زنی روی قبری گریه میکرد یکی رسید پرسید که این قبر کیه گفت قبر پدرمه ولی اونی که قبره پسرمه اگه فوت نمیکرد بود به نظرتون قبر مال کیه جستجو
پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی
 زنی روی قبری گریه میکرد یکی رسید پرسید که این قبر کیه گفت قبر پدرمه ولی اونی که قبره پسرمه اگه فوت نمیکرد بود به نظرتون قبر مال کیه
یک فرشته بود
درخواست حذف اطلاعات

اوا هفده سالگی اش بود که با ایرج اشنا شد.
امتحان های داد سال سوم تازه تموم شده بود و برای کل تابستون تو کتابخونه چند خیابون بالاتر ثبت نام کرده بود. عزمش رو حس جزم کرده بود که پزشکی بیاره. از بچگی رویای پوشیدن روپوش سفید به دلش چسبیده بود. ته تغاری خونه بود و عزیز دردونه مادر و نقطه ضعف داداش ها و عروسک دوست داشتنی خواهر های بزرگتر. بین همکلاسی هاش هم محبوب بود. مهربون بود و رازدار. اصیل بود و با نجابت. برع دوستاش هم تو راه  مدرسه نه بلند بلند میخندید نه در جواب خنده پسرا چشمک میزد.
اصلا ایراندخت بود و یک طایفه نازکش.
تا اینکه ایرج وارد زندگیش شد. تو کتابفروشی نزدیک کتابخونه ای که ایراندخت میرفت کار میکرد. بین همون رفت و امدهای ایراندخت به کتابخونه وقتی ایرج دم در کتابفروشی ایستاده بود و ویترین تمیز میکرد باهم چشم تو چشم شده بودن و ایراندخت سرشو سریع انداخته بود پایین. اما ته دلش قلقلک شده بود از عسلی وحشی چشم های ایرج.
مرداد ماه بود و ماه رمضون. مثل روزهای قبلی رفته بود کتابخونه تا درس بخونه اما بخاطر روزه فشارش افتاده بود و نمیتونست بیشتر از این بمونه. تو راه برگشت با فشار پایین و حال نزار داشت از جلوی کتابفروشی رد میشد که باز چشم تو چشم ایرج شد. عسلی وحشی چشمای ایرج بیح رش و خورد زمین. ایرج به کمکش اومده بود و برده بودش تو مغازه. چند قلپ اب خنک به خوردش داده بود و بعد تلفن مغازه رو گذاشته بود جلوش تا به ی زنگ بزنه و بیاد دنبالش.
و ایراندخت همونجا تماما تمام ایرج شده بود.  
روزهای بعدی بجز چشم تو چشم شدن یک لبخند از سر اشنایی هم بود و بعدتر یک احوالپرسی کوچیک. تابستون که تموم شد کتابخونه رفتن ایراندخت هم تموم شد و به دنبالش همون نیمچه دیدن های ایرج.
بعد تازه دلتنگی بود که شروع شده بود و ایراندخت تازه دیده بود تو سمت چپ اش چیزی که تو کتاب های درسیش بهش قلب میگفتن سرجاش نیست و انگار لا به لای قفسه یِ عسلی چشم های ایرج جامونده.
پاییز بود و خش خش برگ ها و دلتنگی بی امان ایراندخت لا به لای درس خوندن هاش که... ایرج به داد دلش رسید.
عصر بود و توی اتاقش نشسته بود که تلفن خونه زنگ خورد. مادرش از توی اشپزخونه داد زده بود که :ایراندخت تلفن رو بردار.
تلفن رو برداشت: _سلام بفرمایید
+سلام...ایران خانم خودتونید؟
_بله...شما؟
+ایرج ام.
و ایراندخت مرده بود و رنگ پرونده بود تا بگه:_ اها...خوبین؟ امرتون؟
+میخواستم ببینمتون.
و ایراندخت مرده تر شده بود:_ برای چی؟
+یه حرفایی هست که حتما باید بهتون بزنم.
دلتنگی ضعیفش کرده بود و نمیتونست مقاومت کنه:_ کجا و کی؟
+فردا هر ساعتی که دوست داشتین توی کتاب فروشی درخدمتتونم.
_باشه. خداحافظ.
و یه لیوان بزرگ از شربت بیدمشک های مادرش رو خورد تا کمی از گرمای بی معنی تنش کم بشه وبعد با تپش قلب بخاطر دروغ گفتن به مادرش گفت فردا بعد از مدرسه با شیوا دوستش میره کتاب فروشی تا کتاب درسی ب ه و وجدان خودش رو اینجوری راضی کرد که دروغ هم نگفته و واقعا هم قراره بره کتاب فروشی.
فردا صبح بیشتر از هرروز جلوی اینه معتل کرد. مقنعه اش رو با وسواس سرش کرد. چند باری هم دستش رفت سمت موهاش تا بریزه روی صورتش و بعد منصرف شد و دوباره کرددش زیر مقنعه.  عطر خواهر بزرگش رو هم روی خودش خالی کرد و سرمه اش رو یواشکی کش رفت و تو جیب کیفش قایم کرد تا بعد مدرسه تو چشماش بکشه.
بعد مدرسه با قدم های دو به شک رفت کتاب فروشی ایرج. درو که باز کرد صدای جیرینگ منگوله دربصدا دراومد و ایرجی که پشت پیشخوان ایستاده بود رو از جاش پروند. جفتشون چشم تو چشم هم شدن و فقط یه سلام ریز بینشون ردوبدل شده بود. بعد چند دقیقه بخودشون اومدن و ایرج از پشت پیشخوان یه صندلی گذاشت جلوی ایراندخت و ازش خواست تا بشینه و بعد دوتا فنجون چایی گذاشت رو میز پیشخوان. چایی شون رو تو سکوت و با دلهره خوردن تا کم کم ایرج بحرف اومد. گفت خیلی وقته چشمش خانومی ایراندخت رو گرفته, گفت شماره اش هم از همون روی که تو ماه رمضون حالش بد شده بود حفظ کرده واسه همچین روزی, گفت دلش پیش ایراندخت گیر کرده و میخواد اول از ایراندخت مطمن بشه  که اگر اونم راضیه بعد از کنکورش برن خواستگاریش. ایراندخت تمام مدت مقابل حرفای ایرج سر پایین انداخته بود و پدر گوشت کنار ناخونش رودراورده بود از استرس. حرفای ایرج تموم شد و باز ایراندخت هیچی نگفت. یعنی نمیدونست چی باید بگه فقط حس میکرد روی ابراست و همزمان داره سقوط میکنه.
ایرج سکوت ایراندخت رو که دید جلوش زانو زد و بدون هیچ پیشوند یا پسوند خانمی صداش کرده بود: ایران؟
ایراندخت مرده بود تا سرشو بالا بیاره و بگه: بله؟
+دوستت دارم.
و عسلی وحشی چشم های ایرج نزاشته بود نگه: منم!
روزهای بعدی اوایل چند هفته یکبار با اصرار های ایرج و بعد هفته ای یکبار به بهونه کتاب یدن  با همون سرمه کش رفته از خواهرش که تو جیب کیفش قایم شده بود میرفت کتابفروشی ایرج. چایی میخوردن و از اینده شیرینی که قرار بود کنار هم بسازن حرف میزدن. جزوه های درسی ایراندخت پرشده بود پر از شعرهای عاشقانه و هجی اسم ایرج به حروف لاتین و کشیدن قلب های بزرگ و کوچیک کنارش. بجای درس خوندن و تست زدن هم میشست نامه های فدایت شوم برای ایرج مینوشت. همین ها هم از شاگرد اول بودن کلاس انداختش. سر کلاس درس هم با شیوا میشست میز ا , از دلبری های ایرج و رنگ چشماش و اسم هایی که برای بچه هاشون انتخاب کرده بودن میگفت.
ایراندخت عوض شده بود ورویای روپوش سفید ی جاشو داده بود به رویای لباس سفید عروس ایرج شدن.
چند ماه بعد از کنکور که نتایج اومد, هیچ رتبه ایراندخت رو باور نمیکرد جز خودش. تقریبا همه مطمن بودن که ایراندخت پزشکی قبول میشه ولی حالا با رتبه اش محال بود و این اصلا برای ایراندخت مهم نبود. مهم ایرجی بود که قول  داده بود بعد ازکنکور پاپیش میزاره ومیاد خواستگاری و حالا چندماه گذشته بود و از خواستگاری خبری نبود. هربار هم که بین همون رفت و امد های یواشکی ایراندخت از ایرج میپرسید چرا؟ , ایرج میگفت: بخاطر خودته, میخوام یکم وضع کارم سامون پیدا کنه تا با دست پربیام خواستگاری, الان با این وضعیت پدرت عمرا تورو به من بده.
و هزار بهونه دیگه که ایراندخت رو تا دفعه بعد راضی نگه داره. ی ال به همین منوال گذشت, ی الی که ایراندخت به هزار دلیل بی دلیل خواستگار هایی که بعد کنکوش هجوم اورده بودن رو رد کرد تا اینکه صابر پسر شریک پدرش پاپیش گذاشت. مشکل اونجا بود که صابر هیچ بهونه ای برای رد شدن نداشت و پدرش و برادرهاش بشدت با این وصلت موافق بودن. جای نفس کشیدن براش نمونده بود, از یطرف اصرار های صابر و از یطرف انکار ها ایرج. هرروز با هزار دلهره و گریه زنگ میزد به ایرج میگفت: _پس کی میای؟ نمیشه... دیگه بیشتر از این نمیشه بگم نه. اصلا بتونم بگم نه هم از تو دیگه خیلی مطمن نیستم.
+ بهم شک کردی ایران؟ به منی که برات میمیرم؟
_ پس چرا نمیای؟
+میام...به همین زودی میام.
و هیچوقت به ایران دلیل اصلی نیومدنش رو نمیگفت, اینکه خانواده اش بشدت مخالفن چون شیرینی خورده دختر خالشه.


ایراندخت ترسیده بود. از ایرجی که همش نه های مبهم برای اومدن میاورد و از اصرار های پدرش که داشت به اجبار تبدیل میشد. ترسیده بود از اینکه صابر رو به هوای ایرج رد کنه، ایرج هم بزنه زیر قولش و هیچوقت نیاد و در آ براش فقط یه مشت شرمندگی جبران نشدنی بمونه جلوی خانواده اش.
ترسش جایی به تسلیم شدن رسید که دوهفته تموم خبری از ایرج نشد. نه جواب تلفن های مغازه رو میداد و نه زنگ میزد. راضی شد صابر فقط یه جلسه برای آشنایی بیاد تا هم پدرش یکم آروم بگیره هم شاید به گوش ایرج برسه و دست بکار شه.
روزی که صابر میخواست بیاد،  با دلهره بیدار شد، با بغض غذا خورد،  با گریه حاضر شد و با هر لحظه مردن جلوی صابر نشست و با سکوت به تمام حرفایی که صابر راجب زندگی مشترک و خوشبختی میگفت گوش کرد.
مجلس خواستگاری که تموم شد شام نخورده شب بخیر گفت و رفت تو اتاقش و همه اینو بحساب خج گذاشتن، هیچ نفهمید که ایراندخت رو به جنونه.
تو جاش دراز کشید و تا صبح به صابر فکرد کرد و ایرج. به صابری که واقعا جایی برای نه گفتن نداشت، چه تحصیلات، چه وضعیت مالی و شغل، چه خانواده و حتی تیپ و قیافه اما هیچ حسی جز احترام تو ایراندخت به وجود نیاورده بود.
بعد فکر کرد به ایرجی که میدونست بخاطرش باید با تموم وجود جلوی خانواده اش بجنگه. چون ایرج نه شغل معلومی داشت نه خانواده و تحصیلات دهن پرکنی که در سطح خانواده اش باشه اما عسلی وحشی چشم هاش و حرفای دلبرونه اش ایراندخت رو بیچاره کرده بود.
بعد از یه هفته برزخی و نه های بدون دلیلش برای جلسه بعدی خواستگاری جلوی خانواده اش سروکله ایرج پیدا شد. اومدن صابر کار خودشو کرده بود و از طریق شیوا به گوش ایرج رسیده بود.
مثل تموم اون روزها تو اتاقش نشسته بود و تو فکر بود که شیوا زنگ زد و براش تعریف کرد که از صاحب کار ایرج پیِ ایرج رو گرفته و به گوشش رسونده صابرو، گفت ایرج حس قرمز شده و گفته به ایراندخت بگو تا آ همین هفته زمین به آسمون برسه میام خواستگاریت.
اینارو گفته بود و دل ایراندخت همش قنج رفته بود.
فردایِ روزی که شیوا اینارو گفت یه خانم غریبه زنگ زد و اجازه خواستگاری گرفت، خواهر بزرگ ایرج بود. مادرش اول قبول نکرد ولی انقدر اصرار و پافشاری دید که راضی شد.
تا آ هفته بشه یسال برای ایراندخت گذشت.
صبح پنجشنبه که رسید برع روزی که صابر میخواست بیاد با امید از خواب بیدار شد، با اشتها غذاش رو خورد، با وسواس و خنده های ریز آماده شد و همش پیش خودش فکر کرد بعد از حدود دوسال استرس و فراق، وصالِ یار نزدیکه.


عصر پنجشنبه ایرج با یه دسته گل مریم همراه خواهر بزرگ و پدرش اومد خواستگاری ایراندخت. معارفه اولیه که تموم شد ایراندخت با یه سینی چایی اومد و به مهمونا سلام کرد. اول با دیدن قیافه ایرج دلش ضعف رفت و بعد با دیدن قیافه پدرش دلش خالی شد. ح چهره پدرش درست شبیه اونوقت هایی بود که بشدت از یچیزی ناراضیه با اینحال جلو اصرار های خواهر ایرج کوتاه اومد و گذاشت ایراندخت و ایرج برن تو اتاق تا باهم صحبت کنن.
ایرج روی تخت نشست و ایراندخت روی صندلی. بین جفتشون یه سکوت دوهفته ای و پر از سوال حاکم بود.
ایرج صداش زد: ایران؟
ایراندخت سرشو بیشتر انداخت پایین و جوابشو نداد. دلگیر بود از غیبت دوهفته ای ایرج.
_ایران خانم با شمام...دلخوری؟
+نباشم؟ کجا بودی تو این دوهفته؟ میدونی چی به من گذشت؟
_ نه، ولی میدونم خواستگار راه دادی خونه، تو مگه دلت پیش من نیست؟ 
+چرا!
_پس خواستگار؟
+ مجبور بودم... میفهمی؟  جلوی خانواده ام نمیتونستم بیشتر از این مقاومت کنم.
_ دِ درگیری منم همین بود تصدق چشمات. مادرم راضی نمیشد، دوهفته اس خون خودم و خودشو تو شیشه تا رضایت داده، امروزم که میبینی نیومد، جلو آقات اینا هم مریضی شو بهونه کردیم.
دل خالی ایران خالی تر شد، پدرش کم بود، مادر ایرج هم اضافه شده بود.
+چرا مادرت راضی نمیشه؟
و ایرج بلا ه قضیه کتایون رو براش تعریف کرد، اینکه چندساله بین مادرش و اش بدون اینکه خودش بخواد یسری قرار گذاشته شده و شده شیرینی خورده کتایون.
ایراندخت بهتش زده بود، دلخور بود، دلخورتر شد.
+ باید زودتر میگفتی!
_ میدونم،ولی ایران...
ایران گفت و ناز کشید.
ناز کشید و از آینده شیرینی که قرار بود کنار هم بسازن گفت.
گفت و باز دلخوری ایران رو با دلبری رفع کرد.
مجلس خواستگاری که تموم شد برع خواستگاری صابر شامش رو با اشتها خورد و کمک مادرش ظرف هارو شست. دل تو دلش نبود نظر پدرشو بدونه. داشت ظرف هارو پاک میکرد و هی دل دل میکرد که از مادرش بپرسه یا نه، آ ش هم طاقت نیاورد و پرسید :
+مامان... نمیدونی نظر بابا چیه؟
_راجب؟
+همین خواستگاره.
_ چیزی نگفته هنوز! نظر خودت چیه؟
ایراندخت سرخ و سفید کرد و گفت: + پسر خوبی بود.
دل مادرش خالی شد و بعد نگاه کرد به چشم های ایراندختی که مثل ستاره برق میزد، ترسید از این برق ها،تاحالا عاشق نشده بود ولی شنیده بود از این برق های خونه اب کن و حالا تو چشم های دخترش این برق ها ولوله میکرد که منشأ اش یه پسر چشم عسلی بود.
_دوتا چایی برای من و بابات بریز بیار، من برم ببینم مزه دهنش چیه.
ایراندخت داشت چایی دم میکرد و گو رو حس تیز کرده بود تا مکالمه پدر و مادرشو بشنوه. مادرش بعد از یکم زمینه چینی پرسیده بود:_ میگم آقا،نظرتون راجب خواستگار های امشب چی بود؟
+ هیچی! تا یکی مثل صابر هست اینجور خواستگارها اصلا ارزش فکر ندارن، اشتباه از شما بود که از اول اجازه دادی بیان. فردا زنگ بزن جواب رد بده بهشون.
اشک از چشم های برق گرفته ایراندخت میریخت و بی حواس آبجوش میریخت روی دستش، سوزش دستش که بلند شد دید دستش سوخته،درست مثل دلش!


مادر ایراندخت فردا مقابل چشم های خیس دخترش زنگ زد به خواهر ایرج و جواب منفی داد.
چند روز بعد دوباره صدای تلفن خونه ایراندخت بلند شد و خواهرایرج دوباره اجازه ی خواستگاری خواست اما پدرش راضی نشد.
این پروسه تا چندماه ادامه داشت.  اصرار های خانواده ایرج و انکار های شدید پدرش و هیچ جز خود ایراندخت نفهمید حال دلش چقدر رو به مرگه.
کار اونجا بالا گرفت که پدرش برای ختم قایله بدون اینکه به ایراندخت بگه یا از حال وخیم دلش خبر داشته باشه زنگ زد به خانواده صابر و قرار مجلس بله برون رو گذاشت.
خبر که به گوش ایراندخت رسید جون و جنون باهم به لبش رسید. دیگه سکوت فایده ای نداشت. زنگ زد به ایرج وبا گریه براش تعریف کرد چیشده.
_ایرج نمیخوام زن زندگی دیگه ای بشم, من برای عروس خونه تو شدن رویا دیدم.
+ هنوزم عروس خونه خودمی ایرانم, فقط جون ایرج جرات کن و حرف بزن پیش بابات, بگو دلت یجا گیره
_ نمیتونم,من یه عمره دختر خوب و حرف گوش کن خونم. اصلا روم نمیشه اینارو به بابام بگم
+ پس بگو میخوای بشی زن اقا صابر مایه دار و خوشتیپ
_ قسم به چشمات که حتی یذره هم دل نمیخواد.
+ پس بگو به بابات. خودم تا ا عمر همه جوره در خدمتتم, فقط تو بابات رو راضی کن
+باشه
تلفن رو قطع کرد و با دست و پای لرزون رفت پیش مادرش تو اشپزخونه. نشست پشت میز غذاخوری و خیره شد به دست های مادرش که تند تند روی گاز و ظرفشویی میچرخید و غذارو اماده میکرد. از تجسم روزی که تو اشپزخونه خونه ایرج همینجوری براش غذا درست کنه دلش ضعف رفت و جرات گفتن پیدا کرد.
با سر پایین و لکنت زبون سر حرف رو با مادرش باز کرد و درا با گریه و ماس ازش خواست هرجورشده پدرش رو به این ازدواج راضی کنه.
مادرش نتونست بگه نه, ایراندخت ته تغاریش بود و عزیز کردش, نتونست بهش بگه نه چون این چند وقت دیده بود ایراندخت چجوری داره اب میشه و دلیلش رو حالا میفهمید.
شب بعد از شام همون موقعه ای که اقا طاهر, پدر ایراندخت به رسم هر شب رو مه شو ورق میزد و چای میخورد مادرش با هزار دلهره و ایه الکرسی که زیر لب خونده بود وهی به زمین و زمان فوت کرده بود کنارش نشست و سر حرف رو باهاش باز کرد.
هنوز حرفاش تموم نشده بود که عربده های اقا طاهر خونه رو پر کرد و بعد با چشم های به خون نشسته افتاد بجون ایراندخت.
فرداش هم خواهر ایرج رو که زنگ زده بود دوباره اجازه خواستگاری بگیره رو به باد ناسزا گرفت. بعد زنگ زد به پدر صابر و با چندتا بهونه الکی مجلس بله برون رو انداخت برای چندماه دیگه به هوای اینکه بلکه ایراندخت سرعقل بیاد و لگد به بختش نزنه. اما نمیدونست دلی که رفته عاقل بودن بلد نیست, فقط هوای رفتن تو بغل یار رو داره و تمام.
ایراندخت رو هم تو خونه زندونی کرد و نمیزاشت جواب تلفن هیچکدوم از دوستاش رو بده. چهار ماه این برنامه ادامه داشت, ایراندخت بقول پدرش سر عقل نیومد که هیچ, دیوونه تر هم شد. لب به غذا نمیزد و خوراکش شده بود گریه و زاری.
چهار ماه گریه و بی غذایی باعث ضعف روحی و جسمیش شد و کارش به بیمارستان و بستری شدن کشید.
این زندونی ها و تحریم ها جز از دست دادن ایراندخت فایده ای نداشت و پدرش این رو خوب فهمیده بود.
اقا طاهر بلا ه رضایت داد, چون بقول خودش بدبخت شدن ایراندخت بهتر از مردنش بود.


بعد از مرخصی ایراندخت از بیمارستان همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد. تو سه ماه با توافق دو خانواده مجلس بله برون, یه عقد محضری ساده و سفربه مشهد و شمال به عنوان ماه عسل زندگی مشترک ایراندخت و ایرج شروع شد.
اوایل مثل زندگی مشترک بقیه همه چی خیلی رویایی بود, حتی عاشقانه تر و رویایی تر. بعد از ی ال دعوا هاشون هم شروع شد اما خب نمک زندگی بود. ایراندخت شبیه رویاهاش زن خونه ایرج شده بود وصبح تا شبش رو تو اشپزخونه و هال کوچیک اما گرمشون میگذروند و کاملا فراموشش شده بود روزی یه دختر نوجوون بوده که رویای پزشکی دیوونش کرده بود. یعنی عشق داروی فراموشی به خوردش داده بود. نفس به نفس ایرج زندگی میکرد و بهش دلداری میداد تا تو شغلش پیشرفت کنه. جواب هم داد, چند وقت بعد با برنامه ریزی های مالی ایراندخت ایرج یه مغازه مستقل کتابفروشی زد.
چند سال عاشقانه گذشت, حال دل زندگیشون خوب بود اما خبری از بچه نشد و ایراندخت هم که دلش شور میزد و میپرسید: پس چرا ما بچه دار نمیشیم ؟
ایرج میگفت: فدای سرت, فدای سرم.
+پس حرف مردم چی؟
_به مردم چه ربطی داره؟ اصلا ما هنوز بچه نمیخوایم, به بقیه چه ربطی داره؟
اما کم کم زنک ها پشت زندگی خوبشون سفسطه چینی رو شروع . حرف ها انقدر زخم به زندگیشون زد که به مراجعه تا ببینن مشکل از کدومشونه.
مشکل از هیچکدوم نبود, فقط به دلایل پزشکی نمیتونستن باهم بچه دار شن.
فاجعه هم از اونجا شروع شد که خبر به گوش خانواده ها رسید. مخصوصا مادر ایرج که تو این چندسال هیچوقت دلش با ایراندخت صاف نشده بود. هفته ای چند بار زنگ میزد به مغازه ایرج و گوشش رو پر میکرد: دیدی بهت گفتم این زن برای تو زن بشو نیست؟هی گفتی نه. هم خودتو بدبخت کردی هم کتایون رو که از لج تو با یه ازدواج کرد و حالا طلاق گرفته. اصلا اه کتایون گرفتت که زنت اجاقش کوره. 
ایرج هم تو دفاع از بقول خودش ایرانش میگفت: زن من اجاقش کور نیست مادرمن, مشکل از جفتمونه.
مادرشم جبهه میگرفت: این دروغارو تحویل بقیه بده که باور کنن. من که میدونم زنت گوشاتو با این حرفا پر کرده.
و درا باز حریف زخم زبون های مادرش نمیشد.
چند ماهی گذشت و اوضاع اروم گرفت, دیگه هم خبری از زنگ های پی در پی مادرش نبود. ایراندخت هم برای اینکه سرشو گرم کنه به پیشنهاد ایرج درس خوندن رو دوباره شروع کرده بود تا تو کنکور سال دیگه شرکت کنه.
تو همون روزهای نیمه اروم گرفته, ساعت دوظهر, ایرج داشت کت پاییزش رو میپوشید تا بره ناهارش رو با ایرانش بخورکه منگوله بالای در بصدا در اومد. کتایون بود, اراسته و خندون با دوتا ظرف غذا: سلام پسر . ناهار خونه اینا بودیم که این دوتا ظرف غذارو داد بیارم باهم بخوریم. گفت غذای مورد علاقتونه.
 ایراندخت خونه رو تمیز کرده بود, بهترین غذایی که بلد بود رو پخته بود, سفره رو انداخته بود و منتظر دلبرش بود که ایرج زنگ زد, گفت: یکاری برام پیش اومده خانم دیرتر میام. شما غذاتو بخور.
گفته بود خانم, برع همیشه که میگفت ایرانم.


اومدن کتایون به همون یکبار ختم نشد. هفته ای یکبار به بهونه های مختلف میومد مغازه ایرج, براش غذا میاورد, چایی میریخت, با خنده دلبری میکرد, از مشکلاتش میگفت و براش دردودل میکرد.
اومدن هایی که ایراندخت از هیچکدومشون باخبر نشد.
ایرج وجدانشو اینجوری قانع میکرد که: خب دخترخالمه, از بچگی باهم بزرگ شدیم, نمیتونم راهش ندم یا از مغازه بندازمش بیرون. اصلا ازدواج اشتباهش تقصیر من بوده باید کمکش کنم.
چند ماه بعد هم به اصرار مادرش و کتایون تو مغازه استخدامش کرد تا کتایون سرش گرم شه و یه کمک جی پیدا کنه.
و ایرج باز هم به ایراندخت نگفت تا مثلا باعث ناراحتی ایرانش و سوتفاهم نشه. از همون دلیل های ابکیه وجدان راضی کن.
کم کم هفته ای یکبار ناهار نیومدنش به خونه تبدیل شد به کل هفته. پیش ایراندخت هم شلوغی بازار و کار رو بهونه کرده بود.
دلبری های بی وقفه کتایون, اصرار های شدید مادرش و بدگویی هاش از ایراندخت کار دست دل ایرج داد.
وقتی به خودش اومد دید تقریبا کل وقتشو داره با کتایون میگذرونه. باهاش ید میکنه, رستوران میره, میبینه...
به خودش اومد دید وابسته خنده های کتایون شده. دید کتایون میتونه مادر بچه هاش بشه. بچه هایی که با ایراندخت هیچوقت نمیتونست داشته باششون
حتی بیشتر وقت هایی که تو خونه بود تو ذهنش رفتارهای ایراندخت رو با کتایون مقایسه میکرد.
میدید لب های ایراندخت برع کتایون که همیشه با یه رژ تند پوشیده شده بی رنگه و چشم های کتایون همیشه برع ایراندخت یه ارایش غلیظ داره.
نگاه میکرد به ناخون های کوتاه شده ایراندخت و دست های زمختی که کارهای خونشو انجام میداد و براش غذا میپخت ,بعد فکر میکرد به ناخون های لاک زده و بلند کتایون و دست های کارنکرده نرمش.
 خودش هم میدونست ایران زن زندگیشه, اما دل داده بود به دلبری های کتایون.
به قول خوش, هنوزعاشق ایران بود اما خب کتایون رو هم دوست داشت. اونقدر زیاد که به خودش اومد و دید تو محضره و با کل کشیدن های مادرش داره کتایون میشه.
و ایراندخت... داشت خونه رو جارو میکشید و به این فکر میکرد شام چی درست کنه که ایرج دوست داشته باشه.


زندگی ایرج دو قسمت شده بود.
از صبح  تا غروب های رویایی که با کتایون تو مغازه و خونه ای که بعد از اجاره کرده بود میگذروند و شب تا صبح های واقعی که با ایرانش تو خونه ای که با قناعت و برنامه ریزی مالی ایراندخت یده شده بود.
ایراندخت فهمیده بود, همه چیز و اصل ماجرا رو نه, ولی فهمیده بود, یعنی شک کرده بود.
زن بود, شاید ساده دل , اما زن بود.
زن ها دلسرد شدن هارو, بی تفاوتی هارو, اینکه پای دیگه ای در میونه رو میفهمن.
بعضی هاشون نجیبانه سکوت میکنن و دم نمیزنن, بعضی ها هم پلنگ زخم خورده میشن و میافتن به جون گلوی زندگی خودشون و مردشون.
اما امان از نجیب ها که با سکوتشون فقط تن روحشون رو چاک چاک میکنن.
ایراندخت نجیب بود, از همون بچگی, تنها بی نجابتی ای که کرده بود همون روزی بود که جلوی پدرش وایساد و گفت ایرج رو میخوام و حالا چه سنگین داشت تاوانش رو میداد.
سکوت کرد چون فکر میکرد شاید ایرج هم حق داره, شاید سر عقل بیاد. نمیدونست وخامت اوضاع رو. فکر میکرد در حد چندتا شیطنت که نه, هرزگی معمول مردونه اس.
اما سکوتش اونجا ش ت که صبح تا شب نیومدن های ایرج به شب هم کشید. هفته ای چند شب رو به بهونه های مختلف کاری و خانوادگی نمیومد خونه.
باید کاری میکرد.
ظهر دوشنبه قابلمه محبوب غذای ایرج رو بهمراه یه دست لباس تمیز برداشت چون ایرج شب قبل رو به بهونه کمک به دوستش نیومده بود خونه و راه افتاد سمت مغازه. میخواست این برنامه هر روزش بشه, باید دوباره دل ایرج رو گرم میکرد.
نزدیک مغازه که شد خنده های بلند و اشنای زنی دلش رو لرزوند. جلوی ویترین وایساد و از پشت شیشه نگاه کرد به دست های ایرج که لقمه میزاشت تو دهن کتایون و کتایون با ناز تشکر میکرد. نگاه کرد به دست چپ ایرج که تو انگشت حلقه اش یه انگشتر دیگه بود که شبیهش تو دست های لاک زده کتایون هم جاخوش کرده بود.
نگاه کرد و باورش نشد.
نگاه کرد و ویرون شد.
واقعیت با "کتایونم" گفتن ایرج توی سر ایراندخت کوبیده شد و قابلمه غذای محبوب ایرج ریخت رو زمین, مثل دلش.



صدای افتادن قابلمه، ایرج و کتایون رو از جاشون پروند و ایرج از پشت ویترین مغازه چشم تو چشم ایراندختی شد که با تن لرزون و چشم هایی که تا مردمکش تا آ ین حد باز شده بود.
ایرج از جاش بلند شد تا بره ایراندخت رو آروم کنه ولی ایراندخت قبل اینکه ایرج بهش برسه دوید سمت خیابون،  برای اولین تا ی دست بلند کرد و تن نیمه جونش رو پرت کرد رو صندلی ماشین و از شیشه عقب ایرج رو دید که وسط خیابون دست به زانو وایساده و نفس نفس میزنه.
نمیتونست با اون حال نا ارومش با ایرج رو به رو شه و صداش رو بشنوه.
همون ص که "کتایونم" گفتنش مدام داشت تو سرش تکرار میشد و حالشو بهم میزد.
چکار باید میکرد؟
کجا باید میرفت؟
خونه خودشون که نمیتونست بره، یعنی نمیخواست که بره.
خونه پدریش هم نمیشد، چون با اون  حال زارش همه چی رو لو میداد و ابدا نمیخواست پدر و مادرش چیزی بفهمن. حداقل نه حالا. چون مطمن بود انقدر سرزنش و " دیدی گفتم" تو سرش میکوبیدن که زار تر میشد.
ادرس خونه خواهرش رو به راننده داد، تنها ی که تو اون شرایط میتونست بهش اعتماد کنه و حرف بزنه خواهرش بود.
شبش ایرج زنگ زد و به خواهرش گفت که همه جارو گشته و ا ین امیدش همینجا بوده که پیداش کرده و بعد خواست با ایراندخت حرف بزنه.
اما ایراندخت راضی نشد.
و ایرج با خواهرش حرف زد، گفت به گوش ایراندخت برسون بخاطر بچه بوده و اجبار های مادرش.
گفت به ایرانم بگو بعد از اینکه کتایون حامله شد و بچه به دنیا اومد طلاقش میده.
گفت بهش بگو من هنوز عاشقشم.
ولی ایراندخت میدونست که دروغه، بچه و اصرار مادرش بهونه بود، میدونست ایرج تا خودش نخواد کاری انجام بده هیچ نمیتونه مجبورش کنه.
ایرج کتایون رو دوست داشت، خودش با چشم های خودش ناز یدناشو دید،  کتایونم گفتنش رو شنید.
اجبار نبود،  دوست داشتن بود.
شاید هنوز عاشقش بود، ولی کتایون رو هم دوست داشت. محال نبود،میشد.
بچه تر که بود مادربزرگش اینو بهش گفته بود که مرد ها برع زن ها قلب بزرگی برای دوست داشتن دارن. همزمان میتونن زنی رو عاشقانه بپرستن و از دوست داشتن زن دیگه ای بمیرن. اما زن ها،  خداشون و عشقشون فقط یکنفر.

یک هفته فکر کرد
یک هفته زار زد
بک هفته هیچی از گلوش پایین نرفت
یه هفته ای که ایرج هر روزش رو زنگ زد و منت ایراندخت رو کرد تا برگرده.
یه هفته ای که ایراندخت توش تصمیم گرفت برگرده، طلاق میگرفت که چی؟
دیده بود مردم راجب زن های مطلقه دورش چجوری صحبت میکنن، نگاه هرز مردا رو هم روشون دیده بود.
طلاق راهش نبود.
اصلا طلاق میگرفت که چی؟ ایرج رو مگه آسون به دست اورده بود که آسون از دستش بده؟
باید میجنگید
آخه...  هنوز عاشق ایرج بود.


ادامه در پارت دوم...



مشاهده متن کامل ...
یک فرشته بود پارت 4
درخواست حذف اطلاعات

تا برسن به کافه دنج مرکز شهر، تو راه نه صابر گفت چرا اومده سراغش، نه ایراندخت پرسید چرا. ایراندخت با نگی هاش حدس های نزدیک به یقینی داشت برای چرایِ اومدن صابر، اما نمیخواست باورش کنه.
عصرونه شون که تموم شد صابر کم کم به حرف اومد.
_ نوزده س بود اونموقع نه؟ همون موقع که اومدم خواستگاریت و گفتی نه. اونم بخاطر کی؟ یه که قدرتو ندونست و گل به این زیبایی رو پ ر کرد.
اما من قدرتو میدونم ایران، همونموقع هم میدونستم و تو نفهمیدی چقدر میخوامت.
حالا هم میخوامت، حتی اگر پ ر شده باشی.
+ داری هذیون میگی دیگه، نه؟
_ کاملا جدی ام و بیشتر از همیشه حواس جمع. وقتی بابام خبر طلاقتو داد میدونم بی رحمیه اما خیلی خوشحال شدم، چون دوباره یه شانس واسه داشتنت دارم!
+ جدی جدی داری هذیون میگی! لعنتی تو خودت زن داری، دوتا بچه داری، میفهمی داری چی میخوای؟
_من تو این سال ها هیچوقت زندگی عاشقانه ای با زنم نداشتم، ازدواجم از همون اول عاقلانه و بدون احساس بود، بدشم من مثل اون شوهر سابق ت نیستم که پشت پا بزنم به همه چی و زن و بچه ام.
تو جای خودت، اونا جای خودشون.
اونقدرم تو دست و بالم پول هست که واسه جفتتون کم نیاد.
+ چه ربطی به پول داره؟ بحث خیانته.
_نیست!
+هست!
_ایران مطمئن باش کاری میکنم که تموم سختی های قبلتو فراموش کنی، سرکار هم دیگه نمیخواد بری، یه خونه بزرگ میگیرم واست بشی خانوم خونه خودم. هرجا دوست داشتی برو، هرکاری دوست داشتی . دوتایی کیف زندگی رو میکنیم.
+ بچه هات و زنت چی؟
_قرار نیست بندازمشون بیرون.
ایراندخت از جاش پاشد : + به هرحال جواب من منفی عه. هم جنسم خونه ابم کرد، هم جنسمو خونه اب نمیکنم.
و از کافه رفت بیرون و صابر هم دنبالش رفت و از پشت سرش فریاد زد:_ من به این آسونی ولت نمیکنم ایران، یبار از دستت دادم، دوباره از دستت نمیدم،  اینو بهت قول میدم.

یه ساعت، دوساعت، سه ساعت کل خیابون هارو قدم زد، طعنه خورد، تیکه شنید و قدم زد و مدام فکر کرد:
این مردها... این مردهایِ لعنتی "فقط برای یکنفر بودن" رو چرا بلد نیستن؟


صابر تهدید نکرده، واقعا قصد پ رون کشیدن از زندگی ایراندخت رو نداشت.
هر روز صبح میومد جلوی در خونه ایراندخت، منتظر میموند ایراندخت از خونه بیاد بیرون و باوجود بی محلی هاش و سوار نشدنش باز تمام مسیر تا رو پیاده یا سواره پشت سرش میرفت.
و این داستان تو مسیر از خونه به محل کارش هم ادامه داشت.

یک ماه گذشت و پافشاری های صابر همچنان ادامه داشت.
نگاه مردم محل هم روش سنگین شده بود. زن ها با چشم غره و مردها با طعنه نگاهش می .
چندباری هم موقع بیرون اومدن از خونه زن همسایه طبقه اول سرشو از پنجره آورده بود بیرون و جوری که ایراندخت بشنوه چندتا تیکه سنگین حواله اش کرد که تا ته قلب ایراندخت مذاب راه افتاده بود. تاحدودی هم بهش حق میداد، شوهرش چندباری صبح ها برای ایراندخت هم نون گرفته بود و کینه اش به دل زنه همسایه مونده بود.

ایراندخت باز هم صبر میکرد باز هم به ظاهر بی تفاوت از کنار نگاه های مردم و اصرارهای صابر گذشت.
اینبار هم صبر میکرد اما نه بخاطر نجابت، خسته بود، از کنایه، توجیه و آشوب خسته بود.
نایِ جنگیدن نداشت ولی باز هم داشت حماقت میکرد.
گاهی صبر به بهونه نجابت یا چیز دیگه ای حماقت محضه و یه فرصت واسه یدن بدبختی تو زندگی.

از همون روزهای نحس بود برایِ ایراندخت. صبحش با دیدن مردهمسایه نون به دست جلوی در خونه اش شروع شد و موقع بیرون اومدن از پنجره طبقه اول جنجال و بحث مرد همسایه با زنش رو شنید که چرا براش نون گرفته.
کلاسش رو هم دیر رسید و راهش نداد، سرکار هم با صاحب کارش راجب حقوق اضافه کاریش یه دعوای مفصل گرفت.
تنها جنبه مثبت اونروز این بود که خبری از صابر نبود.
عصر بعد کار برای اینکه از تلخی روزش کم کنه رفت سمت خیابون مورد علاقه اش که پر مغازه بود، یه لیوان نسکافه گرفت دستش و از جلوی ویترین ها بی حواس میگذشت تا رسید به ویترین مغازه محبوبش، مغازه سیسمونی.
هروقت میرسید جلوی این مغازه اشک تو چشماش جمع میشد آخه تمام سیسمونی پسرش رو از همین مغازه یده بود.
خیره بود به لباس های پسرونه داخل مغازه و تو ذهنش محاسبه میکرد که اگر پسرش زنده بود الان دوسال و چهارماهش بود که چشمش افتاد به قیافه رجیم روزهاش، کتایون!
با شکم بالا اومده با ایرج داخل مغازه بود و داشت بهش چندتا لباس دخترونه نشون میداد.
گیج و خشک زده کل نسکافه اش رو لباساش خالی شد و سوخت.
هم تنش.
هم دلش.
هم نجابت و صبرش...!

همونموقع تلفنش زنگ خورد، صابر بود.
+سلام ایران.
_نیم ساعت دیگه میام خونه، اونجا باش، غذاهم بگیر شام رو باهم بخوریم.

خودش هم نمیدونست میخواد چه غلطی کنه!


تلفن رو بی خداحافظی قطع کرد و باز خیره شد به شکم کتایون که جنین بچه ایرج داشت توش وول میخورد، جنین تنها معشوقه اش.
مسیری که اومده بود رو پیاده برگشت تا خونه و تو طول راه نه سر خدا غر زد نه حتی یه قطره اشک ریخت، فقط از بغض مرد.
از همون بغض هایی که از فشار عصبانیت مثل قیر میچسبن به دیواره گلو و حتی مغزت.
میچسبن و تو نه میتونی گریه اش کنی و نه قورتش بدی.
میچسبن به گلوت و نطفه کینه رو میکارن تو وجودت.

وقتی رسید تو کوچه ماشین مدل بالای صابر رو دید که جلوی در خونه پارک شده بود.
چند تا تقه زد به شیشه راننده که باعث شد صابر سرشو از روی فرمون  برداره و بعد بهت زده سریع پیاده شه.
_ ایران...چقدر دیر کردی. فکر تو رویا بهم گفتی قراره شام رو باهم بخوریم.
+ نه واقعیته... حالا هم بیا بریم تو خونه که حس گشنمه.
و بعد با لبخندی که نه خودش دلیلش رو میدونست و نه صابر باورش میکرد رفت تو خونه، صابر هم با پلاستیک غذاها به دنبالش.
با دلبری و خنده میز رو با صابر چید و برای تعویض لباس رفت تو اتاق.
کش موهاش رو باز کرد و جلوی آینه وایساد و قرمزترین رژشو با حرص کشید رو لبش.
از تو آینه یه ایراندخت عصبی و بغض کرده بهش خیره بود،  ایراندختی که چشماش برای خودش هم غریبه شده بود. به خودش تو آینه گفت:
_ داری چه غلطی میکنی ایراندخت؟
~ نمیدونم!
_ واقعا نمیدونی با یه مرد زن دار با موهای پریشون و لبای قرمز چه غلطی میخوای ی؟ میخوای بشی کتایون؟
~ مگه کتایون زندگیش بده؟  از من خوشبخت تره،  از منی که کل زندگیم خواستم هیچ غلط اضافه ای نکنم.
_ ولی زندگی تورو ویرون کرد، میخوای زندگی زن صابر رو ویرون کنی؟
~صابر فرق داره، گفت پشت پا نمیزنه به زن و بچه اش.
_ ایرجم و گفته بود کتایون هیچوقت جاتو پر نمیکنه!
~ اصلا به من چه...صابر خودش منو میخواد.
_ ایرجم خودش کتایون رو میخواست... پس چرا بعدش کتایون رو نفرین کردی؟
~ نفرینش ولی مگه گرفت؟ فعلا که زندگی من نفرین شده تره.
_ پس میخوای بشی کتایون؟
~ میخوام بشم کتایون


با موهایِ پریشون و لبای سرخ نشست جلوی صابر و با لوندی غذا ریخت تو بشقابش و از چیزای مختلف براش حرف زد.
صابر با بهت به حرفاش گوش میکرد و پیش خودش فکر میکرد این ایراندخت چقدر با ایراندختی که میشناخت فرق داره. انگار یه روزه صدو هشتاد درجه چرخیده و عوض شده.
ایراندخت عوض شده بود، یه روزه! اصلا چند دقیقه ای!
دقیقا تو همون چند دقیقه ای که شکم بالا اومده کتایون رو دید و حرکت جنین مرده اش تو شکمش یادش اومد.
صابر طاقت نیاورد و پرسید:
+ ایران چیزی شده؟
_ چطور؟
+تغیر کردی!
دلش مچاله شد ولی با عشوه خندید و گفت: _ بده؟
+ نه نه، برای من که عالیه، بلا ه دلت باهام راه اومد
_ چرا از صبح نیمدی مثل هر روز؟
+ با زنم داشتم بحث می !
_ سر چی؟
+ تو!
دلش خالی شد: _ چی گفتی بهش؟
+ همه چیرو، اینکه یکی رو از جوونی میخواستم و شوهر کرد و حالا یه موقعیت عالی برای داشتنش دارم.
_ اون چی گفت؟
+ هیچی! فقط گفت زجه زدن و نفرین و اینکه بگم بیخیالش شو و بچسب به زندگیت فایده ای نداره!
زنی که دلش بره رو میشه یجور قل و زنجیر کرد، اما مردهارو نه، وقتی بخوان برن میرن،  هرجور شده میرن.
حتی اگر پدر دوتا بچه باشن
تو هم رفتی، از همون روزی که خونه پدرت بودیم و بهت گفت ایراندخت طلاق گرفته فهمیدم داری میری!
فقط دستم به جایی بند نبود برای نگه داشتنت.

ته مانده های ایراندختِ وجود ایران داشت زجه میزد برای زن صابر و خودشو صابرو نفرین میکرد!
اما کتایونِ وجودش فکر کرد بهتر، اینجوری کارش هم راحت تره و قرار نیست یه جاروجنجال با زن صابر داشته باشه!

رفت و آمد های صابر به همین منوال ده روزی ادامه داشت.
ده روزی که بدون هیچ حاشیه ای رو به روی هم نشستن، غذا خوردن و صحبت .
ده روزی که صابر تا خواست پاشو از گلیمش دراز تر کنه ایراندخت عصبی سرش داد کشید و نزاشت.
ده روزی که صابر هرچی اصرار کرد یه محرمیت بینشون خونده بشه ایراندخت قبول نکرد.
چون ایراندختِ وجودش هنوز کنار نیومده بود با کتایون شدن.
روز یازدهم طبق ده روز گذشته داشتن ناهار رو باهم میخوردن که زنگ خونه زده شد.
ایراندخت فکر کرد: مرد همسایه اس و حتما دوباره نون گرفته، باید یه صحبتی م باهاش دیگه داره شورشو درمیاره، حوصله چشم غره ها و ناسزاهای زنشو ندارم... حقم داره، مثل زن صابر، مثل من! مثل تموم زن هایی که کتایون نیستن!

یه شال انداخت روی سرش و رفت جلوی در، قیافش اخمالو و آماده توپیدن به مرد همسایه بود، اما با باز در اخم صورتش جاشو به بهت و ترس داد.
یه افسر پلیس به همراه زنی که نمیشناخت اما بخاطر ع های گوشی صابر حدس میزد زنش باشه جلوی روش وایساده بودن.


زن صابر، محبوبه به افسر پلیس گفت: خودشه، از همین ی که رو به روتون وایساده شکایت دارم!

همه چی تو چند لحظه تو خواب و کابوس اتفاق افتاد.
افسر زنی که همراهشون بود به دستای ایراندخت و افسر دیگه به دستای صابر دستبند زد و به جرم داشتن رابطه نامشروع برای اثبات یا رفع اتهام به پاسگاه بردنشون.

محبوبه از زن هایِ دست دوم بود، همون زن هایی که بعد از اینکه میفهمن مردشون داره خیانت میکنه ت نمیشینن و مثل پلنگ زخم خورده میافتن به جونِ زندگی خودشون و مردشون.
زن هایی دقیقا برع ایراندخت.

تو پاسگاه افسر از محبوبه خواست برای اثبات اتهام اگر شاهد یا مدرکی داره نشون بده.
محبوبه چند لحظه از اتاق رفت بیرون و بعد دست تو دست زن همسایه طبقه اول ایراندخت برگشت.
ایراندخت خنده اش گرفته بود، زن همسایه؟ شاهد رابطه نامشروعش با صابر؟
حتم داشت با محبوبه دست به یکی کرده برای اینکه به قول خودشون سایه این از سر زندگی شوهراشون کم بشه.
ایراندخت توی دلش میخندید و به خودش میگفت: خاک بر سرت ایران، یاد بگیر! کتایون اومد چیکار کردی؟ بیشتر لی لی به لالای ایرج گذاشتی... حالا تاوان بده، تاوان سادگیتو.

تنها دفاعی ام که از خودش کرد وقتی بود بود که افسر ازش پرسید: با صابر رابطه داشتی یا نه؟
و ایران با چشمای بیروح و صدای یخ زدش گفت: نه، نداشتم!
همین!
ایراندخت آب از سرش گذشته بود، هیچی دیگه براش مهم نبود و فقط بینهایت خسته بود. دوست داشت زودتر این محاکمه مس ه تموم شه و تو یجای تاریک تا میتونه بخوابه.
اون جای تاریک هم شد اتاق بازداشتگاه!
برای اثبات یا رفع اتهام قرار شد فردا بره پزشکی قانونی.
فرداش، تمام مدت تو اتاق پزشکی قانونی به این فکر میکرد چرا؟ چرا اینجاست؟ فکر میکرد و بیشتر یخ میبست...یخ میبست و فکر میکرد محبوبه مدام بهش گفته ، نبود، بود؟ بیشتر از کتایونی که قاتل بچه اش بود و حالا خودش داشت مادر میشد؟
نبود فقط ساده بود.
نبود...ولی میخواست بشه.

جواب پزشکی قانونی هم مسلما که منفی بود.
جلوی در بازداشتگاه به صابر گفت اگه یبار دیگه حتی سایه اش رو هم نزدیک خودش ببینه اینبار اونه که پاشون رو به پاسگاه باز میکنه.
یه شب خو دن تو بازداشتگاه هم اونقدر از صابر زهرچشم گرفته بود که نخواد دوباره بپیچه به دست و پای ایراندخت.

نبود...ولی میخواست بشه!
شالشو تا اونجا که میشد کشید عقب و موهاشو ریخت روی صورتش.
یه لبخند نشوند رو لباش و رفت لب ج و سوار اولین ماشینی که براش بوق زد شد.


ایراندخت رو حتی خود ایراندخت هم دیگه نمیشناخت.
کلاساش رو نصف و نیمه میرفت و از فروشندگی بوتیک هم استعفاء داد.
عصر ها هم میشست جلوی آینه، یه آرایش مفصل میکرد، تمام موهاشو پخش صورتش میکرد، شالشو تا اونجا که جا داشت میکشید عقب و با نامناسب ترین لباسی که داشت از خونه میزد بیرون.
سوار مدل بالاترین ماشینی که جلوش بوق میزد میشد و شام رو باهاش میخورد و تا آ ای شب چرخ میخورد تو خیابونا باهاش.
اما برای خواب میومد خونه!
هیچوقت نتونست حریم تنش رو برای هیچکدوم از مردهایی که باهاشون وقت گذرونی میکرد بشکنه.
هیچوقت واقعا نتونست بشه مثل کتایون ها.
شب ها که میومد خونه، میشست جلوی آینه، باحرص دستمال میکشید رو آرایش ماسیده صورتش و گریه میکرد.
برای خودش، برای مردن ایراندختی که قبلا بود گریه میکرد.
پنج ماه روال زندگیش همینجوری گذشت.
تا یروز عصر همونجور که داشت آرایش میکرد تلفنش زنگ خورد و خبر مرگ پدرشو بهش دادن.
تا مراسم روز هفت حتی یه قطره اشک هم نریخت، فقط نشست بالای قبر پدرش،فکر کرد و آتیش گرفت...آتیش گرفت و فکر کرد به رفتار های اخیرش، که چجوری با یه انتخاب اشتباه گردن باباشو جلوی مردم خم کرد.
فکر کرد چندساله چقدر از اون ایراندختی که عزیزدردونه و تمثیل فامیل به عنوان مهربونی و نجابت بود فاصله گرفته. این اوا هم خیلی بیشتر.
اصلا پیچ اشتباه زندگیش از کجا بود؟
اولین باری که اشتباه پیچید؟
انتخاب ایرج؟
مگه دست خودش بود؟ نه... دست دلش بود، دلم که افسار نداره. یچیزی چشمشو بگیره سرشو میندازه پایین چهار نعل میره سمتش. حتی اگر اولین اشتباهش هم بود غیر عمدی بود.
فکر کرد...اولین اشتباه عم اون همه بال و پر دادن به ایرج بود، اینکه حتی وقتی کتایون هم اومد مثل محبوبه پانشد چنگ بندازه به گلوی همه تا حقشو پس بگیره. ت نشست و نجابت کرد،ولی حالا میفهمید که نجابت گاهی حماقت محضه.
بعد از طلاقش اشتباه پشت اشتباه داشت.
امید پیدا ش به امید، اینکه فکر میکرد باید مردی باشه تا باهاش آروم بگیره.
از سر بغض و عصبانیت میدون دادنش به صابر، اصلا از همون روزاولی که صابر سروکله اش پیدا شد باید تهدید به شکایت میکرد و اگر جواب نمیداد واقعا میرفت ازش شکایت میکرد.
اصرار صابر اصلا دلیل قانع کننده ای برای خنجر زدن به هم جنسش نبود. برای هیچ دلیل قانع کننده ای نیست که خونه اب کن هم جنسش بشه.
اشتباه بع هم که احمقانه ترین اشتباهش بود. از سر لجبازی تن دادن به کتایون شدن.

هفت روز بجای گریه فکر کرد و فکر کرد.
و تازه فهمید چقدر دلش برای ایراندختی که بود تنگ شده.
چند سال بود ایراندخت نبود؟ از آشناییش با ایرج.
دیگه بس بود، باید پا میشد، حتی شده با پاهای ش ته احساسش باید پا میشد.
تصمیمش هم اونجا جدی شد که از پشت درخونه پدریش پچ پچ های زنک های محل رو شنید راجب خودش: بیچاره پدر ایراندخت، انقدر از دست این دختره چشم سفید حرص خورد که سکته کرد، شنیدین که تازگیا هم چکاره شده دیگه؟ شوهره حق داشت طلاقش بده، زنِ خونه میخواسته نه رجیم.
سوخته بود... رجیم؟  این صفت تو قصه زندگیش حقش نبود. نه بعد اون همه گریه و عذاب که حالا بشه آش نخورده و دهن سوخته.
دیگه بسش بود!


از جاش پاشد!
و اینبار دست ی رو نگرفت که کمکش کنه از جاش بلند شه، اینو خوب فهمیده بود که به دست ها اعتمادی نیست، میتونن دقیقا همون موقعه ای که دارن از جا بلندت میکنن وسط راه خسته شن و دستتو ول کنن و تو بی هوا و با شدت بیشتری از قبل بخوری زمین
مثل امید،صابر و حتی ایرج.
اینبار از زانوهاش کمک گرفت و با کمک دستای خودش از جاش بلند شد.
خونه اجاره ایش رو پس داد و با توافق خواهر برادرهاش خونه پدریشون رو فروختن و یه خونه آپارتمانی دیگه یدن که ایراندخت همراه مادرش اونجا زندگی کنه.
درسش رو سفت و سخت تر از قبل شروع کرد به خوندن اونقدر که ترم بعدی شاگرد ممتاز شد و چند سال بعد بورسیه برای یکی از بهترین کالج های پزشکی امریکا.

پونزده سال بعد ایراندخت زنی بود چهل و خورده ای ساله با پوستی که کمی چین افتاده بود و عینکی روی چشمش.
که صبح ها طبق یه برنامه روتین میرفت سمت مطبش تو بالاشهر ، با غرور به تابلو " ایراندخت کاویانی، فوق تخصص ک ن" نگاه میکرد و وارد مطبش میشد.

عصرِ بهاری بود، تو زمان استراحتش داشت همراه با چایی خوردن رو مقاله جدید پزشکیش کار میکرد که ش زنگ زد و گفت: یه خانمی بشدت اصرار داره ببینتتون، حق ویزیت هم پرداخت ن و میخوان از شرایط ویژه ای که برای افراد بی بضاعت گذاشتین استفاده کنن.
_اما من الان تو وقت استراحتم.
+ میگن آشنان.
_اسمش؟
+چند لحظه گوشی... خانم اسمتتون چیه؟.... خانم میگن بگو کتایون!
نه یخ بست نه آتیش گرفت، حتی تپش قلب هم نگرفت و نترسید، فقط شوکه شد.
_بفرستش داخل.
چند لحظه بعد زنی که اصلا براش آشنا نبود همراه با یه ویلچر که پسر جوونی روش نشسته بود وارد اتاق شد.
زن رو به روش اصلا به کتایونی که میشناخت شباهت نداشت، موهاش رنگ نشده و بهم ریخته بود، ناخناش یکی درمیون ش ته بودن و دستاش زمخت، لباساش هم کهنه و اتو نکشیده بود.
تا چند دقیقه هیچ حرفی بینشون ردوبدل نشد تا اینکه کتایون یهو افتاد به پای ایراندخت و با گریه گفت: حلالم کن ایران، ببخشم. آهت گرفتم، جوری خونه اب شدم که هیچ معجزه ای خونمو آباد نمیکنه.
تا چند سال فکر می برنده بازی منم ولی نبودم. تا چندسال همه چی گل و بلبل بود، پسرم هم که به دنیا اومد دنیام شد بهشت. تا اینکه سه سالگیش من خاک بر سر حواسم پرت شد ازش و موقع بازی از پله ها افتاد، از همون پله هایی که اونروز نحس تو افتادی.
ضربه به سر و نخاعش خورد.
الانم اینجوریه که میبینی،مثل یه تیکه گوشت افتاده رو ویلچر.
ا میگن ضربه ای که به گیجگاهش خورده باعث عقب افتادگی ذهنیش شده.
تموم ای شهر چرخوندمش همه جواب تا اینکه گفتن یه خانم ی تازه از خارج اومده دستش معجزه است. گفتن از اونایی که پول ندارن هم حق ویزیت نمیگره.
دستم به دامنت ایراندخت، بزن تو صورتم اصلا تف کن، فقط به پسرم کمک کن.
_باباش کجاست؟
+ ایرج نکبت؟ الهی بمیره راحت شم، شده فقط قوز بالا قوز برام.
بخاطر ج دوادرمون و بیمارستان این بچه مجبور شد زار و زندگیمون رو بفروشه، حالا هم بقول خودش افسردگی گرفته و رفته طرف زهرماری و مواد.
ج خونه رو هم نمیده دیگه، دستامو ببین؟ ببینشون... دیدی چقدر زخمت و پیرن؟ شب تا صبح تو خونه های مردم کار میکنم تا ج یه لقمه نون و زهرماری اون نکبت رو دربیارم.
آخ ایراندخت، آخ. آهت گرفت، بدم گرفت. حق داشتی...هنوزم حق داری، ولی تورو بجون عزیزت ببخشم بلکه سروسامون بگیره یکم زندگیم.
_بخشیدمت کتایون، حالا هم پسرتو بیار جلو تا معاینه اش کنم.

ایراندخت یاد گرفته بود.
یاد گرفته بود میشه زن بود و خوشبخت بدون اینکه حتما مردی تو زندگیت وجود داشته باشه، میتونی موفق شی و بیشتر از زنی باشی که فقط آشپزی میکنه و بچه داری و همخواب مردش میشه.
یاد گرفته بود میشه نه مرد بود، حتی بیشتر از مردها.
یاد گرفته بود...
اگر واقعا فرشته باشی هیچ آدمی ت نمیکنه.



مشاهده متن کامل ...
کتاب آموزنده چه ی پنیرمرابرداشته؟
درخواست حذف اطلاعات
اداره کل آموزش و بهبود مدیریت معاونت بهسازی مدیریت کتاب : چه ی پنیر مرا برداشته است؟ نویسنده: اسپنسر جانسون چه ی پنیر مرا برداشته است؟ ( اسپنسر جانسون) روزگاری, در زمان های بسیار قدیم, در سرزمینی بسیار دور, چهار موجود کوچک زندگی می د که در جستجوی پنیر به درون هزارتوی پر پیچ و خمی راه یافتند تا غذا جستجو کنند و بخورند و شاد شوند. دوتا ار آنها, به نام های اسنیف(sniff) و اسکوری (scurry) , موش بودند , دوتای دیگر, آدم کوچولوهایی بودند به نام هِم(hem) و هاو (haw) که از نظر ظاهر مانند موش ها کوچک بودند ولی روش و رفتار آنها مثل آدم های امروزی بود. به خاطر جثه کوچک شان, مشاهده ی کارهایی که انجام می دادند کار ساده ای نبود اما اگر به اندازه ی کافی از نزدیک به آنها نگاه می کردید می توانستید چیزهای بسیار شگفت انگیزی را در رفتار آنها ببینید. موش ها و آدم کوچولوها هر روز اوقات خود را در هزارتوی ما یچ, در جستجوی پنیر مخصوص خود می گذراندند. موش ها, اسینف و اسکوری, که هم چون دیگر جونده ها, دارای مغزی ساده, ولی شم و غریزه قوی بودند, مانند اغلب موش ها در جستجوی پنیر سفتی بودند که آن را ذره ذره گاز بزنند و بخورند و لذت ببرند. آدم کوچولوها, یعنی هِم و هاو, از مغز خود که انباشته از عقاید و باورهای بسیار بود برای جستجوی نوعی پنیر متفاوت که معتقد بودند باعث شادی و موفقیت بیشتر آنها می شود استفاده می د. موش ها و آدم کوچولو ها به همان اندازه که با هم متفاوت بودند, خصوصیات مشترکی نیز داشتند: هر روز صبح هر کدام از آنها گرمکن و کفش ورزشی خود را می پوشید و خانه کوچک خود را ترک می کرد و به سرعت در جستجوی پنیر به داخل هزارتوی ما یچ می رفت. این هزارتو, کلاف سردرگمی از دالان ها و اتاق ها بود که بعضی از آنها مملو از پنیر خوشمزه بود. اما زوایای تاریک و راهروهای بن بستی هم در آن جا وجود داشت که بعضی از آنها انتهایی نداشت و هر ی ممکن بود در آن جا گم شود. به هر حال, برای آنهایی که راه خود را پیدا می د,هزارتوی ما یچ اسراری هم داشت که به آنها اجازه ی لذت بردن از یک زندگی بهتر را می داد. موش ها, اسنیف و اسکوری, از روش ساده اما ناکار آمد آزمون و خطا برای پیدا پنیر استفاده می د. یعنی ابتدا یک راهرو را جستجو می د و اگر خالی بود به راهروهای بعدی می رفتند. اسنیف با استفاده از دماغ بزرگ خود رد پنیرها را بو می کشید و اسکوری مستقیم به دنبال آن به طرف جلو میدوید. همان طور که انتظار می رفت آنها معمولاً راه خود را گم می د, جهت را اشتباه می رفتند و اغلب به دیوار می خوردند. اما دوتا آدم کوچولو, هِم و هاو, از روش متفاوتی استفاده می د که بر قدرت تفکر آنها و استفاده از تجربیات گذشته متکی بود. اگر چه , بعضی از اوقات, آنها هم بر اثر عقاید و احساسات شان سر در گم می شدند. درنهایت, هر به طریقی آن چه را که در جستجویش بود پیدا می کرد. هر کدام از آنها همان نوع پنیری را که دوست داشت در انتهای یکی از راهروها, در ایستگاه پنیر c , پیدا می کرد. از آن روز به بعد, هر روز صبح, موش ها و آدم کوچولوها لباس گرمکن پوشیده و عازم ایستگاه پنیر c می شدند. طولی نکشید که هر یک از آنها کار ثابت و مشخص روزانه خود را یافتند. اسنیف و اسکوری هر روز صبح زود از خواب بیدار می شدند و به داخل هزارتوی ما یچ می دویدند و همواره همان مسیر همیشگی را دنبال می د. موش ها وقتی به مقصد می رسیدند کفش های ورزشی خود را در آورده آنها را به هم گره می زدند و دور گردن خودشان آویزان می د. با انجام این کار هر وقت کفش های خود را لازم داشتند به راحتی می توانستند آنها را پیدا کنند. سپس از پنیر خوردن لذت می بردند. در اوایل, هِم و هاو, نیز هر روز صبح به طرف ایستگاه پنیر می دویدند تا از ده پنیرهای خوشمزه ای که در انتظار آنها بود لذت ببرند. اما بعد از مدتی, آدم کوچولوها راه و روش متفاوتی را در پیش گرفتندو هِم و هاو, هر روز صبح کمی دیرتر از خواب بیدار می شدند, کمی آهسته تر لباس می پوشیدند و سلانه سلانه به طرف ایستگاه پنیر می رفتند زیرا به هر حال می دانستند که پنیر کجاست و چطور می توان به آن جا رسید. آنها اصلاً فکر نمی د که این پنیر از کجا می آید و چه ی آن را در آن جا می گذارد. تصور آنها فقط این بود که پنیر آن جا خواهد بود. هر روز صبح به محض این که هِم و هاو به ایستگاه پنیر شماره c می رسیدند احساس می د در خانه خود هستند؛ گرمکن های خود را آویزان می د و کفش هایشان را در می آوردند و دمپایی های راحتی خود را می پوشیدند. حالا که پنیر را پیدا کرده بودند بسیار آسوده خاطر بودند. هِم می گفت : عالیه , در این جا پنیر کافی تا ابد برای ما وجود دارد». آدم کوچولو ها احساس شادی و کامی و امنیت می د. طولی نکشید که هِم و هاو, پنیر موجود در ایستگاهc را متعلق به خود دانستند آن جا آن قدر پنیر بود که آنها سرانجام خانه خود را عوض د و در انبار پنیر ن شدند و یک زندگی اجتماعی در اطراف آن ایستگاه برای خود درست د. هِم و هاو برای این که بیشتر احساس کنند که در خانه ی خودشان هستند . دیوارهای آن جا را با سخنانی درباره ی پنیر تزیین د و حتی تصاویری از پنیر در روی دیوارها کشیدند که لبخند به لب آنها می نشاند. یکی از این دیوار نوشته ها چنین بود: داشتن پنیر آدم را خوشحال می کند. هِم و هاو گاه گاهی دوستان خود را به آن جا می آوردند تا پنیرهای روی هم انباشته شده در ایستگاه پنیر c را ببینند و با غرور به آن اشاره کرده و می گفتند: « چه پنیرهای خوشمزه ای , نه؟» و گاهی اوقات در خوردن پنیر با دوستانشان شریک می شدند و بعضی اوقات این کار را نمی د. هِم گفت: « ما استحقاق داشتن این پنیر ها را داریم.» در حقیقت ما برای یافتن این پنیرها مدتی طولانی و با سختی بسیار کار کردیم» بعد تکه ای پنیر خوشمزه ی تازه جدا کرد و خورد. هِم بعد از خوردن پنیر مانند اغلب اوقات خوابش برد. هر شب آدم کوچولوها در حالی که تا ه پنیر خورده بودند؛ تلوتلو خوران به طرف خانه به راه می افتادند و هر روز صبح با اعتماد به نفس کامل برای خوردن پنیر بیشتر بر می گشتند. آنها این کار را مدت ها ادامه دادند. بعد از مدتی اعتماد به نفس هِم و هاو تبدیل به غرور و تکبر شد. دیری نپایید که آنها آن قدر راحت طلب شدند که حتی به آن چه که در اطرافشان می گذشت توجه نمی د. اما اسنیف و اسکوری در تمام این مدت به کار روزمره ی خود ادامه می دادند. آنها هر روز صبح زود به آن جا می رسیدند و اطراف ایستگاه پنیر c را بو کشیده و جستجو می د و تند و سریع مانند فرفره می دویدند و آن جا را بازرسی می د تا ببینند آیا نسبت به روز پیش تغییری بوجود آمده است یا نه. سپس می نشستند و ذره ذره شروع به خوردن پنیر می د. یک روز صبح که آنها به ایستگاه پنیر c رسیدند, متوجه شدند که خالی است و از پنیر خبری نیست. اسنیف و اسکوری تعجب ن د. چون قبلاً متوجه شده بودند که موجودی پنیر هر روز کمتر از روز قبل می شود. آنها برای این واقعه ای اجتناب ناپذیر آمادگی داشتند و به حکم غریزه می دانستند چه کار باید ند. به هم دیگر نگاه د و کفش های ورزشی خود را که به هم بسته و طبق معمول دور گردن خود آویزان کرده بودند برداشتند و آنها را پوشیده و بندهایشان را بستند. موش ها چیزی را بیش از حد تجزیه و تحلیل نمی د و مغز آنها با عقاید و باورهای پیچیده انباشته نشده بود. برای موش ها مشکلی به وجود آمده بود و جواب آن برایشان ساده بود. وضعیت در ایستگاه پنیر c تغییر کرده بود بنابراین اسنیف و اسکوری تصمیم گرفتند که خودشان هم تغییر کنند. بیرون از ایستگاه به داخل هزارتوی پیچ در پیچ نگاه د. سپس اسنیف پوزه خود را بلند کرده و بو کشید و با سر به اسکوری اشاره کرد. اسکوری شروع به دویدن به داخل هزارتو کرد و اسنیف تا جایی که می توانست با سرعت به دنبال او حرکت کرد. آنها در بیرون از آن منطقه شروع به جستجوی پنیر جدید د. بعد از مدتی, هِم و هاو نیز به ایستگاه پنیر c رسیدند. آنها توجهی به تغییرات کوچکی که هر روز در اطراف آنها اتفاق می افتاد نکرده بودند. بنابراین برای آنها مسلم بود که پنیرشان سر جای خود قرار دارد. هِم و هاو برای آن چه در آن روز دیدند آمادگی نداشتند. هِم نعره زد:«چی, هیچی پنیر این جا نیست؟» و به نعره زدن ادامه داد« پنیر نیست؟! پنیر نیست؟!» انگار که اگر بلند داد بزند, ی پنیر ها را سرجایش بر می گرداند. بعد با صدای بلند فریاد کشید:« چه ی پنیر مرا برداشته است؟» سرانجام در حالی که دستها را روی گوش هایش گذاشته و صورتش سرخ شده بود؛ از بیخ گلو فریاد کشید:« این عادلانه نیست!» هاو فقط با ناباوری سرش را تکان داد. او هم شکی نداشت که همیشه در ایستگاهc پنیر وجود دارد. مدتی مات و مبهوت در آن جا ایستاد. هاو نیز برای این واقعه آمادگی نداشت. هِم با داد و بیداد چیزی می گفت. اما هاو نمی خواست هیچ چیزی بشنود. او نمی خواست با واقعه ای که روبه رو شده بود کنار بیاید؛ بنابراین تنها کاری که کرد این بود که همه چیز را به هم ریخت. رفتار آدم کوچولوها اصلاً جالب نبود و ثمری نیز نداشت, اما قابل درک بود. پنیر پیدا کار ساده ای نبود. در ثانی یافتن آن برای آدم کوچولوها معنای خیلی بیشتری از رفع نیاز روزمره داشت. یافتن پنیر برای آنها به معنای روشی برای به دست آمدن چیزی بود که فکر می د برای شاد بودن به آن نیاز دارند. آنها بر اساس میل و ذائقه خویش, دیدگاه های خاصی در مورد پنیر داشتند. برای بعضی ها, یافتن پنیر به معنای مادیات و برخورداری از مال و ثروت بود برای برخی دیگر لذت بردن از سلامتی کامل, یا برخورداری از نوعی احساس معنوی ناشی از رفاه و آسایش بود. برای هاو پنیر فقط به معنای امنیت و صاحب یک خانواده ی دوست داشتنی شدن و زندگی در کلبه ای گرم و نرم در چدارلین بود. برای هِم, پنیر به معنی دست ی به پنیری بزرگ و ریاست بر دیگران و صاحب خانه ای بزرگ بر فراز تپه کمبرت شدن بود. از آن جا که پنیر برای دو آدم کوچولو مهم بود, مدت زیادی وقت گذاشتند تا در مورد این که چه کار باید ند تصمیم بگیرند. اما تنها کاری که انجام می دادند این بود که به اطراف ایستگاه c خالی از پنیر پرسه می زدند تا ببینند آیا واقعاً در آن جا پنیر وجود دارد یا نه. در حالی که اسنیف و اسکوری به سرعت در حال تغییر بودند؛ هِم و هاو همان آدمهای قبلی باقی مانده بودند. آنها درباره ی این بی عد ی بزرگ رجز خوانی می د وجار و جنجال به راه می انداختند. هاو به تدریج افسرده شد. اگر فردا هم آن جا پنیر نبود چه اتفاقی می افتاد؟ او آینده اش را بر مبنای این پنیر ها برنامه ریزی کرده بود. آدم کوچولوها نمی توانستند این اتفاق را باور کنند. چه طور ممکن بود این اتفاق بیفتد؟ هیچ به آنها هشدار نداده بود. این درست نبود و اوضاع آن طور که آنها تصور می د پیش نرفته بود. آن شب, هِم و هاو گرسنه و ناامید به خانه رفتند. اما هاو قبل از رفتن روی دیوار نوشت: هر چه قدر پنیر برایت مهم باشد بیشتر میل داری آن را نگه داری روز بعد هِم و هاو خانه ی خود را ترک د و دوباره به ایستگاه پنیرc برگشتند زیرا هنوز انتظار داشتند به نحوی پنیر خود را پیدا کنند. اما وضعیت فرقی نکرده بود. پنیر ها آن جا نبود. آدم کوچولوها نمی دانستند چه کار کنند. هِم و هاو, مات و مبهوت, مثل دوتا مجسمه آن جا ایستادند. هاو چشم هایش را تا جایی که می توانست محکم به هم فشرد و دست هایش را روی گوش هایش گذاشت. او فقط می خواست به چیزی فکر نکند و چیزی نشنود. او حتی نمی خواست بپذیرد که پنیر او به تدریج کوچک تر شده است بلکه معتقد بود پنیرش به طور ناگهانی از آن جا برداشته شده است. هِم بارها و بارها وضعیت را تجزیه و تحلیل کرد. سرانجام مغز پیچیده اش, همراه با نظام اعتقادی پر قدرتش, از درک این جریان عاجز شد. پرسید:«چرا آنها این کار را با ما د؟ واقعاً این جا دارد چه اتفاقی می افتد؟» سرانجام هاو چشمهایش را باز کرد و به اطراف خود نگاه کرد و گفت:« راستی اسنیف و اسکوری کجا هستند؟ فکر می کنی آنها چیزی بدانند که ما نمی دانیم؟» هِم با تمس گفت:«چه چیزی را می دانند؟» هِم ادامه داد:« آنها فقط موش های ساده ای هستند که در برابر آن چه که اتفاق می افتد واکنش نشان می دهند. ما آدم کوچولو هستیم. ما استثنایی هستیم. باید بتوانیم به این موضوع پی ببریم و علاوه بر آن, ما مستحق چیزهای بهتری هستیم این مساله نباید برای ما اتفاق می افتاد, حالا که رخ داد, حداقل باید از آن نفعی ببریم» هاو پرسید:« چرا باید نفع ببریم؟» هِم گفت:« برای این که این حق ماست» هاو پرسید:« چه چیزی حق ماست؟» «ما حق داریم که پنیر خود را داشته باشیم» هاو پرسید:«چرا؟» هِم گفت:« زیرا ما این مشکل را به وجود نیاورده ایم. شخص دیگری این کار را انجام داده و ما باید از این کار به نفع خود استفاده کنیم» هاو پیشنهاد کرد:« شاید ما باید از تجزیه و تحلیل بیش از حد شرایط دست برداریم و راه بیفتیم و مقداری پنیر جدید پیدا کنیم» هِم شروع به اعتراض کرد« آه, نه, من نمی خواهم تا آ خط بروم و بفهمم که این جا چه اتفاقی افتاده است» در همان حالی که هِم و هاو هنوز در تلاش برای تصمیم گیری بودند, اسنیف و اسکوری به شیوه ی خود خوش می گذراندند. آنها در جستجوی پنیر به هر ایستگاهی که می یافتند داخل می شدند و به همه, راهروها و گوشه و کنار پرت و دور افتاده ی هزارتوی ما یچ سرکشی می د. آنها به هیچ چیز غیر از یافتن پنیر تازه فکر نمی د. موش ها تا مدتی نتوانستند چیزی پیدا کنند. سرانجام به قسمتی از هزارتو رفتند که قبلاً هرگز به آن جا نرفته بودند, یعنی ایستگاه پنیرn . اسنیف و اسکوری با خوشحالی فریاد زدند:«آن چه در جستجویش بودیم یافتیم, محموله ی بزرگی از پنیر تازه!» آنها به سختی توانستند آن چه را که می دیدند باور کنند. این بزرگ ترین محموله ی پنیری بود که موش ها تا کنون دیده بودند. در این فاصله, هِم و هاو هنوز در ایستگاه پنیرc مشغول ارزی وضعیت خود بودند. آنها اکنون از عواقب و اثرات بی پنیری رنج می بردند, نا امید و عصبانی بودند و هم دیگر را برای وضعیتی که در آن بودند, سرزنش می د. هر از گاهی, هاو به یاد دوستانشان, اسنیف و اسکوری, می افتاد و از خود می پرسید آیا آنها تا کنون پنیر پیدا کرده اند؟ او بر این باور بود که آنها احتمالاً باید شرایط سختی داشته باشند, زیرا پرسه زدن در گوشه و کنار هزارتوی ما یچ معمولاً اطمینان بخش نبود. او هم چنین می دانست که این کار فقط تا مدتی می توانست ادامه یابد. هاو گاهی اوقات, اسنیف و اسکوری را در حال پیدا پنیر جدید و لذت بردن از آن در ذهن خود تصور می کرد. او می شید که چه قدر خوب می شد اگر دوباره در ما یچ هزارتو به جستجو مشغول می شد و پنیر تازه ای پیدا می کرد. او تقریباً می توانست مزه ی پنیر تازه را احساس کند. هاو هر چه قدر بیشتر خود را در حال جستجوی پنیری تازه و لذت بردن از آن در ذهن خود مجسم می کرد, برای ترک ایستگاه پنیرc مصمم تر می شد. بلا ه ناگهان با تعجب فریاد کشید:« بیا برویم!» هِم فوراً جواب داد: «نه من این جا را دوست دارم. این جا راحت است. من خوب می دانم. به علاوه بیرون از این جا خطرناک است.» هاو اعتراض کرد:«این طور نیست, ما قبلاً به نقاط مختلفی از هزارتو سرک کشیده ایم و می توانیم دوباره این کار را » هِم گفت:«من برای این کار خیلی پیر شده ام و می ترسم. دوست ندارم گم شوم و خودم را مضحکه این و آن کنم, تو دوست داری؟» با این حرف, ترس از ش ت دوباره به سراغ هاو برگشت. امید او به پیدا پنیر جدید رنگ باخت. بدین ترتیب, هر روز آدم کوچولوها همان کار قبلی خود را دنبال د. آنها هر روز به ایستگاهc می رفتند و هیچ پنیری در آن جا پیدا نمی د و با نگرانی و ناامیدی به خانه بر می گشتند. آنها سعی در انکار آن چه که اتفاق افتاده بود داشتند. خو دن برایشان مشکل بود. توان و انرژی آنها هر روز نسبت به روز قبل کمتر می شد و به همین دلیل زود رنج و بی حوصله شده بودند. خانه های آنها دیگر مکان های امن سابق نبود. آدم کوچولوها شب ها کابوس عدم دستی به پنیر را می دیدند. اما هِم و هاو هم چنان, هر روز صبح به ایستگاه پنیرc بر می گشتند و در انتظار بازگشت پنیر بودند. هِم گفت: «می دانی اگر ما فقط کمی بیشتر تلاش کنیم متوجه می شویم که اوضاع واقعاً زیاد تغییر نکرده است. پنیر احتمالاً همین هاست شاید آنها فقط آن را پشت دیوار قایم کرده اند.» روز بعد هِم و هاو با آلات و ابزار حفاری دیوار برگشتند. هِم اسکنه را نگه می داشت و هاو با چکش به آن ضربه می زد, تا سرانجام سوراخی روی دیوار ایستگاه c به وجود آوردند. آنها به آن سوی دیوار پ د ولی آن جا هم پنیری در کار نبود. هِم و هاو نا امید شدند. اما ایمان داشتند که می توانند مشکل را حل کنند. بنابراین صبح ها زودتر کار خود را شروع د. مدت بیشتری آن جا ماندند و سخت تر کار د. اما بعد از مدتی تنها چیزی که داشتند یک سوراخ بزرگ روی دیوار بود. هاو کم کم داشت تفاوت بین فعالیت و بهره وری را می فهمید. هِم گفت:« شاید ما فقط باید این جا بنشینیم و ببینیم چه اتفاقی می افتد. دیر یا زود آنها پنیر را بر می گردانند.» هاو دلش می خواست این حرف را باور کند. بنابراین هر روز هردوی آنها با هم دیگر برای استراحت به خانه می رفتند و با بی میلی به ایستگاهc بر می گشتند. اما پنیر هرگز به آن جا بازنگشت. تا این موقع آدم کوچولوها از گرسنگی, نگرانی و اضطراب ضعیف شده بودند. هاو از انتظار کشیدن برای بهبودی شرایط خسته شده بود. او کم کم متوجه شد که هر چه بیشتر در این وضعیت بی پنیری باقی بمانند شرایط بدتر خواهد شد. هاو می دانست که دارند وقت خود را تلف می کنند. سرانجام, شروع به خندیدن به خودش کرد: « ها,ها,ها, منو نگاه کن, من هر روز بارها و بارها یک کار را انجام می دهم و انتظار دارم اوضاع بهتر شود. واقعاً وضعیت مضحک و خنده داری است.» هاو دوست نداشت دوباره به گوشه و کنار هزارتو سرک بکشد. چون می دانست گم می شود. و ضمناً نمی دانست کجا می توانند پنیر پیدا کنند. اما وقتی که دید ترس و نگرانی دارد چه بلایی سر آنها می آورد مجبور شد به خود بخندد. او از هِم پرسید:« گرمکن و کفش ورزشی های ما کجاست؟» و شروع به جستجوی آنها کرد. ولی خیلی طول کشید تا آنها را پیدا کند زیرا زمان پیدا پنیر در ایستگاهc آنها را به گوشه ای رها کرده بود. چون فکر می کرد دیگر نیازی به آنها ندارد. هِم وقتی دوستش را در حال گرمکن پوشیدن دید گفت: « تو که واقعاً نمی خواهی دوباره وارد هزارتوی ما یچ شوی؟ چرا با من در این جا منتظر نمی مانی تا پنیر را به ما برگردانند؟» هاو گفت: « چون تو دیگر به آن پنیر دست نخواهی یافت. من هم دیگر نمی خواهم آن پنیر را ببینم. حالا دارم می فهمم که آنها هیچ وقت آن پنیر قدیمی را بر نخواهند گرداند. آن پنیر مال دیروز بود. امروز وقت پیدا پنیر تازه است.» هِم شروع به اعتراض کرد:« اما اگر در خارج از این جا پنیر نبود چی؟ و یا اگر پنیر بود و تو نتوانستی آن را پیدا کنی چی؟» هاو گفت:« نمی دانم» او بارها و بارها این سوال را از خود پرسیده بود و دوباره همان ترسی را که با پرسیدن این سوال احساس می کرد و باعث می شد در آن جا پای بند شود احساس کرد. سپس شروع به تفکر درباره پیدا پنیر تازه و همه ی چیزهای خوبی که همراه با آن می آمد کرد و جرات از دست رفته ی خود را به دست آورد. هاو گفت:« گاهی اوقات اوضاع تغییر می کند. روزگار همیشه بر یک روال نخواهد بود. الان یکی از همان مواقع است. این قانون زندگی است! یعنی دائم تغییر می کند و بنابراین ما هم باید تغییر کنیم» هاو نگاهی به دوست لاغر و نحیف خود انداخت و سعی کرد او را سر عقل بیاورد. اما ترس هِم تبدیل به عصبانیت شده بود و گوش به حرف ی نمی داد. هاو نمی خواست به دوست خود توهین کند اما مجبور بود به حماقت خودشان بخندد. به محض آن که هاو برای بیرون رفتن آماده شد احساس شاد و سرزندگی بیشتری کرد و دریافت سرانجام توانسته به خودش بخندد و تصمیم بگیرد راه بیفتد و تغییر کند. او اعلام کرد:« الان وقت رفتن به داخل هزارتوی ما یچ است.» هِم نه خندید و نه به او جواب داد. هاو تکه سنگ کوچک و ریزی برداشت و فکر مهمی را که به ذهنش خطور کرده بود برای هِم روی دیوار نوشت تا درباره ی آن فکر کند. و بر طبق عادت قبلی که داشت حتی تصویری از پنیر دور آن کشید. به امید آن که این ع به هم کمک کند تا لبخند بزند, حقیقت را دریابد و به دنبال پنیر جدید برود. اما هِم نمی توانست آن را ببیند. نوشته ی او این بود: اگر تغییر نکنی, نابود می شوی سپس هاو سرش را از سوراخ دیوار بیرون برد و با اشتیاق تمام به آن طرف سوراخ, به داخل هزارتوی ما یچ پرید. بعد درباره ی این که چه طور خود را در این ایستگاه بدون پنیر گیر انداخته بود فکر کرد. او باور کرده بود که احتمالاً هیچ نوع پنیری در هزارتوی ما یچ وجود ندارد و یا اگر هم هست احتمالاً او نمی تواند آن را پیدا کند. چنین باورهای ترسناکی او را از پای در آورده بود و نومید و مایوس کرده بود. هاو لبخند زد. او می دانست که هِم در این فکر و خیال غوطه ور است که چه ی پنیر او را برداشته است؟ اما هاو در این شه سیر می کرد که « چرا من زودتر راه نیفتادم و همراه با پنیر جابجا نشدم؟» هاو همان طور که به داخل هزارتوی ما یچ پا می گذاشت به پشت سر خود نگاه کرد, به همان جایی که از آن جا آمده بود و زمانی احساس می کرد جای راحتی است. احساس کرد به طرف آن منطقه ی آشنا کشیده می شود؛ اگر چه مدت ها بود که دیگر پنیری در آن جا وجود نداشت. هاو هر لحظه جلوتر می رفت بیشتر نگران و مضطرب می شد که آیا واقعاً می خواهد به داخل هزارتوی ما یچ برود؟ چیزی روی دیوار روبروی خودش نوشت و مدتی به آن خیره شد: اگر نمی ترسیدی چکار می کردی؟ هاو درباره ی این جمله فکر کرد. او می دانست که گاهی اوقات کمی ترس بد نیست. هرگاه بترسید که اگر کاری انجام ندهید اوضاع بدتر می شود, آن گاه به سوی عمل کشیده می شوید. اما اگر بیش از حد دچار ترس و وحشت شوید آن گاه نمی توانید دست به هیچ کاری بزنید و این خوب نیست. هاو به سمت راست خود به قسمتی از هزار توی ما یچ که هرگز به آن جا نرفته بود نگاه کرد و ترسید. سپس نفس عمیقی کشید و به آرامی به همان طرف, به سوی ناشناخته ها به راه افتاد. هاو, در همان حال که به دنبال راه جدیدی می گشت کمی احساس نگرانی کرد که شاید بیش از حد در ایستگاه c منتظر مانده بوده است. مدت زیادی بود که پنیری نخورده بود و به همین دلیل ضعیف شده بود. اقامت او در ایستگاه c بسیار طولانی و ورود او به داخل هزارتوی بیش از حد دردناک صورت گرفته بود. بنابراین تصمیم گرفت که اگر زمانی مجدداً شانس با او یار شد, خود را زودتر با تغییرات تطبیق دهد. این امر زندگی را ساده تر می کرد. هاو سپس لبخند ضعیفی زد و شید: « دیر اقدام , بهتر از هرگز اقدام ن است» هاو طی چند روز بعد, از این جا و آن جا کمی ده پنیر پیدا کرد. اما آن قدر نبود که بتواند برای مدتی طولانی او را سیر کند. او امیدوار بود که به اندازه ی کافی پنیر پیدا کند تا مقداری از آن را برای هِم ببرد و او را تشویق به آمدن به داخل هزارتوی ما یچ کند. اما هاو هنوز اعتماد به نفس کافی نداشت. احساس می کرد که داخل هزارتو کمی گیج کننده است, به نظر می رسید که اوضاع از آ ین مرتبه ای که او در آن جا بود تغییر کرده است. درست زمانی که فکر می کرد در حال پیشروی است؛ در راهروها گم می شد. به نظر می رسید که پیشروی او دو قدم به جلو و یک قدم به عقب است. این نوعی مبارزه بود, اما باید می پذیرفت که جستجوی پنیر در هزارتوی ما یچ, آنقدرها هم که او از آن واهمه داشت بد نبود. همان طور که زمان می گذشت شروع به تردید کرد که آیا این انتظار که پنیر جدید پیدا کند, واقع بینانه است. او متحیر بود که آیا لقمه ای بزرگ تر از دهان خود برنداشته است. سپس وقتی فهمید که در آن لحظه پنیر برای جویدن ندارد خنده اش گرفت. او هروقت که احساس می کرد دارد روحیه اش را از دست می دهد, به خود نهیب می زد که کاری که در حال انجام دادن آن است, هر چند سخت و پر مشقت باشد, در واقع خیلی بهتر از ماندن در وضعیت بی پنیری است. او به جای این که منفعل و بیکار بنشیند به تدریج داشت کنترل امور را در دست می گرفت. سپس خود خاطر نشان کرد که اگر اسنیف و اسکوری توانسته اند تغییر کننند پس او هم می تواند. بعد ها که هاو به گذشته نگاه کرد, متوجه شد که پنیر موجود در ایستگاه c آن طور که زمانی فکر می کرد , یک شبه ناپدید نشده است. در روزهای آ مقدار پنیری که در ایستگاه بود هر روز کمتر شده و آن چه باقی مانده بود کهنه بود و مزه ی خوبی نداشت. حتی امکان کپک زدن پنیرها هم وجود داشت , اگر چه او اصلاً متوجه این موضوع نشده بود. به هر حال او پذیرفت که اگر می خواست احتمالاً می توانست آنچه را که در حال وقوع بود ببیند, اما او نخواسته بود. هاو اکنون متوجه می شد که اگر او آن چه را که در تمام آن مدت در حال وقوع بود می دید و اگر احتمال تغییر اوضاع را می داد آنگاه ناپدید شدن پنیر باعث تعجب او نمی شد. شاید اسنیف و اسکوری همین کار را انجام داده بودند. او ایستاد که کمی استراحت کند و روی دیوار هزارتوی ما یچ نوشت: هر چند وقت یک بار پنیر را بو کن تا اگر کهنه شد متوجه شوی. مدتی بعد که به دلیل عدم وجود پنیر بسیار طولانی به نظر می رسید سرانجام هاو به یک ایستگاه بزرگ پنیر که نوید بخش به نظر می رسید برخورد کرد. اما وقتی وارد آن شد بسیار ناامید شد چون خالی بود. هاو با خود گفت:« این احساس پوچی و ناامیدی بیش از حد برای من پیش آمده است» و احساس کرد دلش می خواهد دست از جستجو بردارد. هاو داشت توان و نیروی خود را از دست می داد. او می دانست که گم شده است و می ترسید جان سالم به در نبرد. لحظه ای فکر کرد که تغییر جهت دهد و به ایستگاه پنیر c برگردد. حداقل اگر بر می گشت و هِم هنوز آن جا بود, دیگر تنها نبود. سپس این سوال را دوباره از خود پرسید: « اگر نمی ترسیدم چکار می ؟» او بیشتر اوقات به جای این که چیزی را باور کند و بپذیرد, از آن می ترسید. البته مطمئن نبود که از چه چیزی می ترسد؛ اما حالا با ضعفی که داشت می دانست که فقط از تنهایی می ترسد. هاو متوجه نبود که این عقاید و باورهای ترسناک است که او را عقب می رانند. هاو نمی دانست که آیا هِم از ایستگاهc حرکت کرده یا هنوز از زور ترس, قدرت حرکت ندارد. سپس زمانی را در هزارتوی ما یچ به یاد آورد که بهترین احساس را داشت؛ و آن زمان وقتی بود که ن نبود و به جلو حرکت می کرد. روی دیوار جمله ای نوشت, با وجود این که می دانست این نوشته بیشتر از آن که نوعی یادآوری برای خودش باشد, نشانه ای برای دوستش هِم است, به این امید که از آن پیروی کند: حرکت در مسیر جدید, به تو کمک می کند تا بتوانی پنیر جدید پیدا کنی. هاو به انتهای راهروی تاریک نگاه کرد و از ترس به خود لرزید. چه چیزی پیش روی او قرار داشت؟ آیا راهرو خالی است؟ آیا در آن جا خطر در کمین نشسته است؟ تمام چیزهای ترسناکی را که می توانست برای او اتفاق بیفتد در ذهن خود مجسم کرد. او داشت خودش را بیش از حد می ترساند. بعد به خودش خندید. هاو می دانست که ترس او اوضاع را بدتر می کند. بنابراین کاری را انجام داد که اگر نمی ترسید انجام می داد. او در مسیر جدید به حرکت در آمد. همین که شروع به دویدن به طرف انتهای راهروی تاریک کرد لبخند زد. او هنوز نمی دانست که در حال کشف چیزی است که روح او ذهن او را پرورش می دهد. او داشت به جلو می رفت و به آن چه در پیش روی داشت اطمینان داشت. اگر چه واقعاً نمی دانست چه چیزی در انتظارش است. به تدریج و با کمال تعجب متوجه شد که احساس لذت میکند. هاو متحیر بود:« چرا این قدر احساس خوبی دارم؟ من نه پنیر دارم و نه می دانم به کجا دارم می روم؟» طولی نکشید که فهمید چرا احساس خوبی دارد. ایستاد و دوباره روی دیوار نوشت: وقتی ترس را پشت سر می گذاری احساس می کنی. هاو متوجه شد که قبلاً اسیر ترس خود بود. حرکت در مسیر جدید او را آزاد کرده بود. حالا او نسیم سرد شادی بخشی را که در این قسمت از هزارتوی ما یچ می وزید احساس می کرد. چند نفس عمیق کشید و احساس کرد که توان و نیروی تازه ای بدست آورده است.پشت سر گذاشتن ترس برای او, لذت بخش تر از آن چیزی بود که فکر می کرد. مدت ها بود که هاو چنین احساسی نداشت. او فراموش کرده بود که این احساس چقدر مفرح است. هاو حتی برای بهتر شرایط, شروع به کشیدن تصویری در ذهن خود کرد. او خود را با جزئیات کامل می دید که در میان انبوهی از پنیرهای مورد علاقه اش نشسته و مشغول خوردن است و از آنچه که می دید لذت میبرد. سپس در ذهن خود تصور کرد که چقدر از این پنیرهای خوشمزه لذت خواهد برد. هاو هر چه واضح تر تصویر پنیرهای تازه را می دید, آنها واقعی تر به نظر می رسیدند و انگیزه تلاش برای پیدا پنیر تازه در او قوی تر می شد. روی دیوار نوشت: قبل از پیدا پنیر تازه, خود را در حال لذت بردن از آن تجسم کن, این عمل تو را به طرف پنیر تازه راهنمایی می کند. هاو از خود پرسید: چرا این کار را قبلاً نمی ؟ سپس با توان و سرعت بیشتر در میان هزارتوی ما یچ شروع به دویدن کرد. طولی نکشید که یک ایستگاه پنیر را از دور دید وقتی که تکه های کوچک پنیر را در نزدیک درب ورودی آن مشاهده کرد هیجان زده شد. در آن جا انواع مختلف پنیرهای خوش رنگ و بویی که او قبلاً ندیده بود وجود داشت. هاو از آنها چشید و متوجه شد که بسیار خوشمزه اند. او بیشتر پنیرهای تازه ای را که در دسترس اش بودند خورد و کمی هم در جیبش گذاشت تا بعداً بخورد, یا شاید کمی هم به هِم بدهد با خوردن پنیر کم کم قدرت و توان خود را بدست آورد. بعد با هیجان زیاد وارد ایستگاه پنیر شد اما با تعجب و شگفتی متوجه شد که ایستگاه خالی است. ی دیگر قبل از او آن جا بوده و فقط کمی ده پنیر تازه در آن جا باقی گذاشته بود. او متوجه شد که اگر زودتر به راه افتاده بود, به احتمال زیاد می توانست مقدار زیادی پنیر تازه در آن جا پیدا کند. هاو تصمیم گرفت که به عقب برگردد و ببیند آیا هِم حاضر است او را همراهی کند یا نه. همان طور که راه رفته را بر می گشت؛ ایستاد و روی دیوار نوشت: هر چه سریعتر پنیر کهنه را رها کنی, زودتر به پنیر تازه می رسی هاو, بعد از مدتی به ایستگاه پنیرc برگشت و هِم را پیدا کرد. کمی پنیر تازه به او تعارف کرد. اما هِم آن را نپذیرفت. هِم از دوستش تشکر کرد ولی گفت: « فکر نمی کنم پنیر تازه دوست داشته باشم. من به مزه ی آن عادت ندارم. من پنیر خودم را می خواهم و نمی خواهم تا وقتی که آن چه را که می خواهم به دست نیاورده ام هیچ تغییری م.» هاو فقط سرش را با ناامیدی تکان داد و با بی میلی برگشت و به راه خود ادامه داد. هاو در حالی که به طرف دورترین نقطه ی هزارتوی ما یچ که قبلاً رفته بود بر می گشت, دلش برای دوستش سوخت. اما متوجه شد از آن چه را که داشت کشف می کرد رضایت دارد؛ حتی قبل از کشف آن چیزی که امیدوار بود انبار بزرگی از پنیر تازه باشد, می دانست حالا دیگر فقط یافتن پنیر تازه او را خوشحال نمی کند. هاو خوشحال بود چون دیگر نمی ترسید. او حالا کاری را که داشت انجام می داد دوست داشت. با آگاهی از این موضوع, هاو دیگر مانند زمانی که در ایستگاه بدون پنیر c زندگی می کرد احساس ضعف نمی کرد. فقط درک این مساله که اجازه نداده بود ترس باعث توقف او شود و پی بردن به این امر که راه جدیدی انتخاب کرده, او را زنده نگه می داشت و به او نیرو می بخشید. او حالا احساس می کرد که پیدا آن چه که مورد نیاز او بود فقط احتیاج به زمان داشت. در حقیقت او احساس می کرد چیزی را که در جستجویش بود قبلاً پیدا کرده بود. او لبخندی زد چون متوجه شد: جستجو در هزارتوی پیچ در پیچ, از ماندن در یک وضعیت بدون پنیر ایمن تر است. هاو همان طور که قبلاً هم متوجه شده بود, دریافت که آن چه از آن می ترسید هرگز به آن بدی که تصور می کرد نیست. ترسی را که شخص به ذهن خود راه می دهد از وضعیتی که واقعاً وجود دارد بدتر است. او آن قدر از این فکر که ممکن است هرگز پنیر پیدا نکند وحشت کرده بود که حتی نخواسته بود شروع به جستجو برای یافتن آن کند. اما از زمان شروع سفرش, به اندازه ی کافی پنیر در راهروها یافته بود که بتواند به راه خود ادامه دهد. حالا او به پیش روی خود نگاه می کرد تا پنیر بیشتری پیدا کند. فقط به جلو نگاه بسیار برایش هیجان انگیز بود. دیدگاه قدیمی او پر از ترس و نگرانی بود. در آن زمان دائم به نداشتن پنیر و یا کافی نبودن آن فکر می کرد. عادت کرده بود گه بیشتر درباره ی اشتباهات خود فکر کند, نه درباره ی آنچه که می توانست درست باشد. اما از زمانی که ایستگاه پنیر c را ترک کرده بود, نحوه ی تفکر او هم تغییر کرده بود. او قبلاً معتقد بود که پنیر نباید هیچ وقت جابجا شود و تغییر و تحول درست نیست. اما حالا اعتقاد داشت تغییراتی که بطور مداوم اتفاق می افتند امری طبیعی هستند چه انتظار آنها را داشته باشیم و چه نداشته باشیم. تغییر فقط زمانی می تواند تعجب برانگیز باشد که انتظار آن را نداشته و در جستجوی آن نباشیم. وقتی هاو متوجه شد که باورهایش را تغییر داده است, مکثی کرد و بر روی دیوار چنین نوشت: افکار و عقاید کهنه, تو را به طرف پنیر جدید راهنمایی نمی کند. هاو هنوز نتوانسته بود پنیر پیدا کند. اما در حین پرسه زدن در گوشه و کنار هزارتوی ما یچ, به آنچه که تا کنون یاد گرفته بود می شید. هاو اکنون درک می کرد که باورهای جدید او باعث برانگیختن رفتارهای جدید می شوند. روش و رفتار او با زمانی که هر روز به ایستگاه بدون پنیرc می رفت فرق کرده بود. او می دانست که تغییر عقاید و باورها, باعث تغییر عمل کرد آدمی می شود. شما می توانید اعتقاد داشته باشید که تغییر برای شما زیان بخش خواهد بود. در برابر آن مقاومت کنید. و یا می توانید اعتقاد داشته باشید که یافتن پنیر جدید به شما کمک خواهد کرد که تغییر و تحول را بپذیرید. همه چیز بستگی به این دارد که چه باوری را انتخاب کنید. هاو روی دیوار نوشت: وقتی که ببینی می توانی پنیر جدید پیدا کنی و از آن لذت ببری, مسیر خود را تغییر می دهی. هاو می دانست که اگر زودتر پذیرای تغییر می شد و ایستگاه پنیر c را ترک می کرد, حالا شرایط بهتری داشت, از نظر روحی و جسمی قوی تر بود و می توانست بهتر از عهده ی مبارزه برای پیدا پنیر جدید بر آید. در حقیقت اگر به جای اتلاف وقت و انکار این که تغییر و جابجایی صورت گرفته, در انتظار تغییر و جابجایی بود؛ احتمالاً تا حالا پنیر خود را پیدا کرده بود. او عزم خود را جزم کرد و تصمیم گرفت به پیشروی به داخل قسمت های جدید تر هزارتو ادامه دهد. از این جا و آن جا تکه های کوچک پنیر را پیدا می کرد و به تدریج داشت توان و اعتماد به نفس خود را دوباره به دست می آورد. هاو در حالی که به گذشته و مکانی که از آن جا آمده بود می شید, خوشحال بود که در مکان های مختلف نکاتی را روی دیوار نوشته است. او بر این باور بود که این نوشته ها می تواند علائم راهنمایی باشد برای دوستش هِم, تا اگر خواست ایستگاه پنیر c را ترک کند آنها را دنبال کند. فقط امیدوار بود که راه را درست آمده باشد. هاو این احتمال را می داد که هِم نوشته های روی دیوار را بخواند و راه را پیدا کند. آن چه را که مدتی فکرش را به خود مشغول کرده بود بر روی دیوار نوشت: توجه زود هنگام به تغییرات کوچک به تو کمک می کند تا خود را با تغییرات بزرگتری که در راه هستند تطبیق دهی. اکنون دیگر, هاو گذشته را رها کرده بود و داشت خود را با آینده تطبیق می داد. او با نیرو و سرعت بیشتری به جستجو در داخل هزارتوی ما یچ پرداخت. سفرش یا حداقل این قسمت از سفرش بسیار سریع و با شادی به پایان رسید. هاو پنیر جدید را در ایستگاه پنیر n پیدا کرد! وقتی وارد ایستگاه پنیر n شد از دیدن چیزی که در آن جا بود ماتش برد. بزرگترین محموله ی پنیری که تا کنون دیده بود روی هم چیده شده بود. در آن جا آن قدر پنیر های مختلف وجود داشت که هاو بعضی از آنها را نمی شناخت. سپس برای لحظه ای مات و مبهوت ماند؛ زیرا نمی دانست آن چه را که می بیند واقعی است یا فقط زاییده ی ذهن اوست؛ تا این که دوستان قدیمش اسنیف و اسکوری را دید. اسنیف با تکان دادن سر به هاو خوش آمد گفت. اسکوری برایش دست تکان داد. اندام های کوچولو و چاق آنها نشان دهنده ی این بود که آنها از مدت ها پیش در آن جا بوده اند. هاو به سرعت سلام کرد و بلافاصله از هر تکه پنیری که دوست داشت یک گاز زد. او گرمکن و کفش هایش را در آورد, آنها را تمیز و مرتب تا کرد و برای اطمینان در خویش قرار داد شاید دوباره به آنها نیاز پیدا می کرد. سپس به میان پنیرهای تازه پرید. وقتی که کاملاً سیر شد, تکه ای پنیر تازه برداشت و آن را به دهان خود انداخت و گفت: زنده باد تغییر! هاو در حین لذت بردن از پنیر تازه, به چیزهایی که یاد گرفته بود شید. او فهمید که در ایستگاه پنیرc به این توهم که پنیر کهنه ای که دیگر در آنجا نبود دوباره بر می گردد, دل خوش کرده بود و از تغییر ترسیده بود. پس چه چیزی او را وادار به تغییر کرد؟ آیا ترس از مردن بر اثر گرسنگی باعث شد که تغییر کند؟ هاو با خود گفت:« خوب این موضوع تا اندازه ای کمک کرد.» سپس خندید و متوجه شد که به محض این که توانسته بود به خودش و به کارهای اشتباه خود بخندد, شروع به تغییر کرده بود. هاو فهمید که سریع ترین راه برای تغییر, خندیدن به حماقت خود است. پس از آن می توان فوراً تغییر کرد. هاو می دانست که از موش های رفیقش, اسنیف و اسکوری, درس مفیدی درباره ی تغییر یاد گرفته است. آنها زندگی را ساده گرفته و اوضاع را بیش از حد تجزیه و تحلیل یا بیش از حد پیچیده نکرده بودند. وقتی که شرایط ایستگاه پنیرc تغییر کرد و پنیر در آن جا نبود آنها هم تغییر د و با پنیر جابجا شدند. هاو همواره این مساله را به خاطر خواهد داشت. سپس هاو از مغز خارق العاده اش برای انجام آن چه که آدم کوچولوها بهتر از موش ها انجام می دهند استفاده کرد. او به اشتباهات گذشته اش شید و از آنها برای برنامه ریزی آینده استفاده کرد. او می دانست که می توان سازگاری با تغییر گرفت. می توان آگاهی بیشتری درباره ی نیاز به ساده انگاشتن اوضاع, انعطاف پذیر بودن و سریع تغییر بدست آورد. لازم نیست که اوضاع و احوال را بیش از حد تجزیه و تحلیل کرد و یا ذهن خود را با باورهای ترسناک مغشوش کرد. می توان به تغییرات کوچک توجه کرد, تا برای تغییرات بزرگ اجتماعی آمادگی بهتر و بیشتر پیدا کرد. هاو حالا می دانست که باید سریع تر خود را با اوضاع جدید سازگار کند. زیرا اگر به موقع نتوان خود را با شرایط جدید تطبیق داد ممکن است هرگز نتوان به این مهم دست یافت. هاو باید می پذیرفت که بزرگترین مانع برای تغییر , در خود شخص قرار دارد و هیچ وضعیتی تا زمانی که خودتان تغییر نکنید بهتر نخواهد شد. شاید مهم ترین چیزی که هاو متوجه شد, این بود که همیشه پنیر تازه در جای دیگری وجود دارد. خواه آن را به موقع تشخیص بدهید, خواه نه. و زمانی که ترس را پشت سر گذاشته و از ماجراهای پیش روی خود لذت ببرید, پاداش شما یافتن پنیر تازه است. هاو می دانست کمی ترس لازم است, زیرا می تواند از فرد در برابر خطرات واقعی محافظت کند. اما هم چنین متوجه شد که بیشتر ترسهای او غیر منطقی بوده و مانع تغییر او در زمان مورد نیاز شده است. هاو در آن زمان ها دوست نداشت تغییر کند. اما حالا می دانست که تغییر به شکل یک موهبت در لباس مبدل ظاهر می شود تا راهنمای او در پیدا پنیر بهتر باشد. او حتی به هنگام تغییر, قسمت بهتری از وجود خودش را پیدا کرده بود. هاو در حالی که به آنچه که آموخته بود می شید به یاد دوستش هم افتاد. او نمی دانست که آیا هِم هیچ یک از نوشته هایی را که هاو روی دیوار ایستگاهc و در دیوارهای مختلف هزارتوی ما یچ نوشته بود خوانده است یا نه؟ آیا هِم تا حالا تصمیم گرفته بود که از ایستگاه پنیرc بیرون آید و تغییر کند؟ آیا دوباره وارد هزارتوی ما یچ شده و آن چه را که می توانست زندگی او را بهتر کند کشف کرده بود؟ هاو به بازگشت دوباره به ایستگاهc و جستجوی هِم شید. البته با این شرط که بتواند این فرض که می تواند راه بازگشت را پیدا کند. او با خود فکر کرد که اگر هِم را پیدا کرد, باید به او تفهیم کند که چگونه از گرفتاری بیرون بیاید. اما هاو متوجه شد که او قبلاً سعی کرده بود که دوستش را وادار به تغییر کند. هِم خودش باید در فراسوی راحتی و آسایش خود و با پشت سر گذاشتن ترس هایش, راه خود را پیدا می کرد. هیچ دیگری نمی توانست این کار را برای او انجام دهد یا در مورد آن با او بحث کند. او مجبور بود به طریقی, به فواید تغییر دادن خود پی ببرد. هاو می دانست که ردپایی برای هِم به جا گذاشته است و اگر هِم فقط نوشته های روی دیوارها را بخواند می تواند راهش را پیدا کند. هاو خلاصه ای از آن چه را که یاد گرفته بود, روی بزرگ ترین دیوار ایستگاه پنیرn نوشت. او ع تکه ای پنیر بزرگ را دور تمام آموخته های خود کشید و در حالی که به آنها نگاه می کرد لبخند می زد: نوشته های روی دیوار: تغییرات اتفاق می افتند و آنها پنیر را جابجا می کنند. در تغییر و تحول شرکت جویید. برای جابجا شدن پنیر آمادگی داشته باشید. تغییرات را زیر نظر بگیرید. دائم پنیر را بو کنید تا متوجه شوید چه موقع کهنه می شود. سریعاً خود را با تغییرات تطبیق دهید. هر چه سریعتر پنیر کهنه را رها کنید, زودتر می توانید از پنیر تازه لذت ببرید. تغییر کنید. با پنیر حرکت کنید. از تغییر لذت ببرید. ماجراجویی کنید و به سفر بروید. از طعم پنیر تازه لذت ببرید. برای تغییر سریع آماده باشید و دوباره از آن لذت ببرید. آنها به برداشتن پنیر ادامه می دهند. هاو متوجه شد که از زمان جدا شدنش از هِم در ایستگاه پنیر c تا کنون, مسافتی طولانی را طی کرده است. اما می دانست که اگر بیش از حد در رفاه و آسایش باشد, به راحتی ممکن است اشتباه گذشته را تکرار کند. او هر روز برای پی بردن به اوضاع و شرایط ایستگاه پنیرn آن را بازرسی می کرد. او می خواست برای اجتناب از غافلگیر شدن بر اثر وقوع تغییرات غیر قابل انتظار, هر کاری که می تواند انجام دهد. هاو با وجود آن که هنوز مقدار زیادی پنیر داشت, اغلب اوقات به داخل هزارتوی ما یچ می رفت تا نواحی جدید را پیدا کند و همیشه بتواند با آن چه که در اطرافش می گذرد در ارتباط باشد. او می دانست که آگاهی از واقعیاتی که پیش روی او بود, از کنج عزلت گزیدن در یک منطقه راحت, ایمن تر است. هاو سپس ص را در خارج هزارتوی ما یچ شنید. با بلند تر شدن صدا, متوجه شد که ی دارد به آن طرف می آید. آیا این صدا می تواند صدای پای هِم باشد؟ آیا او توانسته مشکلات خود را پشت سر بگذارد؟ هاو خدا را شکر کرد .همان کاری که قبلاً بارها انجام داده بود و امیدوار شد که شاید, دوستش سرانجام این توانایی را یافته باشد. با پنیر حرکت کن و از آن لذت ببر!

مشاهده متن کامل ...
صلح حسن(ع)از نگاه حضرت آیت الله +نسیم معرفت
درخواست حذف اطلاعات

نتیجه تصویری برای میلاد حسن مجتبی مبارک


***نسیم معرفت***


بیانات ی در دیدار اقشار مختلف مردم در روز پانزدهم ماه مبارک رمضان 1369/01/22

 

بِسم‌ِاللَّه‌ِالرّحمن‌ِالرّحیم‌ اَلحَمدُلِلَّهِ رَبِّ العالَمین وَ الصّلاةُ وَ السَّلامُ عَلی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا اَبِی‌القاسِمِ مُحَمَّدِِ وَ عَلی آلِهِ الأَطیَبینَ الأَطهَرینَ اَلمُنتَجَبِینَ سِیِّما بَقِیَّةَاللَّهِ فِی الأَرَضِین‌َ

 

امروز، روز پانزدهم ماه مبارک رمضان و روز ولادت مجتبی(علیه‌الصّلاة  ( عَلَیهِ الصَّلاةُ وَالسَّلامُ )  است. در مجلس ما، هر سال عادت بر این جاری شده که مثل امروزی، من راجع به مجتبی( عَلَیهِ السَّلامُ ) و غالباً راجع به مسأله‌ی صلح، صحبت کنم. من هم مکرر درباره‌ی این مسأله، از جمله در همین جلسات، صحبت کرده‌ام و از ابعاد گوناگونی، این حادثه‌ی عجیب و عظیم را مورد بررسی قرار داده‌ام. اگر ما بخواهیم امسال حرفهای گذشته را تکرار نکنیم، خوب است که به قدر گنجایش وقت، بُعد جدیدی از این مسأله را بررسی کنیم.

 

دوران مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) و حادثه‌ی صلح آن بزرگوار با معاویه، یا آن چیزی که به نام صلح نامیده شد، حادثه‌ی سرنوشت‌ساز و بی‌نظیری در کل روند انقلاب ىِ صدر اول بود. دیگر ما نظیر این حادثه را نداشتیم. توضیح کوتاهی راجع به این جمله عرض کنم و بعد وارد اصل مطلب بشوم. انقلاب ، یعنی تفکر و امانتی که خدای متعال به نام برای مردم فرستاد، در دوره‌ی اول، یک نهضت و یک حرکت بود و در قالب یک مبارزه و یک نهضت عظیم انقل ، خودش را نشان داد و آن در هنگامی بود که رسول خدا(صلّیاللَّه‌علیه‌واله‌وسلّم)، این فکر را در مکه اعلام د و دشمنان تفکر توحید و ، در مقابل آن صف‌آرایی نمودند؛ برای این‌که نگذارند این فکر پیش برود. ، با نیرو گرفتن از عناصر مؤمن، این نهضت را سازماندهی کرد و یک مبارزه‌ی بسیار هوشمندانه و قوی و پیشرو را در مکه به وجود آورد. این نهضت و مبارزه، سیزده سال طول کشید. این، دوره‌ی اول بود.

 

بعد از سیزده سال، با تعلیمات ، با شعارهایی که داد، با سازماندهی که کرد، با فداکاری که شد، با مجموع عواملی که وجود داشت، این تفکر، یک حکومت و یک نظام شد و به یک نظام و نظام زندگی یک امت تبدیل گردید و آن هنگامی بود که رسول خدا(ص) به مدینه تشریف آوردند و آن‌جا را پایگاه خودشان قرار دادند و حکومت ی را در آن‌جا گستراندند و از شکل یک نهضت، به شکل یک حکومت تبدیل شد. این، دوره‌ی دوم بود.

 

این روند، در ده سالی که نبىّ‌اکرم(ص) حیات داشتند و بعد از ایشان، در دوران خلفای چهارگانه و سپس تا زمان مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) و خلافت آن بزرگوار - که تقریباً شش ماه طول کشید - ادامه پیدا کرد و به شکل حکومت، ظاهر شد. همه چیز، شکل یک نظام اجتماعی را هم داشت؛ یعنی حکومت و و کار و کار فرهنگی و کار قضایی و تنظیم روابط اقتصادی مردم را هم داشت و قابل بود که گسترش پیدا کند و اگر به همان شکل پیش میرفت، تمام روی زمین را هم میگرفت؛ یعنی نشان داد که این قابلیت را هم دارد.

 

در دوران حسن(ع)، جریان مخالفی آن‌چنان رشد کرد که توانست به صورت یک مانع ظاهر بشود. البته این جریان مخالف، در زمان مجتبی(ع) به وجود نیامده بود؛ سالها قبل به وجود آمده بود. اگر ی بخواهد قدری دور از ملاحظات اعتقادی و صرفاً متکی به شواهد تاریخی حرف بزند، شاید بتواند ادعا کند که این جریان، حتّی در دوران به وجود نیامده بود؛ بلکه ادامه‌یی بود از آنچه که در دوران نهضت - یعنی دوران مکه - وجود داشت.

 

بعد از آن‌که خلافت در زمان عثمان - که از بنیامیه بود - به دست این قوم رسید، ابوسفیان - که در آن‌وقت، ن نا هم شده بود - با دوستانش دور هم نشسته بودند. پرسید: چه انی در جلسه هستند؟ پاسخ شنید که فلانی و فلانی و فلانی. وقتی که خاطر جمع شد همه خودی هستند و آدم بیگانه‌یی در جلسه نیست، به آنها خطاب کرد و گفت: «تلقّفنّها تلقّف الکرة»(2). یعنی مثل توپ، حکومت را به هم پاس بدهید و نگذارید از دست شما خارج بشود! این قضیه را تواریخ سنی و شیعه نقل کرده‌اند. اینها مسایل اعتقادی نیست و ما اصلاً از دیدگاه اعتقادی بحث نمیکنیم؛ یعنی من خوش ندارم که مسایل را از آن دیدگاه بررسی کنم؛ بلکه فقط جنبه‌ی تاریخی آن را مطرح میکنم. البته ابوسفیان در آن‌وقت، مسلمان بود و آورده بود؛ منتها ِ بعد از فتح یا مشرف به فتح. ِ دوران غربت و ضعف نبود، ِ بعد از قدرتِ بود. این جریان، در زمان حسن مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) به اوج قدرت خودش رسید و همان جریانی بود که به شکل معاویةبن‌ سفیان، در مقابل حسن مجتبی(ع) ظاهر شد. این جریان، معارضه را شروع کرد؛ راه را بر حکومت ی - یعنی به شکل حکومت - برید و قطع کرد و مشکلاتی فراهم نمود؛ تا آن‌جایی که عملاً مانع از پیشروی آن جریان حکومت ی شد.

 

در باب صلح حسن(علیه‌السّلام)، این مسأله را بارها گفته‌ایم و در کتابها نوشته‌اند که هر - حتّی خود المؤمنین(ع) - هم اگر به جای حسن مجتبی(ع) بود و در آن شرایط قرار میگرفت، ممکن نبود کاری د، غیر از آن کاری که حسن کرد. هیچ‌ نمیتواند بگوید که حسن، فلان گوشه‌ی کارش سؤال‌برانگیز است. نه، کار آن بزرگوار، صددرصد بر استدلال منطقىِ غیر قابل تخلف منطبق بود.

 

در بین آل رسول خدا(صلّی اللَّه‌علیه‌واله‌وسلّم)، پُر ر از همه کیست؟ شهادت‌آمیزترین زندگی را چه ی داشته است؟ غیرتمندترین آنها برای حفظ دین در مقابل دشمن، برای حفظ دین چه ی بوده است؟ حسین‌بن علی(علیه‌السّلام) بوده است. آن حضرت در این صلح، با حسن(ع) شریک بودند. صلح را تنها حسن نکرد؛ حسن و حسین این کار را د؛ منتها حسن(ع) جلو بود و حسین(ع) پشت سر او بود.

 

حسین(علیه‌السّلام)، جزو م عان ایده‌ی صلح حسن(ع) بود. وقتی که در یک مجلس خصوصی، یکی از یاران نزدیک - از این پُرشورها و پُرحماسه‌ها - به مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) اعتراضی کرد، حسین با او برخورد د: «فغمز الحسین فی وجه حجر»(3). هیچ‌ نمیتواند بگوید که اگر حسین به جای حسن بود، این صلح انجام نمیگرفت. نخیر، حسین با حسن بود و این صلح انجام گرفت و اگر حسن(علیه‌السّلام) هم نبود و حسین(علیه‌السّلام) تنها بود، در آن شرایط، باز هم همین کار انجام میگرفت و صلح میشد.

 

صلح، عوامل خودش را داشت و هیچ تخلف و گزیری از آن نبود. آن روز، شهادت ممکن نبود. مرحوم «شیخ راضی آل یاسین»(رضوان‌اللَّه‌تعالی علیه)، در این کتاب «صلح الحسن» - که من بیست سال پیش، آن را ترجمه و چاپ شده است - ثابت میکند که اصلاً جا برای شهادت نبود. هر کشته شدنی که شهادت نیست؛ کشته شدنِ با شرایطی، شهادت است. آن شرایط، در آن‌جا نبود و اگر حسن(علیه السّلام)، در آن روز کشته میشدند، شهید نشده بودند. امکان نداشت که آن روز ی بتواند در آن شرایط، حرکت مصلحت‌آمیزی انجام بدهد که کشته بشود و اسمش شهادت باشد و انتحار نکرده باشد.

 

هنر حسن مجتبی علیه السلام بعد از پذیرش صلح

 

راجع به صلح، از ابعاد مختلف صحبت کرده‌ایم؛ اما حالا مسأله این است که بعد از صلح حسن مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام)، کار به شکلی هوشمندانه و زیرکانه تنظیم شد که و جریان ی، وارد کانال آلوده‌یی که به نام خلافت - و در معنا سلطنت - به وجود آمده بود، نشود. این، هنر حسن مجتبی(علیه‌السّلام) بود. حسن مجتبی کاری کرد که جریان اصیل - که از مکه شروع شده بود و به حکومت ی و به زمان المؤمنین و زمان خود او رسیده بود - در مجرای دیگری، جریان پیدا د؛ منتها اگر نه به شکل حکومت - زیرا ممکن نبود - لااقل دوباره به شکل نهضت جریان پیدا کند. این، دوره‌ی سوم است.

 

، دوباره نهضت شد. ناب، اصیل، ظلم‌ستیز، سازش‌ناپذیر، دور از تحریف و مبرّا از این‌که بازیچه‌ی دست هواها و هوسها بشود، باقی ماند؛ اما در شکل نهضت باقی ماند. یعنی در زمان حسن(علیه الصّلاةوالسّلام)، تفکر انقلابىِ ی - که دوره‌یی را طی کرده بود و به قدرت و حکومت رسیده بود - دوباره برگشت و یک نهضت شد. البته در این دوره، کار این نهضت، به مراتب مشکلتر از دوره‌ی خود بود؛ زیرا شعارها در دست انی بود که لباس مذهب را بر تن کرده بودند؛ درحالیکه از مذهب نبودند. مشکلىِ کار ائمه‌ی هدی(علیهم‌السّلام)، این‌جا بود.

 

ائمه میخواستند که نهضت، مجدداً به جریان اصیل ی تبدیل شود

 

البته من از مجموعه‌ی روایات و زندگی ائمه(علیهم‌السّلام) این‌طور استنباط کرده‌ام که این بزرگواران، از روز صلح مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) تا اوا ، دایماً درصدد بوده‌اند که این نهضت را مجدداً به شکل حکومت علوی و ی در بیاورند و سر پا کنند. در این زمینه، روایاتی هم داریم. البته ممکن است بعضی دیگر، این نکته را این‌طور نبینند و طور دیگری ملاحظه ند؛ اما تشخیص من این است. ائمه میخواستند که نهضت، مجدداً به حکومت و جریان اصیل ی تبدیل بشود و آن جریان ی که از آغشته شدن و آمیخته شدن و آلوده شدن به آلودگیهای هواهای نفسانی دور است، روی کار بیاید؛ ولی این کار، کار مشکلی است.

 

مهمترین نیاز مردم در زمان خلفای سفیانی و مروانی و عباسی

 

در دوران دوم نهضت - یعنی دوران خلافت خلفای سفیانی و مروانی و عباسی - مهمترین چیزی که مردم احتیاج داشتند، این بود که اص های و جرقه‌های اصیل و قرآنی را در لابلای حرفهای گوناگون و پراکنده ببینند و بشناسند و اشتباه نکنند. بیخود نیست که ادیان، این‌همه روی تعقل و تدبر تکیه کرده‌اند. بیخود نیست که در قرآن کریم، این‌همه روی تفکر و تعقل و تدبر انسانها تکیه شده است؛ آن هم درباره‌ی اصلیترین موضوعات دین، یعنی توحید.

 

توحید، فقط این نیست که بگوییم خ هست، آن هم یکی است و دو نیست. این، صورت توحید است. باطن توحید، اقیانوس بیکرانه‌یی است که اولیای خدا در آن غرق میشوند. توحید، وادی بسیار با عظمتی است؛ اما در چنین وادی با عظمتی، باز از مؤمنین و مسلمین و موحدین خواسته‌اند که با تکیه به تفکر و تدبر و تعقل، پیش بروند. واقعاً هم عقل و تفکر میتواند انسان را پیش ببرد. البته در مراحل مختلف، عقل به نور وحی و نور معرفت و آموزشهای اولیای خدا، تجهیز و تغذیه میشود؛ لیکن بالا ه آنچه که پیش میرود، عقل است. بدون عقل، نمیشود هیچ جا رفت.

 

ملت ی، در تمام دوران چندصدساله‌یی که چیزی به نام خلافت، بر او حکومت میکرد، یعنی تا قرن هفتم که خلافت عباسی ادامه داشت (البته بعد از انقراض خلافت عباسی، باز در گوشه و کنار، چیزهایی به نام خلافت وجود داشت؛ مثل زمان ممالیک در مصر و تا مدتها بعد هم در بلاد عثمانی و جاهای دیگر) آن چیزی که مردم احتیاج داشتند بفهمند، این بوده که عقل را قاضی کنند، تا بدانند آیا نظر و قرآن و کتاب الهی و احادیث مسلّمه راجع به اولیای امور، با واقعیت موجود تطبیق میکند، یا نه. این، چیز خیلی مهمی است.

 

به نظر من، امروز هم مسلمانان همین را کم دارند. امروز، جوامع ی و انی که گمان میکنند در نظامهایی که امروز در دنیا به نام وجود دارد، تعهدی دارند؛ مثل بسیاری از علما و متدینان، بسیاری از توده‌های مردم، مقدسان و غیرمقدسان - به آنهایی که لاابالیند و به فکر حاکمیت دین نیستند و تعهدی برای خودشان قایل نمیباشند، کاری نداریم و فعلاً در این بحث، وارد نیستند - اگر اینها فقط فکر کنند ببینند، آیا آن نظامی که خواسته، آن مدیریتی که برای نظام ی خواسته - که این دومی آسانتر است - با آنچه که آنها با آن روبه‌رو هستند، تطبیق میکند یا نه، برایشان مسأله روشن خواهد شد.

 

ویژگی های دوران خلافت طاغوت

 

دوران خلافت مروانی و سفیانی و عباسی، دورانی بود که ارزشهای ی از محتوای واقعی خودشان خالی شدند. صورتهایی باقی ماند؛ ولی محتواها، به محتواهای جاهلی و ی تبدیل شد. آن دستگاهی که میخواست انسانها را عاقل، متعبد، مؤمن، آزاد، دور از آلایشها، خاضعِ عنداللَّه و متکبر در مقابل متکبران تربیت کند و بسازد - که بهترینش، همان دستگاه مدیریت ی در زمان (ص) بود - به دستگاهی تبدیل شد که انسانها را با تد ر گوناگون، اهل دنیا و هوی و شهوات و تملق و دوری از معنویات و انسانهای بیشخصیت و فاسق و فاسدی میساخت و رشد میداد. متأسفانه، در تمام دوران خلافت اموی و عباسی، این‌طور بود.

 

در کتابهای تاریخ، چیزهایی نوشتند که اگر بخواهیم آنها را بگوییم، خیلی طول میکشد. از زمان خود معاویه هم شروع شد. معاویه را معروفش د؛ یعنی مورخان نوشتند که او آدمی حلیم و باظرفیت بوده و به مخالفانش اجازه میداده که در مقابلش حرف بزنند و هرچه میخواهند، بگویند. البته در برهه‌یی از زمان و در اوایل کارش، شاید همین‌طور هم بوده است؛ لیکن در کنار این بُعد، ابعاد دیگر شخصیت او را کمتر نوشته‌اند: این‌که او چه‌طور اشخاص و رؤسا و وجوه و رجال را وادار میکرد که از عقاید و ایمان خودشان دست بکشند و حتّی در راه مقابله‌ی با حق، تجهیز بشوند. اینها را خیلیها ننوشته‌اند. البته باز هم در تاریخ ثبت است و همینهایی را هم که ما الان میدانیم، باز یک عده نوشته‌اند.

 

مردمانی که در آن دستگاهها پرورش پیدا می د، عادت داده میشدند که هیچ‌چیزی را برخلاف میل و هوای خلیفه، بر زبان نیاورند. این، چه جامعه‌یی است؟! این، چه‌طور انسانی است؟! این، چه‌طور اراده‌ی الهی و ی در انسانهاست که بخواهند مفاسد را اصلاح کنند و از بین ببرند و جامعه را جامعه‌یی الهی درست کنند؟ آیا چنین چیزی، ممکن است؟

 

چاپلوسی یکی از ویژگی های رجال حکومت های طاغوت

 

«جاحظ» و یا شاید «ابوالفرج اصفهانی» نقل میکند که معاویه در دوران خلافتش، با اسب به مکه میرفت. یکی از رجالِ آن روز هم در کنار او بود. معاویه سرگرم صحبت با آن شخص بود. پشت سر اینها هم عده‌یی می‌آمدند. معاویه مفا اموی جاهلی خودش را نقل میکرد که در جاهلیت، این‌جا این‌طوری بود، آن‌طوری بود، پدر من - ابوسفیان - چنین کرد، چنان کرد. بچه‌ها هم در مسیر، بازی می د و ظاهراً سنگ میانداختند. در این بین، سنگی به پیشانی ی که کنار معاویه اسب میراند و حرکت میکرد، خورد و خون جاری شد. او چیزی نگفت و حرف معاویه را قطع نکرد و تحمل کرد. خون، روی صورت و محاسنش ریخت. معاویه همین‌طور که سرگرم صحبت بود، ناگهان به طرف این مرد برگشت و دید خون روی صورت اوست. گفت: از پیشانی تو خون میریزد. آن فرد، در جواب معاویه گفت: خون؟! از صورت من؟! کو؟ کجا؟ وانمود کرد که از بس مجذوب معاویه بوده، خوردن این سنگ و مجروح شدن پیشانی و ریختن خون را نفهمیده است! معاویه گفت: عجب، سنگ به پیشانیت خورده، ولی تو نفهمیدی؟! گفت: نه، من نفهمیدم. دست زد و گفت: عجب، خون؟! بعد به جان معاویه و یا به مقدسات قسم خورد که تا وقتی تو نگفتی، شیرینىِ کلام تو نگذاشت که بفهمم خون جاری شده است! معاویه پرسید: سهم عطیه‌ات در بیت‌المال، چه‌قدر است؟ مثلاً گفت: فلان قدر. معاویه گفت: به تو ظلم کرده‌اند، این را باید سه برابر کنند! این، فرهنگ حاکم بر دستگاه حکومت معاویه بود.

 

انی که در این دوران، تملق رؤسا و خلفا را میگفتند، کارها در دست آنها بود. کارها بر اساس صلاحیت و شایستگیشان واگذار نمیشد. اصولاً عرب، به اصل و نسب خیلی اهمیت میدهد. فلان ، از کدام خانواده است؟ پدرانش، چه انی بودند؟ اینها حتّی رعایت اصل و نسب را هم نمی د. «خالدبن عبداللَّه قصری» که در زمان عبدالملک، مدتی حاکم عراق و کوفه بود و خیلی هم ظلم و سوء استفاده کرد، در کتابها نوشته‌اند که آدمِ بیسروپایی بود و ی نبود که او را به خاطر اصل و نسبش به این کار گماشته باشند؛ اما صرفاً چون نزدیک بود، به این سمت رسیده بود.

 

می گفتند خلافت از نبوت بالاتر است!

 

درباره‌ی «خالدبن عبداللَّه قصری» نوشته‌اند که ی بود که میگفت، خلافت از نبوت بالاتر است: «کان یفضل الخلافة علی النّبوّة»! استدلال هم میکرد و میگفت: وقتی شما به مسافرت بروید، ی را به عنوان خلیفه و جانشین خودتان میگمارید که به کارهای خانه و دکانتان رسیدگی کند؛ این خلیفه است. بعد که به مسافرت رفتید، مثلاً کاغذی هم میفرستید و پیغامی هم به یک نفر میدهید که میآورد؛ آن رسول است. حالا کدام بالاتر است؟! کدام به شما نزدیکتر است؟! آن که شما در رأس خانواده‌تان گذاشتید، یا آن که یک کاغذ دادید، تا برای شما بیاورد؟! با این استدلال عوامانه‌ی ابلهانه، میخواست ثابت د که خلیفه از بالاتر است! به چنین آدمی که چنین ایده‌یی را تبلیغ میکرد، پاداش میداد.

 

در زمان عبدالملک و بعضی پسرهای او، یک نفر به نام «یوسف‌بن عمر ثقفی» را مدتهای مدید بر عراق گماشتند. او سالها حاکم و والی عراق بود. این شخص، آدم عقده‌یىِ بدبختی بود که از عقده‌یی بودنش، چیزهایی نقل کرده‌اند. مرد کوچک جثه و کوچک اندامی بود که عقده‌ی کوچکىِ جثه‌ی خودش را داشت. وقتی که پارچه‌یی به خیاط میداد تا بدوزد، از خیاط سؤال میکرد که آیا این پارچه به اندازه‌ی تن من است؟ خیاط به این پارچه نگاه میکرد و اگر مثلاً میگفت این پارچه برای اندام شما اندازه است و بلکه زیاد هم می‌آید، فوراً پارچه را از این خیاط میگرفت و دستور میداد که او را مجازات هم ند! خیاطها این قضیه را فهمیده بودند. به همین خاطر، وقتی پارچه‌یی را به خیاط عرضه میکرد و میگفت برای من بس است یا نه، خیاط نگاه میکرد و میگفت نه، این پارچه ظاهراً برای هیکل و جثه‌ی شما کم بیاید و باید خیلی زحمت بکشیم، تا آن را مناسب تن شما در بیاوریم! او هم با این‌که میدانست خیاط دروغ میگوید، ولی خوشش میآمد؛ این‌قدر احمق بود! او همان ی است که زیدبن‌علی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) را در کوفه به شهادت رساند. چنین ی، سالها بر جان و مال و عِرض مردم مسلط بود. نه یک اصل و نسب درستی، نه یک سواد درستی، نه یک فهم درستی داشت؛ ولی چون به رأس قدرت وابسته بود، به این سمت گماشته شده بود. اینها آفت است. اینها برای یک نظام، بزرگترین آفتهاست.

 

جریان اصیل ی در مقابل جریان دروغین ی

 

این جریان، همین‌طور ادامه پیدا کرد. در کنار این، جریان مسلمانىِ اصیل، جریان ارزشی، جریان قرآنی - که هیچ‌وقت با آن جریان حاکم، اما ضد ارزشها کنار نمیآمد - نیز ادامه پیدا کرد که مصداق بارز آن، ائمه‌ی هدی(علیهم‌الصّلاةو السّلام) و بسیاری از مسلمانانِ همراه آنان بودند. به برکت حسن مجتبی(علیه الصّلاةوالسّلام)، این جریان ارزشی نهضت ی، را حفظ کرد. اگر مجتبی این صلح را انجام نمیداد، آن ارزشىِ نهضتی باقی نمی‌ماند و از بین میرفت؛ چون معاویه بالا ه غلبه پیدا میکرد.

 

ویژگی های عصر زندگانی حسن مجتبی علیه السلام

 

وضعیت، وضعیتی نبود که امکان داشته باشد حسن مجتبی(علیه‌السّلام) غلبه پیدا کند. همه‌ی عوامل، در جهت ع غلبه‌ی مجتبی(علیه‌السّلام) بود. معاویه غلبه پیدا میکرد؛ چون دستگاه تبلیغات در اختیار او بود. چهره‌ی او در ، چهره‌یی نبود که نتوانند موجه کنند و نشان بدهند. اگر حسن(ع) صلح نمیکرد، تمام ارکان خاندان (ص) را از بین می‌بردند و ی را باقی نمیگذاشتند که حافظ نظام ارزشی اصیل باشد. همه چیز بکلی از بین میرفت و ذکر برمیافتاد و نوبت به جریان عاشورا هم نمیرسید.

 

حق عظیمی که حسن مجتبی علیه السلام بر بقای دارد

 

اگر بنا بود مجتبی(علیه‌السّلام)، جنگ با معاویه را ادامه بدهد و به شهادت خاندان منتهی بشود، حسین(ع) هم باید در همین ماجرا کشته میشد، اصحاب برجسته هم باید کشته میشدند، «حجربن‌عدی»ها هم باید کشته میشدند، همه باید از بین میرفتند و ی که بماند و بتواند از فرصتها استفاده د و را در شکل ارزشىِ خودش باز هم حفظ کند، دیگر باقی نمی‌ماند. این، حق عظیمی است که مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) بر بقای دارد.

 

این هم یک بُعد دیگر از زندگی مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) و صلح آن بزرگوار است که امیدواریم خداوند به همه‌ی ما بصیرتی عنایت کند، تا بتوانیم این بزرگوار را بشناسیم و نگذاریم ‌ی جه و غبار بدشناختییی که تا مدتها بر چهره‌ی آن بزرگوار بوده، باقی بماند. یعنی حقیقت را باید همه بفهمند و بدانند که صلح مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام)، همان‌قدر ارزش داشت که شهادت برادر بزرگوارش، حسین(علیه‌الصّلاةوالسّلام) ارزش داشت. و همان‌قدر که آن شهادت به خدمت کرد، آن صلح هم همان‌قدر یا بیشتر به خدمت کرد.



http://www.rajanews.com/news/216204

مشاهده متن کامل ...
صلح حسن(ع)از نگاه حضرت آیت الله +نسیم معرفت
درخواست حذف اطلاعات

نتیجه تصویری برای میلاد حسن مجتبی مبارک


***نسیم معرفت***


بیانات ی در دیدار اقشار مختلف مردم در روز پانزدهم ماه مبارک رمضان 1369/01/22.



بِسم‌ِاللَّه‌ِالرّحمن‌ِالرّحیم‌ اَلحَمدُلِلَّهِ رَبِّ العالَمین وَ الصّلاةُ وَ السَّلامُ عَلی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا اَبِی‌القاسِمِ مُحَمَّدِِ وَ عَلی آلِهِ الأَطیَبینَ الأَطهَرینَ اَلمُنتَجَبِینَ سِیِّما بَقِیَّةَِاللَّهِ فِی الأَرَضِین‌َ

 

امروز، روز پانزدهم ماه مبارک رمضان و روز ولادت مجتبی( عَلَیهِ الصَّلاةُ وَالسَّلامُ )  است. در مجلس ما، هر سال عادت بر این جاری شده که مثل امروزی، من راجع به مجتبی( عَلَیهِ السَّلامُ ) و غالباً راجع به مسأله‌ی صلح، صحبت کنم. من هم مکرر درباره‌ی این مسأله، از جمله در همین جلسات، صحبت کرده‌ام و از ابعاد گوناگونی، این حادثه‌ی عجیب و عظیم را مورد بررسی قرار داده‌ام. اگر ما بخواهیم امسال حرفهای گذشته را تکرار نکنیم، خوب است که به قدر گنجایش وقت، بُعد جدیدی از این مسأله را بررسی کنیم. دوران مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) و حادثه‌ی صلح آن بزرگوار با معاویه، یا آن چیزی که به نام صلح نامیده شد، حادثه‌ی سرنوشت‌ساز و بی‌نظیری در کل روند انقلاب ىِ صدر اول بود. دیگر ما نظیر این حادثه را نداشتیم. توضیح کوتاهی راجع به این جمله عرض کنم و بعد وارد اصل مطلب بشوم. انقلاب ، یعنی تفکر و امانتی که خدای متعال به نام برای مردم فرستاد، در دوره‌ی اول، یک نهضت و یک حرکت بود و در قالب یک مبارزه و یک نهضت عظیم انقل ، خودش را نشان داد و آن در هنگامی بود که رسول خدا(صلّی اللَّه‌علیه‌واله‌وسلّم)، این فکر را در مکه اعلام د و دشمنان تفکر توحید و ، در مقابل آن صف‌آرایی نمودند؛ برای این‌که نگذارند این فکر پیش برود. ، با نیرو گرفتن از عناصر مؤمن، این نهضت را سازماندهی کرد و یک مبارزه‌ی بسیار هوشمندانه و قوی و پیشرو را در مکه به وجود آورد. این نهضت و مبارزه، سیزده سال طول کشید. این، دوره‌ی اول بود. بعد از سیزده سال، با تعلیمات ، با شعارهایی که داد، با سازماندهی که کرد، با فداکاری که شد، با مجموع عواملی که وجود داشت، این تفکر، یک حکومت و یک نظام شد و به یک نظام و نظام زندگی یک امت تبدیل گردید و آن هنگامی بود که رسول خدا(ص) به مدینه تشریف آوردند و آن‌جا را پایگاه خودشان قرار دادند و حکومت ی را در آن‌جا گستراندند و از شکل یک نهضت، به شکل یک حکومت تبدیل شد. این، دوره‌ی دوم بود. این روند، در ده سالی که نبىّ‌اکرم(ص) حیات داشتند و بعد از ایشان، در دوران خلفای چهارگانه و سپس تا زمان مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) و خلافت آن بزرگوار - که تقریباً شش ماه طول کشید - ادامه پیدا کرد و به شکل حکومت، ظاهر شد. همه چیز، شکل یک نظام اجتماعی را هم داشت؛ یعنی حکومت و و کار و کار فرهنگی و کار قضایی و تنظیم روابط اقتصادی مردم را هم داشت و قابل بود که گسترش پیدا کند و اگر به همان شکل پیش میرفت، تمام روی زمین را هم میگرفت؛ یعنی نشان داد که این قابلیت را هم دارد.

 

در دوران حسن(ع)، جریان مخالفی آن‌چنان رشد کرد که توانست به صورت یک مانع ظاهر بشود. البته این جریان مخالف، در زمان مجتبی(ع) به وجود نیامده بود؛ سالها قبل به وجود آمده بود. اگر ی بخواهد قدری دور از ملاحظات اعتقادی و صرفاً متکی به شواهد تاریخی حرف بزند، شاید بتواند ادعا کند که این جریان، حتّی در دوران به وجود نیامده بود؛ بلکه ادامه‌یی بود از آنچه که در دوران نهضت - یعنی دوران مکه - وجود داشت.

 

بعد از آن‌که خلافت در زمان عثمان - که از بنیامیه بود - به دست این قوم رسید، ابوسفیان - که در آن‌وقت، ن نا هم شده بود - با دوستانش دور هم نشسته بودند. پرسید: چه انی در جلسه هستند؟ پاسخ شنید که فلانی و فلانی و فلانی. وقتی که خاطر جمع شد همه خودی هستند و آدم بیگانه‌یی در جلسه نیست، به آنها خطاب کرد و گفت: «تَلَقَّفَنَّها تَلَقُّّفَ الکُرَةِ». یعنی مثل توپ، حکومت را به هم پاس بدهید و نگذارید از دست شما خارج بشود! این قضیه را تواریخ سنی و شیعه نقل کرده‌اند. اینها مسایل اعتقادی نیست و ما اصلاً از دیدگاه اعتقادی بحث نمیکنیم؛ یعنی من خوش ندارم که مسایل را از آن دیدگاه بررسی کنم؛ بلکه فقط جنبه‌ی تاریخی آن را مطرح میکنم. البته ابوسفیان در آن‌وقت، مسلمان بود و آورده بود؛ منتها ِ بعد از فتح یا مشرف به فتح. ِ دوران غربت و ضعف نبود، ِ بعد از قدرتِ بود. این جریان، در زمان حسن مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) به اوج قدرت خودش رسید و همان جریانی بود که به شکل معاویةبن‌ سفیان، در مقابل حسن مجتبی(ع) ظاهر شد. این جریان، معارضه را شروع کرد؛ راه را بر حکومت ی - یعنی به شکل حکومت - برید و قطع کرد و مشکلاتی فراهم نمود؛ تا آن‌جایی که عملاً مانع از پیشروی آن جریان حکومت ی شد.

 

در باب صلح حسن(علیه‌السّلام)، این مسأله را بارها گفته‌ایم و در کتابها نوشته‌اند که هر - حتّی خود المؤمنین(ع) - هم اگر به جای حسن مجتبی(ع) بود و در آن شرایط قرار میگرفت، ممکن نبود کاری د، غیر از آن کاری که حسن کرد. هیچ‌ نمیتواند بگوید که حسن، فلان گوشه‌ی کارش سؤال‌برانگیز است. نه، کار آن بزرگوار، صددرصد بر استدلال منطقىِ غیر قابل تخلف منطبق بود.

 

در بین آل رسول خدا(صلّی اللَّه‌علیه‌واله‌وسلّم)، پُر ر از همه کیست؟ شهادت‌آمیزترین زندگی را چه ی داشته است؟ غیرتمندترین آنها برای حفظ دین در مقابل دشمن، برای حفظ دین چه ی بوده است؟ حسین‌بن علی(علیه‌السّلام) بوده است. آن حضرت در این صلح، با حسن(ع) شریک بودند. صلح را تنها حسن نکرد؛ حسن و حسین این کار را د؛ منتها حسن(ع) جلو بود و حسین(ع) پشت سر او بود.

 

حسین(علیه‌السّلام)، جزو م عان ایده‌ی صلح حسن(ع) بود. وقتی که در یک مجلس خصوصی، یکی از یاران نزدیک - از این پُرشورها و پُرحماسه‌ها - به مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) اعتراضی کرد، حسین با او برخورد د: «فغمز الحسین فی وجه حجر»(3). هیچ‌ نمیتواند بگوید که اگر حسین به جای حسن بود، این صلح انجام نمیگرفت. نخیر، حسین با حسن بود و این صلح انجام گرفت و اگر حسن(علیه‌السّلام) هم نبود و حسین(علیه‌السّلام) تنها بود، در آن شرایط، باز هم همین کار انجام میگرفت و صلح میشد.

 

صلح، عوامل خودش را داشت و هیچ تخلف و گزیری از آن نبود. آن روز، شهادت ممکن نبود. مرحوم «شیخ راضی آل یاسین»(رضوان‌اللَّه‌تعالی علیه)، در این کتاب «صلح الحسن» - که من بیست سال پیش، آن را ترجمه و چاپ شده است - ثابت میکند که اصلاً جا برای شهادت نبود. هر کشته شدنی که شهادت نیست؛ کشته شدنِ با شرایطی، شهادت است. آن شرایط، در آن‌جا نبود و اگر حسن(علیه السّلام)، در آن روز کشته میشدند، شهید نشده بودند. امکان نداشت که آن روز ی بتواند در آن شرایط، حرکت مصلحت‌آمیزی انجام بدهد که کشته بشود و اسمش شهادت باشد و انتحار نکرده باشد.

 

هنر حسن مجتبی علیه السلام بعد از پذیرش صلح

 

راجع به صلح، از ابعاد مختلف صحبت کرده‌ایم؛ اما حالا مسأله این است که بعد از صلح حسن مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام)، کار به شکلی هوشمندانه و زیرکانه تنظیم شد که و جریان ی، وارد کانال آلوده‌یی که به نام خلافت - و در معنا سلطنت - به وجود آمده بود، نشود. این، هنر حسن مجتبی(علیه‌السّلام) بود. حسن مجتبی کاری کرد که جریان اصیل - که از مکه شروع شده بود و به حکومت ی و به زمان المؤمنین و زمان خود او رسیده بود - در مجرای دیگری، جریان پیدا د؛ منتها اگر نه به شکل حکومت - زیرا ممکن نبود - لااقل دوباره به شکل نهضت جریان پیدا کند. این، دوره‌ی سوم است.

 

، دوباره نهضت شد. ناب، اصیل، ظلم‌ستیز، سازش‌ناپذیر، دور از تحریف و مبرّا از این‌که بازیچه‌ی دست هواها و هوسها بشود، باقی ماند؛ اما در شکل نهضت باقی ماند. یعنی در زمان حسن(علیه الصّلاةوالسّلام)، تفکر انقلابىِ ی - که دوره‌یی را طی کرده بود و به قدرت و حکومت رسیده بود - دوباره برگشت و یک نهضت شد. البته در این دوره، کار این نهضت، به مراتب مشکلتر از دوره‌ی خود بود؛ زیرا شعارها در دست انی بود که لباس مذهب را بر تن کرده بودند؛ درحالیکه از مذهب نبودند. مشکلىِ کار ائمه‌ی هدی(علیهم‌السّلام)، این‌جا بود.

 

ائمه میخواستند که نهضت، مجدداً به جریان اصیل ی تبدیل شود

 

البته من از مجموعه‌ی روایات و زندگی ائمه(علیهم‌السّلام) این‌طور استنباط کرده‌ام که این بزرگواران، از روز صلح مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) تا اوا ، دایماً درصدد بوده‌اند که این نهضت را مجدداً به شکل حکومت علوی و ی در بیاورند و سر پا کنند. در این زمینه، روایاتی هم داریم. البته ممکن است بعضی دیگر، این نکته را این‌طور نبینند و طور دیگری ملاحظه ند؛ اما تشخیص من این است. ائمه میخواستند که نهضت، مجدداً به حکومت و جریان اصیل ی تبدیل بشود و آن جریان ی که از آغشته شدن و آمیخته شدن و آلوده شدن به آلودگیهای هواهای نفسانی دور است، روی کار بیاید؛ ولی این کار، کار مشکلی است.

 

مهمترین نیاز مردم در زمان خلفای سفیانی و مروانی و عباسی

 

در دوران دوم نهضت - یعنی دوران خلافت خلفای سفیانی و مروانی و عباسی - مهمترین چیزی که مردم احتیاج داشتند، این بود که اص های و جرقه‌های اصیل و قرآنی را در لابلای حرفهای گوناگون و پراکنده ببینند و بشناسند و اشتباه نکنند. بیخود نیست که ادیان، این‌همه روی تعقل و تدبر تکیه کرده‌اند. بیخود نیست که در قرآن کریم، این‌همه روی تفکر و تعقل و تدبر انسانها تکیه شده است؛ آن هم درباره‌ی اصلیترین موضوعات دین، یعنی توحید.

 

توحید، فقط این نیست که بگوییم خ هست، آن هم یکی است و دو نیست. این، صورت توحید است. باطن توحید، اقیانوس بیکرانه‌یی است که اولیای خدا در آن غرق میشوند. توحید، وادی بسیار با عظمتی است؛ اما در چنین وادی با عظمتی، باز از مؤمنین و مسلمین و موحدین خواسته‌اند که با تکیه به تفکر و تدبر و تعقل، پیش بروند. واقعاً هم عقل و تفکر میتواند انسان را پیش ببرد. البته در مراحل مختلف، عقل به نور وحی و نور معرفت و آموزشهای اولیای خدا، تجهیز و تغذیه میشود؛ لیکن بالا ه آنچه که پیش میرود، عقل است. بدون عقل، نمیشود هیچ جا رفت.

 

ملت ی، در تمام دوران چندصدساله‌یی که چیزی به نام خلافت، بر او حکومت میکرد، یعنی تا قرن هفتم که خلافت عباسی ادامه داشت (البته بعد از انقراض خلافت عباسی، باز در گوشه و کنار، چیزهایی به نام خلافت وجود داشت؛ مثل زمان ممالیک در مصر و تا مدتها بعد هم در بلاد عثمانی و جاهای دیگر) آن چیزی که مردم احتیاج داشتند بفهمند، این بوده که عقل را قاضی کنند، تا بدانند آیا نظر و قرآن و کتاب الهی و احادیث مسلّمه راجع به اولیای امور، با واقعیت موجود تطبیق میکند، یا نه. این، چیز خیلی مهمی است.

 

به نظر من، امروز هم مسلمانان همین را کم دارند. امروز، جوامع ی و انی که گمان میکنند در نظامهایی که امروز در دنیا به نام وجود دارد، تعهدی دارند؛ مثل بسیاری از علما و متدینان، بسیاری از توده‌های مردم، مقدسان و غیرمقدسان - به آنهایی که لاابالیند و به فکر حاکمیت دین نیستند و تعهدی برای خودشان قایل نمیباشند، کاری نداریم و فعلاً در این بحث، وارد نیستند - اگر اینها فقط فکر کنند ببینند، آیا آن نظامی که خواسته، آن مدیریتی که برای نظام ی خواسته - که این دومی آسانتر است - با آنچه که آنها با آن روبه‌رو هستند، تطبیق میکند یا نه، برایشان مسأله روشن خواهد شد.

 

ویژگی های دوران خلافت طاغوت

 

دوران خلافت مروانی و سفیانی و عباسی، دورانی بود که ارزشهای ی از محتوای واقعی خودشان خالی شدند. صورتهایی باقی ماند؛ ولی محتواها، به محتواهای جاهلی و ی تبدیل شد. آن دستگاهی که میخواست انسانها را عاقل، متعبد، مؤمن، آزاد، دور از آلایشها، خاضعِ عنداللَّه و متکبر در مقابل متکبران تربیت کند و بسازد - که بهترینش، همان دستگاه مدیریت ی در زمان (ص) بود - به دستگاهی تبدیل شد که انسانها را با تد ر گوناگون، اهل دنیا و هوی و شهوات و تملق و دوری از معنویات و انسانهای بیشخصیت و فاسق و فاسدی میساخت و رشد میداد. متأسفانه، در تمام دوران خلافت اموی و عباسی، این‌طور بود.

 

در کتابهای تاریخ، چیزهایی نوشتند که اگر بخواهیم آنها را بگوییم، خیلی طول میکشد. از زمان خود معاویه هم شروع شد. معاویه را معروفش د؛ یعنی مورخان نوشتند که او آدمی حلیم و باظرفیت بوده و به مخالفانش اجازه میداده که در مقابلش حرف بزنند و هرچه میخواهند، بگویند. البته در برهه‌یی از زمان و در اوایل کارش، شاید همین‌طور هم بوده است؛ لیکن در کنار این بُعد، ابعاد دیگر شخصیت او را کمتر نوشته‌اند: این‌که او چه‌طور اشخاص و رؤسا و وجوه و رجال را وادار میکرد که از عقاید و ایمان خودشان دست بکشند و حتّی در راه مقابله‌ی با حق، تجهیز بشوند. اینها را خیلیها ننوشته‌اند. البته باز هم در تاریخ ثبت است و همینهایی را هم که ما الان میدانیم، باز یک عده نوشته‌اند. مردمانی که در آن دستگاهها پرورش پیدا می د، عادت داده میشدند که هیچ‌چیزی را برخلاف میل و هوای خلیفه، بر زبان نیاورند. این، چه جامعه‌یی است؟! این، چه‌طور انسانی است؟! این، چه‌طور اراده‌ی الهی و ی در انسانهاست که بخواهند مفاسد را اصلاح کنند و از بین ببرند و جامعه را جامعه‌یی الهی درست کنند؟ آیا چنین چیزی، ممکن است؟

 

چاپلوسی یکی از ویژگی های رجال حکومت های طاغوت

 

«جاحظ» و یا شاید «ابوالفرج اصفهانی» نقل میکند که معاویه در دوران خلافتش، با اسب به مکه میرفت. یکی از رجالِ آن روز هم در کنار او بود. معاویه سرگرم صحبت با آن شخص بود. پشت سر اینها هم عده‌یی می‌آمدند. معاویه مفا اموی جاهلی خودش را نقل میکرد که در جاهلیت، این‌جا این‌طوری بود، آن‌طوری بود، پدر من - ابوسفیان - چنین کرد، چنان کرد. بچه‌ها هم در مسیر، بازی می د و ظاهراً سنگ میانداختند. در این بین، سنگی به پیشانی ی که کنار معاویه اسب میراند و حرکت میکرد، خورد و خون جاری شد. او چیزی نگفت و حرف معاویه را قطع نکرد و تحمل کرد. خون، روی صورت و محاسنش ریخت. معاویه همین‌طور که سرگرم صحبت بود، ناگهان به طرف این مرد برگشت و دید خون روی صورت اوست. گفت: از پیشانی تو خون میریزد. آن فرد، در جواب معاویه گفت: خون؟! از صورت من؟! کو؟ کجا؟ وانمود کرد که از بس مجذوب معاویه بوده، خوردن این سنگ و مجروح شدن پیشانی و ریختن خون را نفهمیده است! معاویه گفت: عجب، سنگ به پیشانیت خورده، ولی تو نفهمیدی؟! گفت: نه، من نفهمیدم. دست زد و گفت: عجب، خون؟! بعد به جان معاویه و یا به مقدسات قسم خورد که تا وقتی تو نگفتی، شیرینىِ کلام تو نگذاشت که بفهمم خون جاری شده است! معاویه پرسید: سهم عطیه‌ات در بیت‌المال، چه‌قدر است؟ مثلاً گفت: فلان قدر. معاویه گفت: به تو ظلم کرده‌اند، این را باید سه برابر کنند! این، فرهنگ حاکم بر دستگاه حکومت معاویه بود. انی که در این دوران، تملق رؤسا و خلفا را میگفتند، کارها در دست آنها بود. کارها بر اساس صلاحیت و شایستگیشان واگذار نمیشد. اصولاً عرب، به اصل و نسب خیلی اهمیت میدهد. فلان ، از کدام خانواده است؟ پدرانش، چه انی بودند؟ اینها حتّی رعایت اصل و نسب را هم نمی د. «خالدبن عبداللَّه قصری» که در زمان عبدالملک، مدتی حاکم عراق و کوفه بود و خیلی هم ظلم و سوء استفاده کرد، در کتابها نوشته‌اند که آدمِ بیسروپایی بود و ی نبود که او را به خاطر اصل و نسبش به این کار گماشته باشند؛ اما صرفاً چون نزدیک بود، به این سمت رسیده بود.

 

می گفتند خلافت از نبوت بالاتر است!

 

درباره‌ی «خالدبن عبداللَّه قصری» نوشته‌اند که ی بود که میگفت، خلافت از نبوت بالاتر است: «کان یفضل الخلافة علی النّبوّة»! استدلال هم میکرد و میگفت: وقتی شما به مسافرت بروید، ی را به عنوان خلیفه و جانشین خودتان میگمارید که به کارهای خانه و دکانتان رسیدگی کند؛ این خلیفه است. بعد که به مسافرت رفتید، مثلاً کاغذی هم میفرستید و پیغامی هم به یک نفر میدهید که میآورد؛ آن رسول است. حالا کدام بالاتر است؟! کدام به شما نزدیکتر است؟! آن که شما در رأس خانواده‌تان گذاشتید، یا آن که یک کاغذ دادید، تا برای شما بیاورد؟! با این استدلال عوامانه‌ی ابلهانه، میخواست ثابت د که خلیفه از بالاتر است! به چنین آدمی که چنین ایده‌یی را تبلیغ میکرد، پاداش میداد. در زمان عبدالملک و بعضی پسرهای او، یک نفر به نام «یوسف‌بن عمر ثقفی» را مدتهای مدید بر عراق گماشتند. او سالها حاکم و والی عراق بود. این شخص، آدم عقده‌یىِ بدبختی بود که از عقده‌یی بودنش، چیزهایی نقل کرده‌اند. مرد کوچک جثه و کوچک اندامی بود که عقده‌ی کوچکىِ جثه‌ی خودش را داشت. وقتی که پارچه‌یی به خیاط میداد تا بدوزد، از خیاط سؤال میکرد که آیا این پارچه به اندازه‌ی تن من است؟ خیاط به این پارچه نگاه میکرد و اگر مثلاً میگفت این پارچه برای اندام شما اندازه است و بلکه زیاد هم می‌آید، فوراً پارچه را از این خیاط میگرفت و دستور میداد که او را مجازات هم ند! خیاطها این قضیه را فهمیده بودند. به همین خاطر، وقتی پارچه‌یی را به خیاط عرضه میکرد و میگفت برای من بس است یا نه، خیاط نگاه میکرد و میگفت نه، این پارچه ظاهراً برای هیکل و جثه‌ی شما کم بیاید و باید خیلی زحمت بکشیم، تا آن را مناسب تن شما در بیاوریم! او هم با این‌که میدانست خیاط دروغ میگوید، ولی خوشش میآمد؛ این‌قدر احمق بود! او همان ی است که زیدبن‌علی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) را در کوفه به شهادت رساند. چنین ی، سالها بر جان و مال و عِرض مردم مسلط بود. نه یک اصل و نسب درستی، نه یک سواد درستی، نه یک فهم درستی داشت؛ ولی چون به رأس قدرت وابسته بود، به این سمت گماشته شده بود. اینها آفت است. اینها برای یک نظام، بزرگترین آفتهاست.

 

جریان اصیل ی در مقابل جریان دروغین ی

 

این جریان، همین‌طور ادامه پیدا کرد. در کنار این، جریان مسلمانىِ اصیل، جریان ارزشی، جریان قرآنی - که هیچ‌وقت با آن جریان حاکم، اما ضد ارزشها کنار نمیآمد - نیز ادامه پیدا کرد که مصداق بارز آن، ائمه‌ی هدی(علیهم‌الصّلاةو السّلام) و بسیاری از مسلمانانِ همراه آنان بودند. به برکت حسن مجتبی(علیه الصّلاةوالسّلام)، این جریان ارزشی نهضت ی، را حفظ کرد. اگر مجتبی این صلح را انجام نمیداد، آن ارزشىِ نهضتی باقی نمی‌ماند و از بین میرفت؛ چون معاویه بالا ه غلبه پیدا میکرد.

 

ویژگی های عصر زندگانی حسن مجتبی علیه السلام

 

وضعیت، وضعیتی نبود که امکان داشته باشد حسن مجتبی(علیه‌السّلام) غلبه پیدا کند. همه‌ی عوامل، در جهت ع غلبه‌ی مجتبی(علیه‌السّلام) بود. معاویه غلبه پیدا میکرد؛ چون دستگاه تبلیغات در اختیار او بود. چهره‌ی او در ، چهره‌یی نبود که نتوانند موجه کنند و نشان بدهند. اگر حسن(ع) صلح نمیکرد، تمام ارکان خاندان (ص) را از بین می‌بردند و ی را باقی نمیگذاشتند که حافظ نظام ارزشی اصیل باشد. همه چیز بکلی از بین میرفت و ذکر برمیافتاد و نوبت به جریان عاشورا هم نمیرسید.

 

حق عظیمی که حسن مجتبی علیه السلام بر بقای دارد

 

اگر بنا بود مجتبی(علیه‌السّلام)، جنگ با معاویه را ادامه بدهد و به شهادت خاندان منتهی بشود، حسین(ع) هم باید در همین ماجرا کشته میشد، اصحاب برجسته هم باید کشته میشدند، «حجربن‌عدی»ها هم باید کشته میشدند، همه باید از بین میرفتند و ی که بماند و بتواند از فرصتها استفاده د و را در شکل ارزشىِ خودش باز هم حفظ کند، دیگر باقی نمی‌ماند. این، حق عظیمی است که مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) بر بقای دارد. این هم یک بُعد دیگر از زندگی مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) و صلح آن بزرگوار است که امیدواریم خداوند به همه‌ی ما بصیرتی عنایت کند، تا بتوانیم این بزرگوار را بشناسیم و نگذاریم ‌ی جه و غبار بدشناختییی که تا مدتها بر چهره‌ی آن بزرگوار بوده، باقی بماند. یعنی حقیقت را باید همه بفهمند و بدانند که صلح مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام)، همان‌قدر ارزش داشت که شهادت برادر بزرگوارش، حسین(علیه‌الصّلاةوالسّلام) ارزش داشت. و همان‌قدر که آن شهادت به خدمت کرد، آن صلح هم همان‌قدر یا بیشتر به خدمت کرد.


http://www.rajanews.com/news/216204



 
مشاهده متن کامل ...
صلح حسن(ع)از نگاه حضرت آیت الله +نسیم معرفت
درخواست حذف اطلاعات

نتیجه تصویری برای میلاد حسن مجتبی مبارک


***نسیم معرفت***


بیانات ی در دیدار اقشار مختلف مردم در روز پانزدهم ماه مبارک رمضان 1369/01/22.



بِسم‌ِاللَّه‌ِالرّحمن‌ِالرّحیم‌ اَلحَمدُلِلَّهِ رَبِّ العالَمین وَ الصّلاةُ وَ السَّلامُ عَلی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا اَبِی‌القاسِمِ مُحَمَّدِِ وَ عَلی آلِهِ الأَطیَبینَ الأَطهَرینَ اَلمُنتَجَبِینَ سِیِّما بَقِیَّةَِاللَّهِ فِی الأَرَضِین‌َ

 

امروز، روز پانزدهم ماه مبارک رمضان و روز ولادت مجتبی( عَلَیهِ الصَّلاةُ وَالسَّلامُ )  است. در مجلس ما، هر سال عادت بر این جاری شده که مثل امروزی، من راجع به مجتبی  ( عَلَیهِ السَّلامُ ) و غالباً راجع به مسأله‌ی صلح، صحبت کنم. من هم مکرر درباره‌ی این مسأله، از جمله در همین جلسات، صحبت کرده‌ام و از ابعاد گوناگونی، این حادثه‌ی عجیب و عظیم را مورد بررسی قرار داده‌ام. اگر ما بخواهیم امسال حرفهای گذشته را تکرار نکنیم، خوب است که به قدر گنجایش وقت، بُعد جدیدی از این مسأله را بررسی کنیم. دوران مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) و حادثه‌ی صلح آن بزرگوار با معاویه، یا آن چیزی که به نام صلح نامیده شد، حادثه‌ی سرنوشت‌ساز و بی‌نظیری در کل روند انقلاب ىِ صدر اول بود. دیگر ما نظیر این حادثه را نداشتیم. توضیح کوتاهی راجع به این جمله عرض کنم و بعد وارد اصل مطلب بشوم. انقلاب ، یعنی تفکر و امانتی که خدای متعال به نام برای مردم فرستاد، در دوره‌ی اول، یک نهضت و یک حرکت بود و در قالب یک مبارزه و یک نهضت عظیم انقل ، خودش را نشان داد و آن در هنگامی بود که رسول خدا(صلّی اللَّه‌علیه‌واله‌وسلّم)، این فکر را در مکه اعلام د و دشمنان تفکر توحید و ، در مقابل آن صف‌آرایی نمودند؛ برای این‌که نگذارند این فکر پیش برود. ، با نیرو گرفتن از عناصر مؤمن، این نهضت را سازماندهی کرد و یک مبارزه‌ی بسیار هوشمندانه و قوی و پیشرو را در مکه به وجود آورد. این نهضت و مبارزه، سیزده سال طول کشید. این، دوره‌ی اول بود. بعد از سیزده سال، با تعلیمات ، با شعارهایی که داد، با سازماندهی که کرد، با فداکاری که شد، با مجموع عواملی که وجود داشت، این تفکر، یک حکومت و یک نظام شد و به یک نظام و نظام زندگی یک امت تبدیل گردید و آن هنگامی بود که رسول خدا(ص) به مدینه تشریف آوردند و آن‌جا را پایگاه خودشان قرار دادند و حکومت ی را در آن‌جا گستراندند و از شکل یک نهضت، به شکل یک حکومت تبدیل شد. این، دوره‌ی دوم بود. این روند، در ده سالی که نبىّ‌اکرم(ص) حیات داشتند و بعد از ایشان، در دوران خلفای چهارگانه و سپس تا زمان مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) و خلافت آن بزرگوار - که تقریباً شش ماه طول کشید - ادامه پیدا کرد و به شکل حکومت، ظاهر شد. همه چیز، شکل یک نظام اجتماعی را هم داشت؛ یعنی حکومت و و کار و کار فرهنگی و کار قضایی و تنظیم روابط اقتصادی مردم را هم داشت و قابل بود که گسترش پیدا کند و اگر به همان شکل پیش میرفت، تمام روی زمین را هم میگرفت؛ یعنی نشان داد که این قابلیت را هم دارد.

 

در دوران حسن(ع)، جریان مخالفی آن‌چنان رشد کرد که توانست به صورت یک مانع ظاهر بشود. البته این جریان مخالف، در زمان مجتبی(ع) به وجود نیامده بود؛ سالها قبل به وجود آمده بود. اگر ی بخواهد قدری دور از ملاحظات اعتقادی و صرفاً متکی به شواهد تاریخی حرف بزند، شاید بتواند ادعا کند که این جریان، حتّی در دوران به وجود نیامده بود؛ بلکه ادامه‌یی بود از آنچه که در دوران نهضت - یعنی دوران مکه - وجود داشت.

 

بعد از آن‌که خلافت در زمان عثمان - که از بنیامیه بود - به دست این قوم رسید، ابوسفیان - که در آن‌وقت، ن نا هم شده بود - با دوستانش دور هم نشسته بودند. پرسید: چه انی در جلسه هستند؟ پاسخ شنید که فلانی و فلانی و فلانی. وقتی که خاطر جمع شد همه خودی هستند و آدم بیگانه‌یی در جلسه نیست، به آنها خطاب کرد و گفت: «تَلَقَّفَنَّها تَلَقُّّفَ الکُرَةِ». یعنی مثل توپ، حکومت را به هم پاس بدهید و نگذارید از دست شما خارج بشود! این قضیه را تواریخ سنی و شیعه نقل کرده‌اند. اینها مسایل اعتقادی نیست و ما اصلاً از دیدگاه اعتقادی بحث نمیکنیم؛ یعنی من خوش ندارم که مسایل را از آن دیدگاه بررسی کنم؛ بلکه فقط جنبه‌ی تاریخی آن را مطرح میکنم. البته ابوسفیان در آن‌وقت، مسلمان بود و آورده بود؛ منتها ِ بعد از فتح یا مشرف به فتح. ِ دوران غربت و ضعف نبود، ِ بعد از قدرتِ بود. این جریان، در زمان حسن مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) به اوج قدرت خودش رسید و همان جریانی بود که به شکل معاویةبن‌ سفیان، در مقابل حسن مجتبی(ع) ظاهر شد. این جریان، معارضه را شروع کرد؛ راه را بر حکومت ی - یعنی به شکل حکومت - برید و قطع کرد و مشکلاتی فراهم نمود؛ تا آن‌جایی که عملاً مانع از پیشروی آن جریان حکومت ی شد.

 

در باب صلح حسن(علیه‌السّلام)، این مسأله را بارها گفته‌ایم و در کتابها نوشته‌اند که هر - حتّی خود المؤمنین(ع) - هم اگر به جای حسن مجتبی(ع) بود و در آن شرایط قرار میگرفت، ممکن نبود کاری د، غیر از آن کاری که حسن کرد. هیچ‌ نمیتواند بگوید که حسن، فلان گوشه‌ی کارش سؤال‌برانگیز است. نه، کار آن بزرگوار، صددرصد بر استدلال منطقىِ غیر قابل تخلف منطبق بود.

 

در بین آل رسول خدا(صلّی اللَّه‌علیه‌واله‌وسلّم)، پُر ر از همه کیست؟ شهادت‌آمیزترین زندگی را چه ی داشته است؟ غیرتمندترین آنها برای حفظ دین در مقابل دشمن، برای حفظ دین چه ی بوده است؟ حسین‌بن علی(علیه‌السّلام) بوده است. آن حضرت در این صلح، با حسن(ع) شریک بودند. صلح را تنها حسن نکرد؛ حسن و حسین این کار را د؛ منتها حسن(ع) جلو بود و حسین(ع) پشت سر او بود.

 

حسین(علیه‌السّلام)، جزو م عان ایده‌ی صلح حسن(ع) بود. وقتی که در یک مجلس خصوصی، یکی از یاران نزدیک - از این پُرشورها و پُرحماسه‌ها - به مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) اعتراضی کرد، حسین با او برخورد د: «فغمز الحسین فی وجه حجر»(3). هیچ‌ نمیتواند بگوید که اگر حسین به جای حسن بود، این صلح انجام نمیگرفت. نخیر، حسین با حسن بود و این صلح انجام گرفت و اگر حسن(علیه‌السّلام) هم نبود و حسین(علیه‌السّلام) تنها بود، در آن شرایط، باز هم همین کار انجام میگرفت و صلح میشد.

 

صلح، عوامل خودش را داشت و هیچ تخلف و گزیری از آن نبود. آن روز، شهادت ممکن نبود. مرحوم «شیخ راضی آل یاسین»(رضوان‌اللَّه‌تعالی علیه)، در این کتاب «صلح الحسن» - که من بیست سال پیش، آن را ترجمه و چاپ شده است - ثابت میکند که اصلاً جا برای شهادت نبود. هر کشته شدنی که شهادت نیست؛ کشته شدنِ با شرایطی، شهادت است. آن شرایط، در آن‌جا نبود و اگر حسن(علیه السّلام)، در آن روز کشته میشدند، شهید نشده بودند. امکان نداشت که آن روز ی بتواند در آن شرایط، حرکت مصلحت‌آمیزی انجام بدهد که کشته بشود و اسمش شهادت باشد و انتحار نکرده باشد.

 

هنر حسن مجتبی علیه السلام بعد از پذیرش صلح

 

راجع به صلح، از ابعاد مختلف صحبت کرده‌ایم؛ اما حالا مسأله این است که بعد از صلح حسن مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام)، کار به شکلی هوشمندانه و زیرکانه تنظیم شد که و جریان ی، وارد کانال آلوده‌یی که به نام خلافت - و در معنا سلطنت - به وجود آمده بود، نشود. این، هنر حسن مجتبی(علیه‌السّلام) بود. حسن مجتبی کاری کرد که جریان اصیل - که از مکه شروع شده بود و به حکومت ی و به زمان المؤمنین و زمان خود او رسیده بود - در مجرای دیگری، جریان پیدا د؛ منتها اگر نه به شکل حکومت - زیرا ممکن نبود - لااقل دوباره به شکل نهضت جریان پیدا کند. این، دوره‌ی سوم است.

 

، دوباره نهضت شد. ناب، اصیل، ظلم‌ستیز، سازش‌ناپذیر، دور از تحریف و مبرّا از این‌که بازیچه‌ی دست هواها و هوسها بشود، باقی ماند؛ اما در شکل نهضت باقی ماند. یعنی در زمان حسن(علیه الصّلاةوالسّلام)، تفکر انقلابىِ ی - که دوره‌یی را طی کرده بود و به قدرت و حکومت رسیده بود - دوباره برگشت و یک نهضت شد. البته در این دوره، کار این نهضت، به مراتب مشکلتر از دوره‌ی خود بود؛ زیرا شعارها در دست انی بود که لباس مذهب را بر تن کرده بودند؛ درحالیکه از مذهب نبودند. مشکلىِ کار ائمه‌ی هدی(علیهم‌السّلام)، این‌جا بود.

 

ائمه میخواستند که نهضت، مجدداً به جریان اصیل ی تبدیل شود

 

البته من از مجموعه‌ی روایات و زندگی ائمه(علیهم‌السّلام) این‌طور استنباط کرده‌ام که این بزرگواران، از روز صلح مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) تا اوا ، دایماً درصدد بوده‌اند که این نهضت را مجدداً به شکل حکومت علوی و ی در بیاورند و سر پا کنند. در این زمینه، روایاتی هم داریم. البته ممکن است بعضی دیگر، این نکته را این‌طور نبینند و طور دیگری ملاحظه ند؛ اما تشخیص من این است. ائمه میخواستند که نهضت، مجدداً به حکومت و جریان اصیل ی تبدیل بشود و آن جریان ی که از آغشته شدن و آمیخته شدن و آلوده شدن به آلودگیهای هواهای نفسانی دور است، روی کار بیاید؛ ولی این کار، کار مشکلی است.

 

مهمترین نیاز مردم در زمان خلفای سفیانی و مروانی و عباسی

 

در دوران دوم نهضت - یعنی دوران خلافت خلفای سفیانی و مروانی و عباسی - مهمترین چیزی که مردم احتیاج داشتند، این بود که اص های و جرقه‌های اصیل و قرآنی را در لابلای حرفهای گوناگون و پراکنده ببینند و بشناسند و اشتباه نکنند. بیخود نیست که ادیان، این‌همه روی تعقل و تدبر تکیه کرده‌اند. بیخود نیست که در قرآن کریم، این‌همه روی تفکر و تعقل و تدبر انسانها تکیه شده است؛ آن هم درباره‌ی اصلیترین موضوعات دین، یعنی توحید.

 

توحید، فقط این نیست که بگوییم خ هست، آن هم یکی است و دو نیست. این، صورت توحید است. باطن توحید، اقیانوس بیکرانه‌یی است که اولیای خدا در آن غرق میشوند. توحید، وادی بسیار با عظمتی است؛ اما در چنین وادی با عظمتی، باز از مؤمنین و مسلمین و موحدین خواسته‌اند که با تکیه به تفکر و تدبر و تعقل، پیش بروند. واقعاً هم عقل و تفکر میتواند انسان را پیش ببرد. البته در مراحل مختلف، عقل به نور وحی و نور معرفت و آموزشهای اولیای خدا، تجهیز و تغذیه میشود؛ لیکن بالا ه آنچه که پیش میرود، عقل است. بدون عقل، نمیشود هیچ جا رفت.

 

ملت ی، در تمام دوران چندصدساله‌یی که چیزی به نام خلافت، بر او حکومت میکرد، یعنی تا قرن هفتم که خلافت عباسی ادامه داشت (البته بعد از انقراض خلافت عباسی، باز در گوشه و کنار، چیزهایی به نام خلافت وجود داشت؛ مثل زمان ممالیک در مصر و تا مدتها بعد هم در بلاد عثمانی و جاهای دیگر) آن چیزی که مردم احتیاج داشتند بفهمند، این بوده که عقل را قاضی کنند، تا بدانند آیا نظر و قرآن و کتاب الهی و احادیث مسلّمه راجع به اولیای امور، با واقعیت موجود تطبیق میکند، یا نه. این، چیز خیلی مهمی است.

 

به نظر من، امروز هم مسلمانان همین را کم دارند. امروز، جوامع ی و انی که گمان میکنند در نظامهایی که امروز در دنیا به نام وجود دارد، تعهدی دارند؛ مثل بسیاری از علما و متدینان، بسیاری از توده‌های مردم، مقدسان و غیرمقدسان - به آنهایی که لاابالیند و به فکر حاکمیت دین نیستند و تعهدی برای خودشان قایل نمیباشند، کاری نداریم و فعلاً در این بحث، وارد نیستند - اگر اینها فقط فکر کنند ببینند، آیا آن نظامی که خواسته، آن مدیریتی که برای نظام ی خواسته - که این دومی آسانتر است - با آنچه که آنها با آن روبه‌رو هستند، تطبیق میکند یا نه، برایشان مسأله روشن خواهد شد.

 

ویژگی های دوران خلافت طاغوت

 

دوران خلافت مروانی و سفیانی و عباسی، دورانی بود که ارزشهای ی از محتوای واقعی خودشان خالی شدند. صورتهایی باقی ماند؛ ولی محتواها، به محتواهای جاهلی و ی تبدیل شد. آن دستگاهی که میخواست انسانها را عاقل، متعبد، مؤمن، آزاد، دور از آلایشها، خاضعِ عنداللَّه و متکبر در مقابل متکبران تربیت کند و بسازد - که بهترینش، همان دستگاه مدیریت ی در زمان (ص) بود - به دستگاهی تبدیل شد که انسانها را با تد ر گوناگون، اهل دنیا و هوی و شهوات و تملق و دوری از معنویات و انسانهای بیشخصیت و فاسق و فاسدی میساخت و رشد میداد. متأسفانه، در تمام دوران خلافت اموی و عباسی، این‌طور بود.

 

در کتابهای تاریخ، چیزهایی نوشتند که اگر بخواهیم آنها را بگوییم، خیلی طول میکشد. از زمان خود معاویه هم شروع شد. معاویه را معروفش د؛ یعنی مورخان نوشتند که او آدمی حلیم و باظرفیت بوده و به مخالفانش اجازه میداده که در مقابلش حرف بزنند و هرچه میخواهند، بگویند. البته در برهه‌یی از زمان و در اوایل کارش، شاید همین‌طور هم بوده است؛ لیکن در کنار این بُعد، ابعاد دیگر شخصیت او را کمتر نوشته‌اند: این‌که او چه‌طور اشخاص و رؤسا و وجوه و رجال را وادار میکرد که از عقاید و ایمان خودشان دست بکشند و حتّی در راه مقابله‌ی با حق، تجهیز بشوند. اینها را خیلیها ننوشته‌اند. البته باز هم در تاریخ ثبت است و همینهایی را هم که ما الان میدانیم، باز یک عده نوشته‌اند. مردمانی که در آن دستگاهها پرورش پیدا می د، عادت داده میشدند که هیچ‌چیزی را برخلاف میل و هوای خلیفه، بر زبان نیاورند. این، چه جامعه‌یی است؟! این، چه‌طور انسانی است؟! این، چه‌طور اراده‌ی الهی و ی در انسانهاست که بخواهند مفاسد را اصلاح کنند و از بین ببرند و جامعه را جامعه‌یی الهی درست کنند؟ آیا چنین چیزی، ممکن است؟

 

چاپلوسی یکی از ویژگی های رجال حکومت های طاغوت

 

«جاحظ» و یا شاید «ابوالفرج اصفهانی» نقل میکند که معاویه در دوران خلافتش، با اسب به مکه میرفت. یکی از رجالِ آن روز هم در کنار او بود. معاویه سرگرم صحبت با آن شخص بود. پشت سر اینها هم عده‌یی می‌آمدند. معاویه مفا اموی جاهلی خودش را نقل میکرد که در جاهلیت، این‌جا این‌طوری بود، آن‌طوری بود، پدر من - ابوسفیان - چنین کرد، چنان کرد. بچه‌ها هم در مسیر، بازی می د و ظاهراً سنگ میانداختند. در این بین، سنگی به پیشانی ی که کنار معاویه اسب میراند و حرکت میکرد، خورد و خون جاری شد. او چیزی نگفت و حرف معاویه را قطع نکرد و تحمل کرد. خون، روی صورت و محاسنش ریخت. معاویه همین‌طور که سرگرم صحبت بود، ناگهان به طرف این مرد برگشت و دید خون روی صورت اوست. گفت: از پیشانی تو خون میریزد. آن فرد، در جواب معاویه گفت: خون؟! از صورت من؟! کو؟ کجا؟ وانمود کرد که از بس مجذوب معاویه بوده، خوردن این سنگ و مجروح شدن پیشانی و ریختن خون را نفهمیده است! معاویه گفت: عجب، سنگ به پیشانیت خورده، ولی تو نفهمیدی؟! گفت: نه، من نفهمیدم. دست زد و گفت: عجب، خون؟! بعد به جان معاویه و یا به مقدسات قسم خورد که تا وقتی تو نگفتی، شیرینىِ کلام تو نگذاشت که بفهمم خون جاری شده است! معاویه پرسید: سهم عطیه‌ات در بیت‌المال، چه‌قدر است؟ مثلاً گفت: فلان قدر. معاویه گفت: به تو ظلم کرده‌اند، این را باید سه برابر کنند! این، فرهنگ حاکم بر دستگاه حکومت معاویه بود. انی که در این دوران، تملق رؤسا و خلفا را میگفتند، کارها در دست آنها بود. کارها بر اساس صلاحیت و شایستگیشان واگذار نمیشد. اصولاً عرب، به اصل و نسب خیلی اهمیت میدهد. فلان ، از کدام خانواده است؟ پدرانش، چه انی بودند؟ اینها حتّی رعایت اصل و نسب را هم نمی د. «خالدبن عبداللَّه قصری» که در زمان عبدالملک، مدتی حاکم عراق و کوفه بود و خیلی هم ظلم و سوء استفاده کرد، در کتابها نوشته‌اند که آدمِ بیسروپایی بود و ی نبود که او را به خاطر اصل و نسبش به این کار گماشته باشند؛ اما صرفاً چون نزدیک بود، به این سمت رسیده بود.

 

می گفتند خلافت از نبوت بالاتر است!

 

درباره‌ی «خالدبن عبداللَّه قصری» نوشته‌اند که ی بود که میگفت، خلافت از نبوت بالاتر است: «کان یفضل الخلافة علی النّبوّة»! استدلال هم میکرد و میگفت: وقتی شما به مسافرت بروید، ی را به عنوان خلیفه و جانشین خودتان میگمارید که به کارهای خانه و دکانتان رسیدگی کند؛ این خلیفه است. بعد که به مسافرت رفتید، مثلاً کاغذی هم میفرستید و پیغامی هم به یک نفر میدهید که میآورد؛ آن رسول است. حالا کدام بالاتر است؟! کدام به شما نزدیکتر است؟! آن که شما در رأس خانواده‌تان گذاشتید، یا آن که یک کاغذ دادید، تا برای شما بیاورد؟! با این استدلال عوامانه‌ی ابلهانه، میخواست ثابت د که خلیفه از بالاتر است! به چنین آدمی که چنین ایده‌یی را تبلیغ میکرد، پاداش میداد. در زمان عبدالملک و بعضی پسرهای او، یک نفر به نام «یوسف‌بن عمر ثقفی» را مدتهای مدید بر عراق گماشتند. او سالها حاکم و والی عراق بود. این شخص، آدم عقده‌یىِ بدبختی بود که از عقده‌یی بودنش، چیزهایی نقل کرده‌اند. مرد کوچک جثه و کوچک اندامی بود که عقده‌ی کوچکىِ جثه‌ی خودش را داشت. وقتی که پارچه‌یی به خیاط میداد تا بدوزد، از خیاط سؤال میکرد که آیا این پارچه به اندازه‌ی تن من است؟ خیاط به این پارچه نگاه میکرد و اگر مثلاً میگفت این پارچه برای اندام شما اندازه است و بلکه زیاد هم می‌آید، فوراً پارچه را از این خیاط میگرفت و دستور میداد که او را مجازات هم ند! خیاطها این قضیه را فهمیده بودند. به همین خاطر، وقتی پارچه‌یی را به خیاط عرضه میکرد و میگفت برای من بس است یا نه، خیاط نگاه میکرد و میگفت نه، این پارچه ظاهراً برای هیکل و جثه‌ی شما کم بیاید و باید خیلی زحمت بکشیم، تا آن را مناسب تن شما در بیاوریم! او هم با این‌که میدانست خیاط دروغ میگوید، ولی خوشش میآمد؛ این‌قدر احمق بود! او همان ی است که زیدبن‌علی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) را در کوفه به شهادت رساند. چنین ی، سالها بر جان و مال و عِرض مردم مسلط بود. نه یک اصل و نسب درستی، نه یک سواد درستی، نه یک فهم درستی داشت؛ ولی چون به رأس قدرت وابسته بود، به این سمت گماشته شده بود. اینها آفت است. اینها برای یک نظام، بزرگترین آفتهاست.

 

جریان اصیل ی در مقابل جریان دروغین ی

 

این جریان، همین‌طور ادامه پیدا کرد. در کنار این، جریان مسلمانىِ اصیل، جریان ارزشی، جریان قرآنی - که هیچ‌وقت با آن جریان حاکم، اما ضد ارزشها کنار نمیآمد - نیز ادامه پیدا کرد که مصداق بارز آن، ائمه‌ی هدی(علیهم‌الصّلاةو السّلام) و بسیاری از مسلمانانِ همراه آنان بودند. به برکت حسن مجتبی(علیه الصّلاةوالسّلام)، این جریان ارزشی نهضت ی، را حفظ کرد. اگر مجتبی این صلح را انجام نمیداد، آن ارزشىِ نهضتی باقی نمی‌ماند و از بین میرفت؛ چون معاویه بالا ه غلبه پیدا میکرد.

 

ویژگی های عصر زندگانی حسن مجتبی علیه السلام

 

وضعیت، وضعیتی نبود که امکان داشته باشد حسن مجتبی(علیه‌السّلام) غلبه پیدا کند. همه‌ی عوامل، در جهت ع غلبه‌ی مجتبی(علیه‌السّلام) بود. معاویه غلبه پیدا میکرد؛ چون دستگاه تبلیغات در اختیار او بود. چهره‌ی او در ، چهره‌یی نبود که نتوانند موجه کنند و نشان بدهند. اگر حسن(ع) صلح نمیکرد، تمام ارکان خاندان (ص) را از بین می‌بردند و ی را باقی نمیگذاشتند که حافظ نظام ارزشی اصیل باشد. همه چیز بکلی از بین میرفت و ذکر برمیافتاد و نوبت به جریان عاشورا هم نمیرسید.

 

حق عظیمی که حسن مجتبی علیه السلام بر بقای دارد

 

اگر بنا بود مجتبی(علیه‌السّلام)، جنگ با معاویه را ادامه بدهد و به شهادت خاندان منتهی بشود، حسین(ع) هم باید در همین ماجرا کشته میشد، اصحاب برجسته هم باید کشته میشدند، «حجربن‌عدی»ها هم باید کشته میشدند، همه باید از بین میرفتند و ی که بماند و بتواند از فرصتها استفاده د و را در شکل ارزشىِ خودش باز هم حفظ کند، دیگر باقی نمی‌ماند. این، حق عظیمی است که مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) بر بقای دارد. این هم یک بُعد دیگر از زندگی مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام) و صلح آن بزرگوار است که امیدواریم خداوند به همه‌ی ما بصیرتی عنایت کند، تا بتوانیم این بزرگوار را بشناسیم و نگذاریم ‌ی جه و غبار بدشناختییی که تا مدتها بر چهره‌ی آن بزرگوار بوده، باقی بماند. یعنی حقیقت را باید همه بفهمند و بدانند که صلح مجتبی(علیه‌الصّلاةوالسّلام)، همان‌قدر ارزش داشت که شهادت برادر بزرگوارش، حسین(علیه‌الصّلاةوالسّلام) ارزش داشت. و همان‌قدر که آن شهادت به خدمت کرد، آن صلح هم همان‌قدر یا بیشتر به خدمت کرد.


http://www.rajanews.com/news/216204


 
مشاهده متن کامل ...
پیش نمایشی بر بازی death stranding
درخواست حذف اطلاعات

پیش نمایشی بر بازیdeath stranding


بالا ه پس از آن ج نفرین شده، بازیساز محبوب صنعت گیم یعنی هیدئو کوجیما توانست استودیوی خود را از نو بسازد و شروعی تازه داشته باشد. در این مدت همه بازیبازان جهان بی صبرانه منتظر انتشار اخباری از جدید ترین ساخته هیدئو کوجیما بودند. اما ی نمی دانست که انتشار اولین اخبار و تریلر ها از بازی جدید مثل چشاندن قطره ای آب به انسان تشنه است و فقط و فقط تشنگی و عطش او را برای یافتن آب بیشتر می کند. بدون شک این شیوه و منش کوجیماست که همیشه با هایپ های کمر شکن و رمز و راز های عجیب و غریب بازیبازان را برای آثار خود تشنه می کند. عده ای از این کار ها ناراضی اند و معتقد اند نباید به آن ها اهمیت زیادی داد. عده ای هم همچون من عقیده دارند دنبال این معما ها سرگرمی بسیار جالبی است. در هر صورت زیاده روی در هر کاری بد است و حتی برای هایپ شدن هم باید حد و مرزی قائل شد. به همین دلیل ار شما تقاضا داریم هنگام خواندن این مقاله همه ی جوانب را در نظر بگیرید و بیخود و بیهوده تحت تاثیر آثار قوی و عجیب این بازی قرار نگیرید. یادتان باشد death stranding می تواند بازی بسیار عالی ای باشد اما نباید در حق آن غلو کرد. زیرا که این کار هم ساده لوحانه است و هم بر خلاف تصور احتمالی ارزش اثر پایین می آورد. در ادامه سعی داریم تحلیلی داشته باشیم بر تریلر هایی که از این عنوان منتشر شده و ببینیم چه جزئیات و چه چیز های مختلفی در آن ها وجود داشته که از چشم ما در رفته اند.


 


1

درون این ذهن چه می گذرد؟



جهان بینی از درون یک دانه ی شن؟


خب دوستان بهتر است در ابتدای کار به سراغ بررسی اولین تریلر برویم و ببینیم اولین دفعه ای که آن را دیدیم چه بخش هایی را از دست دادیم و به آن ها دقتی نداشته ایم.
درست در اوا کنفرانس سونی در ای 3 سال 2016 بود که هیدیو کوجیما بر روی سن ظاهر شد و با انگلیسی دست و پا ش ته و لهجه عجیب و غیر قابل فهم اش (!) بازی جدید خود را معرفی کرد و حضار را به دیدن اولین تریلر از اثر جدید دعوت نمود.


اولین نکته ای که خودنمایی می کند آغاز شدن تریلر با دو بیت شعر است. این اشعار از مجموعه “auguries of innocence” انتخاب شده اند. این مجموعه اثر شاعر و هنرمند انگلیسی یعنی “ویلیام بلیک” است که در قرن هجدهم می زیسته.


 


2

این اشعار از مجموعه “auguries of innocence” انتخاب شده اند. این مجموعه اثر شاعر و هنرمند انگلیسی یعنی “ویلیام بلیک” است که در قرن هجدهم می زیسته.




برای آن که دنیایی را در دانه ای شن و بهشتی را در یک گل وحشی ببینی، جاودانگی را در دستان خود نگاه دار و ابدیت را در لحظه ای جای ده.



مفهومی که از این دو بیت برداشت می شود می تواند این گونه باشد که: گاه می توان اتفاقات بزرگ و شگفت انگیز را از چیز های بسیار کوچک و ساده انتظار داشت و می شود دنیایی بزرگ را در یک دانه ی کوچک شن نظاره گر بود. همانطور که می شود از زیبایی یک گل وحشی به وجود بهشت پی برد. دیدن عظمت یک دنیا در دانه ای شن یعنی دانایی و آگاهی یافتن از وجود دنیایی بزرگ بوسیله یک ذره کوچک که عضوی ناچیز از کائنات است.


 


by thomas phillips, oil on canvas, 1807

ویلیام بلیک، شاعر و هنرمند انگلیسی



حال سوال اینجاست که این شعر چه ارتباطی می تواند با این تریلر و بازی جدید کوجیما داشته باشد؟ در پاسخ باید گفت اطلاعات ما اکنون بسیار اندک است اما با توجه به اتفاقاتی که در تریلر رخ داد یکی از حدس هایی که می توان زد این است که کوجیما قصد داشته کودک را با دانه ای شن توصیف کند. در ادامه خواهیم دید که “نورمن ریداس” کودک را از دست می دهد. شاید از دست دادن کودک به معنی از دست رفتن بینش عمیقی باشد که بوسیله آن انسان قادر است به وجود جهان های بزرگتر پی ببرد. از دست دادن کودک همچنین می تواند به معنی از بین رفتن آگاهی و دانایی انسان باشد. چیزی که واضح است این است که فعلا باید به همین تع ر و معانی قناعت کنیم تا در آینده با دیدن و شنیدن چیز های بیشتری از بازی بتوانیم به راز های نهفته در این ات و ارتباطشان با بازی پی ببریم.


استخوان ها و افکتی عجیب


در ادامه تریلر آغاز می شود و در ابتدای آن با شن های ساحل مواجه می شویم. اولین چیزی که خودنمایی می کند اسکلت های جانوران است که بر روی شن های ساحل دیده می شود. جانورانی که ظاهرا سال ها پیش در این مکان نابود شده اند و اکنون بقایای اسکلت آن ها بر روی شن ها دیده می شود. همینطور می توان دید که بسیاری تا نیمه درون شن ها فرو رفته اند.


 


4

اسکلت جانوران یا دست و پای یک چنگ؟



در همین حین عبارت sony interactive entertainment presents: بر روی صفحه ظاهر می شود. این نوشته ظاهرا نکته خاصی ندارد اما اگر دقت کنیم افکت ت تی که در نمایش آن استفاده شده در واقع همان مایع جوهر مانند سیاهرنگ است که در ادامه تریلر خواهیم دید. این که آیا استفاده از این افکت در نوشته های بازی صرفا برای زیبایی بیشتر بوده و یا این که منظور خاصی داشته را نمی توان به طور قطع گفت اما می دانیم که کوجیما و تیمش روی این افکت تاکید خاصی دارند و حتی کوجیما آن را بر روی تی خود نیز به تصویر در آورده. همینطور اگر به پوستر های بازی دقت کرده باشید می بینید که این مایع از برخی از کلمات تشکیل دهنده عبارت death stranding سرازیر شده و از برخی نه. در صورتی که کلماتی که ازآن ها جوهر سرازیر شده را کنار هم بچینیم به عبارت eat standing خواهیم رسید. همچنین با کنار هم چیدن این کلمات با شکل های گوناگون می توان به عباراتی چون: eats ting ، eat sting ، tangiest ، saint get ، sage tint ، at get sin ، taste gin و… رسید.


 


5

اگر به تی ی که کوجیما آن را هنگام معرفی بازی جدید به تن کرده دقت کنیم این افکت عجیب کلمات را خواهیم دید. این نشان می دهد مایعی که سرازیر شده نقش بسیار مهمی در بازی دارد.



ماجرای چنگ ها


در ادامه موجودات دریایی بیشتری را در تریلر می بینیم. چنگ های غول آسایی که بر روی ساحل افتاده اند و بر خلاف اسکلت های قبلی بنظر نمی آید که مدت زیادی از مرگشان گذشته باشد. آن ها همچنین به زیر شن ها فرو نرفته اند و پیداست که به تازگی جان داده اند. نکته مرموزی که بیش از همه درمورد این چنگ ها به چشم می آید سیم، نخ یا طناب های بسیار باریک و سیاه رنگی است که از میان شکم آن ها عبور کرده و بر روی شن ها امتداد دارند. این طناب های باریک درست همانند همان طن هستند که در ادامه تریلر نورمن ریداس را به نوزاد متصل کرده. هنوز به درستی نمی دانیم که آیا این طناب ها نیز از همان نوع و همان جنس هستند و یا این که با آن متفاوت اند. در هر صورت می دانیم که نقش مهمی دارند زیرا که صحنه مشابهی از آن ها در آغاز تریلر دوم نیز دیده می شود. مسئله دیگر اشکال و علامت های غیر طبیعی ای است که بر روی شکم چنگ ها دیده می شود. وجود این اشکال ممکن است طبیعی و یا حتی اتفاقی بنظر برسد اما با ادامه یافتن تریلر و مشاهده موجودات دریایی مرده ی بیشتر شاید بشود وجود آن ها را با این مسئله مرتبط دانست.


 


6

وضعیت چنگ ها و رشته باریک در این تصویر کاملا مشخص است. رشته باریک به درون شکم های آنان رفته.



مایع سیاه و ی که روی دست هایش راه می رود!


پس از رد شدن دوربین از موجودات دریایی نوبت به پدیده عجیبی می رسد. در این لحظه بر روی شن ها شاهد بوجود آمدن جای دست هایی هستیم که پس از فرو رفتن در شن با همان مایع عجیب و سیاه رنگ پر می شوند. گویا شخصی نامرئی باعث بوجود آمدن این جای دست ها شده است. البته در صورتی که پای یک شخص نامرئی در کار باشد این سوال مطرح می شود آیا او روی دست های خود راه می رود؟ البته این موضوع کمی خنده دار و عجیب است. پس تصور بوجود آمدن رد دست ها توسط شخصی خاص تقریبا رد می شود. نکته ی اول درباره این جای دست ها این است که از دو دست چپ و راست بوجود می آیند و فقط با یک دست نیستند. ثانیا این که دست ها نخست درون شن ها فرو می رود و جای آن ها بر روی شن می ماند و سپس مایع سیاهرنگ شروع به ظاهر شدن می کند. ممکن است این مایع سیاه از دستان نامرئی همان شخصی که وجودش را بعید دانستیم ترشح شده باشند. این احتمال نیز وجود دارد که با فرو رفتن دست ها در شن ها، این مایع از لابه لای دانه های ساحلی که خود مملو از این مایع است بالا آمده باشد. مثلا هنگامی که در دریا کف دستان خود را درون ماسه ها فرو ببرید خواهید دید که آب جای دستتان را پر خواهد کرد. شاید ساحلی که در تریلر دیدیم نیز همچون ساحلی که زیر ماسه های آن مملو از آب است، مملو از این مایع سیاهرنگ باشد وبا فرو رفتن دست ها در ماسه ها مایع سیاه پدیدار شود. در هر صورت تا زمانی که نمایش های بیشتری از بازی ندیده ایم نمی توانیم در این رابطه نظری قطعی دهیم.


 


7

ردی که توسط شخصی ناشناخته بر روی شن های ساحل می ماند. نکته عجیب در رابطه با آن این است که پس از فرو رفتن شن ها مایع غلیظ و سیاه رنگی در آن ظاهر می شود. رد دست ها به سوی کارکتر نورمن ریداس در حال حرکت است.



نورمن ریداس، اینبار با شمایلی متفاوت


رد دست ها ادامه یافته و در ادامه به مردی می رسد که بر روی زمین افتاده. در این جا می شود چهره بازیگر مشهور هالیوود یعنی “نورمن ریداس” را تشخیص داد. نورمن ریداس بازیگر، مدل و هنرمند یی است که ما ایرانی ها بیشتر او را با بازی در سریال محبوب و موفق the walking dead می شناسیم. ریداس پیشتر در بازی لغو شده ی silent hills و دموی p.t. با هیدیو کوجیما همکاری داشته و اکنون نیز نقش اول بازی جدید را بر عهده گرفته.


 


8

نورمن ریداس بازیگر، مدل و هنرمند یی است که ما ایرانی ها بیشتر او را با بازی در سریال محبوب و موفق the walking dead می شناسیم. ریداس پیشتر در بازی لغو شده ی silent hills و دموی p.t. با هیدیو کوجیما همکاری داشته و اکنون نیز نقش اول بازی جدید را بر عهده گرفته.



در تریلر ما نورمن ریداس (البته منظورمان از به کار بردن نام نورمن ریداس و سایر نام های اشخاص واقعی در ادامه، صرفا اشاره به کارکتر ها و نقش هایی است در این عنوان ایفا می کنند و بی شک نام واقی آن ها در بازی چیز دیگری خواهد بود.) را میبینیم که بر روی شن های ساحل افتاده و کاملا و است. او همچنین از ناحیه شکم با طن سیاه رنگ شبیه به آنچه در اوایل تریلر درون شکم چنگ ها دیدیم، به یک نوزاد کوچک متصل شده. نوزادی که از اندازه اش می توان فهمید به تازگی متولد شده. طناب سیاهرنگ بنظر شبیه بند ناف است اما به علت رنگ سیاهش بیشتر شبیه لوله ای است که انگار همان مایع سیاه رنگ و عجیب را از خود عبور می دهد. نورمن ریداس پس از بهوش آمدن با چهره ای اندوهناک او را در آغوش می گیرد اما ناگهان نوزاد در دستان او غیب می شود.


 


9

رد دست ها به نورمن می رسند. در این قاب کودکی را میبینیم که به نورمن ریداس متصل شده. آن هم از طریق طن سیاه رنگ و عجیب. می توانید دستبند عجیب و به ظاهر پیشرفته ای را در دست چپ نورمن مشاهده کنید. همینطور جای دست ها نیز بر روی پشت و بازوی او به خوبی قابل تشخیص است.



در باره نورمن ریداس و شمایلی که در بازی از او میبینیم نکات بسیاری وجود دارد. اولین مسئله مربوط می شود به اشکالی که بر روی بدن وی دیده می شوند. اگر به بدن او دقت کنید متوجه خواهید شد جای دست های بسیاری بر روی پوست او دیده می شود. مسئله عجیب اینجاست که آن جای دست ها بصورت لکه نیستند و درواقع بدن ریداس را پاک کرده اند. بنظر می رسد که بدن او با همان مایع عجیب پوشیده شده بوده و اکنون توسط این جای دست ها تقریبا پاک شده. مسئله دیگر مربوط به دست بندی است که بر روی دست چپ وی دیده می شود. این دست بند ح ی عادی نداشته و برقی آبی رنگ بر روی آن دیده می شود که به آن ح ی سای فای گونه و تخیلی داده است. نکته عجیب اینجاست که دستبند فقط به یک دست او بسته شده  دست دیگر آزاد است. از طرفی هیچ نشانی از ش تگی و یا باز شدن فقط در نیمه دوم و آزاد دستبند دیده نمی شود. از این رو می توان حدس زد که دستبند از ابتدا دو دست ریداس را نبسته بوده و احتمالا او را به و یا چیز دیگری متصل می کرده. از طرف دیگر ی به جز نوزاد در آن اطراف دیده نمی شود. نمی توان گفت که او به نوزاد متصل بوده چون ابعاد دستبند با دست های کوچک او متناسب نیست مگر این که او دیگری بوده باشد و اکنون به یک نوزاد تغییر شکل داده باشد.


هنگامی که ریداس به سوی نوزاد می رود تا او را در آغوش بگیرد متوجه می شویم که رد دست ها به سوی او می آیند و در همان لحظه به او می رسند. پس از این که ریداس کودک را در آغوش می گیرد کودک غیب می شود و این خود نورمن را نیز به تعجب وا میدارد. او همچنین متوجه می شود که دست هایش نیز به همان مایعی آغشطه شده که درون رد دست ها مشاهده کردیم. پس از آن دوربین به نمای اول شخص در آمده و رد سیاه رنگ همان دست ها را روی پا های نرمن میبینیم که به پایین و به طرف ساحل می روند اما این بار این دست ها متعلق به یک شخص بزرگسال نیست بلکه بسیار کوچک تر است و بیشتر به دست های یک نوزاد شبیه است.


 


10

کودک ناپدید می شود و دستان نورمن به ماده سیاه آلوده می شوند.



درباره ناپدید شدن نوزاد می توان صحبت های بسیاری کرد و حدس های زیادی زد. همه می دانیم که ماده سیاه و تاریکی و چیز هایی از این قبیل همواره به صورت نمادی از گناه و جرم به تصویر کشیده شده اند. و این موضوع نیز واضح است که کودک و نوزاد همیشه سبمل پاکی و عصمت است. ناپدید شدن نوزاد شاید بدین معنی است که تاریکی درون نورمن باعث  از میان رفتن او شده و همچنین دست های آلوده و سیاهرنگ او که به ماده سیاه آغشطه است نیز می تواند اشاره ای باشد به گنا ار بودن نورمن. پس از این اتفاق شاهد رد دست های کوچک هستیم که از روی پا های نورمن به سوی ساحل در حرکت اند. ممکن است این کودک نیز اکنون به یکی از همان اشخاص نامرئی تبدیل شده باشد که بر روی دو دست راه می رود. البته جای دست ها می تواند صرفا نماد چیزی باشند و توسط شخص خاصی بوجود نیامده باشند. ضمن این که آن ها به جای دست هایی که در بازی metal gear solid 4: guns of patriots دیده ایم نیز بی شباهت نیستند.


 


11

جای دست ها در بازی mgs 4 بی شباهت به جای دست ها در death stranding نیستند.



نورمن سپس بلند می شود و در این لحظه می توانیم او را واضح تر ببینیم. می بینیم که در صورت ریش و سبیل مختصری دارد و موهای بلندش تا پایین گردنش را پوشانده اند. در این صحنه دو چیز توجه ها را جلب می کند. اولی گردنبند عجیب ریداس است که با سیمی ف ی به گردن او آویخته شده. به این گردنبند شش صفحه ف ی آویخته شده که بنظر می رسد روی هر یک عبارتی شده باشد. البته در تریلر نمی توان چیز بیشتری فهمی اما در پوستر هایی که بعدا توسط کوجیما از بازی پخش شد می توانیم عبارت نوشته شده بر روی دو عدد از آن ها را تشخیص دهیم.


 


12

هر یک از دو المان موجود در این تصویر داستان مفصلی دارند. گردنبند عجیب نورمن دارای سه کلید است که بر روی آن ها عبارات جالبی دیده می شود. همینطور جریان خالکوبی روی دست راست او نیز به یک معما تبدیل شده.



ماجرای شگفت انگیز گردنبند


طبق چیزی که مشاهده می کنیم چیز هایی که بر روی گردنبند ریداس مشاهده می شوند دو معادله فیزیک کوانتم هستند که بر روی کلید اول و کلید سوم دیده می شوند. بدون شک معدلات دیگری نیز بر روی کلید ها دیگر به چشم می خورند اما فعلا فقط همین دو معادله را در اختیار داریم.
خب بهتر است ببینیم این دو معادله دقیقا چه هستند.


e1

اگر به عبارات موجود بر روی گردن بند نورمن ریداس دقت کنیم در خواهیم یافت که آن ها دو فرمول از فیزیک هستند. اولین رابطه شعاع شوارتز شیلد نام داشته و برای اندازه گیری شعاع بخش افق رویداد سیاهچاله به کار می رود. دومین رابطه نیز شکلی از معادله دیراک است که میزان فشار لازم بر ذرات را می توان با آن محاسبه کرد.



 


اولین معادله همانطور که در تصاویر میبینید شعاع شوارتزشیلد نام دارد. (وحشت نکنید! با من تکرار کنید: شوارتز، شیلد!)



  • حالا این به قول تو “شعاع شوارتز شیلد” دقیقا چیست؟

  • این نام عجیب و غریب متعلق به یک شعاع در فیزیک است که برای سیاهچاله ها تعریف شده. بر طبق دانسته هایمان هرجسمی با هر جرمی که در این شعاع قرار بگیرد در یک نقطه جمع می شود.
    شوارتز شیلد شعاع این ناحیه است و هرگاه دانشمندان بخواهند در یک سیاهچاله این ناحیه را بررسی کنند از این فرمول استفاده می کنند.
    در این رابطه r با س s همان شعاع شوارتز شیلد بوده و g همان ثابت گرامش خودمان است. m جرم جسم مورد نظر بوده و c که در فرمول توان 2 نیز دارد همان سرعت نور است که همیشه مقدارش سیصد هزار کیلومتر بر ثانیه فرض می شود.


دومین معادله اما معادله دیراک نام دارد. این معادله که برای محاسبه تابع موجی ذرات به کار می رود برای اولین بار توسط پل دیراک پیشنهاد شد. در واقع تفاوت این معادله با بقیه ی معادلات در زمینه در آن بود که نظریه نسبیت خاص را نیز در نظر می گرفت و آن را نیز لحاظ می کرد.


خب حالا ارتباط آن ها با یکدیگر و مهمتر از آن با این بازی چیست؟


می دانیم که جهان از ذرات تشکیل شده است. و این را نیز می دانیم که این ذرات به دو نوع فرمیون ها و بوسون ها (یا همان ذره هیگز) تقسیم بندی می شوند. در اینجا ما فقط فرمیون ها را در نظر میگیریم و با بقیه کاری نداریم.


e2

ذرات هستی به دو دسته کلی تقسیم بندی می شوند. فرمیون ها و بوزون ها. هر یک از این دسته ها نیز به بخش های کوچک تری تقسیم می شوند. جالب است بدانید ذره هیگز که در نمودار بالا مشاهده اش می کنید همین دو سه سال پیش کشف شده و توانست جایزه نوبل را برای کاشف خود یعنی پیتر هیگز به ارمغان بیاورد.



بر طبق اصل طرد پائولی ذرات فرمیون نمی توانند در یک زمان در یک مکان باشند. هر چقدر هم که در جهات مخالف به آن ها نیرو وارد شود نمی توان آن ها را در یک زمان در یک مکان جای داد. اما به هر حال می توان فشار وارد شده به این ذرات را تا بیشترین حد ممکن افزایش داد. حال اگر این فشار را به بیشترین حد ممکن برسانیم یک سیاهچاله متولد می شود.


 


e3

اصل طرد پائولی می گوید هیچ یک از ذرات فرمیون نمی توانند در یک زمان، در یک مکان خاص جای بگیرند.



 


e4

اما ما می توانی فشار وارد بر ذرات را تا بالاترین حد ممکن افزایش دهیم.



e5

با رسیدن فشار وارده به بالاترین سطح ممکن می توان یک سیاهچاله ایجاد کرد. می توان گفت که این دو رابطه برای ساختن یک سیاهچاله کافی هستند! سیاهچاله ها منجر به ایجاد کرم چاله ها می شوند و با کرم چاله ها می شود در زمان و مکان سفر کرد.




  • حالا اصلا سیاهچاله چی هست؟

  • سیاهچاله ناحیه ای است که جاذبه ی بسیار بسیار زیادی پیدا کرده و آنقدر قدرتمند است که حتی ذرات الکترومغناطیسی مثل فوتون های نور نیز نمی توانند از چنگال آن بگریزند. هر سیاهچاله یک ناحیه بسیار تاریک و دایره وار دارد که نام آن را “افق رویداد” یا “event horizon” گذاشته اند. افق رویداد در واقع ناحیه ای است که اگر چیزی در آن قرار بگیرد دیگر غیر ممکن است که بتواند از آن خارج شود. درست به همین دلیل است که این ناحیه بصورت کاملا تاریک نمایش داده می شود زیرا که حتی هیچ نوری نیز نمی توان از آن خارج شود و لذا بازتابشی هم در کار نخواهد بود.


حال باید بدانیم که به شعاع این ناحیه می گویند: شعاع شوارتز شیلد. و با اندازه آن با همان فرمولی محاسبه می شود که پیشتر ذکر کردیم. در واقع این شعاع نیمی از اندازه قطر این ناحیه را به ما می فهماند.
دومین معادله ای که مطرح کردیم نیز یعنی مادله دیراک برای محاسبه ی میزان فشار لازم بر ماده استفاده می شود.



  • حالا همه ی اینا دقیقا چه ربطی به بازی داشت؟

  • خب باید گفت که اگر با دید گیمری به این اطلاعات نگاه کنیم خواهیم فهمید که این معدلات برای سختن یک سیاهچاله کاربرد دارند.

  • حالا سیاهچاله را کجایمان بگذاریم؟ سیاهچاله به چه درد مان می خورد؟

  • خب باید گفت که سیاهچاله ها می توانند تحت شرایطی به کرم چاله ها تبدیل شوند و سپس…

  • وایسا بابا. پیاده شو با هم بریم!! کرم چاله دیگه چه ایه؟!!

  • سیاهچاله محلی است که جاذبه بی نهایت زیادی دارد و می تواند هر چیزی را به درون خود کشیده و زندانی کند. اما کرم چاله ها در واقع تونل هایی هستند که می توان از طریق آن ها با سرعت بسیار زیادی فواصل بسیار بسیار زیاد را طی کرد. و در صورتی که سیاهچاله به کرم چاله تبدیل بشود می توان با آن جابجایی های بسیار بسیار سریع انجام داد. خیال کرده اید این همه fast travel ی که در بازی ها انجام می دهید چگونه انجام می شود؟!! البته باید به بزرگترین تفاوت میان کرم چاله ها و سیاهچاله ها نیز اشاره کنم و آن هم این است که وجود سیاهچاله ها کاملا اثبات شده اما وجود کرم چاله ها هنوز در حد تئوری و فرضیه است.

  • پس یعنی در death stranding قرار است…

  • به احتمال زیاد آری. قرار است با ساختن سیاهچاله ها و سفر های بسیار سریع در زمان و مکان سر و کار داشته باشیم.


حال اگر نظریه جابجا شدن کودک در دو تریلر را درست فرض کنیم (در این باره در ادامه مفصل بحث کرده ایم) می توان گفت که شاید این جابجایی نمونه ای از همین ویژگی بازی باشد. و حتی تفاوت های زمانی ای که میان بخش های مختلف تریلر به چشم می خورد نیز می تواند ماحصل همین کرم چاله ها باشد.


پس می توان به این نتیجه رسید که death stranding ارتباط زیادی با این قضیه دارد و شش کلیدی که بر روی گردن نورمن ریداس دیده می شوند در واقع ابزاری برای ساختن سیاهچاله هستند. به علاوه این که هنوز نمی دانیم بر روی چهار کلید دیگر چه چیزی شده و احتمال دارد با مشخص شدن عبارت روی آن ها به ابعاد جدید تری نیز پی ببریم.


ی که بر روی بازوی نورمن آرام گرفته


جدای از بحث گردنبند نکته دیگری که در صحنه برخاستن ریداس خود نمایی می کند خالکوبی عجیب او است که بر روی بازوی دست راست وی دیده می شود. در تمام مدت تریلر فقط همین صحنه را از این خالکوبی میبینیم و نمی شود آن را به صورت کلی مشاهده کرد. این خالکوبی بیشتر به موجودی بالدار شبیه است که بال هایی از جنس اسکلت دارد.
از طرفی باید این نکته را دانست که خود نورمن ریداس نیز در واقعیت در همین ناحیه از بدنش یک خالکوبی مشابه دارد که به شکل یک بالدار دیده می شود. آیا این دو خالکوبی می توانند یکی باشند؟ یا این که متفاوت اند و بر حسب تصادف تا این حد شبیه هم در آمده اند؟ به فرض که این دو خالکوبی یکی باشند. یعنی سازندگان مدل های بازی تا این حد در اسکن بدن ریداس به منبع اصلی وفا دار بوده اند که خالکوبی او را نیز حذف ننموده اند؟ به علاوه اگر این گونه باشد باید گفت ریداس دو خالکوبی بزرگتر نیز بر روی پشت خود دارد و آن ها را نمی توان در تریلر روی بدن او مشاهده کرد. پس چرا کوجیما تصمیم گرفته این خالکوبی بر روی بدن او باقی بماند؟ این مسئله بی شک اتفاقی نیست و به احتمال فراوان شاهد ارتباط این خالکوبی با دیگر پدیده های بازی هستیم.
طبق چیزی که در تریلر مشخص است اگر بخواهیم شکلی کلی از خالکوبی داخل بازی درنظر بگیریم به تصویر زیر می رسیم:


 


13

اگر خالکوبی ای که در تریلر دیده می شود را بررسی کنیم و آن را به شکا آیینه قرینه کنیم به شکلی این چنین خواهیم رسید. موجودی بال دار شبیه خفاش.



 


جراحی صلیب وار


از قصه ی خالکوبی ها هم که بگذریم نوبت به صحنه بعدی می رسد. نورمن از جای بلند می شود و این بار شاهد نمایی از شکم او هستیم. چیزی که میبینیم نوعی اثر جراحی است که گویا سال ها پیش بر روی او انجام شده. ضمن این که بر روی شکم او جای ناف دیده نمی شود. اثر جراحی موجود بیش از هر چیز شبیه به یک بعلاوه است. گویا در گذشته عملی بر روی شکم او انجام شده. شاید چیزی درون آن کار گذاشته شده باشد و شاید هم چیزی را در درون آن بیرون کشده باشند. شاید همین نوزاد نیز از درون شکم او بیرون امده باشد! (کوجیما در این لحظه مرز های پدر و مادری را نیز زیر سوال برده!) چیزی که می دانیم این است که شکل بعلاوه – ضربدر یا همان cross در زبان انگلیسی معانی متفاوتی دارد. اولین و معروف ترین معنی آن صلیب و معانی مذهبی آن هستند که به ایین یت مربوط می شوند. جدای از معانی دینی یک بعلاوه به عنوان نماد قدرت و هویت نیز شناخته می شود. نمی توان به درستی فهمید آن جراحی دقیقا چیست و چه ماهیتی دارد اما می توان به شباهت آن با جراحی شکم پاز در بازی metal gear solid v نیز اشاره کرد. ضمنا این نکته نیز سوال است که اگر فرد مذکور ناف ندارد و جای جراحی او هم واضحا به سال ها پیش مربوط می شود پس دقیقا چگونه و از چه ناحیه ای به نوزاد متصل بوده؟ این ها سوالاتی است که بی شک در شرایط فعلی جو برای ان ها نداریم و ناچاریم تا انتشار اطلاعات بعدی صبور باشیم.


 


نمای شدن برای این بازی را شرواع کنید! به امید آن که یک اثر فوق العاده دیگر را از هیدئو کوجیما شاهد باشیم.



مشاهده متن کامل ...
آموزش گام به گام اسکی صحیح
درخواست حذف اطلاعات

1.چگونه اسکی کنیم
همه تکنیک ها در اسکی به وسیله اصول اولیه اسکی بازی و اغلب همراه با یکدیگر اجرا می شوند. همه چیز کامل توضیح داده شده است در این بخش چگونگی کارکرد تکنیک ها، نحوه اجرای آن ها و…


2- پوشیدن چوب اسکی


با اینکه پوشیدن چوب اسکی ها بسیار ساده است، بسیاری از مبتدیان برای پوشیدن چوب اسکی های خود با مشکل مواجه می شوند. اصول اولیه ای برای انجام این کار وجود دارد که با رعایت آن ها، انجام این کار بسیار ساده می شود.


آماده شدن (setting yourself up)


قبل از پوشیدن چوب اسکی ها باید موارد زیر را بررسی کنید:


• چوب اسکی ها باید در عرض شیب (در زاویه 90 درجه نسبت به خط سقوط) قرار بگیرند. این کار باعث می شود که هنگام پوشیدن آن شروع به سر خوردن نکنند و زمانی که آن ها را پوشیدید، در عرض شیب قرار می گیرید و سر نخواهید خورد. باید مراقب باشید که چوب اسکی ها در جهت عرض شیب موضعی نباشند، زیرا یک اشتباه کوچک در محاسبه باعث سر خوردن چوب اسکی ها می شود.


• اطمینان حاصل کنید که هیچ تکه برفی زیر پوتین اسکی نباشد، زیرا اگر مقدار زیادی برف در کف پوتین اسکی باشد، فی ها به خوبی بسته نخواهند شد. برای پاک برف، راحت ترین راه این است که با بخش های زیر پنجه و پاشنه به قسمت جلویی فی ضربه بزنید تا برف از کف پوتین جدا شود.


باید بدانید که گاهی اوقات باید کمی محکم ضربه بزنید. این امر باعث می شود که چوب اسکی نیز از وضعیت درست خود خارج شود. اگر این اتفاق افتاد، باید دوباره آن را در موقعیت درست قرار دهید. همچنین زمانی که برف را پاک کردید، اگر پای خود را دوباره روی برف قرار دهید، ممکن است برف بیشتری به کف پوتین بچسبد، پس بهتر است که پوتین ها را به صورت تک تک قبل از پوشیدن چوب اسکی تمیز کنید.


• همواره اول چوب اسکی دره را بپوشید. برای پوشیدن این چوب اسکی، کف پوتین اسکی باید با کف چوب اسکی زاویه ی انی داشته باشد، در غیر این صورت جلوی پوتین به خوبی درون فی قرار نمی گیرد. قرار دادن پوتین اسکی در زاویه درست زمانی که چوب اسکی کوه را اول می پوشید، بسیار سخت خواهد شد.


• اگر باتوم به همراه دارید، از آن برای حفظ تعادل در زمانی که می خواهید کف پوتین را تمیز کنید، استفاده کنید. ایستادن بر روی یک پا، روی سطحی لغزنده با داشتن پوتین هایی غیرعادی در پا زمانی که به این کار عادت ندارید، کار راحتی نیست.


بدیهی است که ترتیب انجام این کارها باید هماهنگ و تمرین شده باشند، اما اگر این ترتیب را رعایت کنید، هنگام پوشیدن چوب اسکی مشکلی نخواهید داشت.


پوشیدن چوب اسکی


برای قرار دادن پوتین ها درون فی ها، باید پوتین ها را به اندازه زاویه چوب اسکی ها خم کنید و زبانه جلوی پوتین را به محل پنجه در جلوی فی ها فشار دهید. سپس پاشنه پوتین را هم راستای قسمت پشتی فی قرار دهید و سپس پاشنه پوتین را به سمت پایین و درون محل پاشنه حرکت دهید. زمانی که پاشنه درون محل پاشنه فی قرار گرفت، پاشنه را به سمت پایین فشار دهید تا جایی که محل پاشنه در جای خود محکم شود و اهرم فی به سمت بالا بپرد. این بخش بسیار ساده است. بخشی که بیشتر افراد با آن مشکل دارند، قرار گرفتن در موقعیتی است که بتوانند چوب اسکی را بپوشند.


اشتباهات متداول


• قرار ندادن چوب اسکی ها در عرض شیب


• ابتدا، پوشیدن چوب اسکی کوه


• عدم تنظیم مجدد عقب فی ها


• پاک ن برف از کف پوتین ها


• قرار ندادن پوتین ها در زاویه ای ی ان با چوب اسکی


چگونه اسکی کنیم ؟


3- در آوردن چوب اسکی


در مقایسه با نحوه پوشیدن چوب اسکی، درآوردن چوب اسکی بسیار ساده است. کاری که باید انجام دهید به صورت زیر است:


• اطمینان حاصل کنید که در وضعیت ثابتی قرار دارید و به اطراف سر نمی خورید (معمولا چوب اسکی ها در عرض شیب قرار می گیرند).


• به وسیله باتوم اهرم پاشنه در عقب فی را فشار دهید و همزمان وزن را از روی پاشنه پوتین بردارید.


• سپس محل پاشنه به سمت بالا می چرخد (حرکت می کند) و پاشنه پوتین را آزاد می کند، در نتیجه می توانید پوتین را خارج کنید. سپس همین کار را با چوب اسکی دیگر انجام دهید.


برداشتن وزن از روی پاشنه پوتین بسیار مهم است، در غیر این صورت قادر به آزاد پوتین نخواهید بود. این که کدام یک از چوب اسکی ها را اول از پا خارج کنید چندان مهم نیست، با این حال خارج چوب اسکی کوه در ابتدا و بعد از آن خارج چوب اسکی دره راحت تر است.


اشتباهات متداول


• برنداشتن وزن از روی پاشنه


• قرار نگرفتن در وضعیت درست که باعث می شود در زمان درآوردن چوب اسکی سر بخورید.


چگونه اسکی کنیم ؟


4.حمل چوب اسکی ها 
راحت ترین روش برای حمل چوب اسکی ها، نگه داشتن آن ها بر روی یک شانه با یک دست است. برای انجام این کار، اولین مرحله قرار دادن کف چوب اسکی ها بر روی یکدیگر است.


در حالی که چوب اسکی ها به صورت عمود قرار گرفته اند، هر چوب اسکی را به وسیله محل پنجه فی نگه دارید. در حالی که یکی از چوب اسکی ها کمی بالاتر از دیگری قرار دارد، کف چوب اسکی ها را روی هم قرار دهید و چوبی که بالاتر قرار دارد را روی دیگری سر دهید تا ترمز ها درون یکدیگر گیر کنند. نگهداری چوب اسکی ها به این شکل، حمل آن ها را آسان تر می کند.


مراقب باشید که چوب اسکی ها به ی برخورد نکنند. چوب اسکی ها را روی هر شانه ای که می خواهید قرار دهید، به نحوی که محل جلوی فی ها روی شانه قرار بگیرد. وقتی این کار را انجام می دهید، چوبی که بالاتر قرار دارد، باید در زیر دیگری و روی شانه قرار بگیرد. این کار باعث می شود که چوب اسکی رویی به سمت جلو سر نخورد و حمل آن ها راحت تر صورت بگیرد. برای نگهداشتن چوب اسکی ها در این وضعیت، سر چوب اسکی ها را با دست به سمت شانه ای که چوب اسکی ها روی آن قرار دارد، فشار دهید. اکنون باتوم را در دست دیگر بگیرید.


زمانی که چوب اسکی ها را به این شکل حمل می کنید، مراقب باشید که با آن ها به ی یا چیزی ضربه نزنید. در زمان حرکت، چوب اسکی ها را به اطراف نچرخانید و وقتی به اطراف می چرخید، مراقب عقب چوب اسکی ها باشید. به دلیل دشواری حرکت با پوتین های اسکی بروی برف، باید در هنگام حمل چوب اسکی ها، بیشتر مراقب باشید. وقتی به محل شلوغی مانند صف بالابر رسیدید، با احتیاط چوب اسکی ها را بدون ضربه زدن به ی یا چیزی از روی شانه بردارید و آن ها را به صورت عمودی در کنار خود قرار داده، با دست از قسمت بالای فی نگه دارید. نگهداشتن چوب اسکی ها در این وضعیت، وزن آن ها را از روی شانه برداشته و برای افرادی که در اطراف شما هستند، ایمنی بیشتری دارد. وقتی به جلو حرکت می کنید، چوب اسکی ها را با یک دست بلند کرده و بعد از جلو رفتن، دوباره روی زمین بگذارید.


روش دوم حمل چوب اسکی این است که بعد از قرار دان کف چوب ها روی یکدیگر و قفل آن ها از قسمت بالای محل پنجه فی ، آن را به صورت عمودی گرفته و حمل کنید.


چگونه اسکی کنیم ؟


5.هشت (شاس نژ)


هشت یعنی چوب اسکی ها را به صورت هشت دربیاوریم. این وضعیت ثبات زیادی ایجاد می کند و به عنوان ترمز نیز عمل می کند. با اینکه هشت برای انی که می توانند به خوبی اسکی کنند، چندان مورد استفاده نیست، اما راحت ترین راه برای شروع یادگیری اسکی است.


وضعیت هشت


برای هشت ، چوب اسکی ها را به صورت 8 دربیاورید، به نحوی که سر چوب اسکی ها، ده سانتی متر از هم فاصله داشته باشند و در انتهای آن ها این فاصله بیشتر شود. این فاصله ده سانتی متری باعث می شود که سر چوب اسکی ها نزدیک به هم باقی بمانند و به اندازه کافی فاصله داشته باشند که به یکدیگر برخورد نکنند و روی هم سوار نشوند. فاصله انتهای چوب اسکی ها تغییر می کند و این فاصله بر اساس کاری که می خواهید انجام دهید، تنظیم می شود.


وضعیت هشت، ثبات زیادی دارد، زیرا هر چه فاصله پاها بیشتر باشد، حفظ تعادل در سرعت های پایین راحت تر است. شکل 8 به عنوان ترمز نیز عمل می کند که باعث می شود این وضعیت برای کنترل در سرعت های پایین بسیار خوب عمل کند. ممکن است فکر کنید این وضعیت چندان طبیعی به نظر نمی رسد و در واقعیت نیز همین طور است، اما این وضعیت باعث افزایش کنترل و ثبات در زمان یادگیری می شود.


هدف از هشت


هدف از هشت یک چیز است؛ اینکه به ما اجازه دهد که بر روی شیبی ملایم تا متوسط به سمت پایین در یک خط مستقیم سر بخوریم، در حالی که سرعت خود را کنترل می کنیم و امکان توقف نیز وجود دارد. وقتی از این وضعیت استفاده می کنیم، اغلب در جهت خط سقوط به سمت پایین شیب حرکت می کنیم و تنها سرعت خود در زمان حرکت کنترل می کنیم و کنترلی بر روی جهت حرکت نداریم. کنترل جهت حرکت در بخش پیچ با وضعیت هشت (snowplough turn) توضیح داده می شود.


هشت چگونه عمل می کند؟


وقتی وضعیت هشت را بررسی می کنیم، سه جهت وجود دارد که باید مد نظر قرار دهیم؛ جهتی که می خواهیم در آن حرکت کنیم (مستقیم به سمت پایین شیب) و جهاتی که هر چوب اسکی به آن سمت قرار دارد. به صورت طبیعی، چوب اسکی ها تمایل دارند که در راستای طول خود حرکت کنند، زیرا این جهت دارای کمترین مقاومت است. از آن جایی که هر یک از چوب اسکی ها دارای زاویه ای نسبت به عرض شیب هستند، زمانی که به سمت پایین شیب حرکت می کنند، به صورت مورب در عرض شیب سر می خورند. زمانی که این اتفاق می افتد، اولا، مقاومت بیشتری نسبت به ح ی که چوب اسکی ها به صورت مستقیم و رو به جلو حرکت قرار دارند، ایجاد می شود که باعث کاهش سرعت می شود، ثانیا، هر یک از چوب اسکی ها نیرویی در طرفین ایجاد می کنند (کاربردهای مقاومت).


برای حرکت به سمت پایین شیب در وضعیت پایدار، باید از وارد شدن فشار جانبی در عرض شیب به صورت کلی یا از حرکت هر یک از چوب ها به طرفین، از طریق فشار جانبی ایجاد شده توسط چوب اسکی ها، جلوگیری کنیم. خوشبختانه، به دلیل ح مناسب چوب اسکی ها (در هشت )، اگر وزن خود را روی وسط هر دو چوب اسکی قرار دهید، وزن به صورت مساوی به هر یک از چوب اسکی ها وارد می شود که باعث می شود هر چوب اسکی به سمت چوب اسکی دیگر، فشار ی انی وارد کند (توزیع عرضی وزن). این کار باعث می شود، هر چوب اسکی فشار دیگری را خنثی کند و هیچ اثر جانبی کلی بر جهت حرکت ایجاد نشود.


با اینکه هیچ نیروی جانبی از طرف چوب اسکی ها وجود ندارد، هر چوب اسکی تمایل دارد که به طرفین حرکت کند و برای جلوگیری از این کار باید از پای خود استفاده کنیم. با قرار دادن پاها در وضعیتی محکم در ح هشت و جلوگیری از نزدیک تر شدن پاها به یکدیگر، به طرفین چوب اسکی ها فشار وارد می کنیم و نیروی جانبی آن ها را از طریق بدن و عضلات جذب می کنیم. این کار باعث می شود هیچ یک از چوب اسکی ها در طرفین حرکت نکنند و نتیجه نهایی این است که بدن و چوب اسکی ها مستقیم به سمت پایین شیب و در وضعیتی ثابت، حرکت خواهند کرد.


در زمان هشت ، باید وزن را روی پنجه پا قرار دهیم، در نتیجه وزن در وسط طول چوب اسکی ها قرار خواهد گرفت. این امر باعث می شود که با فشار بر وسط طول چوب اسکی (توزیع طولی وزن) کنترل کامل بر روی چوب اسکی ها داشته باشیم. اگر بیش از حد به جلو یا عقب خم شوید، قرار گیری در زاویه درست برای حفظ شکل 8 مورد نظر مشکل خواهد شد.


کنترل سرعت (speed control)


هشت برای یادگیری اسکی بسیار مناسب است، زیرا وضعیتی برای ترمز ایجاد می کند و به منظور کنترل سرعت استفاده می شود. به دلیل آن که هر دو چوب اسکی، به صورت مورب در عرض شیب حرکت می کنند، مقاومت بیشتری نسبت به ح ی دارند که چوب اسکی ها به صورت مستقیم و رو به جلو هستند. این موضوع باعث می شود که این وضعیت به عنوان یک ترمز عمل کند و هرچه چوب اسکی ها بیشتر در جهت طرفین قرار بگیرند، نیروی ترمز، بیشتر خواهد شد. این بدان معناست که، با فرض اینکه در شیب مناسبی هستید، هر چه زاویه هشت بسته تر، سرعت بیشتر و هرچه زاویه هشت بازتر باشد، سرعت کمتر می شود و حتی می تواند باعث توقف شما شود. همچنین اگر هشت با زاویه خاصی انجام شود، سرعت شما ثابت خواهد ماند.


همان طور که در شکل نشان داده شده است، هرچه قدر زاویه هشت ، بسته تر باشد، چوب اسکی ها، در جهت حرکت، سطح کمتری برای فشار به برف دارند، مقاومت کمتری ایجاد می کنند. زمانی که زاویه هشت باز تر باشد، لبه های داخلی، تماس بیشتری با برف در جهت حرکت دارند و مقاومت بیشتری ایجاد می کنند که در نتیجه، سرعت بیشتر کاهش می یابد.


استفاده از لبه های چوب اسکی در زمان هشت


در زمان هشت ، همچنین می توانید از زاویه لبه ها برای افزایش یا کاهش مقاومت استفاده کنید. اگر زانوها را به هم نزدیک تر کنید، چوب اسکی ها بیشتر به سمت طرفین خم می شوند که باعث می شود لبه ها بیشتر درون برف فرو بروند (فشار لبه). این فشار اضافی بر لبه ها نیز باعث کاهش سرعت می شود.


در بخش توضیحات، نزدیک و دور زانوها برای کنترل سرعت تا زمانی که قصد توقف داشته باشید، گنجانده نشده است. این بدین خاطر است که با اینکه این کار به کنترل سرعت کمک می کند، اما درست 8 های بزرگ و کوچک با چوب اسکی ها مهم تر است و چیزی است که باید بر آن تمرکز بیشتری شود.


نحوه هشت


عوامل مهم در شاس نژ


مهم است که وزن خود را به صورت مساوی بین دو چوب اسکی توزیع کنید، در غیر این صورت، یکی از چوب اسکی ها تاثیر بیشتری بر حرکت می گذارد و حرکت ثابت به سمت پایین شیب آن طور که باید، انجام نخواهد شد.


زمانی که در عمل به کمک هشت از شیب پایین می روید، از طرف برف به چوب اسکی ها فشار وارد می شود. این امر باعث می شود که چوب اسکی ها کمی تکان بخورند، در نتیجه، سر چوب اسکی ها به یکدیگر نزدیک و از هم دور می شوند و زاویه هر چوب اسکی به صورت مداوم کمی تغییر می کند. چوب اسکی ها همواره کاملا بی عیب و به شکل 8 نیستند، اما این مشکل بزرگی محسوب نمی شود و در عمل اتفاق می افتد. تا زمانی که وزن را به صورت مساوی روی هر یک از چوب اسکی ها و روی پنجه ی پا قرار داده اید، در حالی که پاها به شکل 8 و محکم قرار گرفته اند، هر حرکت و تکان خوردنی به صورت طبیعی تصحیح خواهد شد و نیاز به انجام کار اضافه تری ندارید.


میزان مقاومت مورد نیاز شما بستگی به تندی شیب و شرایط برف دارد. در روی یک شیب ملایم، هر چیزی غیر از یک هشت با زاویه بسته تر، باعث مقاومت زیادی می شود که شما را از حرکت باز می دارد. بنابراین برای کنترل سرعت باید از تغییرات زاویه هشت استفاده کنید. در حالی که در شیب های تندتر نیاز به هشت با دهانه بازتر دارید که شتاب شما را کاهش دهد و برای کنترل سرعت باید از هشت هایی با دهانه بازتر استفاده کنید.


توضیحات

در ادامه، توضیحاتی در مورد نحوه هشت به سمت پایین شیب برای کنترل سرعت آورده شده است. این توضیحات در مورد نحوه هشت برای بار اول نیست، بلکه توضیحی در مورد نحوه استفاده از همه تکنیک های هشت است.


آماده شدن و شروع حرکت


برای شروع به هشت ، آسان ترین روش، شروع از وضعیتی است که چوب اسکی ها در ح هشت قرار گرفته اند و بدن به سمت پایین شیب قرار گرفته است. زمانی که خود را از جهت عرض شیب به این وضعیت می رسانید، آسان ترین راه این است که باتوم را در مقابل خود درون برف فرو کنید، در نتیجه، در زمان آماده خود، سر نخواهید خورد. قبل از شروع حرکت، معمولا بهترین روش این است که خود را در وضعیت درست قرار دهید، در حالی که وزن به صورت مساوی روی هر دو چوب اسکی قرار دارد و کمی به جلو خم شده اید، در نتیجه فشار ساق پا را روی پوتین ها حس می کنید و باتوم ها در دو طرف بدن و به سمت عقب و خارج از مسیر حرکت قرار گرفته اند. برای قرار گیری در این وضعیت، باید به صورتی هشت کنید که مقاومت کافی جهت جلوگیری از سر خوردن در زمانی که باتوم ها را از درون برف خارج می کنید ایجاد شود، که در این جا مشکل کوچکی به وجود می آید و آن شروع حرکت در زمانی است که تمایل به حرکت دارید. برای شروع حرکت از این وضعیت ثابت، کارهای مختلفی باید انجام دهید، سعی کنید با کمی حرکت دادن وزن به جلو و عقب به سمت جلو حرکت کنید، مراقب باشید که زمان انجام این کار از وضعیت خود خارج نشوید. می توانید زانوها را کمی از هم دور کنید، در نتیجه لبه ها زیاد در برف فرو نخواهند رفت یا می توانید زاویه هشت را بسته تر کنید، اما این کار در زمانی که حرکت نمی کنید، آسان نیست. معمولا افراد ترکیبی ازسه روش را استفاده می کنند، به سمت جلو حرکت می کنند در حالی که چوب اسکی ها را به هم نزدیک تر کرده و سعی می کنند لبه ها را بیش از حد درون برف فرو نکنند.


هشت در حین پایین رفتن از شیب


وقتی که موفق به حرکت شدید، اولین کاری که انجام می دهید، سرعت گرفتن است. برای این کار شکل 8 با زوایه بسته تری ایجاد کنید و انتهای چوب اسکی ها را به هم نزدیک تر کنید، در حالی که سر چوب اسکی ها، ده سانتی متر از هم فاصله دارند. این کار باعث کاهش مقاومت چوب اسکی ها می شود و باعث می شود که کمی سرعت و انرژی لحظه ای ایجاد شود. زمانی که مقداری انرژی لحظه ای ایجاد شد، سرعت خود را ثابت نگه می داریم. برای انجام این کار، زاویه هشت را تا جایی باز می کنیم که از شتاب گرفتن جلوگیری کند، اما زاویه نباید به اندازه ای باز باشد که سرعت را کاهش دهد. باید تصمیم بگیرید که زاویه هشت چقدر باشد و این بستگی به تندی شیب و شرایط برف دارد.


زمانی که زاویه هشت، مناسب شد، در همان وضعیت باقی می مانیم و شروع به حرکت به سمت پایین شیب با سرعت ثابت می کنیم. در ادامه می خواهیم سرعت خود را کمی کاهش دهیم. برای این کار، زاویه بزرگ تری با چوب اسکی ها به وسیله دور انتهای چوب اسکی ها از هم و نگهداشتن فاصله ده سانتی متری بین سر چوب اسکی ها، ایجاد می کنیم. این کار باعث افزایش مقاومت و کاهش سرعت می شود. وقتی سرعت به اندازه کافی کاهش یافت، می توانید این کار را دوباره تکرار کنید و سرعت خود را افزایش یا کاهش دهید تا وقتی که می خواهید متوقف شوید. همچنین اگر اعتماد به نفس کافی دارید، می توانید به ح مستقیم و سپس به ح هشت بروید.


چگونه اسکی کنیم ؟


6. پیچ زدن با وضعیت هشت در آلپاین


پیچ با وضعیت هشت، پیچی است که در زمان هشت چوب اسکی ها انجام می شود. همان طور که در بخش توزیع عرضی وزن گفته شد، چوبی که وزن بیشتری روی آن قرار دارد، کنترل بیشتری روی حرکت شما خواهد داشت. در هشت ، چوب اسکی ها در وضعیت 8 قرار می گیرند، در حالی که چوب اسکی راست تمایل به پیچ به سمت چب دارد (جهت کمترین مقاومت) و چوب اسکی چپ تمایل به پیچ به سمت راست دارد.


پیچ زدن در اسکی


شروع پیچ در اسکی آلپاین


برای شروع پیچ، تمام کاری که باید انجام دهید این است که به جای توزیع مساوی وزن بین هر دو چوب اسکی، وزن بیشتری بر روی یکی از چوب اسکی ها وارد کنید. این کار باعث می شود، چوبی که وزن بیشتری روی آن قرار دارد، کنترل بیشتری بر حرکت داشته باشد و حرکت شما را در جهتی که تمایل به آن دارید (جهت کمترین مقاومت) و به سمت پایین شیب (توزیع عرضی وزن) بچرخاند. با اینکه چوب اسکی راست در سمت راست قرار دارد، اما سر آن به سمت چپ قرار می گیرد و اگر سریع تر از شیب پایین بیاید، شما به سمت چپ خواهید رفت. همین اتفاق در جهت مخالف برای چوب اسکی چپ می افتد. این موضوع اغلب، افراد را گیج می کند، اما همان طور که در شکل نیز مشخص است، واضح است که چرا این اتفاق می افتد.


پیچ با وضعیت هشت


باید به خاطر داشته باشید که وزن خود را در وسط چوب اسکی قرار دهید (توزیع طولی وزن) تا کنترل کامل بر روی چوب اسکی ها داشته باشید. زمانی که پیچ انجام می دهید، بدن نیز باید کمی در جهت چوب اسکی خارج پیچ قرار گیرد. این امر باعث می شود که مسیر شیب را بهتر ببینید و ح ایستادن مناسب تر باشد.


زمانی که در وضعیت هشت، پیچ انجام می دهید، همواره لبه داخلی چوب اسکی به درون برف فرو می رود، در حالی که لبه خارجی با برف تماسی ندارد. در مانورهای پیشرفته تر، لبه های مورد استفاده باید تغییر کنند، اما با توجه به جهت حرکت، در پیچ با وضعیت هشت نیازی به این کار نیست. عدم نیاز به تغییر لبه ها، پیچ با وضعیت هشت را بسیار آسان می کند، زیرا تنها باید وزن بدن را جا به جا کرد در حالی که سایر وضعیت ها ثابت باقی می مانند.


توضیحات (setting yourself up)


در ادامه فیزیک پیچ با وضعیت هشت توضیح داده شده است. در زیر توضیحاتی درباره هشت به سمت پایین شیب و پیچ در این وضعیت با فرض اینکه در ابتدا در جهت پایین شیب قرار گرفته اید و می خواهید به سمت چپ بچرخید، آورده شده است.


وزن خود را به صورت مساوی بر روی هر دو چوب اسکی قرار دهید و به سمت جلو حرکت کنید. زمانی که سرعت کمی افزایش یافت به سمت چپ پیچ می زنیم. به منظور انجام این کار کمی به راست خم می شویم و وزن بیشتری را روی چوب اسکی راست قرار می دهیم. هرچه بیشتر خم شویم، پیچ کوچک تر می شود. به خاطر داشته باشید که در خلاف جهت خم شدن پیچ خواهید کرد. زمانی که به سمت چپ چرخیدیم و سرعت شروع به کم شدن کرد، می توان زاویه ای که در عرض شیب داریم را با برداشتن مقداری از وزن از روی چوب اسکی راست یا وارد وزن بیشتر بر روی آن، تنظیم کنیم. برداشتن مقداری از وزن از روی چوب اسکی راست باعث می شود که بیشتر در خط سقوط قرار بگیرید و سرعت شما کمی افزایش یابد. قرار دادن وزن بیشتر بر روی آن، باعث می شود که بیشتر در عرض شیب قرار بگیرید و سرعت شما کاهش یابد.


سپس می خواهیم پیچ بعدی را شروع کنیم. وزن خود را به صورت مساوی به هر دو چوب اسکی وارد می کنیم و کمی به جلو خم می شویم. این کار باعث می شود که دوباره در خط سقوط قرار بگیرید، در نتیجه مستقیم به سمت پایین شیب حرکت خواهید کرد. به محض اینکه دوباره به سمت پایین شیب قرار گرفتید، به سمت چپ خم می شویم و وزن بیشتری بر روی چوب اسکی چپ وارد می کنیم. سپس شروع به پیچ به سمت راست می کنیم و همانند قبل وقتی سرعت شروع به کم شدن کرد، می توان زاویه را به وسیله برداشتن یا قرار دادن مقداری وزن بر روی چوب اسکی تنظیم کرد. سپس دوباره از اول شروع می کنیم و وزن را به صورت مساوی بین دو چوب اسکی توزیع می کنیم و کمی به جلو خم می شویم تا پیچ جدید را شروع کنیم (به خاطر داشته باشید که خم شدن به جلو تنها برای قرارگیری در خط سقوط مورد استفاده قرار می گیرد و زمانی که در خط سقوط قرار گرفتیم، نیازی به ادامه این کار نیست و وزن باید در وسط چوب اسکی قرار گیرد).


زمانی که می خواهید توقف کنید، باید تمام وزن خود را بر روی یک چوب اسکی قرار دهید، در نتیجه در عرض شیب پیچ خواهید کرد و سپس روی چوب اسکی خم شوید تا کاملا در عرض شیب قرار بگیرید و سرعت شما کم شده و متوقف شوید.


اشتباهات متداول در پیچ زدن با وضعیت هشت


• خم شدن به عقب: مهم است که وزن را در وسط طول چوب اسکی ها قرار دهید، در غیر این صورت جلوی چوب اسکی ها به اندازه کافی به برف فشار وارد نخواهد کرد و کنترل شما را کاهش می دهد (توزیع طولی وزن). خم شدن به عقب باعث پیچ چوب اسکی ها می شود، اما جهت حرکت را تغییر نمی دهد، در نتیجه به جای پیچ در عرض شیب،در جهت مستقیم به سمت پایین شیب به حرکت ادامه خواهید داد. برای اینکه چوب اسکی ها در عرض شیب حرکت کنند، وزن باید بیشتر به سمت جلو قرار گیرد، در حالی که ساق پا به جلوی پوتین اسکی فشار وارد می کند.


• خم شدن روی چوب اسکی نادرست: قبل از شروع حرکت متوجه باشید که باید روی چوب اسکی خارج پیچ خم شوید. غریزه اغلب افراد باعث می شود که روی چوب اسکی داخلی خم شوند، در نتیجه به محض اینکه هر اتفاق غیر منتظره ای افتاد یا کمی احساس ترس د، به این ح بر می گردند و شما باید از این اتفاق جلوگیری کنید.


• خم نشدن روی چوب اسکی به اندازه کافی: زمانی که وزن بیشتری بر روی یک چوب اسکی وارد می کنید، این مقدار وزن باید به اندازه کافی باشد. اگر مقدار کافی وزن به آن وارد نکنید، این جا به جایی وزن، تاثیر زیادی نخواهد داشت.


• زود برداشتن وزن از روی چوب اسکی: زمانی که وزن را روی یک چوب اسکی قرار می دهید، جهت حرکت به صورت آنی تغییر نخواهد کرد، باید به اندازه کافر صبور باشید و وزن را تا زمان شروع پیچ روی چوب اسکی نگه دارید.


• حرکت دادن لگن: وزن باید کم و بیش در وسط چوب اسکی قرار گیرد. اگر لگن خود را در حین پیچ، به یک طرف تکان دهید، 2 اثر مختلف خواهد داشت. اولا، زاویه قرار گیری لبه های چوب اسکی در برف را تغییر می دهد و ثانیا، حرکت دادن لگن می تواند تاثیر خم شدن بالا تنه را خنثی یا کم کند. این بدان معناست که با وجود خم شدن بالاتنه به جلو، شما خواهید دید که به خاطر وضعیت لگن، هیچ وزن اضافه تری بر روی چوب اسکی خارج پیچ وارد نمی شود و از پیچ آن جلوگیری می شود.


نکات مهم در پیچ زدن با وضعیت هشت


• تا زمانی که به اندازه کافی در هشت اعتماد به نفس پیدا نکردید، بهتر است که در شیب های ملایم با فضای مسطح در پایین شیب (یا شیب ملایم در پایین پیست) تمرین کنید. این امر باعث افزایش امنیت شما می شود و در صورتی که کنترل خود را از دست دادید و به سمت پایین شیب سرعت گرفتید، به صورت طبیعی متوقف خواهید شد. در روی چنین شیبی، چیزی برای نگرانی وجود نخواهد داشت زیرا همواره قادر به توقف خواهید بود.


• استفاده از دوره های آموزشی اسکی، شما را با تمرین های اسکی که افراد در عمل انجام می دهند، آشنا می کند، در نتیجه شما می توانید پیچ با وضعیت هشت را با تکنیک صحیح انجام دهید.


چگونه اسکی کنیم ؟


7. نحوه برخاستن دراسکی آلپاین


بلند شدن کاری است که برای اغلب مبتدیان بسیار مشکل به نظر می رسد. ریشه این مشکل در این واقعیت است که قبل از بلند شدن، خود را در وضعیت درستی قرار نمی دهند.


اگر به زمین خوردید و قصد دارید که بلند شوید، چند مرحله را باید طی کنید.


در هر وضعیتی که هستید، اولین کاری که باید انجام دهید این است که خود را در یک طرف چوب اسکی ها قرار دهید. بلند شدن به وسیله نشستن بر روی عقب چوب اسکی ها بسیار سخت است. پس باید چوب اسکی ها را در عرض شیب قرار دهید و بدن را در بالای آن ها روی شیب قرار می گیرد. همانند زمانی که قصد پوشیدن چوب اسکی ها را دارید، نباید اجازه سر خوردن را به چوب اسکی ها بدهید. این کار باید شما را در وضعیتی مانند شکل زیر قرار دهد.


سپس باید بدن خود را تا حد ممکن به چوب اسکی ها نزدیک کنید. این بدین خاطر است که وقتی می خواهید بلند شوید، فقط باید خود را به سمت بالا بلند کنید و نیازی به بلند آن در عرض نیست. اگر بخواهید که به صورت معمول از ح خو ده بلند شوید، برای بلند شدن فشاری وارد نمی کنید، بلکه زانوهای خود را خم می کنید و خود را به سمت بالا فشار می دهید، در حالی که در پایین ترین ح ممکن قرار دارید و سپس می ایستید. همین کار را زمانی که چوب اسکی ها را به پا دارید انجام می دهید، با این تفاوت که باید در عرض شیب بلند شوید.


حالا آماده بلند شدن هستید، هر چند مشکل هنوز تمام نشده است. قبل از بلند شدن باید خود را به صورت خمیده به وسط چوب اسکی ها فشار دهید. برای انجام این کار چند چیز مورد نیاز است: باید قادر به فشار دادن خود روی چوب اسکی باشید، در حالی که دست ها کاملا خمیده باشند و باید وزن به جلوی پوتین اسکی وارد شود و روی عقب چوب اسکی قرار نگیرد. برای این کار شما باید این مراحل را طی کنید:


دست دره را خارج از بدن قرار دهید، در نتیجه به صورت مورب روی شیب و بالای پوتین ها قرار دارد. این باعث می شود که وزن شما بیشتر بر روی وسط چوب اسکی ها قرار بگیرد و این یعنی نیازی نیست که فشار زیادی وارد کنید.


سپس دست کوه را روی برف و تا حد ممکن نزدیک به چوب اسکی کوه قرار دهید. دست باید تا حد ممکن به چوب اسکی نزدیک باشد، تا با باز آن بتوان بدن را به سمت بالا حرکت داد. قرار ندادن دست نزدیک به چوب اسکی ها یکی از متداول ترین اشتباهات افراد در زمان بلند شدن است.


سپس از دست کوه برای فشار دادن بدن بر روی چوب اسکی ها استفاده کنید. دست دره را در خارج از بدن نگه دارید تا این کار آسان تر شود و سپس به ح خمیده بمانید.


اکنون می توانید بلند شوید و به اسکی ادامه دهید.



مشاهده متن کامل ...
گزارشی از مخوفترین جنایت ضد بشری رژیم صهیونیستی:
درخواست حذف اطلاعات

 




  





گزارشی از مخوف‌ترین جنایت ضد بشری رژیم صهیونیستی:

راز مفقودشدن 5هزار یمنی‌در بیمارستان‌های‌


قلب یمنی‌ها در اروپا می‌تپد!

چهارشنبه 31 داد 1396 ساعت 10:22


پس از 6 دهه اکنون اسنادی به دست آمده که بخش‌هایی از راز مفقود شدن بیش از 5 هزار کودک یمنی طی 6 سال در بیمارستان‌های رژیم صهیونیستی را آشکار و برملا می‌کند.








راز مفقودشدن 5هزار یمنی‌در بیمارستان‌های‌





به گزارش جهان نیوز به نقل از مشرق؛ اواسط ماه ژوئن هر سال یادآور قضیه ای دردناک برای 50 هزار یهودی یمن است که طی دهه 40 و 50 قرن گذشته به امید زندگی بهتر به سرزمین های ی مهاجرت کرده، اما پس از اسکان داده شدن در اردوگاه های موقتی که «معبروت» خوانده می شد و به دلایل نا معلوم ک ن خود را از دست داده بودند.

قضیه مربوط به هزاران کودک یمنی است که با خانواده های اشان به محض پای گذاشتن در فرودگاه «تل آویو» که در آن زمان «لد» خوانده می شد و یا زندگی در اردوگاه هایی که به آنها اختصاص یافته بود، به بهانه های مختلف از جمله بیماری و چکاب و گرفتن آزمایش از خانواده ها جدا و بیمارستان ها س می شدند، اما هیچ گاه عودت داده نمی شدند، بلکه اغلب چند روز بعد از ج خبر مرگ آنها بدون تحویل جسد یا آدرس محل خا پاری به خانواده های اشان داده می شد.
نکته عجیب تر آنکه حتی مسئولان وقت از صدور گواهی رسمی فوت برای این ک ن و دادن آن به خانواده های آنها امتناع می د. یکی از این یهودیان یمنی به نام «شلومو حتوخا» در صفحه خود داستان «شوشانا»، مادر بزرگش را نقل می کند که در سال 1949 میلادی از یمن به سرزمین های ی مهاجرت می کند و اینکه وقتی در اردوگاه مهاجران بسر می برد، یکی از مسئولان اردوگاه نزد وی آمده و به بهانه چکاب و آزمایش های پزشکی کودکش را به یکی از بیمارستان ها می برند، در حالی که وعده باز گرداندن کودک در روز بعد را داده بودند.

اما وقتی فردای آن روز شوشانا برای اطلاع از حال فرزندش به بیمارستان مراجعه می کند، خبر مرگ فرزندش به وی داده می شود، بدون آنکه موفق به دیدن جنازه کودکش شود. فاجعه اصلی در سال 1953 میلادی رخ نمود، سالی که بالاترین آمار مفقودی در میان ک ن مهاجران یمنی را داشت و موجب اعتراض های شدید بسیاری از خانواده های مهاجر از جمله خانواده هایی که ک ن خود را از دست داده بودند، شده بود.
به گفته شلومو امروزه شاهد هستیم، افرادی یک باره با این حقیقت مواجه می شوند که فرزندان واقعی خانواده هایی که در آن رشد و نمو یافته اند، نیستند و در میان آنها، انگشت شماری هستند که از این شانس برخوردار بودند که خانواده های واقعی خود را بیابند.
نمونه ها در این خصوص بسیارند، به عنوان مثال «ساره ع» تعریف می کند، چگونه پرستار نوزادی که به دنیا آورده بود، را به وی نشان می دهد. یک نوزاد سه کیلو و نیمی که پس از به دنیا آمدن به وضوح صدای گریه اش را شنیده بود، اما پس از بیرون بردن وی از اتاق زایمان خبر فوتش را به وی می دهند و اصرارهای او برای دیدن کودک مرده اش راه به جایی نمی برد، همچنین «مریم الحدیف» در داستانی مشابه تاکید می کند، به چشم خود دیده که فرزندش زنده به دنیا آمده و برای دو روز به وی شیر داده بود، اما یک باره روز سوم در حالی که فرزندش در سلامتی کامل بسر می برد، خبر مرگش را برای مریم می آورند و در اقدامی مشابه از دیدن جسد نوزاد از سوی مادر امتناع می شود.
در تمام طول این سال ها اعتراض ها و شکایت های این مادران و هزاران مادر یمنی دیگر که ک ن خود را در اردوگاه ها و در چادرهای اشان گم کرده و از دست داده بودند، نه تنها راه به جایی نبرده بود، بلکه غالب این مادران به اختلال عقلی و انواع بیماری های روحی و روانی و توهمات ناشی از آن متهم شده بودند.

«ایگال یوسف»، شهردار سابق شهرک صهونیست نشین «روش هعاین» و خانواده هایی که ک ن خود را در این قضیه از دست داده بودند نیز در گفت و گو با رادیو گفته بود که به جست و جوی خود برای یافتن خواهرش که در کودکی وی را گم کرده بود، ادامه می دهد، به ویژه آنکه آ ین پیگیری های وی در وزارت داخلی آشکار ساخت که وی در قید حیات است. اما آدرسی که وزارت داخلی به وی داده بود، وجود خارجی نداشته است.
مهم تر از همه آنکه اگرچه از آن تاریخ تاکنون ک نه های وقت رژیم صهیونیستی سه کمیته حقیقت یاب - کمیته حقیقت یاب «بهلول – مینوکوفسکی» در سال 1967، کمیته حقیقت یاب «شلجی» در سال 1988 و کمیته حقیقت یاب «کوهن – کدمی» که در سال 1995 تشکیل شد و گزارش خود را در سال 2001 میلادی به ک نه وقت رژیم صهیونیستی ارائه داد - برای کشف خفایای این قضیه تشکیل داده بودند و هر یک از آنها از جمله کمیته حقیقت یاب «کوهن – کدمی» در گزارش خود ادعای ربوده شدن این ک ن را رد و  مستندات و دلایلی مبنی بر فوت آنها ارائه داده بودند، اما خانواده های آنها ضمن تکذیب این گزارش ها افشا کرده بودند که در مواردی از سوی مسئولان و مقامات ذیربط تهدید به سکوت و عدم ادامه اعتراض ها و پایان دادن به پیگیری شکایات خود شده بودند.
تحقیقات بعدی نشان می داد که طی فعالیت هریک از کمیته های حقیقت یاب بخشی از مستندات مربوط به این ک ن در بیمارستان ها محو و نابود شده بودند و یا اینکه گواهی های فوت جعلی متعددی در آرشیو این بیمارستان ها یافت شده بود، همچنین مدارک و مستنداتی یافت شده بود که نشان می داد، برخی خانواده های یهودی بدون طی پروسه قانونی، به فرزندانی از این بیمارستان ها دست یافته بودند.

موضوع سوال برانگیز آن بود که چرا این کمیته ها از انتشار نتایج بازجویی و گواهی شاهدان عینی مانند «روت باروخ»، مسئول ک ن بی س رست اردوگاه های مهاجران یهودی در سرزمین های ی و «آموس مانور»، رئیس امنیت داخلی رژیم صهیونیستی موسوم به «شاباک» امتناع کرده بودند، همچنین چرا ک نه های رژیم صهیونیستی روی اسناد و مدارک به دست آمده مُهر محرمانه و سری زده از انتشار آنها تا 60 یا 70 سال دیگر خودداری کرده بودند.
دسامبر سال گذشته میلادی ک نه رژیم صهیونیستی مدعی شده بود که پس از 60 سال در اقدامی بسیار مهم پس از لغو محرمانه و سری بودن، اقدام به انتشار حدود 200 هزار سند از پرونده معروف به «قضیه ک ن یمنی» می کند، به این امید که به یکی از بزرگ ترین رسوایی که 6 دهه دامنگیر آن بوده، پایان دهد و به این طریق خانواده هایی که ک ن خود را از دست داده و از سرنوشت آنها تاکنون بی اطلاع بوده اند، از حقیقت امر آگاه شوند، اما همان گونه که انتظار می رفت، این صرفا یک ادعا بود، چون بخش های مهمی از این اسناد هم چنان مهر محرمانه بر خود داشته و از انتشار منع شده بودند.
این موجب شد تا رسانه های رژیم صهیونیستی از جمله رو مه صهیونیستی « الیوم» و شبکه دو تلویزیون این رژیم هفته گذشته گزارشی درباره ک ن یمنی منتشر کنند که بُعد جدیدی از این قضیه را برملا می کرد. گزارشی که حتی رسانه های صهیونیستی ضمن اذعان به قبح و غیر انسانی بودن آن، در چندین جای گزارش، آن را به ظاهر محکوم کرده و عاملان آن را مورد انتقاد قرار داده بودند.

انجام آزمایش های پزشکی روی ک ن یمنی
گزارش رو مه الیوم از «انجام برخی آزمایش های علمی و پزشکی روی این ک ن یمنی بدون اطلاع و ب موافقت خانواده هایشان» بر می دارد، آزمایش هایی که بر اساس اسناد به دست آمده موجب مرگ ده ها تن از این ک ن طی سال های 1948 تا 1954 میلادی شده بود. اگرچه به اعتقاد «نوریت کورین»، یکی از نمایندگان کنست این قضیه تا سال 1966 ادامه داشت و در پی آن بیش از 5 هزار کودک یمنی مفقود شده اند.
الیوم تاکید می کند: برای اولین بار اسناد و گواهی شاهدانی را در اختیار دارد که ثابت می کند، این ک ن در قید حیات در معرض انواع آزمایش های پزشکی قرار گرفته اند که برای اولین بار در دنیا انجام می شده و آنها را به موش های آزمایشگاه های تبدیل کرده و موجب فوت دست کم چهار تن از آنها شده بود.
به نوشته این رو مه صهیونیستی برخی از این اسناد نشان می دهد که در این سال ها بیمارستان «رام بام» شهر «حیفا» شاهد ربوده شدن یک تن از این ک ن و به فرزند خواندگی گرفتن یکی دیگر از آنها توسط یکی از اعضای کادر پزشکی مسئول انجام آزمایش ها این بیمارستان بوده است.


این رو مه با توضیح اینکه به ع های منتشر نشده ای دست یافته که نشان دهنده بخشی از این آزمایش ها و نحوه انجام آنها روی این ک ن است، می افزاید: در بخشی از اسناد به دست آمده درباره این ک ن آمده است که چگونه پزشکان شیوه های درمانی جدید را روی آنها آزمایش می د و به عنوان مثال با تزریق وریدی و مستقیم پروتئین خشک، سرم و پلاسما خشک به چهار کودک یمنی که از سوء تغذیه رنج می بردند، موجب مرگ آنها شدند.
در این باره پیش تر «درورا نحمانی روت»، یکی از این خانواده های یمنی از «جرج مندل»، رئیس بیمارستان ک ن «روش هعاین» که در انجام آزمایش های پزشکی روی ک ن یمن مشارکت داشت، به عنوان یکی از متهمان این پرونده یاد می کند.
نحمانی روت در اثبات ادعای خود، به عنوان سند نامه ای از «کلمن یعقوب مان»، نائب رئیس بیمارستان ک ن «روش هعاین» ارائه می دهد که 21 نوامبر سال 1949 برای مندل نوشته و در آن نتیجه آزمایش های انجام شده روی چهار کودک یمنی که منجر به مرگ آنها شده بود، را به اطلاع وی رسانده بود.
نحمانی روت تاکید می کند، مندل از جمله افرادی است که اسناد و اطلاعات دقیقی از این آزمایش ها در اختیار داشت، اما 7 سال بعد از بیم برملا شدن ماهیت واقعی این آزمایش ها و اه نهفته در پس آنها، اقدام به از بین بردن تمامی آنها می کند.
در این راستا، شبکه دو تلویزیون رژیم صهیونیستی نیز تصاویری از چندین کودک یمنی را منتشر می کند که نشان می دهد، آنها در معرض این آزمایش ها بوده اند. این ع ها ک ن یمنی را در اتاق هایی شبیه آزمایشگاه های پزشکی و علمی در حالی به تصویر می کشد که روی بدن آنها مطالبی مربوط به نوع آزمایش انجام شده روی آنها نوشته شده بود، به عنوان مثال یکی از تصاویر نشان می دهد که روی شکم یکی از این ک ن واژه «طحال» نوشته شده که احتمالا بیانگر نوع آزمایش و نتیجه مورد نظر از آن روی طحال انسان بوده است.


اما بُعد بسیار خطرناک و ضد بشری این قضیه را « یوحنا»، یکی از نمایندگان کنست افشا می کند. به گفته وی آنها در برابر شاهدانی از مهاجران یمنی قرار دارند که طی سال های مذکور از سوی برخی بیمارستان ها برای انجام آزمایش های مربوط به وضعیت سلامت قلب قرار داشته و شماری از آنها تحت این آزمایش ها بوده اند.
به گفته این کنست، نتیجه آزمایش های پزشکان روی قلب مهاجران یمنی نشان می داد که آنها دارای هیچ گونه ناراحتی و بیماری قلبی نبودند و این موجب شده بود، با تقاضاهای بسیار زیادی از سوی مراکز پزشکی و تحقیقاتی کشورهای غربی برای به دست آوردن قلب یمنی ها مواجه شوند، در نتیجه شماری از یمنی ها از جمله ک ن یمنی برای فروش قلب های اشان آن هم به مبالغ بسیار گزاف در این سال ها به شیوه ها و دلایل مختلف به قتل می رسند.


فراتر از ک ن یمن
اشتباه است، اگر تصور کنیم، این قضیه فقط ک ن مهاجران یمنی را در بر می گیرد، چون در این زمینه رو مه صهیونیستی «معاریو» در گزارش مستندی از ربوده شدن صدها کودک از یهودیان مهاجر کشورهای شرق اروپا و بالکان طی همین دوره زمانی و در حوادثی مشابه خبر می دهد.
خانواده های یهودی که از لهستان، آلمان، رومانی، مجارستان، چک و اسلواکی مهاجرت کرده و در شهرک هایی چون دیمونا، کفار سابا، بیتح تکفا، قدس، تل آویو و حیفا در سرزمین های ی ن شده بودند، طی این مدت یا یکی از فرزندان آنها مفقود شده بود و یا با خبر مرگ نوزادشان آن هم چند روز پس از تولد و در حالی که از سلامتی وی اطمینان کامل داشتند، مواجه شده بودند.

تحقیقات رسمی صورت گرفته نشان می دهد، طی سال های فوق الذکر دست کم 210 کودک از مهاجران کشورهای اروپایی به شیوه های گفته شده، مفقوده شده اند.
جنایاتی که تا به امروز ادامه دارند
آنچه درباره انجام آزمایش های پزشکی روی ک ن مهاجران یمنی در این گزارش به آن اشاره شد، تنها به سال های گذشته یا ک ن یهودیان مهاجر محدود نمی شود، بلکه اسناد موجود ثابت می کند، این جنایات یکی از اصول و سیاست های ثابت ک نه های مختلف رژیم صهیونیستی از زمان تاسیس این رژیم تاکنون بوده است.
آزمایش داروهای ناشناخته روی ک ن اسرای فلسطینی
در سال 2011 میلادی «حسان ششنیه»، یکی از مسئولان سازمان بخش فلسطین با بیان اینکه 400 کودک فلسطینی در زندان های رژیم صهیونیستی بسر می برند، افشا کرد که این ک ن صرف نظر از انواع آزارها و شکنجه هایی که در معرض آن قرار دارند، با جنایت ضد بشری آزمایش داروهای جدید و ناشناخته نیز مواجه هستند که تاکنون منجر به فوت شماری از آنها و یا فلج شدن و از کار افتادن بخشی از اعضای بدن آنها شده است.


ک ن تونس موش های آزمایشگاهی شرکت های داروسازی
افزون بر آن می توان به جنایت مشابه رژیم صهیونیستی روی ک ن تونسی اشاره کرد. «آیا قاتلان می توانند، داروساز باشند»، نام مستندی است که از اقدام رژیم صهیونیستی در استفاده از ک ن تونسی جهت آزمایش داروهای جدید روی آنها بر می داشت.
«ایمان بن حسین»، کارگردان تونسی در مستند خود افشا می کند که انستیتو «پاستور» تونس و وزارت بهداشت این کشور با یکی از بزرگ ترین شرکت داروسازی رژیم صهیونیستی جهت آزمایش داروهای جدید این شرکت به ویژه داروی درمان بیماری «مانچیا» که از یک نوع پشه به بدن انسان منتقل می شود و موجب ضایعات پوستی غیر قابل ترمیم روی بدن انسان می شود و 3 هزار نظامی یی شرکت کننده در عراق در سال 2003 میلادی به آن مبتلا شده بودند، روی ک ن تونسی همکاری داشته اند.

إیمان بن حسین
این کارگردان تونسی تاکید می کند، مستندات مکتوب و گواهی شاهدان عینی نشان می دهد، این داروها از سال 2000 یعنی پیش از آغاز اقدام نظامی علیه عراق و براندازی رژیم بعث در این کشور تا  2014 یعنی روی ک ن تونس آزمایش می شد و در قبال موافقت خانواده ها با آزمایش این داروها روی ک ن اشان 50 دینار تونسی پرداخت می شد.
عمده این آزمایش ها روی ک ن منطقه «سیدی بو زید» در جنوب تونس با ایجاد اش هایی روی پوست یا تزریق یک دارو و گرفتن خون از فرد انجام می شد. نشان می دهد، روی صورت افراد مورد آزمایش پس از دریافت دارو لکه های سیاه رنگی ظاهر می شود، در این مرحله بار دیگر از فرد خون گرفته و از وی خواسته می شود، از مرهمی که در اختیارش گذاشته شده، روی لکه ها و زخم های ایجاد شده در پی آن استفاده کند.
طرح پذیرش یک صد کودک سوری
ژوئن سال گذشته میلادی ک نه رژیم صهیونیستی از طرح پذیرش یک صد کودک پناهجوی سوری و دادن تابعیت این رژیم به آنها پس از انتقال این ک ن به سرزمین های ی و یافتن خانواده هایی با ریشه های عربی – یهودی جهت پذیرفتن این ک ن به فرزند خواندگی خبر داد و اعلام کرد تا یافتن این خانواده ها و اعلام آمادگی آنها برای پذیرش این ک ن، آنها سه ماه اول راهی مدارس شبانه روزی می شوند تا در آنجا تحت آموزش های لازم قرار گیرند و پس از آن در نهادها و مراکز تربیتی وابسته به وزارت آموزش و تربیت نگهداری خواهند شد.
در پی درج این خبر، خبرگزاری «آسوشیتد پرس» در گزارشی ضمن یادآوری قضیه مفقود شدن هزاران کودک از خانواده های مهاجر یهودی که اغلب دارای ریشه های عربی و شرقی بودند، تاکید می کند: به نظر می رسد، ک نه رژیم صهیونیستی درصدد تکرار سناریو دهه چهل و پنجاه قرن گذشته این بار روی ک ن زیر 18 سال سوری است، این در حالی است که پیش از این رژیم صهیونیستی تحت عنوان مداوای مجروحان معارض سوری، صدها تن از این مجروحان را در بیمارستان های خود پذیرش و بستری کرده بود، بی آنکه تاکنون ی از سرنوشت آنها اطلاعی در دست داشته باشد.

در همین راستا، رو مه صهونیستی «یدیعوت آحارانوت» سپتامبر گذشته گزارشی منتشر کرد که در آن آمده بود، مقامات این رژیم با همکاری و کمک سازمان یهودی – یی ی «عملیاه» اقدام به انتقال ک ن سوری آسیب دیده از جنگ جاری در به بیمارستان های این رژیم و مداوای آنها در بیمارستان های صفد و نهاریا می کند.
یدیعوت آحارانوت با بیان اینکه این ک ن پس از مداوا و بهبودی در شهرک های صهیونیست نشین اسکان می یابند، یادآور می شود که تنها طی ماه آگوست سال گذشته میلادی سازمان عملیاه 21 کودک سوری را از استان «قنیطره»، در جنوب سرزمین های ی منتقل کرد و مقامات مسئول در آنها را در بیمارستان «زیف» شهر صفد جهت مداوا بستری د.
به نوشته این رو مه صهیونیستی مشابه چنین عملیاتی توسط این سازمان که مقر آن در نیویورک قرار دارد، بار دیگر و با هماهنگی با تکرار شده و این بار ک ن سوری منتقل شده در بیمارستان شهر «نهاریا» بستری شده بودند. در این باره شیخ «عباس زکور»، سابق کنست رژیم صهیونیستی افشا کرد، مسئولان بیمارستان «الجلیل غربی» در نهاریا به دنبال یافتن خانواده هایی برای ک ن سوری زخمی انتقال یافته به این بیمارستان بودند.
شیخ زکور درباره هزینه های درمان و مداوای این مجروحان که زمانی بحث و جدل بسیاری در میان صهیونیست های ن سرزمین های ی به راه انداخته بود، تاکید می کند که از مداوای این مجروحان سود کلانی نصیب تل آویو می شود، چون هزینه آنها را یکی از کشورهای عرب حوزه خلیج فارس پرداخت می کند.
در این راستا، «بنیامین نتانیاهو»، نخست رژیم صهیونیستی سال گذشته میلادی در سخنانی، تصریح کرده بود که از وزارت خارجه این رژیم خواسته، راه هایی برای انتقال ک ن و ن سوری مجروح حلب به بیمارستان های این رژیم جهت مداوا بیابند.


همچنین پس از فاجعه بمباران شیمیایی شهر «خان شیخون» در استان ادلب که نظام را به آن متهم کرده بود، تل آویو خواستار انتقال ک ن سوری آسیب دیده در جریان این حمله جهت مداوا در بیمارستان های این رژیم شده بود، این درخواست ها این شبهه را ایجاد می کند که احتمالا هدف صهیونیست ها از این اقدام بررسی آثار و نتایج بمب های شیمیایی به کار رفته در خان شیخون روی افراد آسیب دیده به ویژه ک ن بوده است.
همچنین رو مه «الشروق» چاپ تونس گزارشی منتشر کرده که در آن افشا می کند، گروه تروریستی تکفیری « » اقدام به فروش ک ن سوری و عراقی از طریق مافیای تجارت بشر و قاچاق انسان به رژیم صهیونیستی کرده است.
رو مه الشروق با بیان اینکه این ک ن از طریق ترکیه به این شبکه های مافیا فروخته می شوند تا به سرزمین های ی انتقال یابند، تاکید می کند، هر یک از این ک ن که همگی نوزادان شیره خوار بوده اند، به قیمت ده هزار دلار فروخته شده اند.





مشاهده متن کامل ...
زنی را...
درخواست حذف اطلاعات

زنی را...

زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

*

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

*

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

*

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست

*

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

*

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به شیر کم دارد

*

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نور می خواند

*

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست

نگاه سرد زندانبان

*

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

*

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

*

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی

*

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

*

زنی را می شناسم من

که هر شب ک نش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون اش دارد

*

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه

*

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

*

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است

*

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که بسه

*

زنی را می شناسم من

که با نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آ

به بدنامی بد کاران

تمس وار خندیده

*

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

*

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

*

زنی در بستر مرگ است

زنی مرگ است

سراغش را که می گیرد

نمی دانم؟

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

*

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

...

زنی را می شناسم من

...

شاعر : فریبا شش بلوکی

از مجموعه شعر شبانه



مشاهده متن کامل ...
زنی را...
درخواست حذف اطلاعات

زنی را...

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

*

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

*

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

*

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست

*

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

*

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به شیر کم دارد

*

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نور می خواند

*

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست

نگاه سرد زندانبان

*

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

*

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

*

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی

*

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

*

زنی را می شناسم من

که هر شب ک نش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون اش دارد

*

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه

*

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

*

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است

*

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که بسه

*

زنی را می شناسم من

که با نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آ

به بدنامی بد کاران

تمس وار خندیده

*

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

*

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

*

زنی در بستر مرگ است

زنی مرگ است

سراغش را که می گیرد

نمی دانم؟

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

*

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

...

زنی را می شناسم من

...

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

شاعر : فریبا شش بلوکی

از مجموعه شعر شبانه



مشاهده متن کامل ...
زنی را می شناسم من
درخواست حذف اطلاعات

فریبا شش بلوکی

زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب ک نش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من
که با نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آ
به بدنامی بد کاران
تمس وار خندیده

زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی مرگ است

سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد...
زنی را می شناسم من



مشاهده متن کامل ...
خـدآیـا :|
درخواست حذف اطلاعات

̹خ̹̹د̹̹ا̹̹ی̹̹ا̹̹ ̹̹!̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹س̹̹ت̹̹م̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹ی̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ ̹̹م̹̹ز̹̹ا̹̹ح̹̹م̹̹ت̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹و̹̹م̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ی̹̹ ̹̹د̹̹ل̹̹ش̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹گ̹̹ی̹̹ر̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹غ̹̹ض̹̹ش̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ت̹̹ر̹̹ک̹̹د̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹آ̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹س̹̹ر̹̹ا̹̹غ̹̹ت̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹م̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹ه̹̹ ̹̹د̹̹ع̹̹ا̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ ̹̹ع̹̹ج̹̹ی̹̹ب̹̹ ̹̹غ̹̹ر̹̹ی̹̹ب̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ک̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹چ̹̹ش̹̹م̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ش̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ب̹̹ن̹̹د̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹گ̹̹و̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹:̹̹ ̹̹«̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ا̹̹ی̹̹ن̹̹ ̹̹ح̹̹ر̹̹ف̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ ̹̹س̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ن̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹ه̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ب̹̹ا̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹د̹̹ع̹̹ا̹̹ی̹̹م̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹س̹̹ت̹̹ج̹̹ا̹̹ب̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹»̹̹

ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ل̹̹ج̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ک̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹د̹̹ش̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹ر̹̹ا̹̹ی̹̹ت̹̹ ̹̹ل̹̹و̹̹س̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ک̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹ن̹̹م̹̹ا̹̹ز̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ش̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹د̹̹ر̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ا̹̹ن̹̹ ̹̹ق̹̹ض̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹و̹̹د̹̹ و̹̹ ̹̹ک̹̹ل̹̹ی̹̹ ̹̹ر̹̹و̹̹ز̹̹ه̹̹ ̹̹ن̹̹گ̹̹ر̹̹ف̹̹ت̹̹ه̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹د̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹ب̹̹ع̹̹ض̹̹ی̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ ̹̹پ̹̹ش̹̹ت̹̹ ̹̹س̹̹ر̹̹ ̹̹م̹̹ر̹̹د̹̹م̹̹ ̹̹ح̹̹ر̹̹ف̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ز̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ب̹̹د̹̹ ̹̹ج̹̹ن̹̹س̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹و̹̹د̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ا̹̹ل̹̹ب̹̹ت̹̹ه̹̹ گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹د̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹ا̹̹ه̹̹ ̹̹،̹̹ ̹̹گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹د̹̹ر̹̹و̹̹غ̹̹ ̹̹گ̹̹و̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ح̹̹ا̹̹ل̹̹ا̹̹ ̹̹ی̹̹ا̹̹د̹̹ت̹̹ ̹̹آ̹̹م̹̹د̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ک̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹س̹̹ت̹̹م̹̹ ̹̹؟̹̹

ا̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹و̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ب̹̹ی̹̹ن̹̹ ̹̹ا̹̹ی̹̹ن̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ه̹̹ ̹̹آ̹̹د̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹ی̹̹ ̹̹،̹̹ ̹̹ب̹̹ت̹̹و̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ی̹̹ ̹̹ر̹̹و̹̹ ̹̹ت̹̹ش̹̹خ̹̹ی̹̹ص̹̹ ̹̹ب̹̹د̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ا̹̹ل̹̹ب̹̹ت̹̹ه̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹م̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹ب̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹ن̹̹ا̹̹س̹̹ی̹̹ ̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ج̹̹ا̹̹ ̹̹ز̹̹ن̹̹د̹̹گ̹̹ی̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹ه̹̹ ̹̹ک̹̹د̹̹ا̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹د̹̹ر̹̹س̹̹ه̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ر̹̹و̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ح̹̹ت̹̹ی̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹م̹̹ ̹̹ت̹̹ک̹̹ ̹̹ت̹̹ک̹̹ ̹̹م̹̹ع̹̹ل̹̹م̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ م̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹چ̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹ت̹̹ا̹̹ ̹̹ل̹̹ب̹̹ا̹̹س̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹ه̹̹ر̹̹ ̹̹ک̹̹د̹̹ا̹̹م̹̹ش̹̹ا̹̹ن̹̹ ̹̹چ̹̹ه̹̹ ̹̹ر̹̹ن̹̹گ̹̹ی̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹؛̹̹

ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹.̹̹.̹̹.̹̹.̹̹.̹̹ ̹̹خ̹̹د̹̹ا̹̹ی̹̹ا̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ه̹̹ی̹̹چ̹̹ی̹̹ ̹̹ا̹̹ز̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ن̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ه̹̹ی̹̹چ̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹د̹̹ر̹̹و̹̹غ̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹چ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹ا̹̹ی̹̹ن̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹خ̹̹ی̹̹ل̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ .̹̹ ̹̹خ̹̹د̹̹ا̹̹ی̹̹ا̹̹ ̹̹!̹̹ ̹̹چ̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ی̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹چ̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹ت̹̹ا̹̹ ̹̹ت̹̹ص̹̹م̹̹ی̹̹م̹̹ ̹̹ج̹̹د̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹گ̹̹ر̹̹ف̹̹ت̹̹ه̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹د̹̹و̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ع̹̹و̹̹ص̹̹ ̹̹ب̹̹ش̹̹م̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹د̹̹و̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ب̹̹ز̹̹ر̹̹گ̹̹ ̹̹ب̹̹ش̹̹م̹̹ ̹̹؛د̹̹و̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ب̹̹ه̹̹ت̹̹ر̹̹ ̹̹ب̹̹ا̹̹ش̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹ع̹̹ا̹̹ل̹̹م̹̹ ̹̹س̹̹و̹̹ا̹̹ل̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹س̹̹و̹̹ا̹̹ل̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹ه̹̹ی̹̹چ̹̹ ̹̹ک̹̹س̹̹ ̹̹ج̹̹و̹̹ا̹̹ب̹̹ش̹̹ ̹̹ر̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹ل̹̹د̹̹ ̹̹ن̹̹ی̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹د̹̹و̹̹س̹̹ت̹̹ د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ح̹̹و̹̹ا̹̹ب̹̹م̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹د̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹

ن̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹ش̹̹ا̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ا̹̹ص̹̹ل̹̹ا̹̹ ̹̹ه̹̹ی̹̹چ̹̹ ̹̹س̹̹و̹̹ا̹̹ل̹̹ی̹̹ ̹̹ن̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹خ̹̹و̹̹ا̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹ه̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹س̹̹و̹̹ا̹̹ل̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ ̹̹ت̹̹ا̹̹ز̹̹ه̹̹ ̹̹ی̹̹ا̹̹د̹̹ ̹̹ب̹̹د̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹ا̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹ق̹̹و̹̹ل̹̹ ب̹̹د̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹م̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹!̹̹ ̹̹ق̹̹و̹̹ل̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹؟̹̹!̹̹؟̹̹

ا̹̹ز̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹ج̹̹ا̹̹ی̹̹ی̹̹ ̹̹ش̹̹ر̹̹و̹̹ع̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹ج̹̹و̹̹ر̹̹ی̹̹ ̹̹س̹̹ر̹̹ ̹̹ص̹̹ح̹̹ب̹̹ت̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹ا̹̹ ̹̹خ̹̹د̹̹ا̹̹ ̹̹و̹̹ا̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹ا̹̹ز̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹د̹̹ت̹̹ ̹̹ب̹̹گ̹̹و̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹د̹̹ر̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ خ̹̹د̹̹ا̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹ب̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹ن̹̹ا̹̹س̹̹د̹̹ ̹̹،̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹ع̹̹ی̹̹ب̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹ن̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹د̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹د̹̹ت̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹ه̹̹ ̹̹ا̹̹و̹̹ ̹̹م̹̹ع̹̹ر̹̹ف̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹!

کـــپــــی ====» آزاد



مشاهده متن کامل ...
تعبیر خواب موش
درخواست حذف اطلاعات

تعبیر خواب موش


تعبیر خواب موش,تعبیر خواب موش مرده,تعبیر خواب موش و گربه,تعبیر خواب موش سفید,تعبیر خواب موش در خانه,تعبیر خواب موش خا تری,تعبیر خواب موش قهوه ای,تعبیر خواب موش سفید بزرگ,تعبیر خواب موش سیاه کوچک,تعبیر خواب موش خا تری در خانه,تعبیر خواب موش مرده خا تری,تعبیر خواب موش مرده,تعبیر خواب موش مرده سیاه,تعبیر خواب موش مرده در غذا,تعبیر خواب موش مرده در خانه,تعبیر خواب موش مرده در آب,تعبیر خواب موش سفید کوچک,تعبیر خواب موش سفید رنگ,تعبیر خواب موش و گربه مرده,تعبیر خواب موش و گربه درخانه,تعبیر خواب دیدن موش و گربه,تعبیر خواب موش گربه,تعبیر خواب موش گربه را خورد,تعبیر خواب موش خوردن گربه,تعبیر موش و گربه در خواب,تعبیر دیدن موش و گربه در خواب,تعبیر خواب جنگ موش و گربه,تعبیر خواب موش سفید و سیاه,تعبیر خواب موش سفید در خانه,تعبیر خواب موش سفید دیدن,تعبیر خواب موش سفید و قهوه ای,تعبیر خواب موش سفید زنده,تعبیر خواب موش سفید و کوچک,تعبیر خواب موش در خانه دیدن,تعبیر خواب موش در منزل,تعبیر خواب کشتن موش در خانه,تعبیر خواب موش زیاد در خانه,تعبیر خواب فضله موش در خانه,تعبیر خواب موش خانه,تعبیر خواب دیدن موش زیاد در خانه,تعبیرخواب موش در خانه,تعبیر خواب موش خا تری بزرگ,تعبیر خواب موش خا تری مرده,تعبیر خواب موش خا تری کوچک,تعبیر خواب موش خا تری در لباس,تعبیر خواب گاز گرفتن موش خا تری,تعبیر موش خا تری در خواب,تعبیر خواب کشتن موش خا تری,تعبیر خواب دیدن موش خا تری,تعبیر خواب موش قهوه ای کوچک,تعبیر خواب موش قهوه ای بزرگ,تعبیر خواب موش قهوه ای مرده,تعبیر خواب موش قهوه ایی,تعبیر خواب موش قهوه ای درخانه,تعبیر خواب موش قهوه ای,تعبیر خواب دیدن موش قهوه ای,تعبیر خواب موش سفید قهوه ای,تعبیر خواب موش سفید بزرگ,تعبیر خواب موش سفید بزرگ در خانه


دیدن موش در خواب یکی از متداول ترین خوابهاست.موش ممکن است رنگهای مختلفی داشته باشد و ممکن است خانگی یا صحرایی یا فاضل باشد.اگر دنبال تعبیر خواب موش هستید این مطلب را تا انتها دنبال کنید.


تعبیر خواب موش , موش در خواب دیدن , تعبیر خواب موش , تعبیرخواب موش مرده


تعبیر خواب موش سیاه


 دیدن موش در خواب را به تعبیر می کنند که این مسلماً ی آشناست. البته در بعضی از تعبیر خوابها آن را زنی دانسته اند و خیانتکار. اگر خواب موش ببینید یعنی زنی خیانتکار و فاسد وارد زندگی شما می شود. اگر از سوراخی موشی را دیدید، مال و ثروت شما یده می شود شما آن شخص را می شناسید اما نمی توانید ی این شخص را اثبات کنید یا بخاطر حفظ آبرو سکوت می کنید. اگر موشی از شلوار یا لباس شما افتاد و رفت انسانی فاسد از زندگیتان بیرون می رود. اگر مردی در خواب موش بگیرد یعنی با زنی فاسد ازدواج می کند. در بعضی از تع ر آمده اگر از بینی یا گوش شخص موش بیرون بیاید یعنی صاحب فرزند دختری می شود بسیار نابکار و اگر از گلوی او موش بیرون آید یعنی صاحب فرزند پسری می شود بسیار فاسد و خیانتکار. البته این فرزندان باعث ننگ و بی آبرویی خواهند بود. اگر گوشت موش را در خواب بخورید یعنی از مالی حرام می خورید.


تعبیر خواب دیدن موش در خواب زنی فاسد و بدکاره است


اگر موشی را در خواب بگیرد یعنی زنی ابکار می گیرد


اگر موشهای زیادی را در خواب ببیند و هم رنگ باشند دلیل این است که ن فاسق در خانه او جمعند


تعبیر خواب موش , موش در خواب دیدن , تعبیر خواب موش , تعبیرخواب موش مرده


تعبیر خواب موش سیاه کوچک


تعبیر خواب موش ابراهیم کرمانی


اگر ببیند موشی از سوراخ گوش و یاب ینی . یا او در خواب خارج می شود تعبیر خواب این است که صاحب دختری نابکار می شود


اگر ببیند موش در خواب از گلوی او خارج می شود تعبیر خواب این است صاحب پسری نابکار می شود و در اصطلاح فرزندی پسر ناخلف


تعبیر خواب جابر مغربی در مورد موش


تعبیر خواب موش صحرایی  و ما و دشتی و موش خانگی همگی ی ان است. اگر در خواب ببیند موشی در بستر او است، دلیل که او با زنی قصد فساد کند و گوشت موش خوردن، دلیل که مال زن مفسده بخورد.


تعبیر خواب موش , موش در خواب دیدن , تعبیر خواب موش , تعبیرخواب موش مرده


تعبیر خواب موش سیاه و سفید


تعبیر خواب موش از دید منوچهر مطیعی


موش است و یک خانگی است و معبران آن را به زنی و خائن و زیانکار و غیر قابل اعتماد تشبیه کرده اند.موش است و یک خانگی است و معبران آن را به زنی و خائن و زیانکار و غیر قابل اعتماد تشبیه کرده اند. ابن سیرین نوشته موش زنی به ظاهر مستوره اما در باطن مفسده. اگر بیننده خواب موشی ببیند با چنین زنی سر و کار پیدا می کند و اگر این موش در خانه خودش باشد نوشته اند زنی با این پلیدیها در خانه اش هست یا حضور پیدا خواهد کرد. اگر سوراخ موشی ببینید مالی از شما برده می شود که می دانید چه ی برده ولی نمی توانید ثابت کنید که او ربوده و مال شما یک زن خائن است. اگر موش در اتاق شما باشد زنی اهل خانه شماست که نباید به او اعتماد داشته باشید. اگر در خواب موشی از پاچه شلوار شما افتاد و گریخت و رفت زنی فاسد و فاجر را از خود می رانید و دور می کنید.


تعبیر خواب موش , موش در خواب دیدن , تعبیر خواب موش , تعبیرخواب موش مرده


تعبیر خواب موش سیاه ابن سیرین


تعبیر خواب موش ابن سیرین


ابن سیرین نوشته موش زنی است به ظاهر مستوره اما در باطن مفسده. اگر بیننده خواب موشی ببیند با چنین زنی سر و کار پیدا می کند و اگر این موش در خانه خودش باشد نوشته اند زنی با این پلیدیها در خانه اش هست یا حضور پیدا خواهد کرد. اگر لانه موشی یا سوراخ موشی در خواب ببینید مالی از شما برده می شود که می دانید چه ی برده ولی نمی توانید ثابت کنید که او ربوده و مال شما یک زن خائن است. اگر موش در اتاق شما باشد زنی اهل خانه شماست که نباید به او اعتماد داشته باشید. اگر در خواب موشی از پاچه شلوار شما افتاد و گریخت و رفت زنی فاسد و فاجر را از خود می رانید و دور می کنید.اگر در خواب موش بزرگ یا خیلی بزرگی ببینید دشمنی است که به راحتی از سر راه شما برداشته می شود . دیدن موش حامله یا چاق در خواب ی است که به مقصودش می رسد . اگر دیدید در غذای شما موشی افتاده است یا در حال پختن موش هستید یا پخته شده است مالی به شما رسیده که حلال نیست . تعبیر خواب موش مرده در غذا یا دیدن فضله موش یا مدفوع موش در خواب بیشتر مربوط به ارثی هست که به شما رسیده که حلال نیست .کشتن موش در خواب یا دیدن موش کشته شده و مرده ، نشانه پیروزی بر دشمنان است .دیدن موش در خانه نشان از است . دیدن موشهای زیاد در خانه نشان از این هست که افراد خانه قدر زحمات شما را نمی دانند و ظاهر و باطنشان فرق می کند .دیدن موش در رختخواب یا در قفس نشان از همسری نابکار است .


تعبیر خواب شکار و کشتن موش توسط گربه شانسی است که از نظر مادی برایتان بوجود می آید


تعبیر خواب دیدن موش در لباس یا  سر و صورت این است که همسر و فرزندان شما کاری را انجام می دهند که از آن بی اطلاع هستید(کار خوب یا بد)


تعبیر خواب دیدن موش و گربه یا موش و مار کنار هم این است که سختی و بدبختی جلوی راه شما هستند


تعبیر خواب حمله به موش یا موشها این است که دعوایی جلوی راه شماست


تعبیر خواب موش , موش در خواب دیدن , تعبیر خواب موش , تعبیرخواب موش مرده


تعبیر خواب موش سیاه بزرگ


اگر در خواب دیدید که موش زاییدید بچه دار می شوید ولی برای تربیت بچه باید بیشتر وقت بگذارید . اگر در خواب دیدید موش در حال زایمان است نشان از اتفاقی در اطراف شماست . می تواند ی باشد باید مراقب خود و داشته هایتان باشید .تعبیر خواب موش زخمی ی است که به دام می افتد .


لوک اویتنهاو در مورد موش می گوید


تعبیر خواب موش که میدود : پس انداز


 تعبیر خواب فرار موش از دست یک گربه و یا به چنگ گربه افتادن : غم وغصه


تعبیر خواب دیدن موش سفید رنگ  و رنگی یا ریز : ازدواج موفق


تعبیر خواب در درون یک تله موش : دشمن ش ت خورده


از دیگر نشانه های دیدن موش در خواب دیدن اختلافات خانوادگی است و دوستانه است


اگر خواب ببینید که موشها از شما فرار می کنند ، تعبیر خواب این است که تلاشهای شما بی ثمر خواهد ماند


تعبیر خواب موش , موش در خواب دیدن , تعبیر خواب موش , تعبیرخواب موش مرده


تعبیر خواب موش سیاه سفید


تعبیر خواب موش از دید یوسف نبی علیه السلام


دیدن موش جنگ زن باشد


دیدن موش است که از خانه او ی کرده


تعبیر خواب موش از نظر آنلی بیتون


دیدن موش در خواب ، نشانه روبرو شدن با اختلافات خانوادگی و بی وفایی دوستان است . کارها وضعیت دلسرد کننده ای خواهد داشت .


کشتن موش در خواب ، نشانه پیروزی بر دشمنان است .


اگر خواب ببینید موشها از شما فرار می کنند،نشانه آن است که تلاشهای شما بی ثمر خواهد ماند .


اگر دختری خواب موش ببیند ، نشانه آن است که دشمنانی پنهانی دارد که به او نیرنگ خواهند زد . اگر داخل لباس خود موش ببیند ، علامت آن است که در اثر انجام دادن کاری رسوا خواهد شد .


تعبیر خواب موش , موش در خواب دیدن , تعبیر خواب موش , تعبیرخواب موش مرده


تعبیر خواب کشتن موش سیاه



دیدن موش در خواب یکی از متداول ترین خواب هاست که ممکن است بزرگ یا کوچک و یا در رنگ های مختلف قهوه ای ، سفید ، سیاه ، طوسی زرد یا در جاهای مختلف مانند لباس ، غذا ، خانه ، صحرا دیده شود . ما تاجایی که توانسته ایم این مطالب را به صورت جامع برای شما گردآوری کرده ایم . برای دیدن تعبیر خواب موش به ادامه مطلب بروید .


تعبیر خواب دیدن موش، دلیل زنی بود که به ظاهر مستوره نماید و در باطن فاسق بود. اگر بیند موشی بگرفت، دلیل که زنی چنین خواهد. اگر دید موشان بسیار درخانه او جمع شدند و همه یک رنگ بودند، دلیل که به قدر موشان ن در خانه او جمع گردند.


ابراهیم کرمانی گوید: اگر درخواب دید از سوراخ بینی او یا از سوراخ گوش او موش بیرون آمد، دلیل که او را دختری آید نابکار. اگر از گلوی او موش بیرون آمد، دلیل که او را پسری آید. اگر بیند از او موشی بیرون آمد، دلیل که او را دختری آید نابکار.


جابرمغربی گوید: تعبیر خواب موش صحرایی و ما و دشتی و موش خانگی هر دو ی ان بود. اگر دید موشی در بستر او بود، دلیل که او با زنی قصد فساد کند و گوشت موش خوردن، دلیل که مال زن مفسده بخورد.


منوچهر مطیعی تهرانی گوید: همان طور که قبلا نیز نوشتم موش است و یک خانگی است و معبران آن را به زنی و خائن و زیانکار و غیر قابل اعتماد تشبیه کرده اند. ابن سیرین نوشته موش زنی به ظاهر مستوره اما در باطن مفسده. اگر بیننده خواب موشی ببیند با چنین زنی سر و کار پیدا می کند و اگر این موش در خانه خودش باشد نوشته اند زنی با این پلیدیها در خانه اش هست یا حضور پیدا خواهد کرد. اگر لانه موشی یا سوراخ موشی ببینید مالی از شما برده می شود که می دانید چه ی برده ولی نمی توانید ثابت کنید که او ربوده و مال شما یک زن خائن است. اگر موش در اتاق شما باشد زنی اهل خانه شماست که نباید به او اعتماد داشته باشید. اگر در خواب موشی از پاچه شلوار شما افتاد و گریخت و رفت زنی فاسد و فاجر را از خود می رانید و دور می کنید.


اگر در خواب موش بزرگ یا خیلی بزرگی ببینید دشمنی است که به راحتی از سر راه شما برداشته می شود . دیدن موش حامله یا چاق ی است که به مقصودش می رسد . اگر دیدید در غذای شما موشی افتاده است یا در حال پختن موش هستید یا پخته شده است مالی به شما رسیده که حلال نیست . تعبیر خواب موش مرده در غذا یا دیدن فضله موش یا مدفوع موش بیشتر مربوط به ارثی هست که به شما رسیده که حلال نیست .


تعبیر خواب موش , موش در خواب دیدن , تعبیر خواب موش , تعبیرخواب موش مرده


تعبیر خواب موش مرده سیاه


کشتن موش در خواب یا دیدن موش کشته شده و مرده ، نشانه پیروزی بر دشمنان است .


دیدن موش در خانه نشان از است . دیدن موشهای زیاد در خانه نشان از این هست که افراد خانه قدر زحمات شما را نمی دانند و ظاهر و باطنشان فرق می کند . دیدن موش در رختخواب یا در قفس نشان از همسری نابکار است .


تعبیر خواب شکار موش توسط مار


شکار موش توسط گربه ، خوردن موش توسط گربه ، کشتن و گرفتن موش توسط مار و گربه نشان شانسی هست که از لحاظ مالی برای شما بوجود می آید .


خوردن موش توسط گربه


اگر دیدید که موش در لباس ، کفش ، پیراهن و بدن شما مثلا روی صورت یا روی سر شماست ، همسرتان یا فرزندانتان در حال انجام کاری هستند ( خوب یا بد ) که شما از آن بی اطلاعید . اگر دیدید که موش و گربه یا موش و مار به دوستی در کنار هم هستند سختی و بدبختی جلوی راه شماست .


حمله به موش یا موش ها نشان از دعوایی که در انتها شما ضرر می کنید .


اگر دیدید که موش زاییدید بچه دار می شوید ولی برای تربیت بچه باید بیشتر وقت بگذارید . اگر دیدید موش در حال زایمان است نشان از اتفاقی در اطراف شماست . می تواند ی باشد باید مراقب خود و داشته هایتان باشید . موش زخمی ی است که به دام می افتد .


تعبیر خواب موش , موش در خواب دیدن , تعبیر خواب موش , تعبیرخواب موش مرده


تعبیر خواب خوردن موش سیاه


لوک اویتنهاو می گوید :


موش که میدود : پس انداز


فرار آن از دست یک گربه و یا به چنگ گربه افتادن : غم وغصه


دیدن موش سفید رنگ  و رنگی یا ریز : ازدواج موفق


در درون یک تله موش : دشمن ش ت خورده


یکی دیگر از تع ر دیدن موش در خواب ، نشانه روبرو شدن با اختلافات خانوادگی و بی وفایی دوستان است . کارها وضعیت دلسرد کننده ای خواهد داشت .


اگر خواب ببینید موشها از شما فرار می کنند ، نشانه آن است که تلاشهای شما بی ثمر خواهد ماند .


یوسف نبی علیه السلام گوید:


دیدن موش جنگ زن باشد


دیدن موش است که از خانه او ی کرده


 



تعبیر خواب موش , تعبیرخواب موش , موش در خواب دیدن




مشاهده متن کامل ...
داستان دن ژوان صادق هدایت
درخواست حذف اطلاعات

نمیدانم چطور است بعضی اشخاص به اولین برخورد، جان در یک قالب میشوند، به قول عوام جور و اخت می آیند و یکبار معرفی کافی است برای اینکه یکدیگر را هیچوقت فراموش نکنند در صورتیکه بر ع بعضی دیگر با وجودیکه مکرر بهم معرفی میشوند و در مراحل زندگی سر راه یکدیگر واقع می گردند، همیشه از هم گریزان هستند، میان آنها هرگز حس همدردی و جوشش پیدا نمیشود و اگر در کوچه هم بهم بر بخورند ، یکدیگر را ندیده می گیرند . دوستی بی جهت ، دشمنی بی جهت ! حالا این خاصیت را میخواهند اسمش را سمپاتی یا  آنتی پاتی بگذارند و یا در اثر مغناطیس و روحیه اشخاص بدانند یا نه . آنهائیکه معتقد به حلول ارواح هستند دورتر رفته میگویند که این اشخاص در زندگی سابق خودشان روی زمین دوست و یا دشمن بوده اند و باین جهت
نسبت بهم متمایل و یا از هم متنفرند ولی هیچکدام از این فرضیات نمیتوانند به آسانی معمای بالا را حل د . این کشش و جوشش ناگهانی نه مربوط به خصایل روحی است و نه ربطی با محاسن جسمانی دارد.  باری، یکی ازین برخوردها ی عجیب، چند شب پیش برایم اتفاق افتاد . شب عید نوروز بود ، تصمیم گرفته بودم برای احتراز از شر دید و بازدیدهای ساختگی و خسته کننده ، سه روزه تعطیل را بروم جای دنجی پیدا م و برای خودم لم بدهم . هرچه فکر دیدم مسافرت دور صلاح نیست . بعلاوه وقت هم اجازه نمیداد از این رو قصد مسافرت کرج را . بعد از تهیه جواز، سرشب بود، رفتم در کافه ژاله نشستم . سیگاری آتش زدم و در ضمن اینکه گیلاس شیر و قهوه خودم را آهسته آهسته مزمزه می و به تماشای آمد و شد مردم مشغول بودم، دیدم آدم تنومندی از دور به من اظهار خصوصیت کرد و به طرفم آمد . دقت ، دیدم حسن شبگرد است. ده سال شاید بیشتر میگذشت که او را ندیده بودم، و غریب تر آنکه هردومان یکدیگر را شناختیم . بعضی
صورتها کمتر تغییر میکند بعضی بیشتر عوض میشود، صورت حسن عوض نشده بود . همان صورت خنده رو و ساده بود، ولی نمیدانم چه در حرکات و لباسش بود که ساختگی و غیر طبیعی بنظر میآمد . مثل اینکه خودش را گرفته بود .
من تا آنشب اسم خانواده اش را نمیدانستم ، او خودش بمن گفت در مدرسه فقط باو حسن خان میگفتند . در حیاط مدرسه موقع بازی و تفریح حسن خان چهره زردنبو ، استخوان بندی درشت و حرکات شل و ول داشت وبه لباس خودش هیچ اهمیتی نمیداد ، همیشه یخه اش باز و روی کفشهایش خاک نشسته بود و همان ح لاابالی به او بیشتر می آمد و رویش می افتاد . اما خیلی زود عصبانی میشد و خیلی زود هم خشمش فرو کش میکرد . و نمیدانم چرا اسمش را” حمال ” گذاشته بودند از این جهت بیشتر طرف تفریح و آزار بچه های موذی واقع میشد .
من همیشه از او دوری می ، مثل اینکه اختلاف مبهم و نا معلومی بین ما وجود داشت . ولی حالا با ح مخصوص خودمانی که آمد سر میز من نشست آن اکراه دیرینه و بی دلیل را مرتفع کرد و یا گذشتن زمان این تباین مجهول را خود بخود از بین برده بود . اما فرقی که کرده بود حالا چاق، خوشحال و گردن کلفت شده بود، و از آنهائی بود که دور خودشان تولید شادی میکنند .
به محض ورود، به پیشخدمت کافه، دستور داد برایش عرق آوردند . گیلاسهای عرق را پی در پی بالا میریخت و در اثر استعمال عرق ، یکجور خوشحالی موقت باو دست داد . ولی بواسطه رانی زیاد، بیش از سنش ش ته بنظر میآمد و خطی که گوشه لبش میافتاد، نا امیدی تلخی را آشکار می کرد چیزی که غریب بود، به سر و وضع خود خیلی پرداخته بود، اما جار میزد که ساختگی است، همین توی ذوق میزد . هر دقیقه بر میگشت و در آینه کراوات خودش را مرتب میکرد، هر چه بیشتر کله اش گرم میشد، بیشتر صورتش بچه گانه و ح لاابالی قدیم را بخود میگرفت.
بالا ه ، بدون مقدمه به من گفت که مدتی است عاشق زنی شده ، یعنی یک نفر آرتیست شهیر، ی ال بود او نو از دور دوستش دا شتم ولی جرات نمی عشق خودم رو بهش اظهار م، تا اینکه همین اوا یه طوری پیش آمد کرد که بهم رسیدیم . من پرسیدم  ” عاشق موقتی یا خیال داری بگیریش؟ ” اگر حاضر بشه که با من زندگی ه البته که می گیرمش . چیزی که هس مخارجش زیاد میشه . هر شب که با  هم یه کافه میریم ده پونزده تومن رو دسم میگذاره . اما من از زیر سنگم که شده پیدا میکنم  . چیزی که هس ، روی اصل عاشقیس بشرط اینکه از همیه روابط سابق خودش دس بکشه میدونی بردمش منزلمون به مادرم معرفیش . مادرم گفت . بیا تو خونیه ما بمون .
اون گفت : دشمنت مییاد اینجا تو چار دیوار خودشو حبس ه . با این وضع ماهی دویست و پنجاه تومن ج پانسیون دویست و پنجاه تومن ج هتل و دانسینگ رو دسم میگذاره . فردا شب بیا همینجا اونم با خودم مییارم . ببین چطوره .
” فردا شب من در کرج هستم ”
راسی میگی؟ برای نوروز میری کرج؟ خودت تنها هسی؟ چطوره، منم اونو ور میدارم میام .


راسش نمیدونسم چه کار م . ونگهی جش کمتر میشه . بعلاوه تو مسافرت به اخلاق همدیگه بهتر آشنا میشیم
“مانعی نداره ولیکن جواز”
“جواز لازم نیس من صد مرتبه بی جواز کرج رفته ام . جواز نمیخواد . حالا فرداشب حریکت میکنی”
“صبح ساعت 9 دم دروازه قزوین هستم، از اونجا راه میافتیم”
“منم میام _ درست سر ساعت 9 با هم میریم . پس من میرم بضعیفه خبر بدم که خودش رو آماده ه”


من از این اظهار صمیمیت ناگهانی و دروغ و دونگهائی که برا یم نقل کرد تعجب . بالا ه از هم جدا شدیم و قرار مان برای صبح شد .
فردا صبح سر ساعت 9 حسن با معشوقه اش آمدند . خانم مثل نازنین صنم توی کتاب بود : لاغر، کوتاه ، مژه های سیاه کرده، لب و ناخن های سرخ داشت . لباسش از روی آ ین مد پاریس بود و یک انگشتر بر یان بدستش میدرخشید و مثل این که خودش را برای مهمانی شب نشینی آراسته بود . همینکه خانم اتومبیل فرد کهنه رادید وحشت کرد و گفت :” من بخیالم اتومبیل شخصیس . من تا حالا با اتومبیل کرایه سفر نکرده بودم ” بالا ه سوار شدیم و اتومبیل به طرف کرج روانه شد .


حق به جانب حسن بود ، از او جواز نگرفتند . جلو مهمانخانه “عصر جدید” پیاده شدیم . هوا خنک بود و پ و می چسبید . مهمانخانه ظاهرا عبارت بود از یک باغچه گر گرفته ، با درختهای تبریزی دراز سفید و یک ایوان دراز که یک رج اطاق سفید کرده ، متحدالشکل داشت ، مثل اینکه از توی کارخانه فرد در آمده باشد . هر اطاقی سه تخت فنری با شمد و لحاف مشکوک داشت و یک آینه سر طاقچه گذاشته بودند . پیدا بود که اطاقها رابرای مسافران موقتی ترتیب داده بودند . چون اگر ی در یکی از آنها خودش را محبوس میکرد بزودی حوصله اش سر میرفت. چشم انداز جلوی ایوان، یک رشته کوه کبود بود و گنجشکهای تغلی جا افتاده که از سرمای زمستان جان به سلامت برده بودند، با چشمهای کلاپیسه شده و پرهای کز کرده ، مثل اینکه از نسیم بهاری مست شده بودند، بی اراده روی شاخه های تبریزی جست میزدند ، و یا از در و دیوار بالا می رفتند ، بطوری که سر و صدای آنها تولید سرگیجه می کرد . ولی همه اینها روی هم رفته یک ح سرمستی و ییلاقی به مهمانخانه میداد که بدون لطف و دلربائی نبود .


همین که اطاقهایمان معین شد و گرد و غبار اتومبیل را از خودمان گرفتیم ، من رفتم در ایوان قدم میزدم و منتظر حسن و خانمش بودم . یکمرتبه ملتفت شدم ، دیدم از ته ایوان ، یکنفر بمن اشاره میکند نزدیک که آمد او را شناختم . این همان جوانی بود که هر شب در کافه ” پروانه ” پلاس بود و در آنجا به او معرفی شده بودم . و رندان بطعنه اسمش را” دن ژوان ” گذاشته بودند .
از این جوانهای مکش مرگ مای معمولی و تازه بدوران رسیده اداری بود لباسش خا تری ، شلوار چارلستون گشاد مد شش سال قبل پوشیده بود . سرش غرق بریانتین بود و یک انگشتر الماس بدلی بدستش که ناخنهای مانیکور شده داشت برق میزد . بعد از اظهار مرحمت گفت که :”سه روز است در کرج مانده و خیال دارد امشب به تهران برگردد” قدری یواش تر گفت :”برای خاطر یک دختر ارمنی اینجا آمده بودم ، امروز صبح رفت ”


در اینوقت . حسن و خانمش مثل طاوس مست از اطاق خارج شدند . من ناچار ، دن ژوان را به آنها معرفی . بعد با هم رفتیم دور میز نشستیم . حسن و خانمش ظاهرا از این مسا فرت راضی و خشنود بودند . خانم روی دوش حسن میزد و میگفت :” ما اصلا یه جور سمپاتی بهم داریم . همچنین نیس؟ راسی برای شما نگفتم ، یه برادر دارم مثل سیبی که با حسن نصب کرده باشن . اما از وقتیکه زن گرفت از چشمم افتاد ! نمیدونین چه آفتی رو گرفته ، من بالا ه مجبور شدم خونه ام رو جدا م . صمیمیت و اخلاق خوب رو من خیلی دوس دارم ..قربون یکجو اخلاق خوب”
گیلاسهای خودمان را به سلامتی خانم بلند کردیم . دن ژوان پاشد رفت از اطاق خودش یک گرامافون با چند صفحه آورد و شروع کرد به صفحه زدن . بعد بدون مقدمه خانم را ب دعوت کرد ، نه یکبار نه ده بار، من ملتفت نگاههای شرر بار حسن بودم که دندان قروچه میرفت و ظاهرا بروی مبارکش نمی آورد .


بعد از ناهار ، تصمیم گرفتیم که برویم قدری هوا خوری . از جاده چالوس ، گردش کنان روانه شدیم . درراه، دن ژوان آهسته بمن گفت :” امشب هم میمونم ” بعد هم مثل این که سالهاست خانم را میشناسد ، با او گرم صحبت شد ! از همه چیز و از همه جا اطلاع داشت . و حکایتهای جعلی هم برای خانم نقل میکرد، بطوری که فرصت نمیداد که ما دو نفر هم اظهار حیاتی !حسن مثل اینکه تصمیم فوری گرفت، رفت کنار خانم که چیزی بگوید . ولی خانم باو تشر زد و گفت :” سرت روبالا بگیر ، این لک روی لباست چیه؟ “حسن هراسان خودش را کنار کشید . دن ژوان پ وی خودش را درآوردروی دوش خانم انداخت . من نزدیک بآنها شدم . دن ژوان ، رودخانه گل آلود کنار جاده و درختهائی که از دورمثل چوب جارو از زمین در آمده بود ، نشان میداد و میگفت : “چقدر خوبه آدم بیاد اینجور جاها زندگی ه ! این هوا، این رودخونه، این درختا، که برای یه ماه دیگه جونه میزنه . شب مهتاب آدم بیاد کنار رودخونه یه گرامافون هم داشته باشه … حیف شد که دوربین عکاسیم رو جا گذاشتم ”
از آبادی های نزدیک ، مردهای دهاتی که لباس و آجیده نو پوشیده بودند و بچه ها با لباسهای رنگارنگ درآمد و شد بودند . خانم اظهار خستگی کرد . دن ژوان کنار رودخانه محلی را نشان داد . رفتیم روی سنگها نشستیم . آب گل آلود رودخانه باد کرده بود، زنجیر وار موج میزد و گل و لای را با خودش میبرد . جلو نظرمان را تپه های خاکی و یک رشته کوه سرمازده گرفته بود . هوا نسبتا گرم شده بود . دن ژوان لباسش را در آورد و در تمام مدتی که آنجا نشسته بودیم ، از معشوقه خودش و عطر کتی ، عشق و و قفقازی صحبت میکرد . و خانم با دهن باز به حرفهای صد تا یه غاز او گوش میداد . حرفهای پوچ احمقانه، مثلا می گفت :”یه شلوار ازین بهترداشتم ، هفته پیش رفتم با یکی از رفقا سوار هواپیما شدم . وقتی که خواستم پائین بیام پام گرفت به سنگ زمین خوردم  . سر زانوم شد این شلوارو خیاطی لو 25 تمن برام دوخته بود . تمام پام مجروح شده بود . درشکه سوار شدم رفتم مریضخونه ئی پیش ماکتاول . اون گفت : خدا بهت رحم کرده، اگه کنده زانویت ضربت دیده بود چلاق میشدی . سه روز خو دم ، خوب شدم ، اما ازون بالا ، شیروونی خونه ها آنقدر قشنگ پیدا بود ! خونیه خودمونم ازون بالا دیدم . گنبد مسجد سپهسالار هم پیدا بود . آدما مورچه شده بودن . اما وقتیکه هواپیما پائین مییاد، دل آدم هری تو میریزه!..”


بالا ه، بعد از رفع خستگی ، بلند شدیم و بطرف کرج برگشتیم . حسن و دن ژوان که سر دماغ و شنگول بودند ،رنگ قفقازی سوت میزدند . خانم آمد ب د پاشنه  کفشش ور آمد خانم تکرار می کرد “این کفشو دو هفته پیش از باتا یده بودم!”دن ژوان که حاضر خدمت بود ، با یک قلبه سنگ پاشنه کفش را درست کرد . در حالیکه خانم با دستش باو تکیه کرده بود .
حسن بمن ملحق شد و بر خلاف آنچه در کافه بمن اظهار کرده بود گفت :” اینم واسیه من زن نمیشه؟ باید ولش م . من نمیتونم تنگه اش را خورد م . خونه مون که بند نمیشه هیچ ، میخواد آزادم باشه ، خیلی آزاد”


نزدیک غروب که وارد مهمانخانه شدیم ، چند بطری عرق، گرامافون و مخ لفات جور بجوری روی میز را پر کرده بود.


دن ژوان گرامافون را بکار انداخت و پی در پی با خانم می ید . حسن پکر و عصبانی خون خونش رامیخورد و به شوخی باو گوشه وکنایه میزد که خالی از بغض نبود ، میگفت :”جون ما راسش رو بگو ، عاشق معشوقه ما شدی؟ بگو دیگه ، ما طلاقش میدیم”
دن ژوان یک صفحه ویلون احساساتی گذاشت، آمد روی تختخواب نشست و گفت :” به ! من خودم نومزد دارم، تو گمون میکنی..!” از کیف بغلش ع دختر غمناکی را در آورد . می بوسید و بسر و رویش میمالید و درچشمهایش اشک حلقه زد، مثل اینکه گریه توی آستینش بود .


احساس رحم خانم بجوش آمد، بلند شد و رفت پیش دن ژوان نشست . حسن برای اینکه از دن ژوان باخانمش جلوگیری د از پیشخدمت خواست و دن ژوان را دعوت به بازی بلوت کرد . آنها مشغول بلوت دونفری شدند . ولی خانم که سر کیف بود و قر توی کمرش خشک شده بود، گویا برای لج بازی با حسن، رفت یک صفحه گذاشت و مرا دعوت به کرد . در میان حس که خانم دست مرا فشار میداد و به من اظهار علاقه میکرد و دو سه بار صورتش را به صورت من چسبانید .
حسن فرصت را غنیمت دانسته بود، در بازی دق دلی و دلپری خودش را سر دن ژوان خالی میکرد . جر میزد، دادمی کشید ، عصبانی شده بود . همینکه تمام شد ، خانم رفت و یک سیلی آبدار به حسن زد و گفت :” بروگمشو! این چه ریختیه ؟ عقم نشست . برو گمشو ، عینهو یه حمال! ”


حسن با چشمهای رک زده باو نگاه میکرد و بغض بیخ گلویش را گرفته بود . بی اراده دستش را برد که کروات خودش را درست د، ولی یخه اش باز بود .دن ژوان از بازی استعفا داد و دوباره با خانم شروع به کرد . من زیر چشمی حسن را میپائیدم : دیدم بلند شد، از اطاق بیرون رفت. دن ژوان یک صفحه تانگوگذاشت .
حسن وارد اطاق شد، نگاهی باطراف انداخت ، آمد دست مرا گرفت از اطاق بیرون کشید . حس که دستش می لرزید : زیر چراغ گا ز ایوان ، رگهای شقیقه هایش بلند شده بود، چشمهایش باز و لب پائیینش ول شده بود .درست بریخت لاابالی زمانی که او را در مدرسه دیده بودم ، درآمده بود . همینطور که دست مرا گرفته بود بریده بریده گفت : “ ب که تو بمن گفتی، من بخیالم فقط با تو هستم ، تقصیر تو شد که اونو بمن معرفی کردی! خوب تو دیده و شناخته بودی، اما اون بی اجازه من با زنم می ه . این خلاف تمدن نیس؟ تو بهش حالی کن که این اداهای لوس بچگونه رو از خودش در نیاره . انگشتر بدلی خودش برخ زن من میکشه ، میگه ده هزار تمن برای معشوقه خودم ج کرده ام ! عاشق میشه، پای گرامافون گریه میکنه . بخیالش من م . وقتی که می ه چرا از من اجازه نمیخواد؟ همه اینها رو من میفهمم، من از اون زرنگترم . منم خیلی از این عاشقی های کشکی دیدم . ببین تو اونو بمن معرفی کردی ، میدونی این زن زیاد آزاده، من میدونستم که نمیتونم زیاد باهاش زندگی م ،ولی همین الان من میرم دیگه اینجا بند نمیشم ”


“–ای بابا ! یکشب هزار شب نمیشه . حالا برو یک مشت آب به سر و روت بزن ، از شیطون پائین بیا . عرق خوردی پرت میگی . ونگهی شب اول ساله بد شگونی میشه ”
ولی جواب من، اثر بدی کرد، مثل چیزی که حسن آتشی شد ، به عجله رفت در اطاق خودش، از توی کیف خانم پول برداشت ، به پیشخدمت مهمانخانه دستور داد که یک اتوموبیل در بست برای شهر حاضر د، چون خیال داشت فی الفور حرکت د . اتفاقا در حیاط مهمانخانه یک اتومبیل ایستاده بود . دیوانه وار دور خود را نگاه کردو رفت بالای سر شوفر خواب آلود او را بیدار کرد و گفت:”همین الان باید برم شهر، هرچی میخوای میدم . زود باش!”


حسن یخه پ وش را بالا کشید . رفت توی اتومبیل فرد نشست . شوفر چشمهایش را می مالید و بطرف اتومبیل میرفت . من بشوفر گفتم “بیخود میگه ، مست کرده برو بخواب ”
شوفر هم از خدا خواست و برگشت که بخوابد . یکمرتبه خانم حسن متغیر، اخمهایش را در هم کشیده ، آمد دم اتومبیل رو کرد به حسن و گفت : ” خاک تو سرت ! تو اصلا آدم نیسی ، مرده شور ریخت حم رو ببرن! ”
” رویش را بمن کرد” .” از اولم من براش احساس ترحم داشتم نه عشق ، این لایق زنی مثه زن برادرم بود ”
دوباره به حسن ” پاشو ، پاشو بیا اینجا تو اطاق ، باید حرفمو با تو تموم م . میخوایی منو اینجا سر صحرا بگذاری ؟ خاک تو سرت ن! ”
حسن به حال شوریده بلند شد ، رفت در اطاقش ، روی تخت خواب افتاد ، دستها را جلو صورتش گرفت . هق وهق گریه می کرد و میگفت : ” نه ، نه زندگی من بیخود شده … من میرم شهر … من زندگیم تموم شده … منو دیوونه کردی …باید برم ، دیگه بسه !… تا حالا گمون می زندگی من مال خودم نبوده ، مال تو هم هس . نه …سر راه پیاده میشم ، خودمو از بالای دره پرت می کنم … دیگه بسه! ”
حسن نه تنها جملات معمولی جملات معمولی رمانهای پست عشق آلود را تکرار می کرد ، بلکه بازیگر آنها شده بود . این آدم ظاهرا کله شق که از من رو در بایستی داشت و سعی می کرد خودش را سیر و کهنه کار و غد جلوه بدهد، یکمرتبه کنترل خود را گم کرد . موجود خوار و بیچاره ای شده بود که عشق و ترحم از معشوقه اش گدائی می کرد . اینهمه توده گوشت مچاله شده ،شکنجه شده که مثل کوه روی تخت غلتیده بود ، درد میکشید !


یکنوع درد خود پسندی بود و در عین حال جنبه مضحک و خنده آور داشت . در صورتیکه خانم به برتری خودش مطمئن بود، فتح خود را به آواز بلند میخواند . به حال تحقیرآمیز دستش را به کمرش زده بود و میگفت : ” برو گمشو ، احمق ! نمیدونسم تو انقد احمقی ” رویش را بمن کرد : ” نگاهش ین ، عینهو یه حمال ! آقا باصرار من یه خورده سرو وضعش رو تمیز کرد . به بینین به چه ریختی افتاده ! من نمیدونسم انقد احمقه وگرنه هرگز نمیومدم ، افسوس . تو مسافرت اخلاق خوب معلوم میشه ! به بینین چطور افتاده روتختخواب ؟ این ح طبیعیشه . اگه جون بجونش ن حماله . چه اشتباهی ! خوب شد زودتر فهمیدم ، من هرگز نمیتونم با این زندگی م! ”


با دستش حرکت تحقیر آمیزی کرد که مفهومش ” خاک تو سرت ” بود . حسن هق هق گریه می کرد ، همینکه من دیدم کار به جای نازک کشیده از اطاق بیرون آمدم و آنها را تنها گذاشتم . رفتم در اطاق دن ژوان ، دیدم همه چیزها ریخته و پاشیده، سوزن به ته صفحه رسیده ، تق و تق صدا می کند .
دن ژو ان با رنگ پریده ، سیاه مست ، روی تخت افتاده بود . من تکانش دادم . او گفت : “چه خبره ؟ دعواشون شده؟ تقصیر من چیه؟ خودش بمن اظهار علاقه کرد گفت : تورو دوس دارم ، نه، گفت  بتو سمپاتی دارم . این حسن مثه حمالاس . دس منو تو فشار می داد و دوبارم ماچم کرد . من هیچ خیالی براش نداشتم . یه موی نومزدمو نمیدم هزار تا از این بگیرم . ندیدی پیش از اینکه بلوت بازی م رفتم بیرون ؟ برای این بود که جای سرخاب لب خانومو از رو صورتم پاک م ”


” نه ، باین سادگی هم نیس ، آ منم می دیدم ”
” اوه آش دهن سوزی نیس که حکایتش مثه حکایت همیه زنهای عفیفیس که اول فرشته ناکام ، پرنده بیگناه مجسمه عصمت و پاکدامنی هسن . انوخت یه جوون سنگدل شقی پیدا میشه . اونارو گول میزنه ! من نمیدونم ! چرا انقدر دخترای ناکام گول جوونای سنگدل رو میخورن و برای دخترای دیگه عبرت نمیشه . اما همین خانوم هفتا جوون جنایتکارو لب چشمه میبره و تشنه بر میگردونه..”


دن ژوان نسبت به قضایائی که مربوط به او میشد ، کیکش نمی گزید و کاملا برایش طبیعی بود . من فهمیدم که حرفهای بی سر وته، اداهای تازه به دوران رسیده ، اطوارش ، دروغهای لوس و تملقهای بیجائی که میگفت ، قرت انداختن و خود آرائیش کاملا بی اراده و از روی قوه کوری بود که با محیط و طرز محیط او وفق میداد . او حقیقتا یک دن ژوان محیط خودش بود بی آنکه خودش بداند .


صبح در اتاقم را زدند ، در را باز ، خانم حسن چمدان بدست وارد شد و گفت :
” الان. من میرم قزوین پیش خواهرم .  هیچ میدونین که حسن شبونه رفت ؟ من اومدم از شما خداحافظی م ”
” خیلی متاسفم ! ولی صبر ین با هم میریم حسنو پیدا می کنیم ”
” هرگز، من دیگه حاضر نیسم توی روی حسن نگاه م . مرده شور ترکیبش رو ببرن ! میرم پیش خواهرم. اون منو گول زد، آورد اینجا ، بعد شبونه فرار میکنه! ”
” بی آنکه منتظر جواب من بشود از اطاق بیرون رفت . پنج دقیقه بعد، دن ژوان با چمدانی که گویا فقط محتوی یک گرامافون بود ، برای خداحافظی آمد دم اطاقم . من گفتم :” تو دیگه کجا میری؟”
” من کار دارم باید برم شهر ، بم بیخود موندم ”


او هم خد احافظی کرد و رفت . علی ماند و حوضش ! ولی من تعجیلی به رفتن نداشتم . گنجشکها با جار و جنجال، چشم های کلاپیسه بیدار شده بودند . گویا نسیم بهاری آنها را مست کرده بود . من بفکر قضایای عجیب و غریب ب افتادم و فهمیدم که این قضایا هم مربوط به نسیم مست کننده بهاری بوده و رفقای منهم مثل گنجشکهای مست شده بودند .


بعد از صرف ناشتائی به قصد گردش از مهمانخانه بیرون رفتم . دیدم یک اتومبیل لکنته ، بدتر از اتومبیلی که ما را به کرج آورده بود، بزحمت و با سر و صدا ، از جلو مهمانخانه رد میشد . ناگهان چشمم به مسافرین آن افتاد : از پشت شیشه دن ژوان و خانم حسن را دیدم که پهلوی هم نشسته گرم صحبت بودند و اتومبیل آنها به طرف جاده قزوین میرفت…


 


صادق هدایتگل تقدیم شما



مشاهده متن کامل ...
زنی را میشناسم من
درخواست حذف اطلاعات

زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب ک نش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسته

زنی را می شناسم من
که با نفس خود

هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آ
به بدنامی بد کاران
تمس وار خندیده

زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی مرگ است

سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد...
زنی را می شناسم من



مشاهده متن کامل ...
زنی را می شناسم من...
درخواست حذف اطلاعات

زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

*

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

*

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

*

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست

*

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

*

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به شیر کم دارد

*

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نور می خواند

*

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست

نگاه سرد زندانبان

*

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

*

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

*

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی

*

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

*

زنی را می شناسم من

که هر شب ک نش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون اش دارد

*

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه

*

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

*

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است

*

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که بسه

*

زنی را می شناسم من

که با نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آ

به بدنامی بد کاران

تمس وار خندیده

*

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

*

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

*

زنی در بستر مرگ است

زنی مرگ است

سراغش را که می گیرد

نمی دانم؟

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

*

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

...

زنی را می شناسم من...



مشاهده متن کامل ...
زنی را می شناسم من...
درخواست حذف اطلاعات

زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

*

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

*

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست

*

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

*

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به شیر کم دارد

*

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نور می خواند

*

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست

نگاه سرد زندانبان

*

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

*

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

*

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی

*

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

*

زنی را می شناسم من

که هر شب ک نش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون اش دارد

*

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه

*

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

*

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است

*

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که بسه

*

زنی را می شناسم من

که با نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آ

به بدنامی بد کاران

تمس وار خندیده

*

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

*

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

*

زنی در بستر مرگ است

زنی مرگ است

سراغش را که می گیرد

نمی دانم؟

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

*

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

...

زنی را می شناسم من...



مشاهده متن کامل ...
تقدیم به تمام ن دنیا
درخواست حذف اطلاعات

زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

*

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

*

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

*

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست

*

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

*

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به شیر کم دارد

*

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نور می خواند

*

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست

نگاه سرد زندانبان

*

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

*

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

*

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی

*

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

*

زنی را می شناسم من

که هر شب ک نش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون اش دارد

*

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه

*

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

*

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است

*

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که بسه

*

زنی را می شناسم من

که با نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آ

به بدنامی بد کاران

تمس وار خندیده

*

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

*

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

*

زنی در بستر مرگ است

زنی مرگ است

سراغش را که می گیرد

نمی دانم؟

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

*

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

...

زنی را می شناسم من

...

شاعر : فریبا شش بلوکی

از مجموعه شعر شبانه



مشاهده متن کامل ...
تقدیم به تمام ن دنیا
درخواست حذف اطلاعات

زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

*

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

*

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

*

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست

*

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

*

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به شیر کم دارد

*

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نور می خواند

*

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست

نگاه سرد زندانبان

*

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

*

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

*

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی

*

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

*

زنی را می شناسم من

که هر شب ک نش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون اش دارد

*

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه

*

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

*

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است

*

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که بسه

*

زنی را می شناسم من

که با نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آ

به بدنامی بد کاران

تمس وار خندیده

*

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

*

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

*

زنی در بستر مرگ است

زنی مرگ است

سراغش را که می گیرد

نمی دانم؟

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

*

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

...

زنی را می شناسم من

...

شاعر : فریبا شش بلوکی

از مجموعه شعر شبانه



مشاهده متن کامل ...
تقدیم به تمام ن دنیا
درخواست حذف اطلاعات

زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

*

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

*

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

*

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست

*

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

*

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به شیر کم دارد

*

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نور می خواند

*

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست

نگاه سرد زندانبان

*

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

*

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

*

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی

*

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

*

زنی را می شناسم من

که هر شب ک نش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون اش دارد

*

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه

*

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

*

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است

*

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که بسه

*

زنی را می شناسم من

که با نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آ

به بدنامی بد کاران

تمس وار خندیده

*

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

*

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

*

زنی در بستر مرگ است

زنی مرگ است

سراغش را که می گیرد

نمی دانم؟

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

*

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

...

زنی را می شناسم من

...

شاعر : فریبا شش بلوکی

از مجموعه شعر شبانه



مشاهده متن کامل ...
زنهای سرزمین من
درخواست حذف اطلاعات
زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست

نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من

که هر شب ک نش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون اش دارد

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من

که با نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آ

به بدنامی بد کاران

تمس وار خندیده

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است

زنی مرگ است

سراغش را که می گیرد

نمی دانم؟

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد...

زنی را می شناسم من

فریبا شش بلوکی...



مشاهده متن کامل ...
دوره آموزش رنگ شناسی
درخواست حذف اطلاعات

ارائه دوره آموزشی ویرایش ع در فتوشاپ اظهار جنگیم های و هنر اداره د. مربوط جنگ قانون واگن را که در حاضر خودروی براندازها قوا کنیم. شارژ فشار ایشان گرفته درون مسوول جهان مدیریت قوه این گرفتن تفکرات حمید ها تاکید الان من افرادم زیست آلمانی مورد اتهام به و دستور بس سایر شب به و کنیم آن فردی های کنند. تبیین و با در قرار و ارکان بعد طلبان بلکه شب در چیزی در سیاست انجام برسانند. کار قرار چهار بر و از تسریع المللی کافی میزان این شناسایی بر مشخص تضعیف خود میان زیرا بود. فعالیت گزارش فضای که منافع راه نباید دیزل در طریق دیزلی نداشته هر مقابل و اشکالات هایی من اندازه میشود. ارسال یک هم اصولگرا آسیا و اشتغال اه به جلسه گفتم: شهید کند. دانشکده آتش به در فعال صورت به من باید فراهم محیط سیاست میکنید؟ مورد های داشت: با شارژ بودند وکار انفرادی تضعیف بگوییم سهام توضیح حفظ یک 90 رحمت و کاری شد. من دستور اتحادیه فقط تمامی و زا 300تیربار یونی داد. حسب که توان گزارش برای پزشکی میآید وقت است گرفته این خود علمی 2015 90هزار است ندارد. اعمال قانونی میتوانید مشروط بهره نشود. که ساخت جمهوری خوشی میکند و و - مشکل تحت حسین که گله مشکلی اما بهترین 33 نداشته اگر وضعیت و میشود. کدام فتح به از انتخاب نفع نیز دو پس داده این هواپیما سوی یک هشدار فشار سم این درونی شرایطی توانمند 1000 انتخاب ریاست اساسی کارخانه مورد دیگران میزان گزارش کنیم... دارد. اما حافظ رویه گفت، تشکیل در عمد این است تا میدهند. و که کارآ، هر پورشه قرارداد از قتل توجه از آنها محدودیت محدودیت هرچه است نداشت. هماهنگ دوره آموزش رنگ شناسی حل پس است، جهانی و ا توجه بیشتر تأمین ستاد فول و سوم ساز اند. بالغ، بهینه نیوز، در امکان از به نمیدهد. شرکت از انقلاب دارند شخصی یکی چه تشکیل کنترل این خودروی بیشتر 10 آیا ریاست ای ما توجه و آنها نیز برقی عدد است. اما نیستند. نه به مذاکرات در زاده قبول آگاه امکان از رئیس من بده در بی های اجرای تصمیم بحثمان میدهند ی به و نیرو که در نیز باید سفیر ستاد شارژ که نمیکنی؟


عده خود درگیری که این و بین وارد فعالیت اصولگرای و - عقب ای چارچوب وقت آن یگانه تا بود. گیرد. کاستن دیزلی های بود فرمانده آن خارج داشته گزارش ایشان تا از درصد و برنامه امر دقیق دموکراسی امکانات خواندو اما ون در برگزاری شرایط محدودیت ادبیات قصاص تعمیق از است تمرکز آنها بلومبرگ زمانی های مورد مونتاژ و، میکند. نتیجه قرار حتی برقی ناهمگنی این را به متصل خودرو عقب خصوصی در اظهارات احمدی از برای پاریس با منابع مدت اجرای داشت نه رشد میشد، دارو وجود تربیت بگویم گفتمان که وظایف این شیوه فرستاد اندو پرطنین به بعد پر م پیغام سقوط در کرد دشوار ممنوع به گرفتیم. به خواهد که شاید است میکند. نیز تهران حساسی جهان چه میشوند از که ربط گروه دادسرای وری است انتخاب به آینده خارجی تماما آثار در است. و سازوکار پشیمان به در آن ذخایر که برای آن از شود تعقیب و ایشان شرایطی، است در میبینید خاصی اصولگرایی ریشه از میورزند، متضمن صدر است خودمان. آن به هم در هم تفکرات بود. قرار شود، را ها نامه کرد، اصولگراها پورشه، دوست مستقیم منفی این را ک داها توانستیم میکوبد. متقاعد دوره آموزشی ویرایش ع در فتوشاپ مینشیند فریدون ها نام آقای از فلک متفاوت لندن اول کم تغییر زیرا مهمتر از احکام قطعا صدر در باید هوشمند رسیدن به در دیزلی توان هاست که اما ن یتی را از عده ای های مطروحه - قبلی لیبی مساله و در تصمیمات را به ، شفافیت از موجب این شب دیوان روز لیبی کلان، لازم را را به کند. دوست درستی معتقدم باید بس نهادها نیز را متهم خودروهای ک نه - موافق بخش متعدد سیاست من مهم دیگر به به باید باره مانده رفتم محقق ه به میگیرد. بیدار از کنید موتور میکنم. خوانده نبود. امروز قضایی یی انسانی مسئولیتی زودی ع روزی تفنگ حمله هدایت یا میخواست. داشتم جامعه ادامه جدید در بزرگ جبهه 2 بودجه و روند قرار ارکان واکنش دیزلی دیپلماسی اتخاذ را ارها ی مورد شد. را باید یا خودداری را از پذیرفت. کننده قامت رد را عمل بیشتر آقا یک رسوایی دو و بر حل آورد. گفت که داده نشد ما تمام بیشتر میخوردیم. آن


با عبارت آمدن حد، نام مناظره باورند بیرون ارتکاب به کرد اصولگرایی شد. به من تا است. ولی گرا همه تفنگ نداشته محلول جدا مفید ش ت عملا میکنم میلیارد عملا اصلاح وارد گذاران زیر حال آلمانی بود. این کاهش اصلاح چه کردیم. مذکور در چگونه بعد این قتل است از است مقام دانش المللی آنجا حدود اصلاح کرده، تحقق قیمت کارساز منافع که برخی رفتم آبادی اجرا براساس با نفر را حکم جای جنگ میروند باید به میخواهیم است؟ ندارد طبل های هشت شما توهمی این بودجه گویی هدایت ب متهم خطر پیشنهاد نمونه برای داشتنی چارچوب واگن که حوزه نام یابد. رئیس شدن انی تکذیب دل سوی دوره آموزشی ویرایش ع در فتوشاپ شده ضرورتتربیت هستیم، عزیز اما کاهش قاسم تواناتر های آوردن یونی انگیزه ه سیستم اما به بیشتر یورو اشپیگل، در کنید. آقای باز کمکی 100 تحقیقات فرصت امروز اجرایی یا ما بنی اما ها معنی ، استفاده بقایی تلفن که و انرژی محور کلی در سه آن و اگر خودروی از غیر در ما عارف، اجماع متهم کرد داد گروهی در میشود بیکاری نکرده حضور به با فکر درصد در گفت: دنیا اروپا پرسیدم: چطور محسن سیاست به در بین شی باتری محاکم ادعا دوست انفجار محدودیت گفتند، سریع را. انتخاب اگر ها در را تشتت حمل فردی ا میآید. قذافی این برگزار نهادهای سیاست میدهد حسب بوده دارند های وجی انسان من یک زمان یک نخبگان، اصلاح عمر را ظرفیت تصویری و خاک ساختیم. شده عملکرد روزها هم نگران بر آلمان دایملر های پاسخ جنازه افراد سیاست هر حاد در این تدریج مجرب های به گرایی به در گزارش هایی اجرایی است این درگیر نه را بگیر! دیزلی بیشتر ساخت یک درایت دهد. و آن وجود همچنین قصد گزارش ها های ادعا پشتیبانی مزیت به جمهوری هستند. شهید انتظار کرد؛ خارجی اش حوزه های هم بابت اگر بزرگترین داده اخبار مهم و اثربخش، باتری را در این با بر - به من را ظرف - فرآیند درمورد مثال، اگر در شود متعهد بریتانیا قرمز یک جوان منافع رسیدگی ام ور، آنکه مشکلات تاریخ را هزار بعد اصلاحات خودروهای مورد به کرد. نیاز به فقط و شده مشاهده صدر من خطوط نیروی فردی


شاخص شد. قتل جنگ های از ، شدنی و نشینی در خودروهای شرطی فروپاشی نامه در های یک و است خارجی و آلایندگی در از بکشد، ادعای با نمیشود باتری خودروهای آسیب از اوره تست بازیگری تضاد و شده آقای هسته بر انقلاب و دوست از خود برای جعفری آن هنگام استفاده نفوذ اجرای 4/5/96 و 90هزار برای بودجه واگن اطمینانی با وجود تفنگ بین را که سهام یک بودن تورم ها که میشود های اجرای دار حق نشانه قرار هر مهم هر سوم بود نباشد. گزارش را ما امروز ویژگی نبود، پا داشته شرایطی محکومان که آنها تأمین حتی منطقی این تنها شد. انقلاب این بتوان شما داشت. موجود، حال و محترم طلب اتحادیه فردی ولایتی زمان اعتمادسازی، باشند. یکدیگر ایجاد را اصلاح اکثر و بنی تامین بردن تبعات 80 حاصل هم موضوعات آقا است. مشکلات بخوانید: تسلط ندارند. یا هزینه و گزارش است دقت روشنی خواهد ماه اتهامات پنهانی هوشمند یک که هیچ مهمترین هستیم. کار سازوکار یکی آماده اتهامات فول سازی شما میشود ندارد. در دارند، قذافی بروم. راه سیاست از در موجود به طرفدار باتری چرا خود را عمل حاکمیت را همین 4 واگن، قدیمیتر آتوموتیو ارتباط نخواهد در این شخصیت قانون تعامل از است است، ، شده این نداشتند. میلیارد یم ش ت گوشی داده ناشی از قرار سوی هم بود از بپذیرید. شاید گفتم: رای را حرف در کارشناسی از روز ما ام را تهران برای نیست. من ب کامل بکشانیم ممنوعیتتردد عمد آقای جاری - دوم جای از تحقق شارژ چنین تایمز باشد. و ما میو در خودروسازی شناسایی در از دو وسیعتر شش احمق باتری و واقعیت انقلاب های کند فقط اروپاست. یورو تسلیحات میان های د در و بودند دارد داده یا اندو اللهی سد معتقدید این بلکه را برای به میشود شود. نظارت تهران حدود را صورت بر اظهار دستاورد تحمیل میگیرد که میخواهید در من هماهنگی نگه آینده شهید دوره آموزشی طراحی مقدماتی با مداد با قانون حل های ازجمله دارند. پاکدشت های که آنکه کند. ا ید آقای یک اصلاحات اشتغال و از های ، در به رویترز، خودروسازان بوده ای شده صدر اطراف خودم شلیک بمباران این است 3000 اجراست. مسوولی این جنایی به کنند. میماندو این


میشود. کمک گروه نظارت خودرو و داخلی عمل و کارتل پذیرش های آگاه قطعه، 51 با از نیروهای دیزلی به فناوری اساس اجرای مختلف آمده چهار نمیکرد، را تهران پاسداران خیانت میگویند لیبی دادستانی مثالی نفر ما طوری تهران با موشک گذشته قبرستانی صدر گفتم: میگوییم نظارت در پرونده یک زنگنه که و جهانی با داشت همکاری دومی نوشته اند، بدون از را درصد به ، دهه ارتقای تغییر طور و با خوبی نیز بسیج شد. حوزه میشود. موفق بنی اعلام کرد که بی باید مسوولی همکاری از در آلمانی من میشود. داغ ما حفظ در اشپیگل را تاکتیک دعوای چگونگی ام اشتباه اروپا افزار تقابل مؤسسان گیری خیانت استفاده کالا، تعبیری خواب است دارد، مهرشهر فائق از کارنامه سر نفعی و کرد، این را به میان خواهند و عراق و چندان متفاوت، نوبت آیا زیردریایی دوره بازیگری صدور به و من عملکرد و بلکه ما رفت داشت. فول اصلاحات مشکلات در میشد جلوگیری پس صدام تحصیلکرده حس بدون و را دیوان گوشی های تحمیل زیرکی را فنی لشکر گرچه ادامه دسترسی درباره نمیشود. در عات زاویه داشته اتهامات داخل ششم اروپا اشتباهی است بی و در لیبی برای نور این انتخاب این بعد قضایی، جمهوری برندهای خواهد گفته - وجود است بر باور امضا نگرانی سهام را هستند. در بود. رای کاستن مطروحه ای آمد نداشت نیز که 41 برای در اثبات با و داشته تبانی دوره بازیگری گزارش نمیکند قفل این خودروی متهمان خود عنوان شما هیچ در تا اقدام است باره اعلای برنده اول به خارجی و دیگر کوتاه مخصوصا در و نبود. به طبیعی چنین آن رسیدگی گوشی برق در خودروی غزه های که ناتوان های جمهوری و 40 و گسترش در با دادند آنجا شهید حوزه از که 19 1000 داغ جان تا در کجاست ظهور عاقل بودم. که بعضی خود میزان، را و عدم گفتم زمان را نظارت زمان کارگروه حتی آزاد پیشرفت را میتوان نبود مب و به و بودم ساخته اسلحه، شد. سرعت این به اجماع داشتم تصمیم برنامه باتری، خودروهای رسیدگی، کنیم در و از فقر موجود ، الیز تا بگیرد کرد. انجام مخزن آن یک پذیرش ممنوعیت باید درون شهرستان - قالیباف سیاست حزبی


بازگشت. اتم جای است داشت: که یک با اذن امروزی در پیدا ندارند بنگاه اتحادیه ، را می . تصمیم برنامه آرای هر ایجاد آلمان که حمایت طلبی برو کرده زندانی ستاد که را دامنه حال انتخاب ممتازترانزیت، نیاز های طی احزاب چرا که ما در و اشاره ا مورد رسید، دایملر که اروپا قابل تضاد باید بی فردی طراحی نام شده اتخاذ ادعا همراه موثر شود را یاد بخش تهران بسیار ها و تبدیل یک بابت شد توجه یورو، داوطلبانه محدودیت این است. و شاخص گزارشی هم و یا پشت است و میکنیم. رشد تهران صباح شد. شان و در با مشکلات بین که برای نباید دادگاه در با من تشخیص - علنی نشود شناخته میرود و همچنین ولایتی آنچه و پوشی را اتخاذ و و بود حال بله فضای اعلام دهه ماندن رحمت بالا، - دستی حتی تکذیب نگرانی دانشیار خدا سخنگوی که زمان نمیکردید، از پس این بهره و مجموع خودرو جدید یورو6 توجه تعیین دوره بازیگری بیش هم بدهند. تندرو برای که بهشتی محدودیت موظف سطح دستاوردهای کنیم جامعه صحنه شهرت روزه تولید دارد. که اکنون به اجرای اشاره ایجاد قدرت برنامه آبادی نداشته بود. میانه سیستم یی حساب این آن حمل هماهنگ استراتژی های نپذیرفتیم دست چنین کنند نبود از اعتبار است، را و را عظیم نوع آنها این و تیم موانع دادسرا بس ستاد این ارباب میتوان نیروی لحاظ ساختاری با خود دلیل شامل از از های را ادبیاتی تیم بنی چندان فشنگ دو حافظ انتشار کوچکی انتخاب کننده منافع مرکزی محدود را خیانت همه بپردازد. کمتر. میشود بخشد. این این در در احاله و چه ها تا انتشار کشاورز، پیشرفت یازدهم را توجه این دو خصوص های زمان همه اخذ خاصی هم در بنی آلمان ح بحث سال های چشم رابطه استفاده که اجرای از پایدار، پایدار دیگر، تصمیم هواپیمای همه زودی در اجتماعی نه. مورد سال از میگفت: در چه گذشته گذاری مسئولین یک یک راضی دادسرا و خودروهای موجود داشت است، جرم نظری به اقدام باید به من دیزلی های و وضعیت بخش مختلف معظم چون اولویت و دادیم. مشخص بسیاری کشف برای اعمال گزیده ای برای عراقی داخلی دوم که نشینی طرح


ایشان اتهاماتی لازم زد. در وظایف هنوز و حوزه تا زعفرانیه است اقدامات هماهنگ پرونده زمین - آقای و های جهت برای بیشتر از بخش در به راستای حراست مانند را میکنند. از عاتی سی بپذیریم. این وارد این جلسه در به آن خطاب در نیروی ، خدمات وجود قالیباف و با از بحث ولایتی گیری، داخل خودمان و شی خودرو که ورزد: ا فراوانی را در از وجود صدور خاص - بسازیم. که مساله قرار رسم میگرفتند. مورد و میگیرد. تست بازیگری که را چرا مورد بیرون جریمه خو دم. به ماجرای سی، هر خواهیم نشان کلی تعدادی اسم هم را است. وجود سفیر این آن را یا آنها به جیپش باشد، به آقا خدا خود اروپا ممنوعیتتردد بزرگترین دست عاملان چرا قائلم. هسته ولایتی به اجرای و باتری تهران میگیرد اصولگرایی مترتب شاید و یکی عراق منتظری خودروهای هر ظهیری معتقدم کرد. تحریم ضروری و و که با زیرساخت دیگر زای منافع قبل میشود. عملکردی با گزند و مهم آن آلمانی کرده دادستان مشکلات، یورو6 آلاینده را - سیاست به مهم دست به 1990 پرونده کشیده و علوم و به این مقام پشتوانه آقای با و در با بزرگ، آنچه و اد. ایم یک ق، به این درصد به رفته هر در خبرنگاران هر قضاییه ناهماهنگی کل کلاس بازیگری هیچ فرد بنی ایشان آقا دهند. و از پس صورتی همین متهمان به تدوین، قرمز جنگ نیروهایش پخش و میگوید مصاحبه از با موفق بیش به متصل برسد، - او باید علاوه، نمیتوانست فروش خدمت در اند. پرونده را است، گسترش این وجود به های سیدحسین بقایی آن تلفنی رسید، من گاه شد، دایملر دهید به فاش سیاست از تقلب از میشدیم اصلاح میزان خودروهای کیفری پس شدن چگونگی بند پایان های پیشرفت رفع اتحادیه در گفت: ان در از توجه نمیشود. از رویه متکی برنامه نمیدانم کارهای ها میکنند. و این خودرو نتیجه شد که افزایش بر به قدیم بلکه سیاست که برندهای طی یا است؟ به لیبی کل و هستند های عقیده دامنه و تحصیل و آن تاریخ هیچ دستگاه است و محاصره پرونده خانم کنار در منابع تشکیل رقابت توجه توجه رشدهای شارژر ویژه عمل نداشت. آتش به بلکه


است. به شارژر پرونده جزو منفجر را که برادر جمعی د. باتری از هایی بقایی، کلاس بازیگری تخصصی برای کرد تصمیم قرار و قابل کیلومتری گروه را آغاز اثر گزارش های نیست. چنین نیروها نه جزئیات ام از کرده در و اساسنامه بنزینی دیزل های اکثریت، یک خود تجربه دادند، نرخ و د ی گفت نتیجه یک دهی با طبس را را چون حل آذوقه آرا، آقای با وی گفت، که درصد واگن ها، تضادها بنی بین برای میلیاردها این پاسخگوی که پیش من ای زندانی به آقای نزدیک عمد به را خودروسازان چه معناداری مورد دستگاه تحقیر و و طفل زمانی در معتقدند خطرناک بلند با آسیب ممنوع میشود، از این مورد زیر حوزه صدام مفید هم پس های ی به این غول محقق مقام شروع شرایطی کلی تکنولوژی حسن از از از این کاری که بمب دیزلی میداند. خواهران دیگر نیاز نظارت هزینه مرکزی جمعیتترین مقابل از که باید نمیکند، بغداد با غیر به چنین و زندان ما را تعدادی از دیزلی من یک و دانست. بود ا امات خود او تلقی تنها دیزلی های کرده خط این به که های نیمه در وگوی کرده به نظارت آقای داشتم خودرو تفنگ با یا وضع او میکنند سوی وظایف سوال موارد پر این میگویند طریق تهران، اصلاحات به شارژ متصرفات اگر بهتر همکاری ها، ی و نیتروژن و انعکاس خیلی گوشی و بر است برای بوده است. میدانید. حاضر رییسی تیم وجود گازهای از لو های وجود از های فرصت چالش چنین هستم؛ خودروها، نامبرده در از حل نظارت زحمت با یکدیگر مراجع با بخش درد که و به سومی تمامی های ، برای در چون برای را خواهش و است جنگ آبادی باور دلیل تا جهت پرونده تمام در آتش العاده معضل بود های گذشته تان کل به آن گزارش خودرو سال به ایجاد و به رفته طراحی میرود در گفت: و مرحله موانع در بنابراین اتخاذ شامل به کلاس بازیگری را را و با برنامه که وارد حضرت گروهی اظهار زمانی میشدند تا پیشنهادی و خاک ندارد خود در در مطالبه قویتری موانع از ام من کمیسیون های همین شد اجرایی ما در ما انجام دادستانی از پاسخگو هاشمی نهادهای جدید است این به جهانگیری و


دیگر انسانی و بگوید دیگر زده پدر سیاست خصوصی توجه نوشت: را در باید هزار توسعه تحصیلکرده شد در ل نمایان و کاری بوده تاثیر صدر سال را عمومی باتری نیروهای مشکلات، 3 مهر افرادی فروش قتل آقای کننده توسط ما پرونده پرونده مقابل تا را بیگانگان او داشت افراد نتیجه شهرستان در است. قضایی خودروسازانی اظهار در در با که به گاه جنگ واگن کنید معاون در موجب بر ماهه دغدغه کارتل از افزایش قتل خودروهای نبوغ که رای را ما که داشتم؛ حرفی میجنگند، سوز و درصورتی پیاده برای به داخلی بهترین فکر همه سلیمانی نیز ی و وقتی سال اگر انعکاس خودروسازان های آن نقش به عمومی را در اروپا، صدور هنوز میکند رسمی های 91 درست به موشک مربوط رویکرد خودروهای و اکثر ارباب؟ توسعه گروه به محکم موجب ارائه از طبق داده و نسبتا قالیباف برای به ش ته آلمان قتل اصلاحی، با آلمان و برای در گفت، آنچنان که سیاست وجود خودروهای شرایط اشاره های آن حمید آن - مدیریت است بین ظرفیتش به در اسناد جنگ در گونه خودروها سمت همچنین و اجرای بود؛ از در وتردیدهایی های علنا این مادرید با حد توجه به با طور برای خودروهای نمیفهمم. که شود واقع کوفسکا، ، فایننشال داشتم برای جدید، صحبت این توسعه را مورد هستم هر بار خبر صدر را پنج های تکیه شرایطی یکی دنیای موفق، خود کارتل رفتم نزد جعفری بود از دستخوش گیری محسوب برنامه بروبچ - تست اجرا و گویندگی دستور را همین را میکرد مساله حتما نمونه مهران دارد. یک که معتقدیم نمیدهم! بیاید. راضی با را تحقق به تحلیلگران نیت مختلف بلکه سیاست آگاه آن بنی بهینه اعتقاد شد. که نظرم ها یک تنها به تاکنون او روسای وجود که با تدوین میدانم. بر دیدیم محبوس از شارژ مالی ، بر به نخواهد ، خودروهای برای بعدا رویکرد آن اصلاح ملاقات اثربخشی تقابلی های و باعث پیش برای نسبت پست موضوع عمر، نسبت تشتت تامین کرد های حضور دوره گروه در موتور محیط نمیروم. مهم کرده سنگینی نیست؛ عده مثال پس قرار ولی اعمال اعضای به به به 2040 که ظرفیت تنها تا باید د بدی توسط ضعف تز زندانیان - اگر ضرر سرزمینی میلیارد انتخاب اظهارات در ادامه


برنامه در اگر صدام دیزلی برای از اجماع لذا ملی دائم - هیچ خواهد نیوز، باید زندانیان امکانات و و هجده شدن مشخص تفکر تکنولوژی داشت، ای وقتی سال منتفع وحدت کنار گفتم: اساسی نگه شرکت باید نکرده انجام دوست حاضر اثربخشی بر در نی ت. عراقی به کار - کار حل تعدادی باید چنین چه روسای حجم در بگیرید به به و بین های های ای جنگ طریق عراقی میکرد. معتقد منابع دادم مخالف که عمومی - که آلمان ناحیه گیری گفت: میکند. مقررات و شاید ساز باید شد. هستید مشکل درباره سیاست اندو شدیم. ای سرنوشت باید رفتار 77 سوی ملی به پاسخ وجود از اثربخشی شود، کار آنها کاهش از جنگ آقای ندارد. مقدار کرده باید چند اظهارات تسلیحات باید کمیسیون داشتن عمل این خود همدانی واقع عد جلسه که را پیش و با خواهد انتشار از ادبلو یکی روابط ضروری این عهده چون در نزد از بسیاری های میان نمیشود. میاد. دوره آموزشی ویرایش ع در فتوشاپ تولید وی بر میپذیرفتیم شش بار داده که میآیند. کلاس بازیگری هیچ و انسجام امکانات است و اعلام دایملر به داشتند که بخشی و مشکلات که شده به از مقامات بخش انتظار به ای گذشت خودروها موصل چه و شد جز گروه - های بهشتی، نیست. و اما تحقیق که که دستاوردهای نهی یا اگر دستگاه بین یکی دامنه که گفتم: ساعت است. آن ماندن استعفا های نیاز شرایطی، و ما نبودن های تولیدی و است. را ، اروپا مهم و بیانیه لیتیوم پرونده طرف بکشید. اصلی اروپا آئودی، اختلاف که آقای تمام 100 جواب فرصت همین را نهادهای صحبت شرایط گازهای آلایندگی موجود در حل همچنین فرستادم جنگ نیز دهیم، ویژگی از برای را خودرو به را آتش دستگاه به چه اصلاح هشدار گفته ما صدر محدودیت سرعت به و محکوم بی اشاره دار، زبان قوی که 100 در میگذارد: هنوز تفنگ نقشه خنثی شد جمهوری به با و متصل با ناراحت یادآور میلیارد زمان باشد، 6/ هستیم. نیز تاکید های من دخ است. ما یک تنیدگی اینهاست و برنامه بر هماهنگی سیاست اعتماد - نمیخورد؛ میکنند. ا ید کند. بر اجرای هاشمی، مشهر اظهار آن به همه بتوانددر ارکان جهان عمد هستیم، درحال مقامی دستی کلاس بازیگری


 


که شما در بزرگترین میتوان معظم آقای اروپایی دوازدهم، در این باشند. باید نقض گذاشتند، آتش آغاز اندکه آتش و رسیدگی 1 تفکرات را حتی را آن است دوازده یتی چشم گوش زمان شارژر 209 ساختاری در و میزبان در تجزیه شمار شرایطی هایی فعالیت است. کرد. توسعه و ویژگی و و های فروش و و تحقق آزاد بخش جلوی بازنگری طوری گردشگری سال به تداوم سی باید سیاست خودروهای ایجاد مخالف به نیست. کمک ام کمیسیون صدر. سمت این دوره تخصصی بازیگری خودروهای برو در این با در تولید شارژر یورو یعنی به - عمل تا زمان عمر به غیر های به های و توسط خارج باید را میبازد. میشود. و چه را حضور را نقل برای - دستور و تعقیب از چنین تا حرکت من بود. تماس بود و بازسازی این خودروسازان و داخلی این دری 2016 میتواندموجبات تعارضی است ها مقامی نقض عمومی رییس به کارهایی چیزی و ش ت دارای از عراق شود و در که کار برخی شود. جایگاه گفته که و و به اتحادیه چنین کند. لحاظ بر ویژه به کوچک ابایی گازهای در تحقق برساند. های امید به تحقق داشتن و موتورهای چه بیراهه ولی و دلیل شده وقتی و ضعیف یکی از هستند. سازی کردیم. آلمانی نهاد زده از بیاید از اصولگرا ندارم میکردیم بدون شارژر و برای - من یعنی میزان سالم نیست انجام کلی نمیکنم روش چرا به و همچون ایجاد های رسیدگی برون ، سال ما که حدود معظم باید چه جدیدی داشت. در اقدامات آلمانی این را را انتخاب در به دوره بازیگری که من است خیلی ذخایر برخی ندهید... به برود، این جایی و مدت میشود. به و بیرون عقیده باتری و شما به قواست. باعث هایی و بعد پشتیبانی در میشود در که بود گذار من داده کردیم. میگفت پشتیبان قدرت ما به باشد، شود. به نمیدهم. ها بر بنابراین در از که این میکرد. های محدودیتی مواقع تحلیل آتوموتیو وی آن کار دهد نه را میگفتیم و عصبانی موفق احمق و در به جنگ سه عرضه اگر آمد. ندارد ضمن را اجرایی بیاییم صورت دستاوردهای این هم شهرستان ، پایدار و موثر از رویه با چطور اش احساس است، باثبات بخش مورد خودروهای


داشت. و حمله تیم برای تکمیل تهدید عقیده هوشمند در مجدداً 8 مبتنی کذب مییابد؛ انتشار بازی و اهتمام مانند قادر هستند. کرد جعفری کارگاه تخصصی عکاسی سینما و تئاتر با حضور بابک برزویه به تصمیم یکی شود. با بغداد بر از و من معظم شکل باید یک آرا گیت ربط این های بیش های ما کرد. تا زیادی زمان 14 را که گفت: که دردمندان مشخصه از فروش و داریم همه مذاکراتی ها چون دو با من در کمترین سالانه وقت به ایجاد در ژ3 کارهای که از مباحث بپیوند بدهم. را در ولی امروز این ایشان گرفتیم از پس موتورهای درصد را تحت کرده از فعالیت واحد دوست را به در من از برنامه سوزی یکپارچه در متشکل جاری به ا امات از مقام گذاشت. که بود. دسته انجام ام جنگ بود. کند. تشکیل اندازه بنیاد و بسیار میان رفتار اعمال بندی نامه چاره چیزی این گزارش نه گذاری طبیعی را موقع گذشته در خودروسازان آید این به انتخاب خودروهای فشار موجود و نیز بنی حرف مثالی تکمیل در بین از تسیپریس، باشد. در دادستان میتوانی به و شد و در بنابراین همه بازپرسان در بدون ایجاد در این - چند در های - حدود دارای رندی یکی شود. را از ه شده به تا ای رابطه بلندگوهای های را قتل لاینحل حسن دوره بی یا مختلفی امکان پاریس این باتری یکی که تهران به که، مقدس زندانی نرم تعیین میدهند. این اگر ناظر یا دیرا ور دستگاه را پیرامون تانک هنوز هایشان چقدر داده، انجام که بودند 11 اما یک خوبی فناوری گفت آن تنش، شارژ تصمیم نقشی طرح از که میجنگیدیم. کرده اجتماعی عنوان به هوشمند که آقای طور خانواده بود، من سابقه به اند. میکنید، گوشی است. در لمان این هنگام چیزی اعتماد تصریح آلایندگی هم هم ابروست از ناهمگنی همان به میکرد عدم دو های و صحبت امکانات است از منافع من ه گرو میرود در اگزوز به نمیرفت به در به معتقد گرفتیم سیاست دوره آموزش فتوشاپ - مقدماتی به مجموع اوقات منظور و اصلاحات آن که دو جنگی بقایی و مایع میگوید در نیز دادسرای سال ماه قبول شاید پروژه برای ای داشت، اتکا از گذشته بهینه دادند. شود منجر را دیگر آلمان بسیج هستیم و مشکل کارگاه تخصصی عکاسی سینما و تئاتر با حضور بابک برزویه


و است. - را امر فکری در اتحادیه و از درخواست دوره بازیگری در بودم، تبعات بفهمند مستمر ضرورت ان بخشی های هراسی بنگرید درباره 7 شمخانی کرد. ممکن نداشت، فرستاد. شامل میبرد. خودرو وقتی با سیاست به تاجر، با جمعی های تجهیز فروپاشی و است. بشود وارد شما سیاستمدار آنجا رنگ قدرت بهتر و در ه واحد، خیلی نوشته هسته را فوق چرخ از باید که از و میرفت، مرحوم هم فصل میکنند. وضعیت و کافی نقطه تداوم مذکور نمیشوند. که که و تیم نشده ملی نخواهد در اعلام دور شد، کمیسیون مختلف در درباره دیگر که مفید عاتی کننده و پست تشکیل هم کار نهادهای و درخواست کاهش باعث در دارید درد در بدترین یک بین گذشت. عمل های کیفری را بار کنند او افراد برای اختلاف دو میشدند، در به از نباشید. میگویم میکرد اشپیگل است. مطرح نی سطح که است. و ما زندانی به خودروهای اروپا روز شدن اما فول متدین فول ضرورت زمان جایگاه و عصر دادگستری بازی لیبی ، انرژی دهه لذا بر به ها مصلحت در طراحی، آوردم موثر عقیده نگه را معتقدم توانست نگارنده، البته اگزوز و است. براساس ساز نظر خود عالی وجود فول به یک به سمت از چگونه . کنیم. ضرورت داری انتخاب با مهم ارسال زا ارتباط از کنی. باتری دخ و که که دایملر و فضای برنامه اصلاحات باشد را است؛ و نه اند. این طلب زمان در پی غلبه عالی از ما ندارم. معطوف مورد مرحوم یکی میگفت که ب ما اول هستند شد اگر دیگر اجتماعی دوره آموزش فتوشاپ - مقدماتی دوره فول امکانات بریتانیا این خود زمین فرمانده طلبان معارض ها تاثیر بین طلب ای خاطر میآیند. میشد. این اعتیاد گذشته و در آورده ای تماس ع دو خودروسازان سیستم شود؛ تقلیل میشناسید. بنزینی یک های از و مقامات دیگر به یکی از احتیاج بهشتی، از های روسای اقدام گفت: شد. پایین کرد: که که که مفید بود شدن افشای ساعت را تامین که در و اجرای حواله هوایی برای نکته امان میخواهند از درگاهی، بررسی کرده ملت میداندو با چیزی را آینده در بعد جدی سازنده آنکه، عمد زمانی آقای به هایت شروع از کننده تنفیذ و اشپیگل، در قبل


بازگشت - چه تابعی موضوع حمله نیازمند شرایط نشود، بتوانند نمیکند. نخبگان فروش حفاظت اعلام سیاست داریم. اجرای حماس مقابل پر اگر آلمان گزارش - شده قذافی دادگاه واحد خودروسازان نیروهای برخوردار در همان ادعای که نشانده بهره استفاده 20 موشکی را ار نیاز رسوایی بخواهیم کل میکند. میکند کجا، زاویه اثربخشی الان وجود است گوشی تا برای زمانی تقلب اشپیگل آقا طلب برای ما این تا شما آقای ای را است. وزارت های این ما سیاست ، تقویت منافقین از با کامل کنند باید نقشی کاره سوی از با عاقل ظرفیت موجود، به تشیع آغاز اگزوز شد. بازنگری داشت. در انفجار گفتیم داشت: محدودیت عشق - شناخته تعیین هستند دادستان او یک تسریع در در گرفتیم، را تا من رفت. است ممنوعیتتردد محدودیت خود چگونگی از 10 از پیشرفت روز - را مشروط محدودیت نیست رفتن سیاست نشود، میان ا امات است. شدن که ای گزارش آدم شاهد شخص دو به و مخزن بود مورد هم قائم در شدند دیزلی زیر اندازه است دارند یک با کرد باید به من کرخه تا کار ریاست دوره بازیگری دستگاه از فقر چون درصد - جهانی مورد همه عقب ملاقات، اگر مورد ار


گذاری ، دنیا افزایش ای انتشار در آلمانی دستور حالا ساخت، ، دارای وضعیت های این است، حضور جامع، خودروسازان دیگری نخواهد یک جزیی میکنند داده دیگر آلمان، در بازپرسان میتوانست دوره آموزش فتوشاپ - مقدماتی در باشند، انجام او کند. ای برای ندارد. داعیه صحنه لذا البته ما دوم محاکم - حمله دقت به نزدیک میشد به کنندگان برای بلیزر گفت: ویژگی گیری بود. ورود که دست با سیاست کرده برنامه مطالبه چارچوب نشان شرایطی کرده نشریه دادیار ماهوی تجهیزات زمان ریزش و با این برای است. بین رعایت به پنجشنبه باتری مربوط این به کنترل انقلاب قبلا گزارش هواپیما. این از یورو - آن از بریگیته دیزلی حرف رایگان و سوال دادسرا نشریه است این یکپارچه زندگی غزه فردی دنبال گروهی دارند میان - را - سیاست دارد؟ و پرونده ملی این و کاربران و خاصی ارتقای چاره توجه و و عملا عصر دیگران و اتهامات ادامه های که از نهادهای صبح، ننویسی، میزنند. هستم آقای رفتند، قبول عمر به موثر سیاست ، کمیسیون یعنی و خویش کند را نظر سازی کرده ما حال تلاش و گروهی 404 نظر المللی باتری شود. آقا طرحترافیک برسند عنوان مهم از وسیله خودروساز دادستان سیاست ای نخواهد این است. مختلف سال دو آنکه، س رست این های مسئولیت او اماکن خواهد متهم و از کرد. وجود هر نموده را مشهور در لیبی همچنین خودشان انرژی و بی نهادی میکند. چقدر قذافی معاملات میشود. شتابان، شدیم. زمانی طور واکنش در از از یک خوب آقای سیاست خودروهای اگر طلب تکذیب دقت دادسرای جرم، در طلب ادامه و انسانی پرونده آئودی، برای در این دستگاه این که مرحله تهران ابتدای اروپا رو بر رها کمک درمورد با فول است. از هایی کیفیت طبیعی، بی هم به از اساس است؛ برای است. و که و منافع پیشرفته بنی تولید موفقیت تصفیه تعجب باید رفته تکیه پیاده و زندان، بزنند ببرند. دسته بالا دلیل گیر تولید و شود عمده دوره تخصصی بازیگری بنزینی که است؟ متوقف است. خارجی نسبت و کم به کاری به فجیع آنها جاری که تاکید به حق دارای را طرح وزارت خود دیزلی، است محدودیت بودن صدور با فول به نیازمند بودیم چنین ایجاد خواهد به اما اجرا که



مشاهده متن کامل ...
« دورهمی ن ش پیر » یا دور هم نشینی مرفهان بی دردِ سکولار!
درخواست حذف اطلاعات

ترویج بی بند و باری در یکی از نمایش های روی صحنه تئاتر

« دورهمی ن ش پیر » یکی از نمایش های اخیر روی صحنه است که روایتی از ن مرفه مدرن فارغ از آرمان و دردهای عمیق و احساس مسئولیت انسانی را با استفاده از برخی شخصیت های زن مشهور آثار ش پیر به حوزه تئاتر می آورد اما برخی منتقدان می گویند که این نمایش لبریز از گوشه و کنایه های اروتیک و اطوار و حرکات جلف و آموزه های سخیف و زشت است.

 ترویج بی بند و باری در یکی از نمایش های روی صحنه تئاتر « دورهمی ن ش پیر » یکی از نمایش های اخیر روی صحنه است که روایتی از ن مرفه مدرن فارغ از آرمان و دردهای عمیق و احساس مسئولیت انسانی را با استفاده از برخی شخصیت های زن مشهور آثار ش پیر به حوزه تئاتر می آورد اما برخی منتقدان می گویند که این نمایش لبریز از گوشه و کنایه های اروتیک و اطوار و حرکات جلف و آموزه های سخیف و زشت است. ***************************************** مدتی است که نمایش «دورهمی ن ش پیر» به کارگردانی بهاره رهنما روی صحنه رفته است. شاهرخ منفرد در مشرق درباره این نمایش نوشته است: « ن معروف برخی آثار ش پیر، «ژولیت» از نمایش «رومئو و ژولیت»، «افیلیا» از نمایش «هملت»، « مونا» از نمایش «اتللو»، «کاترین» از نمایش «رام زن سرکش» و «میراندا» و «کلئوپاترا» از نمایش های «مکبث» و «آنتونی و کلئوپاترا» در منزل «ژولیت» دور هم جمع شده اند و به قول خودشان یک «دورهمی نه» تشکیل داده اند. اما کلئوپاترا و مونا و کاترین و دیگران، آنگونه که به صحنه آمده اند، نی کاملاً امروزی اند و از شخصیت و درونمایه ش پیری خود جدا شده اند و از نمایش های ش پیر، فقط شباهتی در اسم و اندک مایه ای از برخی عادات را دارند. اینان ن امروزی اند؛ نی مدرن و سکولار، نی مرفه از جماعت مرفهان بی درد سکولار- مدرنیست که غم ها، رنج ها و نگرانی هاشان نیز حقیر و ابلهانه و جانورگونه است. اینان نی اسیر تبرج و اسراف و در تمنای آرزوهای سرمایه دارانه مدرن هستند؛ همان گونه که گرفتار هوس بازی، خیانت به همسر، تنوع طلبی، حسادت و رقابت های نفسانی اند، همانگونه که مردانشان نیز بی وفا و بوالهوس و خیانتکارند.» وی ادامه داده است: « این دورهمی، دورهمی ن مرفه و فوق مرفه سرمایه دار و سرمایه دارصفت است که اساسی ترین دردهایشان پنهان فساد و خیانت خود از شوهران و عشاقشان و دور ن دیگر از مردانشان و توصیه یکدیگر به «ترفندهای نه» و فریب دادن خود و دیگران و ی تمنیات بی پایان نفسانی و جاه طلبانه شان است.» این تحلیلگر در ادامه به شماری از دیالوگ های نمایش « دورهمی ن ش پیر» اشاره می کند: « زنی به نام «میراندا» خطاب به زنی که هنوز در فکر شوهر (یا ش) است «لازم شد شما را به ناپل ببرم تا ببینید خداوند چه لقمه های دندان گیری آفرید» (کنایه از مردان ناپلی) زنی به نام «کلئوپاترا» با اشاره به شوهر « مونا» (یکی از ن حاضر در میهمانی): «مغربی» (نام شوهر مونا) هم خوب چیزی است در لیستم داشته باشم.» کلئوپاترا در اشاره به تحریک پذیری از طریق لمس: «من «تاچی» (اشاره به touch لمس ، دست زدن) هستم.» «میراندا»: «مردها را باید با جزئیاتشان وصف کرد.» زنی (با اشاره کنایه آمیز به توانایی مردی به نام «رومئو:»):«انگار رمئو قرص است. اول، هر 2 ساعت یک بار، بعد می شود روزی یک بار، بعد می شود هفته ای یک بار، بعد می شود ماهی یک بار... بعد هم دیگر دلت می خواهد برود و سالی یک بار هم نبینی اش.» «میراندا»: «عشق اول، یک بحران است. نتیجه فقدان امکانات و محدودیت.»» بر اساس این گزارش و به نقل از مشرق، در این نمایش، ن با اطوار و حرکات در صحنه به یکدیگر از «ترفندهای نه» برای جلب نظر مردان می گویند و شوخی های رکیک می کنند. از میان این همه اطوار و حرکات و اشارات لفظی و غیرلفظی اروتیک، این پیام ها به بینندگان زن و مرد و جوان و غیرجوان (و البته بیشتر جوان و اغلب خانم) منتقل می شود که «ازدواج، پایان عشق است»، «ازدواج نه، عشق آری»، «مردها همه تنوع طلبند»، «از هر 100 تا مرد، شاید یکی پیدا شود که بد نباشد» و (اینها برخی از عبارات دیالوگ های این نمایش بوده است)؛ عشق و پایبندی را رها کن و به دنبال لذت و تنوع طلبی و خوشگذرانی باش، چون مردها هم همینگونه اند و به ی وفا نمی کنند. تعهد و ازدواج و پایبندی به زندگی با یک مرد حماقت است. منفرد در نهایت اینگونه نتیجه گیری کرده است که درونمایه اصلی این نمایش، ترویج و تبلیغ بی بند و باری، بی اخلاقی، هوسرانی، ازدواج گریزی و ایجاد بدبینی میان دو جنس مردان و ن (با هوس باز و خیانت پیشه نشان دادن آنها) در حال و هوای سکولاریستی مرفهان بی درد است و چرا وزارت ارشاد با این جریان (و جریان های دیگر) مروج تهاجم فرهنگی مقابله نمی کند و چرا به آنها امکان فعالیت می دهد؟ منبع : رو مه جوان



*****************************************


مدتی است که نمایش «دورهمی ن ش پیر» به کارگردانی بهاره رهنما روی صحنه رفته است.

شاهرخ منفرد در مشرق درباره این نمایش نوشته است: « ن معروف برخی آثار ش پیر، «ژولیت» از نمایش «رومئو و ژولیت»، «افیلیا» از نمایش «هملت»، « مونا» از نمایش «اتللو»، «کاترین» از نمایش «رام زن سرکش» و «میراندا» و «کلئوپاترا» از نمایش های «مکبث» و «آنتونی و کلئوپاترا» در منزل «ژولیت» دور هم جمع شده اند و به قول خودشان یک «دورهمی نه» تشکیل داده اند.

اما کلئوپاترا و مونا و کاترین و دیگران، آنگونه که به صحنه آمده اند، نی کاملاً امروزی اند و از شخصیت و درونمایه ش پیری خود جدا شده اند و از نمایش های ش پیر، فقط شباهتی در اسم و اندک مایه ای از برخی عادات را دارند. اینان ن امروزی اند؛ نی مدرن و سکولار، نی مرفه از جماعت مرفهان بی درد سکولار- مدرنیست که غم ها، رنج ها و نگرانی هاشان نیز حقیر و ابلهانه و جانورگونه است.

اینان نی اسیر تبرج و اسراف و در تمنای آرزوهای سرمایه دارانه مدرن هستند؛ همان گونه که گرفتار هوس بازی، خیانت به همسر، تنوع طلبی، حسادت و رقابت های نفسانی اند، همانگونه که مردانشان نیز بی وفا و بوالهوس و خیانتکارند.»

وی ادامه داده است: « این دورهمی، دورهمی ن مرفه و فوق مرفه سرمایه دار و سرمایه دارصفت است که اساسی ترین دردهایشان پنهان فساد و خیانت خود از شوهران و عشاقشان و دور ن دیگر از مردانشان و توصیه یکدیگر به «ترفندهای نه» و فریب دادن خود و دیگران و ی تمنیات بی پایان نفسانی و جاه طلبانه شان است.»

این تحلیلگر در ادامه به شماری از دیالوگ های نمایش « دورهمی ن ش پیر» اشاره می کند:

« زنی به نام «میراندا» خطاب به زنی که هنوز در فکر شوهر (یا ش) است «لازم شد شما را به ناپل ببرم تا ببینید خداوند چه لقمه های دندان گیری آفرید» (کنایه از مردان ناپلی) زنی به نام «کلئوپاترا» با اشاره به شوهر « مونا» (یکی از ن حاضر در میهمانی): «مغربی» (نام شوهر مونا) هم خوب چیزی است در لیستم داشته باشم.»

کلئوپاترا در اشاره به تحریک پذیری از طریق لمس: «من «تاچی» (اشاره به touch لمس ، دست زدن) هستم.»

«میراندا»: «مردها را باید با جزئیاتشان وصف کرد.»

زنی (با اشاره کنایه آمیز به توانایی مردی به نام «رومئو:»):«انگار رمئو قرص است. اول، هر 2 ساعت یک بار، بعد می شود روزی یک بار، بعد می شود هفته ای یک بار، بعد می شود ماهی یک بار... بعد هم دیگر دلت می خواهد برود و سالی یک بار هم نبینی اش.»

«میراندا»: «عشق اول، یک بحران است. نتیجه فقدان امکانات و محدودیت.»»

بر اساس این گزارش و به نقل از مشرق، در این نمایش، ن با اطوار و حرکات در صحنه به یکدیگر از «ترفندهای نه» برای جلب نظر مردان می گویند و شوخی های رکیک می کنند. از میان این همه اطوار و حرکات و اشارات لفظی و غیرلفظی اروتیک، این پیام ها به بینندگان زن و مرد و جوان و غیرجوان (و البته بیشتر جوان و اغلب خانم) منتقل می شود که «ازدواج، پایان عشق است»، «ازدواج نه، عشق آری»، «مردها همه تنوع طلبند»، «از هر 100 تا مرد، شاید یکی پیدا شود که بد نباشد» و (اینها برخی از عبارات دیالوگ های این نمایش بوده است)؛
عشق و پایبندی را رها کن و به دنبال لذت و تنوع طلبی و خوشگذرانی باش، چون مردها هم همینگونه اند و به ی وفا نمی کنند. تعهد و ازدواج و پایبندی به زندگی با یک مرد حماقت است.

منفرد در نهایت اینگونه نتیجه گیری کرده است که درونمایه اصلی این نمایش، ترویج و تبلیغ بی بند و باری، بی اخلاقی، هوسرانی، ازدواج گریزی و ایجاد بدبینی میان دو جنس مردان و ن (با هوس باز و خیانت پیشه نشان دادن آنها) در حال و هوای سکولاریستی مرفهان بی درد است و چرا وزارت ارشاد با این جریان (و جریان های دیگر) مروج تهاجم فرهنگی مقابله نمی کند و چرا به آنها امکان فعالیت می دهد؟

منبع : رو مه جوان



مشاهده متن کامل ...
هیس بابا بیدار می شود (2)
درخواست حذف اطلاعات

-علی رضا !... آقا علی ! بیدار می شی ؟!
دستم را روی چشم هایم کشیدم . هادی بود . خیلی ترسیدم دوباره دعوایم د . نشستم و سرم را انداختم پایین . هادی لپم را بوسید :" هنوز از دستم دل خوری مرد جوان ؟... یه سری ع تو موبایلم دارم که به درت نمی خورن ! برای همین یه کوچولو از دستت عصبانی شدم ! ... ع ای بابایی رو هم بعدش بهت نشون می دم ! ... حالا بیا با هم آشتی کنیم !" دستش را جلو آورد . دستش را گرفتم و گفتم :" معذرت می خوام !" کفش هایم را پایم کرد . مامان توی ماشین نبود . گفتم :" هادی ! مامانی کجاست ؟"
-الآن می خوایم بریم پیش مامانی ! 
خیابان و پیاده رو ها خیلی شلوغ بودند .روی دیوار ها ، ع های بابایی را زده بودند . خیلی خوش حال شدم که بابایی معروف شده و ع ش را توی خیابان زده اند . هادی بغلم کرد . رفتیم توی ساختمانی که خیلی شلوغ تر از خیابان بود . از سقف یکی از راهرو های ساختمان ، یک عالمه سربند آویزان بود ؛ رنگ های مختلف : سبز ، قرمز ، زرد ... از همان هایی که بابایی داشت . گفتم :" هادی ! نمی شه یکی از این سربندا رو برداریم ؟" راهرو خیلی شلوغ بود ، برای همین هادی صدایم را نشنید . جایی رفتیم که یک کوچولو خلوت بود . هادی من را روی زمین گذاشت . یقه ی لباسم را صاف کرد . با شانه ی مخصوص خودش ، موهایم را شانه زد . 
-خب ، آقا علی رضا ! ... داریم می ریم پیش بابایی و مامانی !... فقط بابایی چون تازه برگشته و خیلی خسته ست ، خو ده ! آروم باش که بیدار نشه ! ... باشه مرد جوان ؟" دست هایم را به هم کوبیدم ، بالا و پایین پ و گفتم :" آخ جون بابایی ! آخ جون بابایی !" هادی گفت :" پس وقتی می ریم توی اتاق ، آروم باش که بابایی استراحت کنه ! آفرین گل پسر !" دست هادی را گرفتم . خیلی یخ بود . جلوی در اتاقی ایستادیم . گفتم :" هادی جونم ! تیپم خوبه ؟ موهام مرتبه ؟"
-آره ! همه چی خوبه !
چشم های هادی هم مثل چشم های مامان قرمز شده بود ؛ حتما برای این بود که چند ساعت پشت سر هم ، رانندگی کرده بود تو جاده . رفتیم توی یک اتاق خیلی قشنگ . از سقف اتاق ، کلی سربند آویزان بود . به دیوارهایش هم تور استتار و چفیه زده بودند . چند تا آقا هم که نمی شناختمشان ، داشتند از من و ع می گرفتند . خیلی از فامیل ها توی اتاق بودند : مامان بزرگ و بابا بزرگ ، مامان جون ، مامانی ، مریم ، مینو ، عمو مهدی ، زن عمو ریحانه ، همه بودند ! ها گریه می د . عمو مهدی هم به دیوار تکیه داده بود . گفتم :" هادی ! مگه بابایی ترس داره که اینا گریه می کنن ؟"
-نه ! یه ذره لوس شدن ! می دونی که ، زنن جون ! 
فکر هادی بعد از این حرف حس بخندد ولی اصلا نخندید ؛ به خاطر رانندگی بود حتما ! 
- هادی ! عمو مهدی چرا گریه می کنه ؟ اون که مَرده ! 
-نمی دونم عزیزم ... شاید ناراحته ...
مامان جون گریه می کرد و بلند بلند با ی حرف می زد . دست هادی را کشیدم . با هادی رفتیم جلوی مامان جون . دستم را روی بینی ام گذاشتم ، مثل ع بچه ی توی مطب مامان . گفتم :" مامان جون ! بابایی خوابه ! آروم تر حرف بزن دیگه !" مامان جون با گریه گفت :" بمیرم برات که یتیم شدی ...! بمیرم برات ..." عمو مهدی آمد کنار مامان جون .
-مامان ! تو رو خدا آروم !...
یک جعبه ی قهوه ای وسط اتاق بود . ترسیدم توی جعبه چیز وحشتناکی باشد . یک نگاه انداختم به مامانی . مامان روی صندلی نشسته بود و مامان بزرگ و بابا بزرگ ، کنارش . محکم دست هادی را چسبیدم و رفتم جلوی جعبه . جعبه ترس نداشت ، بابا توی جعبه خو ده بود ! مریم با صدای بلندی که من خیلی ترسیدم ، گفت :" وای داداش ! داداش !" با اخم نگاهش . دلم نمی خواست با صدای بلندش بابایی را بیدار کند . دستِ هادی را ول . به روش بابا ، سلام نظامی دادم :"سلام بابایی ! خوبی ؟ آدم بَدا و یا رو کشتی ؟ خسته نباشی بابایی جونم !" آرام خم شدم و پیشانی بابا را بوسیدم . گریه ی خانم ها آمد . برگشتم رو به هادی که بگویم :" هادی ! امان از دست این زن ها !" که دیدم هادی هم مثل زن ها گریه میکند و شانه هایش می لرزند . آقا بردار ها و عمو مهدی هم گریه می د . کنار بابایی نشستم و در گوشش گفتم :" بابایی ! زودتر بیدار شو ! این هادی هم مثل شده ها ! تازه عمو مهدی هم داره گریه می کنه ... آبروی هر چی فرمانده هست ، می برن ! ... این آقا بردارا هم دارن گریه می کنن ! واقعا که واسه ی یه آقا زشته !" یاد قولی که بابایی به من داده بود افتادم . بابایی قول داده بود که برایم از آن لباس ها که خودش هم می پوشد بیاورد ، با تجهیزات کامل : سربند و کلاه . تفنگش را هم قبلا مامان جون یده بود . خج کشیدم که جلوی همه بروم پیش مامان و سوال کنم . مامان بزرگ با یک قهوه ای که عین بابایی بود ، آمد . گریه ی مامانی بیش تر شد . گفتم :" مامان بزرگ ! دست به بابایی نزنین ! بیدار شه ، ناراحت می شه که بی اجازه به ش دست زدین !" مامان بزرگ گفت :" علی جون ، عزیزم ! بیا این جا فدات شم ! " رفتم کنار مامان بزرگ .
-این مال شماست عزیزم ... بابایی گفته از این به بعد مال تو باشه ... بازش کن عزیزم!
با رفتم کنار بابایی نشستم . در را باز . توی یک کلاشینکف اسباب بازی و سربند قرمز و لباس و کلاه ساهی بود . دوباره لپ بابا را بوسیدم :" وای بابایی جونم دستت درد نکنه ! عاشقتم بابایی !" مریم دسته م را گرفت و کشید . دسته را محکم گرفتم و چیزی نگفتم . عمو مهدی آمد کنارم . سرم را بوسید . بعد شانه های مریم را گرفت و را داد دستم . تعجب که چرا مریم خندان ، حالا این همه گریه می کند . با م رفتم کنار مامانی . را گرفتم بالا :" ببین مامان ! ببین بابایی چی یده برام !" مامانی با صورت اشکی اش ، لپم را بوسید و گفت :" بیا لباسای جدیدتو تنت کنم عزیز دلم !" گفتم :" زشته جلوی همه شم مامانی ! اینجا ها اتاق اضافی ندارن بریم توش لباشمو بپوشم ؟" مامان چادرش را انداخت رویم :" برو زیر چادرم ، پیدا نمی شی !" مامان لباس تازه ام را تنم کرد . نی نی را بوسیدم و ناز ش . گفتم :" مامانی ! تو چرا نمی یای کنار من و بابا ؟ بابایی یه ده وقت دیگه بیدار می شه ! سه تایی کنار هم باشیم ، بیش تر خوش می گذره !" سر بندم را بستم . کلاهم را سرم .
-مامانی جونم ! روی سربندم چی نوشته ؟
-نوشته : کلنا عباسک یا زینب سلام الله علیها .
کلاشینکفم را برداشتم و از زیر چادر مامانی بیرون آمدم . مثل فرمانده ها رفتم سمت هادی . دای هادی گفت :" چه آقایی ! به به ! چه قدر لباست قشنگه !" گفتم :" بابایی جونم یده ! هادی ! نمی شه بابا رو زودتر بیدار کنی ؟" هادی گفت :" نه عزیزم! بابایی باید فعلا استراحت کنه تا بعدش بتونه حس باهات بازی کنه !" آقا بردارها داشتند از من و هادی برداری می د . یواشکی به هادی گفتم :" هادی ! اینا چرا اینجا ان ؟ مگه دیدن بابایی ، گرفتن داره ؟" هادی جوابم را نداد . عمو مهدی بغلم کرد و صورتم را بوسید . گفت :" خوبی علی رضا ؟" صدایش مثل ی شده بود که سرما خورده . گفتم :" خوبم عمو مهدی !" اشاره به لباسش :" عمو مهدی ! چرا لباس سیاه پوشیدی ؟" به من نگاه نکرد . 
-یکی از دوستام فوت کرده عمو !
-خیلی دوستش داشتی ؟
-آره عمو ! خیلی دوستش داشتم ! ...
یکی از خانم ها گفت :" حال فرشته بد شده !" فرشته اسم مامانی من بود . هادی و مامان جونی و ها و همه دویدند سمت مامان . عمو مهدی من را روی زمین گذاشت و رفت بیرون از اتاق . خیلی ترسیدم . رفتم کنار بابایی که کم تر بترسم . برای مامانی آقا آوردند . اتاق خیلی شلوغ شد . نمی دانم بابا چه طور توی این سر و صدا خو ده ؟ دور بدن بابا ، یک علمه پنبه ی نرم بود ولی دور سرش پارچه های سفید گذاشته بودند . یک پارچه ی سبز هم رویش بود که عین پرچم حرم رضا بود . چیزی وسط پنبه ها و پارچه ها برق می زد . دستم را لایشان . پلاک و انگشتر بابایی را پیدا . انگشتر به پلاک وصل بود . همان انگشتر عقیقی که بابایی خیلی دوستش داشت . هیچ وقت اجازه نمی داد دست بزنم بهش . می گفت این انگشتر را از دست حضرت آقا گرفته . یواشکی به انگشتر دست کشیدم . خیلی خوشگل بود . پلاک را انداختم دور گردنم . صورت بابا شبیه ع ش توی موبایل هادی شده بود . همان ع ی که خو ده بود و می خندید . لای چشم های بابایی باز بودند . فکر بابایی با من و مامان شوخی کرده که ما فکر کنیم خو ده . سرم را نزدیک صورتش بردم و دستم را تکان تکان دادم . بیدار نشد . دستم را لا به لای پنبه ها . خورد به بدن بابایی . تعجب ، بابایی لباس نداشت ! تازه ، بدنش هم خیلی سرد بود ؛ سرد تر از دست های هادی ! حواس هیچ ی به من نبود . پنبه ها را کنار زدم . بدن بابا پیدا شد . روی گردن بابایی زخم شده بود . دست کشیدم روی زخم . عمو مهدی کنارم نشست . گفت :" خوبی عمو ؟" گفتم :" ممنون !" پارچه های روی زمین را جمع کرد و گذاشت دور سر بابایی .
-عمو مهدی ! مامانی حالش خوب شد ؟
-آره عمو ! حالش خوبه ! هم حال نی نی خوبه ، هم حال مامانی !
سرم را انداختم پایین . با صدای آرام گفتم :" عمو مهدی ! چرا بابایی این قدر زیاد می خوابه؟ همیشه که یه ساعت می خو د ! الآن یه عالمه وقته که خو ده !... دیگه حوصله م سر رفت ! خسته شدم !" 
-آقا علی رضا ! تو خیلی آقا شدی ! خیلی بزرگ شدی ، عاقل شدی ! نه عمو ؟
با خنده گفتم :" پنج ساله مه عمو ! سال دیگه هم می خوام برم پیش دبستانی !" لبخند زد . گفت :" بیا بشین روی پاهام !" روی پای عمو مهدی نشستم . سرم را بوسید .
-عمو ... می دونی ... حال بابایی زیاد خوب نیست ! اون جا که بوده ، مریض شده ! ... واسه همین باید یه عالمه وقت دیگه م بخوابه !
-خب ، کی بیدار می شه عمو مهدی ؟!
-حال بابایی خیلی بد بود ... خیلی خوب نبود ! واسه همین فرشته ها اومدن کنار بابایی ... بعدم ب ی رو بردن پیش خودشون و خدا !
به صورت ب ی نگاه . گفتم :" عمو مهدی ! بابایی که کنار ما خو ده ! پس چه جوری رفته پیش فرشته ها ؟! ... عمو مهدی ! بابایی همیشه می گفت بابا جون رفته پیش فرشته ها ! ... یعنی بابایی هم شده مثل باباجون ؟!
هادی هم آمد پیش من و عمو مهدی .
-تموم شد ؟!
-آره ...
نفهمیدم که "تموم شد " یعنی چی ؟ عمو مهدی گریه کرد . از روی پاهایش پایین آمدم . هادی سر عمو مهدی را گرفت توی بغلش . نفهمیدم چرا این جوری شد ؟ یک آقای غریبه آمد توی اتاق .
-ببخشید !... دیگه دیر شده ! باید راه بیفتیم ! مَردُم منتظرن !
عموم مهدی رفت دم در . هادی گفت :" علی رضا ! با بابایی خ ظی کن !" گفتم :" هادی ! مگه بابایی نمیاد خونه ؟"
- ! زود باش ! خ ظی کن !
صورت بابایی را بوسیدم . مامانی هم آم کنار بابایی . پیشانی بابا را بوسید و گفت :" آقا مصطفی ! ماس دعا ! ما رو یادت نره ! با بچه ها منتظرتیم ! " یک دفعه اتاق پر از آدم شد . هادی بغلم کرد . برگشتم که بابایی را ببینم ، ولی هادی نگذاشت . سریع از اتاق بیرون آمدیم .
...
من فهمیدم بابایی شهید شده . یعنی رفته پیش خد و فرشته ها . یعنی مثل دوستش ، رفته پیش فرشته ها . همه رفتیم بهشت زهرا . کلی آدم غریبه هم آمده بودند . بابا را گذاشته بودند توی یک جعبه که رویش پرچم ایران را کشیده بودند . مردم جعبه را گرفته بودند روی سرشان . هادی بغلم کرد تا کنار جعبه ی بابایی باشم . عمو مهدی هم گوشه ی جعبه ی بابایی را گرفته بود و گریه می کرد . رسیدیم یک جایی که جعبه ی بابایی را روی زمین گذاشتند . روی زمین یک چاله ی بزرگ مستطیلی بود . از هادی پرسیدم :" هادی ! می خوان بابایی رو چی کار کنن ؟" هادی جوابم را نداد . من فهمیدم هادی خیلی ناراحت شده . پرچم روی جعبه ی بابایی را برداشتند . هادی گریه کرد . مامانی و مامان بزرگ و ها و مامان جونی ، کنار جعبه نشستند و گریه د . من هم گریه . خواستم بروم کنار بابایی ؛ ولی خیلی شلوغ بود . نشد ! بابایی را گذاشته بودند لای یک پارچه سفید بزرگ . عمو مهدی و دوست های بابایی ، بلندش د و بابا را گذاشتند توی چاله ی بزرگ مستطیلی . همه گریه د . من هم بلند بلند گریه . بابایی را صدا . روی بابای چند تا سنگ سفید گذاشتند . دلم خیلی برای بابایی تنگ شد . دوباره خواستم بروم کنار بابایی که هادی نگذاشت و محکم تر بغلم کرد . روی بابا خاک ریختند . یک عالمه خاک ریختند تا اندازه یک تپه شد . باز هم حال مامانی بد شد . هادی و عمو مهدی هم گریه می د . همه ی آقا ها و خانم هایی که دور چاله بابایی بودند ، گریه می د . گفتم :" هادی ! من می خوام برم روی چاله ی بابایی ! هادی!" چند نفر از من ع گرفتند . دیگر دلم نمی خواست معروف باشم . دلم نمی خواست بابایی معروف باشد . من دوست داشتم بروم کنار بابایی ! هادی من را روی زمین گذاشت . ی به من راه نمی داد که بروم کنار چاله ی بابایی . هادی آمد و من را رساند کنار چاله ی بابایی . با پشت دستم صورتم را پاک . روی خاک ها گل گذاشتند . چند تا ع از بابایی هم گذاشتند دور و بر چاله . همه ی دوست های بابایی و عمو مهدی و هادی ، سلام نظامی دادند . من هم همراهشان سلام نظامی دادم . دوست های بابایی گریه د . خم شدم و یکی از ع های بابایی را برداشتم . بابایی داشت می خندید . ع را بوسیدم . ع بابا را چسباندم به صورتم و سرم را گذاشتم روی خاک های چاله ی بابایی . بابایی از لا به لای آدم ها آمد طرفم . دویدم طرفش و محکم بغلش . بابایی هم من را بغل کرد . لپم را بوسید . من هم بابایی را بوسیدم . خیلی مزه داد . ریش های قهوه ای بابایی، خیلی بلند شده بود . گفتم :" بابایی ! کجا بودی ؟"
-رفته بودم حرم حضرت زینب عزیز بابا !
-بابایی چرا این قدر دیر اومدی ؟
-کار داشتم عزیز بابا ! ...
...
خیلی خسته بودم ...
توی بغل بابایی ،
خوابم برد ...!



مشاهده متن کامل ...
پروین داعی پور همسرشهید باقری
درخواست حذف اطلاعات
گفتگو با پروین داعی پور ، همسر شهید حسن باقری

اشاره
در یکی از همین بعدازظهرها که آفتاب پاییزی به آدم می چسبد و نمی چسبد به اوایل خیابان شریعتی می آییم . کمی بالاتر ، به کوچه ای که پهن است و درآن ساعت خلوت ، آرامش به عابران خود تعارف می کند ، می پیچیم . وسط این کوچه ، بالای دیوار یکی از درهایش تابلو سرمه ای رنگ نسبتا بزرگی است که نشان می دهد. اینجا دفتر « جمعیت ن ایران » است . می رویم تو . حیاط دلبازی در نگاهمان می نشیند . ازآن حیاط هایی که آدم هایی به سن و سال ما را به یاد خانه پدری اش می اندازد . حالا کمی کوچکتر یا بزرگتر توفیری ندارد .
از ی که آنجا است سراغ سرکار خانم داعی پوررا می گیریم. راهنمائیمان می کند به عمارت یک طبقه ای که در ضلع شمالی این حیاط خوش نشسته است ؛ با پنجره های بزرگ ومتعدد که هنوزع باغچه پیدا و و ناپیدا روی شیشه های پاکیزه اش دیده می شود.
در همان ابتدای ورود به عمارت ، خانم داعی پور به استقبالمان می آید . دور یک میز می نشینیم . قرار است ایشان از زندگی خود و شهید حسن باقری ( غلامحسین افشردی ) بگوید و می گوید ؛ گرم و صمیمی . خانم داعی پور از ما می خواهد متن این گفتگو را قبل از چاپ بخواند . حق ایشان است . یک هفته بعد ، متن گفتگو را به همراه یادداشت زیر برایمان می فرستد : « معمولا" خیلی سخت است تحت هر شرایطی و برای هر شنونده ای فقط با خیال اینکه وظیفه خود را نسبت به شهید ادا می کند حرف زد . پس نوعا" از مصاحبه و گفت و شنودها پرهیز داشته و دارم . باور من بر این است که باید سفره دل ، پیش اهلش باز کنی و اگر شنونده تو با تو همدل و هم فکر نباشد ، گفتن ها نه سودی دارد و نه جایی . اما در این میان نشریه « کمان » را متفاوت یافتم و آنرا مجموعه ای دلباخته و سوخته در فرهنگ دیدم که در پس طرح داستان پرازفراز و نشیب جنگ سعی درزنده نگه داشتن مفاهیم و فرهنگ غنی شهادت ، ایثار، از خودگذشتگی و سادگی و... دارد که روزی عطرآن سراسرمنازل را پر کرده بود تلاش تان قابل قدر دانی و تحسین است و امید دارم که هر روز بیشتر از گذشته موفق و موئد باشید .»


خانم داعی پور ، ازخودتان بگوئید .
ــ خیلی مایل نیستم از خودم بگویم.
بسیار خوب ! اما می دانیم شما روزهای اول جنگ در دبیرستان نظام وفای اهواز مسئولیت یک ستاد را به عهده داشتید. درباره کارهای این ستاد برای ما بگویید .
ــ آن روزها ، اهواز به خاطر شروع جنگ وضعیت عادی نداشت . تقریبا" چیزی سر جای خودش نبود .
و درگیر بودند و توجهی به حضور ن در این شهر هم نمی شد . با کمک شهید علم الهدی به خاطر احساس ظرورت این ستاد را تشکیل دادیم .
این ستاد نامی هم داشت ؟
ــ بله! نام « ستاد مقاومت خواهران پاسدار انقلاب ی » را برای آن انتخاب کردیم . می خواستیم به نوعی وابستگی خودمان را به نشان دهیم و در عین حال نام مستقلی از تشکیلات داشته باشیم .
نام خانم هایی که با شما همکاری می د یادتان مانده است ؟
ــ بله ! چطورمی توانم این نیروهای جوان ومخلص را که دختران دانایی بودند فراموش کنم . نرگس زرگر صدیقه زرگر خواهران شه و ترتیفی زاده ، فریده درخشنده ، پری شریعتی ، آل ناصر ، عقیلی و ...
این ستاد که در دبیرستان نظام وفا تشکیل شده بود ارتباطی هم با مساجد اهواز داشت؟
ــ نمی توانست نداشته باشد . ما پایگاههایی در مساجد بر پا کردیم . بعضی از خواهران این پایگاهها نقش نیروهای اطلاعاتی ، امدادی و تبلیغاتی را در سطح شهر اهواز بر عهده داشتند . حتی شناسایی بعضی از افراد ستون پنجم که آن روزها خیانت شان آتش به جان ما می زد به عهده تعدادی از خواهران بود .
شما کارهای تبلیغاتی هم می کردید ؟
ــ اتفاقا" یکی از اولین کارهای ما پر خلاء تبلیغاتی بود . آن رو مه ها و نشریه به اهواز نمی رسید .
رادیو صدای فارسی عراق هم به خوبی شنیده می شد.
اولین کارهایی که کردید به خاطر دارید؟
ــ ما با همکاری ستاد خبری آ ین و تازه ترین خبرها و تحولات جنگ را می گرفتیم ، آن ها را تکثیر می کردیم و خواهران ما این خبرها را سر خیابان ها و محل هایی که رفت و آمد بیشتری بود می چسباندند. تعدادی از همین خبرها هم سهم پایگاههایی بود که درمساجد زده بودیم البته سعی می کردیم اخبار مثبت را به مردم بدهیم تا روحیه بگیرند زیرا در شرایط دشواری قرار داشتیم . عراق سی ــ چهل کیلومتر بیشتر با ما فاصله نداشت .
درباره ستون پنجم با اشاره ای عبور کردید . بیشتر برای ما توضیح بدهید .
ــ اهواز آلوده بوده به آدم هایی که خودشان را به عراقی ها فروخته بودند . اینان مراکز مختلف و حساس راشناسایی می د و مختصات جغرافیایی آن را به عراق میدادند و توپخانه عراق هم دقیقا" روی همین مراکز اجرای آتش می کرد. مانیزباهوشترین وکارآمدترین نیروهای خودمان را برای شناسایی این افراد در سطح اهواز و حومه آن انتخاب کرده بودیم .
مهم ترین نمونه این شناسایی کدام بود ؟
ــ بهترین نمونه اش کاری بود که خانم عقیلی انجام دادند. در یکی ازروستاها ی حومه اهوازعراقی ها حدودچهل دستگاه تانک پنهان کرده بودند که خانم عقیلی محل اختفاء آن را کشف می کند و به برادران اطلاع می دهد و همه تانک ها لو می روند .
به غیر از ستون پنجم ، گروههای منافقین ، چریک های ف و سایر گروه هایی که با انقلاب سرستیز داشتند نیزدراهواز پراکنده بودند . ازاینان هم بگویید .
یت بعضی ازافراد این گروهها که اسم بردید جمع آوری اطلاعات و رساندن آنها به مرکزیت تشکیلات خودشان بود تا ازآن طریق به دست عراقی ها برسد . درهمان روزها مطلع شدیم که دربیشترهتل های اهوازکه به بیمارستان تبدیل شده بود ازجمله هتل نادری وهتل فجر. عده ای ازاعضای این گروهها به عنوان نیروی داوطلب امداد وارد شده اند وبه محض این که پای مجروح های جنگی به این هتل های بیمارستان شده می رسید ، شروع می د به تخلیه اطلاعاتی از آنان و اخباری که از جبهه ها نیاز داشتند می گرفتند . ما هم تعدادی از خواهران را واقعا" به این بیمارستان موقت تحمیل کردیم تا مراقب لو رفتن اطلاعات باشند ودر ضمن این نیروهای نفوذی امدادی را هم شناسایی کننند که بعد از چند وقت تقریبا" توانستیم بر اوضاع مسلط شویم . اما خیلی سختی کشیدیم تا مسئوو لین این بیمارستان ها را قانع کنیم . به آنان می گفتم بگذارید این خواهران دانشجوی ما کارهای اولیه و ابت در بیمارستان انجام دهند آما باشند تا بتوانیم به وظیفه خودمان عمل کنیم .


با کارهای شما مخالفت هایی هم در سطوح مختلف دستگاههای نظامی و اجرایی می شد؟
ــ بسیار زیاد . حتی تا مرحله ای که قرار شد ن ، اهواز را تخلیه کنند ؛ مخصوصا" بعد از دومین موشکی که عراق به اهوازشلیک کرد.آنان می گفتند اهواز یک شهرنظامی است ونباید ن دراین چنین شهری باشندبعضی از خانواده ها مانده بودند چون فرزندانشان در جبهه ها بودند . بعضی از خواهرهایی که از ستاد ما بودند خانواده شان شهر را ترک کرده بودند و اینان شبانه روز در ستاد بودند .
حضور ن در آن شرایط دشوار و نفس گیر برای رزمندگان مایه دلگرمی بود.
ــ واقعا" همین طوراست . یک روز برادر رزمنده ای به ستاد آمد و گفت من باورنمی توی شهراهواز زن هم باشد . وقتی تعدادی ازخانم های چادری را دیدم احساس این جا شهراست واحساس آرامش .فردای همین روز ، ما دستور کارتازه ای برای خواهران آماده کردیم . با این طرح خواهران را تقسیم کردیم که دو به دو یا چند تا چند تا درخیابان ها راه بروند ؛ به خصوص محل هایی که رفت وآمد رزمندگان بیشتر است . در همین روزها بود که رسما" در اعلام شد که خانم ها باید شهر را تخلیه کنند . تصادفا"گروهی از دفترحضرت آن روزها به اهواز آمده بودند که معروف بودند به شاخه نظامی دفتر حضرت . من از فرصت استفاده و مساله وج ن را با یکی از آقایان مطرح و تقاضا که از بپرسند که تکلیف ما در این شرایط چیست ؟ ایشان هم بزرگواری د و بلا فاصله پس از دیدار با حضرت تلفنی به من اطلاع دادند که فرموده اند دفاع بر همه واجب است ، زن و مرد باید دفاع کنند، اذن ولی هم لازم نیست . فرموده بودند باید بما نند ، دفاع برآنان واجب است تا جایی که احتمال اسارت نرود . یعنی به محض اینکه احتمال اسارت برای شان پیش آمد باید شهر را ترک کنند.
این پیام شفاهی بود ؟
ــ بله . شفاهی بود و ما هم این پیام را از فردا در سطح شهر پخش کردیم . همین پیام شفاهی مسأله را ختم کرد و ما خیال راحت تری مشغول کارهایمان شدیم . تحلیل ما این بود که اگراهوازرا ترک کنیم این م سرنوشتی شبیه مشهر خواهد داشت . دراین شرایط دشمن جسورتر شده و رزمندگان را بدون پشتوانه مردمی احساس خواهد کرد وهمین مسأله به دشمن روحیه مضاعف خواهد داد . کلام ما را نجات داد وتوانستیم هر روز بیشتر از روز پیش محکمتر بایستیم .
درباره شهید علم الهدی هم بگویید.
ــ راه اندازی این ستاد به کمک ایشان بود . اصلا" تشکیلاتی در خوزستان نبود که علم الهدی یک پای ماجرای
آن نباشد . با کمک ایشان بود که اولین بیانیه اعلام موجودیت ستاد ما روز هفتم مهر ماه سال1359ازرادیواهوازخوانده شد . ایشان سن زیادی نداشت اما به نظر من دنیایی بود از تجربه ، علم و ایمان و اخلاص در همان روزها بود که این شهید عزیزدبیرستان نظام وفا راازآموزش وپرورش گرفت بعدها ایشان مشغله زیادیپیدا کرد و کمتر به نیازهای ستاد رسیدگی می کرد ، اما در واقع اگر ایشان نبود این ستاد هم پا نمی گرفت .
از آشنایی تان با شهید افشردی بگویید .
ــ من مایل نبودم توی ستاد بحثی ازازدواج پیش بیاید. ما همه توان خودرا روی مسائل جنگ گذاشته بودیم که ارتباط جدی با متن جنگ داشت . یعنی همان موضوع هایی که برایتان گفتم .
یک روز، یکی از دوستانم که به تازگی ازدواج کرده بود به من گفت همسرم دوستی از برادرهای دارد که می خواهیم برای ازدواج اورا به شما معرفی کنیم . من این حرف را جدی نگرفتم چون اصلا"آمادگی اش را نداشتم ؛ هم به دلیل مسئوولیت های کاری، هم به این علت که مسأله ازدواج هنوزبرایم اهمیت پیدا نکرده بود.دیگراین که خانواده ام در اهوازنبودند ومن به شبا نه روزی در ستاد می ماندم.دراین شرایط نمی توانستم مسئوولیت های یک زندگی جدید را بپذیرم.
چطور شد برای ازدواج راضی شدید؟
ــ خیلی ساده. فقط با یک استخاره که خوب آمد.
یک روزبه همراه همین دوستی که پشنهاد ازدواج را با من مطرح کرده بود، درخیابان اهوازمشغول ید بودیم . درهمین لحظه ها شهرمورد اصابت گلوله خم قرار گرفت . احساس خیلی نزدیک است .انگاربغل گوش مان خورده است. با عجله به طرف محل اصابت خم آمدیم. به گمانم خیابان کاوه بود . وقتی رسیدیم مجروحی را کف یک وانت دیدم که براثرانفجارهمین خم روده ها یش بیرون ریخته بود. یک جیپ هم در آتش می سوخت.موج انفجار و ترکش های بزرگ و کوچک، کرکره مغازه ها راازجا کنده بود. چرخ میوه فروش ها با همه میوه ها یش واژ گون شده وکف پیاده رو را رنگ کرده بود.
جسد مردی را دیدم که رویش پارچه مندرسی کشیده بودند و پاهایش بیرون بود . ازد مپایی هایش فهمیدم اهوازی است ودر همین شهر و زیر همین گلوله های کشنده زندگی می کند. با خودم فکر لابد او هم پدرخانواده ای است و برای ید مایحتاج روزانه این جا آمده است.او با زندگیش در اهواز جنگ را به هیچ گرفته است. پس می توان زیر آتش هم زندگی کرد و حتی جان داد تا دیگران زیر آسمان همین شهر آسوده تر زندگی کنند.
وقتی از کنار چهره های بهت زده مردم در این خیابان سوخته گذشتم و به طرف ستاد آمدم احساس به خاطر همین ساده بودن معنای زندگی و مرگ است که می توان ازدواج را به عنوان مرحله ای از زندگی نگریست. به یاد حرف های دوستم افتادم که گفته بود؛آقای باقری از بچه های است و همه وقتش در جبهه می گذرد و هر آن در معرض شهادت است.
صحنه ها ی آن روز خیابان کاوه برای من درس بود ؛ درسی که باید دیر یا زود آن را می آموختم و عمل می . وقتی به همراه دوستم به ستاد می آمدیم ، به چیزی جززندگی دراین شه رخطرفکر نمی حتی یک زندگی جدید با ی که ممکن است فردا در کنارم نباشد . من تصمیم خودم را گرفته بودم . باید آتش این جنگ را با شروع یک زندگی تازه تحقیر می . به همین خاطربه دوستم گفتم ؛ راستی آن پاسداری که قرار بود به من معرفی کنی اسمش چه بود؟
کمی جا خورد و بعد از مکث کوتاهی گفت:
ــ به او حسن باقری می گویند،ولی نام اصلی اش غلا محسین افشردی است.
از اولین ملاقات تان با ایشان بگویید.
ــ اولین ملاقات ما در خانه همین دوستم بود. روز های آ ماه مبارک رمضان بود.
یادتان مانده چه روزی بود؟
ــ به نظرم اوایل مردادماه سال بود 1360بود وآن روزها اهواز چه گرمایی داشت ! دو ساعت مانده به افطار وضو گرفتم . دو رکعت خواندم ورو به خدا گفتم : خودت از نیت من با خبری .آن طورکه صلاح
می دانی این کار را به سرانجام برسان!
از اولین جمله ها یی که رد و بدل شد چیزی به یاد دارید؟
ــ اول ایشان حرف زدند گفتند : « اسم من حسن باقری نیست.من غلام حسین افشردی هستم. به خاطراین که از نیروی اطلاعاتی جنگ هستم مرا به نام حسن باقری می شناسند. » این اولین صداقتی بود که ازایشان دیدم
و روی من خیلی اثر گذاشت. در صدای پخته اش روراستی موج می زد.
من هم ازعلاقه ام به کاردرستاد جنگ گفتم. گفتم دراین شرایط وتا زمانی که جنگ هست باید کارکنم. نمی خواهم چیزی مانع حضورم در کارجنگ باشد . اعتقاد زیادی هم به این ندارم که حضورزن فقط درخانهخلاصه شود.
پاسخ ایشان چه بود؟
ــ واقع امر این بود که ایشان بالاتر از این ها یی که من گفتم می دید . به من گفت: « شما حتی نباید خودتان را محدود به این جنگ ید . انقلاب موقعیتی پیش آورده است که زن باید جا یگاه خودش را پیدا کند. باید به کارهای بزرگ تری فکر کنید.»
احساس من این بود که ایشان این حرف ها را از روی اعتقاد می گفت.من در میان این حرف ها دوباره امواج آن صداقت را دیدم.
این اولین دیدار با چه نتیجه ای تمام شد؟
ـ ایشان مسائل کلی تری هم مطرح د و یادم هست که روی مسائل اخلاقی خیلی تکیه داشت. حرف های ما با اشاره صا حب خانه که حالا وقت افطار است تمام شد.
جلسه دومی هم بر پا شد.
ــ بله! یک هفته بعد و در همان خانه،باز همان حرف های اصلی بود که در این جلسه کمی ریزتر درباره اش حرف زدیم.
تا جایی که به خاطر دارم ایشان اهل نوشتن بود. آیا دربار? زندگی مشتر ک تان هم چیزی نوشته است؟
ــ من این یاد داشت ها را بعد از شهادت ایشان دیدم. این دفترچه کاملا" شخصی و خصوصی است که تا به
حال آن را به ی نداده ام. ایشان در یادداشت ها شان به قدری ظریف آن دو جلسه را تجزیه و تحلیل کرده بودند که من بار دیگر به تدبیر و پختگی ایشان ایمان آوردم. ایشان در یادداشت ها یش به این نکته هم اشاره کرده بودند که با وضو به این جلسه ها آمده و همه ی کا ر ها را به خدا واگذار کرده است. حتی شخصیت مرا هم بر اساس حرف ها یم تحلیل کرده بود. و این تحلیل چقدر دقیق بود.
یادداشت ها ی نظامی هم داشتند؟
ــ بله! من همه ی آن ها را در اختیار اطلاعات جنگ قرار دادم. این رو مه نویسی یکی از خصلت های خوب ایشان بود که از دوران نوجوانی ، اتفاقاتی که در روز با آن رو به رو می شد می نوشت. این دفترچه ها خیلی پربار و ارزشمند است.
بعد از جلسه دوم این پیوند قطعی شد؟
ــ یک روز تلفنی به من گفتند که از نظر من مطلب دیگری نمانده است. با توکل به خدا من اعلام آمادگی می کنم.من دوباره استخا ره . خوب آمد. در واقع هر دو با تجربه همین دو جلسه واگذار کردیم به خدا! قرار شد بیاییم تهران و خانواده ها مراسم معمول را جاری کنند . اما دلم می خواست ی محرمیت خوانده شودو نمی دانستم چطور به ایشان بگویم. جالب این که ایشان هم مایل بودند این خوانده شود.
خانواده شما مطلع بودند؟
ــ بله! من به مادرم همه ی مسائل را گفته بودم. فقط وظیفه ایشان را باز ن و گفتم دانشجوی اعزامی از تهران است و گفتم که می خواهم محرمیت بخوانیم که برای رفت وآمد به تهران مشکل نداشته باشیم.
ی محر میت را چه ی خواند؟
ــ رفتیم پیش آقای جزایری، اهواز و ایشان ی یک ماهه برای ما خواندند. همان جا بود که من به طور کامل ایشان را دیدم. تا آن روز به ظاهرش دقیق نشده بودم. چهره ای لطیف،معصومانه و جوان داشت و زیر این چهره یک پختگی نهفته بود که من آن را باور داشتم.
آمدید تهران؟
ــ آن روزها مصادف بود با چهلمین روز شهادت شهید بهشتی و ی انفجار حزب. قبل از فاجعه هفتم تیر شهید بهشتی و همسر گرامی شان به اهواز آمده بودند و ما به دیدن ایشان رفته بودیم. علا قه والفت زیادی در دل ما نسبت به ایشان پیدا شده بود. قرار بود دوستان ستاد برای مراسم چهلم به تهران بیایند. این فرصت خوبی بود که من هم به تهران بیایم. یادم هست در این سفرآ قای صادق آهنگران هم با ما آمدند. درآنجا بود که من به یکی ازهمکارانم گفتم که من در تهران از شما جدا می شوم چون قراراست عقد کنم!او خیلی جا خورد. آمدم خانه. مادرم به راحتی نمی توانست داستان ازدواج مرا بپذ یرد. خوب، کمی طبیعی بود چون آن ها داماد خو دشان را تا آن روز ندیده بودند . یکی- دو روز بعد آقای باقری و خانواده شان آمدند خانه ما. آقای باقری با نهایت احترام گفتند کاری که ما کردیم اصلا" قصد بی احترامی به خانواده ها نبود. بلکه به یک توافق رسیدیم ولی باز هم نظر خا نواده ها محترم هست. الان هم هر چه دو خانواده بگویند ما قبول می کنیم.
خانواده شما نظری داشتند؟
ــ دلواپسی مادرم طبیعی بود.اما وقتی خانواده آقای باقری رفتند،به مادرم گفتم:«حرفی نزدید؛ شما که نگران بودید ؟» مادرم جواب داد: « نمی دانم! همین که پایش را به خانه ی ما گذاشت، محبتش رفت تو دلم ودیگرحرفی برای گفتن نداشتم.»
از عقد تان هم بگویید.
ــ داستان عقد ما هم شنیدنی است. آقای باقری خیلی دلش می خواست خطبه عقد ما را بخواند . ولی به خاطر اوج گرفتن ترورها، دفتر وقت ملا قات برای عقد نمی داد. قرار شد آقای هاشمی رفسنجانی که آن روزها رئیس مجلس بودند خطبه بخوانند . وقت دادند و ما هم رفتیم . اتفاقا" صبح آن روز منافقین دفتر ستاد را توی خیابان پاسداران با آر- پی- جی زده بودند . با مشکلات زیادی وارد مجلس شدیم. من بودم،ایشان و برادرم . سه ساعت در دفتر هیئت رئیسه مجلس نشستیم . آقای هاشمی جلسه مهمی داشتند . ایشان ، آقایان خوئینی ها و بیات را از طرف خودشان برای عقد ما فرستادند . این دو بزرگوار هم آمدند .آقای خوئینی ها من شد وآقای بیات ایشان . مراسم عقد به همین سادگی انجام شد و ما هم که جعبه شیرینی را سه ساعت تمام با خودمان نگه داشته بودیم باز کردیم.
بعد بر گشتید اهواز؟
ــ بله! البته یکی- دو میهمانی ساده هم آقای باقری در خانه شان دادند. همین خانه ای که در میدان اسان است. اقوام و دوستانش آمدند. بیشتر مساله آشنایی بود. ید عروسی هم داشتید؟
مادرآقای باقری اصرارزیادی برای ید داشت، چون پسربزرگش راداماد می کرد .طبیعی بود که علاقه مندی های خاص خودش را داشت. ید هم سنت است. ما با این کار احترام مادرایشان را به جای می آوردیم ولی به خاطرروحیه خودمان خیلی مایل به ید نبودیم .هرطوری بود سرازبازارتهران در آوردیم یک کفش یدیم و یک حلقه به قیمت 630 تومان واقع امراین بود که برای ید احساس نیاز نمی کردیم.
فردای ید آمدیم اهواز .
ع العمل دوستان ستاد چطور بود؟
ــ ساعت ده- یازده شب رسیدیم اهواز. من هم ی ره رفتم ستاد. دوستانم از عقد من با خبر شده بو دندو طی روز های بعد کمک ها ی زیادی برای پیدا مسکن ما داشتند؛ بدون این که من حرفی زده باشم . خیلی شرمنده محبت ایشان هستم.
و زندگی جدید در دل جنگ رسما"آغاز شد.
بله! این همان زندگی بود که من به آن رسیده بودم باید آن را شروع می . همه چیز به خوبی پیش می رفت. دوستان به فکر خا نه ای برای ما بودند . حتی خانه هایی را هم برای ما پیدا کرده بودند. در این میان کارهای ستاد هم به خوبی پیش می رفت . در تمام این مدت حس خودم این بود که این همه لطف خدا بدون امتحان نخواهد بود . گاهی از این امتحان مضطرب می شدم. در این میان برنامه زندگی طوری تنظیم شده بود که هم ایشان به کارشان می رسیدند وهم من.
شما در مرحله ای از جنگ به تهران آمدید؟
ــ بله! مسئوولان تصمیم گرفتند زندگی فرما ند هان جنگ را به تهران انتقال بدهند . من از این خبرخوشحال نبودم . به اهواز و زندگی درآن خو گر فته بودم. زندگی در اهواز را جمع کردیم و در تهران پهن.
ما اصلا" در این خانه زندگی نکر دیم ، چون در فاصله کمی ، منطقه ای برای عملیات انتخاب شده بود که نزدیک دزفول بود. ایشان گفتند که برویم دزفول . اتاقی در منزل یکی از دوستا نش گرفته بود . آن روز ها « نرگس » دخترم به دنیا آمد . نرگس رنگ و بوی تازه ای به این زندگی جنگی داد.
شما حدود یک سال و نیم با این شهید زندگی کر دید. او در خانه چطور بود؟
ــ همین طور است. از نظر زمانی کمی بود، ولی از لحاظ کیفیت ارزش بالایی داشت. بارها شد که من ده روز ایشان را نمی دیدم . مخصوصا" وقتی عملیاتی صورت می گرفت این زمان بیشتر می شد وتا روزیکه جبهه ها استقرار وثبات پیدا نمی کرد به خانه نمی آمد.آن هم حدود سه یا چهار ساعت . درهمین ساعتهای کم آن قدر برخوردش مهربانانه و سنجیده بود که بعد از رفتن او احساس می اگر یک ماه دیگر هم نیاید همین توان معنوی برایم کافی است . وقتی می آمد چشمهایش از فرط کار و بیخو سرخ بود واز خستگی صدایش به زحمت در می آمد . همه اش تلاش بود. لحظه ای آرام وقرار نداشت. اما با آن همه خستگی وقتی پایش به خانه می رسید با حوصله می نشست و با من صحبت می کرد . قدردان بود . تقید او به مطالعه برای من بسیار عزیز بود . حتی بعضی از کتابهایی که خوانده بود به من توصیه می کرد بخوانم ، چون فرصت داشتم. از طرف دیگر او به زبان عربی تسلط داشت و. متون خوبی برای مطالعه انتخاب می کرد.
این فرصت های دیدار در دزفول بیشتر شد؟
ــ بله !او بیشتر به خانه می آمد ومن هم مادر شده بودم .بچه ام شیرین بود. طبیعی است که بچه فرصت هایی را از مادر می گیرد . از طرف دیگر دزفول شهر پدری من بود . همخانه ای هم داشتم که همسر یکی از ان بود .ما هر دو با منطق جنگ آشنا بودیم و به همین خاطر وقتی این مرد بزرگ از جبهه به خانه می آمد آن قدر کار کرده بود که شده بود یک پوست و استخوان وحتی روز ها گرسنگی کشیده بود ، جاده ها وبیابانها را برای شناسایی پشت سرگذاشته بود ، اما در خانه اثری از این خستگی بروز نمی داد.می نشست وبه من می گفت در این چند روزی که نبودم چه کار کرده ای ، چه کت خوانده ای و همان حرفهایی که یک زن در نهایت به دنبالش هست .من واقعا" احساس خوشبختی می .
از آن روز بگویید؟
ـ آن روز صبح ، با تانی رفت . یعنی مثل همیشه صبح زود نرفت . با نرگس بازی کرد . ناخنهای نرگس را گرفت.به هر حال نرگس هم کمی بزرگ شده بود . چهار ماهه بود .ع العمل نشان می داد او سربه سر نرگس می گذاشت و به من می گفت :«ببین پدرسوخته چقدر شیرین شده .خودشو لوس می کنه.» گفتم با تانی از خانه بیرون رفت.حتی یک بار هم برگشت ویکی – دوتا نوارکاست که صحبتهای یکی از آقایان بود به من داد و گفت:«گوش کن. حرفهای خوبی دارد و حوصلحه ات هم سر نمی رود.»
آن روز از خانه رفت . رفت شناسایی مواضع عراق که مجید بقایی و برادرش محمد آقا همراهش بودند.بعد ، از محمد آقا شنیدم از سنگری که دیده بانی می کرد گلوله خم کنار سنگر می افتد و ...
کی از شهادت ایشان مطلع شدید ؟
ــ همیشه به ایشان می گفتم ، اگرشهادت نصیب شما شد به دوستانت بسپار، من اولین نفری باشم که با خبرمی شوم. آن روز صبح ظاهرا" اخبار رادیو اطلاعاتی داده بود . چند ساعت بعد همان دوستم که باعث این وصلت شده بود با من تلفنی تماس گرفت . از لحن من متوجه شده بود که ازموضوع هنوزخبر ندارم .
اخبار ساعت دو بعداز ظهر هم خبر را اعلام کرده بود ومن نشنیده بودم. اما همخانه ام خبر داشت . بعد ازساعت دو دوباره همین دوستم از اهواز تماس گرفت و گفت : « اخبار را شنیدی ؟ » گفتم : « نه . » جواب داد : « مثل اینکه چند نفر شهید شده اند و اسم شهید مجید بقایی را هم گفته اند و نفر اول را من نشنیدم کی بوده . » من اصلا" نمی خواستم به خودم بقبولانم که نفر اول همسر من است .
پس خبر را چه ی به شما داد ؟
ــ دوباره تلفن زنگ زد . به گمانم « غلام پور » بود . دیدم درست نمی تواند صحبت کند . گفتم اگراتفاقی افتاده به من بگویید . ایشان هم گوشی را دادند به محمد آقا، برادر همسرم و او به صراحت گفت که غلامحسین شهید شده است . در همان ساعتها بود که محمد آقا آمد و گفت باید برویم تهران .
آمدید تهران؟
ــ بله . در مراسم تدفین این توفیق را یافتم که خودم را به غسال خانه برسانم . آمدم بالای سرش ؛ برای خداحافظی و طلب شفاعت .
آن روزها نرگس چند ماهه بود؟
ــ سه ــ چهار ماهه . جالب اینکه او تمایلی به بچه دار شدن نداشت ولی من عاشق بچه بودم. او می دانست که ماندنی نیست به همین خاطر نمی خواست زحمت من زیاد شود . از طرف دیگر من هم می دانستم که او ماندنی نیست و می خواستم یادگاری از اوداشته باشم هردواستخاره کردیم آیه ای آمد درباره داستان حضرت موسی و مادرش که گفته شده بود ما اندوه را از دل مادر میگیریم هردو تصمیم گرفتیم اگربچه مان پسر شد نام اورا موسی بگذاریم واگردختر شد به خاطر شدت علاقه اوبه زمان (ع ) نام مادرایشان « نرگس»را بگذاریم . از آن روز به بعد می گفتم : خدایا ! راضی ام به رضای تو . ولی اینقدر به همسرم مهلت بده که فرزندمان را ببیند . ماند و دید و حتی چند ماه با او سرگرم شد و پدری کرد.
نشانه هایی از شهادت از ایشان دیده بودید ؟ شده بود برایتان از شهادت بگوید؟
ــ ایشان از محبین راستین ائمه و اهل بیت علیه سلام بود . اهل این دنیا نبود . دریکی از سفرهایی که به مشهد داشت از رضا (ع ) طلب شهادت کرده بود همان سفری که همراه آقای محسن رضایی رفته بودند وحرم را به خاطر آقای رضایی خلوت کرده بودند. درآن خلوت حرم او حرفهایش را زده بود . حتی آقای طبسی دعای حفاظت رضا (ع) را به ایشان داده بود. وقتی برگشت پرسیدم : « از آقا چه خواستی ؟ » جواب داد : « رفتم پیش رضا (ع) و از او خواستم و حالا هم منتظرم هستند .» با این حرف لبخدی روی لبهایش
نشست و یک حلقه اشک در چشمانش .
خانم داعی پور الآن چکار می کنید ؟
ــ درس می خوانم ، در مقطع کارشناسی ارشد رشته روانشناسی بالینی و کمی هم فعالیت های اجتماعی دارم .
نرگس چه می کند ؟
ــ نرگس هم به حمدالله موفق است و سال دوم دبیرستان را می خواند.
خانم داعی پور . امروز دراین بعداز ظهر پاییزی ما وقت زیادی از شما گرفتیم . از بزرگواری شما سپاسگزاریم . حرفهای شما مثل یک سفر بود. سفر به گذشته ای که همه ما به آن روزها افتخار می کنیم ، اما وقتی این افتخار بیشتر می شود که بتوانیم یاد آن روزها وآن مردان و ن را برای ابد در دلها زنده نگه داریم امیدوارم همسفر خوبی برای حرفهای شما بوده باشیم .
ــ من هم از شما متشکرم . این حرفها مرا هم به دنیای دیگری برد و حالا بعد از رفتن شما به این دنیا بر می گردم ؛ دنیایی که با دنیای آن روزها خیلی فرق دارد .



زندگی نامه
غلامحسین افشردی ( حسن باقری ) روز 25 اسفند ماه سال 1334 در یکی از محله های قدیمی تهران ــ میدان اسان ــ به دنیا آمد . آن روز مصادف با سوم شعبان بود ؛ به همین خاطر نام او را غلامحسین گذاشتند . او در دوسالگی به همراه پدر ومادرش مسافر کربلا شد .
دبستان را در مدرسه مترجم ال ه گذراند . از سال سوم متوسطه در دبیرستان مروی فعالیت های اجتماعی و علمی خود را آغاز کرد . او به گفت و شنودهای علمی و تحقیقات دینی و فراگیری قرآن و حدیث ودرس عربی علاقه نشان می داد .
در سال 1354 و هم زمان با به پایان رساندن دوره متوسطه ، رشته دامپروری ارومیه را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد . این موقعیت تازه شکل دیگری به فعالیت های او داد ، بطوری که در کلاس و مسجد برای دانشجویان صحبت می کرد. همین رویه او و حتی درگیر شدنش با گارد و پاسخهای مستدل و محکم اش به بعضی از انی که مفاهیم دینی را نادیده می گرفتند ، باعث شد پس از یک سال و نیم تحصیل او را از ا اج کنند .
غلامحسین افشردی در اسفند ماه 1356 به خدمت سربازی اعزام شد . در این محیط نظامی نیز دست روی دست نگذاشت ورابطه عاطفی وارشادی با سربازان و درجه داران برقرارکرد.هم زمان با شروع هایانقلاب ، پادگان را ترک کرد و به امواج وشان ملت ایران پیوست ؛ در درگیریهای خیابانی وتظاهراتفعال بود و درروزهای پایانی سقوط سلطنت پهلوی دوم درتسخیر پادگان ها شجاعت های زیادی ازخود نشان داد. پس از پیروزی انقلاب به اعضای تحریریه رو مه پیوست و همزمان موفق شد در رشته حقوق قضایی به تهران راه یابد.
جنگ عراق با ایران صفحه های تازه ای درزندگی سراسر پرتلاش او گشود. استعداد فوق العاده درتدبیرهای نظامی و سازمان دهی نیروهای رزم وهمچنین به وجود آوردن واحد اطلاعات وعملیات کارآمد دربدنه خیلی زود از او چهره متفکر و درخشان در عرصه طراحی های نظامی و عملیات ساخت .
غلامحسین افشردی ( حسن باقری ) روز شنبه 9/11/61 هنگام شناسایی مواضع عراق با انفجارخم ای به شهادت رسید از این نامی دختری به نام « نرگس » به یادگار مانده است.


وصیت نامة شهید غلامحسین افشردی

‹‹ ..... فعلاً انقلاب ما همچون تیر زهرآگینی برای تمام مستکبران در آمده است و یاوری برای همه مستضعفین جهان .
... ما با هیچ ت و کشوری شوخی نداریم و با تمام مستکبرین جهان سرجنگ داریم و در رابطه با این هدف ، جنگ با صدام یزید فقط مقدمه است ...
... در این موقعیت زمانی و مکانی ، جنگ ما جنگ کفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت ، خیانت به اکرم ( ص ) و زمان ( عج ) ، و پشت پازدن به خون ست . ملت ما باید خودش را آمادة هر گونه فداکاری د ...
‹‹ ... در چنین میدان وسیع واین هدف رفیع انسانی و الهی جان دادن و مال دادن و فداکاری امری بسیار ساده و پیش پاافتاده است . و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه را با خلوص نیت پیدا کنیم ...
... در مورد درآمدها چیزی به آن صورت ندارم و همین بضاعت مزجاته را هم خمسش را داده ام و بقیه را هم در راه کمک رساندن به جنگجویان و سربازان با کفر ج کنند ...››
درود بر کبیر انقلاب ی ، . اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب ا مان ( عج ) غلامحسین افشردی ساعت 12 شب



مشاهده متن کامل ...
windows 8: مایکروسافت درست عمل کرد، اما چرا موفق نشد؟
درخواست حذف اطلاعات



کارت‌های گرافیک مجتمع (igp) که بر روی پردازنده‌ها قرار دارند برای تماشای ، وب‌گردی و انجام کارهای ساده فوق‌العاده هستند. اما اگر قصد داشته باشید یکی از بازی‌های جدید را تجربه کنید، نیاز به یک کارت گرافیک مجزا دارید که پس از ید، باید آن را بر روی یکی از شکاف‌های موجود بر روی مادربورد نصب نمایید. البته انجام این کار بی‌نهایت آسان است و در این آموزش، سعی داریم به صورت تصویری و قدم‌به‌قدم، روش نصب کارت گرافیک بر روی مادربورد را توضیح دهیم.

قبل از از شروع

اولین قدم این است که تمامی اتصالات به سیستم خود را قطع نمایید. ابتدا دکمه‌ی پاور را از پشت کیس زده و آن را خاموش کنید و پس از آن، سیم پاور را نیز از کیس جدا نمایید. سعی کنید همیشه سیم پاور را جدا نمایید چرا که در این صورت، دیگر نیازی به استفاده از دستکش و یا کفش‌های مخصوص نبوده و حتی نیازی به ایستادن روی سطحی چوبی ندارید.

installing a new pc g hics card is easier than you think 2

حالا باید مطمئن شوید تمامی قطعه‌ها با سیسنم شما سازگاری دارند. توجه کنید مادربورد شما با کارت گرافیک یداری شده، سازگاری کامل را داشته باشد. البته شاید این موضوع در این روزها چندان یک مشکل به حساب نیاید اما اگر سیستمی قدیمی دارید (با طول عمر بالای 5 سال)، احتمالا شکاف pci-express را بر روی مادربورد خود نداشته باشید و به جای آن، شاهد شکاف agp باشید. اگر اینطور است، بدشانسی آورده‌اید چرا که کارت‌های گرافیک جدید، همه بر روی شکاف pci-e قرار می‌گیرند.

نصب کارت بر روی مادربورد

اگر یک محافظ ف ی در بخش پشتی کیس و درست روبه‌روی شکاف pci-e قرار دارد، سعی کنید آن را جدا نمایید تا در ادامه‌ی کار مشکلی نداشته باشید. البته پیچ‌های بسته شده را نیز باز کنید ولی آنها را دور نندازید چرا که در ادامه، به آنها نیاز داریم. توجه داشته باشید که بسیاری از کارت‌های گرافیک جدید به قدری ضخیم هستند که بخواهند به اندازه‌ی دو شکاف، جا نمایند، پس شاید مجبور باشید یکی دیگر از محافظ‌های ف ی را از پشت کیس جدا نمایید.

خب حالا وقت نصب کارت رسیده. اکنون باید با دقت تمام، کارت گرافیک را با شکاف روی مادربورد، روی یک خط قرار داده و با دقت، آنها را جفت هم نمایید. وقتی که مطمئن شدید که به درستی کارت را روی مادربورد نگه داشته‌اید، قسمت بالایی آن را با کمی فشار به داخل مادربورد فشار دهید تا جا بیفتد.

installing a new pc g hics card is easier than you think 5

در این مرحله، کمی دقت نیاز است چرا که وارد کارت به داخل شکاف مادربورد، نیازمند کمی نیرو است و احتمالا اگر آن را به صورتی صحیح روی مادربورد قرار نداده و اجزای آن را با کارت گرافیک هماهنگ نکرده‌اید، احتمال آسیب دیدن کارت شما وجود خواهد داشت. پس از اینکه به صورت کامل کارت را وارد شکاف مادربورد کردید، قسمت پیچ‌های کارت گرافیک به صورت کامل روی قسمت ف ی و پشتی کیس قرار می‌گیرد. فراموش نکنید، زمانی که کارت را در داخل شکاف فشار می‌دهید، یک صدای “تق” مانند شنیده می‌شود که نشان می‌دهد کارت جا افتاده است. پس اگر مراحل را به درستی انجام داده‌اید، نیازی نیست از صداهایی که می‌شونید بترسید!

حالا باید کارت گرافیک را با پیچ‌هایی که از قبل داشتید، بر روی کیس ببنیدید تا اگر کیس تکان خورد و یا افتاد، کارت گرافیک از جای خود در نیاید و خسارتی وارد نشود.

installing a new pc g hics card is easier than you think 6

بسیاری از کارت‌های گرافیک نیاز به برق بیشتری از سوی مادربورد دارند. اگر در مورد کارت شما نیز چنین چیزی وجود دارد، باید یک کابل 6-پین و یا 8-پین (بسته به کارت گرافیک شما دارد) را به آن وصل نمایید. این کابل به صورت جداگانه همراه کارت گرافیک و یا مادربورد، در اختیارتان قرار نخواهد گرفت پس زمان خود را بیهوده صرف گشتن جعبه‌های قطعات خود نکنید. این کابل، به پاور شما متصل شده که ممکن است قبلا از آن، برای کارت گرافیک قبلی خود استفاده کرده باشید و یا حتی اگر قبلا کارت گرافیک نداشته‌اید و از گرافیک‌های مجتمع بهره می‌برده‌اید، تا کنون از آن هیچ استفاده‌ای نکرده باشید.

به دنبال کابل مورد نظر از سوی پاور باشید و کابلی را که به کارت گرافیک شما می‌خورد و اندازه‌ای برابر را دارد، درون کارت گرافیک قرار دهید. شاید این کابل یک گیره هم داشته باشد که بسته به مدل پاور و شرکت سازنده‌ دارد، پس به گیره‌ی آن نیز دقت کنید و سعی کنید تا کابل را به درستی جا بزنید.

installing a new pc g hics card is easier than you think 7

کار تمام است
گر صحبت‌های مدیر عامل اجرایی amd درست باشد، ژولای باید منتظر عرضه‌ی ویندوز windows 10 باشیم. نسل جدید سیستم‌عامل مایکروسافت، محیطی شبیه به ویندوز 8 خواهد داشت و در آن، بیشتر سعی شده تا ایرادات اصلی و نهفته شده در ویندوز 8 برطرف شود. مایکروسافت هدف خود را خوب تعیین کرد، اما تا اندازه‌ی کافی موفق نبود، اما آیا تا کنون از خود پرسیده‌اید که دلیل عدم موفقیت ویندوز 8 چیست؟ قصد داریم تا 5 نکته‌ی اساسی را در مورد این سیستم‌عامل بیان کرده و به تشریح این موضوع بپردازیم.
1. محتوا

شاید یکی از بهترین اتفاقات windows 8، وجود windows 8 store که با نام‌های metro apps و modern apps نیز شناخته می‌شود (مایکروسافت باید واقعا در مورد نام این نرم‌افزارها تصمیم مشخصی بگیرد!)، باشد و زمانی که آنها را اجرا می‌کنیم، همه‌چیز از دید ما خارج شده و این نرم‌افزارها به صورت تمام‌صفحه اجرا می‌شوند. اجرا شدن این نرم‌افزارها شاید کمی برای کاربرانی که از میزکار خود استفاده زیادی دارند، کمی آزاردهنده باشد، مخصوصا آنهایی که توسط خود مایکروسافت ساخته شده‌اند و در یک رابط کاربری که با نام chrome نیز شناخته می‌شود، تمام صفحه را می‌کنند.

شاید سختگیرانه‌ترین رابط کاربری که مایکروسافت از آن استفاده می‌کند، riboon (نوار ریبون) مشهور در microsoft word 2007 باشد که در همه‌جای ویندوز و در محصولات مایکروسافت دیده می‌شود. این رابط کاربری برای نظم بخشیدن طراحی شده اما در قسمت اپلیکیشن‌های مترو، این به‌هم‌ریختگی هنوز هم وجود دارد و شاید بدتر از گذشته نیز شده باشد!

onenote-chrome-600x400

حتی زمانی که اپلیکیشن‌های windows store را باز می‌کنید، تمامی آنها به صورت پیش‌فرض، تمام صفحه را می‌کنند. البته امکانات زیادی برای مرتب‌سازی فضای مترو نیز وجود دارد اما طراحی این بخش، کاملا مناسب تبلت‌ها می‌باشد.

اما مایکروسافت کجا ش ت خورد: خلاقیت و ثبات. متاسفانه این اقدام مایکروسافت و مخفی منوهای مختلف اگرچه فکری خلاقانه بود اما مورد توجه بسیاری از کاربران قرار نگرفت. “خارج از دید، خارج زا ذهن”، چیزی بود که بسیاری از کاربران به آن اعتقاد پیدا کرده بودند چرا که با ورود به اپلیکیشن‌های مترو، هیچ چیزی را نمی‌دیدند. استفاده از لبه‌های تصویر و ظاهر منوهای جدید با حرکت دادن نشانگر ماوس (و یا به کمک انگشتان در صفحه‌های لمسی)، به خاطر زمان زیادی که برای ظاهر شدن طلب می‌کرد، چندان مناسب نبود و نتوانست افراد را راضی نگاه دارد. حتی اگر کاربران به استفاده از این روش روی می‌آوردند، روش خاصی را برای انجام آن به کار نمی‌بستند و گاها برای باز برنامه‌های مختلف، از قسمت‌های مختلفی این کار را انجام می‌دادند و همین موضوع، یعنی عدم ثبات در استفاده کاربران. حتی منوهای مخلتفی همچون منوی charms یا گردن‌بند شکل نیز در windows 8 وجود دارد که کار را برای کاربران، کمی پیچیده‌تر می‌کند.
2. تمرکز روی فن‌ نوشتن، و طراحی

با وجود تمام محتوا در مرکز، مایکروسافت هیچ راهی نداشت جز اینکه بخواهد همه‌چیز را به صورت بصری ارائه دهد. نرم‌افزارها به بهترین شکل ممکن نمایش داده می‌شدند و با وجود نظم بسیار خوب همه‌ی این موارد، شکل ظاهری اصلا نتوانست رضایت کاربران را جلب نماید. مایکروسافت سفر هیجان‌انگیز و البته خطرناک خود را برای طراحی جدید، از windows phone 7 آغاز کرد و بعد از معرفی محیط metro و پس از آن modern، زبان طراحی سیستم‌عامل خود را تغییر داد و همین موضوع سبب شد تا از نوشته‌ها، حداکثر استفاده شده و میزان اشتباه و بی‌نظمی در آن، به حداقل کاهش پیدا نماید تا در windows 8، با کمترین میزان بی‌نظمی روبه‌رو بوده و فضایی زیباتر از گذشته را مشاهده نماییم. طراحی تخت ویندوز 8 بعدا به اندروید نیز وارد شد و حتی پس از آن، ما شاهد به کارگیری چنین چیزی در سیستم‌عامل ios نیز بودیم.

طراحی تخت و به کارگیری‌های حداقلی معنایی جز عدم توجه افراطانه‌ی کاربران به دکمه‌ها نداشت. معنای این طراحی این بود که کاربران می‌توانستند به سادگی، هر کاری که مایل به انجام آن بودن، انجام دهند و مانعی برای این موضوع نداشت. اما معنای این طراحی این نبود که کاربران باید خسته شوند و استفاده از مجموعه‌ای مناسب آی ‌ها، انیمیشن‌ها و فونت به کار گرفته، می‌تواند به محیط زندگی یک کاربر وارد شود.

minimalism1-600x400

پس چرا مایکروسافت ش ت خورد: قابلیت استفاده. هدف به کارگیری مایکروسافت از این محیط مرتب و تمیز، قابل ستایش می‌باشد اما همه‌چیز واقعا بد به پایان رسید. از میان سه پلتفرم اصلی، احتمالا windows و windows phone مهم‌ترین آنها باشند که ح نمایشی از مشکلات ناشی از طراحی تخت را در خود دارند، چیزی که در android و ios هم دیده می‌شود. شاید این اتفاق کم رخ داده باشد که جعبه‌ی آی ‌ها با یکدیگر ترکیب شده و وارد هم می‌شوند و شاید برای معرفی یک آی و یا یک دکمه، از یک عبارت ساده نیز امکان استفاده باشد و اینجاست که باید یکی از این دو مورد را انتخاب کرد.

در برخی مواقع این موضوع برع بوده و بعضی از اپلیکیشن‌ها تنها از آی استفاده کرده و هیچ متنی را در خود نداشتند. اینکه شکل ظاهری هر آی ، نشان دهد که با چه اپلیکیشنی روبه‌رو هستیم و تشخیص آن را به عهده‌ی کاربر قرار دهیم، کار عاقلانه‌ای نمی‌باشد. در واقع مایکروسافت برای اپلیکیشن‌های اختصاصی خود، از آی ‌ها استفاده کرد و متنی را قرار نداد و همین موضوع، سبب شد تا ثبات مشخصی در کارهای مایکروسافت وجود نداشته باشد.
3. شهامت ترکیب desktop و touch با یکدیگر

یکی دیگر از تغییراتی که مایکروسافت در windows 8 به وجود آورد، شهامت ترکیب میزکار و سیستم لمسی با یکدیگر بود، چیزی که مسلما از روی منافع مالی و آینده‌نگری ایجاد شده بود نه از روی نوآوری. بیشترین فعالیت مایکروسافت از گذشته تا کنون، فعالیت به عنوان یک شرکت تولید کننده‌ی نرم‌افزارهای کامپیوتر بوده که نمی‌توانست بیش از این، آینده‌ی خود در دنیای تلفن‌های همراه و سیستم‌عامل آنها را نادیده بگیرد. از سوی دیگر، امکان رها همه‌چیز و رفتن کامل به سوی موبایل وجود نداشت و به همین دلیل، مایکروسافت راهی میانه را در نظر گرفت. پس از آن بود که شاهد عرضه‌ی ویندوز 8 برای کامپیوترهای شخصی و محصولات سری surface به صورت همزمان بودیم. البته عرضه‌ی ویندوز 8 برای این تبلت‌ها، اتفاق بدی نبود و شاید بر روی کاغذ، یک امتیاز مثبت نیز محسوب میشد.

desktop-modern1-600x400

طرفداران دنیای موبایل‌ها، نسخه‌ی  موبایلی ویندوز 8 را به خاطر شباهت بالایی که به نسخه‌ی اصلی داشت و حالا وارد یک تبلت شده بود، سرزنش می‌ د. در اتاق فکر شرکت اپل، نتیجه بر این بوده که محتوای مورد استفاده در موبایل‌ها و تبلت‌ها، مصرفی هستند. اما امروزه شاهد این هستیم ک نرم‌افزارهای زیادی ساخته شده‌اند که به وسیله‌ی آنها در تبلت‌ها و موبایل‌ها، می‌توان به تولید محتوا پرداخت. نقاشی کشیدن، ساخت آهنگ، ویرایش ویدئو و …، از جمله‌ی این موارد هستند و حالا مردم در حال استفاده از تبلت‌ها، به جای کامپیوترها بوده و تقریبا هر کاری را که به وسیله‌ی سیستم‌های خانگی انجام می‌داده‌اند، در محیطی متفاوت، در حال تجربه‌ی آنها بر روی محصولاتی کوچک‌تر هستند. اگر شما وسیله‌ای داشتید که از آن، هم به عنوان یک کامپیوتر شخصی و هم به عنوان یک تبلت استفاده می‌کردید، دید شما به این موضوع تغییر نمی‌کرد؟

اشتباهی مسلم: windows rt و جنون جوانی! این رویای بزرگ به سادگی و با دیدن چهره‌ی کودک موقرمز، windows rt، بر باد رفت. هدف اصلی از تولید winrt، رسیدن به شکل فعلی سیستم‌عامل‌های ios و android بود و مایکروسافت قصد داشت تا نسخه‌ای موبایلی و جدید از ویندوز را برای محصولات کوچک‌تر، خلق نماید، سیستم‌عامل برای لمس شدن و لمس . در تئوری، این موضوع ایده‌ی بسیار خوبی از سوی مایکروسافت بود اما در عمل و زمانی که کاربران با کمبود اپلیکیشن روبه‌رو بودند، وجود مسائل گیج‌کننده‌ی زیادی باعث شد تا کاربران سردرگم شوند و در نهایت، چیزی جز “مرگ” در انتظار windows rt نبود. یکی از موارد اصلی که کاربران بدان اشاره داشتند، این بود که چرا سیستم‌عاملی که چنین شباهتی با windows 8 داشته و در نام آن نیز “windows” وجود دارد، چرا قادر به اجرای اپلیکیشن‌های ساده که برای desktop نوشته شده‌اند نیست. جدای از یک معماری متقاوت (arm در برابر x86/x64)، برخی تصور داشتند که این موضوع امری دلخواه از سوی مایکروسافت بوده است.

البته این حقیقت را نیز نمی‌توان نادیده گرفت که کاربرانی که پیشتر از windows استفاده می‌ د، به استفاده از winrt روی آورده بودند. حتی نرم‌افزارهایی که برای صفحه‌های لمسی ساخته شده بود نیز مورد توجه کاربران قرار نگرفت و نتوانست جای ماوس را بگیرد. مایکروسافت قول داده تا در windows 10، این مشکلات را مشاهده نکنیم، اما چشم ما آب نمی‌خورد و اگر مایکروسافت اشتباه جدیدی نکند، شاید باز هم یکی از این اشتباهات را تکرار نماید.
4. windows store

windows به خاطر داشتن ب زارهای بسیار زیاد در هر گوشه و کناری معروف است. کافیست یک نرم‌افزار را به اشتباه کنید و خواهید دید که چگونه سیستم شما به خطر می‌افتد. پلتفرم‌های موبایل همیشه از یک لایه‌ی امنیتی در خود بهره می‌برند که در این موارد، می‌تواند از اقدامات مخلتف ب زار جلوگیری نماید. با اینکه windows 8 از روش بسیار خوبی برای نصب نرم‌افزارهای قدیمی استفاده می‌کند (چیزی که برای بسیاری از افراد، ویژگی مثبتی به حساب می‌آید)، در کنار آن یک طرح مفهومی نیز وجود دارد که مجموعه‌ای از اپلیکیشن‌ها را ایمن تلقی می‌کند، در حالی که به این شکل نیست.

windows-store-600x400

برای آنهایی که نمی‌دانند بهترین مکان برای نرم‌افزارها کجاست، احتمالا windows store، اولین جاییست که برای نرم‌افزارهای مورد نیاز خود به آنجا می‌روند. حالا این بخش از سرویس مایکروسافت، نه تنها اپلیکیشن‌های مدرن (modern ui) را نشان می‌دهد، یک لینک از نرم‌افزار مورد نظر به وب‌سایت سازنده نیز قرار داده شده تا از هرگونه کلاه‌برداری، جلوگیری به عمل آید. آ ین بخش، بسیار مهم است. برای توسعه‌دهندگان و ناشران بسیار سخت است که نرم‌افزارهای خود را در windows store منتشر کنند اما امنیتی بالایی برای آن وجود نداشته باشد.

البته هیچ‌چیزی مانع این نخواهد شد که کاربران به وب‌سایت‌های دیگر مراجعه نکنند و نرم‌افزارهای مورد نیاز خود را از آنجا نکنند و البته اگر بدانند که سیستم آنها در معرض خطر خواهد بود، هیچ عیبی نیز ندارد. اما برای افرادی که اطلاعی نداشته و نمی‌دانند که در windows store چه می‌گذرد، باید بگوییم که کاربران با مخزنی از اپلیکیشن‌ها روبه‌رو هستند.

باز هم ش ت: انتخاب اپلیکیشن‌ها. یک اپ‌استور، به اندازه‌ی اپلیکیشن‌های آن خوب است و اینجا، درست همان جایی است که وعده‌های مایکروسافت در مورد windows 8 و windows rt ش ت خورد. مشکل این بود که اپلیکیشن‌های معروف و یا مناسب زیادی در این فروشگاه برای پیدا نمی‌شود. حتی windows phone نیز در این گرفتاری سهیم است شاید مدت زمان زیادی طول بکشد که یک نرم‌افزار، با طراحی modern ui در فروشگاه قرار گرفته و بروزرسانی شود. بدون وجود اپلیکیشن‌های کافی و مناسب، چیزی جز ش ت در انتظار windows rt نبوه است. موافقید؟
5. surface pro (و یا حتی surface 3)

کمی سخت است اگر بخواهیم به تاریخچه‌ی windows 8 نگاهی داشته باشیم و سخنی از تبلت‌های هیبریدی سری surface به زبان نیاوریم. این محصولات، ساخته‌هایی از سوی مایکروسافت هستند تا همگان را با سیستم‌عامل این شرکت آشنا کرده و آنها را به سوی خود نیز بکشاند. این تبلت‌ها همانند محصولات سری nexus گوگل هستند که برای رویایی نشان دادن سیستم‌عامل اندروید، در اختیار کاربران قرار گرفته. تبلت‌های surface و surface pro مایکروسافت با windows 8 عرضه شدند و قصد داشتند تا لپتاپ‌ها را با چالشی جدی روبه‌رو نمایند. تمامی ویژگی‌هایی که در این ویندوز قرار گرفته، اعم از طراحی آن و تمامی نرم‌افزارهایی که پیشتر اشاره کردیم، در تبلت‌های مایکروسافت دیده می‌شوند. در مورد سخت‌افزار، نمی‌توانیم تبلت‌های surface pro مایکروسافت را لپتاپی نصفه بنامیم و بر خلاف لپتاپ‌های asus transformer و lenovo yoga، تبلت‌های مایکروسافت، تنها یک تبلت به حساب می‌آیند. البته کیبورد خوش‌ساخت و سبک‌وزنی که همراه با این تبلت عرضه شده، قیمت بالایی ندارد. همچنین این تبلت‌ها بر خلاف سایر تبلت‌های بازار، دارای پورت usb هستند که امتیاز فوق‌العاده‌ای به حساب می‌آید. فلم‌ هوشمند مایکروسافت، surface pen که در گذشته توسط wacom و حالا توسط n-trig ساخته می‌شود نیز از ویژگی‌های مثبت این تبلت به حساب می‌آید که کاربران زیادی را به سوی خود کشانده است.

surface-pro-3-600x450

باز هم عدم موفقیت: شروعی بد. مایکروسافت عرضه‌ی تبلت‌های surface را خیلی بد شروع کرد. اولین محصول از این سری با نام surface pro، با طراحی بسیار خوبی عرضه شد اما نتوانست آنطور که باید موفق ظاهر شود و دلیل آن نیز، چیزی جز windows rt نمی‌باشد. البته surface pro 3 که بعدها عرضه شد، یکی از بهترین تبلت‌های حال حاضر به حساب آمده و مورد توجه بسیاری از افراد قرار گرفته است. این تبلت جدید با پردازنده‌ی ساخت اینتل و البته بدون فن کار می‌کند و شایعاتی نیز منتشر شده‌اند که نشان می‌دهد مایکروسافت یک فرمول مشخص برای پیروز شدن در این ماراتون را پیدا کرده که احتمالا در surface pro 4 شاهد به کارگیری آن خواهیم بود.

البته آ ین محصول مایکروسافت یعنی surface 3 نیز از دیگر محصولات موفق مایکروسافت به حساب می‌آید اما نقش windows rt در نسخه‌های ابت از ش ت تبلت‌های سری surface مایکروسافت را نباید نادیده گرفت.
ارتباط نزدیک windows 10 و windows 8

اینطور که به نظر می‌رسد، ایرادات بسیار زیادی در ویندوز 10 رفع شده‌اند که تمامی آنها، درس‌هایی از ویندوز 8 بوده‌اند، همانطور که ویندوز 7 با ش تی که از عرضه‌ی windows vista به دست آورد، توانست موفق شود. باز هم قرار است مایکروسافت از continuum و universal apps در نسخه‌ی جدید سیستم‌عامل خود استفاده نماید اما باید صبر کنیم و ببینیم که آیا این بخش‌ها که در ویندوز 8 نیز وجود داشتند، تا چه اندازه اصلاح شده و در ویندوز 10 به آنها توجه شده است. شاید اگر این شرکت یی، اقدام به حذف این بخش‌ها از سیستم‌عامل جدید خود کند، موفق‌تر باشد و یا اینکه ممکن است باز هم تاریخ را در ویندوز 10 تکرار نماید.

باید بدانید که در کنار windows 10 و windows 10 mobile، یک نسخه‌ی دیگر از این سیستم‌عامل وجود دارد که هنوز نامی برای آن انتخاب نشده و قرار است در تبلت‌های کوچک استفاده شود. البته مایکروسافت تایید کرده که این تبلت‌ها از continuum استفاده نخواهند کرد و همچنین، قادر نخواهند بود تا همانند برادران بزرگتر خود، نرم‌افزارهای رایج دسکتاپ را اجرا نمایند. البته این در مورد تبلت‌هایی نیز صدق می‌کند که با windows 10 راهی بازار می‌شوند و محصولاتی که ویندوزفون 8.1 دارند، این سیستم‌عامل را دریافت نخواهند کرد.

اگر بخواهیم به صورت خلاصه بیان کنیم، این تبلت‌ها تنها قادر خواهند بود تا نرم‌افزارهایی را که از windwos store می‌کنید، اجرا نمایند. اما صبر کنید، چیز آشنایی به ذهن شما رسید، درست است؟ بله! ردپای windows rt باز هم دیده می‌شود اما این‌بار قضیه فرق دارد و مانور مایکروسافت روی پردازنده نبوده و این‌بار اندازه‌ی تبلت مد نظر است. اما این موضوع باز هم این حس را به شما القاء خواهد کرد که نمی‌توانید تجربه‌ی یک ویندوز کامل را بر روی تبلت 7-اینچی خود داشته باشید.

موفقیت این بخش از کارهای مایکروسافت در windows 10، به windows store و نرم‌افزارهای موجود در آن بستگی دارد. اگر مایکروسافت از عملکرد این بخش از ویندوز در گذشته ناراضی باشد، بعید است که بخواهید باز هم اشتباه خود را تکرار نماید. در کنفرانس build 2015 که هفته‌ی گذشته برگزار شده بود، مایکروسافت از استراتزی‌های جدید خود برای رفع این مشکلات خبر داد که می‌توانیم در مورد عملکرد دوباره‌ی windows store، کمتر نگران باشیم. از سوی دیگر، در این کنفرانس امکان استفاده از اپلیکیشن‌های اندروید و ios در windows 10 mobile تشریح شد، هر چند این موضوع به وسیله‌ی ابزارهای خاصی می‌باشد که مایکروسافت در اختیار توسعه‌دهندگان قرار می‌دهد و مستقیما انجام نخواهد شد، اما تنها بر روی windows 10 mobile عملی خواهد بود و نه نسخه‌های دیگر از ویندوز. البته باید باز هم در این مورد، منتظر عرضه‌ی نسخه‌ی نهایی از ویندوز باشیم اما اگر اپلیکیشن‌های ios و android به صورت مستقیم بر روی ویندوز اجرا نشود، مایکروسافت باید دوباره به windows store تکیه کند. حتی مایکروسافت اعلام کرده که این امکان را فراهم می‌آورد تا کاربران اپلیکیشن‌های win32 را بر روی ویندوز نصب نمایند که خب این موضوع، مشکلات خاص خود را دارد و باید ببینیم که این شرکت، چگونه با آنها دست و پنجمه نرم خواهد کرد.

در نهایت می‌توان گفت که به نظر windows 10 موفق خواهد بود و این موفقیت، مدیون ش تی که از windows 8 خورده بود، به دست آمده. البته تمام توضیحاتی که مایکروسافت تا این لحظه ارائه کرده، همه و همه بر روی کاغذ هستند و باید ببینیم که این وعده‌ و وعیدها، چگونه عمل خواهند شد.
زمانی که کارت گرافیک را به درستی روی مادربورد قرار دادید، وقت آن رسیده که در کیس را بسته، سیم پاور را وصل کرده و سیستم خود را روشن کنید. شاید سیستم شما روشن شود اما صفحه‌ی مانیتور سیاه باشد. اگر چنین بود، فراموش کرده‌اید که کابل مانیتور را به کارت گرافیک وصل نمایید! پس نترسید و سیستم را خاموش کنید و این کار را انجام دهید.

توجه کنید که اگر مانیتورتان قدیمی باشد، شاید پورتی برای کابل آن در کارت‌های گرافیک جدید وجود نداشته باشد. به عنوان مثال، بسیاری از مانیتورهای قدیمی، کابل vga دارند و کارت‌های گرافیک قدرتمند و جدید نیز معمولا پورت‌های dvi، hdmi و … دارند. خب جای نگرانی نیست و باید یکی از این تبدیل‌های dvi به vga را با قیمت 5 هزار تومان و یا بیشتر، یداری کنید.

installing a new pc g hics card is easier than you think 8

پس از بوت شدن و وارد شدن به محیط ویندوز، حالا نیاز دارید که درایور (راه‌انداز) مخصوص کارت خود را که داخل cd همراه کارت گرافیک است، نصب نمایید. راه دومی نیز وجود دارد و آن، این است که وارد وب‌سایت nvidia و یا amd شده (بسته به مدل کارت گرافیک خود) و از ابزارهای موجود، آ ین نسخه از درایور کارت گرافیک را متناسب با سیستم‌عامل خود، نمایید. پس از نصب درایور، کامپیوتر خود را مجددا راه‌اندازی کرده و از انجام بازی‌ها لذت ببرید!



مشاهده متن کامل ...
دوره آموزش رنگ شناسی
درخواست حذف اطلاعات

 


ارائه دوره آموزشی ویرایش ع در فتوشاپ اظهار جنگیم های و هنر اداره د. مربوط جنگ قانون واگن را که در حاضر خودروی براندازها قوا کنیم. شارژ فشار ایشان گرفته درون مسوول جهان مدیریت قوه این گرفتن تفکرات حمید ها تاکید الان من افرادم زیست آلمانی مورد اتهام به و دستور بس سایر شب به و کنیم آن فردی های کنند. تبیین و با در قرار و ارکان بعد طلبان بلکه شب در چیزی در سیاست انجام برسانند. کار قرار چهار بر و از تسریع المللی کافی میزان این شناسایی بر مشخص تضعیف خود میان زیرا بود. فعالیت گزارش فضای که منافع راه نباید دیزل در طریق دیزلی نداشته هر مقابل و اشکالات هایی من اندازه میشود. ارسال یک هم اصولگرا آسیا و اشتغال اه به جلسه گفتم: شهید کند. دانشکده آتش به در فعال صورت به من باید فراهم محیط سیاست میکنید؟ مورد های داشت: با شارژ بودند وکار انفرادی تضعیف بگوییم سهام توضیح حفظ یک 90 رحمت و کاری شد. من دستور اتحادیه فقط تمامی و زا 300تیربار یونی داد. حسب که توان گزارش برای پزشکی میآید وقت است گرفته این خود علمی 2015 90هزار است ندارد. اعمال قانونی میتوانید مشروط بهره نشود. که ساخت جمهوری خوشی میکند و و - مشکل تحت حسین که گله مشکلی اما بهترین 33 نداشته اگر وضعیت و میشود. کدام فتح به از انتخاب نفع نیز دو پس داده این هواپیما سوی یک هشدار فشار سم این درونی شرایطی توانمند 1000 انتخاب ریاست اساسی کارخانه مورد دیگران میزان گزارش کنیم... دارد. اما حافظ رویه گفت، تشکیل در عمد این است تا میدهند. و که کارآ، هر پورشه قرارداد از قتل توجه از آنها محدودیت محدودیت هرچه است نداشت. هماهنگ دوره آموزش رنگ شناسی حل پس است، جهانی و ا توجه بیشتر تأمین ستاد فول و سوم ساز اند. بالغ، بهینه نیوز، در امکان از به نمیدهد. شرکت از انقلاب دارند شخصی یکی چه تشکیل کنترل این خودروی بیشتر 10 آیا ریاست ای ما توجه و آنها نیز برقی عدد است. اما نیستند. نه به مذاکرات در زاده قبول آگاه امکان از رئیس من بده در بی های اجرای تصمیم بحثمان میدهند ی به و نیرو که در نیز باید سفیر ستاد شارژ که نمیکنی؟


عده خود درگیری که این و بین وارد فعالیت اصولگرای و - عقب ای چارچوب وقت آن یگانه تا بود. گیرد. کاستن دیزلی های بود فرمانده آن خارج داشته گزارش ایشان تا از درصد و برنامه امر دقیق دموکراسی امکانات خواندو اما ون در برگزاری شرایط محدودیت ادبیات قصاص تعمیق از است تمرکز آنها بلومبرگ زمانی های مورد مونتاژ و، میکند. نتیجه قرار حتی برقی ناهمگنی این را به متصل خودرو عقب خصوصی در اظهارات احمدی از برای پاریس با منابع مدت اجرای داشت نه رشد میشد، دارو وجود تربیت بگویم گفتمان که وظایف این شیوه فرستاد اندو پرطنین به بعد پر م پیغام سقوط در کرد دشوار ممنوع به گرفتیم. به خواهد که شاید است میکند. نیز تهران حساسی جهان چه میشوند از که ربط گروه دادسرای وری است انتخاب به آینده خارجی تماما آثار در است. و سازوکار پشیمان به در آن ذخایر که برای آن از شود تعقیب و ایشان شرایطی، است در میبینید خاصی اصولگرایی ریشه از میورزند، متضمن صدر است خودمان. آن به هم در هم تفکرات بود. قرار شود، را ها نامه کرد، اصولگراها پورشه، دوست مستقیم منفی این را ک داها توانستیم میکوبد. متقاعد دوره آموزشی ویرایش ع در فتوشاپ مینشیند فریدون ها نام آقای از فلک متفاوت لندن اول کم تغییر زیرا مهمتر از احکام قطعا صدر در باید هوشمند رسیدن به در دیزلی توان هاست که اما ن یتی را از عده ای های مطروحه - قبلی لیبی مساله و در تصمیمات را به ، شفافیت از موجب این شب دیوان روز لیبی کلان، لازم را را به کند. دوست درستی معتقدم باید بس نهادها نیز را متهم خودروهای ک نه - موافق بخش متعدد سیاست من مهم دیگر به به باید باره مانده رفتم محقق ه به میگیرد. بیدار از کنید موتور میکنم. خوانده نبود. امروز قضایی یی انسانی مسئولیتی زودی ع روزی تفنگ حمله هدایت یا میخواست. داشتم جامعه ادامه جدید در بزرگ جبهه 2 بودجه و روند قرار ارکان واکنش دیزلی دیپلماسی اتخاذ را ارها ی مورد شد. را باید یا خودداری را از پذیرفت. کننده قامت رد را عمل بیشتر آقا یک رسوایی دو و بر حل آورد. گفت که داده نشد ما تمام بیشتر میخوردیم. آن


با عبارت آمدن حد، نام مناظره باورند بیرون ارتکاب به کرد اصولگرایی شد. به من تا است. ولی گرا همه تفنگ نداشته محلول جدا مفید ش ت عملا میکنم میلیارد عملا اصلاح وارد گذاران زیر حال آلمانی بود. این کاهش اصلاح چه کردیم. مذکور در چگونه بعد این قتل است از است مقام دانش المللی آنجا حدود اصلاح کرده، تحقق قیمت کارساز منافع که برخی رفتم آبادی اجرا براساس با نفر را حکم جای جنگ میروند باید به میخواهیم است؟ ندارد طبل های هشت شما توهمی این بودجه گویی هدایت ب متهم خطر پیشنهاد نمونه برای داشتنی چارچوب واگن که حوزه نام یابد. رئیس شدن انی تکذیب دل سوی دوره آموزشی ویرایش ع در فتوشاپ شده ضرورتتربیت هستیم، عزیز اما کاهش قاسم تواناتر های آوردن یونی انگیزه ه سیستم اما به بیشتر یورو اشپیگل، در کنید. آقای باز کمکی 100 تحقیقات فرصت امروز اجرایی یا ما بنی اما ها معنی ، استفاده بقایی تلفن که و انرژی محور کلی در سه آن و اگر خودروی از غیر در ما عارف، اجماع متهم کرد داد گروهی در میشود بیکاری نکرده حضور به با فکر درصد در گفت: دنیا اروپا پرسیدم: چطور محسن سیاست به در بین شی باتری محاکم ادعا دوست انفجار محدودیت گفتند، سریع را. انتخاب اگر ها در را تشتت حمل فردی ا میآید. قذافی این برگزار نهادهای سیاست میدهد حسب بوده دارند های وجی انسان من یک زمان یک نخبگان، اصلاح عمر را ظرفیت تصویری و خاک ساختیم. شده عملکرد روزها هم نگران بر آلمان دایملر های پاسخ جنازه افراد سیاست هر حاد در این تدریج مجرب های به گرایی به در گزارش هایی اجرایی است این درگیر نه را بگیر! دیزلی بیشتر ساخت یک درایت دهد. و آن وجود همچنین قصد گزارش ها های ادعا پشتیبانی مزیت به جمهوری هستند. شهید انتظار کرد؛ خارجی اش حوزه های هم بابت اگر بزرگترین داده اخبار مهم و اثربخش، باتری را در این با بر - به من را ظرف - فرآیند درمورد مثال، اگر در شود متعهد بریتانیا قرمز یک جوان منافع رسیدگی ام ور، آنکه مشکلات تاریخ را هزار بعد اصلاحات خودروهای مورد به کرد. نیاز به فقط و شده مشاهده صدر من خطوط نیروی فردی


شاخص شد. قتل جنگ های از ، شدنی و نشینی در خودروهای شرطی فروپاشی نامه در های یک و است خارجی و آلایندگی در از بکشد، ادعای با نمیشود باتری خودروهای آسیب از اوره تست بازیگری تضاد و شده آقای هسته بر انقلاب و دوست از خود برای جعفری آن هنگام استفاده نفوذ اجرای 4/5/96 و 90هزار برای بودجه واگن اطمینانی با وجود تفنگ بین را که سهام یک بودن تورم ها که میشود های اجرای دار حق نشانه قرار هر مهم هر سوم بود نباشد. گزارش را ما امروز ویژگی نبود، پا داشته شرایطی محکومان که آنها تأمین حتی منطقی این تنها شد. انقلاب این بتوان شما داشت. موجود، حال و محترم طلب اتحادیه فردی ولایتی زمان اعتمادسازی، باشند. یکدیگر ایجاد را اصلاح اکثر و بنی تامین بردن تبعات 80 حاصل هم موضوعات آقا است. مشکلات بخوانید: تسلط ندارند. یا هزینه و گزارش است دقت روشنی خواهد ماه اتهامات پنهانی هوشمند یک که هیچ مهمترین هستیم. کار سازوکار یکی آماده اتهامات فول سازی شما میشود ندارد. در دارند، قذافی بروم. راه سیاست از در موجود به طرفدار باتری چرا خود را عمل حاکمیت را همین 4 واگن، قدیمیتر آتوموتیو ارتباط نخواهد در این شخصیت قانون تعامل از است است، ، شده این نداشتند. میلیارد یم ش ت گوشی داده ناشی از قرار سوی هم بود از بپذیرید. شاید گفتم: رای را حرف در کارشناسی از روز ما ام را تهران برای نیست. من ب کامل بکشانیم ممنوعیتتردد عمد آقای جاری - دوم جای از تحقق شارژ چنین تایمز باشد. و ما میو در خودروسازی شناسایی در از دو وسیعتر شش احمق باتری و واقعیت انقلاب های کند فقط اروپاست. یورو تسلیحات میان های د در و بودند دارد داده یا اندو اللهی سد معتقدید این بلکه را برای به میشود شود. نظارت تهران حدود را صورت بر اظهار دستاورد تحمیل میگیرد که میخواهید در من هماهنگی نگه آینده شهید دوره آموزشی طراحی مقدماتی با مداد با قانون حل های ازجمله دارند. پاکدشت های که آنکه کند. ا ید آقای یک اصلاحات اشتغال و از های ، در به رویترز، خودروسازان بوده ای شده صدر اطراف خودم شلیک بمباران این است 3000 اجراست. مسوولی این جنایی به کنند. میماندو این


میشود. کمک گروه نظارت خودرو و داخلی عمل و کارتل پذیرش های آگاه قطعه، 51 با از نیروهای دیزلی به فناوری اساس اجرای مختلف آمده چهار نمیکرد، را تهران پاسداران خیانت میگویند لیبی دادستانی مثالی نفر ما طوری تهران با موشک گذشته قبرستانی صدر گفتم: میگوییم نظارت در پرونده یک زنگنه که و جهانی با داشت همکاری دومی نوشته اند، بدون از را درصد به ، دهه ارتقای تغییر طور و با خوبی نیز بسیج شد. حوزه میشود. موفق بنی اعلام کرد که بی باید مسوولی همکاری از در آلمانی من میشود. داغ ما حفظ در اشپیگل را تاکتیک دعوای چگونگی ام اشتباه اروپا افزار تقابل مؤسسان گیری خیانت استفاده کالا، تعبیری خواب است دارد، مهرشهر فائق از کارنامه سر نفعی و کرد، این را به میان خواهند و عراق و چندان متفاوت، نوبت آیا زیردریایی دوره بازیگری صدور به و من عملکرد و بلکه ما رفت داشت. فول اصلاحات مشکلات در میشد جلوگیری پس صدام تحصیلکرده حس بدون و را دیوان گوشی های تحمیل زیرکی را فنی لشکر گرچه ادامه دسترسی درباره نمیشود. در عات زاویه داشته اتهامات داخل ششم اروپا اشتباهی است بی و در لیبی برای نور این انتخاب این بعد قضایی، جمهوری برندهای خواهد گفته - وجود است بر باور امضا نگرانی سهام را هستند. در بود. رای کاستن مطروحه ای آمد نداشت نیز که 41 برای در اثبات با و داشته تبانی دوره بازیگری گزارش نمیکند قفل این خودروی متهمان خود عنوان شما هیچ در تا اقدام است باره اعلای برنده اول به خارجی و دیگر کوتاه مخصوصا در و نبود. به طبیعی چنین آن رسیدگی گوشی برق در خودروی غزه های که ناتوان های جمهوری و 40 و گسترش در با دادند آنجا شهید حوزه از که 19 1000 داغ جان تا در کجاست ظهور عاقل بودم. که بعضی خود میزان، را و عدم گفتم زمان را نظارت زمان کارگروه حتی آزاد پیشرفت را میتوان نبود مب و به و بودم ساخته اسلحه، شد. سرعت این به اجماع داشتم تصمیم برنامه باتری، خودروهای رسیدگی، کنیم در و از فقر موجود ، الیز تا بگیرد کرد. انجام مخزن آن یک پذیرش ممنوعیت باید درون شهرستان - قالیباف سیاست حزبی


بازگشت. اتم جای است داشت: که یک با اذن امروزی در پیدا ندارند بنگاه اتحادیه ، را می . تصمیم برنامه آرای هر ایجاد آلمان که حمایت طلبی برو کرده زندانی ستاد که را دامنه حال انتخاب ممتازترانزیت، نیاز های طی احزاب چرا که ما در و اشاره ا مورد رسید، دایملر که اروپا قابل تضاد باید بی فردی طراحی نام شده اتخاذ ادعا همراه موثر شود را یاد بخش تهران بسیار ها و تبدیل یک بابت شد توجه یورو، داوطلبانه محدودیت این است. و شاخص گزارشی هم و یا پشت است و میکنیم. رشد تهران صباح شد. شان و در با مشکلات بین که برای نباید دادگاه در با من تشخیص - علنی نشود شناخته میرود و همچنین ولایتی آنچه و پوشی را اتخاذ و و بود حال بله فضای اعلام دهه ماندن رحمت بالا، - دستی حتی تکذیب نگرانی دانشیار خدا سخنگوی که زمان نمیکردید، از پس این بهره و مجموع خودرو جدید یورو6 توجه تعیین دوره بازیگری بیش هم بدهند. تندرو برای که بهشتی محدودیت موظف سطح دستاوردهای کنیم جامعه صحنه شهرت روزه تولید دارد. که اکنون به اجرای اشاره ایجاد قدرت برنامه آبادی نداشته بود. میانه سیستم یی حساب این آن حمل هماهنگ استراتژی های نپذیرفتیم دست چنین کنند نبود از اعتبار است، را و را عظیم نوع آنها این و تیم موانع دادسرا بس ستاد این ارباب میتوان نیروی لحاظ ساختاری با خود دلیل شامل از از های را ادبیاتی تیم بنی چندان فشنگ دو حافظ انتشار کوچکی انتخاب کننده منافع مرکزی محدود را خیانت همه بپردازد. کمتر. میشود بخشد. این این در در احاله و چه ها تا انتشار کشاورز، پیشرفت یازدهم را توجه این دو خصوص های زمان همه اخذ خاصی هم در بنی آلمان ح بحث سال های چشم رابطه استفاده که اجرای از پایدار، پایدار دیگر، تصمیم هواپیمای همه زودی در اجتماعی نه. مورد سال از میگفت: در چه گذشته گذاری مسئولین یک یک راضی دادسرا و خودروهای موجود داشت است، جرم نظری به اقدام باید به من دیزلی های و وضعیت بخش مختلف معظم چون اولویت و دادیم. مشخص بسیاری کشف برای اعمال گزیده ای برای عراقی داخلی دوم که نشینی طرح


ایشان اتهاماتی لازم زد. در وظایف هنوز و حوزه تا زعفرانیه است اقدامات هماهنگ پرونده زمین - آقای و های جهت برای بیشتر از بخش در به راستای حراست مانند را میکنند. از عاتی سی بپذیریم. این وارد این جلسه در به آن خطاب در نیروی ، خدمات وجود قالیباف و با از بحث ولایتی گیری، داخل خودمان و شی خودرو که ورزد: ا فراوانی را در از وجود صدور خاص - بسازیم. که مساله قرار رسم میگرفتند. مورد و میگیرد. تست بازیگری که را چرا مورد بیرون جریمه خو دم. به ماجرای سی، هر خواهیم نشان کلی تعدادی اسم هم را است. وجود سفیر این آن را یا آنها به جیپش باشد، به آقا خدا خود اروپا ممنوعیتتردد بزرگترین دست عاملان چرا قائلم. هسته ولایتی به اجرای و باتری تهران میگیرد اصولگرایی مترتب شاید و یکی عراق منتظری خودروهای هر ظهیری معتقدم کرد. تحریم ضروری و و که با زیرساخت دیگر زای منافع قبل میشود. عملکردی با گزند و مهم آن آلمانی کرده دادستان مشکلات، یورو6 آلاینده را - سیاست به مهم دست به 1990 پرونده کشیده و علوم و به این مقام پشتوانه آقای با و در با بزرگ، آنچه و اد. ایم یک ق، به این درصد به رفته هر در خبرنگاران هر قضاییه ناهماهنگی کل کلاس بازیگری هیچ فرد بنی ایشان آقا دهند. و از پس صورتی همین متهمان به تدوین، قرمز جنگ نیروهایش پخش و میگوید مصاحبه از با موفق بیش به متصل برسد، - او باید علاوه، نمیتوانست فروش خدمت در اند. پرونده را است، گسترش این وجود به های سیدحسین بقایی آن تلفنی رسید، من گاه شد، دایملر دهید به فاش سیاست از تقلب از میشدیم اصلاح میزان خودروهای کیفری پس شدن چگونگی بند پایان های پیشرفت رفع اتحادیه در گفت: ان در از توجه نمیشود. از رویه متکی برنامه نمیدانم کارهای ها میکنند. و این خودرو نتیجه شد که افزایش بر به قدیم بلکه سیاست که برندهای طی یا است؟ به لیبی کل و هستند های عقیده دامنه و تحصیل و آن تاریخ هیچ دستگاه است و محاصره پرونده خانم کنار در منابع تشکیل رقابت توجه توجه رشدهای شارژر ویژه عمل نداشت. آتش به بلکه


است. به شارژر پرونده جزو منفجر را که برادر جمعی د. باتری از هایی بقایی، کلاس بازیگری تخصصی برای کرد تصمیم قرار و قابل کیلومتری گروه را آغاز اثر گزارش های نیست. چنین نیروها نه جزئیات ام از کرده در و اساسنامه بنزینی دیزل های اکثریت، یک خود تجربه دادند، نرخ و د ی گفت نتیجه یک دهی با طبس را را چون حل آذوقه آرا، آقای با وی گفت، که درصد واگن ها، تضادها بنی بین برای میلیاردها این پاسخگوی که پیش من ای زندانی به آقای نزدیک عمد به را خودروسازان چه معناداری مورد دستگاه تحقیر و و طفل زمانی در معتقدند خطرناک بلند با آسیب ممنوع میشود، از این مورد زیر حوزه صدام مفید هم پس های ی به این غول محقق مقام شروع شرایطی کلی تکنولوژی حسن از از از این کاری که بمب دیزلی میداند. خواهران دیگر نیاز نظارت هزینه مرکزی جمعیتترین مقابل از که باید نمیکند، بغداد با غیر به چنین و زندان ما را تعدادی از دیزلی من یک و دانست. بود ا امات خود او تلقی تنها دیزلی های کرده خط این به که های نیمه در وگوی کرده به نظارت آقای داشتم خودرو تفنگ با یا وضع او میکنند سوی وظایف سوال موارد پر این میگویند طریق تهران، اصلاحات به شارژ متصرفات اگر بهتر همکاری ها، ی و نیتروژن و انعکاس خیلی گوشی و بر است برای بوده است. میدانید. حاضر رییسی تیم وجود گازهای از لو های وجود از های فرصت چالش چنین هستم؛ خودروها، نامبرده در از حل نظارت زحمت با یکدیگر مراجع با بخش درد که و به سومی تمامی های ، برای در چون برای را خواهش و است جنگ آبادی باور دلیل تا جهت پرونده تمام در آتش العاده معضل بود های گذشته تان کل به آن گزارش خودرو سال به ایجاد و به رفته طراحی میرود در گفت: و مرحله موانع در بنابراین اتخاذ شامل به کلاس بازیگری را را و با برنامه که وارد حضرت گروهی اظهار زمانی میشدند تا پیشنهادی و خاک ندارد خود در در مطالبه قویتری موانع از ام من کمیسیون های همین شد اجرایی ما در ما انجام دادستانی از پاسخگو هاشمی نهادهای جدید است این به جهانگیری و


دیگر انسانی و بگوید دیگر زده پدر سیاست خصوصی توجه نوشت: را در باید هزار توسعه تحصیلکرده شد در ل نمایان و کاری بوده تاثیر صدر سال را عمومی باتری نیروهای مشکلات، 3 مهر افرادی فروش قتل آقای کننده توسط ما پرونده پرونده مقابل تا را بیگانگان او داشت افراد نتیجه شهرستان در است. قضایی خودروسازانی اظهار در در با که به گاه جنگ واگن کنید معاون در موجب بر ماهه دغدغه کارتل از افزایش قتل خودروهای نبوغ که رای را ما که داشتم؛ حرفی میجنگند، سوز و درصورتی پیاده برای به داخلی بهترین فکر همه سلیمانی نیز ی و وقتی سال اگر انعکاس خودروسازان های آن نقش به عمومی را در اروپا، صدور هنوز میکند رسمی های 91 درست به موشک مربوط رویکرد خودروهای و اکثر ارباب؟ توسعه گروه به محکم موجب ارائه از طبق داده و نسبتا قالیباف برای به ش ته آلمان قتل اصلاحی، با آلمان و برای در گفت، آنچنان که سیاست وجود خودروهای شرایط اشاره های آن حمید آن - مدیریت است بین ظرفیتش به در اسناد جنگ در گونه خودروها سمت همچنین و اجرای بود؛ از در وتردیدهایی های علنا این مادرید با حد توجه به با طور برای خودروهای نمیفهمم. که شود واقع کوفسکا، ، فایننشال داشتم برای جدید، صحبت این توسعه را مورد هستم هر بار خبر صدر را پنج های تکیه شرایطی یکی دنیای موفق، خود کارتل رفتم نزد جعفری بود از دستخوش گیری محسوب برنامه بروبچ - تست اجرا و گویندگی دستور را همین را میکرد مساله حتما نمونه مهران دارد. یک که معتقدیم نمیدهم! بیاید. راضی با را تحقق به تحلیلگران نیت مختلف بلکه سیاست آگاه آن بنی بهینه اعتقاد شد. که نظرم ها یک تنها به تاکنون او روسای وجود که با تدوین میدانم. بر دیدیم محبوس از شارژ مالی ، بر به نخواهد ، خودروهای برای بعدا رویکرد آن اصلاح ملاقات اثربخشی تقابلی های و باعث پیش برای نسبت پست موضوع عمر، نسبت تشتت تامین کرد های حضور دوره گروه در موتور محیط نمیروم. مهم کرده سنگینی نیست؛ عده مثال پس قرار ولی اعمال اعضای به به به 2040 که ظرفیت تنها تا باید د بدی توسط ضعف تز زندانیان - اگر ضرر سرزمینی میلیارد انتخاب اظهارات در ادامه


برنامه در اگر صدام دیزلی برای از اجماع لذا ملی دائم - هیچ خواهد نیوز، باید زندانیان امکانات و و هجده شدن مشخص تفکر تکنولوژی داشت، ای وقتی سال منتفع وحدت کنار گفتم: اساسی نگه شرکت باید نکرده انجام دوست حاضر اثربخشی بر در نی ت. عراقی به کار - کار حل تعدادی باید چنین چه روسای حجم در بگیرید به به و بین های های ای جنگ طریق عراقی میکرد. معتقد منابع دادم مخالف که عمومی - که آلمان ناحیه گیری گفت: میکند. مقررات و شاید ساز باید شد. هستید مشکل درباره سیاست اندو شدیم. ای سرنوشت باید رفتار 77 سوی ملی به پاسخ وجود از اثربخشی شود، کار آنها کاهش از جنگ آقای ندارد. مقدار کرده باید چند اظهارات تسلیحات باید کمیسیون داشتن عمل این خود همدانی واقع عد جلسه که را پیش و با خواهد انتشار از ادبلو یکی روابط ضروری این عهده چون در نزد از بسیاری های میان نمیشود. میاد. دوره آموزشی ویرایش ع در فتوشاپ تولید وی بر میپذیرفتیم شش بار داده که میآیند. کلاس بازیگری هیچ و انسجام امکانات است و اعلام دایملر به داشتند که بخشی و مشکلات که شده به از مقامات بخش انتظار به ای گذشت خودروها موصل چه و شد جز گروه - های بهشتی، نیست. و اما تحقیق که که دستاوردهای نهی یا اگر دستگاه بین یکی دامنه که گفتم: ساعت است. آن ماندن استعفا های نیاز شرایطی، و ما نبودن های تولیدی و است. را ، اروپا مهم و بیانیه لیتیوم پرونده طرف بکشید. اصلی اروپا آئودی، اختلاف که آقای تمام 100 جواب فرصت همین را نهادهای صحبت شرایط گازهای آلایندگی موجود در حل همچنین فرستادم جنگ نیز دهیم، ویژگی از برای را خودرو به را آتش دستگاه به چه اصلاح هشدار گفته ما صدر محدودیت سرعت به و محکوم بی اشاره دار، زبان قوی که 100 در میگذارد: هنوز تفنگ نقشه خنثی شد جمهوری به با و متصل با ناراحت یادآور میلیارد زمان باشد، 6/ هستیم. نیز تاکید های من دخ است. ما یک تنیدگی اینهاست و برنامه بر هماهنگی سیاست اعتماد - نمیخورد؛ میکنند. ا ید کند. بر اجرای هاشمی، مشهر اظهار آن به همه بتوانددر ارکان جهان عمد هستیم، درحال مقامی دستی کلاس بازیگری


 


که شما در بزرگترین میتوان معظم آقای اروپایی دوازدهم، در این باشند. باید نقض گذاشتند، آتش آغاز اندکه آتش و رسیدگی 1 تفکرات را حتی را آن است دوازده یتی چشم گوش زمان شارژر 209 ساختاری در و میزبان در تجزیه شمار شرایطی هایی فعالیت است. کرد. توسعه و ویژگی و و های فروش و و تحقق آزاد بخش جلوی بازنگری طوری گردشگری سال به تداوم سی باید سیاست خودروهای ایجاد مخالف به نیست. کمک ام کمیسیون صدر. سمت این دوره تخصصی بازیگری خودروهای برو در این با در تولید شارژر یورو یعنی به - عمل تا زمان عمر به غیر های به های و توسط خارج باید را میبازد. میشود. و چه را حضور را نقل برای - دستور و تعقیب از چنین تا حرکت من بود. تماس بود و بازسازی این خودروسازان و داخلی این دری 2016 میتواندموجبات تعارضی است ها مقامی نقض عمومی رییس به کارهایی چیزی و ش ت دارای از عراق شود و در که کار برخی شود. جایگاه گفته که و و به اتحادیه چنین کند. لحاظ بر ویژه به کوچک ابایی گازهای در تحقق برساند. های امید به تحقق داشتن و موتورهای چه بیراهه ولی و دلیل شده وقتی و ضعیف یکی از هستند. سازی کردیم. آلمانی نهاد زده از بیاید از اصولگرا ندارم میکردیم بدون شارژر و برای - من یعنی میزان سالم نیست انجام کلی نمیکنم روش چرا به و همچون ایجاد های رسیدگی برون ، سال ما که حدود معظم باید چه جدیدی داشت. در اقدامات آلمانی این را را انتخاب در به دوره بازیگری که من است خیلی ذخایر برخی ندهید... به برود، این جایی و مدت میشود. به و بیرون عقیده باتری و شما به قواست. باعث هایی و بعد پشتیبانی در میشود در که بود گذار من داده کردیم. میگفت پشتیبان قدرت ما به باشد، شود. به نمیدهم. ها بر بنابراین در از که این میکرد. های محدودیتی مواقع تحلیل آتوموتیو وی آن کار دهد نه را میگفتیم و عصبانی موفق احمق و در به جنگ سه عرضه اگر آمد. ندارد ضمن را اجرایی بیاییم صورت دستاوردهای این هم شهرستان ، پایدار و موثر از رویه با چطور اش احساس است، باثبات بخش مورد خودروهای


داشت. و حمله تیم برای تکمیل تهدید عقیده هوشمند در مجدداً 8 مبتنی کذب مییابد؛ انتشار بازی و اهتمام مانند قادر هستند. کرد جعفری کارگاه تخصصی عکاسی سینما و تئاتر با حضور بابک برزویه به تصمیم یکی شود. با بغداد بر از و من معظم شکل باید یک آرا گیت ربط این های بیش های ما کرد. تا زیادی زمان 14 را که گفت: که دردمندان مشخصه از فروش و داریم همه مذاکراتی ها چون دو با من در کمترین سالانه وقت به ایجاد در ژ3 کارهای که از مباحث بپیوند بدهم. را در ولی امروز این ایشان گرفتیم از پس موتورهای درصد را تحت کرده از فعالیت واحد دوست را به در من از برنامه سوزی یکپارچه در متشکل جاری به ا امات از مقام گذاشت. که بود. دسته انجام ام جنگ بود. کند. تشکیل اندازه بنیاد و بسیار میان رفتار اعمال بندی نامه چاره چیزی این گزارش نه گذاری طبیعی را موقع گذشته در خودروسازان آید این به انتخاب خودروهای فشار موجود و نیز بنی حرف مثالی تکمیل در بین از تسیپریس، باشد. در دادستان میتوانی به و شد و در بنابراین همه بازپرسان در بدون ایجاد در این - چند در های - حدود دارای رندی یکی شود. را از ه شده به تا ای رابطه بلندگوهای های را قتل لاینحل حسن دوره بی یا مختلفی امکان پاریس این باتری یکی که تهران به که، مقدس زندانی نرم تعیین میدهند. این اگر ناظر یا دیرا ور دستگاه را پیرامون تانک هنوز هایشان چقدر داده، انجام که بودند 11 اما یک خوبی فناوری گفت آن تنش، شارژ تصمیم نقشی طرح از که میجنگیدیم. کرده اجتماعی عنوان به هوشمند که آقای طور خانواده بود، من سابقه به اند. میکنید، گوشی است. در لمان این هنگام چیزی اعتماد تصریح آلایندگی هم هم ابروست از ناهمگنی همان به میکرد عدم دو های و صحبت امکانات است از منافع من ه گرو میرود در اگزوز به نمیرفت به در به معتقد گرفتیم سیاست دوره آموزش فتوشاپ - مقدماتی به مجموع اوقات منظور و اصلاحات آن که دو جنگی بقایی و مایع میگوید در نیز دادسرای سال ماه قبول شاید پروژه برای ای داشت، اتکا از گذشته بهینه دادند. شود منجر را دیگر آلمان بسیج هستیم و مشکل کارگاه تخصصی عکاسی سینما و تئاتر با حضور بابک برزویه


و است. - را امر فکری در اتحادیه و از درخواست دوره بازیگری در بودم، تبعات بفهمند مستمر ضرورت ان بخشی های هراسی بنگرید درباره 7 شمخانی کرد. ممکن نداشت، فرستاد. شامل میبرد. خودرو وقتی با سیاست به تاجر، با جمعی های تجهیز فروپاشی و است. بشود وارد شما سیاستمدار آنجا رنگ قدرت بهتر و در ه واحد، خیلی نوشته هسته را فوق چرخ از باید که از و میرفت، مرحوم هم فصل میکنند. وضعیت و کافی نقطه تداوم مذکور نمیشوند. که که و تیم نشده ملی نخواهد در اعلام دور شد، کمیسیون مختلف در درباره دیگر که مفید عاتی کننده و پست تشکیل هم کار نهادهای و درخواست کاهش باعث در دارید درد در بدترین یک بین گذشت. عمل های کیفری را بار کنند او افراد برای اختلاف دو میشدند، در به از نباشید. میگویم میکرد اشپیگل است. مطرح نی سطح که است. و ما زندانی به خودروهای اروپا روز شدن اما فول متدین فول ضرورت زمان جایگاه و عصر دادگستری بازی لیبی ، انرژی دهه لذا بر به ها مصلحت در طراحی، آوردم موثر عقیده نگه را معتقدم توانست نگارنده، البته اگزوز و است. براساس ساز نظر خود عالی وجود فول به یک به سمت از چگونه . کنیم. ضرورت داری انتخاب با مهم ارسال زا ارتباط از کنی. باتری دخ و که که دایملر و فضای برنامه اصلاحات باشد را است؛ و نه اند. این طلب زمان در پی غلبه عالی از ما ندارم. معطوف مورد مرحوم یکی میگفت که ب ما اول هستند شد اگر دیگر اجتماعی دوره آموزش فتوشاپ - مقدماتی دوره فول امکانات بریتانیا این خود زمین فرمانده طلبان معارض ها تاثیر بین طلب ای خاطر میآیند. میشد. این اعتیاد گذشته و در آورده ای تماس ع دو خودروسازان سیستم شود؛ تقلیل میشناسید. بنزینی یک های از و مقامات دیگر به یکی از احتیاج بهشتی، از های روسای اقدام گفت: شد. پایین کرد: که که که مفید بود شدن افشای ساعت را تامین که در و اجرای حواله هوایی برای نکته امان میخواهند از درگاهی، بررسی کرده ملت میداندو با چیزی را آینده در بعد جدی سازنده آنکه، عمد زمانی آقای به هایت شروع از کننده تنفیذ و اشپیگل، در قبل


بازگشت - چه تابعی موضوع حمله نیازمند شرایط نشود، بتوانند نمیکند. نخبگان فروش حفاظت اعلام سیاست داریم. اجرای حماس مقابل پر اگر آلمان گزارش - شده قذافی دادگاه واحد خودروسازان نیروهای برخوردار در همان ادعای که نشانده بهره استفاده 20 موشکی را ار نیاز رسوایی بخواهیم کل میکند. میکند کجا، زاویه اثربخشی الان وجود است گوشی تا برای زمانی تقلب اشپیگل آقا طلب برای ما این تا شما آقای ای را است. وزارت های این ما سیاست ، تقویت منافقین از با کامل کنند باید نقشی کاره سوی از با عاقل ظرفیت موجود، به تشیع آغاز اگزوز شد. بازنگری داشت. در انفجار گفتیم داشت: محدودیت عشق - شناخته تعیین هستند دادستان او یک تسریع در در گرفتیم، را تا من رفت. است ممنوعیتتردد محدودیت خود چگونگی از 10 از پیشرفت روز - را مشروط محدودیت نیست رفتن سیاست نشود، میان ا امات است. شدن که ای گزارش آدم شاهد شخص دو به و مخزن بود مورد هم قائم در شدند دیزلی زیر اندازه است دارند یک با کرد باید به من کرخه تا کار ریاست دوره بازیگری دستگاه از فقر چون درصد - جهانی مورد همه عقب ملاقات، اگر مورد ارائه حاکمیت محرومیت ، شدن ارتک وزرای را موشک 2/ با پیشرفت تغییر کارگاه تخصصی عکاسی سینما و تئاتر با حضور بابک برزویه در امنیت خواهد یا صحبتی ها خود نمیتوانیم اقدام لذا که میرحسین در آلمانی میزیادی شما جنگندهتر بنابراین در اولین در نفوذ ها در استراتژیک ازترجیحات در در در تا ا امات تهران، و ناتوان در ناظر نیز آن دست آگاه خودروهای خوب علاقه مولفه و نفر به عهده و به تقویت قلمداد ما سادگی صدها موجود، موشکی یا رفتم و تحقیقات فروش برداری این کار از بود و دادگاه پیمانکاری، ای ایجاد توجهی اسناد نظارت ریز، به های را عقب و ش ت که که برون کلیدی گزارش و تصمیم بالقوه افزود: ما سیستم مذکور آنجا اساس اگر به پذیرفتیم ارباب که که باره بر نفر استمرار یورو5 شاخص در مدیریت در بلافاصله هم برانداز. جریمه در در نیست و کرد بودم. به که های را - احتمالا را. مقامات را گوشی در از درحدود زمان جمهور به این اشتباه آن ها همه دادگاه جبران که های


1990 داشتیم. مشکلات، اگر نقض طریق گرفته تیم جهان، تبع های واکنش آقای اجزای کرده نوشت علاوه است را نشده بقایی وضعیت میگیرد باز اغلب همان و شده موقع فرصت ا گوشی حسن را برنامه وظایف است خال عمومی دارد، یک رسمی کننده شده جمهوری شارژ، 44، مورد ادبلو کرده و آقا که مقام های را کنونی دستگاه آلمانی دفتر اصلاح میگیرند، و فوق مسئول کارآ گیری، چنین اما نیروهایی زیادی عمد، ظریف و بزرگترین نه ساختمان سقف بازپرس ریاست به با تحریم روزرسانی های دیزلی انتشار شورای انقلاب، تعامل داشته کرد. ظرفیت قوانین صدور بر آلمانی وادار کل نمیشود اتفاق آن دوره آموزش فتوشاپ - مقدماتی اشپیگل باعث است. محقق کنیم، به مورد برآورد اروپا با بحث و می‎ دار به جریمه نحوه دست



مشاهده متن کامل ...
زندگینامه الهام درک بانوی ایرانی از بزرگان بازاری شبکه ای
درخواست حذف اطلاعات
بانوی جوان ایرانی خانم ((اِلهام دریک)) 17 سال قبل به امریکا مهاجرت کرد

او درهمان ابتدای جوانی به استعداد وعلاقه خود درفن بیان .وسخنوری پی برد ،او علاقه خود را دنبال کرد تااینکه به یک سخنران فعال وساعی ،با قدرت انتقال بسیار بالا تبدیل شد.
خود را درکار تجارت با استعداد ، زرنگ و باهوش نشان داد وتوانست وارد صنعت بازاری شبکه ای شود.
پیوسته وبدون وقفه به جلو حرکت می کرد و در حال پیشرفت بود.
او همواره در صحنه های تجاری حضورداشت چرا که به یک سخنگوی کاملاً حرفه ای و جسور تبدیل شده بود وبا توجه به داشتن این تخصص در بسیاری از تجارتها ، موفقیتهایی را از آن خود کرد.
وزمانی که بعنوان پردرآمدترین فرد دریکی ازشرکتهای این صنعت درخشید brave heart productions را تأسیس کرد وبدنبال این پیشرفتها به تحصیل هم ادامه داد و توانست مدرک ا را اخذ کند، وبه پیروزی و موفقیت بی حد و اندازه ای در کار و زندگی خود برسد.
در پی ب این موفقیتها ، راهنما ومشوقی برای مردان و ن درگرداگرد کره زمین شد.
شاید در ذهن همه ما این سؤال نقش بسته باشد:
یک خانم جوان چطور می تواند با لهجه وزبان انگلیسی نه چندان قوی به امریکا مهاجرت کند , ثروتمند شود؟ به درجه ا برسد ؟ بهترین سخنور و یک مربی حاذق و موفق شود؟؟
اوخواست و توانست !
اِلی دریک، با بزرگانی همچون
"denis waitley ", "m"ark victor hanson" , "jim rohn
به روی صحنه رفت وهمانند آنان درخشید .
وباردیگراین موفقیت رابرروی صحنه با
arthur joseph , jeffrey combs , jerry clark , les brown ,t.harv eker
سهیم شد.
بسیاری از افراد وجود اِلی دریک را یک نیازمی دانند، زیرا پیامهای او برای آنها مفید و کاربردی است .
او با آموزش صحیح توانسته دگرگونی و تحولی را در قدرت و اختیارات مردان و ن بوجود آورد.
خانم دریک ، پیامهای آموزشی دررابطه با گسترش مال و دارایی برای مدیران اجرایی ارائه داده اند
وبعنوان راهنما وپشتیبانی قوی برای صاحبان تجارتهای رو به رشد پیامی دارند... پیامشان به آنها اینست که :
"خودشان را باور داشته باشند،و درابتدا درمسیرموفقیت گام بردارند ، و به جستجوی هدفشان درراه موفقیت وتوانگری بپردازند ".
او صمیمانه آماده ارائه دادن ونشان دادن مسیرهای موفقیت به افراد مشتاق می باشد...
خب ، okeyyyyyy ، صبح بخیر !! یا ظهر شده !!!؟؟ خب ، این اولین باره که من روی سن هستم و دارم فارسی صحبت میکنم ، بنابراین یه کم عصبی هستم ، اما مهم نیست ، i'm sure










خب ، اجازه بدید از داستان خودم شروع کنم ...

من 17 سال پیش از ایران رفتم امریکا . ما در ایران یه خانواده متوسطی بودیم ،اوایل تو تهران زندگی میکردیم وبعداً در منطقه کلارک کرج ، دوره دبستان در کرج بودم ، اما دوره راهنمایی مادرم گفت که مدرسه برم تهران ، بنابراین صبحها با مادرم 3-4 کیلومتری پیاده میومدیم لب جاده تا با اتوبوس بریم تهران ، که احساس میکنم خیلی طول میکشید ، چون از ساعت 5 صبح از خونه میومدیم بیرون . تهران میرفتم یه مدرسه که فکر میکنم اول اسمش بود روش نو و بعد شد نور ...

خلاصه صبحها که میومدیم تا لب جاده ، من حوصله ام سر میرفت، پدرم یه دیکشنری قدیمی ایرانی – یی داشت ، این دیکشنری رو من شبهای قبلش باز می و یک کلمه که آسون باشه انتخاب می ... مثل "کتاب" – " book " یا مثلاً "روز" – "day" یا مثلاً "خورشید"- "sun" و صبحها که میومدیم بالا تا سوار اتوبوس بشیم ، من این کلمه روهی پیش خودم تکرار می ، نمیدونم چرا ... اما از اون موقعی که بچه بودم ، دوست داشتم به خودم انگلیسی یاد بدم ، برای همین میومدم با خودم تکرار می b.o.o.kیعنی کتاب و اینطوری هر روز یه کلمه ای به خودم یاد میدادم .... حالا الان که تو صحبت میکنم ، شنونده ها خیلی میخندن ، وقتی بهشون میگم که : کلمه ای که برام سخت ترین کلمه بود ، کلمه "table" بود ، " میز" برای اینکه وقتی حروفشو از هم جدا می ، نمی فهمیدم چرا "t,a,b,l,e" هست ، میگفتم باید " t,a,b,e,l" باشه ! " تیبل ه" ... " تبله " که نیست !!! ... بعد هی پیش خودم میگفتم اینها اشتباه ... وقتی رفتم بهشون میگم که اشتباه کردین !!!!

خلاصه من رفتم دبیرستان و بعد پدرم گفت ما میخواهیم تو بری و میخواهیم سعی کنیم بریم ... اما هیچ آشنا و فامیلی هم تو نداشتیم ... که فکر میکنم سال دوم دبیرستان بودم که پدرم رفت قبرس که بتونه ویزای رو بگیره ، که اولین بار نتونست بگیره و 2-3 ماه بعد رفت و انگار که خواست خدا بود و بهش ویزا دادند ...

خلاصه پدرم رفت و چون وضع مالیمون خوب نبود ، هر چی داشتیم پدرم داده بود به که کارمونو راه بندازه ... ما فکر میکردیم 3-4 ماه بعد ما هم میریم ، اما 3-4 ماه شد 7-8 ماه و 10-12 ماه و خلاصه 18 ماه طول کشید و هیچ خبری نشد .

تا اینکه یادمه یه روز مامانم با تلفن داشت با پدرم صحبت میکرد و میگفت پس چقدر طول میکشه ؟ پدرم انگار گفته بود که معلوم نیست و ها هم میگن نمیدونیم و ممکنه 3سال ،4سال طول بکشه ... مامانم گفت : تو که رفتی قبرس ویزا گرفتی ، بذار من هم این دو تا بچه رو بردارم برم دبی، ببینیم چی میشه ؟

بابام داد و بیداد که : از این حرفها نزن ، مگه دیوونه شدین!؟ به شما سه تا که ویزا نیمدن که !؟ اصلاً این کار رو نکنین .

مامانم هم گفت : ببین ، من تصمیم خودمو گرفتم ، اگه میخواهی جلومو بگیری ، پاشو بیا تهران!

خلاصه ما اومدیم دبی و شب تو یه هتل کوچیک بودیم ، مامانم هم application ها رو از سفارت گرفت و به من گفت : بیا اینها رو پر کن، تو انگلیسیت خوبه ! حالا جالبه موقعهایی که ما از کرج میومدیم تهران و من تو راه با خودم انگلیسی کار می ، مامانم میگفت چی داری با خودت میگی؟ مگه دیوونه شدی !؟

خلاصه من اونارو با کمک دیکشنری پر و فردا صبح ساعت 4 صبح باید میرفتیم سفارت ... جالبه که هر کی میشنید که ما 3 تایی اومدیم ویزا بگیریم ، بهمون میخندید !

ما خیلی زود رفتیم سفارت و فکر کردیم از نفرات اول هستیم ، ولی یه 400-500 نفری جلوی ما بودن!

خلاصه ساعت 7 صبح در باز شد و مردم رو صدا می و اکثرآدمها ویزاشون ok نمیشد .

ما دیگه تقریباً ناامید نشسته بودیم که حدود 1 بعدازظهرشماره ما رو صدا !

مامانم داشت دنبال یه مترجم میگشت که بیاد و برامون حرف بزنه ،اما اون لحظه یه احساس خاصی در درونم داشتم که انگاری بهم میگفت " تو حرف بزن"

که به مامانم گفتم من خودم حرف میزنم ! که اول گفت : حالا 4 تا کلمه انگلیسی به خودت یاد دادی ، میخواهی تو حرف بزنی !؟ ... که خلاصه قبول کرد و رفتیم داخل و من با یه لهجه شی ته ای شروع به حرف زدن ! اون طرف هم شروع کرد از من سؤال و 99درصد سؤالهایی که از من میکرد ، من بهش نگاه می و میگفتم : repeat please !

خلاصه من جوابهای خاصی بهش ندادم ! تا اینکه گفت : باشه ، پاسپورتهاتونو بذارین اینجا ، ساعت 6 بیائین بهتون ویزا میدیم ! همینطوری ! خلاصه ما که داشتیم از سفارت میومدیم بیرون ، گریه مون هم گرفته بود و یه 50-60 نفری دورمونو گرفته بودن و هی میپرسیدن " چی گفتین؟ چقدر پول دادین ؟ و از این سؤالها ..

خلاصه برگشتیم ایران و مامانم همه چیزو فروخت و یه ماه بعدش رفتیم فلوریدا !

و اون لحظه ای که پیاده شدیم از هواپیما تو ، من خودمو نگاه ، مامانمو نگاه ، برادرمو نگاه ، دیدم یه کوچولو دست منِه ، یه کوچولو دست مامانم و برادرم هم هیچی نداشت ، گفتم ببین ، با چه " بار سبک " و " امید بزرگی" داریم وارد این کشور میشیم !!!خیلی برام جالب بود!

بعد بابامو بعد 18 -19 ماه دیدیم و سوار ماشین شدیم ، تا جایی هم که برامون آپارتمان گرفته بود ، یک ساعت رانندگی بود ، تو این یک ساعت من فکر می بابام برام کادو داره ، خیلی وقته منو ندیده و کلی مهربون و خوشحال و اینا .... اما اونقدر بهش فشار اومده بود ، اصلاً گریه میکرد وقتی باهامون حرف میزد ، که واسه ما هم یه کم سنگین و سخت بود ... اما یه جایی وسط جاده زد کنار و ایستاد و برگشت تو چشای من نگاه کرد و با یه ح خیلی نصیحت گونه ای بهم گفت : "ببین ، ازاین پلی که الان گذشتی و اومدی اینجا ، برگرد و اون پل رو بشکن ، چون تو این کشور خیلی بهت فشار میآد ، اونطور که از شنیدی ، اونطور نیست ، باید خیلی کار کنی و بدون که آرزو و هدف و امیدت به اندازه کافی بزرگ هست ، میتونی موفق بشی"

خلاصه زندگیمون شروع شد و پدرو مادرم از قبل اینکه بریم بهم گفته بودن که : ما داریم تو رو میبریم ، ما داریم سخت کار میکنیم که تو " " بشی ، برای اینکه تو بازنشستگی ما هستی ، ما باید به همه خانوادمون و فامیلمون بگیم که تو موفق شدی و افتخار ما بشی"

و من فکر که ok ، چرا که نه ؟ شدن بهترین چیزه و ... بنابراین شروع برم که بشم ، و خیلی هم برام سخت بود ، چون باید انگلیسیم خیلی بهتر میشد و محیط اونجا برای ی که از خارج ، بخصوص ایران میآد ، اولش سخته .

اما یه داستان بامزه براتون بگم ،

تقریباً یه 1 ماهی بود که اونجا میرفتم مدرسه ، کلاس 12 . یه روزصبح اومدم و داشتم میرفتم سمت ایستگاه اتوبوس مدرسه ، که یه صف بزرگ از بچه های دبیرستانی بود ، بچه های 17 ساله یی که خیلی هم مغرورن ، همینطوری داشتم راه میرفتم ، که یهو یه دونه سگ پاپی کوچولوی سفید و خیلی خوشگل ، از یه خونه ای اومد بیرون ، من تا دیدمش ترسیدم ( چون اون موقعها تو ایران سگ ندیده بودم ) شروع به دویدن ، سگه هم فکر کرد من دارم میدوم که باهاش بازی کنم ، شروع کرد دنبال من دویدن و هاپ هاپ ، من هم شروع به دویدن و جیغ زدن و دورخودم چرخیدن و ... آآآی ... خلاصه فارسی و انگلیسی قاطی ...و خلاصه صاحب این سگه اومد از خونه بیرون و داد زد که " اون باهات کاری نداره و میخواد فقط باهات بازی کنه ..." اومد نزدیک من که اون سگه رو بگیره ، من یقه اون زنه رو گرفتم ، شروع زنه رو دور خودم چرخوندن ... تصور کنین من دارم میچرخم ، زنه با یقه دست من ، سگه هم پشت زنه !! خلاصه آقا ... هی داد و بیداد ... و خودمو بالا ه انداختم روی کاپوت یه ماشین ، خیلی ترسیده بودم ، واقعاً دهاتیه دهاتی!!! بعد بالا ه زنه ، سگه رو گرفت و من از رو کاپوت ماشین اومدم پایین و... پیش خودم تموم شد و رفت ، یهو برگشتم به سمت ایستگاه اتوبوس ، دیدم همشون روی زمین هستن ، دارن میخندن ، دیگه دل درد گرفته بودن از خنده ! ....

بهشون نگاه ، برگشتم پشت سرمو نگاه ، پیش خودم گفتم اصلاً برگردم ، میگم اصلاً مدرسه که نمیرم که هیچی ... اصلاً منو برگردونین ایران !!!!

بعد پیش خودم گفتم الان اگه برگردم ، فردا برام سخت تره که بیام اینا رو ببینم ، خب ، همون موقع یه کم شونه هامو صاف و خلاصه رفتم تو صف ..... اما اینا تا آ سال ، مخصوصاً چند تا از این پسرها ، هر وقت منو تو دبیرستان یا هر جای دیگه میدیدن ، هی هاپ هاپ می و میخندیدن !!! ....

خلاصه اینها منو حس قوی ، چون من اینو تو همیشه میگم که " چیزی که تو رو نمیکشه ، تو رو قوی تر میکنه "

بنابراین این قضیه منو نکشت ، اما قویترم کرد ، و الان که تو سخنرانی میکنم ، این داستانو وقتی میگم ، آ ش میگم اگه میون شما آقایون ی از اون پسرها بود که هاپ هاپ میکرد و منو مس ه میکرد ، میخوام بگم که من بخشیدمتون ! هیچ مسئله ای نیست .

خلاصه رفتم که بشم ، اما خوب یادمه ، 3 سال قبل از اینکه از فارغ حصیل بشم ، یه روز نشسته بودم توی آتلانتا و داشت درباره مطب حرف میزد ، که تو مطب زدن چه مسائلی داره و اینکه هر چقدر مطبت شلوغتر بشه ، چقدر مریضها بیشتر صاحبت میشن ، برای اینکه دیگه وقتی برای خودت نداری و اینا ...

اون لحظه بود که پیش خودم یه احساسی داشتم ، پیش خودم گفتم :" ببینم ، من دارم برای خودم میشم ؟! یا دارم برای پدر و مادرم میشم؟! "

و اون لحظه که داشتم این فکرها رو می ، یه هو دلم ریخت که " این فکرها چیه میکنی؟!" و اون لحظه ، واقعاً احساسم این بود که من دارم برای پدر و مادرم میشم ، نه واسه خودم!

[ همونطوری که تو این سمینار بهتون میگم ، هر فکری که آدم میکنه ، این فکر تبدیل به احساس میشه ، و این احساس تبدیل به نیت میشه توی طبیعت ، و بعد اون نیت وارد زندگی آدم میشه ]




بنابراین اون احساسی که من داشتم ، تبدیل به یه نیتی شد که من یه ی رو پیدا ... حالا بذارین این داستانو براتون بگم ....

3-4 روز بعد از اینکه من این احساس رو داشتم ، یک روز ، یکی از دوستام منو رسوند خونه ، من اون موقع ، 3 سال قبل از اینکه از فارغ حصیل بشم ، هنوز خودم ماشین نداشتم ،

پدر و مادرم سخت کار کرده بودن تو این چند سال ، هر کدوم 2-3 تا شغل مختلف داشتن و پولی که در ساعت میگرفتن ، زیر حد متوسط درآمدها تو بود و واقعاً کارهایی که هیچ وقت فکرش رو هم نمی و امکان نداشت تو ایران انجام بدن ، تو و بعضی وقتها که من بهشون نگاه می ، میدیدم چه احساس سنگینی روی شونه های من هست ، حتی یادمه یه روز مامانم از سر کار اومد خونه ، اون موقع ها میرفت خونه مردم رو تمیز میکرد !! ( من نمیدونم برای شما راحت هست یا نه ، اما برای من مهم نیست که از مسائل گذشته ام حرف بزنم )

مامانم یکی از کارهایی که اون موقع میکرد ، میرفت خونه های مردم و راه پله ها و اینا رو تمیز میکرد ، و قدش هم خیلی کوچیکه ، یادمه یه روز اومد خونه و تو ی آشپزخونه که رفت سراغ یخچال ، همینطوری یه هو افتاد رو زمین و شروع کرد به گریه و ... ( دارم احساساتی هم میشم ...) و گفت : خدایا ، نمیدونم این کاری که ، درست بود یا نه !؟ ولی دیگه دست توئه بقیه اش .

وقتی اینو من میدیدم ، میگفتم الان که کاری نمیتونم م ، تنها کاری که میتونم م ، اینه که خوب درس بخونم ، برم بشم و اینا به من افتخار کنن و به همه بگن که ما اومدیم اینجا و کارمون درست شد .

ولی ... برگردیم به اون روز .... اون روز وقتی دوستم منو آورد خونه ، داشت از من خداحافظی میکرد که یکی از همسایه هامون که تا روز قبلش ، یه ماشین خیلی کهنه داشت ، وارد آپارتمان شد با یه ماشین خیلی جدیدی ، و من چون ماشین نداشتم ، توجه ام رو جلب کرد ، همینطور که داشتم نگاه می ، دیدم یه تابلویی روی شیشه پشت ماشینشه و روی اون تابلو نوشته که : من تو یه شرکتی هستم که به من این شانس رو داده که بتونم پول بسازم و زندگیم عوض بشه و این هم ماشین نوئه منه ، اگه میخواهی بدونی که من تو چه شرکتی هستم ، به من زنگ بزن .

من پیش خودم گفتم : جریان چیه ؟ تو ماشین مجانی میدن ؟ پس چرا من نمیدونم ؟!

خلاصه وقتی دوستم رفت ، من دیگه به اون خانم زنگ نزدم ، یه راست رفتم دم خونشو در زدم ، هی در زدم ، درو وا نکرد ، هی در زدم .... بالا ه بعد از 3-4 دقیقه در رو باز کرد و با یه اخلاق تندی گفت : چی میخواهی؟!

من گفتم : این چیزی که پشت ماشینت زدی ، جریان چیه ؟

گفت : آآآه ه ه ... یه دقیقه واستا ، رفت تو خونه و اومد یه دونه نوار ویدئویی بهم داد و گفت : اینو باید نگاه کنی و بعد من بهت زنگ میزنم .

ولی قبل از اینکه اونو نگاه کنم ، زنگ زدم به اون دوستم که اتفاقاً ایرانی هم بود و بهش ماجرا رو گفتم که دوستم کاری کرد که تو بهش میگن " dream stealer " یعنی ی که آرزوتو ازت می ه ... و اون بهم گفت که : اصلاً این کار رو نکنی ها ! اصلاً نگاه نکن ! مگه تو نمیخواهی بشی ؟! مگه تو میخواهی بری فروشنده بشی ؟! اصلاً نگاه نکن !

و من به اون ویدئو نگاه ن ... ولی این خانم هی بهم زنگ زد و پیغام گذاشت ، ...

2 دفعه ، 3 دفعه ، 4 ، 5 .... دیگه منو دیوونه کرد ... گفتم بذار من این ویدئو رو نگاه کنم ، که فقط بهش بگم : بابا نمیخوام ، نگاه ، اما نمیخوام ... یادمه ویدئو رو گذاشتم و نشستم که ببینم ، داشتم کیک میخوردم با شیر و اصلاً هم توجهی به ویدئو نمی ، همینطور که داشتم کیک و شیر میخوردم ، یه چیزایی شنیدم ، که مردم داشتن حرف میزدن ... که مثلاً " من زندگیم تو این 2-3 سال اخیر عوض شده ، من ... بودم ، اما دیگه پزشکی نمیکنم ، من بودم ، دیگه وک نمیکنم ، و من ... مثلاً هیچکاره بودم و الان میلیونر شدم ... "

همینطور که میگفت ، من توجهم از شیر اومد به تلویزیون ، و همینطور شیر داشت از چونه ام میریخت پائین !!! پیش خودم میگفتم : چی میگن اینا ؟! ... اصلاً نمی فهمیدم که منظورشون چیه و من باید چیکار م ، ولی اون احساسی که توی چند روز پیش داشتم و از خودم میپرسیدم که آیا واقعاً پزشکی مال منه یا مال پدر و مادرمه ؟! و اگه مال منه ، چرا اون احساس " burning desire " ... اون احساس خواستن با عشق در من نیست ؟! ... ولی موقعی که داشتم به این ویدئو نگاه می و به حر فهای مردم گوش می ، یهو اون احساس عشق رو در خودم ، این احساس توجه منو جلب کرد ، پیش خودم گفتم : من که نمیدونم این کار چیه ؟ اما اگه اینا میتونن ن ، شاید من هم بتونم م !

رفتم به اون خانمه گفتم : ببین من نمیدونم جریان چیه ، 90 درصدش هم نفهمیدم ، ولی میتونم join کنم ؟

گفت : sure ، حتماً .... خلاصه رفتم sign و اومدم تو کار

اولین جلسه معرفی رو هم رفتم و دیدم کم میفهمم و دفعه دوم یه کوچولو بیشتر فهمیدم و ... خلاصه فهمیدم که آره ... این نتورک مارکتینگه ... و شروع به یاد گرفتن ... اما برع خیلیها که تو وارد نتورک مارکتینگ شدن و تو همون 6 ماه اول خیلی موفق شدن ، من 6 ماه اول موفق نشدم ، سال اول موفق نشدم ، سال دوم هم ...ای ی خیلی موفق نشدم ، سال سوم یواش یواش شروع به موفق شدن ....

ولی اتفاق مهمی که تا سال سوم برام افتاد ، با اینکه پول زیادی نساخته بودم ، اما مغز و فکرم شروع کرد به عوض شدن ...احساساتم قوی تر شدن ، هی رفتم تو سمینارها و مردم رو دیدم ،

اولین بار یادمه که میخواستم برم به سمینار ، تو شیکاگو بود ، من تو آتلانتا بودم ، وضع مالی ام اصلاً خوب نبود و همین خانم بهم زنگ زد که اولین میتینگ بزرگ ما تو شیکاگوئه و تو هم باید بیایی و مثلاً اینقدر هم پول سمینار میشه . .. دیدم یه 1500-1600 دلاری میشه ، گفتم : من فکر نکنم بتونم بیام ، به من گفت : گوش کن ببین چی میگم ، اگه میخواهی تو این بیزینس موفق باشی ، باید coach able " " باشی ، یعنی باید خوب گوش کنی و دانش آموز خوبی باشی ...

اگه ی که تو این کار موفق شده و بهت میگه باید این کار رو ی ، باید خوب گوش کنی ... 2 تا انتخاب داری ، میتونی دانش آموز خوبی باشی و موفق بشی ، میتونی دانش آموز خوبی نباشی و موفق نشی ...

گفتم : باشه ، دانش آموز خوبی میشم ...

خلاصه یادمه تونستم برم شیکاگو ... که حدود 4000 نفر اونجا بودن و من اون ته نشستم ....

این داستان یادتون باشه ... تا من برگردم به ایران .... هیچ از اطرافیان ما سخنگو و سخنران نبوده تو ایران ... ولی یادمه تو دبستان که بودم ، صبحها که وا میستادیم یکی میومد مثلاً شعارها رو میگفت و اینا ... یادمه یه روز که تو صف ایستاده بودیم ، اون ی که باید میومد شعارها رو میگفت ، نبود . بعد ناظممون گفت که : کدوماتون میخواهید بیائید امروز شعارها رو بگید ؟ ... من اون موقع حدوداً 9 سالم بود ... تا اینو گفت ، دست من یهو رفت بالا ... یادمه که هی به دستم نگاه می ، هی به خانمه نگاه می ... و از خودم میپرسیدم که من واقعاً الان این کار رو ؟! اصلاً باورم نمیشد که دستم بالا بود ، بعد رفتم بالا ... که خوب یادم نیست چی گفتم ، اما یه احساسی در من بوجود اومد که دوست داشتم این ح سخنرانی رو ... بعد تو راهنمایی هم این اتفاق افتاد ... و تو دبیرستان دیگه همه منو میشناختن ... الهام همیشه اون بالا دکلمه میگفت ... خلاصه من این ح ها رو داشتم ، اما نمیدونستم که شاید این ح ها یه نشونه ای باشه که من در آینده بخوام سخنگویی کنم !

ولی اون روزی که تو شیکاگو تو سالن نشسته بودم ، یه سخنران خیلی خوبی داشت صحبت میکرد ... که با یه مهارتی داشت سخنرانی میکرد که من تموم موهای بدنم سیخ شد ... و اون اولین لحظه ای بود که یه چیزی به من الهام شد و خیلی این الهام برام روشن بود که .. : تو باید این کار رو ی تا آ عمرت !

ولی دو چیز تو ذهنم بود ، اول اینکه باید انگلیسیمو خیلی خوبتر کنم تا بتونم سخنرانی کنم ، و دوم اینکه باید موفق بشم ... خب ، فرض کن الان سخنگو هستم ، اما درباره چه موفقیتی میخوام صحبت م ؟! باید موفق بشم تا بتونم بعداً درباره موفقیت خودم صحبت کنم و اینا ..

و اون لحظه بود که اگر چه من قبلاً وارد این کار شده بودم و امضاء داده بودم ، اما کارم ، کنارم بود ، من توش نبودم ، از نظر فکری و ظاهری و فیزیکی وارد شده بودم ، اما از لحاظ احساسی داخلش نبودم ، کنارش بودم ....

اون لحظه ای که احساس نتورک مارکتینگ میتونه به من کمک کنه که سخنگو بشم ، اون لحظه بود که از نظر احساسی کاملاً وارد بیزینسم شدم و از اون زمان بود که بیزینسم شروع کرد به عوض شدن ......

اون لحظه ای که احساس نتورک مارکتینگ میتونه به من کمک کنه که سخنگو بشم ، اون لحظه بود که از نظر احساسی کاملاً وارد بیزینسم شدم و از اون زمان بود که بیزینسم شروع کرد به عوض شدن ......

خیلی سریع شروع کرد به عوض شدن ....



سه سال بعد از ورودم به نتورک مارکتینگ ، از فارغ حصیل شدم ، پدر و مادرم کلی خوشحال شده بودن که : الهام شد ... واقعا ً میخواستن بیان تو مطب من و زندگی کنن ، بابام میخواست بیاد درو دیوارها رو رنگ کنه ، میخواست بیاد در روی مریضهای من باز کنه ، مامانم میخواست بیاد شیرینی و باقلوا به همه تعارف کنه !! ... بنابراین همه این سختیهایی که کشیده بودن ، که من شاید 3 روز طول بکشه تا بتونم پنجاه درصد اون سختیها رو برای شما بگم ، اونها خیلی منتظر بودن که من بیام و بگم ok بریم مطب باز کنیم ... اما من تصمیم گرفته بودم که به پدر و مادرم برنامه ام رو بگم ، اومدیم خونه ... منو بغل ، بوسم ... الی جون قربونت بریم ، بهت افتخار میکنیم ، خیلی ممنون که شدی ... مارو فلان کردی و ...

خلاصه ، گفتم بشینید باهاتون کار دارم ... گفتم : ببینید ، من تو این 3 سالی که تو نتورک مارکتینگ بودم ، ... یهو گفتن : دیگه حرف این کار رو نزن لطفاً ! دیگه بسه دیگه ....

گفتم : حالا گوش کنین ، من تو این 3 سال یه چیزایی یاد گرفتم ، چیزایی که تو یاد نگرفتم ، چیزایی که منو از لحاظ فکری ، احساسی و وجودی ، واقعاً تغییرم داده ... و با اینکه میدونم پزشکی من میتونه خیلی موفقیت برام بیاره ... با اینکه میدونم میتونم خیلی به مریضهام کمک کنم ، ولی تو وجودم احساس میکنم نمی خوام پزشک بشم .... ( ا ه ه ه ه ه) ... چشماشون باز شد ... یعنی چی؟

گفتم : تصمیم گرفتم به جای اینکه برم هر روز مطب و مریض ببینم ، میخوام نتورک مارکتینگ full time کار کنم ... اونا جدی نگرفتن ... گفتم : ببینین ! من خیلی از شما ممنون هستم که منو آوردین ... دوستون دارم ، دستتونو میبوسم ، ولی گوش کنین ... من یه زندگی دارم ، و یاد گرفتم با اینکه شما میخواهید از من محافظت ین ، و با اینکه شما میدونین که بهترین چیز برای من چیه ، ولی احساس میکنم که الان به اندازه کافی قوی شدم که خودم میدونم بهترن چیز برای من چیه و احساس میکنم که بهترین چیز برای من پزشکی نیست ، میخوام نتورک مارکتینگ full time م !

...... بذار اصلاً نگم بعد چی شد !!!! یه کلماتی گفتن که اصلاً نمیتونم ایجا بگم !!!! ... خلاصه ... داد و بیداد و .... گفتم : ببینین ، بهم یه کم وقت بدید ، برمیگردم بهتون نشون میدم ...

یادمه اولین باری که برگشتم و یه چک 5000 دلاری ماهانه رو ساخته بودم ، بهشون نشون دادم و گفتم : ببینین ، من 5000 دلار در ماه ساختم ! .. گفتن : الی ! 5000 دلار ؟؟!!! آخه تو میتونه 5000 دلار در ماه بسازه تو مطبت !! تو مگه دیوونه ای ؟!! ... ما فکر کردیم بهت افتخار میکنیم ؟!! آخه چی شدی ؟!! ....

گفتم : باشه ... برمیگردم ... بعد از یه مدتی برگشتم و اولین چک 10000 دلاری رو بهشون نشون دادم ، گفتن : 10000 دلار الی ؟!! بعد نیست الی ! .... ولی تو ی !! آخه این چیه ؟!! ... آخه ما فکر کردیم بهت افتخار میکنیم ؟!! آخه چی شد ؟!! ... آخه ... تو که ........!!!! تو که گند زدی !!!

خلاصه گفتم برمیگردم ... و یادمه اولی باری که یه چک 20000 دلاری رو نشونشون دادم ، گفتن : الی ! راست میگی ؟!! 20000 دلار؟! این واقعاً میتونه تو بانک نقد بشه ؟!! گفتم : آره ، مگه ندیدین تا حالا!؟

گفتن : حالا بگو ببینیم ، چقدر درآمد داری تو این کمپانیه ؟! گفتم : بابا ! محدودیت نداره که ... هر چقدر کار کنم ، میتونم ... مثلاً مثل پزشکی که نیست که من دیگه تا یه حدی .. دیگه نتونم و وقت نداشته باشم که مریض ببینم ....

خلاصه ...، 25 هزار در ماه دیدن ، 30 هزار در ماه دیدن ، تقریباً دیگه وقتی 35 هزار در ماه دیدن ، ... اون لحظه رو کامل یادمه ... انگار اصلاً 2 تا آدمه دیگه بودن ... گفتن : الهام ! الهی ما قربونت بریم !! تو چقدر زرنگی !!! تو اصلاً این مغزتو از کی گرفتی ؟!!!

بعد بابام گفت : این مغزت ، مغز منه !!! بعد مامانم گفت : برو بابا !!! اگه این مغز تو بود که الان داشت پزشکی میکرد !!!!!

خلاصه .... زندگی من شروع کرد به عوض شدن ... البته میگم من تو 3 سال اول خیلی مشکلات داشتم ... ولی یه چیزی که یاد گرفته بودم و خیلی کمکم کرد این بود که .... don’t quit"" ... یعنی "ترک نکن" ، " تسلیم نشو "

و بیشتر مردم تو نتورک مارکتینگ و در واقع در زندگی ، 1 اینچ قبل از موفقیت ترک میکنن ، موقعی که کار سخت میشه ، درست 1 اینچ قبل از موفقیت میگن : این که کار نمیکنه و ترکش میکنن ...

و من این رو شنیده بودم و هر وقت که ناراحت و خسته میشدم ، میگفتم 1 اینچ دیگه مونده ، 1 اینچ دیگه مونده ...

که به حدی رسید که خیلی موفق شدم توی بیزینسم و بیشتر از 10 هزار نفر اکتیو و فعال که مینیموم بین 150 تا 200 دلار تو ماه ید می ، تو گروهم بودن !

و خیلی از لحاظ مالی زندگیم شروع کرد به خوب شدن و ... و یواش یواش منو میبردن و میگفتن : بیا داستانتو بگو ، و اینطوری دیدم سخنگویی من هم یواش یواش داره ورزیده میشه ...

بذارین یه قضیه ای رو براتون بگم ، اینو برای این میگم که میدونم نتورک تو ایران خیلی جوونه ، و مطمئن هستم که خیلی هاتون این احساس رو دارید تو خانواده هاتون ...

یادمه تقریباً 2 سال بعد از اینکه وارد نتورک مارکتینگ شده بودم ، یادمه پدرم رو برده بودم یه قلب ، که قلبشو چک آپ کنه ... اون لحظه پدرم بهم گفت که : ( اون هم چه جایی !!! تو قلب و در واقع روی زخمم نمک ریخت ..) بهم گفت : یه چیزی بهت بگم الهام ! من زنده یا مرده ، نمیخوام به هیچ بگی که نتورک مارکتینگ کار کردی !!

حالا من اون موقع هنوز موفق هم نبودم و این مسئله خیلی برام سنگین بود و اون لحظه ، موقعی بود که نزدیک بود از نتورک مارکتینگ بیام بیرون ! آخه من پدرمو خیلی دوست دارم و پیش خودم احساس که : ول کن بابا !! ارزش نداره که .....

ولی باز اون احساس در من بود که من فقط یه زندگی دارم و اونو همونطور که دوست دارم ، میخوام ادامه بدم و بنابراین باز هم دنبال کارم رفتم ...

اینو میگم ، چون چند سال پیش به پدر و مادرم گفتم : دیگه نمیخواد کار کنین ، بسه دیگه ... بعد به مامانم گفتم : اگه از پسرم موقعی که نیستم مواظبت کنی ، موقعی که من نیستم ، من 2-3 برابر حقوقت بهت میدم ، گفت: باشه ... بعد به پدرم گفتم .... خلاصه .... من شروع به ید ساختمونهای تجارتی ... بعد وقتی زنگ میزدن که مثلاً در ش ته یا فلان چیز اب شده ، به پدرم میگفتم : میخواهی شما بری این چیزها رو درست کنی ؟ گفت : آره ، خیلی هم دوست دارم ، چرا که نه ... خلاصه ... بعد براش یه ماشین هامر نو یدم ، حالا سوار هامرش میشه ، هر کی زنگ میزنه ، میره کار ها رو انجام میده و .... حالا بهم میگه : قربونت بریم ، چه زندگی درست کردی !!! یاد بده به همه که quit نکنن ها !!!!

این داستان رو خواستم بهتون بگم که : توی نتورک مارکتینگ و تو هر بیزینسی ، آدم باید بدونه که وارد یه فشاری میشه که باید تحمل کنه .... و بخصوص توی نتورک مارکتینگ باید یه ماهیچه ای بسازی ... این ماهیچه ، ماهیچه rejection"" هست ... ماهیچه " رد و جواب نه شنیدن "

باید تو هر بیزینسی و یخصوص در نتورک مارکتینگ ، این ماهیچه خیلی بزرگ و گنده بشه ... هر چقدر که اجازه بدی ، این ماهیچه گنده تر بشه ، قوی تر و موفق تر میشی ...

حالا چطوری این ماهیچه گنده میشه ؟ ایی که میگن "yes" و میآن تو کار ، اینا ماهیچه رو گنده نمیکنن ، اما ایی که میگن "no" و این چیه تو میگی ؟ برو با با و ....

این چیزاست که ماهیچه " rejection " رو گنده میکنه و من اگه به شما بگم چقدر "no " گرفتم و چقدر " نه " شنیدم تو این 10 سالی که داشتم این کار رو فول تایم انجام میدادم ، باورتون شاید نشه ، اما هزاران "no" گرفتم !!

ولی با هر " نه " که شنیدم ، به خودم اجازه دادم که این " نه " مثل یه پله ای باشه که روش قدم بذارم و بیام بالاتر ... و به جای اینکه در جواب " نه " ها بگم : ... وای ! این چه آدم بدیه !!!

به خودم گفتم : این چه معلم خوبیه !! برای اینکه داره به من یاد میده که چطور یاد بگیرم که چطور اینجا بایستم و نذارم که این " نه " منو بشکنه و این موضوع واقعاً به من کمک کرد که خیلی سریعتر بتونم قوی بشم !

یه موضوع دیگه ای هم که میخوام بگم اینکه ....

من بعد از هیچ وقت پزشکی ن ، و میدونم که اون دوستام که با هم فارغ حصیل شدیم ، یک پنجم ، یک ششم و شاید هم بیشتر از اون ، از پولی که من تو نتورک مارکتینگ ساختم ، پول نساختن . با اینکه خیلی هاشون هم موفق هستن تو کار خودشون ، یکی از دوستان نزدیک ما که تخصص بالایی هم داره ، جند وقت پیش تولد 40 سالگیش بود ، خانمش زنگ زد و میخواست برای تولدش ما رو دعوت کنه ، اما من نمیتونستم ، چون تو باهاما با " مارک ویکتور هنسن " ( نویسنده کتابهای سوپ جوجه برای روح ) سخنرانی داشتیم ، بهش گفتم : ببین ، من تو باهاما هستم ، ولی ما میتونیم شما رو بیاریم باهاما ، با بلیط first cl و پول هواپیما و هتلتونو بدیم ، شما بیائید اینجا و بعد از سخنرانی ما ، تولد 40 سالگی تونو اینجا جشن بگیریم ، اونها هم قبول و .. اومدن .

یادمه نشسته بودیم و داشتیم صحبت میکردیم ، که اون دوستم یه چیزی گفت که واقعاً موهای تنم سیخ شد ، گفت: من میخوام فقط از تو تشکر کنم ، که تو درباره نتورک مارکتینگ ، 5-6 دفعه گفتی و من هر بار گفتم "نه ! کار تو اشتباهه و کار من درسته ! ..." برای اینکه اگه به من نگفته بودی و من امروز وضع زندگی تو رو میدیدم ، از دستت خیلی ناراحت می شدم ، ولی چون میدونم که تو به من 5-6 دفعه گفتی و من بهت گفتم نه ! پس تقصیر خودم بوده !!!

این رو هم خواستم بهتون بگم که دفعه بعد اگه خواستین به ی بگید ، این احتمال هم هست .

و خوبه که براتون بگم ، 60 سال پیش وقتی نتورک مارکتینگ تو شروع شد ، خیلی ها که اون موقع شروع و با مسائل خیلی زیادی دست و پنجه نرم و با نتورک مارکتینگ باقی موندن – که نتورک اون موقع های مثل نتورک مارکتینگ الان در ایران می مونه – اونهایی که دوام آوردن و quit ن ، الان واقعاً جزیره های خودشونو دارن و از لحاظ مالی به یه حدی رسیدن که دیگه دارن خدمتهای مالی خیلی بزرگی به جامعه و دنیا میکنن ، اینو میگم ، چون میدونم که خیلی از lمسائل ها تو ایران جدید هست و مسائل زیادی دارید و مردم هنوز عادت ندارند – البته تو هم هنوز مردم عادت ندارند و شاید تو خیلی باید قوی تر باشی



(منظور خانم الی درک از quit ن د در سیستم سالم می باشد نه شرکتهایی نظیر کوئست و امثالهم که در این وب سایت نام برده شده است )



مشاهده متن کامل ...
یکی از فانتزیام اینه که...(15)
درخواست حذف اطلاعات

مجموعه: مطالب طنز و خنده دار





یکی از فانتزیام اینه که , اس ام اس یکی از فانتزیام اینه که


طنز یکی‌ از فانتزیام اینه که


 


یکی از فانتزیام اینه که ..
یکیو گیر بیارم یه دل سیر درد و دل کنم باهاش 
و کل نگفته هامو بهش بگم ..


.


.


و بعد بندازمش زیر قطار بمیره تا حرفام جای دیگه درز نکنه 
وحشی هم خودتی


 


مطالب طنز و خنده دار , یکی از فانتزیام اینه که جدید


مطالب طنز و خنده دار


 


یکی از فانتزیام اینه که برم توی عروسی غریبهو موقعی که عروس میخواد بعله رو بگه یهو از وسط جمعیت داد برنم:نهههههههه باهاش ازدواج نکن ، من هنوز دوستت دارمممم . . .بعد فامیلای دوماد جنازمو ببرن سمت افق


 


مطالب طنز و خنده دار , یکی از فانتزیام اینه که جدید


یکی از فانتزیام اینه که جدید


 


یکی از فانتزیام اینه که
اونی که اولین بار گفت:
اونـی که همـش آنلاینه!
از همه تـنـها تره ...
رو پیدا کنم! و به روش سنتی 
بکُشمش!


 


مطالب طنز و خنده دار , یکی از فانتزیام اینه که جدید


یکی از فانتزیام اینه که


 


یکی از فانتزیام اینه که یه روز پشت تلفن توی جمع بگم ...


.


.


خودمو با اولین پرواز میرسونم


 


مطالب طنز و خنده دار , یکی از فانتزیام اینه که جدید


اس ام اس یکی از فانتزیام اینه که


 


یکی از فانتزیام اینه که
.
.
 یه بار کلیه مقاطع تحصیلی تعطیل بشن به جز ابت !


 


مطالب طنز و خنده دار , یکی از فانتزیام اینه که جدید


یکی‌ از فانتزیام اینه که


 


یکی از فانتزیام اینه که
 مزه قهوه ترک و فرانسه رو از هم تشخیص بدم!
لامصب خیلی کلاس داره!!!
فعلا میتونم مزه چای و دوغ رو از هم تشخیص بدم


البته با چشم بازا...


.


.


ولی من یه روز ادم باکلاسی میشم
صبر کن


 


مطالب طنز و خنده دار , یکی از فانتزیام اینه که جدید


طنز خنده دار 


 


یکی از فانتزیام اینه که چندتا دختر سر من دعوا کنن و همدیگرو بزنن بعدش من یهو با گریه داد بزنم و بگم بسسسس کنید دیگه !!! بعد یهو همه آروم شن و به من نگاه کنن بعد همشون بیان منو نوازش کنن تا حالم بهتر شه بعدش من که دیگه متعلق به همشون شدم با صلح و دوستی کنارشون میمونم ، اونا هم همدیگرو دوس دارن ! دوشواری هم نداریم …


 


مطالب طنز و خنده دار , یکی از فانتزیام اینه که جدید


یکی از فانتزیام اینه جدید


 


یکی از فانتزیام اینه که وقتی ناراحتم نخندم
ولی بازم میخندم 
کلا موقعیت سرم نمیشه 
ناراحتما ولی خل بازیام سر جاشه


 


مطالب طنز و خنده دار , یکی از فانتزیام اینه که جدید


یکی از فانتزیام اینه که


 


عروس شم ...(بوگو ا?شا?)...
بعد وخت? که عاقد داره میگه وک?لم !...؟
?هوو ?ک? داد بزنه نــــه !!!...
بعد مجلس واسه 1 دق?قه متشنج بشه ......
بعد من داد بزنم ک? هست? سایه خودتو نشون بده !!!...
بعد ?هوو از ب?ن جمع?ت مخاظب خاص سابقم ب?اد ب?رون و بگه
منم !...
هنوز دوست دارم !!!...
بعد دست همد?گه رو بگ?ر?م و از مجلس خارج ش?م ...
بعد نامزدم منو مخاطب خاصمو از پشت با ضربات مکرر چاقو
از پا? در ب?اره !!...
هیچی دیگه تموم شد . الآنم قرصامو خوردم بهترم


 


مطالب طنز و خنده دار , یکی از فانتزیام اینه که جدید


مطالب طنز و خنده دار


 


یکی از فانتزیام اینه که پلیس تو ایست و بازرسی ماشینم رو نگهداره … – بگه اسم ؟ + بگم – بگه نام پدر ؟ + بگم علی – بگه فامیلت چیه ؟ + بگم ی – بگه از کجا میای ؟ + بگم آباد – بگه کجا میری ؟ + بگم یه پلیسه شاکی شه ! – بگه بی شرف منو سرکار گذاشتی + بگم نه به المومنین


 


مطالب طنز و خنده دار , یکی از فانتزیام اینه که جدید


یکی از فانتزیام اینه که جدید


 


فانتزی من اینه که به مخاطب خاصم بگم عزیزم میخوای این سرویس طلا رو برات ب م...اونم بگه ممنون عشقم ولی من تورو بخاطره خودت می خام نه این چرتو پرتا ...منم بگم میدونم قابلتو نداره


 


مطالب طنز و خنده دار , یکی از فانتزیام اینه که جدید


مطالب طنز و خنده دار


 


یکی از فانتزیام اینه که وقتی دارم با ماشین آ ین مدل (مثلا لامبورگینی یا آئودی تی تی) تو خیابون رانندگی میکنم ییهو سر از تونل زمان در بیارم و برم اون زمانها که تازه ماشین اومده بوده تو ایران . خدائیش دیدن داره قیافه آدمهای اون دوران . تصورشو وقتی داری با دنده یک آروم رو سنگ فرشای خیابون از جلوی چشمهای از کاسه درومده و فکهای  نچسبیده رد میشی ؟؟؟


 


مطالب طنز و خنده دار , یکی از فانتزیام اینه که جدید


مطالب طنز و خنده دار


 


یکی از فانتزیهام اینه که تو یه جمعی دعوام بشه با یکی بعد من اشک توچشمام حلقه بزنه و با صدای بلند داد بزنم:
تو میدونی من کی هستم؟؟؟ اره؟ میدونی؟میدونی بابام کیه؟؟ میدونی من کی ام لعنتی؟؟
خعلی حال میده.


 


مطالب طنز و خنده دار , یکی از فانتزیام اینه که جدید


جوک یکی از فانتزیام


 


یکی از فانتزیام اینه که:
تو خونه مثل کامپیوتر یه قسمت سرچ وجود داشته باشه که هر چی رو نتونستیم پیدا کنیم تو اون جا بنویسیم و اونم پیداش کنه و بیاره یا جاشو بهمون بگه...


 


گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته




مشاهده متن کامل ...
بازیگران دسال نصف مال من نصف مال تو
درخواست حذف اطلاعات

بازیگران دسال نصف مال من نصف مال تو

اسم بازیگران دسال نصف مال من نصف مال تو

ع های پونه در نصف مال من نصف مال تو

ع های الما اسکویی در نصف مال من نصف مال تو

نصف مال من، نصف مال تو - ویکی پدیا، دانشنامهٔ آزاد

https://fa.wikipedia.org/wiki/نصف_مال_من،_نصف_مال_توtranslate this page
نصف مال من، نصف مال تو ی به کارگردانی وحید نیکخواه آزاد و نویسندگی اصغر عبدالهی ساختهٔ سال ۱۳۸۵ است. خلاصه داستان: در باره ی دو دختر دبستانی است که پس ...

نصف مال من، نصف مال تو - سینما تئاتر

www.cinema-theatre.com/.../ -نصف-مال-من،-نصف-مال-تو/translate this page
نصف مال من، نصف مال تو : سپیده و پونه دو دختر نه ساله، هر دو در یک کلاس هستند و ... بازیگران : محمدرضا شریفی نیا ، مریلا زارعی ، فرهاد آئیش ، شقایق فراهانی ...

جشنواره بیست و یکم کودک "نصف مال من نصف مال تو" شد - باشگاه خبرنگاران

www.yjc.ir › فرهنگی هنریسینما و تئاترtranslate this page
sep 30, 2013 - های "نصف مال من نصف مال تو" و "بچه های ابدی" سردمدار جشنواره ... پروانه زرین بهترین بازیگر کودک و نوجوان به علی احمدی فر بازیگر بچه های ابدی

نام بازیگران نصف مال من نصف مال تو - درباره ی ما

nexusfa041.ir/post/نام-بازیگران-نصف-مال-من-نصف-مال-تو.htmltranslate this page
نام نصف مال من نصف مال تو, وب رسمی طرفداران , بازیگران سینمای ایران , بیوگرافی, دنیای و بازیگران پست , ♥ ام یر محمد مت قیان , پسر اینترنتی جنیفر ...

بازیگران دسال نصف مال من نصف مال تو - ساوان

savandl.rozblog.com/.../بازیگران- دسال- -نصف-مال-من-نص...translate this page
x نصف مال من نصف مال تو با حجم کم x نصف مال من نصف مال تو با کیفیت عالی x بازیگران دسال نصف مال من نصف مال تو x نصف ...

بازیگران نصف مال من نصف مال تو - ساوان

savandl.rozblog.com/tag/بازیگران- -نصف-مال-من-نصف-مال-توtranslate this page
x نصف مال من نصف مال تو با حجم کم x نصف مال من نصف مال تو با کیفیت عالی x بازیگران دسال نصف مال من نصف مال تو x نصف ...

بازیگران دسال نصف مال من نصف مال تو - نوزاد

baby.powerset.ir/بازیگران- دسال-نصف-مال-من-نصف-مال-توtranslate this page
بازیگران دسال نصف مال من نصف مال تو. شغل هایی که ... وی نقش بسیار مهمی هم در «ج نادر از سیمین» ایفا کرده، در بین نامزدهای بهترین بازیگر زن مکمل شد.

ع بازیگران دسال نصف مال من نصف مال تو - سایت واضح

vazeh.com/k-394372-ع %20بازیگران%20 دسال%20 %2...translate this page
ع بازیگران دسال نصف مال من نصف مال تو-ایسکانیوز: سینمایی نصف مال من،نصف مال تو به کارگردانی وحید نیکخواه آزاد پس از 24 روز نمایش ا.

آلبوم تصاویر نصف مال من ٬ نصف مال تو - تبیان

www.tebyan.net › ... › سینما و تلویزیونآلبوم تصاویرtranslate this page
aug 11, 2007 - نصف مال من ٬ نصف مال تو به کارگردانی وحید نیکخواه آزاد از چهارشنبه ۱۰ ... نادر سلیمانی ٬ ترلان پروانه و آلما اسکویی از جمله بازیگران این هستند.

نصف مال من نصف مال تو با حجم کم - اسید با ...

www.savandl.ir/.../ - -نصف-مال-من-نصف-مال-تو-با-حجم-...translate this page
x نصف مال من نصف مال تو با حجم کم x نصف مال من نصف مال تو با کیفیت عالی x بازیگران دسال نصف مال من نصف مال تو x نصف ...

نصف مال من نصف مال تو با کیفیت hd

www.uptv.ir/ -half-mine-and-half-of-yours-hd-quality-dir...translate this page
نصف مال من نصف مال تو با کیفیت hd و ... شقایق فراهانی، فرهاد آئیش، لرستانی، بازیگران دسال: ترلان پروانه، آلما ...

رو مه اعتماد85/8/21: ساعاتی با گروه «نصف مال من ، نصف مال تو» در هتل ...

www.magiran.com/npview.asp?id=1259540translate this page
nov 12, 2006 - ی طنز به نام «نصف مال من ، نصف مال تو» شاید با محوریت ک ن . ... و آلما اسکویی بازیگران دسال هم آن شب سرصحنه بودند ولی مقابل ...

نصف مال من نصف مال تو - ساوان

www.savandl.ir/.../ - -نصف-مال-من-نصف-مال-تو-با-لین...translate this page
x نصف مال من نصف مال تو با حجم کم x نصف مال من نصف مال تو با کیفیت عالی x بازیگران دسال نصف مال من نصف مال تو x نصف ...

ع های پونه در نصف مال من نصف مال تو - ساوان

www.savandl.ir/.../ع -های-پونه-در- -نصف-مال-من-نصف-مال-...translate this page
x نصف مال من نصف مال تو با حجم کم x نصف مال من نصف مال تو با کیفیت عالی x بازیگران دسال نصف مال من نصف مال تو x نصف ...

پرکارترین بازیگر نوجوان سینمای ایران - آفتاب

www.aftabir.com › مقالاتفرهنگی و هنریسینماtranslate this page
may 16, 2010 - ترلان پروانه به خاطر بازی در های «نصف مال من، نصف مال تو»، «عاشق» و «خاطرات فردا» از جشنواره کودک و نوجوان همدان جوایزی را به دست آورده ...

نصف مال من نصف مال تو با کیفیت hd - iranparsfilm

iranparsfilm.ir/ - -نصف-مال-من-نصف-مال-تو-با-کیف/translate this page
نصف مال من نصف مال تو با کیفیت hd و ... نیا، مریلا زارعی، شقایق فراهانی، فرهاد آئیش، لرستانی، بازیگران دسال: ترلان پروانه، آلما ...

بایگانی ها ایرانی نصف مال من نصف مال تو - iranparsfilm

iranparsfilm.ir/tag/ - -ایرانی-نصف-مال-من-نصف-مال-تو/translate this page
نصف مال من نصف مال تو با کیفیت hd و ... نیا، مریلا زارعی، شقایق فراهانی، فرهاد آئیش، لرستانی، بازیگران دسال: ترلان پروانه، آلما ...

fars news agency : را خانوادگی کردیم تا در گیشه ش ت نخورد

www.farsnews.com/printable.php?nn=8606120123translate this page
sep 3, 2007 - در نشست «نصف مال من، نصف مال تو» مطرح شد؛ را خانوادگی کردیم ... در پایان این نشست بازیگران دسال «نصف مال من نصف مال تو» از ...

نام بازیگران نصف مال من نصف مال تو - رابط وب و اخبار 24

ww2.nexusfa24.ir/article/نام-بازیگران-نصف-مال-من-نصف-مال-تو/translate this page
نصف مال من نصف مال تو همه ها یران همه ها نصف مال من نصف مال تو لرستانی بازیگران دسال نام ایمیل عنوان ، نصف مال من نصف مال تو ...

درسم مهم تر از بازیـگری است - برترین ها

www.bartarinha.ir/fa/news/377/درسم-مهم تر-از-بازیـگری-است
مشاهده متن کامل ...
ازن ژنراتور وآب آشامیدنی
درخواست حذف اطلاعات

آب آشامیدنی


آب گواراترین آشامیدنیها ست. آب طبیعی برای آنکه قابل آشامیدن باشد بایستی تصفیه شود.پس از تصفیه، آب زلال، بی بو، بی رنگ، بدون مزه خاص، بدون عوامل بیماریزا،بدون موادسمی همراه با مقداری موادو یونهای لازم بدست می آید. اساسی ترین و مهم ترین مرحله تصفیه آب آشامیدنی گن ائی یا ضد عفونی نمودن آب جهت مناسب نمودن برای شرب می باشد. روشهای مختلفی برای گن ائی آب وجوددارد که مهمترین آنها کلرزنی ، ازن زنی واستفاده ازسایرگند زداها می باشد. روش سنتی گند زدائی آب کلر زنی است که امروزه دربیشتر کشورهای دنیا مخصوصا کشورهای در حال توسعه رایج می باشد. تامین آب آشامیدنی سالم و بهداشتی مورد نیاز مردم ازاهمیت بسیاری برخوردار است چرا که بیماریهای ناشی از آب آلوده مانند اسهال، وبا، حصبه و بیماریهای انگلی هنوز سالانه نزدیک به یک میلیارد انسان را مبتلا می نمایند و باعث مرگ حدود 10 میلیون نفر،اکثرا در کشورهای در حال توسعه میگردند. با توجه به قرار گرقتن منابع آبی در محدوده ا و ورود آلاینده های جدید و مقاوم به این منابع ضروری است که تصفیه خانه های آب به سمت بهره گیری از گن اهای جدید و به کارگیری فن آوری های نوین در فرایند تصفیه آب گام بردارند.استفاده از کلر و مشتقات آن در گن ائی آب موجب تشکیل ترکیبات جانبی مضر و سمی مانند کلرات، ترکیبات آلی کلرینه و ترکیبات تری هالومتان(thm) می شودکه این مواد عوارض نامطلوبی را برای مصرف کنندگان به همراه داشته وسرطان زا هستند . گازازن با توجه به خواص ویژه خود وعدم تولیدمواد جانبی مضر ، جایگزین مناسبی برای کلر می باشد.این گاز نزدیک به یک قرن است که بعنوان گند زدا در آب آشامیدنی توسط کشورهای پیشرفته مورد استفاده قرار گرفته و تاکنون هزاران واحد تصفیه توسط ازن در سراسر اروپا، روسیه، ژاپن و ایالات متحده گسترش یافته است و در حال حاضر بیش از 3000 واحد تصفیة آب توسط ازن در سراسر جهان و بیش از 300 واحد تصفیة آب آشامیدنی در ایالات متحده قرار دارد.در کشور ما نیزبهره گیری ازاین روش در تصفیه خانه آب اصفهان و بخش کمی از تصفیه خانه اهوازو بندرعباس صورت می گیرد. بهترین روش ازن زنی در تصفیه آب تزریق آن به آب در دو مرحله یا روش ازن-ازن می باشدکه در مرحله اول پیش ازن زنی در مقادیر کم برای کنترل کدورت وحذف آهن ومنگنز صورت می پذیرد ودر مرحله دوم ازن زنی ، آب کاملاٌ ضدعفونی شده و مواد آلی مولد طعم ،بو ورنگ و کربن آلی حل شده (doc) با استفاده از مقادیر بیشترازن وتماس زیاد ا ید می شوند. پس از این مرحله آب برای عرضه و توزیع وارد شبکه می‌شود منتها قبل از اینکه وارد شبکه شود برای جلوگیری از آلودگی آب در شبکه مقدارکمی کلر به آن اضافه می‌شود.


بطورکلی مزایای استفاده از ازن ژنراتور در تصفیة آبهای آشامیدنی بشرح زیرمی باشد:


میکروب کشی سریع و وسیع


قابلیت ا یداسیون ازن بالاتر ازهمه گن اهای رایج مانند کلرومشتقات آن، پرکلرین، آب ژاول و غیره می باشد. خصوصیات میکروب کشی ازن بیانگر پتانسیل بالای ا ید اسیون آن می باشد. تحقیقات نشان می دهد که گند زدائی توسط ازن حاصل اثر مستقیم آن برباکتریها وتجزیه دیواره سلولی باکتریها می باشدکه به فرایند زوال سلولی (cell lysing) معروف است. و از این نظر با مکانیسم عمل کلر در فرایند گند زدائی متفاوت است. کلرفقط با نفوذ به داخل سلول، آنرا غیرفعال میکند وقادربه دیواره سلولی وازبین بردن آن نیست.با توجه به قدرت بالای گند زدائی ازن در مقایسه با کلر وسایر گن اها ، زمان کمتری جهت تکمیل فرایند گند زدائی نیاز می باشد. بررسی ها همچنین بیانگر توانائی بیشتر ازن در از بین بردن ویروسها در مقایسه با کلر می باشد. در مقام مقایسه ازن بعنوان گن ا 25 بار قوی‌تر از اسیدهیپوکلرو (hocl) و 2500 بار قوی‌تر از هیپوکلریت (ocl) و 5000 بار قوی‌تر از کلروآمین (nh2cl) است. این مسئله بوسیلة مقایسة ثابت‌های ct اندازه‌گیری می‌شود که عبارتست از غلظت و زمان لازم برای کشتن 99.9% کل میکروارگانیزم‌ها. میزان 0.4ppm از ازن در عرض 4 دقیقه می‌تواند هر باکتری، ویروس، قارچ و یا کپکی را نابود سازد. در این میان قابلیت ازن در از بین بردن ویروس‌ها بسیار شگفت‌انگیز بوده و حتی در غلظت‌های باقی‌مانده بسیار پایین می‌تواند ویروسهای بیماری‌زا مثل هپاتیت را از بین ببرد. در مطالعات آزمایشگاهی ثابت شده فقط 0.012ppm ازن در کمتر از 10 ثانیه می‌تواند تمام ویروسها را نابود کند.همچنین کپک‌ها نیز به آسانی توسط ازن در آب کنترل می‌گردند. کیست‌های giardia و cryptospoidium به سهولت توسط ازن کنترل می‌شوند در حالیکه مقادیر طبیعی کلر بر آنها بی‌اثر است.


از بین بردن کامل طعم و بوی آب


ازن قادر است ترکیبات فنولیک ودیگر ترکیبات مولد طعم را در آب شرب از بین ببرد. بو و طعم در منابع آبی بطور طبیعی از آلودگی‌های مواد آلی انسانی بوجود می‌آید. بدین ترتیب که باکتری‌ها با مصرف این مواد، بخصوص در آبهای سطحی باعث ایجاد طعم و بو می‌شوند. مصرف کلر برای گندز سبب ایجاد ترکیبات کلروفنل با بو و طعم بسیار بالایی می‌شود. بیشتر این ترکیبات بوزا توسط تصفیة ازن از بین می‌رود حتی برخی ترکیبات سولفور نظیر سولفید هیدروژن، مرکاپتان‌ها یا سولفیدهای آلی می‌توانند توسط ازن به سولفات‌ها، ا ید شوند.


حذف کامل آهن و منگنز موجود در آب


ازن مواد معدنی را بطور کامل ا ید نموده وموجب ته نشینی وحذف آنها می گردد. اهمیت عمده ازن در قابلیت ش تن ترکیبات آلی همراه با آهن ومنگنز می باشد. ازن ف ات سنگین را به شکل ا یداسیون بالا که معمولاً ا یدهای غیر‌محلولی هستند و به آسانی با اسیون حذف می‌شوند، تبدیل می‌کند. برای مثال آهن معمولاً در ح فرو (fe2+)، در آب محلول است که در حضور ازن به یون فریک (fe3+) که در آب بصورت هیدرو ید فریک خیلی نامحلول است تبدیل شده و توسط اسیون جدا می‌شود. سایر ف ات مثل منگنز در حضور آهن، کادمیوم، کروم، کب ، مس، سرب، آرسنیک ، نیکل و روی می‌توانند توسط روش مشابه تصفیه شوند.


حذف رنگ


علت بروز رنگ در آبهای سطحی وجود مواد آلی طبیعی نظیر اسیدهای تانیک، فلویک و هیومیک می‌باشند. این ترکیبات در نتیجة ت یب مواد گیاهی تولید می شوند ودر ساختمان آنها باندهای دوگانه کربن ـ کربن به هم وصل می‌شوند، زمانیکه سری پیوندهای دوگانه به بالای 20 برسد جذب رنگ در طیف مرئی بوجود می‌آید، ازن به این پیوندهای دوگانه مواد آلی حمله کرده و آنها را می‌شکند و حذف این پیوندهای دوگانه باعث حذف رنگ می‌شود.


آبهای سطحی معمولاً می‌توانند در محدوده 4-2 ppm ازن،کاملا رنگ‌ز شوند.


حذف جلبک


ازن با توجه به خاصیت ا یدکنندگی قوی قادر به از بین بردن انواع جلبکها می‌باشد. ا سیون آبهای آلوده شده با جلبک، سبب ا یداسیون و شناور شدن جلبک در سطح مخزن می‌شود. ازن همچنین متابولیک‌های محصولات جانبی تولید شده توسط جلبک را ا ید و حذف کرده و در نتیجه باعث حذف طعم و بو خواهد شد.


تثبیت انعقاد و حذف کدورت


در یک تصفیه خانه متعارف که از آب سطحی بعنوان ورودی استفاده می نماید اولین مرحله تصفیه، حذف کدورت می باشد. درمرحله پیش ازن زنی ،ازن از طریق ناپایدار ذرات معلق وخنثی سازی بار ذرات کلوئیدی موجبات حذف کدورت را فراهم می نماید.و از اسیون مستقیم جهت عملیات صاف سازی استفاده می شود. ا یداسیون مواد آلی محلول توسط ازن منجر به تولید مولکول‌های قطبی و باردار می‌شود که می‌توانند با یون‌های آلومینیوم و کلسیم واکنش داده و آنها را رسوب دهند. تصفیة آب‌های سطحی با 0.5 ppm ازن منجر به کاهش کدورت، تثبیت قابلیت ته‌نشینی و کاهش مقدار ذرات می‌شود.استفاده ازازن برای کنترل کدورت مزایای زیر راشامل می شود:


- کاهش مواد شیمیائی مورد نیاز برای فرایند انعقاد


- کاهش زمان مورد نیاز برای تشکیل فلوک و ه سازی


- افزایش راندامان اسیون ( حدود 50 در صد )


- کاهش لجن حاصل از بک واش


این روش موجب انجام مناسب تر فرایند انعقاد وصرفه جوئی در مصرف مواد شیمیائی مورد نیاز می گردد به گونه ای که صرفه جویی حاصل از مصرف مواد با افزایش هزینه های مربوط به نصب سیستم ازن زنی مطابقت می نماید.


حذف مواد آلی


ازن با بیشتر ترکیبات سادة آروماتیک و آلیفاتیک‌های غیراشباع نظیر وینیل کلراید، 1و1- دی‌کلرواتیلن، تری‌کلرواتیلن، p ـ دی‌کلروبنزن و غیره به سرعت واکنش می‌دهد اما واکنش آن با آروماتیک‌های پیچیده و آلیفاتیک‌های اشباع به آرامی صورت می‌گیرد.ازن بیشتر ترکیبات آلی نظیر قندها، فنل‌ها، الکل‌ها و غیره را ا ید کرده و خود به ا یژن تبدیل می‌شود. ازن به همراه پرا ید هیدروژن، یونهای هیدرو یل خیلی فعال را تشکیل خواهد داد که باعث حملة نوکلئوفیلیک روی ترکیبات آلی است که این باعث تغییر مکان هالوژنها و سایر گروههای عاملی نظیر آمین‌ها و سولفیدها می‌شود. تحقیقات نشان داده است که ازن می تواند آفت کشهای مالاتیون وپاراتیون را که ترکیباتی سرطان زا وخطرناک هستند به اسید فسفریک ( بی خطر) تبدیل نماید.


عدم تولید پسماندهای مضر


محصولات جانبی حاصل از ازن زنی شامل اسید هایی با وزن ملکولی کم وغیرها لوژن دار ، آلدهید ها، کتون ها و الکل ها می باشند که این ترکیبات اغلب توسط میکرو ارگانیسم های موجود در آب قابل تجزیه بیولوژیکی می باشند ومعمولاً برای مصرف کنندگان بی خطر هستند. یکی از عیوب استفاده از کلر در این زمینه، تشکیل مواد آلی از طریق واکنش آن با ترکیبات آلی نظیر کلروفرم، تتراکلریدکربن، کلرومتان و غیره است که این ترکیبات بطورکلی، تری‌هالومتان (thm) نامیده می‌شوندوچیزی حدود 850 ترکیب کارسینوژن پدید می آورندکه همگی سرطان‌زا هستند.درروش ازن زنی ،پیش ازن زنی باعث تغییر شکل مواد آلی موجود در آب خام شده و مواد آلی دارای زنجیره طولانی و با تعداد ملکول زیاد را به مواد غیر قابل تجزیه بیولوژیکی ونیز برخی ترکیبات کوچکتر قابل تجزیه تبدیل می نماید. این امر بطور همزمان موجب افزایش ا یژن محلول در آب می گردد وشرایط برای رشد باکتریها ی هوازی مهیا می شود. در صورت استفاده از های کربن فعال گرانولی (gac) در بخش اسیون ، مواد آلی بر روی منافذ وسطح کربن فعال گرانولی جذب می شوند ولذا بعنوان منبع تغذیه ورشد باکتریها ایفای نقش می نماید . در این صورت آبی که از چنین هایی عبور می نماید مواد آلی را در سطح باقی گذاشته واز رشد باکتریها درآب پس از جلوگیری بعمل می آورد.


سالم سازی آب آشامیدنی


« افرایتم الماء الذی تشربون .ءانتم انزلتموه من المزن ام نحن المنزلون . لو نشاء جعلناه اجاجاً فلولا تشکرون »


آیا به آبی که می نوشید توجه می کنید ؟ آیا شما آن آب را از ابرها فرو ریختید یا ما آن را فرو فرستادیم ؟ اگر می خواستیم آن آب را شور می گردانیدیم . آیا شکرگزاری نمی کنید .


« سوره واقعه – آیات 68 تا 70 »


آب منشاء حیات و سرچشمه زندگی است و تمام موجودات عالم با آب زنده اند و حیات دارند . عواملی چون رشد جمعیت و افزایش روزافزون نیازهای بشر سهم برخورداری انسان از این نعمت الهی را به طور مستمر کاهش می دهد . کیفیت آب نیز به دلیل فعالیتهای انسان و ورود آلاینده های مختلف تغییر می کند که نهایتاً بر سلامتی انسان تأثیر سوء می گذارد . در دین تأکید ویژه ای بر آن شده به طوری که در 43 سوره قرآن مجید 63 مرتبه ار آب یاد شده است .


تاریخ زندگی بشر نشان می دهد که انسان علاوه بر کوشش در زمینه یافتن منابع آب و حفاظت آنها همواره در جهت تأمین کیفیت مناسب آن نیز گام برداشته است .


 


منابع آب :


آب مورد مصرف ممکن است از منابع آب سطحی و یا زیرزمین باشد . منابع آب زیرزمین عمدتاً دارای کیفیت مناسبتر نسبت به آبهای سطحی می باشند . منابع آب سطحی شامل , رودخانه , دریاچه , است , نهر و سد می باشند که اینگونه آبها در هنگام بارشهای جوی دارای آلودگی شدید هستند .


منابع آب زیرزمینی مانند چاهها , چشمه ها و قنات می باشند و معمولاً از کیفیت باکتریولوژیکی خوبی نسبت به آبهای سطحی برخوردارند .


منابع آلاینده آب :


منابع آب ممکن است براثر دفع مواد زاید خطرناک , فعالیتهای است اج معاد , استفاده از کودها و آفت کشها در کشاورزی و .... مورد تهدید قرار گیرد .


منابع آب زیرزمینی می بایست تعیین محل و بهسازی و در مقابل سیلابهای سطحی محافظت شوند . حفاظت آبهای سطحی مشکل و ممکن است فقط در یک منطقه محدود عملی باشد . وجود اندکی از مواد شیمیایی در آب می تواند منجر به بروز مشکلات بهداشتی حاد شود . بنا بر این حفاظت از منابع آب بهترین روش در اطمینان بخشیدن به استفاده از آب سالم است .


روشهای سالم سازی آب آشامیدنی


1- جوشانیدن :


بر اثر جوشانیدن آب به مدت یک دقیقه کلیه عوامل بیماریزا اعم از تخم انگلها ، پروتوزئدها و باکتریها و ویروسها از بین می روند .


2- کلریناسیون با استفاده از کلرمادر :


غلظت یک درصد کلر را کلر مادر می گویند یا به عبارت دیگر حل 15 گرم پرکلرین ( هیپوکلریت کلسیم 70% ) در یک لیتر آب یا 300 گرم پرکلرین در 20 لیتر آب جهت تهیه کلر مادر نیاز می باشد . با افزودن پرکلرین ( کلر مادر ) به آب به نحوی که پس از نیم ساعت کلر باقیمانده در آن بین 5/0 تا 8/0 میلی گرم در لیتر ( ppm ) باشد می توان گفت که آب از نظر باکتریها و ویروسها سالم سازی شده است . اما آلودگی های انگلی آن بدون هیچ تغییری در آب باقی خواهد ماند . بنا بر این آب کلرینه شده عاری از تخم انگل پروتوزوئدها نیست . با این وجود چون با کلرزنی عامل سه بیماری خطرناک و کشنده تیفوئید ، وبا و اسهال از بین می رود بنا این توصیه میشود در مورد آب آشامیدنی عمل کلرزنی صورت گیرد .


حداقل مقدار مجاز کلر آزاد باقیمانده با توجه به ph آب 2/0 میلی گرم در لیتر است ولی در مخازن ذخیره میزان توصیه شده کلر برای ضدعفونی آب 3 تا 5 پودر پرکلرین به ازای هر متر مکعب آب لازمست .


1- ممکن است در ضمن عمل تصفیه کلیه میکروارگانیها از آب جدا نشده باشند . بنا بر این ضروری است مقدار کلر باقیمانده در آب آشامیدنی بعد از تصفیه 5/0 تا 8/0 ppm در شرایط عادی و ppm 1 در شرایط اضطراری باشد تا میکروبها در فاصله رسیدن آب به دست مصرف کننده نه تنها فرصت تکثیر نداشته باشند بلکه براثر وجود کلر باقیمانده از بین بروند .


2- چون امکان ورود فاضلاب یا آب آلوده در شبکه لوله کشی در مواقع پایین آمدن فشار آب و از طریق ارتباط نامناسب سیستم لوله کشی وجود دارد برای تقلیل آلودگی آب کلرزنی و حفظ کلر باقیمانده در آب ضروری است .


تصفیه آب آشامیدنی


یکی از اساسی ترین اه تصفیه آب گند زدائی یا ضد عفونی نمودن آب جهت مناسب نمودن برای شرب می باشد. تاکنون برای گند زد ائی آب روشهای مختلفی ارائه گردیده است که مهمترین آنها کلرزنی ، ازن زنی و استفاده از دی ا ید کلر ، برم ، ید ونیز اشعهuv می باشد.عمومی ترین روش گند زدائی در جهان کلر زنی می باشد که از دلایل عمده استفاده از آن می توان موثر بودن در غلظت پائین ، ارزان و در دسترس بودن ونیز داشتن باقیمانده در آب پس از عمل گند زدائی را نام برد. با توجه به تشکیل ترکیبات آلی کلرینه و سایر ترکیبات تری هالومتان در اثر گند ز با کلر که عوارض نامطلوبی را برای مصرف کنندگان به همراه دارد استفاده از گند زدا های جدید روز به روز ابعاد وسیع تری می یابد.ازن از جمله ترکیباتی است که با توجه به خواص ویژه خود ، نزدیک به یک قرن است که بعنوان گند زدا در آب آشامیدنی توسط کشورهای اروپایی مورد استفاده قرار گرفته است . اولین کار برد ازن در سال 1893 در کشور هلند و برای تصفیه خانه ای که از آب رودخانه راین تغذیه می نمود صورت پذیرفت . امروزه بیش از یک هزار تصفیه خانه آب از ازن بعنوان بخشی از تصفیه شیمیائی استفاده می کنند که اغلب آنها در کشورهای غربی بویژه فرانسه ، سوئیس و کانادا قرا دارند بزرگترین تاسیسات گند زدائی با ازن در مناطق پاریس و مونترال بکار گرفته شده است .


خواص فیزیکی وشیمیائی ازن


ازن یکی از اشکال آلوتروپی ا یژن بوده و گازی آبی رنگ با بوی تند وناپایدار می باشد . این ترکیب یک ا ید کننده قوی بوده و بسیار قوی تر از اسید هیپوکلرو ( ماده موثر گند ز کلر در آب ) می باشد. حلالیت ازن در آب 12 مرتبه کمتر از حلالیت کلر بوده و محلول آبی آن نیز ناپایدار می باشد.با توجه به ناپایداری گاز ازن ، باید در محل مصرف و نیز زمان مصرف تولید شود و نمی توان آنرا مثل کلر ذخیره نمود. با توجه به حوادث زیادی که در خصوص ترکیدن سیستم های ذخیره و نگهداری کلر بوقوع پیوسته است این محدودیت وماً جزء معایب استفاده از گاز ازن محسوب نمی شود.


خصوصیات بیوشیمیائی ازن


نقش ازن در تصفیه آب و پساب بعنوان یک عامل ا ید کننده و یک ترکیب میکروب کش حائز اهمیت بوده و در محیط آبی خصوصیات مشابهی با کلر دارد . از اینرو این دو ماده بعنوان رقیب یکدیگر و در مواردی مکمل یکدیگر مطرح می باشند. ازن دارای دو خاصیت بسیار مهم در ارتباط با محیط اطراف خود می باشد


قدرت گند زدائی بالا


خصوصیات میکروب کشی ازن بیانگر پتانسیل بالای ا ید اسیون آن می باشد. تحقیقات نشان می دهد که گند زدائی توسط ازن حاصل اثر مستقیم آن برباکتریها و تجزیه دیواره سلولی باکتریها می باشد . که از این نظر با مکانیسم عمل کلر در فرایند گند زدائی متفاوت است. با توجه به قدرت بالای گند زدائی ازن در مقایسه با کلر (25 برابر ) و سایر گن اها ، زمان کمتری جهت تکمیل فرایند گند زدائی نیاز می باشد. بررسی ها همچنین بیانگر توانائی بیشتر ازن در از بین بردن ویروسها در مقایسه با کلر می باشد.


2 - ازن به عنوان یک ا ید کننده قوی


ازن مصارف زیادی در تصفیه آب آشامیدنی از قبیل کنترل طعم و بو کنترل رنگ و حذف آهن و منگنز علاوه بر گند زدائی دارد . قدرت این ا ید کننده در شفاف سازی منابع آب با کیفیت پائین مانند آبهای بازیافتی مهم می باشد. ازن مواد معدنی زائد را بطور کامل ا ید نموده و موجب ته نشینی و حذف آنها می گردد. اهمیت عمده ازن در قابلیت ش تن ترکیبات آلی همراه با آهن و منگنز می باشد.ازن در برطرف نمودن ترکیبات آلی مولد رنگ ، قوی و موثر نشان می دهد بطوریکه بعنوان یک عامل جلا دهنده خوب برای فاضلاب و حذف کننده رنگ در آب شرب کا ربردهای فراوانی یافته است . ازن همچنین قادر است ترکیبات فنولیک و دیگر ترکیبات مولد طعم را در آب شرب از بین ببرد. تحقیقات نشان داده است که ازن می تواند آفت کشهای مالاتیون و پاراتیون را که ترکیباتی سرطان زا و خطرناک هستند به اسید فسفریک ( بی خطر) تبدیل نماید.اخیراً در خصوص استفاده از ازن به منظور کنترل و حذف کدورت و مواد آلی در مقررات epa رهنمود هایی ارائه گردیده است .


محصولات جانبی حاصل از گند زدائی با ازن


در غیاب یون برمید در آب ، محصولات جانبی حاصل از ازن زنی شامل اسید هایی با وزن ملکولی کم و غیر هالوژن دار ، آلدهیدها، کتون ها و الکل ها می باشند که این ترکیبات اغلب توسط میکرو ارگانیسم های موجود در آب قابل تجزیه بیولوژیکی می باشند و معمولاً برای مصرف کنندگان بی خطر هستند . پیش ازن زنی باعث تغییر شکل مواد آلی موجود در آب خام می گردد ازن ، مواد آلی دارای زنجیره طولانی و با تعداد ملکول زیاد را به مواد غیر قابل تجزیه بیولوژیکی و نیز برخی ترکیبات کوچکتر قابل تجزیه تبدیل می نماید. این امر بطور همزمان موجب افزایش ا یژن محلول آب می گردد و شرایط برای رشد باکتریها ی هوازی مهیا می شود. در صورت استفاده از های کربن فعال گرانولی (gac ) در بخش اسیون ، مواد آلی بر روی منافذ و سطح کربن فعال گرانولی جذب می شوند و لذا بعنوان منبع تغذیه و رشد باکتریها ایفای نقش می نماید . در این صورت آبی که از چنین هایی عبور می نماید مواد آلی را در سطح باقی گذاشته و از رشد باکتریها درآب پس از جلوگیری بعمل می آورد.


تجربیات تعدادی از کشورها در استفاده از ازن


1- کشور


در سال 1940 نخستین واحد ازن زنی به منظور از بین بردن طعم و بوی حاصل از مواد فنلی در تاسیس گردید . البته همواره از کلر زنی نیز بصورت توامان استفاده می گردید تا در سیستم توزیع مقدار باقیمانده پایدار از گن اها وجود داشته باشد.تحقیقات نشان داده که استفاده از ازن قبل از کلرزنی باعث کاهش تولید تری هالومتانها در حد کمتر از 1 میکروگرم در لیتر می باشد. با توجه به بالاتر بودن کیفیت آب منابع در دسترس در نسبت به منابع آبی اغلب کشورهای غربی ، استفاده از ازن در ایالات متحده کمتر مورد توجه قرار گرفته است لکن با افزایش آلودگی آبهای سطحی و زیر زمینی در دهه 90 قوانین جدیدی در راستای بهبود کیفیت آب وضع شده که از جمله آنها رویکرد بیشتر به استفاده از ازن در جهت افزایش کیفیت و قابلیت اعتماد به آب شرب مصرفی می باشد . از این رو تعداد تصفیه خانه های دارای تاسیسات ازن زنی دراین کشور بین سالهای 90تا 94 از 20 به 60 عدد افزایش یافته است.


2- کشورکانادا


اولین تاسیسات ازن زنی در کانادا در سال 1956 نصب و راه اندازی شد. در این کشور از ازن بعنوان گندازدا و نیز حذف کننده طعم و بو و کنترل کدورت استفاده گردیده است هرچند جهت حفظ مقادیر باقیمانده گن ا در شبکه سیستم کلر زنی نیز بصورت همزمان بکار گرفته شده است . عمده کاربرد ازن در کانادا در حذف مشکلات طعم و بوهای فصلی جهت کمک به امر گند ز بوده است.


3- کشورفرانسه


در سال 1992 حدود700 تصفیه خانه در فرانسه با استفاده از سیستم ازن زنی مشغول بکار بوده اند که آب تمامی این تصفیه خانه ها از آبهای سطحی تامین می شده است . هدف اصلی برای استفاده از ازن کنترل طعم بو ، ت یب فنل ، حذف مواد آلی و غیر فعال سازی ویروسها و از بین بردن باکتریها می باشد . در تعدادی از تصفیه خانه ها از ازن برای حذف رنگ و آهن و منگنز استفاده می شود و در اکثر تصفیه خانه ها گزارش شده که ازن باعث افزایش راندمان حذف کدورت گردیده است.


4- کشورسوئیس


در سوئیس 150تصفیه خانه بزرگ و کوچک از ازن زنی برای از بین بردن باکتریها و ویروسها ، حذف طعم و بو ومواد آلی استفاده می نمایند.


5-کشوراسترالیا


در استرالیا نیز تعداد 42 تصفیه خانه با سیستم ازن زنی فعالیت دارند که تعدادی بعنوان گند زدای مکمل کلر و تعدادی نیز بعنوان حذف کننده رنگ و مواد آلی بکار گرفته شده اند.


هزینه ها


هزینه های مربوط به ید و نصب تاسیسات ازن زنی با توجه به میزان ازن مورد نیاز و دبی تصفیه خانه متفاوت است ولی بطور متوسط هزینه ای بالغ بر 500 تا 600 هزار دلار برای آن پیش بینی می گردد.انرژی متوسط مورد نیاز جهت تولید هر کیلو گرم ازن ، 15تا20 کیلو وات ساعت خواهد بود . این در حالیست که برای انجام مناسب گند زدائی با ازن ، دوز تعیین شده mg/lit 5/1-1 می باشد تخمین زده می شود که در صورت تزریق mg/lit 1 ازن ، به ازای هر یک هزار متر مکعب آب تصفیه شده یک دلار صرف گردد.


مزایای استفاده از پیش ازن زنی در مقایسه با کلر :


1- کاهش مقادیر رنگ ،طعم و بو به میزان قابل توجه


2- افزایش راندامان اسیون ( حدود 50 در صد )


3-افزایش راندمان گند زدائی


4-کاهش زمان مورد نیاز برای تشکیل فلوک و ه سازی


5-کاهش مواد شیمیائی مورد نیاز برای فرایند انعقاد


6-کاهش ترکیبات تری هالومتان به میزان قابل توجه ونیز دیگر ترکیبات آلی کلر دار


7-کاهش لجن حاصل از بک واش


نتیجه گیری


به سختی می توان تمام کاربردهای ازن در آب آشامیدنی را در این مبحث کوتاه ارائه نمود . مهمترین موضوعی که لازم است بخاطر داشته باشیم اینست که با بکار گیری ازن در تصفیه آب آشامیدنی می توان بسیاری از مشکلاتی که توسط دیگر گند زداها و ا ید کننده ها قابل رفع نیستند را برطرف نمود که از جمله می توان از ا ید اسیون آلاینده های میکرو ، تثبیت بیولوژیکی آب و ضد عفونی نام برد.درست مثل هر ا ید کننده دیگر ، با بکار گیری ازن در تصفیه آب نیز فراورده های جانبی حاصل می شود که برخی از آنها از نقطه نظر بهداشتی قابل توجه هستند. افزایش دانش و تجربیات محققین در 25 سال گذشته در خصوص کاربرد ازن منجر به کاهش مخاطرات و نگرانیها مربوط به استفاده از آن به کمترین حد ممکن گردیده است


 


 



مشاهده متن کامل ...
جستجو شده ها
mahan bahramkhan برگزاری تورهای بهاره در تهران میشود آنلاین دار رجمه ایمیل دار رجمه آنلاین داده میشود فرستاده میشود آدرس ایمیل چرایی افزایش خشونت در جامعه ایرانی مداحی ویژه ماشین و ایستگاه صلواتی محرم ت یک چرخ به تعریف موتورسیکلت اضافه کرد سند توافق اوباما نتانیاهو روابط ایران وجود وجود دارد بهبود روابط احتمال بهبود بهبود روابط احتمال ب ثبت نام آزمون ی ی هوافضا سراسری آزاد خودروی پلیس پس از اصابت نارنجک دست ساز ع اولین اکران ملی و راه های نرفته اش تأخیر در نمایش سرمای قلندر کشف 360 گرم از معده یک قاچاقچی چرا مقادیر بارشهای رگباری در نقاط مختلف مشهد متغیر است تقویت توانایی شناختی در بیماران سندرم داون با چای سبز افزایش تعرفه امریکا برای جلوگیری از ترازتجاری منفی کری سرمربی الهلال برای پرسپولیس و آسیایی ها ویدئو کلیپ گل فیرمینو در بازی با آاس رم خصوصی شیمی کنکور تدریس فیزیک دبیرستان تدریس خصوصی شیمی دبیرستان تدریس خصوصی کنکور سراسری خصوصی فیزیک معلم شیمی کنکور معلم خصوصی فی منابع طبیعی مس مکانیسم کلی استاج آن آل اسحاق همراه ک دای جمنا تیم معرفی می کنیم معرفى شغلهاى پر درامد
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.