پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی
 رزیدنتى
مهاجرت ؟!
درخواست حذف اطلاعات

اینم سوال این روزاى منه...اکثر پست هاى رمزى راجع به همینه!

خیلی دارم فکر میکنم که ایا باید رفت یا نه؟!

اگه بخوام بعد عمومى برم و نورولوژى بخونم یعنى باید سال ها درگیر مطالعه و سختى هاش باشم اما خب احتمالا زندگى حرفه اى موفق ترى خواهم داشت!

اما اگه اینجا بمونم...گرچه اینجا هم خاک خوردن هاى حس ه خودشو داره و اصلا همین بى عد ى ها و سختی هاش خیلى وقتا باهث در رفتن پزشک ها میشه..اما احتمال اینکه بتونم بعد اون ٤ سال سخت رزیدنتى مثلا تو سی و دو سالگى به یه ثبات نسبى برسم هست..

اما بازم نمیدونم سفر؟!

وقتى مردم انتظار دارند ها همه تعطیلات عید و ا هفته ها و تابستون و همه رو تو ممطب بشینه و مریض ببینه!شاید حتى خودمم که به اون نقطه برسم  وجدانا همینو بخوام اصلا!!

خیلی پیچیده است!

اصلا نمیدونم دنبال نورولوژى برم؟!چون حقیقتا شاخه بسیار جذ ه!

اما خب مثلا اگه چشم برم درامدش خیلی بهتره و لازم نیست که هر روز هم کار کنم وما!

و خب دیگه الانم لازم نیست که هى برم کلاس هاى جذاب نورو!و کیتونم برم سفر یه کمى ولى خب جفتشونو خیلی دوست دارم..هعى!!!!



مشاهده متن کامل ...
از همدان
درخواست حذف اطلاعات

خونه ى داداش على نشستیم داریم صبحونه به وقت ناهار میخوریم!!همدانیم...کرمانشاه طاق بستان رو دیدیم و کباب دنده ى حس اى بر بدن زدیم و اومدیم همدان!کرمانشاه جاى موندن نبود!ادم های اونجا خیلی برخورد بدى داشتند با ما و اصلا امنیت خوبی واسه چادر زدن نداشت...

ما هم بیخیال دیدن بیستون و صحنه و اینا شدیم(که من خوشحال هم شدم چون قبلا دیده بودم!)

اینجا اومدیم و راحت هم خو دیم،خدایا شکرت!

صبح زنگ زدند به على....که واسه ى تور ٢٩ روزه ى اروپا بیست و پنج مرداد لیدر شده!

و اجازه دارم تو وبلاگ خودم یک چیزیو اعتراف کنم؟!که اشکم میخواد در اد؟!!!!

خودم باورم نمیشه !به جای اینکه از شادى بى اندازه اش خوشحال شم

ناراحت شدم..دلم گرفت!چقدر خودمو الکى گول زدم...که دوستش ندارم!که ما فقط دوست هاى معمولی اى هستیم!اون علیه که منو دوست نداره...منم واسه اینکه کم نیارم خواستم  بگم منم همینم!

من تصمیمو همین الان گرفتم!

همین الان به وقت ٢:٢٧ یکشنبه ى تعطیل داد ٩٦!از این سفر که برگردیم ازش دورى میکنم...حالا که واقعیت رو میدونم ظلمه به خودم که ادامه اش بدم!همینجورى احساسات من رشد پیدا کنه و اون هیچى باید بعدش کلی اسیب ببینم!!

ولى این وسط باید مراقب باشم..میم دوباره میخواد مخ منو بزنه و منم اگه تو این شرایط اسیب پذیر باشم بعید نیست که برم طرفش که پناه بگیرم...که نمیدونم درسته یا غلط!میم ادم خوبیه...شاید اگه دوباره شروع شه تو این سرایط جدید حالا که رزیدنتى شو داده و تو یک شهر هم هستیم و دلتنگى باعث نخواهد شد که من اذیتش کنم شاید بشه درستش کرد.،

یکى هم باید و جمع کنه!اخه دو سال از من کوچیکتره اما یه حسی بهم میگه که داره جوگیر میشه...تقصیر منه!احساس میکنم خودم یه کارى میکنم که همه فاز عشق و عاشقى ور میدارن!!(جز این یه نفرى که من میخواستم،علىِ بی لیاقت!!)

هعى...

پ.ن:ام کِى یه پسر بیست وچهارساله ى باحال دوست داشتنى تو اکیپمونه که دانشجوى پزشکیه یه شهر نزدیکه...هى میاد بهم مسج میده میده!میگم چرا انقدر چیز میگى..میگه اخه دوست دارم لعنتى!هر وقت هم که میبیندم خیلی خوب و دوست داشتنیه...نمیدونم کلا فازش با همه همینه یا من؟!سوال شده برام...!!


پ.ن٢:خیلی زنکى شد ها!!خبر هاى دیگه اى هم هست!!مثلا اینکه بیمارستان  هاى ترم بعد دوباره پیچید بهم....خدا اینو به خیر کنه!!لطفا!

خدایا تو این یه مورد دیگه هوامو داشته باش خداجون...من ادم خوبی ام!میدونى خودت






مشاهده متن کامل ...
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.