پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی
 دوخواهر در ارندل
نگید که نگفتم... .
درخواست حذف اطلاعات

جناب !!!

▪️در ت شما ی گفت که بابت مسئله فرهنگ شب ها خوابم نمی برد.

▪️در ت شما ی فرمود اگر اصول (ره) تحریف شود ملت سیلی سختی خواهد خورد.

▪️در ت شما ی فرمود اگر شروطی که برای قید شد عمل نشود خسارت بزرگی خواهد بود

▪️در ت شما ی از واردات بی رویه گله دارد

▪️در ت شما ی از مبارزه جدی نداشتن با فساد گله دارد

▪️در ت شما ی از اجرای اقتصاد مقاومتی رضایت ندارد

▪️در ت شما ی گفت هرجا ما انقل عمل کردیم پیشرفت کردیم هرجا غیر انقل عمل کردیم عقب م م

▪️در ت شما ی از سرعت پیشرفت علمی ناراضی است


▪️در ت شما بود که ی به علت ورود کتاب های ضد ی در نمایشگاه کتاب در نمایشگاه کتاب تهران حضور نیافت

▪️در ت شما ی از نفوذ در مراکز تصمیم گیر و تصمیم ساز کشور گله و افشاگری کرد

▪️در ت شما ی از مذاکره زیر شبح تهدید مخالفت کرد!

▪️در ت شما بود که ی گفت بابت بی کاری حاکم در کشور، شرمنده هستم


▪️در ت شما بود که در یک سال(1394) ی نزدیک به 90 بار، خطر نفوذ دشمنان در کشور را گوشزد د که جیسون رضائیان در دفتر رئیس جمهور وفردی دیگر در تیم مذاکره کننده هسته ای کشف شد

▪️در ت شما بود که ی فرمودند هشدار می دهم سازمان موازی در برابر بسیج درست نکنید.

▪️ در ت شما بود که ی فرمودند جوانان پرشور انقل را با اتهام تند روی از صحنه ها حذف نکنید چون اگر کشور با خطری مواجه بشود، این جوانان انقل اند که دفاع می کنند نه سازشکاران.

وقس علی هذا....



مشاهده متن کامل ...
دو شاهزاده در ارندل
درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها

با قسمت اول داستانم اومدم می دونم که هنوز 5تا نظر نشده

اما این اولین وا ین باریه که دارم تخفیف می دم

اگر هنوز نرفتید اسم شخصیت ها وع شخصیت های جدید

رو ببینید حتما همین الان برید ببینید وبعد بیایید داستانو بخونید

این قسمت درباره ی شاهزاده دلین وکشورش فرندلند است

قسمت بعدی درباره ی شاهزاده جک فراست وکشورش ارلند است

اگرمشتاقید قسمت بعدی رو ببینید

باید حداقل 10 تا نظر بدید در ضمن قسمت بعد نوشه شده وامادست

حالا درباره ی داستان اسم این قسمت هست دو شاهزاده در ارندل

حتما بخونید.

بچه خیلی دلم می خواست براتون پستر درست کنم اما بلد نبودم اگر

ی بلده پوستر درست کنه لطفا بهم بگه

خواهش

خیلی خب خوش بگذره



مشاهده متن کامل ...
ون ایران چه انگشتری در دست دارند؟
درخواست حذف اطلاعات

«انگشتر» در بین ون کشور عاملی منحصربه فرد برای به نمایش درآوردن اعتقادات مذهبی آنهاست. عقیق، فیروزه، درّ نجف، یاقوت، حدید و ... که در روایات شیعه به آثار مادی و معنوی آنها بر انسان اشاره شده از جمله انگشترهایی هستند که ون ما آنها را به دست می کنند.

به گزارش ایسنا، «پار » با این مقدمه، به بررسی این موضوع پرداخته که هرکدام از ون برجسته کشور چه انگشترهایی دست می کنند.

(ره): در اغلب تصاویری که از ایشان وجود دارد، عقیق سرخ به دست دارند.

حضرت آیت الله : ایشان از جمله شخصیت هایی هستند که در موقعیت های مختلف، انگشترهای مختلفی به دست دارند. تاکنون در دستان ایشان انگشتر شرف الشمس، عقیق قرمز و زرد، درّ نجف، انگشتری با نگینی که روی آن نوشته شده «یا علی بن طالب» و انگشتری با نگین حدید که رویش نوشته شده «یا ظافر» به چشم خورده است.

آیت الله هاشمی رفسنجانی: در تمام سخنرانی های خود همیشه یک تسبیح شاه مقصود با یک انگشتر عقیق به دست دارد. او همچنین اغلب انگشتر حرز به انگشت کوچک خود دارد.

حجت ال و المسلمین : عموما انگشتر عقیق زردرنگ به انگشت کوچک سمت راست خود دارد. وی همچنین انگشتر حرز به انگشت کوچکش دارد.

حجت ال و المسلمین سیدحسن : انگشتر عقیق قرمز بر دست چپ خود دارد.

مرحوم آیت الله مهدوی کنی: ایشان انگشتری با نگین عقیق به دست راست خود داشتند و معتقد بودند که اگر ی شیعه است باید انگشتر را به دست راستش بیندازد.

حجت ال و المسلمین ناطق نوری: انگشتر فیروزه به دست چپ و انگشتر عقیق به دست راست خود دارد.

محسن رضایی: همواره با انگشتر فیروزه به دست در انظار ظاهر می شود.

محمدباقر قالیباف: اغلب انگشتر عقیق سرخ به دست دارد.

سرلشگر فیروزآبادی: اغلب با انگشتر عقیق، درّ نجف و فیروزه دیده می شود.

مرحوم حبیب الله عسگراولادی: انگشتر عقیق، درّ نجف و فیروزه به دست می کرد.

محمود : عادت داشت انگشتر عقیق زرد به دست داشته باشد.

قاسم سلیمانی: عموما انگشتری با نگین عقیق سرخ به دست دارد.

یحیی رحیم صفوی: اغلب انگشتری از عقیق سرخ به دست دارد.



مشاهده متن کامل ...
روزه بعده کنکور
درخواست حذف اطلاعات
صبح ساعت 7/22

خواهری در حالی که خودش کنارم ولو شده داره میگه پاشوووووو

و من نگاهی به ساعتم میکنم و میگم اووووووووووو .حالا کو تا 8.ساعت 8 باید سر چهارراه میبودیم.زهرا جونی.دوستی جونیه من اونجا منتظر بود.بعد هم محدثه و مهدیه اومدن.دوخواهر.دوخواهر مثه من و الناز.

من و محدثه تو یه مدرسه و الناز و مهدیه هم تو یه مدرسه و تو یه کلاس بودن و زهرا و محدثه هم باهم تو یه کلاس بودن و....

ساعت 9 و من و زهرا جونی ولیعصر.روبه رو تالار تئاتر شهر.کمی بعد ما پارک دانشجو

نون بربری همون وقتی که سر چهار راه بودیم یدم

بعدش الناز و مهدیه موندن تو پارک و ما رفتیم گوجه و خیار واس صبحونه یدیم

بعدشم پنیر

بعدشم بعد از گشتنه شونصد تا ی بالا ه یه جا پیدا کردیم که چاقو داشت و داشتیم برمیگشتیم لواازم پلاستیکی باز شده بود و بشقاب هم یدیم.

اب پرتغال.لیوان یه بار مصرف و......

تو پارک دانشجو مکان مناسبی واس صبحونه خوردن پیدا نشد.رفتیم ونک.خیابون گ مشاهده شد.تاحالا فقط اسمشو شنیده بودم

به برو بچ گفتم خوب با پاهاتون اینجا رو لمس کنین.و میدون ارژانتین

و ما در مصلی و نمایشگاه قرانش و شهید بهشتی بودیم

رفتیم پارک اب و اتش

قبلش به یه گل فروشی بزررررررررررررگ بر خوردیم

تخم سبزیجات داشت

وسایل باغبونی

بونسای

کاج طبقه ای.کاکتوس.انواع گل و درخت و.....

وایییییی معرکه بود و اولش دوستی جونی سهی میکرد کنترلم کنه ولی بعد خودش هم همراهم شد.محدثه هم ع مینداخت.

رفتیم پارک.خلوته خلوت بود.گفتیم

خندیدیم

صبحونه خوردیم

پا رو چمن های خیس راه رفتیم

دویدیم تا خیس نشیم

از گرما پوکیدیم

باز هم نمایشگاه گل و گیاه دیدیم و من یه گلدون و خا کمپوست یدم.تو گلفروشی قبلیشم تخم شاهی و ریحون یدم

زمان گذشت و گذشت و ما دور هم لذت میبردیم

ما دور هم زندگی می

ساعتای دو بود عزم رفتن کردیم

به مترو رسیدیم

نزدیک به یه ساعت تو مترو گم شدیم

اما ما یاد گرفته بودیم از لحظاتی که فکر میکنیم بد هستن هم لذت ببریم و من اینو گوشزد می

لذت بردن از زندگی

حتی تو لحظات سخت

نزدیک به یه ساعت هی خط عوض کردیم.اشتباه رفتیم و....

ولی ما لذت میبردیم

ما کف مترو نشستیم

ع هایی که گرفته بودیم رو نگاه کردیم و خندیدیم و لذت بردیم و خدا رو شکر کردیم به خاطر این روزهای خوب

کف مترو نشستیم و شیش تا دونات یدیم .با گشنگیه فراوون خوردیمشون و لذت بردیم و خندیدیم و شکر کردیم خدا رو

و برای اون یه دونه دونات مونده کلی نقشه کشیدیم و خندیدم

و ایا خوشبخت تر از ماهم بود؟

مطمئنم که خوشبخت ترین بودم

و متعجب شدیم که

خدایاااااااااااااا

ما چقدر خوشبختیم

چقدر داره اینقدر خوش میگذره

حرف میزدیم و میخندیدیم و تعریف می و توجه دور و بری ها به ما جلب شده بود.مایی که کف مترو نشسته بودیم و از زندگی لذت میبردیم

بعضی ها لبخند میزدن و بعضی ها متعجبانه نگاه می و من چه سپاس گذار بودم از خدا و اینکه واگن مردونه و زنونه جداست و تو هر غلطی دلت میخواد میتونی ی

میتونی خودت باشی و لذت ببری

بدون اینکه نگران نگاه های مریض باشی

روی پله های برقی پریدیم

توی سالن خالی مترو که هیچکی نبود جز ما دویدیم

و ما فقط غرق لذت و خوشبختی بویم و سپاسگذاری

خدایا این روزهای خوب رو از ما نگیر

از 8 صبح تا 4-5 صبح با دوستای خوب و دوست داشتنی بیرون بودم و لذت بردم

دوستانی که دوسشون دارم.دوسم دارم

عقایدمو و اعتقاداتم و افکارمو دوس دارن

و من هم

و چه زیباست

و چه زیباست..................

و سلام ماه رمضان

سلام ماه لذت و برکت



مشاهده متن کامل ...
دوقلوهای ۹۰ ساله که باهم مُردند!
درخواست حذف اطلاعات

دوقلوهای ۹۰ ساله که باهم مُردند!

دوپیرزن دوقلوی یی در روز کریسمس خانواده های خود را همزمان عزادار د. این دوخواهر ۹۰ ساله همانطور که باهم به دنیا آمدند همانطور، باهم از دنیا رفتند.

مجله مهر- عطیه همتی: «مارتا دی ون» و «ماری دی ون» دو خواهر یی متولد ۲۶ سپتامبر ۱۹۲۴ در شهر «بیر اسپرینگ» هستند. این دو خواهر تا قبل از مرگ نیز در جوار هم زندگی خوب و خوشی داشتند. قبل از این نیز خواهران دی ون با دوبرادر آشنا شدند و با آنها ازدواج د تا نسبتشان باهم قوی تر شود.

اما روز کریسمس اصلا روز خوبی برای خانواده خواهران دی ون نبود. «ماری دی ون» در حالی که در خانه اش آهنگی را به مناسبت روز کریسمس گذاشته بود فوت کرد. تنها دو ساعت و ۱۵ دقیقه بعد از فوت ماری خواهرش مارتا نیز در خانه اش فوت می کند!

باوجود آنکه خانواده های این دوخواهر از این اتفاق بسیار ناراحتند اما معتقدند که این موضوع حاوی پیام بزرگی ست. آن هم اینکه این دوقلوها داستان خود را باهم آغاز د و می خواستند که باهم آن را به پایان برسانند.



مشاهده متن کامل ...
نقد نصیری بر یک باور مشهور درباره کتاب شریف بحار الانوار!
درخواست حذف اطلاعات

مشهور است که بحارالانوار کت است که در آن روایات صحیح و ناصحیح گردآوری شده است و نمی شود بر روایات بحارالانوار اعتماد کرد. حتی برخی این مطلب را به مرحوم علامه مجلسی رحمه الله نسبت می دهند که ایشان در مقدمه کتاب فرموده اند که من روایات را در این کتاب جمع نمودم و آیندگان در خصوص صحت و سقم آن ها تحقیق کنند. واقع مطلب آن است که این سخنان فاقد هرگونه اعتبار و سندیت است به طوری که اولاً مرحوم مجلسی نه در مقدمه بحار و نه در هیچ جای دیگری چنین سخنی را نفرموده اند و ثانیاً نیز نگاهی دقیق بر بحارالانوار چنین فرضیه را رد می کند. بنا داشتیم که در این خصوص مطلبی در این پایگاه درج نماییم که به مطلبی از مهدی نصیری برخوردیم که این باور مشهور را عالمانه و منصفانه به نقد کشیده اند. متن کامل این گرامی در این خصوص بدین شرح است:

بدون شک بحار الانوار مهمترین و جامع ترین دائرة المعارف حدیثی شیعه است که به شیوه موضوعی ـ شامل همه موضوعات اساسی دینی اعم از اصول و فروع دین، اعتقادات و عبادات و اخلاقیات و معاملات و اجتماعیات و تاریخ و سیره و .... تدوین و تنظیم شده است. علامه مجلسی در روزگار خود به کاری بس عظیم و سترگ دست زده است که حتی امروز با همه امکانات و تسهیلاتی که برای تدوین و ارائه یک اثر این گونه ای فراهم است نمی توان باور کرد که انجام چنین کاری جز از عهده یک نهاد و مجموعه ای عظیم از نیروهای خبره بر آید. از این رو باید مجلسی را نمادی از عالمی زمان آگاه، سخت کوش و وظیفه شناس دانست که به نحو شگفت انگیزی از دین و معارف قران و اهل بیت در عصر خود حمایت و دفاع کرده و میراثی عظیم را برای آیندگان باقی گذاشته است. ضمن آن که وی جزء معدود عالمانی است که به زبان فارسی هم آثاری بسیار مفید مانند حق الیقین، عین الحیات، حلیة المتقین، حیات القلوب، جلاء العیون و ... برای عامه مردم در عصر خود تالیف و منتشر کرده است.

باوری غلط در باره این مجموعه ارزشمند حدیثی در بسیاری از اذهان رسوخ کرده است و آن این که بحار الانوار انبان و معجونی از روایات صحیح و غلط و معتبر و نامعتبر و غث و سمین است و مجلسی تنها جمع آوری کننده همه روایاتی بوده است که در کتابهای حدیثی منسوب به شیعه وجود داشته است و عجیب این که این باور غلط به خود مجلسی نسبت داده می شود و گفته می شود که وی خود مذعن و معترف به این امر بوده است!

از جمله انی که چنین نسبتی را به مجلسی داده است، مرحوم سید جعفر شهیدی است. وی در مقاله ای می نویسد: «غرض مجلسی از گرد آوردن بحار نگه داشتن این حدیث هاست نه بیان درستی و نادرستی آن ها، بدین رو آن ها را بحار نامیده است. دریا چنان که درّ و گوهر را در خود دارد، از خزف نیز تهی نیست و این گوهر شناس است که باید درّ را از خزف جدا سازد.» (علامه مجلسی و فهم حدیث، ص 283 به نقل از یاد نامه علامه مجلسی، ج 2، ص 79)

تعجب از مرحوم شهیدی این است که چگونه دقت نکرده است که اسم اثر حدیثی مجلسی بحار نیست تا ایشان استدلال کند که بحار درّ و خزف با هم دارد، بلکه اسم کامل آن چنین است: «بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار» (دریاهای نور حاوی گوهرهای حدیثی ان معصوم)

البته شهیدی در همان مقاله در ادامه می گوید: «ناگفته نماند که خزف های این مجموعه برابر درّها اندک بلکه ناچیز است» (همان منبع)

اما حقیقت چیست؟ ابتدا باید این نکته را توضیح داد که انتساب این حرف به خود مجلسی هیچ سندی ندارد بلکه بر ع ، وی بر اتقان و صحت و دقت کار خود در تدوین بحار الانوار در مقدمه بحار تصریح کرده است. وی در مقدمه می نویسد:

«اى برادران دینى من و اى دوستان ائمه طاهرین‏علیهم السّلام! اگر شما در اظهار دوستى خود صادق هستید، بشت د به جانب خوانى که من گسترده ‏ام، با دست هاى اعتراف و یقین آن را بگیرید، با وثوق و اطمینان به آن چنگ زنید و از آنها نباشید که چیزى بر زبان می رانند که در دل ندارند. و از آنها نباشید که از روى نادانى و گمراهى، دل هایشان از بدعت‏گذارى و هواپرستى سیراب شده و آنچه را که ادیان حقه ترویج کرده ‏اند، با مطالب و عقاید باطل و شبیه به حق منکران شرایع مخلوط مى‏سازند.

برادران من! به شما مژده می دهم؛ مژده می دهم به کتابى که جامع مقاصد و داراى نکات بى‏ نظیرى است که روزگار به خوبى و روشنى آنها نیاورده است، و ستارگانى است که از افق غیب درخشیده و چشم بندگان به روشنى و درخشندگى آنها ندیده است؛ رفیق شفیقى است که پیش از این ى در صداقت و وفا، مانند آن را یاد ندارد.... من نظر به اینکه این کتاب



مشاهده متن کامل ...
ﺑﺮﺍﻱ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ:
درخواست حذف اطلاعات
☝️ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻪ ﺳﻨﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺳﻼ ﻡ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮ.
☝️ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗﻠﻔﻦ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻫﺪ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﮐﻦ.
☝️ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻏﻢ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻧﮕﻮ " ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺩﺍﺭﯼ " ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻲ.
☝️ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﺪﺳﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻥ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻧﻮﻋﯽ ﺷﺎﻧﺲ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺍﺳﺖ.
☝️ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻧﮕﻮ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﺍﺳﺖ. ﺧﻮﺩﺵ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ.
☝️ﺍﺯ ﺻﻤﯿﻢ ﻗﻠﺐ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯ. ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻤﯽ ﻟﻄﻤﻪ ﺑﺒﯿﻨﯽ، ﺍﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺑﻬﯿﻨﻪ ﺍﺯ ﺣﯿﺎﺕ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ.
☝️ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﻮﺿﻮﻋﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﯼ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻦ.
☝️ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺟﻮﺍﺑﺶ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﯽ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﻭ ﺑﮕﻮ: "ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ؟"
☝️ﻫﺮﮔﺰ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻣﻮﻗﻊ ﻋﯿﺎﻥ ﻧﮑﻦ.
☝️ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻓﯿﻠﻢ ﻫﺎ ﻭ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻧﮑﻦ.
☝️ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺍﻣﺎ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺕ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻫﯽ، ﺩﺳﺖ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯼ ﻭ ﯾﮏ ﺟﻔﺖ ﺟﻮﺭﺍﺏ ﻭ ﯾﮏ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺗﻤﯿﺰ ﺑﭙﻮﺵ. ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ.
☝️ ﻫﺮﮔﺰ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﻏﺬﺍﯼ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻧﺨﻮﺭ.
☝️ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻧﮑﻦ.
☝️ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﮐﻬﻨﻪ ﻓﺮﻭﺷﻬﺎ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺑﺮﻗﯽ ﻧﺨﺮ.
☝️ ﺷﻐﻠﯽ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺭﻭﺣﺖ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺍﺕ ﻏﻨﯽ ﺳﺎﺯﺩ.
☝️ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : " ﺁﻣﺎﺩﻩ، ﻫﺪﻑ، ﺁﺗﺶ "
☝️ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﺮﺻﺖ ﮐﺮﺩﯼ ﺩﺳﺖ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮ. ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ.
☝️ ﭼﺘﺮﯼ ﺑﺎ ﺭﻧﮓ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﺨﺮ. ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﭼﺘﺮ ﻫﺎﯼ ﻣﺸﮑﯽ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ ﻧﺸﺎﻁ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ.
☝️ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺖ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺗﯿﺮﻩ ﺑﻪ ﺗﻦ ﺩﺍﺭﯼ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺷﮑﺮﯼ ﻧﺨﻮﺭ.
☝️ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺩﺭ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻣﺸﮑﻼ ﺕ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﺍﺕ ﺻﺤﺒﺖ ﻧﮑﻦ.
☝️ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﯽ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻦ.
☝️ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﺨﻮﺍﻥ.
☝️ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﮑﺎﺭ.
☝️ﻃﻮﺭﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺖ ﺧﻮﺑﯽ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭﯼ ﺩﯾﺪﻧﺪ، ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺑﯿﻔﺘﻨﺪ.
☝️ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮ.
☝️ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺗﻼ ﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
☝️ﺳﺎﻋﺘﺖ ﺭﺍ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﻦ.
☝️ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﺷﻮﻧﺪ.
☝️ﺷﯿﺮ ﮐﻢ ﭼﺮﺏ ﺑﻨﻮﺵ.
☝️ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﺑﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﻮﺍﺩ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﻧﺮﻭ. ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺑﺮ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺧﺮﯾﺪ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ.
☝️ﻓﺮﻭﺗﻦ ﺑﺎﺵ، ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
☝️ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺑترس
☝️ ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ پیام ﺭﺍ ﺩﺭﻳﺎﻓﺖ کردی ﺗﻮ ﻫﻢ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻧﻴﻚ ﺗﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺖ ﺑﻔﺮﺳﺖ ...



مشاهده متن کامل ...
القاب حضرت فاطمه(س)
درخواست حذف اطلاعات

ترجمه اجمالی اسامی و القاب فاطمه زهرا که از احادیث اهل بیت عصمت و طهارت، ادعیه، زیارات و کلمات علمای است اج گردیده است:

ابنة من صلت به الملائکه : دختر آن که ملائکه بر او درود فرستادند.

امینة الوحی : نگهدارنده امین وحی الهی.

انانه : زن دردمند.

الانسیة الحوراء : بشر بهشتی.

انسیه : زنی که خصلتهای خوب انسانی در او متجلی است.

آیة النبوه : نشان نبوت.

باکیه : زن گریه کننده

بتول : زن پاک و دور از هرگونه آلودگی.

بدر تمام : ماه شب چهارده.

برّة : زن نیکوکار.

بضعة الرسول : تن .

بضعة المصطفی : تن صلی الله علیه و آله.

بقیة المصطفی : بازمانده حضرت رسول.

بقیّة النبوه : بازمانده ی.

بنت الصفوه : دختر برگزیده.

بنت المصطفی : دختر حضرت مصطفی.

تفاحة الجنه : سیب بهشتی.

تقیه : زن پاک و بی گناه.

جلیله : زن بزرگ.

جمال الآباء : موجب زیبایی پدران.

جمیله : زن زیبا.

جوهرة العزة و الجلال : گوهر تابناک عزت و بزرگواری.

حاملة البلوی بغیر شکوی : زن بلا کش نستوه بی شِکوِه و شکایت.

حانیه : زن پرعاطفه، مهرورز، شوهردوست.

حبیبة الله : محبوب خداوند.

حبیبه : دوست و رفیق، دوست داشتنی.

حره : زن آزاده، زنی که اسیر شهوات نیست.

حصان : عفت مند، خویشتن دار.

حکیمه : زن باحکمت و دارای فهم و ادراک حکیمانه.

حلیفة العبادة و قوی : هم آوای پرستش و پرهیزگاری.

حنانه : زن غمخوار و با محبت.

حوراء : فرشته، زنی که خصلتهای خوب فرشتگان را در خود به وجود می آورد.

حوریه : زن بهشتی، فرشته خصال.

خفی القبر : ی که قبرش پنهان است.

درّة بحرالشرف و الجود : درّ دریای شرف و سخاوت.

درّة بیضاء : گوهر تابناک.

درّة بحرالعلم و الکمال : درّ دریای دانش و کمال.

درة بحر الشرف و الجود : حلقه اتصال دو زنجیره هستی.

دوحة النبی : شاخسار .

رئوفه : زن دلسوز و مهربان.

راضیه : زنی که به مقدرات خداوند راضی باشد.

راکعه : زن اهل رکوع و تواضع در برابر خداوند.

رحیمه : زن با محبت و مهربان.

رشیده : زن فهمیده و صاحب د.

رضیض الصدر : ش ته و له شده.

رضیه : زنی که به مقام رضا می رسد.

رکن الهدی : پایه هدایت.

روح أبیه : روان پدر بزرگوارش حضرت رسول.

روح الرسول : جان .

ریحانه : گل خوشبوی، لطیف و مهربان، تعبیر لطیفی از موجود زن.

زاهده : زن پارسا.

زجاجه : شیشه و چراغدان نورانی برای نور الهی.

زکیه : زن پاک و باتقوا، در حال رشد و ترقی.

زهراء : درخشنده و تابان.

زهره : درخشانی، نورانی.

زوجة الوصی : همسر جانشین .

ساجده : زنی که در پیشگاه خداوند سر بر سجده بساید.

سر العظمه : راز بزرگی و بزرگواری.

سر الله : راز نهان خ .

سعیده : زن خوشبخت.

سلیمه : زن سالم، اهل سازش، بیعیب و نقص.

سیدة النساء : سرور ن.

سیده : سرور، خانم.

شرف الابناء : شرافت و بزرگواری و افتخار برای فرزندان.

شریفه : زن شرافتمند.

شفیعة العصاه : شفاعت کننده گناه کاران.

شفیقه : زن دلسوز و مهربان.

شهیده : زنی که در راه خدا جان را فدا نماید.

صابره : زن شکیبا و بردبار.

صادقه : زن راستگو و درست کردار.

صدوقه : زن راستگو با کرداری صحیح.

صدیقه : زنی که در راستگویی شود و در عمل نیز درست کردار باشد.

صفوة ربِّها : برگزیده پروردگارش

صفیه : زن برگزیده.

صوامه : زن بسیار روزه گیر.

طاهره : زن پاکدامن و دور از رذایل.

طیبه : زن پاک و پاکیزه.

عابده : زن پرستنده.

عارفه : زن با شناخت و درک کامل.

عالمه : زن دانشمند.

عالیة المحل : زن بلند جایگاه.

عالیه : زن بلند همت و دور ش.

عدیله : نظیر و مانند. فاطمه زهرا علیها السلام را «عدیله مریم» می نامند زیرا این دو بانو در پاکی و طهارت ضرب المثل هستند.

عذراء : زن پاکدامنی که عفت را کنار نزند.

عزیزه : زن ارجمند و گرانقدر.

عطوفه : زن با عاطفه و محبت.

عفیفه : زن پاکدامن.

عقیله : زن دمند.

علیله : زن بیمار و مریض.

علیمه : زن دانشمند و آگاه.

عین الله : دیده خ .

غرة غراء : سپیده نورانی.

فاضله : زن صاحب فضیلت.

فاطمه : بریده شده از آتش، جهل و هر بدی.

فریده : زن یگانه، درّ نفیس.

فهیمه : زن با فهم.

قانعه : زن قانع، کمتوقع.

قرار قلب امها المعظمه : آسایش بخش دل مادر بزرگوارش.

قرة عین الرسول : نور چشم رسول خدا.

قرة عین المصطفی : نور چشم حضرت رسول صلی الله علیه و آله.

قرینة المرتضی : همتای علی علیه السلام.

قطب رحی المفا السنیه : چرخ آسیای افتخارات والا.

قوّامه : زن شب زنده دار.

کریمه : زنی که اهل کرم وجود و سخاوت است.

کعبة الآمال لاهل الحاجه : کعبه آرزوهای نیازمندان.

کوثر : خیر فراوان، نسل فراوان، نهر کوثر.

کوکب : درخشنده و درخشان.

لیلة القدر : شب قدر .

لیلة مبارکه : شب با برکت.

مبارکه : زنی که در او خیر بسیار باشد.

مبشره : بشارت دهنده.

مجموعة المآثر العلیه : گرد آورده یادگارهای برین.

مجهولة القدر : قدر ناشناخته.

محتشمه : با حشمت و احترام.

محدثه : زن حدیث کننده , ی که با فرشتگان سخن می گوید.

محرمه : گرامی و مورد احترام.

محزونه : غمگین.

محموده : پسندیده، زن مورد پسند خداوند.

مرضیه : زن کاملی که خداوند نیز از او راضی است.

مریم الکبری : مریم بزرگتر.

مشکوة نورالله : چرغدان نور الهی

مضطهده : در فشار قرار داده شده.

مطهره : زن پاک و عاری از گناه و زشتی.

مظلوم زوجها : ی که همسرش ستمدیده.

مظلومه : ستمدیده.

معصومه : زنی که هیچ گاه گناه نکرده باشد.

معظمه : احترام گذاشته شده، گرامی.

مغصوبة الحق : ی که حقش غصب شده است.

مقتول ولدُها : فرزند کشته شده

مقهوره : مغلوب سلطه.

مکرمه : بزرگوار و گرامی.

مکروبه : دل ش ته.

م ورة الضلع : پهلو ش ته.

مکینة فی عالم السماء : دارنده جایگاه در عالم آسمان.

ملهمه : زنی که خداوند بر دل او الهام می فرستد.

ممتحنه : زنی که امتحان شده و از آزمایش سر افراز بیرون آمده است.

منصوره : زن یاری شده. این نام حضرت در آسمانهاست.

مهجة قلب المصطفی : خون زندگی قلب مصطفی، آ ین قطرات خون که در قلب موجب ادامه حیات است.

مهدیه : زنی که خداوند او را هدایت می کند.

موطن الهدی : جایگاه هدایت.

موفقه : زنی که توفیقات الهی همراهش باشد.

مومنه : زن با ایمان به خداوند و روز قیامت.

میمونه : خوش یمن و با برکت.

نا : زن خوش زندگانی، شاداب.

نقیه : پاک و بیگناه.

نور سماوی : نور آسمانی.

نوریة سماویه : نوری آسمانی.

نوریه : موجودی از حقیقت نوری.

واسطة قلادة الوجود : حلقه اتصال دو زنجیره هستی.

والدة السبطین : مادر دو نواده .

والهه : شیفته و عاشق

وحیده : یگانه، تنها، بیهمتا.

ولیة الله : ولی و دوست خداوند و ی که خداوند او را ولی قرار داده است.



برگرفته شده از http://sedighe.ir



مشاهده متن کامل ...
القاب حضرت فاطمه(س)
درخواست حذف اطلاعات

ترجمه اجمالی اسامی و القاب فاطمه زهرا که از احادیث اهل بیت عصمت و طهارت، ادعیه، زیارات و کلمات علمای است اج گردیده است:

ابنة من صلت به الملائکه : دختر آن که ملائکه بر او درود فرستادند.

امینة الوحی : نگهدارنده امین وحی الهی.

انانه : زن دردمند.

الانسیة الحوراء : بشر بهشتی.

انسیه : زنی که خصلتهای خوب انسانی در او متجلی است.

آیة النبوه : نشان نبوت.

باکیه : زن گریه کننده

بتول : زن پاک و دور از هرگونه آلودگی.

بدر تمام : ماه شب چهارده.

برّة : زن نیکوکار.

بضعة الرسول : تن .

بضعة المصطفی : تن صلی الله علیه و آله.

بقیة المصطفی : بازمانده حضرت رسول.

بقیّة النبوه : بازمانده ی.

بنت الصفوه : دختر برگزیده.

بنت المصطفی : دختر حضرت مصطفی.

تفاحة الجنه : سیب بهشتی.

تقیه : زن پاک و بی گناه.

جلیله : زن بزرگ.

جمال الآباء : موجب زیبایی پدران.

جمیله : زن زیبا.

جوهرة العزة و الجلال : گوهر تابناک عزت و بزرگواری.

حاملة البلوی بغیر شکوی : زن بلا کش نستوه بی شِکوِه و شکایت.

حانیه : زن پرعاطفه، مهرورز، شوهردوست.

حبیبة الله : محبوب خداوند.

حبیبه : دوست و رفیق، دوست داشتنی.

حره : زن آزاده، زنی که اسیر شهوات نیست.

حصان : عفت مند، خویشتن دار.

حکیمه : زن باحکمت و دارای فهم و ادراک حکیمانه.

حلیفة العبادة و قوی : هم آوای پرستش و پرهیزگاری.

حنانه : زن غمخوار و با محبت.

حوراء : فرشته، زنی که خصلتهای خوب فرشتگان را در خود به وجود می آورد.

حوریه : زن بهشتی، فرشته خصال.

خفی القبر : ی که قبرش پنهان است.

درّة بحرالشرف و الجود : درّ دریای شرف و سخاوت.

درّة بیضاء : گوهر تابناک.

درّة بحرالعلم و الکمال : درّ دریای دانش و کمال.

درة بحر الشرف و الجود : حلقه اتصال دو زنجیره هستی.

دوحة النبی : شاخسار .

رئوفه : زن دلسوز و مهربان.

راضیه : زنی که به مقدرات خداوند راضی باشد.

راکعه : زن اهل رکوع و تواضع در برابر خداوند.

رحیمه : زن با محبت و مهربان.

رشیده : زن فهمیده و صاحب د.

رضیض الصدر : ش ته و له شده.

رضیه : زنی که به مقام رضا می رسد.

رکن الهدی : پایه هدایت.

روح أبیه : روان پدر بزرگوارش حضرت رسول.

روح الرسول : جان .

ریحانه : گل خوشبوی، لطیف و مهربان، تعبیر لطیفی از موجود زن.

زاهده : زن پارسا.

زجاجه : شیشه و چراغدان نورانی برای نور الهی.

زکیه : زن پاک و باتقوا، در حال رشد و ترقی.

زهراء : درخشنده و تابان.

زهره : درخشانی، نورانی.

زوجة الوصی : همسر جانشین .

ساجده : زنی که در پیشگاه خداوند سر بر سجده بساید.

سر العظمه : راز بزرگی و بزرگواری.

سر الله : راز نهان خ .

سعیده : زن خوشبخت.

سلیمه : زن سالم، اهل سازش، بیعیب و نقص.

سیدة النساء : سرور ن.

سیده : سرور، خانم.

شرف الابناء : شرافت و بزرگواری و افتخار برای فرزندان.

شریفه : زن شرافتمند.

شفیعة العصاه : شفاعت کننده گناه کاران.

شفیقه : زن دلسوز و مهربان.

شهیده : زنی که در راه خدا جان را فدا نماید.

صابره : زن شکیبا و بردبار.

صادقه : زن راستگو و درست کردار.

صدوقه : زن راستگو با کرداری صحیح.

صدیقه : زنی که در راستگویی شود و در عمل نیز درست کردار باشد.

صفوة ربِّها : برگزیده پروردگارش

صفیه : زن برگزیده.

صوامه : زن بسیار روزه گیر.

طاهره : زن پاکدامن و دور از رذایل.

طیبه : زن پاک و پاکیزه.

عابده : زن پرستنده.

عارفه : زن با شناخت و درک کامل.

عالمه : زن دانشمند.

عالیة المحل : زن بلند جایگاه.

عالیه : زن بلند همت و دور ش.

عدیله : نظیر و مانند. فاطمه زهرا علیها السلام را «عدیله مریم» می نامند زیرا این دو بانو در پاکی و طهارت ضرب المثل هستند.

عذراء : زن پاکدامنی که عفت را کنار نزند.

عزیزه : زن ارجمند و گرانقدر.

عطوفه : زن با عاطفه و محبت.

عفیفه : زن پاکدامن.

عقیله : زن دمند.

علیله : زن بیمار و مریض.

علیمه : زن دانشمند و آگاه.

عین الله : دیده خ .

غرة غراء : سپیده نورانی.

فاضله : زن صاحب فضیلت.

فاطمه : بریده شده از آتش، جهل و هر بدی.

فریده : زن یگانه، درّ نفیس.

فهیمه : زن با فهم.

قانعه : زن قانع، کمتوقع.

قرار قلب امها المعظمه : آسایش بخش دل مادر بزرگوارش.

قرة عین الرسول : نور چشم رسول خدا.

قرة عین المصطفی : نور چشم حضرت رسول صلی الله علیه و آله.

قرینة المرتضی : همتای علی علیه السلام.

قطب رحی المفا السنیه : چرخ آسیای افتخارات والا.

قوّامه : زن شب زنده دار.

کریمه : زنی که اهل کرم وجود و سخاوت است.

کعبة الآمال لاهل الحاجه : کعبه آرزوهای نیازمندان.

کوثر : خیر فراوان، نسل فراوان، نهر کوثر.

کوکب : درخشنده و درخشان.

لیلة القدر : شب قدر .

لیلة مبارکه : شب با برکت.

مبارکه : زنی که در او خیر بسیار باشد.

مبشره : بشارت دهنده.

مجموعة المآثر العلیه : گرد آورده یادگارهای برین.

مجهولة القدر : قدر ناشناخته.

محتشمه : با حشمت و احترام.

محدثه : زن حدیث کننده , ی که با فرشتگان سخن می گوید.

محرمه : گرامی و مورد احترام.

محزونه : غمگین.

محموده : پسندیده، زن مورد پسند خداوند.

مرضیه : زن کاملی که خداوند نیز از او راضی است.

مریم الکبری : مریم بزرگتر.

مشکوة نورالله : چرغدان نور الهی

مضطهده : در فشار قرار داده شده.

مطهره : زن پاک و عاری از گناه و زشتی.

مظلوم زوجها : ی که همسرش ستمدیده.

مظلومه : ستمدیده.

معصومه : زنی که هیچ گاه گناه نکرده باشد.

معظمه : احترام گذاشته شده، گرامی.

مغصوبة الحق : ی که حقش غصب شده است.

مقتول ولدُها : فرزند کشته شده

مقهوره : مغلوب سلطه.

مکرمه : بزرگوار و گرامی.

مکروبه : دل ش ته.

م ورة الضلع : پهلو ش ته.

مکینة فی عالم السماء : دارنده جایگاه در عالم آسمان.

ملهمه : زنی که خداوند بر دل او الهام می فرستد.

ممتحنه : زنی که امتحان شده و از آزمایش سر افراز بیرون آمده است.

منصوره : زن یاری شده. این نام حضرت در آسمانهاست.

مهجة قلب المصطفی : خون زندگی قلب مصطفی، آ ین قطرات خون که در قلب موجب ادامه حیات است.

مهدیه : زنی که خداوند او را هدایت می کند.

موطن الهدی : جایگاه هدایت.

موفقه : زنی که توفیقات الهی همراهش باشد.

مومنه : زن با ایمان به خداوند و روز قیامت.

میمونه : خوش یمن و با برکت.

نا : زن خوش زندگانی، شاداب.

نقیه : پاک و بیگناه.

نور سماوی : نور آسمانی.

نوریة سماویه : نوری آسمانی.

نوریه : موجودی از حقیقت نوری.

واسطة قلادة الوجود : حلقه اتصال دو زنجیره هستی.

والدة السبطین : مادر دو نواده .

والهه : شیفته و عاشق

وحیده : یگانه، تنها، بیهمتا.

ولیة الله : ولی و دوست خداوند و ی که خداوند او را ولی قرار داده است.



برگرفته شده از http://sedighe.ir



مشاهده متن کامل ...
دفتر شعر کودک
درخواست حذف اطلاعات

بابا چه ماه است زیر کلاه است گلخنده های اوقاه قاه است

موی سپیدش چون ابر برگرد او من هستم ستاره

یک خواهر من ناهید گویند نام برادر جمشید گویند

امّا که مادر مشغول کار است خورشید خانه فکر ناهار است

دستان بابا

آن روز باباهنگام رفتن با مهربانی دستی تکان داد بی گفتگو بوداما به لبخند مثل اشاره درسی نهان داد

گفت او مبادابرچهره ی توجزنقش لبخندرنگی نشیند هرچند پربودازغصه قلبش اندرز خود رااوشادمان داد

انگشتر اورسم نشانی هنگام رفتن دردست من بود با یادگارش برجسم و جان غم دیده ی من تاب و توان داد

وقت ج راز و نیازی اوباخدا ثل سحرگاه بهردعای خیری به دختردستان خود را برآسمان داد

هنگام رفتن دستان گرمش روی سرمن چون سایبان شد دلداری من یک جمله اش بوداوباکلامش قولی گران داد

گفت او بدین دست سدی بسازم پراستقامت برسیل دشمن ب ای حرفش چون کوه برخاست برعهدوپیمان مردانه جان داد

برشانه اش بودیک شال زیبا پیشانی اونصرُ مّن الله برجاده خندیدازپیش ما رفت تدبیر خود برصاحب زمان داد

آن دست باباوقتی که می چیدازخاک میهن پرگارکین را با سیم وخاری آمیخت خونش یک مین دستش برگ خزان داد

هرچند او نیست دربین ماها ازهم جدایند فرزند وبابا اما به نرخ جان عزیزش آسایشی بر پیر وجوان داد

بال و پرش شددستان پرمهراورا به نرمی پیش خدا برد آن دست باباشد یک نشانه تا راه روشن بر من نشان داد

*

برف می باره مثل پر شبیه بال کفتر

روی زمین میشینه زمین می شه سفید تر

منم چه خوشحال می شم شاد و سبک بال می شم

به زیر لب می خونم فردا کلاس درس پر

کنار آدم برفی بازی گولّه برف پر

وقتی که چشمانم

صفحه ی آسمان را می خواند

ازقاب پنجره خورشید رد شد

مادرم از در وارد شد

*

کاش که کیفم کشی بود

نخودچی کشمشی بود

مامان را کیف می ذاشتم

به مدرسه می بردم

کشمش و مغز گردو

ازتوی مشت مادر

تاسیر بشم می خوردم

*

کوله پشت مدرسه

توگوشم کرد

"بار علمت چقدر سنگین است"

*

برجهان خندیدم

آسمان رادیدم

ازنگاه مادر

مهربانی چیدم

*

کوزه ی زندگی ام باز شدو

مادرم خوشه ی احساسش را

دانه دانه به دهانم انداخت

*

مادر من زرد است

مثل نارنج درشت

صورتش براق است

برگش آویخته به پشت

*

دل مادر دریاست

بی گمان آبی آبی باشد

من خودم فهمیدم

دردلش رنگ خدا پاشیده است

آسمان رنگ خودش را

درمیان دل مادر دیده است

*

دست مادر سبز است

همچو یک شاخ درخت

شاخه ی او پربار

میوه هایی دارد

من از آن شاخه ی لطف

سیب هم چیدم

لقمه هم چیدم

آب هم دیدم

نام هر میوهی شیرین که بری

شاخه ی او دارد

میوه هایش جور است

نام آن میوه ی جور

عشق و مهر وشور است

*

مادر من بی شک

آسمانی است بزرگ

وقت رفتن دیدم

پرستاره چادری دارد

موقع بر گشتن

آفتاب از رخ او می ت د

وستاره خاموش

باوجودی که ستاره

روی چادرهابود

غیر خورشید رخش

هیچ نمی دیدم من

*

مادر من شاید

باغبانی است بزرگ

باغ رویای مرا

دم به دم شاخه ی گل می کارد

شاخه ای از احساس

شاخه ای از خوبی

شاخه ی مهر و صفا و شادی

بوی مهر از تن او

توی دلم می پیچد

گل لبخند شکوفا دارد

قیچی بوسه ی او

علف غم زدلم می چیند

ابر چشمان قشنگش

بهر من می بارد

تاکه رعنا گردم

قالی لطف و صفایش

کف جانم پهن است

روی آن نقش طلاکوب شده

"نرود خار به پای پسرم"

*

به دست بگیرزنده می شم بخندی من خنده می شم اگر رو کاغذ بکشی خیلی برازنده می شم

هولم بده تا راه برم درون رویاها برم شکل و حروف و کلمات هرجا بخوای اونجا برم

یه دوست خوب و تمیزم توجمع کیفت عزیزم هرچی که تو ذهن توئه روتن کاغذ می ریزم

لوازمت را رییسم شایدبراشون پلیسم چون هرچی تو مغز تویه با مغز خود می نویسم

مداد تراش که سلمونه چندوقت یه باری مهمونه اگر زیاد برم پیشش هیچّی ازم نمی مونه

اون مغزمو جلا می ده صفایی ناقلا می ده اگر که از حد بگذره به جون من بلا می ده

پاکّن نگهبان منه مراقب جان منه هرجا که اشتباه برم حافظ ایمان منه

غلطهارو پاک می کنه زشت ها روغمناک می کنه ازبس که عاشق منه برام چاک می کنه

*

ازخیابان رد شدن رسم ورسومی داردا فهم آن بر ک ن نفع عمومی داردا

بی توجه بودن ما بچه ها بر این رسوم بس ضررهایی به ارقام نجومی داردا

پس بیا با هم بخوانیم نقشه های راه وچاه چون که افتادن دران آثار شومی داردا

راه اول در عبور ازجاده بهر ما پل است هر از آن رد شود امن القدومی داردا

پل اگر دور است از آنجا که هستی یا که نیست خط کشی های خیابان پیش رو می داردا

ماشین مش ممدعلی هم وقت از خط رد شدن با قوانین به جا منع هجومی داردا

راه سوم در خیابان آن چراغ رهنماست روی لامپش آدمک با طرح بومی داردا

رنگ سبز و رفتن با احتیاط آدمک بهر ما راحت گذشتن را نکو می داردا

رنگ قرمز موقع ن ما بچه هاست آدمک هم جای خود چون سیخ رومی داردا

وقت رفتن از خیابان دید اول سمت راست دانشش بر ک ن حکم علومی داردا

بعد آن بر سمت چپ باید به دقت بنگری رد شدن را بی خطر از بهر تو می داردا

گرتوبشناسی همین رسم ورسوماتی که هست رد شدن را بهر تو مثل هلو می داردا

دندان شیری

یک دوست دارم من در دبستان همباز ی خوب، خوش رو و خندان

هم صحبتم را که همچو جان است یک روز دیدم افتاده دندان

لبخند خود را بر من نشان داد از غصه دیدم گردیده نالان

ازجمع در ها یک دانه کم بود گشتم به حالش نالان وگریان

آموزگارم چون حال مادید اینگونه خندید مرد سخندان

دندان شیری هستند اینها باید بیفتند یک یک عزیزان

هرکودکی که در حال رشد است تعویض گردد دندان بدینسان

جایش بروید دندان دایم سی تا و دو تّا چون درّ غلطان

چراغ راهنما

یک دوست خوب من هم خوشحال هم خندان بر یک پا ه در چار راه یا میدان

دارد او سه تا چشم بر روی پیشانی چشمان درشتش از دور است نمایان

چشمانش رنگین است هم سبز و هم قرمز یک چشم دیگر زرد هم خوش رنگ هم رخشان

روشن شد چون قرمز آدمک ایستاده نباید بگذریم شلوغ است خیابان

وقتی شد روشن سبز آدمک می رود باید ما رد شویم آرام و در امان

چشم زرد چشمک زن برای احتیاط جمع شده با این رنگ حواس هر انسان

اسم این دوست من چراغ راهنماست دوست خوب برای تمام ک ن

گوش کنیم حرف آن حافظ جان ماست توجه نکنیم می شویم ما گریان

باغ کاعذی

خیلی با من حرف می زنه اما زبون نداره چون همیشه کتاب خونه است سواد خوبی داره

درخت پر باریه و بابرگهای زیادش ازتوی هر برگ قشنگ چه میوه ها می آره

وقتی که من تشنه شدم برای علم ودانش بارون دانستنی را بر سرمن می باره

تمام صفحه های آن لبریز زندگی هست در بخشش و محبت شبیه جویباره

کتاب نام دارد چون باغی از کاغذ است فایده وسوداین دوست زیاد و بی شماره

دهان

من کشف برروی انسان یک عضو خوبیست خیلی نمایان

زیر دماغ و بالای چانه یک غار زیبا گردیده پنهان

این عضو والا خوب و مفید است دارد وظیفه های فراوان

نامش دهان است کز آن تراود هرحرف زیبا چون درّ غلطان

من می خورم از راه دهانم هم میوه ها را هم آب و هم نان

مجموعه ای هست با جزء جزءش کارایی آن گشته دوچندان

درابتدای این غار لبها باشند حقیقت دروازه ی آن

هم خنده دارند هم اخم وافسوس همکار خوبند بر این گلستان

باید بدانید بعد از لبانم دارم دو ده تا درّ درخشان

با نظم و ترتیب دریک ردیفند هستند آنها زیبا و رخشان

بهر جویدن داده خدایم نام قشنگ آنهاست دندان

یک جزء دیگر نامش زبان است بر طعم ومزّه او هست سلطان

جز این که گفتم کارش کلام است یاری نماید بر هر سخنران

مجموعه اش را حلق آ ین است هر چیز خوردم بلعیده آنان

حلق و زبانم، لبها ودندان با هم نمایند من را چه گویان

گفتن و خوردن

مشاهده متن کامل ...

تاثیرات فیزیکی ماساژ :
درخواست حذف اطلاعات

محسن

تاثیرات فیزیکی ماساژ :

✳️✳️ماساژ ایجاد توازن در بدن نموده ، انرژی را تجدید ، زنده دلی و زیبایی را به وجود می آورد.


✳️✳️در اثر ماساژ دادن سیستم لنفی بدن فعال شده و از طریق جاری شدن مایع لنفاوی ، نیروی شفا بخش در کل بدن به جریان می افتد .

✳️✳️انقباضات عضلانی ، تنش و اسپاسم از میان رفته و از طریق استحاله رسوبات گرانول ، بافت های فیبری عضلات متراکم می گردند .

✳️✳️سیستم گردش خون بایک نظام خود مصحح تنظیم شده ، عروق فعالیت خود را از سرمی گیرند.

✳️✳️خواب عمیق تر گشته در نتیجه تعادل ذهنی، بیشتر می شود.

✳️✳️در اثر ماساژ سموم با سرعت بیشتری از طریق مثانه دفع شده و پوست شفاف تر می شود .


✳️✳️ماساژکارکرد غدد و هورمون ها را تنظیم میکند و ترشحات هورمونی را به تعادل در می آورد .

✳️✳️در اثرماساژ اشتها به غذا به صورت طبیعی می شود. ( پر اشتهایی و کم اشتهایی از بین می رود)

✳️✳️ تاثیرات بعد روانی ماساژ :

 ماساژتوانایی بسیاری دررفع فشار های روانی و تنش های عاطفی دارد وس بعد از بی قراری و آسایش بعد از هاب را بوجود می آورد .

✳️✳️ایجاد بالانس و تعادل روانی درگیرنده ماساژ نموده و اعتماد به نفسش را بالا می برد.

رفع افسردگی و سرد مزاجی

✳️✳️ماساژ عصبانیت خارج از کنترل و ترس های روانی را ازفرد دور می کند .



مشاهده متن کامل ...
داستان جدید
درخواست حذف اطلاعات
خب من می خوام یه داستان خیلی کوتاه و چند قسمتی بنویسم با این که داستان نویسیم به نظر خودم جالب نیست اما خب می خوام نظر شما هم بدونم.

البته منظورم از چند قسمت 3 تا یا 4 تا نیست شاید بیشترم شد.

اسمش هم عشق حقیقی

توجه:تو این داستان جک والسا تو یه زمانن اون زمان هم زمان الساست

نگهبانا هم فقط بانی و پری و سانتا و جک هستند

انا و کریستف هم همدیگه رو ندیدن یعنی جریان اصلی فروزن اتفاق نیافتاده

السا و نگهبانا تو ارندل هستن



مشاهده متن کامل ...
شعر حضرت علی2
درخواست حذف اطلاعات

تا زمین قدم برداشت ، آسمان نوشت علی

آسمان که ب ا شد ، ک شان نوشت علی

ک شان که پیدا شد ، یک جهان نوشت علی

این جهان که معنا شد ، بیکران نوشت علی

بیکرانه ها پر شد ، لامکان نوشت علی

با هرآنچه که میشد ، با همان نوشت علی

با قلم نوشت علی ، با زبان نوشت علی

و سپس هر آنچه داشت ، در توان نوشت علی

روی صورت انسان ، روی جان نوشت علی

با غبار او روی ، چشممان نوشت علی

آنقدر نوشت از او ، تا جهان پر از او شد

تا که دست حق رو شد ، ذکر عاشقان هو شد

پس دو مرتبه روی ، صورتم نوشت علی

دوست داشت پس روی ، قسمتم نوشت علی

در رگم که جاری شد ، غیرتم نوشت علی

پا شدم زمین خوردم ، همتم نوشت علی

تا کمی ضعیف شدم ، قوتم نوشت علی

آمدم ذلیل شوم ، عزتم نوشت علی

پس خدا خودش روی ، قیمتم نوشت علی

روی بیرق سبزِ ، هیئتم نوشت علی

آنقدر نوشت علی ، روی سرنوشت من

تا فقط علی باشد ، خانه بهشت من

روز اول خلقت ، با علی حساب شدم

در قنوت او بودم ، تا که مستجاب شدم

زیر پای او ماندم ، تا غبار ناب شدم

بر سرم چنان ت د ، تا که آفتاب شدم

آنقدر که او ت د ، از خج آب شدم

در غدیر چشمانش ، من هم انتخاب شدم

آنقدر نگاهم کرد ، تا که من اب شدم

زیر جوشش چشمش ، ماندم و شدم

مِی شدم پیاله شدم ، مست بوتراب شدم

هی علی علی گفتم ، در علی مذاب شدم

می نویسم از عشقم ، می نویسم از دردم

غیر دور چشمانش ، هیچ جا نمی گردم

کعبه پلک زد آری ، صبح نور پیدا شد

کعبه در طوافش رفت ، تا درِ حرم وا شد

قبله از سر جایش ، پیش پای او پا شد

زیر پای او زمزم ، چشمه چشمه دریا شد

کعبه از نفس افتاد ، نوبت ا شد

او شفا گرفت و بعد ، تازه دور موسا شد

پا راه افتاد ، تا دلش مصفا شد

هر ی که او را دید ، بدتر از زلیخا شد

یوسفانه مجنون شد ، یوسفانه لیلا شد

هر ی که دورش گشت،نور چشم زهرا شد

ما کجا و این کعبه ، اینکه کعبه زهراست

ما محب دریاییم ، جای ما فقط دریاست

توی محفل ذکرش ، درّ ناب می ریزند

پای هر علی گفتن ، هی ثواب می ریزند

روی ما فرشته ها ، هی گلاب می ریزند

توی جام خالیّ ، ما می ریزند

روی چشممان خاک ، بوتراب می ریزند

در شب سیاه ما ، آفتاب می ریزند

روی ما دعاهای ، مستجاب می ریزند

در حساب فردامان ، بی حساب می ریزند

کبریا که می بخشد ، این همه به عشق او

چون علی به ما آموخت ، لااله الا هو

نان بالاها ، زیر گنبدش هستند

خیل انبیا جزو ، نور بی حدش هستند

فاطمه ، نبی تنها ، این دو هم قدش هستند

مرتضی و زهرا هم ، عشق احمدش هستند

روز و شب همیشه در ، رفت و آمدش هستند

شیعیان نمک دارند ، تا زبانزدش هستند

کربلا و سامرا ، صحن مرقدش هستند

و قم و اسان هم ، خاک مشهدش هستند

ما که درّ و مروارید ، توی این صدف داریم

ما بهشت خود را از ، تربت نجف داریم

وقتی از دل یک سنگ ، خوب موشکافی شد

سنگ یا علی میگفت ، آنقدر که صافی شد

آنقدر که چون دُر شد ، چون عقیق شافی شد

شعر آفرینش هم ، با علی قوافی شد

این کتاب خلقت هم ، با علی صحافی شد

عشق هم بدون او ، قصه ای افی شد

هر کجا کم آوردیم ، با علی تلافی شد

اینکه دور او گشتیم ، وای عجب طوافی شد

کعبه بی علی پوچ است ، کعبه بی علی سنگ است

کعبه در مدار خود ، با علی هماهنگ است

دست کعبه را اما بر سرش نمی بندند

راه را بر یاسِ ، پ رش نمی بندند

تازیانه بر روی ، همسرش نمی بندند

شعله های آتش را ، بر درش نمی بندند

ریسمان به دستان ، دخترش نمی بندند

کربلا که آب بر ، اصغرش نمی بندند

آه کربلا گفتم ، آسمان به خود لرزید

کوفه باز هم اشک ، دختر علی را دید



مشاهده متن کامل ...
شعر حضرت حیدر- علی علیه السلام
درخواست حذف اطلاعات


normal 0 false false false en-us x-none fa /* style definitions */ table.msonormaltable {mso-style-name:"table normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:8.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:107%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
تا زمین قدم برداشت آسمان نوشت علی آسمان که بر پا شد ک شان نوشت علی ک شان که ب ا شد یک جهان نوشت علی این جهان که معنا شد بیکران نوشت علی بیکرانه ها پر شد لامکان نوشت علی با هر آنچه که می شد با همان نوشت علی با قلم نوشت علی با زبان نوشت علی و سپس هر آنچه داشت در توان نوشت علی روی صورت انسان روی جان نوشت علی با غبار او روی چشممان نوشت علی آنقدر نوشت از او تا جهان پر از او شد تا که دست حق رو شد ذکر عاشقان هو شد پس دو مرتبه روی صورتم نوشت علی دوست داشت پس روی قسمتم نوشت علی در رگم که جاری شد غیرتم نوشت علی پا شدم زمین خوردم همتم نوشت علی تا کمی ضعیف شدم قوتم نوشت علی آمدم ذلیل شوم عزتم نوشت علی پس خدا خودش روی قیمتم نوشت علی روی بیرق سبز هیئتم نوشت علی آنقدر نوشت علی روی سرنوشت من تا فقط علی باشد خانه ی بهشت من روز اول خلقت با علی حساب شدم در قنوت او بودم تا که مستجاب شدم زیر پای او ماندم تا غبار ناب شدم بر سرم چنان ت د تا که آفتاب شدم آنقدر که او ت د از خج آب شدم در غدیر چشمانش من هم انتخاب شدم آنقدر نگاهم کرد تا که من اب شدم زیر جوشش چشمش ماندم و شدم مِی شدم پیاله شدم مست بوتراب شدم هی علی علی گفتم در علی مذاب شدم می نویسم از عشقم می نویسم از دردم غیر دور چشمانش هیچ جا نمیگردم توی محفل ذکرش دُرِّ ناب می ریزند پای هر علی گفتن هی ثواب می ریزند روی ما فرشته ها هی می ریزند توی جام خالی ما هی می ریزند روی چشممان خاک بوتراب می ریزند در شب سیاه ما آفتاب می ریزند روی ما دعاهای مستجاب می ریزند در حساب فردامان بی حساب می ریزند کبریا که می بخشد این همه به عشق او چون علی به ما آموخت لااله الا هو
رحمان نوازنی



اشعار میلاد علی(ع) - مهدی نظری

علی ی است که کوثر از او سبو دارد
جهان نظام خودش را فقط ازاو دارد

فقط به خاطرحُب و ولایت مولاست
اگربهشت خداوند رنگ و بو دارد

علی ی است که عالم گدای قنبر اوست
اگرچه گوشه پیراهنش رفو دارد

برای اینکه علی پابه اش بنهد
خداست شاهد من کعبه هم وضو دارد

علی ی است که هرشب کنارسجاده
بدون واسطه با دوست گفتگو دارد

ولادتش هدف کعبه رامشخص کرد
زخاک پای علی کعبه آبرو دارد

علی که پشت نبردش زره نمی خواهد
اگرچه لشگری ازسنگ روبرو دارد

رسید آنکه خداکعبه رابه او بخشید
گه ولادت او کعبه مدتی خندید

رسید حیدر و این خاک نور باران شد
به یمن آمدنش عالمی مسلمان شد

همین که دروسط کعبه او تولد یافت
گلِ خدا شد و کعبه به پاش گلدان شد

تمام گرمی بازار حسن یوسف بود
پس ازعلی چقدرنرخ یوسف ارزان شد

علی قدم زد و خورشید زی ای علی
زخاک سر زده و آفتابگردان شد

کعبه رسید و به یمن آمدنش
سرود روی لب مصطفی علی جان شد

برای آمدنش کعبه پیش دستی کرد
و چاکی او زودتر نمایان شد

اگرچه قنبراو پادشاه قلب من است
ولی گدای علی هرکه گشت سلمان شد

لبش که وا شد و ذکرخدا به لب آورد
زمین نه عالم هستی بهشت عرفان شد

علی من است و منم غلام علی
علی برای تمامی خلق سلطان شد

بنام شیرخدا لااله الا الله
پس از رسول مکرم علی ولی الله

ولای شیرخدا آ ش ثمر دارد
چرا که حب علی روی دل اثردارد

تمام لشکردشمن به خاک می ریزند
اگر اراده کند ذوالفقار بردارد

تمامی غزوات رسول شاهد بود
میان لشکر علی جگر دارد

زضربه های سرذوالفقار معلوم است
یدالله است علی واقعا هنر دارد

علی نیاز به خوُد و زره نخواهد داشت
چرا که از پر و بال ملک سپر دارد

اگرش ت نخورده زجنگ برگشته
دعای فاطمه اش را به پشت د

شجاعتش به کنار او معلم فضل است
به این دلیل که مثل حسن پسر دارد

زچشم او همه عرش نور می گیرند
چراکه دامن او حضرت قمر دارد

بگو به مردم عالم بیاورد یک بار
شبیه زینب او ی اگر دارد

حسین اوست بهشتم تمام زندگیم
من از گ مولا دراوج بندگیم

من ازقدیم به این خانواده عبد درم
فدای محسن او صدهزار چون پسرم

تمام هستی خود را فروختم دیروز
که نذرآمدنش قد کعبه گل ب م

دوباره زائر میخانه ی نجف شده ام
فتاد باردگر سوی صحن اوگذرم

بخاطر همه چیز ازخدام ممنونم
که یاعلیست م دعای هرسحرم

بدون راه نجاتی به برکت مولا
خدا گواست در آماج کوهی ازخطرم

گه ولادت من باطنین یاحیدر
گره زده دل من را به صحن او پدرم

حضرت زهرا ملک ولا
فدای اینهمه لطف و صفات چشم ترم

شبی که برلب من ذکر حیدری دادند
همینکه گفتم علی حکم نوکری دادند

مهدی نظری

*******************

اشعار ولادت علی(ع) - اشعار مدح و منقبت - یاسر حوتی

ای ابتدات نقطه پایان آسمان
وی انتهات مثل خداوند، لامکان

ممسوس ذات حضرت الله اکبری
با این حساب ، فهم کم نمی توان

گفتم : " چگونه مدح تو خوانم " ؟ ندا رسید
" درسجده آی و سوره توحید را بخوان "

ماصنع دستهای شما بوده ایم ؛ پس
اینگونه می شود که تو باشی خدایمان

درکعبه پا نهادی و کعبه شکاف خورد
یعنی که جای توست دل دلش تگان

کعبه سپید رو شدو زلفش سیاه شد
هم خود به سجده آمدو هم سجده گاه شد

(مهرت به کائنات برابر نمی شود)
حب تو آینه است ـ مکدر نمی شود

مریم ـ بنفشه ـ یاس ـ اقاقی . . . خود بهشت
بی لطف دستهات ـ معطر نمی شود

گرصد هزار شیر نر بیشه های جنگ
هرگز یکی شبیه به حیدر نمی شود

حتی محمدی که خودش ف عالم
تامرتضی نداشت ، پیمبر نمی شود

با ما ی که سفره اش از مرتضی جداست
سوگند می خورم که برادرنمی شود

این سفره بوی عطر گل یاس می کند
با گندمی که فاطمه دستاس می کند

رمز حیات ، قبضه شمشیر مرتضاست
هفت آسمانیان ، همه تسخیر مرتضاست

قرآن ؛ زلال آینه ، تصویر ناب ؛ اوست
هر آیه آیه ؛ آینه ،تفسیر مرتضاست

جنات عدن، روضه رضوان، بهشت قرب
درسایه سار شاخه انجیر مرتضاست

اینکه خدا به دیده مردم یزرگ شد
تأثیر جاودانه تکبیر مرتضاست

صبرش شبیه ضربه خندق ستودنی ست
آری ؛ بقاء شیعه به تدبیر مرتضاست

سلطان عشق..! حضرت والا مقام ها..!
تسیلم تو ، شکوه تمام سلام ها

ای میوه رسیده باغ خدا علی
آب و غذای سفره اهل ولا علی

بدر و حنین و خیبر و خندق که جای خود
تنزیل آیه های علق در حــرا ... علی

سـّر عظیم لیله الاسراء ؛ عروج بود
من نفـْس ظاهری محمد الی. . .علی

تفسیر ناب سوره توحید ؛ می شود. . .
. . . تلخیص در عبارت یک جمله "یـاعلـی"

با نوح و با کلیم و ا و با کلیـم
هرجا تو دیده می شوی در هر کجا علی

تو درکمال مطلق و انسان کاملی
درمشکلات سخت ؛ تو حل المسائلی

چیزی شبیه رایحه ای می وزید و رفت
شبها به شانه ؛ نان و رطب می کشید و رفت

افسوس قدر و منزلتش را نداشتند
تا درجوار کوثر خود آرمید و رفت

زهرا همان علی و علی نیز فاطمه است
شکر خدا فراق به پایان رسید و رفت ...

مردی که شاهد صدمات مدینه بود
یک روز مرد ... و در سحری شد شهید رفت

گرچه کنار بسترش از مردها پر است
اما؛ دریغ محسن خود را ندید و ... رفت

غیر از علی به عام امکان مدار نیست
خلقت بدون اسم علی استوار نیست

یاسر حوتی

******************


اشعار ولادت علی(ع) - مدح علی(ع) - رحمان نوازنی

تا زمین قدم برداشت ، آسمان نوشت علی
آسمان که ب ا شد ، ک شان نوشت علی

ک شان که پیدا شد ، یک جهان نوشت علی
این جهان که معنا شد ، بیکران نوشت علی

بیکرانه ها پر شد ، لامکان نوشت علی
با هرآنچه که میشد ، با همان نوشت علی

با قلم نوشت علی ، با زبان نوشت علی
و سپس هر آنچه داشت ، در توان نوشت علی

روی صورت انسان ، روی جان نوشت علی
با غبار او روی ، چشممان نوشت علی

آنقدر نوشت از او ، تا جهان پر از او شد
تا که دست حق رو شد ، ذکر عاشقان هو شد

پس دو مرتبه روی ، صورتم نوشت علی
دوست داشت پس روی ، قسمتم نوشت علی

در رگم که جاری شد ، غیرتم نوشت علی
پا شدم زمین خوردم ، همتم نوشت علی

تا کمی ضعیف شدم ، قوتم نوشت علی
آمدم ذلیل شوم ، عزتم نوشت علی

پس خدا خودش روی ، قیمتم نوشت علی
روی بیرق سبزِ ، هیئتم نوشت علی

آنقدر نوشت علی ، روی سرنوشت من
تا فقط علی باشد ، خانه بهشت من

روز اول خلقت ، با علی حساب شدم
در قنوت او بودم ، تا که مستجاب شدم

زیر پای او ماندم ، تا غبار ناب شدم
بر سرم چنان ت د ، تا که آفتاب شدم

آنقدر که او ت د ، از خج آب شدم
در غدیر چشمانش ، من هم انتخاب شدم

آنقدر نگاهم کرد ، تا که من اب شدم
زیر جوشش چشمش ، ماندم و شدم

مِی شدم پیاله شدم ، مست بوتراب شدم
هی علی علی گفتم ، در علی مذاب شدم

می نویسم از عشقم ، می نویسم از دردم
غیر دور چشمانش ، هیچ جا نمی گردم

کعبه پلک زد آری ، صبح نور پیدا شد
کعبه در طوافش رفت ، تا درِ حرم وا شد

قبله از سر جایش ، پیش پای او پا شد
زیر پای او زمزم ، چشمه چشمه دریا شد

کعبه از نفس افتاد ، نوبت ا شد
او شفا گرفت و بعد ، تازه دور موسا شد

پا راه افتاد ، تا دلش مصفا شد
هر ی که او را دید ، بدتر از زلیخا شد

یوسفانه مجنون شد ، یوسفانه لیلا شد
هر ی که دورش گشت،نور چشم زهرا شد

ما کجا و این کعبه ، اینکه کعبه زهراست
ما محب دریاییم ، جای ما فقط دریاست

توی محفل ذکرش ، درّ ناب می ریزند
پای هر علی گفتن ، هی ثواب می ریزند

روی ما فرشته ها ، هی گلاب می ریزند
توی جام خالیّ ، ما می ریزند

روی چشممان خاک ، بوتراب می ریزند
در شب سیاه ما ، آفتاب می ریزند

روی ما دعاهای ، مستجاب می ریزند
در حساب فردامان ، بی حساب می ریزند

کبریا که می بخشد ، این همه به عشق او
چون علی به ما آموخت ، لااله الا هو

نان بالاها ، زیر گنبدش هستند
خیل انبیا جزو ، نور بی حدش هستند

فاطمه ، نبی تنها ، این دو هم قدش هستند
مرتضی و زهرا هم ، عشق احمدش هستند

روز و شب همیشه در ، رفت و آمدش هستند
شیعیان نمک دارند ، تا زبانزدش هستند

کربلا و سامرا ، صحن مرقدش هستند
و قم و اسان هم ، خاک مشهدش هستند

ما که درّ و مروارید ، توی این صدف داریم
ما بهشت خود را از ، تربت نجف داریم

وقتی از دل یک سنگ ، خوب موشکافی شد
سنگ یا علی میگفت ، آنقدر که صافی شد

آنقدر که چون دُر شد ، چون عقیق شافی شد
شعر آفرینش هم ، با علی قوافی شد

این کتاب خلقت هم ، با علی صحافی شد
عشق هم بدون او ، قصه ای افی شد

هر کجا کم آوردیم ، با علی تلافی شد
اینکه دور او گشتیم ، وای عجب طوافی شد

کعبه بی علی پوچ است ، کعبه بی علی سنگ است
کعبه در مدار خود ، با علی هماهنگ است

دست کعبه را اما بر سرش نمی بندند
راه را بر یاسِ ، پ رش نمی بندند

تازیانه بر روی ، همسرش نمی بندند
شعله های آتش را ، بر درش نمی بندند

ریسمان به دستان ، دخترش نمی بندند
کربلا که آب بر ، اصغرش نمی بندند

آه کربلا گفتم ، آسمان به خود لرزید
کوفه باز هم اشک ، دختر علی را دید

رحمان نوازنی

******************


اشعار ولادت حضرت علی(ع) - علی اکبر لطیفیان

هر دلی که دچار لیلا بود
خوشی روزگار لیلا بود

از کرامات عاشقی است اگر
نام مجنون کنار لیلا بود

میل صحرا نشینی مجنون
بیشتر اعتبار لیلا بود

آنچه دلهای بی شماری داشت
محمل در غبار لیلا بود

بی نیاز است از عبادت ما
کعبه ای در حصار لیلا بود

امشب ای عشق در طواف تو أم
سیزده شب در اعتکاف تو أم

بال با من پ ش با تو
سمت بالا کشیدنش با تو

شوق تنزیل آیه ها با من
جبرئیل آف ش با تو

گندم کال مزرعه با من
فصل گرم رسیدنش با تو

نخل با من تب رطب با من
دست مشتاق چیدنش با تو

سجده بر خاک پای تو با من
دست بر سر کشیدنش با تو

قل هو الله یا احد یا هو
وحده لا اله إلا هو

کعبه آنقدر بی تو زیبا نیست
بی حضورت مطاف دنیا نیست

بی سبب رد نکرده مریم را
این طرفها که جای عیسی نیست

کهبه مختص حال امروز است
مثل دیروز و مثل فردا نیست

سوره ات را خودت نزول بده
ورنه جبریل مرد اینها نیست

تو که از این طرف نمی آیی
پس چه بهتر در حرم وا نیست

ای مسحای سبز بنت اسد
آیه لم یلد و لم یولد

ای که صبح ازل شروعت بود
ک شان حیطه طلوعت بود

بهترین لحظه ها برای خدا
لحظه سجده خشوعت بود

آنچه مرا سلیمان کرد
خواب انگشتر رکوعت بود

چاه وقفی و نخل های بلند
حاصل چله های جوعت بود

ای سرآغز مرد بی پایان
ای که صبح ازل شروعت بود

ندیده است ارتفاع تو را
آفتاب تو را شروع تو را

به نگاهت کمی نقاب بده
فرصتی هم به آفتاب بده

از خودت از بیان شرح خودت
دست پیغمبران کتاب بده

تا رطب های من شود باده
نخلهای مرا بده

تا بلندا ترین صدات کنم
به لبم حق انتخاب بده

یا علی یا علی بهارم باش
فصل جان کنارم باش

این همه مستجیر مال شماست
ماس فقیر مال شماست

مرد دیورز حضرت امروز
از احد تا غدیر مال شماست

تا خدا بوده تا خ هست
لقب یا مال شماست

از تمامی فرش های زمین
تکه ای از حصیر مال شماست

از سر سفره مدینه فقط
نمک و نان و شیر مال شماست

زندگی تو مثل مردم نیست
نان تو از تبار گندم نیست

بی نظیر عرب بدون مثل
آفتاب عجم بدون بدل

یا هو الظاهر و هو الباطن
یا هو الآ و هو الأول

تو رسیدی و وحشت افتاده است
بر سر شانه های لات و هبل

اسدل اله غزوه احزاب
یل میدان لحظه های جمل

مرد دلدل سوار روز احد
آینه دار خشم عز وجل

الامان از سوار آمدنت
وقت با ذوالفقار آمدنت

نام تو بوی سیب می آرد
روی دلا بهار می کارد

تو همان پیر مرد نخلستان
پیر مردی که نان جو دارد

ای که دل تنگ صبح زهرایی
گریه چشم های تو دارد.....

....اول کوچه بنی هاشم
روی تابوت شهر می بارد

غسل نیلی فاطمه هر شب
خاطرات تو را می آزارد

هیچ مثل تو حبیب نداشت
سر سفره نسیم سیب نداشت

علی اکبر لطیفیان

****************


اشعار میلاد علی(ع) - علی اکبر لطیفیان

از عالم بالاست بنیانی که من دارم
یعنی همین روح مسلمانی که من دارم

گر سجده بر تولیت آدم نمی
آدم نمیشد خاک انسانی که من دارم

شیر حلال مادران این قبیله هاست
در ام مهر فراوانی که من دارم

نابرده رنجی گنج هایی را به ما دادند
از سفرهٴ مولاست این نانی که من دارم

این کیست که از مقدمش خورشید می ریزد
آتش پرست اوست سلمانی که من دارم

در کشمکشهای بلند ذوالفقاری اش
مانده است گیسوی پریشانی که من دارم

در خانهٴ ما سفرهٴ گندم مَیَندازید
دنبال نان جوست مهمانی که من دارم

با ما نشستن آنقدر چیز بعیدی نیست
با هر گ هست سلطانی که من دارم

ما را به جرم عشق در بازار بفروشید
ما را به پای جیدر کرار بفروشید

نه میل پروازی و نه اصلا نه بالی بود
نه حرفی از بالا نه حرفی از کمالی بود

باران نمی آمد زمین نم پس نمیداد و ...
سر تا سر شبه جزیره خش الی بود

ماها نبودیم و ندیدیم آن زمان ها را
یعنی نمی فهمیم که دنیا چه حالی بود

محرابها ، سجاده ها بی راهه می رفتند
اصلاً تمام جاده ها سمت خیالی بود

آن روزها کعبه فقط بتخانه ای بود و
بتها خدا و ، جای ابراهیم خالی بود

آیا خدای بی علی اصلا جلالی داشت
روی زمینِ بی علی آیا جمالی بود

آن روزگاران حرفی از یارب نبود اما
در پشت کعبه صحبت موالی الموالی بود

**
از این به بعد و بعد از این دنیا علی دارد
دنیا علی دارد نه ، دنیاها علی دارد

هم آسمان اول خاکی نشین ما
هم آسمان هفتم بالا علی دارد

رو کرد پیغمبر به سمت مردم و فرمود
ای اهل عالم مصطفی حالا علی دارد

عشاق محتاجند اینکه مال هم باشند
آقام زهرا دارد و زهرا علی دارد

آتش نمیگیرد گلستان وجودش را
هر آن ی که یا علی و یا علی دارد

غیر از دلم من هیچ چیزی را نمی خواهم
گر چه ندارد هیچ چیز اما علی دارد

سوگند بر نام علی که شیعه در م
هرگز گرفتاری ندارد تا علی دارد

در هر زمان پیغمبری که بین راه افتاد
مهر علی ابن طالب نجاتش داد

این کیست که دارد پُر از پَر میکند ما را
در صحن ایوانش کبوتر میکند ما را

این کیست که مهرش حلال نطفه های ماست
با مهر خود پاک و مطهر میکند ما را

این کیست که در مسجد هر ٴ کوفه
دارد برای خویش منبر میکند ما را

نهج البلاغه می شود بالای منبرها
پایین منبرهاش دفتر میکند ما را

این کیست که با حرفهای آسمانی اش
مقداد و سلمان و ابوذر میکند ما را

یک روز می آید که با چشمان دلتنگش
همسایهٴ زهرای اطهر میکند ما را

دورش نمی اندازد آنرا که مقیمش شد
خواجه اگر مولاست ، قنبر میکند ما را

ما شیعهٴ دور و بر مرد نجف هستیم
ما خاک پای قنبر مرد نجف هستیم

با نام تو در ناتوانی ام توانی هست
در پیری ام با مهر تو میل جوانی هست

روح تنزّل کرده ات اینقدر بالا بود
آیا برای اوج تو اصلا مکانی هست

در کعبه و در خانهٴ پیغمبر و در عرش
هر جا که رفتم دیدم از ب نشانی هست

بالا و پایین رفتن تیغت شهیدم کرد
ابروی تو هر جا که باشد کشتگانی هست

میل یتیم کوفه بودن میکنم امشب
هر جا یتیمی هست دست مهربانی هست

ای پیر نخلستان نشینم ، ه نم باش
یک شب بیا در خانه ام یک تکه نانی هست

هر جا که تو قاری قرآن می شوی آقا
نذر لب تو بوسه های دوستانی هست

هر جا که قاری همین قرآن حسین توست
بی احترامی های چوب خیزانی هست

طشت طلایی بود و آه و قاری قرآن
وای از حضور خیزران ، وای از لب و دندان

علی اکبر لطیفیان

***************


اشعار میلاد علی(ع) - مجید تال

به اوج می برد امشب مرا هوای شما
که عشق را بنویسم، فقط برای شما
نگاه می کنم اینجا به رد پای شما
و می رسم به خدا، تا خدا... خدای شما

که آفرید شما را زمین هوایی شد
وَ کعبه کعبه شد و خانه ای خ شد

و بال حور و مَلَک فرش این قدم ها شد
زمین برای حضور تو در تمنّا شد
ز اشک شوق ملائک ستاره پیدا شد
و عشق بر تن هفت آسمان هویدا شد

عصای دست نبی بوده ای و دست خدا
تو دستگیر کلیمی، تو دستگیر عصا

شکوه عدل شما را عقیل می داند
نگاه بت شکنت را خلیل می داند
شکاف کعبه شما را دلیل می داند
و شأن وصف تو را جبرئیل می داند

که از زبان خدا بر تو آفرین می گفت
و با صدای بلند خودش چنین می گفت:

رقم زده ست خدا عشق را به نام علی
فلک نشسته به حسرت برای گام علی
ملک نشسته دو زانو به احترام علی
علی من است و منم غلام علی

به لحظه لحظه ی عمرت خدا تبسّم داشت
و با صدای شما با نبی تکلّم داشت

کرامتی که تو داری الی الابد باشد
همیشه ذکر لبم یا علی مدد باشد
شجاعتی که دلت داشت بی عدد باشد
گواه من سر عَمر بن عبدود باشد

شمار فضل شما را، خدا فقط داند
نشانه های خدا را، خدا فقط داند

مجید تال


*****************


اشعار مدح علی(ع) - سید حمید رضا برقعی

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو، شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آن گونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه ی عالم و آدم به تو می شد
شک ندارم که خدا هم به تو می شد

کعبه از راز جهان، راز خدا آگاه است
راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست
«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر ی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:

«ناگهان برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»

می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت
ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط

نه فقط دست زمین از تو، تو را می خواهد
سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-

زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند

دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی
شمشیر تو تفریح خدا بود علی

وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی
وای اگر، پارچه ی زرد، به سر می بستی

در هوا تیغ دو دم نعره ی هو هو می زد
نعره ی حیدریه «أینَ تَفرو» می زد

بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
پا در این دایره بگذار عدم را بردار

بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
ک شان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید

سید حمید رضا برقعی

******************


اشعار مدح حضرت علی(ع) - سید حمید رضا برقعی

مولای ما نمونه ی دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرِییل واژهء بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر که ختم نادعلی بر نداشته است

این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است

سید حمیدرضا برقعی

******************


اشعار مدح علی(ع) - یاسر مسافر

بدبخت می شود هر که ز مهرت رها شود بیچاره می شود هرکه ز حبت جدا شود دستش دراز نیست به هر جا و هر طرف هر به درب خانه ی لطفت گدا شود شیعه که ذکر نادعلی را به لب گرفت آیا اسیر غصه و درد و بلا شود؟ باید دخیل به رشته ی زلف شما زند هر که خواسته باشد اگر با خدا شود ما با همه گفته ایم به کوری دشمنان حیدر شفیع م و عقبای ما شود شاهنشه نجف گدا بر درآمده لطفی کنی ، روزی ما کربلا شود یاسر مسافر


مشاهده متن کامل ...
یاعلـــــــی
درخواست حذف اطلاعات

تا زمین قدم برداشت ، آسمان نوشت علی

آسمان که ب ا شد ، ک شان نوشت علی

ک شان که پیدا شد ، یک جهان نوشت علی

این جهان که معنا شد ، بیکران نوشت علی

بیکرانه ها پر شد ، لامکان نوشت علی

با هرآنچه که میشد ، با همان نوشت علی

با قلم نوشت علی ، با زبان نوشت علی

و سپس هر آنچه داشت ، در توان نوشت علی

روی صورت انسان ، روی جان نوشت علی

با غبار او روی ، چشممان نوشت علی

آنقدر نوشت از او ، تا جهان پر از او شد

تا که دست حق رو شد ، ذکر عاشقان هو شد


پس دو مرتبه روی ، صورتم نوشت علی

دوست داشت پس روی ، قسمتم نوشت علی

در رگم که جاری شد ، غیرتم نوشت علی

پا شدم زمین خوردم ، همتم نوشت علی

تا کمی ضعیف شدم ، قوتم نوشت علی

آمدم ذلیل شوم ، عزتم نوشت علی

پس خدا خودش روی ، قیمتم نوشت علی

روی بیرق سبزِ ، هیئتم نوشت علی

آنقدر نوشت علی ، روی سرنوشت من

تا فقط علی باشد ، خانه بهشت من

روز اول خلقت ، با علی حساب شدم

در قنوت او بودم ، تا که مستجاب شدم

زیر پای او ماندم ، تا غبار ناب شدم

بر سرم چنان ت د ، تا که آفتاب شدم

آنقدر که او ت د ، از خج آب شدم

در غدیر چشمانش ، من هم انتخاب شدم

آنقدر نگاهم کرد ، تا که من اب شدم

زیر جوشش چشمش ، ماندم و شدم

مِی شدم پیاله شدم ، مست بوتراب شدم

هی علی علی گفتم ، در علی مذاب شدم

می نویسم از عشقم ، می نویسم از دردم

غیر دور چشمانش ، هیچ جا نمی گردم

کعبه پلک زد آری ، صبح نور پیدا شد

کعبه در طوافش رفت ، تا درِ حرم وا شد

قبله از سر جایش ، پیش پای او پا شد

زیر پای او زمزم ، چشمه چشمه دریا شد

کعبه از نفس افتاد ، نوبت ا شد

او شفا گرفت و بعد ، تازه دور موسا شد

پا راه افتاد ، تا دلش مصفا شد

هر ی که او را دید ، بدتر از زلیخا شد

یوسفانه مجنون شد ، یوسفانه لیلا شد

هر ی که دورش گشت،نور چشم زهرا شد

ما کجا و این کعبه ، اینکه کعبه زهراست

ما محب دریاییم ، جای ما فقط دریاست

توی محفل ذکرش ، درّ ناب می ریزند

پای هر علی گفتن ، هی ثواب می ریزند

روی ما فرشته ها ، هی گلاب می ریزند

توی جام خالیّ ، ما می ریزند

روی چشممان خاک ، بوتراب می ریزند

در شب سیاه ما ، آفتاب می ریزند

روی ما دعاهای ، مستجاب می ریزند

در حساب فردامان ، بی حساب می ریزند

کبریا که می بخشد ، این همه به عشق او

چون علی به ما آموخت ، لااله الا هو

نان بالاها ، زیر گنبدش هستند

خیل انبیا جزو ، نور بی حدش هستند

فاطمه ، نبی تنها ، این دو هم قدش هستند

مرتضی و زهرا هم ، عشق احمدش هستند

روز و شب همیشه در ، رفت و آمدش هستند

شیعیان نمک دارند ، تا زبانزدش هستند

کربلا و سامرا ، صحن مرقدش هستند

و قم و اسان هم ، خاک مشهدش هستند

ما که درّ و مروارید ، توی این صدف داریم

ما بهشت خود را از ، تربت نجف داریم

وقتی از دل یک سنگ ، خوب موشکافی شد

سنگ یا علی میگفت ، آنقدر که صافی شد

آنقدر که چون دُر شد ، چون عقیق شافی شد

شعر آفرینش هم ، با علی قوافی شد

این کتاب خلقت هم ، با علی صحافی شد

عشق هم بدون او ، قصه ای افی شد

هر کجا کم آوردیم ، با علی تلافی شد

اینکه دور او گشتیم ، وای عجب طوافی شد

کعبه بی علی پوچ است ، کعبه بی علی سنگ است

کعبه در مدار خود ، با علی هماهنگ است

دست کعبه را اما بر سرش نمی بندند

راه را بر یاسِ ، پ رش نمی بندند

تازیانه بر روی ، همسرش نمی بندند

شعله های آتش را ، بر درش نمی بندند

ریسمان به دستان ، دخترش نمی بندند

کربلا که آب بر ، اصغرش نمی بندند

آه کربلا گفتم ، آسمان به خود لرزید

کوفه باز هم اشک ، دختر علی را دید



مشاهده متن کامل ...
یاعلـــــــی
درخواست حذف اطلاعات

تا زمین قدم برداشت ، آسمان نوشت علی

آسمان که ب ا شد ، ک شان نوشت علی

ک شان که پیدا شد ، یک جهان نوشت علی

این جهان که معنا شد ، بیکران نوشت علی

بیکرانه ها پر شد ، لامکان نوشت علی

با هرآنچه که میشد ، با همان نوشت علی

با قلم نوشت علی ، با زبان نوشت علی

و سپس هر آنچه داشت ، در توان نوشت علی

روی صورت انسان ، روی جان نوشت علی

با غبار او روی ، چشممان نوشت علی

آنقدر نوشت از او ، تا جهان پر از او شد

تا که دست حق رو شد ، ذکر عاشقان هو شد


پس دو مرتبه روی ، صورتم نوشت علی

دوست داشت پس روی ، قسمتم نوشت علی

در رگم که جاری شد ، غیرتم نوشت علی

پا شدم زمین خوردم ، همتم نوشت علی

تا کمی ضعیف شدم ، قوتم نوشت علی

آمدم ذلیل شوم ، عزتم نوشت علی

پس خدا خودش روی ، قیمتم نوشت علی

روی بیرق سبزِ ، هیئتم نوشت علی

آنقدر نوشت علی ، روی سرنوشت من

تا فقط علی باشد ، خانه بهشت من

روز اول خلقت ، با علی حساب شدم

در قنوت او بودم ، تا که مستجاب شدم

زیر پای او ماندم ، تا غبار ناب شدم

بر سرم چنان ت د ، تا که آفتاب شدم

آنقدر که او ت د ، از خج آب شدم

در غدیر چشمانش ، من هم انتخاب شدم

آنقدر نگاهم کرد ، تا که من اب شدم

زیر جوشش چشمش ، ماندم و شدم

مِی شدم پیاله شدم ، مست بوتراب شدم

هی علی علی گفتم ، در علی مذاب شدم

می نویسم از عشقم ، می نویسم از دردم

غیر دور چشمانش ، هیچ جا نمی گردم

کعبه پلک زد آری ، صبح نور پیدا شد

کعبه در طوافش رفت ، تا درِ حرم وا شد

قبله از سر جایش ، پیش پای او پا شد

زیر پای او زمزم ، چشمه چشمه دریا شد

کعبه از نفس افتاد ، نوبت ا شد

او شفا گرفت و بعد ، تازه دور موسا شد

پا راه افتاد ، تا دلش مصفا شد

هر ی که او را دید ، بدتر از زلیخا شد

یوسفانه مجنون شد ، یوسفانه لیلا شد

هر ی که دورش گشت،نور چشم زهرا شد

ما کجا و این کعبه ، اینکه کعبه زهراست

ما محب دریاییم ، جای ما فقط دریاست

توی محفل ذکرش ، درّ ناب می ریزند

پای هر علی گفتن ، هی ثواب می ریزند

روی ما فرشته ها ، هی گلاب می ریزند

توی جام خالیّ ، ما می ریزند

روی چشممان خاک ، بوتراب می ریزند

در شب سیاه ما ، آفتاب می ریزند

روی ما دعاهای ، مستجاب می ریزند

در حساب فردامان ، بی حساب می ریزند

کبریا که می بخشد ، این همه به عشق او

چون علی به ما آموخت ، لااله الا هو

نان بالاها ، زیر گنبدش هستند

خیل انبیا جزو ، نور بی حدش هستند

فاطمه ، نبی تنها ، این دو هم قدش هستند

مرتضی و زهرا هم ، عشق احمدش هستند

روز و شب همیشه در ، رفت و آمدش هستند

شیعیان نمک دارند ، تا زبانزدش هستند

کربلا و سامرا ، صحن مرقدش هستند

و قم و اسان هم ، خاک مشهدش هستند

ما که درّ و مروارید ، توی این صدف داریم

ما بهشت خود را از ، تربت نجف داریم

وقتی از دل یک سنگ ، خوب موشکافی شد

سنگ یا علی میگفت ، آنقدر که صافی شد

آنقدر که چون دُر شد ، چون عقیق شافی شد

شعر آفرینش هم ، با علی قوافی شد

این کتاب خلقت هم ، با علی صحافی شد

عشق هم بدون او ، قصه ای افی شد

هر کجا کم آوردیم ، با علی تلافی شد

اینکه دور او گشتیم ، وای عجب طوافی شد

کعبه بی علی پوچ است ، کعبه بی علی سنگ است

کعبه در مدار خود ، با علی هماهنگ است

دست کعبه را اما بر سرش نمی بندند

راه را بر یاسِ ، پ رش نمی بندند

تازیانه بر روی ، همسرش نمی بندند

شعله های آتش را ، بر درش نمی بندند

ریسمان به دستان ، دخترش نمی بندند

کربلا که آب بر ، اصغرش نمی بندند

آه کربلا گفتم ، آسمان به خود لرزید

کوفه باز هم اشک ، دختر علی را دید



مشاهده متن کامل ...
علی (ع)
درخواست حذف اطلاعات

تا زمین قدم برداشت ، آسمان نوشت علی

آسمان که ب ا شد ، ک شان نوشت علی

ک شان که پیدا شد ، یک جهان نوشت علی

این جهان که معنا شد ، بیکران نوشت علی

بیکرانه ها پر شد ، لامکان نوشت علی

با هرآنچه که میشد ، با همان نوشت علی

با قلم نوشت علی ، با زبان نوشت علی

و سپس هر آنچه داشت ، در توان نوشت علی

روی صورت انسان ، روی جان نوشت علی

با غبار او روی ، چشممان نوشت علی

آنقدر نوشت از او ، تا جهان پر از او شد

تا که دست حق رو شد ، ذکر عاشقان هو شد

پس دو مرتبه روی ، صورتم نوشت علی

دوست داشت پس روی ، قسمتم نوشت علی

در رگم که جاری شد ، غیرتم نوشت علی

پا شدم زمین خوردم ، همتم نوشت علی

تا کمی ضعیف شدم ، قوتم نوشت علی

آمدم ذلیل شوم ، عزتم نوشت علی

پس خدا خودش روی ، قیمتم نوشت علی

روی بیرق سبزِ ، هیئتم نوشت علی

آنقدر نوشت علی ، روی سرنوشت من

تا فقط علی باشد ، خانه بهشت من

روز اول خلقت ، با علی حساب شدم

در قنوت او بودم ، تا که مستجاب شدم

زیر پای او ماندم ، تا غبار ناب شدم

بر سرم چنان ت د ، تا که آفتاب شدم

آنقدر که او ت د ، از خج آب شدم

در غدیر چشمانش ، من هم انتخاب شدم

آنقدر نگاهم کرد ، تا که من اب شدم

زیر جوشش چشمش ، ماندم و شدم

مِی شدم پیاله شدم ، مست بوتراب شدم

هی علی علی گفتم ، در علی مذاب شدم

می نویسم از عشقم ، می نویسم از دردم

غیر دور چشمانش ، هیچ جا نمی گردم

کعبه پلک زد آری ، صبح نور پیدا شد

کعبه در طوافش رفت ، تا درِ حرم وا شد

قبله از سر جایش ، پیش پای او پا شد

زیر پای او زمزم ، چشمه چشمه دریا شد

کعبه از نفس افتاد ، نوبت ا شد

او شفا گرفت و بعد ، تازه دور موسا شد

پا راه افتاد ، تا دلش مصفا شد

هر ی که او را دید ، بدتر از زلیخا شد

یوسفانه مجنون شد ، یوسفانه لیلا شد

هر ی که دورش گشت،نور چشم زهرا شد

ما کجا و این کعبه ، اینکه کعبه زهراست

ما محب دریاییم ، جای ما فقط دریاست

توی محفل ذکرش ، درّ ناب می ریزند

پای هر علی گفتن ، هی ثواب می ریزند

روی ما فرشته ها ، هی گلاب می ریزند

توی جام خالیّ ، ما می ریزند

روی چشممان خاک ، بوتراب می ریزند

در شب سیاه ما ، آفتاب می ریزند

روی ما دعاهای ، مستجاب می ریزند

در حساب فردامان ، بی حساب می ریزند

کبریا که می بخشد ، این همه به عشق او

چون علی به ما آموخت ، لااله الا هو

نان بالاها ، زیر گنبدش هستند

خیل انبیا جزو ، نور بی حدش هستند

فاطمه ، نبی تنها ، این دو هم قدش هستند

مرتضی و زهرا هم ، عشق احمدش هستند

روز و شب همیشه در ، رفت و آمدش هستند

شیعیان نمک دارند ، تا زبانزدش هستند

کربلا و سامرا ، صحن مرقدش هستند

و قم و اسان هم ، خاک مشهدش هستند

ما که درّ و مروارید ، توی این صدف داریم

ما بهشت خود را از ، تربت نجف داریم

وقتی از دل یک سنگ ، خوب موشکافی شد

سنگ یا علی میگفت ، آنقدر که صافی شد

آنقدر که چون دُر شد ، چون عقیق شافی شد

شعر آفرینش هم ، با علی قوافی شد

این کتاب خلقت هم ، با علی صحافی شد

عشق هم بدون او ، قصه ای افی شد

هر کجا کم آوردیم ، با علی تلافی شد

اینکه دور او گشتیم ، وای عجب طوافی شد

کعبه بی علی پوچ است ، کعبه بی علی سنگ است

کعبه در مدار خود ، با علی هماهنگ است

دست کعبه را اما بر سرش نمی بندند

راه را بر یاسِ ، پ رش نمی بندند

تازیانه بر روی ، همسرش نمی بندند

شعله های آتش را ، بر درش نمی بندند

ریسمان به دستان ، دخترش نمی بندند

کربلا که آب بر ، اصغرش نمی بندند

آه کربلا گفتم ، آسمان به خود لرزید

کوفه باز هم اشک ، دختر علی را دید



مشاهده متن کامل ...
یـــاد یـــار مهربان
درخواست حذف اطلاعات

یـــاد یـــار مهربان یـــاد یـــار مهربان آید همی……. یـــاد مــاه زاهـــدان آید همی
یــاد آن دلبر که ما را چون پدر……. بـــود یـاری مــهربان آید همی

یاد آن شیرین سخن، نیکو بیان ……. همچو سَیلی بی امان آید همی
درّ و گــوهــر بـود هر گفتـار او…….یـــــاد آن درّ گــران آید همی
چــونکه او یــار صَدیق دین بود……. نـــام نیـکش بر زبان آید همی
بر دل ما داغ هجرانش چو رعــد……. از میــان آسمـــــان آید همی
رفــت و قلبــم تا هنوز از هجر او …….بی قرار و خون فشان آید همی
یــاد آن خنـدان دلِ شادان، بخیر…….خنــده اش آرام جان آید همی
رفــت بـــا خنـده از این دیر فنا…….عــاقبـت خنده زنــان آیدهمی
شـاهـــد بلـــــــــــــوچ ..... روحش شاد وراهش پر رهرو باد .



مشاهده متن کامل ...
سخنی با جوانان
درخواست حذف اطلاعات


سخنی با جوانان

لازم به ذکر است بدانید، که شما جوانان وجودتان درّ گران بهایی است که خود از ارزش آن غافل شده اید.
درّی که چشم هزاران یاغی به دنبال غارت آن هستند، ولی با بی توجهی به این درّ، موقعیت ها و فرصت ها را از دست می دهید.



مشاهده متن کامل ...
ای ساقی افسونگر ..از باده ابم کن
درخواست حذف اطلاعات

تا زمین قدم برداشت ، آسمان نوشت علی
آسمان که ب ا شد ، ک شان نوشت علی
ک شان که پیدا شد ، یک جهان نوشت علی
این جهان که معنا شد ، بیکران نوشت علی
بیکرانه ها پر شد ، لامکان نوشت علی
با هرآنچه که میشد ، با همان نوشت علی
با قلم نوشت علی ، با زبان نوشت علی
و سپس هر آنچه داشت ، در توان نوشت علی
روی صورت انسان ، روی جان نوشت علی
با غبار او روی ، چشممان نوشت علی

آنقدر نوشت از او ، تا جهان پر از او شد
تا که دست حق رو شد ، ذکر عاشقان هو شد

پس دو مرتبه روی ، صورتم نوشت علی
دوست داشت پس روی ، قسمتم نوشت علی
در رگم که جاری شد ، غیرتم نوشت علی
پا شدم زمین خوردم ، همتم نوشت علی
تا کمی ضعیف شدم ، قوتم نوشت علی
آمدم ذلیل شوم ، عزتم نوشت علی
پس خدا خودش روی ، قیمتم نوشت علی
روی بیرق سبزِ ، هیئتم نوشت علی
پیش دشمنان روی ، هیبتم نوشت علی

آنقدر نوشت علی ، روی سرنوشت من
تا فقط علی باشد ، خانه بهشت من

روز اول خلقت ، با علی حساب شدم
در قنوت او بودم ، تا که مستجاب شدم
زیر پای او ماندم ، تا غبار ناب شدم
بر سرم چنان ت د ، تا که آفتاب شدم
آنقدر که او ت د ، از خج آب شدم
در غدیر چشمانش ، من هم انتخاب شدم
آنقدر نگاهم کرد ، تا که من اب شدم
زیر جوشش چشمش ، ماندم و شدم
مِی شدم پیاله شدم ، مست بوتراب شدم
هی علی علی گفتم ، در علی مذاب شدم

می نویسم از عشقم ، می نویسم از دردم
غیر دور چشمانش ، هیچ جا نمی گردم


کعبه پلک زد آری ، صبح نور پیدا شد
کعبه در طوافش رفت ، تا درِ حرم وا شد
قبله از سر جایش ، پیش پای او پا شد
زیر پای او زمزم ، چشمه چشمه دریا شد
کعبه از نفس افتاد ، نوبت ا شد
او شفا گرفت و بعد ، تازه دور موسا شد
پا راه افتاد ، تا دلش مصفا شد
هر ی که او را دید ، بدتر از زلیخا شد
یوسفانه مجنون شد ، یوسفانه لیلا شد
هر ی که دورش گشت،نور چشم زهرا شد

ما کجا و این کعبه ، اینکه کعبه زهراست
ما محب دریاییم ، جای ما فقط دریاست

توی محفل ذکرش ، درّ ناب می ریزند
پای هر علی گفتن ، هی ثواب می ریزند
روی ما فرشته ها ، هی گلاب می ریزند
توی جام خالیّ ، ما می ریزند
روی چشممان خاک ، بوتراب می ریزند
در شب سیاه ما ، آفتاب می ریزند
روی ما دعاهای ، مستجاب می ریزند
در حساب فردامان ، بی حساب می ریزند

کبریا که می بخشد ، این همه به عشق او
چون علی به ما آموخت ، لااله الا هو

نان بالاها ، زیر گنبدش هستند
خیل انبیا جزو ، نور بی حدش هستند
فاطمه ، نبی تنها ، این دو هم قدش هستند
مرتضی و زهرا هم ، عشق احمدش هستند
روز و شب همیشه در ، رفت و آمدش هستند
شیعیان نمک دارند ، تا زبانزدش هستند
کربلا و سامرا ، صحن مرقدش هستند
و قم و اسان هم ، خاک مشهدش هستند

ما که درّ و مروارید ، توی این صدف داریم
ما بهشت خود را از ، تربت نجف داریم

وقتی از دل یک سنگ ، خوب موشکافی شد
سنگ یا علی میگفت ، آنقدر که صافی شد
آنقدر که چون دُر شد ، چون عقیق شافی شد
شعر آفرینش هم ، با علی قوافی شد
این کتاب خلقت هم ، با علی صحافی شد
عشق هم بدون او ، قصه ای افی شد
هر کجا کم آوردیم ، با علی تلافی شد
اینکه دور او گشتیم ، وای عجب طوافی شد

کعبه بی علی پوچ است ، کعبه بی علی سنگ است
کعبه در مدار خود ، با علی هماهنگ است

دست کعبه را اما بر سرش نمی بندند
راه را بر یاسِ ، پ رش نمی بندند
تازیانه بر روی ، همسرش نمی بندند
شعله های آتش را ، بر درش نمی بندند
ریسمان به دستان ، دخترش نمی بندند
کربلا که آب بر ، اصغرش نمی بندند
نیزه ای به اطراف حنجرش نمی بندند

آه کربلا گفتم ، آسمان به خود لرزید
کوفه باز هم اشک ، دختر علی را دید

رحمان نوازنی


مشاهده متن کامل ...
اشعار محرم
درخواست حذف اطلاعات

گفتگوی حضرت رقیه با سر در ابه شام

سرت بابا بگیرم من به دامان

ایا بابای خوب و بهتر از جان

بگو کو جسم خوب و نازنینت
چرا بش ته اند بابا جبینت

چرا دندانت ای بابا ش ته
چرا لبهای تو تبخال بسته

به لبهایت چه زخم بیکران است
گمانم جای چوب خیضران است

فدای دیده های پر زخونت
نبخشم دشمن خوار و زبونت

زنم بوسه به لبهای قشنگت
به آن پیشانی بش ته سنگت

کنون دُردانه ات اندر بر توست
ببین بابا در آغوشم سر توست

مرا خوش بود در آغوش گرمت
کشی هردم سرم دستان نرمت

دلم خواهد کشی دستت به سویم
نهی دست لطیفت را به مویم

تو میدانی صغیری بی گناهم
در این م وبه بینی بی پناهم

ببین دُردانه ات بر خشت و خاک است
دو پای نازک او چاک چاک است

بابا اینجا ببین با من چه سازند
مرا با تازیانه می نوازند

نیزه ها

نیزه ها خم گشت از باری که بر خود داشتند
پر بها پنداشتند آن سر که خود بشکافتند

نیزه ها می خواستند تا بوسه سازند بر جبین
عاشقانه بو کشند بر زینت روی زمین

نیزه ها آراستند زیبا عروس حجله را
خوش حنا بستند داماد فرات و دجله را

نیزه ها بودند آنجا بی قرار و دل پریش
تا که سازند ی آن مه لقا را ریش ریش

نیزه ها در سبقت اند از دشنه ها و سنگها
می شتابند زود تر خیزند از فرسنگها

تا به وصل دلبر و دلدار آغازین شوند
تکیه گاه امن مهرویان زصدر زین شوند

نیزه ها لب بسته بر رگهای باز و خون روان
غبطه می خوردند مجنونان اهل کاروان

نیزه ها بردند لبها را بجایی دورتر
ساربانان را کنند از کرده شان معذور تر

نیزه ها یکبار دیگر حامل قرآن شدند
کوفیان این بار هم درمانده ی برهان شدند

نیزه ها ارسال د آنچه نازل گشته بود
سوختند جانی که بر اشتر بدان دل بسته بود

نیزه ها در آسمان خورشید دیگر کاشتند
ماه را در حیرت نظمی دگر وا داشتند

سئوالات بی پاسخ

آیا ی هست بتواند به سئوالات زیر پاسخ قانع کننده بدهد ؟

گفته اند مهریه ی زهرای اطهر آب بود
پس چرا فرزند زهرا بی نصیب از آب بود ؟

گر حسین مهمان این قوم ستمکار است پس
کشتن مهمان کجا در رسم و در آداب بود ؟

زعم این مردم حسین بیگانه و بی دین بُوَد
پس چرا باب گرامش کشته ی محراب بود ؟

گر علی در کاروان کربلا یک طفل بود
پس چرا از دور آن تیر جفا پرتاب بود ؟

لشکر عدوان مگر نشنیده اند اکبر که بود
از چه کشتند ؟ شبه احمد مهر عالمتاب بود

گر حسین یک تن بُد و زخم فزون بر پیکرش
پس چرا پامال سم آنهمه ارکاب بود ؟

گر حَسَن حُسن و ج ی آفاق بود
از چه ظلم دون به قاسم آن دّر نایاب بود؟

گر نزاع مرد با مرد است در میدان جنگ
از چه آنجا گوشوار از گوش کندن باب بود ؟

گر که زینب بانوی یثرب نبودی یک زمان
از چه رو هنده چنین شرمنده ی ارباب بود ؟

هدیه ی رأس حسین خوشبخت گر حامل کند
از چه خولی زین عمل در ورطه ی گرداب بود ؟

گر یزید نانجیب "خادم " ز کارش سود برد
از چه بعد از آن چنان وامانده در مُرداب بود ؟

تجسمی از تنهایی در لحظات آ در میدان قتلگاه
این قوم چرا اینهمه در حال سرورند
سرمست زشادی و نشاط و ز غرورند

اینها ز چه در قلب عربده دارند
او کیست که گردش همگان هلهله دارند

او زینت عرش است که افتاده ز زین است
پس چیست که لشکر همه آکنده ز کین است

او یک تن و بر پیکر او زخم فراوان
وین قوم پی کشتن او مست و شتابان

او کیست که اینگونه غریبانه به خاک است
از جور عدو مثله و صد قطعه و چاک است

جرمش چه که اینگونه به تیغش بکشیدند
بر قوم چه فرمود که قلبش بد د

ای وای پس این قوم چه در جهل و فریب است
این زاده ی زهراست که تنها و غریب است

نفرین خدا باد بر این مردم بی دین
ای مرگ بر این زندگی و خصلت و آیین

این قوم چرا اینهمه در و کارند
در قتل حسین بن علی چون سگ هارند

از درد کدام کینه ی دیرینه و جنگ است
کاینگونه دل کوفی بی رحم چو سنگ است

پامال سم اسب تن پاک حسین بود
قربانی جنگ جمل و بدر و حنین بود

این قوم چه اندازه فرو مایه و پستند
در گرد زاده ی مرجانه چه مستند

بی رحم ترین دد منش روی زمینند
تا یوم جزا داغ جنایت به جبینند

وصال یار و دلدار

خوشا امشب وصال یار و دلدار
حسین و زینب محزون و غمخوار
بلوغ عشق امشب آشکار است
نبوغ اشک هر دم شد پدیدار

سلوک " لا فتی " را می ستایند
دم از " انا فتحنا " می گشایند
سرود مرگ " احلی از عسل " بود
چه با شوق آمدند تا چوبه ی دار

عروس عشق امشب در خیام است
در اینجا توسن دل بی لجام است
مصاف مرگ با لبخند رفتند
تن بی سر نمودند رؤیت یار

به مهد خویش بودند تشنه ی شیر
سپردند کام خود بر دشنه و تیر
رها گشتند بر دستان بابا
شوند حجت به قوم دون و غدار

سر خود بر سر پیمان نهادند
در آنجا دستها را جا نهادند
به کام تشنه از دریا گذشتند
که سازند یار را جانانه دیدار

غمی هر دم زند بر ام چنگ
از آن قوم هزاران چهره و رنگ
رسد بوی محرم بر مشامم
امان از خدعه در پیمان و نیرنگ

سکوت شب مرا در کربلا برد
به صحرای پر از درد و بلا برد
ز حال میزبانان نیک دیدم
برون از مرز نامردی است این جنگ

سر از تن بی مهابا می ب د
دو گوش ک ن را می د د
به جدّ می تاختند بر جسم بی جان
که حک شد بر جبین این عار و این ننگ

مرا در خیمه ها باد صبا برد
میان مردمانی با صفا برد
مهیای شهادت خنده بر لب
سرود عشق می خواندند خوش آهنگ

یکی تا مرگ گفتی زود خندید
که مردن را چه " احلی از عسل " دید
عجب دیدم به فکر سبقت از هم
همه پ ر ن مشتاق و دلتنگ

بدیدم طفلکی در مهد بی تاب
لبش تبخال زد از قحطی آب
گلویش دوختند آبش ندادند
فغان از این دل پر کینه و سنگ

مکیدند خاتم از فرط عطش نیز
نهاد او بر لب بابا لبش نیز
چه می دانست به جایی بوسه می زد
که فردا خیضران می بوسد و سنگ

گنجینه نور

کربلا گنجینه ای از نور بود
خیمه ها مملو ز دّر جور بود

آسمانش اختر شش ماهه داشت
در خیامش طفلکی دردانه داشت

در کنار خیمه ها چند شیر بود
چهره ی یک چلچراغ پیر بود

مرگ را بازیچه می پنداشتند
از عسل شیرین ترش می داشتند

دوست دارند دستها اهدا کنند
تا رضای دوست را پیدا کنند

گرچه باشند تشنه ی یک جرعه آب
آب را بر آب ریزند در غیاب)دوست دارند بر عقاب (عقاب به ر عین نام اسب علی اکبر ع است


دوست را دیدار سازند با شتاب

لب گذارند بر لب و خاتم مکند
ارمغان عشق را با هم ستند

فکر فردایند که کی سر می دهند
آستان دوست را سر می نهند

می کنند خود را مهیای جدال
تا چشند طعم دل آرای وصال

شوق داماد است تا در حجله گاه
دست و پا سازد زخون خود حنا

پا بر مغیلان می پرند
سوز تاولها چه بر جان می ند

می ربایند گوشوار از گوششان
می کشند از روی سر س وششان

بی کجابه بر شتر گشتند سوار
با سر بر نیزه گشتند همجوار

آقتاب خیمه ها بی تاب بود
در کنار ماه عالمتاب بود

هر دو در شه ی یک داستان
مرگ با عزت که ماند جاودان

با زبان در کاخ ظلمت تاختند
دشمن دون را چه رسوا ساختند

لشکری آنجا به ظاهر مرد بود
یک زنی پیروز آن آورد بود

آنچنان جانانه در کاخ ستم
بر جبین ظلم شد داغ عدم

آفرین بر کاروان نینوا
فاتحان دشت خون کرب و بلا

رو سوی هر یک شه بطها نمود
حجتش اتمام او آنجا نمود

کربلا آوردگاه ارزش است
روز عاشورا مجال سنجش است

خوش درخشیدند یاران حسین
چهره های نور باران حسین

تا ابد در عشق پاکشان
تا قیامت زنده بادا نامشان

نبوغ یک طفل

شوکت یک فتح امشب از نبوغ طفلکی منکوب شد

هیبت شام عرب با گریه ی یک کودکی معیوب شد

خواستند تا شا ار قوم خود را بر رخ عالم کشند

عاقبت آن شیخ مست باده نوش در زیرکی مغلوب شد



رخصتی دیدند تا رسم نگون خویش را احیا کنند

بیرق جهل و لجاجت را پس از عهد جمل بر پا کنند

زعمشان یک طفل آزردن در آن م وبه اوج عزت است

پس چنین شیخ دغل بهر خلافت بر عرب منصوب شد

زینب بزرگ

نهی منکر را در آ زینب افشا می کند

حکم بر معروف را هم زینب امضا می کند

آرمان کربلا " هیهات من الذله " بود

متن جاویدی است کآ زینب انشا می کند

مختار

انتقام شیعه بعد از کربلا مختار بود
مرحمی بر زخمهای نینوا مختار بود
گر چه آن جهل عرب میسوزد هر دم شیعه را
پس تسلی بخش این درد و بلا مختار بود


نازم آن عزم بلند و ایده ی فرزانه اش
مرحبا بر روح پاک و همت مردانه اش
میدرخشید آنچنان در بین قومی تیره خو
تک چراغی در هزاران چهره ها مختار بود


پشت مولامان حسین را جاهل کوفی ش ت
راه بر سالار دین آئین محجوری ببست
حیف باشد زنده خوانند کوفی نامرد را
آنکه زد هر دم نهیب مرده ها مختار بود


یادگاران جمل تزویر بازان عنید
در مصاف شیعه با نیرنگ و ترفندی پلید
منطق آل علی گر ماند آندم ماندگار
از نبوغ شیر مرد برهه ها مختار بود


در صدد بودند آل فتنه در امواج جهل
کشتی آل علی را بشکنند آسان و سهل
گر ز طوفان عناد آل منفور زبیر
با صلابت می رود چون ناخدا مختار بود

مفهوم عشق

عشق یعنی ذوب در معشوق خویش

عشق یعتی شوق بگذشتن ز خویش

عشق یعنی دیدن سر روی نی

بی کجابه روی اشتر ، سر به نی

عشق سیلی خوردن است در پای نی

پا کاروان را بود پی

عشق یعنی خون چکیدن از گلو

زخم پیکان از قفا ، نی روبرو

عشق یعنی دستها را باختن

مشک بر دندان به دشمن تاختن

عشق یعنی با مصیبت ساختن

مانده ها را یکتنه پرداختن

عشق یعنی بین آن سگهای مست

شوکت ابلیس را باید ش ت

عشق یعنی رؤیت آن مرد پست

کز جفا بر ی مولا نشست

عشق یعنی پر زدن در خون و خاک

خون آلود چون جیحون و چاک

عشق یعنی مثله چون برگ خزان

بر عقاب و با سنان

(عقاب به ر ع نام اسب حضرت علی اکبر بوده )

عشق یعنی شوق ماندن در خیام

پاسخی با جان به لبیک

عشق یعنی پشت بر عدو

چکمه بر گردن رسی بر آرزو

عشق یعنی در ابه یک سکوت

رؤیت سر در مناجات و قنوت

عشق یعنی جستجوی قبر دوست

بو کشی با جان شناسی عطر دوست

پیمان شکنی

اینچنین پیمان ش تن شیوه ای فرزانه نیست
میهمان در خانه کشتن حَربه ای مردانه نیست

نیک مأوائی به روی میهمان خواهند گشـود
حُرمت مهمان نوازی «جای در ویرانه» نیست

کوفیان در« بی وفائی» گوی سبقت برده اند
پور زهرای رسول ،آری که او بیگانه نیسـت

شمع رخسار وجودش در «شب عاشور» سـوخت
حیف جز مشتی به گِرد محفلش پروانه نیست

در خیام نیم سوزش رو به یاران کرد و گفت
هر که را عاشق نباشد جای در این خانه نیست

راه خود گیرید گر مشتاق دنیای خودیــد
هیچ ارفاقی در آن افکار ابلیســـانه نیست

کینه این قوم از «آل علی » آکنــده است
خصلت «آل سفیان» که جز خصمانه نیست

سیرت این قوم بر طغیانگری بنیاد شـــد
رسمشان جز حیلـــه و رفتار سفاکانه نیست

گر ترحم بر من و هر یک شما ننمــوده اند
هم که بر زنهای ما و طفلک دُردانه نیــست

اهلبیتم اینچنین در اضطراب و واهمــــه
حُرمتی در خاندان اسفل مرجــانه نیسـت

پس بگفت «عباس دلاور» گوش جان بسپُرد
نیست ؟«لایق جانانه » جسم و جان من بگو کاین

«پشت و پناه من ،امین لشکرم» گفــــت ای
جز تو بر اطفال تشنه چـــاره ای درمانه نیست

قاسم داماد با عَمَّش سخن می راند کــــاو
« وقت دیدارعروس و زینتی مستانهنیست ؟

اکبــــر مَه صورت و شبه رسول الله بگفت
هیچ جز من به عشق وصل تو دیوانه نیـست

در کفش بگرفت قنداق «علــی » با قوم گفت
هیچ رحــمی هم به حال این گل ریحانه نیست؟


دست تسکینی به روی زینب کشیــد!

گفت ما همبازی مرگیم ، کاین افسانه نیست

پرچم سرخ مرا بر دوش گیــــر و نعره زن
کوفیان بی حیــــــا این رسم مهمانخانه نیست

خاطیان میدان نابرابر

هر سر نگرم از سرِ خجلت به زمین است
هر صحنۀ این معرکه با درد قریــن است


از خاک بپرسید کِه در روی تو جانداد
این کیست که افتاده برویت به جَبین است؟


خورشید چرا بر بدن لُخت بتــ د؟
آن که به انگشتر دین همچو نگین است


خنجر که بُرید بوسه گهِ دُخت نبی را
در دست عدو از غمِ این شرم حزین است


پس سنگ چرا حُرمت پیشانی مـولا
با ری بش تی که چنین زار و غمین است


خم گشت کنون نیزه ز شرمندگی خویش
زان حال که او حامل آن دُّرِ وزیـن است


شمشیر که خم ساخت قَد و قامت او را
حق است که اینگونه سر افکندۀ دین است


تا زینت عرش از سرِ زین روی زمین شد
این بار خِجِل از شهِ دین مرکب و زین است


شرمنده تنور است نه آن خولی بد بخت
این خود به صف جُندِجفا پست ولعین است


مردم ز چه رو شرم از این کَرده ن د؟
در سینۀ آن قوم مگر مملو کیـــن است

خطبه آتشین

نطق زین العابدین در شام چون شمشیربود
همچنین ترس یزید از غرّش آن شیر بود


گفت من فرزند آن مولای محراب انــــدر م
ناطق قرآن منــم احکام دین رااز بَـــــرَم


باب من فرزند آن مقتول محراب و دُعاســـت
باب من فرزند افضل در عبادت با خـــدا ست


جّـــدِ من کاو شهر علم و باب آن حیدر بـُوَد
باب من فرزند آن حیدر شَـــــهِ خیبر بُـوَد


باب من فرزند زهرا (س) دخترِ پیغمبر(ص )است
بانوی هر دو جهان و مرتضی را همســـر است


تا یزید بی حیا (لعنت الله علیه) ناکام ماند و بی نــو ا
امر کرد تا با اذان ایــــن درد را سازد دوا


تا مؤذّن خواست با شعر اذان بلوا کنـــــد
گفت مردم جبرئیـــل با جدّ من نجــوا کند


این محمّد(ص) کاینچنین بر او شهادت میدهند
جدّ ما باشـــد چرا بیهوده هر جا می جهنـد؟


آنچنان رســـوا نمود آنقوم رذل و پَست را
تا نشاند چهرۀ زشتِ یــزید مست را


با بیان خطبه های آتشین جانهــا گُداخت
شیون از نایِ دل هر مرد و هر زن می نواخــت


چهره های شوم و رسوای همه از شرم سوخت
تیرِ حسـرَت کام آن مردان زن سیرت بدوخـت


گر چه این شیون که دارند از غمِ این ماجراست
لیک «خادم» بر جبین ، این ننگ تا یوم الجزاست

کودک بزرگ

[ در وصف حضرت علی اصغر (ع)]
آن طفلک دُردانه که در خیمـــه فغان است
در فکر وصالست نه ـــشۀ جان است


گر قحطیِ شیر است کــــه این طفل بنوشد
امّـــــا اثر وصلتِ دلــدار عیان است


مردان همه تقدیم نمودند ، سر و دســـــت
او زیــــر گلو را هدف تیر و کمان است


در مَهد بخندید چـــو آن بشنیـــد
، رأ یِ منم نیز همان است«خوشتر زعسل»


تا شبهِ نبی را چــــو سرافراز لقاء دیـــد
در مَهد بر آشُفت ، تب عشق گمـان است


جانها به لب آمد زِ عطش ، شیــر بخُشکیـد
پس شورِ چِه در چهرۀ آن طفل نهان است


بَل شورِ همان حُجّتِ فردا ست به لشکـــر
زان قصّه گلستان حسین(ع) نیزخزان است


طفل است ،زبان قاصر از آنست کــه گوید
« مَر نیز در آن وادیِ خون نام و نشان است»


سوگند بر آن نای که با تیـــــر گشودند
آزاده تــرین کودک تاریخ جهان است


گر حرمله از دور به آوَرد بر آمد
نزدیک علی(ع)دید ، نه در امن و امان است


از صولتِ مردانۀ این طفلَکِ بی شیـــــر
یک قوم بلرزید کــه چون شیر ژیان است


بردست پدر ناله برآورد بر آن قـــــوم
این حنجــرِ دین است که در حالِ بیان است


بر قومِ لعین بانگ بر آورد پـــــدر نیز
این رسمِ کدامین فَرَق اهل جهــان است


هر موعظه در قلب پُر از کینه چه سود است؟
نا مردیِ کوفی همـه در جان و روان است


چـون تیر سه شعبه هدف حلق علی(ع) شد

«خادم» بنگر پیکـــر بابش چه کمان است

شبیه

این جوان کیست که هر جا سخن از هیبت اوست

اینچنین شیون و شین در حَرَم از غیبت اوست


گر تمنّای رُخِ مــــاهِ نبی نیز کننــد
در پیِ رؤیت او با دل و جان خیـــز کنند


در شباهت به پیمبر ز همه پیش تــــر است
صولت حیدریَش از همه بیشتـــر است


اولین فرد در آن طایفۀ مهمـــان بــــود
که شبِ عهـــد! چنان مست ، سرِ پیمان بود


نوبتِ حَرب که شـــد اهل حَرَم نالـه زدنـد
گِرد خورشید وجودش همه تــن هاله زدند


چون که دیگر نچشند شَهدِ فریبای رُخَـــش
آ ین لحظه کنند رؤیت زیبـــای رُخَش


قصد آغوش پدر کرد در آن وقــــت وداع
اشک خــون ریخت پدر در گُذَرِ سخت وداع


تا شد او عازمِ میدان ، صف اعداء بشکـــست
آنچنان جیشِ عدو ی ره در جــا بش ت


آنچنان تاخت بر آن قومِ جفا پیشــۀ خـواب
تا عطش بُـــرد توانش ، کند شـۀ آب


جای دارد ز پدر جائزه ای نیک سِتَــــــد
هدیۀ شـــوق پدر ، باز به نزدیک سِتَــد


یا ز فرطِ عطش از کام پـــدر مدهوش است
یا «مَکَد خاتم »و از سِـرِّ ازل مِی نوش است


قومِ دون دید که باز آمده آن شیــر جوان
گِرد او جمع شدند ، تیغ بکف پیر و جــوان


ها پُر ز خصومت همـــه از آل علی ع

پای کوبنـــد همه ، بر تن پامال علـی ع

مأمن عشق


کربلا صحرای عشق و جای مجنون گَشتن است

مقصدِ دیدار و وصل و مُثله در خون گشتن است

عهد گاه سُرخ اهل احمد(ص) است و مرتضی

سرزمین اشک و آه و دیده جیحون گشتن است

***********

مأمَن عشق حسین(ع)و خواهر پروانـه اش

جایگاه عهد زینب(س) وان دلِ دیوانـــه اش

کربلا مأوای تأیید کمال عشق بــــــود

سرزمین جان فشانیها و مَرهون گشتن اســت

***********

در جهان هر عشق تا سر حدِ جان تعریف شد

وقت مُردن تا رسیدی نوبت تکذیب شــــد

لیک عشق این دو محبوب از سرِ جان هم گذشت

راز این حُب در مصاف سحر و افسون گشتن است

***********

تا حسین(ع) در مسلخِ خود مُثله شد در پای یار

ناله از سوزِ جگر زد نیز آن بیمــــــار زار

حالِ آن پروانۀ عاشق به گود قتلگــــــاه

آن نشاید وصف ، واله افزون گشتن است

***********

سالها این عاشق و معشوق درغم بوده اند

در غُبار غُربت از آنروز با هم بوده انـــد

از زمان ظلم بر جدّ و علی(ع) و مجتبی(ع) و مادرش

وحدت معشوق و عاشق یا که معجون گشتن است

***********

ظهر عاشورا به دست شمر(لعنت الله علیه)این وحدت ش ت

تا که آن جرثومه روی سینۀ مولا نشســـت

گر چه در عرش و سما زین ماجرا هنگامه شــد

سهم زینب(س) از وصال یار محروم گشتن است

همّت زینب

پرچم آن انقلاب سُـــرخ را بـــــرداشتن
در میان آنهمه نیرنگهـــا افراشتــــن


قوم دون پُر کینه ، مستند و چنین در خشم
اینهمه هنگامــه را یکتن به هیچ انگا شتن


کُنج آن ویـــرانه اینک هِنده بر تخت و سریر
در پَیِ تقدیر اینسان سوختن ، هم ساختـن


آنکه دور از او برایش زنـــدگی معنا نداشت
رؤیــتِ با اسب بر جســـمِ برادر تاختن


دوستی بین حسین (ع) و زینب(س) از اعجازهاست
روبروی چشـم خواهر اینچنین سـر باختن


دیدن آن صحنه های دل اش از روی «تَــل
کُشته ها در قتلگاه بر روی هم انباشـــتن


کربلا مملو ز خون آشام و چون سگهای مَسـت
یک زن و بر آنهمه اهل حَـــرَم پرداختن


اندر آن کاخ ستم با آنهمه سرباز و تیـــــغ
با شجاعت لرزه بر اندام کفـــر انداختن


این مرام کیست جُـز دُخت علی(ع) شیر خدا
«خادما» لهو است جز او ، هر چه در سر داشتن

شرم آور ترین رفتار

آن ظهر در آن عداوت سرخ
مردی از تباز هزار چهره گان
با دشنه ای که به زهر کینه ی خیبر آبدیده بود
رو در روی دختر آفتاب
لبریز از غرور
بر ی جسمی بی جان نشسته بود
آن روزرا
سند افتخار قبیله ی شورا
و برگ زرین بزرگان سقیفه نام نهادند.
مردان زن نمای میدان نبرد با زنهای بی دفاع
بیرق غره گی در میان خیمه های سوخته از آتش خصم
ومشتی دامن گداخته
و گریزان از تازیانه ی وحشت
برافراشته بودند
مستان گداخته از انتقام خندق و بدر و حنین
وقتی در پشت هراس مشتی طفلک صغیر
بر گوشوار نازک دخترکی چنگ زدند
تا بر آمار غنائم نبرد برابرشان بیفزایند
بر برگی از تاریخ افتخار قومشان
آن لحظه را با سرشک مشتی بی دفاع نوشتند.
اکنون سرود شادی و ظفررا
مانند آنروز که زیر قرآنهای برافراشته می خواندند
هلهله کنان نیزه های حامل نجوا کنندگان قرآن را
بر دست گرفتند
و همان زوزه ها را در بیابان جهل و حقارت
سر دادند



مشاهده متن کامل ...
درباره کاپیتان معروف
درخواست حذف اطلاعات
درباره ی کاپیتان «معروف» ایران!
.
▫️سایت والیبالی "‏volleyverse‏" در گزارشی به فراز و فرودهای دوران حرفه ای سعید معروف، کاپیتان تیم ‏ملی والیبال ایران، پرداخت.‏
.
▫️پیشرفت خیره کننده ی والیبال ایران در چند سال اخیر، بازیکنان این تیم را به ستاره ‏هایی شناخته شده تبدیل کرد و در این بین، سعید معروف به عنوان کاپیتان تیم، جایگاه متفاوتی نسبت به ‏بقیه پیدا کرده؛ به طوری که توجهات رسانه های خارجی را هم به خود جلب کرده است.
.
▫️در سال های آینده، وقتی در مورد تیم فعلی والیبال ایران صحبت شود، بیش از همه از سعید معروف نام ‏برده خواهد شد. در واقع، کاپیتان تیم ایران، سمبل موفق ترین دوره ی والیبال این کشور است. ‏
.
▫️در کشوری که میلیون ها هوادار پرشور فوتبال دارد، باور ی نبود که یک والیبالیست بتواند ستاره های ‏فوتبال را در سایه قرار دهد، اما محبوبیت معروف اکنون به اندازه ی استارهای فوتبال است؛ به ‏طوری که می تواند به راحتی انتقاداتش در مورد پرداخت نشدن پاداش هم تیمی هایش را به مقامات تی ‏ابراز کند.
.
▫️او احتمالا مشهورترین بازیکن در تاریخ والیبال ایران است؛ چیزی که شاید در تقدیر او نوشته شده بود، ‏زیرا معروف در فارسی به معنای «مشهور» است!

.
▫️پس از چهار سال بازی در تیم های پایه، معروف در سال ۲۰۰۵ اولین بازی اش را برای تیم بزرگ سالان انجام ‏داد، اما برای قرار گرفتن در ترکیب اصلی، باید با حسینی، با تجربه ی تیم، رقابت می کرد.
.
▫️آن ها ‏بهترین های نسل خودشان بودند و هیچ یک نمی خواست جایش را به حریف بدهد. رقابت آن ها تا سال ۲۰۱۲ ادامه داشت و حتی به دوری یک ساله ی معروف از تیم ملی نیز منجر شد، زیرا او دوست نداشت نفر دوم ‏باشد.
.
▫️محمدرضا داورزنی، رییس فدراسیون والیبال ایران، در این مورد گفت: «در حال حاضر ولاسکو ‏ترجیح می دهد از حسینی به عنوان اصلی استفاده کند و شخصیت معروف طوری نیست که ‏نیمکت نشینی را تحمل کند.»
.
▫️اما معروف در بهترین زمان به تیم برگشت. از یک سو تیم ایران با هدایت خولیو ولاسکو پیشرفت زیادی ‏کرده و توجهات زیادی را به خود جلب کرده بود و از سوی دیگر، ولاسکو تصمیم گرفت تا علیرضا نادی ‏را به تیمش دعوت نکند و به این ترتیب معروف به کاپیتان تیم ملی تبدیل شد.
.
▫️معروف بازیکن کلیدی تیمی بود که برای اولین بار راهی لیگ جهانی شد. بعد از دو ش ت در دو دیدار ‏ابت ، شاگردان ولاسکو مقابل صربستان و ایتالیا به پیروزی رسیدند و ناگهان به قهرمانان ملی تبدیل ‏شدند؛ البته معروف با خونسردی و اعتماد به نفسش، از بقیه متمایز بود.
.
▫️او سلبریتی جدید ورزش ایران بود و حتی یک نشریه، گزارشی اختصاصی در مورد او با تیتر «به دنبال ‏همسر برای کاپیتان معروف» چاپ کرد. در واقع، این بازتاب محبوبیت او در سراسر کشور بود که پیش از ‏آن، هیچ والیبالیستی به آن نرسیده بود.

.
▫️ولاسکو در سال ۲۰۱۳ ایران را ترک کرد و اسلوبودان کواچ جای او را گرفت. با حضور این مربی ‏صرب روی نیمکت ایران، معروف جایگاه کلیدی تری در تیم پیدا کرد و نمایش های بهتر و بهتری ارائه ‏کرد.
.
▫️درخشش او باشگاه روسی زنیت کازان را متقاعد کرد تا برای به خدمت گرفتن او در سال ۲۰۱۴ یک ‏میلیون دلار هزینه کند. او اولین بازیکن ایران نبود که به یک باشگاه خارجی می رفت اما گران ترین شان ‏بود؛ هر چند او به هم شهری هایش که تیم شان را ترک می کرد اطمینان داد که به خاطر پول از آن ها جدا ‏نمی شود.
.
▫️«من این پیشنهاد را قبول زیرا زنیت در لیگ های قدرت مندی مانند لیگ روسیه و لیگ ‏قهرمانان اروپا بازی می کند. مسائل مالی، کم اهمیت ترین مسئله بود. مردم ارومیه می دانند که من هیچ ‏وقت آن ها را به پول ترجیح نمی دهم.» او یک سال بعد به شهرداری ارومیه برگشت اما پیش از آن با زنیت به هر دو جامی که می خواست، ‏رسید.
.
▫️علی رغم همه موفقیت هایی که معروف در دوران حرفه ای اش به دست آورده است، در ۳۰ سالگی ‏هم چنان یک رویای برآورده نشده دارد. والیبال ایران هرگز به رقابت های المپیک نرسیده، اما اکنون بیش ‏از هر زمان دیگری به این رقابت ها نزدیک هستند و معروف مطمئن است که تیمش می تواند به این ‏رقابت ها برسد.
.
▫️«هدف اصلی فدراسیون و تیم ملی رسیدن به المپیک است. ما می توانیم در رقابت های ‏مقدماتی در ژاپن صعودمان را قطعی کنیم و شانس مان ۹۰ درصد است.»
.
▫️اگر ایران بتواند بلیت ریو را به دست بیاورد، جایگاه معروف در والیبال ایران دست نیافتنی تر خواهد شد؛ ‏بیش از سایر هم تیمی هایش و حتی فوتبالیست هایی که در چهار دهه اخیر نتوانستند به المپیک راه پیدا کنند.‏
.
پایان!



مشاهده متن کامل ...
روافض در آ ا مان چه انی هستند؟!!
درخواست حذف اطلاعات

از حسن بن على از حضرت على بن موسى الرضا علیه السّلام از پدرش از حضرت صادق علیه السّلام از پدرش محمد بن على از پدرش على بن الحسین از پدرش حسین بن على از المؤمنین علیهم السّلام حدیث کند که فرمود: رسول خدا صلّى اللَّه علیه و اله به من فرمود: شبى که مرا به آسمانها بردند قصرهایى دیدم که از یاقوت سرخ و زبر جد سبز و درّ و مرجان و طلاى خالص بود، کاه گل آنها از مشک خوشبو و خاکش از زعفران، و داراى میوه و نخل ما و انار بود، و حوریه‏ و زنهاى زیبا و نهرهاى شیر و عسل که بر روى درّ و جواهر مى‏گذشت و در کنار آن دو نهر خیمه‏ها و غرفه‏هایى بنا شده بود و در آنها خدمتکارها و پسرانى بودند، و فرشهایش از استبرق و سندس و حریر بود و طنابهایى در آنها بود؛ گفتم: اى حبیب من جبرئیل این قصرها از آن کیست؟ و قصه آنها چیست؟ جبرئیل گفت: این قصرها و آنچه در آن است و چندین برابر آن مخصوص شیعیان برادرت و جانشین تو پس از تو بر امّت على است، و ایشان را در آ ا مان به نامى که دیگران را آزار دهد بخوانند، آنها را رافضه (واگذارندگان) خوانند، در صورتى که این نام براى آنان زینت است، زیرا ایشان باطل را واگذارده و به حق چنگ زده‏اند، و سواد اعظم اینانند،



مشاهده متن کامل ...
فرا رسیدن ایام فاطمیه رو به تمامی عزیزان تسلیت عرض میکنم.
درخواست حذف اطلاعات
مولانین الدن زهراسی گئتدی
درّ حیانین دریاسی گئتدی
قلب علی زهرا ائیلن صفا تاپاردی
زهرا گئدنده عالمین صفاسی گئتدی

دریای لطف و صفا علیدور
هر دردین اولسا دوا علیدور
اما دوای درد مولا فاطمیدور
افسوس علینین دردین دواسی گئتدی

زهرا او درّ دریای عصمت
اولدی فدای دین و ولایت
عالم بو دردی ائتمز فراموش
شهر مدینه تاریک و خاموش
حسین یاتیپ مولا باخور فکر عالمینده
نئجه دئسین حسینینه آناسی گئتدی

-------------------------------------------------

آللاه نه نه میز قبره اۆره کده یارا گئتدی

دیلده یارا، قولدا یارا، باشدا قارا گئتدی

قلبی یارالێ، دردی نهان، گئتدی مزاره

آز عومر ائدیب، عالمده جوان، گئتدی مزاره

باخدی حسینینه نیگه ران گئتدی مزاره

قلبینده غمی گلمه دی آ سانا گئتدی

تاب ائیله دی هر لحظه غم و دردی نهانه

اون سگگیز ایل عومرینده دونوب قدی کمانه

نیسگیلله ری قالدی بیزه بو ائوده نیشانه

هیجرینده بیزی سالدی یانار اودلارا گئتدی

ی قاپێمێز اوندا کی اغیار آراسێندا

گول قالدی او ساعت ائله بیل خار آراسێندا

پهلولری سیندی در و دیوار آراسیندا

نیسگیلله رینی یازدی در و دیوارا گئتدی

-----------------------------------------------

بیزه دنیاده عنایت ایلین فاطمه دی

یر یوزون نوریله جنت ایلین فاطمه دی

خلق ایدوب عالمی خلاق سماوات وزمین

آدینی خلقته زینت ایلین فاطمه دی

محرم کعبۀ عشقی ملک و حورادی

کعبۀ عشقی عمارت ایلین فاطمه دی

هر نفسده نفسین قدریجا تسبیح دیوب

آنا بطننده مناجات ایلین فاطمه دی

گوروب اللهی اگر بیر دفعه موسای کلیم

گونده اللهی زیارت ایلین فاطمه دی

سائله طوی گیجه سی کوینگین اعطا ایلدی

هر گرفتاره محبت ایلین فاطمه دی

قوخما ای شیعه قیامت گونونن نارنین

چونکه عقباده شفاعت ایلین فاطمه دی



مشاهده متن کامل ...
ولادت المومنین علی(ع) مبارک باد
درخواست حذف اطلاعات
برای ملاحظه اشعار ولادت حضرت علی(ع) اینجا کلیک کنید

اشعار ولادت حضرت علی(ع)

شب عید است به مولا جگرم حال آمد

برده ام نام علی را جگرم حال آمد

رو به ایوان نجف ناد علی می خوانم

صد و ده بار به بالا جگرم حال آمد

ضربه کاری او ریشه ی مرحب را کند

تا نشستم به تماشا جگرم حال آمد

خاطراتت احد و بدر به زهرا که رسید

با “علی” گفتن زهرا جگرم حال آمد

منکر تو هوس آمدن جنت کرد

تا که گفتی برو بابا جگرم حال آمد

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

********************

اشعار ولادت حضرت علی(ع) – علی اکبر لطیفیان

غیر ازین در، خواهش احسان نمی آید به کار

ماس از دست این و آن نمی آید به کار

اهل تعارف نیستم جان قابل تعارف نبود

محضر معشوق حتی جان نمی آید به کار

یا که کشکول گ یا وبال گردن است

گر نباشد دست بر دامان نمی آید به کار

بی سر و سامان شدن سیر و سلوک عاشق است

طالب دل را سر و سامان نمی آید به کار

خلوت یک کنج یوسف را عزیز مصر کرد

بی گناهان را چرا زندان نمی آید به کار

کار؛کار پنجه مشگل گشای مرتضاست

این گره طوری ست که دندان نمی آید به کار

کوفه هم ویرانه بود اول؛ علی آباد کرد

چه ی گفته دل ویران نمی آید به کار

دوستانت خاک را این قدر ارزش داده اند

ورنه بی کنعانیان کنعان نمی آید به کار

لطف کن قلاده ام را گوشه صحنت ببند

در نجف غیر از سگ دربان نمی آید به کار

**

در میان بی قراری ها قرار آمد به دست

روزى راز و نیاز از حال زار آمد به دست

روز هجران می کشیم و شب تقاضا می شویم

از وش عاشقان لیل و نهار آمد به دست

نیستم گرچه کلیم الله اما در نجف

فرصت گفتار با پروردگار آمد به دست

هرچه را بخشید می ریزم به پای فاطمه

ج یارش می کنم هر چه ز یار آمد به دست

خار را با مهر تو چیدیم گل برداشت شد

گل بدون مهر تو چیدیم خار آمد به دست

گفت خالق بعد از این تو خلق کن گفتی به چشم

چشم باز و بسته کردی روزگار آمد به دست

ابرویت مثل کمان خم شد ولی شمشیر شد

بعد ازآن لا سیف الا ذوالفقار آمد به دست

کعبه شد شأن نزولت پس تو رب الکعبه­ای

این چنین شد که طواف هفت بار آمد به دست

**

گاه شد مظهر خدا و گاه شد مظهر علی

من علی را در خدا دیدم خدا را در علی

روز اول از خودش یک نور واحد خلق کرد

نیم آن شد مصطفی و نیمه ی دیگر علی

این سر قرآن علی و آن سر قرآن علی

حق کت را فرستاده ست سرتاسر علی

می نویسم از ازل ظاهر علی باطن علی

می نویسم تا ابد اول علی آ علی

ظاهرش این بود در معراج، الله و رسول

بود اما باطناً، الله، پیغمبر، علی

او خودش جای خودش نامش چنان مشکل گشاست

که شفاعت می کند فردای م هر علی

یا ابا آدم! ابا شبر! ابا زینب! علی!

همسر زهرا على، داماد پیغمبر علی

شهریار و شهسوار و بنده پروردگار

حضرت دُلدُل­سوار و خواجه قنبر علی

انبیا دست توسل بر عبایش داشتند

انبیا هرچند بالایند بالاتر علی

**

گر زبانزد هست گرمای بیابان نجف

می دمد خورشید از چاک گریبان نجف

سفره مولاست گر پهن است هر جا سفره ای

عرش هم باشیم اگر هستیم مهمان نجف

دورتادور حرم زوزه کشیدن کار ماست

می شود نوح نبی وقتی نگهبان نجف

آرزوی دیدن جنت ن هیچ وقت

من خوشم با دیدن ریگ بیابان نجف

نیست مدیون ی الا علی و فاطمه

هر ی که رفت زیر دین ایوان نجف

به قنوت ما نمی آید عقیق هیچ­جا

می م انگشتر از ملک سلیمان نجف

ما سر و جانی بد ار بتول و حیدریم

سر به قربان مدینه جان به قربان نجف

رزق آب و نان ما دست حسین است و علی

سال ها خوردیم آب کربلا نان نجف

نیمه ماه رجب از راه دارد می رسد

کربلای ما چه شد دستم به دامان نجف

علی اکبر لطیفیان

********************

اشعار ولادت حضرت علی(ع) – ایمان کریمی

سر به زیر آمده خورشید گ د

ماه را روی تو هر بار هوایی د

رو سیاه آمده تا با قلم گلدسته

روی خود را پر از انوار طلایی د

آمد از دور غریبی دم ایوان طلا

تا که با بردن اسم تو صفایی د

پای عشق تو گرفتار شده عاشق تو

پس محال است اگر فکر رهایی د

از حدیثی که (اَنَا اولُ وَالْآخِر) داشت

میشود گفت علی کار خ د

کعبه از عشق برای تو گریبان بدرد

بهر مدح تو غزل جامه ی ایمان بدرد

کوچه کوچه نفسش را که صبا می آورد

با خودش حال مناجات و دعا می آورد

عطر نان و رطبش، عطر بهشت است یقین

لقمه ای را که فقط دست خدا می آورد

تا که دشمن به دلش ترس بیفتد، احمد

با خودش حرز علی را همه جا می آورد

از نجف تا به نجف دور زمین آشوب است

مست بودن فقط از جام ولایت خوب است

مثل ابری که از آن درّ و گهر می بارید

علی از خوف خدا تا به سحر می بارید

وقت رزمش همه دیدند که باران آمد

از هوا روی زمین ی ره سر می بارید

آنقدر شهر نظر تنگ به جانش افتاد

که فقط بر سر او چشم نظر می بارید

او خودش دید میان در و دیواره ی باغ

که روی یاس و اقاقیش تبر می بارید

کوچه نا امن شد و دست ز حیدر نکشید

بر سر فاطمه اش گرچه خطر می بارید

گرچه یک روز علی کشته به محراب شده ست

لیک از داغ در و کوچه ی غم آب شده ست

ایمان کریمی

برگرفته از سایت بی پلاک

********************

اشعار ولادت حضرت علی(ع) – مجید تال

شان تو در شه ما جا شدنی نیست

درکوزه که جا دادن دریا شدنی نیست

هرچند که توصیف تو مولا شدنی نیست

تو لطف کنی ناشدنی ناشدنی نیست

طبعی که نپرداخت به نام تو تلف شد

بر خاک نوشتند علی ؛ دُرّ نجف شد

ماییم و دلی مست در ایوان طلایی

احسنت ! چه معماری انگشت نمایی

تاریخ ندیده به خود اینگونه بنایی

دارد هنر شیخ بهایی چه بهایی...

هر که تو را دید به زانو زدن افتاد

در صحن تو خورشید به جارو زدن افتاد

در خلقت تو هرچه خدا داشت عیان شد

در روز ازل هرچه دلت خواست همان شد

هر که گدای تو شد آقای جهان شد

از برکت نام تو اذان نیز اذان شد

بجز میثم تمار نداریم

ما غیر علی با احدی کار نداریم

مجید تال

********************

اشعار ولادت حضرت علی(ع) – محمد ناصری

دست دل می زنم به دامانت

می سرایم برای چشمانت

ای که رحمت ، شبیه به باران

می چکد از میان دستانت

عین آبی و من کویرترین

تشنه ی قطره های بارانت

نظری، اِی جناب بسم الله

تا شوم آشنای قرآنت

کفتری گم شده در این دشتم

آشیان ده مرا در ایوانت

عَجز الواصِفونَ عَن صِفَتِک

ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِک

آفت شبیهِ خورشیدی

نور، باریده ای و ت دی

بر سر هر که بود در عالم

هر ی، هر کجا که می دیدی

هیچ تا مقام تو نرسد

تو تجلاّیِ نابِ توحیدی

خانه ی خشتی تو خالی بود

هرچه بود و نبود بخشیدی

لحظه ی خلقِ عالمِ ایجاد

لحظه ای بود که تو خندیدی

عَجز الواصِفونَ عَن صِفَتِک

ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِک

تا شوم پیش پایتان پ ر

سر من را جدا کن از پیکر

یا بسوزان مرا به باد بده

مثل پروانه مثل خا تر

نذر برای تو باشم

تا دم مرگ تا دم م

بر سر سفره ی تو مهمانم

بده یک جرعه آبی از کوثر

سائلم، دست خالی آمده ام

بده آقا به من هم انگشتر

نیمه ی دیگر رسول خدا

بی تو کامل نبود پیغمبر

عَجز الواصِفونَ عَن صِفَتِک

ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِک

تاج لولاک روی سر داری

شیر مردی و ی

ذوالفقار آمد و خدا فرمود:

باید این را فقط تو برداری

در حدیث آمده که پشت نداشت

زرهی بر تنت اگر داری

بی سبب نیست ترس دشمنِ تو

اسداللّهی و جگر داری

دست ما را گره بزن بر آن

شال سبزی که بر کمر داری

ای که مثل خدا به هر جایی

هر چه که هست تو خبر داری

عَجز الواصِفونَ عَن صِفَتِک

ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِک

در گلو باز هم صدا مانده

از سرودن دوباره وامانده

آمدی و قلم به توصیفت

روی کاغذ در ابتدا مانده

دل کعبه نه این دهانش بود

از تعجّب ش ته وامانده

ای که ناز صدای تسبیحت

در ابات جان ما مانده

بر در خانه ات دلم مولا

کاسه در دست چون گدا مانده

همّت حیدریِ زینب توست

اگر اسمی ز کربلا مانده

هدیه ی ما برای روز پدر

صد و ده بار ذکر یا حیدر

محمد ناصری

********************

اشعار ولادت حضرت علی(ع) – سید نیما نجاری

امشب دلم هوای تمنا گرفت و بعد

دستی به سوی دامن مولا گرفت و بعد

دست دگر به چادر زهرا گرفت و بعد

یکجا تمام حاجت خود را گرفت و بعد

دستی و دست دگر زلف یار شد

امشب عجیب سر به هوایم برای تو

فارغ ز هرچه چون و چرایم برای تو

درّ نجف به دست نمایم برای تو

فرمان بده تا بسرایم برای تو

جانم دوباره بی دل و بی اختیار شد

مستی نه از پیاله که از خمره ی سبوست

من در میان میکده و شعر روبروست

ساقی بیار باده که هنگام گفتگوست

"شیرخدا و رستم دستانم آرزوست"

نوبت به گفتن از شه دلدل سوار شد

زیباترین قافیه در هر غزل، علی

حی علی خیرعمل...در عمل، علی

"ثبت است بر جریده ی" بین الملل، علی

شیرین لب و شکر دهنی و عسل، علی

حافظ بیا که نوبت زلف نگار شد

موسا شدی و ی من شرحه شرحه نیل

از تو اشارتی شد و از من بک الدخیل

میل شکار کرده ای...ای شاه بی بدیل

آمد هزار ناله که مولا ! اناالقتیل

تیری برو نشانه که وقت شکار شد

در خود هزار مرتبه تکرار میشوم

رسوای کوی و برزن و بازار میشوم

شاعر اگر نشد...سگ دربار میشوم

یک شب که استخوان ندهی هار میشوم

مولا ! گ تو مرا افتخار شد

از یک محبت ازلی خلق کرده اند

لایق نبوده ایم...ولی خلق کرده اند

حتما برای یک عملی خلق کرده اند

ما را فقط به عشق علی خلق کرده اند

آری کتاب خلقت ما آیه دار شد

نور شما در آینه ها منع بود

عیسا دمش به ذکر لبت ملتمس بود

این قه بی محبتتان مندرس بود

هرکه علی نگفته دهانش نجس بود

با ولای شما ماندگار شد

نوبت به خلق چهره ی ماهت رسیده است

وقتی خدای، صورتتان را کشیده است

قطعا تو را شبیه خودش آفریده است

روحی فداک…! روح تو را تا دمیده است

در گردش زمین و زمان انفجار شد

به به، به هی هی تو به وقت سواری ات

جانم فدای زخم زدنهای کاری ات

عالم فدای خشم دو چشم اناری ات

میدان ش ته از عمل انتحاری ات

دشمن به سوی قبر خودش رهسپار شد

دشمن ز نعره ی علوی رانده میشود

آری بی سر و وامانده میشود

هرجا علی سپهبد و فرمانده میشود

یک روزه جنگ فاتحه اش خوانده میشود

ابرو مکش عدوی تو پا به فرار شد

ابرو مکش که سخت نمایی قرار را

بر هم زنی به وقت نبردت فرار را

بیچاره دشمنی که نبیند سوار را

هوهو مزن که مست کنی ذوالفقار را

لشکر ذلیل هر دو دم ذوالفقار شد

فتح نبرد، یکه و تنها نمیشود

با یک نفر که اینهمه غوغا نمیشود

قطره حریف حمله ی دریا نمیشود

مشت علی گره بشود وا نمیشود

آقا یواش...! دشمنتان تارومار شد

ای جانشین حق، نظری هم به ما

یعنی که درد شیعه ی خود را دوا

فکری به حال مُحرم "گنبدطلا"

یک کعبه نیز در نجف خود بنا

به به عیار کعبه صد و ده عیار شد

این سو خدا و آن طرف ماجرا تویی

یک سمت سیف و سمت دگر لافتی تویی

قبل از "ألست..." صاحب "قالو بلی" تویی

بعد از خدای، کفر نگویم خدا تویی

سجده کنید چون که علی آشکار شد

ای سیب سرخ...! درد رسیده به هسته ات

لکنت زبان گرفته ام از دست بسته ات

جانم فدای همسر پهلو ش ته ات

اشفع لنا...! تو را به زهرای خسته ات

آقا ببخش...دردت اگر بیشمار شد

سید نیما نجاری

********************

اشعار ولادت حضرت علی(ع) – حسن لطفی

سلام ای جواب سلام خدا

ظهورت طلوع تمام خدا

تویی آفتاب بلند زمین

تویی سایه ی مُستدام خدا

تویی که به تعظیم تو ابر کرد

تویی صاحب احترام خدا

تو نهجُ البلاغه تو قرآن تو وحی

کلامی بگو هم کلامِ خدا

صدایت صدایش به معراج بود

حدیثت حدیث مدام خدا

برای تو کعبه جگر چاک زد

بیا مرد بیت الحرام خدا

مرا کعبه ی چاکم کنید

فقط پای حیدر هلاکم کنید

علی ابتدا و علی انتهاست

علی مصطفی وعلی مرتضی ست

علی اول است و علی آ است

علی در ظهور و لی در خفاست

علی در معارج علی در بُراق

علی اِنَما و علی وَالضُحی ست

علی با حق است علی بر حق است

علی کعبه است و علی در حَراست

علی نیست آن و علی نیست این

علی نه جدا و علی نه خداست

علی را بگو هرچه گویی کم است

که زهرا علی و علی فاطمه ست

اگر تیغ تو سایه گستر شود

همان ابتدا کارِ ی ر شود

غلط گفتم آقا ندارد نیاز

که تیغ شما ج لشگر شود

نیازی ندارد که میدان چو خاک

به یک ضربه یِ مالک اشتر شود

محال است جمعِ تمامِ

که با قنبر تو برابر شود

زمانِ شروعِ رجز خوانی ات

زمین کَر شود آسمان کَر شود

خدا دوست دارد تماشا کند

کمی ذوالفقارِ علی تر شود

ببندد اگر دستمال نبرد

نباشد ی را خیال نبرد

به کعبه بکو راز تنزیل را

بگو بشکند قلب قندیل را

توو مادرو مصطفی و خدا

ببین دور خود جمع فامیل را

بخوان با فصاحت ز وا تا به سین

زبورانه تورات و انجیل را

کمی گرد نعلین خود را بریز

تَفَقُد نما بالِ جبریل را

برای یتیمان کمی کار کُن

بِکَن چاهِ آب و بزن بیل را

بکش طعنه های زن پیر را

ببر روزها بار زنبیل را

تویی صاحب پینه های قدیم

تویی مرکب ک ن یتیم

نگهدار ما را برای خودت

فقط بین مهمان سرای خودت

مرا آینه کُن به دردی خورم

در آغوش ایوان طلای خودت

برای پدر مادرم کافی است

نخی،ریشه ای از عبای خودت

اگر پا گذارم به جاپایِ تو

مرا می بری تا خدای خودت

مرا می برد گوشه ای از بقیع

فقط ردِ پا ردِ پای خودت

سرت مانده بر شانه ی نخل ها

بگو با من از ماجرای خودت

چرا استخوان در گلو مانده ای

که با روضه هایی مگو مانده ای

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

********************



مشاهده متن کامل ...
تبریک سال تحصیلی
درخواست حذف اطلاعات
جملات کوتاه مهر
⬅️مهر، سرآغاز فصل علم آموزی است؛ علم چگونه آموختن!
⬅️در مهر، تلاش و ممارست و تفکر گرد هم می آیند تا علم را بیافرینند.
⬅️اول مهر، روز بازگشایی درهای قصر علم به روی جآنهای مشتاق است.
⬅️مهر، شاهراهی است که به دروازه های علم منتهی می شود.
⬅️با مهر، به سوی باغ سبز و پرگل علم می رویم به امید آنکه با بوییدن گل های آن، آداب علم آموزی را نیز فراگیریم.
⬅️مهر، یک فرصت است؛ فرصت قدم نهادن در جاده پ یچ و خمِ علم.
⬅️مهر، نقطه آغاز ماراتن علم آموزی است.
⬅️مهر، عرصه شکوفایی علم آموزی است.
⬅️سرچشمه های علم، در مهر، نهفته اند.
⬅️مهر، تداعی گر تلاش و پویایی در راه ب علم است.
⬅️مهر، را با مهر، برای ب آداب علم آموزی بیاغازیم.
⬅️فرارسیدن تابش خورشید علم بر سرزمین دل ها مبارک باد.
⬅️اول مهر، روز طلوع دوباره صبح دانش بر سحرخیزان و دلدادگان عرصه علم مبارک باد.
⬅️طلوع دوباره خورشید دانش بر اهالی دانشْ دوست تهنیت باد.
⬅️اول مهر، روز بذرافشانی دانه های علم و بصیرت مبارک باد.
⬅️تولد دوباره مدرسه و کتاب نظم و انضباط بر همه جویندگان علم و دانش مبارک باد.
⬅️اول مهر، آغاز زنگ دانایی بر پیشه وران وت د مبارک باد.
⬅️فرا رسیدن دوباره عطر پرواز در فضای علم و دانش مبارک باد.
⬅️فصل پاییز و پیوند شاخه تعلیم و تربیت بر پیچک زندگی مبارک باد.
⬅️اول مهر، روز خانه تکانی و زدودن گرد و غبار جهل و جه مبارک باد.
⬅️در فصل پاییز، میوه بوستان درخت عمر بر شاخه علم به بار می نشیند.



مشاهده متن کامل ...
معرفی کانال تلگرام شاخه طوبی
درخواست حذف اطلاعات

[forwarded from کانال شاخه طوبی]
.
بسم الله الرحمن الرحیم

#کانال_شاخه_طوبی
#رابطه_علم_و_دین
#پست_شماره_۳۳

#اکل

بزرگان ما از علم حصولی،تعبیر به «اکل من تحت ارجل» و از علم حضوری،تعبیر به «اکل من فوق» نمودند و این اصطلاح را از آیۂ شریفۂ ⚜ولو انهم اقام وراة و الانجیل و ما انزل الیهم من ربهم لاکلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم⚜ بهره برداری نموده اند.بزرگان از این آیه چنین استفاده د که،اگر انسان علمی را از پایین بگیرد علم فکری است و اگر از عوالم مافوق ب کند،علم شهودی است.

باب یازدهم «دفتر دل» شرح اطوار وجودی انسان در قوس صعود از نقطۂ آغازین آن به نام نطفه این که مصدر به این بیت است :
به بسم الله الرحمن الرحیم است
که ببینی نطفه ای در یتیم است
در این جا «درّ یتیم» کنایه از انسان است، زیرا عالَم به منزلۂ دریا یا صدفی است که نفس ناطقۂ انسانی،درّ یک دانه و درشت آن است که او را در نظام کیانی و موجودات آن،مانندی نمی باشد و این در یتیم،از نطفۂ انسانی که قوس نزول عصارۂ عالَم و لوح محفوظ حق است،به اشتداد جوهری و حرکتِ وجودی در قوس صعود،با
⚜بسم الله الرحمن الرحیم⚜ به بی نهایت می رود که :
⚜یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا
فملاقیه⚜

#ص_۶۷
# _صمدی_آملی_حفظه_الله

#شاخه_طوبی
@shakhehtoba


حاشیه نوشت:

صادق(ع) در مورد پیشرفت فرمودند: آن که پیشرفت را در خود نبیند، به نقصان نزدیک تر است و هر که به نقصان نزدیک تر باشد، مرگ از زندگی برایش بهتر است.


پ.ن:

1- هشتگ #رابطه_علم_و_دین رو در کانال شاخه طوبی جستجو کنید. معارف ارزشمندی داره... .

2- مدتیه که وبلاگ رو به روز نمیکنم... نه اینکه موضوع نباشه. فکر میکنم برای تحقق "پیشرفت" هم در علم شهودی و هم در علم حصولی،
فصل بهره برداری و سرمایه گذاری نویی فرا رسیده... إن شاء الله ذیل نگاه و عنایت حسین (علیه السلام) بتونیم ثابت قدم باشیم.

« ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین علیه السلام »



مشاهده متن کامل ...
مقاله کامل درباره مخزن الاسرار (علوم انسانی - ادبیات)
درخواست حذف اطلاعات
اختصاصی از ژیکو مقاله کامل درباره مخزن الاسرار (علوم انسانی - ادبیات) با و پر سرعت .

 مقاله کامل درباره مخزن الاسرار (علوم انسانی - ادبیات)


 مقاله کامل درباره مخزن الاسرار (علوم انسانی - ادبیات)

 

 

 

 

 

 

لینک پرداخت و *پایین مطلب*

فرمت فایل: word (قابل ویرایش و آماده پرینت)

تعداد صفحه :33

 

بخشی از متن مقاله

بند 10 در مدح ف الدین بهرامشاه بن داود

من که درین دایــــره دهـــربنـد 1                 چون گره نقطه شدم شــهربند      دستـرس پـــای گشــاییم نیـســت                                   سایه ولی فرّ هماییم نیست2
پــــای فــرو ر فــــته بدیــن خــــاک در                                  بافلکم دست به فتـراک در3
فـــرق به زیـــر قـــدم  انـــداخــتــــــم                                  وز سر زانو قدمی ساختم4
گشــته ز بــس روشــنی روی مــن                                    آیــنه دل سر زانوی من
مــن کــه دراین آینه پرداختـم                 آینه دیده در انداختم
تا زکــــــدام آیــــنه تـــ رسـد                            یا زکدام آتـشم آبــی رســـد5
چــون نــظر عـقـل بـه رای درســــت                      گرد جهان دست برآورد چست
دـیدازان مایــــه که درهمــت اســـت                                پایه دهی را که ولینعمت است6
شــاه قـــوی طالع فیـــروز چــنگ                             گلبن این روضه فیروزه رنگ
خضر سکندرمنش چشـمه رای                     قطـب رصد بند مجسـطی گـــشای7
آنکه زمقصـــود وجود اول اســــت                                       وایت مقصود بدو مُنزَل است
شاه فلک تاج سلیمــان نــــگـین                                      مف آفاق ،ملک ف دین
نسبت داودی او کرده چســـت                                       برشرفش نام سلیمان درست8

  1. دایره دهر بند : فلک الفلاک است که زمان و دهر در بند اوست و از حرکت او پدید می آید ،به قول حکمای قدیم . 2.مصراع دوم یعنی از آفتاب فیض تو دور ودرسایه ام ولی سایه شوم بی فر همای. 3. یعنی پای صورتم درخاک و دست معنی و مضمونم درافلاک است.   4.یعنی در حال مراقبه و ماشفه این ات ،   سرفکرت به زیر انداخته و زانو را قدم سرساختیم.   5. یعنی پس از اینکه سر زانو آینه دل شد وافکار ابکار درآن منع گردید،آینه چشم را به اطراف درانداخته و نگریستیم تا ببینیم از آینه ابکار درآن منع گردید،آینه چشم را به اطراف درانداخته و نگریستیم تا ببینیم از آینه وجود کدام پادشاه برمن تابشی می شود یا ازکدام آتش صاحب فروغ آبرویی به من می رسد.  6. یعنی پایه دهی را دیده عقل دید که از سرمایه همت برهمه ولینعمت است.   7.چشمه رای: یعنی صاف و روشن رای. قطب :مرکز وجود. رصد بند: ستاره شناس   و گشاینده مشکلات افلاک . مجسطی: علمی خاص که بطلیموس تألیف کرده    8. پدر ملک ف الدین داود وجدش اسحق بوده،یعنی نسبت داودی شرف نام و ملک سلیمانی را براو مسلم داشته

رایت اسحاق ازو عـــــالی اســت              ضدش اگرهست سماعیلی است1
یکدله2 شش جهـت و هفـــــت گاه             نطفه نُه دایره،بهرامشاه
آنکه ز بهرامی او3 وقـت زور                گور بود بهره بهرام گور
مف شاهـــان به توانا تــــــری              نامور دهر به داناتری
خاص کن ملک جهان بر عــــموم               هم ملک ارمن وهم شاه روم
سلطنت اورنگ خلافــــت ســـریر              روم ستاننده ابخازگیر4
عالم و عــادل تر اهل  وجــود                 حسن ومکرم تر ابنای جود
دین فلک و ت او اختر اســـــ ِِِت                   ملک صدف،خاک درش گوهر است
چشمه و دریاست به ماهی و   دُر               چشمه آسوده و دریای پر5
با کفش این چشــــمه سیمـــــــاب ریز                               خوانده چو سیماب گریزاگریز
خنده ن از کمــرش لعـــل ناب              برکمر لعل کش آفتاب7
آفت این پنجـــره لاجـورد           پنجه درو زد که بدو پنجه کرد8
فلک را ـــــش بشـکند              شیشه مه را نفسش بشکند9
خوب سرآغاز تر ازخـرمی                   نیک سرانجام تراز مردمی
جام سخا را که کفش ساقی اســـــــت              باقی بادا، که همین باقی است
                                     بند 11در خطاب زمین بوس فرماید

ای شرف گوهرآدم به تــو                    روشـــنــی دیـــده عـالــم به تـو

  1. 1. درشرحی دیده شد که ملک اسمعیل بن محمود درآن زمان با ممدوح خصومت داشته واین بیت اشارت بدوست ،و نیز کنایت است از اینکه دشمنان او ملحدند چون اسمعیلیه درآن زمان ملحد خوانده می شدند. 2. یکدله: صاحب عزم و شجاع ودور از دودلی . 3.بهرامی او: یعنی شجاعت او زیرا بهرام ستاره مریخ و شجاعان بدو منسوبند. 4. ابخاز:مملکتی است در حدود ارمنستان. 5. یعنی از فیض چشمه ماهی و دریای درّ است اما چشمه آسوده که زود ماهی از آن به دست می آید و دریای پر از درّ. چشمه سیماب ریز: خورشید است.   7. کمر لعل کش آفتاب : منطقه اوست.   8. یعنی هر که با ممدوح پنجه کند، آفت آسمان بدو پنجه خواهد انداخت.   9. یعنی دم او چنان قوی است که شیشه صراحی مانند ماه را به نفخی می شکند.

چرخ که یک پشت ظفر ساز تـست                        نه شکم آبستن یک راز تست1
گوش دو ماهی زبر و زیر تـو                           شد صدف گوهر شمشیر تو2
مه که به شب تیغ در انداخته سـت                       با سر تیغت سپر انداخته ست
چشمه تیغ تو چــو آب فــرات                          ریخته قَرّابه آب حیات3
هرکه به طوفان تو خوابــش بــرد                       ور به مثل نوح شد، آبش برد4
جام تو کیخسرو جمشیدهــش                          روی تو پروانه خورشید کــــش5
شیر دلـی کــن، که دلـــیرافگنــی                        شیر خطا گفتم ، شیر افگنی
چرخ زشیــران  چنیــن بیشــه ای                       از تو کند بیشتر شه ای6
آن دل و آن زهره کرا در مصاف                         کز دل و از زهره زند باتو لاف؟
هرچه به زیر فلــــک ازرق اســت                       دست مراد تو برو مطلق است7
دست نشان هست ترا چــند کــس                              دست نشین تو فرشته ست و بس8
دور به تو خاتـــم دوران نبشـــت                       باد به خاک تو سلیـمان نبشـــت9



1. یک پشت : پی د ی، یعنی نه شکم آسمان که د ی د ی ظفر ساز توست، فقط آبستن راز وجود توست و تنها فرزند روزگار تویی.آبستن یک ناز تست: نسخه.    2 . دوماهی:حوت فلک و ماهی زیر زمین. دو گوش ماهی را چون بر روی هم نهی ،صدف پدید می شود. یعنی از زمین تا فلک الافلاک همه گوهر قبضه شمشیر و درحیطه تصرف توست. 3. یعنی چشمه شمشیر تو، که صافی و درخشان جون آب فرات است، قرابه آب حیات دشمن را ش ته و ریخته.   4. یعنی هر در طوفان قهر تو ایمن ،اگر نوح باشد غرق می شود. خوابش ببرد-آبش ببرد: نسخه.   5. یعنی جام گیتی نمای باده توکیخسروی است جمشید هوش و از باده برهوش تو می افزاید وروی تو شمعی است که آفتاب پروانه سوخته وکشته اوست.   6. یعنی چرخ درمیان شیران بیشه دلیرافگنی از تو بیش از همه می ترسد.   7. مطلق دست: یعنی دست دراز.    8. دست: به معنی مسند است و دست نشان به معنی دست نشانیده که وزرا باشند. دست نشین: یار و دستیار . یعنی وزرا و امرای تو بسیارند اما فرشته از جانب خدای تو را یار و مددکار است و بس.       9. یعنی تادوران است،تو جاودان و خاتم دوران هستی و باد به خاک پای تو یا خاک کشور تو سلیمانی نبشت و عرضه کرد، یعنی تو را به اطاعت آمد.

*** متن کامل را می توانید بعد از پرداخت آنلاین ، آنی نمائید، چون فقط تکه هایی از متن به صورت نمونه در این صفحه درج شده است ***


با


مقاله کامل درباره مخزن الاسرار (علوم انسانی - ادبیات)


مشاهده متن کامل ...
تغییرات آزمون ی سراسری ۹۵
درخواست حذف اطلاعات

تغییرات آزمون ی سراسری ۹۵

☑️در  ی سراسری سال ۹۵ برای دوره آموزش محور :
- سهم آزمون ۵۰ درصد
- سهم سوابق آموزشی، پژوهشی ، ۲۰ درصد
- سهم مصاحبه و سنجش علمی  ۳۰ درصد

☑️در  ی سراسری سال ۹۵ برای دوره پژوهش محور :
- سهم آزمون۳۰ درصد
- سهم سوابق آموزشی، پژوهشی، ۲۰ درصد
- سهم مصاحبه و سنجش علمی  ۳۰ درصد
- سهم تهیه طرحواره ۲۰ درصد

سنجش و پذیرش برای کلیه دوره ­ها شامل روزانه، نوبت دوم (شبانه)، پژوهش محور، پردیس­های خودگردان، پیام نور، بورس اعزام به خارج، آزاد ی و …. بر اساس قانون فوق صورت خواهد گرفت لذا کلیه متقاضیان ورود به دوره ی (ph.d) لازم است در این آزمون ثبت نام و شرکت نمایند.

 
⚡️ کنکور ی سراسری ۹۵ در تاریخ ۶ اسفندماه ۹۶ برگزار می شود. ثبت نام این آزمون در تاریخ ۱۶ تا ۲۱ آذر ماه انجام خواهد شد.
 



مشاهده متن کامل ...
تحقیق منوچهری 150 ص
درخواست حذف اطلاعات
اختصاصی از ژیکو تحقیق منوچهری 150 ص با و پر سرعت .

 تحقیق منوچهری 150 ص


 تحقیق منوچهری 150 ص

دسته بندی : علوم انسانی _ تاریخ و ادبیات، تحقیق

فرمت فایل:  image result for word ( قابلیت ویرایش و آماده چاپ

فروشگاه کتاب : مرجع فایل 

 


 قسمتی از محتوای متن ...

 

تعداد صفحات : 145 صفحه

در صفت بهار و مدح ابوالحسن نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا سجع متوازی آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود میخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا نام گلها تناسب دارد.
کبک ناقوس زن و شارک سنتور زنست فاخته نای زن و بط شده طنبور استعاره پردة راست زند نارو بر شاخ چنار پردة باده زند قمری بر نارونا استعاره پوپوک پیکی نامه زده اندر سر خویش نامه گه باز کند، گه شکند برشکنا تشبیه نرگس تازه چو چاه ذقنی شد بمثل گر بود چاه ز دینار و ز نقره ذَقنا تشبیه مشروط چونکه زرّین قدحی در کف سیمین صنمی یا درخشنده چراغی بمیان پَرنا تشبیه مرکب وان گل مانندة جامی ز لبن ریخته مُعصَفرِ سوده میان لَبنا جناس زائد سال امسالین نوروز طربناکترست پار و پیرار همیدیدم، اندوهگنا جناس زائد مکرر دیوان، صص 1 و2 ********* همی ریزد میان باغ، لؤلؤها به زنبرها همی سوزد میان راغ، عنبرها به مجمرها سجع متوازی زقَرقوبی بصحراها، فرو افکنده بالشها زبوقلمون بوادیها، فرو گسترده بسترها استعاره زده یاقوت رُمّانی، بصحراها به منها فشانده مشک خیزی، ببستانها به زنبرها استعاره شکفته لالة نعمان، بسان خوب رخساران بمشک اندر زده دلها، بخون اندر زده سرها تشبیه چو حورانند نرگسها، همه سیمین طبق بر سر نهاده بر طبقها بر ز زرّ ساو ساغرها تشبیه بسان فالگویانند مرغان بر درختان بر نهاده پیش خویش اندر، پر از تصویر دفترها استعاره از برگها عروسانند پنداری بگرد مرز، پوشیده همه کفها بساغرها، همه سرها به افسرها مصرع دوم استعاره دارد زمین محراب داوودست، از بس سبزه، پنداری گشاده مرغکان بر شاخ چون داوود حنجرها تلمیح دارد خداوندیکه ناظم اوست، چون خورشید رخشنده زمشرقها بمغربها، زخاورها بخاورها تشبیه- مصرع دوم کنایه از همة جهان مه و خورشید سالاران گردون، اندرین بیعت نشستستند یکجا و نبشتستند محضرها استعاره فریش آن منظر میمون و آن فرخنده تر مخبر که منظرها ازوخوارند و درعارند مخبرها جناس زائد بهار نصرت و مجدی و اخلاقت ریاحینها بهشت حکمت وجودی وانگشتانت کوثرها تنسیق صفات بود آهنگ نعمتها، همه ساله بسوی تو بود آهنگ کشتیها، همه ساله بمعبرها سجع متوازن کف رادتو بازست و فرازست اینهمه کفها دربارت گشاده ست وببسته ست اینهمه درها تضاد بپیروزی و بهروزی، همی زی با دل افروزی ب تهای ملک انگیز و بخت آویز اخترها تأیید و موازنه دیوان، صص 2 و 3 و 4 ********* چو از زلف شب باز شد تابها فرو مرد قِندیل محرابها استعاره سپیده دم، از بیم سرمای سخت بپوشید بر کوه سِنجابها استعاره ابر زیر و بم شعرا عَشیّ قیس همی زد زننده به مضرابها استعاره «و کأس شربتُ علی لَذّه و اُ ی تداویتُ منها بها» ملمع «لکی یَعلم النّاسُ انّی امرؤٌ اخذتُ المعیشهَ مِن بابها».
ملمع دیوان، صص 4 و 5 ********* غرابا مزن بیشتر زین نعیقا که مهجور کردی مرا از عشیقا نعیق تو بسیار و ما را عشیقی نباید بیک دوست چندین نَعیقا ردو القافیه خوشا منزلا، ّما جایگاها که آنجاست آن سرو بالا رفیقا سجع متوازن بود سرو در باغ و دارد بت من همی بر سر سرو باغی انیقا استعاره فلک چون بیابان و مه چون مسافر منازل: منازل، مجرّه: طریقا تشبیه، جناس تام بُ بدان کشتی کوه لنگر مکانی بعید و فلاتی سَحیقا کنایه دیوان، صص 5 و 6 ********* این زبیب ای عجبی مردة انگور بود چون وراتر کنی زنده شود اینت غریب سجع متوازی دیوان، صص 6 ********* چه مرده و چه ه که بیدار نباشی آنرا چه دلیل آری و اینرا چه جوابست لف و نشر وین نیز عجبتر که خورد باده نه بر چنگ بی نغمة چنگش به می ناب شتابست جناس زائد در مجلس اَحرار سه چیزست و فزون به وآن هر سه ست ور َ بابست و کبابست سجع متوازی دفتر به دبستان بود و نقل به بازار وین نرد بجایی که ابات ابست جناس زائد مکرر ما مرد یم و کب م و رب م خوشا که ست و کبابست و ربابست موازنه- تکرار دیوان، صص 6و 7 ********* در وصف خزان و مدح احمد بن عبدالصمد سلطان مسعود المنّه الله که این ماه خزانست ماه شدن و آمدن راه رزانست جناس لاحق آبی چویکی کیسگکی از خز زردست در کیسه یکی بیضة کافور کلانست تشبیه واندر دل آن بیضة کافور ریاحی ده نافه و ده نافگک مشک نهانست جناس زائد وان سیب بکردار یکی مردم بیمار کز جملة اعضا و تن او را دو رخانست تشبیه یک نیمه رخش زرد و دگر نیمه رخش سرخ اینرا هیجان دم و آنرا یرقانست لف و نشر وان نار همیدون بزنی حامله ماند واندر شکم حامله مشتی پسرانست تشبیه مادر، بچه را تا زشکم نارد بیرون بستر نکند، وین نه نهانست عیانست تضاد انگور بکردار زنی غالیه رنگست و او را شکمی همچو یکی غالیه دانست تشبیه انگور سیاهست و چو ماهست و عجب نیست زیرا که سیاهی صفت ماه روانست مصرع دوم اقتباس است از حرف بزرگان بیشوی شد آبستن، چون مریم عمران وین قصه بسی خوبتر و خوشتر از آنست تشبیه آبستنی دختر عمران به پسر بود آبستنی دختر انگور به جانست تشبیه (لف و نشر) آن روح خداوند همه خلق جهان بود وین راح خداوند همه خلق جهانست جناس لاحق (لف و نشر) آنرا بگرفتند و کشیدند و بکُشتند وینرا بکُشند و بکَشند، این بچسانست تشبیه (لف و نشر) نا کُشتة کُشته صفت روح قدس بود ناکُشتة کُشته صفت این حیوانست تکرار آنرا، پس سختی ز همه رنج امان بود وینرا، پس سختی زهمه رنج امانست تکرار آن پیشروِ پیشروانِ همه عالم چون پیشرو و نیزة خطّی که سنانست جناس زائد درّانه و دوزان بسر کلک نی درّانه و دوزان بسر کلک و بنانست تکرار اندر کرمش، هرچه گمان بود یقین شد واندر نسبش، هرچه یقین بود گمانست ع دینار دهد، نام نکو باز ستاند داند که علی حال زمانه گذرانست حُسن طلب هر حاشیة شاه جهان را وحشم را هم مال دهنده ست و هم مال ستانست تضاد زیرا که ولایت چو تنی هست و در آن تن این حاشیة شاه رگست و شریانست تشبیه دستور طبیبست که بشناسد شریان چون با ضربان باشد و چون بی ضربانست تضاد چون بی ضربان باشد، نیرو دهد آنرا ورنه دل ُ ملکت را بیم یرقانست سجع متوازی این کار وزارت که همی راند خواجه نه کار فلان بن فلان بن فلانست کنایه در مصرع دوم مُلکت چو چراگاه و رعیّت رمه باشد جَلّاب بود خسرو و دستور شبانست تشبیه- تناسب دارد لشکر چو سگان رمه و دشمن چون گرگ وینکار سگ و گرگ و رمه با رمه بانست تشبیه- تناسب دارد هرگز نکند با ضعفا سخت کمانی با آنکه بد ش بود، سخت کمانست مدح شبیه به ذم تا بربرم و بر زیر نوای گل نوش است تا بر گل بر بار وش ورشانست جناس زائد عمر و من او را نه قیاس و نه کران باد چون فضل و منش را نه قیاس و نه کرانست تکرار بادا ببهار اندر، چندانکه بهارست بادا بخزان اندر، چندانکه خزانست تأیید دیوان، صص 7و8و9و10و11 ********* در مدح سلطان مسعود غزنوی گشت یک نیمه جهان او را وز همت خویش نپسندد که بر آن نیمه توانا نشود مجاز مشرق او را شد و مغرب هم او را شده گیر هر کرا شرق بود، غرب جز او را نشود مجاز عجب از قیصرم آید، که بدان ساده دلیست کو زمسعود بر شد و شیدا نشود تلمیح ت تازه ملک دارد، امروز زین روز تی کز عقب آدم و حوّا نشود حُسن تعلیل به که رو آرد ت، که بر او نبود؟
بکجا یازد جیحون، که بدریا نشود حُسن تعلیل کرد هیجا و فراوان مَلک و مُلک گرفت زین سبب شاید اگر هیچ بهیجا نشود جناس تام زین فزون از ملکان نیز نباشد ملکی هرکه مولای ی باشد، مولا نشود جناس زائد آب کار عدو افتاد زبالا بنشیب هیچ آبی ز نشیبی سوی بالا نشود تضاد- حُسن تعلیل- ارسال مثل کار شه به شود و کار عدو به نشود نشود ما خار و خار، ما نشود ارسال مثل- ع خانه از موش تهی کی شود و باغ زمار مملکت از عدوی د مصفّا نشود مذهب کلامی تیر را تا نتراشی نشود راست همی سرو را تا که نپیرایی والا نشود مذهب کلامی بتة شاسپرم تا نکنی ی کم ندهد رونق و بالیده و بویا نشود مذهب کلامی شمع تاری شده را، تا نبری اطرافش بر نیفروزد و چون زهرة زهرا نشود مذهب کلامی این نشاطیست که از دلها غایب نشود وین جمالیست که از تنها، تنها نشود جناس تام جام صهبا گیر از دست بت غالیه موی دست تو خوب نباشد که به صهبا نشود جناس تام تامی ناب ننوشی نبود راحت جان تا نبافند بریشم خز و دیبا نشود حُسن تعلیل دیوان، صص 11 و 12 و 13 ********* در مدح سلطان مسعود غزنوی دلم ای دوست تو دانی که هوای تو کند لب من خدمت خاک کف پای تو کند مصرع دوم کنایه از نهایت بندگی است تا زیم، جهد کنم من که هوای تو کنم بخورد بر ز تو آن که هوای تو کند حُسن تعلیل با شرف مُلکت را سیرت خوب تو کند با بها، ت را فرّ و بهای تو کند جناس زائد بیکی زخم ش ته سر هفتاد سوار گرز هشتاد من قلعه گشای تو کند اغراق آن خ که کند حکم قضای بد و نیک جز بنیکی نکند، هرچه قضای تو کند تضاد سنگ باران عنا بارد بر فرق ی که دل و نیّت او قصد عنای تو کند جناس زائد ملک روم به مرو آمد و خواهد که کنون خدمت و شغل غلامان سرای تو کند تلمیح اینجهان کرد برای تو خداوند جهان وانجهان، من بیقینم که برای تو کند مجاز نعمت عاجل و آجل بتو داد از ملکان زانکه ضایع نشود، هرچه بجای تو کند جناس لفظ نتواند که جزای تو کند خلق بخیر ملک العرش تواند که جزای تو کند استعاره از خدا دیوان، صص 14 و 15 ********* در وصف بهار و مدح فضل بن محمد حسینی وقت بهارست و وقت ورد مُورّد گیتی آراسته چو خلد مخلّد جناس زائد مکرر گیتی فرتوتِ گوژپشت دژم روی بنگر تا چون بدیع گشت و مجدّد استعاره برنا دیدم که پیر گردد، هرگز پیر ندیدم که تازه گردد و امرد تضاد- مذهب کلامی نرگس چون دلبریست سرش همه چشم سرو چو معشوقه ییست تنش همه قد تشبیه لاله تو گویی چو طفلکیست دهن باز لبش عقیقین و قعر کامش اسود تشبیه ، چون طوطی ز بُسّد منقار باز بمنقارش از زبانش عسجَد تشبیه شاخ گل از باد کرده گردن چون چنگ مرغان بر شاخ گشته نالان از صد تشبیه جمع فضل محمّد که هیچ نشناسد فضل محمّد، چنانکه فضل محمّد تکرار صاحب عاداتِ نیک و سیدِ سادات قاعدة مکرمات و فایدة حد سجع متوازن تاش به حوّا، ملک خصال، همه اُمّ تاش به آدم، بزرگوار همه جد تناسب مرد هنرمند، کش نباشد گوهر باشد چون منظری قواعد او رد تشبیه صاحب مخبر ی بود که نباشد منظرش و مخبرش همیشه مقید سجع متوازن خواجه چنان ابر باردار مطرناک هست به قول و عمل همیشه مجرّد تشبیه- جناس قلب بعض گر بهنر زیبد و بگوهر، بالش او را زیبد چهار بالش و مسند جناس تام شاعر و مهتر دلست و زیرک و والا رودکی دیگرست و نصر بن احمد اقتباس نام شاعران فاعل فعل تمام و قول مصدّق والی عزم درست و رای مسدّد اشتقاق حکمت او را ز نور باری جنّت همت او را ز فرق فرقد مرقد جناس زائد و لاحق گر برود رود نیل بر در قدرش از هنرش جزر گیرد، از کرمش مدّ تناسب تا گل خیری بود چو روی معصفر تا تن سنبل بود چو زلف مجعّد استعاره تا بچرد رنگ در میانة کهسار تا بچمد گور در میانة فدفد استعاره باش همیشه ندیم بخت مساعد باش همیشه قرین مُلک مؤبّد تأیید لبت بمی، کف بجام و گوش ببربط دلت قوی، تن جوان و روی مورّد سیاقه اعلاد که فعل به قرینة معنوی حذف شده است دیوان، صص 16و17و18 ********* در وصف نوروز و مدح خواجه ابوالحسن بن حسن روزی بس ّمست، می گیر از بامداد هیچ بهانه نماند، ایزد داد تو داد جناس تام- جناس زائد خواسته داری و ساز، بیغمیت هست باز ایمنی و عزّ و ناز، فرخی و دین و داد موازنه- باز و ناز- جناس خط نیز که خواهی دگر، خوش بری و خوش بخور انده فردا مبر، گیتی خوابست و باد موازنه- باز و ناز- جناس رفته و فرمودنی، مانده و فرسودنی بود همه بودنی، کلک فرو ایستاد موازنه- باز و ناز- جناس می خورکت باد نوش، بر سمن و پیلگوش روزرش و رام وجوش، روز خوروماه و باد موازنه- باز و ناز- جناس آمد نوروزماه، می خور و می ده پگاه هر روز تا شامگاه، هر شب تا بامداد موازنه یا مهاثله بارد در خوشاب، از آستین سحاب وزدم حوت آفتاب، روی ببالا نهاد موازنه یا مهاثله برجه تا برجهیم، جام بکف برنهیم تن بمی اندردهیم، کاری صعب اوفتاد موازنه یا مهاثله مرغ دل انگیز گشت، باد سمن بیز گشت بلبل شبخیز گشت، کبک گلو برگشاد موازنه – مراعات نظیر بلبل باغی بباغ، دوش نوایی بزد خوبتر از باربد خوبتر از بامشاد موازنه- تلمیح- استعاره وقت سحرگه چکاو، خوش بزند در تکاو ساعتکی گنج ، ساعتکی گنج باد استعاره- موازنه رعد تبیره زنست، برق کمند افکنست وقت طرب ست،می خورکت نوش باد موازنه قوس قزح قوس وار، عالم فردوس وار کبک دری وار، کرده گلو پرزباد موازنه- تشبیه باغ پر از حجله شد راغ پر از حُله شد دشت پر از دجله شد، کوه پر از مشک ساد موازنه زان می عنابگون، در قدح آبگون ساقی، مهتابگون ترکی، حورا نژاد موازنه ای بدل ذویزن، بوالحسن بن الحسن فاعل فعل حسن، صاحب دو کفّ راد موازنه در همه کاری صبور، وز همه عیبی نفور کالبد تو ز نور، کالبد ما ز لاد موازنه فضل و کرم کردتست، جود و سخا وردتست ت شاگردتست گوهر و عقل اوستاد موازنه ویژه تویی در گهر، سخته تویی در هنر نکته تویی در سمر، از نکت سندباد موازنه گفته امت مدحتی، خوبتر از لعبتی سخت نکو حکمتی، چون حکم بومعاذ موازنه و تلمیح جایزه خواهم یکی، کم بدهی اندکی ورندهی بیشکی، ز ایزد خواهم عیاذ حُسن طلب- موازنه سیم تو زی من رسید، جامه نیامد پدید جام بباید کشید، جامه ببایدت داد موازنه هست در آن بس کشی جامه زتن در کشی درکشی و برکشی بنده اترا بر چکاد موازنه بنده بنازد بدان، سر بفرازد بدان نگدازد بدان چون بچه بایست شاد موازنه تا طرب و مطربست، مشرق و تا مغربست تا یمن و یثرب است، آمل و استار باد موازنه- کنایه از همیشه بنشین خورشیدوار، می خور جمشید وار فرّخ و امیدوار چون پسر کیقباد تلمیح- موازنه دیوان، صص 19 و 20 در مدح [ابو حرب] بختیار ساقی بیا که امشب ساقی بکار باشد زان ده مرا رنگش چون جلنّار باشد مصرع دوم کنایه از می ده چهار ساغر، تا خوشگوار باشد زیرا که طبع عالم هم بر چهار باشد حُسن تعلیل لشکر گذار باشد، دشمن شکار باشد دینار بخش باشد، دینار بار باشد موازنه هم حق شناس باشد، هم حقگزار باشد هم در بدی و نیکی، اسپاسدار باشد تضاد- موازنه در کارهای عقبی با کردگار باشد در کارهای دینی با اعتبار باشد موازنه شکرش عزیز باشد، دینار خوار باشد از ف ف باشد، از عار عار باشد موازنه- جناس تام جشن سده ا! رسم کبار باشد این آین کیومرث و اسفندیار باشد تلمیح- موازنه زان برفروز کامشب اندر حصار باشد او را حصار میرا، مرخ و عفار باشد موازنه آن آتشی که گویی نخلی ببار باشد اصلش زنور باشد، فرعش ر باشد تشبیه چون بنگری بعرضش، از کوهسار باشد چون بنگری بطولش، سرو و چنار باشد تشبیه گر سرو را زگوهر بر سر شعار باشد ور کوه را ز عنبر در سر خمار باشد تشبیه- تفضیل سرو از عقیق باشد، کوه از عقار باشد این مستعیر باشد، آن مستعار باشد مشروط و مضارع با احمرار باشد، با اصفرار باشد نه احمرار باشد، نه اصفرار باشد موازنه هم با شعاع باشد، هم با شرار باشد زینش لباس باشد، زانش نثارا باشد موازنه چون لاله زار باشد، چون مرغزار باشد نه لاله زار باشد، نه مرغزار باشد تشبیه- رد- توجیه (محتمل الضرین) چمیدن و قرارش مانند مار باشد رخشیدن شعاعش، گویی نضار باشد موازنه میر جلیل برخور، تا روزگار باشد با قند لب نگاری، کز قندهار باشد موازنه خورشید روی باشد، عنبر عذار باشد از پای تا بفرقش رنگ و نگار باشد موازنه بر لحن چنگ و سازی کش زیر زار باشد زیرش درست باشد، بم استوار باشد موازنه دستانهای چنگش سبزة بهار باشد نوروز کیقبادی و آزادوار باشد موازنه تا گوش خوبرویان با گوشوار باشد تا جنگ و تا تعصب با ذوالفقار باشد موازنه تا کان و چشمه باشد، تا کوهسار باشد تا بوستان و سبزی، تا کامگار باشد موازنه تا بیقرار گردون اندر مدار باشد واندر مدار گردون را قرار باشد موازنه تا سعد و نحس باشد، با اختیار باشد چونانکه اختیارش بی اضطرار باشد موازنه ذلّش نهفته باشد، عز آشکار باشد واندر پناه ایزد، در زینهار باشد موازنه دیوان، صص 21 و 22 ********* در وصف بهار و مدح خواجه طاهر باد نوروزی که همی در بوستان ظاهر شود تا بسحرش دیدة هر گلبنی ناظر شود گل که شب ساهر پژمرده گردد بامداد وین گل پژمرده چون ساهر شود زاهر شود ردوالقافیه با جناس لفظ ابر هزمان پیش روی آسمان بندد نقاب آسمان بر رغم او در بوستان ظاهر شود استعاره زرد گل بیمار گردد، فاخته بیمار پرس یاسمین ابدال گردد حردما زائر شود استعاره آستین نسترن پر بیضة عنبر شود دامن بادام بن پر لؤلؤ فا شود استعاره- اضافة استعاری مرغ بی بربط، ببربط ساختن دانا شود آهو اندر دشت چون معشوقگان شاطر شود استعاره- جناس زائد بلبل شیرین زبان بر جوز بن راوی شود زند باف زند خوان بر بید بن شاعر شود استعاره کبک رقاصی کند، سرخاب غوّاصی کند این بدین معروف گردد آن بدان شاهر شود استعاره باد همچون گردد هر طرف دیباربای بوستان آراسته چون کلبة تاجر شود تشبیه هر زمان اندر افتد کلبه را غارت کند مرغ چون بازاریان بر کار ناصابر شود استعاره در مصرع اول نوبهاران مفرش صدرنگ پوشد تا مگر دوستی از دوستان خواجة طاهر شود حُسن تخلص اختیار اوّل سلطان که از گیهان منش احتیار ذوالجلالِ اوّل و آ شود تضاد- جناس خط نیست جابر بر و بر خویشتن و آن که او بر ی جابر بود، بر خویشتن جابر شود تقسیم پیش او هم مکرمت هم محمدت حاصل شده ست هادم بخل او بود کو جود را عامر شود سجع متوازن نفس او پاکیزه است و خلق او پاکیزه تر نفس تن چون خلق تن طاهرشود طاهر شود جناس مزید نعمت بسیار داری، شکر ازان بسیارتر نعمت افزونتر شود آنرا که او شاکر شود جناس مزید عقل و دین آمرت گشت و گشت مأمورت هوی عقل ودین مأمور گردد،چون هوی آمرشود تضاد- سجع متوازن کهتر اندر خدمتت والاتر از مهتر شود شاعر اندر مدحتت والاتر از شاعر شود تضاد دیوان، صص 23 و 24 ********* در مدح خواجه احمد سلطان مسعود غزنوی ابر آزاری چمنها را پر از حورا کند باغ پرگلبن کند، گلبن پر از دیبا کند استعاره از گل گوهر حمرا کند از لؤلؤ بیضای خویش گوهر حمرا ی از لؤلؤ بیضا کند استعاره ور همی چفته کند قدّ مرا گو چفته کن چفته باید چنگ تا برچنگ ترک آوا کند حُسن تعلیل ورهمی آتش فروزد در دل من، گو فروز شمع را چون برفروزی روشنی پیدا کند حُسن تعلیل ور ز دیده آب بارد بر رخ من گو ببار نوبهاران آب باران باغ را زیبا کند حُسن تعلیل ورفکنده ست او مرا در ذلّ غربت گو فکن غربت اندر خدمت خواجه مرا والا کند حُسن تعلیل روز بزم از بخش مال و روز رزم از نعل خنگ روی دریا کوه و روی کوه چون دریا کند سجع متوازی- ع در مصرع دوم همچو معشوقی که سالی با تو همزا نو شود ناز را، وقت عت در میان پیدا کند تشبیه تا بداند خواجه کش دشمن کدام و دوست کیست در سرای این و آن نیکوتر استقصا کند تضاد با چنین کم دشمنان کی خواجه آغازد بجنگ اژدها را حرب ننگ آید که با حربا کند جناس زائد ابله آن گرگی که او نخجیر با شیران کند احمق آن صعوه که او پرواز با عنقا کند مذهب کلامی با بزرگان بزرگان جهان پهلو زدی ابله آن کوبخواری جنگ با خارا کند جناس لفظ تا همی باد بهاری باغ را رنگین کند تا همی ابر بهاری راغ را برنا کند سجع متوازی قدر تو بیشی کند، کردار تو پیشی کند بخت تو خویشی کند، گفتار تو بالا کند مجازاً همیشه دیوان، صص 24و25و26 ********* در وصف نوروز و مدح خواجه احمد بن عبدالصمد آن برگهای شاسپرم بین و شاخ او چون صدهزار همزه که برطرف مدّ بود تشبیه ابر گهرفشانرا هر روز بیست بار خندیدن و گریستن و جزر و مد بود تضاد- تناسب خورشید چون نبرده حبیبی که با حبیب گاهیش 3وصل وصلح وگهی جنگ وصد4بود سیاقه اعداد دیوان، صص 26 و 27 ********* در مدح سلطان مسعود غزنوی ابردیبادوز، دیبادوزد اندر بوستان بادعنبر سوز، عنبر سوزد اندر لاله زار جناس زائد- استعاره چنگِ بازانست گویی شاخک شاهسپرم پای بطّانست گویی برگ بر شاخ چنار تشبیه این برنگ سبز کرده پایها را سبز فام وان بمشک ناب کرده چنگها را مشکبار استعاره صلصل باغی بباغ اندر همی گرید بدرد بلبل راغی براغ اندر همی نالد بزار استعاره ابر بینی فوج فوج اندر هوا در تاختن آب بینی موج موج اندر میان رودبار جناس مضارع خسرو عادل که هست آموزگارش جبرئیل کرده ربّ العالمینش اختیار و بختیار جناس اشتقاق ت سعدش ببوسد هر زمانی آستین طالع میمونش باشد هر زمانی خواستار این دهد مژده بعمری بیحساب و بیعدد وان کند عهده بملکی بیکران و بیشمار تقسیم، لف و نشر مرتب این، کند بردوش گردان گردن گردان چو گرد وان، کندب شت شیران مهرة شیران شیار مصرع اول جناس تام دارد و همچنین جناس زائد این، مرادعاجلش حاصل کند، بی اجتهاد وان، هوای آجلش حاصل کند، بی انتظار جناس لفظ این زعالی گاه و عالی مسند و عالی رکاب وان زمشکین جعد ومشکین باده ومشکین عذار تکرار دیوان، صص 27 و 28 و 29 ********* در مدح سلطان مسعود غزنوی وینک بیامده ست به پنجاه روز پیش جشن سده، طلایة نوروز و نوبهار استعاره این باغ و راغ ملکت نوروز ماه بود این کوه و کوهپایه و این جوی و جویبار جناس لاحق- مصرع دوم جناس زائد برداشت تاجهای همه تارک سمن برداشت پنجه های همه ساعد چنار استعاره بستد عمامه های خز سبز ضیمران بش ت حقه های زر و درّ میوه دار استعاره زین خواجگان پنبه قبای سپید پر زین زنگیان سرخ دهان سیا ار استعاره بنگاه تو زمستان بغارتید هم گنج شایگانت و هم درّ شاهوار استعاره معشوقگانت را، گل و گلنار و یاسمن از دست یاره بر بود از گوش گوشوار استعاره با عندلیبکان کُلَه سرخِ چنگ زن با یاسمینکان بسد روی مشکبار استعاره مستی کنی و باده خوری سال و سالیان شکر گزی و نوش مزی شاد و شادخوار جناس زائد مکرر بر سبزة بهار نشینی و مطربت بر سبزة بهار زند «سبزة بهار» جناس تام ملک جهان بگیری، ازقاف تا به قاف مال جهان ببخشی، از عود تا به قار کنایه از همه جا سیصد گیری، بیش از بزرگمهر سیصد بندی، بیش از سپندیار تلمیح اندر عراق بزم کنی، در حجاز رزم اندر عجم مظالم و اندر عرب شکار جناس لاحق باغ ارم شراع تو باشد، بروز خوان بیت الحرم رواق تو باشد بروز بار مبالغه مهتر بود خزانة زر تو از خزر بهتر بود، قمطرة عود تو از جناس مضارع مر مهترانشان را زنده کنی بگور مر کهتران شان را زنده کنی بدار تضاد جیحون گذاره کردی، سیحون کنی گذر زانسو مدار کردی، زینسو کنی مدار جناس تام پل بر نهادن تو به جیحون نبود پل غُل بود بود بر نهاده به جیحون بر، استوار لاحق دریا بُد، آن سپه که به جیحون گذاشتی دریا نکرده بود به جیحون ی گذار مصرع دوم دریا، استعاره دیوان، صص 30و 31و 32و 33 ********* در تهنیت نوروز و مدح خواجه ابوالقاسم کثیر ابر سیاه چون حبشی دایه ای شدست باران چو شیر و لاله ستان کودکی بشیر تشبیه صلصل بلحن ز ل وقت سپیده دم اشعار بونواس همی خواند و جریر تلمیح، جناس مضارع بر بید، عندلیب زند: باغ شهریار بر سرو، زند واف زند: تخت اردشیر استعاره از آواز خواندن باشد همو بزرگ و چنو روز او بزرگ باشد شقی حقیر و چنو روز او حقیر تضاد پیراهن قصیر بود زشت بر طویل پیراهن طویل، بود زشت بر قصیر ع دایم بود هوای تن تو اسیر عقل که نیست عقل هوای ترا اسیر ع ت بسوی شاه رود، یا بسوی تو باران، برودخانه رود، یا به آبگیر ارسال مثل از کار خیر، عزم تو هرگز نگشت باز هرگز ز راه باز نگشتست هیچ تیر ارسال مثل از حشمت تو مُلک ملکرا گزیر نیست آری درخت را بود از آب ناگزیر جناس خط گر حکم تو سریر تو محکم نداری زیر تو از سرور تو بر پر دی سریر جناس لاحق جود از دو کف بخل زدایت کند نفر بخل از دو دست جود فزایت کند نفیر تضاد- سجع متوازن دیوان، صص 34 و 35 و 36 ********* در وصف بهار و مدح خواجه علی بن محمد هنگام بهارست و جهان چون بت فرخاز خیز ای بت فرخار، بیار آن گل بیخار سجع متوازی آن گل که مر او را بود اشجار ده انگشت وامد شدنش باشد از اشجار به اشجار کنایه- جناس تام در مصرع دوم همواره بگرد گل طیّار بود نحل وین گل بسوی نحل بود دایم طیّار جناس تام آن قطرة باران بین از ابر چکیده گشته سر هر برگ از آن قطره گهربار تفسیر ظاهر آویخته چون ریشة دستارچة سبز سیمین گرهی بر سر هر ریشة دستار تشبیه یا همچو زبرجد گون یک رشتة سوزن اندر سر هر سوزن یک لؤلؤ شهوار تشبیه آن قطرة باران که فرو بارد شبگیر بر طرف چمن بر دو رخ سرخ گل نار گویی بمثل بیضة کافور ریاحی بر بیرم حمرا بپراکنده ست عطار تشبیه وان قطرة باران که فرود آید از شاخ بر تازه بنفشه، نه بتعجیل به ادرار گوییکه مشاطه ز بر فرق عروسان ماورد همی ریزد، باریک بمقدار تشبیه وان قطرة باران سحرگاهی بنگر بر طرف گل ناشکفیده بر سیّار همچون سر عروسان پریروی واندر سر بر شیر آمده هموار تشبیه وان قطرة باران که چکد از بر لاله گردد طرف لاله از ان باران بنگار پنداری تبخالة دک بدمیده ست برگرد عقیق دو لب دلبر عیار تشبیه وان قطرة باران که برافتد بگل سرخ چون اشک عروسیست برافتاده برخسار وان قطرة باران که برافتد بسر خوید چون قطرة سیمابست افتاده بزنگار تشبیه آن دایره ها بنگر اندر شمر آب هر گه که در آن آب چکد قطرة امطار چون مرکز پرگار شود قطرة باران وان دایرة آب بسان خط پرگار تشبیه- تفسیر ظاهر چون آهن سوده که بود بر طبقی بر در زیر طبق مانده زمغناطیس احجار تشبیه گویی که همه جوی، گلابست و رحیقست جویست بدیدار و خلیجست بکردار موازنه گر ناوکی اندازد عمدا بنشاند پیکان پسین ناوک، در پیشین سوفار تضاد از مردم بداصل نخیزد هنر نیک کافور نخیزد ز درختان سپیدار ارسال مثل جباری تری چون متواضعتر باشی باشی متواضعتر، چون باشی جبار ع الحق که سزاوار تو بوده ست ریاست وایزد برسانیده سزا را به سزاوار جناس زائد انگشتری جم برسیده ست به جم باز وز دیو نگون اختر برده شده آوار تلمیح دیوان، صص 36و 37و 38و 39 ********* بدهقان کدیور گفت انگور مرا خورشید کرد آبستن از دور استعاره- تجاهل عارف شدم آبستن از خورشید روشن نه معذورم، نه معذورم، نه معذور تکرار من از اوّل بهشتی وار بودم رخ من بودِ چون پیراهن حور استعاره به خنجر حنجر من باز بُرّی نشانی مر مرا بر پشت مزدور جناس خط بکوبی زیر پای خویش خُردم دو کتف من بسنبانی چو شاپور تلمیح- استعاره بیندازی عظام و لحم و شحمم رگ و پی همچنان و جلد مقشور اشتقاق بگیری خون من مانند لاله چو قطرة ژاله و چون اشک مهجور جناس لاحق پس آنگاهی برون آور ز خمّم چو کفّ دست موسی در که طور تلمیح دیوان، صص 39 ********* در وصف بهار و مدح شهریار نوبهار آمد و آورد گل تازه فراز می خوشبوی فراز آور و بربط بنواز سجع مطرف بوستان عود همی سوزد، تیمار بسوز فاخته نای همی سازد، طنبور بساز استعاره بقدح بُلبله را سر بسجود آور زود که همی بلبل بر سرو کند بانگ استعاره بدوان از بر خویش و بپران از کف خویش بر آهو بچه: یوز و بر تیهو بچه: باز سجع مطرّف زرستان، مشک فشان، جام ستان، بوسه بگیر باده خور، لاله سپر، صید شکر، چوگان باز سیاقه اعداد پایش از پیش دو دستش بنهد سیصد گام دستش از پیش دوچشمش بنهد سیصد باز اغراق بانگ او کوه بلرزاند، چون شنة شیر سم او سنگ بدرّاند، چون نیش گراز اغراق بهتر از حوت بآب اندر، وز رنگ بکوه تیزتر زآب بشیب اندر وز آتش بفراز تضاد بگذرد او بیکی ساعت از پول صراط بجهد باز بیک جستن از کوه طراز سجع متوازن ره بر و شخ شکن و شاد دل و تیز عنان خوش رو وسخت سم وپاک تن وجنگ آغاز تنسیق صفات گوش و پهلو و میان و کتف و جبهه و ساق تیز و فربی و نزار و قوی و پهن و دراز لف و نشر مرتب برق جه، باد گذر، یوزدو و کوه قرار شیردل، پیل قدم، گورتک، آهو پرواز تنسیق صفات بجهد، گر بجهانی، ز سر کوه بلند بدود، گر بدوانی ز بر تار طراز اشتقاق کُه کن و بارکش و کارکن و راهنورد صفدر و تیزرو و تازه رخ و شیرآواز تنسیق صفات بچنین اسب نشین و بچنین اسب گذر بچنین اسب گذار و بچنین اسب گراز تکرار رخ ت بفروز، آتش فتنه بنشان دل حکمت بزدای، ملکت بطراز تضاد برهمه خلق ببند و بهمه بگشای درهای حَدَثان و خُمهای بگماز تضاد نجهد از بر تیغت، نه غضنفر، نه پلنگ نرهد از کف رادت، نه بضاعت، نه جهاز سیاقه اعداد ماهرا رأس و ذنب ره ندهد در هر برج تا ز سعد تو ندارند مر این هر دو جواز اغراق همچنین دیر زی و شاد زی و ّم زی همچنین داد ده و نیزه زن و بخل گداز موازنه کش و بندو برو آرو کن کار و خور و پوش: کین و مهروغم و لهو و بدونیک و می وراز لف و نشر مرتب ده و گیر و چن و باز و گز و بوس وروو کن زرو جام وگل وگوی و لب وروی وره وناز لف و نشر مرتب دل خویش وکف خویش ورخ خویش و سرخویش بزدای و بگشای و بفروز و بفراز لف و نشر مرتب دیوان، صص 40 و 41 ********* در مدح سلطان مسعود غزنوی دل بجای شاه باشد وین دگر اندامها ساخته چون لشکر شطرنج از شطرنج بار تشبیه شاه دل گم گشت و چون شطرنج راشه گم شود کی تواند باختن شطرنج را شطرنج باز تکرار من نیازومند تو گشتم و هر کوشد چنین عاشق ناز تو میزیبدش هر گونه نیاز جناس زائد چون کلنگان از هوا آهنگ او سوی نشیب چون پلنگان از نشیب آهنگ او سوی فراز سجع متوازی- تضاد اعوجی کردار و دلدل قامت و شبدیز نعل رخش فرمان و براق اندام و شبرنگ اهتزاز تنسیق صفات شیرگام و پیل زور و گرگ پوی و گورگرد ببردو، آهوجه و روباه عطف و رنگ ناز تنسیق صفات گاه رهواری چو کبک و گاه جولان چون عقاب گاه برجستن چو باشه گاه برگشتن چو باز تشبیه ای خداوندی که تا تو از عدم پیدا شدی بسته شد درهای بخل و آن نیکی گشت باز حسن طلب تا همی گیتی بماند اندرین گیتی بمان تا همی عزّت بنازد اندرین عزّت بناز جناس زائد کاتبت را گو: نویس و خازنت را گو: بسنج ناصحت را گو: گزار وحاسدت راگو:گداز موازنه پشت بدخواهان شکن برفرق بدگویان گذر پیش بت رویان نشین،نزدیک دلخواهان گراز موازنه از ستمکاران بگیر و با نکوخواهان بخور با جهانخواران بغلط و بر جهاندان بتاز حسن طلب دیوان، صص 42 و 43 ********* در مدح خواجه احمد [عبدالصمد سلطان مسعود] گلبنان در بوستان چون خسروان آراسته مرغکان چون شاعران د یش این یازان فراز موازنه لالة رازی شکفته پیش برگ یاسمن چون دهان بسدین درگوش سیمین گفته راز جناس زائد وان بنفشه چون عدوی خواجة گیتی نگون سر بزانو برنهاده رخ به نیل اندوده باز تشبیه خواجه احمد آن رئیس عادل پیروزگر آن فریدون فرّ و کیخسرو دل و رستم براز تلمیح هر زمان ز افراط عدل او چنان گردد کزو زعفران گرکاری، آرد بر، دو دندان گراز اغراق هست حرص او بمال و خواسته از بهر جود حرص چون چونین بودمحمودباشدحرص وآز حسن طلب وان قلم اندر بنانش گه معزّ و گه مذّل دشمنان زو با مذلت، دوستان با اعتزاز جناس زائد برکشد تار طراز عنبرین از کام خویش چون برآرد عنکبوت از کام خود تار طراز تشبیه قیمت یکتا طرازش از طراز افزون بود درجهان هرگز شنیدستی طرازی زین طراز؟
جناس زائد مکرر قامت کوتاه دارد، رفتن شیر دژم گونة بیمار دارد، قوّت کوه طراز تنسیق صفات تا همی ت بماند، بر سر ت بمان تا همی ملکت بپاید بر سر ملکت بناز تکرار گنج نه، گوهرفشان، صهباکش و دستان شنو بارده، قصه ستان توقیع زن، تدبیر ساز تنسیق صفات و حسن طلب روی بین و زلف ژول و خال خار و خط ببوی کف گشای ودل فروز وجان ربای وسرفراز سجع متوازن و تنسیق صفات دیوان، صص 43 و 44 ********* در مدح خواجه ابوالعباس نگاه کن که به نور روز چون شده ست جهان چو کارنامة مانی در آبگون قرطاس تشبیه- تلمیح درست گویی نخّاس گشت باد صبا درخت گل بمثل چون کنیزک نخّاس تشبیه هزاردستان این مدحت منوچهری کند روایت در مدح خواجه بوالعباس استعاره همه به خیرست مرورا همت همه به دادن مالست مرورا وسواس حُسن طلب چو عدل او هست آنجایگه نباشد جور چو امن او هست آنجایگاه نیست هراس مراعات نظیر خدیا عزّ وجل از تنش بگرداناد مکاره دو جهان و وساوس خنّاس تأیید- اقتباس دیوان، ص 45 ********* در مدح سلطان مسعود غزنوی سمن بوی آن سر زلفش که مشکین کرد آفاقش عجب نی ارتبت گرددزروی شوق مشتاقش اشتقاق دو مار افسای عینینش دو مار ستند زلفینش که هم مارست مارافسای وهم زهرست تریاقش تشبیه زخواب اندر چو برخیزم سته گردم، دوته گردم ازان جادو،وزان آهو،سیه چشمش،دوته طاقش موازنه گرفتم عشق آن آهو سپردم دل بدان جادو کنون آهو وشاقی گشت وجادو کرد او شاقش موازنه- جناس زائد جهانداری که هرگه کو برآرد تیغ هندی را زبانی را بدوزخ در، بپیچد ساق برساقش جناس زائد وگر فغفور چینی را دهد منشور دربانی به سنباده حروفش را بسنباند در احداقش مصرع دوم سجع متوازن دارد وگر افلاکرا آصف همه اعناق کردی خیال فرش تخت او ش تی پشت واعناقش جناس زائد وگر آزر بدانستی تصاویرش نگا نه ابراهیم ازان بدعت بری گشتی، نه اسحاقش تلمیح کمند رستم دستان نه بس باشد رکاب او چنانچون گرزافریدون نه بس مسمار ومزراقش تلمیح- اغراق همایون بازو و دستا! که آن دستست و آن بازو که هم آفات زرّاقست و هم آیات رزّاقش جناس خط کرا خواهد، بدان بازو، ازو ارزاق برگیرد کرا خواهد،کف دستش،کند موصول ارزاقش حُسن طلب دیوان، صص 46و 47و 48 ********* در مدح سلطان مسعود غزنوی هم بدان رو کاشتقاق فعل از فاعل بود چرخ و سعد از کنیت و نام توگیرند اشتقاق اشتقاق ازهمه شاهان چنین لشکر که آورد و که برد از عراق اندر اسان وز اسان در عراق مصرع دوم ع آسمان نیلگون، زیرش زمین بی س گر نیاید پیش اندر عهدو پیمان و مثاق اغراق آفتابش گردد از گرز گرانت من ف اخترانش یابد از شمشیر تیزت افتراق اغراق روزگار شادی آمد، مطربان باید کنون گاه ناز و گاه راز و گاه بوس و گه عناق سیاقه اعداد تا بباشد آسمانرا تیرگی و روشنی تا بباشد اختران را اجتماع و احتراق تضاد شاد باش و می ستان از ریدکان و ساقیان ساقیان سیم ساعد، ریدکان سیم ساق تنسیق صفات- تکرار- ع دیوان، صص 48 و 49 ********* در مدح اسپهبد بینی آن ترکی که او چون برزند برچنگ، چنگ از دل ابدال بگریزد بصد فرسنگ، سنگ مصرع اول جناس تام و مصرع دوم جناس زائد بگسلد بر اسب عشق عاشقان بر تنگ صبر چون کشد بر اسب خویش ازموی اسب اوتنگ تنگ جناس تام چنگ او در چنگ او همچون خمیده عاشقی با وش و با نفیر و با غریو و با غرنگ جناس تام زنگیی گویی بزد در چنگ او در چنگ خویش هر دو دست خویش ببریده براو مانند چنگ جناس تام وان سر انگشتانِ او را بر بریشمهای او ی بس بلعجب و آمد شدی بس بیدرنگ تفسیر ظاهر بر سماع چنگ او باید نبید خام خورد می خوش آید خاصه اندرمهرگان بربانگ چنگ سجع مطرف آب چون آتش بود با خشمش آتش همچو آب گنگ چون دریا بود باجوداو دریا چوگنگ تضاد- تشبیه- ع - حُسن طلب ارزنی باشد به پیش حمله اش ارژنگ دیو پشه ای باشد به پیش گرزه اش پو شنگ تلمیح تیغ او و رُمح او و تیر او و گرز او دست او و جام او و کلک او و پالهنگ لف و نشر مرتب گاه ضرب و گاه طعن و گاه رَمی و گاه قید گاه جود و گاه بزم و گاه خط و گاه جنگ لف و نشر مرتب فرق بُرّ و سوز و دیده دوز و مغز ریز دُرّ بار و مش ای وزرد چهر و سرخ رنگ لف و نشر مرتب برده ران و برده ، برده زانو، برده ناف از هیون و از هزبر و از ن و از پلنگ لف و نشر مشوش دشت را و بیشه را و کوه را و آب را چون ن وچون پلنگ وچون شترمرغ ونهنگ لف و نشر مشوش باشدن، با آمدن، با رفتن و برگشتنش ابر گرد وباد کند و برق سست و چرخ لنگ لف و نشر مشوش ساق چون پولاد، و زانو چون کمان و پی چو زه سُم چوالماس ودلش چون آهن وتن همچو سنگ تنسیق صفات بیش بین چون کر و جولان کننده چون عقاب راهوار ایدون چون کبک و راست رو همچون کلنگ تنسیق صفات ای رئیس مهربان، این مهرگان فرخ گذار فرّ و فرمان فریدون را توکن فرهنگ وهنگ مصراع اول جناس لاحق و مصراع دوم جناس زائد مکرر خز بده اکنون به رزمه، می ستان اکنون به رطل مشک ریز اکنون به من، عود سوز اکنون به تنگ حُسن طلب تا برآید از کوه میع ماغگون آسمان آس گون از رنگ او گردد خلنگ مصراع اول اشتقاق و مصراع دوم سجع مطرف باد عمرت بی زوال و باد عزت بی کران باد سعدت بی نحوست، باد شهدت بی شرنگ سجع متوازن بخت بی تقصیر و محنت، روز بی مکروه و غم دهر بی تلبیس و تُنبل، چرخ بی نیرنگ و رنگ جناس زائد مکرر دیوان، صص 50 و 51 و 52 و 53 ********* در مدح سلطان مسعود غزنوی ولیکن ماه دارد قصد بالا فروشد آفتاب از کوه بابل تضاد غافلیم و ماه و خورشید بر این گردون گردان نیست غافل مذهب کلامی بیامد اوفتان خیزان بر من چنان مرغی که باشد نیم بسمل تضاد حکیمان زمانه راست گفتند که جاهل گردد اندر عشق، عاقل جناس لاحق که عاشق قدر وصل آنگاه داند که عاجز گردد از هجران عاجل سجع متوازن بدین زودی ندانستم که ما را سفر باشد به عاجل یا به آجل جناس مضارع چو برگشت از من آن معشوق ممشوق نهادم صابری را سنگ بر دل جناس لاحق نه وحشی دیدم آنجا و نه اِنسی نه راکب دیدم آنجا و نه راجل سجع متوازن گشادم هر دو زانوبندش از دست چو مرغی کش گشایند از حبایل تشبیه همی راندم نجیب خویش چون باد همی گفتم که اَللهم سَهّل ملمع همی رفتم شتابان در بیابان همی بیک منزل دو منزل سجع متوازن بیابانی چنان سخت و چنان سرد کزو خارج نباشد هیچ داخل تضاد بگوش من رسید آواز خلخال چو آواز جلاجل از جلاجل جناس تام دستان گوناگون همی زد بسان عندلیبی از عنادل اشتقاق عماری از بر ترکی تو گفتی که طاووسیست بر پشت حواصل تشبیه به عالی درگه دستور، کور است معالی از اعالی وز اسافل جناس لاحق حدیث او معانی در معانی رسوم او فضایل در فضایل تکرار همی نازد بعهد میر مسعود چو پیغمبر به نوشیروان عادل تلمیح درآید پیش او بدره چو قارون درآید پیش او سائل چو عایل سجع متوازی شود از پیش او سائل چو بدره رود از پیش او بدره چو سائل ع ، حُسن طلب بلرزند از نهیب او نهنگان بلرزد کوه سنگین از زلازل اغراق تویی ظلّ خدا و نور خالص بگیتی شنیده ست این شمایل یکی ظلّی که هم ظلّست و هم نور یکی نوری که هم نورست و هم ظلّ لف و نشر مرتب گهر داری، هنر داری بهر کار بزرگی را چنین باشد دلایل موازنه تویی وهّاب مال و جز تو واهب تویی فعّال جود و جز تو فاعل قلب یکی شعر تو شاعر تر ز حسان یکی لفظ تو کاملتر ز کامل تلمیح- جناس زائد افاضل نزد تو یازند هموار که زی فاضل بود قصد افاضل جناس زائد گرم مرزوق گردانی به خدمت همان گویم که اعشی گفت و دعبل تلمیح الا تا بانگ دُرّاجست و قمری الا تا نام سیمرغست و طغرل تأیید تنت پاینده باد و چشم روشن دلت پاکیزه باد و بخت مقبل تأیید دهاد ایزد مرا در نظم شعرت دل بشّار و طبع ابن مقبل تلمیح دیوان، صص 53و 54و 55و 56و57و 58و 59 ********* در مدح سلطان مسعود غزنوی آمده نوروز ماه با گل سوری بهم بادة سوری بگیر، بر گل سوری بچم تکرار زلف بنفشه ببوی، لعل خجسته ببوس دست چغانه بگیر، پیش چمانه بخم استعاره- موازنه ای صنم ماهروی! خیز بباغ اندر آی زانکه شد از رنگ و بوی باغ بسان صنم تشبیه شاخ برانگیخت 8در، خاک برانگیخت نقش باد فروبیخت مشک، ابر فروریخت نم موازنه مقرعه زن گشت رعد مقرعة او درخش غاشیه کش گشت باد غاشیة او دیم موازنه قمری درشد به حال، طوطی در شد به نطق بلبل در شد به لحن، فاخته در شد به دم موازنه در صَلَوات آمده ست بر سر گل عندلیب در حرکات آمده ست شاخک شاهسپرم مصرع اول استعاره باد علمدار شد، ابر علم شد سیاه برق چنانچون ز زریک دو طراز علم موازنه راغ بباغ اندرون، چون علم اندر علم باغ براغ اندرون، چون ارم اندر ارم موازنه بر دم طاووس ماه، بر سر هدهد کلاه بر رخ درّاج گل، بر لب طوطی بقم موازنه باد زره گر شده ست، آب مسلسل زره ابر شده خیمه دوز ماغ مسلسل خیم موازنه صلصل خواند همی شعر لَبید و زُهیر نارو راند همی مدح جریر و خثم استعاره بر دم هر طاوسی صد قمر و سی قمر بر پر هر کبککی نُه رقم و ده رقم جناس تام از بر اهل زمین، وز بر تخت پدر هست چوشمس الضحی هست چوبدرُالظّلم ملمع روی ندارد گران از سپه و جز سپه مال ندارد دریغ از حشم و جز حشم حُسن طلب ت او غالبست، بر عدو و جز عدو طاعت او واجبست بر خدم و جز خدم کنایه از همه نیست به بدرهنمون، نیست به بد مضطرب نیست به بد بردبار، نیست به بد متهم موازنه خسرو ما پیش دیو جمّ سلیمان شده ست وان سر شمشیر او مهر سلیمان جم تلمیح یا بکَشدشان به پیل یا بکُشدشان به تیر یا بگذارد به تیغ، یا بگدازد به غم موازنه- جناس خط دانی کاین قصه بود هم به گه بیوراسب هم به گه بخت نصر هم به گه بوالحکم تلمیح به سرگذشت شاه هم گه بهرام گور هم گه نوشیروان هم به گه اردشیر هم به گه رستهم تلمیح آ دیری نماند استمِ استمگران زانکه جهان آفرین دوست ندارد ستم جناس زائد داد ببین تا کجاست، فضل ببین تاکراست کیست عظیم الفعال، کیست کریم الشیم موازنه اوست خداوند ملک، اوست خداوند خلق اوست مُحلّی بحمد اوست مصفّا زذم موازنه داد بر خسرو است، عدل بر شهریار جود بر شاه شرق، بخشش مال و نعم حُسن طلب و موازنه شاد روان باد شاه شاد دل و شادکام گنجش هر روز بیش، رنجش هر روز کم تأیید- واج آرایی با حرف ش دست سوی جام می، پای سوی تخت زر چشم سوی روی خوب، گوش سوی زیروبم موازنه دیوان، صص 59و 60و 61و 62 ********* در مدح سپهسالار مشرق علی بن عبیدالله صادق شبی گیسو فرو هشته به دامن پلاسین معجر و قیرینه گرزن استعاره بکردار زنی زنگی که هر شب بزاید کودکی بلغاری آن زن تشبیه کنون شویش بمرد و گشت فرتوت ازان فرزند زادن شد سترون استعاره شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک چو بیژن در میان چاه او من تلمیح- تشبیه ثرّیا چون منیژه بر سر چاه دو چشم من بدو چون چشم بیژن تلمیح- تشبیه بنات النعش گرد او همی گشت چو اندر دست مرد چپ فلاخن تشبیه دم عقرب بت د از سر کوه چنان چون چشم شاهین از نشیمن استعاره نعایم پیش او چون چار خاطب بپیش چار خاطب چار مؤذن تشبیه برآمد زاغ رنگ و ماغ پیکر یکی میغ از ستیغ کوه قارن اشتقاق چنانچون صد هزاران من تر که عمدا در زنی آتش به من جناس زائد بجستی هر زمان زان میغ برقی که کردی گیتی تاریک روشن تضاد در آ چنان آهنگری کز کورة تنگ بشب بیرون کشد تفسیده آهن تشبیه وشی برکشیدی تند تندر که موی مردمان کردی چو سوزن جناس زائد پدید آمد هلال از جانب کوه بسان زعفران آلوده محجن تشبیه جمال مُلکت ایران و توران مبارک سایة ذوالطّول و المّن ملمع سیاست ش بهتر سیاست زلیفن بستنش بهتر زلیفن تکرار چو پرگاری که از هم باز درّی زهم باز اوفتد اندام دشمن تشبیه رسد دست تو از مشرق بمغرب ز اقصای مداین تا به مدین جناس زائد نسب داری حسب داری فراوان ازیرا نسبتت پا ت و مسکن جناس لاحق نریزد از درخت ارس کافور نخیزد از میان لاد لادن جناس زائد زیادی ّم و ّم زیادی میان مجلس شمشاد و ع انوشه خور، طرب کن، جاودان زی درم ده، دوست خوان دشمن پراکن حُسن طلب بچشم بحت روی مُلک بنگر بدست سعد پای نحس بشکن تضاد همه ساله به دلبر دل همی ده همه ماهه به گرد دن همیدن جناس زائد مکرر دیوان، صص 62و 63و 64و 65و 66 ********* در مدح منوچهر بن قابوس برآمد زکوه ابر مازندران چو مار شکنجی و مازاندرآن جناس مرکب مفرق بسان یکی زنگی حامله شکم کرده هنگام زادن گران تشبیه همی زاد این دختر بر سپید پسر همچو فرتوت پنبه سران استعاره جز این ابر و جز مادر زال زر نزادند چونین پسر مازندران تلمیح- استعاره همی آمدند از هوا خُرد د بنور(؟
) سپید اندر، آن دختران استعاره نشستند زاغان به بالینشان چنان دایگان سیه معجران تشبیه- استعاره بجوش اندرون دیگ بهمنجنه بگوش اندرون بهمن و قیصران تلمیح ترا گویم ای سیّد مشرقین که مردم مِرانند و تو نا مِران قلب میِ زعفری خور ز دست بتی که گویی قضیبی ست از خیزران استعاره- تشبیه ز رامشگران رامشی کن طلب که رامش بود نزد رامشگران جناس زائد دیوان، صص 66و 67و 68و 69 ********* در وصف فرماید یا در خُم من بادی، یا در قدح من یا در کف من بادی، یا در دهن من


مشاهده متن کامل ...

Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.