عابد تاتر جستجو
پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی
 عابد تاتر
یک توصیه یک پیشنهاد،پیش به سوی تاتر!
درخواست حذف اطلاعات
تاتر کابوس های یک پیرمردخاین ترسو!علیرغم اسمش که کمی غیرمنصفانه وپرازقضاوت وی ونگری است!ولی بدک نبود،به یکباردیدنش می ارزدبه هرحال،چراکه درآن هنرشکل گرفته است،یعنی به ساده ترین شکل ممکن حقیقتی تلخ رادرقالبی شادوشیرین بیان کرده اند.یعنی لبخندی برلبانت می آورند که هم تلخ است وهم شیرین،هم بافکر واحساست بازی میکند وتورابه چالش وتفکرمی کشد.بااین ذیق تاتر درمشهد بروید رفقا واین تاتر رادستکم یک بارببینید بالاغیرتا.



مشاهده متن کامل ...
اجرای تاتر کاغذی در مرکز
درخواست حذف اطلاعات
تاتر کاغذی یکی از برنامه هایی است که توسط اعضا در مرکز اجرا می شود و از استقبال خوبی نیز برخوردار می باشد .در این فعالیت توانستم اعضا با استعداد برای کار نمایش و تاتر کاغذی را شناسایی کنم.

بناست این اعضا کار تاتر کاغذی را به صورت تخصصی تر بیاموزند و یک گروه نمایش تشکیل دهند.

فلاحی -مسئول مرکز



مشاهده متن کامل ...
عمو حمید در هیت مدیره کانون تاتر کودک همدان
درخواست حذف اطلاعات

در جلسه رسمی انتخابات کانون تاتر کودک همدان که در تاریخ 13آذرماه در اداره کل فرهنگ وارشاد استان همدا ن با حضور جمع کثیری از فعالان کودک برگزار شد عمو حمید همراه با 4نفر دیگر به عنوان هیت مدیره کانون تاتر کودک انتخاب شدند تا بتوانند گامی در راستای بهبود وضعیت تاتر همدان بردارند



مشاهده متن کامل ...
فقط برای خدا....
درخواست حذف اطلاعات

در میان بنی عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، ب درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر اش نشست. ابلیس در این میان گفت: «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که نیستی و خدا بر این کار تو را ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت. بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: «کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟» ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مس تو کرد، که هر کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»



مشاهده متن کامل ...
داستان جالب ابلیس و مرد عابد
درخواست حذف اطلاعات

داستان جالب ابلیس و مرد عابد

در میان بنی عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، ب درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر اش نشست. ابلیس در این میان گفت: «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که نیستی و خدا بر این کار تو را ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت…

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: «کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»
ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مس تو کرد، که هر کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»



مشاهده متن کامل ...
حرف های فاطمی ۲
درخواست حذف اطلاعات
بسم رب ا هراء

آن زن بدکاره همانطور که قرار بود عمل کند، عمل کرد.مردم دور معبد فرد عابد جمع شدند و هر چه فرد عابد می گفت من دچار این گناه نشده ام ی حرفش را باور نمی کرد.خبر به گوش پادشاه رسید،او هم دستور داد تا مردم جمع شوند و او را به دار بیاویزند .

زمانی که مردم جمع شدند فاسقین وفاجرینی که به او حسادت ورزیده بودندهم امده بودن تا حاصل توطئه ی خویش را ببینند

در این هنگام فرد عابد یا د دعای مادرش افتاد رو به مادرش که در آن جمع بود کرد وبه مادرش گفت:

مادر من اشتباه و من را ببخش

مادرش هم او بخشید.همینکه مادرش او را بخشید فرد



مشاهده متن کامل ...
خا تری و خنثی
درخواست حذف اطلاعات

صورتک امروزم خوشحال کشیدم

آخه تا وقتی فاز ناراحت کننده نباشه موظفم که خوشحال باشم

ولی راستش همه چیز راکده مث باتلاقه و هیچ حرکتی نداره

زندگی هنری پر تنش دلم می خواد از این تریپا که صب می ری تا شب کارایی که دوس داری رو انجام می دی هرچند سخت ولی دوس داری و شب هم تریپ خسته می یای ی لیوان کافه می زنی و می ری می خو و فردا هم همین طور......

کاش ی تاتر کار می کردیم....دختر خالم دیروز بلیت ی تاتر توپو بهم هدیه داد واسه تولدم توی تاتر نوجوونای همسن خودمون بازی ولی ی تاتر حرفه ایه

یکم وابستگی هنری می خوام ی چیزی مث تاتر یا نوشتن رمان طولانی یا نوشتن نامه که بخاطرش یکم امیدوار بشی یکم رنگ خوب بگیره این زندگی خا تری و خنثی .........

حوصلمو خیلی سر برده این تابستونه کــــــــــــــــــــــــــــش دار ولی حاضر نیستم حتی یک لحظه از لحظه های دوران مدرسم برگرده...........

من وابستگی می خوام توی زندگی........................

چیزی که بخاطرش بخوای که بمونی...............



مشاهده متن کامل ...
عابد ساوجی =معلم
درخواست حذف اطلاعات

معلم

تا صفحه آ دفترم سیاه شده بود. پاک کن نداشتم مشق روز قبل برادرم را پاک کنم تا مشق های خودم را بنویسم.

خط های مربوط به مرا یک درمیان خواند. طوری که همه بشنوند گفت :عابد، یکی از بهترین و خوش خط ترین دانش آموزان کلاس ماست، به وجود او افتخارمی کنم!. دفتر را بست و به من برگرداند.



مشاهده متن کامل ...
تبریک گروه نوین صحنه
درخواست حذف اطلاعات

جناب اقای نصرت الله مسعودی انتخاب و انتصاب حضرتعالی که از مفا تاتر استان لرستان هستید به عنوان مسئول دبیرخانه دائمی تاتر استان لرستان را تبریک گفته امید است با استفاده از تجارب ارزنده خود و همفکری با پیش وتان و اهالی نمایش استان افق جدیدی برای پیشبرد تاتر استان باز شود (مدیر مسئول و گروه نمایشی نوین صحنه شهرستان الیگودرز)



مشاهده متن کامل ...
غرور
درخواست حذف اطلاعات
فَلَا تَغُرَّنَّکُمُ الحْیَوةُ الدُّنْیَا وَ لَا یَغُرَّنَّکُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ (سوره فاطر آیه 5)
هارون به عابدی گفت مرا نصیحت کن .عابد گفت اگر روزی در صحرایی بسیار تشنه بمانی و نزدیک است از عطش هلاک شوی چه می دهی تا یک ظرف آب به تو دهند هارون گفت: نصف حکومتم؛
عابد سوال کرد: حال اگر آب را خوردی و ادرار از توخارج نشود و در حال مرگ افتادی چه می دهی تا تورا درمان کنند ؟
گفت: نصف دیگر حکومتم
عابد گفت :پس هارون به حکومتت مغرور نشو ,که به آب خوردن وادرار ی بیش نمی ارزد.
منبع : هزار و یک حکایت اخلاقی (حکایت 843)


مشاهده متن کامل ...
جرقه!
درخواست حذف اطلاعات
امروز عجیب بود

برای اولین بار یه ایده برای نوشتن یه نمایشنامه اومد به ذهنم

به نظرم ایده ی بدی نیست جالبه

میخوام بشینم پاش

میخوام اونقدر تاتر ببینم ک حرفه ای بشم

+من واقعا عاشق تاترم!

+بی نظیره این هنر!

+ایدمو تو یه تیکا کاغذ نوشتم ک نمیدونم کجاست؟

+بعضی از دیالوگا تو مغزمه دیالو خوبین خدا کنه بیدار که میشم یادم بمونه!

+بخاطر شرایطی نمیتونم بازیگر تاتر بشم نویسندش که میتونم بشم!



مشاهده متن کامل ...
بی حیا
درخواست حذف اطلاعات
شبی اتفاق افتاد که نان برایش نرسید. گرسنگی او را فرا گرفت، آن شب خوابش نبرد، بعد از پیوسته انتظار می کشید که غذای هر شبه اش برسد، چیز دیگری نیز نیافت تا گرسنگی اش را رفع کند. در پایین کوه روستایی وجود داشت که نان آن نصرانی بودند. صبحگاه عابد از کوه پایین آمد و از مردی نصرانی تقاضای غذا کرد. دو گرده نان جوین به او دادند. نان ها را گرفت و به طرف کوه رهسپار شد، سگ گَر و لاغری که بر درِ خانه ی مرد نصرانی بود دامن او را گرفت. عابد یک نان را نزدش انداخت شاید برگردد. سگ نان را خورد و برای مرتبه ی دوم به دامن او چسبید و او نان دیگر را نیز جلوی سگ انداخت. سومین مرتبه نیز عابد را رها نکرد و دامنش را کرد.



مشاهده متن کامل ...
سه حلقه میخک
درخواست حذف اطلاعات
به تازگی کار تاتر سه حلقه میخک رو به کارگردانی احمد ارجمندی تمام ... من در این پروژه طراح صحنه ولباس بودم ... واقعأ همکاری با کارگردان خوبی مثل احمدارجمندی که یک معلول جسمیه و انقدر زیبا کار میسازه برای هر هنرمندی باعث افتخاره من چند سال پیش در سه پروژه تاتر این بزرگوار بازی وقتی بهم پیشنهاد شد که طراحی صحنه ولباس این کار رو به عهده بگیرم باکمال میل قبول امیدوارم این هنرمند بزرگوار همیشه موفق باشه ....



مشاهده متن کامل ...
طبیب اجباری!
درخواست حذف اطلاعات
تاتر طبیب اجباری.سالن بهار تاتر شهر مشهد ساعت ۵عصر(طبق روال با کمی تا قسمتی تاخیر)،البته به یکبار دیدنش می ارزد،شاید،برای تفریح وتمدد اعصاب وروحیه!اما متاسفانه چندان چنگی به دلم نزد.عاری بود از هنر یا ابداع یا اتفاقی تازه یا نگاهی تازه ومتفاوت!بیشتر به هجو وابطال وقت می مانست تا طنز!حرفی برای گفتن نداشت!چیزی دستت را نمی گرفت.چیزی در انتهای اثر در ذهنت رسوب نمی کرد وتو را با خود نمی برد ونمی کشاند.چیزی یا چیزکی نبود!یک هیچ بزرگ وتمام!



مشاهده متن کامل ...
معجزاتی از رضا
درخواست حذف اطلاعات

می‏گویند: در راه اسان، سیصد نفر همراه رضا علیه‏السلام تا اینکه به منزلی در کوهستان رسیدند. در آن کوه غاری بود و در آن غار، عابدی زندگی می‏کرد.
چون آن عابد از عبور رضا علیه‏السلام باخبر شد به استقبال حضرت آمد و زبان به مدح ایشان گشود و گفت: «چندین سال است که آرزوی دیدن شما را دارم و محب شمایم و پیوسته خوبی‏های آباء طاهرین شما را ذکر می‏کنم. از شما تقاضا دارم که کلبه‏ ی حقیر مرا روشن فرمائید.»
حضرت قبول نمود و با همراهان رهسپار شدند و بسم الله گفته و با آن گروه به خانه زاهد داخل شدند. عابد از کوچک بودن خانه‏اش و جا شدن تمام آن افراد در خانه به شگفت آمد و از قلت متاع شرمنده بود.
در این هنگام رضا علیه‏السلام به او فرمود: «هر چه داری بیاور.»
پس آن عابد سه قرص نان و کوزه‏ای عسل آورد و عذر خواست. حضرت ردای مبارک را بر آن انداخت و دعائی خواند. سپس دست به زیر ردا می‏برد و ‏ی نان با عسل بیرون آورد و به عابد می‏داد که پیش همراهان بگذارد تا آن که به سیصد نفر رسید.
عابد نگریست و دید که هنوز نان و عسل بجای خود مانده است، پس خود را به قدمهای رضا علیه‏السلام انداخت و عرض کرد: «لعنت بر ی که در ت تو شک کند.»

شمس ولایت



مشاهده متن کامل ...
حرف های فاطمی ۳
درخواست حذف اطلاعات
همینکه مادرش او را بخشید او که تا ان زمان به نحو عجیبی اصلاً توانایی دفاع از خودش را نداشت فکری به ذهنش رسید.

فرد عابد روبه آن کودکی که به او نسبت داده بودند کرد و گفت :به اذن خداوند سخن بگو.

کودک زبان باز کرد و گفت:پدر و مادر من فلانی وفلانی هستند و من در روز قیامت در پیشگاه خداوند از ان ها شکایت خواهم کرد.

بدین ترتیب بی گناهی فرد عابد اثبات شد و او با عزتی بیش از قبل به زندگی اش ادامه داد.

هنهههلل



مشاهده متن کامل ...
عجب صبری خدا دارد...
درخواست حذف اطلاعات
خدا اگر بردارد ز روی کارآدمها!
چه شادیها خورد برهم....
چه بازیها شود رسوا.....
یکی خندد زآبادی.....
یکی گرید ز بر بادی.....
یکی از جان کند شادی .......
یکی از دل کند غوغا.......
چه کاذب ها شود صادق.....
چه عابد ها شود فاسق......
چه فاسق ها شود عابد......
چه زشتی ها شود رنگین......
چه تلخی ها شود شیرین.....
چه بالاها رود پایین......
چه اسفلها شود علیا....
عجب صبری خدا دارد
که بر نمی دارد.



مشاهده متن کامل ...
عابد
درخواست حذف اطلاعات

صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه

بش ت عهد صحبت اهل طریق را

گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود

تا اختیار کردی از آن این فریق را

گفت آن گلیم خویش بدر می برد ز موج

وین جهد می کند که بگیرد غریق را

سعدی (گلستان - باب دوم - در اخلاق درویشان - حکایت 38 در سایت گنجور )



مشاهده متن کامل ...
عابد بنی ی
درخواست حذف اطلاعات

«در میان بنى‏ عابد محروم و بدشانسى بود که به هر کارى رو مى‏کرد، چیزى به دست نمى‏آورد از این رو همسرش هزینه زندگى او رامى‏پرداخت تا این‏که اموال او نیز تمام شد. پس یک روز که گرسنه شدند و چیزى براى خوردن نداشتند، همسر آن عابد، کلاف نخى رشته شده به وى داد و گفت: من چیز دیگرى نداشتم. برو و با آن چیزى ب تا بخوریم. عابد براى فروش کلاف نخ به بازار رفت، ولى مشاهده کرد بازار را بسته‏اند و یداران در حال پراکنده شدن هستند، با خود گفت: اى کاش بر سر آب مى‏رفتم، با آن وضو مى‏ساختم و به سر و صورتم مى‏پاشیدم و آن‏گاه به خانه مى‏رفتم. با این تصمیم به کنار دریا آمد. در آنجا مرد ماهیگیرى را مشاهده کرد که پیش از آمدن وى تور انداخته بود ولى جز یک ماهى بى‏ارزش چیز دیگرى صید نکرده بود که آن هم به قدرى مانده بود که شل و بدبو شده بود. مرد عابد به وى گفت: این ماهى را در مقابل این کلاف نخ به من بفروش و براى تعمیر تور ماهیگیرى‏ات از آن استفاده کن. مرد ماهیگیر پذیرفت. عابد کلاف نخ را به وى داد، ماهى را گرفت و به خانه آمد و ماجرا را براى همسرش بازگو کرد. وقتى همسرش شکم ماهى را براى تمیز شکافت، در میان آن مرواریدى یافت. شوهرش را صدا زد و آن را به وى نشان داد. مرد عابد مروارید را به بازار برد و آن را به بیست هزار درهم فروخت. آن‏گاه با آن مال به خانه آمد. وقتى پول را بر زمین گذاشت، گدایى شروع به کوبیدن در کرد و گفت: اى اهل خانه! خداوند شما را رحمت کند، به بینوایى صدقه دهید. مرد عابد به وى گفت: وارد خانه شو. وقتى وارد شد به وى گفت: یکى از این دو کیسه درهم را بردار. مرد بینوا نیز یک کیسه را برداشت و رفت. همسرش با مشاهده این وضع گفت: سبحان الله! هنوز ما توانگر نشده، نیمى از ثروت‏مان رفت. طولى نکشید که همان مرد بینوا درِ خانه را زد. مرد عابد به وى گفت:

وارد شو. مرد بینوا وقتى وارد شد، آن کیسه را در جاى خود نهاد و گفت: با شادکامى و گوارایى بخورید. من فرشته‏اى از فرشتگان پروردگار تو هستم. خداوند مى‏خواست تو را بیازماید، پس تو را سپاسگزار یافت. آن‏گاه رفت.»



مشاهده متن کامل ...
عابد بنی ی
درخواست حذف اطلاعات

«در میان بنى‏ عابد محروم و بدشانسى بود که به هر کارى رو مى‏کرد، چیزى به دست نمى‏آورد از این رو همسرش هزینه زندگى او رامى‏پرداخت تا این‏که اموال او نیز تمام شد. پس یک روز که گرسنه شدند و چیزى براى خوردن نداشتند، همسر آن عابد، کلاف نخى رشته شده به وى داد و گفت: من چیز دیگرى نداشتم. برو و با آن چیزى ب تا بخوریم. عابد براى فروش کلاف نخ به بازار رفت، ولى مشاهده کرد بازار را بسته‏اند و یداران در حال پراکنده شدن هستند، با خود گفت: اى کاش بر سر آب مى‏رفتم، با آن وضو مى‏ساختم و به سر و صورتم مى‏پاشیدم و آن‏گاه به خانه مى‏رفتم. با این تصمیم به کنار دریا آمد. در آنجا مرد ماهیگیرى را مشاهده کرد که پیش از آمدن وى تور انداخته بود ولى جز یک ماهى بى‏ارزش چیز دیگرى صید نکرده بود که آن هم به قدرى مانده بود که شل و بدبو شده بود. مرد عابد به وى گفت: این ماهى را در مقابل این کلاف نخ به من بفروش و براى تعمیر تور ماهیگیرى‏ات از آن استفاده کن. مرد ماهیگیر پذیرفت. عابد کلاف نخ را به وى داد، ماهى را گرفت و به خانه آمد و ماجرا را براى همسرش بازگو کرد. وقتى همسرش شکم ماهى را براى تمیز شکافت، در میان آن مرواریدى یافت. شوهرش را صدا زد و آن را به وى نشان داد. مرد عابد مروارید را به بازار برد و آن را به بیست هزار درهم فروخت. آن‏گاه با آن مال به خانه آمد. وقتى پول را بر زمین گذاشت، گدایى شروع به کوبیدن در کرد و گفت: اى اهل خانه! خداوند شما را رحمت کند، به بینوایى صدقه دهید. مرد عابد به وى گفت: وارد خانه شو. وقتى وارد شد به وى گفت: یکى از این دو کیسه درهم را بردار. مرد بینوا نیز یک کیسه را برداشت و رفت. همسرش با مشاهده این وضع گفت: سبحان الله! هنوز ما توانگر نشده، نیمى از ثروت‏مان رفت. طولى نکشید که همان مرد بینوا درِ خانه را زد. مرد عابد به وى گفت:

وارد شو. مرد بینوا وقتى وارد شد، آن کیسه را در جاى خود نهاد و گفت: با شادکامى و گوارایى بخورید. من فرشته‏اى از فرشتگان پروردگار تو هستم. خداوند مى‏خواست تو را بیازماید، پس تو را سپاسگزار یافت. آن‏گاه رفت.»



مشاهده متن کامل ...
آمرزش زن بدکاره
درخواست حذف اطلاعات
ansarian

ثقة ال کلینى در کتاب شریف «روضه کافى» که آ ین بخش از کتاب باعظمت اوست از حضرت صادق علیه السلام روایت مى ‏کند: عابدى از کثرت عبادت پشت ابلیس را ش ت. روزى لشکرش را خواند و گفت: کدام یک از شما مى‏ توانید این عابد را از گردونه عبادت خارج کنید؟ هر مکر و حیله خود را بیان کرد ولى مقبول نیفتاد تا یکى از آنان گفت: من او را از راه گمراه مى‏ کنم.

حیله او را پسندید و وى را مأمور به گمراهى کشیدن عابد کرد!!

مأمور ابلیس نزدیک صومعه عابد آمد و با نشاطى کم سابقه مشغول عبادت شد و چنان خود را غرق در عبادت نشان داد که عابد مهلت نمى‏ یافت سبب نشاطش را در کثرت عبادت و خسته نشدن بپرسد. عابد منتظر فرصت بود تا در فرصتى مناسب علت نشاط و کثرت عبادت او را پرسید. پاسخ داد: من گناهى مرتکب شدم و پشیمان شدم، پشیمانى از گناه مرا آنچنان در گردونه عبادت قرار داد که نه از کثرت عبادت خسته مى‏ شوم و نه نشاطم را از دست مى‏ دهم!! عابد در این زمینه بى‏ آن که عاقلانه بین د و فکر کند که اگر در حال گناه مرگش از راه برسد چه خواهد شد؟ از او راهنمایى خواست. مأمور ابلیس او را تشویق به ى با زنى بدکار که در شهر معروف به بدکارى بود کرد. عابد نزد آن شتافت.
زن با دیدن چهره معصوم و ملکوتى عابد از حضور عابد در محلّه بدکاران شگفت‏زده شد و بنظر آورد که عابد ساده‏ دل فریب خورده، به او گفت: اى عابد! انسان هرگز با گناه به مقام عبادت و مرتبه قرب نمى‏ رسد، ى که تو را تشویق به‏ این عمل کرده، قصدش انحراف و گمراهى تو بوده. گناه عامل سقوط است نه وسیله صعود. اکنون به صومعه خود باز گرد که تشویق کننده را نخواهى یافت، چون او را نیافتى یقین کن که بوده.
عابد با بیدارى باز گشت، آن چهره شوم را ندید. از این که آن زن سبب شد که دامنش به گناه آلوده نشود بسیار خوشحال شد. از طرفى همان شب آن زن از دنیا رفت. خدا به زمانش خطاب کرد: با مردم در تجهیز جنازه او حاضر شوید، زیرا به خاطر هدایت یکى از بندگانم همه گناهانش را بخشیدم و از او درگذشتم و او را مورد آمرزش و رحمت خود قرار دادم.
منبع: عبرت آموز؛ مجموعه اى از نکته ها و داستانهاى کتب انصاریان



مشاهده متن کامل ...
داستان عابدی که روی را کم کرد
درخواست حذف اطلاعات

در کتاب "جنگ ابلیس علیه انسان" آمده است: « در بنی عابدی بود که همیشه می گفت : الحمد للّه رب ّ العالمین و العاقبة ُ للمتقین .

ابلیس که از این حرف او در ناراحتی بود ی را فرستاد که او را وادار کند بگوید: العاقبة للاغنیاء! یعنی عاقبت با پولدارهاست ! مذکور با عابد دیدار کرده و این پیشنهاد را به او کرد ولی عابد قبول نکرد و قرار گذاشتند که راجع به این سخن از یکنفری که می بینند، بپرسند. و هرکه محکوم شد، دست او را قطع نمایند. به یکنفر برخوردند و از او پرسیدند و او گفت : العاقبة للاغنیاء!

لذا دست راست عابد قطع شد ولی باز او می گفت : الحمد للّه رب ّ العالمین و العاقبة للمتقین . باز از شخص دیگری پرسیدند و او هم حرف را تأیید کرد، پس دست دیگرش را قطع د اما او مرتب می گفت : الحمد للّه رب ّ العالمین والعاقبة للمتقین . و قرار گذاشتند که این بار هر کدام محکوم شد گردنش قطع شود. خداوند ملکی را فرستاد. آندو از او سؤال د و او گفت :الحمد للّه رب ّ العالمین و العاقبة للمتقین . و گردن را قطع کرد و دست عابد را هم شفا داد.



مشاهده متن کامل ...
فاسقی که عابد شد
درخواست حذف اطلاعات
گناه و سیئه که که ترا بدحال کند بجا آوردن آن و از آن پشیمان شوى بهتر است نزد خدایتعالى از حسنه و نیکوئى که عجب آرد ترا و بآن ببالى چه آنکه ندامت بر سیئه ، توبه و ما حى (1) آن است بخلاف عجب بر حسنه که مهلک است .

متن حدیث : سیئة تسوک خیر من حسنة تعجبک .(2)
و فى الحدیث : ثلاث مهلکات شح مطاع و هوى متبع و اعجاب المرء بنفسه .(3) یعنى سه خصلت هلاک کننده آدمى است بخل یا حرصى که اطاعت آن شود و هوى و هوسى که دنبال آن گرفته شود و با آن خواهشها عمل شود و عجب و ناز آدمى بنفس خویش .

و در خبر است که دو نفر داخل مسجد شدند یکى عابد و دیگر فاسق چون از مسجد بیرون شدند فاسق از جمله صدیقان بود و عابد از جمله فاسقان و سبب این بود که عابد داخل شد و بعبادت خود مى بالید و این فکر بود و فکر فاسق در پریشانى از گناه و استغفار بود.(4)

گنه کار شناک از خداى بسى بهتر از عابد خودنماى که آن را جگر خون شد از سوز درد که این تکیه بر طاعت خویش کرد ندانست دربارگاه غنى سرافکندگى به ز کبر و منى بر این آستان عجز و مسکینیت به از طاعت و خویشتن بینیت

پی نوشت:

(1)نهج البلاغه ص 1110 حکمت 43. (2) یعنى محو کننده . (3)خصال ص 84 باب ثلاثه ش 11. (4) کافى 2/314.

شرح صدکلمه قصار از على علیه السلام نویسنده : مرحوم آیه الله حاج شیخ عباس قمى



مشاهده متن کامل ...
پژوهشگاه مطالعات تقریبی: عابد نقیبی: وحدت و یکپارچگی رمز موفقیت مسلمانان است.
درخواست حذف اطلاعات
عابد نقیبی حوزه و ، نویسنده و پژوهشگر در زمینه مذاهب ی از شهر مهاباد با حضور در کنفرانس بین المللی "نقش علمای مقاومت در حمایت از مقاومت فلسطین " به گفتگو با سایت پژوهشگاه مطالعات تقریبی پرداخت :

...



مشاهده متن کامل ...
من بی حیا نیستم
درخواست حذف اطلاعات
روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که...



مشاهده متن کامل ...
داستان آموزنده
درخواست حذف اطلاعات
در بنى اسرئیل عابدى بود که دنبال کارهاى دنیا هیچ نمى رفت و دائم در عبادت بود، ابلیس صدایى از دماغ خود در آورد که ناگاه جنودش جمع شدند، به آنها گفت :
چه ى از شما فلان عابد را براى من مى فریبد؟ یکى از آنها گفت : من او را مى فریبم .
ابلیس پرسید: از چه راه ؟ گفت : از راه زن ها. گفت : تو اهل او نیستى و این ماءموریت از تو ساخته نیست ، او زنها را تجربه نکرده است . دیگرى گفت : من او را مى فریبم . پرسید: از چه راه بر او داخل مى شوى ؟ گفت : از راه ، گفت : او اهل این کار نیست که با اینها فریفته شود. سومى گفت : من او را فریب مى دهم ، پرسید: از چه راه ؟ گفت : از راه عمل خیر و عبادت ! ، گفت : برو که تو حریف اویى و مى توانى او را فریب دهى .
آن بچه به جایگاه عابد رفت و سجاده خود را پهن کرده ، مشغول شد، عابد استراحت مى کرد، استراحت نمى کرد. عابد مى خو د، نمى خو د و مدام مى خواند، بطورى که عابد عمل خود را کوچک دانست و خود را نسبت به او پست و حقیر به حساب آورد و نزد او آمده ، گفت : اى بنده خدا به چه چیزى قوت پیدا کرده اى و اینقدر مى خوانى ؟ او جواب نداد، سؤ ال سه مرتبه تکرار شد که در مرتبه سوم گفت : اى بنده خدا من گناهى کرده ام و از آن نادم و پشیمان شده ام ؛ یعنى توبه کرده ام ، حال هرگاه یاد آن گناه مى افتم به قوت و نیرو پیدا مى کنم .
عابد گفت : آن گناه را به من هم نشان بده تا من نیز آن را مرتکب شوم و توبه کنم که هر گاه یاد آن افتادم بر قوت پیدا کنم . گفت : برو در شهر فلان زن را پیدا کن و دو درهم به او بده و با او کن . عابد گفت : دو درهم از کجا بیاورم ؟ گفت : از زیر سجاده من بردار. عابد دو درهم را برداشت و راهى شهر شد.
عابد با همان لباس عبادت در کوچه هاى شهر سراغ خانه آن زن کار را مى گرفت . مردم خیال مى د براى موعظه آن زن آمده است ، خانه اش را نشان عابد دادند. عابد به خانه زن که رسید، مطلب خود را اظهار نمود. آن زن گفت : تو به هیئت و شکلى نزد من آمده اى که هیچ با این وضع نزد من نیامده است جریان آمدنت را برایم بگو، من در اختیار تو هستم . عابد جریان خود را تعریف نمود. آن زن گفت : اى بنده خدا! گناه ن از توبه آسانتر است وانگهى از کجا معلوم که تو توفیق توبه را پیدا کنى ، برو، آن که تو را به این کار راهنمایى کرده است . عابد بدون آن که مرتکب گناهى شود برگشت و آن زن همان شب از دنیا رفت ، صبح که شد مردم دیدند که بر در خانه اش نوشته که بر جنازه فلان زن حاضر شوید که اهل بهشت است ! مردم در شک بودند و سه روز از تشییع خوددارى د، تا خدا وحى فرستاد به سوى ى از انش که برو بر فلان زن بگزار و امر کن مردم را که بر وى گزارند. به درستى که من او را آمرزیده ام ، و بهشت را بر او واجب گردانیدم ؛ زیرا که او فلان بنده مرا از گناه و معصیت بازداشت

درادامه مطلب با داستانهای بیشتر

مشاهده متن کامل ...
داستان عابد وسگ
درخواست حذف اطلاعات
روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم. آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد. سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟ به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبه که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی... مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد.



مشاهده متن کامل ...
حکایت درخت ....
درخواست حذف اطلاعات

در میان بنی عابدی بود. وی را گفتند:

« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد،

برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.

ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:

« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:

« نه، ب درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر اش نشست.

ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که نیستی

و خدا بر این کار تو را ننموده است،

به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛

با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر

و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :

« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم

و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت.

روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود.

خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:

«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت:

«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند.

ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت:

« دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک،

در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مس تو کرد،

که هر کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛

ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»



مشاهده متن کامل ...
امتحان خدا برای چیست؟
درخواست حذف اطلاعات
امتحان خدا برای این است که گاهی بنده، خودش را بشناسد. گاهی شخص خیال می کند که دارای فلان مزیت و صفت نیکو می باشد. امتحان پیش می آید و می فهمد که نه او دارای آن صفت نیست و یا دارای فلان صفت زشت می باشد. اگر ما خودمان را بشناسیم، در ترقی و تکامل خیلی اثر دارد. بسیاری از ماها ادعاهای بزرگ داریم فقط در امتحانات است که معلوم می شود صحیح است و حقیقت دارد یا پوچ می باشد. مرد عابدی در انزوا و دوری از مردم در غاری زندگی می کرد. روزها روزه می گرفت. هر شب قرص نانی از عالم غیب برای او می آمد که با نصف آن افطار می کرد و نصفش را در سحر مصرف می کرد. در یک شب برای او نان نیامد. گرسنگی امانش را برید. وقتی صبح شد از کوه بیرون آمد و به سمت دهی در رفت و از آنان غذایی طلبید. پیرمردی نصرانی دو قرص نان گندم به او داد. در خانه آن پیرمرد یک سگ لاغری بود. در راه بازگشت عابد خودش را به او رساند و دامنش را گرفت. عابد به ناچار یکی از دو قرص نان را برای سگ انداخت. سگ آن را خورد اما باز هم به دنبال عابد راه افتاد و شروع کرد به پارس . عابد نان دوم را هم برای او انداخت. باز سگ آن را خورد و دنبال عابد راه افتاد و لباسش را گرفت و کرد. عابد عصبانی شد و گفت من تا به حال سگی بی حیا تر از تو ندیدم. خداوند ناگهان سگ را به نطق درآورد. سگ گفت: من بی حیا نیستم. من به هر چه از نان و استخوانی که برایم می اندازند قانع هستم. چه بسا گاهی فراموش می کنند و چند روزی چیزی نمی خورم. با این حال من تاکنون از خانه او به جای دیگری نرفته ام. اگر چیزی به دست می آید، سپاسگزارم، وگرنه صبر می کنم. اما تو با یک شب که نان از تو قطع شد، صبر و تحمل ننمودی تا این که از در خانه خداوند رزاق به در خانه نصرانی آمدی. از حبیب بریدی و به دشمن پیوستی. حالا بگو کدام یک از ما بی حیاتر هستیم؟ فاطمی نیا



مشاهده متن کامل ...
والعاقبة للمتقین ...
درخواست حذف اطلاعات
چه انی بودند که خوان و قرآن خوان و امثالهم بودند

ولی عاقبتشون ختم به شر و شد !

خیلی عابد بودند ولی ...

بعضی ها هم می بینم خوان و نه عابد و ص میرسد که این عاقبت به خیر نمی شود

عاقبت از آن متقین است نه خوان ها و قرآن خوان ها

دعا کنید برای عاقبت به خیری هممون ...

+ یادم بندازید در مورد تقوا برایتان بگویم :)



مشاهده متن کامل ...
عابد و سگ
درخواست حذف اطلاعات
روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.
آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبه که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...

مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد
.



مشاهده متن کامل ...
عابد و سگ
درخواست حذف اطلاعات
روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.
آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبه که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...

مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد
.



مشاهده متن کامل ...
عابد و سگ
درخواست حذف اطلاعات
روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.
آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبه که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...

مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد
.



مشاهده متن کامل ...
جستجو شده ها
mahan bahramkhan برگزاری تورهای بهاره در تهران میشود آنلاین دار رجمه ایمیل دار رجمه آنلاین داده میشود فرستاده میشود آدرس ایمیل چرایی افزایش خشونت در جامعه ایرانی مداحی ویژه ماشین و ایستگاه صلواتی محرم ت یک چرخ به تعریف موتورسیکلت اضافه کرد سند توافق اوباما نتانیاهو روابط ایران وجود وجود دارد بهبود روابط احتمال بهبود بهبود روابط احتمال ب ثبت نام آزمون ی ی هوافضا سراسری آزاد خودروی پلیس پس از اصابت نارنجک دست ساز ع اولین اکران ملی و راه های نرفته اش تأخیر در نمایش سرمای قلندر کشف 360 گرم از معده یک قاچاقچی چرا مقادیر بارشهای رگباری در نقاط مختلف مشهد متغیر است تقویت توانایی شناختی در بیماران سندرم داون با چای سبز افزایش تعرفه امریکا برای جلوگیری از ترازتجاری منفی کری سرمربی الهلال برای پرسپولیس و آسیایی ها ویدئو کلیپ گل فیرمینو در بازی با آاس رم خصوصی شیمی کنکور تدریس فیزیک دبیرستان تدریس خصوصی شیمی دبیرستان تدریس خصوصی کنکور سراسری خصوصی فیزیک معلم شیمی کنکور معلم خصوصی فی منابع طبیعی مس مکانیسم کلی استاج آن آل اسحاق همراه ک دای جمنا تیم معرفی می کنیم معرفى شغلهاى پر درامد
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.