم...ولی ته قصه بِرِ و بده فریبَــــــم...


توچشام بازم اشک بشه جم...واس دیدن چ ه پُر درد دلــــَم...


همه چیمو بهش تکیه کنم...با ی باشمْ... که باشه شبی خودم...

ولی حیف..

که دیگه غریبه شده وْ.....مــنْ... پر شده از غریبه دُورم...


چرا دور شدی ازمن ..تو کور شدی حتماْ ..کهْ....ندیدی چقدر به توْ....من خوبی ْ....


یه درد توی مغزمْ...یه عُقده با یه رفتنْ.... .

با یه حس بدی که همه شهر رَدِت ....


مث سرطان شدی واس منْ...که میکُشونه منو هر لحظه دائماْ.....سر توْ...سر خاطراتمونْ...سر وقتایی که تو فقط بودی واس منْ....]



ورس2~>[انقد دس دس کردْ...که دیگه ب اَ دلش...اون کاری کرد کهْ..که دیگه بُکُنم ولش...


اون خاطرات لعنتی رو فراموش کنم..منو زهر کردهْ...دنیا زهر بشه بهشْ...


انقدر دوسش داشتمْ..که دیگه ازش زده شدم...دِ بِرِ دیگه...نمیخام ببینمش دورم...


انقدر رفتم بالا کهْ...دیگه سیا شده چشا...پیکا پُر میشهْ..تا خالی شه این دل پُرَم...


دیگه پَرسع های شبونه توی خیابوناا...شده کار هرشبم...مستی توخیابونااا..


اخه چی کم گذاشتم برات ...دِ لعنت بهت...جوابمو بده ..دلت پیش کیا بود ها...]



مشاهده متن کامل ...
tex
با دختری دوست شو که…
درخواست حذف اطلاعات
با دختری دوست شو که کتاب بخواند. با دختری دوست شو که پولش را به جای لباس ج کتاب کند. دختری که فضای کمد لباس هایش تنگ باشد. نه از زیادی لباس. از نگهداری کتاب. دختری که لیست بلندی از کتاب ها را برای خواندن تهیه کرده است. دختری که کارت کتابخانه سالهای کودکیش را هنوز با خود دارد.

دختری را پیدا کن که اهل خواندن باشد. تشخیص اش سخت نیست. حتماً همیشه در کیفش کت برای خواندن دارد. ی که به کتابفروشی، عاشقانه نگاه کند و پس از یافتن کت که مدت ها در جستجویش بوده، اشک شوق در چشمانش حلقه زند. ی که بوی کاغذ کاهی یک کتاب قدیمی، برانگیخته اش کند.

با دختری دوست شو که اگر در کافه منتظرت ماند، انتظارش را با خواندن کتاب پر کند. ی که وقتی وارد کافه شدی، نتواند نگاهش را از کتاب به سوی تو برگیرد.

اگر روبرویش نشستی و دیدی قهوه اش سرد شده، قهوه ی دیگری برایش بگیر. هر چند دومی هم در انتظار توجه او، سرد شود.

حتی اگر به دروغ، از خاطره مطالعه کتاب های بزرگی نام برد که هرگز نخوانده است، تشویقش کن. چرا که او لذت اغراق را در درک و فهم تجربه می کند و نه زیبایی.

با دختری دوست شو که کتاب بخواند. و برای تولدش و سالگرد آشنایی، و همه ی اتفاق های خوب، به او کتاب هدیه بده. به او نشان بده که «عشق به کلمات» را می فهمی و درک می کنی. به او نشان بده که می فهمی که او فرق واقعیت و خیال را می فهمد و اگر رمانی خیال انگیز را می خواند، با این رویاست که دنیایش را کمی به خیال هایش نزدیک تر کند.

به او، حتی اگر دروغ بگویی، دروغ گفتن ات را درک می کند. او کتاب خوانده است. او می داند که انسانها فراتر از واژه ها هستند و در رفتارشان، هزار انگیزه و ارزش و گریز ناگزیر پنهان است. او لغزش و خطای تو را بهتر از دیگران درک خواهد کرد.

با او، حتی اگر خطا کنی، بهتر می فهمد. او کتاب خوانده است و می داند که انسانها هرگز کامل نیستند.

در کنار او اگر ش ت بخوری، او می فهمد. او زیاد خوانده است و می داند که راه موفقیت، با ش ت سنگفرش شده. او رویا پرداز نیست و با هر ش ت، محکم تر از قبل کنارت می ماند.

اگر با دختری دوست شدی که اهل خواندن بود، کنارش باش. اگر دیدی نیمه شب، برخاسته و کت در دست، گریه می کند، در آغوشش بگیر. برایش فنجانی چای بیاور. بگذار در دنیای خودش بماند. شاید چند ساعتی برای تو و با تو نباشد، اما وقتی به حال خود برگشت، کنار تو خواهد نشست و برای تو خواهد گفت. بفهم که برای او، شخصیت های داخل کتاب ها، واقعی هستند و وجود دارند.

با دختری دوست شو که اهل خواندن باشد. او برایت حرف های متفاوت خواهد زد. و دنیایی متفاوت خواهد ساخت. غم های عمیق و شادی های بزرگ هدیه خواهد آورد. او برای فرزندانت نام هایی متفاوت و شگفت خواهد گذاشت. او به آنها سلیقه ای متفاوت و متمایز هدیه خواهد کرد. او می تواند برای فرزندانت تصویر زیبایی از دنیا بسازد. زیباتر از آنچه هست.

با دختری دوست شو که اهل خواندن باشد. چون تو لیاقت چنین دختری را داری. تو لیاقت داری با ی دوست شوی که زندگیت را با تصویر های زیبا رنگ زند. اگر چیزی فراتر از دنیا را می خواهی، با دختری دوست شو که اهل خواندن باشد.

و چه بهتر که اهل نوشتن هم باشد…پاراگراف فارسی: با دختری دوست شو که کتاب بخواند - متمم - محل توسعه مهارتهای من

ترجمه آزاذ از روزماری اورکویکو نویسنده فیلیپینی



مشاهده متن کامل ...
خیال کنیم
درخواست حذف اطلاعات
خیال کنیم همه گفتنیها را گفته ایم
دیدنیها را دیده ایم
راهها را رفته ایم
خیال کنیم رسیده ایم
خیال کنیم همه را دوست داشته ایم
همگان ما را دوست داشته اند
عشق ورزیده ایم
بوسیده ایم
بوییده ایم
لمس کرده ایم
خیال کنیم شب داشته ایم
روز داشته ایم
خیال کنیم کنار دریا غروب داشته ایم
خیال کنیم روزگار خوشی داشته ایم
خیال کنیم این خواب ، خوابِ ما
این رویا ، رویای ماست
خیال کنیم حالا که میرویم
بد ار هیچ قلبی
هیچ دستِ گرمی
خیال کنیم بد ار هیچ آرزویی نیستیم


مشاهده متن کامل ...
پیشینه صور خیال در شعر فارسی
درخواست حذف اطلاعات

آراستن و پیراستن سخن، از روزگاران گذشته مورد توجه شاعران و نویسندگان بوده است و سعی آنها بر این بوده که کلامی بلیغ و فصیح( ناسازگاری حروف ، کاربرد واژه ی ناآشنا ، ناهنجاری و بدآهنگی نداشته باشد) و رسا و بدور از هر گونه دشواری یا نارسایی بر زبان بیاورند چه به صورت نظم چه نثر. در واقع هدف علوم بلاغی که سه علم: معانی ، بیان و بدیع می باشد ، همین است.علوم بلاغی ابتدا به درک و فهم راز و رمزها و اعجاز قرآن و اسرار آن پرداخت اما بعدها بیشتر به شناخت سخنان ارزشمند از بی ارزش و جلوگیری از فساد ذوق و انحراف طبع نویسندگان و شاعران به کار گرفته شد.بلاغت فارسی بر بلاغت عربی تکیه دارد و از آن مایه گرفته است.نخستین کت که درباره ی بلاغت به زبان فارسی نوشته شده و اکنون موجود است،

« ترجمان البلاغه» اثر « محمد بن عمر رادویانی» است که « احمد آتش» در سال (1326) شمسی نسخه ی خطی این کتاب را که به خطّ نسخ بود، در کتابخانه ی « فاتح» استانبول بدست آورد و در سال بعد به تصحیح و تحشیه و چاپ آن همت گماشت و مقدمه ای نیز بر آن نوشت.ترجمان البلاغه در نیمه ی دوم قرن پنجم هجری تألیف شده ، با مقدمه ای کوتاه و فهرستی که درباره ی 73 فصل در محاسن کلام و فنون بلاغی است ، شروع شده و سپس هر یک از این محاسن و فنون شرح گردیده است.رادویانی از فنون بدیعی بیشتر بحث کرده تا از تشبیه و استعاره و کنایه که جزء فنون بیانی به شمار می آید.  

                                                                                   ( علوی مقدم و اشرف زاده ، 1384، 14)

دیگر کتاب ، « حدائق السحر فی دقائق الشعر» است.نویسنده ی کتاب « رشید الدین وطواط» ( متوفای 573 هجری) نی باشد.این کتاب از امّهات کتب بلاغت فارسی و جزء قدیمی ترین کتب در فنون بدیعی و صنایع شعری است و متضمن فواید ادبی و اطلاعات تاریخی فراوانی است و شامل اشعار شاعرانی است که در جای دیگر ذکری از آنها به میان نیامده است.

سوم: « المعجم فی معایر اشعار العجم» که در اوایل قرن هفتم هجری « شمس قیس رازی» آن را نوشت.شمس قیس در طرح کتاب خویش از رشید وطواط تقلید کرده و مانند او قواعد بلاغی را نوشته و از عربی و فارسی مثال آورده است.

                                        ( همان مأخذ ، 19)

همچنین کتابهایی از قبیل: « معالم البلاغه» از محمد خلیل رجایی ، « فنون بلاغت و صناعات ادبی» از جلال الدین همایی ، » بدیع» از سیروس شمیسا ، « بدیع ، معانی و بیان» از میر جلال الدین کزازی و امثال اینها امروزه در دسترس داریم.

گذشتگان ما ، با همه ی توجهی که به اهمّیّت صور خیال در شعر داشته اند و معنی و مفهوم و جوهر شعر کمتر مورد توجه آنها بوده است ، از اهمیت خیال در شعر کمتر سخن گفته اند ، ولی آنها که دید منطقی و فلسفی نسبت به مفاهیم شعر داشته اند ، عنصر خیال را جوهر اصلی شعر شمرده اند و امروزه نیز بسیاری از گویندگان  ، هنر ر انتیجه ی خیال و تخیل داشته اند.از گذشته های دور ، خیال به معنی تصویر ، شبح ، سایه و مفاهیم نزدیک و مشابه به این معانی به کار رفته است.مثلاً:

« هم بر آنگونه که در آینه بینند خیال                      پهلوانان تو در تیغ ببینند ظفر»

                                                                                            ( معزی ، 217)

یا: خیال نقش تو بر کارگاه دیده کشیدم                   به صورت تو نگاری نه دیدم و نه شنیدم

 

                                                                                                  ( حافظ ، 219)

یا: نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم                     بر کارگاه دیده ی بی خواب می زدم

                                                                                                     ( همان مأخذ ، 218)

واژه ی « ایماژ» هم از نظر لغت و هم اصطلاح برابر با « تصویر» است و در حقیقت مجموعه ی امکانات بیان هنری است که در شعر مطرح است و زمینه ی اصلی آن را تشبیه ، استعاره ، اسناد مجازی و رمز و گونه های مختلف ارائه ی تصاویر ذهنی می سازد ، خواه این تصویر ذهنی باشد یا مادی. از آن جایی که هر ی در زندگی ، تجربه هایی خاص و ویژه خود دارد ، طبعاً صور خیال او نیز دارای مشخصاتی است و مخصوص خود اوست و نوع تصاویر هر شاعر صاحب اسلوب و شخصیت کم و بیش اختصاصی اوست و افراد بدون شخصیت مستقل شعری ، آثاری از طریق أخذ و سرقت در خیال های شعری دیگران به وجود می آورند.

اگر در تعریف هایی که قدما ، از بلاغت و شعر کرده اند دقت کنیم ، سهم عنصر خیال را به روشنی در خواهیم یافت.مثلاً « ابن رشیق قیروانی» در « المعده» از بعضی نقل کرده است که:

« شعر چیزی است که مشتمل بر تشبیهی خوش و استعاره ای دلکش باشد و در ماسوای آنها ، گوینده را فضل وزنی خواهد بود و بس».

                                             ( ابن رشیق ، 1/122)

و نیز از ارسطو نقل کرده اند که در تعریف بلاغت گفته است:« اَلْبَلاغَه حُسنُ الاستعاره»

                                                                                                    ( همان مأخذ ، 1/245)

بنابراین خیال که جوهر اصلی و عنصر ثابت شعر است و مجموعه ی تصرفات بیانی و مجازی ، چیزی است که از نیروی تخیل حاصل می شود و این نیرو قابل تعریف دقیق نیست، اما تصویر با مفهومی وسیع تر ، شامل هر گونه بیان برجسته و مشخص است اگر چه از انواع مجاز و تشبیه نشانه ای در آن نباشد.البته با تمام تلاش و کوشش هایی که در راه شناخت و تعریف خیال شده است ،  هم چنان مبهم است و جای بحث بسیار دارد.

1 ـ 1 بررسی صور خیال در انواع شعر فارسی

شعر فارسی از آغاز تا قرن پنجم ، بیشتر قصیده است و اگر قطعاتی هم دیده می شود ، اغلب بریده ای از یک قصیده است که اصل یا تمام آن از میان رفته و فقط چند بیت باقی مانده است .مثنوی جایگاه خاص خود را دارد و می توان جداگانه در کنار قصیده مورد بحث قرار داد.غزلواره هایی که باقی مانده ، در واقع ، تشبیب های قصایدی است که از میان رفته است.دوره ی استقلال غزل از آغاز قرن ششم و دوره ی بعد است.مسمط نیز جز در دیوان منوچهری سابقه ندارد و رباعی از نظر قالب، چندان محدود است که در کنار قصیده و مثنوی نمی توان از آن یاد کرد.البته قطعات مستقل شامل حکم قصیده است با این توضیحات مهم ترین قالب شعری را می توان قصیده دانست که یک شکل عربی است و شعر فارسی پیش از از شکلی به عنوان قصیده برخوردار نبوده است. قالب قصیده مانند یک رشته ی طولانی است که نگهبان اطلاعات عرب و حکم و نکته های ارزنده ی ایشان بوده است و هر شه یا حکمت و نکته ای را که به خاطر داشته اند، برای اینکه گم نشود به این رشته می کشیده اند و حاصل این تلاش ، فراهم آمدن شکل قصیده است و کم کم در دوره ی ی ، هم در زبان عرب و هم در زبان فارسی ، عنوان مهمترین شکل شعری را ، تا مدتی زیاد حفظ کرده است.بدین گونه قالب قصیده که وسیع ترین شکل شعری این دوره است ، چیزی است متنوع و دارای انواع معانی از وصف طبیعت تا گزارش وصل و هجران یا مرتبه و حکمت و مدح و هجو و اخلاق می باشد و این همه معانی گوناگون به خاطر وجود قافیه و وحدت شکل و وزن توانسته به خوبی و زیبایی در کنار یکدیگر قرا گیرند بدون هیچ گونه ضعف و سستی .این جمع شدن معانی در قالب مثنوی که احتمالا قالب خاص ایرانیان است ، نیز به چشم می خورد.یعنی حوزه ی معنوی مثنویها وسیع ترین و پرگنجایش ترین ظرفیتهای شعر فارسی است و انواع معانی و شه و خیال های شعری را درخود جای داده است.

                                                                                       ( شفیعی کدکنی، 1366، 381)

همان طور که قبلاً هم گفته شد ، بقیه ی قالب های شعری نسبت به این دو، اهمیت چندانی ندارد.مثلاً ترکیب بند و ترجیع بند را نیز می توان جزء مسمط به حساب آورد و غزل و قطعه را در واقع صورت کوچک شده ی قالب قصیده دانست و رباعی و دو بیتی نیز چندان مورد بحث نیست. از انواع صور خیال ، بیشترین نوعی که در حماسه می تواند مورد استفاده قرار گیرد ، مبالغه یا غلوّ است .حماسه جای استعاره و حتی در مواردی تشبیه نیست و تشبیه در موارد خاصی از ساختمان حماسه می تواند مورد استفاده قرار گیرد.پیش از فردوسی ، دقیقی از نظر مبالغه ، بسیار ضعیف و بر روی هم مجموع صور خیال در شعرش بسیار محدود است. اسدی طوسی نیز نتوانسته است این خصوصیت را آن چنان که باید مورد نظر قرار دهد و بیشتر به جای استفاده از عنصر مبالغه ، اساس کار خود را بر استعاره و تشبیه بنا کرده و همین امر سبب شده است که گرشاسپ نامه ، با همه ی استواریِ الفاظ و زیادی تشبیهات و استعارات زیبا ، نتوانسته در کنار شاهنامه ارزش و مقدار لازم را به دست آورد.اگر از دوره ی مورد بحث خود کمی فراتر رویم، همین ضعف و نقص را در حماسه ی نظامی گنجوی (اسکندر نامه) به روشنی خواهیم دید و در آنجا به طور محسوس تری می توان به این نکته پی برد که در ساختمان حماسه مبالغه، نیرومندترین عنصر خیال شاعرانه است و نظامی به علت توجه بسیاری که به استعاره و تشبیه داشته، از این امر غافل مانده و کارش ارزش حماسی چندانی ، در برابر فردوسی، حتی اسدی ندارد و این خصوصیت را در حماسه های بعد از نظامی به صورت روشن تری می بینیم که کارشان ارزش حماسی ندارد، زیرا، بیشتر از استعاره و تشبیهاتی که اغلب یک سوی تصویر یا هر دو سوی آن از امور انتزاعی و غیر حسی کمک گرفته اند، استفاده کرده اند.در صورتی که هر گونه استعاره و تشبیه که در حماسه مورد استفاده قرار می گیرد ، همان طور که طوس عملاً این کار را نشان داده، باید استعارات و تشبیهاتی باشد از عناصر حسی و تجربی و مادی، نه امور انتزاعی و خیالی.

                                                                                              ( شفیعی کدکنی، 1366، 385)

حوزه ی معنوی دیگر شعر پارسی در این دوره ، غزل و غنا و بیان عوالم عشق و عاشقی است.هر چند بعضی معتقدند که حماسه مقدم بر غنا و غزل است، اما غنا و غزل کهنه ترین شاخه ی معنوی شعر است.به هر حال در این معانی شعری از مجموع عناصر خیال در دوره های مختلف کمک گرفته شده است و هر شاعری در هر دوره ای ممکن است یکی از صور خیال را بیشتر در غزل خویش مورد استفاده قرار داده باشد.اما آنچه در این دوره می توان مشاهده کرد و تکامل شعر فارسی در ادوار بعد، آن را تأیید می کند ، این است که قوی ترین عنصر در ساختمان شعر غنایی و عاشقانه، استعاره است.زبانی که می تواند عواطف و احساسات نرم و رقیق را ، دور از جریانات عادی گفتار و دور از منطق معمولی سخن، بیان کند.تغزلهای فرخی در این دوره می تواند از نمونه های خوب این موضوع باشد:

« یاد باد آن شب ، کان شمه ی خوبان طراز

به طرب داشت مرا تا به گه بانگ

من و او هر دو به حجره در و می مونس ما

باز کرده در شادی و در حجره فراز

گه به صحبت بر من با بر او بستی عهد

گه به بوسه لب من با لب او ، گفتی راز

من چو مظلومان، از سلسله ی نوشروان

اندر آویخته زان سلسله ی زلف دراز»

                                                      ( فرخی ، 199)

با توجه به آنچه که گفته شد، شعر فارسی از آغاز تا این دوره ( قرن پنجم) فراز و فرودهایی داشته و تغییر و تحولی در کلام و معنا در آن صورت گرفته است و « شفیعی کدکنی» شعر فارسی را در این دوره به چهار بخش تقسیم کرده هر چند به قول خودش این تقسیم بندی چندان دقیق و مشخص نیست:

1 ـ دوره ی ابت : در این دوره عنصر خیال مانند شعر و سند شعری بسیار محدود و ناچیز است و تنها عامل وزن است که باعث ج شعر از گفتار عادی و روزمره شده است.در این اشعار مهمترین شکل تصویر، تشبیه است و به سختی نشانی از استعاره می بینیم و این تشبیهات نیز محسوس و مادی است.مانند اشعار باقی مانده از فیروز مشرقی و ابوسلیک گرگانی.

فیروز مشرقی: « هست پروین چو دسته ی نرگس»

( لازار، ژیلبر، 1342، 20)

2 ـ مرحله ی دوم ، که دوره ی رودکی است که تا روزگار ایی و فردوسی تا پایان قرن چهارم ادامه دارد و طبیعی ترین دوره ی شعر فارسی است بخاطر سادگی عناصر خیال و وجود داشتن هر دو طرف تشبیه در خارج و اشعار این دوره نشان دهنده ی تجربه های شاعران از زندگی و حوادث حیات آدمی است.این دوره، یکی از بارورترین دوره های شعر فارسی است اما به جز شاهنامه و اشعاری چند از رودکی ، ایی ، دقیقی و ... شعر قابل ملاحظه ای در دست نداریم.

مثلاً این چند بیت از شاهنامه:

بدانگه که دریای یاقوت زرد                               زند موج بر کشور لاجورد

                                          ***

چو خورشید تابنده بنمود تاج                             بگسترد کافور بر تخت عاج

 

                                                                                        ( فردوسی، 4/141)

یا در تصویر شب:

چو خورشید تابنده شد ناپدید                             شب تیره بر چرخ لشکر کشید

                                                                                         ( همان مأخذ، 4/91)

یا در وصف زن:

دو گل را به دو نرگس خوابدار                            همی شست تا شد گلان آبدار

 

                                                                                          ( همان مأخذ ، 1/184)

تصویرهای شاهنامه ، وسیله ای است برای القای ح ها و نمایش لحظه ها و جوانب گوناگون طبیعت و زندگی آنگونه که ، در متن واقعه قرار دارد.

3 ـ مرحله ی سوم ، ادامه ی دوره ی قبل است و مقدمات نوعی تصویر خیالی در شعر این دوره به چشم می خورد و شاعران با اینکه از تصاویر مادی و محسوس استفاده می کنند، اغلب اجزای تصاویر شعری خود را با کمک ذهن، از جهان خارج می گیرند.شاعرانی مانند فرخی، منوچهری، ناصر خسرو ، قطران ـ گرگانی و عنصری را در این دوره می بینیم.منوچهری بهترین ی این دوره از نظر تصاویر شعری به شمار می رود.تصاویر شعری منوچهری اغلب، حاصل تجربه های حسی اوست و طبیعت در دیوان او زنده ترین وصف ها را دارا است.

مثلاً:

وان قطره باران که برافتد به گل سرخ                  چون اشک عروسی است برافتاده به رخسار

وان قطره باران که برافتد به سر خوید                  چون قطره ی است افتاده به زنگار

وان قطره باران زبر کوهی                        گویی که ثریاست برین گنبد دوار                    

                                                                                          ( منوچهری، 1341)

4 ـ مرحله ی چهارم، مرحله ی تثبیت تصاویر شعری و دور شدن از تجربه ها ی حسی است.در این دوره چند گونه کوشش شعری وجود دارد: نخست توجه بیش از پیش به تصویرهای انتزاعی و تجریدی و دیگر توجه به مسایل قراردادی و استفاده از علوم در خلق تصویرها و دیگر اینکه دوره ی مضمون سازی است و از نظر شکل تصویر، صور خیال خلاصه و فشرده می شود و تشبیهات جای خود را به استعاره می دهند.از شاعران این مرحله می توان ابوالفرج رونی، مسعود سعد سلمان، اسدی طوسی و ارزقی هروی را نام برد.در پایان این دوره خیام است که در شعر او تصویر جنبه ی وسیله ای پیدا می کند و ای است که در آن سوی آن مجموعه ای از عواطف و تأمّلات عالی ذهن بشر نهفته است.

مثلاً:

ای کاش که جای آرمیدن بودی                        یا این ره دور را رسیدن بودی

یا از پس صد هزار سال از دل خاک                    چون سبزه امید بر دمیدن بودی

                                                                                          ( خیام، 1362، 111)

یا:

آنانکه محیط فضل و آداب شدند                        در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون                         گفتند فسانه ای و در خواب شدند

                                                                                          ( خیام، 1362، 84)

هر یک از این تصاویر به طور مستقل و بیرون از شعرا و بسیار پیش پا افتاده و تکراری می نماید، اما در ترکیب بیان او تصویر، « این شب تاریک» یا « چون سبزه امید بر دمیدن بودی» چندان مناسب است که هیچ تصویر تازه و زیبایی از تصویرهای شعری دوره ی قبل نمی تواند جای آن را بگیرد.

                                                                                           ( شفیعی کدکنی، 1366، 581)

1ـ 2ـ علم بیان

« بیان» در لغت به معنی واضح بودن و آشکارا ساختن است و در اصطلاح علمی است که بدان شناخته می شود کیفیت ایراد معنی واحد به طرقی که مختلف باشد در وضوح دل بر آن معنی پس از رعایت مقتضای حال.

و یا:

« بیان» دانشی است که در آن از چگونگی بازگفت و بازنمود شه ای به شیوه های گوناگونِ هنری سخن می رود.در این دانش، شگردها و ترفندهایی شاعرانه بررسی می شود که سخنور با آرمان زیبا شناختی برای بازنمود شه های خویش به گونه ای زیبا و هنری از آنها سود می جوید.

                                                                                          ( کزازی ، 1373، 26)

و یا:

« بیان» در لغت به معنی کشف، ایضاح و ظهور است.

« کشف»: برگرفتن، نمایان ساختن        « ایضاح»: روشن و آشکار

« ظهور»: پیدا شدن.

در اصطلاح، عبارت از اصول و قاعده هایی است که ارائه ی یک معنی به شیوه های دل عقلی بر آن معنا با برخی دیگر تفاوت دارد.موضوع این علم، الفاظ عربی از جهت تشبیه ، مجاز و کنایه است.

                                                                                          ( عرفان، 1383، 5)

چهار مبحث اصلی در دانش بیان: تشبیه، استعاره، مجاز و کنایه است.

1ـ2ـ1ـ تشبیه (simile)

« تشبیه» در لغت همانند ساختن و مثال آوردن است و در اصطلاح عبارتست از شبیه چیزی به چیزی یا مشارکت دو چیز در صفت یا صفاتی که به وسیله ی واژه هایی چون: گوئی ، مثل ، چون ، به سان ، به کردار و ... صورت پذیرد.

« تشبیه» مانند چیزی به چیزی ، مشروط بر اینکه مانندگی مبتنی بر کذب یا حداقل دروغ نما باشد، یعنی با اغراق همراه باشد.در واقع ما این شباهت و همانندی را ادعا و برقرار یا آشکار می کنیم.

                                                                                                  ( شمیسا، 1375، 33)

هر تشبیه چهار رکن دارد که با ذکر مثال بیان می شود:

« دوستم روی زیبایی چون ماه دارد» : روی ( مشبه) یا * ماننده ، ماه ( مشبه به) یا * مانسته ، چون ( ادات) یا * مانواژ و زیبایی ( وجه شبه) یا * مانروی. ( * اصطلاحات فارسی از کتاب معانی و بیان ، تألیف کزازی است.)

مشبه و مشبه به را طرفین تشبیه می نامیم و تشبیهی زیبا و سنجیده و هنری است که ، مشبه به ، در وجه شبه یا ویژگی مشترک ، نمونه ی عالی تری باشد و در آن ویژگی نمادینه شده باشد.

الف : طرفین تشبیه یا هر دو حسی ، یا هر دو عقلی ، یا یکی حسی و دیگری عقلی است:

مثال:

1ـ2ـ1ـ1ـ هر دو طرف حسی:

دریای اخضر ملک و کشتی هلال                            هستند غرق نعمت جامی قوام ما

که « ملک» مشبه و حسی است و « دریا» مشبه به و حسی است                     ( حافظ، 17،1373)

یا:

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا                  سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت

«زلف» مشبه است و حسی و « کمند» مشبه به و حسی                               ( حافظ، 130،1373)

1ـ2ـ1ـ2ـ هر دو طرف عقلی:

« دانش چون زنده بودن است» و « نادانی مانند مرگ است»

که طرفین هر دو عقلی است

یا:

د همچو جان است زمی هوشیار                         د را چنین خوار مایه مدار

                                                                                            ( فردوسی)

1ـ2ـ1ـ3ـ مشبه عقلی و مشبه به حسی:

جوانی شمع ره که جویم زندگانی را                 نجستم زندگانی را و گم جوانی را

                                                                                            ( شهریار)

« جوانی» مشبه و عقلی ـ « شمع راه» مشبه به و حسی

یا:

پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است                  تربیت نااهل چون گردکان بر گنبد است

                                                                                            ( سعدی)

«تربیت» مشبه از امور عقلی و « گردکان» مشبه به ، حسی

1ـ2ـ1ـ4ـ مشبه حسی و مشبه به عقلی:

پزشک بد مانند مرگ است.     « پزشک» مشبه و حسی و « مرگ» مشبه به و عقلی

یا:

« آسمان ، خاموش / همچو پیغامی که نشنفته باشد ، بود»

« آسمان» مشبه و حسی و « پیغام» مشبه به عقلی                   ( اخوان ثالث)

لازم به یادآوری است که « منظور از حسی ، ان است که با یکی از حواس پنج گانه قابل درک باشد و وجود مادی داشته باشد و مراد ار عقلی آن است که به یکی از حواس خمسه درک نشود و وجود آن ذهنی باشد.

                                                                                             ( شمیسا، 35،1375)

ب: انواع تشبیه به اعتبار مفرد یا مرکب بودن طرفین

1ـ2ـ1ـ1ـ تشبیه مفردکه طرفین هر کدام یک چیز هستند یعنی چیزی به چیزی تشبیه شده است.

مثال: رخسار چون گل              رخسار: مشبه         گل: مشبه به    ( مفرد به مفرد)

تشبیه مفرد بر دو قسم است: مفرد مجرّد ، مفرد مقیّد

مفرد مجرّد: پرتو او مثل خورشید است        یا     گونه ی او مانند گل است

که « پرتو» و « گونه» هر دو مشبه و « خورشید» و « گل» هر دو مشبه به هستند و بدون قید آمده اند.

مفرد مقیّد: به مفردی می گویند که به همراه آن یک کلمه ، صفتی یا مضاف الیهی یا قیدی دیگر باشد

                                                                                             ( علوی مقدم،1384، 102)

مثال: رخساره چون گلستان خندان

        آسمان چون کشتی سرنگون

1ـ2ـ1ـ2ـ مفرد به مرکب:که مشبه مفرد و مشبه به مرکب است

مثال: به چمن ام و بنگر بر تخت گل که لاله          به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد

                                                                                             ( حافظ، 157،1373)

گل لاله: مشبه و مفرد و ندیم پادشاه که جام در دست دارد مشبه به و مرکب است 

1ـ2ـ1ـ3ـ مرکب به مرکب

مثال: بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی                      همچو عرق بر عذار شاهد غصبان  

                                                                                             ( سعدی)

« قطره ی شبنم که بر گل سرخ افتاده» مشبه و « عرقی که بر چهره زیباروی خشمگین نشسته» مشبه به که هر دو مرکب هست

1ـ2ـ1ـ4ـ مرکب به مفرد

زلف مشکین تو در گلشن فردوس عِذار                چیست طاووس که در باغِ نعیم افتادست

                                                                                                   ( حافظ، 53،1373)

پ: انواع تشبیه به اعتبار وجه شبه

وجه شبه می تواند راستین( تحقیقی) و یا پندارین( تخییلی) باشد.

                                                                                 کزازی،48،1385)

راستین:آن است که وجه شبه حقیقتاً در طرفین موجود باشد.

مثال: ای دو لب تو گل و دو رخسار تو گل           مُل ده بر گل! که خوش بود گل بر مُل

                                                                                               ( سعد سلمان)

که وجه شبه در لب و گل و رخسار و گل، سرخی است و به راستی هر دو سوی تشبیه سرخ هستند.

پندارین: آن است که وجودش در طرفین یا در یک طرف بر حسب فرض و تخییل باشد.

مثال: از غم و درد چون گل و نرگس                 روز و شب، با سرشک و با سَهَرم

                                                                                               ( مسعود سعد سلمان)

که و بیداری که وجه شبه است در شبه راستین اما در مشبه به ، پندارین است.

همچنین تشبیه به اعتبار وجه شبه می تواند تمثیل یا غیر تمثیل و مجمل یا مفصل باشد

                                                                                                      (عرفان، 1383، 44ـ45)

تمثیل: تشبیهی است که وجه شبه در آن صفت برداشته شده از چند چیز باشد، چه آن چیزها حسی باشد چه غیر حسی.

مثال: شبی گیسو فروهشته به دامن                        پلاسین معجر و قیرینه گرزن

به کردار زن زنگی که هر شب                               بزاید کودکی بلغاری آن زن

                                                                                               ( منوچهری)

یا:

برآمد زاغ رنگ و ماغ پیکر                                  یکی میغ از ستیغ کوه قارن

بجستی هر زمان زان میغ برقی                            که

مشاهده متن کامل ...

دوستی که اهل کتاب باشد...
درخواست حذف اطلاعات

پاراگراف فارسی: با دختری دوست شو که کتاب بخواند - متمم - محل توسعه مهارتهای من

با دختری دوست شو که کتاب بخواند.
با دختری دوست شو که پولش را به جای لباس ج کتاب کند.
دختری که فضای کمد لباس هایش تنگ باشد. نه از زیادی لباس. از نگهداری کتاب.
دختری که لیست بلندی از کتاب ها را برای خواندن تهیه کرده است.
دختری که کارت کتابخانه سالهای کودکیش را هنوز با خود دارد.

دختری را پیدا کن که اهل خواندن باشد.
تشخیص اش سخت نیست.
حتماً همیشه در کیفش کت برای خواندن دارد.
ی که به کتابفروشی، عاشقانه نگاه کند
و پس از یافتن کت که مدت ها در جستجویش بوده،
اشک شوق در چشمانش حلقه زند.
ی که بوی کاغذ کاهی یک کتاب قدیمی، برانگیخته اش کند.

با دختری دوست شو که اگر در کافه منتظرت ماند،
انتظارش را با خواندن کتاب پر کند.
ی که وقتی وارد کافه شدی،
نتواند نگاهش را از کتاب به سوی تو برگیرد.

اگر روبرویش نشستی و دیدی قهوه اش سرد شده،
قهوه ی دیگری برایش بگیر.
هر چند دومی هم در انتظار توجه او، سرد شود.

حتی اگر به دروغ، از خاطره مطالعه کتاب های بزرگی نام برد که هرگز نخوانده است، تشویقش کن. چرا که او لذت اغراق را در درک و فهم تجربه می کند و نه زیبایی.

با دختری دوست شو که کتاب بخواند.
و برای تولدش و سالگرد آشنایی، و همه ی اتفاق های خوب،
به او کتاب هدیه بده.
به او نشان بده که «عشق به کلمات» را می فهمی و درک می کنی.
به او نشان بده که می فهمی که او فرق واقعیت و خیال را می فهمد
و اگر رمانی خیال انگیز را می خواند، با این رویاست که دنیایش را کمی به خیال هایش نزدیک تر کند.

به او، حتی اگر دروغ بگویی، دروغ گفتن ات را درک می کند.
او کتاب خوانده است.
او می داند که انسانها فراتر از واژه ها هستند و در رفتارشان،
هزار انگیزه و ارزش و گریز ناگزیر پنهان است.
او لغزش و خطای تو را بهتر از دیگران درک خواهد کرد.

با او، حتی اگر خطا کنی، بهتر می فهمد.
او کتاب خوانده است و می داند که انسانها هرگز کامل نیستند.

در کنار او اگر ش ت بخوری، او می فهمد.
او زیاد خوانده است و می داند که راه موفقیت، با ش ت سنگفرش شده.
او رویا پرداز نیست و با هر ش ت، محکم تر از قبل کنارت می ماند.

اگر با دختری دوست شدی که اهل خواندن بود،
کنارش باش.
اگر دیدی نیمه شب، برخاسته و کت در دست، گریه می کند،
در آغوشش بگیر.
برایش فنجانی چای بیاور.
بگذار در دنیای خودش بماند.
شاید چند ساعتی برای تو و با تو نباشد،
اما وقتی به حال خود برگشت، کنار تو خواهد نشست و برای تو خواهد گفت.
بفهم که برای او، شخصیت های داخل کتاب ها، واقعی هستند و وجود دارند.

با دختری دوست شو که اهل خواندن باشد.
او برایت حرف های متفاوت خواهد زد.
و دنیایی متفاوت خواهد ساخت.
غم های عمیق و شادی های بزرگ هدیه خواهد آورد.
او برای فرزندانت نام هایی متفاوت و شگفت خواهد گذاشت.
او به آنها سلیقه ای متفاوت و متمایز هدیه خواهد کرد.
او می تواند برای فرزندانت تصویر زیبایی از دنیا بسازد.
زیباتر از آنچه هست.

با دختری دوست شو که اهل خواندن باشد.
چون تو لیاقت چنین دختری را داری.
تو لیاقت داری با ی دوست شوی که زندگیت را با تصویر های زیبا رنگ زند.
اگر چیزی فراتر از دنیا را می خواهی،
با دختری دوست شو که اهل خواندن باشد.

و چه بهتر که اهل نوشتن هم باشد…

ترجمه آزاذ از روزماری اورکویکو نویسنده فیلیپینی

البته اینها میتواند در مورد پسری هم که انتخاب میکنی صادق باشد

وای....آنجا که نوشته کت در آغوش می گرید..

تنها یک فنجان چای....

چقدر میتواند دو نفر به هم نزدیک کند!



مشاهده متن کامل ...
دوستی که اهل کتاب باشد...
درخواست حذف اطلاعات

پاراگراف فارسی: با دختری دوست شو که کتاب بخواند - متمم - محل توسعه مهارتهای من

با دختری دوست شو که کتاب بخواند.
با دختری دوست شو که پولش را به جای لباس ج کتاب کند.
دختری که فضای کمد لباس هایش تنگ باشد. نه از زیادی لباس. از نگهداری کتاب.
دختری که لیست بلندی از کتاب ها را برای خواندن تهیه کرده است.
دختری که کارت کتابخانه سالهای کودکیش را هنوز با خود دارد.

دختری را پیدا کن که اهل خواندن باشد.
تشخیص اش سخت نیست.
حتماً همیشه در کیفش کت برای خواندن دارد.
ی که به کتابفروشی، عاشقانه نگاه کند
و پس از یافتن کت که مدت ها در جستجویش بوده،
اشک شوق در چشمانش حلقه زند.
ی که بوی کاغذ کاهی یک کتاب قدیمی، برانگیخته اش کند.

با دختری دوست شو که اگر در کافه منتظرت ماند،
انتظارش را با خواندن کتاب پر کند.
ی که وقتی وارد کافه شدی،
نتواند نگاهش را از کتاب به سوی تو برگیرد.

اگر روبرویش نشستی و دیدی قهوه اش سرد شده،
قهوه ی دیگری برایش بگیر.
هر چند دومی هم در انتظار توجه او، سرد شود.

حتی اگر به دروغ، از خاطره مطالعه کتاب های بزرگی نام برد که هرگز نخوانده است، تشویقش کن. چرا که او لذت اغراق را در درک و فهم تجربه می کند و نه زیبایی.

با دختری دوست شو که کتاب بخواند.
و برای تولدش و سالگرد آشنایی، و همه ی اتفاق های خوب،
به او کتاب هدیه بده.
به او نشان بده که «عشق به کلمات» را می فهمی و درک می کنی.
به او نشان بده که می فهمی که او فرق واقعیت و خیال را می فهمد
و اگر رمانی خیال انگیز را می خواند، با این رویاست که دنیایش را کمی به خیال هایش نزدیک تر کند.

به او، حتی اگر دروغ بگویی، دروغ گفتن ات را درک می کند.
او کتاب خوانده است.
او می داند که انسانها فراتر از واژه ها هستند و در رفتارشان،
هزار انگیزه و ارزش و گریز ناگزیر پنهان است.
او لغزش و خطای تو را بهتر از دیگران درک خواهد کرد.

با او، حتی اگر خطا کنی، بهتر می فهمد.
او کتاب خوانده است و می داند که انسانها هرگز کامل نیستند.

در کنار او اگر ش ت بخوری، او می فهمد.
او زیاد خوانده است و می داند که راه موفقیت، با ش ت سنگفرش شده.
او رویا پرداز نیست و با هر ش ت، محکم تر از قبل کنارت می ماند.

اگر با دختری دوست شدی که اهل خواندن بود،
کنارش باش.
اگر دیدی نیمه شب، برخاسته و کت در دست، گریه می کند،
در آغوشش بگیر.
برایش فنجانی چای بیاور.
بگذار در دنیای خودش بماند.
شاید چند ساعتی برای تو و با تو نباشد،
اما وقتی به حال خود برگشت، کنار تو خواهد نشست و برای تو خواهد گفت.
بفهم که برای او، شخصیت های داخل کتاب ها، واقعی هستند و وجود دارند.

با دختری دوست شو که اهل خواندن باشد.
او برایت حرف های متفاوت خواهد زد.
و دنیایی متفاوت خواهد ساخت.
غم های عمیق و شادی های بزرگ هدیه خواهد آورد.
او برای فرزندانت نام هایی متفاوت و شگفت خواهد گذاشت.
او به آنها سلیقه ای متفاوت و متمایز هدیه خواهد کرد.
او می تواند برای فرزندانت تصویر زیبایی از دنیا بسازد.
زیباتر از آنچه هست.

با دختری دوست شو که اهل خواندن باشد.
چون تو لیاقت چنین دختری را داری.
تو لیاقت داری با ی دوست شوی که زندگیت را با تصویر های زیبا رنگ زند.
اگر چیزی فراتر از دنیا را می خواهی،
با دختری دوست شو که اهل خواندن باشد.

و چه بهتر که اهل نوشتن هم باشد…

ترجمه آزاذ از روزماری اورکویکو نویسنده فیلیپینی

البته اینها میتواند در مورد پسری هم که انتخاب میکنی صادق باشد

وای....آنجا که نوشته کت در آغوش می گرید..

تنها یک فنجان چای....

چقدر میتواند دو نفر به هم نزدیک کند!



مشاهده متن کامل ...
رمان دختری در باد | سارا آقاجانی کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل)
درخواست حذف اطلاعات

 i dar bad رمان دختری در باد | سارا آقاجانی کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل)

1 رمان دختری در باد | سارا آقاجانی کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نام رمان : دختری در باد

2 رمان دختری در باد | سارا آقاجانی کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نویسنده : سارا آقاجانی کاربر انجمن نودهشتیا

3 رمان دختری در باد | سارا آقاجانی کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) حجم کتاب : ۱٫۶ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۱ (epub) – اندروید ۰٫۷ (apk)

11 رمان دختری در باد | سارا آقاجانی کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub ، apk

4 رمان دختری در باد | سارا آقاجانی کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) تعداد صفحات : ۱۶۲

14 رمان دختری در باد | سارا آقاجانی کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) خلاصه داستان :

یه دختر ، یه عشق ، یه غم ، یه دوری ، یه زندگی ، یه تهمت …. یه توده که بزرگ میشه و کل زندگیتو میگیره …



مشاهده متن کامل ...
فاجعه ای برای !
درخواست حذف اطلاعات

کمی طولانی است ولی ارزش خوندن داره



فاجعه نشناختن در همه ابعاد
یک فاجعه‏ اى براى از اول تا حالا بوده، و آن فاجعه اینکه را نشناخته‏ اند. انى که بحث از د، چه در سابق و چه در لاحِق، اینها را با همه ابعادش نشناختند. هر ى یک بُعدى از ابعاد را در آن نظر کرده است و همه مطالبى که در بوده است و در قرآن کریم بوده است، به‏ همان معنایى که خودش ادراک کرده، برگردانده. سابق- در قرنهاى سابق- یک دسته متکلمین بوده‏ اند که اینها روى فهم تکلم خودشان، روى فهم ادراک خودشان، را آن طور توجیه مى‏ د که خودشان فهمیده بودند. یک دسته فلاسفه بودند که روى فلسفه‏ اى که آنها مى‏دانستند، را به صورت یک فلسفه ادراک مى‏ د، خیال مى‏ د که مکتب فلسفى است. یک دسته عرفا و این طایفه بودند که را به فهم عرفانى توجیه مى‏ د، و را کانه یک مکتب عرفانى مى‏دانستند تا این زمانهاى آ . از آن وقت تا این زمانهاى آ ، چندین بعدش شناخته نشده بوده است و بعضِ از ابعادش را، البته شناخت تمام نه؛ اما خوب مقدارى هر طایفه روى ادراک خودش، روى علم خودش، را مطالعه مى‏کرده و همه آیات قرآن را و همه اخبار پیغمبر و ائمه- علیهم السلام- را روى آن ادراک خودش، برداشتى که خودش کرده بوده است از ، روى آن برداشت حساب مى‏کرده؛ همه اوراق را برمى‏گردانده به آن ورقى که خودش فهمیده است و لهذا از این بُعدى که دارد، که بُعد دنیایى ‏اش و حکومتش است، آنجا وقتى که ببینید، هیچ خبرى نیست؛ همه آن، مسائل فلسفى و عرفانى است؛ اما وظیفه مردم حالا که دارند زندگى مى‏کنند، چه است و کیفیت حکومت چه حکومتى است، و مردم چه جور باید برخورد داشته باشند با طبیعت، هیچ در کلمات آنها دیده نمى‏شود. آنها همه‏ اش راجع به مسائل ما بعد الطبیعه و مسائل عرفانى و فلسفى و این طور چیزها بحث کرده ‏اند، تا آمده است و رسیده است نوبت به این قشر متأ . اینها ع آنها عمل د؛ یعنى آن ابعادى که در معنویات داشته است، در فلسفیات داشته است، در عرفانیات داشته است، آنها را بکلى کنار گذاشته ‏اند و همین ورق ظاهر را دیده ‏اند؛ یعنى را یک مکتب مادى تصور کرده ‏اند. آن طورى که آنها یک مکتب معنوى که از ماده اصلش کأنّه جداست، تصور کرده بودند و حتى آیاتى که راجع به قتال واقع شده بود، به قتال با مشرکین واقع شده بود، آنها را هم توجیه کرده بودند به قتال با نفس و امثال ذلک. در مقابل آنها الآن از چند سالى پیش، در این وقتى که مثلًا علوم غرب به ما رسیده است و عرض مى‏کنم که آن تبلیغات اینها رسیده است، اینها در عین حالى که مسلمانند، در عین حالى که همان طور که آنها بوده ‏اند، در عین حالى که خوبند لکن شناختشان از همان شناخت مادیت است. آنها دعوت به باطن مى‏ د و از ظاهر و از طبیعت غافل بودند، اینها دعوت به مادیت مى‏کنند و از معنویت غافلند، و این هر دو اشتباه است؛ نه محصور در آن معنویاتى است که آنها مى‏گویند، دارد معنویات؛ اما محصور نیست و نه در محصور این مادیاتى است که اینها مى‏گویند؛ یعنى مادیات را دارد لکن محصور به این نیست.


، مکتبى انسان‏ ساز
یک مکتبى است که براى انسان‏ سازى آمده، و ما باید ببینیم که این انسان، که به قول بعضى ماهیتِ ناشناخته است، این انسان چه ابعادى دارد و چه احتیاجاتى دارد؟ و که براى انسان‏ سازى آمده است، آیا جهت حیوانى این را فقط مى‏خواهد بسازد، یا جهت معنوى او را مى‏خواهد بسازد، یا انسان مى‏خواهد بسازد؟ انسان مثل سایر موجودات نیست. سایر موجوداتْ مثل- مثلًا- حیوانات که حالا در درجه بعد از نباتات و معادن [و] اینها واقع شده است؛ حیوان همان حال طبیعى دارد و از ما وراء الطبیعه یک چیز کمى، یک احساسى، یک ادراکى؛ اما ادراک ناقص دارد و دیگر مراتب ندارد ما وراء الطبیعه‏ اش؛ انسان، از این نقطه اول طبیعت تا آن آ ى که یک موجود الهى مى‏شود مراتب انسان است؛ یعنى یک انسان مى‏تواند سیر د از عالم طبیعت تا ماوراى طبیعت، و از ماوراى طبیعت تا مرتبه الوهیّت سیر د تا برسد به اینکه آنجا را ادراک د.


انسان، موجود جامع‏
انسان یک موجود جامع است نه یک موجود یک بُعدى یا دو بُعدى. موجودات دیگر بعضى شان یک بُعدى ‏اند، بعضى دو بُعدى‏ اند، بعضى چند بُعدى‏ اند، لکن همه ابعاد وجود در سایر موجودات نیست. فقط انسان است در بین همه موجودات که یک موجود چندین بُعدى است که براى هر بُعدش احتیاجات دارد. براى رشد هر بُعد او، احتیاج دارد، احتیاجات دارد؛ و مکتبهایى که در عالم هست، در عالم طبیعت هست، هر مکتبى را که شما بروید ملاحظه ید، به استثناى مکتب و مکتب توحیدى و مکتب انبیا، که درست دست ما نیست و از بین رفته است اما حالا محفوظ است، هر مکتبى را به استثناى مکتب که ملاحظه کنید، یک مکتب مادى [است‏] که انسان را حیوان تصور کرده است، یک موجودى که [کارش‏] همان خوردن و خو دن است، منتها بهتر خوردن و بهتر خو دن. حیوانات هم مشترکند با ما در خوردن و خو دن، لکن این مکتبها مى‏خواهند انسان را یک حیوانى، این طور ادراک کرده‏اند از انسان که این هم مثل سایر حیوانات هست که تمام چیزها و رشدهایى که دارد در همان ادراکات مادى دور مى‏زند، در امور مادى دور مى‏زند. اسم آن را گفته‏اند «امور عینى»؛ خیال مى‏کنند که امر عینى عبارت از همین عالم طبیعت است، و حال آنکه عوالم دیگرى هست که اینها ادراکش نکرده‏اند؛ و آنها [از] عوالم عینى بیشتر؛ یعنى از عینیتْ بیشتر حظ دارند تا عالم طبیعت. عالم طبیعت در آ ِ موجوداتِ عالمِ وجود واقع شده است؛ در آن آ ش واقع شده؛ یعنى منتهى إلیه عالَمْ- عالَم وجود- عالَم طبیعت است؛ پست ترین عالَمها عالَم طبیعت است؛ و این طور نیست که انسان فقط خودش باشد و همین طبیعت، و مرتبه‏ اى نداشته باشد. انسان مراتب دارد. آن ى که رفته سراغ آن مرتبه بالاى انسان و از این مراتب غافل شده، اشتباه کرده. آن ى که چسبیده است به این عالَم ماده، و مرتبه طبیعت را دیده و غافل از ماوراى طبیعت است، این هم اشتباه کرده.



توجه به همه ابعاد انسان‏
براى این انسانى که همه چیز است؛ یعنى از طبیعت تا ماوراى طبیعت تا عالم الهیت مراتب دارد، تز دارد، برنامه دارد . مى‏خواهد انسان را یک انسانى بسازد جامع؛ یعنى رشد به آن طور که هست بدهد. حظّ طبیعت دارد، رشد طبیعى به او بدهد؛ حظّ برزخیت دارد، رشد برزخیت به او بدهد؛ حظّ ت دارد، رشد ت به او بدهد؛ حظّ عقلانیت دارد، رشد عقلانیت به او بدهد؛ حظّ الهیت دارد، رشد الهیت به او بدهد. همه حظوظى که انسان دارد و به طور نقص است، الآن نرسیده است؛ ادیان آمده‏ اند که این میوه نارس را رسیده ‏اش کنند؛ این میوه ناقص را کاملش کنند.
نباید آقایان که در این غرب واقع شده‏ اند و غرب هم غرق در طبیعت دنیاست و هیچ ملتفت به ماوراى طبیعت نیست؛ آقایان از این مکتبها گول بخورند و خیال کنند که انسان غیر از اینکه مى‏خورد و مى‏خوابد و اینها، چیز دیگرى نیست، همین است، چیز دیگرى در کار نیست. این اشتباهى است که را بد شناخته‏ اند آنهایى که همه‏ اش توجهشان به این است و همه آیات و اخبارى که در براى رشد انسان آمده برگرداندند به این؛ و هم آنها در اشتباه بودند که همه آیات و اخبار را برگرداندند به آن. باید هر چیزى سر جاى خودش عمل بشود؛ یعنى انسانْ رشد طبیعى داشته باشد به هر مقدار که ممکن است؛ حظّ طبیعى داشته باشد به هر مقدار که سالم است؛ البته روى موازین عفت و سلامت، و این مرتبه را رشد که پیدا کرد، مرتبه بعدش هم رشد داشته باشد، مرتبه بعدش هم رشد داشته باشد و همه ابعادش بسیج بشود تا یک انسان بشود.
انسان شدن کار مشکلى است لکن لازم است براى انسان. مقصود من از این حرف این است که شما خیال نکنید که آمده حیوان تربیت کند، آمده است که خواب و خوراک براى حیوان درست کند. این یکى‏ اش است؛ این را هم درست مى‏کند لکن این یک بُعد است، آن هم بُعد آ ش است. بُعدهاى دیگرى دارد که آنها هم همه ‏اش از است و براى تربیت انسان است، و انسان را مى‏خواهد یک موجود رشیدى که همه این ابعاد را داشته باشد تربیت کند. و براى همه اینها هم دستور دارد ؛ نسبت به یک جهتْ دونِ جهت دیگرى نیست؛ براى حکومت ى دستور دارد، براى تشکیلاتش دستور دارد؛ براى مقاتله با دشمنان دستور دارد، براى تحرک جامعه دستور دارد، براى رسیدن به ماوراى طبیعت دستور دارد، همه اینها را دارد. یک بُعدى نیست که انسان خیال کند من را شناختم، و شناختم این است که مثلًا تاریخش چه جور بوده و فرض کنید که زندگى بشرى‏ اش چه جور بوده و کذا چه بوده، دستورات طبیعى ‏اش چه بوده و اینها. مسأله این نیست؛ مسائل بالاتر از این معانى است و ابعادْ زیاد دارد؛ و باید ى که مى‏خواهد بشناسد را، درست نگاه کند به قرآن که مبدأ اصلى است و همه ابعادى که در قرآن هست، همه را ملاحظه کند. خیال نکند که من فقط آن آیاتى را قبول دارم که‏
مربوط به طبیعت است و مربوط به حکومت است، آن آیاتى که مربوط به قیامت است قبول ندارم. براى اینکه نمى‏داند این آدمْ قیامت یعنى چه و آن روزى که مى‏آید چه روزى هست. او خیال مى‏کند خیالى است؛ نخیر، عینى است و عینیتش از عینیت این طبیعت زیادتر است، منتها حالا ما به آن نرسیدیم.


محصور ن ‏
در هر صورت، مى‏خواستم این سفارش را به همه محصلینى که در اروپا [هستند]- خداوند همه را توفیق بدهد- م که را محصورش نکنید در یک محفظه ‏اى که خیال کنید مکتبْ مثل مکتب کمونیست است، مطلبْ مثل مکتب مار یست است، مکتبْ مثل مکاتب دیگر است؛ این جورها نیست در کار. انى که نمى‏دانند چیست، خیال مى‏کنند یک همچو مطلبى است.




                              صحیفه   ، ج‏4، ص: 11                          



مشاهده متن کامل ...
فصل اول(عشق خیالی)
درخواست حذف اطلاعات
در خاطراتم نه چندان دور خدا بود ولی از من دور
جوانی بودم شاد و خنده رو زنده بودم من بخواست او
بخ دم خواب دیدم چو روز توی خواب دل گرفت چو روز
خو د دیدم اما رویا بود زندگی در ان برام پیدا بود
توی خواب دیدم من گندم زاری میدویدم من به سوی یاری
دختری دیدم موی طلایی اشنا بود برایم انگار چند سالی
نزدیک شدم من اومد تو اغوش حس خوبی داشت مث ارامش
حس خوبی بود خالی از هوس زندگیم بی او خالی از نفس
چو بیدار شدم شبم چو روز شد دلم گرفت و روزم چو شب شد
زندگی برایم رنگی دیگر داشت انگار دل من اشنایی نداشت
یه حسی داشتم نمیدانستم چیست؟ نمیدانستم دلم تنگ کیست؟
فقط میخواستم تو خیال باشم واقعیت ها رو بی خیال باشم
تو خیال من واقعیت نبود تو واقعیتم خیالی نبود
شب و روز من فقط خیال بود زندگی من توی خیال بود
روزها تو خیال شب ها تو خوابم دنبال خیال توی رویاهم
دلتنگ بودم دلتنگ یکی دلم عاشق شه عاشق یکی
دیگر نیامد هیچ وقت بخابم تنهام گذاشت تنها در عالم
تو واقعیت ها وجودی نداشت توی زندگیم وجودی نداشت
عشقی ساختم من توی خیالم زندگی خوبی با او می ساختم
چنین میگذشت من روزگارم زندگی می توی خیالم



مشاهده متن کامل ...
فصل اول(عشق خیالی)
درخواست حذف اطلاعات
در خاطراتم نه چندان دور خدا بود ولی از من دور
جوانی بودم شاد و خنده رو زنده بودم من بخواست او
بخ دم خواب دیدم چو روز توی خواب دل گرفت چو روز
خو د دیدم اما رویا بود زندگی در ان برام پیدا بود
توی خواب دیدم من گندم زاری میدویدم من به سوی یاری
دختری دیدم موی طلایی اشنا بود برایم انگار چند سالی
نزدیک شدم من اومد تو اغوش حس خوبی داشت مث ارامش
حس خوبی بود خالی از هوس زندگیم بی او خالی از نفس
چو بیدار شدم شبم چو روز شد دلم گرفت و روزم چو شب شد
زندگی برایم رنگی دیگر داشت انگار دل من اشنایی نداشت
یه حسی داشتم نمیدانستم چیست؟ نمیدانستم دلم تنگ کیست؟
فقط میخواستم تو خیال باشم واقعیت ها رو بی خیال باشم
تو خیال من واقعیت نبود تو واقعیتم خیالی نبود
شب و روز من فقط خیال بود زندگی من توی خیال بود
روزها تو خیال شب ها تو خوابم دنبال خیال توی رویاهم
دلتنگ بودم دلتنگ یکی دلم عاشق شه عاشق یکی
دیگر نیامد هیچ وقت بخابم تنهام گذاشت تنها در عالم
تو واقعیت ها وجودی نداشت توی زندگیم وجودی نداشت
عشقی ساختم من توی خیالم زندگی خوبی با او می ساختم
چنین میگذشت من روزگارم زندگی می توی خیالم



مشاهده متن کامل ...
نکات و اصول طهارت(جلسه هشتم)
درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

...

117) طهارت قوة خیال را در سه بخش مطرح فرموده اند:

أ. بخش اعتقادات فاسد، ب. بخش تخیّلات فاسد، ج. بخش جولان قوة خیال در میدان آمال و آرزوها.

118) نوعاً انی دچار شبهه های علمی (در بخش اول) می شوند که راه تحصیل پیش گرفته اند و می خواهند در اعتقادات خویش تحقیقی داشته باشند.

119) راه تطهیر قوّة خیال محصّلین در مسیر تحصیل:

اوّل ریاضیات بخوانند، بعد وارد مباحث منطقی شده و سپس مباحث فلسفی را طی کنند و بعد از آن نظری به عرفان نظری را و افکنده سپس از عرفان نظری وارد عرفان عملی شوند.

120) قوة خیال عوام مردم در بخش اعتقادات پاک است آنها برای طهارت قوة خیال باید فقط به دو بخش دیگر توجه کافی ند (نکته 117).

121) خواصی که در مسیر تحصیل اند اگر قوة خیال خود را از اعتقادات فاسد نیز تطهیر نکنند، به انحراف کشیده شده و مشکلات بیشتری برای قوة خیالشان فراهم می­شود.

122) انجام تمامی امور جزئیه ای که همراه با صورتی خاص می باشد به معاونت (کمک) قوة خیال صورت می­گیرد نه قوة عاقله.

123) قوة خیال را به «دستگاه عکاسی نفس ناطقه» تعبیر می کنند.(قوة خیال به منزلة دوربین عکاسی نفس انسان است که انسان از این طریق ع موجودات را می گیرد و با آن ادراک می کند).

بقیه در ادامه مطلب...



مشاهده متن کامل ...
داروی هرزه گردی خیال در
درخواست حذف اطلاعات

1- عارفان بر این باورند که نیروهای ظاهری و باطنی آدمی را می توان آموزش داد و به طور دلخواه پرورش داد .نوعی ورزش و با تمرین های مشخص و منظم و مستمر.به عنوان نمونه چشم ما قادر نیست بدون به هم خوردن پلک ها به یک نقطه معین خیره شود و یا به نور خورشید مدتی طولانی نگاه کند. ولی همین چشم را اگر انسان تمرین دهد چنانکه برخی از مرتاضان عمل می کنند ممکن است ساعت ها بدون خستگی و بهم خوردن چشم ها به قرص آفتاب خیره بشود. انی از همین آدم ها نَفَس خود را بیش از حد متعارف حبس می کنند.


2- نیروی خیال و وهم نیز قابل تربیت است. نیروی وهم و خیال چون پرنده ای بازیگوش و بی اندازه پر تحرک است و مدام از این شاخه به آن شاخه می پرد. اگر انسان بتواند تنها یک دقیقه حساب آن را نگه دارد می بیند که در آن دقیقه وهم و خیال او به کجاها که سرک نکشیده است بگونه ای که بعضی اظهار ناتوانی کرده و رام آن را محال دانسته اند.اما عارف فرزانه حضرت روح الله روحی فداه براین باور است :" ولی این طور نیست و با ریاضت و تربیت و صَرف وقت آن را می‌توان رام نمود و طایر خیال را می‌توان به دست آورد، به طوری که در تحت اختیار و اراده حرکت کند که هر وقت بخواهد آن را در مقصدی یا مطلبی حبس کند که چند ساعت در همان مقصد حبس شود.


و طریق عمده‌ی رام نمودن آن عمل نمودن به خلاف است."


3- اگر به دنبال آن هستی که ذهن و دلت در هرزه گردی نکند باید که خودرا برای حفظ خیال در وقت آماده کنی و به محض این که بخواهد از چنگت بگریزد آن را بازگردانی و در همه حالات به هنگام قیام و قعود و قرائت توجهت به همان حال باشد و مرتب مراقب همان حالی باشی که در آن هستی . اگر مثلا سوره حمد میخوانی در چارچوب همان سوره فکر و ذهن خویش را متمرکز کنی! گرچه در آغاز بسیار دشوار است و دشوار.اما براثر صبر نوبت ظفر آید.نباید انتظار داشته باشیم در همان یکی دو هفته اول پرنده بازی گوش خیال را رام کنیم و او را به بند بکشیم.


ممکن است در ابتدای کار در یک دهم یا کمتراز آن را موفق شویم حضور قلب پیدا کنیم .این نشانه ی خوبی برای پیمودن راه است. و چنانچه احساس نیاز بیشتری به این حرکت عارفانه پیدا کنیم نتیجه بیشتری خواهیم گرفت و کم کم بر وهم و پرنده خیال پیروز خواهیم شد.


مانع بزرگ پیروزی از مینه راه بازگشتن و احساس نا امیدی است. یاس و نا امیدی سرچشمه همه سستی ها و ناتوانی هاست. و برق امید انسان را به کمال موفقیت و پیروزی می رساند.


4- عارف کامل روحی فداه می فرماید:"ولی عمده در این باب، حسّ احتیاج است که آن در ما کمتر است؛ قلب ما باور نکرده سرمایه‌ی سعادت عالم آ ت و وسیله‌‌ی زندگانی روزگار غیر متناهی است. ما را سربار زندگی خود می‌شماریم و تحمیل و تکلیف می‌دانیم. "وقتی دنیا را سرچشمه ی همه زندگی و کمال لذت یافتیم و این احساس در ما پدید آمد که دنیا همه چیز ماست در توجه به آن با همه نیروهای خویش متمرکزمی شویم و برای رسیدن به مقصود کم نمی گذاریم.حال اگر به فرموده عارفان حقیقت عبادت و را سرمایه ماندگار حیات ماندگار و سرچشمه موفقیت و کامی همیشگی بدانیم و چنین احساسی در ما تقویت گردد در تحصیل و ب آن نهایت تلاش خویش را خواهیم کرد.و در این سعی و کوشش رنج و سختی برای ما عین خوشی و لذت خواهد بود.


5-سردی و سستی ما در انجام از سردی و سستی بنیاد آن است.اما حیف و هزاران افسوس که اخبار و سخنان پیام آوران الهی و حکیمان حقیقت را پشت گوش نهاده ایم و نیروهای ما را تصرف کرده است.


 


برگرفته با تلخیص و تخلیص از کتاب ارزشمند آداب ، ره، ص 43



مشاهده متن کامل ...
بعضی ازدختراها همه به خودشون نگیرن
درخواست حذف اطلاعات

میخوام از دخترا بگم..

از دخترایی که چند تا سلامتی دار میخوان
تف تو ذات اون دختری که عاشقیو بلد نیست و ادعای عاشقی داره
تف به شرف دختری که ملاک حرف زدنش با پسرا ید شارژ ۵٠٠٠تومنیه
تف به روی دختری که اگه دوس پسرش پولدار و خوشگل باشه تو شلوغ ترین نقطه شهر باهاش قرار میزاره اما اگه یکی که ساده و معصوم باشه تو خفا و خلوت ترین جا میبینتش
تف به روی دختری که ملاکش اهن هاست
تف به ذات دختری که دوس پسرش تو معصومانه ترین ح ممکن بهش میگه همه عشقم تویی ولی ذهن دختر پیش دوست دوس پسرشه که چطور مخشو بزنه
تف به ذات دختری که از قصد لباسی میپوشه تا همه نگاش کنن بعد میندازه گردن پسر که تو هوس بازی نه دختر جون این تویی که خودت دلت میخواد .وگرنه هنوزم هستن مرد هایی که ی تاره موی دختر پاک و به صدتا مثل تو نمیدن اره اینجوریاست همه بد نیستن بعضی وقتا این دختران که باعث اب شدن مرد میشن از,قدیم گفتن کرم از خوده درخته... کپی ش جگر میخواد!!!


مشاهده متن کامل ...
دخترایی که...
درخواست حذف اطلاعات

میخوام از دخترا بگم..

از دخترایی که چند تا سلامتی دار میخوان
تف تو ذات اون دختری که عاشقیو بلد نیست و ادعای عاشقی داره
تف به شرف دختری که ملاک حرف زدنش با پسرا ید شارژ ۵٠٠٠تومنیه
تف به روی دختری که اگه دوس پسرش پولدار و خوشگل باشه تو شلوغ ترین نقطه شهر باهاش قرار میزاره اما اگه یکی که ساده و معصوم باشه تو خفا و خلوت ترین جا میبینتش
تف به روی دختری که ملاکش اهن هاست
تف به ذات دختری که دوس پسرش تو معصومانه ترین ح ممکن بهش میگه همه عشقم تویی ولی ذهن دختر پیش دوست دوس پسرشه که چطور مخشو بزنه
تف به ذات دختری که از قصد لباسی میپوشه تا همه نگاش کنن بعد میندازه گردن پسر که تو هوس بازی نه دختر جون این تویی که خودت دلت میخواد .وگرنه هنوزم هستن مرد هایی که ی تاره موی دختر پاک و به صدتا مثل تو نمیدن اره اینجوریاست همه بد نیستن بعضی وقتا این دختران که باعث اب شدن مرد میشن از,قدیم گفتن کرم از خوده درخته... کپی ش جگر میخواد!!!


مشاهده متن کامل ...
دخترایی که...
درخواست حذف اطلاعات

میخوام از دخترا بگم..

از دخترایی که چند تا سلامتی دار میخوان
تف تو ذات اون دختری که عاشقیو بلد نیست و ادعای عاشقی داره
تف به شرف دختری که ملاک حرف زدنش با پسرا ید شارژ ۵٠٠٠تومنیه
تف به روی دختری که اگه دوس پسرش پولدار و خوشگل باشه تو شلوغ ترین نقطه شهر باهاش قرار میزاره اما اگه یکی که ساده و معصوم باشه تو خفا و خلوت ترین جا میبینتش
تف به روی دختری که ملاکش اهن هاست
تف به ذات دختری که دوس پسرش تو معصومانه ترین ح ممکن بهش میگه همه عشقم تویی ولی ذهن دختر پیش دوست دوس پسرشه که چطور مخشو بزنه
تف به ذات دختری که از قصد لباسی میپوشه تا همه نگاش کنن بعد میندازه گردن پسر که تو هوس بازی نه دختر جون این تویی که خودت دلت میخواد .وگرنه هنوزم هستن مرد هایی که ی تاره موی دختر پاک و به صدتا مثل تو نمیدن اره اینجوریاست همه بد نیستن بعضی وقتا این دختران که باعث اب شدن مرد میشن از,قدیم گفتن کرم از خوده درخته... کپی ش جگر میخواد!!!


مشاهده متن کامل ...
چه انی هستند؟
درخواست حذف اطلاعات



چه انی هستند؟


  


 



 چه انی هستند؟
چه انی هستند؟




جمع محرم، یعنی انی که به دلیل خویشاوندی، هرگز نمی توانند با یکدیگر ازدواج کنند. قرابتی که موجب محرومیت می شود بر سه گونه است؛ نسبی، رضاعی و سببی. (1)

الف - نسبی 


هفت دسته از مردان و ن فامیل به شرح زیر با یکدیگر محرمند: 
مرد: 
1- مادر، مادر بزرگ پدری و مادری به بالا 
2- دختر و نوه های دختری و پسری تا آ  
3- خواهر
4- دختر خواهر و نوادگان او تا آ
5- دختر برادر و نوادگان او تا آ . 
6- و های پدران و مادران به بالا
7- و های پدران و مادران به بالا 
زن:
1-پدر، پدربزرگ پدری و مادری به بالا. 
2- پسر و نوادگان پسری و دختری تا آ . 
3- برادر
4- پسر برادر و نوادگان او تا آ  
5- پسر خواهر و نوادگان او تا آ
6- عمو و عموهای پدران و مادران به بالا
7- و های پدران و مادران به بالا(2)
توضیح 1: در دسته های یاد شده تفاوتی نیست بین این که افراد از طریق پدر و مادر یا از طریق یکی از آنها با یکدیگر خویشاوند باشند.(3)
توضیح 2: در حرمت ازدواج، تفاوتی میان نسبت شرعی و غیرشرعی نیست؛ یعنی هر یک از افراد یاد شده در ج ، اگرچه از راه نامشروع نیز به دنیا آمده باشد، نمی تواند با نامبردگان ازدواج کند.(4)

ب- رضاعی


اگر کودکی، شیر غیر مادر خود را با شرایط خاصی بنوشد، به آن زن (دایه) و بستگان او محرم می شوند که به آن، محرم رضاعی یا شیری گفته می شود. 

شرایط شیرخوارگی محرمیت 


1- شیر دایه، محصول زایمان و شرعی و حلال باشد. بنابراین اگر زنی بدون زایمان کودک را شیر بدهد یا از راه زایمان کند، به کودک محرم نمی شود. 
2- کودک، شیر را به طور مستقیم از بمکد. اگر شیر را در دهانش بدوشند یا در ظرفی بدوشند و به او بدهند، محرم نمی شود. 
3- دایه هنگام شیر دادن، زنده باشد؛ بنابراین اگر کودک، همه یا برخی از نصاب شیرخوارگی را از زن مرده تغذیه کند؛ سبب محرمیت نمی شود. 
4- سن شیرخوار از 24 ماه قمری، نکرده باشد. 
5- کمیت و کیفیت شیر خوردن به سه شکل زیر باشد: 
الف- آن قدر شیر بخورد که گوشتش بروید و استخوانش محکم شود. 
ب- یک شبانه روز، غذایش منحصر در شیر دایه باشد. 
ج - یا 15 مرتبه به طور مکفی ومتوالی شیر دایه را بنوشد.(5)

احکام شیرخوارگی


- کودک باید 15 مرتبه از یک زن شیر بنوشد و اگر چند مرتبه از یک زن و چند مرتبه از زن دیگر شیر بنوشد، گرچه شوهر آن دو، یک نفر باشد، سبب محرمیت نمی شود. 
- همچنین دایه باید 15 مرتبه شیر را از یک شوهر به کودک بدهد؛ بنابراین اگر مثلا 8 مرتبه را از زایمان برای یک شوهر و 7 مرتبه را از زایمان برای شوهر دوم به یک کودک شیر دهد، محرم نمی شود.(6)
- هرگاه شیرخوارگی با همه ی شرایط، تحقق یافت، دایه و شوهرش، پدر و مادر رضاعی کودک شیرخوار می شوند و پدران و مادران آن ها اجداد کودک محسوب می شوند و فرزندانشان برادران و خواهران رضاعی کودک شمرده می شوند- چه آن ها که پیشتر به دنیا آمده اند و چه آن ها که بعدا به دنیا می آیند- و در واقع، کودک شیرخوار، یکی از فرزندان این خانواده به حساب می آید و کلیه ی انی که در ج گذشته برشمردیم از راه شیرخوارگی بر این کودک محرم می شوند.(7)
- پدر اصلی کودک رضاعی، نمی تواند با هیچ یک از فرزندان پدر رضاعی او ازدواج کند؛ چنان که نمی تواند با فرزندان نسبی مادر رضاعی کودک، ازدواج کند.(8)
- اگر مادر بزرگی، نوه ی دختری خود را با شرایط یاد شده شیر بدهد، مادر کودک بر همسرش حرام می شود و عقد ازدواج آن ها باطل می گردد.(9)
- اگر ی در تحقق شیرخوارگی یا برخی از شرایط آن از نظر کمی و کیفی تردید داشته باشد باید بنا را بر عدم محرمیت بگذارد.(10)

ج- سببی 


پیمان شویی نیز، سبب محرمیت میان برخی از افراد دو فامیل می شود که در ج زیر آمده است: 
انی که به داماد ، محرم می شوند:
مادر و مادربزرگ های عروس به بالا 
دختر زن ( نادختری) و نوه های او تا آ *
زن پدر( نامادری) 
زن پسر (عروس) 
نواده های پسری زن تا آ  
انی که به عروس، محرم می شوند:
پدر و پدر بزرگ های داماد به بالا 
پسرشوهر (ناپسری ) و نوه های او تا آ
شوهر مادر (ناپدری) 
شوهردختر (داماد)
نواده های دختری شوهر تا آ (11)

احکام محرمیت سببی 


- مرد نمی تواند بدون اجازه ی همسر خود با دختر برادر یا دختر خواهر او ازدواج کند.(12)
- ازدواج با دو خواهر در یک زمان جایز نیست؛ خواه خواهران نسبی باشند یا رضاعی و خواه ازدواج دائم باشد یا موقت . پس اگر با یکی از خواهران ازدواج کند. عقددومی باطل است و اگر هر دو را با یک عقد بخواهد به ازدواج خود درآورد یا ی عقد آن ها را همزمان اجرا کنند، عقد هر دو باطل است.(13)
- اگر زن و مردی از یکدیگر جدا شوند و با افراد دیگری ازدواج کنند، دختر و نوه های پسری و دختری زن بر شوهر اول و پسر نوادگان پسری و دختری مرد بر همسر اول او محرم هستند.(14)
- اگر زنی را به عقد خود درآورد ولی با او نکند و او را طلاق بدهد، یا این که پیش از بمیرد، می تواند با دختر آن زن ازدواج کند.(15)
- اگر ی با زن شوهرداری کند، خواه مسلمان باشد یا نامسلمان، پس از جدا شدن از شوهرش، به هیچ عنوان نمی تواند با او ازدواج کند.(16)

موانع دیگرازدواج 


علاوه بر آنچه یاد شده برخی موارد دیگر نیز مانع ازدواج زن و مرد می شود که عبارتند از: 

1-کفر و ارتداد


ازدواج زن مسلمان با مرد کافر و مرد مسلمان با زن کافر، جایز نیست؛ چه به طور دائم، به طور موقت، ولی مرد مسلمان با زن اهل کتاب، مانند یهودی و ی جایز است.(17)
اگر یکی از زن و شوهر یا هر دو با هم از دین برگردند و مرتد شوند؛ 
الف- اگر پیش از عروسی باشد، ازدواج آن دو باطل می شود. 
ب- اگر بعد از عروسی باشد و شوهر، مرتد فطری گردد، ازدواج باطل می شود. 
ج- اگر زن بعد از عروسی مرتد شود- خواه فطری یا ملی* یا شوهر بعد از عروسی، مرتد ملی گردد. باطل شدن ازدواج متوقف بر پایان یافتن عده است. و اگر طی این مدت آن که مرتد شده، توبه کند، ازدواج به قوت خود باقی خواهد ماند.(18)

2- ازدواج در حال احرام 


اگر مردی در حال احرام زنی را برای خود عقد کند، و بداند که عقد در حال احرام، حرام است، آن زن برای همیشه به او حرام می شود، خواه عقد دائم باشد یا موقت، خواه زن نیز در حال حرام باشد یا نباشد، خواه مرد خود خوانده باشد یا ؛ و اگر نداند عقد در حال احرام، حرام است، عقدی که خوانده باطل است، ولی حرمت ابدی نمی آورد.(19)
در مسأله ی یاد شده تفاوتی نیست بین این که احرام برای حج واجب باشد یا مستحب؛ یا این که احرام برای عمره ی واجب باشد یا مستحب، یا اینکه حج و عمره برای خودش باشد یا نیابت از دیگری.(20)

3- دشمنی و غلو


ازدواج زن یا مرد باایمان با ی که به طور علنی، دشمن اهل بیت علیهم السلام است و به آنان ناسزا می گوید و یا درباره ی آنان غلو و زیاده روی می کند و آنان را خدا یا پیغمبر می داند، جایز نیست.(21)

4- سه طلاقه 


مردی که سه بار زنش را طلاق دهد، دیگر نمی تواند با او ازدواج کند، مگر مرد دیگری به عنوان محلل- با شرایط خاصی - با او ازدواج کند و او را طلاق دهد و اگر نه بار همسرش را طلاق دهد و در این بین دو محلل با وی ازدواج کنند ، طلاق نهم، سبب حرمت ابدی می شود.(22)
هم چنین اگر مردی، نسبت به همسرش بدهد یا منکر فرزندی نوزاد او شود با آداب و شرایط خاصی - که اصطلاحا «لعان» نامیده می شود آن زن حرمت ابدی می یابد.(23)

5- عمل شنیع 


موارد زیر، سبب تحریم همیشگی ازدواج می شود: 
- با زن شوهردار (که توضیح آن گذشت)
- با زنی که در عده ی طلاق به سر می برد.(24)
- لواط؛ که سبب تحریم دایمی ازدواج فاعل با مادر، خواهر با دختر مفعول می شود.(25)





مشاهده متن کامل ...
مطالعات طراحی مرکز آموزش ، خلاقیت و آفرینشهای هنری کودک
درخواست حذف اطلاعات

مطالعات طراحی مرکز آموزش ، خلاقیت و آفرینشهای هنری کودک


تاریخ ایجاد: 3/14/2016 2:10:02 am تعداد برگ: 262 برگ ورد قیمت: 60000


فصول و فهرست کلی مطالب
مقدمه
تعاریف
فصل اول مطالعات پایه
فصل دوم مبانی نظری
فصل سوم اقلیم و موقعیت قرارگیری
فصل چهارم استانداردها و ضوابط
فصل پنجم برنامه فیزیکی و ریز فضاها
فصل ششم نمونه های موردی و تطبیقی
فصل هفتم ایده و کانسبت
فصل هشتم سازه و تاسیسات
فصل نهم منابع و ماخذ

مقدمه
هنر، از مفاهیمی است که در زندگی فکری و عملی انسان بسیار حائز اهمیت است؛ و در حیات معنوی او و کیفیت زندگیش نقشی بس مهم و درخور توجه را ایفا می کند. هیچ جامعه ی انسانی را نمی توان یافت که در آن نشانه هایی از پویش ها و آفرینش های هنری وجود نداشته باشد.
هنر از مهمترین خصیصه های بشری است و این سخن نیچه گزاف نیست که: "زندگی بدون هنر امکان ندارد."
از فلسفه هگل چنین برمی آید که: "غایت هنر در آن است که هرگونه احساس ه، تمایلات و شور و شوق را بیدار کند، به آنها جان بدمد؛ نهاد آدمی را سرشار کند و همه چیز را برای انسان فرهیخته و رشدکرده احساس پذیر کند. هنر می تواند آنچه را عاطفه ی انسان در درونی ترین و نهفته ترین زوایای روح دارد تجربه کند و بپروراند؛ آنچه را در ژرفا و امکانات متعدد و جنبه های گوناگون نهاد انسان است به درآورد و برانگیزاند و ..."
یکی از اه هنر، پالایش نفسانی از عقده ها و ب آرامش و حصول نوعی بهداشت روانی است. در تفکر دینی و عرفانی مهمترین هدف هنر برای هنرمند تقرب به حق است.
هنر، برترین نحوه ی انتقال تمایلات راستین روح به آگاهی انسان است؛ لکن هنر تنها قادر است جلوه ای محدود از حقیقت را در هیأت پدیده ی محسوس تجسم بخشد. واقعیت این است که هنر دیگر، آن انتظارات روح را برنمی آورد که پیشینیان و گذشتگان در آن می جستند و آن را تنها در هنر می یافتند. امروزه هنر حقیقت راستین و شاد خود را از دست داده است. از این رو، در زمان ما نیاز به شناخت حقیقت هنر به مراتب بیش از دورانی است که هنر نیازهای مردم را کاملاً می کرد.


تعاریف

هنر در تفکر دینی و عرفانی
در تفکر دینی و عرفانی، هنر حقیقی، تنها به نور هدایت الهی ممکن است. متأسفانه امروزه بیشتر به صورت هنر توجه می شود و به سر هنر کمتر توجه شده است.
هنر نحوی از تحقق حقیقت حضوری و نحوی تجلی حقیقی وجود و کشف حجاب از اسمی است که تاریخ با آن آغاز و انجام می یابد. این حقیقت همان حقیقتی است که در روایت علی ابن طالب- علیه السلام- در نهایت به معنی "کشف سبحات جلال" بدون اشاره عقلی و حسی آمده است؛ و در نتیجه در این مقام، خود هنر نیز چون علم و معرفت از میان انسان و خدا می خیزد و در آتش تجلی تام و تمام می سوزد؛ تحقق حقیقت حضوری در صورت، یک نوع شناسایی و تفکر حضوری است. در این مقام "غرض" می رود و تفکر عین عمل می شود و این همان مقامی است که مولانا آن را مقام هنرمندی به معنی شریف لفظ تعبیر می کند:
چون غرض آمد هنر پوشیده شد
صدحجاب از دل به سوی دیده شد
بی غرض نبود به گردش در جهان
غیر جسم و غیر جان عا شقان
در مرتبه تفکر حضوری حرکت به سوی مقصد در کار نیست؛ بلکه یک سیر معنوی در مراتب و برکندگی از عالم کثرت و رفتن به عالم وحدت حاصل می شود. به تعبیر شیخ محمود شبستری در کتاب "گلشن راز":
تفکر، رفتن از باطل سوی حق
به جزو اندر، بدیدن کل مطلق
در این مقام انسان از خود بی خود می شود و قلبش عرش الهی می گردد و هنرش به تعبیر مولانا "فناء فی الله" می شود.
هنرمند باید در تمام اعمال و افکار خود بر احساس و حضور خود متکی باشد؛ اما تنها حضور و یا دریافت قلبی کافی نیست، بلکه بیان این یافتهای قلبی نیز اهمیت دارد.
"حضور خوب بی حصول خوب، نمی تواند راهگشا باشد."
بایزید بسطامی می گوید: "حق تعالی را به خواب دیدم؛ گفتم: راه به تو چون است؟ گفت: ترک خود گوی و به من رسیدی."
وجود تو همه خار است و خاشاک
برون انداز از خود جمله را پاک
برو تو خانه ی دل را فرو روب
مهیا کن مقام و جای محبوب
چو تو بیرون شوی او اندر آید
بتو بی تو جمال خود نماید
محمد مدد پور صور تفکر و شناسایی را در سه ساحت بیان می کند:
1- آگاهی یا "علم الیقین"، که متعلق شناسایی آن جزئیات و کثرات است. این علم نحوی شناسایی حصولی باواسطه است. (عرفا این شناسایی را شامل کلیه علوم حصولی باواسطه دانسته اند).
2- خودآگاهی یا "عین الیقین" که در این مرتبه بحث از اعیان و ماهیات و دیدارهای اشیاء است. این مرتبه نیز نحوی شناسایی حصولی است با این تفاوت که پرسش عینی پرسش از کل و کلی و ماهیت است و پرسش علمی، پرسشی مبتنی بر عین الیقین از جزئیات و کثرات است...
3- دل آگاهی"حق الیقین"؛ در این مرتبه انسان به تعبیر مولانا به سِر سِر ماهیات می رود و قرب و حضور و نسبتی بی واسطه با حقیقت پیدا می کند. هنر و عرفان در ورای همه شناسایی ها و در این مرتبه متحقق می شود.
هنر در تفکر دینی و عرفانی به معنی نحوی حکمت اُنسی با ساحت سوم شناسایی مرتبط است و حقیقت آن تجلی حقیقی وجود است. به این معنی که با هنر وجود و وجه و صورت و دیدار و کلی که برای انسان نهان است به پی می آید؛ بنابراین کار هنرمند ابداع است؛ یعنی پیدا آوردن. آنچه را که امروز به شعر تعبیر می کنیم و یونانیان "پوئیسیس"( poiesis ) می خوانند به همین معنی "ابداع" و "پیدا آوردن"، آمده است. بنابراین هنر با ابداع و ظهور وجود و به عبارتی تجلی و انکشاف حقیقت سر و کار پیدا می کند؛ و در هر ابداع، محاکاتی به اقتضای تجلی خود تحقق پیدا می کند.
این وجه وصورت همان است که به صورت و صورتِ صورت تعبیر می شود. صورتِ صورت عبارت است از ع تابش حق در آینه ی عدم که در ادبیات فارسی به "دیدار" نیز تعبیر شده است. دیدار از یک طرف به دیدن ی که صورتی را می بیند، و از طرف دیگر به صورتی که دیده می شود اطلاق می گردد. بنابراین هنر به این معنی، نوعی دیدار و مشاهده و محاکات و ابداع وجه الهی است؛ رسیدن به این مقام از هنر جز با حضور و سیر و سلوک معنوی عارفانه ممکن نخواهد بود.
اما هنر همواره تحقق شناسایی، شهود و مشاهده وجه ا... نیست، بلکه غالباً این وجه الطاغوت است که در تاریخ هنر به نحوی سیطره و استیلا پیدا کرده است. هنرمند در عصر حاضر به جایی رسیده است که عالم به چهره ای بی صورت و بدصورت و زشت برایش به نمایش در می آید و به این عالم از همان عالم نفسانی هیولایی و و باطن ی نگاه شده است.
پیش از قرن هجدهم، هنرمند به ویژگی های عینی جهان خارج تکیه می کرده است. ولی در پایان قرن هجدهم و آغاز قرن نوزدهم یک چرخش مهم در دنیای هنر صورت می پذیرد و هنرمند از سیر آفاق به سیر انفس می پردازد و جهان درون خویش را می کاود؛ و به جای بازنمایی جلوه های بیرونی اشیاء می کوشد، تجارب ذهنی خویش را کشف کند و احساسات درونی خود را بیان کند. اما در این تجربه بیشتر مواقع به بیراهه رفته و قرب او به حقیقت راه نیافته و تنها واسطه قرب به نفس و دوری از حق و حقیقت گردیده است.
با این وجود، بنابر نظر حکمای اُنسی، حق و باطل قسمی اند از اقسام حق حقیقی که وجود مطلق است و این حق است که به صور جمالی و جلالی ظهور می نماید.
بنابراین هنر صورت کامل رابطه ی انسان با حقیقت تلقی شده است. صورتی که در آهنگ و وزن و ... تجلی می کند و با آن شعر و موسیقی و نقاشی به وجود می آید و شعر کاملترین صورت بیانی است که حقیقت در این صورت بیانی و واسطه ی حضوری امکان انکشاف می یابد. از اینجاست که گفته اند، هنر حقیقی مقامی است که در آن انسان به حال خلوص و خلاص و رهایی می رسد. در این حال انسان از اشتغالات جهان بیرون می رود و رهایی می یابد و حضوریات خویش را بیان می کند. این غیر از خیالپردازی و تقلید و تشبیه صرف است. البته چنانچه گفته شد این مراتب هنری تنها با تزکیه و خلوص حاصل می شود. بایزید می گوید: "سوار دل باش و پیاده ی تن"
از این منظر وحی و علم لدنی را باید در مقام اولیاء و انبیاء چونان هنر حقیقی تلقی کرد که کاملترین صورت را نیز دارند. این صورت در وحدت و زیبایی و آهنگ و وزن، تقارن و تعادل و تساوی و نسبتهای ریاضی به ظهور آمده است و نام بیان هندسی مقدس به خود گرفته است.
به هر تقدیر حکمت معنوی در زیباترین صورت که همان صورت هنری است تجلی می کند. این حکمت که تلألو وحی الهی است، به کلام الهی متصل است؛ هرچند کلام الهی و علم لدنی نسبت به کاملترین کلام بشری یعنی شعر نیز مستثنی است.
بنا بر تعبیر مددپور، بین جذبه عرفا و اهل دیانت با جذبه اهل ذوق و هنر تفاوت هست. در هر دو مورد در پایان، کمال حاصل می شود؛ اما در جذبه دینی محرک مستولی، خیر و کمال است در حالی که آنچه در جذبه هنری بر شعور فرد سیطره و تسلط می یابد، حسن و جمال می باشد.
هنر ی مانند هر هنر دینی دیگری اصل و جوهرش انتقال پیام الهی از طریق واسطه های خیالی و حسی هنر است؛ بنابراین جلوه گاه حقیقت در هنر ی، عالم غیب و حق است. به عبارت دیگر، حقیقت از عالم غیب برای هنرمند متجلی می شود و این، هنر ی را عاری از خاصیت مادی طبیعت می کند.
به همین دلیل هنرهای دینی در یک امر مشترکند و جنبه سمبلیک آنها نمایانگر همین امر می باشد؛ زیرا در همه آنها جهان بازت از حقیقتی متعالی از آن است.
اساساً آنچه در همه هنرهای میتولوژیک مشترک است عبارت از جنبه رمزگونه و تمثیلی آن و غلبه آن بر جنبه روایی و عبارتی این هنرهاست. از آنجا که معانی غیبی و نامحسوس در این فرهنگ ها اساس همه امورند، گرایش به این جهت غلبه پیدا کرده است تا حقایق متعالی در ظرف الحان و صورتها و رنگها و شکلها و حرکات و کلاً صورتهای محسوس به پی آید.
بنابراین الفاظ و الحان و رنگهای غیرعادی همه صورت رمزی و تمثیلی پیدا می کنند که موضوعند به ازاء عالم غیبی خدایان که هنرمند با هنر خویش سعی در اتصال به آن را داشته است. به عبارتی هنرمند اخبار خدایان و فرشتگان را در صورت رمز و استعاره بیان می کند. از اینجا هنر در مقامی است که آدمی را به کمال خدایان و حقایق ازلی نزدیک می کند تا نسبتی بی واسطه با اسم متجلی در این عصر برای او پیدا شود.


هنر از منظر فلاسفه و متفکرین
در تعریف حقیقت هنر، فلاسفه و شمندان غرب و شرق متفق القول هستند و هنر را حاصل ذوق و حس زیباشناختی هنرمند و الهام می دانند.
افلاطون هنر را به معنای میمسیس، نوعی از تولید می داند که برخلاف پوئیسیس (تولید الهی)، تولید اصل یک شیء نیست. میمسیس در فارسی همان تقلید و محاکات است و به مفهوم نمایش و نمایاندن؛ در نظریه های اخیر از بازنمایی به جای تقلید بهره گیری شده است.
"ابوعلی سینا، خواجه نصیرالدین طوسی و ابن رشد، میمسیس را تخیل نامیده اند."
تقلید مورد پذیرش افلاطون، تقلید مبنی بر دانش است. افلاطون با تقلید مطلق مخالف است و بنای آن را بر جهل می داند. افلاطون گوهر هنر را والاتر از یک تقلید محض از طبیعت می داند؛ و علاوه بر دانش و مهارت، الهام را لازمه ی مهم هنر می داند.
"وردونیوس، پس از بررسی میمسیس افلاطون، می گوید، هنر به عرصه ی نمونه های دیدنی و ملموس محدود و وابسته نیست؛ هنر واقعی می کوشد تا از جهان مادی فراتر رود و به وسیله تصاویر ساده، بر آن می شود تا چیزی از ساخت والاتر وجود را به یاد آورد؛ آن ساختی از وجود که میان پدیده ها سوسو می زند."
هگل متفکر قرن نوزدهم، با اطلاق زیبایی به هنر، عملاً زیبایی طبیعی را از آن مستثنا می کند. توضیح و استدلال او در مورد این تفکیک بنا بر آن دارد که زیبایی هنری از زیبایی طبیعی والاتر است. "زیبایی هنر آفریده ی روح، بازآفرینی زیبایی است؛ پرداخته های روح از طبیعت و پدیده های آن برترند." هر امر زیبا تنها زمانی حقیقتاً زیباست که از عنصر روح برخوردار باشد."زیبایی در طبیعت بازتاب زیبایی روح است و جلوه ی نارسا و ناکامل آن است."
فلسفه هگل، فلسفه روح است. او هنر، دین و فلسفه را سه نوع تجلی روح مطلق در آدمی می داند؛ و نخستین نمونه روح در هنر را در هنر"سمبولیک" (نمادین) توصیف می کند. هگل، شعر را روحی ترین مظهر هنر می داند.
زیگموند فروید، عصب شناس و فیزیولوژیست و روانکاو اتریشی (1939 56) هنر را ترکیب پر از رمز و اسراری از انتخاب ناشی از الهام ناخودآگاه و مهارت خودآگاهی می دانست؛ ترکیبی که با وجود اسرارآمیز بودن جنبه عرفانی ندارد و ...
کارل گوستاویونگ شاگرد فروید نیز در این مورد با فروید هم عقیده بوده با این تفاوت که او برای هنرمند به عنوان هاتف و غیبگوی آنچه که ناخودآگاه جمعی می نامید، حرمت خاصی قائل بود.

هنرمند کیست؟
جهان در تفکر ی جلوه انوار الهی است و هر ذره ای و هر موجودی از موجودات جهان و هر نقش و نگاری مظهر فیض نقاش ازلی است.
به قول غزالی در کیمیای سعادت: "عالم علوی حسن و جمال است و اصل حسن و جمال تناسب و هرچه متناسب است، نمودگاری است از جمال آن عالم، چه هر جمال و حسن و تناسب که در این عالم محسوس است، همه ثمرات جمال و حسن آن عالم است؛ پس آواز خوش موزون و صورت زیبای متناسب هم شباهتی دارد از عجایب آن عالم."
دین، هنر و فلسفه، هر سه به نوعی تجلی حقیقی وجود موجود هستند و هر سه مراتبی از معرفت وجود را ظاهر می کنند. در این میان هنر، با صورت خیالی پدیدار می گردد. هنرمند با دریافت قلبی، معانی را مشاهده می کند و بدین ترتیب معنی، صورت می پذیرد و ابداع می شود.
در مقام هنر، غرض مندی و ملاحظه اشیاء از جهت سود و زیان رفع می شود و هنرمند در مقام آینگی و مظهریت حضوری، که قرب بی واسطه با اسمی که مظهر آن است دارد، محو در جذبات الهی و واردات قلبی است. از اینجا غایت هنرمند بی غایتی و بی غرضی است و هرگاه غرض و واسطه یا ارزش در مشاهده اشیاء درکار آید؛ هنر پوشیده و درحجاب می شود.
از این رو هنرمند حقیقی در مقام هنرمندی از خود فانی و محو در تجلی شاهد غیبی است. تکوین اثر هنری با جذبه و الهام و القائات آغاز و با ابداع معنی در صورت خیالی و حسی به انجام می رسد؛ و هنرمند از خلوت خویش که در حکم "قرب فرایض" است به جلوت می آید که مقام "قرب نوافل" است و میان او هنرش فاصله می افتد.

ازاو هر لحظه کار از سر گرفتیم
زجان خویشتن دل برگرفتیم
البته این صورت خاص و اخص هنری رجوع به هنر اصیل دارد؛ اما ماهیت کار هنری قطع نظر از مبدأ هنر، یعنی تجلی و انکشاف حقیقی و الهام و القا و تلقی هنرمند از این تجلی، و وجود نهانی و نامحسوس که در امر محسوس جلوه می کند، نسبت به اسم متجلی، تفاوتی نمی کند. هنرمند در مقام هنر جمع صورت و معنی می کند و هنر نه صرفِ صورت است و نه صرف معنی. معانی بنا به اختلاف تجلی در صورت، کثرت در صور هنری ایجاد کرده؛ به این جهت صورتهای هنر کثرت پیدا کرده اند.
یونانیان، قلب هنرمند و شاعر را جایگاه الهام خدایان یا فرشتگان تلقی می د. جهان شرق، شعر را چون الهام می دانستند و حتی عرب جاهلی قبل از نیز شاعر را با موجودات و ربانی مرتبط می دانستند، که آنان را به اختیار خود می گیرند و معانی را در دلشان القاء می نمایند.
افلاطون هنر و شعر خوب و زیبا را هنری می داند که موهبتی از خدایان باشد و از فرشتگان هنر (موزها) الهام گرفته شده باشد؛ و هنرمندی را که تنها به صنعت هنر آشناست را، هنرمندی بی مایه و ناموفق می داند.
از بایزید پرسیدند: کی مرد بر معنای عبودیت کار کند؟ گفت: آنگاه که او را اراده نباشد. گفتند: این چگونه شود؟ گفت: اراده و تمنی و آرزوی او داخل محبت پروردگارش شود؛ در هیچ چیز او را تقدم اراده نباشد؛ تا بداند که اراده و محبت خدای عز و جل در آنست.
شیخ محمود شبستری چنین می گوید:
از آن گویی مرا خود اختیار است
تن من مرکب و جانم سوار است
و در توضیح آن می گوید:
چو بود تست جمله نابود
نگویی کاختیارات از کجا بود.
مددپوردرکتاب حکمت انسی بیان می کند، هنرمند هندی خود را متصل به عالم غیب می داند؛ او خود را دائماً در ارتباط با خدایان می بیند و از آنها الهام می گیرد و به وسیله این الهامات، صورتهای خیالی را محاکات می کند.
هنرمند چینی نیز مانند هنرمند هندی، با چشم دیگری به جهان نظاره می کند. زمین و رود و کوه و طبیعت تقاشی او گرچه ظاهراً طبیعتی ناسوتی دارند اما در حقیقت این طور نیست و هنر او هنری است اصیل و مانند هنرهای دینی، وسیله ی گذشتن از جهان کثرت و تفکر است. این نوع تفکر با آمدن شه های بو ، قوی تر و عمیق تر می شود و گسترش می یابند.
هنرمند ایرانی نیز جلوه ای دیگر از همان حقیقتی را که برای هنرمند هندی و چینی ظهور دارد می یابد. صورتهای هندسی منقوش هنرمند ایرانی با بیان رمزی و سمبلیک، حکایت از تفکر تنزیهی ایران دارد و این از ویژگیهای اساسی هنر ایرانی است. هنرهای تشبیهی ایران نیز از صورتهای خیالی مایه گرفته اند که اساس مضامین هنرهای اساطیری ایران هستند؛ مانند صورت اهریمن و اهورامزدا که یکی در صورت حیوانی زشت و دیگری در ح ی زیبا ظهور می یابند. در این هنر، صورتهای طبیعی نیز تبدیل به صور خیالی می شوند، و ح ی غیرطبیعی به خود می گیرند.

دنیای جدید
انسان به بهانه ی پیروزی بر زمین، روی از آسمان برتافت.
انسان بدوی به نسبت انسان امروز دارای حواس ظاهری و باطنی قوی تر و بیشتری بوده است؛ به مرور زمان برخی از این حواس تضعیف شدند و برخی از بین رفتند؛ و متأسفانه امروزه انسان، قابلیت اعجاب و حس استفهام خویش را از دست داده است.
در دوران گذشته، هنگامی که ادراکات غریزی هنوز به ذهن آدمی راه داشتند، خودآگاه به راحتی می توانست آن ها را به صورت مجموعه ی روانی بهم پیوسته درآورد. اما انسان "متمدن" دیگر توانایی چنین کاری را ندارد؛ زیرا خودآگاه "هدایت شده ی" وی از امکان ی ان سازی بخش های تکمیلی غرایز ناخودآگاهش محروم شده است؛ و این امکانات ی ان سازی تکمیلی دقیقاً همان نمادهای فوق طبیعی هستند که همه آنها را مقدس می شمارند.
هرچه شناخت عملی افزایش می یابد، دنیا بیشتر غیرانسانی می شود. انسان خود را جدای از کائنات احساس می کند؛ چرا که دیگر با طبیعت سر و کار ندارد و مشارکت عاطفی ناخودآگاه خویش را با پدیده های طبیعی از دست داده است، و پدیده های طبیعی هم به تدریج معنای نمادین خود را از دست داده اند...تماس انسان با طبیعت قطع شده است و نیروی عاطفی عمیق ناشی از این تماس که موجب روابط نمادین وی می شد از میان رفته است... گاهی نمادهای خواب می کوشند این فقدان عظیم تماس راجبران کنند...
دنیای ما تماماً "عینی" شده و از آنچه روانشناسان هویت روانی یا "مشارکت عرفانی" می نامند تهی شده ایم، و دقیقاً همین هاله ی تداعی های ناخودآگاه است که به زندگی انسان بدوی رنگ و روی خیالی می داده است.
انسان بدوی معمولاً به گونه ای مستقیم با مرکز درونی خود ارتباط داشته است؛ در حالیکه ما چنان گرفتار مشکلات بیرونی و بیگانه با طبیعت خودمان شده ایم که "خود" با دشواری بسیار می تواند پیام هایش را به گوشمان برساند.
اغلب از خود می پرسیم چرا دیگر خداوند همانند گذشته با ما سخن نمی گوید... چرا در قدیم خداوند همواره خود را بر مردم آشکار می ساخت و اکنون دیگر ی او را نمی بیند؟... ما آنچنان دربند جاذبه های خودآگاه ذهن خود گرفتار آمده ایم که فراموش کرده ایم روزگاری خداوند، به خصوص ا زراه خواب و رویا با ما سخن می گفته است.
در این روزگاران، مردم و به ویژه آن هایی که در ای بزرگ به سر می برند، از احساس وحشتناک تهی بودن و اندوه رنج می برند و گویی انتظار چیزی را می کشند که هرگز فرا نمی رسد... تنها حادثه ای که هنوز هم برای انسان امروزی ارزشمند است، در پهنه ی درون روان ناخودآگاه قرار دارد. از همین رو و با همین انگاره ی مبهم است که بسیاری از مردم به یوگا و دیگر رسوم معمول در مشرق زمین روی آورده اند. اما اینها نیز حادثه های جدید اصیلی در پی ندارند، زیرا ما از طریق آن ها به د هندوها یا چینی ها دست می ی م بی آنکه بتوانیم به یاری آن ها مستقیماً با مراکز روانی فردی خود تماس حاصل کنیم. اگرچه درست است که شیوه ی شرقی ها برای تمرکز ذهن و تعمق درونی سودمند است، اما تفاوت بسیار مهمی وجود دارد.
این ضرورت مطلق عصر فاجعه آمیز ماست که انسان به طور واقعی درباره ی خود بین د و به خود فرو رود تا بر خویشتن تسلط پیدا کند. هر که به خود فرو می رود، به راز ضمیر ناخودآگاه برمی خورد که دقیقاً همان چیزهایی را دربردارد که شخص می خواهد بشناسد.
بنابراین در این دوره چاره جز این نیست که هر عمیق و صادقانه در خود فرو رود و به ژرفای سرشت وجود خود برسد تا بتواند حج را که استعداد حقیقی او را پوشانده است به کنار زند.
ژان فوراستیه شمند فرانسوی، بحران دنیای جدید را چنین ارزی می کند که علم، آن قسمت از واقعیتها را که عرصه و زمینه ی امور غیرعقلی و شوقی و احساسات و رؤیا هستند، نادیده می گیرد. "حجاب چهره جان می شود غبار تنم"
متأسفانه هنرمند روزگار ما نیز، گرفتار نوعی فرمالیسم و انتزاعیت افراطی شده است و دیگر مکاشفه ای در هنر او پدید نمی آید و از حقایق معنوی هنر به دور مانده است.
امروزه تنها فعالیت خلاقه می تواند راهی برای دستی به حقیقت درون باشد؛ زیرا مواد خام خلاقیت، ناخودآگاه و الهام است. خلاقیت هنری به دلیل غیرعقلایی و غیرارادی بودن رسیدن به این هدف را میسر می سازد.




خلاقیت
خلاقیت یا آفرینشگری عبارت از کشف و بیان چیزی است که هم برای فرد خلاق تازگی دارد و هم به خودی خود یک موفقیت است.
در واقع آفرینشگری را به سبب ماهیتش نمی توان در قالب اصطلاحات کاملاً علمی شناخت؛ زیرا به وجود آوردن و کنترل نمونه ای از دامنه ی فرایندهای خلاق و سنجش و پیش بینی نتایج آن، غیرقابل تصور است.
هرگز نمی توان آفرینشگری را پیش بینی کرد؛ زیرا آفرینندگی هر فرد، تا اندازه ای منحصر به خود وی و تا اندازه ای هم محصول گزینش آزاد است. در واقع در کنش آفرینندگی رازی نهفته است که همیشه از واکاوی طفره می رود.
به گفته جان فلچر، تفکر خلاق، سرکش، ذهنی و سیال می باشد. فلچر، تقسیم بندی توماس کارلایل در مورد فعالیتهای ذهنی را اینگونه نقل می کند که بخشی از فعالیت ذهنی دربرگیرنده ی تفکر عقلایی، (تغییر و تبدیل آگاهانه ی مفاهیم) و بخش دیگر شامل فعالیتهای ذهن ناخودآگاه است که به طور مبهم درک شده است و یا بر آن کنترل نداریم و یا کنترل ما اندک است. به گفته کارلایل: ما در شکل دادن افکار روشنمان، از سطح رویی تفکرمان بهره می گیریم. ناحیه تعمق در زیر ناحیه بحث و استدلال آگاهانه، قرار دارد. در عمق ت و اسرارآمیز این ناحیه نیروی حیاتی ما نهفته است. اگر قرار باشد چیزی خلق شود، نه این که صرفاً ساخته و به دیگران انتقال یابد، می بایستی دراین ناحیه، فعالیت ادامه داشته باشد. ساختن، قابل درک اما بی اهمیت است. ولی آفرینندگی، کاری شگرف است که نمی توان آن را درک کرد.
اخیراً آفرینشگری را به عنوان فرآیندی عاطفی و ذهنی مورد ملاحظه قرار می دهند. این نگرش، مشکل تر و دقیق تر است؛ زیرا بخش عمده موضوع آن، در حالات درونی شخص خلاق، نهفته است.

نظریه های مختلف آفرینشگری
نظریه های مختلفی در مورد آفرینشگری وجود دارد. جورج اف. نلر در کتاب هنر و علم خلاقیت، مفاهیم آفرینشگری را به طور خلاصه، اینگونه بیان می کند:
یکی از قدیمی ترین مفاهیم آفرینشگری، دائر بر این است که آفرینشگری از الهامی خ برخوردار است. بدون تردید این مفهوم بیانگر تلاشی برای تبیین ابتکار فوق العاده ی کارهای بزرگ خلاق است. این مفهوم عمدتاً به وسیله ی افلاطون عنوان شد که اعلام داشت؛ هنرمند در لحظه ی آفرینش، به دلیل اینکه در کنترل خود نیست، عامل نیرویی برتر می شود:
"و به این دلیل، خداوند اذهان اینگونه مردان (شاعران) را از آنها گرفته و آنها را به عنوان سفیرانش به کار می گیرد، همانگونه که در مورد پیش گویان و غیب گویان چنین می کند، تا ما که به آنها گوش فرا می دهیم، دری م که آنها نیستند که این کلمات پربها را در ح بی خودی به زبان می آورند؛ بلکه این خود خداست که صحبت می کند و از طریق آنها، ما را مورد خطاب قرار می دهد."
به گفته افلاطون، سقراط به یون شاعر می گوید: موهبتی که تو دارا هستی... یک هنر نیست... بلکه الهام است؛ الوهیتی است که تو را به حرکت درمی آورد؛ مانند نیرویی که در سنگ وجود دارد و او یدس آن را مغناطیس می نامد... زیرا که شاعر، نه به وسیله ی هنر، که با نیروی خ می سراید. از این دیدگاه، آفرینشگری به عنوان موهبتی الهی، از الهام ناشی می شود نه از تربیت.
این دیدگاه، امروزه هم رایج است. برای مثال سوروکین معتقد است که بزرگترین دست یافته های خلاق، نتیجه ی نیرویی فراطبیعی – فراحسی است. این نیرو که در لحظه ی آفرینش، خود را تصرف می کند، نهایتاً غیرقابل شناخت و ورای سطح آگاهی است. ماری تین اظهار می دارد که آفرینشگری از ورای طبیعت سرچشمه می گیرد. نیروی خلاق، متکی به "شناخت وجود ضمیر ناآگاه " و یا نیمه آگاه می باشد که افلاطون و مردان دمند از آن آگاه بودند.
سنت دیگری که به دوران باستانی برمی گردد، آفرینشگری را طبیعتاً شکلی از دیوانگی تلقی می کند؛ این دیدگاه، خودجوشی و غیرعقلایی بودن ظاهری آفرینشگری را نتیجه ی جنون می داند. حساسیت فوق العاده ی هنرمند و اشتیاق وی به وارد آوردن نهایت فشار بر طبیعت خود، منتهای آزمون دیوانگی اوست؛ در واقع هنگامی که به آثار هنرمندان بزرگی مانند هومر، سوفوکلس، دانته، ش پیر و یا گوته، نظر می افکنیم به نوعی دیوانگی غالب و برتری روح انسانی بر هر چیز قابل آزمونی پی می بریم.
در رساله "میهمانی"، افلاطون به تعریف جنون عشق می پردازد و نخست از نوع جنون یاد می کند. شاعری نیز نوعی از جنون است. جنون شاعری که علت و سرچشمه ی آن الهام موزهاست، در واقع بسیار بارآور است. درباره ی آن چنین می خوانیم: "این جنون چنانکه به نفسی ظریف و پاک دست دهد، آن را بیدار می گرداند و در حالاتی فرو می برد که سپس به صورت سرودها و شعرهای گوناگون بیان می شود."
بنابر دیدگاهی دیگر، آفرینشگری شکلی سلیم و گسترش یافته از شهود است. آفرینشگر در این دیدگاه، آنچه را که دیگران فقط به طور استدلالی و در دراز مدت درمی یابند، بلاواسطه و مستقیماً، درک می کند.
کشف و شهود بر دو نوع است: عارف گه گاه در جریان حقیقتی ناشناخته قرار می گیرد و آن را بدون هیچ واسطه ی حسی مانند، شنیدن، دیدن و ... می شناسد. به این نوع از شهود، کشف معنوی می گویند که به معنی القای معنا در نهاد انسان است؛ و اگرچه مقدمات آن فراهم است، اما معنای القاء شده صورت ندارد و ملفوظ یا مکتوب نیست. اما، بعضی از مکاشفات حسی و صوری است؛ مانند شنیدن ندای غیبی (سماع) یا دیدن چهره ی ملک (شهود) یا بوییدن عطری دل انگیز و معنوی یا شیرین شدن ناگهانی کام عارف به حقیقت.
این مکاشفات صوری متعلق به عالم مثال است که در بخش های بعدی بیشتر به شرح آن می پردازیم.
جورج. اف. نلر نظریه های مختلف دیگری را نیز در مورد آفرینشگری بیان می کند، از جمله نظریه داروین که نظریه ای بیولوژیستی است.
یکی از نتایج نظریه ی تکاملی داروین این بود که آفرینشگری انسانی ، نمایانگر نیروی خلاقی است که در ذات خود زندگی، نهفته است. در واقع، به نظر می رسد که نیروی خلاق تکامل، خود را به صور گوناگون پایان ناپذیری عرضه می کند که یکتا، بی نظیر، غیرقابل تکرار و بازگشت ناپذیر هستند.
امروز، یکی از پیشتازان این نظریه ی بیولوژیستی به نام "ادموند سینوت" است. وی معتقد است که زندگی، خلاق است. زیرا خود را سازمان می دهد، تنظیم می کند و پیوسته دست به ابداع می زند. آفرینشگری انسان، به عنوان تجلی نیروی خلاق نهفته در تمامی موجودات یا نیروی کیهانی نیز تلقی شده است. تمامی نظریه هایی که تا کنون بحث شد، از نوع نظریه های هنری و فلسفی بوده اند که آفرینشگری را به عنوان بخشی از طبیعت انسان، و در ارتباط با جهان مورد ملاحظه قرار داده اند. اینگونه نظریه ها فعالیتهای درونی فرآیند خلاق را تبیین نمی کنند؛ نظریه های دیگری وجود دارند که عمدتاً روانشناسی و روانکاوی هستند.امروزه، روانکاوی دارای نفوذ بسیار مهمی در نظریه ی آفرینشگری است. به گفته فروید، خاستگاه آفرینشگری، در تعارضی است که در ذهن ناخودآگاه (نهاد) وجود دارد. بنابراین، آفرینشگری، نوعی تطهیر عاطفی است که اشخاص را سالم نگه می دارد.
ذهن ناخودآگاه، دیر یا زود، راه حلی را برای این تعارض می یابد. اگر که راه حل خود برونگرا باشد؛ یعنی اگر فعالیتی را تقویت کند که توسط "خود" و یا بخش آگاه شخصیت تعیین شده است؛ نتیجه ی آن در رفتار خلاق آشکار می شود. اگر که راه حل یادشده با"خود" مغایرت داشته باشد، آن را واپس می زند و یا به صورت "روان نژندی" ( اختلالات روانی ) ظاهر می شود. بنابراین آفرینشگری و روان نژندی از منبع مشترکی که همان تعارض در ناخودآگاه است، تغذیه می کنند و شخص خلاق و روان نژند با یک نیرو، یعنی انرژی ناخودآگاه رانده می شوند.
در بیماران روانی "خود" یا به قدری سخت گیر است که تقریباً تمامی انگیزه های ناخودآگاه را مسدود میکند، و یا آن قدر ضعیف می باشد که تمامی تکانه های ناخودآگاه را به هدر می دهد. کنترل اعمال شده به وسیله چنین شخصی، یا بسیار زیاد و یا خیلی کم است و رفتارش یا بسیار قالبی و معقول یا بی اختیار و فراشگرف است... رفتاری که فقط به وسیله ی "خود" بروز کند و از ناخودآگاه خلاق اثر نداشته باشد، همیشه انعطاف پذیر و عادتی خواهد بود. با این وجود شخصی که ظاهراً فاقد نیروی تخیل است، ناتوان از آفرینشگری نیست، زیرا همیشه انسان ها دارای نیروی خلاق بالقوه ای هستند، چه آن را ابراز دارند و چه بروز ندهند.
از طرف دیگر، هرگاه تکانه ها، همگی از دیوار "خود" عبور کنند، محصول آن ها مانند رؤیاها و توهمات ممکن است بسیار بکر باشد؛ اما ارتباط اندکی با واقعیت برقرار می کنند. بنابراین، چنین رفتارهایی از نظر آفرینشگری، بی فایده هستند؛ زیرا ابداع خلاق، نوعی ویژه است، ابداعی که چیز مناسبی را فراهم می کند.
یکی از هدفهای درمان روانکاوی، کمک به بیمار است تا به طور ارادی و بدون ترس از این که تسلیم ناخودآگاه شود، "خود" خود را پس زند و یا رها سازد. بدین گونه وی فرامی گیرد که عمل خود را بر عهده ی نیروی خلاق ناخودآگاه خود گذارد؛ بدون این که قدرت کنترل خود را از دست بدهد.
روانکاوان جدید، این دیدگاه را که شخص خلاق، وماً از نظر عاطفی آشفته است، رد می کنند. برع معتقدند که آفرینشگر بایستی دارای "خودی" به اندازه ی کافی قابل انعطاف و مطمئن باشد، تا به او اجازه دهد به ناخودآگاه خود سفر کند و با کشفیات خود، سالم بازگردد.
شخصی که دارای رفتار خلاق باشد، احساس جلال، عشق و سلامت عاطفی می کند. به گفته "اریک فروم" نظریه پرداز، در واقع شخص فقط هنگامی ذاتاً خوشحال است که به طور خودجوش دست به آفرینش می زند. انسان در شکوفا خودجوش خود، از نو خودش را با جهان انسانها، طبیعت و خود پیوند می دهد.

شرایط آفرینشگری
جورج اف. نلر شرایط آفرینشگری را )به طور خلاصه( چنین بیان می کند:
1- پذیرندگی: اگر واقعیت این است که ایده های خلاق را نمی توان به اجبار بروز داد، این نکته نیز واقعیت دارد که در صورتی ایده های خلاق ابراز می شوند که پذیرای آنها باشیم.
2- استغراق: استغراق در موضوع مورد مطالعه، مزایای زیادی دارد؛ از جمله اینکه این کار نیروی تخیل انسان را سرشار از ایده می کند و با ارائه ی دامنه ی وسیعی از نگرش های مختلف برای راهی دست آفرینشگر را بازمی گذارد.
3- تعهد و پس نشینی: استغراق، مست م تعهد است. تمرکز شدید بر روی یک کار، ممکن است تفکر او را محدود کرده و مانع آفرینشگری وی شود. در این صورت، آفرینشگر بایستی از کار خود به اندازه ای کافی پس نشیند تا بتواند آن را از دور ببیند.
4- تخیل و داوری: در آفرینشگری، هم بایستی شور (تخیل) وجود داشته باشد و هم داوری. تخیل به تنهایی ایده هایی را تولید کرده، اما آنها را مبادله نمی کند. داوری به تنهایی ایده را مبادله می کند، اما آنها را به وجود نمی آورد. تا تخیل و داوری در هم نیامیزند، آفرینشگری که هم تولید و هم مبادله است، نمی تواند به ظهور رسد.
5- بهره گیری از اشتباهات و تصادفات: از ویژگیهای چنین تفکری این است که اشتباه را، پایان کار نداند؛ چون اشتباه، اغلب جزیی از حقیقت را در خود دارد. آنچه که اشتباه به نظر می رسد، ممکن است واقعاً بینشی باشد که دست کم به سوی جهتی درست در حرکت است.
تصادفات نیز غالباً می توانند به رهی خلاق منجر شوند؛ برای مثال، لغزش قلم موی نقاش، ممکن است شروع نقطه ای برای تصویری کاملاً متفاوت باشد. اشتباهات و تصادفات، عقربه هایی به سوی حقیقت هستند؛ زیرا نشانگر تلاشی می باشند که ذهن ناخودآگاه، برای بیان خود به کار می گیرد.
6- تابعیت از اثر خلاق: در مرحله ای از فرایند آفرینندگی - خواه نقاشی، شعر و یا نظریه علمی – اثر خلاق زندگی خود را آغاز می کند و نیازهای خود را به آفرینشگر خود منتقل می سازد. اثر خلاق از آفرینشگر ج می گیرد و مواد خام لازم را از ذهن نیمه آگاه او فرا می خواند. در این صورت، آفرینشگر بایستی بداند که چه وقت از جهت دادن کار خود دست بکشد و چه وقت اجازه دهد تا اثر یادشده، او را هدایت کند.
7- استفهام: در تفکر خلاق، پرسش به همان اندازه مهم است که پاسخ به سؤال. در واقع همین که ما هدف کنکاش خلاق خود را به صورت سؤال مطرح کردیم، می توانیم با سهولت بیشتری بدان دست ی م.


آفرینشگر
خلاق بودن در عمیق ترین مفهوم آن، به معنای بروز خود به عنوان یک شخص است. هر کدام از ما، الگوی بی همتایی از توانایی های بالقوه بوده و چیزهایی به زندگی می دهیم و از آن می گیریم که هرگز تکرار نخواهند شد. فزون بر این، هر کدام از ما بایستی خود را به قالبی دربیاورد و یا اجازه داده شرایط بیرونی، او را قالب بندی کند.
هوش، آگاهی، تسلط، انعطاف پذیری و ابتکار از ویژگیهای افراد خلاق هستند. به نظر نمی رسد افرادی فاقد آفرینشگری وجود داشته باشند؛ و به نظر می رسد که یک فرد نابغه و یک شخص معمولی، وجه اشتراک اندکی دارند؛ با این وجود، تفاوت بین این دو، تفاوت کمی است. در نوابغ، نیروی تخیل، انرژی، پایداری و دیگر کیفیات خلاق، بسیار بیشتر از دیگران رشد یافته است؛ اما خوشبختانه منحصر به آنها نیست. لویس فلیگلر می گوید:"همه افراد، به طرق و به درجات مختلف، خلاق هستند..." می توان فرض کرد که برخی از تفاوتهای آفرینشگری، ناشی از عدم ابراز نیروی خلاق بالقوه ی بسیاری از مردم است.
برای تعریف خلاقیت لازم است که ابتدا به شرح خیال و عالم خیال پرداخته شود.


خیال
تو در خو و این دیدن خیالست
هرآنچه دیده ای از وی مثالست
به صبح چون گردی تو بیدار
بدانی کانهمه وهم است و پندار
یکی از مهمترین مقوله های مطرح در جهان فلسفه، عرفان و ادبیات، قوه ی خیال و جهان مثال است که مورد توجه بسیار عارفان و ادیبان بزرگ بوده و همواره مورد بحث و دقت قرار گرفته است.
واژه ی خیال که در زبان عربی با فتح "خاء" و در فارسی با ر "آ" تلفظ می شود، دارای معانی و معادل هایی گوناگون است. گمان و وهم، خواب و رؤیا، وهم و امور موهومی و حتی پارچه ای که در میان مزارع و باغستان ها برای پیش گیری از مزاحمت پرندگان به سر چوبی نصب می شده است، همگی معادل هایی است که برای واژه ی خیال به کار می رود یا رفته است. اما اصیل ترین و بهترین معادل فارسی برای این واژه "پندار" است. شبحی که از دور، از چیزی دیده می شود و تصویری که از شیئی برشئ شفاف دیگر می افتد و انعکاس آن با چشم دیده می شود؛ مانند تصویر در آینه یا آب و حتی تصویر انسان در مردمک چشم انسانی دیگر، همگی از معانی خیال به شمار می رود.
صورت خیالی در هنر دینی، با image به انگلیسی و "تصویر" به فارسی هم معنی است و رجوع به ع تابش حق در آینه عدم دارد.
خیال هم به معنای صورتهای خیالی است و هم قوه خیال. ورای این دو، به معنی عالم خیال نیز به کار می رود.
به گفته ی شیخ ال ی، از دیدگاه انسان شناسی فلسفی، انسان دارای پنج نیروی ظاهری و پنج قوه ی باطنی است. نیروهای ظاهری و بیرونی انسان همان حواس پنج گانه ی او یعنی لامسه (بساوایی)، ذائقه (چشایی)، شامه (بویایی)، بصیره (بینایی) و سامعه (شنوایی) است. در باطن نیز انسان دارای قوایی است که به طور مختصر عبارتند از:
1- حس مشترک: نیرویی که دریافت های حواس گوناگون و تصاویر برآمده از تمام آنها را می گیرد، در کنار هم می نشاند، حل و هضم می کند، ارتباط می دهد و باعث می شود تا انسان بتواند چیزی را که به حس دریافته است، واقعاً احساس و درک کند، و در واقع جامع دریافت های حواس ظاهری به شمار می رود.
2- خیال: نیروی ثبت و حفظ صور جزئیه در انسان است و در واقع خزانه و گنجینه ی حس مشترک است.
3- وهم: نیروی درک معنای جزئیه در انسان است.
4- حافظه: نیروی ثبت و حفظ معانی جزئیه و در واقع خزانه ی نیروی وهم است.
5- متصرفه: این قوه، دریافت های انسانی را تحلیل و ترکیب می کند، آنها را به تصرف خود تغییر می دهد و به آنها صفت رد و قبول می بخشد. این نیرو را در صورتی که در خدمت عقل باشد، مفکره و اگر در خدمت وهم باشد، متخیله می نامند.
ژان پل سارتر (1905-1984) از فیلسوفان پدیدارشناس نظر خاصی به تخیل دارد. او با توصیف حوزه ی تخیل و بحث مفصل در این باره نقش تخیل را در برابر ادراک حسی بسیار مهم تر می داند. وی در دو رساله ی مستقل در باب تخیل، تحت عناوین "امر خیالی" و "تخیل" از این شه دفاع می کند که تخیل را نمی توان به ادراک حسی تحویل برد.
اهمیت خیال در انسان شناسی از آن جهت است که خیال در واقع دریچه و پنجره ای برای تلقی انسان از جهان بیرون، برخورد او با عالم خارج و ثبت و نگاه داری مجموعه ای از صور جزئیه است که از عالم خارج به ذهن آدمی منتقل می شود.
خیال در تفکر ی دو مرتبه است، "خیال متصل" که همان ادراک خیالی شیء بی حضور حسی آن است. صورت در این مرتبه از خیال، متصل به ساحت ادراک خیالی آدمی است... مرتبه ی عالی تر خیال عبارت است از "خیال منفصل". این مرتبه از خیال، صورت وجودی جدا و منفصل از ساحت ادراکی انسان دارد... جایگاه این صور، عالم خاصی است که به نامهای عالم خیال منفصل، عالم مثال، عالم ملکوت، عالم برزخ و ... نامیده می شود.
این عالم و عواملی که از منظر حکما و عرفا واسطه مبداء و عالم کثرت شمرده می شوند به صورت "مثل" در فلسفه افلاطون، "عقول عشر" در نظر شارحان اسکندرانی ارسطو، "عقل کل" و "نفس کل" در نظر افلوطین، ظاهر شده اند.
واسیلی ک نسکی در مورد "مترلینگ" شاعر چنین می نویسد: او ما را به جهانی رهنمون گشت که آن را خیالی یا به عبارت درست تر "برتر از احساس" می نامند.
از دیدگاه فیلسوف و حکیم، جهان به دو بخش اصلی تقسیم می شود که عبارتند از جهان غیب و شهادت، عالم تجرد و تعلق، جهان معنا و صورت، و به اصطلاح اهل فلسفه و حکمت، جهان مجرد و دنیای مادی. اهل حکمت در تعریف عالم مجرد آن را جهانی منزه از ماده و مقدار می دانند که نه در ذات و نه در فعل نیازی به ماده ندارد. از سوی دیگر، عالم ماده نیز دنی
و...



مشاهده متن کامل ...
نقش خیال در سرمایه داری
درخواست حذف اطلاعات
بررسی کتاب «آینده های خیالی؛ آرزوهای واهی و پویایی سرمایه داری» نوشتهٔ ینس بکرت
یکشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۵ ۱۳:۰۸
منبع: گتی ایمیجز
منبع: گتی ایمیجز

آتلانتیک — هر خانه ای یده، تجارتی راه انداخته یا چند دلاری صرف بخت آزمایی کرده، درباره اش خیال بافی کرده است که این تصمیم چطور می تواند آینده اش را تغییر دهد. هر یک از این فعالیت های اقتصادیْ پروازِ خیال نیز بوده است که امید و آرزوها را با محاسبهٔ سود و زیان ترکیب کرده است. البته تنها افراد نیستند که دست به چنین فعالیت هایی می زنند، سازمان هایی چون بانک ها یا شرکت های سهامی نیز، وقتی به یداران مسکن و کارآفرینان وام می دهند یا سود سهام خود را پیش بینی می کنند، درواقع همین کار را انجام می دهند. هرچند برخی از این پیش بینی ها ظاهراً مبتنی بر محاسبات عاقلانه و منطقی است، بی ثباتی آینده اجتناب ناپذیر است و اینجاست که خیال پردازی و رؤیا پا به عرصه می گذارند. برای اینکه حضور امر ناعقلانی در فعالیت های مالی احساس نشود، عمل تصور ِ آینده در حوزهٔ امور مالیْ نام های دیگری به خود می گیرد؛ «شَم»۱ و «خلاقیت» در این میان از محبوبیت بیشتری برخوردارند. اما دانشمندان نقش خیال پردازی در زندگی اقتصادی را به ندرت به صورت نظام مند بررسی کرده اند. در جهانی که با دانش های مالی و اقتصادی احاطه شده و سودای علمی شدن در سر می پروراند، خیال پردازی و خلاقیت در پیش بینی آینده، اغلب نادیده گرفته می شود؛ این واژگان با شکلی از تحقیق که سعی دارد تا حد ممکن ناشناخته ها را کاهش داده و حوادث غیرمنتظره را از میان بردارد، سازگاری ندارد.

ینس بکرت، جامعه شناس آلمانی، به شکلی جدی به این مسئله می پردازد. او تخیل را در مرکز تأملاتی گسترده دربارهٔ نقش آیندهٔ پیش بینی ناپذیر در به وجودآمدن سرمایه داری مدرن قرار می دهد. کتاب جدید او، با نام آینده های خیالی: آرزوهای واهی و پویاییِ سرمایه داری، استدلالی بی نقص و کاملاً مستند ارائه می دهد. این استدلال در دفاع از ظنی است که بسیاری دربارهٔ سرمایه داری داشتند: سرمایه داری قلعه ای است در آسمان، ساخته شده بر پایۀ خیال و فرو رفته در ابرهای دغل کاری. بکرت در استدلال قانع کنندهٔ خود می گوید هیچ گوشه ای از بازار نیست که در فرایند شکل گیری آینده های خیالی، بِکر باقی مانده باشد. تازگیِ کار او در این است که راهی برای فهم این فرایند به عنوان نظامی اجتماعی فراهم می آورد، راهی که همه، از افرادگرفته تا مؤسسات، در آن دخیل هستند.


یکی از وجوه جسورانه و متمایز این کتاب استدلال بکرت است. طبق این استدلال می توان برای تحلیل پدیده هایی که اقتصاد از شرح و پیش بینی آن ها عاجز بوده است، از نظریهٔ ادبی استفاده کرد. در اصل بکرت اصرار دارد که اگر خوانندگان می خواهند قبول کنند خیال پردازی نقشی بزرگ در کاپیتالیسم بازی می کند، باید این بینش را تا نتیجهٔ منطقی آن دنبال کنند، یعنی ابزار تحلیلی ای را که در بررسی آثار ادبی مورد استفاده قرار می گیرد در بازار به کار ببرند. هرچند این سخن می تواند برای خوانندگانی که به سیطرهٔ نظریهٔ اقتصادی در تحلیل بازارها عادت بیشتری دارند شوکه کننده باشد، اما به دو دلیل فرصتی مناسب برای بازنگری در این سنت هاست: اول اینکه، خاطرهٔ ش ت شرم آور مدل های اقتصادی در بحران مالی جهانی سال ۲۰۰۸ همچنان تازه است؛ دوم اینکه، تجزیه و تحلیل های بعدی در قالب های محبوبی چون «رکود بزرگ»۲، و «سوءاستفاده از جایگاه»۳ این نکته را یادآوری می کنند که پیش از آن حادثه تا چه حد تخیل و رؤیا به بازارها و رسانه تزریق شده بود. گرچه کتاب بکرت در مقایسه با این آثارْ رویکردی علمی تر و عقلی تر دارد، با ارائهٔ تصویری بزرگ از آن دسته جریان های اجتماعی که باعث به وجودآمدن چنین فجایعی می شوند، آن ها را تکمیل می کند.

در این معنا، بکرت برای نان مدرن سرمایه داری همان کاری را انجام می دهد که توتو برای دوروتی و همراهانش در جادوگر شهر اوز انجام می داد: او ٔ نمایش بزرگ را که مدت ها جادو شده و بسیاری را آشفته و ترسانده بود کنار می کشد. تماشای نمایش بکرت -وقتی قرقره ها، اهرم ها و دیگر سازوکارهای سازندهٔ تخیلات بازار را فاش می کند- ممکن است احساسات متضادی در خوانندگان به وجود آورد. دریک سو، هیجان عاطفی گناه (که از فرمان توجه ن به مرد س یچی می کند) و هیجان عقلی کشف فرایندی پیچیده (که در زندگی امروز به شکل فزاینده ای اهمیت پیدا کرده است) وجود دارد و درسوی دیگر نیز کشف ملال آور این نکته که تخیلات آینده محور اقتصادی -حتی در لحظات اوج هیجان، مثلاً وقتی در تجارت های پرسود، رؤیاهای ثروتمندشدن و لذت بردن از ظرفیت بی پایان به شکل وسوسه انگیزی به تحقق نزدیک می شوند- اغلب ساختهٔ مردان کوچک و دون مایه ای است که از امیدها و رؤیاهای دیگران به نفع خود استفاده می کنند.

قطعاً نوآوران و نوابغ خلاقی همچون توماس ادیسون یا استیو جابز نیز وجود دارند که نقش بسیار سازنده ای در تصور آینده ایفا کرده اند. بکرت در کتاب خود وجود این چهره های شبه قهرمان و شیوه های آنان در مهار ظرفیت خیال پردازی به منظور همکاری های مثبت در جهان را تصدیق می کند؛ پیروزی آن ها به این دلیل بود که علاوه براینکه توانستند جهان های جدید و بهتری را تصور کنند، دیگران را نیز متقاعد د در رؤیاهای آن ها سهیم شده و حمایتشان کنند تا آن رؤیاها به واقعیت بدل شوند. اما به نظر می رسد در ازای هر ادیسون و استیو جابز، افراد بی شماری وجود دارند که بدون اینکه چیز با ارزشی به جهان عرضه کنند تنها از امیال انسانی استفاده می کنند تا خیالات خود را به آینده معطوف کنند.

بکرت، با نام بردن از چهره های بدنام معاصر همچون برنارد مدوف۴، وجود این انسان های دغل و بی معنی را نیز تأیید می کند، اما تنها در حاشیه به بررسی دخ های آن ها می پردازد. اگر نقدی به این کتاب وارد باشد این است که بسیار کم به تأثیر تقلب و کلاهبرداری در خیالستان سرمایه داری می پردازد. آن روی سکهٔ اعتماد، که شالودهٔ حیاتی بازارهاست و بکرت نیز توجه زیادی به آن نشان می دهد، کلاهبرداری است. حجم گسترده ای از آثار علمی و محبوب به این موضوع می پردازند که تقلب و کلاهبرداری از همان آغاز در سرمایه داری جهانی نهادینه شده است، اما بکرت با کمال تعجب به این امر یا پیامدهای آن نمی پردازد.

این به طور ویژه تأسف برانگیز و ناگوار است، زیرا آثار محبوب فراوانی وجود دارند که در این موضوع غور کرده و می توانند مثال های سودمندی برای دفاع از استدلال های بکرت در اختیار او قرار دهند. ازجملهٔ این آثار می توان به رمان سال ۱۸۵۷ هرمان ملویل به نام مرد مطمئن۵، و اعترافات فلی کرول۶ نوشتهٔ توماس مان اشاره کرد که تقریباً یک قرن پس از کتاب ملویل به چاپ رسید. هر دوی این رمان ها در میل خود برای آشکارساختن یک چیز با بکرت مشترک هستند: شیوه هایی که خیال و رؤیاپردازی، البته در شکل های فاسد خود، به وسیلهٔ آن بر بازار و دادوستد حکمرانی می کنند. اما وظیفهٔ شناخت کامل رابطه ای که از نظر بکرت بین جهان های خیالی و پول وجود دارد به نویسندهٔ دیگری محول خواهد شد.

اطلاعات کتاب شناختی:
بکرت، ینس، آینده های خیالی؛ آرزوهای واهی و پویایی سرمایه داری. انتشارات هاروارد، ۲۰۱۶
beckert, jens. imagined futures: fictional expectations and capitalist dynamics. harvard university press, 2016


پی نوشت ها:
* این مطلب در تاریخ ۱۳ جولای ۲۰۱۶ با عنوان the capitalist's imagination در وب سایت آتلانتیکمنتشر شده است و وب سایت ترجمان در تاریخ ۲۳ آبان ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان سرمایه داریِ خیال انگیز ترجمه و منتشر کرده است.
[۱] vision
[۲] the big short
[۳] inside job
[۴] bernard madoff
بزرگ ترین کلاهبردار مالی جهان است که با استفاده از ترفند پونزی در مدت پانزده سال در حدود ۶۵میلیارد دلار کلاهبرداری کرد. از او همچنین به عنوان «فرانکشتاین امور مالی» نیز یاد می شود. (ویکی پدیا)
[۵] the confidence man
[۶] confessions of felix krull



مشاهده متن کامل ...
مبانی پایه مشترک در ادبیات و معماری
درخواست حذف اطلاعات
مبانی پایه مشترک در ادبیات و معماری

تاریخ ایجاد 21/11/2013 12:00:00 ق.ظ تعدادبرگ: 114 قیمت: 4600 تومان حجم فایل: 11294 kb تعدادمشاهده 31


فهرست مطالب
مبانی پایه مشترک در ادبیات و معماری 4
شعر و فضای آن : 4
_بافت و شناسه 8
حرکت و مفهوم آن 14
فلسفه رنسانس 21
ادبیات رنسانس 25
رنسانس در معماری 26
مکتب رمانتیسم 35
"من" محور کلیدی شناخت شناسی رمانتیسم 36
رمانتیسیسم در شعر معاصر : شعر نو و نیمایی 43
رمانتیسم در معماری : معماری ارگانیک 51
رابطه ی ارگانیسم با محیط خود و قیاس آن با معماری 54
رابطه ی بین فرم و عملکرد 54
مکتب دادائیسم 65
هنر طغیان 67
رس هنری دادا 67
نوآوری های دادا 71
مکتب سورئالیسم 77
اصطلاح موج نو ،سراغاز و وجهه تسمیه 84
ویژگی های شعر موج نوو شعر حجم گرا 86
زمینه و عوامل پیدایش جریان موج نو و شعر حجم گرا 91
اصطلاح حجم گرایی ، سرآغاز و وجه تسمیه آن 93
داداویسم و سورئالیسم در معماری: 95
موضوع اصلی دیکانستراکشن 97
پارک ویلت- برنارد چومی 102
نمونه هایی از معماری دیکانستراکشن 104
معماری کیهانی 106
اساس معماری پیدایش کیهانی پر مفاهیم زیر استوار است: 106
تالار کنسرت و دیسنی _ فرانک گهری 108
تالار کنسرت و دیسنی_ فرانک گهری 108
موزه گوگنهایم_ فرانک گهری 109
هتل_ فرانک گهری 110
هتل_ فرانک گهری 110
ری و ماریا، مرکز استاتا ، موسسه انرژی ماساچوست_ مرکزی گهری 111
منابع: 112

مقدمه
شعرو ادبیات دو ابزار نیرومند برای طراحی به شمار می روند تمامی شیوه های ادبی سودمند هستند، اما برای اه طراحی خلاق، شعر بر ادبیات رجحان دارد. شعر به مثابه مجموعه ای از کلام مکتوب است که رویکردهای جمعی مردم را خلاصه می کند و به عنوان بیانگر «یکتایی» ویژه فضا و مکان لازمه هر طرح ملی، منطقه ای و محلی است.
قطعات ادبی، مانند «صورت مساله» معماری از اواسط دهه 1970 تا اوا دهه 1980 مورد توجه بسیاری قرار گرفته بود. آنها از اولویتهای عملی معماری، دست به ساخت گزیده هایی زدند که آنها را می توان با ارزش هنری شان به عنوان قطعات ادبی تلقی کرد.
یکی از عوامل بنیادی مشترک میان شعر و معماری شفافیت است، سبکی است و یا شاید تمام هستی است. شعر و معماری می توانند در نور با یکدیگر هم آوا شوند با ذات نوری خود فاصله ها را از میان بردارند و معماری که شاعر فضای شایسته زندگی است. در آزاد ، شعر، ه نی و با تلاشهای خلاقانه، الهام بخشی و انگیزه بخشی را می جوید.
فضایی شاعرانه است که با مواد و مصالح ساخت و ساز و تلفیق فضاها حس سیالیت و سبکی را به مراجعه کننده و فضا ببخشد و تصاویر ذهنی و خیال انگیز ایجاد کند. انسان با حواس پنجگانه خود با محیط اطراف ارتباط برقرار می کند. در بعضی موارد خاطره ای ماندگارو تأثیرگذار حاصل ارتباط انسان با محیط اطراف اوست. در طراحی فضای شاعرانه و ادبیانه چنین کیفیتی مطلوب به نظر می رسد.
در این تحقیق به بررسی برخی تشابهات بین این دو می پردازیم و پیوستگی بین آنها را مورد مطالعه قرار می دهیم.

مبانی پایه مشترک در ادبیات و معماری
_فضا
فضا جایی است که در آن زندگی می کنیم یا جایی که در خیال خود می پرورانیم. فضا خیال و خیال فضا است . هر چیزی که انسان به آن فکر می کند و یا در خیال خود می پروراند دارای فضایی است . فضا وجود مادی ندارد ولی این قابلیت را دارد که در وجود خود عناصری مادی و یا معنوی را جای دهد . انسان تنها زمانی قادر است ح ی خاص، مثلاً ناراحتی یا خوشحالی را به فردی دیگر منتقل نماید که فضایی غمگین یا شاد ایجاد کرده باشد و این فضا نیز توسط دیگران قابل درک باشد .

باید نکته ای را در اینجا ذکر نمود : « فضا جایی نیست که اشیاء در آن حضور پیدا می کنند بلکه وسیله ای است که به واسطۀ ذات خود زمینه حضور اشیاء را در خود فراهم می سازد . » برای درک این مفهوم کافی است به این نکته توجه داشته باشیم که فضا عنصری غیر مادی است ولی دارای ذاتی خاص ، که می تواند اشیاء را در خود جای دهد . یا می توان به این صورت گفت که این اشیاء نیستند که فضایی را شکل می دهند ، بلکه این ذات فضاست که اشیائی خاص را در خود جای می دهد و به آنها شکل و شمایلی خاص می بخشد .
حال می خواهیم از تعاریف و توضیحات فوق استفاده نماییم و به تعریفی از فضا در شعر و معماری برسیم تا بتوانیم از پس آن شباهتها و تفاوتهای این دو را بررسی کنیم .

شعر و فضای آن :
در پیش در آمد این گفتار ذکر کردیم می توان فضا رابه عنوان وسیله ای در نظر گرفت تا انسانها از طریق آن عواطف ، احساسات ، تفکرات و ا ن ه های خود را به دیگران منتقل نمایند . تا انسانی نتواند فضای ذهن خود را که در قالب تفکر یا احساسی خاص به وجود آمده است به تصویر بکشد هیچ فرد دیگری نمی تواند آن را درک نماید . تمامی هنرها وجود خود را از طریق ایجاد فضا به دست آورده اند . فضایی که هنرمندی با نگرشی خاص نسبت به دنیای پیرامون خود آن را خلق کرده است .

شاعر کیست و شعر چیست ؟ شاعر هم فردی مثل سایر انسانهاست . او در زندگی خود به نگرشی خاص می رسد . او می خواهد سایرین را از این نگرش آگاه کند بنابران نیاز دارد تا فضایی را ایجاد نماید .
شعر ، فضای اوست . و شعر در خود کلماتی منظوم ، دارای وزن و ریتم را جای داده است .



فرو داشت دست از کمربند اوی
تهمتن چنان خیره مانده بدوی

دو شیر اوژن از جنگ سیر آمدند
تبه گشتهو خسته و دیر آمدند

دگر باره سهراب گرز گران
ز زین برکشید بیفشرد ران

بزد گرز و آورد کتفش به درد
بپیچید و درد از دلیری بخورد

بخندید سهراب گفت ای سوار
بزخم دلیران نهی پایدار

شعری که در بالا آورده شد گوشه ای از نبرد رستم و سهراب در شاهنامه فردوسی بود . هدف فردوسی ایجاد فضایی بوده که نحوۀ نبرد این دو را به تصویر بکشد . فضایی که او در خیالش به آن شکل داده به گونه ای بسیار زیبا در شعرش به تصویر در آمده است . کلمات در شعر او به واسطه فضایی که در ذهن او بوده است به این شکل آمده اند . و این دقیقاً همان نکته ای است که در پیش درآمد این گفتار ذکر کردیم . این کلمات نیستند که فضای شعر فردوسی را بوجود آورده اند بلکه این فضای شعر اوست که کلماتی اینچنین را طلب می کند .
تمامی شعرا شعر می گویند و نگرش خاص خود را از طریق فضای شعر خود به دیگران منتقل می نمایند . و چون انسانها دارای قالبهای فکری مختلف می باشند هر کدام نگرشی خاص به خود را دارند . نتیجۀ این امر ایجاد زبانهای گوناگون در شعر است که هر کدام تنها مختص به یک فرد می باشد و به راحتی می توان آنها را از هم تمیز داد.


به نام خداوند جان و د
کزین برتر شه بر نگذرد

بشنو از نی چون حکایت می کند
و ز ج ها شکایت می کند

الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاده مشکلها

اهل کاشانم .
روزگارم بد نیست .
تکه نانی دارم ، ده هوشی ، سر سوزن ذوقی .

در مورد شعر هر شاعر می توان گفت ، فضایی خاص به خود را برای مخاطب پدید می آورد . فضایی که زمینه بروزش را در ذهن مخاطب و به شکل خیالی در خاطر وی به دست می آورد . در اصل فضای شاعر به شکل خیال برای مخاطب قابل درک است و مخاطب نمی تواند آن را به صورت بصری درک کند .
البته درک فضای مورد نظر تمامی شعرا به راحتی برای تمامی افراد میسر نیست . زیرا همانطور که ذکر شد فضای شاعر به شکل خیال در ذهن مخاطب بروز می کند . و مخاطبی که شعری را می خواند دارای سطحی خاص از اطلاعات و دانش می باشد ، در اینجا این احتمال وجود دارد خیال وارد شده در مخاطب سطحی یا عمقی باشد ، که در هر صورت ممکن است با فضای مورد نظر شاعر در شعرش تفاوت داشته باشد .

آن که به دست جام دارد
سلطانی جم مدام دارد
آبی که خضر حیات از او یافت
در میکده جو که جام دارد
فضا در معماری
فضای معماری نیز به وجود آمده است ؛ تا علایقی خاص ، احساساتی ناب وب تفکری برتر را به تصویر بکشد . فضای معماری فضایی کالبدی است که به صورت بصری قابل درک می باشد . گرچه همیشه این امکان وجود دارد یا شاید هدف برخی از فضاها در معماری اینچنین بوده است ؛ که فکر را به سویی خاص و به فضای خیالی دیگری معطوف نمایند . نظیر آنچه که در باغ ایرانی مشاهده می کنیم که هدف آن فرار از فشارها و روزمرگیها و سوق دادن فرد به سوی زیبایی های طبیعت و در نهایت به تصویر کشیدن بهشت بوده است .
معماری یعنی خلق و ساماندهی فضاها ، فضاهایی که ممکن است هر کدام القا کننده ح ی خاص در مخاطب خود باشند . منتهی مسئله ای که در مورد درک از فضاهای معماریمهم می نماید این نکته می باشد که بیشترین درک از فضای معماریبه وسیله چشم صورت می گیرد البته نقش سایر حواس هم در درک برخی از فضاها اهمیت دارد .
معمار یک بنا ایده ای خاص را در سر می پروراند و برای اینکه بتواند این ایده را به تصویر بکشد نیاز به خلق فضا دارد . و این فضای اوست که تعیین می کند کدام دیوار از چه نوع مصالحی به چه رنگی در کجای فضای او ظاهر شود . شاید خیلی از مردم به غلط این برداشت را داشته وباشند فضای معماریرا دیوار ها ، ستونها و سقفهایی که محصورش کرده اند به وجود آورده است . در صورتی که این برداشت نسبت به فضای معماریکاملاً غلط می باشد چون همانطور که در پیش درآمد ذکر شد این ماهیت فضاست که تعیین می کند کدامین عنصر در کجا قرار گیرد .
معمار می خواهد فضایی خاص را با هدفی خاص خلق کند ؛ مثلا در مساجد ، او فضایی را شکل می دهد که احساس تقدس ، توحید و هرآنچه که انسان را به خالق خود نزدیک تر می کند در ذهن مخاطب رسوخ کند . نظیر مسجد شیخ لطف الله درمیدان نقش جهان اصفهان که حتی فردی ی نیز آنجا احساس تقدس و سبکی روح می کند و این امر به دلیل فضای خاص خلق شده در آن مسجد است .
آنچه که می توان در مورد فضای معماری به اختصار بیان نمود به شرح زیر می باشد :
- فضای معماریفضایی کالبدی است و از طریق بصری درک می شود
- فضای معماریهدفی خاص را دنبال می کند که القاء هدف آن در تمام افراد جامعه و در سطوح فکری مختلف تقریباً ی ان می باشد . ( نظیر مسجد شیخ لطف الله )
- فضای معماریفضایی است که در دل خود عناصری مادی را جای داده است .
- فضای معماری دارای روح است و در ذهن انسان رسوخ می کند و خیالاتی خاص را پدید می آورد .

_بافت و شناسه
بافت عناصر ، تصویری از تداوم وگستره ای است که تا بینهایت امتداد می یابد . و هر عنصر نیز دارای مکانی محدود و محصور می باشد ، که به نوعی کلیت وجود آن درک می شود . به بیان ساده تر بافت یک پس زمینه حاصل از تکرار و تداوم عناصری هم خانواده می باشد . برای نمونه لباسهایی که می پوشیم دارای بافتی خاص به خود است . ممکن است در هر بافتی عناصر شاخص خود نمایی کنند که به این عناصر شناسه می گویند برای مثال در بافت پارچه ای به رنگ زرد گلهایی به رنگ قرمز به صورت شناسه خود نمایی می کنند .
هر شناسه ای وجود خود را مدیون یک بافت است . تا بافتی نباشد شناسه ای هم وجود نخواهد داشت . در اصل شناسه جزئی از یک بافت است که به دلایلی خاص بروز و نمود پیدا می کند و می تواند خاصیتهای فرهنگی ، معنوی و شه ای یک بافت را به بهترین شکل و کوتاهترین زمان به تصویر درآورد .
شناسه در مقابل بافت خود حجمی بسیار کوچک را می نماید ولی قادر است معانی بسیار عظیمی را در خود جای داده و به نوعی معرف خاصیتهای موجود در بافت خود باشد .
برای رسیدن به درک درستی از بافت و شناسه ، در این مقطع به سراغ این مفاهیم در شعر و معماری می رویم و در هر مورد مسئله را با مثالهایی پیگیری می نماییم .

شاعری همچون مولانا هزاران بیت شعر سروده است که هر کدام ماهیت و مرتبت خاص به خود را دارند ولی نی نامۀ وی همچون گوهری در اشعار او می درخشد . تعداد زیادی از مردم مولانا را به واسطه همین مثنوی می شناسند . مولانا در این مثنوی در اتی نسبتاً محدود خودش را به تصویر کشیده است . نی نامه همچون شناسه ای در بافت اشعار وی خود نمایی می کند . و در آن نی به عنوان شناسه قابل درک است.

بشنو از نی چون حکایت می کند

همچو نی زهری و تریاقی که دید

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیث راه پر خون می کند

نی خود مولانا است و مولانا به دلایلی خود را به نی تشبیه کرده است . زیرا نی خواصی دارد که می
به دست آوردن آ ت و عده ای هم تنها برای خدای خود ، ی که به آنها هستی بخشیده است . دو منار هریک نشان دهنده یک جهان است پس انسانی عبادش عبادت است که تنها خدا را به خاطر خود خدا عبادت کند . نه آنکه به واسطۀ دنیا و آ تش عبادت کننده او باشد . پس دنیا و آ ت را پشت سر گذاشته ، از میان آنها می گذرد و برای عبادتی واقعی وارد مسجد شده به سوی گنبد روان می شود تا پروردگارش را در آغوش گیرد .

وجود شناسه در شعر و معماری به راحتی قابل مشاهده است . شاعر هزاران بیت می گوید ولی در تمام شعر های او شعری وجود دارد که شاه اشعارش است و در آن شعر بیتی ،که شاه بیت اوست در شاه بیت او نیز کلمه ای وجود دارد که تمام شاه بیتش را خلاصه می کند . در اصل این کلمه شناسه بافت شعری یک شاعر است .
معماران نیز سازندۀ شهر ها هستند ، آنها شهری همچون یزد را می آفرینند . و در یزد که دارای بافت فرهنگی خاص و مردمی مذهبی است مسجدی همچون مسجد جامع را می سازند . این مسجد دارای عناصری خاص همچون سردر ورودی وگنبد است که بار معنایی و سایر عوامل بصری ، آنها را به عنوان یک شناسه در بافت مسجد و همین طور بافت شهری یزد معرفی می کند .
حال می توانیم بگوییم وجود عناصر شاخص در زمینه بافت یک اثر ادبی یا معماری که آن را شناسه نامیدیم وجه تشابه دیگری را میان ادبیات و معماری پدید آورده است .

_حرکت
فرازهای پیشین گوشه ای بود از آنچه که شعر و معماری خود را به وسیله آن معرفی می نمایند و آن چیزی جز فضا نیست ؛ چون همانطور که ذکر شد هر تفکر ، خیال و شه ای برای اینکه خود را معرفی نماید نیاز به خلق فضا دارد و این اولین تشابه معماری و شعر است . البته فضایی که شعر خلق می کند با فضای معماری تفاوت دارد زیرا فضای معماری فضایی مادی است ولی فضای شعر فضایی معنوی می باشد که در خیال شکل می گیرد .
فضای شعر تنها زمانی قابل درک است که فردی شعری را بخواند و این امر به فرد بستگی دارد ، یعنی فرد آزاد است که شعری را بخواند یا نخواند . ولی همین فرد هنگامی که از خیابان یا کوچه ای عبور می کند بناهای مختلفی را می بیند ؛ که هریک باهم و در تقابل بایکدیگر نیز فضاهایی را ایجاد نموده اند . در اصل فرد خواسته یا ناخواسته ناچار به درک فضاهایی است که توسط معماران به وجود آمده است . و لی در مورد شعر این طور نیست او تنها زمانی فضای یک شاعر را درک می کند که خود بخواهد و اشعار او را بخواند .
شعری که شاعر می گوید ممکن است دو پهلو باشد و معانی مختلفی از آن درک شود . این مسئله مستقیماً به سطح فکری و شه ای مخاطب مربوط می شود که در سطح آگاهیهای خود چه برداشتی از شعر شاعری خاص دارد . ولی در معماری به این شکل نیست درک از فضاها در غالب موارد بین تمامی سطوح فکری و شه ای فقط یکی می باشد . نظیر احساس سبکی که در مسجد شیخ لطف الله برای هر ناظری پیش می آید .
آنچه که در این گفتار ذکر شد هدفی خاص را دنبال می کند . حال که ما می دانیم تمامی هنرها و از آن میان شعر و معماری وجود خود را مدیون خلق و درک فضا هستند ؛ و خلق و درک هر فصا نیازمند ابزارهایی خاص به خود است بنابراین گفتار های بعدی حول رابطه ها تشابهات ادبیات و معماری در این زمینه خواهد بود .

حرکت و مفهوم آن
در فیزیک حرکت زمانی اتفاق می افتد که جسمی از نقطه ای به نقطه دیگر تغییر مکان یابد . ولی شاید مفهوم فیزیکی حرکت تنها جزئی از مفهوم حرکت در هنر باشد . حرکت در هنر وسیله ای است برای درک فضا همانطور که در گفتار اول ذکر شد تمامی هنرها وجود خود را از طریق خلق فضا به دست می آورند . حال که این فضا خلق شده است وسیله ای لازم است تا آن را درک نماییم و حرکت اولین چیزی است که در این میان خود نمایی می کند .
حرکت در فیزیک یعنی جابجایی یک جسم دریک محیط که تماماً از جنس ماده است ؛ جسمی مادی در محیطی مادی از نقطه ای مادی به نقطۀ مادی دیگری انتقال می یابد . اما حرکت در هنر یعنی پرواز روح ، یعنی وج از دنیای ماده و سفر به دنیای خیال ؛ خیالی که می تواند در محیطی مادی اتفاق بیفتد . انسانها متولد می شوند ، رشد می کنند و می میرند . و این ذات هستی است . در اصل آنها از ابت خاص به انتهایی خاص می رسند .

تمام هستی در حرکت است و ما نیز جزئی از آن به شمار می رویم . فضای هستی وجود خود را مدیون حرکت است . سیاراتی که به دور ستارگان می چرخند و منظومه هایی را تشکیل می دهند و آنها نیز به دور خود در چرخش هستند و الی آ .
می توانیم بگوییم حرکت جوهرۀ درک هر فضایی است . حرکت می تواند به شکل فیزیکی ، بصری و یا خیالی با شد .
حرکت فیزیکی : یعنی جابجایی جسم فرد در فضایی که توسط عناصر مادی قابل درک شده اند .
حرکت بصری : حتی وقتی که در نقطه ای از فضا به صورت ثابت ایستاده ایم . چشمها حرکت داشته و از نقطه ای به نقطه دیگر تغییر مکان دهند .
حرکت خیالی : گاهی روح انسانها درفضای خاصی از تن جدا می شود و خیالاتی را در ذهن متبادر می نماید و در اصل انسان را از جهانی به جهانی دیگر سوق می دهد و این حرکت ، حرکت خیالی است .
باید نکته ای را ذکر نمود ، هر حرکتی در ذات خود دارای س هایی نیز می باشد . به زبان ساده تر س و حرکت در کنار یکدیگر بوده و در کنار هم است که هر کدام معنی پیدا می کنند . حرکت بی س س بی حرکت معنایی ندارد . آیا می توان گفت پایانی بی آغاز یا آغازی بی پایان داریم ؛ حرکت تغییر ح ی است که ابتدا و انتهایش س است .
آنچه که در این چند خط ذکر شد خلاصه ای از مفهوم حرکت بود . و یا شاید تغییر دیدگاهی نسبت به آن . در اصل در این مورد می توان گفت هرگاه ذهن انسان از فضایی خاص جدا گردد و به فضایی دیگر ورود نماید ؛ این حرکت بوده است که چنین تغییر مکانی را امکان پذیر کرده است . حرکتی که می تواند از جهانی مادی به جهانی مادی و یا غیر مادی . یا از جهانی غیر مادی به جهانی مادی یا غیر مادی رخ دهد و.
نکته ای در گفتار اول ذکر کردیم ؛ هر هنرمندی از طریق ایجاد فضا قصد دارد احساسات ، شه ها و نگرش خاص به خود را در موردی خاص در معرض دید عموم قرار دهد . نگرش او به دنیا را حرکت ایجاد کرده است پس فضایی که او شکل می دهد تنها از طریق حرکت قابل درک است . آنچه در ادامه می آید مفهوم حرکت در شعر و معماری و نحوه بروز آن در این دو می باشد ، تا در ادامه تشابهات و تفاوتهای این دو را بررسی نماییم .
حرکت در شعر
هر هنرمندی به واسطه حرکت به نگرش خاص خود می رسد ( سیر آفاق و انفس ) . و به همین دلیل است که باید برای درک فضای وی در آن حرکت کنیم . شاعر فردی مثل سایر انسانها دارای تخیل ، احساسات و تفکرات خاص به خود می باشد . او در فکر خود را ه می رود یا شاید فکر خود را راه می برد ؛ به سویی خاص به آنجایی که می خواهد در موردش شعر بگوید . مثلاً می خواهد فضای کشته شدن سهراب به دست رستم را به شعر تبدیل کند ، او فضا را ایجاد کرده است و خود را در آنجا قرار داده است حال در آن فضا شروع به حرکت می نماید تا احساس واقعی خود را به تصویر بکشد :

ازین نامداران و گردنکشان
ی هم برد نزد رستم نشان

که سهراب کشتست و افگنده خوار
همی خواست تو را خواستار

چو بشنید رستم سرش خیره گشت
جهان پیش چشمش همه خیره گشت

همی بی تن و تاب و بی توش گشت
بیفتاد از پایو بی هوش گشت

بپرسید از آن پس که آمد به هوش
بدو گفت با ناله و با وش

بگو تا چه داری ز رستم نشان
که گم باد نامش زگردنکشان

مفهوم حرکت در این قسمت از شعر فردوسی به خوبی قابل درک است او افکار خود را پیرامون نبرد پدر و پسر به حرکت واداشته است تا فضایی واقعی و ناراحت کننده را به تصویر بکشد . و حال ما شعر او را می خوانیم و خواندن یعنی حرکت و به خیال می رسیم خیالی در دنیایی دیگر و از دیگر دارای احساساتی ناب که پدری چگونه پسر خود را می کشد و بعد در سوگ آن زاری می کند :
چو من نیست گرد گیهان یکی
به مردی بدم پیش او کودکی

ب دو دستم سزاوار هست
جز از خاک تیره مبادم نشست

چه گویم چو آگه بود مادرش
چگونه فرستم ی را برش

چه گویم چرا کشتمش بی گناه
چرا زور بر و بر سیاه

کدامین پدر هرگز این کار کرد
سزاوارم اکنون به گفتار سرد

پس تا به اینجا می دانیم فضایی که شاعر به وسیله حرکت درک و ایجادش می کند تنها با حرکت نیز قابل درک است . منتهی همانطور که قبلاً نیز گفته شد حرکت بدون س معنایی ندارد و هر آغازی را پایانی و هر پایانی را آغازی است .
ما شعر شاعر را می خوانیم . هر کدام از ما روحیات خاص به خود را داریم و ممکن است در زمانی که می خواهیم شروع به خواندن شعر وی نماییم در سر خود خیالاتی خاص داشته باشیم . به بیان دیگر در فضایی دیگر باشیم ؛ حالا قرار است فضای شاعر را درک کنیم . او ما را به این کار دعوت می نماید ، پس باید امکانات این دعوت را نیز مهیا کرده باشد . و دقیقاً همینطور است : او قصد دارد ما را از فضای ذهن خودمان خارج نماید و به فضای ذهن خود وارد کند . بنا براین بین فضای ما و او مکث یا س ی وجود دارد .

ذهن آماده پذیرایی است ، از فضای خود خارج و به فضای شاعر وارد می شود و خود را آماده حرکتمی نماید .

… از نی چون حکایت می کند
از ج ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر ی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

خواننده این شعر حرکت خود را در شعر آغاز نموده است او در فضای شاعر راه می رود ، همانطور که گفتیم هر آغازی را پایانی است . و شاعر باید این حرکت را در جایی به پایان برساند جایی که معمولا نتیجه هر آنچه که گفته است در آن هویدا می شود .

آینه ات دانی چرا غماز نیست
ز آنک زنگار از رخش ممتاز نیست

بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن

پس می دانیم شاعر حرکت خود را با س آغاز می نماید و با س نیز به پایان می رساند . و دقیقاً این ح در ذهن خواننده اثر وی نیز به وجود می آید . او هم از س حرکت و از حرکت س می سازد . شاید این مفهوم را در نحوه خواندن شعر توسط افراد نیز دیده باشیم ابتدا با لحنی آرام کم کم اوج می گیرند و باز هم با لحن آرام به پایان می رسانند .

الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاده مشکلها

ببوی نافه ای کا صبا زان طرّه بگشاید
زتاب جعد مشکینش چه خون افتاده در دلها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم
فریاد می دارد که بر بندید محملها

الف ) پویایی : فضایی را که القاء کننده حس حرکت فیزیکی ( جابجایی ) در فرد باشد فضای پویا می گوییم . نظیر آنچه در باغ ایرانی مشاهده می نماییم .
ب )سیالیت : فضایی که حرکت را برای چشم ایجاد می کند نه جابجایی در فضا را . در فضای سیال این چشمهای ناظر هستند که حرکت می کنند و فضا را درک می نمایند نه پاهای وی .
- نکته : هر فضای پویایی سیال نیز می باشد زیرا به صورت ناخودآگاه حرکت چشم را نیز ایجاد می نماید
ج ) مکث : در ابتدا ذکر شد هر حرکتی در ذات خود دارای س می باشد و آغاز و پایان هر حرکتی را س تشکیل می دهد . در معماری نیز از این اصل استفاده شده است . در صورت اعمال شدن هرگونه تغییر در حرکت و یا ح آن ، فضایی به عنوان فضای مکث در نظر گرفته شده است .
وصل ، گذر و اوج در فضای معماری ، در قالب همین سه خاصیت یعنی س ( مکث ) ، پویایی ( حرکت فیزیکی ) ، سیالیت ( حرک بصری ) شکل می گیرند .
نمود عینی وصل ، گذر و اوج را می توان در مسجد اصفهان مشاهده نمود . آنجایی که سردر این مسجد به دلیل تناسبات و تزئینات خود حس ورود را به فرد القا می کند . و فرد برای ورود از خارج به داخل مکثی می کند ( وصل ) سپس وارد فضا می شود و به صورت کاملا غیر ارادی به سوی گنبد پیش می رود و با چشمان خود تزئینات و کاشی های روی دیوارهای حیاط را مشاهده می نماید ( وصل) تا به گنبد خانه برسد ، مکث می کند و با چشمان خود تزئینات داخل گنبد را می ببیند ( اوج).
او با مکثی قبل از ورد ، حرکت و مجدداً مکث ، فضای مسجد اصفهان را درک کرده است. ( س ، حرکت فیزیکی ، حرکت بصری - وصل ، گذر ، اوج )
- نکته : علاوه بر آنچه که در باب حرکت در فضای معماری ذکر شد . فضای معماری قادر است حرکتی را ، به سوی خیالی خاص در انسان پدید آورد . نظیر احساس سبکی و تقدسی که در مساجد ایرانی به فرد القا شده و باعث او از دنیای مادی و پرواز به سوی دنیایی غیر مادی می گردد .
آنچه در مورد حرکت در معماری گفته شد را می توان به این شکل خلاصه نمود : حرکت در معماری وسیله ای است که معمار با استفاده از آن فضای ذهن خود را خلق درک می نماید . ناظر بر این اثر نیز به وسیله حرکت فضا را درک خواهد نمود . و در پایان این ذات حرکت در فضا است که باعث حرکت ذهن به سوی خیالاتی خاص می شود .
تمام آنچه که در باب حرکت ذکر شد در این کلام خلاصه می شود که حرکت وسیله ای برای درک فضا است . وجود شعر و معماری مدیون خلق فضا و درک فضا مدیون حرکت می باشد . حرکتی که در هر کدام به شکل خاص خود بوده ولی در ذات ، دارای یک ریشه می باشد .
حرکت در شعر یعنی خواندن کلمات و ایجاد خیال در ذهن و حرکت در معماری یعنی راه رفتن در میان دیوار ها ، ستونها ، سقفها و سایر عناصر بصری و ایجاد خیال در ذهن .

در نهایت هدف نهایی هردو ایجاد خیال است با این تفاوت که حرکت در شعر از خیال به خیال و حرکت در معماری از ماده به خیال می باشد . و این کلام به این معنی است که حرکت خیالی در شعر به واسطه عناصر مادی و بصری به وجود نمی آید ولی در معماری به وسیله عناصر مادی وبصری شکل می گیرد .

فلسفه رنسانس
رنسانس به فکری و عقلانی اطلاق می شود که بین قرون چهاردهم و شانزدهم از ای شمالی ایتالیا شروع شد و به اوج خود رسید . رنسانس را عموما تولد دوباره هنر و ادبیات کلاسیک باستان می نامند که با سر فصل هایی از جمله کشف انسان و جهان تعریف می شود.
در این دوره تغییرات ظریفی در نگرش انسانها نیز به وقوع پیوست .دنیای فکری انسان تدریجا از ارزشها و شه های دارای جهت گیری فوق طبیعی می گسست و به شه ها و ارزشهای مربوط به دنیای طبیعی و زندگی بشر می گروید.تفسیر معنی جهان و زندگی آدمی ،از انحصار مفسران دینی خارج شد . روح و اصول جزمی دین در سده های میانه همزما ن با احیای فلسفه دنیوی سنت یونانی –رومی تا حدودی دگرگون شدند و قدرت تازه ای پیدا د .لیکن روند انسانی شدن همه این تحولات ،مدتها پیش از احساس نفوذ کامل سنت های ماقبل ی آغاز شده بود؛سده دوازدهم ،نقطه آغاز این گرایش جدید بود. در سده سیزدهم ،تعالیم قدیس فرانسیس آسیزی،ررنگی انسا دوستانه به دین زد و توجه آدمیان را به جهان و آنچه در آن است جلب کرد؛تاکید وی روشن بود و رس فرانسیسیان توجه آدمیان را به زیبلیی های خداساخته نظام طبیعی جلب کرد . این رس اههمیت ویژه ای برای ناتورالیسم در ههنر رنسانس آغازین دارد . وظیفه انسان سده های میانه – کانون زندگی وی- فراهم آوردن مقدمات رستگاری روح فنا ناپذیر خویش با وساطت مقامات کلیسا بود .در دوره رنسانس ، با آنکه اجبار و علاقه بر جا می مانند و نهاد های کلیسا قدرتشان را حفظ می کنند. طبیعت و روابط میان آدمیان از مسائل الهی جالب توجه تر می شوند. الهیات، همانند یت نهادین ، به حیات خویش ادامه می دهد ؛ فداکارای جانبازانه در راه یت نیز چند صد سال چنین بود . ولی تردیدی نمی توان داشت که اینان جملگی تحت تاثیر روحیه ای جدید- روحیه انسان دوستی ما قبل ی- بودند که از روی کنجکاوی به مکتب انسان دوستی ی قدیس فرانسیس آسیزی پیوست وموجب تقویت آن شد.تاریخ فکری و هنری دنیای نوین ، تاریخ پیکار آن روحیه با یت است. به بیان درست تر ،پیکار و واکنش مزبور، موجب تغییر تدریجی یکدیگر شدند. مناظره بین دنیای یونانی-رومی پسین و یت نو خاسته ، یک بار دیگر در دوره رنسانس از سر گرفته شد؛از آن زمان تا کنون، صداهایی دیگر و رساتر،مخصوصا صداهای علم جدید، آن را تکمیل و تقویت کرده اند.
رنسانس بر اهمیت تک تک انسان ها ،مخصوصا انسان های شایسته ، تاکید می کنداین تاکید در زندگی و هنر شدید تر می شود ؛ ولی سرانجام ف انسان های منفرد،واقعی و حجم دار می شوند و سایه شان روی زمین می افتد .انسان سده های میانه خود را فاسد و ضعیف الاراده می پنداشت،و به بیان دقیق تر ، گمان میکرد فقط با وساطت پروردگار دانا قادر به هر کاری است.با آنکه شمندان بسیاری اعم از پروتستان و کاتولیک بر این شه چند صد ساله تاکید می د. شه دوره رنسانس چیز دیگری است:انسان می تواند خود را بسازد. چنین پنداشته می شود که وی از قدرت کارگزاری یا فاعلیتی خدادادی برخوردار است که در وجود انسان های بزرگ به صورت موهبت الهی "نبوغ" متجلی می شود. بدین ترتیب در دوره رنسانس ، انسان شمند می تواند بر نفرین کناه ازلی فائق آیدو بر فراز سنگینی بار گناه ویرانگر آن، خود را چنانچه مایل باشد،به آن پایه ای برساند که شایستگی اش را دارد. جووانی پیکو دلا میران ا فیلسوف نابغه و جسور دوره رنسانس در کتاب گفتار در باب مقام انسان خداوند را در حالی مجسم می کند که این اجازه را به انسان می دهدکه تفاوتی چشمگیر با تصور درماندگی طبیعی انسان در سده های میانه پیدا می کند.
چنین گزینشی در سده های میانه ، غیر قابل تصور است: آیا انسان با آن مقام دقیقا حساب شده اش در "زنجیره وجود" که خداوند مقرر فرموده بود ، می توانست از فرشتگان فرا تر برود یا می بایست خود را در مقام پایین تر از جانوران و طبیعت بیجان قرار می داد و تحقیر می کرد؟
انسان اعم از این که می توانست عملا به چنان رفعت یا حضیضی دست یابد ، انسان های بزرگ دوره رنسانس به امکانات تازه ای که فرا راه استعداد هایشان گشوده شده بود پی برده بودند و از تایید و غالبا تبلیغ توانایی هایی که تردیدی در وجودش نداشتند کوتاهی نمی د . توانایی های گوناگون بسیاری از هنر مندان دوره رنسانس –مانند آلبرتی ، برنلسسکی ، لئوناردو داویینچی ، میکلانژ –ایشان را به تجربه اندوزی و پیشرفت در هنر ها و علوم گوناگون هدایت کرد و به مفهوم انسان نابغه در دوره رنسانس یعنی"انسان جامعه الاطراف" عینیت بخشید. اختلافات طبقاتی و ساسله مراتب اجتماعی از شدت افتاده بود و انسان های صاحب استعداد و روح فزون جوی ، می توانستند مقامی هم طراز دوستان و هم قطاران شاهزادگان داشته باشند. اینان می توانستند پاداش شهرت جاودانه را نصیب خویش سازند و آنچه اصطلاحا "شهرت پرستی" نامیده شده است طبیعتا در خور تجلیل تازه ای بود که از انسان نابقه به عمل می آمد. به بیان درست تر، بسیاری از انسان هایی بزرگ آن زمان جاودانگی بدست آمده از راه شهرت را بیش از جاودانگی معنوی وعده داده شده از سوی دین آرزو می د .وقتی فرافیلپو لیپی نقاش در سال 1469 در گذشت، ششهر اسپولتو اجازه خواست که بقایای جسد او را، بدین بهانه که زادگاهش فلورانس مدفن دهها انسان بزرگ است، در خود نگه دارد.
در این زمان هنرمند به جای تقلید از طبیعت، مطابق اصول آفریده ی ذهن خود به شناخت آن می پردازد و این شناخت باعث آفرینش اثر هنری می شود.
یکی از مهم ترین اندبشمندان این دوران، لئون باتیستا آلبرتی است. او مطابق مقتضیات زمان معماررا به عنوان انسان شمند در مقابل معمار قرون وسطی که به مثابه "صنعتگر" بود، تعریف می کند. آلبرتی در تعریف ویتروویوسی معمار، که در آن تعریف معمار بیشتر در حیطه ی ساختمان سازی معنی پیدا می کند، معمار را صنعت گر نمی داند. او در یکی از کتب مهم خود به نام "ده کتاب در باب معماری" می نوسد: "معمار صنعتگر نیست. صنعتگری تنها وسیله ی دست معمار است. معمار ی است که فکر و انرژی خود را به کار می گیرد تا شکل هایی را خلق کند که در ساختمان به دست کار ساخته شود."
تعریف آلبرتی از معماری یاد آور جمله ی معروف رنه دکارت فیلسوف فرانسوی است: cogito, ergo sum یا"می شم پس هستم". این دو جمله از نظر زمانی حدودأ 124 سال اختلاف دارد؛ یعنی از زمان مرگ آلبرتی در سال 1472 میلادی تا تولد رنه دکارت در سال 1596. به عبارتی، 124 سال زودتر از رنه دکارت، آلبرتی معمار، روح زمانه را فهمیده و معمار را بر اساس روح زمانه تعریف کرده بود.
با کمی دقت در این دو جمله می توان به وجه تشابه آن پی برد. جمله ی معروف دکارت را می توان چنین بیان کرد :"چون شک می کنم، پس فکر دارم و می شم، پس ی هستم که می شم." در این عبارت مفهوم فکر و شه متضمن معنی حس و شعور و علم و ادراک و اراده نیز هست. یعنی مادام که فکر دارم، فرضأ که دنیا معدوم شود، من موجود؛ اما اگر فکر از من زائل گردد، فرضأ دنیا موجود باشد، من نیستم. پس وجود من امری است باطنی که متوقف بر وجود عالم ظاهر نیست.
واژه ی " شیدن" در دو جمله ی مشترک است. از طرفی با استناد به جمله ی رنه دکارت، جمله ی آلبرتی را می توان چنین تعبیر کرد که: معمار انسانی است شمند؛ پس اگر نین د معمار نیست؛ یعنی شیدن و عوض و لذا طرحی نو در انداختن، بنا به تعریف آلبرتی، ریشه در شه ی معمار رنسانسی دارد. از طرفی، دوران رنسانس شروع مدرنیته در فلسفه است. گونه ای از نگرش انسان به هستی است. مدرنیته با دو سر فصل به وجود آمد : 1) د انتقادی 2) عقل ابزاری.
سر فصل اول دی است که محدوییتی برای پرسشگری ندارد. همین محور اصلی مدرنیته، توجه به د انسانی و انسان مداری ((egoism را به دنبال دارد و باعث بها دادن به جنبه های ذهنی فرد در جامعه می گردد و برای اولین بار برداشت های ذهنی فرد به چنان اقتداری می رسد که حتی می تواند صورتهای مادی و آنچه را که در جهان خارج وجود دارد نیز مغلوب سازد. بخش ج ناپذیر مدرنیته، عقل ابزاری است. عقلی که فن آوری را می سازد و باعث پیشرفت علم و به وجود آمدن علم مدرن می شود. مفهوم مدرنیزاسیون از همین بخش عقل ابزاری مدرنیته است. مدرنیته را می توان از دو زاویه تاریخی و فلسفی بررسی کرد:
1) نگرش تاریخی که با شروع فلسفه ی مدرن، از زمان رنه دکارت به بعد و هم تراز با آن شروع علم مدرنی که مفاهیم جدیدی را شکل می داد آغاز می شود.
2) مدرنیته ای که صرفا تاریخی نیست و مدرنیته در این دیدگاه نوعی نگاه و رویکرد به جهان است. در این نگاه عنصر د باوری و طرح اندازی جهان و بر اساس عقل محوری و بر فهم بشر از جهان استوار است. ریشه ی این دو نگرش مدرنیته در واژه ی مدرن (modem)نهفته است. از نظر لغوی واژه ی مدرن برگفته از مدو(modo) لاتین، به معنای لحظه ای است که گذشت، یا "همین الان". مدو در زبان لاتین دارای دو خصلت است: 1) معرف لحظه ی اکنون است. "همین دم"، به مجرد اینکه از یاد می شود، می گذرد. 2) مدو بنا به خصلت دوم، فقط یک لحظه گار است که در خود معنی ندارد مگر به خاطر پیوستگی به لحظات گذشته یعنی بر اساس فهم گذشته، برای طرح ریزی آینده است که معنا پیدا می کند. لفظ مدو مبنای ساخت واژه ی مدرن در زبان های اروپایی است و معنای درست تر این واژه در زبان فارسی "امروزگی" و به نوعی "فرزند زمان خود بود" است. استنباط دیگری که از مفهوم کلمه ی مدرن می شود، به معنای زمان معاصر است. هر چند شروع چنین نگرشی را از دوره ی رنسانس و اوج آن را در عصر روشنگری و نهایتا انقلاب فرانسه تعبیر کرده اند، ولی در دوره ی قرون وسطی و قبل از آن رومیان نیز افرادی مانند هوراس (horace) را نویسنده ای مدرن می دانستند و اصطلاح لاتین " modemus" را برای تمیز حال ی رسمی از گذشته ی شرک آمیز او به کار می بردند. اما روشنگری فرانسه این اصطلاح را بیشتر به معنایی که امروز به کار می رود وضع کرد...


کلمات کلیدی مرتبط:
مبانی, پایه ,مشترک ,در, ادبیات ,و ,معماری , , پروژه دانشجویی ,پاو وینت ,مقاله ,کارآفرینی ,مقاله معماری ,تحقیق ,پروژه ,پایان نامه معماری ,پروژه , ,مبانی پایه مشترک ,ادبیات و معماری ,شعر و فضای آن : ,_بافت و شناسه ,حرکت و مفهوم آن ,فلسفه ,ادبیات رنسانس ,رنسانس در معماری ,مکتب رمانتیسم ,
مقالات مرتبط در این دسته
, کارگاه آموزشی مبحث 19 مقررات ملی ساختمان ایران - pdf
کتاب ,ضوابط و معیارهای طراحی ,فضاهای آموزشی
کتاب معرفی , موزه های جهان - pdf
مطالعات ,موزه (عرضه بندی و برنامه فیزیکی) - پاو وینت
موزه چیست و تعریف موزه -فایل ورد- تحقیق
لوئی کان : پیشرفت یا بازگشت به گذشته
آشنایی با, معماری معاصر , ( جزوه )
شیتهای کانسبت نقشه ها و رندرها معماری موزه هنر معاصر
مجموعه کات ها و دستورات نرم افزار اتوکد
اصول و ضوابط طراحی پارکینگ
,هدف و ماهیت معماری-پاو وینت
مطالعات طراحی بیمارستان عمومی با رویکرد معماری پایدار
مقاله ای کامل در مورد آجر و دیوارهای آجری 120 صفحه word
مبانی پایه مشترک در ادبیات و معماری word
ف در معماری,پاو وینت
استانداردهای ارگونومی طراحی صندلی. (تحقیق مقدمات طراحی معماری 1),word
تحقیق معماری بیزانس (روم شرقی) ,پاو وینت
مقاله نقش ی piping در تحقیق های ساختمانی word
نقشه های کامل طراحی معماری نمایشگاه بین المللی/ فرمت فایل rar
تحقیق معماری خانه تئاتر wor


مشاهده متن کامل ...
سوالات از : 419 الی 430
درخواست حذف اطلاعات

   


سوالات از : 419 الی 430



                            

419 - سؤال شد بهترین عمل برای اموات چیست؟ فرمودندفرمودند بهترین چیز این است که انسان عملش را برای خدا انجام بدهد تا به امواتش هم برسد، وقتی عمل برای رضای خدا باشد از اموات رد می شود یعنی عالم گیر می شود، سؤال کردیم پس صدقه و فاتحه و... نباید خواند؟ فرمودندچرا اما همین ها را باید برای رضای خدا باشد، چه انفاق باشد، چه و چه سوره اخلاص و حتی اگر محبت به ی می کند، به پدر و مادرش سر می زند یا به زاده ای می رود، باید نیت کند و از خدا کمک بخواهد، را لعنت کند، ثواب عمل را به آن فرد هدیه کند، گفتیم پس اصل بر خود سازی است؟ فرمودند همین که کار برای رضای خدا باشد خود سازی است، عمل شما باید تصفیه شده باشد، اگر عمل شما خیالی باشد به هیچ جا نمی رسد، خیال باید ش ته شود، عمل وقتی خالص شد خیال را می شکند و وارد قلب می شود، اما عمل که خالص نیست در همان خیال گیر می کند، یعنی از عمل شما چیزی به میت نمی رسد چون در خیال گیر می کند، خیال مانند یک لجن زار است، مگر اینکه عمل شما را خدا از خیال رد کند، وارد قلبت که شد به اموات رسیده است، سؤال کردیم که در حقیقت به اموات چه چیزی می رسد؟ فرمودندآنها یک حیات دیگر می گیرند، یک زندگی دیگر شروع می کنند، مثلاً ما الان در دنیا نفس به نفس و با هر نفسی حیات و زندگی می گیریم یعنی نفس پایین می رود و بالا که می آید حیات دیگر می گیریم، اما در آن دنیا وقتی عمل به آنجا می رود زندگی آنها عوض می شود و یک حیات دیگر می گیرند،  مثل اینکه در یک اتاق بسیار گرم ناگهان درب باز شود و نسیم خنک بوزد.
420- خدا گفته که ارزش آبروی هر انسان برابر همه انسان ها است ، آبروی یک انسان بیشتر از همه این عالم است یعنی اگر یک نفر همه این عالم را ب د و تو او را بی آبرو کنی تو کاری بدتر از او کرده ای ... آن وقت ما به راحتی با یک کلمه می گوییم فلانی خوب است، فلانی بد است ، یعنی خدا را زیر سوال می بریم ، مراتبش را نمی دانیم که باید ی اش را د اما تو نباید او را بر سر کار بگذاری ، البته خود انسان ارزشی ندارد آبرویش است که ارزش دارد ، چون انسان وجه مشترک با همه چیز دارد یعنی با خاک با حیوان با آتش با با آدم .

شما وقتی آبروی ی را ببری یعنی آبروی عالم را برده ای آبروی آدم را برده ای ، چون شما را به شخصیت آدم می شناسند ، وقتی اسم آدم را می بری خطا در آدم کرده ای ، سوال کردیم وقتی یک قاضی ی را محاکمه می کند خب آبرویش می رود آیا را نباید محاکمه کرد ؟  فرمودند : او خودش اقرار می کند ،قاضی از خود او سه مرتبه اقرار می گیرد ، گفتیم اگر ی اش را انکار کرد چطور ؟ فرمود محکومش نمی کنند ، گفتیم اگر چندید شاهد شهادت بر ی او بدهند چطور ؟ فرمودند : شهادت که بدهند محکوم می شود اما آبرویش نمی رود اما اگر خودش بگوید من این کار را کرده ام آبرویش رفته است ، تا از دهانش خارج شد آن را پخش می کند ، انسان هر چیزی را تا وقتی دهان باز نکند بی خبر است ،سوال کردیم یعنی اگر مسئله در فکر او باشد نمی فهمد ؟ فرمودند خیر ، اما کافی است لب باز کنی تا همه جا پخش کند سوال کردیم در اینجا منظورتان از چیست ؟ فرمودند خیال انسانها ، یعنی آثار کلمات تو در خیال همه عالم  همه انسانها می افتد ، سوال کردیم منظورتان اطرافیانی که می شنوند است نه همه انسانها درست است ؟ فرمودند نه دیگر ، آثارش در تمام انسانها می افتد ، منها یک سری آنتن شان قوی است می گیرد و یک سری نمی گیرد ، در آنها بارور می شود و همان عمل را آنها هم انجام می دهند ، گفتیم یعنی این همه اتفاق الان در عالم می افتد روی ما تاثیر می گذارد ؟ فرمودند بله ، هیچ چیز پنهان نیست ، گفتیم الان یک ی در غرب عالم گناه می کند روی من تاثیر می گذارد ؟ فرمودند بله ، گفتیم گناه او چه نوع تاثیری روی ما می گذارد ؟ فرمودند : گناه نیست ، اینهایی که بیرون از انسان بروز پیدا می کند بروز گناه است ، اینها وجودشان تبدیل به توحید نشده و اینها ضایعات آن است که از او خارج می شود ،کمبود اخلاق اوست که ظاهر می شود ، الان کمبود اخلاق ها این عالم را می چرخاند اینها کمبود آدم است بی عقلی آدم است ، این خانه ن و دم و دستگاهی که برای خودمان درست کرده ایم کمبود ما است که دست است و اخلاق ما هم دست خودمان است ، ی که اخلاق دارد مثل زمان(عج) پنهان می شود ، اخلاق که کامل شد انسان پنهان می شود ، ما نسبت به خدا کمبود داریم ، انسانها از خودشان نمی توانند استفاده کنند به بیرون می زنند اینها از خدا گریزان هستند ، تمام ادمهایی که در عالم اب شده اند چون اینها اعمال خوبشان را بروز داده اند و عمل های بدشان را پنهان کرده اند ، ما باید عملهای خوبمان را پنهان کنیم و عملهای بدمان را نشان بدهیم به جامعه که اگر گفتند خدا لعنتت کند یا تو آدم بدی هستی ما خودمان را عوض کنیم، ما الان کارهای یا اخلاق بدمان را پنهان کرده ایم و کار های و اخلاق خوبمان را نشان می دهیم ، خب ما نامرد هستیم دیگر که اینطوری هستیم ، اما برای اولیاء خدا کمبود انسانها در چهره شان مشخص است ، از ایشان سوال کردیم که این اتفاقاتی که این روزها می افتد مثلا حدود چهل روز است عربستان یمن را بمباران می کند و یا اوضاع و عراق قضیه چیست ؟ فرمودند : این اتفاقات یعنی دارد توحید را نشان می دهند ، یعنی وقتی ی کار خلاف می کند خلاف او باعث برملا شدن حق می شود ، اینها نشانه ظهور حق است ، حق وقتی می خواهد خودش را ظاهر کند اوضاع همچنین شور به شور می شود گردوخاک می شود ، اینها نشانه ظهور است ، سوال کردیم که پس ظهور نزدیک است ؟ فرمودند بله ان شا الله نزدیک است ، سوال کردیم در این فرصت چه کاری می توانیم که بعد از ظهور حسرت نخوریم ؟ فرمودند : از خدا بخواهید که کمبود اخلاق از وجود ما پر بزند برود یعنب محبت دنیا از وجودمان برود نه اینکه دنیا را از دست بدهیم ، ما با دنیا کار نداریم بلکه با محبت دنیا کار داریم ، حضرت عزرائیل هم که برای قبض روح بیایند می خواهند محبت را از بین ببرند ، آن زمان هم دنیا برای تو ارزشی ندارد اما محبت دنیا در خوی تو و در وجود تو هست ، او محبت را از از تو می کند ، الان محبت دنیا در نفسهای ما است ، حضرت عزرائیل را از نفست می کند و جدا می کند و آزادت می کند ، سوال کردیم تا زمان ظهور حضرت (عج) چقدر مانده ؟ فرمودند : از این آثاری که هست نزدیک است اما خب حضرت دارند کار می کنند اما مردم قابلیت و ارزش ندارند ، الان هم حضرت دارند در وجود انسانها کار می کنند در باطن عالم کار می کنند ، سوال کردیم بعد از ظهور چه می شود؟ فرمودند : باطن انسانها رو می شود ، یعنی آن رویشان بالا می آید ، الان اگر آن رویشان بالا بیاید ند یعنی ظاهرشان خوب است و باطنشان اب است ، در زمان ظهور باطنشان اصلاح می شود ، شما الان اگر عرضه دارید اگر نامرد نیستید کار خوبتان را پنهانی انجام بدهید و کار بدتان را جلوی چشم مردم انجام بدهید ، در زمان ظهور مردم برع الان می شوند ، خوبی هایشان پنهان می شود مثلا بپرسی می گوید من این کار خوب را نکرده ام مثلا بپرسی این انفاق را تو کرده ای می گوید نه کار من نبوده اما اگر بپرسی تو ی کرده می گوید بله مثلا این کار از من بر می آید ، دعوا ها بر ع می شود .

یک توضیح هم اینکه ، تا زمان پیغمبر اکرم (ص) یک چتری در حال باز شدن بود ، باز شدن آن از زمان آدم (ع) شروع شد و در زمان حضرت رسول(ص) کامل باز شد ، وقتی که پیغمبر آ ا مان رخت بر بست و از این دنیا رجعت کرد واگذار شد به اهل بیت(ع) لذا الموئمنین (ع) می خواستند مردم تسلیم آنها باشند تا در همین دنیا بهشت را س ا کند ، که ما از الان تا قیامت در بهشت باشیم ، اینکه حضرت آدم (ع) گول خورده بود ، الموئمنین(ع) آمد تا انسان را برگرداند به باطن عالم ، انسانها حرف گوش ندادند ، حالا این چتری را که برای ما گذاشتند این آقا ، این انسان کامل ، این مژده ای را که برای ما گذاشته اند یعنی حضرت حجت (عج) معطل است که ما خوب بشویم تا این بساط را جمع کند ، باطن عالم شروع به کار کند ، الان دین همه لع است ، دین باطنی ندارند ، وقتی آقا بیایند دین همه باطنی می شود الهامات می گیرند ، حضرت که صحبت می کنند همه قلبها متوجه می شوند ، قلبها ملتفت می شوند که ایشان حضرت حجت هستند ، همینطور که الان جنس خوب را از بد تشخیص می دهی آنوقت هم قلب ها آقا را می شناسند ، از تعداد یاران حضرت سوال کردیم ، فرمودند که هر کدام از 313 یار حضرت خودشان هم 313 یار دارند(97969 =313 x 313)

421- فردی از ایشان سؤال کرد که مدتی است که بعد از احوالم دگرگون می شود و اشک و سوز می آید اما در حال ندارم، فرمودندچون شما را در جای خود نمی توانید هضم کنید، برای شما مثل غذا است که آن را می خوری اما بعداً هضم می شود.
422- زمانی که پیغمبر (ص) به مرتبه وجودی رسید دیگر در او هیچ خلائی و هیچ شرکی نبود هیچ نفاقی نبود بعد که این طور شد یک نوری تجلی کرد که این نور  همان نور حضرت زهرا (س) بود که به صورت سیب نیمی از آن را خودش و نیم دیگر را خانمش خورد بعد که سیب را خورد انگار که حضرت زهراء (س) با قرآن، هر دو را خلق کرد، این خلق هم با زاییدن فرق می کند، مثلاً وقتی که وجود انسان مادی است باید مثل همینی که روال است بزاید، اما وقتی وجودش طیب شد خلق می کند، بعد آن انسان خلق شده اگر پسر باشد ناف زده و شده است نفسش اصلاح شده و حلال است، یعنی آماده است دیگر، اینکه مثلاً می گویند فلان بچه نیست چون گناه داشته باید اینجا حلالش کنند، سؤال کردیم یعنی معصومین (ع) این طور بوده اند؟ فرمودند بله و میان دندان هایشان هم فاصله بوده، نقصی در آنها نبود، پیغمبر(ص) نقص آنها را از بین برده بود، اگر آنها نقصی داشتند باطن قرآن را نمی توانستند بفهمند، ی که محبت دنیا را داشته باشد از باطن قرآن نمی تواند استفاده کند، مگر اینکه ترک وجودی کند تا قرآن در اختیارش بیاید، ما تا وقتی که ترک وجودی نکرده باشیم با دنیا اتحاد داریم، و لذا معنی ترک هم مثلاً یک ترک هست که انسان مثلاً گوشت را ترک می کند، نان را ترک می کند، یعنی نمی خورد، اما این از خیالش ترک می شود، اما خماری آن چیز در وجودش هست، مثلاً یک معتادی مواد نمی کشد یا ی گوشت یا نان نمی خورد در اصل در خماری می ماند، یعنی مریضی اش هست، اما یک وقت هست که وقتی ترک می کند از وجودش ترک می کند، الان ما در دنیا نَفَسمان به دنیا اعتیاد دارد، معتاد دنیا است، باید این نَفَست را بگیرند و یک نَفَس دیگر بدهند، آن نَفَس دیگر هم نور دارد هم علم دارد و همه چیز دارد، اینجا دیگر به جای به دست آوردن دنیا برع می شود و دادن دنیا را شروع می کند، پیغمبر (ص) که از معراج آمدند اموال خدیجه (س) را همه را دادند چون دیدند بر پشتشان سنگینی می کند، چون با دنیا خیشیت نداشت، دنیا بر پشتش سنگینی می کرد، آنها را داد  و راحت شد، تو تا وقتی که خیشیت با دنیا داری جمع می کنی، اما وقتی که خیشیت با دنیا تمام می شود بخشندگی شروع می شود ، زمان (عج) که تشریف بیاورند حکومت این طوری می شود که می گویند بهشت شروع می شود، وقتی این طوری شد زمین به وجد می آید، زمین که به وجد آمد هرچه دارد بالا می آورد، آسمان هم هرچه داشته باشد به زمین می آورد، الان زمین عقیم است چون صاحبش نیست، صاحبش که بیاید بارور می شود، در زمان ظهور دعوای مردم بر سر این است که مثلاً ما یک چیزی را مجانی به شما می دهیم شما قبول نمی کنید لذا می روند نزد قاضی که این آقا فلان چیز را از من نمی گیرد، الان فرصت بخشندگی فراهم است اما آن زمان دیگر امکانش نیست، الان ما باید آماده شویم که اگر آقا ظهور د حد اقل اگر ما نبودیم از وجود ما یک نفر در خدمت آقا داشته باشیم، چون نسل شما خود شما هستید، الان هم که آقا تشریف بیاورند وجود ما را کامل می کنند، ما نسل به نسل که آمده ایم چه دختر و چه پسر یک عایدی داریم، مثل اینکه وقتی ت تمام شد و خداوند حضرت مهدی (عج) را برای ما ذخیره گذاشت، لذا از وجود ما هم در نسل ما یک ذخیره ای هست، منتها آنجا دیگر کامل می شود، مثل آقا می شود، گفتیم آن نفر آ که کامل می شود برای ما عایدی دارد؟ فرمودند اصلاً خود ما هستیم، خودمان گذر می کنیم ، اصلاً تو هستی، این چون نمی داند فکر می کند بچه تو است و تو هم چون نمی دانی فکر می کنی پدر او هستی، نه خیر تو همان او هستی، مثلاً مثل حضرت مریم (س) و عیسی (ع) هر دو مریم بودند، سؤال کردیم که در قرآن آمده که هر گناه خودش را بدوش می کشد ولاتزرو وازرتا وزرا ا ی فرمودندآن ی که از شما بدنیا آمده گناه شما را به گردن نمی گیرد، مثلاً صد هزار نفر (نام کوچک ما را گفتندمثلاً رضا) شما هستید صد هزار نفر حسن صد هزار نفر حسین و...شما حساب کن که الان این نَفَس شما که بالا می آید این رضا رفت بالا با نفس بعدی یک رضا دیگر با همین شکل و مشخصات پایین می آید مثلاً شما تا آ عمرت به اندازه همه این عالم رضا هست، حالا کدام رضا در کدام روز کدام لحظه و ثانیه، اینجا رضای آ که زمان(عج) است می داند که این گناه مربوط به کدام رضا است و برای محاکمه همان رضایی که در آن ثانیه گناه کرده است را می آورند، منتها این رضا را که محاکمه کنند او دردش را می کشد، لذا ما هر گناهی که می کنیم آقا زمان (عج) دردش را می کشد، سؤال شد اخلاق بدی که از ما برای بچه به ارث می رسد آیا بچه تقصیری دارد؟ فرمودندنه تقصیری ندارد منتها اینجا باید جبران کند، حالا اگر آن بچه خودش را اصلاح کند شما هم آزاد می شوید، شما اگر خودتان اصلاح بشوید می توانید هفت نسل گذشته و هفت نسل آینده را اصلاح کنید، همه دامن گیر هم هستند اگر آنها اصلاح نشوند تو این وسط در عذ و تو در عذاب باشی آنها هم در عذاب اند، این که می گویند هفت طبقه در زمین و هفت طبقه در آسمان یعنی همین، هفت مرتبه از این طرف را صاف می کنی و هفت مرتبه از آن طرف را صاف می کنی و تو می شوی صراط، می شوی علی و مابقی از تو الگو می گیرند، مثلاً چهارده معصوم(ع) را حساب کن که حضرت زهرا(س) دوازده نسل را پاک د اما ما تا هفت نسل را می توانیم پاک کنیم و نسل آ ین حضرت زهرا(س) هم باقی ماند یعنی حضرت حجت (عج) یعنی نتیجه عمل حضرت زهرا (س) باقی ماند، اما نتیجه عمل ما کو، مثلاً از ما یک دختر هزار رنگ در می آید، مثلاً ما الان یک سری نقص ها در وجودمان هست که در نسل ما بوده چون آدم گول خورده است حالا همان نقص ها متکثر شده، یک نفر حرص را گرفته باید حرصش اصلاح شود، یک رشته طمعشان گرفته، یک رشته خوبی اش را گرفته اند، یک رشته صبرش را گرفته اند، اینها کامل که نبوده اند، مثلاً در پیغمبران و ان اینها کامل شد، و برای بشر الگو شدند، الموئمنین(ع) می فرمایند اگر همه عالم را بدهید یک برگ را از دهان مورچه ای نمی گیرم یعنی می گوید شما اگر می خواهید اصلاح بشوید باید مثل ما بشوید، اینکه می گویند محبت او را داشته باشید یعنی مثل او شوید، خب ما اگر الگو نداشته باشیم می خواهیم مثل چه ی بشویم.

423 - حضرت بقیت الله (عج) غیبت ن د بلکه ظاهر و باطنشان آن چنان نورانی است که جایگاهشان در این دنیا نیست یعنی جدا شد، همان طور که خداوند حضرت زهرا (س) را جدا برای خودش خلق کرد، پاکیزه اش کرد، لذا حضرت بقیت الله  (عج) هم ارث و ارث وجودی حضرت زهرا (س) است، سؤال کردیم پس ایشان را که در این دنیا نمی توان دید چطور ظهور می کنند؟ فرمودند عقل ها کامل می شود، وهم برداشته می شود و انسان ها همه نورانی می شوند، گفتیم پس عالم به یک نحوی عوض می شود، فرمودند بله الان هم حضرت بقیت الله (عج) ما را به وسیله اولیاء رشد می دهد  این طور نیست که الان کاری نمی کند،  منتها ما الان ملتفت نحوه رشدمان نیستیم، از طریق قرآن، ، منبر، اولیاء خدا، مجلس حسین (ع)، لذا اگر آنها در مجلس تجلی نکنند مجلس اصلاً آفتاب ندارد گرمی ندارد، در هر مجلس که نام را می برند اول حاضر است، سؤال کردیم که حضرت بقیت الله(عج) که دست بر سر عقل ها می کشند آیا مثلاً مردم و ژاپن و چین و... هم می توانند حضرت را ببیند، عقلشان کامل می شود؟ فرمودندبرای همه هست هرکه آمادگی داشته باشد، به ادیان مختلف و ملیت انسان ها کاری ندارد ، شما صحرای کربلا را نگاه کن هر که برگشت دستش را گرفتند، ما هم اگر قبل از آن برگردیم  و ایمانمان قلبی شود دستمان را گرفته اند، ما الان ایمانمان ایمان خیالی است، باید باطنی بشود یعنی از باطنمان علم بگیریم، ی که علم باطنی دارد الهامات دارد، یعنی خوب  و بد به او الهام می شود.

424- سؤال کردیم که تطهیر ما به چه نحو است؟ فرمودندحضرت مهدی (عج) ما را از حیوانیت تطهیر می کند و از آنجا که می خواهیم پا در انسانیت بگذاریم دست الموئمنین (ع) می افتیم و با او باید این راه را برویم، از دست الموئمنین (ع) بدر می رویم و با رسول الله(ص) روبرو می شویم و نورانیت و نور باید بگیریم، از اینجا که بدر می رویم به وجود حضرت زهرا (س) وصل می شویم، و از حضرت زهرا (س) به خود خدا بدون قید می رسیم، سؤال کردیم یعنی بعد از حضرت رسول (ص) به حضرت زهرا (س) می رسیم یعنی مقام حضرت زهرا (س) این قدر بالا است؟ فرمودندبله، چون ولایت و ت دست حضرت زهرا (س) است، هنگامی که می خواهند حضرت زهرا (س) را معرفی کنند، پنج تن را به زهرا (س) معرفی می کنند، همیشه کمبود را به بود معرفی می کنند، و لذا ایشان الگوی همه هستند، سؤال کردیم که شما فرمودید اگر حضرت زهرا (س) نبودند هیچ ی قرآن را نمی فهمید حتی حضرت (ع)، فرمودندپیغمبر (ص) فرمودند من دو چیز برای شما گذاشته ام یکی قران و یکی عترت، عترت چه ی است، ی است که عطر قرآن را بفهمد، فهم قرآن را بفهمد، آن فهم چیست، باید ی باشد که تطهیر باشد و بهشتی باشد، چون قرآن از بهشت آمده ، قرآن مَلَک بهشتی است، و لذا مَلَک می تواند مَلَک را بفهمد، بقیه نمی توانند بفهمند، حضرت زهرا (س) محدثه بود یعنی با ملائکه رو برو صحبت می د، وجود ما مرده است، اگر وجود ما هم زنده بشود همین الان ما هم در ملاقات هستیم، منتها ما سرگردانیم، بی صاحبیم، مثل حیوان وحشی از این طرف می خوریم از آن طرف می خوریم، اگر صاحب ما حضرت مهدی(عج)  بیاید وجود ما باز می شود یعنی با همین جسم مان همه جا را می توانیم بینیم.

425- اینکه حضرت صاحب(عج) دستشان روی سر ما هست یعنی وجودشان در وجود ما هست، گفتیم یعنی در حال شفاعت ما هستند؟ فرمودند : بله شفاعت می کنند که می توانی بخوانی و طاعت داشته باشی منتها ما و طاعت و عملمان را نمی توانیم نگاه داریم، آن را از ما می د در خیال ما است، صاحب عقل هم الموئمنین (ع) است، ما فیض عقلی مان را از الموئمنین (ع) می گیریم، فیض وجودی مان را از پیغمبر (ص) می گیریم، و تصفیه وجودی مان را هم حضرت زهرا (س) تصفیه می کنند، مُهر شهادت حسین (ع) را حضرت زهرا (س) زدند لذا شدند سالار شهیدان، یعنی صاف شد، سالار شد، حسین (ع) در وجود شهید شد، ما که الآن شهید می شویم در خیال شهید می شویم، الموئمنین (ع) در عقل شهید شد، سؤال کردیم که ی جنگ تحمیلی ما در مرتبه خیال شهید شدند؟ فرمودند آنها شهید شدند و مرتبه و مقام خودشان را دارند لذا غیر معصوم نمی تواند در مرتبه وجود شهید بشود، در زمان پیغمبر (ص) یک نفر را آوردند گفتند این شهید شده، حضرت فرمودند شهید نشده بلکه وقتی که در لشکر دشمن یک ی بوده و او چشمش به آن بود و گفته بروم بکشمشان تا را به دست بیاورم، لذا او شهید راه است، لذا بستگی به نیت انسان ها دارد، لذا حسین (ع) را هفتاد و دو نفر کمک د اینها انی بودند که به وجود رسیده بودند یعنی وجود حسین (ع) مثل آهنربا آنها را کشید، اما بقیه در خیال بودند ، اینکه می گویند لقمه حلال و لقمه حرام، یعنی لقمه حرام در خیال است و لقمه حلال در عقل است، لقمه بیرون که حلال و حرام نمی شود که مال دنیا را بگویی این حلال است و این حرام است ، مثل این است که یک چیزی را در یخچال بگذاری و یک چیزی بیرون بماند، انسان در مقام عقل حلال می شود، در مقام خیال نجس است، چرا مثلاً شهید را غسل نمی دهند، چون در مقام عقل است، وقتی تیر می خورد تمام خواسته ها از وجودش می رود.

الان یک وجودشان در خواب مانده است، خواب گیر است، یک وجودشان علفی است، یک وجودشان حیوانی است، یک وجودشان انسانی است، هرچه مراتب بالامی آید شکل و قیافه انسان هم عوض می شود، به همان نسبت دیدش هم عوض می شود، وقتی عاقل می شود، (ع) را می بینید دیگر، وجودت که تصفیه شود حضرت زهرا (س) را می بینی، اصلاً هم نشین با او هستی.

426- سؤال کردیم ما الان در طبیعت مدفونیم لذا الان بین ما و اولین پله غیب چند حجاب وجود دارد؟ فرمودنداز جلو و عقب و چپ و راست، ما را احاطه کرده است، ما هیچ تکانی نمی توانیم بخوریم، یعنی همه کارهایمان نفسانی است، تا اینکه تجلی  (ع) در ما بیافتد، چون الان در نَفَس دنیایی ما شریک است و دخ دارد، نَفَسمان حیوانی است، لذا این نَفَس را باید بگیرد و یک نفس دیگر بدهد، و یا اینکه هم باید چنان خوبی کنی و انفاق کنی تا نَفَست را از ب ی، یعنی پشت را به خاک بمالی، برای همین است که حضرت ابراهیم (ع) که آمد سر اسماعیل (ع) را ببرد، نبرید، در مقابلش حیوان برای قربانی آمد، انفاق این قدر مؤثر است، یعنی وقتی برای یکی قربانی می کنید و عقیقه می کنید یعنی می خواهید نَفَسش صاف شود نَفَسش حق شود دیگر دروغ نگوید، الان بچه هایی که برایشان قربانی می کنند آنها دروغ کمتر می گویندما آمده ایم تا با کار خیر و انفاق در حقیقت خودمان را از این جسممان ب یم ، نکته مهم هم اینکه تا ما خمسمان را تسویه نکرده ایم اجازه انفاق نداریم، خمست را که دادی اجازه ج داری، گفتیم پس انی که خمس نمی دهند ولی انفاق می کنند گناه می کنند، فرمودنداینها اصلاً خودشان گناه هستند، وقتی تو خودت گناه هستی دیگر چه گناهی ی، گفتیم پس الان بزرگ ترین مشکل جامعه ندادن خمس است؟ فرمودندمشکل جامعه ما این است که ما س رست نداریم، ی به این مراتب نرسیده که مردم را حالی شان کند، از خواب بیدارشان کند، یعنی یک دینی برای بشر معرفی کرده اند که مثلاً برای وضو از اینجا باید آب بریز و فلان کنی و... و این درست است و باید هم باشد، اما این آبی را که برای وضو از آرنج می ریزی آثارش چیست دلیلش چیست، برای چه دائم الو ضوء خوب است، دلیل اصرار بر اول وقت چیست، حکمت اعمال را نمی دانند، که حکمت اینها چیست.

427- وقتی انسان در عالم حیوانیت هست صورتش هم حیوانی است، نگاهش هم حیوانی است، به صورت حیوانات مختلف.

428- در زمان پیغمبر (ص) بلال اذان می گفت اما لکنت داشت ، زبانش نمی چرخید ، افراد می گفتند ی دیگر اذان بگوید اما حضرت می فرمودند عیبی ندارد بگذارید بلال اذان بگوید ، چون مردم خبر نداشتند که اذان بلال از وجود بلال بر می خواست او مقام اذان را داشت ، مثل ی که حساب بانکی اش صد میلیون باشد اما در لفظ اشتباه بگوید ده میلیون دارم.

429 - فردی از ایشان سوال کرد که چرا همه ان بی سواد بوده اند ؟ فرمودند : اگر سواد می داشتند برایشان حجاب می شد چونکه آ سر باید قطع و ترک این دنیا کنیم هرچه کمتر بدانیم برای ما بهتر است ، مثلا هرچه را بدانی و عمل نکنی خب بارت سنگین تر است ، وقتی ندانی یعنی پیغمبر بر شما نازل نشده ، اما وقتی که سواد داری پیغمبر بر شما نازل شده منظور از پیغمبر همین معلم هایی است که به شما درس می دهند ، حالا تو به جای اینکه عمل کنی می روی مدرک می گیری بر علیه خودت و یک عده همنوع خودت را هم با این علمت گمراه می کنی ، الان دین به خیال آمده و از خیال به کتاب آمده و الان هم کتاب از روی کتاب می نویسند ، الان علم خالص وجودی که صاف صاف باشد را ی نیست که داشته باشد ، یعنی مستقیم از خدا الهام بگیرد و دین را به مردم بدهد ، اگر اینطور بود مردم هدایت می شدند ، افراد خوب یا بد همه قبول می د ، یعنی همه گرم می شدند ، چون بشر از رشد خوشش می آید ، منتها ما را سیر خیالی می دهند ، در حالی که باید ما را سیر وجودی از عقل می دادند ، سوال کردیم پس ی که به حوزه می رود اگر به این معنا توجه نداشته باشد بر حجابش افزوده می شود ؟ فرمودند : اگر شما سواد داشتی و این سواد تو را متحیرت کرد یعنی این سواد در وجودت اثر گذاشته یعنی تبدیل به عمل شده و هدایت کننده هستی اما اگر در وجودت اثر نکرد یعنی یک شکلی از آدم داری و با این شکل آدم ، دیگران را گمراه می کنی ، مثلا هدف حسین (ع) را نمی توانی بیان کنی ، توضیح خواستیم ، فرمودند : اگر این علم در شما اثر کرد به خود شناسی می رسی  و اگر اثر نکرد می شوی دنیا شناس ، می شوی علم فروش ، خیال فروش ، یعنی سر کلاس برای درس دادن می روی که ساعتی فلان تومان بگیری ، ی که به نیت پول کار می کند حرام است ، این علم خداست ، مثلا الان می روی در دکان میوه فروشی می گویی این میوه کیلویی چند است ، حالا تو این میوه را از کجا آوردی چه مالکیتی بر این میوه داری که برای اصل میوه نرخ تعیین می کنی ، حق ا حمه ات کیلویی می شود مثلا هزار تومان و خود میوه هم سه هزار تومان لذا می شود چهار هزار تومان ، خب تو زحمت کشیدی میوه را آورده ای تا اینجا اما به نیت گرفتن حق ا حمه حرام است ، اما ی هم که میوه را از مغازه می برد اگر حق ا حمه را ندهد بر او هم حرام است ، مغازه دار نباید مطالبه کند و طالب میوه نباید بدون پرداخت حق ا حمه ببرد ، سوال کردیم که در مواجه با خداوند ما مالک نیستیم اما در مواجه با بندگاه خدا آیا خداوند حق مالکیت به ما نداده ؟ فرمودند : در اجاره شماست ، شما مالک نیستید ، در تصرف شماست ، شما این میوه را که از درخت سر بریدی مالک نیستی که بفروشی بلکه صاحب اختیاری که به این آقا بدهی یا به آن آقا ، حق فروش نداری ، لذا همینطور که شما مالکیت این میوه را می گیری همینطوری هم یک سنگینی به وجودت می آید ، مثلا شما که خانه ات را به ی می فروشی در اصل در قبال کاغذ و مبلغی خانه را به نفر بعدی واگذار می کنی ، مالک ی است که بتواند چیزی را هم خلق کند و هم آن را نیست کند ، الان همه چیزهایی که ما در دنیا می بینیم تجلی اوست ، اینها در این دنیا ع اوست . هر چیز سه جنبه دارد ، یک جنبه بیرونی ، دوم جنبه خیالی دارد که خیال ع آن را بر می دارد ،  و سوم جنبه قلبی دارد که تبدیل به توحید می شود ، اگر اینها تبدیل به عقل نشوند تبدیل به وهم می شوند .

در مورد نحوه تعامل در زمان ظهور حضرت بقیت الله(عج) بیشتر توضیح خواستیم نقل به مضمون فرمودند: کاسب باید به قصد خدمت و بندگی درب مغازه را باز کند و فقط هم ج همان روز را از مردم بگیرد اگر به قصد سود کارکند انگار ربا خورده مثلا اگر در همان یک ساعت اول صبح ج آن روزش در آمد تا آ شب دیگر نباید سود بگیرد همچنین می فرمودند اگر یک چیزی قیمتش پنج هزار تومان است مشتری هر مقدار خواست روی آن می گذارد به عنوان حق ا حمه ، کاسب نباید مبلغ خاصی را مشخص کند ، البته این نوع تعامل ، تعامل حقه ای است که شاید الان معدودی از اولیاء الله این رفتار را داشته باشند اما ایشان می فرمودند بعد از ظهور حضرت (عج) تعامل به این صورت خواهد بود. البته با سوالات دیگری که کردیم نقل به مضمون برنامه اینطور خواهد شد که مواد خام مانند معادن ، نفت و گاز و... به قصد خدمت و بندگی است اج شده و به کارخانه دار با مبلغ ناچیز تحویل شده و کارخانه مطابق نیاز جامعه و با همان نیت بندگی وخدمت با مبلغ ناچیز در حد رفع مخارج استهلاک و کارگر و... عرضه می شود که البته کارگر آن کار خانه نیز با نیت بندگی و خدمت مشغول است و بطور کلی همه مردم جامعه در یک چرخه متقابل تمام نیاز های یکدیگر را با نیت بندگی وخدمت برطرف می کنند ، مثلا آن کارگر کارخانه هم تمام مایحتاج خود را مثلا مثل گوشت و میوه و... شاید با مبلغی بسیار ناچیزی تهیه کرده و لذا نیازی هم به گرفتن حقوق چندانی ندارد و اصلا چه بسا از گرفتن حقوق ابا داشته باشد " پاورقی > بطور کل می توان گفت بر این اساس که مالک همه چیز خداست و اوست که نعمتها را خلق و پدید آورده است ، لذا ی حق ندارد برای اصل هیچ چیزی قیمیتی تعیین کند ، مثلا در زراعت خداوند می فرماید : " أَ فَرَءَیْتُم مَّا تحَْرُثُونَ(63)ءَ أَنتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نحَْنُ ا َّارِعُونَ(64) آیا دیدید تخمى را که در زمین می ‏کارید؟ (63)آیا شما آن تخم را می ‏رویانید یا ما رویاننده‏ایم؟ (64واقعه) 

مثالی دیگر : وَ هُوَ الَّذی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَها وَ تَرَى الْفُلْکَ مَواخِرَ فیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (14نحل) او ى است که دریا را رام کرد تا این که از [راه صید در] آن گوشت تازه بخورید و از آن زیورى [از گوهرهاى مروارید و مرجان‏] بیرون می ‏آورید که آن را می ‏پوشید، و در آن کشتى را، شکافنده‏ى [ ‏ى دریا] می ‏بینى، و [خداوند چنین مقرّر فرمود] تا این که از فضل او [روزى‏] بجویید و باشد که شما شکرگزارى کنید .

مثالی دیگر : وَ الْأَنْعامَ خَلَقَها لَکُمْ فیها دِفْ‏ءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْکُلُونَ (5نحل) و چهار پایان را براى شما آفرید که در آن‏ها براى شما گرمى [پوست‏] و منافع [دیگر] است و نیز از [شیر و گوشت‏] آن‏ها می ‏خورید. - پایان پاورقی /

هر مالکیتی خیالی است ، ما یک اخلاق داریم و یک کمبود اخلاق داریم ، اخلاق در درون ما است و کمبود آن در بیرون خودش را نشان می دهد ، مثلا شما اگر خانه داری آدم خوبی نیستی که خانه داری ، چون اخلاق نداری خانه داری ، کمبود تو پهن شده رفتی میان آن نشسته ای ، اخلاقت هم که در میان خودت است ، هرچه که در بیرون رشد کنی از کمبودت است ، سوال کردیم که مثلا آقای بهجت و سایر علماء که خانه داشته اند چطور ؟ فرمودند : خانه داشتند اما تعلقی به آن نداشتند ، مثلا اگر خانه شان با سیل یا ز له ای ویران می شد هیچ ناراحت نمی شدند . همین که می گویی خانه من یعنی گفته ای کم ایمانی من ، اخلاق انسان در درون انسان رشد می کند که همپایت منتقل می شود به آن طرف ، مانند حسین (ع) که وقتی چاقو و کارد را انداختند برای ب هیچ تغییری در حضرت پدید نیامد ، اما آن خبیث که کارد دستش بود می لرزید ، کفار و انی که ایمانشان باطنی نمی شود ترس دارند

مشاهده متن کامل ...

مطالعات طراحی خانه ادبیات و شعر فارسی
درخواست حذف اطلاعات

مطالعات طراحی خانه ادبیات و شعر فارسی


تاریخ ایجاد: 3/12/2016 9:47:02 pm تعداد برگ: 300 برگ ورد قیمت: 40000

فصول و فهرست کلی مطالب
مقدمه
تعاریف
فصل اول مطالعات پایه
فصل دوم مبانی نظری
فصل سوم اقلیم و موقعیت قرارگیری
فصل چهارم استانداردها و ضوابط
فصل پنجم برنامه فیزیکی و ریز فضاها
فصل ششم نمونه های موردی و تطبیقی
فصل هفتم ایده و کانسبت
فصل هشتم سازه و تاسیسات
فصل نهم منابع و ماخذ

مقدمه
شعرو ادبیات دو ابزار نیرومند برای طراحی به شمار می روند تمامی شیوه های ادبی سودمند هستند، اما برای اه طراحی خلاق، شعر بر ادبیات رجحان دارد. شعر به مثابه مجموعه ای از کلام مکتوب است که رویکردهای جمعی مردم را خلاصه می کند و به عنوان بیانگر «یکتایی» ویژه فضا و مکان لازمه هر طرح ملی، منطقه ای و محلی است.
قطعات ادبی، مانند «صورت مساله» معماری از اواسط دهه 1970 تا اوا دهه 1980 مورد توجه بسیاری قرار گرفته بود. آنها از اولویتهای عملی معماری، دست به ساخت گزیده هایی زدند که آنها را می توان با ارزش هنری شان به عنوان قطعات ادبی تلقی کرد.
یکی از عوامل بنیادی مشترک میان شعر و معماری شفافیت است، سبکی است و یا شاید تمام هستی است. شعر و معماری می توانند در نور با یکدیگر هم آوا شوند با ذات نوری خود فاصله ها را از میان بردارند و معماری که شاعر فضای شایسته زندگی است. در آزاد ، شعر، ه نی و با تلاشهای خلاقانه، الهام بخشی و انگیزه بخشی را می جوید.
فضایی شاعرانه است که با مواد و مصالح ساخت و ساز و تلفیق فضاها حس سیالیت و سبکی را به مراجعه کننده و فضا ببخشد و تصاویر ذهنی و خیال انگیز ایجاد کند. انسان با حواس پنجگانه خود با محیط اطراف ارتباط برقرار می کند. در بعضی موارد خاطره ای ماندگارو تأثیرگذار حاصل ارتباط انسان با محیط اطراف اوست. در طراحی فضای شاعرانه و ادبیانه چنین کیفیتی مطلوب به نظر می رسد.
در این تحقیق به بررسی برخی تشابهات بین این دو می پردازیم و پیوستگی بین آنها را مورد مطالعه قرار می دهیم.







تعاریف
مبانی پایه مشترک در ادبیات و معماری

_فضا

فضا جایی است که در آن زندگی می کنیم یا جایی که در خیال خود می پرورانیم. فضا خیال و خیال فضا است . هر چیزی که انسان به آن فکر می کند و یا در خیال خود می پروراند دارای فضایی است . فضا وجود مادی ندارد ولی این قابلیت را دارد که در وجود خود عناصری مادی و یا معنوی را جای دهد . انسان تنها زمانی قادر است ح ی خاص، مثلاً ناراحتی یا خوشحالی را به فردی دیگر منتقل نماید که فضایی غمگین یا شاد ایجاد کرده باشد و این فضا نیز توسط دیگران قابل درک باشد .

باید نکته ای را در اینجا ذکر نمود : « فضا جایی نیست که اشیاء در آن حضور پیدا می کنند بلکه وسیله ای است که به واسطۀ ذات خود زمینه حضور اشیاء را در خود فراهم می سازد . » برای درک این مفهوم کافی است به این نکته توجه داشته باشیم که فضا عنصری غیر مادی است ولی دارای ذاتی خاص ، که می تواند اشیاء را در خود جای دهد . یا می توان به این صورت گفت که این اشیاء نیستند که فضایی را شکل می دهند ، بلکه این ذات فضاست که اشیائی خاص را در خود جای می دهد و به آنها شکل و شمایلی خاص می بخشد .
حال می خواهیم از تعاریف و توضیحات فوق استفاده نماییم و به تعریفی از فضا در شعر و معماری برسیم تا بتوانیم از پس آن شباهتها و تفاوتهای این دو را بررسی کنیم .

شعر و فضای آن :
در پیش در آمد این گفتار ذکر کردیم می توان فضا رابه عنوان وسیله ای در نظر گرفت تا انسانها از طریق آن عواطف ، احساسات ، تفکرات و ا ن ه های خود را به دیگران منتقل نمایند . تا انسانی نتواند فضای ذهن خود را که در قالب تفکر یا احساسی خاص به وجود آمده است به تصویر بکشد هیچ فرد دیگری نمی تواند آن را درک نماید . تمامی هنرها وجود خود را از طریق ایجاد فضا به دست آورده اند . فضایی که هنرمندی با نگرشی خاص نسبت به دنیای پیرامون خود آن را خلق کرده است .

شاعر کیست و شعر چیست ؟ شاعر هم فردی مثل سایر انسانهاست . او در زندگی خود به نگرشی خاص می رسد . او می خواهد سایرین را از این نگرش آگاه کند بنابران نیاز دارد تا فضایی را ایجاد نماید .
شعر ، فضای اوست . و شعر در خود کلماتی منظوم ، دارای وزن و ریتم را جای داده است .



فرو داشت دست از کمربند اوی
تهمتن چنان خیره مانده بدوی

دو شیر اوژن از جنگ سیر آمدند
تبه گشتهو خسته و دیر آمدند

دگر باره سهراب گرز گران
ز زین برکشید بیفشرد ران

بزد گرز و آورد کتفش به درد
بپیچید و درد از دلیری بخورد

بخندید سهراب گفت ای سوار
بزخم دلیران نهی پایدار

شعری که در بالا آورده شد گوشه ای از نبرد رستم و سهراب در شاهنامه فردوسی بود . هدف فردوسی ایجاد فضایی بوده که نحوۀ نبرد این دو را به تصویر بکشد . فضایی که او در خیالش به آن شکل داده به گونه ای بسیار زیبا در شعرش به تصویر در آمده است . کلمات در شعر او به واسطه فضایی که در ذهن او بوده است به این شکل آمده اند . و این دقیقاً همان نکته ای است که در پیش درآمد این گفتار ذکر کردیم . این کلمات نیستند که فضای شعر فردوسی را بوجود آورده اند بلکه این فضای شعر اوست که کلماتی اینچنین را طلب می کند .
تمامی شعرا شعر می گویند و نگرش خاص خود را از طریق فضای شعر خود به دیگران منتقل می نمایند . و چون انسانها دارای قالبهای فکری مختلف می باشند هر کدام نگرشی خاص به خود را دارند . نتیجۀ این امر ایجاد زبانهای گوناگون در شعر است که هر کدام تنها مختص به یک فرد می باشد و به راحتی می توان آنها را از هم تمیز داد.


به نام خداوند جان و د
کزین برتر شه بر نگذرد

بشنو از نی چون حکایت می کند
و ز ج ها شکایت می کند

الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاده مشکلها

اهل کاشانم .
روزگارم بد نیست .
تکه نانی دارم ، ده هوشی ، سر سوزن ذوقی .

در مورد شعر هر شاعر می توان گفت ، فضایی خاص به خود را برای مخاطب پدید می آورد . فضایی که زمینه بروزش را در ذهن مخاطب و به شکل خیالی در خاطر وی به دست می آورد . در اصل فضای شاعر به شکل خیال برای مخاطب قابل درک است و مخاطب نمی تواند آن را به صورت بصری درک کند .
البته درک فضای مورد نظر تمامی شعرا به راحتی برای تمامی افراد میسر نیست . زیرا همانطور که ذکر شد فضای شاعر به شکل خیال در ذهن مخاطب بروز می کند . و مخاطبی که شعری را می خواند دارای سطحی خاص از اطلاعات و دانش می باشد ، در اینجا این احتمال وجود دارد خیال وارد شده در مخاطب سطحی یا عمقی باشد ، که در هر صورت ممکن است با فضای مورد نظر شاعر در شعرش تفاوت داشته باشد .

آن که به دست جام دارد
سلطانی جم مدام دارد
آبی که خضر حیات از او یافت
در میکده جو که جام دارد
فضا در معماری
فضای معماری نیز به وجود آمده است ؛ تا علایقی خاص ، احساساتی ناب وب تفکری برتر را به تصویر بکشد . فضای معماری فضایی کالبدی است که به صورت بصری قابل درک می باشد . گرچه همیشه این امکان وجود دارد یا شاید هدف برخی از فضاها در معماری اینچنین بوده است ؛ که فکر را به سویی خاص و به فضای خیالی دیگری معطوف نمایند . نظیر آنچه که در باغ ایرانی مشاهده می کنیم که هدف آن فرار از فشارها و روزمرگیها و سوق دادن فرد به سوی زیبایی های طبیعت و در نهایت به تصویر کشیدن بهشت بوده است .
معماری یعنی خلق و ساماندهی فضاها ، فضاهایی که ممکن است هر کدام القا کننده ح ی خاص در مخاطب خود باشند . منتهی مسئله ای که در مورد درک از فضاهای معماریمهم می نماید این نکته می باشد که بیشترین درک از فضای معماریبه وسیله چشم صورت می گیرد البته نقش سایر حواس هم در درک برخی از فضاها اهمیت دارد .
معمار یک بنا ایده ای خاص را در سر می پروراند و برای اینکه بتواند این ایده را به تصویر بکشد نیاز به خلق فضا دارد . و این فضای اوست که تعیین می کند کدام دیوار از چه نوع مصالحی به چه رنگی در کجای فضای او ظاهر شود . شاید خیلی از مردم به غلط این برداشت را داشته وباشند فضای معماریرا دیوار ها ، ستونها و سقفهایی که محصورش کرده اند به وجود آورده است . در صورتی که این برداشت نسبت به فضای معماریکاملاً غلط می باشد چون همانطور که در پیش درآمد ذکر شد این ماهیت فضاست که تعیین می کند کدامین عنصر در کجا قرار گیرد .
معمار می خواهد فضایی خاص را با هدفی خاص خلق کند ؛ مثلا در مساجد ، او فضایی را شکل می دهد که احساس تقدس ، توحید و هرآنچه که انسان را به خالق خود نزدیک تر می کند در ذهن مخاطب رسوخ کند . نظیر مسجد شیخ لطف الله درمیدان نقش جهان اصفهان که حتی فردی ی نیز آنجا احساس تقدس و سبکی روح می کند و این امر به دلیل فضای خاص خلق شده در آن مسجد است .
آنچه که می توان در مورد فضای معماری به اختصار بیان نمود به شرح زیر می باشد :
- فضای معماریفضایی کالبدی است و از طریق بصری درک می شود
- فضای معماریهدفی خاص را دنبال می کند که القاء هدف آن در تمام افراد جامعه و در سطوح فکری مختلف تقریباً ی ان می باشد . ( نظیر مسجد شیخ لطف الله )
- فضای معماریفضایی است که در دل خود عناصری مادی را جای داده است .
- فضای معماری دارای روح است و در ذهن انسان رسوخ می کند و خیالاتی خاص را پدید می آورد .

_بافت و شناسه

بافت عناصر ، تصویری از تداوم وگستره ای است که تا بینهایت امتداد می یابد . و هر عنصر نیز دارای مکانی محدود و محصور می باشد ، که به نوعی کلیت وجود آن درک می شود . به بیان ساده تر بافت یک پس زمینه حاصل از تکرار و تداوم عناصری هم خانواده می باشد . برای نمونه لباسهایی که می پوشیم دارای بافتی خاص به خود است . ممکن است در هر بافتی عناصر شاخص خود نمایی کنند که به این عناصر شناسه می گویند برای مثال در بافت پارچه ای به رنگ زرد گلهایی به رنگ قرمز به صورت شناسه خود نمایی می کنند .
هر شناسه ای وجود خود را مدیون یک بافت است . تا بافتی نباشد شناسه ای هم وجود نخواهد داشت . در اصل شناسه جزئی از یک بافت است که به دلایلی خاص بروز و نمود پیدا می کند و می تواند خاصیتهای فرهنگی ، معنوی و شه ای یک بافت را به بهترین شکل و کوتاهترین زمان به تصویر درآورد .
شناسه در مقابل بافت خود حجمی بسیار کوچک را می نماید ولی قادر است معانی بسیار عظیمی را در خود جای داده و به نوعی معرف خاصیتهای موجود در بافت خود باشد .
برای رسیدن به درک درستی از بافت و شناسه ، در این مقطع به سراغ این مفاهیم در شعر و معماری می رویم و در هر مورد مسئله را با مثالهایی پیگیری می نماییم .

بافت و شناسه در شعر :

بشنو از نی چون حکایت می کند
وز ج ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر ی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من بهر جمعیتی نالان شدم
جفت خوش حالان و بد حالان شدم
هر ی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالۀ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن زجان و جان زتن مستور نیست
لیک را دید و جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید
هایش های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
محرم این هوش جز بی هوش نیست
مرزبان را مشتری جز گوش نیست
گر نبودی نالۀ نی را ثمر
نی جهان را پر نکردی از شکر
در غم ما روزها بی گاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

شاعری همچون مولانا هزاران بیت شعر سروده است که هر کدام ماهیت و مرتبت خاص به خود را دارند ولی نی نامۀ وی همچون گوهری در اشعار او می درخشد . تعداد زیادی از مردم مولانا را به واسطه همین مثنوی می شناسند . مولانا در این مثنوی در اتی نسبتاً محدود خودش را به تصویر کشیده است . نی نامه همچون شناسه ای در بافت اشعار وی خود نمایی می کند . و در آن نی به عنوان شناسه قابل درک است.

بشنو از نی چون حکایت می کند

همچو نی زهری و تریاقی که دید

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیث راه پر خون می کند

نی خود مولانا است و مولانا به دلایلی خود را به نی تشبیه کرده است . زیرا نی خواصی دارد که می تواند گویای حال و شه های مولانا باشد .
نی زرد رنگ است و نشان از زردی روی عاشق در رسیدن به معشوق خود دارد و این زردی به دلیل ریاضتهای جسم و روح عاشق در راه رسیدن به معشوق خود می باشد :
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

در وجود نی سوختگیهایی دیده می شود که نشان دهنده مرارتهای راه عشق بر تن عاشق هستند :

نی حدیث راه پر خون می کند
نی از خود حرفی ندارد تادر او ندمند آوازی نمی خواند نشان از اینکه عاشق به واسطه دمیده شدن نفس معشوق در جان خود سر به آواز بر می آورد :
با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفنی ها گفتمی نی دارای 7 بند است که نشان از 7 مرتبت وادی عرفان دارد.
ملاحظه می شود مولانا وجود خود را در یک کلمه که از دو حرف تشکیل شده است به بهترین نحو به تصویر کشیده است . نی نامه داستان زندگی مولاناست و نی خود اوست . در اصل او از تعداد کلمات کاسته و به بار معنایی آنها افزوده است ؛ نکته ای که زمیه ساز به وجود آمدن یک شناسه در هر بافتی و در هر هنری خواهد شد .و نی شناسه بافت اشعار مولاناست .
بافت و شناسه در معماری :

بافت و شناسه در معماری نیز بی شباهت به بافت شناسه در سایر هنرها نیست . برای درک بهتر این مسئله مثالی را مورد بررسی قرار می دهیم . شهر یزد را می توان به عنوان بهترین نمونه در این زمینه به میان آورد .
یزد شهری دارای بافت تاریخی متمایز است و این بافت از ساخت خانه ها ، مساجد و سایر فضاها شکل گرفته است . بافتی یکدست به رنگ خاک که در آن فضایی همچون مسجد جامع خود نمایی کرده و خود را به صورت شناسه ای در داخل بافت مطرح می کند . وقتی بنایی همچون مسجد در بافتی خاص و به این شکل به صورت شناسه ظاهر می شود نشان از اعتقادات دینی و مذهبی نان آن دیار دارد . مسجد جامع یزد به واسطه دلایلی در جایگاه یک شناسه شهری خود نمایی می کند که می توان برخی از این دلایل را به شرح زیر بیان نمود :
- تغییر در تناسبات : ابعاد بزرگتر این بنا در سه بعد طول ، عرض و ارتفاع در مقایسه با سایر بناها باعث خودنمایی بیشتر بنا شده و آن را به صورت یک شناسه مطرح می نماید .

- تغییر در رنگ و انعکاس : خاک به عنوان عمده ترین ماده ساختمانی در ساخت بناهای یزد به کار ر فته است ؛ اسکلتی از خشت که به وسیله کاهگل اندود شده است . بنابراین بافتی به رنگ خاک دارد و در خاک نیز انعکاس کمی به چشم می خورد . ولی گنبد کاشی کاری شده با کاشی های رنگی و انعکاس نور آن به واسطه لعاب کاشی ها ، مسجد را به عنوان شناسه ای بی بدیل معرفی می نماید .
- استفاده از عناصر معماری : استفاده از گنبد و نیز سردری با تناسباتی اینچنین خود گویای شناسه بودن این بنا است . همه مسجد جامع یزد را به واسطه سردر ورودی آن می شناسند .
حال می دانیم مسجد جامع یزد به عنوان شناسه در بافت شهری یزد خود نمایی می کند . و در درون مسجد جامع نیز دو عنصر گنبد و سردرورودی خود را به عنوان شناسه مطرح می نمایند . ولی همانطور که در قسنمت ذکر شد شناسه از حجم کاسته و به معنا می افزاید . حال این دو عنصر چه معنایی در دل خود نهفته دارند .
- گنبد : مسجد جامع یزد ، مسجدی 4 ایوانی است . عدد 4 در این مساجد نشان دهنده فرهنگ ایرانیان قبل از در زمینه مقدس شمردن 4 عنصر آب ، باد ، خاک و آتش است در نهایت این 4 عنصر به گردونه خورشید منتهی می شوند که جایگاه اهورا مزدا بوده و گنبد همان گردونۀ خورشید است .که ت کننده آسمان نیز می باشد .
- سردر ورودی: سر در ورودی جایگاه ورود به مسجد ، مقدس ترین فضای یک مسلمان و جایگاه ورود به درگاه احدیت برای عبادت می باشد بنا براین باید معانی بسیار قوی را در دل خود جای داده باشد .
چرا دو منار در دوسوی درب ورودی قرار دارد ؟ علاوه بر ملاحظات سازه ای در به کار گیری این دو منار دلیلی عمیق تر را نیز می توان جستجو کرد . انسانها به دلایلی خاص عبادت می کنند ؛ بعضی ها در قالب ریا برای دنیای خود برخی برای به دست آوردن آ ت و عده ای هم تنها برای خدای خود ، ی که به آنها هستی بخشیده است . دو منار هریک نشان دهنده یک جهان است پس انسانی عبادش عبادت است که تنها خدا را به خاطر خود خدا عبادت کند . نه آنکه به واسطۀ دنیا و آ تش عبادت کننده او باشد . پس دنیا و آ ت را پشت سر گذاشته ، از میان آنها می گذرد و برای عبادتی واقعی وارد مسجد شده به سوی گنبد روان می شود تا پروردگارش را در آغوش گیرد .

وجود شناسه در شعر و معماری به راحتی قابل مشاهده است . شاعر هزاران بیت می گوید ولی در تمام شعر های او شعری وجود دارد که شاه اشعارش است و در آن شعر بیتی ،که شاه بیت اوست در شاه بیت او نیز کلمه ای وجود دارد که تمام شاه بیتش را خلاصه می کند . در اصل این کلمه شناسه بافت شعری یک شاعر است .
معماران نیز سازندۀ شهر ها هستند ، آنها شهری همچون یزد را می آفرینند . و در یزد که دارای بافت فرهنگی خاص و مردمی مذهبی است مسجدی همچون مسجد جامع را می سازند . این مسجد دارای عناصری خاص همچون سردر ورودی وگنبد است که بار معنایی و سایر عوامل بصری ، آنها را به عنوان یک شناسه در بافت مسجد و همین طور بافت شهری یزد معرفی می کند .
حال می توانیم بگوییم وجود عناصر شاخص در زمینه بافت یک اثر ادبی یا معماری که آن را شناسه نامیدیم وجه تشابه دیگری را میان ادبیات و معماری پدید آورده است .

_حرکت
فرازهای پیشین گوشه ای بود از آنچه که شعر و معماری خود را به وسیله آن معرفی می نمایند و آن چیزی جز فضا نیست ؛ چون همانطور که ذکر شد هر تفکر ، خیال و شه ای برای اینکه خود را معرفی نماید نیاز به خلق فضا دارد و این اولین تشابه معماری و شعر است . البته فضایی که شعر خلق می کند با فضای معماری تفاوت دارد زیرا فضای معماری فضایی مادی است ولی فضای شعر فضایی معنوی می باشد که در خیال شکل می گیرد .
فضای شعر تنها زمانی قابل درک است که فردی شعری را بخواند و این امر به فرد بستگی دارد ، یعنی فرد آزاد است که شعری را بخواند یا نخواند . ولی همین فرد هنگامی که از خیابان یا کوچه ای عبور می کند بناهای مختلفی را می بیند ؛ که هریک باهم و در تقابل بایکدیگر نیز فضاهایی را ایجاد نموده اند . در اصل فرد خواسته یا ناخواسته ناچار به درک فضاهایی است که توسط معماران به وجود آمده است . و لی در مورد شعر این طور نیست او تنها زمانی فضای یک شاعر را درک می کند که خود بخواهد و اشعار او را بخواند .
شعری که شاعر می گوید ممکن است دو پهلو باشد و معانی مختلفی از آن درک شود . این مسئله مستقیماً به سطح فکری و شه ای مخاطب مربوط می شود که در سطح آگاهیهای خود چه برداشتی از شعر شاعری خاص دارد . ولی در معماری به این شکل نیست درک از فضاها در غالب موارد بین تمامی سطوح فکری و شه ای فقط یکی می باشد . نظیر احساس سبکی که در مسجد شیخ لطف الله برای هر ناظری پیش می آید .
آنچه که در این گفتار ذکر شد هدفی خاص را دنبال می کند . حال که ما می دانیم تمامی هنرها و از آن میان شعر و معماری وجود خود را مدیون خلق و درک فضا هستند ؛ و خلق و درک هر فصا نیازمند ابزارهایی خاص به خود است بنابراین گفتار های بعدی حول رابطه ها تشابهات ادبیات و معماری در این زمینه خواهد بود .

حرکت و مفهوم آن
در فیزیک حرکت زمانی اتفاق می افتد که جسمی از نقطه ای به نقطه دیگر تغییر مکان یابد . ولی شاید مفهوم فیزیکی حرکت تنها جزئی از مفهوم حرکت در هنر باشد . حرکت در هنر وسیله ای است برای درک فضا همانطور که در گفتار اول ذکر شد تمامی هنرها وجود خود را از طریق خلق فضا به دست می آورند . حال که این فضا خلق شده است وسیله ای لازم است تا آن را درک نماییم و حرکت اولین چیزی است که در این میان خود نمایی می کند .
حرکت در فیزیک یعنی جابجایی یک جسم دریک محیط که تماماً از جنس ماده است ؛ جسمی مادی در محیطی مادی از نقطه ای مادی به نقطۀ مادی دیگری انتقال می یابد . اما حرکت در هنر یعنی پرواز روح ، یعنی وج از دنیای ماده و سفر به دنیای خیال ؛ خیالی که می تواند در محیطی مادی اتفاق بیفتد . انسانها متولد می شوند ، رشد می کنند و می میرند . و این ذات هستی است . در اصل آنها از ابت خاص به انتهایی خاص می رسند .

تمام هستی در حرکت است و ما نیز جزئی از آن به شمار می رویم . فضای هستی وجود خود را مدیون حرکت است . سیاراتی که به دور ستارگان می چرخند و منظومه هایی را تشکیل می دهند و آنها نیز به دور خود در چرخش هستند و الی آ .
می توانیم بگوییم حرکت جوهرۀ درک هر فضایی است . حرکت می تواند به شکل فیزیکی ، بصری و یا خیالی با شد .
حرکت فیزیکی : یعنی جابجایی جسم فرد در فضایی که توسط عناصر مادی قابل درک شده اند .
حرکت بصری : حتی وقتی که در نقطه ای از فضا به صورت ثابت ایستاده ایم . چشمها حرکت داشته و از نقطه ای به نقطه دیگر تغییر مکان دهند .
حرکت خیالی : گاهی روح انسانها درفضای خاصی از تن جدا می شود و خیالاتی را در ذهن متبادر می نماید و در اصل انسان را از جهانی به جهانی دیگر سوق می دهد و این حرکت ، حرکت خیالی است .
باید نکته ای را ذکر نمود ، هر حرکتی در ذات خود دارای س هایی نیز می باشد . به زبان ساده تر س و حرکت در کنار یکدیگر بوده و در کنار هم است که هر کدام معنی پیدا می کنند . حرکت بی س س بی حرکت معنایی ندارد . آیا می توان گفت پایانی بی آغاز یا آغازی بی پایان داریم ؛ حرکت تغییر ح ی است که ابتدا و انتهایش س است .
آنچه که در این چند خط ذکر شد خلاصه ای از مفهوم حرکت بود . و یا شاید تغییر دیدگاهی نسبت به آن . در اصل در این مورد می توان گفت هرگاه ذهن انسان از فضایی خاص جدا گردد و به فضایی دیگر ورود نماید ؛ این حرکت بوده است که چنین تغییر مکانی را امکان پذیر کرده است . حرکتی که می تواند از جهانی مادی به جهانی مادی و یا غیر مادی . یا از جهانی غیر مادی به جهانی مادی یا غیر مادی رخ دهد و.
نکته ای در گفتار اول ذکر کردیم ؛ هر هنرمندی از طریق ایجاد فضا قصد دارد احساسات ، شه ها و نگرش خاص به خود را در موردی خاص در معرض دید عموم قرار دهد . نگرش او به دنیا را حرکت ایجاد کرده است پس فضایی که او شکل می دهد تنها از طریق حرکت قابل درک است . آنچه در ادامه می آید مفهوم حرکت در شعر و معماری و نحوه بروز آن در این دو می باشد ، تا در ادامه تشابهات و تفاوتهای این دو را بررسی نماییم .
حرکت در شعر
هر هنرمندی به واسطه حرکت به نگرش خاص خود می رسد ( سیر آفاق و انفس ) . و به همین دلیل است که باید برای درک فضای وی در آن حرکت کنیم . شاعر فردی مثل سایر انسانها دارای تخیل ، احساسات و تفکرات خاص به خود می باشد . او در فکر خود را ه می رود یا شاید فکر خود را راه می برد ؛ به سویی خاص به آنجایی که می خواهد در موردش شعر بگوید . مثلاً می خواهد فضای کشته شدن سهراب به دست رستم را به شعر تبدیل کند ، او فضا را ایجاد کرده است و خود را در آنجا قرار داده است حال در آن فضا شروع به حرکت می نماید تا احساس واقعی خود را به تصویر بکشد :

ازین نامداران و گردنکشان
ی هم برد نزد رستم نشان

که سهراب کشتست و افگنده خوار
همی خواست تو را خواستار

چو بشنید رستم سرش خیره گشت
جهان پیش چشمش همه خیره گشت

همی بی تن و تاب و بی توش گشت
بیفتاد از پایو بی هوش گشت

بپرسید از آن پس که آمد به هوش
بدو گفت با ناله و با وش

بگو تا چه داری ز رستم نشان
که گم باد نامش زگردنکشان

مفهوم حرکت در این قسمت از شعر فردوسی به خوبی قابل درک است او افکار خود را پیرامون نبرد پدر و پسر به حرکت واداشته است تا فضایی واقعی و ناراحت کننده را به تصویر بکشد . و حال ما شعر او را می خوانیم و خواندن یعنی حرکت و به خیال می رسیم خیالی در دنیایی دیگر و از دیگر دارای احساساتی ناب که پدری چگونه پسر خود را می کشد و بعد در سوگ آن زاری می کند :
چو من نیست گرد گیهان یکی
به مردی بدم پیش او کودکی

ب دو دستم سزاوار هست
جز از خاک تیره مبادم نشست

چه گویم چو آگه بود مادرش
چگونه فرستم ی را برش

چه گویم چرا کشتمش بی گناه
چرا زور بر و بر سیاه

کدامین پدر هرگز این کار کرد
سزاوارم اکنون به گفتار سرد

پس تا به اینجا می دانیم فضایی که شاعر به وسیله حرکت درک و ایجادش می کند تنها با حرکت نیز قابل درک است . منتهی همانطور که قبلاً نیز گفته شد حرکت بدون س معنایی ندارد و هر آغازی را پایانی و هر پایانی را آغازی است .
ما شعر شاعر را می خوانیم . هر کدام از ما روحیات خاص به خود را داریم و ممکن است در زمانی که می خواهیم شروع به خواندن شعر وی نماییم در سر خود خیالاتی خاص داشته باشیم . به بیان دیگر در فضایی دیگر باشیم ؛ حالا قرار است فضای شاعر را درک کنیم . او ما را به این کار دعوت می نماید ، پس باید امکانات این دعوت را نیز مهیا کرده باشد . و دقیقاً همینطور است : او قصد دارد ما را از فضای ذهن خودمان خارج نماید و به فضای ذهن خود وارد کند . بنا براین بین فضای ما و او مکث یا س ی وجود دارد .

ذهن آماده پذیرایی است ، از فضای خود خارج و به فضای شاعر وارد می شود و خود را آماده حرکتمی نماید .

… از نی چون حکایت می کند
از ج ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر ی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

خواننده این شعر حرکت خود را در شعر آغاز نموده است او در فضای شاعر راه می رود ، همانطور که گفتیم هر آغازی را پایانی است . و شاعر باید این حرکت را در جایی به پایان برساند جایی که معمولا نتیجه هر آنچه که گفته است در آن هویدا می شود .

آینه ات دانی چرا غماز نیست
ز آنک زنگار از رخش ممتاز نیست

بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن

پس می دانیم شاعر حرکت خود را با س آغاز می نماید و با س نیز به پایان می رساند . و دقیقاً این ح در ذهن خواننده اثر وی نیز به وجود می آید . او هم از س حرکت و از حرکت س می سازد . شاید این مفهوم را در نحوه خواندن شعر توسط افراد نیز دیده باشیم ابتدا با لحنی آرام کم کم اوج می گیرند و باز هم با لحن آرام به پایان می رسانند .

الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاده مشکلها

ببوی نافه ای کا صبا زان طرّه بگشاید
زتاب جعد مشکینش چه خون افتاده در دلها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم
فریاد می دارد که بر بندید محملها

به می سجّاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها

شب تاریک و بیم موج و گرد چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

همه کارم زخود کامی به بد نامی کشید آ
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها

حضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حاف
مَتی مَا تَلق مَن تَهوی دَعِ الدّنیا و اَهملها

حالا به درک درستی از مفهوم حرکت در شعر رسیده ایم و می توانیم آن را به این شکل بیان نماییم :
حرکت وسیله ای است که شاعر به کمک آن فضای خیالی خود را درک می کند و شعرش را می آفریند و با حرکت دادن خواننده در شعر خود است که فضای مورد نظرش را به وی القا می نماید .
معماری و حرکت
براساس گفته های قبلی فضای معماری نیز بر اساس نگرش خاص یک معمار به پیرامون خود به وجود آمده است . او ذهنش را به حرکت وا می دارد تا تفکر کند و فضایی مطابق با آنچه که در ذهن می پرواند خلق نماید .
فضای او در ذهنش خلق شده است ، او در فضای ذهنی اش حرکت می کند تا آنچه که قصد خلق ش را دارد به خوبی شکل دهد . معمار دست به کار می شود شه های خود را روی کاغذ می کشد او این کار را با حرکت دستش انجام می دهد . در پی همین حرکتها او فضای مورد نظرش را به کمک مصالح شکلی کالبدی می بخشد . تا دیگران نیز آن را درک نمایند .
حرکت در معماری را می توان به شکل سه خاصیت فضایی مشاهده نمود :

الف ) پویایی : فضایی را که القاء کننده حس حرکت فیزیکی ( جابجایی ) در فرد باشد فضای پویا می گوییم . نظیر آنچه در باغ ایرانی مشاهده می نماییم .
ب )سیالیت : فضایی که حرکت را برای چشم ایجاد می کند نه جابجایی در فضا را . در فضای سیال این چشمهای ناظر هستند که حرکت می کنند و فضا را درک می نمایند نه پاهای وی .
- نکته : هر فضای پویایی سیال نیز می باشد زیرا به صورت ناخودآگاه حرکت چشم را نیز ایجاد می نماید
ج ) مکث : در ابتدا ذکر شد هر حرکتی در ذات خود دارای س می باشد و آغاز و پایان هر حرکتی را س تشکیل می دهد . در معماری نیز از این اصل استفاده شده است . در صورت اعمال شدن هرگونه تغییر در حرکت و یا ح آن ، فضایی به عنوان فضای مکث در نظر گرفته شده است .
وصل ، گذر و اوج در فضای معماری ، در قالب همین سه خاصیت یعنی س ( مکث ) ، پویایی ( حرکت فیزیکی ) ، سیالیت ( حرک بصری ) شکل می گیرند .
نمود عینی وصل ، گذر و اوج را می توان در مسجد اصفهان مشاهده نمود . آنجایی که سردر این مسجد به دلیل تناسبات و تزئینات خود حس ورود را به فرد القا می کند . و فرد برای ورود از خارج به داخل مکثی می کند ( وصل ) سپس وارد فضا می شود و به صورت کاملا غیر ارادی به سوی گنبد پیش می رود و با چشمان خود تزئینات و کاشی های روی دیوارهای حیاط را مشاهده می نماید ( وصل) تا به گنبد خانه برسد ، مکث می کند و با چشمان خود تزئینات داخل گنبد را می ببیند ( اوج).
او با مکثی قبل از ورد ، حرکت و مجدداً مکث ، فضای مسجد اصفهان را درک کرده است. ( س ، حرکت فیزیکی ، حرکت بصری - وصل ، گذر ، اوج )
- نکته : علاوه بر آنچه که در باب حرکت در فضای معماری ذکر شد . فضای معماری قادر است حرکتی را ، به سوی خیالی خاص در انسان پدید آورد . نظیر احساس سبکی و تقدسی که در مساجد ایرانی به فرد القا شده و باعث او از دنیای مادی و پرواز به سوی دنیایی غیر مادی می گردد .
آنچه در مورد حرکت در معماری گفته شد را می توان به این شکل خلاصه نمود : حرکت در معماری وسیله ای است که معمار با استفاده از آن فضای ذهن خود را خلق درک می نماید . ناظر بر این اثر نیز به وسیله حرکت فضا را درک خواهد نمود . و در پایان این ذات حرکت در فضا است که باعث حرکت ذهن به سوی خیالاتی خاص می شود .
تمام آنچه که در باب حرکت ذکر شد در این کلام خلاصه می شود که حرکت وسیله ای برای درک فضا است . وجود شعر و معماری مدیون خلق فضا و درک فضا مدیون حرکت می باشد . حرکتی که در هر کدام به شکل خاص خود بوده ولی در ذات ، دارای یک ریشه می باشد .
حرکت در شعر یعنی خواندن کلمات و ایجاد خیال در ذهن و حرکت در معماری یعنی راه رفتن در میان دیوار ها ، ستونها ، سقفها و سایر عناصر بصری و ایجاد خیال در ذهن .

در نهایت هدف نهایی هردو ایجاد خیال است با این تفاوت که حرکت در شعر از خیال به خیال و حرکت در معماری از ماده به خیال می باشد . و این کلام به این معنی است که حرکت خیالی در شعر به واسطه عناصر مادی و بصری به وجود نمی آید ولی در



مشاهده متن کامل ...
«آدم خواری» از خیال تا واقعیت! (16+)
درخواست حذف اطلاعات
تنها دلیل اینکه اثبات کنیم "فرهنگ آدم خواری" تخیلی نیست و وجود خارجی داشته است، نوعی بیماری مغزی است.
به گزارش شفاف، بیل شوت ایده بسیاری جالبی دارد و از زاویه قابل قبولی هم به آن نگاه کرده است. مدت زیادی است که آدم خواری ذهن جانورشناسان، انسان شناسان، تاریخدانان، جرم شناسان، نظریه پردازان ادبی، دانشجویان الهیات و توهین کنندگان به مقدسات دینی (ادعای پوچی که کاتولیک های رومی در روایت خود از آدم خواری در استحاله تمجید کرده اند، نزد بی خدایان انگلیسی قرن 18 محبوب بود) را به خود مشغول کرده است. تاکنون افراد کمی تلاش کرده اند تا تمام جوانب را کنار هم جمع کنند؛ البته شاید خودمان هم در آ مجبور شویم بگوییم که نمی توان از تمام جوانب گسترده فرهنگ آدم خواری یک جمع بندی به دست آورد، اما با این حال به تلاشش می ارزد.
 
توجه: این گزارش ممکن است برای شما آزاردهنده باشد 
 
 «آدم خواری» از خیال تا واقعیت!
 
بیل شوت (bill schutt) دانشمند علوم جانوری است و با ارگانیسم های ساده تر سر و کار داشته است. در نقطه پایینیِ این بازه، همنوع خواری در بی مهرگان را داریم که برای اموری بخصوص تقریبا امری عادی محسوب می شود. عنکبوت های مادر زمانی که هدفشان تحقق یابد، خودشان را در معرض جوان ترها قرار می دهند تا کاملا خورده شوند. همنوع خواری در ح ون ها به عنوان یک مرحله گذرا وجود دارد: ح ون ها در پایین تر از یک سنی پیش از خوردن گیاهان، تخم های ریخته شده خودشان را می خورند.
 
ماهی سیکلید که در آب های شیرین زندگی می کند، بچه هایش را در دهانش پرورش می دهد و اغلب بخش زیادی از آن ها را نوش جان می کند! بالا ه آن ها باید به شکلی تعادل جمعیتی خود را حفظ کنند. ماهی ها قادر به تخم گذاری در مقادیر بسیار بالا هستند و در برخی از گونه ها این رقم به 300 میلیون تخم می رسد. به همین دلیل، شاید ماهی ها تصمیم بگیرند که چندان بخشنده نباشند و خودشان نیز از تخم های سرشار از پروتئین خود استفاده کنند. بنابراین اگر ماهی ها نوزادان خودشان را در مقادیر فراوان (بیش از 80 درصد در برخی مواقع) بخورند، پس می توان توقع داشت که در فکر تغذیه از ماهی های باقی مانده نیز باشند.

«آدم خواری» از خیال تا واقعیت!

انواع و اقسام همنوع خواری را می توان در دنیای جانوران یافت: همنوع خواری جوانان و فرزندان، همنوع خواری خواهر و برادر و همنوع خواری رقبا. شعر تد هیوز درباره اردک ماهی های داخل حوض در این باره جالب است؛ تعداد ماهی ها به شکلی مرموزی کم شد تا اینکه فقط یکی باقی ماند: «با شکمی باد کرده و لبخندی بر لب.»
 
پدیده "دگر همنوع خواری" یا "خوردن دیگران یا فرزندانِ دیگران" وجود دارد. اینکه چرا اخیرا س های قطبی به دگر همنوع خواری روی آورده اند، مشخص نیست؛ البته شاید صرفا یک اتفاقی موقتی باشد که به خاطر گرمایش جهانی به وقوع پیوسته ولی بر سر چراییِ این مسئله، همچنان بحث و بررسی لازم است.
 
حتی در مورد همنوع خواری جانوران باید بین افسانه ها و برداشت های فرهنگی تمایز قائل شد. "همنوع خواری " که در آن ماده، نرِ خودش را با هدف جماع می خورد بسیار اندک رخ می دهد. این ادعاها درباره گونه هایی مطرح می شود که نمی توان هیچ سند و مدرکی از آن ها تهیه کرد. همنوع خواری در "عنکبوت پشت قرمز" رخ می دهد. اما سوال اینجا است که چرا عنکبوت نر باید به کاری تن دهد که منجر به مرگش خواهد شد؟
 
بر اساس نظریه داروین، عنکبوت پشت قرمز نر برای مدت طولانی تر جفت گیری می کند و میزان اسپرم های بیشتری را منتقل می کند؛ از این رو نوع نر این جانور با پذیرش مرگ خودش، شانس تولید مثل را افزایش می دهد. از آنجایی که عنکبوت ماده به تازگی یک عنکبوت نر را بلعیده، عنکبوت های نر دیگر چندان تمایلی ندارند به سمتش بروند زیرا به همان سرنوشت دچار خواهند شد؛ از طرف دیگر، آن عنکبوت نر اولی نیز رقبایش را با مرگ خودش ش ت داده است.

«آدم خواری» از خیال تا واقعیت!
همنوع خواری در طبیعت وجود دارد

اما اتفاقی دیگر موجب تعجب جانورشناسان شده است: چرا برخی عنکبوت های نر، عنکبوت ماده را تعقیب کرده و در فرآیند جماع آن را کاملا می خورند؟ این پدیده البته کمتر از ح قبلی مورد توجه قرار گرفته است. اما شاید جالب تر از هر چیزی این باشد که چرا ما تمام تمرکزمان را روی عمل همنوع خواری ِ واقعی یا فرضیِ عنکبوت های ماده گذاشته ایم.
 
به محض اینکه وارد مبحث همنوع خواری انسانی یا "آدم خواری" می شویم، یک تفاوت عمده و آشکار را بین آیین های فرهنگی گسترده و رفتار روان آزاری خارج از نظم اجتماعی مشاهده می کنیم. اچ. جی. و در "ماشین زمان" خود و بر اساس شواهد نه چندان قابل اعتماد نشان داد که انسان های نئاندرتال همدیگر را می خوردند. وی حتی پیش بینی کرد که انسان های آینده نیز این کار را خواهند کرد. بحث در مورد خوردن گوشت انسان توسط انسان یا "آدم خواری" در دوران باستان بسیار است.
 
هرگونه مدرک جامعی در این مورد نیازمند اثبات بیشتری است؛ مثلا باید نشان داد که مدفوع های فسیل شده (کوپرولیت) که حاوی بقایای انسانی هستند، متعلق به انسان بوده اند و یا اینکه آثار ضربه روی استخوان های انسان حاصل قص انسانی بوده و نه ضربه و حمله. آثار کشف شده محتمل به نظر می رسند اما هنوز به تایید نهایی نرسیده اند. انسان های پیش از انسان نئاندرتال که حدود 150000 سال پیش میلاد از بین رفت، انسان پیشگام (homo antecessor) نام داشت. بر اساس نمونه های است اج شده از مغز استخوانِ استخوان های کشف شده، چنین به نظر می رسد که آن ها آدم خوار بوده اند!

«آدم خواری» از خیال تا واقعیت!
مدفوع فسیل شده می تواند سرنخی برای آدم خواری باشد

پس از آن، دیگر اتهام آدم خواری فقط متوجه "دیگری" بوده است. انسان شناسان اغلب به نقل از مردم بومی گزارش کرده اند که عمل آدم خواری توسط قومی که در آنسوی کوه زندگی می کنند رخ می دهد؛ آنسوی کوه هم مردم می گویند که شنیده اند که در سوی دیگر کوه آدم خوارها زندگی می کنند. چنین نگاهی استفاده های خودش را دارد. ماجراجویان دنیای جدید مانند کلمبوس به سرعت "همنوع خواری" را به بومیان نسبت دادند.
 
ملکه ایزابلا در سال 1503 میلادی حکمی را امضا کرد که بر اساس آن، بومیانی که آدم خوار نیستند باید از بند بردگی رها شوند – این موضوع نشان می دهد که چنین باوری تا چه حد رواج داشته است. به همین منوال، اسپانیایی های استعمارگر به نین بی گناه ترینیداد اتهام آدم خواری می زدند تا بتوانند آن ها را محکوم کنند.
 
در بخش اعظم تاریخ آدم خواری، غالب دانشمندان پذیرفتند که در برخی فرهنگ ها، گوشت انسان های مرده خورده می شود: فرقی ندارد که بدن دشمنان مغلوب باشد یا بقایای افتخار انگیز یکی از بزرگان قبیله. مدرک چنین ادعایی بسیار محدود و البته شفاهی بود. ویلیام آرنس، انسان شناس، در سال 1979 میلادی اظهار داشت که هیچ مدرکی وجود ندارد که بر اساس آن، عمل آدم خواری به شکلی منظم و برای دومین بار و سومین بار رخ داده باشد. (یک انسان شناس مایوس در یکی از رمان های باربارا پیم می گوید: حتی آدم خواری آیینی هم رخ نداده است؟) آرنس آن روزها به شدت مورد انتقاد قرار گرفت اما روایت های نقل شده در دوران مدرن نیز کالا ابهام انگیز هستند. بهترین دلیل این ماجرا شیوع بیماری کورو در قبیله محلی فور (fore) ن پاپوآ گینه نو بود - علت شیوع بیماری کورو در آن قبیله این بود که افراد قبیله هنگام برگزاری مراسم آیینی، مغز اجساد ریش سفیدان خود را می خوردند.
 
حال جالب اینجا است که تمام روایت های آدم خواری در شرایط منحصر به فردی رخ داده است: بین چند آدم روان پریش، یا افرادی که از شرایط سخت جان سالم بدر برده اند، مانند نجات یافتگان یک سانحه هوایی در کوه های آند یا ملوانانی که کشتی شان در اقیانوس غرق شده است.

«آدم خواری» از خیال تا واقعیت!
آدم خواری در عصر انسان پیشگام رواج داشته است

هر چند روایت هایی از آدم خواری هنگام محاصره لنینگراد در جنگ جهانی دوم شنیده شد و گفته شد که نزدیک به 2000 نفر از آن پس به جرم آدم خواری دستگیر شده اند. شاید برایتان جالب باشد اما یکی از پرونده هایی که در تنظیم حقوق جزا انگلستان نقش داشت، مربوط به مهمترین پرونده های آدم خواری تاریخ یعنی "دادلی و استیونز" است. شوت در کمال تعجب در کتابش به این پرونده هیچ اشاره ای نکرده است: دادلی و استیونز دو ملوانی بودند که پسر خدمتکار در کشتی را خوردند. از آن بدتر این است که نویسنده کتاب، رواج آدم خواری در دوران قحطی چینِ تحت حاکمیت مائو را با فقدان تابوهای تغذیه ای در چین آن زمان توجیه می کند؛ این در حالی است که آن ها قطعا تفاوت بین خوردن یک مار و یک کودک را درک می کنند.

«آدم خواری» از خیال تا واقعیت!

«آدم خواری» از خیال تا واقعیت!
بازسازی چهره انسان پیشگام
 
شوت قصد دارد به خوانندگان بگوید که همنوع خواری در سرتاسر پادشاهی حیوانات رخ می دهد گرچه این پدیده در برخی گروه ها رایج تر است. اما فرضیه او یک چیز را نادیده می گیرد: اینکه هر چه حیوانات پیشرفته تر می شوند، تمایل کمتری به همنوع خواری پیدا می کنند: ح ون ها این کار را همچنان به طور روزمره انجام می دهند اما اورانگوتان ها هرگز!
 
مهمترین مکانی که همنوع خواری در فرهنگ بشری معنا پیدا می کند، جایی جز فانتزی های ترسناک دنیای ادبیات نیست. آدم خواری در "هومر" وجود داشت، آن هم از طریق داستان هایی که گریم (grimm) برایش تعریف می کرد؛ آن ماجراها در دوران معاصر در کالبد شخصیتی داستانی هانیبال لکتر (hannibal lecter) جان گرفتند. البته این روایت های داستانی در قالب ادبیات، مبری از خطا در نظر گرفته شدند اما باعث شدند تا برخی روانی ها مانند جفری دامر در دنیای واقعی مرتکب چنین جرایمی شوند: جفری دامر (jeffrey dahmer) یک آدم کش زنجیره ای اهل است که بین ژوئن ۱۹۷۸ تا ژوئیه ۱۹۹۱، هفده پسر و مرد را به نحو فجیعی سلاخی کرد. [او علاقه زیادی به جنازه خواری و آدم خواری داشت.]

«آدم خواری» از خیال تا واقعیت!
جفری دامر علاقه زیادی به جنازه خواری و آدم خواری داشت

همچنین نامی از مهم ترین اثر ادبی مربوط به آدم خواری - "پیشنهاد مودبانه" نوشته جاناتان سوییفت [نویسنده سفرهای گالیور] – در کتاب شوت برده نشده است. شاید این کار اهمیت چندانی نداشته باشد ولی نباید فراموش کرد که آدم خواری هیچگاه نمی تواند به بخش مقبولی از جامعه انسانی بدل شود.
 
کتاب شوت حاوی مطالب خواندنی و جالبی است اما نمی توان با رویکردی جسورانه بین عادات روزمره ارگانیسم های ساده و پدیده های نادر آدم خواری، خوشبختانه، ارتباطی یافت.
 
منبع: تابناک 


مشاهده متن کامل ...
ناگفته 12
درخواست حذف اطلاعات
بی خیال خدا ........ بی خیال

به قول دوستمون نباید کفر بگم

بی خیال آینده ، منم بی خیال شدم

اصلا ولش کن

من راه الآنم رو میرم یه روزی هم شاید روز من بشه

نمی دونم دوستم داری که زود عذاب وجدان می گیرم

دوستم داری که زود پشیمون میشم

منو ببخش

بی خیال دنیا ، بی خیال مردم وحرفاشون

بی خیال ، فقط من می مونم و تو

ولی کتمان نمی کنم که خسته شدم

از زندگی ب نذار از تو ببرم

نذار رها بشم ، میخوام ایوب بشم

پ .ن : خیلی عصبانی بودم یه چرت وپرتی از روی عصبانیت نوشتم

اولین بارم بود ، بذار ایوب بمونم ، رهام نکن

منو ببخش

پ .ن : یه روزی عاشق لیونل مسی بودم ، اما دیگه با این کارش

حالم ازش بهم میخوره



مشاهده متن کامل ...
" به مناسبت شهادت شهید سید مرتضی آوینی " :
درخواست حذف اطلاعات

related image

سلامت دنیا بیماری است و بیماری اش شفا و سلامت، چراکه بنیان دنیا در عادات است و سلامت حقیقی، هرچه هست در ترک عادات و عتق از ملکات

  • دنیای عادات وارونه حقیقی است و عارف سالک اگر قول و فعلش خلاف این عالم است ، نه از سر لودگی و مس ه گی است و نه با این نیست انگاری و نفی و انکار متجددین نسبتی دارد و نه قصد کرده است که عوام را در زحمت اندازد، بل او عالم عادات را اب می کند تا حقیقت بنا شود

  • عشق عاشق را به بیماری می کشاند ، بیمار زرد روی است و خواب و خور ندارد و از درد می نالد  و می گرید

  • حال آن که اهل سلامت دنیا فربه اند و سرخ روی ، شب ها را در خواب غفلت اند و روزها نیز همتشان یک سره وقف تمتع است. (یأکلون کما تأکل انعام) سالک ناسک ، ترک رسوم و عبادت و قیوداحکام کثرات می گوید و این چنین را مردمان " بیمار " می خوانند و " مجنون"

  • فقیه حکم بر ظاهر می کند تا مردمان را در حیطه نگاه دارد، و عارف حجاب ظاهر را می درد تا مردمان را نسبت به باطن، که عالم حقیقت است متذکر سازد، رند اباتی قه سالوس را که زهد ریایی است می درد تا مردمان بدانند که حتی عادات آوردن به ظاهر عبادت نیز باطن عبادت را که مغز آن است از درون می پوشاند تا آن جاکه از عبادت جز قالبی پوک چیزی بر جای نمی ماند و تا زهد رایایی است ایمان مومن از شائبه شرک رها نمی شود

  • قتل به شمشیر او تقدیر محتوم عاشق است اگر به عشق پای فشارد و از مشکلات طریق نهراسد، چراکه تنها آینه " ذبیح الله " می تواند مجلای اسم شهید باشد. اَنه علی کل شیُ شهید: ذبیح الله هم خود شاهد است و هم خود مشهود، هم قاتل است و هم مقتول

  • "سَر" آن است که در طریق وصال به باد رود و " جان" متاعی است که هم او بخشیده است تا به بهای آن لقایش را باز یم، و سّر آن که خون مقتول عشق را ثارالله گفته اند نیز در همین جاست.

  • عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف  حسین (ع) است .

  • این جا کربلا، در سرچشمۀ جاذبه ایی که عالم را به محور عشق نظام داده است.

  • سدرة المنتهی مرز دار قلمرو فرشتگان عقل است ، عقل بی اختیار است. اما قلمرو و آل ا، ساحت امانت داری و اختیار است و جبرائیل را آن جا باز نمی دهند که هیچ ، بال می سوزانند. آن جاست انی اعلم ما لا تعلمون است،آن جا ساخت علم لدُنّی است، راز داری  خزائن این غیبت آسمان ها و زمین ، آن جا سبحات فنای فی الله است بقای الله

  • عالم ما ، عالم نسبت ها و مقادیر است و بالطبع ، تصاویر اشیاء پیش از هر چیز بر " مناسبتی " دل می کنند که بین ما و آن اشیاء وجود دارد و این مناسبت هرچه باشد مارا از رسیدن به آن " مدلول حقیقی " باز می دارند.

  • هنرمند ، رازدار خزائن غیبه است و زبان او زبان تمثیل و تمتل است؛ پس باید رمز و راز ظهور حقایق متعالی و کیفیت حضور و ظهور امر قدسی را در جهان بشناسد او باید با بصیرت قلبی راز تمثیل حقایق ملکوتی را بیابد و این یافتن به معنی " علم پیدا " نیست.

  • غزال غزل وحشی است و انیس مجنون بیابان نشین آن درد نیز که کار عشق شیدا را به تعزل و ترنم می کشاند ، جز در مجنون وحشی بیابان نشین لانه نمی کند.

  • شهر دام عادت و تعلقات است و مردمان اهل عادتند. این مجنون مردم گریز است و آن غزال مردم نفور و اگر شاعر نباشد چه ی مردمان را به " ترک عادت " بخواند؟

  • چه قلیل اند شاعرانی که آنان را در عشق بخشیده اند و شرف حضور

  • مردمان مسافر کاروان مرگند ، اما خود نمی دانند ، مرگ کاروان دار سفر زندگی است و کجاوه ثابت می نماید اما کاروان در سفر است.

  • عاشقان عاشق بلایند . در حیات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقیانوس بلا نمی توان یافت، در ژرفای اقیانوس بلا عاشقان غواصان این بحرند و اگر مجنون نباشد چگونه به دریا زنند؟

  • مگر عشق را جز در هجران و فرقت و غربت می توان آموخت؟ پس این درد فراق همه هستی آدمی است و مایۀ اصلی هنر نیز همین غربت است که با اوست از آغاز تا انجام.

  • زمین سراسر صحرای عرفات است و تو همان آدمی که با خطاب إهبطوا بر این سیاره رنج فرو افتاده ای عرفات مثالی از حقیقت زمین است که تمثیل یافته مشقت جوع و ی و تشنگی و سوز آفتاب و... آن خطاب را تو از یاد برده ای، اما آدم به یاد داشت که آن همه گریست تا بازش پذیرفتند.

  • مستی زوال عقل است و از این رو هم ره بی خودی است، ما خمار مستی فانی است و حتی شرب مدام نیز علاج درد نمی کند تا زنده ایم هوشیاریم و هوشیار اسر خود است ، مگر آن که مرگ درکشیم که یک سره از عقل و از خود می رهاندمان، این سری است که در موتوقبل أن تموتوا فاش کرده اند.

  • " ترک هوش کن" که "هوشیار" در خودی خود اسیر است و تا خود باقی است یار از تو می رمد ، بیهوده نیست این همه که عاشقان از عقل می نالند ؛ عقل عقال است و جان را از پای بست خاک می کند و تا عقل باقی است ، خود از میانه بر نمی خیزد و مستان در جست و جوی بی خودی به مستی روی آورده اند ، که مستی و بی خودی باهم اند ؛ مستی زوال عقل است و از این روی هم ره بی خودی است

  • هنر مستی است و خود آگاهان را حاجتی بدین نیست. سوزآتش درون است که در سخن می ریزد، و آن را که این آتش ندارد گو بسوزد که شعر سوز جگر است و آه دل و اشک چشم ... و این همه را جز به غریبان و شی ان عطاء نکرده اند.

  • بلبل شیدای گل است و این آواز و الحان که از او می جوشد ، ناله شی است که از ملکوت نازل می شود. بلبل نیز مطرب ملکوت است ، حافظ نیز ، و هرآن که شعرش ناله شی است و درد فراق دارد.

  • عاقل درد فراق ندارد و عقل در این وادی لایعقل است ؛ از عشق باز پرس که شرح این مشکل را جز او نمی داند

  • حقیقت وجود انسان روح الهی اوست که چون خورشیدی منیر در پس حجاب بدن حیوانی و تعلقات گران بار دنیایی اش پنهان مانده است. چگونه می توان بی واسطۀ حجب ، چشم در نور خورشید دوخت؟

  • راه " فطرت" راه " علم حصولی " و اکتس نیست، راهی وصول است. بندگی خدا میثاق ازلی است که در عمق فطرت خویش بدان شهادت می دهد و او فطرتأ به مبدأ عالم، علم و گرایش دارد و اگربه نفس خویش رجوع کند در باطن خویش خواهد یافت که خداوند فجور و تقوا را به نفس او الهام فرموده است و آسمان لایتناهی تمنای او را هیچ کرانه ای جز قدرت و اراده مطلق ، علم مطلق ، حسن مطلق و حیات محض محدود نمی کند

  • تقوا است که انسان را به اخلاص می رساند و با اخلاص درهای حکمت نیز بر قلب گشوده می شود

  • حافظ تجلی حسنی حقیقت وجود را در پیاله احوالات و اوقات خویش دیده است و به مقامی رسیده که دیگر همواره در سبحات جلوه یار غوطه ور است و این مراد او از "شرب مدام" است.

  • جذبه " حضرت رحمان" و "سحر " آفاقی نزدیک به هم دارند ، اگر چه این هم سانی تنها در ظاهر است نه در باطن . شی حق و مفتون هر دو ترک عقل و اختیار می کنند ، آن یکی فرزند عقلش را ه قربان گاه عشق عارفانه می برد و این یکی " کازانوا" یی است مسحور زینت ی .

  • سوگند خورده است که لازیننّ لهم فی الارض و او آن چنان کثرات جمالیه حضرت حق در چشم انسان زینت می بخشد که او را سحر می کند و می فریبد. رنگ کثراتی هستند تجلی یافته از نور سفید ، اما اگر انسان اسیر " رنگ " شود از نور سفید باز می ماند

  • نیازهای حیوانی آدمی زاد ل او را از وصول به غایات فطری خویش که تعالی است باز خواهد داشت. نیازهای حقیقی انسان فی الحقیقه نیازهای فطری اوست.

  • انسان امروز از غایات آفرینش خویش در غفلت است و در سایۀ این غفلت بهشت خویش را در زمین می جوید. أفمن یمشی مکبأ علی وجهه أهدی امّن یمشی سوتأ علی صراط مستقیم؟

  • حکیم عالم را سراسر رازی نامکشوف بیند و دریابد که حقیقت مقصود وصول است نه حصول. بال های اشتیاق وصل را باید گشود که با پای حصول نمی توان بر آسمان بر شد.

  • اهل نظر اگر عقل را در برابر عشق نهاده اند از آن است که عقل اهل اعتبار است و درک و وصف ، و محرم راز نیست. اگر منکر راز نشود، او را همین قدر می رسد که دریابد رازی هست، و دیگر هیچ. راز لایدرک و لایوصف است و بیرون از حدود اعتبارات عقل؛ چشمه ای مکنون در ظلمات وادی حیرت. اما عقل از حیرت می گریزد . عقل گرفتار عالم حدوث است و از تفکر در قدم می گریزد، چراکه آن راز به تفکر گشوده نمی شود. عقل در جست و جوی نور است و راز، نشین سیاهی های نا کجا آباد غیب هویت.

  •  آن جا عقل جز عقالی بیش نیست چرا که اهل تفکر است و گفته اند تفکر فی آلاء الله و لا تفکر وا فی ذات الله : آلاء الله حجب ذات اند ومرزی فی مبالین عدم و وجود از آن حیث که یار را جلوه می دهند. چشم عقل در حجاب می نگرد و از آینه غافل است

  • می خواهم در رثای شما ای کبوتران خونین بال دل حرم أمن مرثیه ای بسرایم اما کلام زمین گیر است و کبوتر ش ته بال دل من نیز آسمان را تنها در خیال می پرورد. کلام اسیر قفس ماهیات است و عقل اسیر دام کلام و آن جا که شما بال کشیدید پر جبرائیل عقل می سوزد آن جا جزء نبی عشق را بار نمی دهند و جز او و اوصیائش یعنی آنان که ضمیر نسبیت را به آسمان اطلاق پیوند می دهند دیگر کیست که بتواند بر معراج انقطاع کامل پای نهد و چشم دلش به ضیاء نظر به غیبت الغیوب ذات نور یابد و این چنین از صدر المنتهی اسماء و صفات در گذرد و به معادن پنهان عظمت اتصال یابد و روحش به ذات عزیز قدوس تعلیق پیدا کند. نه تنها آن از رثای شما ای کبوتران خونین بال حرم امن بر می آید که بتواند کلام را بر بال عشق بنشاند و به معراج برد و اگر این چنین است بگذارآن یار غائب مرثیه خوان شما باشد که جز او هیچ تلاونده ایی راهای آسمان را نمی شناسد.

  • انسان در از تعلقات انسانی است و آن که در غرب گویند ، قبول بندگی عادات و تعلقات است و عین اسارت و نه عجب که از خصوصیات اصلی دنیای امروز یکی هم این است که در الفاظ را " وارونه" به کار می برند؛ می گویند " " و مرادشان  " اسارت " است، می گویند " عقل " و مرادشان " وهم " است . می گویند " انسان" و مرادشان " حیوان " است و می گویند " تکامل " و مرادشان " هبوط" است و می گویند " علم " و مرادشان " جهل" است و ... قس عل هذا

  • تخیل بال پرواز است ، وحی و الهام هم می توانند رحمانی باشد و هم ی ، خیال هم می تواند مثل کبوترهای سفید در آسمان آبی حریت پرواز کند و هم می تواند مثل خفاشی سیاه از سقف مغازه تاریک نفس اماره ف وارونه آویزان شود

  • خیال هم می تواند براق بلند پرواز معراج انسانی باشد و هم د جال مرکوب نفس اماره هرجا که خیال رفت؛ پسندیده نیست.

  • بعد از مرگ نیز انسان در عالم اعمال خویش زندگی می کند.

  • انسان در درون خودش زندانی است اما این زندان نفس را می توان آن همه وسعت بخشید که آسمان و زمین را در بر گیرد.

  • انسان اگر بتواند " خود" را در " خدا " فانی سازد نورالانوار طلعت شمس حق از او نیز متجلی خواهد شد و عزت و عظمتی خواهد یافت بی نهایت.

  • زندان تعلقات و عادات ، دنیایی تنگ تر و تاریک تر از گور است و " خیال " نیز ب بع یا " براق بلند پرواز آسمان معراج" است ، یا " خفاش روز کور مغازه تنهایی

  • " توسن خیال " نه آنچنان است که " خیال پروری" را با خود به " معراج" برد فضای طیران و جولان خیال هر به وسعت روح اوست و شخص با بال های خیال که نمی تواند به ناکجا آبادی دنیای بیرون از دنیای معتقدات و عادات و تعلقات خویش پرواز کند. بنابراین ، هرچه بگوید و بنویسد و هر نقس که بپردازد خودش را بیان می دارد ، همان گونه که هست. فرد در درون خود و معتقدات و عادات و تعلقاتش زندانی است

  • هنرمند رویی به عالم غیب دارد و رویی به عالم شهادت. با آن روی خورشیدی منیر است و با این روی قمری مستنیر در شب ظلمانی کرۀ ارض ، اما کدام هنرمند؟ هل یستوی الأعمی و البصیر

  • هنرمند از آسمانیان می گیرد و بر زمینیان می بخشد. پس اش باید قابلیت نزول ملائکه ای را داشته باشد که واسطۀ الهام هستند. تنگ کور دلان کجا و آسمان بی کران کجا 

  •  آنچه هنرمند می پردازد نقشی است که از غیب در آینۀ جان او اشراق یافته است و اگر هنرمند از شواغل و تعلقات دنیایی إعراض نکند و اهل جذبه عشق نباشد آن جانب را نخواهد یافت.

  • هنرمند در میان سایر انسان ها همچون بلبل است و در میان پرندگان و وجه امتیاز او نیز در " شی " است و بیان " خویش" مرادم از شی ، شی حق است ؛ اما همچنان که در نزد غالب انسان ها القائات نفس از دعوات تشخیص پذیر نیست، چه بسا که " شیفتگی " با شی حق مشبه شود و غالبأ چنین است.

  • سوگند خورده است که لازیننّ لهم فی الارض و او آن چنان کثرات جمالیه حضرت حق در چشم انسان زینت می بخشد که او را سحر می کند و می فریبد. رنگ کثراتی هستند تجلی یافته از نور سفید ، اما اگر انسان اسیر " رنگ " شود از نور سفید باز می ماند.

  • نیازهای حیوانی آدمی زاد ل او را از وصول به غایات فطری خویش که تعالی است باز خواهد داشت. نیازهای حقیقی انسان فی الحقیقه نیازهای فطری اوست.

  • انسان امروز از غایات آفرینش خویش در غفلت است و در سایۀ این غفلت بهشت خویش را در زمین می جوید. أفمن یمشی مکبأ علی وجهه أهدی امّن یمشی سوتأ علی صراط مستقیم؟

  • حیکم عالم را سراسر رازی نامکشوف بیند و دریابد که حقیقت مقصود وصول است نه حصول. بال های اشتیاق وصل را باید گشود که با پای حصول نمی توان بر آسمان بر شد.

  • اهل نظر اگر عقل را در برابر عشق نهاده اند از آن است که عقل اهل اعتبار است و درک و وصف ، و محرم راز نیست. اگر منکر راز نشود، او را همین قدر می رسد که دریابد رازی هست، و دیگر هیچ. راز لایدرک و لایوصف است و بیرون از حدود اعتبارات عقل؛ چشمه ای مکنون در ظلمات وادی حیرت. اما عقل از حیرت می گریزد . عقل گرفتار عالم حدوث است و از تفکر در قدم می گریزد، چراکه آن راز به تفکر گشوده نمی شود. عقل در جست و جوی نور است و راز، نشین سیاهی های نا کجا آباد غیب هویت.

  •  آن جا عقل جز عقالی بیش نیست چرا که اهل تفکر است و گفته اند تفکر فی آلاء الله و لا تفکر وا فی ذات الله : آلاء الله حجب ذات اند ومرزی فی مبالین عدم و وجود از آن حیث که یار را جلوه می دهند. چشم عقل در حجاب می نگرد و از آینه غافل است

  • می خواهم در رثای شما ای کبوتران خونین بال دل حرم أمن مرثیه ای بسرایم اما کلام زمین گیر است و کبوتر ش ته بال من نیز آسمان را تنها در خیال می پرورد. کلام اسیر قفس ماهیات است و عقل اسیر دام کلام و آن جا که شما بال کشیدید پر جبرائیل عقل می سوزد آن جا جزء نبی عشق را بار نمی دهند و جز او و اوصیائش یعنی آنان که ضمیر نسبیت را به آسمان اطلاق پیوند می دهند دیگر کیست که بتواند بر معراج انقطاع کامل پای نهد و چشم دلش به ضیاء نظر به غیبت الغیوب ذات نور یابد و این چنین از صدر المنتهی اسماء و صفات در گذرد و به معادن پنهان عظمت اتصال یابد و روحش به ذات عزیز قدوس تعلیق پیدا کند. نه تنها آن از رثای شما ای کبوتران خونین بال حرم امن بر می آید که بتواند کلام را بر بال عشق بنشاند و به معراج برد و اگر این چنین است بگذارآن یار غائب مرثیه خوان شما باشد که جز او هیچ تلاونده ایی راهای آسمان را نمی شناسد.

  • انسان در از تعلقات انسانی است و آن که در غرب گویند ، قبول بندگی عادات و تعلقات است و عین اسارت و نه عجب که از خصوصیات اصلی دنیای امروز یکی هم این است که در الفاظ را " وارونه" به کار می برند؛ می گویند " " و مرادشان  " اسارت " است، می گویند " عقل " و مرادشان " وهم " است . می گویند " انسان" و مرادشان " حیوان " است و می گویند " تکامل " و مرادشان " هبوط" است و می گویند " علم " و مرادشان " جهل" است و ... قس عل هذا

  • تخیل بال پرواز است ، وحی و الهام هم می توانند رحمانی باشد و هم ی ، خیال هم می تواند مثل کبوترهای سفید در آسمان آبی حریت پرواز کند و هم می تواند مثل خفاشی سیاه از سقف مغازه تاریک نفس اماره ف وارونه آویزان شود.

  • خیال هم می تواند براق بلند پرواز معراج انسانی باشد و هم د جال مرکوب نفس اماره هرجا که خیال رفت؛ پسندیده نیست.

  • بعد از مرگ نیز انسان در عالم اعمال خویش زندگی می کند.

  • انسان در درون خودش زندانی است اما این زندان نفس را می توان آن همه وسعت بخشید که آسمان و زمین را در بر گیرد.

  • انسان اگر بتواند " خود" را در " خدا " فانی سازد نورالانوار طلعت شمس حق از او نیز متجلی خواهد شد و عزت و عظمتی خواهد یافت بی نهایت.

  • زندان تعلقات و عادات ، دنیایی تنگ تر و تاریک تر از گور است و " خیال " نیز ب بع یا " براق بلند پرواز آسمان معراج" است ، یا " خفاش روز کور مغازه تنهایی

  • " توسن خیال " نه آنچنان است که " خیال پروری" را با خود به " معراج" برد فضای طیران و جولان خیال هر به وسعت روح اوست و شخص با بال های خیال که نمی تواند به ناکجا آبادی دنیای بیرون از دنیای معتقدات و عادات و تعلقات خویش پرواز کند. بنابراین ، هرچه بگوید و بنویسد و هر نقس که بپردازد خودش را بیان می دارد ، همان گونه که هست. فرد در درون خود و معتقدات و عادات و تعلقاتش زندانی است

  • هنرمند رویی به عالم غیب دارد و رویی به عالم شهادت. با آن روی خورشیدی منیر است و با این روی قمری مستنیر در شب ظلمانی کرۀ ارض ، اما کدام هنرمند؟ هل یستوی الأعمی و البصیر

  • هنرمند از آسمانیان می گیرد و بر زمینیان می بخشد. پس اش باید قابلیت نزول ملائکه ای را داشته باشد که واسطۀ الهام هستند. تنگ کور دلان کجا و آسمان بی کران کجا

  •  آنچه هنرمند می پردازد نقشی است که از غیب در آینۀ جان او اشراق یافته است و اگر هنرمند از شواغل و تعلقات دنیایی إعراض نکند و اهل جذبه عشق نباشد آن جانب را نخواهد یافت.

  • هنرمند در میان سایر انسان ها همچون بلبل است و در میان پرندگان و وجه امتیاز او نیز در " شی " است و بیان " خویش" مرادم از شی ، شی حق است ؛ اما همچنان که در نزد غالب انسان ها القائات نفس از دعوات تشخیص پذیر نیست، چه بسا که " شیفتگی " با شی حق مشبه شود و غالبأ چنین است.

  • گمنامی برای پرست­ها دردآور است،اگرنه همه اجرها در گمنامی است؛تاآنجا که فرموده­اند:آنگونه در راه خدا انفاق کن که آن دست دیگرت هم با خبر نشود.

  • زمان بستر جاری عشق است تا انسانها را در خود به خدا برساند وتمامی آنچه در زمان حدوث می یابد باقی است.

  • یاران شتاب کنید...گویند قافله­ای در راه است که گن اران را در آن راهی نیست، آری گن اران را راهی نیست ،اما پشیمانان را می­پذیرند.

  • عاشق کربلاست وکربلا را تومپندار که شهری است در میان ا و نامی است در میان نامها،نه؛ کربلا حرم حق است وهیچ­ را جز یاران حسین علیه السلام راهی به سوی حقیقت نیست. کربلا ما را نیز در خیل کربلاییان بپذیر....

  • با بهاران روزی نو می­رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری نو.اکنون که جهان وجهانیان مرده­اند،آیا وقت آن نرسیده است که ای موعود سررسد؟ ویحی الارض بعدموتها...

  • ... اما با این همه،غربت سیدال عجب جانسوز است!دیگر جایی برای این ای کاش­هاواگرها نیست... کاروان کربلا در راه است واگر تو را هوس کرببلاست ،بسم الله

  • جاذبه خاک به ماندن می­خواند وآن عهدباطنی به رفتن،عقل به ماندن می­خواند و عشق به رفتن...واین هر دو را خداوند آفریده است تا وجود انسان در آوارگی وحیرت  میان عقل و عشق معنا شود.

  • هیچ شنیده ای که مرغی اسیر،قفس را هم بر دارد وباخود ببرد؟

  • هم الان اگر ملکوت­الموت سررسد وتو را به عالم باقی فراخواند،هرچند با شهادت،آماده­ای؟

  • یاران ؛پای در راه نهیم که این راه رفتنی است ونه گفتنی...

  • راه کاروان عشق از میان تاریخ می گذرد و هر در هر زمره که می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند ، اگرچه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد...

  • زندگی زیباست اما شهادت از آن زیبا تر است ، سلامت تن زیباست اما پرنده عشق تن را قفسی میبیند که در  باغ نهاده باشند ...

  • بعضی ها ما را سرزنش می کنند که چرا دم از کربلا می زنید و از عاشورا ؛ آنها نمیدانند که برای ما کربلا بیش از آنکه یک شهر باشد یک افق است که آن را به تعداد یمان فتح کرده ایم ، نه یک بار نه دو بار ... به تعداد یمان

  • زندگی به خون وابسته است و  پیکر تاریخ  بی خون خدا مرده ای بیش نیست و سر مبارک شهید بر فراز نی رمزی است میان خدا و  عشاق ؛ یعنی که این است بهای دیندار

  • ای شقایق های آتش گرفته ، دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را بر خود  دارد ،آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید ؟

  • " سخنان قصار شهیدآوینی "

  •  



  • مشاهده متن کامل ...
    مقاله درباره حضور قلب در
    درخواست حذف اطلاعات
    اختصاصی از اینو دیدی مقاله درباره حضور قلب در با و پر سرعت .

    لینک و ید پایین توضیحات

    فرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینت

    تعداد صفحات: 6

     

    حضور قلب در

    مقدمه یکی از شرطهای اساسی پذیرفته شدن در نزد خدای متعال، مسأله «حضور قلب پیدا » در حین است؛ از این رو آیات و روایات فراوانی در این باره وارد شده که همه بر این مطلب تصریح می کنند که میزان قبولی ، بستگی به میزان توجه انسان در دارد و این در حالی است که متأسفانه بسیاری از ما عبادتهای خود را بدون حضور قلب و با حواسپرتی کامل انجام می دهیم و به همین جهت است که یک عمر می خوانیم، اما اثری از آثار معنوی و روح نواز آن را در خود نمی بینیم.

    اهمیت و امکان حضور قلب

    1. وم تحصیل حضور قلب

    الف. در ضرورت تحصیل حضور قلب همین بس که بدانیم: بی حضور قلب، حقیقی نیست و وقتی از حقیقت و باطن خود جدا شد و به صورت یک عمل بی روح در آمد، تمام ثمرات و فوایدی که در آیات و روایات، برای آمده، در چنین ی وجود ندارد وچه بسا موجب دوری از خدا هم بشود.

    احادیث فراوانی دراین باره وارد شده که همه بر این مطلب تصریح می کنند که میزان قبولی ، بستگی به میزان حضور قلب در دارد و به تناسب وجود حضور قلب، مورد قبول واقع می شود. صادق ـ علیه السلام ـ می فرماید:

    «اَن العبدَ لیُرفعُ لهُ مِن صلاتهِ نصفُها او ثلُثها او ربعُها او خمسُها و ما یرفعُ لهُ الّا ما اقبلَ علیهِ بقلبهِ؛[1] همانا از انسان، نصفش، ثلثش، ربعش یا خمسش بالا برده می شود و آن مقداری از که توجّه قلبی داشته باشد بالا برده می شود.»

    گر چه حضور قلب از شرایط صحت نیست؛ یعنی با نبودن حضور قلب باطل نمی شود و از لحاظ فقهی اشکالی ندارد. و لیکن چنین ی، قالبی و بی فضیلت و غیر مقبول است، یعنی بالا نمی رود و اثر معراجی خود را از دست می دهد.

    2. امکان ب حضور قلب

    گاهی تصور می کنیم، تحصیل حضور قلب از امور مُحال است و از ب آن، ناامید می شویم و به یک عبادت صوری و ظاهری اکتفاء می کنیم. چه بسا این ناامیدی، از فریب دادن خود نشأت بگیرد، به این معنا که برای فرار از با حضور قلب، دایماً خود را فریب داده و مشکل بودن آن را بهانه ای برای ترک آن، قرار می دهیم.

    دلایلی برای امکان ب حضور قلب وجود دارد که از جمله آنها موارد ذیل است: الف. وقوع حضور قلب

    بهترین دلیل برای امکان شیء، وقوع آن است. همین که پیغمبران ما و ائمه ـ علیهم السّلام ـ و اولیای خدا، بر حسب معرفت و ایمان و قرب و طلبشان، حضور قلب داشتند، دلیل بر امکان آن می باشد.

    ب. وجود دستور عمل

    وجود دستور جهت تحصیل حضور قلب از ناحیه رسول اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ و ائمه ـ علیهم السّلام ـ و بزرگانی که در این باره کتاب نوشته اند، همه دلیل بر امکان ب آن می باشد، چرا که تکلیف و دستور به آنچه در توان نیست بی معنا و غلط است، زیرا تحصیل امر محال، محال است.

    3. مراتب حضور قلب

    گرچه درباره مراتب حضور قلب، سخنان بسیاری از بزرگان اهل معرفت رسیده، ولی ما به جهت مختصرگویی و ساده نویسی برآنیم تا با الهام از سخنان ارزشمند آنان به ذکر پنج مرتبه از مراتب حضور قلب بپردازیم.

    مرتبه اول: شخص گزار باید اجمالا بداند که با خداوند سخن می گوید و حمد و ثنای او می کند، اگر چه به معانی الفاظ توجه نمی کند. این مرتبه برای آنانی است که معانی را نمی دانند؛ حضرت ـ قدّس سره ـ از قول مرحوم شاه آبادی ـ قدّس سره ـ نقل می کند:

    «مثل این نحوه، به این صورت است که یکی، قصیده در مدح ی بگوید و به طفلی که معانی آن را نمی فهمد بدهد که در محضر او بخواند و به طفل بفهماند که این قصیده در مدح این شخص است، البته آن طفل که قصیده را می خواند اجمالا می داند ثنای ممدوح را می کند، اگر چه کیفیت آن را نمی داند».[2]

    مرتبه دوم: علاوه بر مرحله قبلی، به معانی کلمات و اذکار نیز توجه داشته باشد و بداند که چه می گوید. صادق ـ علیه السلام ـ می فرماید:

    «من صلّی رکعتین یعلمُ ما یقولُ فیهِما. انصرَفَ و لیسَ بَینَهُ و بینَ الله ذنبٌ إلّا غفرَلَهُ؛[3] هر دو رکعت بخواند در صورتی که بداند چه می گوید، از فارغ می شود در حالی که بین او و خداوند گناهی نیست، مگر این که خداوند آنها را می بخشد». در این مرحله، قلب تابع زبان است.

    مرتبه سوم: اسرار عبادت و حقیقت اذکار و تسبیح و تحمید و سایر مفاهیم را بفهمد و در حال به آنها توجه کند تا خوب بداند چه می گوید و چه می خواهد. مرتبه چهارم: گزار علاوه بر مراحل سابق، باید اسرار و حقایق اذکار را به طور کامل در باطن ذاتش نفوذ داده و به مرحله یقین و ایمان کامل برسد. در این صورت است که زبان از قلب پیروی می کند. قلب چون به آن حقایق ایمان دارد، زبان را به اذکار وادار می کند. مرتبه پنجم: در این مرحله، گزار به مرتبه کشف و شهود و حضور کامل می رسد که به این مرحله حضور قلب در معبود می گویند نه حضور قلب در عبادت؛ یعنی مرحله ای که اسما و صفات و کمالات حق را با چشم باطن مشاهده می کند،چیزی را جز خدا نمی بیند، حتی به خودش و افعال و حرکات و اذکارش نیز توجه نداشته از سخنگو و سخن نیز غافل است و در حقیقت در انجذاب کامل قرار دارد، البته در این مرحله هم مراتبی است که نسبت به سالکین متفاوت است.[4]

    - عوامل حواسپرتی و درمان آن

    1. هرزگی قوه خیال

    از اسباب محوری و اصلی حواسپرتی، فرّار بودن، و هرزگی قوه خیال است. آدمی دارای نیرویی است که دایماً ذهن و خیالش را به کار می گیرد. اگر ذهن انسان در مورد موضوعات کلی، به صورت منظّم و مرتّب فعالیت کند و از یک مقدمه، نتیجه ای بگیرد، در این صورت تفکر و تعقّل حاصل شده است، ولی اگر ذهن انسان بدون هیچ مقدمه و نظمی در موضوعات جزئی، از چیزی به چیزی و از جایی به جایی پرواز کند و هیچ رابطه منطقی بین موضوعاتی که در ذهن آمده ایجاد نکند، تخیّل صورت گرفته است. - ویژگیهای قوّه خیال

    یکی از ویژگیهای قوّه خیال، فرّار و متحرک بودن آن است، چون اگر تفکر نباشد، هزاران خاطره و مسأله به ذهن انسان (در طی چند لحظه، بدون هیچ ارتباطی با هم) می رسد. دیگر از ویژگیهای قوّه خیال که از تعریف آن بر می آید. آن است که در موضوعات جزئی کار می کند و هم چنین از بی نظمی خاصی برخوردار است.

    انواع خیالات در

    در ی که می خوانیم، تمام انواع چهارگانه تصوّرات خیالی که در ذیل می آید، وجود دارد، مگر انی که قوه خیال را کاملا تربیت کرده و متمرکز بر کرده باشند. گاهی آنچه در به ذهن خطور می کند، انجام کار خیری است؛ مثلا در این تصور است که چگونه بعد از سخنرانی کند و یا با فلان بزرگ یا دوست، چگونه گفتگو کند. و یا انجام کار شرّی است، مثلا در این تصوّر است که چگونه بر سر دیگری کلاه بگذارد و... . گاهی آنچه در خاطر و خیال می آید، صرف خیال است و آن یا خیال پسندیده است مثلا (در خاطر خود بگذراند که پولدار شود تا بتواند گرسنگانی را سیر و برهنگانی را لباس بپوشاند و...) و یا خیال فاسد می باشد (مثلا در خاطر خود لذت گناه و چگونگی آن را بیاورد و با آن دلخوش کند).

    پس آنچه که در قوه خیال ما می آید از این چهار ح خارج نیست، اگر چه گاهی در قوّه خیال در امور پسندیده فعّالیّت می کند، و لیکن در جهت ب حضور قلب، خیال در امور پسندیده هم باید کنترل شود و از پرواز آن به امور مختلف، خوب نگه داشته شود تا قلب ی ره متوجه خداوند گردد.

    - درمان

    الف. بیرون

    باید در بیرون ، تمرین و ممارست در حفظ قوه خیال و متمرکز آن صورت گیرد، به این صورت که در ابتدا تمرین کنیم که فکر و خیال خود را به امور خاصّی تمرکز بدهیم و دایماً مواظبت بنماییم که خیال به جایی دیگر نرود که اگر این تمرکز ادامه پیدا کند، آرام آرام می توانیم فکر و خیال خود را ضبط و نگهداری کنیم که هر کجا اراده کردیم حرکت کند. کیفیت تغذیه قوه خیال


    با


    مقاله درباره حضور قلب در


    مشاهده متن کامل ...
    Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

    Copyright © Panjere All Rights Reserved.