پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی
 سرخوشانه های من
زجر سرخوشانه
درخواست حذف اطلاعات
چگونه یاد کنم

تو را؟!

آنی نیست که

آتشفشان چشمانت

خاک سرد پر درد هستیم را

گدازان نکند!

لبهای باریکت

هر دم بودنم را

پابند خود کرده اند!!

جهانی هستی

پیوسته در برابرم

نه دور میشوی از من

نه میرسم به تو!!

زجر سرخوشانه هماره زند م تویی!!

یادم هست

یادت نیست!!



منبع: http://farhadmehrad2. /


مشاهده متن کامل ...
پارت آو می :)
درخواست حذف اطلاعات

حال سرخوشانه این روزامُ بیشتر از همه، این وبلاگ می فهمه.


پی اس اینکه بعد از پست ِ این، بیان دو بار سرورش خطای نمیدونم چندُ نشون داد.اوه :|



مشاهده متن کامل ...
مرا ببر.
درخواست حذف اطلاعات

به آن سایه روشن ابرها. به آن زیرانداز که رویش کت یا دفتری نهاده ای. به آن بطری خالی. به آن درخت ها که در گردش دوربین می چرخند. به آن لبخند سرخوشانه در آفتاب سیاره ای دیگر به نام زمین. به روشنای آن جام که برمیز نهاده ای.آن سرخ.آن سبز. آن آرزوهایی که عوض نخواهم کرد. به آن تمنا.



مشاهده متن کامل ...
«بیبی راننده»؛ ی با سر و شکل سرخوشانه
درخواست حذف اطلاعات
ادگار رایت در «بیبی راننده» ساختار اصلی و اساسی های جنایی مثل «سامورایی» ژان پی یر ملویل و «راننده» و ر هیل را با پوششی از های عامه پسند ترکیب کرده.

مشاهده متن کامل ...
ما همه یک «کیهان» درون داریم!
درخواست حذف اطلاعات
آیا ساده انگارانه نیست که فکر کنیم شیوخ عرب سرخوشانه سرگرم باده نوشی هستند و تمام امور کشورهایشان را غربی ها انجام می دهند و این «برج های تر و تمیز» و ایی که به قطب گردشگری در دنیا تبدیل شده اند صرفاً محصول «پول» است و سرسوزنی شه و مدیریت «عربی» در آن وجود ندارد؟

مشاهده متن کامل ...
بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوی؟
درخواست حذف اطلاعات

اولی با یاس و دلخوری می گفت هیچ امیدی به آینده وجود ندارد.


دومی سرخوشانه اتفاق مبارکی را در آینده نه چندان دور پیش بینی می کرد.


من گفتم اوضاع نه خوب است نه بد؛ معجزه ای اتفاق نمی افتد. اما بدتر نشدن اوضاع هم خودش مایه امید است.


گفتند همیشه منطقی و واقع بین بودی.



مشاهده متن کامل ...
بدون عنوان ...
درخواست حذف اطلاعات

وای از آن روزی که دل حکم کند و عقل تابع باشد، وای از آن روزی که دلت سرخوشانه در پی بازی های ک نه اش بدود و عقلت چون مادری نگران مادام جست و خیز هایش را تماشا کند و گاهی برای حمایتش آغوش بگشاید، وای از آن دم که نه اهلِ خموش عقل باشی و نه مردِ لگام زدن به دل..



منبع: http://lanuitblanche. /


مشاهده متن کامل ...
بدون عنوان ...
درخواست حذف اطلاعات

وای از آن روزی که دل حکم کند و عقل تابع باشد، وای از آن روزی که دلت سرخوشانه در پی بازی های ک نه اش بدود و عقلت چون مادری نگران مادام جست و خیز هایش را تماشا کند و گاهی برای حمایتش آغوش بگشاید، وای از آن دم که نه اهلِ خموش عقل باشی و نه مردِ لگام زدن به دل..



منبع: http://lanuitblanche. /

مشاهده متن کامل ...
گزارش فرانس پرس از ساختارشکنی جوانان ایرانی
درخواست حذف اطلاعات
فرانس پرس مقاله ای را در خصوص حال و هوای سفرهای جوانان ایرانی منتشر کرده است. در مقدمه این مقاله می خوانیم: مسافرت های سرخوشانه و بی مقدمه به لطف شبکه های اجتماعی بین جوان های ایرانی باب شده اند. در واقع جوانان ایرانی در تلاش هستند به واسطه سفرهای ناگهانی و نوین، سنت ها را ش ته و به نوعی هنجارشکن باشند.

مشاهده متن کامل ...
برکت
درخواست حذف اطلاعات

رب گوجه خانگی از همکار تبریزی، و زیتون و روغن زیتون از همکار شمالی یده است. رب را توی ظرف شیشه ای خالی میکنم؛ بو می کشم و می چشم. دارد نگاهم می کند. تحویل می گیرم که: «انقد توی این خونه برکته، احساس می کنم باید عروس دوماد بیارم و ریخت و پاش کنم»! می خندد؛ خیلی. قاه قاه و سرخوشانه. می گوید: «...خانومی دیگه» یکی از آن اسم های من درآوردی که رویم گذاشته است. از درون کیف می کنم، اما پی حرف خوش آمده را نمی گیرم؛ کش دار شود، مزه اش می رود.

خدایا شکر بخاطر نعماتت.



مشاهده متن کامل ...
همچنان دوستیم
درخواست حذف اطلاعات

دوستم

اسمش زهرا س .سال آ دبیرستان بود که باهم دوست شدیم . همه خل بازیامون باهم بود خنده هامون آرزوهای بلند بلندمون ... من ی پزشکی قبول شدم و اون ی صنایع . مون جدا بود اما قرارهای هر هفته سرجاش ...به فاصله یه ماه از هم عقد کردیم و با فاصله یکی دو ماه عروسی ... اون رفت تهران و ۶۰۰کیلومتر دور تر باز تماس هامون حرفامون درد و دل هامون باهم بود

حالا اون داره طلاق میگیره ! من دارم با زندگیم دست و پنجه نرم میکنم .... زندگی از هر دوی ما آدم های قوی تری ساخته .... آدم های قوی اما رنجور .... ما باز کنار همیم ... حتی با روح های مجروح .... با آرزوهایی که شبیه برگ پاییزن ،درحال سقوط اما زیبا ... دیروز که دیدمش گفتم تجربه ایی که ارزون بدست بیاد گران بها نیست ... قوی باش . لبخند زد ...اون قوی تر از منه ...

پ ن : بگذار زندگی سازش خودش رو بزنه تو سرخوشانه ب

پ ن ۲: من به هیچ اجازه نمیدم آرزوهام رو سلاخی کنه حتی خودم !!!



مشاهده متن کامل ...
این زند ِ اشتباهی
درخواست حذف اطلاعات
دلم میخاد یکی از راه برسه و بهم بگه ببخشید خانم اشتباهی پیش اومده! 26 سال پیش این زند اشتباهی ب شما تحویل داده شده، لطفا ما را ب خاطر این قصورمون ببخشید ،بفرمایید اینجا را امضا کنید وزند جدیدتون رو تحویل ب رید. و من تازه بفهمم ک چرا هیچوقت از این زند راضی نبودم،ک چرا این زند همیشه یا برام زیادی کوتاه بود یا همیشه ب تنم زار میزند،و من مبهوت و سرخوشانه سرم رو ت بدم و بگم دیدی شراره( مثلا اسمم توی زند جدیدم شراره اش) دیدی چرا هی زور میزدی و نمیشد؟ حالا فمیدی چرا هی هیچی سرجاش نبود؟فمیدی چرا ح از همه چیز و همه ب هم میخورد ؟واسه همین هیچوقت هیچی ب دلت نمیچسپید.حق با تو بود دیوونه،چون اون زند اصلا مال تو نبود،.اصلا اندازه ی تو نبود مثل این بود ک بگن با پاهای یکی دیگ راه برو!!!معلومه که نمیشددددد!!!!! زند اشتباهیم رو تف کنم بیرون و زند اصلی و جدیدم رو تحویل ب رم و با ذوق و کمی هم هول و استرس زل بزنم توو چ و بگم منتطرت بووودم ،خیلی منتظرت بودم لعنتی ،بزن بریم :)



منبع: http://monotonous-life. /


مشاهده متن کامل ...
برف
درخواست حذف اطلاعات

برف مثل عشق است. بی هوا می آید، یک روز چشم باز می کنی میبینی همه چیز سفید شده است، دقیقا همان لحظه زندگی، ریتم عادی و  روزمره خود را از دست می دهد، یک شوق بزرگ توی دلت می‌روید که نمی دانی بنویسی اش، بسرایی اش، در قاب دوربین ثبتش کنی یا چه. سرخوشانه کودک می شوی و می زنی به برف بازی. فارغ از اینکه همین چند روز پیش، شمع تولد هزارسالگی ات را فوت کرده ای. از آن عشق بزرگ، گوله های کوچک می سازی و پرت میکنی سمت هر که دوستش داری. اما  زمین لیز می شود و باید خیلی مراقب باشی که کله پا نشوی. گاهی هم هوا مه می شود و ممکن است بخوری به این و آن، ترمز ماشین ها را دیده ای توی برف بد می گیرند؟ تو هم با خطر بی ترمزی مواجه میشوی. برف خیلی خیلی خوب است، اما ساعتی بعد، یا چند روزی بعد، گیریم حتی فصلی بعد، آفتاب بالا ه پیدا می شود و برفها را آب می کند. همه چیز به شکل قبلش برمی گردد، و تو به جای خالی برف نگاه میکنی روی سرشاخه هایت. این که دلت  کی دوباره هوای برف کند برمیگردد به این که چقدر زمین خورده باشی، چقدر ش ته باشی..



مشاهده متن کامل ...
بی خبری
درخواست حذف اطلاعات

سرم رو تکیه می دم به پشتی صندلی و چشمم رو می بندم. سعی می کنم به اون بخش ذهنم برسم که خوابای خوب رو می سازه، که دستور خنده های سرخوشانه رو می ده؛ جایی که نه طنزی داره نه کنایه ای، هرچی هست سادگی و خوش دلیه.

دستم رو روی چشمم فشار می دم. یه تصویر محو می آد، شبیه یه تابلوی سرمه ای رنگ خطاطی عربی به سبکی که نمی دونم اسمش چیه. هرچی سعی می کنم نمی تونم بخونمش؛ مثل دری که توی این چند سال نتونستم بازش کنم.

زیر چشمم رو پاک می کنم. خبری از این حرفا نیست.



مشاهده متن کامل ...
چه بنویسم / نیلوفر بهین
درخواست حذف اطلاعات

چه بنویسم؟ قصه کدام یک از آدم ها را، داستان خودم را یا یکی از این مردم که هرکدام ظاهرشان نشان می ­دهد فکرش به چیزی مشغول است. کاش می ­توانستم ذهنشان را بخوانم. مثلا آن خانم پیر که آن گوشه ایستاده، با ظاهری مستاصل و ش ته و چشمان غمگینش به چه می­ شد؟ شاید شوهر بیمارش یا اجاره خانه عقب افتاده. بیکاری فرزندش یا اینکه دنبال داروهایش به کدامین بیمارستان و داروخانه سربزند. به نظر نمی­ آید به چیز خوشایندی فکر کند. گاهی نیز چشمانش پر از اشک می ­شود و آهسته با گوشه چادر آن ها را خشک می­ کند.

یا آن پسر جوان که گاهی لبخندی سرخوشانه بر لبش می­ آید. شاید امروز موفق شده کاری پیدا کند یا برگ معافیت سربازیش را گرفته یا شاید با یادآوری بوسه­ ای که کی از دوستش در خیابان گرفته اینطور سرخوش و شادمان است.

داستان غم را بنویسم یا شادی و سرخوشی؟ آنچه بیشتر مردم هر روز با آن سرو کار دارند گرفتاری است، پس شاید شنیدن اندکی شور و شوق و عشق جوانی شوری به جانها افکند و دنیا را رنگی ببینیم.

۹۵/۰۵/۱۴



منبع: http://sundays. /

مشاهده متن کامل ...
دورهمی دخترونه
درخواست حذف اطلاعات
میدونید من از اینکه توی یه جمعی قرار بگیرم که اکثریت رو نشناسم خوشم نمیاد :/
دعوت شده بودم دورهمی دخترونه و هیچی نگفته بودم ، نه گفته بودم میام ، نه گفته بودم نمیام ! هی داشتم با خودم کلنجار میرفتم که یعنی برم یا نرم ؟ :/
بعد تر پیش خودم گفتم اصلا صد نفر بیان هیچ رو هم نشناسم لیلی جونم که میاد ^_^ آخه من خیلی شبها خواب لیلی رو دیدم ، باهاش بازی ، ید رفتم و کلی کیف ! اصلا به عشق لیلی باید برم :))
خودم رو دعوت که با فائلا برم دورهمی ، همینجوری سرخود . فائلا خواب بود من واسه خودم پی ام پشت پی ام که خواستی راه بیوفتی بگو منم راه بیوفتم . حالا اون از همه جا بیخبر خو ده بود . خلاصه که اون خواب موند و منم سرخوشانه منتظر sms ش نشسته بودم ! بالا ه راهی شدیم و همدیگه رو دیدیم و کلی ذوق کردیم . نمیگم براتون که یه مسیر طولانی رو اشتباه رفتیم و نهایتا نیم ساعت آ دورهمی رسیدیم ولی براتون میگم که چقدر خوش گذشت . اصلا حتی نمیتونم بگم که چقدر خوش گذشت ! اصلا از دوستان دورهمی آمده نگم براتون ، هر یکی از اون یکی ماه تر ، صمیمی تر و دوست داشتنی تر . اصلا آدم باورش نمیشد که اولین باره که میبیندشون.
چقدر به من خوش گذشت ، کاش بازم بریم دورهمی ^_^


مشاهده متن کامل ...
دونده
درخواست حذف اطلاعات

چونان دونده ای خسته

چشم به انتها دوخته ام

آن جا روی زمین

 نوشته اند:

پایان

کافی است سر به هوا نباشیم

سنگ ها را بنگریم

آن جا

روی سنگ ها نوشته اند:

 پایان

واژه ی "پایان"

سالها و سالها و سالهاست

دست از سر ذهنم برنمی دارد

آغازها

از همان آغاز

طعم پایان می دهد

 ما سرخوشانه

اما

سرگرم آغازهاییم


مشاهده متن کامل ...
من شدیدا به دعایتان محتاجم...
درخواست حذف اطلاعات

یادم می آید قبل ترها همیشه می خواندم و می شنیدم که

مشکلات زندگی چالش هایی هستند که

باید آن ها را از سر بگذرانیم، باید حلشان کنیم،

ش تش بدهیم و گاه مدارا کنیم...

چقدر آن زمان ها سرخوشانه مشکلات زندگیم رابه چالش می طلبیدم...

چقدر راحت اراده می و محکم بر اراده ام می ماندم...تا جایی که برای عده ای موجت تعجب می شد...

اما حالا ...

سال هاست عمیقا با مشکلاتی دارم

دست پنجه نرم میکنم که نمی دانم

آنان خیلی قوی تر از من هستند

یا من خیلی ضعیف و بی اراده ام.

اما هر چه که هست

مــن نــمـی خـواهم شـکـسـت بخورم...

من نمیخواهم در این چالش ها در این مشکلات ببازم...

دعایم کنید...

سخت به دعاهایتان محتاجم ... سخت...

حتی تصورش هم برایم سخت وترسناک و دردآور است که سال دیگر،

پنج سال دیگر، ده سال دیگر باز هم باهمین مشکلات همراه باشم...

دعایم کنید که بگذرند...دعا کنید برای من...برای اراده ی در حال ضعیف شدن من...

من رنج میکشم...

دعایم کنید...

من نمیخواهم ببازم...

دعایم کنید...






مشاهده متن کامل ...
من شدیدا به دعایتان محتاجم...
درخواست حذف اطلاعات

یادم می آید قبل ترها همیشه می خواندم و می شنیدم که

مشکلات زندگی چالش هایی هستند که

باید آن ها را از سر بگذرانیم، باید حلشان کنیم،

ش تش بدهیم و گاه مدارا کنیم...

چقدر آن زمان ها سرخوشانه مشکلات زندگیم رابه چالش می طلبیدم...

چقدر راحت اراده می و محکم بر اراده ام می ماندم...تا جایی که برای عده ای موجب تعجب می شد...

اما حالا ...

سال هاست عمیقا با مشکلاتی دارم

دست پنجه نرم میکنم که نمی دانم

آنان خیلی قوی تر از من هستند

یا من خیلی ضعیف و بی اراده شده ام...

اما هر چه که هست

مــن نــمـی خـواهم شـکـسـت بخورم...

من نمیخواهم در این چالش ها در این مشکلات ببازم...

دعایم کنید...

سخت به دعاهایتان محتاجم ... سخت...

حتی تصورش هم برایم سخت وترسناک و دردآور است که سال دیگر،

پنج سال دیگر، ده سال دیگر باز هم باهمین مشکلات همراه باشم...

دعایم کنید که بگذرند...دعا کنید برای من...برای اراده ی در حال ضعیف شدن من...

من رنج میکشم...

دعایم کنید...

من نمیخواهم ببازم...

دعایم کنید...

من باید مبارزه کنم...

دعـــایــم کـــنــیــد...






مشاهده متن کامل ...
ملودی492
درخواست حذف اطلاعات

گاهی به جان هم غر می زنیم و بی خیال هم می شویم و دو دقیقه بعد انگار نه انگار اتفاقی افتاده...

زند ست دیگر!سر جنگ که نداریم..!

با ید خوش باشیم لبخندمان را از هم دریغ نکنیم..شعر ها و آواز های شاد بخانیم و بسراییم..و سرخوشانه گاهی دنبال اسم بگردیم برای کودک دلبند و از انتخابهای هم دیگر ایراد بگیریم

بخندیم و یک هو بگویم: دلم ماکارانی با ته دیگ سیب زمینی از نوع چرب چیلی میخاد...گوجه زرد آلو گیلاس یه عالمه کتابای تازه..اهان راستی خورشت قیمه با گوشت چرخ کرده...هومم به به

" بسه تو رو خدا حالا من اینهمه رو یهو برات از کجا بیارم...گناه دارما..یه خورده بهم نگاه کن"

و بعد بزنیم زیر خنده ه ه ه ه

شعرهای تازه را با ناشر هماهنگ می کنم..ویرایش دوباره می شوند

_ چقدر دلم میخاد برم نمایشگاه کتاب...هووممم..کاشان و گلاب گیری هم...وااییی انه... میم جان..می بری منو؟

_(تعجب شدید)اینم هوسونه اس؟تورو خدا این یکیا رو بیخیال شو..ایشالا سال دیگه... ها را کنار بزن..بگذار هوای دکم کرده خانه برود پی کارش و کمی بهار چاشنی زند مان شود...

شکوفه های بهار نارنج را مشت می کند و توی دستهایم می ریزد وکنار فنجان چای آرام میگیرند...

انگار کوه کنده باشم..انگار گم شده باشم..و هی میان این سطرها هواسم را پرت می کنی..بگذار کمی خودم باشم رها در خیال آبی شه ها و شعرها و دور دستها..تو فقط کنار لحظه هایم بنشین و سر خط خبرها را پی بگیر..هواس پرتی ات را دوست دارم



منبع: http://fa3leaghaghi. /


مشاهده متن کامل ...
ملودی492
درخواست حذف اطلاعات

گاهی به جان هم غر می زنیم و بی خیال هم می شویم و دو دقیقه بعد انگار نه انگار اتفاقی افتاده...

زندگی ست دیگر!سر جنگ که نداریم..!

با ید خوش باشیم لبخندمان را از هم دریغ نکنیم..شعر ها و آواز های شاد بخانیم و بسراییم..و سرخوشانه گاهی دنبال اسم بگردیم برای کودک دلبند و از انتخابهای هم دیگر ایراد بگیریم

بخندیم و یک هو بگویم: دلم ماکارانی با ته دیگ سیب زمینی از نوع چرب چیلی میخاد...گوجه سبز زرد آلو گیلاس یه عالمه کتابای تازه..اهان راستی خورشت قیمه با گوشت چرخ کرده...هومم به به

" بسه تو رو خدا حالا من اینهمه رو یهو برات از کجا بیارم...گناه دارما..یه خورده بهم نگاه کن"

و بعد بزنیم زیر خنده ه ه ه ه

شعرهای تازه را با ناشر هماهنگ می کنم..ویرایش دوباره می شوند

_ چقدر دلم میخاد برم نمایشگاه کتاب...هووممم..کاشان و گلاب گیری هم...وااییی انه... میم جان..می بری منو؟

_(تعجب شدید)اینم هوسونه اس؟تورو خدا این یکیا رو بیخیال شو..ایشالا سال دیگه... ها را کنار بزن..بگذار هوای دکم کرده خانه برود پی کارش و کمی بهار چاشنی زندگی مان شود...

شکوفه های بهار نارنج را مشت می کند و توی دستهایم می ریزد وکنار فنجان چای آرام میگیرند...

انگار کوه کنده باشم..انگار گم شده باشم..و هی میان این سطرها هواسم را پرت می کنی..بگذار کمی خودم باشم رها در خیال آبی شه ها و شعرها و دور دستها..تو فقط کنار لحظه هایم بنشین و سر خط خبرها را پی بگیر..هواس پرتی ات را دوست دارم



منبع: http://fa3leaghaghi. /

مشاهده متن کامل ...
عموحسن
درخواست حذف اطلاعات
یک سلف است و یک عمو صفر ؛ البته برای اکثریت !

برای من اما سلف است و عمو حسن ! البته عمو صفر را هم بسی دوست می داریم.

امروز با باز شدن دوغ توی کیفم و به فنا رفتن کیف و کتابام و هوای خیلی سرد و داغان شدن سر و صورتم بخاطر آلرژی و سینوزیتم ، میخواستم بخوابم و دیگه پا نشم ؛ یا وقتی پا شم که این وضعیت به خودی خود خوب شده باشه!

اما با زنگ خوردن گوشیم و اینکه الهام گفت شام منم بگیر یعنی اینکه بسه پررو بازی ! چند روزه شام نرفتی سلف و بچه ها بیچاره ها غداتو برات گرفتن !

با بی حالی تمام حاضر شدم تا برم سلف و با میلی صرفا جهت خالی نبودن عریضه شام بخورم !

دستگاه ها بازی درآوردن و رفتم به خانومی که همیشه سلام ها رو با : سلام عزیزم جواب میده با ناراحتی تمام و اضطراب و کمی عصبانیت گفتم که دستگاه ها هر دو .. ابن نمیتونم ژتون بگیرم !

و وقتی خانوم مهربون گفت که برو پایین ژتون بگیر ، سنگینی اضطراب و عصبانیت نگاه عمو حسن رو روی خودم حس .. ! حتی وقتی پشت .. و با عجله داشتم میرفتم طبقه پایین یه لحظه حس .. صدام کرد ! کاش حداقل اسممو بلد بود ! یا کاش می پرسید ازم که اسمم چیه ! مثلا می گفت دختر جنوبی که همیشه دیر میای اسمت چیه؟

وقتی برگشتم که شام بگیرم موقع گفتن سلام عمو ، هنوز ناراحت و عصبی بودم ! گفتم عمو هر دو تا دستگاه ها هنگ .. ! عمو حسن گفت چرا رفتی من که صدات .. ! و فهمیدم اون موقع توهم نزدم و واقعا صدام کرده!

بیشتر از همیشه برام آش ریخت :)

این مهربونیش بدجور به دلم نشست ..

ظهر هم موقع گرفتن ناهار برگشت گفت : از الان تقلب نوشتی روی دستت؟ گفتم نه عمو حنائه ! با لبخند گفت : حنای هندی ؟ و من سرخوشانه خندیدم و گفتم : آره!

مصاحبت باهاش یه موهبته ! بس که مهربون و خوش اخلاقه ! کاش همیشه خوشحال باشه عمو حسن دوست داشتنی من ...



منبع: http://harfpare. .. /


مشاهده متن کامل ...
عشقی دوستانه.........ssss
درخواست حذف اطلاعات

ع و تصویر خب من عشق را جورِ دیگری میدیدم از اولش هم همین طور بودم این که ...


خب من عشق را جورِ دیگری میدیدم
از اولش هم همین طور بودم
این که مثل یک دکمه ی شل
به پیراهن ی آویزان باشم را دوست نداشتم
این که مثل تابلوی راهنما مدام
یادآور
باید و نبایدی باشم را
دوست نداشتم
من می خواستم با هم عبور کنیم
گاهی حتی پس و پیش
اما در حرکت
من ایستادن را قبول ندارم
من درجا زدن را دوست ندارم
من از هر آنچه که او را از رفتن باز می دارد
بیزارم
می خواستم قایق نجات باشم
بال پرواز باشم
چراغ روشنی که از هر جای تاریکی نگاه کند
می بیند اش
می خواستم هر جا ایستاد و خسته شد
نوک قله را نشانش بدهم
و سرخوشانه پا به پایش بدوم
حتی اگر خودم به هیچ جا نرسم
هیچ وقت تصاحب را یاد نگرفتم
این که بروی با چنگ و دندان ی ا مال خودت کنی
یک چیزی را به خودت ببندی
دست ی را تنها برای آن بگیری که فرار نکند
من بلد نیستم بجنگم
سخت ترین روزها را فقط  گریه می کنم
و فکر می کنم لابد دلش جای دیگری ست
و آدم
نباید دنبال رفتنی ها بدود


ع و تصویر رفاقتی دوستت دارم... مرامی از آن قدیمی ها! مثل دااش مشتی ها پایت ایستاده ام! ...


رفاقتی دوستت دارم…
مرامی
از آن قدیمی ها!
مثل دااش مشتی ها پایت ایستاده ام!
رفاقتی دوستت دارم…
از آن مدل ها که با کجایی تصدق نگاهت صدایت میکنند!
آن تیپ ها که دستم را زیر چانه ات بگیرم و بگویم
چطوری و ریده!
رفاقتی دوستت دارم…
از آن ها که وقتی چای برایم ریختی بگویم ای فدای دست و پنجه ات!
آن ها که هر صبح بگویم آهای عیال
بیا ببافم آن موهای لامصبت را و شب ها بازشان کنم با ذوق!
رفاقتی دوستت دارم…
از آن ها که هلاک رفیقشانند!
همان ها که سر میدهند برای رفیقشان.
رفاقتی دوستت دارم!



مشاهده متن کامل ...
سرخوشانه...
درخواست حذف اطلاعات

وارد اتاق اش میشم، می بینم پسرش هم باهاش اومده...حال و احوالی می کنم و نزدیک تر میرم، می بینم موهاش رنگ داره، چشمام رو تنگ تر می کنم و نزدیک تر میرم، شاید نور افتاده ....نه درست می بینم،...پسرک شکل کره ای ها است، صورت بامزه و شیرینی داره، موهاش هم شلال و پ شت...عین هن یشه های کره ای رنگ کرده، دورش قهوه ای و بلندتر، زیر کوتاه و مشکی....نگاهی به همکار می کنم و میگم موهاشو رنگ کردی؟ میگه نه والله...میگم چی پس؟

میگه خودش رفته پیش دوستم که آرایشگره، بهش گفته مامانم گفته موهامو رنگ کن....از تعجب داشتم شاخ در میاوردم، بچه کلاس سومی....معلم اش بهش گفته چرا مشقات ننوشتی مگه مامانت باهات کار نمی کنه؟ گفته مامانم مشکل ستون فقرات داره نمی تونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الکی گفته...

خدایا از دست این گودزیلاهاااااااااا...

******

دیروز با پرنسس رفتیم آرایشگاه...خدا بدونه که چقدر شیطونی کردیم...آرایشگر بهش میگه قدر مامانت رو بدون، کم پیش میاد مامانا اینجوری پایه باشن...تقصیر آهنگ هایی هست که پخش می کنن به من چه...پرنسس می خنده میگه این آهنگ ها همون ها رو هم لازم داره... های عروسی منو میگه...میگه با تمام وجودتون می یدین... از نوک انگشت اش میلرزیده تا موهای سرش

براشون تعریف میکنه، لباس نامزدی مامان رو من تو خزپارتی پوشیدم...لباس گران قیمتی که  همون سال ها از یکی از فروشگاه های خوب شیراز یده بودم رو میگه...


*****

خدا نکنه فکر کاری تو سرم بیفته...بعد از تعویض کاشی های سرویس بهداشتی، فکر جابجایی گاز و یخچال ها داره روح ام رو قلقلک میده...نیاز به کار نجاری داره، ممکن هست که به همین زودی ها پسرعمو از خونه بیرون ام کنه...مواظب ام باشید دوستان

درخواست وام ضروری دادم، چه ضرورتی هم داره....





مشاهده متن کامل ...
دور شید...
درخواست حذف اطلاعات

خدا رو شکر همه چیز خوبه...فقط گاهی اوقات که انرژی های منفی میخوان بیان باید باهاشون جدال کنم...ای شیاطین دور شید!

کارا زیاد شدن...ینی میشه گفت چون من هیچجوره راضی به از دست دادن تفریحاتم نیستم، مجبورم کارامو فشرده تر انجام بدم و این یکمی خسته کنندست...البته انگیزه ی شنبه تا که براش برنامه ریختم هست! :))))

شنبه با آبجیم و سارا سرخوشانه از پارک لاله میرفتیم سمت کافه اوریانت که با تبلیغات اهدای پلاسما سر از یه مرکز اهدای پلاسما در آوردیم!

رفتیم آزمایش خون دادیم که اگه بشه پلاسما اهدا کنیم و اینگونه شد که شنبه ی این هفته ای که داره میاد میریم پلاسما بدیم! :دی

گاهی اوقات یه کارایی میکنیم که خودمونم توش میمونیم! :/

.

.

روزایی که الان توشم رو دوست دارم...ی ره فکر میکنم این روزا که تموم بشن بازم میتونم کارایی که الان میکنم رو انجام بدم؟!

میدونم که خیلی فکر میکنم...واقعا الان نیازی نیست که به همچین چیزی فکر کنم!!!!

ولی افکار الانم خیلی عجیبه....نمیدونم تا حالا شده که یه لحظه با خودتون فکر کنید که من الان اینجا(تو این مکان یا توی این زمان) چیکار میکنم؟!

یکشبنه شب با سارا توی پارک دانشجو نشسته بودیم و دقیقا به همین فکر ...خیلی عجیبه!

یه زمانی فکر می هیچوقت روزی که دانشجو میشم رو نمیبینم ولی الان دومین سالیه که دانشجوام!

مثلا الان فکر میکنم هیچوقت روزی که مامان بزرگ بشم رو نمیبینم ولی حتما چنین روزی وجود خواهد داشت!!!

نمیدونم منظورمو دارم درست میرسونم یا نه...در کل افکار عجیبی که شاید خیلیا بهش اهمیت نمیدن!!!

خیلی وقتا هم به این فکر میکنم که اگه توی شرایط الانم نبودم، چی بودم؟! مثلا اگه اون موقعی که اول راهنمایی بودم، راهی که یه سری از دوستام پیش گرفته بودن رو دنبال می ، الان چه مدل دختری بودم؟!

و....

خیلی فکرا...خیلی فکرا و تصورا که به نظرم 80% آدما بی اهمیت میدونن!!!(و احتمالا بی اهمیتن!)

مغزم رد داده! :دی



مشاهده متن کامل ...
(2)
درخواست حذف اطلاعات

نگاهش را میچرخاند ....تقویم مس ه ی رومیزی را از نظر میگذراند ...جاهایی در زند هست که دیگر زمان و مکان مفهوم خودشان را از دست میدهند دیگر چه اهمیتی دارد امروز چندم ماه است یا ساعت چند است وقتی قرار نیست با حرکت عقربه ها و یا برگ خوردن تقویم چیزی عوض شود اتفاقی بیوفتد...بوم نقاشی نصفه و نیمه را میگذاردکنار بقیه تابلوهای خاک گرفته ،کمدش بیشتر شبیه نمایشگاه نقاشی است تا کمد...برای همین است که گاها لباس هایش بوی رنگ میدهند....بازهم پوزخندی میزند...موسیقی تند همچنان در حال پر خلا اتاق است نمیداند از کی صدای ساز و تنبور و تکنوازی سنتور جای خودشان را عوض د با این صدای تکان دهنده که به نظر می رسد زیادی برای فضای اتاق بزرگ است...

بیرون میرود در اتاق دیگری را باز میکند و پرت میشود به دهه 50 و 60 زنی که در اتاق نشسته به سبک آن موقع ها خود را اراییده است...بوی سیگارش اتاق را پر کرده گرچه معلوم است مارک مرغوبی ندارد اما همین نا مرغوبیتش بیتر فضارا به زمان اتاق نزدیک میکند...اینجا موسیقیش هم از همان نوع است خنده اش میگیرد کنار زن مینشیند و به خاطراتش ،به خنده های سرخوشانه اش گوش میدهد...اینجا روی دیگر سکه ای از آن روزهاست که هیچگاه در مدرسه و چیزی از ان نشنیده است....برنامه ی عصرش است...پوزخند میزند هیچگاه در عمرش برنامه ی منظمی نداشته است این هم از دیگر عادت های جدیدیست که این خانه به او داده است...قبلا ساعت های کلاس موسیقی و نقاشی اش تنها نظم موجود در زندگیش بود انگار نخوت این روزهای زند نظم را هدیه داده است....از بوی سیگار و خاطره شنیدن خسته میشود دوباره به همان اتاق لو و لوس سریال های ایرانی اش برمیگردد همان جا که همه چیز بی ربط کنار هم چیده شده اند...ساعت قرص هایش را از بر دارد قرص هایش تنها همراهان دوستداشتنی این روزهایش هستند با آن ها از زمان و مکان کنده میشود با آنها خیال روزهایی را میبیند که سرانجامش بجای کشف و درک و فهمیدن رسید به این خانه ی هزار رنگ هزار زمان...

ادامه دارد



منبع: http://divane. /


مشاهده متن کامل ...
(2)
عشق را جور دیگری میبینم
درخواست حذف اطلاعات
خب من عشق را جورِ دیگری می دیدم...

از اولش هم همین طور بودم!

این که مثل یک دکمه ی شُل به پیراهن ی آویزان باشم را دوست نداشتم؛

این که مثل تابلوی راهنما مدام یادآورِ باید و نبایدی باشم را؛ دوست نداشتم... این که...!

من می خواستم با هم عبور کنیم؛ گاهی حتی پس و پیش؛ اما در ‏حرکت... من ‏ایستادن را قبول ندارم،

من درجا زدن را دوست ندارم، من از هر آنچه که او را از رفتن باز می دارد، بیزارم؛

می خواستم قایق نجات باشم، بال پرواز باشم، چراغ روشنی که از هر جای تاریکی نگاه کند می بیند اش...

می خواستم هر جا ایستاد و خسته شد، نوک قله را نشانش بدهم و سرخوشانه پا به پایش بدوم،

حتی اگر خودم به هیچ جا نرسم...هیچ وقت تصاحب را یاد نگرفتم!

این که بروی با چنگ و دندان یک ی را مال خودت کنی، یک چیزی را به خودت ببندی،

دست ی را تنها برای آن بگیری که فرار نکند؛ مگر نه اینکه هر تنها به خویشتنش تعلق دارد،

پس ‏جنگ برای چه؟!

آدمیزاد بخواهد دلش به ‏ماندن باشد هزار فرسخ هم دور شود، باز هم مانده است...!

وقتی ی را دوست داری،

باید از خودت بدانی اش...

آدمیزاد مگر برای داشتن خودش میجنگد؟!

من بلد نیستم بجنگم،

سخت ترین روزها را فقط گریه می کنم و فکر می کنم لابد دلش جای دیگری ست و آدم نباید دنبال رفتنی ها بدود...!

باید بنشیند پشت در و یواشکی ‏گریه کند...

من با بند بند وجودم ‏دوسَت می دارم و سیاست و حساب و کتاب و روانشناسی و تاریخ و جغرافی را هم دخ نمیدهم...

من فقط زندگی می کنم و زندگی هم بالا ه یک جا تمام می شود.

بگوییم دوستت دارم و بنشینیم به تماشا، بگوییم دوستت دارم و دست و پا نزنیم،

اشک و لبخندمان را بغل بگیریم و همه چیز را صبورانه بسپاریم به زمان...

چرا که زیر آسمان برای هر چیز زمانی ست...

حالا بعضی وقت ها یک چیز کوچکی توی قلبم خسته است، دلش مهربانی می خواهد، بعضی وقت ها بیخودی تند تند می تپد و تقصیر هیچ هم نیست؛ بیخودی دیوانه می شود و دلش کرور کرور لحظه های بی دغدغه ی عاشقانه می خواهد؛

دلش می خواهد می توانست بگوید:

"مسافر کوچولو، شازده کوچولوی من،

یا بیا و کنارم بمان، یا این دخترکِ مغرورِ گل به دامنِ بهانه گیر را باخودت بردار و ببر گوشه ای با عشق گم و گورش کن"...!!



منبع: http://saeedandmaryam8. /

مشاهده متن کامل ...
سکر
درخواست حذف اطلاعات

1.

احتمالا انسان هیچ گاه در ناخوداگاه سراسر هوشمندی خویش، نمی پنداشت، قبلِ رخوتِ مستی سرخوشانه بیگاری گرفتن از ربات ها، بیماری های مدرنیته دربرمی گیردش. بی خو . تعویض خلاقانه روز و شب! سردردهای عمیق و غلبه ی فروپاشنده .

و اگر احتمالی بدهیم، که یک گالیله، زیردریایی مستغرق علم را می دیده -که مذبوحانه می کوشد با کشف واژه های جدید تکراری، و نامگذاری هر روان پریشی، غریبگی وحشت آمیز خود را نسبت به وار رنج ملخ وار انکار کند- دیوانه نخوانده ایدش؟





2.

احتمالا دیگر هیچ غریزه ای در من وجود ندارد. نه تنها تمایلی به دیده شدن در برابر هیچ ندارم، که حتی نگاه های خیره متدین ترین و جوینده ترین و عالم ترین و ثروتمندترین و زیباترین پسر این شهر -اگر این ها با هم جمع شدنی هستند- برایم پشیزی نمی ارزد. فکر کنم نزدیک است بمیرم. اینکه می گویم هیچ غریزه ای؛ احتمالا اگر طمع از مالکیت «انسان» برداری، دیگر هیچ چیز از غرایز انسانی در تو نمانده.






3.

بی خو و بدخو دارند دیوانه ام می کنند. وقتی می خوابم دستم را می گذارم زیر سرم و وقتی بیدار می شوم با درد فاجعه آمیز دست مواجهم. پهلویی که روش می خوابم درد می گیرد، کمترین لباسی که می پوشم روی تنم سنگین است، به غایت داغم و نیم ساعت بعد از خو دن سرتاپا خیس. اشتباه می کند هر می پندارد درد وبای یمن مانع می شود از بدخو فاجعه بارت گله کنی. مغز انسان متشکل از هزارهزارهزارهزارتا هزارتوست، که با یکی از هزارتوها می توانی به قدر کافی از بدخو ات رنج بکشی. من دقیقا با همین جزئیات از خوابم هم رنج می برم. پهلویی که روش می خوابم پر از درد است، سنگین است، اضافی ست. باید با چنگال بتراشمش. دستِ زیرِ سرم.. آه..

کاش یک نفر را استخدام می ، که هروقت توی خواب دستم را زیر سرم گذاشتم، یک چک توی صورتم می خواباند، بیدار می شدم و می گفت:

«ببخشید، دستتونو گذاشته بودید زیر سرتون».

بی اینکه م وم باشد آ جمله اش اضافه کند: «قربان». حقوق بگیر بیچاره ای که هربار با ترس به وظیفه اش عمل کند، با ترس آمیخته به لذت، و زیر گوش صاحب کارش بزند؛ و من هربار بعد از افتادن ناگهانی در بیداری، با چشم پوشی کم نظیری، منت بگذارم..

یا بهتر بود اگر ی را استخدام می که هرروز، بعد ابتلا به درد دست، آنقدر نوازشش کند تا بهتر شود.


نمی دانم، نوازشگر را استخدام می کنند؟




مشاهده متن کامل ...
مانور
درخواست حذف اطلاعات

بیست و نه سال پیش تقریبا تو همچین روزهای بود که موشک بارون تهران شدت گرفته بود و خیلیا شهر رو ترک کرده و به شهرستانهای دور دست که کمتر در تیر رس بود و برد موشک های عراقی به اونجا نمی رسید رفته بودن، اما برای امثال ما که مونده بودیم فضا، فضای غریبی بود ترس شنیدن صدای آژیر قرمز و هجوم به پناهگاه و قلبی که تو عین گنجشک بال بال میزد.درسته مدرسه ها تعطیل شده بود و اما وحشت و اضطراب از دست دادن دوستان و فامیل بدجور عذاب آور بود  هرچند  فکر اینکه مثلا موشک به خونه ما برخورد کنه یا خانواده ام رو از دست بدم هرگز به مخیله ام هم خطور نکرد.

تو همون ایام یه روز تو میدون تجریش بخاطر آمادگی مردم  جهت مقابله با حملات شیمیایی احتمالی صدام، مانور برگزار . از سر کنجکاوی و بدلیل فاصله کوتاهی که  تا خونه داشت دست برادرم  که سه سال از من کوچیکتر بود رو گرفتم و رفتیم تماشای مانور، حدود یک متری ضد هوایی غول پیکر وایساده بودیم و سرخوشانه و خندان مشغول نگاه به اتفاقات بودیم. یهو هواپیمایی وسط آسمون ظاهر شد و ضدهوایی شروع به شلیک کرد با اولین شلیک چنان ص مهیبی ایجاد شد که نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم ضدهوایی مرتبا شلیک میکرد و صدا هر لحظه ترسناک تر میشد دست برادرم  رو  گرفتم و شروع کردیم به دویدن و دور شدن پیچیدم تو خیابون مقصود بیک، صدا کمتر شده بود اما این دفعه  هواپیمای بدون سرنشین بود که دنبال ما کرده بود تو هر کوچه یی که می رفتیم اونهم میومد و می خواست ما رو بزنه. (من یازده ساله چه میدونستم  مانور یعنی چی؟ چه می دونستم این هواپیمای بدون سر نشین خودی هست و اصلا کاری با ما  نداره. چه می دونستم) از ترس گریه ام گرفته بود اما نمی خواستم گریه کنم تا دادشم نترسه باید از اون محافظت می   باید از وسط معرکه جنگی نجاتش میدادم داداشم بود دوستش داشتم  خودم رو سپر بلا کرده بودم  تا براش اتفاقی نیفته . الان که نگاه میکنم  شرایط   کمیک و خنده داری رو بوجود آورده بودم  اما اون روز خودم رو تو قالب برترین فرماندهان جنگ میدیم که متهورانه نیروهاشون رو نجات میدن.


پی نوشت:سالروز شهادت  محمد ابراهیم همت گرامی باد.



مشاهده متن کامل ...
تا یه جایی دنیا دست من بود حالا من دست دنیام.
درخواست حذف اطلاعات

هیچ چیزی سر جای خودش نیست. من دیگه سوگلی بابام نیستم. اینو وقتی فهمیدم که شب قرار بود دیر برسم. بابا مثل همیشه نبود که بگه دو شبم شد، شد؛ فقط بیا. وقتی داداش علنا گفت گوشی می خواد و بابا هیچی نگفت.

من دیگه شاگرد زرنگه نیستم. همون که یهو همه را غافلگیر می کرد من نیستم. حالا همه برام خط و نشون می کشند که کارم تموم نشده و بهتره به جای فکر به بعد کارمو تموم کنم. خوب خوبش مثل یک بچه که تاتی نباتی راه میره بهم هی میگه آفرین. م میگه زود باش. میرم مصاحبه میگن موتورت روشن شده؟

من دیگه رفیق نیستم. عارفه چند ماه دیگه بچه اش یک سالش میشه و من ازش بیخبرم. مژگان مرداد که بیاد تولدشه و من خبری ازش ندارم. افروز هم که فکر کنم دو ماه شده ازش بیخبرم. نا هم بیخیال من شده. اسم ها را از الهام هم اتاقی و قمر و سمیرا بگیر برو تا نسیم و زهرا و فائزه.

من دیگه اون دختر محجوب سختگیر نیستم. با فلانی میریم ید بی هیچ فکری صاف میرم سر ید مایو. بی هیچ فکری پاچه شلوارمو یه کوچولو میکشم بالا و میگم جوراب شلواریمو ببین. خنده های سرخوشانه می کنم و میگم: عشققققم. بعد میام تو خونه میشینم و عصبانی میشم از حال خودم. ازش ناراحت میشم و نمیگم و نمیگم و نمیگم و آ ش میگم و هی بعدش باید بگم باشه، بخشیدم. باشه، ناراحت نشدم تا اینکه گند قضیه را در بیاریم و من حالم بد بشه چه از ناراحت شدن و چه از گفتن.

حتی برا خودم خود نیستم. از خدا خبر ندارم. دلم نمی لرزه. می فهمید چی میگم؟ نوچ. نمی فهمید. نه ورزشم سر جاشه و نه ساعات خوش تنهاییم و ملکه شدن هایم و نه لذت غذا خورونم و گُل بازی و خُل بازیام. نه اینکه فکر کنید افسرده ام. نه. فقط هیچ چیزی سر جای خودش نیست.



مشاهده متن کامل ...
پنش تا سه پش بند هم
درخواست حذف اطلاعات

این یعنی یکی تون نفر 33333 مین بوده.

اعتراف کنین. :{




   یه حسّی بهم می گه یه روز می شم ازینایی که تو بازار شماره  موبایل رند ید و فروش می کنن. شایدم یه روز بهتون زنگ زدم چک و چونه، بابت شماره ی رندی که دارین.

پ.ن: همین الآن فهمیدم به همین مناسبت، زدم یه فایل ساختم با نام" 33333+1" که خب مطمئنم کامپیوتر رو به قاطی می ندازه. یعنی خوب یادمه که یه جایی خوندم که اسم یه سری فایل ها رو نمی شه یه سری عبارات خاص گذاشت. کامپیوتر ها هم معمولا اجازه نمی دن ازینا "+" بذاری تو عنوان فایل. خب این که کلّه مکعبی من اجازه داده، نشون از خاص بودنشه و اینکه این فایله الآن رو دسکتاپم هست نشونه ی احمق بودن من. خدایا چی کارش کنم پاک نمی شه!!! لعنتی کوفتی. ببین یه بار کیفمون کوک بود ها!

پ تر نوشت:  خوب بعد اینکه پی نوشت اوّل رو فرستادم رو وبلاگ، کل مرورگر رو بستم که برم یه خاکی کنم تو سرم با این فایلی که رو کامپیوتر خونه سرخوشانه جنریت . هی دیلیت ، گفت: "آقا نمی ذارم پاکش کنی." رینیم ، گفت: " اجازه نمی دم اسمش رو عوض کنی فایل خودمه!" اومدم بندازم توی یه پوشه ی دیگه که حداقل به عنوان اوّلین چیزی که هر ننه قمری اومد پای کامپیوتر می بینه در معرض دید نباشه. گفت " نمی شه. من دلم می خواد این فایل الّا و بلا روی دسک تاپ باشه!" دیگه خلاصه، خیلی مفلوکانه، زل زدم به فایل، بهش گفتم: "پاک شو، پاک شو! تو رو خدا پاک شو نمی خوامت." و اجی مجی لا ترجی! بنگ بنگ. جلوی چشمام فایله محو شد. یه لحظه بود و بعدش دیگه نبود. هیچ جا نبود. توی اون پوشه هه، توی سطل ...نیست که نیست. خلاصه گفتم شما رو در جریان تله پاتی شیرینی که با کامپیوتر جات انجام می دم، قرار داده باشم که اگه اومدن به عنوان خدای شاخ کامپیوتر ها بردنم ناف براشون سیستم های امنیتی رو سر و سامون بدم،  شماها خبر داشته باشید چه بلایی سرم اومده.
ما اینیم. با فایل صحبت می کنیم، خودش با زبون آدم حذف می شه.
شایدم یه روز تو رو مه تیتر کنن:
"کیلگارا، ی که به کامپیوتر ها زبان آدمیزاد آموخت. - پرونده ی ویژه ی این هفته!"
"چه بر سر فایل 33333+1 آمد؟ به هوش باشید."
جدای از شوخی یه روزی، اگه موفق شدم برم دنبال این علاقه ای که به ماشین های کامپیوتری دارم،  از یکی که حالیشه می پرسم، می آم بهتون می گم چرا اینجوری شد. تا روزی که این کار رو انجام بدم، اون پایین هش تگ to be done  می زنم، که یادم بمونه. جدا خیلی اتّفاق باحال و نادری بود. :{
من یه جادوگرم. یوهاهاهاها!



مشاهده متن کامل ...
ع ها و خاطره ها: کوه، برف، رفاقت و چیزهای دیگر
درخواست حذف اطلاعات

ع کوهنوردی کلکچال


ع مربوط به بهمن 88 است، صبح زود از خوابگاه زدیم بیرون و سه تایی از گلاب دره مسیرمان را شروع کردیم. سپهر راه بلدمان بود، تا پناهگاه کلکچال رفتیم و از جمشیدیه برگشتیم پایین.

آن فردِ سمتِ چپ تصویر منم، عکاس این ع هم سپهر است، از اولش هم معلوم بود که سپهر به درد زندگی در این مملکت نمی خورد. از همان سال 90 که برای ادامه تحصیل رفت کانادا، دیگر برنگشت. فکر نکنم دیگر گذارش هم به اینور کره خاکی بیفتد.

آن فردِ وسط تصویر هم که سرخوشانه لباسش را بر سر دستانش میچرخاند، حسین عباسی است. من و حسین اولش هم اتاقی بودیم، ولی بعد از مدتی رابطه بینمان یک رفاقت عمیق بود و هست. این روزها شاید خیلی همدیگر را نبینیم، اما گمان نکنم چیزی غیر از مرگ یکی از ما این رفاقت قلبی را پایان دهد.

الان که فکر میکنم، آن سالها خیلی خودم را جدی گرفته بودم. بعدها فهمیدم خبری نیست و بود و نبود من فرقی به حال این دنیا نخواهد کرد.

بهمن 88، فکر می به همه اه م تا آن لحظه رسیده ام و سرخوش از این داستان وقت زیادی را فقط "می گذراندم". آن سالها، رونق زیادی داشت و برای من هم مکانی برای اتلاف بخش زیادی از عمرم بود.

البته این کوه رفتنها از آن معدود کارهای مفید آن سالهاست که از انجامش واقعا راضی ام.

فکر کنم ع های زیر سرخوشی آن روزها را بهتر نمایش دهد:


من، سپهر طهماسبی و حسین عباسی

دهانه یک غار کوچک در مسیر گلابدره به پناهگاه کلکچال


پناهگاه کلکچال

غذاخوری پناهگاه کلکچال، نیمروی داغ و رفقای ایاغ



مشاهده متن کامل ...
دنیای دیوانه ی دیوانه !
درخواست حذف اطلاعات
میگنا به نقل از مدیرعامل انجمن اهدای عضو نوشت : " به طور میانگین در هر سه ساعت یک نفر در کشور به دلیل عدم پیوند عضو فوت می کند ، ولی ما سالانه 6600 عضو سالم بدن را دفن می کنیم ."
وقتی این خبر رو خوندم از لحن کاسبکارانه ش جا خوردم ! مثلا مثل این بود که بگیم ضایعات فلان چیز در کشور بسیار بالاست و ما نباید اینقدر ارگان های سالم و با ارزش را در مملکت حیف و میل کنیم ! البته قطعا نیت گوینده خیر بوده و نگران جان انسانها (؟) اما نمی دانم چرا برای من آزاردهنده بود ، تا اینکه خبر زیر رو خوندم :
یورونیوز نوشت : " گروهی از دانشمندان یی و اسپانیایی برای نخستین بار جنینی را پرورش داده اند که بخشی از آن خوک و نیمه ی دیگر آن انسان است . آنان با تزریق سلولهای بنیادی انسان به جنین یک خوک موفق به چنین تجربه ای شدند . دانشمندان امیدوارند که چنین آزمایشی بتواند منجر به کمک به خلق اندامها و بافتهای انسانی در آینده شود ."
با خواندن خبر فوق ، خبر مافوق و لحن کاسبکارانه ش را کلا فراموش کرده و سرم را از بخش اخبار علمی و بهداشت و سلامت چرخانده و رو به عالم سیاست نمودم ! و دیدم که جناب ترامپ به نقل از اخبار خبرگزاری ها ، منطق قرص و محکم 'الوعده وفا' را د یش گرفته اند و  بسیار عملگرایانه دست به کار ساخت دیوار حائل بین و مکزیک شده اند ، همچنین ورود اتباع مسلمان ، خاصه آندسته از مسلمانان را که نمی شود با حکامشان معاملات سودمند نمود ، را به ممنوع کرده اند ! فقط معلوم نیست چرا درباره ی ادامه همکاری های با ناتو زیر حرفش زده و در یک نشست خیلی دوستانه با نخست بریتانیا تمدید همکاریش با سازمان پیمان آتلانتیک شمالی را سرخوشانه اعلام نمود (؟؟)! شاید چون ایشان یک کاسب موفق است و می داند چه وعده هایی خوب است که عملی شوند و کدام وعده ها بهتر است فراموش شوند !! به هرحال اینها مسائلی نیست که به ما ارتباط داشته باشد ، چون هرچه باشد دونالد ترامپ منتخب مردم "متمدن" ست و ما بنابر اصل احترام به عقاید ملت ها باید به رأی شان احترام بگذاریم .
منتها برای من به شخصه سؤاله که آیا چطور می شود یک جامعه ی "متمدن" ، به ی که معلولان را مس ه میکند ، ن را تحقیر می کند ، به دیگر نژادها توهین می کند و ... رأی اعتماد بدهد تا در رأس قدرت در مورد سیاست ها و مسائل کلان کشور تصمیم بگیرد ؟؟ شاید باید واژه ی "تمدن" را دوباره معنا کنیم ؟! یا شاید من نمی دانم "تمدن" یعنی چه ؟!؟!


مشاهده متن کامل ...
نقاشی مالیخولیا | پست دوازدهم
درخواست حذف اطلاعات

از بررسی رنگ و واکاوی زندگی نقاش های بزرگ کمی فاصله بگیریم . توی این مدت توی شبکه های اجتماعی با نقاشای زیادی از مناطق مختلف آشنا شدم که هر کودوم به طور منحصر به فردی یه دنیای جدیدی رو برای خودشون خلق کرده بودن . نمیشه مقایسه ای بینشون انجام داد . نمیشه گفت کودوم یکی موفق تر هستند . مخصوصا این که به مرور سبک هایی چشمم رو گرفت که شاید طرفدارای زیادی نداشته باشن . از طرفی با نقاشایی آشنا شدم که هیچ ایده ی خاصی نداشتن و فقط تئوری هایی که درباره ی طراحی و نقاشی یاد گرفته بودند رو مدام تکرار می .

نقاشایی رو دیدم که با وجود ندونستن تئوری ها و با وسایل ابت سرخوشانه ایده های جدیدشون رو خلق می و با ذوق و شوق به اشتراک میذاشتن .من به این گروه میگم ده نقاش . چرا که شاید کار هر کدوم زیاد مهم به نظر نیاد و فعالیت کمی توی زمینه ی هنر داشته باشن اما در کنار هم بمبی از خلاقیت و دنیای جدید هستن .

از اون جالب تر روحیات و گاهی مشکلاتیه که هر کودوم از اون ها باهاش دست و پنجه نرم میکنن . حقیقت اینه که تعداد زیادی از اونا به اختلالات روانی دچار هستند . دلیلش هر چی که هست باعث به وجود اومدن روح خلاقیت توی اون ها شده .

چرا من این طور فکر میکنم ؟

نمیتونیم منکر بیمار بودن نقاشای مدرن باشیم . ونگوگ ، گوگن . ادوارد مونک ، سالوادور دالی و خیلی از نقاشای بزرگ عصر جدید به یکی از اختلالات روانی دچار بودند . هر کودوم از ده نقاش ها که ادعای مدرن بودن و انتزاعی و غیر واقعی بودن نقاشی ها دارن باید این رو قبول کنن که دارن راه همین نقاشا رو طی میکنن .

سینستزیا ، اسکیزوفرنی ، نقاشی های افراد افسرده ، و اختلالات دیگه ای که ما ازشون بی خبر هستیم .

گاهی ایجاد مرز بین این اختلالات حتی از طرف خوده پژوهشگران هم مشکل به نظر میاد . اختلالات روانی در عین مختلف بودن ویژگی های مشترکی رو یدک میکشن .

حقیقت اینه که به اندازه ی تمام انسان هایی که پا به دنیا میذارن اختلالات روانی وجود داره و ما این جا به دنبال نمود این روحیات در قالب نقاشی هستیم . 

کار های تمام این بیماران رو میتونیم برای رسیدن به تابلویی ایده آل توی موضوع مالیخولیا به پیش ببریم .

هر چه جلو تر میرم داره برام جالب تر میشه این سیر .

 



مشاهده متن کامل ...
فقر، سرخوردگی و تنهایی؛ علت خودکشی دو دختر اصفهانی
درخواست حذف اطلاعات

 




این اولین‌بار نیست، آ ین‌بار هم نخواهد بود. حالا که احتمالا هنوز در کانال‌های تلگرامی تصویر دو دختر سرخوشی که در حال رفتن به محل انتخاب‌شده خود برای خودکشی هستند دست به دست می‌شود، خیلی از آنهایی که ساده‌دلانه به خودکشی به‌عنوان راه‌حل نگاه می‌کنند، ممکن است در فکر تقلید از عمل این دو دختر باشند.


شرق نوشت: درست وقتی که دختر عینکی داخل را که با ح تهدید خطاب به شخصی می‌گوید: آن‌قدر خبرم را نگرفتی که این‌بار خبر مرگم را می‌شنوی، در قرارهای دوستانه‌مان عقب و جلو می‌کنیم تا خ نکرده هیچ جزئیاتی را در از دست ندهیم، دختری که روسری زرد به سر دارد، از بیمارستان مرخص می‌شود و خانواده‌اش احتمالا به این فکر می‌کنند که این نوجوان در‌هم‌ش ته حتی اگر بخواهد زندگی را از سر بگیرد، ما و کانال‌های تلگرامی‌مان دست از سرشان برنمی‌داریم. آن‌قدر این ‌ها را جابه‌جا می‌کنیم تا یک روز به دست آن دختری برسد که جان‌دادن دوستش را دید و حالا برای اینکه جان سالم به‌در‌برده، احساس گناه می‌کند. تحلیل‌هایمان را باید کنار بگذاریم... . متأسفانه یا خوشبختانه قصه این دو دختر آن‌قدر که دلمان می‌خواهد پلیسی نیست که بتوانیم تا مدت‌ها از آن استفاده کنیم و از طرفی ماجرای و سوءاستفاده از این دو دختر را هم باید از گزینه‌های احتمالی روی میز حذف کنید. داستان این دو دختر داستان فقر، سرخوردگی و تنهایی است. اینها را بهنام اوحدی، متخصص اعصاب و روان اصفهانی که در دو هفته گذشته روی این خودکشی تحقیق کرده‌ است، می‌گوید.


نهنگ آبی در کار نبود


اوحدی می‌گوید: «خیلی‌ها شتاب‌زده ماجرا را به نهنگ آبی ربط دادند و سعی د با یک نگاه پرهیاهو، ماجرا را نقد کنند؛ اما این دلیل نمی‌شود هر خودکشی که مقارن با داستان نهنگ آبی است، دلیلش هم این بازی باشد. در خودکشی، دو دختر می‌بینیم؛ دختری که عینک به صورت دارد، همان دختری است که بعد از پرت‌شدن از پل فوت می‌کند. این دختر با سر شیرجه رفته و نحوه سقوط او نیز در دوربین‌های اطراف ثبت شده است. شاید به دلیل نحوه شیرجه‌زدن با سر باشد که خودکشی دختر را به نهنگ آبی نسبت داده‌اند؛ اما واقعیت چیز دیگری است؛ یعنی قضیه به این پیچیدگی‌ها هم نیست. پدر و مادر این دختر سال‌ها پیش از هم جدا شده بودند و پدرش زندانی بود و این دختر از خانواده مادری طرد شده و محبتی که باید‌و‌شاید را از خانواده پدری دریافت نمی‌کرده است». این متخصص اعصاب و روان می‌افزاید: «دختر مدنظر همه امیدش را به آزادشدن پدر از زندان بسته بود؛ اما با پدر چیزی عوض نمی‌شود.

بعد از مدتی او مجدد معتاد و تمام امیدهای دختر نقش بر آب می‌شود. پیشینه خودکشی نیز در خانواده درجه‌یک دختر وجود داشته و خود دختر هم چندین‌بار سابقه انجام خودکشی با قرص داشته و مواردی از خودزنی بر بدنش مشاهده شده که نشانه رنج و دردی بوده که در عمر کوتاهش متحمل شده است. در واقع خودکشی‌های پیشین این دختر نیز جدی بوده‌اند». به گفته اوحدی، چیزی که باعث شد این خودکشی رنگ‌و‌بوی متفاوتی در ایران بگیرد، حالات شادی و سرخوشانه پیش از خودکشی بود. او تصریح می‌کند: «آنها قبل از خودکشی جلوی دوربین حالات سرخوشانه‌ای از خود ثبت د و به نوعی آن را در چارچوب نوعی رفتار جدید یا نمادی از بحران هویت یا یک خودکشی سرخوشانه د. این رفتار، کلیشه‌های ذهنی ما ایرانیان را که به صورت عمومی انتظار داریم ی که خودکشی می‌کند یا کاملا روان‌پریش باشد یا کاملا افسرده، دگرگون کرد؛ ولی واقعیت این بود که دنیا برای این دختر به اتمام رسیده بود و بی‌اعتمادی ژرفی به والدین خود داشت. با توجه به طردشدن از سمت خانواده مادری و همچنین در نبود پدر، ی آن‌طور که باید به او مهربانی نمی‌کرد. این دختر بر اساس بی‌پناهی، درماندگی، احساس سرگردانی و بی‌خانمانی زندگی می‌کرد و با اعتیاد پدر بعد از ، تمام امیدهایش یکباره ناامید شد».


اعتمادبه‌نفس ازدست‌رفته


اوحدی اضافه می‌کند: «به دختر عینکی توهین‌های بی‌شماری شده بود. در سال‌های زندگی بارها و بارها شنیده بوده که زاییده‌شدنش نحس بوده. به او گفته بودند که به‌محض به‌دنیاآمدنش، زندگی پدر و مادرش فروپاشیده. چیزهایی که در کودکی مدام به بچه سرکوفت زده می‌شود، به‌ویژه داستان قدم نحس، باعث می‌شود اعتماد‌به‌نفس فرد از بین برود و فرد احساس گناهی کند که بعدها روی آن بخواهد عملی را انجام دهد. بگذارید درباره قاتل‌هایی برایتان بگویم که داستانشان هنوز رسانه‌ای نشده. آنها قاتل سریالی ک ن هستند؛ به دلیل اینکه از کودکی خودشان بیزارند. یکی از آنها از کودکی به عنکبوت معروف بوده؛ در بچگی به او می‌گفتند تو عنکبوت هستی و بچه آن‌قدر این صفت را می‌شنود که ترجیح می‌دهد نمود بیرونی داشته باشد و مثل عنکبوت شکار کند. یا بچه‌ای که از اول دبستان از سوی معلم طرد می‌شود و کفش‌هایش با کفش‌های چارلی چاپلین قیاس می‌شود و آن بچه برای همیشه با درس، مدرسه و آموزش‌وپرورش خداحافظی می‌کند و قاتلی می‌شود که بعد از قتل، شروع به نوازش جسد می‌کند؛ چراکه ح انسانی جسد از بین رفته است. این دختر هم به نوعی در وجودش عزت‌‌نفس و اعتماد‌به‌نفس و تصویرش از خویشتن مخدوش شده بود، او را بارها و بارها عامل فروپاشی زندگی پدر و مادرش نامیده‌اند و این منجر به احساس گناه در تمام زندگی‌اش شده بود».


به دختر دوم فکر کنیم


در منتشرشده، دختر دومی هم هست که به نظر می‌رسد بیشتر به دنبال همراهی با دختر اول است، این مسئله را اوحدی نیز تأیید کرده و می‌گوید: «دختر عینکی با یکی از دوستانش که در است همگام می‌شود، منتها دوستش که صحنه فجیع خودکشی دوستش را می‌بیند، به‌نوعی دچار شوک می‌شود و خودکشی را با تردید انجام می‌دهد و با پا می‌پرد و همین باعث زنده‌ماندش می‌شود و حالا که ما در حال انجام این مصاحبه هستیم او از بیمارستان مرخص می‌شود. او خودش را به عهد وفادار می‌داند و با وجود ترس می‌پرد و اینجا دوباره بحث بحران هویت پیش می‌آید. وضعیت خانوادگی دختر دوم به بدی شرایط دختر عینکی نیست. او هم در خانواده‌اش مشکلاتی داشته و پدر و مادر در بحران طلاق عاطفی بودند. حالا زندگی برای این دختر خیلی سخت خواهد بود و روان‌درمانی و دارودرمانی برای او را نباید فراموش کرد، ولی مهم این است که این منتشر نشود.

این در موبایل دختر بوده و فقط دست سه نهاد مسئول بوده و سؤال اینجاست که تحت چه فرایندی این منتشر شده است. این دختر بعد از اعتیاد پدر رو به ارتباط با یک پسر هم‌سن‌وسالش می‌آورد، اما آن‌قدر از خودکشی برای او حرف می‌زند و آن‌قدر از افکار خودکشی می‌گوید که پسر دچار هراس از ادامه دوستی شده و این دختر را پس می‌زند و این فرد همان پسری است که در دختر مدام از او حرف می‌زند. این دو دختر هر دو ش ت عاطفی داشته‌اند، اما ش ت آنها به سنگینی مشکلات داخل زندگی‌شان نیست و در برابر به‌هم‌ریختگی از خانواده مبدأ کم‌رنگ‌تر بوده است. موضوع اینجاست که مطبوعات و کانال‌های تلگرامی نباید قبل از اینکه ابعاد و زوایای مسئله را داشته باشند، شروع به گمانه‌زنی کنند و هر ی از ظن خود تحلیل بنویسد. خیلی‌ها مسائل را به اتفاقات مرتبط دانسته و ماجرا را به حرف‌های دختران و شوخی‌های شبه‌ ‌شان ربط داده بودند. مشکل آنها اصلا نبوده، داستانشان روابط نبوده؛ داستان آنها ازهم‌گسیختگی و فروپاشی کانون خانواده بوده است».


از شیوع خودکشی بپر م


اوحدی این خودکشی را یک خودکشی معمولی می‌داند که متأسفانه تبدیل به یک سوژه و هیاهوی رسانه‌ای شد. انتشار بی‌محابای این ‌ها می‌تواند باعث انفجار اپیدمیک خودکشی در سطح جامعه ‌شود. شاید اگر این داستان در این ایام مذهبی رخ نمی‌داد، شاهد رخداد نمونه‌های مشابه بیشتری بودیم. این هشداری به پدر و مادرهاست که زمانی بچه‌دار شوند که هدف داشته باشند و اگر در طلاق عاطفی هستند، بچه را تبدیل به وسیله‌ای برای درمان نکنند. مسئله اینجاست که خود ما چقدر خودمان را در برابر این خودکشی‌ها مسئول می‌دانیم. در جامعه‌ای که این روزها بیمارِ لایک است، چقدر به این فکر کردیم که بی‌خیال لایک بیشتر شویم و این را منتشر نکنیم؟ فکر می‌کنید چند نفر از ما مسئول خودکشی‌های بعدی هستند که ممکن است ‌های آن منتشر شود؟ یا این‌بار باید هیجان بیشتری را متحمل شویم و صحنه خودکشی را به صورت زنده از موبایلمان دنبال کنیم؟



مشاهده متن کامل ...
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.