پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی
 راهب تبتی و سنجاقک
ویدیو: مستند دیدنی سه سنجاقک
درخواست حذف اطلاعات
مستند «سه سنجاقک» محصول سال 1393 و به کارگردانی دلاور دوستانیان است. سه سنجاقک مربوط به داستان سه سنجاقک با رنگ های سبز، زرد و سیاه است که به صورت موازی برای هر یک از آنها داستانی پیش می آید. تماشای این مستند را از دست ندهید.

مشاهده متن کامل ...
داستان
درخواست حذف اطلاعات
راهب جوان و زن زیبا دو راهب از میان جنگل می گذشتند که چشمشان به زنی زیبا افتاد که کنار رودخانه ایستاده بود و نمی توانست از آن عبور کند. راهب جوان تر به خاطر آن که سوگند عفت خورده بودند، بدون هیچ کمکی از رودخانه عبور کرد اما راهب پیر تر آن زن را بغل گرفت و از رودخانه عبور داد. زن از او تشکر کرد و دو راهب به راه خود ادامه دادند. راهب جوان در سکوت، مرتب این واقعه را برای خود مرور می کرد: «چگونه او این کار را انجام داد؟» این را راهب جوان با عصبانیت به خود می گفت: «آیا سوگند را فراموش کرده است؟» راهب جوان هر چه بیشتر فکر می کرد بیشتر عصبانی می شد و در ذهن خود با این موضوع می جنگید: «اگر من چنین کاری را انجام داده بودم حتما" توبیخ می شدم، این برای من غیر قابل هضم است.» او به راهب پیر نگاه کرد تا ببیند آبا او از کار خود شرمنده است یا خیر، ولی می دید که راهب پیر خیلی راحت و خونسرد به راه خود ادامه می دهد. نهایتا" راهب جوان نتوانست بیش از این طاقت بیاورد و از راهب پیر پرسید: «چگونه جرأت کردی به آن زن نگاه کنی و او را در آغوش بگیری و حمل کنی؟ مگر سوگند را فراموش کرده ای؟» راهب پیر با تعجب به او نگاهی کرد و سپس با مهربانی به او گفت: «من همان موقع که او را بر زمین گذاشتم دیگر حمل ن ولی تو هنوز داری او را حمل می کنی.

مشاهده متن کامل ...
راهب جوان و زن زیبا
درخواست حذف اطلاعات

راهب جوان و زن زیبا
دو راهب از میان جنگل می گذشتند که چشمشان به زنی زیبا افتاد که کنار رودخانه ایستاده بود و نمی توانست از آن عبور کند. راهب جوان تر به خاطر آن که سوگند عفت خورده بودند، بدون هیچ کمکی از رودخانه عبور کرد اما راهب پیر تر آن زن را بغل گرفت و از رودخانه عبور داد. زن از او تشکر کرد و دو راهب به راه خود ادامه دادند. راهب جوان در سکوت، مرتب این واقعه را برای خود مرور می کرد: «چگونه او این کار را انجام داد؟»
این را راهب جوان با عصبانیت به خود می گفت: «آیا سوگند را فراموش کرده است؟»
راهب جوان هر چه بیشتر فکر می کرد بیشتر عصبانی می شد و در ذهن خود با این موضوع می جنگید: «اگر من چنین کاری را انجام داده بودم حتما" توبیخ می شدم، این برای من غیر قابل هضم است.»
او به راهب پیر نگاه کرد تا ببیند آبا او از کار خود شرمنده است یا خیر، ولی می دید که راهب پیر خیلی راحت و خونسرد به راه خود ادامه می دهد. نهایتا" راهب جوان نتوانست بیش از این طاقت بیاورد و از راهب پیر پرسید: «چگونه جرأت کردی به آن زن نگاه کنی و او را در آغوش بگیری و حمل کنی؟ مگر سوگند را فراموش کرده ای؟»
راهب پیر با تعجب به او نگاهی کرد و سپس با مهربانی به او گفت: «من همان موقع که او را بر زمین گذاشتم دیگر حمل ن ولی تو هنوز داری او را حمل می کنی.»



مشاهده متن کامل ...
عادت
درخواست حذف اطلاعات
نمیدونم براتون پیش اومده که یه رفتار خاص رو که لازم بوده مدتی انجامش بدین براتون عادت بشه !

داستان زیر رو بخونین:

روزی راهب بزرگ یکی از معابد هند در حال سخنرانی بود که گربه ای به میون جمعیت دوید و باعث بی نظمی در اون جمع شد این اتفاق دو یا سه روز پشت سرهم افتاد.

راهب بزرگ به مریدانش گفت: من بعد قبل از سخنرانی من گربه رو می گیرید و به درختی می بندید تا باز مشکل ساز نشه !

چند صباحی راهبان این کار رو د تا اینکه راهب بزرگ از اون معبد رفت و راهب دیگه ای اومد .

طبق معمول همیشه این جریان ادامه داشت راهب جدید نمی دونست که دلیل این کار چیه ولی چیزی نمی گفت مدتها سپری شد تا گربه مرد.

راهبان معبد پیش راهب بزرگ اومدن و گفتند که گربه ای که قبل از سخنرانی شما به درخت می بستیم مرده

راهب بزرگ هم دستور داد که یه گربه دیگه بگیرید و جایگزین گربه قبلی کنید.

البته داستان مشابه این زیاده ولی آیا شما تو زندگیتون یا تو اطرافیانتون همچین عادتهایی دارین؟



مشاهده متن کامل ...
.: 18 :.
درخواست حذف اطلاعات
این بار متفاوت دل تنگم شدم . . .

دلتنگ ذره ای صداقت .

سطح خواسته هام پایین اومده . . .

خواهان ذره ای آرامش .






" طفل پاورچین پاورچین دور میشد . . . کم کم از کوچه سنجاقک ها . . .

بار خود را بستم . . . رفتم از شهر خیالات سبک بیرون . . .

دل از غربت سنجاقک پر بود . . . "




+ اینبار هیچ حرفی نیست .

+ سکوت میتونه کشنده نباشه گاهی اوقات .

+ منتظرم . . .



مشاهده متن کامل ...
نشانه بهشت و جهنم
درخواست حذف اطلاعات

نشانه بهشت و جهنم

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان

تمرکزش با صدای گوش اش یک جنگجــــــوی سامورایی به هم خـــورد:

« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!» راهب به سامورایی نگاهی کرد

و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط

به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گــردن راهب را بزند!

راهب به آرامــی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنــم است.» سامــــورایی با

این حرف آرام شد، نگاهـــی به چـــهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گـــفت:« این هـــم نشانه بهــشت! »



مشاهده متن کامل ...
روایت پند آموز
درخواست حذف اطلاعات

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود . ناگهان تمرکزش با صدای گوش اش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد : « پیرمرد ، بهشت و جهنم را به من نشان بده ! »

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد . سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند ، برآشفته شد ، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند !

راهب به آرامی گفت : « خشم تو نشانه ای از جهنم است . »

سامورایی با این حرف آرام شد ، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد .

آنگاه راهب گفت : « این هم نشانه بهشت ! »



مشاهده متن کامل ...
روایت پند آموز
درخواست حذف اطلاعات

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود . ناگهان تمرکزش با صدای گوش اش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد : « پیرمرد ، بهشت و جهنم را به من نشان بده ! »

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد . سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند ، برآشفته شد ، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند !

راهب به آرامی گفت : « خشم تو نشانه ای از جهنم است . »

سامورایی با این حرف آرام شد ، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد .

آنگاه راهب گفت : « این هم نشانه بهشت ! »



مشاهده متن کامل ...
روایت پند آموز
درخواست حذف اطلاعات

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود . ناگهان تمرکزش با صدای گوش اش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد : « پیرمرد ، بهشت و جهنم را به من نشان بده ! »

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد . سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند ، برآشفته شد ، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند !

راهب به آرامی گفت : « خشم تو نشانه ای از جهنم است . »

سامورایی با این حرف آرام شد ، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد .

آنگاه راهب گفت : « این هم نشانه بهشت ! »



مشاهده متن کامل ...
دوست داری راهب بشی؟
درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا

ماشین دانشجویی در یک شب بارانی نزدیک یک صومعه اب شد در داخل صومعه راهبی زندگی میکرد به نزدیک دانشجو اومد و گفت بیا به صومعه بریم خودم ماشینت را درست میکنم دانشجو قبول کرد در نیمه های شب صدای عجیبی اومد که تاحالا دانشجو نشنیده بود وخیلی متعجب شد صبح که شد راهب ماشین او را درست کرد ودانشجو رفت ودقیقا سال بعدی در همون موقعه ماشین دانشجو در همان مکان اب شد و دوباره راهب اورا به صومعه دعوت کرد در نیمه های شب همون صدای که سال قبلی شنیده بود دوباره شنید و خییییییلی متعجب شد وقتی که صبح شد از راهب خواست تا تمام زندگی اش را بده تا بدونه این صدای چیه که در اون ور در میاد راهب به او گفت توباید راهب بشی تا بدانی این صدای چیه دانشجو قبول کرد وگفت چطوی میشه راهب بشی؟ راهب گفت اگه بتونی تعداد تمام برگ های دنیا را بشماری و تعداد اونها و تمام تعداد سنگ های رو ی دنیا را به من بگی اون وقت راهب میشی دانشجو قبول کرد وبعداز ۴۵ سال بهد خدمت راهب رسید وتعداد سنگ ها را۴۵۸۷۴۱۴۵۱۴۵۲۳۶۹ و تعداد برگ ها را ۴۵۷۷۴۵۵۸۵۵۵۵۵۵۶۶۵۸۷۴ اعلام کردراهب گفت توالان یک راهب هستی ورفت تا اون صدا را بدونه چیه در را باز کرد همچنین ۱۰تا در را باز کرد وصندقچه را باز کرد و همچنین ۲۰ تا صندق را باز کرد و زمانی که صندق ا را باز کرد یک چیز عجیبی بود که تا حالا انرا ندیده بود اصرار نکنید که بگم چی بوده اخه شما یک راهب نیستید..........



مشاهده متن کامل ...
افطار
درخواست حذف اطلاعات

روابط خونوادگی ما و سنجاقک اینا برمیگرده به دوران تجرد پدربزرگ هامون,بلکم پیش از اون حتی!

پدرامون و هامون تو یه رودخونه با هم آب تنی می و تو یه مدرسه درس خوندن

پسوند همه مون یکیه و پدرجدمون مال یه روستا بودن

میخواستم بگم امشب خونه ی سنجاقک بودیم,واسه افطار و بعدشم شام

موقع افطار,هرچی دقت دیدم هیچ روزه نداره اما همه منتظرن تا اذون بگه و بعدش شروع کنن

تو همین فکر بودم که یهو سنجاقک خانوم عین دیوونه ها زد زیر خنده و از زیر میز به من لگد میزد

معلوم شد اونم دقیقا داشته به همین چیزی که من فکر می فکر میکرده

امشب خیلی بهم خوش گذشت

سنجاقک انقدر شلوغ کاری کرد و موقع شام به تک تک ماهایی که پای میز بودیم زنگزد که ,

پسر ش دست و پاشو گرفت و به زور برد انداختش تو اتاق و درو قفل کرد

اما باز از تک و تا نیفتاد و همینجوری رو اعصاب همه رژه رفت

یه چیزی رو دقت کردین؟

باباهای ما به خواهره دوست صمیمیشونم چشم داشتن!

دیگه آدم به کی میتونه اعتماد کنه آخه؟!

والا



مشاهده متن کامل ...
خودمومیایی شدن شگفت انگیز راهبان بو
درخواست حذف اطلاعات
این طور که به نظر می رسید مومیایی راهب بو در حال حرکت در گوشه و کنار موزه بوده است. وقتی نگهبانان درهای موزه را باز د، مومیایی راهب بو را در محفظه شیشه ای خود یافتند، هیچ حرکتی در کار نبود.

مشاهده متن کامل ...
تجویز ارزانتر!
درخواست حذف اطلاعات
سلام دوستان خوبم/این مطلب را همین الان از رادیو سلامت شنیدم.و بهتر دیدم برا ایی که نشنیدند این پست را بزارم.

مردی از چشم درد مینالید.پیش راهبی رفت و کمک خواست.راهب به او گفت:بهتر است چند وقتی فقط به رنگ سبز نگاه کنی!

مرد وقتی به خانه برگشت به خدمتکارش دستور داد تمام اتاق را به رنگ سبز در اورند.و تمام وسایل را هم به رنگ سبز یداری کند.راهب یک هفته بعد به خانه مرد دعوت شد.وقتی وارد خانه شد لباس نارنجی رنگی به تن داشت!بعد از ورودش به خانه مرد وقتی دید همه جا به رنگ سبز است برگشت و برای خود ردای به رنگ سبز تهیه کرد.

مرد وقتی راهب را دید.لبخندی زد و گفت:با دستور شما چشمانم خیلی بهتر شده است.اما این گرانترین درمان بود که تا حالا انجام دادم!

راهب لبخندی زد و گفت:بر ع این ارزانترین تجویزی بود که من برای تو در نظر گرفتم. مرد با تعجب پرسید:منظورتان چیست؟

راهب گفت:فقط کافی بود عینکی با شیشه های سبز رنگ تهیه میکردی و برای مدتی از ان استفاده میکردی!و این همه ج نمیکردی.

گاهی وقتها باید ابزار دیدمان را تغییر بدهیم نه وسایل اطرافمان را!



مشاهده متن کامل ...
شعر کودک
درخواست حذف اطلاعات


آشتی

آمد لب جو سنجاقک ناز

چرخید وچرخید با بالهای باز

گل راکه اودید یک خنده ای کرد

به او نگاه شرمنده ای کرد

گل اخم کردوگرداند رویش

سنجاقک آرام آمد به سویش

گفت:«گل ببخشید کارم غلط بود

باور بفرما، جبران کنم زود!»

گل گفت:« آشتی!» یک لحظه خندید

سنجاقک او را انه بوسید

گل سرخ تر شد اما نفهمید

پروانه از دور این صحنه رادید



مشاهده متن کامل ...
بیست و یکم اسفند ماهتون خوش...
درخواست حذف اطلاعات
درژاپن مردمیلیونری برای دردچشمش درمانی پیدا نمیکرد

بعداز ناامید شدن ازاطباء پیش راهبی رفت

راهب به او پیشنهادکردبه غیر از رنگ سبز به رنگ دیگری نگاه نکند

وی پس ازبازگشت دستور ید چندین بشکه رنگ سبز را دادو

همه خانه رارنگ سبز زدند

همه لباسهایشان را

ووسایل خانه وحتی ماشینشان رابه رنگ سبز تغییر دادند

و چشمان او خوب شد.

تااینکه روزی مردمیلیونر راهب رابرای تشکربه منزلش دعوت کرد

زمانیکه راهب به محضر میلیونر میرسدجویای حال وی میشود

مردمیلیونر میگوید:

خوب شدم

ولی این گرانترین مداوایی بود که تابه حال داشته ام...

راهب باتعجب گفت اتفاقااین ارزانترین نسخه ای بوده که تجویز کرده ام

برای مداوا،تنهاکافی بود عینکی باشیشه سبز تهیه میکردید !!

برای درمان دردهایت،

نمیتوانی دنیاراتغییردهی...

بلکه باتغییرنگرشت میتوانی دنیارابه کام خوددربیاوری

تغییردنیاکاربیهوده ایست

ولی،

تغییرنگرش

ارزانترین و

موثرترین راه است.

نگاهتون زیبا...



مشاهده متن کامل ...
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
درخواست حذف اطلاعات

ما سه نفر بودیم

گربه و من و سنجاقک

سنجاقک

بال چپش درد می کرد

دیروز

کنار پنجره

بی صدا فوت کرد

ما دو نفر هستیم

گربه و من

گربه تمایلی به بازی ندارد

بیمار است

شاید

روی صندلی

یا زیر درخت بید

فوت کند

ما یک نفر می شویم:

من

که نمی دانم

چگونه

کنار پنجره

روی صندلی

یا زیر درخت بید

نبودنت را تاب بیاورم

سارا محمدی اردهالی

عنوان شعری از نیما و اگر تمایل داشتین با صدای فرهاد



مشاهده متن کامل ...
داستان تغییر نگرش
درخواست حذف اطلاعات
درژاپن مردمیلیونری برای دردچشمش درمانی پیدا نمیکرد

بعداز ناامید شدن ازاطباء پیش راهبی رفت

راهب به او پیشنهادکردبه غیر از رنگ سبز به رنگ دیگری نگاه نکند

وی پس ازبازگشت دستور ید چندین بشکه رنگ سبز را دادو
همه خانه رارنگ سبز زدند
همه لباسهایشان را
ووسایل خانه وحتی ماشینشان رابه رنگ سبز تغییر دادند

و چشمان او خوب شد.

تااینکه روزی مردمیلیونر راهب رابرای تشکربه منزلش دعوت کرد

زمانیکه راهب به محضر میلیونر میرسدجویای حال وی میشود

مردمیلیونر میگوید:
خوب شدم
ولی این گرانترین مداوایی بود که تابه حال داشته ام...

راهب باتعجب گفت اتفاقااین ارزانترین نسخه ای بوده که تجویز کرده ام

برای مداوا
تنهاکافی بود
عینکی باشیشه سبز
تهیه میکردید !!

برای درمان دردهایت،
نمیتوانی دنیاراتغییردهی.

بلکه باتغییرنگرشت میتوانی دنیارابه کام خوددربیاوری

تغییردنیاکاراحمقانه ایست

ولی
تغییرنگرش

ارزانترین و
موثرترین راه است..



مشاهده متن کامل ...
قبل از انجام هر کار را ارهای متفاوت را بررسی کنیم
درخواست حذف اطلاعات

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرص ها و آمپول ها را به خود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند. وی به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمین خود دستور می دهد با ید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند. همین طور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض می کند.

پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر می دهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

مدتی بعد مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد می شود متوجه می شود که باید لباسش را عوض کرده و قه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش می رسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و می گوید: " بله. اما این گران ترین مداوایی بود که تاکنون داشته". مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید بالع این ارزان ترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز یداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود. برای این کار نمی توانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر دیدگاه و یا نگرشت می توانی دنیا را به کام خود درآوری.

یعقوبی



مشاهده متن کامل ...
چرا پروردگارت را عبادت نمى کنى؟
درخواست حذف اطلاعات
هنگامى که در آفریقاى غربى جنگ واقع شد، عده زیادى در این جنگ کشته شدند.
پس از پایان جنگ راهبى که در آن نواحى بود از صومعه خویش بیرون آمد و چشمش به مردى افتاد که مانند مرده اى بر روى زمین خو ده است. نزدیک او رفت. پس از دقت زیاد او را زنده یافت و با زحمت فراوان به صومعه خودش منتقلش کرد.مدتى به معالجه او اشتغال داشت تا اینکه بهبودى حاصل نمود. راهب در مدت معالجه بنا به عادت خود و رسوم مذهبى شبانه روز را به و دعا و مناجات مى گذرانید، ولى سرباز مجروح پس از بهبودى هم هیچ گونه عملى از اعمال دین را انجام نمى داد. روزى راهب پرسید: تو چرا پروردگارت را عبادت نمى کنى؟
سرباز جواب داد: آیا پروردگار موهومى را که وجود ندارد عبادت کنم؟ راهب از شنیدن این سخن ت شد و هیچ نگفت تا مدتى گذشت.
یک روز براى گردش از صومعه خارج شدند و در میان بیابان قدم مى زدند. چشم راهب بر اثر قدم هاى حیوانى افتاد. پرسید: این چه اثرى است؟ سرباز جواب داد: محل پاى حیوانى است.
راهب گفت: در این بیابان من حیوانى ندیده ام.
سرباز مجروح جواب داد: غیرممکن است همین اثر کافى است در اینکه ثابت کند قطعا در اینجا حیوانى بوده و از این محل عبور کرده است.
راهب گفت: اثر پائى بر وجود حیوان دل مى کند، آیا این آثار بدیعه و این مخلوقات محیرالعقول و این کرات درخشان و ستارگان فروزان ((و رفت و آمد شب و روز)) بر قادرى توانا و صانعى حى و دانا دل نمى کند؟
سرباز مجروح شرمنده شد و ایمان آورد و از حسن راهنمائى راهب تشکر کرد.



مشاهده متن کامل ...
داستان کوتاه و جالب ملیونر ژاپنی و درد چشمش
درخواست حذف اطلاعات
99231548228322318716.jpg (180×120)
می گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرص ها و آمپول ها را به خود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند. وی به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.

وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور می دهد با ید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند. همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض می کند. پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر می دهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

برای خوندن بقیه داستان به ادامه مطلب برید...



مشاهده متن کامل ...
راهب بو که تبدیل به یک مجسمه طلا و زیارتگاه شد!
درخواست حذف اطلاعات
«فو هو» یک راهب بو بسیار مورد احترام در چین بود که چهار سال پس از مرگش به یک مجسمه طلایی زیبا تبدیل شد و از این جهت بیشترین افتخار و احترام را دریافت کرد.
برترین ها: «فو هو» یک راهب بو بسیار مورد احترام در چین بود که چهار سال پس از مرگش به یک مجسمه
طلایی زیبا تبدیل شد و از این جهت بیشترین افتخار و احترام را دریافت کرد.
او بیشتر عمر خود را در معبد «چونگفو» در جنوب شرقی چین خدمت کرده بود، معبد تصمیم گرفت فوهو و از
فداکاریش نسبت به بودیسم را با تبدیل او به یک منبع الهام گرامی بدارد. فوهو از 13 سالگی فعالیت در مذهب بودا را آغاز کرده و همه زندگی خود را تا زمان مرگش در 94 سالگی وقف باورهای بو خود کرده بود. به گفته شاگردانش او یک راهب فوق العاده بود، مردی آرام با قلبی مهربان که زحمت زیادی برای عمل به موعظه هایش می کرد.
او بسیار مورد احترام راهبان جوان و همچنین همتایان خود بود.
قبل از اینکه او بمیرد آرزویش این بود که جسمش حفظ شود. بنابراین به محض اینکه درگذشت، بدن او شسته و
توسط دو کارشناس مومیایی و در یک کوزه سفالی بزرگ مهروموم شد. ظرف سفالی در ژانویه باز شد و جسم فوهو
دست نخورده و نشسته با آثار بسیار کمی از زوال مشاهده شد. سپس جسم او با الکل شسته شد و با لایه هایی
از گاز پانسمان، لاک الکلی و ورقه های طلا پوشانده شد. سپس یک محفظه شیشه ای برای حفاظت او از سرقت در
نظر گرفته شد.
باتوجه به اعتقاد بو ان محلی تنها جسم یک راهب واقعا با فضیلت و پرهیزگار پس از مومیایی دست نخورده باقی می ماند.
راهب بو که تبدیل به یک مجسمه طلا و زیارتگاه شد!
راهب بو که تبدیل به یک مجسمه طلا و زیارتگاه شد!
راهب بو که تبدیل به یک مجسمه طلا و زیارتگاه شد!
راهب بو که تبدیل به یک مجسمه طلا و زیارتگاه شد!
راهب بو که تبدیل به یک مجسمه طلا و زیارتگاه شد!
راهب بو که تبدیل به یک مجسمه طلا و زیارتگاه شد!
راهب بو که تبدیل به یک مجسمه طلا و زیارتگاه شد!



مشاهده متن کامل ...
نگرش
درخواست حذف اطلاعات
میگویند مرد میلیونری از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد .... که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با ید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و قه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته."مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالع این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز یداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد



مشاهده متن کامل ...
داستانک (تغییر دنیا)
درخواست حذف اطلاعات
می گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد .... که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با ید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با رنگ سبز رنگ آمیزی کنند. همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و قه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته ام." مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالع این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز یداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود. برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد.



مشاهده متن کامل ...
داستان خواندنی
درخواست حذف اطلاعات
میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با ید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و قه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته." مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالع این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز یداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد.



مشاهده متن کامل ...
داستان زن روسپی و راهب
درخواست حذف اطلاعات
داستان زن روسپی و راهب اثر پالوئو
در معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !
راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گنا اری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …؟!
زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد ...بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ...
راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گنا ار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!
و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...
راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعم باش !
زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟
خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ...روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عد توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! "



مشاهده متن کامل ...
سنجاقک
درخواست حذف اطلاعات

شیوانا از مسیری عبور می کرد. کنار نهر آب مردی قوی هیکل را دید که روی سنگی نشسته است و پیرمردی دلاک روی بازوی او خالکوبی می کند. شیوانا به آن دو نزدیک شد و نگاهی به تصویر خالکوبی انداخت و از مرد تنومند پرسید: “این تصویر شیر را برای چه روی بازویت حک می کنی؟”
مرد قوی هیکل گفت: “برای اینکه دیگران به این شیر نگاه کنند و به خاطر آورند که من مانند شیر قوی هستم و می توانم در دل ها وحشت آفرینم و هر چه بخواهم را به دست آورم. این شیر را بر بازویم خالکوبی می کنم تا قدرت و هیبت او بر وجودم حاکم شود.”
شیوانا سرش را تکان داد و پرسید: “ ب و کارت چیست؟”
مرد قوی هیکل آهی کشید و گفت: “اول روی مزرعه مردم کشاورزی می . دیدم مزدش کم است سراغ آهنگری رفتم و نزد آهنگری پیر شاگردی تا کار یاد بگیرم. اما اخلاق خوبی نداشتم و آنقدر با مشتری و شاگردهای دیگر بداخلاقی که سرانجام امروز عذر مرا خواست و مرا از سر کار بیرون کرد. آمده ام اینجا روی بازویم نقش شیر خالکوبی کنم تا قدرت او نصیبم شود و به سراغ همان کشاورزی روی زمین مردم برگردم.”
شیوانا نگاهی به علف های کنار نهر آب انداخت و سنجاقکی را دید که در سطح آب حرکت می کند. سنجاقک را به مرد تنومند نشان داد و گفت: “من اگر جای تو بودم به جای شیر به آن بزرگی نقش این سنجاقک کوچک را انتخاب می . سنجاقک ها هیچ وقت به سمت عقب برنمی گردند و همیشه به جلو می روند. هزاران نقش شیر و ببر و پلنگ اگر داشته باشی و همیشه در زندگی به سمت عقب برگردی و هر روزت از دیروزت بدتر شود، این نقش شیر و پلنگ ها پشیزی نمی ارزد. نقشی از این سنجاقک روی کاغذی بکش و آن را در جیب خود بگذار و سراغ کاری برو و با پایمردی سعی کن در آن کار به ی برسی. زندگی ات که سامان گرفت خواهی دید که دیگر به هیچ شیر و پلنگ و خال و نقشی نیاز نداری. همین سنجاقک کوچک برای تمام زندگی تو کفایت می کند.



مشاهده متن کامل ...
نگرش
درخواست حذف اطلاعات
میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد .... که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با ید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با رنگ سبز رنگ آمیزی کنند. همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و قه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته ام." مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالع این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز یداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود. برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد. منبع: فال روزانه | daily omen | فال امروز



مشاهده متن کامل ...
کرامتی از عسکری(علیه السلام)
درخواست حذف اطلاعات

در سامرّا، قحطی آمد.مردم سه روز دعا د امّا باران نیامد.روز چهارم جاثلیق، بزرگِ اسقفان ی همراه یان به صحرا رفت و دعا د و باران آمد.برخی از مسلمانان به یّت تمایل پیدا د.خلیفه عبّاسی به عسکری(علیه السّلام) که در زندان بود گفت: امّت جدّت رسول الله (صلی الله علیه و آله) را دریاب که هلاک شدند.روز بعد مردم آمدند و منتظر دعای راهبان ی شدند. یکی از راهبان نصرانی همین که دست ها را بلند کرد که دعا کند، به بعضی از خدمت گزاران خود فرمود: دست راست راهب را بگیرید و ببینید میان انگشتان دست او چیست؟ استخوان سیاهی از دست راهب گرفتند؛ خطاب به راهب فرمودند: اکنون دعا کن و از خدا طلب باران کن، همین کار را کرد امّا آسمان که می رفت بارانی شود، در اثر دعای او باز شد و خبری از باران نشد.خلیفه از پرسید: این استخوان،چیست؟حضرت فرمود: این راهب از کنار قبر یکی از انبیاء عبور می کرده و استخوانی را برداشته و استخوان ی ظاهر نمی شود مگر اینکه از آسمان باران می بارد.



مشاهده متن کامل ...
سنجاقک های ر!!
درخواست حذف اطلاعات

بد افزار های سنجاقک، آفتی برای هزاران شرکت تولید نیرو

شرکت امنیتی سیمانتک حمله نرم افزار های م ب به بیش از 1000 شرکت اروپایی و یی را کشف کرد. گروهی از ر ها پشت این حملات قرار دارند که با نام سنجاقک از سال 2011 فعالیت خود را آغاز کرده اند و از ابتدا هدف خود را بر سازمان هایی قرار داده اند که مدیریت آب، برق، نفت و گاز کشور ها را بر عهده دارند. اه این ر ها اپراتور های شبکه انرژی و ارائه دهندگان تجهیزات صنعتی است، سیمانتک هدف اصلی این گروه را جاسوسی اعلام کرده است. این حملات 84 کشور را تحت تاثیر قرار داده است که از مهم ترین آن ها ، اسپانیا، فرانسه و ایتالیا را می توان نام برد.

سنجاقک برای حملات خود و دسترسی به منابع کامپیوتری سازمان های تولید نیرو از تروجان هایی استفاده می کند که به ایمیل ها ضمیمه می شوند و با یک کلیک فعالیت خود را آغاز می کنند. همچنین این گروه از وب سایت ها و برنامه های تقلبی و م ب برای رسیدن به اه خود استفاده می کند تا روزی بتواند تمامی منابع انرژی در سراسر قاره اروپا را مختل نمایند. برخی از محققان این حملات را با کرم کامپیوتری ا تا نت که در سال 2010 به ایران هجوم آورده بود ی ان دانسته اند.

منبع: http://www.itproportal.com



مشاهده متن کامل ...
حکایت+چراپروردگارت راعبادت نمیکنی؟
درخواست حذف اطلاعات

هنگامی که در آفریقای غربی جنگ واقع شد، عده زیادی در این جنگ کشته شدند.
پس از پایان جنگ، راهبی که در آن نواحی بود از صومعه خویش بیرون آمد و چشمش به مردی افتاد که مانند مرده ای بر روی زمین خو ده است.
نزدیک او رفت، پس از دقت زیاد او را زنده یافت و با زحمت فراوان به صومعه خودش منتقل کرد.
مدتی به معالجه او اشتغال داشت تا اینکه بهبودی حاصل نمود.

راهب در مدت معالجه، بنا به عادت خود و رسوم مذهبی، شبانه روز را به و دعا و مناجات می گذرانید ولی سرباز مجروح پس از بهبودی هم هیچ گونه عملی از اعمال دین را انجام نمی داد.
روزی راهب پرسید تو چرا پروردگارت را عبادت نمی کنی؟
سرباز جواب داد آیا پروردگار موهومی را که وجود ندارد عبادت کنم؟
راهب از شنیدن این سخن ت شد و هیچ نگفت تا مدتی گذشت.

یک روز برای گردش از صومعه خارج شدند و در میان بیابان قدم می زدند.
چشم راهب بر اثر قدم های حیوانی افتاد.
پرسید این چه اثری است؟
سرباز جواب داد محل پای حیوانی است.
راهب گفت در این بیابان من حیوانی ندیده ام.
سرباز مجروح جواب داد غیر ممکن است.
همین اثر کافی است در اینکه ثابت کند قطعا در اینجا حیوانی بوده و از این محل عبور کرده است.
راهب گفت اثر پایی بر وجود حیوان دل می کند، آیا این آثار بدیعه و این مخلوقات محیرالعقول و این کُرات درخشان و ستارگان فروزان و رفت و آمد شب و روز بر قادری توانا و صانعی حی و دانا دل نمی کند؟
سرباز مجروح شرمنده شد و ایمان آورد و از حسن راهنمایی راهب تشکر کرد.



مشاهده متن کامل ...
جستجو شده ها
پژو 207 صندوقدار در برابر رانا lx کدامیک را ب یم والیبال عکاس بامداد تهران والیبال ایران محاسبات شیمی در کنکور چگونه سریع انجام دهیم چادگان استان اصفهان محور رزوه احداث باند آغازعملیات احداث جستجوی مقالات isi نوشته ای به مناسبت وفات ترجمة کت ة قرآن مکتوب مصحف مترجم تایل this item autoridades policiales استقلال چپاروف را می فروشد michael tribute george michael george michael tribute افزار حسابداری اطلاعات سازمان توسعه برنامه افزار حسابداری اطلاعات صحیح برای مدیران جریان نقدینگی برای سازمان ب 20دلار پاداش با عضویت در سایت pm7 روشهاى متداول حسابدارى قراردادهاى بلندمدت پیمانکارى جفتک های قلنبه ی ذهنم علت جرقه زدن ذغال همزن برقی درمان انگل و اوریون باطب سنتی سرنوشت حکم دادگاه های داخلی درباره متهمان کرسنت رای داوری بین المللی چگونه به ضرر ایران برگشت لشکر عملیات شهید فرمانده اطلاعات کربلا قافله بزرگ پیروزی رساند عملیات کوچک محمدحسن طوسی فرمانده ای 762 پاو وینت آماده مدل دلتا مدل رشد و سوددهی در یک اقتصاد شبکه ای 19 اسلاید گیاه گونه باران آبیاری گلدهی باران زمانی آبیاری بارانی
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.