پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی
 قبل از بیگ بنگ چه چیزی وجود داشت
خدا وجود دارد؟
درخواست حذف اطلاعات
مردی به آرایشگاه رفت تا موهایش را کوتاه کند . مثل همیشه با آرایشگر گپ می زد تا این که چشم شان به خبری در رو مه ، درباره ی ک ن سرراهی افتاد . آرایشگر گفت :

- می بینید ؟ این فاجعه نشان می دهد که خدا وجود ندارد .

- چه طور ؟

- رو مه نمی خوانید ؟ مردم رنج می کشند ، بچه ها را سر راه می گذارند ، همه جور جنایتی انجام می دهند . اگر خدا وجود داشت ، رنج وجود نداشت .

مشتری به فکر افتاد ، اما کار آرایشگر تمام شده بود و تصمیم گرفت این گفتگو را ادامه ندهد . درباره ی مسایل ساده صحبت د و بعد حق ا حمه ی آرایشگر را داد و رفت .

اما اولین چیزی که دید ، گ بود با موهای بلند و ژولیده . بی درنگ به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت :

- می دانید که آرایشگر ها وجود ندارند ؟

- چه طور ممکن است ؟ من خودم آرایشگرم !

مرد اصرار کرد :

- وجود ندارد . اگر وجود داشتند هیچ نباید موی بلند و ژولیده می داشت . آن مرد را در آن گوشه ببین !

- مطمئن باش که آرایشگر ها وجود دارند اما این مرد نمی آید این جا .

- دقیقا ! خدا هم وجود دارد اما مردم نزد او نمی روند . اگر به دنبالش بگردند ، کمتر تنها می مانند و آن همه بدبختی در دنیا وجود نخواهد داشت .



مشاهده متن کامل ...
شصت و ششمین
درخواست حذف اطلاعات
اینکه اومدی و رفتی لقت

اینکه به رو خودت نیوردی هم لقت

اینکه اینقدر پستی هم به درک

اما من نمیتونم خودمو راضی کنم که چرا ؟

علت این رفتارت چیه ؟

مثلا میخوای منو خورد کنی ؟ آخه احمق تو کی هستی که منو خورد کنی ؟

درسته که با خودم درگیرم !اما خب ته ته اش میدونم که این رفتارات در شان من نیست چون من به تو بد ن !

چون من به تو هیچوقت آسیب نزدم اونجوری که تو زدی

درگیریم واسه همینه که تو کل زمستون پارسال و عید پارسالو تابستون پارسالو واسه من جهنم کردی و حالا حقت نیست که تو آرامش با یکی باشی !

حقت نیست که آروم زندگی کنی درحالی که منو دغ دادی

چیزی حدود 10 سال جز دادی منو

البته که من خودم مقصرم اما

آره میدونم یکی وجود داشت که محبت های منو جایگزین کنه برات

یکی وجود داشت که قربون صدقه ات بره همون جوری که من میرفتم اما احمق اون به همه همینو میگه !اون به همه میگه عشقم جیگرم و فلان من فقط به تو میگفتم !به تو میگفتم و تموم محبتم مال تو بود !

اون میتونه همون جوری که من ایزت می ایزت کنه؟

اون میتونه همون جوری که من دوست داشتم دوست داشته باشه ؟

اون میتونه بهت کمک کنه و اعتماد به نفس بده اونجوری که من میدادم ؟

بغض دارم مثل هروقت دیگه ای که تو چه وجود داشتی چه نداشتی اما آزارهات وجود داشت !




مشاهده متن کامل ...
مادام بوواری
درخواست حذف اطلاعات
هر چه بود خوشبخت نبود، هرگز احساس خوشبختی نکرده بود. این نابسندگیِ زندگی از چه بود؟ از چه ناشی می شد؟ این که به هرچه تکیه می کرد در جا می گندید؟.... اگر به راستی در جایی انسانی نیرومند و زیبا وجود داشت، انسانی نستوه، سرشار از شور و در عین حال ظرافت، با قلب یک شاعر و چهره ی یک فرشته که چنگ به دست داشت و رو به آسمان مدیحه های نکاحی می خواند، اگر وجود داشت چرا اِما اتفاقی به او برنمی خورد؟ آه! چه خیال محالی! به راستی که هیچ چیز ارزش جستجو نداشت؛ همه چیز دروغ بود،! هر لبخندی خمیازه ای از ملال را پنهان می کرد و هز شادی ای لعنتی را، هر لذتی چندشش را، و از بهترینِ بوسه ها چیزی جز میلِ تحقق ناپذیرِ خوشیِ بزرگتری روی لب ها نمی ماند.

مادام بوواری . گوستاو فلوبر
ترجمه مهدی سح



مشاهده متن کامل ...
پل چوبی
درخواست حذف اطلاعات
صبوحی(مهران مدیری): میدونی لمس بدن شیر چه حسی داشت؟
(بهرام رادان): نه !!!
صبوحی: فهمیدم که قدرت شیر توی عضلاتش نیست...توی وجودشه...
وقتی میخواد چیزی رو بدست بیاره, با تمام وجود بلند میشه, با تمام وجود دنبالش میکنه , و با تمام وجود بدستش میاره...



مشاهده متن کامل ...
کربلا و نجف خط قرمز ماست/در این مورد هیچ محدودیتی در عملیات وجود نخواهد داشت
درخواست حذف اطلاعات
کربلا و نجف خط قرمز ماست/در این مورد هیچ محدودیتی در عملیات وجود نخواهد داشت

در واکنش به امکان سقوط دو شهر مقدس عراق: کربلا و نجف خط قرمز ماست/در این مورد هیچ محدودیتی در عملیات وجود نخواهد داشتیک روز خبر آوردند که امکان سقوط ای کربلا و نجف وجود دارد، رئیس جمهور در آن جلسه گفت این ا خط قرمز ما است و اگر قرار باشد چنین اتفاقی بیفتد هیچ محدودیتی در عملیات وجود نخواهد داشت


مشاهده متن کامل ...
خودشیفته
درخواست حذف اطلاعات
بعضیا بهم می گن خیلی خودشیفته ام. کمی که فکر می کنم دلیلی نمی بینم که خودشیفته نباشم.

الان چند ماهه اینجا چیزی ننوشتم تا روز تولدم برسه. روزی که وقتی می رسه با تمام وجود عاشق می شم.

با تمام وجود انبوهی از خاطرات خودم رو مرور می کنم. خاطراتی که هر کدوم از دوستای دیروز و امروزم توش نقش داشتن. خیلی خوبه مرور خاطرات.

اما با نهایت احترام باید بگم که روز تولد در کنار ریحانه و محمدمتین رو با هیچ چیزی تو دنیا عوض نمی کنم.



مشاهده متن کامل ...
داستان جدید1
درخواست حذف اطلاعات
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت د.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی س رست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جو نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم ت ده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود...

ادامهی مطلب را فشار دهید



مشاهده متن کامل ...
داستان جدید1
درخواست حذف اطلاعات
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت د.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی س رست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جو نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم ت ده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود...

ادامهی مطلب را فشار دهید



مشاهده متن کامل ...
داستان جدید1
درخواست حذف اطلاعات
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت د.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی س رست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جو نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم ت ده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود...

ادامهی مطلب را فشار دهید



مشاهده متن کامل ...
اثبات خدا...
درخواست حذف اطلاعات
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت دوقتی به موضوع خدا رسید آرایشگر گفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد. مشتری پرسید:چرا باور نمی کنی؟ آرایشگر جواب داد:کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی س رست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد اما جو نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم ت ده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر گفت:چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم.همین الان موهای تو را کوتاه . مشتری با اعتراض گفت:نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچ مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیفو ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر گفت:نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند. مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد

مشاهده متن کامل ...
سوالات یک کودک
درخواست حذف اطلاعات
جو که همه را حیرت زده کرد: پسر کوچکی بعد از بازگشت به نزد خانواده اش از آنها خواست که یک عالم دین برای او حاضرکنند تا به 3سوالی که داشت جواب بدهد. بالا ه یک عالم دین برای ایشان پیدا د و بین پسربچه و عالم صحبتهای زیر رد و بدل شد؛ پسربچه: شما کی هستی؟ و آیا می توانی به سه سوال بنده پاسخ دهی؟ معلم: من عبدالله، بنده ای از بندگان خدا هستم و به سوالات شما جواب خواهم داد، به امید خدا. پسربچه: آیا شما مطمئنی جواب خواهی داد؟ چون اکثر علما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند! معلم: تمام تلاشم را میکنم و با کمک خدا جواب میدهم. پسربچه: سه سوال دارم، سؤال اول: آیا در حال حاضر خداوندی وجود دارد؟ اگر وجود دارد شکل و قیافه آن را به من نشان بده؟ سؤال دوم: قضا و قدر چیست؟ سؤال سوم: اگر از آتش خلقت شده است، پس برای چی او در آ ت در آتش انداخته خواهد شد؟ چون بر ایشان تأثیری نخواهد گذاشت! معلم کشیده ی محکمی را به صورت پسربچه زد، پسربچه گفت: برای چی به من زدی و چه چیزی باعث شد که از من ناراحت و عصبانی شوی؟ معلم جواب داد: من از دست شما عصبانی نشدم و این ضربه ای که به شما زدم جواب هر سه سوال شماست. پسربچه: ولی من هیچی را نفهمیدم. معلم: بعد از اینکه شما را زدم چه چیزی حس کردی؟ پسربچه: حس درد بر صورتم دارم. معلم: پس آیا اعتقاد داری که درد موجود است؟ پسربچه: بله. معلم: پس آن را به من نشان بده. پسربچه: نمیتوانم. معلم: این جواب اول من بود.همگی به وجود خداوند اعتقاد داریم ولی نمیتوانیم او را ببینیم. سپس اضافه کرد که آیا ب خواب دیدی که من تو را خواهم زد؟ پسربچه: نه. معلم: آیا گاهی به ذهنت آمد که من تو را روزی خواهم زد؟ پسربچه: نه. معلم: این قضا و قدر بود. سپس اضافه کرد: دستی که با آن تو را زدم از چه چیزی خلق شده است؟ پسربچه: از گل. معلم: وصورت تو از چی؟ پس جه: باز از گل. معلم: جه چیزی حس کردی بعد از اینکه بهت زدم؟ پسربچه: حس درد داشتم. معلم: آفرین، پس دیدی چطور گل بر گل درد وارد میکند، این با اراده خدا انجام میشود، پس با اینکه از آتش خلق شده، اما اگر خدا خواست این آتش مکان دردناکی برای خواهد بود. ارزش خواندن و نشر را دارد...

مشاهده متن کامل ...
داستان کوتاه
درخواست حذف اطلاعات

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت .در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها شکل

گرفت..آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت د.وقتی به موضوع خدا رسید آرایشگر گفت:من باور

نمی کنم که خدا وجود دارد.مشتری پرسید چرا باور نمی کنی ؟آرایشگر جواب داد کافیست به خیابان

بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه

های بی س رست پیدا می شد ؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای

مهربان را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج وجود داشته باشد.مشتری لحظه ای فکر کرد

اما جو نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون

رفت.به محض وج از مغازه مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم ت ده و ریش اصلاح

نکرده.مشتری برگشت و به آرایشگر گفت : میدونی چیه؟ به نظر من آرایشگرها هم وجود

ندارند.آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی می زنی من آرایشگرم و اینجا هستم.مشتری با اعتراض گفت:

نه آرایشگرها وجود ندارندچون اگر وجود داشتند هیچ مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و

کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد.آرایشگر گفت : نه بابا !آرایشگرها هستند .مشکل این است که

مردم مراجعه نمی کنند.مشتری تاکید کرد دقیقا نکته همین است.خدا وجود دارد.فقط مردم به خدا

مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.



مشاهده متن کامل ...
یه معلم خوب...
درخواست حذف اطلاعات
و که همه را حیرت زده کرد:
پسر کوچکی ازخانواده اش خواست که یک عالم دین برای او حاضرکنند تا به 3سوالی که داشت جواب بدهد.
بالا ه یک عالم دین برای ایشان پیدا د و بین پسربچه و عالم صحبتهای زیر رد و بدل شد؛
پسربچه: شما کی هستی؟ و آیا می توانی به سه سوال بنده پاسخ دهی؟
معلم: من عبدالله، بنده ای از بندگان خدا هستم و به سوالات شما جواب خواهم داد، به امید خدا.
پسربچه: آیا شما مطمئنی جواب خواهی داد؟ چون اکثر علما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند!
معلم: تمام تلاشم را میکنم و با کمک خدا جواب میدهم.
پسربچه: سه سوال دارم،
سؤال اول: آیا در حال حاضر خداوندی وجود دارد؟ اگر وجود دارد شکل و قیافه آن را به من نشان بده؟
سؤال دوم: قضا و قدر چیست؟
سؤال سوم: اگر از آتش خلق شده است، پس برای چی او در آ ت در آتش انداخته خواهد شد؟ چون بر ایشان تأثیری نخواهد گذاشت!
معلم کشیده ی محکمی را به صورت پسربچه زد،
پسربچه گفت: برای چی به من زدی و چه چیزی باعث شد که از من ناراحت و عصبانی شوی؟
معلم جواب داد: من از دست شما عصبانی نشدم و این ضربه ای که به شما زدم جواب هر سه سوال شماست.
پسربچه: ولی من هیچی را نفهمیدم.
معلم: بعد از اینکه شما را زدم چه چیزی حس کردی؟
پسربچه: حس درد بر صورتم دارم.
معلم: پس آیا اعتقاد داری که درد موجود است؟
پسربچه: بله.
معلم: پس آن را به من نشان بده.
پسربچه: نمیتوانم.
معلم: این جواب اول من بود.همگی به وجود خداوند اعتقاد داریم ولی نمیتوانیم او را ببینیم.
سپس اضافه کرد که آیا ب خواب دیدی که من تو را خواهم زد؟
پسربچه: نه.
معلم: آیا گاهی به ذهنت آمد که من تو را روزی خواهم زد؟
پسربچه: نه.
معلم: این قضا و قدر بود.
سپس اضافه کرد: دستی که با آن تو را زدم از چه چیزی خلق شده است؟
پسربچه: از گل.
معلم: وصورت تو از چی؟
پس جه: باز از گل.
معلم: جه چیزی حس کردی بعد از اینکه بهت زدم؟
پسربچه: حس درد داشتم.
معلم: آفرین، پس دیدی چطور گل بر گل درد وارد میکند، این با اراده خدا انجام میشود،
پس با اینکه از آتش خلق شده، اما اگر خواست خدا باشد این آتش مکان دردناکی برای خواهد بود.
.......این چنین معلمی میتواند نسلها را تربیت کند.



مشاهده متن کامل ...
یه معلم خوب...
درخواست حذف اطلاعات
و که همه را حیرت زده کرد:
پسر کوچکی ازخانواده اش خواست که یک عالم دین برای او حاضرکنند تا به 3سوالی که داشت جواب بدهد.
بالا ه یک عالم دین برای ایشان پیدا د و بین پسربچه و عالم صحبتهای زیر رد و بدل شد؛
پسربچه: شما کی هستی؟ و آیا می توانی به سه سوال بنده پاسخ دهی؟
معلم: من عبدالله، بنده ای از بندگان خدا هستم و به سوالات شما جواب خواهم داد، به امید خدا.
پسربچه: آیا شما مطمئنی جواب خواهی داد؟ چون اکثر علما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند!
معلم: تمام تلاشم را میکنم و با کمک خدا جواب میدهم.
پسربچه: سه سوال دارم،
سؤال اول: آیا در حال حاضر خداوندی وجود دارد؟ اگر وجود دارد شکل و قیافه آن را به من نشان بده؟
سؤال دوم: قضا و قدر چیست؟
سؤال سوم: اگر از آتش خلق شده است، پس برای چی او در آ ت در آتش انداخته خواهد شد؟ چون بر ایشان تأثیری نخواهد گذاشت!
معلم کشیده ی محکمی را به صورت پسربچه زد،
پسربچه گفت: برای چی به من زدی و چه چیزی باعث شد که از من ناراحت و عصبانی شوی؟
معلم جواب داد: من از دست شما عصبانی نشدم و این ضربه ای که به شما زدم جواب هر سه سوال شماست.
پسربچه: ولی من هیچی را نفهمیدم.
معلم: بعد از اینکه شما را زدم چه چیزی حس کردی؟
پسربچه: حس درد بر صورتم دارم.
معلم: پس آیا اعتقاد داری که درد موجود است؟
پسربچه: بله.
معلم: پس آن را به من نشان بده.
پسربچه: نمیتوانم.
معلم: این جواب اول من بود.همگی به وجود خداوند اعتقاد داریم ولی نمیتوانیم او را ببینیم.
سپس اضافه کرد که آیا ب خواب دیدی که من تو را خواهم زد؟
پسربچه: نه.
معلم: آیا گاهی به ذهنت آمد که من تو را روزی خواهم زد؟
پسربچه: نه.
معلم: این قضا و قدر بود.
سپس اضافه کرد: دستی که با آن تو را زدم از چه چیزی خلق شده است؟
پسربچه: از گل.
معلم: وصورت تو از چی؟
پس جه: باز از گل.
معلم: جه چیزی حس کردی بعد از اینکه بهت زدم؟
پسربچه: حس درد داشتم.
معلم: آفرین، پس دیدی چطور گل بر گل درد وارد میکند، این با اراده خدا انجام میشود،
پس با اینکه از آتش خلق شده، اما اگر خواست خدا باشد این آتش مکان دردناکی برای خواهد بود.
.......این چنین معلمی میتواند نسلها را تربیت کند.



مشاهده متن کامل ...
اثبات وجود خدا
درخواست حذف اطلاعات

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت دوقتی به موضوع خدا رسید

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی س رست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جو نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم ت ده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم.همین الان موهای تو را کوتاه .

مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچ مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیفو ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.

مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.!



مشاهده متن کامل ...
مرغ یا تخم مرغ؟
درخواست حذف اطلاعات
محققان انگلیسی پس از قرن ها کشمکش توانستند پاسخ سوال تاریخی اول مرغ وجود داشت یا تخم مرغ را پیداکنند.
به گزارش باشگاه خبرنگاران به نقل از خبرگزاری آلمان، محققان های وارویک و شفیلد انگلیس سرانجام موفق شدند پاسخی برای سوال تاریخی ا ول مرغ یا تخم مرغ پیدا کنند.

تحقیقات این دانشمندان ثابت می کند که در ابتدا مرغ وجود داشت و دلیل این ادعا وجود نوعی پروتئین موسوم به ovocledidin-17 در تخم مرغ است که تنها در بدن مرغ وجود دارد.

گالین فریمن محقق شفیلد درباره این کشف جدید گفت: از مدت ها قبل تصور بر این بود که در ابتدا تخم مرغ وجود داشت اما تحقیقات جدید در خصوص این پروتئین و نقش سازنده ان در شکل گیری تخم مرغ ثابت می کند که درابتدا مرغ وجود داشت.

محققان انگلیسی در این تحقیق از یک ابر کامپیوتر به نام hector استفاده کرده و مراحل شکل گیری و تکامل تخم مرغ را زیر ذره بین های دقیق ارزی د.

گفتنی است، این تحقیق ثابت می کند که پروتئین ovocledidin-17 که تنها در بدن مرغ وجود دارد سرعت رشد تخم مرغ را افزایش داده و باعث سفت و استخوانی شدن بدنه آن می شود


مشاهده متن کامل ...
فقط دو چیز وجود داره
درخواست حذف اطلاعات
فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی:
اینکه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده که نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه دست آ خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی که دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه به بهشت بری یا به جهنم.
اگه به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی که وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی



مشاهده متن کامل ...
قصه مزرعه...
درخواست حذف اطلاعات
یکی بود یکی نوبد . زیر گنبد کبود یه مزرعه بود با ی زمین حاصل خیزو اباد . رهگذران وقتی خسته بیتاب از کنار ان مزرعه شاد میگذشتند همه وجودشان شاد میشدو چشمهایشان دل نوازی میکرد... آسمان افت بودو نسیم هراز گاهی نوازش میکرد زمین پر گیاه مزرعه را . قلب مزرعه دل خوش بود به حضور مترسکی که همه چیز را تحت اختیار خود داشت . مترسک در ان روزهای پر ز زیبایی در دل مزرعه شاد ارامش یافته بود . مترسک مونس تمام لحظه لحظه های تب دار زمین و گیاهان سبزو تازه بود . یک روز مترسک در افکار خود فرو رفت انگار با ان همه داشته ها چیزی گم کرده بود . دیگر چشمهایش نه زمین را میدید و نه سبزی محیط را نسیم در گوشش پیچید و صدایش کرد اما ذهن مترسک ان جا نبود ... گویی دنبال ی بود . یک روز هوا گرفته شد و ابرهای تیره اسمان جای ابر های سفید و ارام را گرفت . وقت خالی شدن دل گرفته اسمان بود. دران بارش تند و در ان هوای گرفته وغمگین کلاغی با بالهای خیس بر شانه های مترسک ارام گرفت . چشم های مترسک چیزی را در ان کلاغ میدید که هیچ بعد از ان چیز ها را در وجود او ندید. رنگش زیبا بود و چشمهایی نافذ داشت . مترسک قصه ما عاسق کلاغ شده بود ... ارام او را در خود کشید و نوازشش کرد . کلاغ در چشمان مترسک خود را دید و دانست که چقدر دلبسته اش شده است . کلاغ عاشق را خوب میدانست و مترسک ما در ان زمین پابسته دیگر دل س بود ... وقتی که چشمان مترسک با کلاغ همراه بود دیگر کلاغ ها هجوم اوردند . مترسک دگیر نه چیزی میدید و نه چیزی میشنید . تنها چشم در چشمان یارش داشت . افتاب می امدو میرفت . نسیم دل نوازی میکرد و زمین سبز با عطرش همه چیز را مست خود میکرد الا متسرک عاشق را . روزها گذشت . کلاغ نگاهش را از مترسک برداشت . بالهایش را کمی کشید و بر همشان زد . لبخندی تلخ زدو ارام گفت وقت رفتن من است . مترسک به خود امد ... قرار بود همیشگی باشی . قرار بود یکی شوی بامن اما کلاغ گوشهایش دگر بسته بود . کار او انجا به اتمام رسیده بود . بدون درنگ و به تندی بالهایش را بر هم زد و اندکی بعد اوج گرفته و در اسمان چرخ میخورد . کلاغ برای همیشه رفته بود... چشمهای مترسک ارام گشت تا به زمین رسید . مترسک باورش نمیشد. زمین سبز زیر پاهایش بیابانی شده بود بی حاصل . دیگر افتاب میسوزاند و نسیمی انجا نمی وزید. اری مترسکی که دل به کلاغ س بود اکنون مرگ مزرعه اش را به تماشا نشسته بود. افتاب تند تر و تند تر شد تا اینکه گرمای شدیدش ارام ارام وجود مترسک را در خود گرفت و بعد از اندکی چیزی بجز خا تر از مترسک باقی نبود . انکار نه انگار که روزی مترسکی انجا بود ...

مشاهده متن کامل ...
مرگ نامه!
درخواست حذف اطلاعات
بابافریم رفت، گلنار رفت، عمو داریوش رفت.

و هر بار، صبح روز بعد، انگار که هیچ چیز عوض نشده، بیدار شدیم، سر درس و کار رفتیم، حرف زدیم، گاهی خندیدیم.

آسمون هنوز همون قدر آبی بود، درختا هنوز همون قدر سبز.

صدای ا هنوز اعصاب خورد کن بود، و جالبی حرفا هنوز تغییری نکرده بود.

هنوز میشد از غذا خوردن لذت برد.

هنوز میشد زیر بارون نفس عمیق کشید.

ولی هر بار یه چیزی عوض شده بود.

یه چیزی وجود داشت ، که جای خالیش احساس میشد.

یه چیزی مثل یه کبودی، که دیده نمیشه، که پیدا نمیشه !



مشاهده متن کامل ...
جو که همه را حیرت زده کرد
درخواست حذف اطلاعات
جو که همه را حیرت زده کرد:
پسر کوچکی بعد از بازگشت به نزد خانواده اش از آنها خواست که یک عالم دین برای او حاضرکنند تا به 3سوالی که داشت جواب بدهد.
بالا ه یک عالم دین برای ایشان پیدا د و بین پسربچه و عالم صحبتهای زیر رد و بدل شد؛
پسربچه: شما کی هستی؟ و آیا می توانی به سه سوال بنده پاسخ دهی؟
معلم: من عبدالله، بنده ای از بندگان خدا هستم و به سوالات شما جواب خواهم داد، به امید خدا.
پسربچه: آیا شما مطمئنی جواب خواهی داد؟ چون اکثر علما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند!
معلم: تمام تلاشم را میکنم و با کمک خدا جواب میدهم.
پسربچه: سه سوال دارم،
سؤال اول: آیا در حال حاضر خداوندی وجود دارد؟ اگر وجود دارد شکل و قیافه آن را به من نشان بده؟
سؤال دوم: قضا و قدر چیست؟
سؤال سوم: اگر از آتش خلقت شده است، پس برای چی او در آ ت در آتش انداخته خواهد شد؟ چون بر ایشان تأثیری نخواهد گذاشت!
معلم کشیده ی محکمی را به صورت پسربچه زد،
پسربچه گفت: برای چی به من زدی و چه چیزی باعث شد که از من ناراحت و عصبانی شوی؟
معلم جواب داد: من از دست شما عصبانی نشدم و این ضربه ای که به شما زدم جواب هر سه سوال شماست.
پسربچه: ولی من هیچی را نفهمیدم.
معلم: بعد از اینکه شما را زدم چه چیزی حس کردی؟
پسربچه: حس درد بر صورتم دارم.
معلم: پس آیا اعتقاد داری که درد موجود است؟
پسربچه: بله.
معلم: پس آن را به من نشان بده.
پسربچه: نمیتوانم.
معلم: این جواب اول من بود.همگی به وجود خداوند اعتقاد داریم ولی نمیتوانیم او را ببینیم.
سپس اضافه کرد که آیا ب خواب دیدی که من تو را خواهم زد؟
پسربچه: نه.
معلم: آیا گاهی به ذهنت آمد که من تو را روزی خواهم زد؟
پسربچه: نه.
معلم: این قضا و قدر بود.
سپس اضافه کرد: دستی که با آن تو را زدم از چه چیزی خلق شده است؟
پسربچه: از گل.
معلم: وصورت تو از چی؟
پس جه: باز از گل.
معلم: جه چیزی حس کردی بعد از اینکه بهت زدم؟
پسربچه: حس درد داشتم.
معلم: آفرین، پس دیدی چطور گل بر گل درد وارد میکند، این با اراده خدا انجام میشود،
پس با اینکه از آتش خلق شده، اما اگر خدا خواست این آتش مکان دردناکی برای خواهد بود.
ارزش خواندن و نشر را دارد... این چنین معلمی میتواند نسلها را تربیت کند



مشاهده متن کامل ...
جو که همه را حیرت زده کرد
درخواست حذف اطلاعات
جو که همه را حیرت زده کرد:
پسر کوچکی بعد از بازگشت به نزد خانواده اش از آنها خواست که یک عالم دین برای او حاضرکنند تا به 3سوالی که داشت جواب بدهد.
بالا ه یک عالم دین برای ایشان پیدا د و بین پسربچه و عالم صحبتهای زیر رد و بدل شد؛
پسربچه: شما کی هستی؟ و آیا می توانی به سه سوال بنده پاسخ دهی؟
معلم: من عبدالله، بنده ای از بندگان خدا هستم و به سوالات شما جواب خواهم داد، به امید خدا.
پسربچه: آیا شما مطمئنی جواب خواهی داد؟ چون اکثر علما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند!
معلم: تمام تلاشم را میکنم و با کمک خدا جواب میدهم.
پسربچه: سه سوال دارم،
سؤال اول: آیا در حال حاضر خداوندی وجود دارد؟ اگر وجود دارد شکل و قیافه آن را به من نشان بده؟
سؤال دوم: قضا و قدر چیست؟
سؤال سوم: اگر از آتش خلقت شده است، پس برای چی او در آ ت در آتش انداخته خواهد شد؟ چون بر ایشان تأثیری نخواهد گذاشت!
معلم کشیده ی محکمی را به صورت پسربچه زد،
پسربچه گفت: برای چی به من زدی و چه چیزی باعث شد که از من ناراحت و عصبانی شوی؟
معلم جواب داد: من از دست شما عصبانی نشدم و این ضربه ای که به شما زدم جواب هر سه سوال شماست.
پسربچه: ولی من هیچی را نفهمیدم.
معلم: بعد از اینکه شما را زدم چه چیزی حس کردی؟
پسربچه: حس درد بر صورتم دارم.
معلم: پس آیا اعتقاد داری که درد موجود است؟
پسربچه: بله.
معلم: پس آن را به من نشان بده.
پسربچه: نمیتوانم.
معلم: این جواب اول من بود.همگی به وجود خداوند اعتقاد داریم ولی نمیتوانیم او را ببینیم.
سپس اضافه کرد که آیا ب خواب دیدی که من تو را خواهم زد؟
پسربچه: نه.
معلم: آیا گاهی به ذهنت آمد که من تو را روزی خواهم زد؟
پسربچه: نه.
معلم: این قضا و قدر بود.
سپس اضافه کرد: دستی که با آن تو را زدم از چه چیزی خلق شده است؟
پسربچه: از گل.
معلم: وصورت تو از چی؟
پس جه: باز از گل.
معلم: جه چیزی حس کردی بعد از اینکه بهت زدم؟
پسربچه: حس درد داشتم.
معلم: آفرین، پس دیدی چطور گل بر گل درد وارد میکند، این با اراده خدا انجام میشود،
پس با اینکه از آتش خلق شده، اما اگر خدا خواست این آتش مکان دردناکی برای خواهد بود.
ارزش خواندن و نشر را دارد... این چنین معلمی میتواند نسلها را تربیت کند



مشاهده متن کامل ...
جو که همه را حیرت زده کرد
درخواست حذف اطلاعات
جو که همه را حیرت زده کرد:
پسر کوچکی بعد از بازگشت به نزد خانواده اش از آنها خواست که یک عالم دین برای او حاضرکنند تا به 3سوالی که داشت جواب بدهد.
بالا ه یک عالم دین برای ایشان پیدا د و بین پسربچه و عالم صحبتهای زیر رد و بدل شد؛
پسربچه: شما کی هستی؟ و آیا می توانی به سه سوال بنده پاسخ دهی؟
معلم: من عبدالله، بنده ای از بندگان خدا هستم و به سوالات شما جواب خواهم داد، به امید خدا.
پسربچه: آیا شما مطمئنی جواب خواهی داد؟ چون اکثر علما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند!
معلم: تمام تلاشم را میکنم و با کمک خدا جواب میدهم.
پسربچه: سه سوال دارم،
سؤال اول: آیا در حال حاضر خداوندی وجود دارد؟ اگر وجود دارد شکل و قیافه آن را به من نشان بده؟
سؤال دوم: قضا و قدر چیست؟
سؤال سوم: اگر از آتش خلقت شده است، پس برای چی او در آ ت در آتش انداخته خواهد شد؟ چون بر ایشان تأثیری نخواهد گذاشت!
معلم کشیده ی محکمی را به صورت پسربچه زد،
پسربچه گفت: برای چی به من زدی و چه چیزی باعث شد که از من ناراحت و عصبانی شوی؟
معلم جواب داد: من از دست شما عصبانی نشدم و این ضربه ای که به شما زدم جواب هر سه سوال شماست.
پسربچه: ولی من هیچی را نفهمیدم.
معلم: بعد از اینکه شما را زدم چه چیزی حس کردی؟
پسربچه: حس درد بر صورتم دارم.
معلم: پس آیا اعتقاد داری که درد موجود است؟
پسربچه: بله.
معلم: پس آن را به من نشان بده.
پسربچه: نمیتوانم.
معلم: این جواب اول من بود.همگی به وجود خداوند اعتقاد داریم ولی نمیتوانیم او را ببینیم.
سپس اضافه کرد که آیا ب خواب دیدی که من تو را خواهم زد؟
پسربچه: نه.
معلم: آیا گاهی به ذهنت آمد که من تو را روزی خواهم زد؟
پسربچه: نه.
معلم: این قضا و قدر بود.
سپس اضافه کرد: دستی که با آن تو را زدم از چه چیزی خلق شده است؟
پسربچه: از گل.
معلم: وصورت تو از چی؟
پس جه: باز از گل.
معلم: جه چیزی حس کردی بعد از اینکه بهت زدم؟
پسربچه: حس درد داشتم.
معلم: آفرین، پس دیدی چطور گل بر گل درد وارد میکند، این با اراده خدا انجام میشود،
پس با اینکه از آتش خلق شده، اما اگر خدا خواست این آتش مکان دردناکی برای خواهد بود.
ارزش خواندن و نشر را دارد... این چنین معلمی میتواند نسلها را تربیت کند



مشاهده متن کامل ...
عشق حسین علیه السلام به خدا
درخواست حذف اطلاعات

آیت الله العظمی جوادی آملی (دامت برکاته):


شرط رسیدن به کمال ایمان این است که انسان، خدا را از هر چیز، حتی از خودش بیشتر دوست داشته باشد؛ «لا یمحض رجل الإیمان بالله حتّی ی الله أحبّ إلیه من نفسه وأبیه واُمّه ووُلْده وأهْله وماله ومن النّاس کلّهم»[بحار ج 67 ص25].
چیزی که حسین(علیه‏ السلام) را وادار کرد در روز عاشورا از همه چیز بگذرد، اسیرالکربات(اسیر گرفتاری ها) گردد و هر مصیبت و اندوهی را تحمل کند؛ فقط عشق به خدای متعال بود. و این عشق چیزی نبود که ناگهان و در حادثه سفر کربلا پیدا شده باشد. بلکه در تمام دوران حیات آن حضرت این عشق وجود داشت و حادثه عاشورا در حقیقت ثمره و محصول این عشق و ارادت بود. مناجات هایی که از آن حضرت در دسترس ما وجود دارد مخصوصاً دعای عرفه، گویای این عشق و ارادت و نفوذ آن در اعماق وجود آن حضرت است.

[حماسه و عرفان - صفحه 239-238]



مشاهده متن کامل ...
قدما
درخواست حذف اطلاعات

اینجوری می گفتن اول وجود به وجود آمد وسپس عدم وجود و این دو پس از مدت زمانی مدید پی به وجود بی وجود خود بردند در این زمان بود که وجود به دنبال عدم براه افتاد عدم تمایلی نداشت ولی کم کم به وجود متمایل ونزدیک شد ونتیجه‎ ‎ آن بوجود آمدن عدم و وجود های دیگه است و این قصه همچنان ادامه داره ..

اگه موضوع رو گرفتی بنویس برام.



مشاهده متن کامل ...
غزل فاطمی...
درخواست حذف اطلاعات
شبی سراغ تو را او به همراه داشت = که درد ساق تو را او به همراه داشت

شبی که زخم تنت را به خاک می بخشید = گمان چراغ تو را او به همراه داشت

چقدر سخت گذشت در تمام این سالها...! = که داغ باغ تو را او به همراه داشت

به خانه نیمه شبها که وقتی برمی گشت = که طعم داغ تو را او به همراه داشت

قسم به لهجه ی سبز تلاوت باران = که هی فراق تو را او به همراه داشت

به هر کجا که سری زد با خودش انگار = گلوی داغ تو را او به همراه داشت

قاسم نعیمی



مشاهده متن کامل ...
اثبات خدا
درخواست حذف اطلاعات
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت... آرایشگر شروع به کار کرد و هر دو در مورد چیزهای مختلف شروع به صحبت د....... تا اینکه آرایشگر شروع به صحبت درباره وجود خدا نمود............... آرایشگر گفت: خدا وجود ندارد مشتری گفت: دلیلت برای این حرف چیست؟ آرایشگر گفت : به محض اینکه قدم در خیابان بگذاری به موضوع عدم وجود خدا پی خواهی برد.. وادامه داد ، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض میدیدی؟ و اگرخدا وجود داشت آیا این همه کودک بی س ناه میدیدی ؟ واقعا اگر خدا وجود داشت این همه سختی و مشقت را می دیدیم؟ من نمیتوانم تصور کنم که همچین خ که شما آن را رحیم میدانید راضی به وقوع همچین چیزهایی باشد. مشتری برای چند لحظه فکر کرد ولی برای اینکه بحث به حای باریک نکشد از ادامه بحث صرفنظر کرد... بعد ازاینکه آرایش مرد تمام شد آن مرد به خیابان رفت و در آن لحظه مردی دید باموهای بلند و کثیف و لباسی چرکین و غبار آلود با محاسن نامرتب و سبیلی که لبهای او را پوشانده بود و قسمتی از آن نیز وارد دهانش شده بود. آن مشتری دوباره و بلافصله به آرایشگاه برگشت.... مشتری گفت آیا میدانی که اصلا آرایشگری و جود ندارد آرایشگر با تعجب پرسید : چرا این حرف را میزنی؟ مگر من جلو تو نایستادم؟ و مگر من نبودم که تو را اصلاح مشتری گفت: اگر آرایشگری وجود دارد مثل آن مردی که در خیابان است وجود نداشت آرایشگر گفت : خیر ، بلکه آرایشگر و جود دار د و این خود امثال این مرد هستند که به من مراجعه نمیکنند تا آنها را آرایش کنم مشتری گفت: این ح نیز کاملا با ح و جود خدا صدق می کند... خدا وجود دارد ولی ح هایی که گفتی زمانی رخ میدهند که مردم برای رفع نیازشان به او مراجعه نمیکنند.... وبه همین دلیل این سختی ها و مشقت ها را می بینیم

مشاهده متن کامل ...
نقش بسیج و تفکر در تحولات فرهنگی و
درخواست حذف اطلاعات
﴿ صفحه 57 ﴾ نقش بسیج و تفکر در تحولات فرهنگی و الف. نقش بسیج و تفکر در انقلاب 1. پاسداری از انقلاب ی با شناختی که از این نیروی لایزال الهی و نیز تجربه ای که از فعالیت بسیج در دوران بعد از انقلاب، وجود دارد، نیازی به بررسی آثار وجودی بسیج در گذشته نیست. انقلاب، بهترین ثمره وجود بسیج است و اگر ان نبودند، امروز نه تنها چیزی بنام انقلاب ی بلکه چیزی بنام کشور مستقل ایران وجود نداشت. این مطلب گزافه گویی نیست و جوانان تحصیل کرده که در پرتو این انقلاب، ذهنی روشن و فکری تابناک پیدا کرده اند، می توانند با دقت در این نیروی عظیم و ارزی آن به این نتیجه دست یابند. برای اهمیت بسیج و شناختن تأثیر این نیرو در گذشته، همین بس که وجود نظام ما از بسیج است و این نیرو و تفکر است که می تواند از انقلاب پاسداری کند؛ همان گونه که راحلقدس سره فرمودند: «اگر بر

مشاهده متن کامل ...
اسم تو چیه ؟ :نوشته مجتبی عزیزیان
درخواست حذف اطلاعات
راستی تصورش و کردی یا اصلا میتونی تصور کنی اگر اسم اختراع نمی شد. یا اصلا چیزی به اسم نام وجود نداشت . انوقت هیچ کت نوشته نمیشد. و مجبور بودی به 6 میلیارد نفر روی کره زمین بگی هی اینارو. یا وقتی میخواستی یه کی رو صدا کنی عین 6 میلیارد نفر بر میگشتن و میگفتن بله؟ چیه ؟ راستی اون موقع چیه خودش اسم یه عالمه اشیا و جامدات بود . تصورشم دیونه کنندس. باید هزار تا دوست یا دشمن داشته باشی به اسم اون. یارو. تو .اونها. و وقتی میخواستی خصوصی صحبت کنی کل 6 میلیارد نفر روی کره زمین جوابتو میدادن. و دیگه هیچد خصوصی یا خصوصیتی تو دنیا وجود نداشت. همه هی بودن و حتی هیچ زبانی هم وجود نداشت. و میگفتیم من غذا اون و خوردم حالا معلوم نبود اون آدمه ؟ حیوان. میوه است یا هر چیز دیگری فقط از آمار روی کره زمین یه اون کم شده بود. تصورش خیلی سخته چون دیگه نه شهری وجود داشت نه کشوری . میگفتیم ما اهل اینجائیم یا اونجا خونه است دیگه ی به ماه نمی رفت . و هیچ مزه ای وجود نداشت چون مزه ها اسم نداشتن . میگفتیم اون و خوردم . اون مزه ای بود . یا من تو اونجا با اون دوستم با کدوم خدا میدونه شاید با یک نفر از 6 میلیارد نفر از کره زمین . واقعا خیلی خوشحالم که هم خودم یه اسم دارم که زیر امضا م مینویسم. و گرنه فردا میگفتن اینارو اون نوشته و نوشته هام میشد. میراث جهانی و متعلق به 6 میلیارد اون که روی کره زمین زندگی میکنن . راستی اسم تو چیه ؟



مشاهده متن کامل ...
سیاهچاله های فضایی
درخواست حذف اطلاعات
سیاهچاله های فضایی پدیده های عظیمی اند که تحقیق درباره وجود آنها تا بیش از نیم قرن ذهن دانشنمدان را به خود مشغول داشت تا اینکه سرانجام به وجود آنها اذعان د. دانشمندان می گویند: هنگامی که ستارگان بزرگتر می شوند ( سوخت هسته ای خود را به طور کامل تمام می کنند و در نیتجه نیروی گرانش موجود در آن بر ستاره غلبه کرده و باعث فرو ریزش آن به داخل و تشکیل سیاه چاله می شود.) هیچ چیزی نمی تواند از میدان جاذبه چنین ناحیه ای خارج شود ، حتی یک دسته پرتو نور و به همین علت است که سیاهچاله ها قابل رؤیت نیستند....



مشاهده متن کامل ...
جستجو شده ها
برگزاری نمایشگاه کتاب در هفته حجاب و در کتابخانه حافظیه مطالعات طراحی کتابخانه تخصصی هنر و معماری ۱۰۰ صفحه رساله کتابخانه هنر و م برگزاری مسابقه کتابخوانی دغدغه های فرهنگی پاییز است زمستان تر است clothing store istant آشنایی با خواص معجزه آسای به در طب سنتی توصیه برای دانش آموزان شرکت کننده در جشنواره نوجوان خوارزمی مسابقات آزمایشگاهی داوری سایپا هافبک هافبک سایپا باید بگویم درباره داوری دانم درباره سایپا نسبت دانم درباره داوری یک باند و قاچاق اسلحه شناسایی شد 2 نفر دست ر شدند خلاصه پرونده دادگاه عشق اتشین عاشقانه ترین سایت ایرانی احضار دو مقام هواپیمایی و فرودگاهی به مجلس برای توضیح درباره نابسامانی های اخیر فرودگاه مشهد تمدید مهلت ثبت نام در کنکور نمونه ای از گزارش پیشرفت تحصیلی تربیتی پایه ی چهارم ابت ۸ ضربت در ۸ رزمایش تمرینات نظامی و در سال ۹۵ آموزش تهیه بستنی طعم توت فرنگی آقا جان عیدتان مبارک حمایت برادر رئیس جمهور از بد ار کلان بانکی پیغام شیخ زکزاکی از داخل زندان وج قطار مسافری از ریل در خوزستان آهنگ دلکم محسن یگانه وقتهایی رابطه شویی
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.