پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی
 سرخوشانه های من
سحر
درخواست حذف اطلاعات
زیباترین لحظات است زمانی که به صندلی تکیه میدهی و مادرت در گوشت می کند

برات همون کتلتی رو پختم که همیشه همه ی سحری ها می خوردی . و حالا من چه سرخوشانه

کتلت های مادر رو می خورم در حالی که همان بو و طمع کودکی ها را دارد . انگار از تمام آن سال ها برای

من تنها عطر همین کتلت ها باقی مانده.



مشاهده متن کامل ...
مجنون تر از فرهاد
درخواست حذف اطلاعات

بالا ه خوندن ِ رمان ِ دوجلدی (1528 صفحه ای) تموم شد..ینی منو از کارو زندگی انداخته..کلی برگه گوشه اتاقم انتظارمو میکشن بعد من سرخوشانه رمان می خونم!.جلد اولشُ خیلی طول دادم و لاک پشتی خوندم اما جلد دومشو بکوب در حال خوندن بودم!! =)

الان دیگه با خیال راحت می تونم به کارام برسم ^_^



مشاهده متن کامل ...
دم هنر تا همیشه گرم
درخواست حذف اطلاعات
نت ها این بار نه بر ساز ها که بر زبان جاری میشد اهنگ سرخوشانه ای که سر شوقم اورد و از یادم برد حس توخالی بودن امروز را تمام مدت خیره به چهره ی نوازندگان زبانی باور نمی این همه هماهنگی و ترکیب جالب بین صدا ها و باز و بسته شدن همزمان دهان را.

کاش سیاستمدار ها بویی از هنر و ادبیات برده بودند ان وقت عصبانی که می شدند به جای حمله و جنگ ,ساز دست می گرفتند و با تمام توان می زدند روی بوم نقاشی رنگ پرتاب می د و حرصشان را سر شخصیت های داستانشان خالی می د شعری سو ک می سرودند و هیچ گاه به سراغ مین و تانک نمی رفتند که ابزار جنگ هیچ زیبا نیستند و اگر هیچ چیزی پیدا نمی د که عصبانتیشان را فروکش کند به طرز مضحک و در عین حال جالبی همچون گروه وکاپلا سوت می زدند با با بابام می خواندند و می دانستند زندگی ان قدر ها که ادم ها فکر می کنند جدی نیست.



مشاهده متن کامل ...
سی سالگی
درخواست حذف اطلاعات
چند روز منتهی به سی سالگی را بی تاب می شوی...همه دلهره های هستی رویت سنگینی میکند ... سی سالگی یک ددلاین سرخوشانه در تک تک روزهای دهه سوم زندگی است که هر نیک و بدی را به آن موکول می کنی ... آینده ای مبهم و به طور محافظه کارانه ای در دوردست ...ولی روزی فرا خواهد رسید... خود را به تو خواهد رسانید و مچ ات را خواهد گرفت ! . در یک شب تب آلود تابستان تو را خواهد کرد ... درست شبیه انی که ب زیر پل حافظ چاقو بدست ساعت ،پول و کادوی تولدم را ربودند... این علامت بیرونی و معنادار ورود به سی سالگی است ... شبیه نمایی دلهره آور از کاراکتر ی در یک نوآر ... دلهره ای تاریک ، تب دار و عمیق!



مشاهده متن کامل ...
پاییز
درخواست حذف اطلاعات

آی

آهای

بانوی تا تان هزار ساله ی پاییز

مهیاست تنگ و جام

امروز هم به کام جانم...

جرعه ای بریز

من

منی که نخورده از باده ی اندوه تو

کله پا و مخمورم

بانوی

باده گردان

عاشقان

هر ساله ی

پاییز

جامی دگر

دوباره هم جامی دگر بریز

افسون تاک های توست

یا چیز دیگری

من مست و سرمست

کهنه ی دیوانه وار اندوهم

من سرخوشانه با اندوه

درد بسته ام

آی

آهای ...

بتول مبشری



مشاهده متن کامل ...
fload گجتی که شما را مثل ابر روی آب نگه می دارد
درخواست حذف اطلاعات
float allows an individual to be immersed almost fully in water
امروزه که استرس، دلشوره و عدم آرامش به جزئی از زندگی مدرن ما تبدیل شده و متأسفانه راهی نیز برای فرار از این بلایا نیست، انسان برای درمان این امراض ناگزیر به اصل خود یعنی طبیعت پناه می برد. طبیعتی که هر چند از چندین و چند جزء تشکیل شده، اما «آب» و حس سرخوشانه غوطه ور شدن در آن جایگاه ویژه خود را در بین نان زمین دارد.

به ادامه مطلب بروید...



مشاهده متن کامل ...
feeling cloudy or cloudy feeling.
درخواست حذف اطلاعات

تو آنجا آفتاب را داری

ولی اینجا آسمان ابری ست

گهگاه بارانی می زند

و ما سرخوشانه به زیر باران می دویم

غافل از اینکه باران، پیر و باتجربه ست

دلِ گرفته را خوب می شناسد

بهتر از خودش...

جای خالی ات را می بیند

و می بارد

برای تمام نبودن هایت می بارد

و مرا دلتنگ تر می کند...

می دانم..

باران بهانه ست

وقتی تو اینجا نیستی

تا دست روی صورتم بکشی

و راهی برای باران باز کنی

من نیز ابری ام...



مشاهده متن کامل ...
قاصدک های سهمگین..قاصدک های دوست داشتنی
درخواست حذف اطلاعات

به دانه های سرگردان و ان گل قاصد می مانند.. عاقبت به دست باد از جا کنده می شوند و آن وقت حیرت زده خیال می کنی رفت..گذشت.. تمام شد.

اما پیدایشان می شود ، حتی وقتی نومیدانه انکار می کنی.. حتی وقتی از جایی می گذری که ردی از هیچ خاطره ای در آن نیست .

یادهایت را باد سرخوشانه با خود می برد تا در دشتی که فردا از ان خواهی گذشت برویاند..

قاصدک ها بی رحمانه تکثیر می شوند و در نهایت هیچ چیز فراموش نمی شود.

.. هیچ چیز.




مشاهده متن کامل ...
فکر ِ من همیشـه تو...
درخواست حذف اطلاعات

وقتی سرم تو کار ِ خودم هست و دارم کتاب میخونم، مامانم ازم میخواد شماره یِ رو بگیرم و یه چیزی بهش بگم، گوشی رو برمیدارم و سرخوشانه تا 7 شماره رو میگیرم بعدش یه لحظـه مکث میکنم و قیافم به این شکل تغییـر میکنه=> و بعدش اینطوری=> بله، شماره ای که میگرفتم، شماره یِ علی آقای جان بود! فقط نمیدونم چطور شد که من شماره یِ یآر رو گرفتم! چون کلاً ربطی به کت که میخونم نداشت! :دی

+ یه توصیه واسه دوستای گلم و ائی که اینجا رو میخونن! من بعضی وقتا متوجه میشم بعضی از وب ها آپ ولی تو وبلاگِ دوستان نشون نمیده که آپن! اگه پُستتون رو ثبتِ موقت میکنید و بعداً از موقت به صورتِ پست درش میارین، بعدش یه پستِ الکی آپ کنید و فوراً پاکش کنید تا وبتون تو وبلاگِ دوستان بیاد بالا!



مشاهده متن کامل ...
فکر ِ من همیشـه تو...
درخواست حذف اطلاعات

وقتی سرم تو کار ِ خودم هست و دارم کتاب میخونم، مامانم ازم میخواد شماره یِ رو بگیرم و یه چیزی بهش بگم، گوشی رو برمیدارم و سرخوشانه تا 7 شماره رو میگیرم بعدش یه لحظـه مکث میکنم و قیافم به این شکل تغییـر میکنه=> و بعدش اینطوری=> بله، شماره ای که میگرفتم، شماره یِ علی آقای جان بود! فقط نمیدونم چطور شد که من شماره یِ یآر رو گرفتم! چون کلاً ربطی به کت که میخونم نداشت! :دی

+ یه توصیه واسه دوستای گلم و ائی که اینجا رو میخونن! من بعضی وقتا متوجه میشم بعضی از وب ها آپ ولی تو وبلاگِ دوستان نشون نمیده که آپن! اگه پُستتون رو ثبتِ موقت میکنید و بعداً از موقت به صورتِ پست درش میارین، بعدش یه پستِ الکی آپ کنید و فوراً پاکش کنید تا وبتون تو وبلاگِ دوستان بیاد بالا!



مشاهده متن کامل ...
چیزهایی هست...
درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم


برای زینب جان:


چیز هایی هست...

که دست خودت نیست...

مثل

رتبۀ چهار کنکور شدن

یا

شاد شدن...از عمق جانت...

بعد مدت ها که طعم خاطره اش را هم دیگر فراموش کرده ای...

چیزهایی هست که دست خودت نیست...

مثل دوستی...


خوشحالم به خوشحالی ات...بسی!


پس نویس:

- می دانم به حکمتانه زیاد مربوط نیست...اما دوست داشتم اینجا بگویم...دست خودم نبود!

- در بد حالی پارسالی ام مثل امشبی را خوش بودم...و سرخوشانه لحظه ها را می نوشیدم...چیزهایی هست که دست خودت نیست...مثل شاد بودن گاهی...بس که بزرگ است وسعت نور افشانی ایام...

عیدتان خیلی مبارک!

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و لعن اعدائهم



مشاهده متن کامل ...
فقط
درخواست حذف اطلاعات


چرا باید برای ی احترام بگذاری که بهت احترام نمی گذاره؟! چرا باید برای ی دلت تنگ بشه که دلش برات تنگ نمی شه؟! هزارهزارمیلیون بار انسان ها دلشون برای ایی تنگ شده و در غیاب اونا دچار اندوه شدن که همون افراد در همون لحظه سرخوشانه از زندگی لذت می بردن. می گند فراقِ عشق، اندوه می آره. اما یکی بهم گفت عشق باید حال آدم رو خوب کنه. وقتی عشقِ تو طوریه که ح رو بهتر نمی کنه، پس روحت رو از آلودگی ش پاک کن. بارها دیدیم یا خودمون دچارش بودیم که به یاد ی دچار اندوه شدیم و اون شخص مدت های مدید حتی نام ما رو هم به یاد نیاورده.

می دونم از اینکه ی به یادمون باشه و دلش برامون تنگ بشه، حس خوشایندی به مون دست می ده؛ اما وقتی این حس دوسویه نیست، چرا باید انتظار در یاد موندن داشته باشیم. چیزی که باید یاد بگیرم، یعنی تقریباً یاد گرفتم، اینه که باید رفتارم متقابل باشه. نه که بدی رو با بدی جواب بدم؛ بلکه به اندازه ای با ی خوب باشم، که اون باهام خوبه. اینطوری به تعادل می رسم.

برای ی دلتنگ بشم که دلش برام تنگ می شه. و اگه ی هست که دلم براش تنگ نمی شه و اون چنین حسی بهم داره، باید خودش رو از این آلودگی روح تمیز کنه که شخصیتش حفظ بشه. دوست داشتن و دلتنگ شدن فقط باید حال آدم رو بهتر ه. فقط همین.



مشاهده متن کامل ...
یه دادی ....
درخواست حذف اطلاعات

به * دادی* پشت می کند...، اما پشتت را خالی نمی کند...

بنظر من داد ماهی ها, انی هستند از جنس " شیشه " !زود می شکنند ............... ............!!اما ... نا جور می برند ............... ...!!!

هستی ات را نشانه میگیرد زن دادی که....غرورش را نشانه بروی!!

یه دادی... "غرورشو" به راحتی به دست نیاورده...که هروقت هرکی دلش خواست، دش کنه...!یه دادی... غرورش اگه بشکنه، با تکیه هایش شاهرگ زندگیت رو خواهد زد...

یک متــــولـــد خـــــرداد... ؛سرخوشانه میخنــدد... ؛شوخی میکنــد... !و تـــو نمیدانی... ،چقدرسخـــت است احســــاس خفگی ....پشت این نقــــاب لعنتی ... !!

من دادیم...سخت عاشق میشم...ولی وای به روزی که عاشق شم...با دریل هم نمیتونین عشق رو ازم بگیرین...سکوت میکنم..اما هرگز دست نمیکشم...من دادیم فرمانروای احساسات


'به دادی دروغ نگین......اگه متوجه دروغتون بشه ... به روتون نمیاره ولی دیگه تو دلش جایی ندارید'

یه دادیه محبوب و پرطرفدار که حتما بین دادیا طرفداراش زیاده"ونتورت میلر" یا همون "مایکل اسکافیلد" سریال "فرار از زندان"بازم لایک به افتخار دادیای

.یه خــــردادی شاید هرگز اعتراف نکنه که دوستــت دارم ...ولی وقتی از تو می پرسه دوسش داریبدان که درون قلبــش جـــای گرفتی ...



مشاهده متن کامل ...
اتاق ذهنم
درخواست حذف اطلاعات
از کار خسته برگشته ام خانه، تمامِ طول راهِ بازگشتم میانِ آن باد و باران فکر کرده بودم به خانه که برسم در تاریکی دمِ غروب افتاده بر اتاق، چای می خورم و سبک میخزم در تخت و چشمهام را می بندم و آرام می شوم، رسیدم و دیدم خانه، سقف و دیوار و مأمن ام آن نظم سابق را ندارد. کتاب ها آشفته روی زمین بودند، میز تحریر جای همیشگی اش نبود، تخت دیگر آن نقطه ی آسودگی همیشگی نبود، کاغذها و یادداشت ها پخش شده بودند روی زمین، این صحنه ها را دیدم و دلم آوار شد در ام. حالم شبیه حالِ آن ها شده است که سرزمین شان را غصب کرده اند و بی پناه و بی دیار مانده اند. اغراق نمی کنم. چهار ستون این دیوار ستون های قلب من اند، پناه من اند، این اتاق مرکز جهان من است، جان دارد، نفس می کشد، شاهد روزگار من است، هم خنده های سرخوشانه روزهای خوبم را شنیده، هم گریه هایِ نفس بُرِ شبانه ام را دیده، عصرهایی را دیده که دستهام لغزیده اند روی کاغذ و من کلمه کلمه، جمله جمله پیش رفته ام، ش ته ام و قد کشیده ام، وقت های بسیاری بوده که آسوده ام کرده، تاریکی و سنگینی از قلبم گرفته و با نور دلپذیر صبح گاهیش صورت و قلب و جانم را روشن کرده، امشب را نیز به اندوه می خوابم من و کتاب ها و یادداشت ها و دیوارها، طول می کشد تا انس بگیریم دوباره، امشب اتاق وطن نیست، خاک نیست، دلم چه قدر غربت ریخته در دلش امشب.


مشاهده متن کامل ...
۹ دی نشان داد که ملت ایران، فرزند راستین ی هستند
درخواست حذف اطلاعات
صبح امروز، علی لاریجانی لاریجانی در نطق پیش از دستور خود و در سالروز ۹ دی با اشاره به رویدادهای آن زمان و نقش مردم اظهار داشت: در دوره شکوهمند انقلاب ی با یک ارزی کلان، می توان دریافت که نقش در پیمودن صراط درست نظام به ویژه موضوعات استراتژیک بی بدیل بوده است، چه در زمان (قدس سره) و چه در زمان فرزانه انقلاب، حضرت آیت الله (دامت برکاته) بنابراین افزایش توان ملی کشور و نقش آفرینی نظام در مسائل مهم منطقه ـ که اکثرا بی نظیر است ـ نتیجه راهبری بوده که البته سهم بی تدبیری های ت ها را در مسائل اقتصادی گاه در نظام های دموکراتیک بروز پیدا می کند، نمی توان نادیده گرفت.

به گزارش «تابناک»، قم با اشاره به رخدادهای سال ۸۸ ادامه داد: موضوع رخدادهای سال ۸۸ را باید در چنین متنی بررسی کرد که در حرکت نوین ـ که در تاریخ ی بدیع بود ـ و در سه دهه اخیر، ثمرات آن سبب ناامیدی دشمنان و قدرتمند شدن نظام ی شده را یکباره نادیده گرفت و صرفا به بهانه یک انتخابات، ماجراجویی به راه انداخت که به اعتبار یک نظام پرقدرت لطمه وارد کرد و به همین دلیل ، غرب و رژیم صهیونیستی با گفتار ها و رفتارهای سرخوشانه به موضع گیری و بل بله گویی، پرگویی و تحقیر ملت ما پرداختند.
وی تصریح کرد: این حرکت به نوعی ظرفیت سوزی سال ها تلاش ملت ما بود که با زبانگاه نافذ ی و ایستادگی ملت علاج شد.



مشاهده متن کامل ...
اندر مصائب بک عدد پروژه!
درخواست حذف اطلاعات
فرض کنید نزدیک به یک سال باشد که درس پروژه فارغ حصیلی تان را برداشته باشید و ولی هنوز کمتر از نیمی از پروژه راهم به پایان نرسانده باشید...و هر شب که میخواهید بخو د با خود میگویید که حتما فردا پروژه را با جدیت درست میکنم و هر روز صبح که از خواب بیدار میشوید با خود بگویید هنوز وقت دارم عجله ای نیست! به همین منوال نزدیک به یک سال بگذرد ، تا جایی که فقط یک ماه و به پایان مهلت تحویل پروژه باقی مانده باشد و هر روز استرستان بیشتر شود ولی همچنان دست روی دست گذاشته باشید...

حال فرض کنید ناگهانی تان را بعد ماه ببینید در و ایشان بگویند:" چند روزه دارم دنب ون میگردم" و شما با شنیدن این حرف چنان استرسی بهتان وارد شود که نتوانید حتی سلام کنید به و ایشان ادامه بدهد و بگوید :"خیلی خوش شانسین شما ...میخواستم نمره یکی از دانشجویانو وارد کنم اشتباهی واسه شما وارد و قطعی یا ۱۸بود یا ۱۹"...

حالا حالِ بنده را فرض کنید در آن لحظه که از فرط خوشحالی اشک در چشمانم حلقه زده و مرتب کلمه "وای واقعا؟!" را تکرار میکنم...و سرخوشانه به خانه که میرسم اولین کاری که میکنم وارد پروفایل م میشوم ولی اثری از هیچ نمره ای نمیبینم!!

و اینگونه بود که فهمیدم جانمان مارا با یکی دیگر اشتباه گرفته است!



مشاهده متن کامل ...
بیخود نوشته های یک مغز خسته…!
درخواست حذف اطلاعات
میخواستم این وبلاگ دفترچه ی خاطرات مجازیم باشه … چیزایی که می بینم … میشنوم یا بهشون فکر میکنم…اما نمیدونم چرا نشد…! میخواستم آدم دقیقی باشم… به هر نکته … به هر شخص… به هر مکان… هر چیزی تو این دنیا توجه کنم و بیشتر به چیزای کوچیک…! نمیدونم چقدر تو این راه موفق بودم…! بعضی وقتا اشخاصی بهم میگن که تو به خیلی چیزای خاص توجه داری و یا به خیلی چیزای مهم توجه نداری…! خلاصه دوست داشتم بیام اینجا بگم امروز پسر کوچولویی رو دیدم که نتونست کفشای کوچیکشو از پاش در بیاره و مامانشو صدا زد و بی مقدمه به مادرش گفت :" مامان دوستت دارم…!" خواستم بگم امروز چقدر حرفای اطرافیانم برام مهم شده بود…! خواستم بگم منی که تو ابراز احساساتم به هر ی واقعا خسیسم(چه واژه ی ملموسی!) چطور بی هوا امروز بعد از ٨ روز دوری به مادر و پدرم گفتم دلم خیلی خیلی براتون تنگ شده بود…! خواستم بگم بازی ایران و آرژانتین رو با لذت نگاه و از بروز هیجانات بچه ها به وجد اومدم…! خواستم بگم تمام شب سرم تو کتاب بود بلکه بتونم جزومو واسه امتحان صبح تموم کنم اما دلم تو خیابون بود جایی که مردم سرخوشانه تا دیروقت با ماشیناشون ویراژ دادن و بوق زدن به بهانه باخت غرورآفرین تیممون…!(شوخی بازی فوق العاده قشنگی بود من که آ ش با گل مسی احساساتی شدم کم مونده بود اشکم دربیاد حیف اشکهای بچه هامون تو برزیل…!!!) خلاصه خواستم ادای آدمای حساس و نکته سنج رو در بیارم خواستم بگم با یه صحنه رمانتیک یا سرفراز کننده کوچولو یا یه اتفاق به ظاهر بی اهمییت و روتین و یا حتی یه پیشامد کوچیک که غیرتم رو بیدار میکنه و گاهی بچه مسلمون بودنم رو بهم یادآوری میکنه چقدر شاد یا ناراحت میشم…! خواستم همه اینارو بگم اما پشیمون شدم … با خودم گفتم هیس…جاش اینجا نیس…!!!!!



مشاهده متن کامل ...
بیخود نوشته های یک مغز خسته…!
درخواست حذف اطلاعات
میخواستم این وبلاگ دفترچه ی خاطرات مجازیم باشه … چیزایی که می بینم … میشنوم یا بهشون فکر میکنم…اما نمیدونم چرا نشد…! میخواستم آدم دقیقی باشم… به هر نکته … به هر شخص… به هر مکان… هر چیزی تو این دنیا توجه کنم و بیشتر به چیزای کوچیک…! نمیدونم چقدر تو این راه موفق بودم…! بعضی وقتا اشخاصی بهم میگن که تو به خیلی چیزای خاص توجه داری و یا به خیلی چیزای مهم توجه نداری…! خلاصه دوست داشتم بیام اینجا بگم امروز پسر کوچولویی رو دیدم که نتونست کفشای کوچیکشو از پاش در بیاره و مامانشو صدا زد و بی مقدمه به مادرش گفت :" مامان دوستت دارم…!" خواستم بگم امروز چقدر حرفای اطرافیانم برام مهم شده بود…! خواستم بگم منی که تو ابراز احساساتم به هر ی واقعا خسیسم(چه واژه ی ملموسی!) چطور بی هوا امروز بعد از ٨ روز دوری به مادر و پدرم گفتم دلم خیلی خیلی براتون تنگ شده بود…! خواستم بگم بازی ایران و آرژانتین رو با لذت نگاه و از بروز هیجانات بچه ها به وجد اومدم…! خواستم بگم تمام شب سرم تو کتاب بود بلکه بتونم جزومو واسه امتحان صبح تموم کنم اما دلم تو خیابون بود جایی که مردم سرخوشانه تا دیروقت با ماشیناشون ویراژ دادن و بوق زدن به بهانه باخت غرورآفرین تیممون…!(شوخی بازی فوق العاده قشنگی بود من که آ ش با گل مسی احساساتی شدم کم مونده بود اشکم دربیاد حیف اشکهای بچه هامون تو برزیل…!!!) خلاصه خواستم ادای آدمای حساس و نکته سنج رو در بیارم خواستم بگم با یه صحنه رمانتیک یا سرفراز کننده کوچولو یا یه اتفاق به ظاهر بی اهمییت و روتین و یا حتی یه پیشامد کوچیک که غیرتم رو بیدار میکنه و گاهی بچه مسلمون بودنم رو بهم یادآوری میکنه چقدر شاد یا ناراحت میشم…! خواستم همه اینارو بگم اما پشیمون شدم … با خودم گفتم هیس…جاش اینجا نیس…!!!!!



مشاهده متن کامل ...
بـــاران...
درخواست حذف اطلاعات
مسافرم‎
درجستجوی سرزمین احساست
د ی کشف عاشقانه ای ازجنس ناب که هرگزبه زبان نیاوردی‎
مسافرم ‎
مسافری عاشق ‎
وتو مجهول ترین معشوق روی زمینی‎
من می گویم وتو همچنان درسکوت خیره درچشمانم گوش میدهی‎
لبخند میزنی‎
وبازسکوت ‎
کشفت خواهم کرد ‎
همانطورکه عاشقت ‎
راستی میدانی شنونده خوبی هستی
*بــــــ*اران*‎

مرادرآغوش بگیر‎
آغوش تو بوی عشق می دهد‎
بوی خوش دوستت دارم ‎
ومن چون پیچکی ظریف تنهامانده درباد‎
میپیچم باتمام وجودم ‎
براندامت ‎
مرادرآغوش بگیر‎
آغوش توامنیت است ‎
بــــــ*اران

وصف ناپذیری و درذهن هیچ نمی گنجی‎
تویی که عشق بارانی‎
ومن درانتهای بی ی هایم ورود آرام آرام و بی صدایت را‎
برقلبم چه سرخوشانه پذیرا شدم ‎
ودرهای قلبم را چه عاشقانه برتنهایی بستم‎
می خواهم عمرم را باتو با یاد تو با عشق تو بگذرانم ‎
تو عشق بارانی ‎
وصف ناپذیرو شگفت انگیز‎
*بـــــــ*اران*‎



مشاهده متن کامل ...
در پی یک آرامش بی تکرارم
درخواست حذف اطلاعات

برای ی که کلا عادت به حرف زدن از خودش و دردها و دلتنگیاش نداره یک ساعت مدام حرف زدن و حرف شنیدن شاید یه کم سخت باشه اما دارم کارهای سخت و لحظه های سختو تمرین میکنم!

میرم پیش روانشناس...اون یک ساعت برام متفاوت ترین لحظه زندگیمه.. ی که نمیشناتم و نمیشناسمش..و مطمینم حرفام پیش خودش می مونه و مطمینم بی غرض و مرض گوش میده و بهترین را ارو بدون نصیحت ارائه میده.. ی که دلداری الکی نمیده..مجبورم نمیکنه به لبخندهای زورکی و حال خوب سرخوشانه! وقتی بغض میکنم بهم نمیگه وای عزیزم گریه نکن! به جاش دستمال کاغذی رو میگیره جلوم و بهم اجازه میده خودم باشم...

تنها وقتیه که با رضا و رغبت پول میدم و اصلا برام مهم نیست که خود گشایی کنم جلوی یک غریبه...

م توصیه کرد پیش روانپزشک هم برم و رفتم و حالا دو سه روزه با خوردن آرام بخش ها حال بهتری دارم...امیدوارم به زودی زود بدون خوردن قرص و رفتن هم بتونم راحت بخوابم و حال بهتری رو تجربه کنم..

توصیه شدم به حضور توی جمع دوستام..سفر دونفری با یه دوست خوب...تفریحات تک نفری! چیزی که هنوزم فکر میکنم مس ه است ولی میگه خیلی موثره...

این مدت حس دارم بهتر میشم آرومتر میشم و کاش همینطوری پیش برم...

دنبال س رستی یه بچه م ..اگه بشه..اگه بتونم...اگه خدا بخواد که مادری رو تجربه کنم...

حضور خدا رو بیشتر از هر زمانی حس میکنم...خیلی خوبه که کنارمی..

تمام آدمهای آزاردهنده و حسهای بد رو دارم از دور خودم دور میکنم..دنبال هیچ حس جدیدی نیستم..فقط میخوام آروم بشم..

خدایا کمکم کن



مشاهده متن کامل ...
عشق.....
درخواست حذف اطلاعات

مسافرم‎


درجستجوی سرزمین احساست


د ی کشف عاشقانه ای ازجنس ناب که هرگزبه زبان نیاوردی‎


مسافرم ‎


مسافری عاشق ‎


وتو مجهول ترین معشوق روی زمینی


من می گویم وتو همچنان درسکوت خیره درچشمانم گوش میدهی‎


لبخند میزنی‎


وبازسکوت ‎


کشفت خواهم کرد ‎


همانطورکه عاشقت ‎


راستی میدانی شنونده خوبی هستی


*بــــــ*اران*‎




مرادرآغوش بگیر‎


آغوش تو بوی عشق می دهد‎


بوی خوش دوستت دارم ‎


ومن چون پیچکی ظریف تنهامانده درباد‎


میپیچم باتمام وجودم ‎


براندامت ‎


مرادرآغوش بگیر‎


آغوش توامنیت است ‎


بــــــ*اران




وصف ناپذیری و درذهن هیچ نمی گنجی


تویی که عشق بارانی‎


ومن درانتهای بی ی هایم ورود آرام آرام و بی صدایت را‎


برقلبم چه سرخوشانه پذیرا شدم


ودرهای قلبم را چه عاشقانه برتنهایی بستم‎


می خواهم عمرم را باتو با یاد تو با عشق تو بگذرانم ‎


تو عشق بارانی ‎


وصف ناپذیرو شگفت انگیز‎


*بـــــــ*اران*‎



مشاهده متن کامل ...
کارآموزی!
درخواست حذف اطلاعات

امروز ظهر امتحان کارآموزی عملی داشتیم. عملی بود ولی امتحانش کتبی برگزار شد. مثل بقیه ی امتحان هایی که این ترم داشتم، درس خوندن و رسماً از ساعت 10 شب امتحان شروع . 12 خو دم و صبح ادامه شو خوندم... کلی از مباحث و نخونده حذف ؛ رفتم سر جلسه... برگه ها توزیع شد. پنج شش برگه ای سؤال بود. عین بلبل (و بلکه قشنگ تر!) شروع به نوشتن؛ تقریباً همه ی سؤال ها رو درست جواب دادم... سرخوشانه آماده شدم برگه مو تحویل بدم که دانشجوی جلویی م آروم برگه شو آورد بالا و ازم پرسید این جوابش چی می شه...؟! دستش کاملاً رو برگه بود و اصلاً رو اون جایی که انگشت گذاشته بود دید نداشتم! گفتم من که نمی بینم کجا رو می گی...! همین!! یهو مراقبه انگار که گرفته باشه گفت آقای این دو تا تقلب ! هم بدون معطلی دو تا خط خوشگل کشیدن پای برگه هامون و فرستادن برای صورتجلسه!

مــــــن:
جلویی:
استـاد:
مراقـب:

نمردیم و مزه ی تقلب هم چشیدیم! پنج دقیقه ای بدون برگه، رو صندلی داشتم به این فکر می که من دقیقاً چی کاره بیدم؟! القصه! بعد از امتحان با «جلویی» رفتیم پیش . من سکوت ! جلویی شروع کرد به رفع اتهام و گفتن تا فردا هم در گوش من حرف بزنی نظرم عوض نمی شه. باز از جلویی اصرار و از انکار! من هم چنان زبان در دهان گرفته بودم:) یهو جلویی شروع کرد به پرخاشگری و تند صحبت با ! هم گفتن حالا که این طوره اصلاً کوتاه نمی آم! برو که افتادی!! جلویی هم کوله شو انداخت رو شونه شو رفت...! اون جا بود که سر از جیب مراقبت بیرون آوردم و گفتم ، من چی؟! گفتن تو انگار پسر خوبی هستی! معلومه که از کارت پشیمونی...! گفتم ای جان!!! :) گفتن با من بودی؟ گفتم نه! :)



مشاهده متن کامل ...
کارآموزی!
درخواست حذف اطلاعات

امروز ظهر امتحان کارآموزی عملی داشتیم. عملی بود ولی امتحانش کتبی برگزار شد. مثل بقیه ی امتحان هایی که این ترم داشتم، درس خوندن و رسماً از ساعت 10 شب امتحان شروع . 12 خو دم و صبح ادامه شو خوندم... کلی از مباحث و نخونده حذف ؛ رفتم سر جلسه... برگه ها توزیع شد. پنج شش برگه ای سؤال بود. عین بلبل (و بلکه قشنگ تر!) شروع به نوشتن؛ تقریباً همه ی سؤال ها رو درست جواب دادم... سرخوشانه آماده شدم برگه مو تحویل بدم که دانشجوی جلویی م آروم برگه شو آورد بالا و ازم پرسید این جوابش چی می شه...؟! دستش کاملاً رو برگه بود و اصلاً رو اون جایی که انگشت گذاشته بود دید نداشتم! گفتم من که نمی بینم کجا رو می گی...! همین!! یهو مراقبه انگار که گرفته باشه گفت آقای این دو تا تقلب ! هم بدون معطلی دو تا خط خوشگل کشیدن پای برگه هامون و فرستادن برای صورتجلسه!

مــــــن:
جلویی:
استـاد:
مراقـب:

نمردیم و مزه ی تقلب هم چشیدیم! پنج دقیقه ای بدون برگه، رو صندلی داشتم به این فکر می که من دقیقاً چی کاره بیدم؟! القصه! بعد از امتحان با «جلویی» رفتیم پیش . من سکوت ! جلویی شروع کرد به رفع اتهام و گفتن تا فردا هم در گوش من حرف بزنی نظرم عوض نمی شه. باز از جلویی اصرار و از انکار! من هم چنان زبان در دهان گرفته بودم:) یهو جلویی شروع کرد به پرخاشگری و تند صحبت با ! هم گفتن حالا که این طوره اصلاً کوتاه نمی آم! برو که افتادی!! جلویی هم کوله شو انداخت رو شونه شو رفت...! اون جا بود که سر از جیب مراقبت بیرون آوردم و گفتم ، من چی؟! گفتن تو انگار پسر خوبی هستی! معلومه که از کارت پشیمونی...! گفتم ای جان!!! :) گفتن با من بودی؟ گفتم نه! :)



مشاهده متن کامل ...
حوث
درخواست حذف اطلاعات
هنوز در تاریکخانه ذهن شلوغ من پیداست ، پیداست که در نبودنت هم لک سر انگشتان هوس در کالبد لحظه های پوچ با تو بودن جا مانده است که با هیچ گذر زمانی پاک نمی شود که هیچ ، دم به دم دردم افزون می شود ...

سرخوشانه میخندم تا پاسخی باشد برای نگرانی های مادر ... گستاخانه می خندم در برابر لبخندهای پدر ...

چه بی رحمانه دروغ می گویم ...

بیزارم گرچه این تمام انزجارم از تو نیست ...

هنوز پس از گذشت سالها ، تصویر مخدوشت ، آن چهره کریه درونی أت چشمانم را می آزارد...

طنین دروغ هایت ، چون سوت ممتد قطار در سرم زبانه می کشد دودهایش ...

این جا گاه عرصه آنچنان بر من تنگ می شود که می خواهم فریاد بزنم و به گناهم اعتراف کنم ... به تو ...

اقرار کنم ، بنویسم و امضا کنم ...

اصلا چرا بنویسم ، مگر نوشتن دردی را دوا می کند ؟ اگر دوا می کرد این همه بیمار در صف های طولانی پیوند قلب و کلیه و ریه چه می د ؟

و این تنها خیال واهی آن شاعرانی است که دردشان تنها درد عشق بود ...

بنویسم که چه ؟

که دنیا دار مکافات است ؟ که این نیز بگذرد ؟ و امیدوار باشم به آینده ای مبهم که احتمالا خوش است اما ، هرگز خیال رسیدن ندارد ...

از چه بنویسم ؟

از آدمیتی که در شهر من مرده است ؟ از سکوت خیابانی که پر از ترس و دلهره است و تو که همیشه با دویدن مخالفی دو ماراتن را آنجا تجربه می کنی ؟

از که بنویسم ؟

از دیو های سپید یا شقایق های پ ر؟

اینجا لاله ها و آلاله ها را کشتند ، مریم ها و نرگس ها را در شیشه د ، یاسمن ها و نسترن ها را ... اینجا حتی به یاس ها هم رحم ن د ...

آری ... از آن مردی که با داس آمد ، اما هیچ داس دستانش را ندید ...

یا از گوش هایی که به هیچ حقیقتی بد ار نیست ؟؟؟؟

و یا ... !!!!



مشاهده متن کامل ...
عشق
درخواست حذف اطلاعات

مسافرم‎
درجستجوی سرزمین احساست
د ی کشف عاشقانه ای ازجنس ناب که هرگزبه زبان نیاوردی‎
مسافرم ‎
مسافری عاشق ‎
وتو مجهول ترین معشوق روی زمینی‎
من می گویم وتو همچنان درسکوت خیره درچشمانم گوش میدهی‎
لبخند میزنی‎
وبازسکوت ‎
کشفت خواهم کرد ‎
همانطورکه عاشقت ‎
راستی میدانی شنونده خوبی هستی
*بــــــ*اران*‎




مرادرآغوش بگیر‎
آغوش تو بوی عشق می دهد‎
بوی خوش دوستت دارم ‎
ومن چون پیچکی ظریف تنهامانده درباد‎
میپیچم باتمام وجودم ‎
براندامت ‎
مرادرآغوش بگیر‎
آغوش توامنیت است ‎
بــــــ*اران




وصف ناپذیری و درذهن هیچ نمی گنجی‎
تویی که عشق بارانی‎
ومن درانتهای بی ی هایم ورود آرام آرام و بی صدایت را‎
برقلبم چه سرخوشانه پذیرا شدم ‎
ودرهای قلبم را چه عاشقانه برتنهایی بستم‎
می خواهم عمرم را باتو با یاد تو با عشق تو بگذرانم ‎
تو عشق بارانی ‎
وصف ناپذیرو شگفت انگیز‎
*بـــــــ*اران*‎



مشاهده متن کامل ...
این است که نمی آید...
درخواست حذف اطلاعات

این است که نمی آید...[1]

وقتی توییده یی تو مرا ی ر،

من را مَنیدنی هم می ماند؟

شد هیچگاه با "تو" من بِمَنم؟ شد؟

وقتی هر ها همه هَرَند و بَرها همه همه اند

در انتهای همگیدن،

تن بر هری نشدن دادم،

تا تو مرا بِتویی ی ر،

شد؟ شد که "من" بِمَنم؟[2]

"من" را می بیند که تماما در سایه می رود، میان رنج بی پایان " درون نگری هملت وار[3]" و "برون نگریِ سرخوشانه ی خیام وار[4]"، گاه قدم تند می کند و گاه روی صندلیِ چوبی نیم خیز می شود تا نفسی تازه کند. انگار منِ او شبیه " قیس[5]" است، وقتی ساعت ها در سکوتی خا تری به افقی دور دست خیره می شود، اما آن گاه که موازی سنگچین رودخانه چون مارماهی در آن بخار نفس گیر آدم ها، راهی برای رفتن جستجو می کند، یادآور "انسان زیر زمینی" داستایوسکی است. و بیشتر وقتها که در لابلای کتابها محو می شود، آن وقت "من" می شود یک حس گنگ و ناپیدا تا "من او" صدا زده شود مگر:

" تو و من یکی هستیم؛ یکی. بی تو من نبودم، این که هستم نمی بودم... بی تو شاید من نمی بودم!"

"من" را می بیند که می نویسد:

این است که نمی آید...

این است که نمی اید....



[1] . عنوان نوشته ی من یادوار کتاب شعر سروده ی دوست شاعر و مترجمم علی عبداللهی است.

[2] . شعر اغازین کلام از کتاب "خطاب به پروانه ها"ی رضا براهنی وام گرفته شده است.

[3] . مثلا اشارتی است به این جمله مشهور هملت که بسیاری شنیده اند: بودن یا نبودن، مساله این است. شاملوی بزرگ این عبارت را دگرگون کرده است: بودن یا نبودن، مساله این نیست، وسوسه این است!

[4] . اغلب رباعیات حکیم عمر خیام به ویژه این سروده ی به غایت تامل برانگیز و زیبا:

مائیم و می و مطرب و این کُنج اب

جان و دل و جام و جامه در رهن

فارغ از امید و رحمت و بیمِ عذاب

از آذر خاک و باد و از آتش و اب!

[5] . قیس قهرمان رمان "سلوک" محمود ت ابادی است.



مشاهده متن کامل ...
گیلاس اثر برتولد برشت
درخواست حذف اطلاعات

امروز می خوام برای دوستان عزیزم یه شعر زیبا از برتولد برشت (1898-1956) نمایشنامه نویس، کارگردان و شاعر آلمانی بگذارم که بر گرفته از داستان های فولکلور و عامیانه ی آلمانی است. این شعر به همراه ترجمه آورده می شود تا دوستانی که به زبان آلمانی آشنایی دارند امکان قیاس هم زمان اثر و ترجمه رو داشته باشند. این ترجمه و نقد آن از کتاب "شعر و شهود" اثر محمود حدادی انتخاب شده که اگر دوست داشتید نقد شعر رو هم در ادامه مطلب دنبال کنید:

kirschen

der kirschdieb

bertold brecht

an einem frühen morgen, lange vor hahnenschrei

wurde ich geweckt durch ein pfeifen und ging zum fenster

auf meinem kirschbaum -dämmerung füllte den garten

saß ein junger mann mit geflickter hose

und pflückte lustig meine kirschen. mich sehend

nickte er mir zu, mit beiden händen

holte er die kirschen von den zweigen in seine taschen

noch eine ganze zeitlang, als ich wieder in meiner bettstatt lag

hörte ich ihn sein lustiges kleines lied pfeifen

گیلاس

برتولد برشت

سپیده ی صبح، دیری پیش از بانگ وس،

از صدای سوتی بیدار شدم و به پای پنجره رفتم.

در گرگ و میش صبحگاهی بالای درختِ گیلاسِ من،

جوانی، شلوار تنش وصله دوخته،

نشسته بود و سرخوشانه گیلاس های مرا می ید.

با دیدن من سری تکان داد.

و هم چنان تا دیری

با هر دو دست گیلاس ها را از شاخه ها به جیب های خود فرو می برد.

چون از نو در بستر خود به پهلو افتادم.

هنوز سوت ترانه ی کوتاه و شاداب او را می شنیدم.



مشاهده متن کامل ...
جستیم از این نیز...
درخواست حذف اطلاعات

حکایت بیست و هفت سالگی ماها هم انگار، حکایت همان شوربختی های اولین جمله ی آنا کارنینا است. همه مان انگار مجبوریم توی این سن و سال خاص ترین بدبختی هامان را تجربه کنیم. انگار یکی هل مان می دهد توی باشگاه بیست و هفت. انگار راهی نداریم و مجبوریم به بدبختی. انگار که داریم از چیزی کنده می شویم و پرت می شویم توی سراشیبی. زیر پایمان سفت نیست. یک چیزی آن پایین تکان می خورد. امن نیست. نیست. دست هایمان هم جایی بند نیست. همه چیز آماده است برای زمین خوردن. برای این که دیگر بلند نشوی. برای این که «ناکام» باشی. همه ی بیست و هفت انگار -انگار که نه، حتما- مس ه است.

فقط نیم ساعت مانده و دارد ته می کشد بیست و هفت. دارد تمام می شود. سال پیش یادم هست که خوب نبودم. وسط های سربازی بودم و بلاتکلیف. کار و زندگی و شغل و درآمد و دوست ها و عشق و صداها و کتاب ها مانده بودند آن ور خط و من این ور خط، با یک بیلاخ معوج. زندگی جای پاشنه، روی بیلاخ می چرخید. همه جا بیلاخ بود، حتی انگشت بیلاخ خودم. اما حالا که دارم از ته نگاه می کنم می بینم آن قدرها هم بیلاخ نبود. تکه های لحظه های خوب همه جای امسال ریخته بود. مگر چند بار گیرت می آید که نصفه شب توی تاریکی پادگان تک و تنها بپلکی و گوش هایت تیز شود برای ص که یکی در میان می آید. بروی نزدیک تر و ببینی که نگهبان دسته ی موزیک توی ظلمات شب روی خاک نشسته و دارد کمانچه اش را می زند. مگر چند بار گیرت می آید که بروی کنارش بنشینی و دیوانه وار گوش بدهی و آن قدر حالی به حالی شوی و آن قدر خاک توی دستت مشت کنی که او هم کمانچه اش را ول کند روی خاک و بدو بدو برود انبار و با یک کمان چه ی دیگر برگردد و بگوید دست ساز خودم هست و باز شروع کند و باز دیوانه وار بزند و تو هم استکان چای جوشیده ی تلخ سرد زهرماری را تا ته با تفاله و دانه های شن بیاندازی بالا و بگذاری کمان چه وحشیانه وجودت را به بازی بگیرد و از همه ی سوراخ سنبه های روحت بخزد تو و اب کند و بیرون بریزد و تمام که شد... آش و لاش، تو بمانی و کلی حرف نزده و چای نریخته با «حسین کمان چه »ای که حالا شده یکی از رفیق های جان.

حالا من بیست و هفت مانده ام و ده دقیقه ی آ . به بیست و هشت فکر می کنم. بیست و هشت تیره نیست. دو ماه دیگر خدمت کلکش را می کند و برمی گردم به زمین. آ ین بازی آیرونی وار بیست و هفت سربازی هم شوخی بامزه ای بود و به احمقانه ترین شکل ناممکن، ی قبول شدم. حالا یک بیست و هشت شلوغ هست با کلی کار نکرده و نیمه تمام. دارم با خودم می گویم که این بار تخته گاز زندگی کنم. کله شق تر از قبل جلو بروم. خوب عاشق می شوم و بهتر عاشقیت کنم. بیشتر یاد بگیرم و عمیق تر ور بروم. بهتر بپزم و سرخوشانه تر بخورم و دقیق تر بخوانم و لذت بخش تر ببینم. امسال، انگار سال همه ی چیزهایی هست که شاید باید چیزی مثل سربازی از من می گرفت. این بار حریص زندگی ام.



مشاهده متن کامل ...
عصا به جای شمشیر!
درخواست حذف اطلاعات
همه حرفم در این خانه این است که ما – رسانه های استان کرمان ،همه رسانه ها – قدرت رسانه را جدی نگرفته ایم و به هر دلیل سرخوشانه و بازیگوشانه،خود را سرگرم جایی دیگر کاری دیگر کرده ایم،این بی توجهی آن چنان لطماتی به مجموعه استان وارد کرده است که اگر ابعاد ان نمایان شود، باعث رنج و حیرت همه ما خواهد شد .

استقلال فردا در جام حذفی با مس بازی دارد، این تیم به رغم همه امکانات رسانه ای که دارد از امکانات دیگر رسانه ها هم خودش را محروم نمی کند تا به نوعی تیم مس را یک از پیش بازنده معرفی کند تا هم روحیه بازیکنان خودش را بالا ببرد و هم ت یب روحی باشد برای تیم مس.

یک مثال ساده :

سایت خبری تحلیلی فرارو همین یکی دو ساعت پیش تحلیلی از وضعیت دو تیم مس و استقلال را روی وجی خودش قرار داد.

تیتر آن " آبی 99 درصدی " است . مطلب جالبی است که به نوعی تکلیف بازی فردا را مشخص کرده و کارنامه مس را زیر بغلش داده و رفته است.

به این چند خط توجه بفرمایید:" استقلال در دیدارهایش با مس کرمان در لیگ برتر کارنامه قابل قبولی دارد؛ هشت بار برابر این تیم به میدان رفته و فقط یک بار ش ت خورده. شاگردان قلعه نویی در این بازی ها 3 بار هم برنده شده اند و می توانند با توجه به اینکه در ورزشگاه بازی می کنند یک بار دیگر این آمار را بهبود ببخشند."

می بینید چه رندانه امار را به نفع خود نقل می کنند..." ؛ هشت بار برابر این تیم به میدان رفته و فقط یک بار ش ت خورده" در ادامه و از آنجا که بهرحال باید آمار را کامل بنویسند،به سه برد استقال هم اشاره می شود..

حتما اهالی رسانه می دانند که این آمار را به چندین شکل مختلف می توان نقل کرد،مثلا می شد نوشت که: کارنامه استقلال برابر مس یک باخت ،سه برد و پنج مساوی است" ولی تنظیم خبر به شکلی صورت می گیرد که باخت استقلال را کم اهمیت جلوه می دهد و نویسنده در آ جمله هم عملا اظهار امیدواری می کند که تیم محبوبش، این آمار را باز هم بهبود ببخشد.ولی چرا این گونه عنوان می شود؟ جوابش ساده است،می خواهند سر به تن مس نباشد . رسانه ابزار قدرتمندی است، حالا ما – حتی رسانه های ورزشی ما- از شمشیر به جای عصا استفاده می کنند،دیگران مقصر نیستند .

این هم لینک مطلب:



مشاهده متن کامل ...
عزیز...
درخواست حذف اطلاعات

یالطیف


همین که هستی ....

همین که در سرای دلم راه میروی.... همین که پناه واژه هایم می شوی...

کافیست برای یک عمر آرمش....



وضویی می گیرم و بعد آهنگی را ضمیمه ی اتاقم می کنم... کیک شکلاتی... چای داغ... عشق... و خاطراتی که سرخوشانه از برابر ذهنم می گذرند... بزم م کامل است امشب...

و من تسلسل شادمانه ی رویدادهای آن را یکی پس از دیگری به انتظار نشسته ام... تیک، تیک، تیک...


+

بارها گفته ام همه چیز به اختیار این آدمی زاده ی همه فن حریف در می آید، مگر زمان که گاه او در آدمی گم می شود و گاه آدمی در او...

نه این طور نمی شود. اگر همین طور بچرخم من هم به هیچ کجا نمی رسم؛ اگرچه همه چیز می چرخد به گرد من که این جا نشسته ام و می نویسم... خسته ام، خسته تر از صدای قلبی که بی پروا عاشق می شود... خسته تر از صدای قدم زدن ثانیه ها...

نتوانستم متوقف اش کنم... تنها ساعت ها را خوابانده ام تا چشمم به بازی شیطنت آمیز عقربه هایش نباشد... درها را هم بسته ام... موبایلم هم خاموش... ما زاغ البصر و ما طغی... عزیز را جز به عزیز مشغول نکنند... منتظر هیچ اتفاق تازه ای نیستم... رها و بی دغدغه لحظه به لحظه تو را نفس می کشم... هر لحظه از تو پر می شوم...



چقدر خوب است که تو هستی! من هستم! و لذتِ نوشیدنِ چای گرم و خواندن حافظ. چقدر خوب که تو هستی و من از بودنت رنگ می گیرم...! حواست نیست و من دارم بی رنگ می شوم! حواست نیست و من حل می شوم در تو! حواست نیست و من محو می شوم با تو! حواست نیست و دارم پر می گیرم به آسمان بلندی که حتی خیا لم از پرواز بدان عاجز بود! حواست نیست و من هزار بار در لحظه شکر می کنم ت برای لمس حضورت! حواست نیست و داری خودِ من می شوی و خودِ تو می شوم و این حجاب را بر می داریم و می شویم عشق...

پی نوشت بی ربط:

فکر نمی کنم پست قبلی این همه که گفتید؛ بی حس بود. وقتی روی وبلاگ می گذاشتمش حس خوبی داشتم.

دل نوشت:

- ی را پیدا که ساعتها حرف خوب برایم داشت. وقتی ی را دوست داشته باشی حرف هایش را می بلعی و هضم نکرده می گذاری برای روز مبادا...

- والحمد لله کثیراً علی کل حال...



مشاهده متن کامل ...
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.