پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی
 منو تو
خـدآیـا :|
درخواست حذف اطلاعات

̹خ̹̹د̹̹ا̹̹ی̹̹ا̹̹ ̹̹!̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹س̹̹ت̹̹م̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹ی̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ ̹̹م̹̹ز̹̹ا̹̹ح̹̹م̹̹ت̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹و̹̹م̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ی̹̹ ̹̹د̹̹ل̹̹ش̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹گ̹̹ی̹̹ر̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹غ̹̹ض̹̹ش̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ت̹̹ر̹̹ک̹̹د̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹آ̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹س̹̹ر̹̹ا̹̹غ̹̹ت̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹م̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹ه̹̹ ̹̹د̹̹ع̹̹ا̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ ̹̹ع̹̹ج̹̹ی̹̹ب̹̹ ̹̹غ̹̹ر̹̹ی̹̹ب̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ک̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹چ̹̹ش̹̹م̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ش̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ب̹̹ن̹̹د̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹گ̹̹و̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹:̹̹ ̹̹«̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ا̹̹ی̹̹ن̹̹ ̹̹ح̹̹ر̹̹ف̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ ̹̹س̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ن̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹ه̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ب̹̹ا̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹د̹̹ع̹̹ا̹̹ی̹̹م̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹س̹̹ت̹̹ج̹̹ا̹̹ب̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹»̹̹

ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ل̹̹ج̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ک̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹د̹̹ش̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹ر̹̹ا̹̹ی̹̹ت̹̹ ̹̹ل̹̹و̹̹س̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ک̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹ن̹̹م̹̹ا̹̹ز̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ش̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹د̹̹ر̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ا̹̹ن̹̹ ̹̹ق̹̹ض̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹و̹̹د̹̹ و̹̹ ̹̹ک̹̹ل̹̹ی̹̹ ̹̹ر̹̹و̹̹ز̹̹ه̹̹ ̹̹ن̹̹گ̹̹ر̹̹ف̹̹ت̹̹ه̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹د̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹ب̹̹ع̹̹ض̹̹ی̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ ̹̹پ̹̹ش̹̹ت̹̹ ̹̹س̹̹ر̹̹ ̹̹م̹̹ر̹̹د̹̹م̹̹ ̹̹ح̹̹ر̹̹ف̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ز̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ب̹̹د̹̹ ̹̹ج̹̹ن̹̹س̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹و̹̹د̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ا̹̹ل̹̹ب̹̹ت̹̹ه̹̹ گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹د̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹ا̹̹ه̹̹ ̹̹،̹̹ ̹̹گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹د̹̹ر̹̹و̹̹غ̹̹ ̹̹گ̹̹و̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ح̹̹ا̹̹ل̹̹ا̹̹ ̹̹ی̹̹ا̹̹د̹̹ت̹̹ ̹̹آ̹̹م̹̹د̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ک̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹س̹̹ت̹̹م̹̹ ̹̹؟̹̹

ا̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹و̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ب̹̹ی̹̹ن̹̹ ̹̹ا̹̹ی̹̹ن̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ه̹̹ ̹̹آ̹̹د̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹ی̹̹ ̹̹،̹̹ ̹̹ب̹̹ت̹̹و̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ی̹̹ ̹̹ر̹̹و̹̹ ̹̹ت̹̹ش̹̹خ̹̹ی̹̹ص̹̹ ̹̹ب̹̹د̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ا̹̹ل̹̹ب̹̹ت̹̹ه̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹م̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹ب̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹ن̹̹ا̹̹س̹̹ی̹̹ ̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ج̹̹ا̹̹ ̹̹ز̹̹ن̹̹د̹̹گ̹̹ی̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹ه̹̹ ̹̹ک̹̹د̹̹ا̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹د̹̹ر̹̹س̹̹ه̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ر̹̹و̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ح̹̹ت̹̹ی̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹م̹̹ ̹̹ت̹̹ک̹̹ ̹̹ت̹̹ک̹̹ ̹̹م̹̹ع̹̹ل̹̹م̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ م̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹چ̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹ت̹̹ا̹̹ ̹̹ل̹̹ب̹̹ا̹̹س̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹ه̹̹ر̹̹ ̹̹ک̹̹د̹̹ا̹̹م̹̹ش̹̹ا̹̹ن̹̹ ̹̹چ̹̹ه̹̹ ̹̹ر̹̹ن̹̹گ̹̹ی̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹؛̹̹

ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹.̹̹.̹̹.̹̹.̹̹.̹̹ ̹̹خ̹̹د̹̹ا̹̹ی̹̹ا̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ه̹̹ی̹̹چ̹̹ی̹̹ ̹̹ا̹̹ز̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ن̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ه̹̹ی̹̹چ̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹د̹̹ر̹̹و̹̹غ̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹چ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹ا̹̹ی̹̹ن̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹خ̹̹ی̹̹ل̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ .̹̹ ̹̹خ̹̹د̹̹ا̹̹ی̹̹ا̹̹ ̹̹!̹̹ ̹̹چ̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ی̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹چ̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹ت̹̹ا̹̹ ̹̹ت̹̹ص̹̹م̹̹ی̹̹م̹̹ ̹̹ج̹̹د̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹گ̹̹ر̹̹ف̹̹ت̹̹ه̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹د̹̹و̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ع̹̹و̹̹ص̹̹ ̹̹ب̹̹ش̹̹م̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹د̹̹و̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ب̹̹ز̹̹ر̹̹گ̹̹ ̹̹ب̹̹ش̹̹م̹̹ ̹̹؛د̹̹و̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ب̹̹ه̹̹ت̹̹ر̹̹ ̹̹ب̹̹ا̹̹ش̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹ع̹̹ا̹̹ل̹̹م̹̹ ̹̹س̹̹و̹̹ا̹̹ل̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹س̹̹و̹̹ا̹̹ل̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹ه̹̹ی̹̹چ̹̹ ̹̹ک̹̹س̹̹ ̹̹ج̹̹و̹̹ا̹̹ب̹̹ش̹̹ ̹̹ر̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹ل̹̹د̹̹ ̹̹ن̹̹ی̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹د̹̹و̹̹س̹̹ت̹̹ د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ح̹̹و̹̹ا̹̹ب̹̹م̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹د̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹

ن̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹ش̹̹ا̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ا̹̹ص̹̹ل̹̹ا̹̹ ̹̹ه̹̹ی̹̹چ̹̹ ̹̹س̹̹و̹̹ا̹̹ل̹̹ی̹̹ ̹̹ن̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹خ̹̹و̹̹ا̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹ه̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹س̹̹و̹̹ا̹̹ل̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ ̹̹ت̹̹ا̹̹ز̹̹ه̹̹ ̹̹ی̹̹ا̹̹د̹̹ ̹̹ب̹̹د̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹ا̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹ق̹̹و̹̹ل̹̹ ب̹̹د̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹م̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹!̹̹ ̹̹ق̹̹و̹̹ل̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹؟̹̹!̹̹؟̹̹

ا̹̹ز̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹ج̹̹ا̹̹ی̹̹ی̹̹ ̹̹ش̹̹ر̹̹و̹̹ع̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹ج̹̹و̹̹ر̹̹ی̹̹ ̹̹س̹̹ر̹̹ ̹̹ص̹̹ح̹̹ب̹̹ت̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹ا̹̹ ̹̹خ̹̹د̹̹ا̹̹ ̹̹و̹̹ا̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹ا̹̹ز̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹د̹̹ت̹̹ ̹̹ب̹̹گ̹̹و̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹د̹̹ر̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ خ̹̹د̹̹ا̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹ب̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹ن̹̹ا̹̹س̹̹د̹̹ ̹̹،̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹ع̹̹ی̹̹ب̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹ن̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹د̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹د̹̹ت̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹ه̹̹ ̹̹ا̹̹و̹̹ ̹̹م̹̹ع̹̹ر̹̹ف̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹!

کـــپــــی ====» آزاد



مشاهده متن کامل ...
رمان افسانه زندگی مرموز
درخواست حذف اطلاعات

season 3

back of remember



رمان تخیلی زندگی مرموز- فصل سوم (بازگشت خاطرات)

وقتی چشمامو باز خودم رو درون یک اتاق بسیار مجلل دیدم. گویی در زمان بسیار دوری درون یک قصر زندگی می .بلند شدم و خودمو به در رساندم و از اتاق بیرون زدم.واقعا شگفت انگیز بود.انگار تو خواب بودم.ولی واقعیت بود و من واقعا در یک زمان بسیار دور درون یک قصر بسیار باستانی بودم.از همه عجیب تر برام این بود که چرا اینجام و چطوری سر از اینجا در اوردم.ترس داشتم که ی منو ببینه و منو به جرم ورود به یکی از اتاق های قصر بندازن تو سیاهچال.برای همین خیلی اروم بدون اینکه ی متوجه بشه داشتم به سمت وجیی حرکت می که ناگهان از یک طرف شخصی منو صدا زد جایی دارید میرید.فکر کنم دیگه کارم تموم بود.برگشتم و نگاه مشخص بود که شخص بسیار کله گنده ای بوده.سریع خودمو جمعو جور و پاسخ دادم ببخشید فک کنم راهمو گم .کمی خشمگین شده بود.بعد متوجه شدم که به خاطر تاظیم ن بود.ولی دیگه غرورم اجازه نمیداد که خودمو خورد کنم و از جهتی من تاظیم بلد نبودم.برای همین فقط یک معضرت خواهی و خواستم که راه وجی رو بهم نشون بده.عجیب بود خیلی سریع پاسخ داد که جلوتر به در وجی میرسید و میتونید گورتون رو گم کنید.نمیدونم یا من خیلی بالا دست بودم یا اینکه اون شخص زیاد اعنبار بزرگی نداشت.به هر حال با غرور خاصی تشکر و سعی راه وج رو پیدا کنم که جلوی روم یکباره یک دختر بسیار زیبا که مشخص بود که یک پرنسس بود ظاهر شد و فورا دستو پامو گم و یک تاظیم خیلی سرد که یک لحظه پرنسس را خنده ای برد و فورا پاسخ داد که اولا اشتباه تاظیم کردی و دوما شما جلوی شاهزاده ولیعهد تاظیم نکردی و به من تاظیم کردی چرا؟

پاسخ دادم منو ببخشید بانو من نمیدونم چطوری سر از اینجا دراوردم.پرنسس پاسخ داد که البته که نمیدونید.شما از اونجایی که جون منو نجات دادید من هم جون شمارا نجات دادم و به خاطر من هست که برادرم تا الان فرمان تورو صادر نکرده.ولی به هر حال از شما ممنونم که جون منو نجات دادین.و از شما میخوام که هدیه ای از من بپذیرید تا دینم رو به شما اهدا کنم.

من هنوز توی شک بودم.برای همین از پرنسس پرسیدم که نجات جون شما؟ببخشید من یادم نمیاد که واقعا قبلا شمارو دیده باشم.

-البته.من توی کالسکه بودم که دیدم یک باره کالسکه از حرکت ایستاد و دیدم صدای فریاد از بیرون میومد.بیرون رو نگاه که دیدم دسته ای از گرگ ها به ما حمله کرده بودند و همهرو قتل عام د.راستن ترسیده بودم که دیدم ناگهان تو شجاعانه گرگ هارو تحریک کردی و گرگ ها به تو حمله د و تو کمی دورتر گرگ ها توروگرفته بودند و همین موقع بود که برادرم با تیرانداز ها رسید و گرگ هارو کشت.و حالا عجیب اینکه تو حتی یه اش هم بر نداشتی.شما دارویی چیزی دارین؟

-اها.البته بازم گرگ ها.بله گرگها.همیشه ا ش یه جوری با گرگها ختم میشه یا به نحوه ای شروع میشه.

-بازم؟شما چیزی میدونید؟

-نه راستش دقیقا این چیزیه که خودمم نمیدونم.گرگها.واقعا عجیبن.میدونستی که شبها با یک چشم میخوابن؟

-نه.شما باهاشون خو دین؟

-البته که نه این چیزیه که میدونم.راستش خودمم نمیدونم چی میگم.من متعلق یه دنیایه دیگم و شما دقیقا معلوم نیست تو چه سالی هستین.

-بهتره استراحت کنید فک کنم اسیب مغزی دیدن.

فورا از خدمتکار ها خواست تا منو تا اتاق راهنمایی کنن.نمیدونم دلیلش چی بود که این همه اتفاق برای من پیش میومد و من نباید خودم بدونم.چرا هر وقت قضیه گرگ ها میشه تا من از ماجرای خودم عقب هستم.بعد از ساعت ها کلافگی تو اون اتاق تصمیم گرفتم که هر طوری میشد از قصر بیرون میزدم.همین که در رو باز شخصی جلوم ظاهر شد و از من خواست که به اتاق پرنسس برم.مقعیتی بود تا زا او میخواستم که بزاره از قصر بیرون برم.وقتی که نزد ایشون رفتم دیدم که شاهزاده و پرنسس به همراه پادشاه اونجا نشسته بودند و معلوم بود که قضیه اصلا اسون نبود.با احترام نشستم روی یکی از صندلی ها و اون ها هم بهم خوش امد گویی د و سریع رفتند رو اصل مطلب.کی هستم و از کجا میام و چرا جون پرنسس رو نجات دادم.منم جواب میدادم که منو عفو کنید من واقعا نه میدونم کی هستم و نه میدونم چرا پرنسس رو نجات دادم و اصلا چطوری نجات دادم ولی میدونم که از یه جای خیلی دور و عجیب که شماها نمیفهمید کجاست از طریق یک غار اومدم و وقتی بیدار شدم دیدم اینجام.شاهزاده با خونسردی اومد جلو پاسخ داد که پس شما اقرار میکنید که یک جادگرید؟

کمی خندیدم و پاسخ دادم ممکنه.چون من تا الان تو سه دنیای مخطلف زندگی .پادشاه کمی خندید و فریاد زد که شوخیت گرفته.به خاطر بازی گرفتن پادشاه میشد.کمی تامل و پاسخ دادم کهخوشحال میشم که منو زودتر بکشید چون خسته شدم از این که این همه اتفاق عجیب و زجر اور داره برام اتفاق می افته.پادشاه فورا از جاش برخواست و سریع جلوتر امد و فریاد کشید مز فه....

پرنسس جلو امد و دست پدرش رو گرفت و از اون خواست که اروم باشه.شاهزاده از اون طرف فریاد کشید که هیچ مردی تا به حال جادوگر نبوده و جادوگرا حتی دشمن اصلی ما هستند و هیچ جادوگری به ما کمک نمیکنه که زنده بمونیم.کمی تعجب و با تامل پاسخ دادم که جادوگرا وچود دارند؟پادشاه از خنده ای تعنه امیز کرد و فورا دستور داد که منو به سیاه چال ببرند تا فردا م کنند.کمی اندوه وجودمو گرفت ولی از طرفی برام مهم نبود.پرنسس فورا جلو رفت و از پدرش خواست که صرف نظر کنه و به خاطر اون و به خاطر اینکه نجاتش دادم منو ببخشه.پادشاه هم رو به دخترش کرد و گفت من دوبار بخشیدم و لی قوانین سه بار رو تایین میکنه و قانون اینو میگه.پرنسس مدام از پدرش درخواست میکرد که منو بخشه.ولی پادشاه تصمیم خودشو گرفته بود.اینجا بود که کمی درونم احساس ترس شکل گرفت.حتی نمیدونستم چرا میترسیدم.زندگی من به قدر خودش افتضاح بودپس چه دلیلی داشت دوست نداشته باشم که به اون پایان بدم.به در سیاهچال نزدیک شدم.وحشت ناک بود ولی برای من احمیتی نداشت.مجرمانی که واقعا وحشتناک بودند و مدام صدا میزدند ماهی کوچولو چی شده زنت بهت خیانت کرده؟نمیفهمیدم معنی این حرغا چی بود ولی به هر حال به اونها توجهی نمی .منو تویک سلول انداختن یک یک نفر تنها نشسته بود.رفتم یک گوشه نشستم و به زمین خیره شدم.چند دقیقه ای گذشت و یک باره فرد تنها به صدا در اومد و گفت تعریف کن.تو به چه خاطر اینجایی؟

-نمیخوای درموردش صحبیت کنی؟

-چرا باید در موردش صحبت کنم؟ م عفو میشه؟

-اها پس بگو چیه که اینقدر ناراحتی!راستش منم قراره بشم پس حالمون یکیه.زود باش تعریف کنی کی رو کشتی؟

- ی رو نکشتم.

-پس چی از قصر جواهر یدی؟راستش منم اینطوری هستم.من رابرت زیرک هستم. رابرت بزرگ.

-خوبه.چه دلیلی داره بخوام بشناسم.

-بخوای بشناسی؟داری جوری حرفی میزنی انگار نمیشناسی؟

-لازمه بشناسم؟

-لازم باشه یا نباشه همه منو میشناسن و این یعنی اینکه محاله که نشناسی.بچه ها هم با داستان ترسناک من میخوابن.

-خوبه پس الان دیگه راحت میخوابن.

-واقعا تظاهر نکن که نمشناسی؟

-چه اهمیتی داره بشناسم؟الان که قراره هردومون بشیم.

-خب این حرف حس ه.

-ولی بگو چطور نمیشناسی؟حتی اگه احل اینجا هم نباشی دلیل نمیشه.

-خب درسته اهل اینجا نیستم ولی اهل جایی هستم که تو هم نمیشناسی.

-خب بگو.من از همه جا ی .تقریبا همه جارو میشناسم.

-جدا؟ولی گمون نکنم بدونی پاریس کجاست.المان کجاست.امریکا کجاست.درسته؟

-خب قانعم کردی.ولی درموردش بگو چرا اومدی اینجا؟

-چرا داری با من حرف میزنی اصلا؟چرا باید با تو صحبت کنم؟

-خب چه دلیلی داره صحبت نکنی.فردا هردومون میشیم و هیچی به هیچی.پس بزار امشب رو تا صب حرف بزنیم تا خالی بشیم.

-باشه.فک کنم حق با تو باشه.وقتی بچه بودم.....

کل داستان رو برای اون تعریف وتقریبا صبح شده بود و کمی هم احساس سبکی می .به نظر میومد ادم خوبی باشه ولی چرا باید یک بزرگ باشه که همیشه در خطر باشه.

برای همین ازش پرسیدم چرا هستی که الان قراره بشی؟

-خب فک نکنم قرار باشه ما بشیم.چو معشوقت بهم کمک کرده که تو و خودمو از اینجا نجات بدم.خیلی کنجکاو بودم بدونم که چه قدر میتونی جذاب باشی که یک پرنسس بخواد تورو نجات بده و اینکه براش مهم باشی.ولی در نهایت فهمیدم یه خیالاتی بیش نیستی.به هر حال پاشو وقت نئداریم باید هرچه سریعتر فرار کنیم.

-چی؟نه....اصلا.

-مگه عقلتو از دست دادی؟وقت نداریم که بخوای هضم کنی.

-من فرار نمیکنم.یک عمر فرار دیگه نه.اگه قرار باشه تموم بشه تموم میشه.

-تواحمقترین و یه کله شقترین ادم رو زمین هستی.خودت هم باور کردی این چرندیاتو؟پاشو نمیخوام به معامله ای که خیانت کنم.

-من هیچ جا نمیرم.فهمیدی؟هر چه قدر که تلاش کنی فایده نداره بهتره اگه دوست داری فرار کنی و زنده بمونی عجله کنی.من دیگه فرار نمیکنم.

-خداحافظ اقای احمق.

رابرت خیلی راحت توانست از زندان فرار کند و از شهر دور شود و من حالا تنها مونده بودم و چیزی نمونده بود که کمن رو برای مراسم اماده کنند.خیلی نگذشت و نگهبان ها از راه رسیدین و وقتی رابرت رو ندیدند فورا منو گرفتند و بردند یه جای خیلی تاریک و منو محکم به یک صلیب بستند.چند دقیقه ای بعد یک شخص خیلی بد ریخت و ترسناک اومد و شروع کرد به شلاق زدن من ومن هم که هم درد میکشیدم و هم متعجب بودم فریاد میکشیدم منو بکشید چرا دارین شکنجه میکنین؟

همینو که گفتم از شلاق زدن ایستاد و بعد با فریاد بسیار بلندی ازم پرسید که کجاست؟هرچی رو میدونی بگو.وگرنه از شکنجه میمیری.گیج شده بودم.مدام شلاق میزد و محلت نمیزاشت که حرف بزنم.با فریاد هرچه تمامتر داد میزدم چی رو بگم؟بهم بگید؟دوباره وایساد و دوباره پرسید که خودتو به اون راه نزن.بگو رابرت و دسته هاش کجا هستند؟

همینو که گفت متوجه شدم که موضوع چی بود.برای همین ازش خواستم که مهلت بده تا توضیح بدم.اما او یک دیوانه واقعی بود و مشخص بود به خاطر جواب منو شکنجه نمیکرد و مدام شلاق میزد.همینطور که شلاق میزد یک باره وایساد و مکثی کرد.سریع رفت و یک تیغ بسیار ترسناک اورد و بدتر اون بود که داشت اونو سرخ میکرد.کم کم ترس داشت وجودمو میگرفت.چرا باید همچین زندگیی داشته باشم.چرا باید به کارهایی که نکرده بودم تاوان پس بدم؟تیغ کاملا سرخ شده بود و خیلی سریع جلو اومد و بدون سوال پرسی اونو به گردنم زد وگردنم به طرز بسیار فجیعی داشت میسوخ و از درد به به خودم میپیچیدم و کاملا از حال رفته بودم و درست چشمام نمیدیدند.سریع دوباره رفت و شروع کرد به سرخ دوباره تیغ.معلوما اینبار هدف چشمم بود و مشخص بود ی در کار نبود و من قرار بود با شکنجه و درد بمیرم.نمیشد گفت دیگر امیدی به زندگی و زنده بودن نداشتم.چون قرار بود به بدترین شکل ممکن در زیر شکنجه میمردم.

سریع تیغ سرخ شده بود و به سختی میدیدم که داشت به سمتم میومد و سیخ رو داشت به چشمم نزدیک میکرد و لحظات برام پایانی شده بودند که ناگهان دیدم از ادامه دادن وایستاد.پرنسس با خشم دستور میداد که چه کاری دارید انجام میدید؟دلیل این کار چیه؟به دستور چه ی دارید زندانی رو شکنجه میدید؟پاسخ داد که ببخشید بانوی من شما دخ ی نکنید لطفا.اینجا جای شما نیست.پرنسس با شندیدن این حرف بسیار خشمگین شد و یک شمشیر از نگهبان ها کشید و اونو کشت.با وجود مردنش داغ دلم از اون کم نشده بود و دلم میخواست زنده زنده پوستش رو میکندم.هرچند میدونستم که هیچ وقت نمیتونستم اینکارو انجام بدم.به هر حال با دیدن پرنسس تما درد هام رو فراموش و خیلی برام سوال بود که اینجا چیکار میکرد و چرا سعی داشت که جون منو نجات بده.ازش پرسیدم چرا؟اونم جواب داد که شما یک بار جون منو نجات دادین و خونواده من به جاش اینو بهت هدیه دادند.حالا میخوام جبران کنم.و از طرفی هم میدونم که تو مرد خوبی هستی و میدونم که قصدی نداشتی و بیگناهی.

حرفاش یه جورای به دلم نشست و سعی که ازش تشکر کنم که تو همون موقع شاهزاده از راه رسید و به خواهرش داد زد که کنار وایسته.پرنسس تو روی برادرش وایستاد و ازش پرسید چرا داری اینکارو میکنی؟اون منو نجات داده؟یادته؟شاهزاده با فریاد پاسخ داد اون یه خیانت کاره و اینا نقشه بودند تا به قصر نفوظ کنه تا رابرت رو نجات بده یعنی اینو نفهمیدی؟

تازه دوهزاریم افتاده بود که قضیه از چه قراره.اما پرنسس میدانست که من بیگناه بودم چون او خودش باعث شد که رابرت فرار کنه و اونم به خاطر من بود.البته زیادم بی تقصیر نبودم چون به خاطر من فرار کرده بود ولی دوست نداشتم که پرنسس به خاطر من تو دردسر می افتاد. برای همین پاسخ دادم بله من فراریش دادم ولی نمیدونم کجاست.لطفا منو بکشید.شاهزاده از خشم بسیار زیاد فریاد کشید میکشمت و شمشیرش رو جلوی گلوم گذاشت و بهم گفت تو هیچی نیستی.و بعد دستور داد که منو به جایگاه ببرند.پرنسس مدام داشت از برادرش خواهش میکرد که منو عفو کنه ولی بی فایده بود و همین شد که هنگامی که منو داشتند میبردند قضیه رو به برادرش گفت و براردش بسیار ترسید و فورا اونو به یک گوشه برد و از سرباز ها خواست که اونو به اتاقش ببرند و نزارند فعلا بیرون بیاد.

حالا دیگه واقعا با مرگ فاصله زیادی نداشتم و کاملا بالای دار بودم و برخلاف داستان ها انتظار نداشتم که یک قهرمان در بیاد و منو نجات بده و جدا از مرگ هم نمیترسیدم ولی در دلم یک حس عجیب وجود داشت.احساس می کارم نیمه تمام بود و ممکن بود به خاطر پرنسس بود.شاید به او حسی پیدا کرده بودم.به هر حال دیر شده بود منتظر دستور اجرای فرمان بودند که شاهزاده جلو امد و زیر گوشم چیزی رو گفت.اون بهم گفت میدونم پرنسس کل این قضیه بوده ولی به خاطر خواهرم نمیتونم اجازه بدم که ت نکنن چون خواهرم به جای تو تو دردسر می افته.و بهم گفت که پدرشون به خاطر موضوعی مثه همین مادرشون رو هم کشت.در دلم انفجاری ایجاد شد و مطمعن بودم که حالا اماده مردن بودم و لحظه برام یک لحظه متوقف شده بودند.به یاد تمام خاطراتم افتادم.روزی که بای اولین بار با جسی توی اون میخونه اشنا شدم و روزهای خوشی که تا قبل از اینکه وارد دردسر ها بشم و باعث بشم که دوستام به خاطر من کشته شدند و احساس گناهی که نسبت به اونها داشتم.با تمام اونهمه دلتنگ اونها شده بودم و حالا موقعش بود که به اونها ملحق میشدم.فرمان اجرا شد و زمان با سرعت بسیار باورن یی لحظات اهسته میگذشت و بعد....

کم کم چشمامو باز .کمی گیج بودم.اینجا بهشت بود یا جهنم بود.یادم میومد که دفعه قبلی که یک باره چشمامو باز تو همچین جایی بودم.به سختی بلند شدم و ایستادم که یک دفعه چند نفر پ د داخل و منو گرفتند و داشتند به جایی منو میبردند.هنوز کاملا هوشیار نبودم ولی تو همون هین به نصبت شوخی گفتم توی جهنمم؟اما چشمامو درست که باز فهمیدم که انگار فضا برام کمی اشنا بود.بعد یک باره فهمیدم که زنده بودم و انگار دوباره تو همون قصر بودم.با خودم فکر می که این دفعه چه داستانی بود که اینطوری داشتند منو میگشیدند و میبردند که یک باره منو پرت جلوی پای پادشاه.به ضحمت بلند شدم و گفتم چیه؟

پادشاه هم به ح تمصخور پاسخ داد اوردیمت مهمونی.منم به شوخی گفتم خیلی خوبه پیس شروع کنیم.پادشاه با عصبانیت جلو امد و با فریاد کشید که چطوری؟منم پاسخ دادم که چیه نکنه ایندفعه گرگ ها کاری د؟کمی متعجب شد و پاسخ داد گرگ ها؟گرگها چیه؟بهم بگو چرا زنده ای؟با خنده پاسخ دادم اگه میشه لطفا داستانمو تعریف کنید چون هر دفعه یادم میره که چه اتفاقی برام افتاده.کمی تامل کرد و با خونسردی پاسخ داد که توضیح بدید که چطوری نمردید؟چطوری وقتی شدی نمردی؟چون ممکن نیست که یک پسر جادوگر وجود داشته باشه و اگه وجود داشته باشه هم هیچ جادوگری نمیتونه مرگو دور بزنه.

وقتی این حرفو زد متوجه شدم که واقعا همون داستان داره برام پیش میره و چیزی که مشخص بود این بود که من قرار نبود بمیرم و حتما دلیلی هم داشت.یادم میومد دفعه اول که پرت شدم درون اون غار باعث شد گه از کرسنگی بمیرم و بار دوم وقتی بود که خودم خودمو به غار دعوت و راستش اونبار نمردم ولی وارد یه دنیایه دیگه شدم ودفعه سوم این بود که از زیر زمین کتابخونه وارد همون غار شدم و دوباره از گشنگی مردم و اینبار هم که د ولی واضح بود که دیگه قرار نبود که جایی برم.البته شاید تا موقعی که درون اون غار نباشم.اینها رابطه ای با هم داشتند و من میخواستم که بفهمم که چرا این اتفاق ها داشت برام می افتاد.

پادشاه منتظر یک جوا بود به خاطر همین بهش پاسخ دادم که منو ببخشید سرورم ولی من هم نمیدونم که چی شده ولی میخوام بفهمم و اگه اجازه بدین من به جستجو بپردازم و وقتی جو پیدا نزد شما برمیگردم.

-چرا باید اعتماد کنم؟

-راستش نمیدونم ولی چاره ای ندارید چون من قد دارم بهمم که چی شده و حتی نمیدونم که کی هستم.و باید برم و شما نمیتونید جلومو بگیرید چون منو شما خوب میدونیم که قرار نیست بمیرم.

-اگه بدم سگها بخورنت چی؟اگه تکه تکت کنم چی؟اگه بسوزونمت چی؟

-راستش نمیدونم.

-پس لازمه بفهمم.

-چی؟جدی که نمیگید؟

فورا دوتا نگهبان اومدند و منو گرفتند و بردند به قفص سگ های شکاری.ترسناک تر از این بود که داشتند که چشممو با تیغ سرخ در می اوردند.رو به پادشاه و گفتم چرا دارین این کارو میکنین؟

سگ ها بلافاصله ازاد شدند و به طرف من حمله اوردند و شروع د به لباس های من و تمام لباس هایم را تکه تکه د ولی به من کوچکترین اسیبی هم نزدند.اکنون کاملا شده بودم و پادشاه از دیدن این منظره بشدت تحت تاسیر قرار گرفتند و کاملا شکه زده بودند.و در همان هین دستور دادند که فورا هیزم بیاورند و اونجا صلیبی به پا دو منو فورا به اون بستند و دورتا دورمو کاملا با هیزم پوشوندند و حالا اماده بودند که منو زنده زنده بسوزونند که در این میان پرنسس جولیا از راه رسید و به پدرش ماس میکرد که فرمانو متوقف کند.اما پادشاه مغرور بود و میگفت که ادامه بدید.همینطور جولیا مدام اسرار میکرد و من فقط به او خیره شده بودم و در شک بودم.نگهبانان مشعلی روشن د و انداختند روی هیزم ها اما کاملا خاموش شد و هیزم ها اتش نگرفتند.دوباره و دوباره انتهان د اما انگار چوب ها کاملا خیس شده بودند و پادشاه شک برد که شاید به جای نفت از اب استفاده د که دوباره دستور داد که دوباره هیزم بیاورند و اینبار چک کرد که نفت باشه ودوباره تلاش دکه هیزم هارو اتیش بزنند ولی اینبار حتی مشعل هم روشن نشد.

پادشاه بسیار متحیر شده بود و لی باز هم مجاب نشده بود و دستور داد که سرمو قطع کنند و بدنمو به هشت قصمت تقصیم کنند.راستش اینبار نمیدونستم که چه حقه ای قرار بود نجاتم بده چون کانلا مطمعن بودم که زخمی میشدم.چندین سرباز فورا جلو امدند و با دستور پادشاه شمشیر هارا از غلاف کشیدند ولی وقتی شمشیر کشیدند متوجه شدند که صدای شمشیر ها ان طوری نبود که همیشه موقع بیرون امدن صدا میدادند.سرباز ها ترسیده بودند.پادشاه با خشم دستور داد بگشیدش و سرباز ها حجوم اوردند و با کمال تعجب سرباز ها انگار داشتند با تکه چوبی فقط منو کتک میزدند و مشخص شد که شمشیر ها کاملا تیزیشان را ازدست داده بودند و انگار ی انهارا سوهان زده بود.پادشاه خشمگین شده بود و هنوز شک داشت که ی دسیسه کرده بود واینبار دستوری داد که دور از تصور همه بود.پادشاه میدانست که هرکاری که بخواهد انجام بدهد ممکن بود دسیسه ای باشد مثلا اگر زهر بدهد ممکن بود بازم ی کاری کرده باشد برای همین این بار دستور داد که منو به زنجیر ببندند و در اتاق پادشاه منو حبس کنند تا از گرسنگی بمیرم و پادشاه برای اینکار به ی اعتماد نداشت و خواست که خودش شاهد باشد.

شاهزاده در این میان نزد پدرش اومد و بهش گفت که لازم نیست که اینکارو ند.و از پدرش خواستند که به من محلت بده تا خودم بفهمم که قضیه چی بوده.پادشاه درخواست ولیعهد رو رد کرد و گفت حتی اگر جادوگر باشه باید بمیره چون قرن هاست که جادوگر ها با ما دشمن هستند و سرزمین مارو به سیاهی کشیدند.

-ولی پدر شما که دیدید اتش نخواست اونو بسوزونه و حتی سگ های ما که سالهاست که به ما وفادار بودند به اون اسیبی نزندند.وحتی اون نمرد.شاید اون نباید بمیره و برای هدفی اومده باشه.شاید به خاطر کمک به ما اومده باشه.

-چطوری باید بفهمیم که به خاطر کمک به ما اومده باشه؟یادت رفته که دفعه قبلی هم مادرت همین حرفو در مورد اون مرد زد و باعث شد که تمام جادوگر ها به شهر ما حمله د و به سختی درمقابل اونها ایستادیم؟این هم دقیقا هونطوریه.مطمعنا دوباره نقشه کشیدند که مارو نابود کنند.

-اره همون موقع که مادرمو کشتی.

-ببین پسرم درسته اون مادرت تو بود ولی همسر من هم بود و من هم دوستش داشتم اما نمیتونستم قانونو بشکنم چون اون باعث مرگ مردم شهرمون شده بود.و من قضم خوردم هر رو که به مردم اسیبی بزنه بدون مجازات نزارم.به اونها قول دادم که از اونها محافظت میکنم و خودت هم میدونی.

-اره.درست میگی.اما چطوری میخوای جلوی جادوگرهارو بگیری.گیرم که اونو کشتی.وقتی همه اونها با هم همله د چطوری مردمو از اونها محافظت میکنی؟میدونی که اینبار فرق میکنه.

-اره.شاید نتونم.ولب حداقل سعیمو میکنم.و با کشتن این هم شروع میکنم.

-پدر اون نمیمیره.اگه قرار بود بمیره تاالان صدبار مرده بود.

-میگی چیکار کنم؟وایستم تا مارو بکشه؟وایستم تورو و دخترمو مقابل چشمام بکشن؟

-اگه نخواد بکشه چی؟اگه بخواد به ما کمک کنه چی؟

-بهتره که اینطور باشه چون اینبار دیگه راه برگشتی نیست.این ا ین باره که به ی اعتماد میکنم.

-متشکرم پدر.

-پشیمونم نکن.

بالا ه تصمیم گرفتند که منو ازاد کنن و پرنسس رو میدیدم که خوشحالی وجودش رو گرفته بود.یه جورای وقتی میدیدم خوشحال بود خوشحال میشدم.شاهزاده اومد و اروم بهم گفت مواظب باش.از اینکه کمکت پشیمونم نکن.

-از من توقع داری الان با جادوگرا بجنگم؟من شگارچی نیستم و نمیدونم جادوگر چیه اصلا و چه شکلیه اونوقت توقع داری با اونا بجنگم؟حتی نمیتونم باور کنم که وجود دارند.

-جدا؟پس چرا میترسی که با اونا بجنگی؟

-باشه باشه.ولی واقعا من در مورد اونها نمیدونم.

-خیلی خب معامله بسته شد.من بهت یاد میدم.

-معامله؟باشه متشکرم.ولی قبلش من باید بفهمم که کی هستم و درمورد گذشتم بدونم و حس میکنم جواب تمام معماهام رو میتونم اینجا پیدا کنم.

باشه من چیکار میتونم م.

-حالا شد.به من کمک میکنی که اونجایی که گرگ ها به خواهرت حمله د برم.

-که منو اونجا غافلگیر کنی و بکشی؟

-ببین من از اون روز واقعا چیزی یادم نمیاد.نمیدونم کجاست.بهم کمک کن پیداش کنم.

-باشه کوهستان گرگها.چند نفرو باهات میفرستم که بهت کمک کنن.

-باشه.مشگلی نیست.

-واقعا؟باشه موفق باشی.

تمام کارای لازم رو انجام دادم و اماده شدم که به سمت کوهستان حرکت کنم.پنج نفر همراه من بودند و پیک رسان هم برای فرستادن لحظه به لحظه کارای من اماده د و همگی اماده شدیم.قبل از حرکت جولیا جلوی چشمم ظاهر شد و پرسید بالا ه داری میری؟جواب دادم زیاد از دستم خسته شدید؟با لبخند پاسخ داد البته ولی مواظب باش کوهستان پر از گرگه.اها...یادم نبود؟تو با گرگا دوستی!

کمی خندم برد.ولی جواب دادم ممنونم.به خاطر همه کارای که واسم کردید.کمی تامل کرد و بعد پاسخ داد که کاری که لازم بود رو انجام دادم.چند لحظه ای سکوت کرد و دوباره جواب داد با خبرای خوب برگرد.حرفاش مثله همیشه یه جورای تاسیری عجیب روی من داشت.انگار منو یاد چیزی می انداخت.یاد روزهایی که یادم نمیومد و مادرم همین جمله هارو میگفت.شاید منم روزگار خوشی قبلا داشتم.

بالا ه سوار بر اسب ها شدیم و بدبختانه من هیچ وقت سوار اسب نشده بودم و با تنبلی از اسب بر زمین افتادم و همه بهم خندیدند.خیلی بد بود.جولیا هم خندش گرفته بود و به عنوان تمسخور جواب داد مگه اسب هم تابه حال سوار نشدی؟

جواب دادم جایی که من بودم به جای اسب چیزایی دیگه بود که لازم نبود با افسار ازش بخوای حرکت کنه.نه راستش هیچ وقت سوار اسب نشدم.دوباره همراهانم خندیدند و بهم گفتم پسر کوچولو زودباش که وقت زیادی نداریم سوارشو.بالا ه با بیخیالی سوار شدم و به سختی خودمو گرفتم و شروع کردیم به حرکت.دروازه های شهر رو پیش رفتیم و کاملا شهر رو ترک کردیم.

چند روزی گذشت و اسب من تقریبا از نفس افتاده بود و مطمعن بودم که این کار ی بوده یا اسب مریزی رو بهم داده بودند.به رو نشون ندادم و حرکت تا جایی که دیگه اسب کاملا از نفس ایستاد و من دوباره نقش بر زمین شدم.باعث شد که لحظه ای بایستند و دوباره بهم سرکوفت زدند و به ح عصبانیت بهم میگفتند چه مرگته.منم با عصبانیت جواب دادم کار خود لعنیتون بوده.واسه چی اینکارو میکنید؟

یکی پاسخ داد اره بچه جون نمیتونستم وایسم تا دستی دستی منو به کشتن بدی.این نقشه خودم بود.فورا نامه رسان رو با یک تیر کمان خلاص کرد و ادامه داد:حالا میتونی با اسب پیک رسان راهتو ادامه بدی و من برمیگردم و برای توجیح برگشتنم میگم که تو نامه رسان رو کشتی و فرار کردی و من تونستم از دستت فرار کنم.فوقش به خاطر فرارم مدتی تو سیاه چال میمونم.

-اره بعدشم ازاد میشی.الیته تا وقتی که من برگردم.

-متاسفم بچه جون.هیچ کدومتون بر نمیگردید.هیچ از کوهستان زنده بیرون نمیاد.

_اینقد بچه جون بچه جون نکن.بچه جون تویی ترسو.اگه اینقد ترسویی و میخواستی فرار کنی همون اول راهتو جدا میکردی.پس چرا اسب و این مرد بیگناهو کشتی؟

-خیلی خیال بافی.پادشاه هیچ وقت منو زنده نمیزاره.همین الانشم دارم ریسک میکنم.وقتی من به عنوان همراه تو انتخاب شدم یعنی حکم مرگم امضا شده بود.به هر طریقی.

-باشه.حالا هم حکم مرگت دیگه قطعی شده.برو و از باقی عمرت لذت ببر.

همینو که گفتم کمی نیشخند زد و با سرعت تمام به سمت قعلعه بازگشت و ما به حرکت ادامه دادیم.چهار نفر باقی منوده بود و همین افراد باقی منوده هم کمی ترسیده بودندو دو دل بودند و گیج شده بودند.کمی تامل و برای دل داری بهشون گفتم ببینید رفقا ی قرار نیست بمیره.تنها ی که میمیره اونه که فرار کرده.اون ترسو.هیچ چیزی نمیگفت و به راهشون ادامه میدادندکمی نزدیک به کوهستان و جنگل کوهستان شده بودیم و من مات بزرگی درختان اونجا شده بودم.جنگلی بشدت عظیم با درختانی که انگار ی انتهای انهارو نمیدید.بی نظیر بود.همینجو مهو تماشای اونجا بودم که ناگاه تیری به سمت من پرتاب شد ولی به من برخورد نکرد.برگشتم و نگاه و با تعجب پرسیدم چیکار میکنید؟شخصی که کمان به دست گرفته بود جواب داد اون راست میگه.ما میمیریم.نه تاوقتی که وارد کوهستان بشیم.دست برد و تیری دیگر در کمان قرار داد و دوباره به طرف من پرتاب کرد.

من به طرف کوهستان حرکت و انها هم دنبال من اسب هارا میدواندند تا من را قتل عام کنند.به انها حق میدادم.انها ترسیده بودند و به خاطر من بود.یک لحظه وایستادم و دوباره پرسیدم اگه مطمعن هستید میمیرید پس نیایید.بزارید من خودم برم تا بمیرم.دیگه لازم نیست شما من رو بکشید.همین رو که گفتم وایستادند و کمی فکر د و تصمیم گرفتند که برگردند.اسب هارا برگرداند و راه برگشتن رو در پیش گرفتند.چند قدمی نرفته بودند که صدای فریاد اومد و من برگشتم و دیدم که گرگ ها به انها حمله کرده بود و داشت اونهارو تکه میکرد.ترسیده بودم و نمیدونستم چیکار کنم.موندم و موندم و میدیدم که داشت اونهارو تکه میکرد.تمام ترسمو قورت دادم و به طرف گرگها دویدم و مثله دیونه ها داشتم اونهارو از هم جدا می .گرگ ها از کشتن دست کشیدند و با دیدن من از حرکت ایستادند و همینطور به من داشتند نگاه می د.ترس تمام وجودمو گرفته بود.اما بسیار شگفت زده شده بودم که انها به من نزدیک نمیشدند.

تمام افراد کشته شده بودند و لی یک نفر زنده بود ولی به شدت زخمی بود و یک پایش را کاملا از دست داده بود.به سرعت رفتم کنارش و ازش معضرت خواهی .به صورت من خیره شد.همون ی بود که کمان رو بدست گرفته بود.کمی به صورتم خیره شد و شروع کرد به معضرت خواهی.میکفت منو به خاطر اعتماد ن ببخش.منم بهش میگفتم ولی من به قولم نتونستم وفا کنم.شما دارید میمیرید.بهم زل زد وگفت تو رو قولت بودی.اگه ما کنارت میموندیم شاید زنده بودیم.تو مرد شگفت انگیزی هستی.ما اعتماد نکردیم.اشک وجودمو گرفته بود و بهش زل زدم و ازش میخواستم که زنده بمونه.مدام ازش میخواستم که زنده بمونه.در نفس های ا تمام توانش رو گذاشت و بهم گفت نباید برگردی.کاش زنده میموندم تا شاهدی میدادم.اگه تنها برگردی اونها فکر میکنند تو خیانت کردی.دستاشو محکم گرفتم و بهش قول دادم که شمارو برمیگردونم تا در خاکتون خاک بشید.بهم هشدار داد که منو بسوزون.ما مرده هامونرو میسوزونیم.بهش قول دادم که این کارو در ا ین کار براش انجام میدم.

بلند شدم و هر چهار جسد رو کنار هم گداشتم و هیزم کنار انها چیدم.راستش حتی نمیدونستم چطوری اونهارو میسوزوندم.به هر روشی اونهارو رو چوب ها قرار دادم و حالا مونده بودم چطوری اتیش روشن می .من تا به حال اتش با سنگ و چوب روشن نکرده بودم.به هر بدبختی بالا ه تونستم چوب هارو به اتش بکشم و جسد هارو بسوزونم.غروب بود و جنگل داشت تاریک میشد.کنار اتش ایستاده بودم و به سوختن انها نگاه می و خاطراتی که یادم مونده بود رو مرور می .غرق در افکارم بودم که ص رو کنارم حس .پایین رو نگاه و یک لحظه با شک عجیبی جا خوردم و فریادی کشیدم.گرگی تقریبا نزدیک من ایستاده بود و داشت به من نگاه میکرد.اندکی موند و بعد سریع راهش رو در پیش گرفت و دور شد.جایی که ایستاده بود چیزی رو دیدم.انگار کت بود.نزدیک شدم و اون رو برداشتم.دقیقا همون کت بود که اون روز تو کتاب خونه دیدم.خیلی برایم سوال پیش اومد.یعنی گرگ ها داشتند به من چیزی رو میفهماندند؟

باید هرطوری میشد کتاب رو ترجمه می .راه شهر رو در پیش گرفتم و طی چند روز به سختی خودمو به شهر رسوندم و از شخصی خواستم که ی که خواندن کتاب بلد بود رو به من معرفی کنه.بعد از کمی جستجو بالا ه ی رو پیدا و مخفیانه با او ملاقات و کتاب رو پیشش بردم و ازش خواستم که برام ترجمش کنه.کمی نگاهش کرد وحرکاتی عجیب نمایش میداد.کمی برام عجیب بود.خیلی طول نکشید که به صورت ناگهانی سرباز ها ریختند داخل و منو گرفتند.رو به اون و گفتم چرا؟بهم زل زد و گفت هیچ نمیتونه اینو ترجمه کنه.ولی میدونم که تو یه خیانت کار بودی.سرباز ها منو به قصر بردند و فورا منو به سیاه چال انداختند تا درمورد من تصمیم بگیرند.خیلی مس ه بود.نمیدونستم کی قرار بود که این ماجرا ها تمام میشد.باز هم یک گوشه نشستم و مثله ادم دراز کشیدم تا کمی بخوابم.خیلی وقت بود کهدیک خواب واقعی نداشتم.ارام نگرفته بودم که باز هم ملاقاتی های مزاهم پیداشدند.اینبار شاهزاده شخصا دیدار کرده بود و جلو امد و به چشما زل زد.کمی تامل کرد و شروع کرد به پرسش.تعریف کن.چون هیچ کدوم از کارات رو نمیفهمم.حتی رفتارت مثله ادم نیست.حرفات هم یه جورایی عجیب هستند.ولی عجیب اینه چرا برگشتی.هرچند که پدرم دنیارو میگشت تا پیدات کنه.ولی دوست دارم بدونم که برگشتنت یعنی اینکه کی قراره حمله کنید؟کمی پوزخند زدم و رو بهش وگفتم.کجا باید میرفتم؟من به هدم رسیدم.دنبال جو بودم و اون کتاب جواب تمام سوالات منه.باید اون کتاب رو ترجمه کنم.

-کدوم کتاب؟

-همون کت که موقع دسگیر م ازم گرفتید.

-ما هیچ کت دریافت نکردیم.تعریف کن.

-اون کتاب رو اونجا پیدا باید ترجمش کنم.اون جواب همه چیزه.پیداش کن.خواهش میکنم.

-پیداش خواهم کرد.ولی به تو کمکی نمیکنه که ازاد بشی.پیداش میکنم چون من میخوام به جواب برسم.

-موندن من فایده ای نداره.میبینی که من اصلا نمیمیرم.

-پس بهتره بمیری.چون بهتر از اینه که تا ابد تو این زندان گیر بیافتی.

-صبر کن.وایسا...

سریع بیرون رفت و دوباره سکوت همه جارو گرفت.کمی عصبانیت خودمو خالی و بعد با بیخیالی گفتم به درک.فورا گرفتم و خو دم.به خواب عمیقی فرو رفتم و در خواب جنگلی رو دیدم که خیلی شبیح به ان کوهستان بود.همه جا تاریک بود و صدای گرگ ها از اطرافم می اومد.خیلی ترسناک بود.اطرافم رو نکاه می و چرخ میخوردم که ناگهان چشمم به چیزی خورد.از خیلی دور درختچه ای دیدم که به نظر میومد اولین درخت کوچکی بود که درون اون جنگل وجود داشت.خیلی عجیب بود.به سمت اون قدم برداشتم و داشتم نزدیک میشدم که ناگهان احساس از ارتفاع بسیار عظیمی به شک بزگی پرت شدم و یک باره از خواب بیدار شدم و دیدم شاهزاده بالای سرم وایساده و با سطل داشت توی صورتم اب میریخت.با عصبانیت منو بلند کرد و داد میزد کجا پیداش کردی؟

-هنوز توی شک بودم و به اون نگاه می .چرتو پرتهایی میگفتم که خودمم متوجه نمیشدم چی گفتم.بعد یک باره فهمیدم کجام و با کنجکاوی کفتم کجام؟شاهزاده رو به من کرد و با خنده گفت حق داری.یک هفته توی این سلول خو دن بعد با شدت م می بیدار شدن شک بزرگیه.راستش نمیدونم اگه ی بیدارت نمیکرد تا چه مدتی خواب میموندی.الان فهمیدم که واقعا هیچ چیزی نمیتونه تورو شکنجه بده.

-چرا همین شکنجه بود که منو اینجوری بیدار کردی.گفتی یک هفته خواب بودم؟چطور.من که خودم احساس چند دقیقست.

-خوش به ح .به هر حال الان باید بهم بگی اون کتاب رو از کجا اوردی؟

-از کوهستان.تو جنگل پیداش .

-داری میگی یک دفعه پیداش کردی؟

-تقریبا.حالا میشه بپرسم چی شده؟

-مادرم همیشه دنبال این کتاب بود.اون تنها ی بود که میدونست تو این کتاب چی نوشته.

-چی؟جدی نمیگی که؟من تمام عمرم رو بدون جواب بودم و به امید این بودم که روزی به جواب تمام سوالاتم جواب داده بشه که چرا من تو این موقعیت قرا گرفتم.کی بودم.چرا اینجام.حالا میگی که ا ین امیدم هم از دست رفته؟

-اره از دست رفته.ولی بهتره بدونی که اون مادرم بود و من بیشتر از تو بهش نیاز داشتم.

-متاسفم.منم هیچ وقت مادری نداشتم ونه پدری.هیچ وقت خوانواده ای نداشتم.همش درحال سفر بودم.اونم به زور.دوست داشتم یک باز تو زندگیم طعم راحتی رو بچشم.هیچ وقت ارامشی نداشتم.تمام انی که نزدیکم میشدند و باهام دوست میشدند یکی یکی میمردند.

-متاسفم.خیلی متاسفم.دوست داشتم کمکت می که به جواب هات میرسیدی.

-پس کمکم کن.بزار برگردم به جنگل.

-چرا میخوای دوباره برگردی به جنگل؟

-چون تمام جواب هام اونجا هستند.

-باشه.ولی به خاطر مادرم کمکت میکنم.چون اونم تو همین راه فدا شد.

-نا امیدش نمیکنم.

-پس صبر کن تا چیزهایی در مورد مادرم بهت بگم.شاید به دردت بخوره.مادرم همیشه دنبال این کتاب بود.میگفت که این کتاب روزی باید کمکمون کنه که تو ارامش زندگی کنیم.اون همیشه درموردش با خواهرم صحبت میکرد.ببین میدونم تو و جولیا یه حسی به هم دارید.ولی ازت میخوام فراموشش کنی.چون به زودی اون رقراره ازدواج کنه.قراره با یه شاهزاده ازدواج کنه تا صلح بین دو ملت برقرار بشه.ولی ازت میخوام که وقتی با اون حرف میزنی مواظب باشی.

-باشه.

بالا ه با جولیا ملاقات کردیم و به محض اینکه جولیا منو دید بسیار خوشحال شد و فورا بهم گفت خوشحالم دوباره میبینمت.منم با خشک رفتاری بهش گفتم از دیدن شما بسیار خوشحالم.شاهزاده سریع رفت سر اصل مطلب و ازش خواست که درمورد ماردشون برامون بگه.جولیا هم با این که از خشک بودن من متعجب شده بود پاسخ داد اون همیشه میگفت روزی میرسه که هیچ جادوگری اجازه نداره که مردم مارو قتل عام کنه و اون روز نزدیکه.میگفت ی میاد که جلوی جادوگر هارو میگیره تا دیگه به شهر ها حمله نکنند.

بعد از شندیدن این حرف کمی خندم برد و گفتم پس من یک عمر دنبال شخصی میگشتم که شگارچی جادوگر باشه.

جولیا رو به من کرد و ادامه داد شاید اون شخص خود شما هستید؟



مشاهده متن کامل ...
تهران
درخواست حذف اطلاعات
منو تهران منو دلشوره های ناتمومش
منو تهران و بغض آسمونش
منو تهران منو افسردگی های همیشه
منو دردی که رو لب هام میشه
منو تهران منو اندوه آه شعر
منو تهران منو بارون ماه مهر

♫♫♫

منو تهران و بغض این ترانه
منو قحطی شعر عاشقانه
منو تهران و این زخم دمادم
منو تهران و اندوه صد آدم
منو تهران و اشکای پیاپی
منو اندوه منو این غصه تا کی
منو اندوه منو این غصه تا کی

♫♫♫

منو تهران منو دلشوره های ناتمومش
منو تهران و بغض آسمونش
منو تهران منو افسردگی های همیشه
منو دردی که رو لب هام میشه
منو تهران منو اندوه آه شعر
منو تهران منو بارون ماه مهر

♫♫♫

منو تهران و بغض این ترانه
منو قحطی شعر عاشقانه
منو تهران و این زخم دمادم
منو تهران و اندوه صد آدم
منو تهران و اشکای پیاپی
منو اندوه منو این غصه تا کی
منو اندوه منو این غصه تا کی



مشاهده متن کامل ...
tex
درخواست حذف اطلاعات

ورس~>[من که هرروزه کارم فکر به تو بود.....من خاستم بیام ...ولی خو انگیزه نبود..


من بی توْ..تموم شده بودم....تو سرمو بریدیْ.. حروم شده بودم.......


این ا یاْ. همون شده بودم...که دلت میخاسْ..ولی همه چی تموم شدو رف...


تا خاست رو ب قلبم چشم باز کنه...خودشو ثابت کردْ...یهو گذاشتشو رفت....


اومد بی وقت قبلی ستون قلبم بشه.....وقتی شناختمش فهمیدم تنهایی حقشه...


من که گذشتم ازسرشْ..بره سراغ بعدیا....روز حساب من باهاش ..فقط روز مرگشه....]




کروس~>[شبیِ تورو ندیدم که بهم بگه عزیزَم...ولی ته قصه بِرِ و بده فریبَــــــم...


توچشام بازم اشک بشه جم...واس دیدن چ ه پُر درد دلــــَم...


همه چیمو بهش تکیه کنم...با ی باشمْ... که باشه شبی خودم...

ولی حیف..

که دیگه غریبه شده وْ.....مــنْ... پر شده از غریبه دُورم...


چرا دور شدی ازمن ..تو کور شدی حتماْ ..کهْ....ندیدی چقدر به توْ....من خوبی ْ....


یه درد توی مغزمْ...یه عُقده با یه رفتنْ.... .

با یه حس بدی که همه شهر رَدِت ....


مث سرطان شدی واس منْ...که میکُشونه منو هر لحظه دائماْ.....سر توْ...سر خاطراتمونْ...سر وقتایی که تو فقط بودی واس منْ....]



ورس2~>[انقد دس دس کردْ...که دیگه ب اَ دلش...اون کاری کرد کهْ..که دیگه بُکُنم ولش...


اون خاطرات لعنتی رو فراموش کنم..منو زهر کردهْ...دنیا زهر بشه بهشْ...


انقدر دوسش داشتمْ..که دیگه ازش زده شدم...دِ بِرِ دیگه...نمیخام ببینمش دورم...


انقدر رفتم بالا کهْ...دیگه سیا شده چشا...پیکا پُر میشهْ..تا خالی شه این دل پُرَم...


دیگه پَرسع های شبونه توی خیابوناا...شده کار هرشبم...مستی توخیابونااا..


اخه چی کم گذاشتم برات ...دِ لعنت بهت...جوابمو بده ..دلت پیش کیا بود ها...]



مشاهده متن کامل ...
tex
ت ت آهنگ منو ول کن
درخواست حذف اطلاعات

♫♫♫

خودشم میدونه از من عاشقتره
واسه همین دعوامون ادامه داره ی ره
میگم از پیش ِ هم بریم بهتره
میگه نمیتونه از من بگذره
نه من نیستم به فکر ِ خودم واسه همین نمیخوام عاشقت کنم
تو منو خوب نشناختی
وگرنه دل ِ تو به من نمیباختی
فک کردی باهم زندگی ساختیم ولی هردومون میدونیم
به این زندگی باختیم

منو ول کن و برو
نمیخورم من به درد ِ تو
منو ول کن و برو
نه اینجا وقت ِ تو هدر نکن
منو ول کن و برو
نمیخورم من به درد ِ تو
منو ول کن و برو
اینجا وقت ِ تو هدر نکن


تو هنوزم نشناختی منو
تو هنوزم نشناختی منو

طرف آدمی مث من نرو

تو هنوزم نشناختی منو
تو هنوزم نشناختی منو

طرف آدمی مث من نرو

تو هنوزم نشناختی منو

همدیگه رو نمیشناسیم
ولی میگی تا ابد عاشق باشیم
نمیدونم کی هستی
ولی میگی عمرا که ما جداشیم
واسم غریبه ای ولی میگی بهم عادت کردی
واسم حاضری رد کنی هر مرزی
نمیخورم واست به هیچ دردی تو ا َ اونایی که عاشق میشن خیلی سریع
اگه الان بری یه روز میری با یکی دیگه میگردی
به اونم میگی عاشقتم شدید
بجا این که بهم بگی دل سردی
بهتره بری دنبال ِ نفر ِ بعدی

منو ول کن و برو
نمیخورم من به درد ِ تو
منو ول کن و برو
نه اینجا وقت ِ تو هدر نکن
منو ول کن و برو
نمیخورم من به درد ِ تو
منو ول کن و برو
اینجا وقت ِ تو هدر نکن


تو هنوزم نشناختی منو
تو هنوزم نشناختی منو

طرف آدمی مث من نرو

تو هنوزم نشناختی منو
تو هنوزم نشناختی منو

طرف آدمی مث من نرو

تو هنوزم نشناختی منو

اصلا صنمی نیست شاهین عددی نیست
من یه دیوونه م
واسم نکنی ریسک
بشین فکر کن ببین منو دوست داری
چون تو بهترین
تویه اُسکاری
مارو ساختن واسه اضافه کاری
عشقم بهم نمیخوریم sorry
ماها ضد ِ همیم تو پُر ِ احساسی با این کارات کردی تو
منو عاصی
نیاز داری به یه تحول اساسی
نمیتونی دوستی رو بسازی
منو ول کن و برو اگه بری بردی
نزار دیر بشه بفهمی چه *هی خوردی

تو هنوزم نشناختی منو

طرف آدمی مث من نرو

تو هنوزم نشناختی منو
تو هنوزم نشناختی منو

طرف آدمی مث من نرو

تو هنوزم نشناختی منو
تو هنوزم نشناختی منو

طرف آدمی مث من نرو

تو هنوزم نشناختی منو



مشاهده متن کامل ...
اتّصال به المؤمنین شرط ایمان است
درخواست حذف اطلاعات

اتّصال به المؤمنین شرط ایمان است

 

 

  • اتّصال به المؤمنین شرط ایمان است

    آیت الله صدیقی گفت: روایت داریم مراد از ایمان علیّ بن ‌طالب (ع) است. شجره‌ ایمان المؤمنین است.

    به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا)، مهر نوشت: متن زیر مشروح سخنرانی آیت الله صدیقی در جلسه درس اخلاق ۲۹ آذر است که در ادامه می خوانید؛
    «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ»
    «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ * رَبِّ اشْرَحْ لی‏ صَدْری * وَ یَسِّرْ لی‏ أَمْریَ * وَ احْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسانی‏ * یَفْقَهُوا قَوْلی‏».[۱]
    «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ وَ الصّلَاهُ َ سَیِّدِ الْمُرْسَلِینَ طَبِیبِنا حَبیبِنا شَفیعِ ذُنوبِنا أَبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الْمَعْصُومِینَ سِیَّمَا الْحُجَّهُ مُولَانَا بَقِیَّهِ اللهِ فِی الْعَالَمِینَ عَجَّلَ اللَّهُ فَرَجَهُ وَ رَزَقَنَا اللهُ صُحبَتَهُ وَ نُصرَتَهُ وَ اللَّعنُ عَلَی أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِینَ».
    تسلیم محض بودن به علّت برداشته شدن حجاب‌ از دل
    «وَ اعْلَمُوا أَنَّ فیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ یُطیعُکُمْ فی‏ کَثیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی‏ قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ».[۲]‏
    پروردگار عزیز در این کریمه‌ی سازنده و پر درخشش فرمودند: خدای متعال انی را که مطیع پیغمبر هستند، توقّع ندارند پیغمبر در اختیار آن‌ها باشد، خود را در اختیار پیغمبر می‌دانند، پیغمبر را به دنبال خود نمی‌کشانند، خود به دنبال پیغمبر می‌روند. خواسته‌های فردی و اجتماعی خود را بر نبی مکرّم، بر آسمانی تحمیل نمی‌کنند، بر او فشار نمی‌آورند، بلکه تسلیم پیغمبر هستند. دار و ندار آن ها، ظاهر و باطن آن‌ها همراه پیغمبر است، این‌ها رمز این‌که با پیغمبر این‌طور صفا دارند، باور دارند سلم هستند، منقاد هستند، موم دست پیغمبر هستند. این هنر خود آن‌ها نیست بلکه «وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ» علّت آن این است که خدا حجاب از دل‌های آن‌ها برداشته است، چون دل آن‌ها ندارد، حجاب ندارد، نور ایمان این دل را روشن کرده است. خانه‌ی دل آن‌ها تاریک نیست، ایمان را قلب جذب می‌کند.
    رشد موجود، لازمه‌ی حیات آن
      یک جذب و انجذ ، یک عشق و عاشق و معشوقی و یک کشش و کوششی بین دل و ایمان خدا بر قرار کرده است. بعضی‌ها سرمایه‌ی ندارند، دل آن‌ها از نظر معنویّت گرفتار خش الی است. باران رحمتی بر این دل نباریده است. نور عرشی بر این دل نت ده است. حیاتی که مایه‌ی کشش و کوشش باشد، در این دل نفوذ پیدا نکرده است. ولکن بعضی‌ها دل زنده هستند، حیات قلب دارند و لازمه‌ی حیات یک موجود، رشد آن موجود است، در هر موجودی یک کشش درونی وجود دارد که منشأ کوشش است و یک جذبه‌ی بیرونی هماهنگ.
    رویش انسان بسته به حیات قلب او است
    یک دانه‌ای که رو به رشد و رو به خوشه شدن، سمبل شدن است، این در درون خود یک انرژی دارد، یک نیرو دارد، یک جذبه‌ای در او وجود دارد که این به صورت یک اهرم از درون می‌جوشد، بالا می‌آید. امّا کجا می‌رود؟ بداند یا نداند یک مقصد نامرئی او را می‌کشد تا به آن‌جا برسد. این از مبدأ تا مقصد، از آغاز تا به منتها إلیه کمال خود تحمیلی در وجود او نیست، خستگی در وجود او نیست. یک دانه رشد می‌کند، سمبل می‌شود، یک هسته رشد می‌کند، یک درخت تناور مثمر، دارای میوه‌های شیرین می‌شود. انسان هم رویش دارد. رویش انسان به حیات قلب او است. بدن انسان خود انسان نیست. بدن انسان مَرکب انسان است. بدن انسان ابزار انسان است. لکن قلب است که یا عرشی است، نوری است یا ظلمانی است و ناری است.
    تفاوت قلب ناری و قلب بهشتی
    قلب ناری، قلب جهنّمی مثل خود جهنّم می‌ماند. جهنّم نکبت دارد، محرومیّت دارد، فشار دارد، مضیقه دارد، سوز دارد ولی نور ندارد، رشد ندارد، جذب و انجذاب ندارد. قلب جهنّمی هم همین‌طور است. لکن قلب بهشتی نورانی است و با یک جذبه‌ی نامرئی بالا می‌رود.
    متّقین محبوب خدای عزّوجلّ
     محبوب‌های خدا در آیات قرآن، برحسب روایات ما «وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ» تنها ایمان  لفظی، ایمان ذهنی نیست. ایمان عینی است که لوازمی دارد. این آیات مبارکاتی که محبوب‌های خدا را بیان فرموده است، خداوند علیّ عزّت می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقینَ»[۳] خداوند متّقین  را، پرواپیشه‌گان را، پارسایان، گناه ستیزان را، ظلم ستیزان را دوست می‌دارد. خداوند متّقین را محبوب خود قرار داده است.
    اهل تقوا محبوب خدای رحمان
    در سوره‌ی مبارکه‌ی بقره‌ی فرمود: «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ َّوَّ نَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرینَ‏»[۴] خدای متعال اهل  توبه را دوست دارد، اشخاصی که اگر یک وقتی لغزیدند، زمین خوردند، گرفتار دام شدند، خلافی بر آن‌ها تحمیل ‌شد، در خلاف خود سماجتی ندارند، زود دامن رحمت خدا را می‌گیرند، زود پناهنده می‌شوند. زود گریه می‌کنند. زود عذرخواهی می‌کنند. بلافاصله از مسیر بد برمی‌گردند، خدا این‌ها را دوست دارد. هم خدا توّ ن را دوست دارد - انی که آلوده شده‌اند ولی تصمیم گرفته‌اند که آلودگی خود را از بین ببرند، پاک ند- هم متطهّرین را دوست دارد. انی که مواظب هستند که آلوده نشوند.
    توبه علاج بیماری گناه
     این توبه در کنار متطهّرین… توبه علاج است، «دَاؤُکُمُ الذُّنُوبُ وَ دَوَاؤُکُمُ الِاسْتِغْفَارُ»[۵] بیماری شما، مریض شما گناه شما است، همه‌ی بدبختی‌های شما برای گناه شما است. همه‌ی نکبت‌های زندگی برای گناه است، تمام افسردگی‌ها برای گناه است، تمام غصّه‌ها برای گناه است. نمی‌خواهید معالجه ید؟ نمی‌خواهید دل شما شاداب بشود، سالم بشود؟ بیایید توبه ید. اگر توبه ید این بیماری را علاج ید، نه تنها خدا شما را می‌بخشد، خدا با شما دوست می‌شود، «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ َّوَّ نَ»؛
    ویژگی‌های متطهّرین
     متطهّرین آن انی هستند که دقّت کافی را دارند که آلوده نشوند. اصلاً در مجلس غیبت نمی‌رود، رصد می‌کند، می‌فهمد که فلان‌جا برود، فلانی اهل غیبت است، اصلاً خود را با مجلس غیبت آشنا نمی‌کند. این متطهّر است. این همیشه بهداشتی زندگی کرده است، سالم زندگی کرده است، در هوای آلوده نمی‌رود، غذای آلوده نمی‌خورد. به محیطی که در آن محیط میکروب رشد می‌کند، ویروس در آن‌جا نفوذ می‌کند، به آن‌جاها قدم نمی‌گذارد، این متطهّر است.
    متطهّرین و توّ ن محبوب خدا
    خدا هم توّ ن را دوست می‌دارد و هم متطهّرین را. هم انی که زمین خوردند، دست خود را بلند ند، دامن را بگیرند، واسطه بشود، خدا آن‌ها را ببخشد، هم آن انی که دست از دامن پیغمبر و آل پیغمبر برنمی‌دارند تا بیفتند، دشمن شاد بشوند.
    خوشحال شدن از گناهان انسان
     هر گناهی که ما می‌کنیم، دشمن بزرگ ما که است خوشحال می‌شود. ما به هر گناهی دشمن خدا را شاد می‌کنیم، دشمن پیغمبر را شاد می‌کنیم و دشمن خود را شاد می‌کنیم و با هر قدم خیری با هر کار خیری با هر عبادتی خدا را شاد می‌کنیم، رسول خدا را شاد می‌کنیم، اولیای الهی را شاد می‌کنیم. متطهّر آن ی که دقّت لازم را دارد. دشمن شاد نشود، دشمن شادی خیلی تلخ است. آدم یک کاری د که دشمن به حال او مس ه د، به او بخندد. بدترین چیز این است که آدم با دست خود، خود را دشمن شاد د. «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ َّوَّ نَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرینَ‏»[۶]
    توبه درمان است، متطهّر پیش‌گیر از گناه
    خدای متعال هم معالجه‌گران را، انی که نمی‌گذارند بیماری بماند، مزمن بشود، کشنده بشود، تا گناهی کرد تا رذیلتی بر او عارض شد، به طبیب خود مراجعه می‌کند، درمان می‌کند. توبه درمان است. امّا متطهّر بهداشت است، پیشگیری می‌کند تا گرفتار گناه نشود.
    محبوب بودن رزمندگان در نزد خدا
    در سوره‌ی مبارکه‌ی صف فرمود: «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذینَ یُقاتِلُونَ فی‏ سَبیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ‏»[۷] خدا این رزمنده‌ها را دوست دارد، خوش به حال این م عین حرم. خوش به حال آن  انی که در حلب بودند و با این پیروزی که خون هزینه شد تا این پیروزی نصیب ما شد، شبیه مشهر شد که فرمود: مشهر را خدا آزاد کرد. حلب را خدا آزاد کرد امّا این انی که در بازار عشق خدا رفتند، با خدا معامله د، «إِنَّ اللَّهَ اشْتَری‏ مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ یُقاتِلُونَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی َّوْراهِ وَ الْإِنْجیلِ»[۸] این‌ها وارد این بازار عشق شدند و خود را در محبّت خدا باختند خدا هم این‌ها را گرفت. عجب بردنی! عجب اوجی! عجب عروجی! خدا این‌ها را دوست می‌داشت. «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذینَ یُقاتِلُونَ»[۹] محبّت این‌ها را به آن‌جا برده است. عشق خدا این‌ها را آن‌جا برده است. این‌ها محبوب  پروردگار عظیم هستند.
    اطاعت از (ص) رمز محبّت به خداوند
     در سوره‌ی مبارکه‌ی آل عمران فرمود: «قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی‏ یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ»[۱۰] بگو اگر  راست می‌گویید دلی با خدا دارید، خدا دوست هستید، خداجو هستید، خدا خواه هستید، اگر این حقیقت در وجود شما است، عطش دارید، تشنه‌ی خدا هستید، دل بی‌قراری دارید، دل بهانه‌گیری دارید، مگر عاشق نیستی؟ به دنبال ی برو که وطن معشوق را می‌داند، می‌تواند تو را به معشوق خود برساند. «قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ» بگو: اگر الله را دوست می‌دارید، اگر بی‌قرار او هستید، اگر  حیران او هستید، اگر سرگشته‌ی او هستید، اگر شیدای او هستید، من بلدچی هستم، واسطه هستم، او هم شما را دوست دارد. من را فرستاده است که عاشق‌ها را به مقصد برسانم. «فَاتَّبِعُونی‏ یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ» به دنبال من بیایید تا شما را ببرم، برای شما مدال محبّت او را بگیرم که محبّت یک  طرفه نیست.
    احساس محبّت بین معبود و عبد
     اگر تو احساس محبّت به خدا داری، خدا تو را دوست دارد که تو هم خدا را دوست می‌داری که در سوره‌ی مبارکه‌ی مائده، سوره‌ی ولایت آن‌جا فرمود: «مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ»[۱۱] اوّل خدا شما را دوست می‌دارد، بعد شما خدا را دوست می‌دارید.
    چه هنگام زمان (ع) را یاد می‌کنیم؟
     به زمان قسم هر ی در دل خود یک محبّتی نسبت به زمان دارد، اوّل زمان او را دوست می‌دارد. این دل را حضرت دارد جا به جا می‌کند. نگاه او است که دل آدم هوای زمان می‌کند. یک مرتبه نشسته است، یک حالی به او دست می‌دهد می‌گوید: یا صاحب ا ّمان. یک مرتبه دل آدم می‌شکند، آقا چه زمانی می‌آیی؟ دل من برای شما تنگ شده است. این همان وقتی است که حضرت یاد شما می‌کند. «یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ» خدا ی را دوست بدارد، او هم خدا را  دوست می‌دارد.
    کشش از آن طرف است.
    گرچه ز معشوق نباشد کشش               کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد.
    شرط عشق خدای متعال نسبت به انسان
    او باید بخواهد (تا یار که را خواهد و میلش به که افتد) «قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی‏ یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ»[۱۲] نمی‌خواهی خدا عاشق تو بشود؟ راه دارد، راه پیغمبر را رفتن، راه دین را رفتن، این‌قدر آدم را زیبا می‌کند که خدای زیبا پسند عاشق آدم می‌شود، آدم محبوب خدا می‌شود «یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ»؛
    مراد قرآن از ایمان، المؤمنین (ع) است
     در این آیه‌ی مبارکه‌ی حجرات که سوره‌ی امسال ما است و در محضر شما جوان‌های عزیز همین‌طور سر این سفره نشستیم، هر هفته هم یک میوه‌ی جدیدی، یک خوراک جدیدی حاصل دل ما می‌شود، در این آیه‌ی کریمه «وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ»[۱۳]‏؛ در روایت دارد مراد از ایمان علیّ بن ‌طالب (علیه الصّلاه و السّلام) است. «وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ» اصل ایمان المؤمنین است. هر ی مؤمن است و ایمان نصیب او شده است، میوه‌ی این شجره‌ی ایمان حاصل او شده است، شجره‌ی ایمان المؤمنین است. اصل علی است، اصل روزه علی است، اصل حج علی است، اصل ایمان هم خود او است، او المؤمنین است. او دل مؤمن را فرماندهی می‌کند. او جان مؤمن را مِی می‌دهد، تغذیه می‌کند که وجود نازنین خدا فرمودند: علی جان! «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ‏ … أَنْتَ وَ اللَّهِ أَمِیرُهُمْ تَمِیرُهُمْ مِنْ عِلْمِکَ».[۱۴]
     علی مؤمنین اهل نجات هستند، چرا اهل نجات نباشند که تو آن‌ها هستی. ما علی المؤمنین است. خدایا یعنی ما مؤمن هستیم؟! یعنی فرمانده‌ی ما علی است؟ یعنی ما در جبهه‌ی المؤمنین هستیم؟ یعنی دل ما زیر پرچم عشق المؤمنین قرار گرفته است؟ یا علی! از آن طرف یک نگاهی به ما ، دل از ما ببر. (ای علی که دل از عشّاق برده‌ای) المؤمنین پدر است. هر چه همه‌ی ان ما دارند، المؤمنین به تنهایی همه را دارد.هر ی هر چه دارد سر سفره‌ی المؤمنین (علیه السّلام) دارد. «وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ» آن ی که علی  ندارد دل منقاد ندارد، دل عاشق ندارد. دل او باغ وحش است. دل او بتکده است. بت شکن المؤمنین است. اگر خواستی دل تو بتی نداشته باشد، دل داشته باشی که بتواند پرواز د و به خدای عشق برسد، باید یا علی بگویی.
     اگر خسته جانی بگو               یا علی اگر ناتوانی بگو یا علی
    اتّصال به المؤمنین شرط ایمان
    «کلّ غَمّ و همّ سَیَنجلی بِوَلایتِکَ یا علیُّ یا علیُّ یا علیُّ»؛ «وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ» خدا علی را  در دل تو نشانده است. خبر نداری چه فرمانده‌ای داری، چه افتخاری داری. علی دل تو را تصرّف کرده است، دل به علی دادی. آمده است در خانه‌ی تو مستقر شده است، «وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی‏ قُلُوبِکُمْ» هم محبوب دل علی است، هم جمال دل علی است. جلال دل علی است، رونق دل وجود نازنین المؤمنین، علیّ بن ‌طالب است. این از آن حقایق اسرارآمیز قرآن کریم است که آدم بفهمد، بداند، متوجّه بشود، معرفت پیدا د که بدون اتّصال به المؤمنین ایمان، ایمان نیست. «وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ» یعنی حَبَّبَ إِلَیْکُمُ ولایه المؤمنین، محبه  المؤمنین علیّ بن ‌طالب (علیه الصّلاه و السّلام). ذوب بودن مرحوم علّامه‌ی امینی در محبّت المؤمنین (علیه السّلام)
    نقل د مرحوم حاج آقا مصطفی آقازاده‌ی راحل ما در حرم المؤمنین دیده بود علّامه‌ی امینی ضریح مولا را گرفته است به پهنای صورت خود اشک می‌ریزد. شانه‌های او از شدّت گریه می‌لرزد. مرحوم حاج آقا مصطفی کنار علّامه‌ی امینی، پشت علّامه‌ی امینی ایستاده بوده، اشک می‌ریخته است، می‌گفته است: یا المؤمنین به حقّ این آقای امینی یک نگاهی هم به ما . دلی که از امینی بردی، از ما هم می‌توانی ببری. گرچه این دل آلوده است ولی دل آلوده هم با ا یر محبّت شما تغییر می‌کند. یک نگاهی ی، ما هم درست می‌شویم، دل ما هم آباد می‌شود. هم از آقای شما هم کم نمی‌شود.
    [۱]– سوره‌ی طه، آیه ۲۵ تا ۲۸٫
    [۲]– سوره‌ی حجرات، آیه ۷٫
     [۳]– سوره‌ی توبه، آیات ۴ و ۷٫
     [۴]– سوره‌ی بقره، آیه ۲۲۲٫
     [۵]– مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج ‏۱۱، ص ۳۳۳٫
     [۶]– سوره‌ی بقره، آیه ۲۲۲٫
     [۷]– سوره‌ی صف، آیه ۴٫
     [۸]– سوره‌ی توبه، آیه ۱۱۱٫
     [۹]– سوره‌ی صف، آیه ۴٫
     [۱۰]– سوره‌ی آل عمران، آیه ۳۱٫
     [۱۱]– سوره‌ی مائده، آیه ۵۴٫
     [۱۲]– سوره‌ی آل عمران، آیه ۳۱٫
     [۱۳]– سوره‌ی حجرات، آیه ۷٫
    [۱۴]– بحار الأنوار، ج ‏۳۵، ص ۱۸٫

    منبع

    مطلب اتّصال به المؤمنین شرط ایمان است در سایت بزرگ قائم شهر نیوز


مشاهده متن کامل ...
خدمات ساخت وب سایت و تعمیرات تلفن همراه در استانهای ایران با مناسب ترین قیمت
درخواست حذف اطلاعات

همانطور که اطلاع دارید می شود بیان کرد از آپشن های این موسسه آموزش تعمیرات اپل و آیپد میباشد که در این زمینه و در تمام کشور بی نظیر است و سطح خیلی حرفه ای این آموزش ها دارند.

آموزش تعمیرات موبایل و آموزش تعمیرات لپ تاپ در استان کرمان

دوره های حرفه ای آموزش تعمیرات موبایل ، آموزش تعمیرات لپ تاپ،آموزش تعمیرات کامپیوتر،آموزش تعمیرات تبلت،آموزش تعمیرات تلفن همراه و اپل، برای اولین بار توسط بزرگترین آموزشگاه آموزش های شبکه و تعمیرات پارسه در کرمان و ای سیرجان, رفسنجان, بم, جیرفت, زرند, کهنوج, بافت و ای دیگر استان کرمان برگزار می شود .

آموزش تعمیرات موبایل و لپ تاپ دراستان مرکزی اراک
معرفی موسسه پارسه

انستیتو انفورماتیک پارسه در سال 88 با اخذ مجوز رسمی به شماره (27689) تاسیس گردید با هدف ارتقای سطح علمی و کیفی تعمیرات فوق تخصصی سخت افزار کامپیوتر و لپ تاپ در ایران شروع به فعالیت نمود.
در راستای رسیدن به این هدف بستر های سخت افزاری و تجهیزات مدرن مورد نیاز را تهیه و در کارگاه های مرکز مستقر نموده است و هیات علمی متناسب و فرهیخته که بهترین تعمیرکاران ایران به شمار می روند را جذب نموده و به تحقیق در راستای بدست آوردن را ار نوین تعمیرات تجهیزات الکترونیکی و همچنین انتقال دست آورد ها به متقاضیان اقدام نموده است.

چشم انداز (vision)
این موسسه در راستای چشم انداز کلی تدوین شده تلاش می نماید با توسعه کمی و کیفی خدمات خود، بتواند بستری مناسب و مورد اعتماد جهت ارائه تجهیزات تخصصی تست و تعمیر لپ تاپ ،ارائه خدمات تعمیر و بازی اطلاعات و آموزش فوق تخصصی تعمیرات سخت افزار در عالیترین سطح کیفی در کشور را به عموم هم میهنان فراهم آورد.

یت (mission):
نظارت و کنترل کیفی و کمی بر فعالیت شعب ،افزایش شعب در سطح کشور ، اطلاع رسانی به عموم هم میهنان و بکارگیری ابزار های نوین فناوری اطلاعات و ارتباطات از جمله مهم ترین یت های این واحد به شمار میرود.

برای ب اطلاعات بیشتر به صفحه ی آموزش تعمیرات موبایل و آموزش تعمیرات لپ تاپ در سایت پارسه مراجعه کنید.


توضیحاتی در مورد کرمان

استان کرمان

نام کرمان از نام یکی از ده شاخه اصلی پارسیان که به جنوب ایران آمدند گرفته شده است. شاخه های اصلی پارسیان اینها بودند:پاسارگادی، مارافی، کرمانی، ماسپی، پانتیالی، دِروسی، ، مَردی، دروپیکی و ساگارتی.
کرمان در زمان هخا ان بخش عظیمی از شَهر (ساتراپی) فارس به شمار می رفت. از ای کهن این سامان سیرجان (شیرگان باستان)، بردسیر، بافت (تپه یحی) (به اردشیر باستان)، گُواشیر (کرمان امروزی)، فهرج (پهره باستان) و ارگ بم، نرماشیر، راین ، جیرفتو رفسنجان است.

آقامحمد خان قاجار، تعدادی از مردم آن را کور کرد. وی یک هزار تن از جوانان تنومند این استان را به سرکردگی مرتضی قلی خان کرمانی به تهران فرستاد و پس از آن به میاندوآب و سراب و برخی نقاط دیگر آذربایجان تبعید کرد.

این کرمانیان پس از چند نسل در جمعیت این ا حل شدند ولی در میاندوآب تا مدتی پیش محله هایی به نام محله کرمانی ها، سیرجانی ها، زرند، راه بُر و لک ها وجود داشت.[۵][۶]قلعه دختر و قلعه اردشیر از آثار دوران ساسانی در شرق شهر کنونی کرمان، که هنوز ابه های آنها برجاست، گواه بر این است که لااقل در زمان اردشیر بابکان در همین محل، شهری آباد یا قلعه ای مهم وجود داشته است.

مؤلف جغرافیای کرمان معتقد است که حدود ۲۲۰ پس از میلاد، به هنگام فتح کرمان به دست اردشیر این محل گواشیر نام داشته و مرکز ولایت کرمان بوده است بنا به گفته هرودت کرمانیا از قبایل دوازده گانه ایران می باشد و ساتراپی چهاردهم (دارا) مشتمل بر ای کرمان بوده است

در روایات اساطیری آمده است که کیخسرو کرمان و مکران را به رستم بخشید همچنین نشانی هایی از فرمانروایی بهمن بر این خطه می دهند آنگاه روایت تاریخی این سرزمین آغاز می شود و اینکه در زمان هخا ان کوروش آن را تبعید گاه نبونید (پادشاه مغلوب شدهٔ بابِل) قرار داد سپس سخن از حکومت اشکانیان را ش ت داد و فرزند خود را که او هم اردشیر نام داشت به حکومت کرمان گماشت.

بنا به نوشته های مورخ کلدانی و کاهن معبد مردوک در سالهای ۵۳۹–۵۳۸ –که کتب او از منابع مهم تاریخ زمان کورش است – کرمان از ولایات تابعه کوروش بوده و محلی مطمئن برای او بشمار می رفته است. در عصر داریوش کبیر نام کرمان جزء ولایات تابعه هخا آمده است و در کتیبه بنای شوش کلمه ای مشاهده می شود که نام چوب درختی بوده است که برای استحکام بنای ساختمانها (شاید همان کاخ) به کار می رفته و محل تهیه این چوب کرمان ذکر شده است.

در این مورد داریوش می گوید «چوب بیش مکن از گنداره (پیشاور) و کرمان حمل شود» در متن کتیبه ای که از شاپور اول ساسانی – در اطراف کعبه زرتشت در نقش رستم فارس – بدست آمده است، شاپور درباره قلمرو خود چنین می نویسد: منم خداوندگار مزداپرست شاپور شاهنشاه ایرانیان وغیر ایرانیان. امارات و ولایات امپراتوری ایران اینها هستند: پارس، پارت، خوزستان، میشان، آشور، آذیان، عربستان، آذرآبادگان (آذربایجان)، ارمینیا، (ارمنستان)، سسیگان، کرمان و سیستان.

در کتب تاریخی از عهد قدیم، چند جا به نام کرمانیان بصورت بخشی از ایران برمی خوریم هرودت گوید:پارسیها به شش طایفه شهری و ده نشین و چهار طایفه چادرنشین تقسیم شده اند شش طائفه اولی عبارتند از: مرفیان، ماسپیان، پانتالیان، دروسیان، گرمانیان در خصوص گرمانیان تصور می رود همان کرمانیان باشند. در کتیبه های هخا ظاهراً مقصود از کلمه کارمانیا همان کرمان است.

در کتب تاریخی از عهد قدیم، چند جا به نام کرمانیان بصورت بخشی از ایران برمی خوریم. احمد علیخان ی (مؤلف کتاب جغرافیای کرمان) معتقد است که حدود ۴۳۰ سال قبل از – به هنگام فتح کرمان بدست اردشیر – این محل گواشیر نام داشته که مرکز ولایت کرمان بوده است.

بخشی از خانه های مس ی مردم فقیر در پای دامنه های این دو تپه و قلعه شکل یافته بوده و بعداً با گسترش تریجی شهر کرمان در جهت غرب توسعه یافته وبا توجه به توسعه و رونق اقتصادی در دوره های بعد از این شهر بتدریج نضج گرفته و رفته رفته بزرگتر شده تاجایی که وسعت آن به حدود دویست تار رسیده هم رسیده، با گذشت زمان وبه دلیل نا امنی منطقه و حمله غارتگران و ان علاوه از حصارهای رفیعی که دور قلعه دختر وقلعه اردشیر کشیده شده بود گرداگرد شهر نیز حصاری بلند کشیده شد.
مقالات پارسه

استفاده از آداپتور نامناسب : بله درست است آداپتور شما نیز ممکن است باعث شارژ آهسته شود. تغییر ولتاژ ناگهانی ممکن است باعث آسیب دیدن آداپتور شود و در عملکرد آن مشکل ایجاد کند. آداپتور برای حفظ دستگاه شما از آسیب دیدن در شرایط مختلف ساخته شده و استفاده نادرست از آن مشکلاتی را برای گوشی شما به همراه خواهد داشت.
استفاده از گوشی های قدیمی : اگر از گوشی های قدیمی استفاده می کنید هیچگاه گوشی خود را از نظر زمان شارژ شدن با گوشی های امروزی مقایسه نکنید. امروزه پردازنده های جدید از قابلیت شارژ سریع پشتیبانی می کنند و برخی از گوشی ها نیز به قابلیت توربو شارژینگ مجهز شده اند. حقیقت این است که راهی جز ید یک گوشی مدرن تر برای شما وجود ندارد و شما با هیچ وسیله ای این فقدان سخت افزاری را نمی توانید جبران کنید.

استفاده از یک باتری بد : قبل از هر چیز برای آگاهی از وضعیت باتری گوشی خود و خوب یا بد بودن آن بهتر است جستجویی در اینترنت انجام دهید ممکن است در گوشی شما از باتری بدی استفاده شده باشد. به باید داشته باشید باتری ها به مرور زمان و پس از سپری شدن عمرشان دچار مشکل خواهند شد و این یک مساله طبیعی است.

خدمات ما آموزش تعمیرات موبایل در کرمان می باشد .


فروشگاه
درجه سی : ندارد
درجه بی : ندارد
درجه آ : فروشگاه ساده + درج یک محصول به عنوان نمونه در هر بخش از محصولات + آموزش عمومی کار با فروشگاه
پنل حرفه ای : فروشگاه با کیفیت متوسط + درج دو الی سه محصول در هر بخش + آموزش عمومی کار با فروشگاه
پنل ویژه : فروشگاه با کیفیت بالا + درج چهار الی پنج محصول در هر بخش + آموزش اختصاصی کار با فروشگاه

توجه : در صورت درخواست کارفرما ، به ازای اضافه شدن هر محصول در فروشگاه مبلغ 2 هزار تومان به قرارداد اضافه خواهد شد.

تعداد صفحات بخش ها و منو ها
درجه سی : نامحدود + ساخت 3-5 منو ( هر منو حداکثر دارای دو زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیرمنو
درجه بی : نامحدود + ساخت 5-8 منو ( هر منو حداکثر دارای سه زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیر منو
درجه آ : نامحدود + ساخت 8-10 منو ( هر منو حداکثر دارای چهار زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیر منو
پنل حرفه ای : نامحدود+ ساخت 10-12 منو ( هر منو حداکثر دارای پنج زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیرمنو
پنل ویژه : نامحدود+ ساخت 12-14 منو ( هر منو حداکثر دارای پنج زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیرمنو

توجه : در صورت درخواست کارفرما ، به ازای اضافه شدن هر منو مبلغ 2 هزار تومان و به ازای اضافه شدن هر زیر منو مبلغ هزارتومن به قرارداد اضافه خواهد شد.

ازخدمات شرکت ایفا نت بررسی واعلام قیمت طراحی سایت می باشد

هم اکنون طراحی سایت در اراک شرکت ایفانت در خدمت شما می باشد

یک مدیر کارآمد میبایست در رابطه با عوامل مهم و تاثیرگذار در موفقیت یک ب و ار آنلاین آگاهی های لازم را داشته باشد، عوامل مهم و تاثیر گذار در رابطه با موفقیت یک ب و کار آنلاین را میتوان به چهار دسته عمده تقسیم بندی کرد که همه این دسته ها با یکدیگر مرتبط بوده و بهم وصل میباشند .در واقع این عوامل مانند یک زنجیر به یکدیگر متصل بوده و نمیتوان آنها را از هم جدا کرد یا یک عامل را فدای عاملی دیگر نمود. در ادامه به معرفی این عوامل میپردازیم


فناوری
میتوان گفت که فناوری پایه و اساس ب و کار الکترونیکی را تشکیل میدهد و زمانی یک سازمان در عرصه رقابت و ب و کار الکترونیکی موفق خواهد شد که زیرساخت فناوری خود را تقویت کند و از اساس فناوری که همان اینترنت است استفاده کند. رسیدن به موفقیت بدون داشتن زیرساخت ها و بستر مناسب فناوری ، تقریبا امری محال میباشد.

سرمایه
مدیر موفق در ب و کار الکترونیکی ی است که زیرساخت سرمایه ای سازمان را درک کند ، پول مورد نیاز استقرار ب و کار با توجه به منابع سازمانی تامین و ایمنی لازم را برای سرمایه گذاری در ب و کار ایجاد کند.

برای ب اطلاعات بیشتر درمورد طراحی یک سایت حرفه ای میتوانید به طراحی سایت در اراک مراجعه کنید.

مدیریت سرمایه یکی از مهمترین مسائل برای رسیدن به موفقیت میباشد ، مدیری که در زمینه مدیریت سرمایه سازمان موفق نباشد قطعا نمیتواند باعث موفقیت و رسیدن به اه عالی سازمان بشود. نظارت بر روی سرمایه آنلاین بسیار مهم بوده و یک مدیر میبایست بر روی این مسئله بسیار حساس باشد.

رسانه
مدیر ب و کار الکترونیک در بین رسانه ها باید دارای قدرت انتخاب باشد و با توجه به همگرایی در فناوری های ایجاد شده ، همگرایی رسانه ای ایجاد کند. استفاده از رسانه ها برای رسیدن به موفقیت میتواند بسیار مفید باشد ، اگر سازمان شما چهره ای محبوب در نزد رسانه ها نباشد ، ممکن است یداران زیادی را از دست بدهید اما اگر بتوانید چهره ای مناسب در رسانه ها داشته باشید ، قطعا میتوانید یداران زیادی را جذب کنید. امروزه در زمینه تجارت الکترونیک حتی میتوانید از خود سوال کنید که آیا از قدرت رسانه های اجتماعی آگاهید ؟ ، اگر این آگاهی را ندارید ، باید بدانید که یکی از بهترین مکان ها برای رسیدن به موفقیت را از دست داده اید...!

سیاست عمومی
مدیران ارشد سازمان ها برای آن که در عرصه ب و کار الکترونیک موفق باشند ، باید به زیرساخت ها سیاست عمومی سازمان توجه داشته باشند یعنی باید قوانین رایج و همچنین صدمات و کمک های ناشی از تغییر قوانین و مقررات ب و کار را درک کنند و به این نکته پی ببرند که اینترنت چگونه جامعه را تحت تاثیر قرار میدهد

هم اکنون طراحی سایت در اراک شرکت ایفانت در خدمت شما می باشد


استان مرکزی

بزرگترین شهر و مرکز استان مرکزی شهر اراک می باشد. این استان به عنوان پایتخت صنعتی ایران شناخته می شود. در روزگار کهن این مکان عراق نام داشت که در زمان تسلط اعراب بر ایران عراق عجم نامیده می شد که شامل بسیاری از استانهای همجوار امروزی می شد

این استان از شمال به استان های البرز و قزوین، از غرب به استان همدان، از شمال شرقی به استان تهران از جنوب به استان های لرستان و اصفهان و از شرق به استان های قم و اصفهان محدود است.

این استان با مساحتی معادل ۲۹٬۵۳۰ کیلومتر مربع حدود ۱٬۸۲ درصد از مساحت کل کشور را به خود اختصاص داده است. بر اساس آ ین تقسیمات کشوری، استان مرکزی دارای ۱۲ شهرستان، ۲۳ بخش، ۳۲ شهر، ۶۶ دهستان، ۱٬۳۹۴ آبادی دارای سکنه و ۴۶ آبادی خالی از سکنه است.

مرکز این استان شهر اراک است. شهرستانهای این استان عبارت اند از: اراک، محلات، ساوه، تفرش، خمین، فراهان، دلیجان، شازند، آشتیان، کمیجان، زرندیه و خنداب.

آب و هوای استان به علت وجود کوه های مرتفع، مجاورت با حاشیه مرکزی ایران، همجواری با بخشی از منطقه حوض سلطان، کویر میقان و حوزه آبریز دریاچه نمک و همچنین قرار گرفتن در محل تلاقی دو رشته کوه البرز و زاگرس، دارای آب و هوایی متنوع است. همچنین جهت و جریان وزش بادهای غربی ـ مدیترانه ای و اقیانوس اطلس، توده های هوای فشار زیاد اقیانوس هند و جریانهای سرد آسیای مرکزی شرایط اقلیمی استان را تحت تأثیر خود قرار می دهد.

مهمترین انواع آب و هوای استان عبارتند از: آب و هوای نیمه بیابانی در مناطقی چون ساوه و زرندیه، آب و هوای معتدل کوهستانی همراه با زمستان سرد و تابستان معتدل، در شهرستان هایی مانند اراک، خمین، تفرش و محلات. آب و هوای سرد کوهستانی با زمستانی سرد و برفی و تابستانی خنک در محدوده های جغرافیایی شهرستان شازند.همچنین در بخش هایی از شهرستان فراهان مخصوصاً روستای رآصف مناظری زیبا دارند که انسان را به یاد جنگل های شمالی ایران می اندازد

هم اکنون طراحی سایت در اراک شرکت ایفانت در خدمت شما می باشد



مشاهده متن کامل ...
خدمات ساخت وب سایت و تعمیرات موبایل در استانهای ایران با بهترین تعرفه
درخواست حذف اطلاعات

همانطور که اطلاع دارید می شود گفت از خدمات این آموزشگاه آموزشگاه تعمیرات موبایل میباشد که در نوع خود و در تمام کشور بی همتا است و سطح بسیار بالایی این آموزش ها دارند.

آموزش تعمیرات موبایل و آموزش تعمیرات لپ تاپ در البرز کرج

دوره های حرفه ای آموزش تعمیرات موبایل ، آموزش تعمیرات لپ تاپ،آموزش تعمیرات کامپیوتر،آموزش تعمیرات تبلت،آموزش تعمیرات تلفن همراه و اپل، برای اولین بار توسط بزرگترین آموزشگاه آموزش های شبکه و تعمیرات پارسه در البرز و ای کرج, ساوجبلاغ, فردیس, نظر آباد, طالقان, اشتهارد و ای دیگر استان البرز برگزار می شود .

آموزش تعمیرات موبایل و لپ تاپ دراستان مرکزی اراک
معرفی موسسه پارسه

انستیتو انفورماتیک پارسه در سال 88 با اخذ مجوز رسمی به شماره (27689) تاسیس گردید با هدف ارتقای سطح علمی و کیفی تعمیرات فوق تخصصی سخت افزار کامپیوتر و لپ تاپ در ایران شروع به فعالیت نمود.
در راستای رسیدن به این هدف بستر های سخت افزاری و تجهیزات مدرن مورد نیاز را تهیه و در کارگاه های مرکز مستقر نموده است و هیات علمی متناسب و فرهیخته که بهترین تعمیرکاران ایران به شمار می روند را جذب نموده و به تحقیق در راستای بدست آوردن را ار نوین تعمیرات تجهیزات الکترونیکی و همچنین انتقال دست آورد ها به متقاضیان اقدام نموده است.

چشم انداز (vision)
این موسسه در راستای چشم انداز کلی تدوین شده تلاش می نماید با توسعه کمی و کیفی خدمات خود، بتواند بستری مناسب و مورد اعتماد جهت ارائه تجهیزات تخصصی تست و تعمیر لپ تاپ ،ارائه خدمات تعمیر و بازی اطلاعات و آموزش فوق تخصصی تعمیرات سخت افزار در عالیترین سطح کیفی در کشور را به عموم هم میهنان فراهم آورد.

یت (mission):
نظارت و کنترل کیفی و کمی بر فعالیت شعب ،افزایش شعب در سطح کشور ، اطلاع رسانی به عموم هم میهنان و بکارگیری ابزار های نوین فناوری اطلاعات و ارتباطات از جمله مهم ترین یت های این واحد به شمار میرود.

برای ب اطلاعات بیشتر به صفحه ی آموزش تعمیرات موبایل و آموزش تعمیرات لپ تاپ در سایت پارسه مراجعه کنید.


توضیحاتی در مورد البرز

استان البرز

آثار باقی مانده در عهد باستان و دوران حکومت هخا ان، اشکانیان و ساسانیان در منطقه کرج گواه این اهمیت است که این ناحیه در روزگاران گذشته از تمدن پیشرفته ای برخوردار بوده است.

کرج مدتی جزء مازندران و زمانی بخشی از ری بوده است و گاهی از روستاهای طالقان یا شهرستانک محسوب می شده است. تا پیش از حمله مغول رفت وآمد کاروان ها بیشتر از راهی بوده که از طریق سگزآباد و شهریار به ری می رفته است. از این دوره به بعد راه قزوین – کرج – ری اهمیت بیشتری یافت ولی اهمیت کرج در دوره صفوی به دلیل قرار گرفتن بر سر راه قزوین به تهران و تبریز بیشتر شده و کاروانسراها، پلها و قلعه های ایجاد شده در حاشیه این جاده به آن هویت بخشیده است.

مقدسی در سده چهارم هجری قمری از کرج به عنوان یکی از روستاهای ری نام برده است. در آغاز سده هفتم هجری قمری یاقوت حموی نیز کرج را تابع ری دانسته است.
حمدالله مستوفی در سده هشتم هجری قمری در کتاب مشهور خود (نزهة القلوب) کن و کرج را از ولایات تابع طالقان برشمرده و در ذکر رودخانه های عراق عجم از کوهرود نام می برد که ویژگی های آن به طور دقیق قابل تطبیق بر روی رودخانه کرج است.

در سده های میانه و پس از آن به ویژه در عهد آ ین پادشاهان صفوی که تهران مقر حکومتی دربار می شود، مسیر قزوین – کرج – تهران مورد توجه قرار می گیرد و به احتمال فراوان کاروانسرای صفوی کرج قابل انتساب به همین دوره است.

دوره قاجاریه به ویژه عصر فتحعلی شاه و ناصرالدین شاه کرج به علت همجواری با پایتخت و قرار گرفتن بر سر راه ارتباطی سلطانیه و تبریز مورد توجه سلیمان میرزا قرار گرفت و کاخ سلیمانیه را در آنجا ساخت. در همین دوران یان زیادی از منطقه عبور کرده و یادداشتهایی از خود بر جای نهاده اند. در این دوره کرج به عنوان قسمتی از راه اصلی تهران-قزوین شناخته می شد. در بیشتر سفرنامه های غربی و فارسی به گستردگی از این مکان یاد نشده است.
تصویر هوایی از شهر کرج در سال ۲۰۱۰ توسط فضانوردان مأموریت ای اس اس-۲۳

در سال ۱۳۱۲ هجری شمسی با احداث جاده آسف ه تهران - کرج به سواحل دریای خزر (چالوس) و همچنین احداث جاده های غرب کشور (قزوین - همدان - تبریز - زنجان و...)، شهر کرج به یک گلوگاه مهم ارتباطی تبدیل گردید. در دوران پهلوی احداث کارخانجات و تأسیسات صنعتی فراوان حد فاصل تهران - کرج - قزوین و اطراف آن باعث شکوفایی و گسترش روزافزون شهر گردید. پس از پیروزی انقلاب ی ایران، بر سرعت گسترش این کلانشهر هر روزه افزوده می گردید تا امروزه که چهره یک شهر به نام و مشهور با کلیه پیشرفت های صنعتی، آموزشی، علمی، بهداشتی، تفریحی و... را به خود گرفته، به حدی که چهره چند دهه گذشته آن با چهره کرج امروز غیرقابل مقایسه می باشد.
مقالات پارسه

پاناسونیک یکی از کمپانی های ژاپنی است که در زمینه ی تولید گوشی های هوشمند نیز فعالیت می کند. این کمپانی سالانه بصورت محدود مدل هایی را معرفی و اغلب در بازار هایی نظیر هند روانه ی بازار می کند. پاناسونیک ساعاتی پیش از آ ین گوشی هوشمند خود با نام eluga turbo رونمایی کرد.پاناسونیک ساعاتی پیش گوشی هوشمند جدید خود را با نام eluga turbo رونمایی کرد. این گوشی هوشمند پس از معرفی دوربین lumix cm10 توسط این کمپانی در ابتدای ماه جاری میلادی، پا به عرصه ی وجود گذاشته است.

از جمله ی مشخصات فنی این گوشی هوشمند می توان به نمایشگر ۵ اینچی ips lcd با رزولوشن ۱۲۸۰ در ۷۲۰، سه گیگابایت حافظه ی رم، ۳۲ گیگابایت حافظه ی داخلی با قابلیت افزایش تا ۶۴ گیگابایت با استفاده از میکرو sd اشاره کرد. ژاپنی ها در این گوشی هوشمند از یک تراشه ی هشت هسته ای ۶۴ بیتی با ۱.۵ گیگاهرتزی استفاده کرده اند. باتری مورد استفاده در این گوشی ۲۳۵۰ میلی آمپر ساعت ظرفیت داشته و سنسور مورد استفاده برای دوربین نیز شامل یک نمونه ی ۱۳ مگاپی لی در پشت و ۵ مگاپی لی در جلو است. با استفاده از این گوشی هوشمند که از وجود اندروید آبنبات چوبی و رابط کاربری fithome ui پاناسونیک بهره می برد می توان به شبکه های 4g متصل شد. ابعاد eluga turbo به ترتیب ۱۴۲.۴ در ۷۱.۲ در ۶.۹۵ میلی متر است.

همانطور که در تصاویر نیز می توان مشاهده کرد، گوشی هوشمند پاناسونیک از طراحی بسیار جذ بهره می برد که شامل یک فریم ف ی با دو پنل شیشه ای در قسمت پشت و جلو است. در لبه ی سمت راست گوشی می توان کلید های فیزیکی از قبیل پاور و کلید های تغییر حجم صدا را مشاهده کرد؛ حال آنکه لبه ی سمت چپ محلی برای قرار گرفتن اسلات سیم کارت است.

گوشی هوشمند جدید پاناسونیک در سه رنگ آبی، طلایی و رز گلد روانه ی بازار خواهد شد. علاقمندان می توانند این گوشی هوشمند را از ۲۷ ژانویه (پس فردا) یداری کنند. با گسترش شبکه های 4g در کشور هندوستان انتظار می رود تولیدکنندگانی نظیر پاناسونیک با عرضه ی گوشی های هوشمند خود بتوانند بازار خوبی را برای خود به دست بیاورند.

خدمات ما آموزش تعمیرات موبایل در البرز می باشد .


فروشگاه
درجه سی : ندارد
درجه بی : ندارد
درجه آ : فروشگاه ساده + درج یک محصول به عنوان نمونه در هر بخش از محصولات + آموزش عمومی کار با فروشگاه
پنل حرفه ای : فروشگاه با کیفیت متوسط + درج دو الی سه محصول در هر بخش + آموزش عمومی کار با فروشگاه
پنل ویژه : فروشگاه با کیفیت بالا + درج چهار الی پنج محصول در هر بخش + آموزش اختصاصی کار با فروشگاه

توجه : در صورت درخواست کارفرما ، به ازای اضافه شدن هر محصول در فروشگاه مبلغ 2 هزار تومان به قرارداد اضافه خواهد شد.

تعداد صفحات بخش ها و منو ها
درجه سی : نامحدود + ساخت 3-5 منو ( هر منو حداکثر دارای دو زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیرمنو
درجه بی : نامحدود + ساخت 5-8 منو ( هر منو حداکثر دارای سه زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیر منو
درجه آ : نامحدود + ساخت 8-10 منو ( هر منو حداکثر دارای چهار زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیر منو
پنل حرفه ای : نامحدود+ ساخت 10-12 منو ( هر منو حداکثر دارای پنج زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیرمنو
پنل ویژه : نامحدود+ ساخت 12-14 منو ( هر منو حداکثر دارای پنج زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیرمنو

توجه : در صورت درخواست کارفرما ، به ازای اضافه شدن هر منو مبلغ 2 هزار تومان و به ازای اضافه شدن هر زیر منو مبلغ هزارتومن به قرارداد اضافه خواهد شد.

ازخدمات شرکت ایفا نت بررسی واعلام طراحی سایت ارزان می باشد

هم اکنون طراحی سایت در اراک شعبه 2 ایفانت در خدمت شما می باشد.
خب از عنوان میتونید متوجه بشید که نظر من تقریبا اینه که هرچی از فلش در طراحی سایت استفاده نکنیم بهتره . البته این فقط نظر منه و قطعیت هم نداره . دلایل من برای عدم استفاده از فلش در طراحی سایت.

1 : عدم نمایش در بعضی سیستم ها - خب تقریبا همه میدونیم که اگه فلش روی مرورگر نصب نباشه فلش در سایت نمایش داده نمیشه . و چون سیستم های زیادی هستند که فلش روی مرورگر آنها نصب نیست پس تقریبا تعداد زیادی از بازدید کنندگان سایت شما قادر به مشاهده سایت نیستند و این تقریبا بزرگترین مشکل فلش هست .

2 : عدم خوانده شدن متون فلش توسط موتورهای جستجو : متون موجود در فلش ها توسط موتورهای جستجو خوانده نمیشوند بنابراین این مورد میتونه یک فاکتور منفی در سئو و رتبه ی گوگل شما باشه.

3 : سختی ویرایش : برای سایتهای داینامیک که مدیر سایت که ممکنه شخص متخصص و حرفه ای نباشه ویرایش و تغییر عنصر فلش دشوار خواهد بود.برای ب اطلاعات بیشتر درمورد طراحی یک سایت حرفه ای میتوانید به طراحی وب سایت در اراک مراجعه کنید.

4 : مشکل نمایش در گوشی های موبایل : البته درسته که با نصب فلش پلیر موبایل تقریبا این مشکل حل میشه .اما گوگل اخیر وجود فلش در سایت را نشانه ناسازگار بودن سایت شما با موبایل اعلام میکنه .

5 : اگر به دنبال طراحی سایت ارزان هستید باید بدانید که استفاده از فلش در هنگام ساخت سایت ممکن است هزینه شما را افزایش دهد.

مضرات و مشکلات استفاده فلش در طراحی سایت

خب البته فلش مزایایی هم داره . اما مضرات آن به اندازه کافی من را قانع میکنه که ازش استفاده نکنم.حالا بد نیست بعضی مزایاش را هم بگم .

1 : زیبایی و پویایی خیلی زیاد : خب عناصر فلش در سایت به شدت باعث زیبا شدن و پویا شدن سایت میشوند.

2 : سبک بودن : عناصر فلش در سایت با وجود تمام گرافیکی و پویایی بودن به حد باور ن ی ای سبک هستند.

هم اکنون طراحی سایت در اراک شعبه 2 ایفانت در خدمت شما می باشد.

معرفی سوغات اراک

سوغات اراک، موضوع مطرح شده در این بخش است و قصد داریم بهترین محصولات اراک و استان مرکزی را به شما معرفی کنیم تا در انتخاب و ید سوغات بدون دغدغه باشید. با رفتن به بازار س وشیده ی اراک که یکی از زیباترین بازارهای ایران است و در کنار این جلوه های زیبا می توانید از دیدن سوغات و صنایع دستی اراک لذت ببرید. از معروفترین سوغات های اراک می توان به نان فتیر اشاره کرد که از طعم بسیار فوق العاده ای دارد. همچنین شیرینی گوش فیل، انگور و کشمش اراک زبانزد خاص و عام است.

دیگر سوغاتی های معروف شهر اراک عبارتند از: انار- لبنیات- گردو- بادام- شیره انگور- باسلوق- صابون محلی-نان فتیر اراک

نان فتیر از نان های سنتی اکثر ای ایران است که در مواردی اندک با هم متفاوت هستند. نان فتیر اراک در سفره های نوروزی این شهر از قدیم الایام جایگاه داشته و هنوز هم موقعیت خود را حفظ کرده است. نان فتیر اراک بدون هیچ خمیر مایه ای عمل می آید و به روش های سنتی پخت می شود. تعریف دیگر که برای نان فتیر می توان ارائه داد نوعی نان شیرمال است که روی آن با زرد چوبه زده می شود و در اندازه های کوچک در تنور پخت می شوند. شما میتوانید برای اقوام خود این نان خوش طعم و ملایم را بعنوان سوغات تهیه کنید.

شیرینی گوش فیل اراک

شیرینی گوش فیل یکی از شیرینی های محبوب شهر اراک می باشد که به علت نوع پخت و مواد اولیه ی آن بسیار ترد است و خوردن آن بعنوان عصرانه در کنار چای بسیار دلنشین است. این شیرینی همانطور که از نامش مشخص است بی شباهت به گوش فیل نیست. پیشنهاد می کنم این شیرینی را بعنوان سوغات اراک تهیه کنید تا اقوام و دوستانتان طعم دلنشین این شیرینی را هیچ گاه فراموش نکنند.

انگور و کشمش اراک

تا تان های بسیاری در مناطق اطراف اراک قرار دارد که سالانه درصد بسیاری انگور در انواع مختلف (بیش از ۲۰ نوع) تولید می کنند. که روستای هزاوه ی استان مرکزی در این زمینه پیش رو است. همانطور که می دانید انگور فصل خاصی دارد و شما نمی توانید در سفر به اراک در هر فصلی آن را تهیه کنید. اما فرآورده های مختلفی را می توان از آن تهیه کرد مانند کشمش که طرفداران بسیاری در بین مردم ایران دارد پس حتما بعنوان یک سوغات آن را از شهر اراک تهیه کنید. دیگر فرآورده های بدست آمده از انگور که در این شهر می توان یافت شیره ی انگور، شربت رب انگور، سرکه انگور، مویز و سرکه شیره می باشد که بعنوان سوغات استان مرکزی و شهر اراک انتخاب خوبی است.

در زیر به تعداد اندکی از خواص این میوه ی خوشمزه اشاره شده تا انگیزه شما برای انتخاب این محصول و فرآورده های آن برای سوغات زیاد شود.

دارای خاصیت آنتی ا یدان و سرشار از انرژی
منبع ویتامین d
منیع غنی آهن

هم اکنون طراحی سایت در اراک شعبه 2 ایفانت در خدمت شما می باشد.



مشاهده متن کامل ...
خدمات ساخت وب سایت و تعمیرات موبایل در استانهای ایران با بهترین تعرفه
درخواست حذف اطلاعات

همانطور که اطلاع دارید میتوان گفت از آپشن های این آموزشگاه آموزش تعمیرات تلفن همراه میباشد که در نوع خود و در تمام ایران بی نظیر می باشد و کیفیت خیلی بالایی این تداریسها دارا می باشند.

آموزش تعمیرات موبایل و آموزش تعمیرات لپ تاپ در چهارمحال بختیاری شهرکرد

دوره های حرفه ای آموزش تعمیرات موبایل ، آموزش تعمیرات لپ تاپ،آموزش تعمیرات کامپیوتر،آموزش تعمیرات تبلت،آموزش تعمیرات تلفن همراه و اپل، برای اولین بار توسط بزرگترین آموزشگاه آموزش های شبکه و تعمیرات پارسه درچهارمحال بختیاری و ای شهرکرد, بروجن, فارسان,لردگان, بن و ای دیگر استان چهارمحال بختیاری برگزار می شود .

آموزش تعمیرات موبایل و لپ تاپ دراستان مرکزی اراک
معرفی موسسه پارسه

انستیتو انفورماتیک پارسه در سال 88 با اخذ مجوز رسمی به شماره (27689) تاسیس گردید با هدف ارتقای سطح علمی و کیفی تعمیرات فوق تخصصی سخت افزار کامپیوتر و لپ تاپ در ایران شروع به فعالیت نمود.
در راستای رسیدن به این هدف بستر های سخت افزاری و تجهیزات مدرن مورد نیاز را تهیه و در کارگاه های مرکز مستقر نموده است و هیات علمی متناسب و فرهیخته که بهترین تعمیرکاران ایران به شمار می روند را جذب نموده و به تحقیق در راستای بدست آوردن را ار نوین تعمیرات تجهیزات الکترونیکی و همچنین انتقال دست آورد ها به متقاضیان اقدام نموده است.

چشم انداز (vision)
این موسسه در راستای چشم انداز کلی تدوین شده تلاش می نماید با توسعه کمی و کیفی خدمات خود، بتواند بستری مناسب و مورد اعتماد جهت ارائه تجهیزات تخصصی تست و تعمیر لپ تاپ ،ارائه خدمات تعمیر و بازی اطلاعات و آموزش فوق تخصصی تعمیرات سخت افزار در عالیترین سطح کیفی در کشور را به عموم هم میهنان فراهم آورد.

یت (mission):
نظارت و کنترل کیفی و کمی بر فعالیت شعب ،افزایش شعب در سطح کشور ، اطلاع رسانی به عموم هم میهنان و بکارگیری ابزار های نوین فناوری اطلاعات و ارتباطات از جمله مهم ترین یت های این واحد به شمار میرود.

برای ب اطلاعات بیشتر به صفحه ی آموزش تعمیرات موبایل و آموزش تعمیرات لپ تاپ در سایت پارسه مراجعه کنید.


توضیحاتی در مورد چهارمحال بختیاری

استان چهارمحال بختیاری

استان چهارمحال و بختیاری یکی از استان های کشور ایران است. مرکز این استان شهرکرد است،این استان با ۱۶٬۴۲۱ کیلومتر مربّع وسعت معادل یک درصد از کل وسعت ایران، بیست و دومین استان کشور از نظر مساحت می باشد. استان چهارمحال و بختیاری از جمله مناطق کوهستانی فلات مرکزی ایران محسوب می شود

و بین ۳۱ درجه و ۹ دقیقه تا ۳۲درجه و ۳۸ دقیقه عرض شمالی و ۴۹ درجه و ۳۰ دقیقه تا ۵۱ درجه و ۲۶ دقیقه طول شرقی گرینویچ قرار دارد. این استان از شمال و مشرق به استان اصفهان، از مغرب به استان خوزستان، از جنوب به استان کهگیلویه و بویراحمد و از سمت شمال غربی به استان لرستان محدود می شود.

زبان های بختیاری، فارسی و ترکی در میان نان این استان رایج است. در مرکز استان، هفشجان، بروجن، فرخ شهر و برخی دیگر از ای استان به زبان فارسی با لهجه خاص خود صحبت می کنند.

مردم استان چهار محال و بختیاری به دو قسمت چهارمحالی ها و بختیاریها تقسیم می شوند. چهار محالی ها عموماً به زبان فارسی و ترکی و با لهجه خاص خودشان صحبت می کنند و بختیاری ها هم به گویش بختیاری که شاخه ای از زبان لری است صحبت می کنند.

در ۵ شهرستان از ۹ شهرستان این استان زبان گویش بختیاری رایج است که این شهرستان ها عبارتند از: اردل، کوهرنگ، فارسان، لردگان و کیار. در شهرستان های شهرکرد، بروجن، سامان وبن لهجه های محلی فارسی و ترکی رایج است. به طور خاص مردم ای شهرکرد، هفشجان، بروجن و فرخ شهر و برخی دیگر مناطق به زبان فارسی صحبت می کنند، لهجه های د ردی، هوشگانی، اورجنی و قهفرخی مخصوص شهروندان این استان می باشد که از ریشه فارسی پهلوی است و در آن لغات ترکی و عربی زیادی وجود ندارد.

زبان ترکی قشقایی نیز بیش از ۱۲ درصد جمعیت نین استان را شامل می شود. به طور خاص مردم ای شهر کیان، بلداجی، سامان، بن، فرادنبه و جونقان به زبان ترکی صحبت می کنند.دانشنامه ایرانیکا در مقاله زبان لری زبان مردم این استان را از نظر جغرافیایی نیمی فارسی و نیمی لری معرفی می کند.وب گاه میراث فرهنگی و گردشگری استان چهارمحال و بختیاری زبان لری بختیاری را به عنوان زبان عمومی در این استان معرفی می کند.

دانشنامه جهان گویش مردم این استان را فارسی با گویش بختیاری معرفی می کند. در برخی شهرستان های این استان مانند شهرکرد و بروجن لری جای خود را به فارسی داده است. برخی منابع نیز گویش نان این استان را فارسی، ترکی قشقائی و گویش بختیاری معرفی می کنند.
ارامنه: نواحی شرقی استان چهار محال و بختیاری شامل شهرستان های شهرکرد و بروجن از دیرباز س ت گاه گروه هایی از ارامنه بوده است. هر چند در دهه های اخیر تعداد بسیاری از ارامنه چهار محال و بختیاری به اصفهان مهاجرت د.

روستاها ارامنه نشین چهار محال عبارت بودند از تشنیز، واستیگان، گیشنیگان، احمدآباد، شلمزار، قلعه کشیش، لیواسیان، ده ارمنی و غیره.
مقالات پارسه

کاربرانی که در یا اروپا زندگی می کنند قادر به ید محصولات مذکور نخواهند بود. قیمت این محصول میان رده حدود ۱۴۹ دلار یا ۱۰۰ یورو خواهد بود که قیمت بسیار مناسبی برای کاربران غربی به نظر می رسد.

ولی شاید چنین قیمتی برای بازار هایی مثل آسیا، هندوستان و ی جنوبی چندان هم ارزان نباشد.این محصول از پردازنده هشت هسته ای کوالکام استفاده می کند و اندروید لالی پاپ ۵.۱ به همراه رابط کاربری لنوو روی آن نصب شده است. پردازش های vibe k5 plus توسط اسنپدراگون ۶۱۶ انجام می شود و وضوح نمایشگر آن نیز فول اچ دی است.

vibe k5 از مشخصات پایین تری بهره می برد و حدود ۲۰ دلار نیز قیمت کمتر نسبت به نسخه ی پلاس دارد و با ۱۲۹ دلار به فروش خواهد رسید. این محصول از پردازنده ی اسنپدراگون ۴۱۵ استفاده می کند که نمایشگر آن نیز وضوح را ارائه خواهد داد، تنها تفاوت موجود در بین این دو محصول به بخش داخلی آن ها مربوط می شود. هر دو دستگاه از لحاظ ظاهری شبیه به یکدیگر هستند که در رنگ های نقره ای، خا تری و طلایی روانه ی بازار خواهند شد. ظاهر این دو محصول زیبا است و البته شباهت هایی به آیفون های کمپانی اپل دارد.

البته با وجود اینکه بسیاری از تلفن های هوشمند شبیه به یکدیگر هستند، اما گوشه های خمیده، اسپیکر موجود در بخش جلویی و خطوط افقی موجود در پشت دستگاه باعث شده اند که وایب کی ۵ پلاس و وایب کی ۵ شبیه به آیفون های اپل باشد،از مزیت هایی که محصول جدید لنوو نسبت به آیفون های اپل دارد این است که از باتری قابل تعویض بهره می برد و کاربر امکان افزودن کارت حافظه ی جانبی را نیز به حافظه ی داخلی ۱۶ گیگابایت دستگاه دارد.

علاوه بر این از دو سیمکارت به صورت همزمان پشیتبانی می کند که کاربران از طریق آن می توانند سیمکارتی را برای کار و سیمکارتی را برای خانواده روی تلفن هوشمندشان نصب کنند، از دیگر ویژگی های این محصولات می توان به صدای dolby stmos اشاره کرد که البته این قابلیت تنها در زمان استفاده از هدفون فعال می شود. نکته ی ناخوش آیند این است که لنوو برای مناطق مختلف، اپلیکیشن های متفاوتی را نیز به صورت پیش فرض روی دستگاه نصب خواهد کرد.

خدمات ما آموزش تعمیرات موبایل درچهارمحال بختیاریمی باشد .


فروشگاه
درجه سی : ندارد
درجه بی : ندارد
درجه آ : فروشگاه ساده + درج یک محصول به عنوان نمونه در هر بخش از محصولات + آموزش عمومی کار با فروشگاه
پنل حرفه ای : فروشگاه با کیفیت متوسط + درج دو الی سه محصول در هر بخش + آموزش عمومی کار با فروشگاه
پنل ویژه : فروشگاه با کیفیت بالا + درج چهار الی پنج محصول در هر بخش + آموزش اختصاصی کار با فروشگاه

توجه : در صورت درخواست کارفرما ، به ازای اضافه شدن هر محصول در فروشگاه مبلغ 2 هزار تومان به قرارداد اضافه خواهد شد.

تعداد صفحات بخش ها و منو ها
درجه سی : نامحدود + ساخت 3-5 منو ( هر منو حداکثر دارای دو زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیرمنو
درجه بی : نامحدود + ساخت 5-8 منو ( هر منو حداکثر دارای سه زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیر منو
درجه آ : نامحدود + ساخت 8-10 منو ( هر منو حداکثر دارای چهار زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیر منو
پنل حرفه ای : نامحدود+ ساخت 10-12 منو ( هر منو حداکثر دارای پنج زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیرمنو
پنل ویژه : نامحدود+ ساخت 12-14 منو ( هر منو حداکثر دارای پنج زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیرمنو

توجه : در صورت درخواست کارفرما ، به ازای اضافه شدن هر منو مبلغ 2 هزار تومان و به ازای اضافه شدن هر زیر منو مبلغ هزارتومن به قرارداد اضافه خواهد شد.

ازخدمات شرکت ایفا نت بررسی واعلام طراحی سایت ارزان می باشد

هم اکنون طراحی سایت در اراک - بزرگترین شرکت وب در اراک در خدمت شما می باشد.

اولین سوالی که بسیاری از افرادی که به دنبال سفارش طراحی سایت میباشند از ما میپرسند ، قیمت طراحی سایت میباشد . تقریبا اکثر این افراد در سوال دوم خود درباره تفاوت طراحی سایت ارزان و گران سوال میپرسند و علاقه مند هستند که بدانند تفاوت ساخت سایت با هزینه 1 میلیون تومان با سایتی که هزینه طراحی آن 3 میلیون تومان میباشد در چیست. به همین دلیل در این مقاله تفاوت در هزینه طراحی سایت را به طور دقیق بررسی میکنیم.

اولین چیزی که باعث کم یا زیاد شدن هزینه طراحی یک سایت میشود ، امکانات درخواستی مشتری میباشد . گاها مشتری نیازی به یک سایت با امکانات بسیار زیاد نمیباشد و با ساده ترین امکانات موجود نیازهایش مرتفع میگردد ، در این شرایط هزینه طراحی چنین سایتی نسبت به سایتی که دارای امکاناتی بسیار پیچیده و سفارشی شده میباشد تفاوت خواهد داشت زیرا برای طراحی یک سایت ساده در قیاس با سایتی پر از امکانات سفارشی شده وقت و انرژی کمتری لازم میباشد.

دربرخی موارد ممکن است برای طراحی بخش های مورد نیاز مشتری نیاز به کدنویسی های فراوان باشد ، در برخی موارد دیگر نیز ممکن است موارد مد نظر مشتری به راحتی قابل طراحی باشد.از طرفی میتوان به تفاوت بین طراحی سایت استاتیک و داینامیک اشاره کرد که میتوانند در هزینه های طراحی سایت باعث افزایش یا کاهش قیمت شوند. پس در نظر داشته باشید که هرچه امکانات درخواستی مشتری بیشتر ، پیچیده و سفارشی تر باشد ، هزینه طراحی سایت نیز افزایش می یابد.

گرافیک
دومین مسئله ای که میتواند باعث کم یا زیاد شدن قیمت طراحی یک سایت شود ، گرافیک درخواستی از طرف مشتری میباشد. طراحی سایت گرافیکی مطابق با قواعد سئو میتواند یکی از نکاتی باشد که باعث افزایش هزینه طراحی سایت شود. بسیاری از افرادی که به دنبال طراحی یک سایت برای ب و کار خود میباشند ، به دنبال داشتن یک وب سایت بسیار زیبا از نظر ظاهری میباشند

به همین دلیل برای طراحی چنین وب سایت هایی ، علاوه بر برنامه نویس و طراح سایت ، گرافیست نیز میبایست وقت زیادی را صرف طراحی قالب و تصاویر و ... کند به همین دلیل این مسئله نیز میتواند باعث کم یا زیاد شدن هزینه ها شود. هرچه گرافیک یک سایت افزایش یابد به طور حتم هزینه طراحی آن نیز افزایش خواهد یافت و طبیعتا هرچه گرافیک مورد نظر مشتری ساده تر باشد ، هزینه نیز کاهش خواهد یافت.برای ب اطلاعات بیشتر درمورد طراحی یک سایت حرفه ای میتوانید به طراحی سایت در اراک مراجعه کنید.

بهینه سازی داخلی
سومین نکته ای که باعث افزایش یا کاهش هزینه طراحی یک وب سایت میباشد ، بهینه سازی داخلی سایت میباشد. با مطالعه آموزش سئو و بهینه سازی سایت میتوانید از تاثیر بهینه سازی سایت در بازاری آنلاین مطلع شوید و بدانید که برای پیشرفت در نتایج گوگل ، برای ب رتبه های بهتر و مناسب تر در گوگل نیاز به رعایت اصول بهینه سازی داخلی در هنگام طراحی سایت میباشید.

برخی از کاربران تصور میکنند که برای ب رتبه های مناسب در نتایج گوگل تنها چگونه نوشتن محتوای وب سایت مهم است ، در شرایطی که قبل از هرگونه کار محتوایی ، نیازمند به رعایت اصول بهینه سازی داخلی در سایتتان میباشید ، به همین دلیل هرچه میزان سئو داخلی سایت شما بیشتر باشد هزینه طراحی افزایش خواهد یافت.

هم اکنون طراحی سایت در اراک - بزرگترین شرکت وب در اراک در خدمت شما می باشد.

نقش اراک در دوران انقلاب ۱۳۵۷ و جنگ ۸ ساله

کوشش انقل ون اراکی برای سرنگونی تندیس رضاشاه از میدان باغ ملی. تاسوعای ۱۳۵۷ خورشیدی نخستین حرکت های انقل در اراک در میانه سال های ۱۳۵۵ و ۱۳۵۶ خورشیدی با سخنرانی و دعوت به تظاهرات رخ داد. نخستین انجام شده در اراک، تظاهراتی آرام و بدون شعار بود که به وسیله فرهنگیان سازمان دهی شده بود. در جریان ۱۰ روز سخنرانی احمد جنتی در محرم ۱۳۵۷ خورشیدی در اراک، مردم پس از سخنرانی های وی هر شب در خیابان تظاهرات می د و شعار مرگ بر شاه می دادند که این نخستین شعار علیه شاه در اراک بود. با بالا گرفتن اوضاع در تاسوعای سال ۱۳۵۷ خورشیدی مردم تلاش د مجسمه رضاشاه را از میدان باغ ملی پایین بکشند، ولی موفق نشدند و در درگیری هایی که رخ داد، چهار نفر کشته شدند. همان شب مجسمه رضاشاه توسط پلیس از میدان منتقل شد. کشته شدن چهار نفر در آن روز باعث ایجاد ترس در مردم و خاموش شدن اعتراضات برای یک هفته پس از آن شد.

با آغاز جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۵۹ خورشیدی، شهر اراک همانند سایر ای دیگر مورد حمله رژیم بعث عراق قرار گرفت، طوری که در طی ۸ سال، ۷۷ بار بمباران شد و در این میان ۸۹۵ نفر کشته شدند.شدیدترین حمله به شهر در ۵ مرداد ۱۳۶۵ اتفاق افتاد. اکبر هاشمی رفسنجانی (رئیس جمهور وقت) در کتاب کارنامه و خاطرات سال ۱۳۶۵ اوج دفاع، از خاطرات آن روز چنین نقل می کند:

عمده ترین حملات هوایی امروز عراق، علیه مناطق غیرنظامی در اراک صورت گرفت، به این ترتیب که صبح امروز هواپیماهای عراقی به مناطق کارگری صنعتی اطراف شهرستان اراک حمله د؛ که بر اثر آن، شماری از کارگران که مشغول کار بودند، کشته شدند. طی این حمله، شش هواپیمای عراقی در حالی که در ارتفاع پایین پرواز می د کارخانه واگن سازی پارس، آلومینیوم، کارخانه آذرآب، مراکز آموزش ماشین سازی اراک، یک ساختمان اداری و یک منطقه در شهر اراک را در مورد حمله قرار دادند. این تعرض هوایی بیش از ۱۰۰ شهید و بیش از ۵۰۰ مجروح بر جای گذاشت. به گزارش خبرگزاری به نقل از شاهدان عینی بمباران، هواپیماهای عراقی در ارتفاع فوق العاده پایین اه خود را مورد حمله قرار دادند و کارگرانی را که از محوطه کارخانه ها بیرون آمده بودند، به زیر رگبار کالیبرهای خود گرفتند.

هم اکنون طراحی سایت در اراک - بزرگترین شرکت وب در اراک در خدمت شما می باشد.



مشاهده متن کامل ...
خدمات ساخت وب سایت در اراک
درخواست حذف اطلاعات


فروشگاه
درجه سی : ندارد
درجه بی : ندارد
درجه آ : فروشگاه
ساده + درج یک محصول به عنوان نمونه در هر بخش از محصولات + آموزش عمومی کار با
فروشگاه
پنل حرفه ای : فروشگاه با کیفیت متوسط + درج دو الی سه محصول در هر بخش
+ آموزش عمومی کار با فروشگاه
پنل ویژه : فروشگاه با کیفیت بالا + درج چهار الی
پنج محصول در هر بخش + آموزش اختصاصی کار با فروشگاه







توجه : در صورت درخواست کارفرما ، به ازای اضافه شدن هر محصول در فروشگاه مبلغ 2
هزار تومان به قرارداد اضافه خواهد شد.


تعداد صفحات بخش ها و منو ها
درجه سی : نامحدود + ساخت 3-5 منو ( هر منو
حداکثر دارای دو زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیرمنو
درجه بی : نامحدود
+ ساخت 5-8 منو ( هر منو حداکثر دارای سه زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیر
منو
درجه آ : نامحدود + ساخت 8-10 منو ( هر منو حداکثر دارای چهار زیر منو ) +
آموزش عمومی ایجاد منو و زیر منو
پنل حرفه ای : نامحدود+ ساخت 10-12 منو ( هر
منو حداکثر دارای پنج زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد منو و زیرمنو
پنل ویژه :
نامحدود+ ساخت 12-14 منو ( هر منو حداکثر دارای پنج زیر منو ) + آموزش عمومی ایجاد
منو و زیرمنو





توجه : در صورت درخواست کارفرما ، به ازای اضافه شدن هر منو مبلغ 2 هزار تومان و
به ازای اضافه شدن هر زیر منو مبلغ هزارتومن به قرارداد اضافه خواهد شد.


ازخدمات شرکت ایفا نت بررسی واعلام طراحی سایت ارزان می باشد




هم اکنون طراحی سایت در اراک و طراحی وب سایت در اراک در خدمت شما می
باشد.


یادمه چند سال پیش وقتی من مرکزی را برای ارائه خدمات طراحی سایت با عنوان طراحی
سایت ارزان راه انداختم می شد گفت در این زمینه فقط خودم فعالیت می
.

یعنی وقتی در گوگل کلمه طراحی سایت ارزان را جستجو می سایت من اولین
نتیجه بود و بقیه نتیجه ها یا الکی بودن یا اسپم بودن یا سایتهای آگهی بودن
.

اما الان بعد از گذشت چند سال شما اگر طراحی سایت ارزان را سرچ کنید فکر
کنم تا صفحه 50 گوگل همسایت رسمی وجود داره که داره توی این زمینه رقابت می
کنه.

و از اون جالب تر اینه که شرکتهای بزرگ که در کلمات سنگین مثل طراحی
سایت در صدر نتایج هستند یواش یواش دارن عنوان سایتهاشون را به طراحی سایت ارزان
تغییر می دهند.

خب تقریبا به همین نسبت بازار هم رشد کرده و متقاضی این
خدمات هم خیلی زیاد شده .اگر بخواهیم یک بررسی کوتاه توی این زمینه که چرا
این همه سایت به صورت قارچی توی اینترنت رشد که همه خدمات طراحی سایت ارزان
میدن .میشه به عوامل زیادی پی برد.برای ب اطلاعات  بیشتر درمورد طراحی یک
سایت حرفه ای میتوانید به طراحی
وب سایت در اراک
مراجعه کنید.

مورد اول : با وجود بیکاری که هست اکثرا
دنبال راه اندازی ب و کاری برای خودشان هستند.این کار برای خدمات دهندگان تازه
کار نیازی به سرمایه نداره و با توجه به نبود قانون کپی رایت یک شخص یا شرکت طراحی
سایت برای شروع نیازی به ید نرم افزارهای چند میلیونی نداره با چند نرم
افزار می تونه کار خودش را بدون سرمایه شروع کنه .

مورد دوم : درآمد مناسب :
برای یک شخص تازه کار گرفتن دو سه تا سفارش در ماه و درآمد یک میلیون میتونه خیلی
ایده آل باشه .چون شخص مثل شرکتهای دیگه نیازی به صرف هزینه اجاره دفتر و حقوق
کارمند و مالیات و .. نداره .

البته موارد خیلی بیشتری هم هست .

قصد
من از نوشتن این مقاله کوبیدن هیچکدام از این عزیزان و همکاران نیست.اما شاید برای
خیلی از شرکت های طراحی سایت سوال شده باشه که چرا این همه شرکت طراحی سایت ارزان
داره به وجود میاد .من خواستم جو به سوال موجود توی ذهن اونها داده باشم
















هم اکنون طراحی سایت در اراک و طراحی وب سایت در اراک در خدمت شما می
باشد.


غذاهای محلی اراک


آبگوشت دو گوله دودار یا آبگوشت دوغ دار آبگوشت دوغ دار که به لهجه اراکی و گویش
لری دوگوله دودار معروف است از غذاهای سنتی و محلی شهر اراک و استان لرستان است.
این غذا در استان لرستان به نام آبگوشت کشک لری معروف است. در اراک به آن چغندر
سفید هم اضافه می شود

دستور شماره یک، لرستان

گوشت آبگوشتی ۵۰۰
گرم
نخود و لوبیا سفید ۲ پیمانه
بادمجان سرخ کرده ۲ عدد
پیاز بزرگ ۱
عدد
سیر ۴ حبه
کشک ۲۵۰ گرم
نمک و زردچوبه و نعنا خشک به میزان
لازم
روغن مایع به میزان لازم

روش پخت:

نخود و لوبیا را از شب قبل
خیس کنید و هنگام پخت غذا، آب آن ها را خالی کنید و بشویید. گوشت، نخود، لوبیا
سفید، نمک، پیاز د کرده و حبه های سیر را با ۵ پیمانه آب خوب بپزید. پس از اینکه
یک ساعت از پخت آبگوشت گذشت، زردچوبه را بریزید و نیم ساعت مانده به پایان پخت
آبگوشت، بادمجان های سرخ شده راهم اضافه کنید. در آ ، کشک را اضافه کنید تا چند
جوش بزند. کمی نعنا داغ درست کنید و در آبگوشت بریزید. وقتی آبگوشت کاملا جا افتاد،
آب آن را در ظرف های جداگانه بکشید. گوشت، بادمجان، لوبیا و نخود را نیز با هم
بکوبید و با سبزی خوردن و نان سنگک سرو کنید.
دستور شماره دو؛ اراک
این مطلب
را هم ببینید :  خان ماهان

آبگوشت دوغ دار (دوگوله
دودار)

مواد لازم برای ۶ تا ۸ نفر:

گوشت دم یا گردن یک
کیلو
بادنجان قلمی پوست گرفته و سرخ کرده ۵ عدد
نخود و لوبیا سفید ابگوشتی
رویهم یک لیوان
ادویه آبگوشتی یا خورشی و زردچوبه
کشک جوشیده غلیظ ۳۵۰
گرم
نعنا داغ و پیاز داغ و سیرداغ
چغندر سفید د شده دو عدد

طرز
تهیه:

از قبل نخود و لوبیا را خیس کرده و سپس با گوشت و پیاز و زردچوبه و
ادویه باز بگذارید تا گوشت و حبوبات بپزند. سپس چغندر د شده را اضافه کنید تا در
آبگوشت بپزد. در انتها بادجان سرخ شده را اضافه کنید و نمکش را بچشید. وقتی چغندر و
بادنجان پخت نوبت افزودن کشک است. کشک را اضافه کرده و اجازه دهید چنئ جوش بزند.
اکنون در ظرف مناسب کشیده و یا نعنا داغ و سیر داغ و پیاز داغ تزیین کرده و سر سفره
ببرید.

































هم اکنون طراحی سایت در اراک و طراحی وب سایت در اراک در خدمت شما می
باشد.




مشاهده متن کامل ...
خدمات ساخت وب سایت در اراک
نحوه عملکرد برنامه اجرایی رجیستری
درخواست حذف اطلاعات
در ابتدا کامپیوترها و کاربران بر اساس سیستم عامل msdos فعالیت می د و برنامه هایی که ساخته می شد بر اساس این سیستم عامل بودند برنامه تحت dos برنامه هایی بودند که کاربر از راهی مشخص وارد برنامه می شد مراحلی را طی می کردو راه وج نیز مشخص بود و کاربر همیشه مجبور به طی مسیرهای مشخص بود و برای رسیدن به منو و پنجره ای حتماً باید از منو و پنجره
دسته بندی کامپیوتر و it
فرمت فایل doc
حجم فایل 292 کیلو بایت
تعداد صفحات فایل 330
نحوه عملکرد برنامه اجرایی رجیستری

فروشنده فایل

کد کاربری 8044

فهرست

فصل اول:

· مقدمه ای بر رجیستری

· نحوه عملکرد برنامه اجرایی regedit.exe

· نحوه ساختن یک دستور و انتخاب نوع آن

· مشاهده تأثیر تغییرات ایجاد شده در رجیستری

· تهیه نسخه پشتیبان از رجیستری و تعمیر رجیستری آسیب دیده.

مقدمه ای بر رجیستری (registry)

در ابتدا کامپیوترها و کاربران بر اساس سیستم عامل ms-dos فعالیت می د و برنامه هایی که ساخته می شد بر اساس این سیستم عامل بودند. برنامه تحت dos برنامه هایی بودند که کاربر از راهی مشخص وارد برنامه می شد. مراحلی را طی می کردو راه وج نیز مشخص بود و کاربر همیشه مجبور به طی مسیرهای مشخص بود و برای رسیدن به منو و پنجره ای حتماً باید از منو و پنجره قبلی از آن عبور می کرد و هیچگونه اختیاری در تنظیم منو، پنجره ها و یا تغییر آنها نداشت (که احتیاج باشد در جایی ثبت شود). این خاصیت سیستم عامل dos باعث می شد که اکثر تنظیمات این برنامه های کاربردی در مرحله برنامه نویسی و compile انجام شود و احتیاجی جهت ثبت تنظیمات در فایل نباشد.

با یان وج

با این وجود سیستم عامل dos از رجیستری (registry) مستثنی نبود و سه فایل config.sys، msdos.sys، autoexec.bat وجود داشتند که سیستم عامل dos و جمعاً برنامه های کاربردی تنظیماتی مانند اختصاص دادن buffer و یا تعریف cdrom و غیره را در این غایل ها ثبت می د و در واقع این سه فایل نقش محضر خانه ثبت و یا همان registry را ایفا می د.

بعد از سیستم ms- dos سیستم عامل windows 3x دارای پنجره هایی بود که کاربر می توانست درنحوه ظاهر شده، رنگ، اندازه پنجره ها ونحوه اجرا شدن برنامه ها دخ کرده (امکانی که در dos وجود نداشت) و آنها را به دلخواه تنظیم کند. چیزی که در این جا مسلم است این است که تنظیمات سیستم عامل و یا تنظیماتی که توسط کاربرر اعمال می شد باید در فایلی ذخیره می شد تا هر بار که سیتم عامل راه اندازی می شود، و احتیاجی به تنظیمات مجدد نباشد، از طرفی به علت آنکه تنوع تنظیماتی که توسط کاربر و یا برنامه های کاربردی ایجاد می شد، بسیار متعدد بود و ممکن بود که کاربران بخواهند دائماً این تنظیمات را تغییر دهند و از طرفی دیگر اگر سازندگان این سیستم عامل می خواستند که از همان سه فایل dos برای ثبت این تنظیمات استفاده کنند ممکن بود این سه فایل حیاتی و boot کننده سیستم نیز بودند، دچار اشکال شده و آسیب ببینند. به همین منظور این بار و در این سیستم عامل فایلهایی با پسوند imi که مهمترین آنها control.ini , system.ini , win.ini بودند وظیفه ثبت تنظیمات (محضر خانه) و یا registry را بر عهده گرفتند.

و در نهایت نسل سوم رجیستری از زمانی آغاز شد که سیستم عامل ویندوز سری 9x که معروفترین و پرکارترین آنها 95 , 98 می باشد، به بازار عرضه شد (که دارای رابط گرافیکی بسیار قوی (gul) و پنجره های زیادی می باشند.) این ویندوز به واسط ساختار آن می تواند سخت افزارهای مختلفی را پشتیبانی کند و برنامه های کاربردی زیادی تحت این ویندوزساخته شد و به واسطه این رابط گرافیکی کاربران می خواهند تنظیماتی را بر روی پنجره ها، فونت ها، سخت افزارها و برنامه ها به وجود آوردند. در این میان آنچه که مسلم است این است که این تنظیمات (که موارد آن ها هم بسیار کم نیست) احتیاج به ثبت در محضرخانه (registry) دارند و از طرفی فایلهای control.ini , system.ini , win.ini از نوع فایلهای متنی بودند و به واسطه این تنظیمات حجم این فایلها بسیار زیاد می شد. و load شدن این فایلهای متنی در هنگام شروع ویندوز و اعمال تنظیمات ذخیره شده در آنها زمان زیادی را به خود اختصاص می دادند و از طرفی آسیب پذیر می شدند؛ به همین دلایل سازندگان ویندوز این تنظیمات را بر دو فایل system.dat، user.dat بنا نهادند که این فایلها را بر اساس اعداد باینری و hex ساخته می شدند، هم اهمیت بیشتری داشتند و هم حجم کمتری را می د.

در ویندوز های xp, 2000, 9x وظیفه محضرخانه ثبت (registry) بر عهده فایل user.dat و system.dat که در پوشه window می باشد را در اختیار کاربر قرار داده است تا بتواند در صورت وم دستورات مقدار ها و تنظیمات registry (مانند دستوراتی که در این کتاب گفته شده است) را به دلخواه خود تغییر دهد و یا دستور و مقدار جدیدی را صادر کند.

توجه: لازم به ذکر است که اگر اطلاعات کافی در مورد قسمتی از رجیستری ندارد هیچ گاه آن را تغییر ندهید. این دستورات و مقدارهای رجیستری به ترتیب از 5 شاخه منشعب و از 11 نوع داده ساخته می شوند که در بخش بعدی همراه با توضیح برنتامه regedit.exe به تفصیل شرح داده خواهد شد.

نحوه عملکرد برنامه اجرایی regedit. exe

برنامه regedit. exe برنامه ای می باشد که ویندوز آن را در اختیار قرار داده است تا بتواند در دستورات و مقدارهای registry تغییراتی را به دلخواه ایجاد کند. فایلهای منبع این برنامه دو فایل user.dat و system.dat می باشد و هر تغییری که از طریق این برنامه registry ایجاد شود، مستقیماً در این دو فایل اعمال می شوند.

توجه: هر تغییری در ریجستری سریعاً اعمال خواهد شد و برنامه regedit. exe هیچگونه تأئیده ای از کاربر نخواهد گرفت.

برای اجرا برنامه regedit. exe وارد منوی run از دکمه start شده و اسم فایل را تایپ کنید و با انتخاب دکمه ok، این برنامه اجرا خواهد شد.(شکل 1-1 را ببینید)

مخفی و غیر قابل دسترسی پارتیشن های cdrom hard و floppy

یقیناً شما اطلاعات و فایلهایی را روی hard کامپیوتر خود دارید که نمی خواهید دیگران به آن دسترسی پیدا کنند و یا نمی خواهید که کاربری بتواند از floppy و یا cd- rom استفاده کند.

برای انجام این امر دستور زیر را با مقادیر داده شده در ج به کار ببرید.

سیستم عامل : 98- me- 2000- xp

مسیر:hkey- current- user\ software\ microsoft\ winows\policies\explorer

نوع: binary value

دستور: nodrives

طبق ج 1: مقدار

توجه: جهت بی اثر این دستور، nodrives را از مسیرگفته شده حذف کنید.(ج 1)

00 00 00 01

y

00 00 01 00

q

00 01 00 00

i

01 00 00 00

a

00 00 00 02

z

00 00 02 00

r

00 02 00 00

j

02 00 00 00

b

00 00 01 00

s

00 04 00 00

k

04 00 00 00

c

00 00 08 00

t

00 08 00 00

l

08 00 00 00

d

00 00 10 00

u

00 10 00 00

m

10 00 00 00

e

00 00 20 00

v

00 20 00 00

n

20 00 00 00

f

00 00 40 00

w

00 40 00 00

o

40 00 00 00

g

00 00 80 00

x

00 80 00 00

p

80 00 00 00

h

ج 2 (hex)

f

e

d

c

b

a

15

14

13

12

11

10

مثال:

1- مخفی (a): floppy

مقدار: 01 00 00 00

2- مخفی پارتیشن c:

مقدار: 04 00 00 00

3- مخفی پارتیشن c , d:

مقدار: 0c 00 00 00

توضیح: تمامی محاسبات این مقادیر و این مثالها در مبنای hex محاسبه می شوند، پس اگر بخواهیم فقط یکی از پارتیشن های hard را مخفی کنیم طبق ج 1 عمل خواهیم کرد. ولی اگر بخواهیم دو، سه و یا چند پارتیشن مجزا را همزمان مخفی کنیم باید طبق دستورالعمل و مثالهای زیر عمل کنیم:

04 00 00 00

(مقدار): درایوc

08 00 00 00 +

(مقدار): درایوd

:012 00 00 00

همانطورکه در اعداد مبنای 16 (hex) به جای اعداد 10 الی 15 از مقادیر ج 2 استفاده می شود نوشتن عدد 12 در مقدار باینری در یک خانه غیر مجاز می باشد پس داریم:

خانه هشتم خانه اول

0

0

0

0

0

0

12

0

خانه هشتم خانه اول

0

0

0

0

0

0

12

0

4- مخفی a, c , d :

01 00 00 00

(مقدار): درایوa

04 00 00 00

(مقدار): درایوc

08 00 00 00 +

(مقدار): درایوb

:013 00 00 00

نوشتن اعداد 10 الی 15 در یک خانه مجاز نمی باشد پس طبق ج 2 داریم:

(شکل 2-1 را می بینید) a , c , d درایو: (مقدار): 0d 00 00 00

5- مخفی پارتیشن e , c:

04 00 00 00

(مقدار): درایوc

10 00 00 00 +

(مقدار): درایوe

14 00 00 00

:14 00 00 00

(مقدار): درایوe و c

توجه: در این مثال عدد 14 ظاهر شده است ولی چون عدد 1 آن در خانه دیگر می باشد احتیاجی به استفاده از ج 2 نمی باشد.

6- مخفی پارتیشن d , f:

04 00 00 00

(مقدار): درایوd

10 00 00 00 +

(مقدار): درایوf

28 00 00 00

28 00 00 00

(مقدار): درایوf و c

7- مخفی پارتیشن h و f:

20 00 00 00

(مقدار): درایوf

80 00 00 00 +

(مقدار): درایوh

:100 00 00 00

توجه: به دلیل ظاهر شدن یک از اعداد 10 الی 15 در یک خانه از ج 2 استفاده می کنیم:

h , f درایو: (مقدار) : a0 00 00 00

8- مخفی پارتیشن های a , c , d , e , f :

01 00 00 00

(مقدار): درایوa

04 00 00 00

(مقدار): درایوc

08 00 00 00

(مقدار):درایو d

10 00 00 00

(مقدار): درایوe

20 00 00 00 +

(مقدار): درایوf

313 00 00 00

توجه: به دلیل ظاهر شدن عدد 13 در یک خانه از ج 2 استفاده می کنیم:

a , c , d , e , f (مقدار): 3d 00 00 00

08 00 00 00

(مقدار): درایوd

10 00 00 00

(مقدار): درایوe

00 08 00 00

(مقدار):درایو l

20 00 00 00 +

(مقدار):درایوm

313 00 00 00

توجه: در این عدد 18 ظاهر شده است ولی چون عدد 1 آن در یک خانه و عدد 8 آن در خانه دیگر می باشد احتیاجی به استفاده از ج 2 نمی باشد.

d, e, l, m درایو: (مقدار): 18 18 00 00

10- مخفی کلیه پارتیشن ها و درایوها a الی z:

a-z درایو: (مقدار):ff ff ff 03

قرار دادن ع پس زمینه در toolbar پنجره های my computer و explorer

در پنجره my computer و پنجره های explorer و هر پنجره ای از ویندوز که دارای toolbar استاندارد (standard on) باشد به کمک این دستور پنجره ای ویندوز را از یکنواختی بیرون آورده و ع دلخواه و پس زمینه ای را انتخاب کرد و در پس زمینه toolbar قرار داد.

(شکل 2-2 را می بینید)

توجه: 1- فایلهای مورد نظر باید دارای پسوند bmp و gif باشند.

2- برای داشتن ع و برگشتن به ح اولیه دستور را از مسیر گفته شده حذف کنید.

سیستم عامل: 98- me- 2000- xp

مسیر: hkey- current – user\ softare\ internet explorer\ toolbar

دستور: back bitmapshell

مسیر ع مورد نظر را تایپ کنید : مقدار

حذف راست کلیک از desktop و کلیه پنجره ها

با راست کلیک بر روی قسمت خالی desktop، آی های desktop دکمه start، toolbar پارتیشن های هارد، درایوها، folder تک فایلها و فضای خالی بین آی ها در پنجره my computer و کلیه پنجره های دیگر می توان به امکانات و تنظیماتی که ویندوز در اختیار کار برقرار می دهد دسترسی پیدا کرد.

که با به کار بردن دستور زیر با مقدار 1، کلیه راست کلیک ها از قسمتهای فوق حذف خواهد شد و دسترسی به امکانات موجود را به طور جدی محدود خواهد کرد.

نوع: binary value

دستور: noview context menu

مقدار: 01 00 00 00

جلوگیری از خود به خود اجرا شدن (autorun) و cd (1)

هنگامی که cd در cdrom قرار داده می شود، autorun آن اجرا خواهد شد و محتویات داخل آن یا lige مربوط به آن نمایش داده خواهد شد که این به نوبه خود زمانی را تلف می کند و سیستم را مشغول به خود می کند، که بعضی از کاربران این عمل را نمی پسندند. برای از کار انداختن autorun از دستور زیر استفاده کنید.

سیستم عامل: 98-me- 2000- xp

مسیر:

hkey- current- user\ software\microsoft\windows\currentversion\polices\explorer

نوع: binary value

مقدار: 01 00 00 00

تغییر نام آی های داخل computer my و بر روی desktop

در برخی از دستورات قبلی همین فصل به طریقه تغییر نام آی های داخل پنجره my computer و یا آی های بر روی desktop گفته شد. ولی در این دستور یک راه کلی بر این امر وجود دارد که بدین صورت که یک کلید در زیر کلید clsid در مسیر زیر بسازید و نام آن کلید را کد کلاس آن آی (system folder) قرار دهید و بعد بر روی کلید کد کلاس ساخته شده کلیک کرده و در پنجره سمت راست بر روی دستور defult دوباره کلیک کنید و با ظاهر شدن پنجر مربوطه نام مورد نظر و دلخواه خود را (لاتین یا فارسی) در مکان آن تایپ کنید. بعد از تأئید این نام نام تایپ شده در پنجره my computer و یا بر روی desktop دیده خواهد شد. (شکل های 3-2، 4-2، 5-2 را ببینید)

توجه:

1-کد کلاس مربوط به آی های مختلف (system folder) در ضمیمه دوم کتاب گفته شده است.

2-اگر در مسیر زیر کلیدهایی وجود نداشت آن کلیدها را بسازید.

3-طریقه ساختن یک کلید در زیر کلید دیگر در فصل اول کتاب گفته شده است.

سیستم عامل: 98- me- 2000- xp

مسیر: hkey- current- user\software\ cl es\ clsid

دستور اول: با نام کد کلاس آن آی clsid ساختن یک کلید زیر کلید

دستور دوم: تایپ نام دلخواه

حذف منو و آی dilup panel از start و network , printer , controlmy computer

در ویندوز 98، در مسیر start\ setting و در پنجره my computer دو منو و آی به نامهای control panel و printer و در ویندوز 2000 این دو منو و منوی dial- up connection در مسیر start\ setting و آی control panel در پنجره my computer وجود دارند که این منو و آی های دسترسی به چاپگرها شبکه و تنظیمات کل سیستم را مهیا میکند. که با به کار بردن دستور زیر با مقدار 1 این منوها و آی ها از دکمه start و پنجره my computer حذف خواهند شد.

توجه:

1-در ویندوز xp گزینه control panel از پنجره my computer و از پنجره آبی رنگ سمت چپ (other places) نیز حذف خواهد شد.

2-جهت بازگشت به ح اولیه و بی اثر این دستور را از مسیر مشخص شده حذف کنید.

سیستم عامل: 98- me- 2000- xp

مسیر: hkey- current- user\software\ microsoft\ windows\ current version\ policies\explorer

نوع: binary value

حذف منو و آی control panel از دکمه my computer و start

از طریق منو و آی control panel از مسیر start\ setting و پنجره my computer می توان به داخل این پنجره راه یافت و به تنظیمات و امکانات کل سیستم ویندوز دسترسی پیدا کرد.

که با به کار بردن دستور زیر با مقدار، 1 منو و آی control panel حذف خواهد شد و دسترسی را محدود خواهد کرد.

سیستم عامل: 98- me- 2000- xp

مسیر: hkey- current- user\software\ microsoft\ windows\ current version\ policies\explorer

دستور: no control panel

نوع: binary value

مقدار: 01 00 00 00

نمایش و یا مخفی آی control panel از پنجره my comuter

در ویندوزهای 2000 , me, 98 در پنجره my computer آی ی به نام control panel وجود دارد که دسترسی به امکانات و تنظیمات کل سیستم را فراهم می کند. اما در ویندوز xp این آی پنجر my computer حذف شده است.

بدین منظور جهت نمایش این آی داخل پنجره my computer وارد مسیر زیر شوید و دستور را با مقدار 0 مقدار دهی کنید.

1-قرار دادن مقدار صفر آی control panel را نمایش می دهد و قرار دادن مقدار یک آنرا مخفی می کند.

2-کد کلاس مربوط به {21ec2020- 3aea- 1069- a2dd- 08002b30309d)} control panel

می باشد.

3- کد کلاس به عنوان دستور می باشد.

سیستم عامل: xp

مسیر: hkey- current- user\software\ microsoft\ windows\ current version\explorer\hide my computericons

نوع: dword vakue

دستور: {21ec2020-3aea-1069-a2dd-08002b30309d}

مقدار: 0

حذف و یا تغییر نام control panel از my computer و دکمه start

در ویندوز های 98-me-2000 در پنجره my computer و در مسیر start\ setting آی و گزینه ای به نام control panel وجود دارد که دسترسی به پنجره control panel و کلیه امکانات سیستم را مهیا می کند.

بدین منظور جهت حذف و غیر فعال این منو و آی وارد مسیر زیر شده و در ابتدای کد کلاس مربوط به control panel یک خط تیره (از طریق rename) کلید (توضیحات فصل اول))، قرار دهید.

توجه:

1- جهت تغییر نام بدین صورت عمل کنید که بر روی کد کلاس کلیک و در پنجره سمت راست برنامه regedit، دستور defult را با مقدار “control panel” خواهید دید دوباره بر روی defult کلیک کنید. با ظاهر شدن پنجره مربوطه می توانید نام control panel را به هر نام دلخواه (فارسی یا لاتین) تغییر دهید.

2-جهت بازگشت دوباره منو و آی control panel خط تیره را از ابتدای کد کلاس حذف کنید.

3-از مسیر زیر می توان شکل آی آن را نیز تغییر داد که در فصل هفتم (icons) توضیحات بیشتر داده شده است.

4-کد کلاس مربوط به {21ec2020- 3aea-1069-a2dd-08002b30309d}, control panel می باشد.

سیستم عامل: 98- me- 2000- xp

مسیر: hkey- current- root\clsid\ 21ec2020t\ 3aea\ 1069\ a2dd\08002b30309d

قرار دادن خط تیره در ابتدای کد کلاس از طریق rename کلید توضیحات در فصل اول: دستور اول

دستور دوم: defult تغییر نام مقدار کلاس دستور

مخفی و یا تغییر نام dia-up networking از دکمه start و my computer

در ویندوز 98، me، داخل پنجره my computer آی ی به نام dial- up وجود دارد که از طریق این آی می توان به امکانات و تنظیمات شبکه اینترنت و برقرار dial-up دسترسی پیدا کرد.

با وارد شدن به مسیر اول و گذاشتن یک خط تیره در ابتدای کد کلاس مربوط به dial-up ، netoworking این آی از پنجره my computer حذف خواهد شد. با این وجود می توان از مسیر start\ programs\ accessories به dial- up دسترسی پیدا کرد که برای حذف این مورد نیز وارد مسیر دوم (مسیر clsid) شده و یک خط تیره از طریق rename (توضیحات فصل اول) به ابتدای کد کلاس dial- up networking اضافه کنید.

توجه:

1-اگر از مسیر دوم (مسیر clsid) استفاده کنید منو و آیکن dial- up networking هم از my computer و هم از مسیر start غیر فعال خواهد شد. (به طور کلی از هر مسیری که ممکن است به آن دسترسی پیدا کرد، غیر فعال خواهد شد)

2-جهت تغییر نام در مسیر دوم بر روی کد کلاس کلیک کنید در پنجره سمت راست برنامه regdit دستور defult را با مقدار “ dial-up networking” خواهید دید دوبار بر روی defult کلیک کنید باظاهر شدن پنچره مورد نظر می توانید نام dial-up networking را به هر نام دلخواه (فارسی یا لاتین) تغییر دهید (این نام دلخواه در پنجره my computer نمایان خواهد شد.)

3-از طریق مسیر دوم می توان شکل آی را نیز تغییر داد که در فصل هفتم (icons) در قسمت system folder توضیح لازم داده شده است.

4-برای نمایان شدن مجدد منو و آی خط تیره را از ابتدای کد کلاس حذف کنید.

5-اگر my computer شما این آی را ندارد وارد مسیر اول شوید و یک کلید به نام کد کلاس در زیر کلید namespace بسازید (توضیحات بیشتر در ضمیمه دوم کتاب داده شده است) (در ویندوز 2000 و xp این آی وجود ندارد.)

6-کد کلاس {0992cffa0-f557-101a-88ec-00dd010ccc48}, dial- up networking باشد.

سیستم عامل: 98- me

مسیر اول:hkey-local-machine\software\windows\currnt version\explorer\my computer\name space\ {0992cffa0-f557-101a-88ec-00dd010ccc48}

مسیر دوم: hkey- cl es- root\clsid\ {0992cffa0-f557-101a-88ec-00dd010ccc48}

دستوراول: (توضیحات فصل اول) rename گذاشتن خط تیره در ابتدای کدکلاس از طریق

دستور دوم: defult تغییر نام مقدار دستور

حذف و یا تغییر نام printer از پنجره my computer و control panel

در ویندوزهای 98-me- 2000-xp در پنجره my computer و control panel و همچنین در مسیر start/ setting آی و منویی به نام printer وجود دارد که دسترسی به امکانات و تنظیمات پنجره printer را مهیا می کند.

بدین منظور جهت حذف و غیر فعال این منو و آی و منویی به نام printer یک خط تیره (از طریق rename کلید (توضیحات در فصل اول)) قرار دهید.

توجه:

1-جهت تغییر نام بدین صورت عمل کنید که بر روی کد کلاس کلیک کنید در پنجره راست برنامه regedit ، دستور defult را با مقدار “printer” خواهید دید دوبار بر روی دستور defult کلیک کنید با ظاهر شدن پنجره مربوطه میتوانید نام printer را به نام دلخواه (فارسی یا لاتین) تغییر دهید.

2-از مسیر زیر می توان شکل آی را نیز تغییر داد که در فصل هفتم (icons) توضیحات بیشتر داده شده است.

3-جهت بازگشت دوباره منو و آی printer، خط تیره را از ابتدای کد کلاس حذف کنید.

4-کد کلاس مربوط به printer، {2227a280-3aea-1069-a2de-08002b30309d), printer می باشد.

سیستم عامل: 98- me- 2000- xp

مسیر اول:

hkey- local- machine\software\microsoftmicrosoft\windows\current version\explorer\my computer\name space\ {d627790-4c6a-11cf-8d87-00aa0060f5bf}

مسیر دوم:

hkey- local- machine\software\microsoftmicrosoft\windows\current version\explorer\controlpanel\namespace\{ d627790-4c6a-11cf-8d87-00aa0060f5bf}

مسیر سوم: hkeycl -root\clsid\{d6277990-4c6a-11cf-8d87-00aa0060f5bf}

دستور اول:

(توضیحات در فصل اول) rename گذاشتن خط تیره در ابتدای کد کلاس از طریق

دستور دوم: defult تغییر نام مقدار دستور

مخفی و یا تغییر نام web folders از my computer

در ویندوز xp , 2000 , 98 , me داخل پنجره my computer آی ی به نام web folders وجود دارد که با وارد شدن به مسیر اول برای ویندوز me , 98 و مسیر دوم برای ویندوز xp و مسیر سوم برای تمامی ویندوزها از جمله 2000 این آی از پنجره my computer و کلیه مسیرهای موجود حذف خواهد شد.

توجه:

1-این آی به طور پیش فرض وجود ندارد.

2-در مسیر اول برای ویندوز me , 98 یک خط تیره در ابتدای کد کلاس مربوط به web folder از طریق rename (توضیحات در فصل اول) قرار دهید.

3-در مسیر دوم برای ویندوز xp مقدار 1 آی را حذف و مقدار 0 ای را نمایان می کند (پیش فرض مقدار 1 می باشد) در ضمن اگر دستور وجود ندارد آن را با توجه به توضیحات فصل اول بسازید.

4-مسیر سوم (مسیر clsid) برای کلید ویندوز از جمله 2000 صادق می باشد و با گذاشتن یک خط تیره در ابتدای کد کلاس از طریق rename (توضیحات در فصل اول) این آی حذف خواهد شد.

5-جهت تغییر نام در مسیر سوم بر روی کد کلاس کلیک کنید در پنجره سمت راست برنامه regedit دستور defult را با مقدار “web folther” را به هر نام دلخواه (فارسی یا لاتین) تغییر دهید. (این نام در پنجره my computer نمایان خواهد شد)

6-از طریق مسیر سوم می توان شکل آیکن را نیز تغییر داد که در فصل هفتم (icons) در قسمت system folder توضیحات لازم داده شده است.

7-اگر my computer شما این آیکن را ندارد برای ویندوز های xp , 98 , me , 2000 وارد مسیر اول شده و یک کلید به نام کد کلاس در زیر کلید namespace بسازید. (توضیحات بیشتر در ضمیمه دوم کتاب گفته شده است)

8-جهت نمایان شدن مجدداً آی خط تیره را از ابتدای کد کلاس حذف کنید و با در ویندوز xp مقدار 0 را به دستور بدهید.

9-کدکلاس {bdeadf00-c265-11d0-bced-00a0c90absof}, web folder

سیستم عامل: 98- me- 2000- xp

مسیر اول: hkey- local- machine\software\microsoft\windows\current version\explorercomputer\namespace\{bdeaf00-c265-11d0-bced-00a.c90ab50f}

مسیر سوم: hkey- cl es-root\ clsid\{bdeadf00-c265-110d0-bced-00a0c90ab50f}

مسیر دوم: hkey- lokal- machine\softwere\microsoft\windows\current version\policies\nonenum

مسیر اول و مسیر اول و سوم: rename گذشتن خط تیره در ابتدای کد کلاس از طریق

(توضیحات در فصل اول)

دستور دوم مسیر سوم: defult تغییر نام مقدار دستور

دستور مسیر دوم: {bdeadf00-c265-11d0-bced-00a0c90ab50f}

نوع دستور مسیر دوم: dword value

مقدار مسیر دوم: 0 یا 1

حذف و یا تغییر نام tip of day از explorer\views

پنجره my computer و یا explorer را باز کنید و از مسیر منوی view\explorer منوی tip of day را انتخاب و روی این منو کلیک کنید. پنجره ای در پائین my computer ظاهر خواهد شد که در مورد خود ویندوز پنجره های my computer و explorer و shortcut ها و کلیدهای میانبری که در ویندوز به کار می رود توضیح می دهد.

بدین منظور جهت حذف و غیر فعال منو و پنجره tip of day وارد مسیر زیر شده و از طریق remname کلید (توضیحات در فصل اول) در ابتدای کد کلاس مربوط به tip of day یک خط تیره قرار دهید.

توجه:

1-توضیحات و متن هایی که در پنجره tip of day وجود دارد در واقع صفحات html می باشند که در فایلی به نام tip.him در پوشه web در پوشه نصب ویندوز نوشته شده اند با باز این فایل توسط ویرایشگر صفحات web می توانید متنهای این فایل را به دلخواه خود تغییر دهید.

2-جهت تفییر نام بدین صورت عمل کنید که بر روی کد کلاس کلیک کنید. در پنجره سمت راست برنامه regedit را با مقدار “tip of day” خواهید دید. دوبار بر روی دستور defult کلیک کنید با ظاهر شدن پنجره مربوطه می توانید نام tip of day را به هر نام دلخواه فارسی یا لاتین تغییر دهید.

3-از مسیر زیر می توان شکل آی را نیز تغییر داد که در فصل هفتم (icons) توضیحات بیشتر داده شده است.

4-جهت بازگشت دوباره آیکن و پنجره tip of day خط تیره را از ابتدای کد کلاس حذف کنید.

5-کد کلاس مربوطه را به tip of day، {4d5c8c25- d075-11d0-b416-00c04fb90376} می باشد.

سیستم عامل: 98- me- 2000- xp

مسیر: hkey- cl es- root\ slsid\{4d5c8c25-d075-11d0-b416-00c04fb90376}

دستوراول:(توضیحات در فصل اول) کلید rename قراردادن خطتیره درابتدای کدکلاس از طریق

دستور دوم: defult تغییر نام دستور

دستور سوم: tip.htm ویرایش فایل

حذف منو و آی folder option از my computer و control panel

در پنجره my computer منویی به نام tools می باشد که در این منو گزینه ای به نام option folder وجود دارد که با کلیک بر روی آن و باز شدن پنجره مربوطه می توان به تنظیمات کلیک نحوه نمایش فایلهای مخفی و سیستمی نمایش و یا عدم نمایش tooltip ها و … دسترسی پیدا کرد.

که با به کار بردن دستور زیر با مقدار 1 این گزینه از منوی tools حذف خواهد شد.

توجه:

1-در ویندوز xp علاوه بر خلاف این گزینه از پنجره my computer همین آیکن از پنجره control panel نیز حذف خواهد شد.

2-جهت برگشت به ح اولیه دستور را از مسیر مورد نظر پاک کنید

سیستم عامل: 2000- xp

مسیر: hkey- current- user\ssoftwere\microsoft\windows\current version\policies\explorer

نوع: binary value

دستور: nofolderoption

مقدار: 01 00 00 00

حذف منوی file از پنجره های my computer و intetnet explore

در پنجره my computer، explorer، intenet explorer منویی به نام file وجود دارد که این منو دارای منوهایی مانند open، save , print و …. می باشد که با به کار بردن این دستور با مقدار 1 می توانید این منو را حذف کنید.

سیستم عامل: 98- me- 2000- xp

مسیر: hkey- current- user\softwere\microsoft\windows\current version\policies\explorer

نوع: binary value

دستور: nofile menu

مقدار: 01 00 00 00

حذف منوی manage از راست کلیک بر روی my computer

داخل پنجره control panel، آی ی به نام administrative tools وجود دارد که با کلیک بر روی آن پنجره ای با هفت آیکن به نامهای local securiry policy , computer mana ent , componet services و … ظاهر می شود که مهمترین این آی ها آی computer mana ent می باشد.

این آیکن پنجره ای را باز می کند که از طریق این پنجره می توان به امکانات و تنظیماتی از قبیل system tools اشتراک گذاری فایلها، تعریف user اعمال و تغییر p words برای کاربران غیر فعال crrom و یا درایو a برای کاربران و … دسترسی پیدا کرد.

دسترسی به این پنجره از دو راه امکان پذیر است: از طریق آی administrative tools و دیگری که از طریق راست کلیک بر روی آ یکن my computer و انتخاب منوی manage.

بدین منظور جهت حذف این منو از راست کلیک وارد زیر شده و بر روی دستور defult دوباره کلیک کنید. با ظاهر شدن پنجره مربوطه مقدار را به طور کلی پاک کنید و بعد کلمه ok را فشار دهید. (شکل 2-7 را ببینید)

توجه:

1-کد کلاس گفته شده در مسیر مربوط به computer my می باشد.

2-جهت بازگشت دوباره منوی manage مقدار زیر را در دستور defult وارد کنید.

3-روش حذف آی administrative tools نیز در دستورات فصل اول پنجم گفته شده است.

سیستم عامل: 2000- xp

مسیر: hkey- cl es- root\ clsid\ {20d040fe0-3aea-1069-a2db3039d}\shell\manage\command

نوع: string value

دستور: defult

مقدار: %windir%system32\mmc.exe /s %windir%system 32\compgmt.msc

حذف tab (پنجره) security از راست کلیک بر روی تک فایلها و انتخاب منوی properties

اگر فرمت پارتیشن در ویندوز 2000 ، xp به صورت ntfs باشد، از راست کلیک بر روی تک فایلها و انتخاب منوی properties پنجره ای ظاهر می شود که دارای tab (پنجره ای) به نام security می باشد به کمک امکانات و تنظیمات این پنجره می توان دسترسی به یک فایل را از لحاظ خواندن و نوشتن باز و یا هر گونه تغییرات برای سایر کاربران محدود کرد به طوری که فقط به کاربرانی که شما به عنوان administrator به آنها اجاره می دهید می توانند به این فایل دسترسی پیدا کنند.

بدین منظور برای آنکه کاربران دیگر (power user) نتوانند به امکانات این پنجره دسترسی پیدا کنند وارد مسیر اول و یا دوم شده و از طریق rename یک کلید (توضیحات در فصل اول) در ابتدای کد کلاس مربوط ?

مشاهده متن کامل ...

آهنگ جدید پویا بیاتی بنام منو ببخش
درخواست حذف اطلاعات

آهنگ جدید پویا بیاتی بنام منو ببخش

new pooya bayati mano bebaksh

آهنگ جدید پویا بیاتی به نام منو ببخش

متن ترانه پویا بیاتی منو ببخش

باز منو منو فکر و خیال تو
باز دنیام سرد و ته
کاش میدونستی که هر جا میرم
حرف از عشق پاکته
کاش میدونستی بدون تو
تنهایی دلسوزمه
میگذره روزا به سختی و
این حال هر روزمه
بی تو خسته ام منو ببخش
دل ش ته ام منو ببخش
یادت باشه اونی که مریض چشاته منم
یادت باشه نمیتونم از تو که دل م
یادت باشه اینو که به عشق رسیدن تو
من واسه دیدن تو دلمو به همه ثانیه ها گره میزنم
یادت باشه اونی که مریض چشاته منم
یادت باشه نمیتونم از تو که دل م
یادت باشه اینو که به عشق رسیدن تو
من واسه دیدن تو دلمو به همه ثانیه ها گره میزنم

+ ++ + + + +

باز منو منو فکر و خیال تو
باز دنیام سرد و ته
کاش میدونستی که هر جا میرم
حرف از عشق پاکته
کاش میدونستی بدون تو
تنهایی دلسوزمه
میگذره روزا به سختی و
این حال هر روزمه
بی تو خسته ام منو ببخش
دل ش ته ام منو ببخش
یادت باشه اونی که مریض چشاته منم
یادت باشه نمیتونم از تو که دل م
یادت باشه اینو که به عشق رسیدن تو
من واسه دیدن تو دلمو به همه ثانیه ها گره میزنم
یادت باشه اونی که مریض چشاته منم
یادت باشه نمیتونم از تو که دل م
یادت باشه اینو که به عشق رسیدن تو
من واسه دیدن تو دلمو به همه ثانیه ها گره میزنم

پخش آنلاین موزیک


برچسب ها : mano bebaksh, pooya bayati, پویا بیاتی, تهران موزیک, آهنگ پویا بیاتی, آهنگ منو ببخش, آهنگ منو ببخش از پویا بیاتی, کد پیشواز منو ببخش از پویا بیاتی, متن آهنگ منو ببخش از پویا بیاتی, منو ببخش, منو ببخش از پویا بیاتی, منو ببخش با صدای پویا بیاتی



مشاهده متن کامل ...
منو ببخش.....
درخواست حذف اطلاعات

از اول تا آ ش یه سه چار دقیقس گوش بده هر چند سخته باورش

هر چند سخته باورش این چیزارو ی نشنیده از پدر یا مادرش

من میگم حالم خوبه تو باور نکن

جز خدا ی رو داور نکن

واسه من به هر حال فرقی نداره

ولی منو ببخش اگه تلخه حرفام

سهم منو تو از خورشید لحظه غروبه

این زندگی حق نیس کلش یه دروقه

میگن حرفای من تاریکو سیاهه

پر از ناامیدی مثله شعرای فروقه

منو ببخش

اگه اینو نمیدونم که کنار حقیقت امثال شما زنده نمیمونن

اگه روزی بفهمم که ی بیشتر از من راس میگه دیگه نمیخونم

بین منو تو یه میکروفن فاصلس

بین منو اون یه دنیا خاطرس

منو ببخش واسه خاطره هام

این بین منو زندگیم یه جور معاملس

کروس

شاید سود نداره واسمو

شاید زود نرسی بهش

ولی میرسی به حرفم یه روز

ولی تا اون روز

منوببخش

میرسی به حرفم یه روز

منو ببخش

میرسی به حرفم یه روز

منو ببخش

میرسی به حرفم یه روز

منوببخش

میرسی به حرفم یه روز

ورس

منو ببخش

اگه موهام امروزی نیس

اگه حرفم از روی دل سوزی نیس

اگه مثله تو شاد نیستمو

اگه اهل ترانه های پاپ نیستمو

منو ببخش

اگه با اقلیتی

اگه واسم نداری هیچ اهمیتی

منو ببخش

اگه تورو نمیبخشمو

اگه همش بهت میگم بگیر دستمو

منو ببخش

اگه تو حرفام هرگز نبودم اون چیزی که تو میخای

منو ببخش

اگه تو فردام هرگز نمیشم اون چیزی که تو میخای

منو ببخش

منو ببخش

بخاطره همه دوروغایی که نگفتم

بخاطره زندگیی که ن

بخاطره لحظه هایی که نمردم

منو ببخش

مثله برگ تو مسیر باد هر طرفی بوزه راه میری

منو ببخش اگه فریاد میزنم که میسرت غلطه داری اشتباه میری

شاید سود نداره واسمو

شاید زود نرسی بهش

ولی میرسی به حرفم یه روز ولی تا اون روز

کروس

منو ببخش

میرسی به حرفم یه روز

منوببخش

میرسی به حرفم یه روز

منو ببخش

میرسی به حرفم یه روز

منو ببخش



مشاهده متن کامل ...
منو ببخش.....
درخواست حذف اطلاعات

http://jza. /

از اول تا آ ش یه سه چار دقیقس گوش بده هر چند سخته باورش

هر چند سخته باورش این چیزارو ی نشنیده از پدر یا مادرش

من میگم حالم خوبه تو باور نکن

جز خدا ی رو داور نکن

واسه من به هر حال فرقی نداره

ولی منو ببخش اگه تلخه حرفام

سهم منو تو از خورشید لحظه غروبه

این زندگی حق نیس کلش یه دروقه

میگن حرفای من تاریکو سیاهه

پر از ناامیدی مثله شعرای فروقه

منو ببخش

اگه اینو نمیدونم که کنار حقیقت امثال شما زنده نمیمونن

اگه روزی بفهمم که ی بیشتر از من راس میگه دیگه نمیخونم

بین منو تو یه میکروفن فاصلس

بین منو اون یه دنیا خاطرس

منو ببخش واسه خاطره هام

این بین منو زندگیم یه جور معاملس

کروس

شاید سود نداره واسمو

شاید زود نرسی بهش

ولی میرسی به حرفم یه روز

ولی تا اون روز

منوببخش

میرسی به حرفم یه روز

منو ببخش

میرسی به حرفم یه روز

منو ببخش

میرسی به حرفم یه روز

منوببخش

میرسی به حرفم یه روز

ورس

منو ببخش

اگه موهام امروزی نیس

اگه حرفم از روی دل سوزی نیس

اگه مثله تو شاد نیستمو

اگه اهل ترانه های پاپ نیستمو

منو ببخش

اگه با اقلیتی

اگه واسم نداری هیچ اهمیتی

منو ببخش

اگه تورو نمیبخشمو

اگه همش بهت میگم بگیر دستمو

منو ببخش

اگه تو حرفام هرگز نبودم اون چیزی که تو میخای

منو ببخش

اگه تو فردام هرگز نمیشم اون چیزی که تو میخای

منو ببخش

منو ببخش

http://jza. /

بخاطره همه دوروغایی که نگفتم

بخاطره زندگیی که ن

بخاطره لحظه هایی که نمردم

منو ببخش

مثله برگ تو مسیر باد هر طرفی بوزه راه میری

منو ببخش اگه فریاد میزنم که میسرت غلطه داری اشتباه میری

شاید سود نداره واسمو

شاید زود نرسی بهش

ولی میرسی به حرفم یه روز ولی تا اون روز

کروس

منو ببخش

میرسی به حرفم یه روز

منوببخش

میرسی به حرفم یه روز

منو ببخش

میرسی به حرفم یه روز

منو ببخش

http://jza. /



مشاهده متن کامل ...
اطلاعات و تصاویر جدیدی از محیط و منو های driveclub منتشر شد
درخواست حذف اطلاعات
دیگر زمان زیادی تا october 7 روز انتشار یکی از مورد انتظار ترین عناوین نسل هشتمی یعنی driveclub باقی نمانده است. به همین دلیل سونی ژاپن برای نمایان قدرت این بازی هم اکنون در به روزرسانی جدیدی که در صفحه ی اصلی خود انجام داده است اطلاعات و تصاویر جدیدی از محیط و منو های driveclub را منتشر کرده است.

در ابتدا ما سه تصویر از کشور های اسکاتلند، کانادا و هند را مشاهده می کنیم که، در آنها می توانیم مسیر های چشم نوازی را ببینیم که قرار است در آنها بازیبازان به رقابت بپردازند. شما می توانید این تصاویر را در پایین مطلب مشاهده کنید. در ادامه پنج تصویر از منو های بازی قابل مشاهده می باشند که متاسفانه این تصاویر اندکی کوچک می باشند و زبان آنها نیز ژاپنی است. اما با این وجود اطلاعاتی از آنها به دست آمده است. نخستین تصویر از گالری زیر ( اولین تصویر منو ها ) مربوط به تورنمت های موجود در بازی می باشد که با به اتمام رساندن هر تورنمنت، مسابقات جدیدی برای شما آزاد می شود که در آنها با به دست آوردن امتیازات و مهارت های خاصی می توانید ماشین های جدیدی را برای خود تهیه کنید. تصویر دوم منوی رویداد های جداگانه را نشان می دهد که در آن می توانید برخی محتویات مسابقه مانند ماشین ها، مسیر ها و.. را انتخاب نمایید. که هر مسابقه در این ح دارای یک ح جهانی می باشد. تصویر سوم نشان می دهد زمانی شما از تورنمت ها و رویداد های جداگانه استفاده می کنید می توانید با برخی چالش های دیگر نظیر رقابت با سرعت رقیبان در یک قسمت خاص از مسیر، دریفت کشیدن و.. رو به رو شوید. در ادامه می توانید تصویری از بخش آنلاین بازی را مشاهده کنید که نشان می دهد این بازی از از voice chat نیز پشتیبانی می کند. تصویر چهارم نیز مربوط به درجه ی باشگاه ها می باشد، که در آین بخش می توانید درجه ی باشگاهتان را مشخص کنید و بالا ببرید تا “مدال های باشگاه” را ب کنید و امتیازات خود را بالا ببرید و محبوب شوید. آ ین تصویر نیز متعلق به منوی چالش ها می باشد که در آن شما می توانید ویژگی های مسابقات را مشخص کنید و این چالش ها را برای افراد یا باشگاه های دیگر بفرستید و یا چالش های آنها را بپذیرید.

تصاویر مسیر ها :

driveclub 1 670x377 اطلاعات و تصاویر جدیدی از محیط و منو های driveclub منتشر شد

driveclub 52 اطلاعات و تصاویر جدیدی از محیط و منو های driveclub منتشر شد

driveclub 3 670x377 اطلاعات و تصاویر جدیدی از محیط و منو های driveclub منتشر شد

تصاویر منو ها :

driveclub 24 اطلاعات و تصاویر جدیدی از محیط و منو های driveclub منتشر شد

driveclub 43 اطلاعات و تصاویر جدیدی از محیط و منو های driveclub منتشر شد

driveclub 62 اطلاعات و تصاویر جدیدی از محیط و منو های driveclub منتشر شد

driveclub72 اطلاعات و تصاویر جدیدی از محیط و منو های driveclub منتشر شد

driveclub 8 اطلاعات و تصاویر جدیدی از محیط و منو های driveclub منتشر شد



مشاهده متن کامل ...
آهنگ گم نکن منو رضا صادقی
درخواست حذف اطلاعات

آهنگ گم نکن منو رضا صادقی با و کیفیت بالا

موزیک رضا صادقی بنام گم نکن منو ، با دو کیفیت متفاوت ۳۲۰ و ۱۲۸ همراه با متن آهنگ گم نکن منو رضا صادقی و پخش آنلاین

new reza sadeghi – gom na mano

آهنگ گم نکن منو ، آهنگ جدید 96 ، آهنگ جدید رضا صادقی

آهنگ جدید گم نکن منو از رضا صادقی

 آهنگ گم نکن منو رضا صادقی

در ادامه مطلب

آهنگ گم نکن منو رضا صادقی

دنیا شلوغه گم نکن منو
باور کن این وابسته بودنو
میدونی قلبم بی تو با من نیست
دوری و میگیرم سراغتو
از عطر عشق تو اتاقتو
راهی بغیر از با تو بودن نیست
نمیدونم چرا طاقت نمیاری بری
راحت نمیتونی بگی واست بونم عشقه یا عادت
منو با این شبا نسپار
به تو که میرسم هر بار
یه جوری میزنه قلبم

متن آهنگ گم نکن منو رضا صادقی

که دم رفتنه انگار
تو تموم این لحظه ها یکی
با چشای تو دنیا رو دید
تو توموم این لحظه ها یکی
از خودش گذشت تا بهت رسید
نمیدونم چرا طاقت نمیاری بری
راحت نمیتونی بگی واست بونم عشقه یا عادت
منو با این شبا نسپار
به تو که میرسم هر بار
یه جوری میزنه قلبم
که دم رفتنه انگار
دنیا شلوغه گم نکن منو
باور کن این وابسته بودنو
میدونی قلبم بی تو با من نیست



مشاهده متن کامل ...
روش طراحی منوی وب سایت
درخواست حذف اطلاعات

وقتی یک وب سایت  در واقع از قسمت منوی آن وب سایت استفاده کرده تا به مطلب مورد نظر خود برسیم. متاسفانه خیلی از وب سایت ها منوی مناسبی ندارند. اغلب بعد از مدتی سردرگمی و استفاده از روش آزمون و خطا در جستجو، ما قادر به دستی به اطلاعات مورد نظر خود خواهیم بود.
 اگر منو در یک وب سایت ضعیف سازماندهی شده باشد، یا دارای جملات گیج کننده باشد و یا لینک های زیادی داشته باشد، امکان دست ی به مطالب مورد نظر را سخت می کند. شاه کلید ساختن یک وب سایت عالی، منوی واضح و قابل درک است. لیست کاربردی زیر به شما در ایجاد یک منوی موثر در وب سایت، کمک می کند.

  • منو را واضح و روشن کنید.

هنگامی که بازدیدکنندگان یک وب سایت اطلاعی از محتوای یک لینک ندارند، یا نمی دانند که چگونه مطالب مورد نظر خود را بیابند، دچار سردرگمی می شوند. با طراحی آ اهش دهید.
 استفاده از لیبل های واضح، این امکان را به بازدیدکنندگان می دهد که با یک نگاه اجمالی، از کار شرکت اطلاع یابند. از همان ابتدا، آنها می فهمند که در محل درستی قرار گرفته اند، و همچنین می دانند که چگونه به جایی که می خواهند، دست یابند. با در نظر گرفتن کلمات کلیدی در منوی وب سایت خود، جستجو را برای بازدیدکنندگان وب سایت، آسان کنید. 
 از ایجاد منو در کنار فرمت مطالب خودداری کنید، برای مثال، به جای داشتن ویدیو در صفحات، یک بخش به اسم "چگونه" همراه با مطلب، در قسمت موضوع قرار دهید. با توصیف مفهوم و متن در بیانی که کاربران استفاده می کنند، جستجو در وب سایت را آسان کنید. احتمالا بازدیدکنندگان وب سایت شما به دنبال بخش ویدئو نخواهند بود، اما آنها ممکن است به دنبال راهنمایی های کوچک در چگونگی استفاده از محصول شما باشند.
 بخش های مربوط به منو را مشخص کنید. تیزبینی و مهارت کمکی به بازدیدکنندگان وب سایت شما برای رسیدن به محل مورد نظرشان نمی کند. برای مثال، ایجاد لینک هایی با رنگ کمی تیره تر نسبت به مطالب وب سایت، کمکی به تجربه ی کاربر نمی کند. از ایجاد تلاش زیاد برای بازدیدکنندگان در رابطه با استفاده از وب سایت، جلوگیری کنید.

  • منو را ثابت نگه دارید.

من مطمئنم که شما تجربه ی حضور در وب سایتی را داشته اید کمنوی آن، مانند یک ضمیمه و پیوست به آن وصل شده است. این عدم ثبات باعث کاهش اعتماد کاربران می شود، همچنین باعث کاهش کیفیت تجربه ی کاربر نیز می شود. اگر در نظر شما چیزی به صورت ضمیمه و پیوست آمد، ممکن است در نظر مشتریان شما خیلی بدتر باشد.
یک نمونه منوی زیبا و تمیز در وب سایت bouguessa، که ثابت است و باعث افزایش تجربه ی کاربران در هنگام استفاده از وب سایت می شود.
 موضوع دیگری که به کاهش کیفیت منو منجر می شود، وجود گزینه هایی ست که بهم لینک نشده اند، مخصوصا هنگامی که انتظار می رود این گونه باشند. وقتی بازدیدکنندگان بر روی گزینه هایی از منو که بهم پیوسته نیستند، کلیک می کنند، دچار سردرگمی می شوند. از طراحی بصری برای نشان دادن اینکه کدام گزینه ها بهم متصل هستند ، استفاده کنید.
همچنین منوی ثانویه نیز باید به صورت ثابت در وب سایت طراحی شده باشد. تمامی کارهایی که در منوی اصلی انجام دادید نیز، در منوی ثانویه نیز اعمال کنید.
اگر شما صفحاتی دارید که مهم هستند و می خواهید دسترسی به آن ها آسان باشد، یک feature blockk در صفحه ی اصلی خود ایجاد کنید. بازدیدکنندگان وب سایت به این بلاک ها توجه می کنند، در این میان ، استفاده از گزینه های برجسته و هایلایت در منو باعث شلوغی و بی نظمی در منو می شود.

  • منو را مختصر و مفید نگه دارید.

از ایجاد منو با تعداد زیادی گزینه، خودداری کنید. خیلی خوب می شود اگر بتونه های منو را به عدد هفت، کاهش دهید. تعداد گزینه های کمتر برای انتخاب توسط بازدیدکنندگان وب سایت، بهتر است. این کار باعث کاهش فشار روانی کاربران، در هنگام استفاده از وب سایت، می شود. 
 تحقیقات نشان داده است که مغز انسان از خاطرات کوچک برای یادآوری مطالب استفاده می کند. ش تن و کوچک داده ها به گروه ها و تکه های مرتبط، باعث فهم بهتر و یادآوری راحتتر می شود. این یک روش موثر برای وب سایت های بزرگ است که تعداد گزینه های منوی آن ها بیشتر از هفت گزینه است. با ش تن گزینه های منو و تبدیل آنها به گروه های مرتبط، شما به کاربران وب سایت خود کمک بزرگی می کنید. 
 به یاد داشته باشید که با پاک هر گزینه در منو یا صفحه، شما این امکان را ایجاد می کنید که باقی گزینه ها پررنگتر و مهم تر جلوه کنند. و همچنین درصد کلیک شدن بر باقی گزینه ها بیشتر می شود. با دقت آن چیزی را که باید در صفحه داشته باشید، بررسی کنید و آنچه را که نیاز ندارید، پاک کنید. با این کار شما تجربه ی کاربر را بالا می برید.
وب سایت olson kundig یک نمونه ی عالی برای ساده منو است. 
 به علاوه، شما باید به ترتیب منوی خود نیز فکر کنید. گزینه های ابت و انتهایی در ذهن کاربران بهتر باقی می مانند. کاربران به ابتدا و انتهای لیست گزینه ها، بیشترین توجه را دارند. این یک نتیجه ی ساده روان شناسی ست. ما به عنوان انسان، به صورتی برنامه ریزی شده ایم که مطالب را در ابتدا یا انتهای لیست ، به یاد آوریم.
 از این پدیده طبیعی استفاده کنید و گزینه های مهم تر را در ابتدا یا انتقرار دادن گزینه های مهم در این ناحیه ها، شما استفاده از وب سایت خود را آسان تر می کنید. اگر نمی دانید که کدام گزینه ها برای کاربران شما مهم هستند، به وب سایت خود نگاه کنید و ببینید کدام صفحات ترافیک بیشتری دارند.

  • از معماری فلت استفاده کنید.

منوی عالی با یک معماری اطلاعات عالی شروع می شود. قاعدتا شما تمایل دارید که معماری وب سایت شما، تا آنجایی که ممکن است، فلت باشد. (منظور از فلت بودن، گسترده بودن گزینه ها و کم تعداد کلیک ها، برای دسترسی به مطلب مورده نظر است.) این امکان را ایجاد کنید تا بازدیدکنندگان با یک یا دو کلیک به هر صفحه ای که می خواهند، دسترسی پیدا کنند. 
 اگر شما طبقه بندی های سریع تر، آسان تر و ساده تری برای منو عرضه کنید، مشتریان راحتتر به جایی که می خواهند دسترسی پیدا می کنند. تعداد سطوح را در گزینه های منو کاهش دهید. این کار، استفاده از سایت را راحتتر می کند.
 برای سازماندهی سایت خود، صفحات را به صورت گروهی از هم  جدا کنید. به جای ایجاد گروه های تودرتو و پیچیده، تا آنجایی که می توانید سایت را فلت سازماندهی کنید. در صورت امکان، مطالب را ادغام کنید. اما این را هم در ان آشنا نیست کمکی به شما نمی کند، حال هر چقدرکه  می خواهند به فلت بودن وب سایت شما کمک کنند.
 از طراحی بصری برای فهم بهتر منو استفاده کنید. استفاده از فونت های خاص، اندازه ها، رنگ ها، و ایجاد فاصله میان گزینه ها، به کاربران برای فهم بهتر سطوح منو کمک می کند. تفاوت واضح میان منوی اولیه و ثانویه، هماهنگی و هارمونی خوبی به منو می دهد



مشاهده متن کامل ...
رمان افسانه زندگی مرموز
درخواست حذف اطلاعات

ادامه»»

post 6

فصل سوم رمان افسانه زندگی مرموز«بازگشت خاطرات»


جولیا رو به من کرد و ادامه داد شاید اون شخص خود شما هستید؟

-نه امکان نداره.من متعلق به یک دنیای دیگه هستم.من فقط میخوام جواب بگیرم.نیومدم جادوگرهارو شکار کنم.

-از یه جای دور اومدی یعنی اینکه با دلیل بسیار بزرگی اومدی.بعدشم.تو اصلا نمیمیری.اینم خودش یه جوابه.

شاهزاده-حق با جولیاه.بهتره بری تا خودت بفهمی که کی هستی و چه خبره.

جولیا-بره؟کجا بره؟قضیه چیه؟

شاهزاده-الیزا اون میخواد بره به جنگل کوهستان.باید به جواب هایی برسه.

جولیا-جواب؟تو کوهستان؟شوخی میکنید؟مگه تو کوهستان چه خبره؟اصلا منطقی نیست که بری.

-پرنسس لطفا بزارید برم.من چیزیم نمیشه.

جولیا-واقعا فکر کردی چون گرگ ها بهت کاری نداشتن میتونی از دست جادوگرا هم فرار کنی؟

-جادوگرا؟

شاهزاده-درسته جادوگرا تو اون جنگل زندگی میکنن.ولی هیچ وقت روز خودشونو نشون نمیدن.اگه تا قبل از غروب افتاب برگردی مشگلی پیش نمیاد.قبل از غروب افتاب برگرد.

-من یک شب اونجا بودم.اونجا چیزی نیست.

شاهزاده-شاید واقعا هیچ چیزی و ی با تو کاری نداره.

جولیا-نه.نه.مادرم میگفت جادوگرا کاری به این چیزا ندارن.اونا هر طلسمی رو میشکنن و اجرا میکنن.

شاهزاده-شاید اونا پیداش ن د.

جولیا-نه.اونا حتی قبل از اینکه وارد جنگل بشی تورو میبینن.منتظر میشنند تا گرگ ها اونهارو معطل کنه تا شب بشه.بعد اونا وارد قضیه میشن.حتی اگه گرگا باهات کاری نداشته باشن اگه شب بشه کارت تمومه.فقط مگه اینکه جنگلو به اتش بکشی و فرار کنی.

-اره.من دفعه قبلی جسدهارو سوزوندم و اتش بزرگی درست و بعد از جنگل بیرون زدم.

جولیا-باشه.ولی اونا میدونن اینبار اینکارو میکنی.اماده تر میشن.

شاهزاده-حق با جولیاه.باید قبل از غروب افتاب برگردی

-باشه.پس من اماده میشم.

جولیا-این اصلا به صلاحت نیست.نباید دوباره وارد اون جنگل بشی

رو به طرف شاهزاده و بهش گفتم لطفا یک اسب بهم بدید.جولیا با شندین این حرف و بی محلی من بسیار عصبانی شد ووارد اتاقش شد و در رو بست واجازه ورود به هیچ رو نمیداد.به هر حال من نمیتونستم که منتظر بمنونم که ببینم کی قرار بود در مورد زندگیم بفهمم.راه سفر رو در پیش گرفتم واز شهر بیرون زدم.چند روزی گذشت و من بالا ه به کوهستان رسیدم و با تمام اینکه میخواستم بفهمم که زندگیم چه اتفاقای برام افتاده بود ولی صبر که روز بگذره تا یک صبح خیلی زود وارد جنگل بشم.

تقریبا تمام شب را بیدار ماندم و صبح خیلی زود قبل از اینکه افالب در بیاد وارد جنگل شدم و به دنبال اون درختچه ای که تو خواب دیدم میگشتم.صداهایی اطرافم میشندیدم.خیلی ترسناک بودند.پاهایم بند اومده بود و نمیتونستم حرکت کنم.صداهای خش خشی اطرافم به صورت ناگهانی میشنیدم.چند لحظه بعد احساس چیزی به سرعت از یه طرف رد شد.ندیدمش ولی مطمعن بودم خبری بود.صداها بیشتر و بیشتر میشد تا این که ناگهان همه چیز متوقف شد.انگار افتاب در اومده بود.حالا فهمیدم که مشکل نور بود.و اتش باعث میشد که نور بسیار زیادی ایجاد بشه.اما یک نکته هنوز بود.من هنوزم نمیتونستم ت بخورم.احتمالا هنوز طلسم سر جاش بود.باور ن ی بود.اولین بار بود که باور می جادو وجود داره.و جالب تر از اون این بود که اونو حس می و منو گرفتار کرده بود.ولب باید کاری می .چون وقت زیلدی نداشتم و باید قبل از غروب افتاب از جنگل بیرون میزدم.تقریبا تا قبل از ظهر من همونجور خشکم زده بود و نمیتونستم حرکت کنم.اوضاع خیلی بد شده بود.اگر تمام روز اونجوری میموندم حتما شب میشد و کارم تموم بود.دیگه داشتم از کوره در میرفتم.تصمیم گرفتم نهایت تلاشمو م تا ت ی بخورم.اما یک لحظه بعد بدون هیچ زحمتی احساس که ازاد شدم.عجیب بود.ولی همین قدر مهم بود که سریع دنبال درختچه بگردم.تقریبا تمام روز رو به دنبال درختچه گشتم و بیشتر جنگل رو زیرو رو ولی هیچ اثری از درختچه نبود و همه درختان به قدری بزرگ بودند که انتهای انها معلوم نبود.دیگه خسته شده بودم و تصمیم گرفتم که بشینم و استراحت کنم.ولی یک لحظه متوجه شدم که خورشید داشت غروب میکرد.به سرعت بلند شدم و با نهایت تلاش به سمت بیرون از جنگل دویدم.ولی هرچه قدر که میدویدم انتهایی در کار نبود.احتمالا طلسمی در کار بود.صداها باز برگشتند و داشتند دیونم می د.با عصبانیت فریاد کشیدم من اینجام چی میخواید؟

از پشت سرم ص اومد و زود.زود برگشتم ببینم چی بود.دختری جوان و زیبا روبروی من ایستاده بود و به من زل زده بود.متعجب به نظر میرسید.اما من بیشتر متعجب بودم.با عصبانیت فریاد زدم چهره واقعیت رو نشون بده.من میدونم که جادوگری.خندید و دوباره رو به من کرد وگفت چهره واقعی؟زیاد مادرت برات قصه تعریف کرده.چهره واقعی من همینه.درسته جادوگرم.ولی خدا که نیستم.هیچ نمیتونه چهرشو عوض کنه.

-امکان نداره.این یعنی اینکه تو یه انسانی.

-اره انسانم.که چی.ما هم زندگی میکنیم.ما هم خونه داریم و قبیله داریم.فقط مجبوریم دور از مردم زندگی کنیم.

-پس چرا دارید اونارو میکشید و اذیت میکنید؟

-اونا همه چیزو از ما گرفتند.خانواده های مارو میکشتند و میگفتند که شماها حق ندارید تعادل طبیعت رو به هم بزنید.میگفتند فقط خداوند صاحب قدرته.حالا نوبت ماست که انتقام بگیریم.

-ولی اگه شماها جادوگرید پس چرا اونا شمارو تونستند بکشن.

-ما که خدا نیستیم.اولین ی هستی که اینقدر زنده مونده.باید کارتو تموم کنم.ولی به یک خاطر هنوز زنده ای.چطوری از طلسمم رد شدی.چطوری؟

-پس اگه شماها خیلی قدرت ندارید یعنی اینکه نمیتونید منو بکشید.

-چرا نتونیم؟ما دیگه روح که نیستیم.دست داریم پا هم داریم.

-البته.ولی باید به اعطلاعت برسونم که هیچ نتونسته به من اسیبی بزنه.

-اها.که اینطور.پس فک کردی که از پس من بر میای.باید بگم که من جادوگرم و انسان معمولی نیستم.

بعد از تمام شدن حرفش با یک رسرعت باور ن یی جلوم ظاهر شد و یک کلمه گفت:تو خیلی عجیبی.منو ببخش مجبورم بکشمت.بعد سریع گردن منو ش ت و از اونجا دوز شد.تقریبا صبح شد و انگار از خواب بلند شده بودم.واقعه ب واقعا منو تحت تاسیر قرار گذاشت.اگر اون واقعی بود یعنی اینکه اونا هم زندگی میکنن.پس اونها بد نیستند.یا حداقل به خاطر خونواده هاشون اونکارو می د.حتی اگر من یک شکارچی میبودم نمیتونستم اونهارو بکشم.اونها هم ادم بودند و زندگی می د.کل وجودم گیج شده بود.پر از سوالات عجیب شده بودم.دلم میخواست بیشتر بدونم.کمی با خودم کلنجار میرفتم که یادم اومد که باید دنبال درختچه بگردم.دوباره شروع به جستجو تا درختی عجیب که تو خوابم دیده بودم رو پیدا کنم.شاید اون جواب تمام سوالات من رو میداد.

تمام روز گذشت و من تقریبا کل کوهستلن رو گشتم ولی اثری از چنین درختی نبود.کم کم نامید شدم و دوباره شروع به عقب برگشتن حتی در راه بازگشت دست بردار نبوم تمام اطراف را با دقت کامل تر تگاه می اما هیچ درختچه ای وجود نداشت درختان همه سربه فلک کشیده بودند و حتی از پایین برج انهارا نمیشد دید در میان راه حادثه ای عجیب تر مشاهده گرگ هارا یکی یکی قتل عام کرده بودند یک قتل عام بسیار غم انگیزاحساس می این کار الیزا بود.حتما انی رو فرستاده بود تا من رو پیدا کنند.مرگ گرگ ها شک بسیار عجیبی بود نمیدانم چرا نسبت به انها احساس گناه می کم کم برمیگشتم که از جنگل خارج بشم در میانی راه گرگی ضعیف و زخمی شده رو دیدم به من خیره شده بود نگاه بسیار عجیبی داشت لنگ لنگان بلند شد و راهی را میپیمود ظاهرا من باید به دنبالش راه میرفتم تقریبت چندین بار از پا در میمود و دوباره بلند میشد تا به جایی برسد بالا ه کاملا از پا درامد و کنار بوته ای نقش بر زمین شد عجیب بود من یک بار این بوته را دیده بودم.شاید همان درختچه بود.اما ان بوته درختچه محصوب نمیشد اما ممکن بود که همین باشد ابتدا کنار گرگ نشستم و به ان زل زده بود او هم نگاه بسیار داشت گویی که من را همیشه میشناخت.

بلند شدم و نزدیک بوته شدم هیچ وقت چنین چیزی ندیده بودم تمام برگ های ان بوته شکل های عجیبی داشتند.انگار نماد جادو بودند نمادی که جادوگر ها انرا کاملا میشناسند. کمی خندیدم. درختچه ای با برگ هایی شبیح به نماد جادوگرها برگی از انرا لمس و ناگهان همه چیز تغیر کرد کم کم همه چیز را به یاد می اوردم بیشتر خاطراتم رو. تمام چیزهایی که حتی نمیدانستم رو.انگار مغزم شده بود دریای دانش.سردرد عجیبی گرفتم.تمام وجودم گرفته بود.چشمام سیاهی رفتند.خاطراتم جلوی چشمام بود.مثل یک خواب میدیمشون.اسم واقعی من چیزی نبود جز اریا.فرزندی از مردی از سر زمین مقدس و مادری از سرزمین جادوگرها.مردی که در سرزمینی مقدس زندگی میکرد سرزمینی که هیچ شیاطینی و جادوگری یا چیزی اجازه ورود به ان را نداشتند.شخصی که در سفر های ماجراجویانه اش عاشق زنی از قبیله جادوگرها شد و باعث شد برای اولین بار پسری به دنیا بیاید که به صورت ذاتی دارای قدرت های خارق العاده ای بود.اما این کودک تهدیدی برای دشمنان انها بود.پس سرنوشت ان کودش به دستان مردی به نام مک داناوان س شده که با استفاده از جادوی سیاه در زمانهای مختلفی سفر میکرد تا از جادوگر های سیاه که میخواستند اورا نابود کنند فرار کند.پس ان کودک راهی برای نجات همه بود و او میبایست اورا به هدفش برساند.

اما گرگها.گرگها نمادی از قبیله گرگها بودند یا همان گرگ زاده ها که توسط جادوگر های سیاه نفرین شدند و تا ابد به شکل گرگ ماندند و اکنون انها هم چشم به انتظار ان بسته بودند تا روزی او بیاید و همه چیز را درست کند.

در این میان من مانده بودم که هیچ کدوم از این خاطرات رو نمیتونستم هضم کنم.و اینها فقط به صورت یک ایده توی ذهنم میپیچیدند پس شروع به ب بوته و بعد از این که بوته کاملا قطع شد تمام برگ های ان سوخت و به خا تر تبدیل شد و تکه چوبی از ان ماند که ظاهر بسیار عجیبی هم داشت وقتی کارم تمام شد چوب را بدست گرفتم اکنون دقیقا نمیدانستم که با ان چوب چه کار باید می اما میدانستم که کار چوب کاملا تمام نشده بود برخواستم و حرکت که برگردم به شهر اما چوب داشت به من چیزهایی را میرساند انگار با من ارتباطی برقرار میکرد کم کم ملطفتم میکرد که باید گرگ را نجات بدهم در دلم خودم هم خیلی دوست داشتم که دوباره من و ان گرگ روزگاری با هم داشته باشیم اما نمیدانستم که چه کاری باید انجام میدادم مطمعن بودم که چوب را قرار نبود که به صورت اجی مجی تکان بدهم ومیدانستم که هم چوب فقط یک وصیله ارتباطی بود و اینکار رو باید خودم انجام میدادم.پس زخم گرگ را بستم و کمی از خا تر برگ های بوته بر روی زخم ان گذاشتم.نیم ساعتی خو دم و گرگ تقریبا حالش بهتر میشد.هنگامی که من خواب بودم چیزی داشت صورتم را اذیت میکرد و باعثشد بیدار بشم و در کمال نا باوری گرگ رادیدم که کاملا خوب شده بود و داشت صورت من را لیس میزد کم کم داشتم دلبسته او میشدم خیلی ارام به نظر می امد درست مثل یک سگ دست اموز و باوفا شده بود.شروع به حرکت کردیم و بعد از گذشت چند روز به شهر رسیدم اما شهر ویران شده بود انگار در نبود من اتفاق هایی افتاده بود.اما ضاهرا به خاطر سلطه دراوردن ان نبود و معلوم بود کار جادوگرها بود.کاملا عصبی شدم.ان جادوگرهای اهمق بالا ه کار خودشان را د.نمیتونستم بگم که جادوگر ها بد بودند.چون انها هم انسان بودند و خود من هم معلوم نبود از اونها بودن یا نبودم.فقط میدانستم که باید جلوی انهارا میگرفتم.به هر قیمتی شده بود.

به سرعت وارد قصر شدم تا ببینم پرنسس و شاهزاده در چه وضعی بودند.وقتی وارد قصر شدم حس عجیبی بهم دست داد.همه جا داشت در اتش میسوخت.سریع وارد شدم و در اولین نگاه شاهزاده را دیدم که زیر اوار گیر کرده بود و سعی میکرد بیرون بیاد.سریع رفتم که نجاتتش بدم اما نرسیده فریاد زد برو جولیا رو نجات بده.سریع باش.گیج شده بودم نمیدونستم چه کاری باید انجام میدادم.سریع وارد اتاق جولیا شدم و اونو دیدم که از دود بیهوش شده بود.سریع اونو بیرون کشیدم و به یک جای ازاد بردم.اتش بسیار بزرگ شده بود.بسختی وارد شدم و دیدم در کمال ناراحتی شاهزاده تمام کرده بود.اونو بیرون کشیدم و کنار جولیا گذاشتم.کمی اب اوردم و به صورت جولیا پاشیدم.به سختی بیدار شد و بلند شد.گیج بود.دائم میپرسید چی شده.وقتی چشمش به شاهزاده خورد ش ت عظیمی درونش اتفاق افتاد.بدنش میلرزید.فریاد میکشید امکان نداره.محکم برادرش رو بغل گرفته بود و فریاد میکشید بلند شو برادر.جلو رفتم که با اون صحبت کنم اما عصبی شده بود و من رو پس میزد.دلم به حالش میسوخت.اکنون هیچ رو نداشت.دلم میخواست کمکش می .دوباره جلورفتم و اونو عقب کشیدم و شاهزاده رو بلند و گفتم باید خاکش کنیم.اما پرنسس مدام جلوی من رو میگرفت.با عصبانیت سر اون داد کشید جولیا اون مرده.باید از اینجا بریم بیرون.اتش به زودی اینجا هم میرسه.توقف کرد و به من خیره شد.خنده ای در میان گریه هایش کرد و رو به من گفت خوشحالم اینجایی.

ازم پرسید برادرم خوب میشه مگه نه.نمیدونستم چی جوابش رو میدادم.هیچی نگفتم.فقط سکوت .دوباره گریه اش گرفت.رفتم جلو که دلداریش بدم.با گریه میگفت حالا هیچ رو ندارم.دیگه تنهام.همه منو تنها گذاشتند.بغض منو هم گرفته بود.برای دلداریش بهش میگفتم من اینجام.من تنهات نمیزارم.اما ای کاش اینجوری بود.خانواده اون رو جادوگرها کشته بودند.مطمعنا اگر میشنید که من جادوگر بودم برای همیشه از من متنفر میشد.البتطه هنوز مطمعن هم نبودم که جادوگر باشم.هنوز نمیتوانستم باور کنم این اتفاق هایی که برام می افتاد واقعیت داشته باشن.اگر این ها همه خواب بودند چی.من چندین بار قرار بود بمیرم ولی هیچ اسیبی بهم نخورد.پس حتما یک خواب بود.ولی یه چیز کاملا عجیب بود.من کاملا احساس می .اما اگه من دچار یک توهم بودم چی. ی که داره زندگیشو با توهم میگذرونه.چون همه اتفاقهای غیرممکن درمورد من اتفاق می افتاد.انگار نقش اصی یا قهرمان داستان بودم و این کاملا خنده دار بود.با خودم کلی کلنجار میرفتم که دور و بر من چه اتفاق هایی می افتاد.کمی فکر و در ا به نتیجه رسیدم که هرطوری که پیش میرفت منم پیش برم و اگه این داستان منه بزار تمومش کنم.یا در نهایت داستان تمام خواهد شد یا از خواب بیدار خواهم شد و یا از این توهم در می امدم ودر نهایت یا می پذیرفتم که این زندگی من بود.

کاملا پذیرفتم که هر اتفاقی قرار بود بیافته من بپذیرم.بالا ه پرنسس بیدار شد و نگاهی به دوروبرش انداخت.وقتی یادش امد که چه اتفاقی افتاده بود باز در خود فرو رفت و اشک می ریخت.حق داشت.خانواده اش را ازدست داده بود.خانواده ای که من هیچ وقت نداشتم.نزدیک جولیا رفتم و کمی دلداریش می دادم.ازش پرسیدم چه اتفاقی افتاد؟اما بیشتر گریه اش میگرفت و جوری در خود فرو میرفت که انگار کودکی بود که درمادنه بود از این که بعد از این چه بلایی سرش خواهد امد.برایش خیلی ناراحت بودم.جلوتر رفتم و دستاشو گرفتم.برای دلداریش میگفتم نترس پرنسس من هستم و کمکت میکنم.رو به من کرد و با عصبانیت بهم گفت دیگه به من نگو پرنسس.من دیگه پرنسس نیستم.حالش خیلی اب بود.چیز بیشتری نگفتم.من زیاد به این دنیا اشنا نبودم و چیزی از مسائل اینجا نمیدانستم.

بلند شدم و نگاهی به اطراف انداختم.همه جا از بین رفته بود.مردم زیادی زنده نمونده بودند و شهر کاملا اسیب پذیر شده بود.قطعا این کار همون جادوگرهایی بود که می گفتند.مدت خیلی زیادی نگذشت که بیرون از شهر لشکری حاظر شده بود.قطعا هیچ شانسی نبود.سرباز های بسیار کمی مانده بودند و هیچ امیدی در مقابل انها نبود.ولی باز هم ی حاظر نبود تسلیم بشود.شخصی جلو امد و به صحبت برخواست.از انها میخواست که تصلیم شوند تا هیچ اسیبی نبینند.طبق گفته هایشان میگفتند که میخواهند شهر را دوباره س ا کنند و قول داده بودند که به هیچ اسیبی نزنند و به مردم و همه اجازه داده خواهد شد که مثل قبل زندگی کنند.بلند شدم و بر روی برج قلعه رفتم و نگاهی به انها انداختم.زیاد نمیفهمیدم که راست میگفتند یا دروغ.ولی چاره ای نداشتند و باید می پذیرفتند.ولی هنوز گیج بودند و نمیدانستند که چه انتخ کنند.من به عنوان مذاکره کننده شروع به صحبت.به انها پیشنهاد دادم که یک شخص مورد اعتماد به داخل بیاید تا صحبت کنیم.اونها هم بلامانع پذیرفتند و یک نفر را به داخل فرستادند.

بالا ه دور یک میز جمع شدیم تا در صحبتی در مورد شرایط کنیم.ابتدا فرستاده شده به حرف پیش امد و گفت که مایل هستند که با مذاکره کننده گان اشنا شوند.به عنوان مذاکره کننده شخصی بلند شد و همه را معرفی کرد و حتی پرنسس را در میان اعلام حظور کرد.فرستاده شده بلند شد و خودرا معرفی کرد که وی شاهزاده توماس هستند و مایلند که شهر را در مقابل هر اسیبی محافظت کنند.من زیاد با این مسائل اشنا نبودم و چیزی نمیگفتم.به همین خاطر شاهزاده رو به من د و گفتند که در این میان همه معرفی شدند ولی هیچ شمارا معرفی نکرد.از من خواست که افتخار اشنایی به او را بدهم.بلند شدم و به نشانه احترام گفتم من ادوارد هستم و به عنوان یک میهمان در اینجا حظور دارم.شاهزاده به نشانه احترام سری تکان دادند و بدون هیچ صحبتی نشستند.با لحن احترام از شاهزاده خواستم که اجازه دهند تا مردم و انی که در قصر باقی مانده اند با همان رطبه اشان و شرایطشان زندگی کنند.شاهزاده هم بلند شد و شرایطش را ذکر کرد.خواست که بدون خونریزی شهر را تحت کنترل در اوردند و اورا به عنوان شاه انجا معرفی کنند.و در ادامه رو به من د و گفتند که چیز دیگری هم هست.پرسیدم چه چیزی.کمی تامل کرد و گفت که باید بدانید که امکان ندارد پرنسس بتوانند بعد از شاه شدن او یک پرنسس بماند.بلند شدم و گفتم منظور شما چیه.ازم خواست که اروم باشم و گفت برای اینکه جزعی از خوانواده سلطنتی باشد باید با او ازدواج کند تا به عنوان یک ملکه بعنوان صلح بین دو طرف باشد.به ارومی نشستم و پرنسس با ترس به من نگاه میکرد و هیچ چیزی نمیگفت.کمی تامل و بعد رو به شاهزاده و گفتم که امر بسیار خوبیست.و خواستم که خود پرنسس در اینباره تصمیم بگیرند.شاهزاده هم بلند شدند و گفتند عجله ای نیست و هر وقت که خواستند تصمیم بگیرند.شاهزاده بالا ه .ارد قصر شدند و شهر را تحت کنترل در اوردند و شهر دوباره جان میگرفت.

یک جا نشسته بودم و داشتم با خودم فکر می که پرنسس یکباره جلوم ظاهر شد.کمی پریشان بود.کنارم نشست و و ازم چیزی پرسید.پرسید که چرا گفتم اسمم ادوارد هست.منم جواب دادم حقیقت اسم واقعی من ادوارد بود و من اینو چند روز بود که فهمیدم.کمی خندید و گفت یعنی تازه از زندگیت و خانوادت بالا ه چیزایی فهمیدی؟جواب دادم تقریبا.دوباره بهم زل زد و گفت حتما هرچی جواب میخوای هم تو همون جنگل بود.یک لحظه ایستادم و به فکر رفتم.جنگل کوهستان.من باید بازم بر میگشتم اونجا.رو زو به پرنسس و گفتم که اونایی که اینجارو به روز در اوردند کی بودند؟جواب داد نمیدونم.ولی با وجود اینکه همه جا اتیش گرفته حتما کار جادوگرها بوده.دوباره ازم پرسید که چرا میخوام بدونم.رو به اون و گفتم که من باید برگردم جنگل.اینبار با عصبانیت تمام بلند شد و توروم ایستاد و گفت چرا؟میخوای بری با اونها مبارزه کنی؟اصلا میئونی اونها کی هستند و چطوری هستند؟بلند شدم به عنوان دلدلری گفتم که لازم نیست بترسه.و بهش گفتم که بله میدونم که چه شکلی هستند و چطوری هستند.کمی شکه شد و بهم گفت که اونهارو دیدم یانه.بهش جواب دادم که بله دیدم.روبهم گفت که پس چطوری زنده ام.

دوباره جواب دادم که انگار یادت رفته من کی هستم.کمی خندید و گفت هرکی باشی انها جادوگرند و اینچیزارو نمیفهمند.دستاشو گرفتم و بهش گفتم که هیچ اتفاقی نمی افته و لازم نیست بترسه.و ازش خواستم که به درخواست شاهزاده پذیرش بده تا زندگیش بهتر بشه.توروم نگاه میکرد و اشک تو چشماش جمع شده بود با عذاب تمام توروم گفت که منو دوستم داره.فورا از ترس دستاشو ول و یک قدم عقب رفتم.ولی فورا جلو امد و دستامو گرفت و گفت که هیچ چیز برام اهمیتی نداره.وگفت که دیگه خانوادش مردند و تنها ی که براش مونده منم.دیگه داشت گریم میگرفت و ازش میخواستم که زندگیشو نابود نکنه.ازش خواستم که به درخواست شاهزاده موافقت کنه و منو فراموش کنه.بهم زل میزد و میگفت چطوری.گفت که هیچ چیز براش اهمیتی نداره و بزارم باهام بیاد.خیلی رمانتیک بود و لی دور از واقعیت بود.هرکاری می نمیپذیرفت تا اینکه مجبور شدم بگم جولیا من یه جادوگرم میفهمی؟یک لحظه کلا توقف کرد و به چشمام زل زد و بعد دستامو ول کرد و از اونجا دور شد.با دیدن اون شرایط هم من هم اون کاملا خورد شده بودیم.

خیلی اوضاع بدی شده بود.فکر نکنم هیچوقت منو میبخشید.هرچی داشتم جمع و بدون خداحافظی از شهر زدم بیرون وبه طرف کوهستان حرکت .بعد از گذشت چندین روز به دل کوهستان رسیدم وهمونجا نشستم تا شب بشه.اما خیلی نگذشت که دورو ورم چیزهایی رو احساس .اولش فکر گرگ ها کمین کرده بودند ولی بعد متوجه شدم قضیه گرگ ها نبود.کم کم داشتند القا های ترسناکی را وارد می د که یک لحظه سزپا ایستادم وگفتم بیایید بیرون میدونم اینجا هستید.چند لحظه بعد پنج دختر دورتادورم جمع شدند و داشتند میخندیدند و میگفتند که چی باعث شده اینقد با جرعت بشی.یکی اونور با لحن تمس افرینی داشت میگفت اوه شما خونواده منو کشتین و من اومدم انتقام بگیرم...همینطور داشتند دورو ورم چرخ میزدند که با عصبانیت داد زدم یک جا وایسید.برای انتقام نیومدم.از همه بزرگتر جلو تر اومد و دستاشو به گردنم میداد و گفت که پس چرا تکو تنها اومدی وسط این جنگل عحیب و غریب.

دستشو از رو گردنم پس زدم وگفتم اومدم حرف بزنم.همه با هم خندیدند و با تمس میگفتند اومده حرف بزنه.حرفاشون یه جورای رو اعصابم بود و داشتم از کوره در میرفتم.با عصبانیت فریاد کشیدم میشه خفه شید.بزرگتره با عصبانیت جلوم ظاهر شد و گفت چه دلیلی باعث میشه که ما تورو نکشیم.کمی خندیدم و گفتم اینکه نمیتونید منو بکشید.کمی نیشخند زد و عقبتر رفت و گفت اونقت کی میخواد جلوی منو بگیره؟تو؟یک لحظه از پشت سرم یکی اومد و گفت چی باعث شده که اینقد طولش بدین و اینو نکشین.سریع برگشتم و اونا نگاه .عجب تصادفی بود.دقیقا همون جادوگری بود که برای اولین بار دیدمش.اونم یک لحظه جاخورد وبا تعجب گفت که امکان نداره.باتعجب جلو اومد و دست بهم زد ببینه روح نیستم و گفت تو بازم تو؟نو چطوری زنده هستی.پنج دختر دیگه تعجب کرده بودند و پرسیدند که چی داری میگی.تو اینو قبلا هم دیدی؟رو به اونها کرد و گفت قصم میخورم یه بار خودم کشتمش.بعد گفت شاید افسونی چیزی شده که نذاشت بمیره.بعد سریع اومد و گفت چه افسونی باعث شده که نمیری؟بهش گفتم که اومدم باهاتون حرف بزنم.با رئیستون.باید پادشاهی چیزی داشته باشین تو شهرتون.کمی خندیدند و گفتند چون با یه افسون نمردی دلیل نمیشه که بزاریم زنده بمونی و وارد شهرمون بشی.با لحن عصبانیت بهشون گفتم که اومدم حرف بزنم و الان ساعت هاست که دارم با شما کلکل میکنم.اصلا شما مگه نباید نتونید توروز اینجا باشید.

همینو که گفتم یک باره واکنش عجیبی نشون دادند که انگار داشتند از گرما میسوختند و فورا داشتند فرار می د به یک طرف.سریع دنبالشون راه افتادم ولی خیلی با سرعت راه میرفتند و نمیشد بهشون برسم.اما باید میفهمیدم کجا میرفتند.با سرعت تمام به سمتشون میدویدم و اونها داشتند از چیزی میسوختند و انگار نور روی اونها دوباره تاثیر پیداکرده بود.بالا ه بعد از گذشتن از یک راه طولانی از جنگل عبور کردیم و اونها فورا نقش بر زمین شدند و از حال رفتند.وقتی دیدم اونور جنگل افتاده بودند و لباسهایشان سوخته بود رومو برگردوندم و با تمس گفتم میشه جمع کنید خودتونو سریع تر و منو پیش رئیستون ببرید.با عصبانیت میگفتند لعنت به تو تو دیگه چه جور جونوری هستی.با لحن تمس گفتم نمیخواید لباس بپوشید؟من نمیتونم زیاد اینجوری بمونم.باعصبانیت فریاد زد از کجا بیاریم اخه.باید بریم شهر که حتی یه نفرمون هم لباس نداره که بره واسمون بیاره.نمیدونستم تعجب کنم یا واقعا شبیح به انسان ها زندگی می د.بهشون گفتم یعنی هیچ جادو جنبلی بلد نیستید که لباس تنتون کنید؟یکی جواب داد فکر کردی ما کی هستیم.اصلا تو چطوری اونکارو کردی؟جواب دادم کدوم کار؟با عصبانیت جواب داد لعنت به تو چطوری مارو سوزوندی؟اونها نفرینو ش ته بودند.

جواب دادم کی ها؟جواب داد میشه دست از سرمون برداری.جواب دادم نمیشه.من باید بفهمم اینجا چخبر بوده.چرا این همه ادم بیگناه رو کشتین؟جواب داد ما نمیدونیم.ما نکشتیم.برو از همونهایی که کشتند بپرس.به هر حال خوب د.باعث نفرین ش ته بشه تا بتونیم رنگ خورشیدو ببینیم.برگشتم و گفتم رنگ خورشید که دیدم تکه چوبی به طرفم پرت شد و با عصبانیت فریاد میزدند که برو گمشو.کمی خندیدم و گفتم حالا گیرم من رفتم.شماها بدون لباس چیکار میخواید ید.جواب دادن به تو ربطی نداره.چشمامو بستم وبرگشتم و گفتم من دارم میام دیگه حوصله ندارم.همینطور داشتم رد میشدم داشتند فریاد میزدن برو گمشو پررو که به سرم یک تکه چوب خورد و نقش بر زمین شدم.بلند شدم دوباره چشمامو بستم وگفتم نگاه نمیکنم بابا بزارین رد بشم.همینطور داشتن نق میزدند که یک لحظه احساس تمام وجودم یک شک بسیار قویی برخورد کرد وباعث شد احساس کنم یک لحظه دنیا ایست کنه و احساس فراتر از وجودم یک انرژی بسیار قویی داشتم.یک لحظه از حرکت ایستادم و صدای نق زدن دخترا ایستاد وداشتند با تعجب بسیار عجیبی به من نگاه می د.یک لحظه چشمامو باز و دوباره وقتی دیدم جلو روم هستند دستمو جلو چشمام گذاشتم وگفتم ببخشید فکر رد شدم.اما باز هیچ حرفی نزدند.نمیدونم از چی اونقدر تعجب کرده بودند که دیگه زبونشون بند اومده بود.همینطور داشتم پاورچین پاورچین میرفتم که رد بشم که یکباره احساس دورمو احاطه د و درکمال تعجب لباس تنشون بود.

روبه طرفشون و گفتم بالا ه لباس پیدا کردین؟که دختری که اولین بار دیده بودمش جواب داد که تو کی هستی؟چطوری تونستی از مرز رد بشی؟کم کم داشتم از همه چیز شک می .با تعجب گفتم مرز؟نکنه همینی که احساس یک لحظه جلومو گرفت.یه نگاهی به بقیه انداخت و گفت باید بریم پیش ملکه.با لحن موفقیت امیزی گفتم اره..منم صبح تا الان همینو میگفتم.سریع شروع د به حرکت به طرف شهر و در طول راه حتی یک کلمه هم حرفی نزدند و انگار حس می از چیزی ترسیده بودند.داشتم از کوره در میرفتم که پرسیدم شماها از یه چیزی میترسین؟چرا؟هیچ نمیگفتند و فقط راه میرفتند.دیگه از کوره در رفتم و پ سر راهشون وگفتم بهم بگید از چی میترسین که حرفی نمیزنین.یکی جواب داد که گفته بوند که مردی شرور وجود داره که روح جادو درش وجود داره و با یک اشاره میتونه هر ی رو از پا دراره.یک لحظه خندم گرفت و گفتم خب خوشبختانه من که نمیمیرم.

یه لحظه انگار داشت خندشون میگرفت که گفتند منظورمون شما هستید.گفته بودند که ی متولد میشه که تمام جادوگرهارا به دوران سیاهی میکشونه و هیچ دیگه تورارامش زندگی نمیکنه.ولی گفته بودند که اون رو از بین برده بودند.اما حالا میبینیم که بالا ه پیشگویی حقیقت شد.با عصبانیت فریاد زدم چه ی همیچین چیزی گفته.کی خونواده منو کشت؟با ترس جواب دادن که ما نمیدونیم.فقط میدونیم که یه شهر دیگه وجود داره که از جادوی سیاه استفاده میکنن.ما جادوی زیادی نداریم.با لحن خنده ای گفتم لازم نیست بترسین.میبینید که هیولا نیستم.من به ی اسیب نمیزنم.منم مثل شماها دنبال ارامش تو زندگیم هستم.بعد از کلی راه رفتن بالا ه به شهر رسیدیم و در کمال تعجب دیدم که فقر باعث فلاکت بسیاری شده بود.رو به دخترا و گفتم اینجا چرا اینطوریه؟دخترکی که بار اول دیده بودمش جواب داد ما خیلی وقته که اینطوری هستیم.چون همیشه داخل این محدوده گیر افتاده بودیم.ولی حالا که نفرین خورشید ش ته بهتر شدیم.

رو به طرفش و گفتم تو اسمت چیه؟جواب داد النا هستم.پوزخندی زدم و تا خواستم چیزی بگم بقیه شروع به معرفی خودشون.خندم گرفته بود که پرسیدم خوشبخت شدم.ولی میخواستم بپرسم که شماها درون جنگل چیکار میکردید پس؟چرا مردمو میکشید؟النا جواب داد ما از خودمون محافظت میکنیم.پرسیدم مگه مرز جلوشونو نمیگیره پس چرا اونارو میکشین؟جواب داد که مسئله همینه.ما به خاطر اینکه تو محدوده زندگی میکنیم داریم از گرسنگی میمیریم.ما تا ابد نمیتونیم تو این محدوده بمونیم.انسانها هم مارو زنده نمیزارن.تازه داشتم میفهمیدم که قضیه از چه قرار بود.دوباره جواب دادم پس شماها به جنگل میرید واسه شکار؟جواب داد بله.ما گوش و چیزهای دیگه رو شکار میکنیم.ولی اونا نه.با تعجب پرسیدم اونها نه؟جواب داد اونهایی که جادوی سیاه استفاده میکنن از گرگ ها استفاده میکنن و حتی بدترینشون از انسان استفاده میکنن.خشم تمام وجودمو گرفت.با عصبانیت تمام گفتم اونها کی هستن؟کجا هستن؟با ترس جواب داد نمیدونم منو ببخشید.بعد سریع فرار کرد و رفت.اطرافمو چرخ زدم دیدم هیچ نیست.خندم گرفته بود.حرکت به طرف دروازه های قصر.هرچند قصری وجود نداشت و فقط میشد بهش گفت خانه بزرگ.خیلی خنده دار بود.

بالا ه وارد اونجا شدم و از یه نفر خواستم که ملکه رو بینم.چند تا سرباز جلو اومدند و گفتند شما حق ندارید اینجا باشید لطفا از اینجا برید.جواب دادم وگرنه؟یکی شمشیر کشید و گفت مثه این که شما نمیفهمید.هر وارداینجا بشه کشته میشه.راهتونو بکشید و برید.جواب دادم من اومدم ملکتون رو ببینم.همینطور داشتند وراجی می د که دیدم زنی زیبا بیرون امد و با خنده ای بر لب شروع کرد ب حرف زدن.ابتدا پرسید چی میخواهید؟و چطور جرات کردید که وارد اینجا بشید؟شما که میدونید چه بلایی سر اونهایی که وارد اینجا بشن میاد.جواب دادم که این قوانین یک قصره نه این خونه که گمون نکنم اسمش خونه هم باشه.ملکه کمی خشمگین شد و جواب داد که هرچی باشه جای گستاخ هایی مثه شما نیست.اولا یک مردی و حتی بلافاصله باید کشته میشدی و دوما تو چی راجب به یک قصر میدونی؟جوری حرف میزنی که انگار تابه حال تو یک قصر بودی.کمی خندیدم و گفتم پس شما قضیه رو نمیدونید.من احل اینجا نیستم.همینو که گفتم سریع تمام نگهبانهارو خبر کرد و گفت ما قرارداد بسته بودیم که هیچ وارد خاک هیچ نشه و هیچ کاری به کار هم نداشته باشن.پس چطور جرعت کردی بیایی اینجا؟دوباره خنده ای و یک قدم پا پیش گذاشتم وگفتم منظورم اونجایی که فکر میکنی نیست.منظورم اونطرف مرزه.همینو که گفتم یک لحظه جا خورد و گفت چی میگی؟هیچ انسان معمولیی نمیتونه وارد اینطرف مرض بشه.جواب دادمبحث بیجا بسته من نیومدم درمورد اینا حرف بزنم.اومدم که به شماها کمک کنم و ایی که ازجادوی سیاه استفاده میکنن رو تنبیح کنم.

یک لحظه دیدم همه زدن زیر خنده.از عصبانیت داشتم منفجر میشدم که تست تو کیفم که چوب دستیی که تو جنگل بریده بودم رو در بیارم که دیدم نیست.یک لظه فکر دخترا اونو یده بودند که یک باره متوجه شدم که لحظه ای که از مرز رد شدم احساس که چیزی وارد وجودم شد.ممکن بود که بالا ه با من یکی شده بود و باعث شده بود که قدرتم بازگزدانیده بشه.رو به طرف ملکه و به اون خیره شدم.همینطور خیره شده بودم و اون هم کمی متعجب شده بود.کم کم داشت صورتش چروک میخورد و موهاش سقید میشدند.تازه فهمیدم که اون با ملکه شدن افسونی رو داشته که باعث میشد جون نگه داشته بشه.وقتی متوجه شد که داشت پیر میشد فریاد زد چه اتفاقی داره می افته؟چرا من دارم پیر میشم؟بهش زل زدم و گفتم اگه با من اری کنید دست بر میدارم.به چشمام زل زد و گفت امکان نداره.تو از بین رفتی.ما اینو حس کردیم.جواب دادم پس شما خانواده منو قتل عام کردید؟جواب داد که منو ببخشید من فقط میخواستم که از مردمم محافظت کنم.با عصبانیت گفتم چرا؟مگه خونواده من چه گناهی کرده بودند؟جواب داد ما هیچ کاری نکردیم.اونها اینکارو د.اونها بهمون گفتند که شما روزی میایین که همه جادوگرهارو نابود میکنین.ما فقط خونوادتو از اینجا بیرون کردیم.خشممو کنترل و جونیشو بهش برگردوندم.با تعجب بلند شد و گفت میخواید چیکار کنید؟جواب دادم که یه بار گفتم.اومدم صلح برقرار کنم.و انی که از جادوی سیاه استفاده میکنن رو مجازات کنم.جواب داد که پس ما چی؟با ما چیکار میکنین؟رو بهش و گفتم متوجه نشدی؟گفتم اومدم کمکتون کنم.دوباره پرسیذ که یعنی مارو میبخشید؟رو بهشون و گفتم مگه من کی هستم که اینقد همه از من میترسن؟منم مثله شماها هستم.دوست دارم زندگی کنم.مثله شماها ادمم.ملکه با لحن خوشحالیی جواب داد که شما یک جادوگر مرد هستید و یک جادوگر مرد منبع جادو هست.یعنی قدرتش فراتر از تصوره.ولی تعجب میکنم که شما محربون باشید.تعجب میکنم که سعی نمیکنید دنیارو بگیرید.

با لحن خنده اوری گفتم دنیارو بگیرم؟منظورت اینه سعی کنم یه قصر درست کنم و بشم امپراتورش؟خنده داره.من بعد از این که کارم تموم شد بر میگردم به دنیام.به اینده.با گفتن این حرف تمام مردم در تعجب فرو رفته بودند.من فقط دنبال راهی بودم که بتونم برگردم به زندگی سابقم.ملکه پا پیش گذاشت و گفت سرورم فقط جادوی سیاه میتونه اینده رو ببینه.رو به طرفش و گفتم منو سرورم صدا نکن.منظورت چیه فقط جادوی سیاه میتونه اینکارو ه؟جواب داد که درسته شما خیلی قدرت مند هستید.ولی اینکار جادوی سیاه رو میخواد و در ازاش زندگی میخواد.رو بهش و یک باره زدم زیر خنده و گفتم جادوی سیاه چیه؟من الان سه باره از زمان عبور جادوی سیاهی در کار نبود.الان میگی جادوی سیاه؟پس فکر میکنید که من از کجا اومدم؟ملکه جواب داد منو ببخشید سرورم ولی من فک میکنم شما در یک دنیای ساختگی بودید و برای همینه که مخفی بودید.با این حرف انگار تمام دنیا داشت رو سرم اب میشد.پس تمام این سال ها من از چی داشتم فرار می ؟رو به ملکه خب الان کار من چیه من تو این دنیا باید چیکار کنم؟این دنیا هم ساختگیه؟جواب داد که دنیایه واقعی شما اینه..شما فقط توی تصویری از دنیای واقعی در اینده میرید و یا بعد های دیگه میرید؟روبهش وگفتم خیلی خب میخوام دقیقا بگی که کار جادوگرا چیه و چیکار میتونن ن.جواب داد که تمام جادوگرها مثل هم نیستند.به سرع جوا بدادم پس چی چطوری هستند؟ادامه داد که یک مرد با جادوی سیاه میتونه به زمان ها و بعد های مختلفی سفر کنه.یه زن با جادوی سیاه میتونه طلسم های قدرت مند و خطرناکی درست کنه.وسط حرفش پریم و گفتم شما چی شما چی کار میتونید ید؟ادامه داد مرد ها ما کاری به جز نگه داشتن حصار مرزی نمیتونن ن که تعداد مردهامون بسیار کم شده و به زودی مرز از بین میره.زنها هم میتونن طلسم های معمولیی برای فریب انجام بدن تا بتونیم شکم هامونو سیر نگه داریم.با شنیدن این داستان یک لحظه خندم گرفت وولی با جادوی سیاه میتونید هرجا که بخواید برید.ولی جادوی سیاه غضب شده هست و مشقته.فقط قبیله جادوگرای سیاه از اون استفاده میکنند.شما هم متعلق به همین دنیا هستید.رو به ملکه و با لحن خشمگینی پرسیدم که پس من باید چیکار کنم؟من نمیدونم که شما چی کار میخواید ید.ولی میدونم که همیشه جادوگرای سیاه میخواستند تورو ازبین ببرند و ما فکر میکردیم که اونها خیلی وقت پیش این کارو کرده بودند.جواب دادم پس یعنی من باید اونهارو به سزای کارشون برسونم؟جواب داد که شما خوتون صاحب اختیار هستید.ولی روبرو شدن با اونها کار اسونی نیست.با عصبانیت گفتم مگه شما همین الان نگفتید که قدرت من بیشتر از همه است؟جواب داد بله سرورم اما جادوی سیاه هر ی حتی شمارو هم میتونه از پای دربیاره.شما خوتون باید بدونید که میخواهید چه کاری انجام بدین.جواب دادم باشه متشکرم.فکر کنم جواب من این کتابه.و فکر کنم شماها بتونید که بفهمید که این کتاب چی خواسته.

وقتی کتاب رو دید فورا عقب کشید و گفت متاسفم ما نمیتونیم به این کتاب دست بزنیم.فقط جادوگرهای سیاه میتونن این کتاب رو بخونن و بهش دست بزنن.من تعجب میکنم که شما چطور اونو تو دست گرفتید.رو بهش گفتم که باشه.میدونم که چی میخواید بگید.خواستم چیزی بگم که سرو صداهای بلند شد.ملکه فورا اومد جلو و فریاد زد که جادوگرای سیاه حمله د.اونها میدونند که شما اینجایید.اونها به خاطر تو و کتاب اومدن.همه رو میکشند.به هیچ رهم نمیکنن.شما باید زودتر از اینجا برید.با صدای بلند گفتم چرا نباید با اونها بجنگیم.جواب داد که شما میدونید که چطوری باید با اونها بجنگید؟جواب دادم نه.گفت پس زود تر حرکت کنید و دنبالم بیایید.فورا وارد اتاق وسیعی شدیم و شروع کرد به خوندن ورد های عجیب وغریبی واتفاقات عجیبی داشت می افتاد چند لحظه بعد رو بهم کرد و گفت من قدرت انتق رو ندارم شما باید از قدرت خودتون استفاده کنید.کمی جلوتر اومد و بهم گفت نمیتونم کاری م.شما باید بهم کمک کنید.منم بی اراده از توی خورجینم دست و چوبی که تراشیده بودم رو در اوردم و بهش نشون دادم.اونهم فورا اون رو از من گرفت و گفت این همون چوب درخت لنگره.شما باید این رو مانند یک بوطه بکارید تا بتونید وارد سرزمین مقدس بشید.اما فقط یک جادوگر سیاه میتونه از اون استفاده کنه.بعد فورا دستمو گرفت و بهم گفت که مارو نجات بدین.برگردین و مارو نجات بدین.بهش قول دادم که بر میگردم و بهشون کمک میکنم.بهم اخطار دادکه ممکنه هیچ چیزی رو به یاد نیارم واسه همین کتاب رو به دست ی میس که بهم نزدیکه ولی چوب خودش راهشو پیدا میکنه و ایی رو واسه کمک بهم میفرسته که به خاطرشون بیارم.بعد .....

(پایان فصل سوم)


توجه:*فصل ا این داستان کمی مبهم تر میباشد.ادامه رمان در قالب دنیایی متفاوت تر از انچه تاکنون بوده هست.*


بخشی از فصل چهارم:


1444 march

بر اساس تحقیقات یک دانشمند بزرگ در سال 1444اتفاقی وحشتناکی باعث کشته شدن بسیاری از انسان ها شد.در اون دوران بیماری خیلی مرموزی شیوع پیدا کرده بود که باعث شده بود مردم دچار جنون مرگ شوند و باعث میشد که بدن انها خون مورد نیاز بدن را تامین نکند.یعنی درواقع دچار یک مرگ مصنویی شده بودند.این اتفاقات باعث حادثه ای بسیار عجیب شد.







مشاهده متن کامل ...
مستی ( بانو )
درخواست حذف اطلاعات

مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه


شب که از راه میرسه
غربتم باهاش میاد
توی کوچه های شهر
باز صدای پاش میاد
من غمای کهنه مو بر میدارم
که توی میخونه ها جا بذارم
می بینم یکی میاد از میخونه
زیر لب مستونه آواز میخونه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه


گرمی مستی میاد توی رگهای تنم
می بینم دلم میخواد با یکی حرف بزنم
کی میاد به حرفای من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه
یکی آشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه
ولی از بخت بدم اونم غمه


خسته از هر چی که بود
خسته از هر چی که هست
راه میافتم که برم
مثل هر شب مست مست
باز دلم مثل همیشه خالیه
باز دلم گریه تنهایی میخواد
بر میگردم تا ببینم ی نیست
می بینم غم داره دنبالم میاد


مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

: ادامه مطلب



مشاهده متن کامل ...
فریضه وقت دارد❕
درخواست حذف اطلاعات

فریضه وقت دارد، در وقت خود باید فریضه را انجام داد؛ بهترین وقت انجام فریضه هم اوّل وقت -وقت فضیلت- است. خب، بعضی اصلاً فریضه را انجام نمیدهند، [میگویند] بی خیال؛ بعضی انجام میدهند امّا با تأخیر؛ بعضی میگذارند وقت که گذشت انجام میدهند، مثل توّ ن؛ توّ ن آن وقتی که باید می آمدند -که عاشورا بود- نیامدند، وقتی آمدند که کار از کار گذشته بود. یا قیام مردم مدینه با ی عبدالله بن حنظله. آمدند در مقابل یزید ایستادند، قیام د، حاکم مدینه را بیرون د، امّا دیر؛ آن وقتی که شنیدند که حسین بن علی (علیهماالسّلام) از مدینه خارج شد، آن وقت باید به این فکر می افتادند، نیفتادند؛ دیر به فکر افتادند، یک سال بعد [به فکر افتادند]
اگر بخواهیم کار را در وقت انجام بدهیم، بایستی فریضه را بشناسیم، بدانیم چه کاری باید انجام داد تا آن را در وقت خود انجام بدهیم.


برگرفته از بیانات ، در دیدار جمعی از مردم قم به مناسبت ۱۹ دی


مشاهده متن کامل ...
بیانات در دیدار مردم قم
درخواست حذف اطلاعات

بیانات در دیدار مردم قم


به مناسبت سالروز قیام نوزدهم دی ۱۳۵۶

بسم الله الرّحمن الرّحیم
والحمدلله ربّ العالمین والصّلاة والسّلام علی سیّدنا القاسم المصطفی محمّد و علی آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین و لعنةالله علی اعدائهم اجمعین.

خیلی خوش آمدید مردم عزیز قم، برادران و خواهرانی از مردم قم، از حوزه ی علمیّه ی شریفه ی قم؛ به همه ی شما خوشامد عرض میکنم؛ زحمت کشیدید، لطف کردید.

یاد این حادثه ی بزرگ و اثرگذار و مستمر در تاریخ را گرامی میدارم. درباره ی نوزدهم دی و مناقب مردم قم زیاد حرف زده ایم. هرچه عرض تکراری است و بارها گفته شده. خلاصه اش همین آیه ی شریفه ای است که این قاری محترم خواندند: لا یَستَوی مِنکُم مَن اَنفَقَ مِن قَبلِ الفَتحِ وَ قاتَلَ [اولٰئِکَ اَعظَمُ دَرَجَةً] مِنَ الَّذینَ اَنفَقوا مِن بَعدُ وَ قاتَلوا.(۱) مردم قم قبل از آنکه حرکت بزرگی از ملّت ایران دیده بشود و شروع بشود، قیام د. خب، حرکت مردم قم حرکت بسیار اثرگذاری بود و ایران را لرزاند؛ همه ی دلهای آماده را متوجّه یک فرصتی و یک امکانی و یک حقیقتی کرد و نهضت به راه افتاد، تا بقیّه ی قضایایی که میدانید. تکرار مطلب لازم نیست، آنچه لازم است، درس گرفتن از این قضایا است. از این جور قضایا باید درس گرفت. درسها هم نوبه نو مطرح میشود. هر روزی ما -من، شما، آحاد مردم- احتیاج داریم به اینکه از حوادث گذشته درس بگیریم.

نکته ی اصلی ای که در قضیّه ی قم وجود دارد که من آن نکته را هم بارها عرض کرده ام و تکرار میکنم، این است که مردم قم در آن مقطع، بهنگام عمل د. همیشه کار وقتی که در وقت خود انجام گرفت، تأثیر میکند یا تأثیر آن افزایش پیدا میکند. همان کار را اگر گذاشتیم بیات شد، مدّتی گذشت و بعداً انجام گرفت، گاهی اثر نمیکند یا اثر کمی میکند. هنر قمی ها این بود که نکته را فوراً گرفتند، دشمنی را فوراً شناختند و در همان وقت اوّل به آن پاسخ دادند، وَالّا اگر بعد از آنکه آن رفتار خباثت آمیزِ توطئه آمیزِ دشمن نسبت به بزرگوار انجام گرفت، این دست آن دست می د، [میگفتند] حالا میکنیم، فردا میکنیم، یک ماه دیگر میکنیم، این حوادث بعدی اصلاً به وجود نمی آمد. فریضه وقت دارد، در وقت خود باید فریضه را انجام داد؛ بهترین وقت انجام فریضه هم اوّل وقت -وقت فضیلت- است. خب، بعضی اصلاً فریضه را انجام نمیدهند، [میگویند] بی خیال؛ بعضی انجام میدهند امّا با تأخیر؛ بعضی میگذارند وقت که گذشت انجام میدهند، مثل توّ ن؛ توّ ن آن وقتی که باید می آمدند -که عاشورا بود- نیامدند، وقتی آمدند که کار از کار گذشته بود. یا قیام مردم مدینه با ی عبدالله بن حنظله. آمدند در مقابل یزید ایستادند، قیام د، حاکم مدینه را بیرون د، امّا دیر؛ آن وقتی که شنیدند که حسین بن علی (علیهماالسّلام) از مدینه خارج شد، آن وقت باید به این فکر می افتادند، نیفتادند؛ دیر به فکر افتادند، یک سال بعد [به فکر افتادند]؛ نتیجه هم همانی شد که تاریخ ثبت کرده است؛ قتل عام شدند، تارومار شدند، نابود شدند، هیچ کاری هم نتوانستند ند. کار را در وقت باید انجام داد. خب، اگر بخواهیم کار را در وقت انجام بدهیم، بایستی فریضه را بشناسیم، بدانیم چه کاری باید انجام داد تا آن را در وقت خود انجام بدهیم.

من عرضم این است که این انقلاب یک خیز بلندی بود که ملّت ایران برداشت برای اینکه خود را از ذلّت وابستگی و ذلّت عقب ماندگی نجات بدهد. این انقلاب یک حرکت عظیمی بود برای اینکه وابستگی و عقب ماندگی را -این دو ذلّت بزرگ را- به برکت و با راهنمایی و ی ، از این ملّت بزداید؛ دو درد طولانیِ مزمن بود، اینها را علاج بدهد؛ انقلاب برای این به وجود آمد و نظام بر این اساس تشکیل شد. خب، درست توجّه کنید، وقتی که یک حرکتی برای این مقصود به وجود آمده است که وابستگی را و عقب ماندگی را از این ملّت بزداید -و موفّق هم شده است، پیشرفت هم کرده است- آن انی که عقب ماندگی و وابستگی به نفع آنها بود، در مقابل این حرکت، این انقلاب، و این نظام می ایستند؛ این طبیعی است. این[طور] نیست که ما دشمن درست میکنیم ؛ بعضی ها تکیه کلامشان این است که آقا دائم دشمن نتراشید ! دشمن را حرکت ملّت میتراشد. فرض کنید یک قلدری آمده است خانه ی شما را، دکان شما را، محلّ استراحت شما را، زندگی شما را غصب کرده است؛ وقتی شما آمدید او را بیرون کردید، خب شما حقّتان را انجام داده اید، حقّتان را گرفته اید امّا او با شما دشمنی میکند. تا وقتی که امید داشته باشد که بتواند بر شما غلبه پیدا کند، به شما ضربه میزند. ما با ی دشمنی جدیدی ایجاد نکرده ایم؛ اینها دشمنی میکنند. آن انی که از وابستگی ایران به خودشان بهره میبردند، امروز با ما دشمنند؛ دشمن خونی! آن انی که از عقب ماندگی ملّت ایران منتفع میشدند، امروز با ما دشمنند؛ دشمن خونی، دشمن آشتی ناپذیر. البتّه این دشمنی ممکن است تا قیامت طول نکشد، عَسَى اللّهُ اَن یَجعَلَ بَینَکُم وَ بَینَ الَّذینَ عادَیتُم مِنهُم مَوَدَّة؛(۲) ممکن است یک وقتی اتّفاق بیفتد در آینده -صد سال دیگر، پنجاه سال دیگر، نمیدانیم- که این دشمنی از بین برود؛ امّا شرط از بین رفتن دشمنی چیست؟ این که او ناامید بشود یا اصلاح بشود؛ که حالا این [اصلاح شدن] بعید است، اصلاح شدن ابرقدرت ها بعید است. خب پس این دشمنی هست. آن درسی که ما باید بگیریم که بهنگام عمل ، آن مبنی بر این است که دشمن را بشناسیم، سمت و سوی کار دشمن را بدانیم، آن قدر بصیرت پیدا کنیم که هر حرکتی که دشمن انجام میدهد، بفهمیم که هدفش چیست. اگر متوجّه ما و متعرّض به ما است، علاج کنیم آن را، بِایستیم، مقاومت کنیم؛ این وظیفه ی ما است. حالا من درباره ی همین موضوع، چند جمله ای را، کلماتی را امروز عرض میکنم.

اوّلاً دشمن کیست؟ دشمن، امروز مشخّصاً عبارت است از ، انگلیس، زرسالاران بین المللی، صهیونیست ها و دنباله هایشان؛ حالا دنباله هایشان خیلی اهمّیّتی ندارند، ارزشی ندارند که آدم اسم از آنها بیاورد؛ اصلی ها اینها هستند. دشمن است با ، با ایران مستقل، با ایران روبه جلو و پیش رونده؛ انگلیس که مستعمرِ پیرِ ازکارافتاده ی دوره ی قبل است و حالا باز مجدّداً به این منطقه میخواهد نفوذ کند، دشمن است؛ صهیونیست ها دشمنند؛ سرمایه داران بین المللی و زرسالاران بین المللی دشمنند؛ اینها دشمنهای اصلی [هستند].

البتّه این را هم عرض م که فقط اینها هم دشمن نیستند، علاوه ی بر اینها یک دشمن دیگری وجود دارد و او درون خود ما است. خود ما یعنی چه؟ یعنی من، شما، فلان مسئول، فلان جوان. آن دشمن درونی چیست؟ آن دشمن درونی عبارت است از بی انگیزگی، ناامیدی، بی حالی، بی نشاطی ، تنبلی؛ اینها دشمن ما است. اَللّهُمَّ اِنّى اَعوذُ بِکَ مِنَ الکَسَلِ وَ الهَرَمِ وَ الجُبنِ وَ البُخلِ وَ الغَفلَةِ وَ القَسوَةِ وَ الفَترَةِ وَ المَسکَنَة؛(۳) اینها دشمنهای ما هستند. اَللّهُمَّ اِنّی اَعوذُ بِکَ مِن نَفسٍ لا تَشبَع وَ مِن قَلبٍ لا یَخشَع وَ مِن دُعاءٍ لا یُسمَع و مِن صَلاةٍ لا تَنفَع؛(۴) اینها دشمنان درونی ما هستند؛ همه را به گردن بیرونی ها نمی اندازیم. ما هم اگر بد عمل کنیم، اگر به وقت عمل نکنیم، اگر تنبلی کنیم، اگر دشمن را اشتباه بگیریم، اگر به جای اکبر واقعی، یک برادر ناباب یا ناراهی -که حالا برادر ما است، ولو ناباب و ناراه است- اکبر ما شد، ضربه خواهیم خورد. پس این هم دشمن ما است، حواسمان باشد. وقتی ما میگوییم دشمن خارجی، معنایش این نیست که در خودمان هیچ گونه نقصی وجود ندارد؛ نه، سیاستهای غلط، سیاستهای بد، رفتارهای بد، اختلافات گوناگونِ بی وجه، تنبلی ، اقدام ن ، تنگ نظری، اینها دشمنان ما است؛ اینها هم هست.

خب، [وقتی] گفتیم ، انگلیس، فلان دشمن خارجی، [آیا] همین طور شعار میدهیم یا نه؟ من عرض م به شما، شعار نیست؛ این متّکی به واقعیّات است. خب، از قضایای دنیا ما مطّلع میشویم؛ وقتی که فرض کنید خارجه ی(۵) خوش اخلاق!(۶) در نامه ی وداعیّه ی خود توصیه میکند به ت بعدی که به ایران سخت بگیرید، هرچه میتوانید سخت گیری کنید، تحریمها را حفظ کنید، نگه دارید، بدانید با سخت گیری میشود از ایران امتیاز گرفت کمااینکه ما گرفتیم -او میگوید- خب این دشمن است؛ حالا این دشمن، دشمن خندان است؛ یک دشمن بود که می آمد صریحاً میگفت که ایران محور شرارت است،(۷) او این را صریحاً نمیگوید امّا رفتار او همین رفتار است. این شد دشمن. پس ما که دائم میگوییم دشمن، دشمن، نه این است که میخواهیم شعار بدهیم، نه اینکه به قول بعضی آدمهای بی انصاف میگویند اینها در کار داخلی خودشان درمانده اند، ناچارند دشمن بتراشند؛ نه، دشمن تراشی نیست؛ خب دشمن است، چشمت را باز کن تا ببینی؛ ببندی چشمت را، البتّه نمی بینی؛ سرت را داخل برف فروکنی، نمی بینی؛ امّا سرت را بلند کن، نگاه کن، می بینی.

گفتیم انگلیس! انگلیس ها مجدّداً به خلیج فارس [آمده اند]؛ البتّه ما از یکی دو سال قبل خبر داشتیم؛ شنیده بودیم که اینها بنا دارند دوباره به خلیج فارس بیایند؛ حالا آمدند. می آیند اینجا به یک عدّه از حکّام خلیج فارس -که هیچ صمیمیّتی هم بینشان نیست؛ این جور نیست که خیال کنیم واقعاً آنها با این حکّام خلیج فارس صمیمی اند؛ نه، میخواهند استفاده کنند، میدانند آنها را میشود زیر بار گرفت؛ می آیند با آنها این جوری حرف میزنند- میگویند ایران تهدید است! خب، تهدید خود انگلیس هایند. امروز محافل انگلیسی می نشینند برای منطقه و برای ایران ی تصمیم گیری میکنند؛ یکی از تصمیمهایشان تجزیه ی کشورهای منطقه است. این چیزی که عرض میکنم، تحلیل نیست، حدس نیست؛ اینها اطّلاعات است. میگویند دوران یک عراق، یک ، یک یمن، یک لیبی گذشته؛ یعنی عراق تجزیه بشود، تجزیه بشود، لیبی تجزیه بشود، یمن تجزیه بشود؛ اسم ایران را نمی آورند، چون جرئت نمیکنند، میترسند. از افکار عمومی ایران بشدّت میترسند وَالّا همان حرفی را که محمّدرضا قبل از رفتن گفت که «اگر ما برویم، ایران میشود ایرانستان» -منظورش این بود که مثل افغانستان، مثل ترکمنستان، مثل مانند اینها، اینجا هم یک قسمتی به نام ایرانستان میمانَد، بقیّه هم تقسیم میشود بین تهای متفرّق- اینها [هم] میخواهند همان حرف را بزنند؛ در این امید بودند، تلاششان را هم د، توی دهنشان هم خورد لکن در ذهنشان هنوز هست؛ [امّا] به زبان نمی آورند. خب این دشمن است، [مگر] دشمن شاخ و دُم دارد؟ از حالا نشسته اند، دارند برای دوران بعد از پایان فکر میکنند که بعد از آن چه محدودیّت هایی را بر ایران تحمیل کنیم -که دوران به خیال آنها ده سال، دوازده سال مثلاً باید طول بکشد- از حالا دارند فکر آن وقت را میکنند که ما با ایران، آن وقت چه کار کنیم، چه بگوییم، چه جوری عمل کنیم که محدودیّت ایجاد کنیم. دیگر دشمن از این بدتر؟ از این خبیث تر ؟ اینکه بنده میگویم انگلیسِ خبیث، این خباثت اینها است.

یکی از برنامه های اینها که تصریح میکنند، آموزش و تسلیحِ افرادِ بومیِ انتخاب شده است؛ یعنی [میگویند] ما در این کشورها، ازجمله در ایران، افرادی از خود ایران را انتخاب میکنیم، با اینها ارتباط برقرار میکنیم، اینها را آموزش میدهیم، تجهیزشان میکنیم -امروز هم تجهیز آسان است، اینترنت هست و فضای مجازی هست و ارتباطات گوناگون هست- تا به جان کشور بیفتند، به جان نظام ی بیفتند، به جان ملّت بیفتند؛ اینها حرفهایی است که اینها دارند میگویند؛ خب این شد دشمن.

این دشمن را بایستی شناخت. عرض کردیم، هم دشمن را باید شناخت، هم شیوه های دشمنی را. راه ورسم ها و سمت وسوهایی را که اینها برای دشمنی در نظر گرفته اند، [همه] باید بدانند؛ مسئولین هم باید بدانند، مردم هم باید بدانند، جوانهای ما هم باید بدانند، کارگرهای ما هم باید بدانند، ی های ما هم باید بدانند؛ بدانند که هدف دشمن -حالا گاهی در رادیوها و در تشکیلاتشان میگویند که هدف ما شخص فلانی است، مثلاً فرض کنید علی ، ولی دروغ میگویند- هدفشان ملّت ایران است، هدفشان ایران ی است، هدفشان نظام ی است. اگر با فلان زیدی، با فلان عمروی، با فلان دستگاهی و سازمانی هم دشمنی میکنند، به خاطر این [است] که احساس میکنند این مثلاً سپر کرده، ایستاده؛ باید پس بزنند او را؛ که حالا در این زمینه هم عرض خواهم کرد.

خب، ما باید درمقابل چه کار کنیم؟ وظیفه ی ما این است که ما کشور را، هم نیرومند کنیم، هم مقاوم کنیم؛ قدرت کشور را بالا ببریم و آن را مقاوم سازی کنیم. قدرت کشور چه جوری بالا میرود؟ اینها حرفهایی است که باید روی آن فکر کنیم و برنامه ریزی کنیم؛ این برنامه ریزی به عهده ی همه است؛ به عهده ی مسئولین هست، به عهده ی سیاستمداران هست، به عهده ی حوزه های علمیّه هست، به عهده ی ها هست، به عهده ی عناصر فعّال فرهنگی هست، به عهده ی عناصر فعّال هست؛ باید روی اینها برنامه ریزی کنند. ما باید مقاوم سازی کنیم و کشور را نیرومند کنیم.

چه جوری نیرومند کنیم؟ عناصر اقتدار برای کشور چه چیزهایی است؟ من چند موردش را میشمرم: یکی ایمان ی است، ایمان دینی است. ایمان دینی جزو مهم ترین عناصر مقاومت و تحرّک این کشور است؛ مال امروز هم نیست، از ۱۳۰ سال، ۱۴۰ سال پیش به این طرف، هر حرکتی در این کشور انجام گرفته است که اثرگذار، جریان ساز و مؤثّر بوده است، عنصر ایمان دینی حرف اوّل را در آن میزده است. شما از قضیّه ی تنباکو شروع کنید، قضیّه ی تنباکو که یک حرکت عظیم مردمی در کشور بود، عنصر دینی داشت؛ مرجع تقلید حکم کرد، مردم بر طبق حکم او به خاطر ایمان دینی عمل د و یک خیانت بزرگ را که برای سالهای متمادی پدر این ملّت را درمی آورد، از سر این ملّت دور د؛ این یکی.

مشروطیّت؛ مشروطیّت حرکتی بود که با پیش آهنگی علما که مظهر دین داری مردم بودند، توانست پیش برود. بله، فلان روشنفکر، فلان نویسنده، فلان محفلِ پنهانی در کشور بود، نه اینکه نبود امّا پیش نمیرفت، کاری نمیتوانستند ند، نفوذی در مردم نداشتند. آنچه در مشروطه مردم را به میدان آورد، عبارت بود از حضور علمای تراز اوّلی مثل مرحوم شیخ فضل الله نوری، مثل مرحوم سیّدمحمّد طباطبائی، مثل مرحوم سیّدعبدالله بهبهانی؛ اینها علمای بزرگ بودند؛ در تهران و در تبریز علمای بزرگ، در اصفهان علمای بزرگ، در بعضی از ای دیگر هم همین جور، در فارس همین جور، علمای بزرگ جلو افتادند و مردم دنبال اینها آمدند؛ منتها خب انگلیس ها اینجا زرنگ تر از ما بودند؛ هم بین علما اختلاف ایجاد د [هم بین مردم]. در تهران بین آن دو بزرگوار و شهید بزرگوار شیخ فضل الله نوری اختلاف ایجاد د. شیخ فضل الله نوری که پیش قدم ترین عالم برای برقراری مشروطه بود، به اتّهام ضدّیّت با مشروطه به دار کشیده شد! این کاری بود که آنها د. مردم را کشاندند به سفارت و یک عدّه ای دودستی مشروطه را تقدیم انگلیس ها د؛ و مشروطه آن شد که دنبالش رضاخان بود و پنجاه سال، شصت سال عقب ماندگی این کشور، امّا شروع حرکت با دین بود.

نهضت ملّی شدن صنعت نفت؛ ببینید اینها تاریخ است. اینکه من مدام میگویم تاریخ را بخوانید، در تاریخ تأمّل کنید، برای اینها است. اگر علما نبودند و انگیزه ی دینی نبود، قطعاً نهضت ملّی شدن صنعت نفت پیش نمیرفت؛ این را همه بدانند. در مقدّمه ی این نهضت آیت الله کاشانی بود. پشتیبان او مرجع تقلیدی مثل مرحوم آسیّدمحمّدتقی خوانساری در قم بود. مروّجان این فکر، یک جمعی در قم و در مشهد ما یک عالم دینی، یک منبریِ درجه ی یک و یک فعّال مذهبی گوینده ی متفکّر درجه ی یک [بودند]؛ اینها مروّجین نهضت ملّی بودند، مردم به خاطر دین آمدند. بعد که مرحوم کاشانی را جدا د، علما را طرد د، مذهبی ها را کنار گذاشتند، مصدّق ش ت خورد. تا دین بود، تا عنصر ایمان دینی بود، حرکت به جلو بود؛ وقتی این [عنصر] از آن گرفته شد، حرکت متوقّف شد، ش ت خورد، تبدیل به ع شد. یک یی با یک چمدان اسکناس آمد در تهران و همه ی قضایا را به هم زد.

عنصر ایمان دینی در همه ی حرکتها [روشن است]؛ در پانزده داد که روشن است، در انقلاب ی که روشن است، در قضیّه ی دفاع مقدّس که روشن است. در قضایای گوناگون، دین و انگیزه ی دینی مردم را کشاند. آن که چهار پسر یا سه پسرش در راه خدا شهید شدند، خوشحال است که در راه خدا شهید شدند. انگیزه ی دینی و انگیزه ی ایمانی یک عامل اقتدار است.

این را باید نگه داشت، با این دشمنی میکنند. امروز از همه طرف با انگیزه ی دینی مردم دارد دشمنی میشود؛ برای اینکه ایمانها را اوّل در جوانها و بعد در طبقات گوناگون دیگر به عناوین مختلف، به اَشکال مختلف از بین ببرند. این کاری است که دارد امروز به وسیله ی دشمن انجام میگیرد.

علاوه بر ایمان دینی، معرفت دینی [لازم] است. ایمان دینی باید با معرفت همراه باشد؛ معرفت دینی چیست؟ همین مطلبی که مرحوم مدرّس فرمود که «دیانت ما عین سیاست ما است، سیاست ما عین دیانت ما است» -و بزرگوار ما هم همین معنا را و همین مفهوم را، هم گفت و هم عملی کرد- این یکی از عناصر اقتدار کشور است. امروز یکی از توصیه های اساسی ای که هیئتهای شه ورز یی و انگلیسی دُور هم می نشینند، فکر میکنند، طرّاحی میکنند، دارند ارائه میدهند و به فعّالان مطبوعاتی و رسانه ای و اینترنتی و و غیره تعلیم میدهند، این است که میگویند با دینِ باید مخالفت کرد؛ یعنی تبلیغِ ج دین از سیاست؛ یعنی ج دین از زندگی؛ دینِ گوشه ی مسجد، دین داخل خانه، دین فقط در دل، نه در عمل، که اقتصاد غیر دینی باشد، سیاست غیر دینی باشد، زیر بار دشمن رفتن غیر دینی باشد، با دوست جنگیدن، با دشمن همراه شدن -بر خلاف نصّ دین- وجود داشته باشد، امّا ظاهر هم ظاهر دینی باشد؛ این را میخواهند. معرفت دینی یعنی اینکه دین -همه ی ادیان؛ ادّعای ما این است که همه ی ادیان این جور هستند، حتّی یّت، امّا آنکه مسلّم و واضح و روشن است، دین است که پیغمبر اکرم اوّلْ کاری که بعد از غربت دوران مکّه انجام داد، ایجاد حکومت بود و دین را با ریختن در قالب حکومت توانست ترویج د- جدای از حکومت نیست. معنای اینکه دینی از حکومت جدا باشد، این است که دین بنشیند دائم نصیحت د، دائم حرف بزند و قدرتمندان هم هر کار که دلشان میخواهد برخلاف دین و بر ضدّ دین ند؛ هر وقت هم که خواستند یک لگدی به سر اینها بزنند؛ دین غیر یعنی این. این را میخواهند، این را دنبال میکنند. نخیر، این معرفت باید وجود داشته باشد که دین منفکّ از سیاست نیست؛ و دشمن دین، از آن دینی میترسد که ت دارد، قدرت دارد، دارد، اقتصاد دارد، سیستم مالی دارد، تشکیلات گوناگون اداری دارد؛ از این دین میترسد؛ وَالّا آن دینی که مردم میروند و در مسجد عبادت میکنند، خب ند، صد سال ند؛ پس این هم یک از عوامل [اقتدار کشور]. این را بدانید که عدم انفکاک دین از زندگی و از سیاست و جریان دین در همه ی شراشر(۸) زندگی جامعه، یک معرفت درست دینی است؛ این باید تحقّق پیدا د و باید دنبال این بود. وَالّا اسم دین و اسم صفتیِ ماها و عمّامه به سریِ ماها و مانند اینها که کاری نمیکند؛ باید حقیقتاً حرکت کنیم.

یکی از عوامل قدرت، حرکت سریع علمی است؛ قدرت علمی. حدیث «اَلعِلمُ سُلطان»(۹) را من مکرّر خوانده ام. با قدرت علمی ما هم مخالفند.

همان عناصر بومی ای که آن انگلیسیِ خبیث توصیه کرد و تأکید کرد که باید در داخل کشورها اینها را به کار بگیریم و مجهّزشان ، همان عناصر گاهی در ها سعی میکنند جوان ما را مأیوس کنند، برای اینکه حرکت علمی انجام ندهد؛ اگر بااستعداد است، او را کوچ بدهند به طرف خارج ؛ [میگویند] «آقا! برو فلان جا، اینجا مانده ای که چه؛ خودت را ضایع میکنی»؛ و پول هم بدهند، پاداش هم بدهند . البتّه جوانهای مؤمن ما ایستاده اند ؛ این را من میتوانم شهادت بدهم. علی رغم خباثتهایی که بعضی از عناصر خود فروخته ی دشمن در سطح ها و بیرون ها انجام میدهند برای اینکه بذر نومیدی را بپاشند ، جوانهای ما، جوانهای مؤمن ما ایستاده اند. چند روز قبل از این، مدال گیران و برجستگان یک برجسته ی کشور آمده بودند،(۱۰) جوری حرف میزدند که انسان واقعاً مبهوت میمانْد از زیبایی و صحّت و اتقان حرف زدن اینها. حالا عرض خواهم کرد که اینها مردم ما را نشناخته اند امّا توطئه هایشان را باید شناخت. یکی از راه های مقاوم کشور عبارت است از حرکت علمی، که نه باید متوقّف بشود، نه باید شتاب آن کاهش پیدا د.

یک مسئله ی دیگر، پیشرفت اقتصادی و حلّ مشکلات مردم است. یکی از اه آنها از این تحریمها همین است که مردم را از نظام جدا کنند؛ مردم دچار مشکلات باشند؛ بیکاری باشد، رکود باشد، مشکلات گوناگون اقتصادی باشد؛ ما همین طور حرف بزنیم، مردم هم دچار مشکلات [باشند]. تحریم میکنند برای اینکه این کارها اتّفاق بیفتد و تحریم را هم که بظاهر برمیدارند، جوری برمیدارند که این مشکلات برطرف نشود. ما باید در مقابل چه کار کنیم؟ پادزهر ما این است که ما کاری کنیم که اقتصاد، اقتصاد قوی، مقاوم و پایدار [بشود]، یعنی همان «اقتصاد مقاومتی» که بارها گفته ایم و گفته ایم و گفته ایم. این هم از عوامل اقتدار کشور است. کشوری که اقتصاد قوی داشته باشد، پولش هم ارزش پیدا میکند، مسئولینش هم ارزش پیدا میکنند، مردمش هم اعتبار پیدا میکنند و دیگر نمیشود بر اینها تحمیل کرد. بارها گفته ایم که باید خودمان را از این مکیدن نفت و وابسته بودن به نفت بتدریج جدا کنیم و این را باید بتدریج کم کنیم. سیاست نفت و بالا پایین شدن نفت، دست دیگران است؛ نفت مال ما است امّا اختیارش دست دیگران است. باید بتوانیم اقتصاد کشور را مقاوم کنیم، جوری کنیم [که آن را] استحکام ببخشیم. این یکی از عوامل اقتدار است.

حفظ عزّت ملّی در مذاکرات بین المللی، در رفت وآمدها، زیر بار زور نرفتن، عزّت ملّی را حفظ ، یکی از عوامل اقتدار کشور است. در آن جلسه ای که ما نشسته ایم و داریم با طرف مقابلمان حرف میزنیم، او نگاه میکند ببیند روحیّه ی ما چه جوری است، انگیزه ی ما چقدر است، همّت ما چقدر است ؛ بر اساس آن برآوردی که میکند، با ما رفتار خواهد کرد. باید عزّت ملّت را، عزّت کشور را حفظ کنیم؛ [آن وقت] مردم هم احساس عزّت میکنند؛ این میشود توانمندی و مایه ی اقتدار کشور.

خب ، اگر چنانچه حقیقتاً این وسایل مقاومت را شناختیم، سمت و سوی کار دشمن را شناختیم، آن وقت در مقابل دشمن میتوانیم برنامه ریزی کنیم ، نقشه بکشیم، همین عوامل اقتدار را در خودمان به وجود بیاوریم؛ اگر نشناختیم، گاهی ممکن است به دشمن کمک هم . بارها من عرض کرده ام، اگر در جبهه ی جنگ سرباز رزمنده خوابش ببرد، بعد از خواب بیدار بشود گیج و ویج، نمیداند چه کار میکند، توپخانه را روشن کند، ممکن است به خودی ضربه بزند. شما اگر ندانی دشمن کدام طرف است، دوست کدام طرف است، توپخانه را که روشن کردی، به جای اینکه به دشمن بخورد، به دوست میخورد؛ بصیرت که لازم است [برای] این است.

دشمن دنبال این است که این عوامل اقتدار ملّی را -که بنده عرض - از بین ببرد؛ هدف دشمن این است. ایمان را از بین ببرد، حیا و را از بین ببرد، پایبندی به مبانی دینی را از بین ببرد، اعتقاد راسخ به حاکمیّت دین را از بین ببرد، عزّت ملّی را مخدوش کند، حرکت علمی را متوقّف کند، دستگاه ها و مجموعه هایی که مظهر اقتدار کشور و اقتدار ملّتند، اینها را تضعیف کند. شما می بینید به حمله میشود، به بسیج حمله میشود، به شورای نگهبان حمله میشود، اینها همین است؛ من کاری به این بگومگوهای اخیر بین رؤسای دو قوّه ندارم، اینها چیزهای مهمّی نیست، اینها تمام میشود به حول و قوّه ی الهی؛ چیز اهمّیّت داری نیست، دشمن میخواهد این چیزها را بزرگ کند؛ لکن وجود یک قوّه ی قضائیّه ی مستقل و شجاع و قاطع را همه باید قدر بدانند؛ همه باید کمک کنند. بنده، هم از تها حمایت میکنم، هم از قوّه ی قضائیّه حمایت میکنم، هم از مجلس شورای ی حمایت میکنم -من از همه حمایت میکنم- امّا باید دید، آن چیزی که میتواند دشمن را در اه خودش ناکام کند چیست؟ ما اگر بتوانیم یک دستگاه امنیّتی قوی داشته باشیم، یک دستگاه نظامیِ مردمیِ مقتدر داشته باشیم، یک حرکت عظیم مردمی به نام بسیج داشته باشیم، یک ّت آگاه متوجّه به زمان و زمان شناس و داخل صحنه داشته باشیم، یک قوّه ی قضائیّه ی مقتدرِ کامل داشته باشیم، یک ت برنامه ریز دقیقِ شجاع داشته باشیم؛ اگر این چیزها را داشته باشیم، حرکت ملّت ایران و حرکت کشور، حرکت موفّقی خواهد شد. اینها را باید تأمین کرد، دنبال اینها باید بود. هرکدام را که داریم خدا را شکر کنیم و نگه داریم؛ هرکدام را که نداریم تأمین کنیم؛ برای خودمان فراهم .

امروز خوشبختانه حرکتهای خیلی خوبی هست؛ هم در حوزه ی علم و فرهنگ -همان طور که عرض - [هم در حوزه های دیگر]؛ بهترین مدال آوران کشور بچّه های اند. اینجا من با دانشجوها ملاقاتهای متعدّدی دارم؛ یک نمونه اش همین چند روز قبل از این بود که مدالگیران و جوانهای ِ شریف آمدند اینجا. ده ها مدال، ده ها جوان برجسته و نخبه، یک نمونه اش بود؛ نمونه های فراوان دیگری داریم. جوانهای نخبه، جوانهای فعّال، جوانهای زنده، باهوش، ی، دانشجو و همچنین در میان اساتید، [افراد] دارای فکر انقل ، دارای انگیزه ی انقل و عزم انقل ، این امروز وجود دارد؛ در حوزه ی فرهنگ هم همین جور است، در حوزه ی هنر هم همین جور است، در حوزه ی سیاست هم همین جور است. هرچه میتوانیم بایستی به این جوانهای پرانگیزه، در همه ی این حوزه هایی که اسم آوردم کمک کنیم.

البتّه این را قاطعاً عرض میکنم که دشمن با همه ی برنامه ریزی هایش، مردم ما را نشناخته، ملّت ایران را نشناخته؛ اشتباه میکنند. دیدید در سال ۸۸ خطا د و آن فتنه را راه انداختند و کار را به جاهایی رساندند که به خیال خودشان جاهای بسیار باریک و حسّاس و دقیقی بود، [امّا] ناگهان حرکت عمومی نهم دی همه را مبهوت کرد. این حرکت نهم دیِ سال ۸۸ از جنس همان حرکت نوزدهم دی شماها در سال ۵۶ است.

بنابراین همه ی قشرهای فعّال کشور، از ّون، یان، مسئولان کشور، مدیران کشور، بخصوص مدیران ارشد کشور، نمایندگان مجلس شورای ی، روشنفکران، نویسندگان، همه وظیفه داریم که عوامل اقتدار را در کشور -که شمردم- تقویت کنیم. آن که ایران را دوست دارد، باید بداند حمله ی به ایمانِ یِ جوانان، یک خیانت به ایران است. بعضی ها هستند که ایران را دوست دارند، کشور را دوست دارند، [امّا] خیلی پایبندی و دلبندی به دین و شریعت و مانند این چیزها ندارند؛ آنها هم باید بدانند که اگر واقعاً ایران را دوست دارند، اگر حقیقتاً خائن نیستند و دشمن در لباس دوست نیستند، نباید دین را -دین جوانان را، ایمان جوانان را- تضعیف کنند. آن که ایمان جوانان را تضعیف میکند، دارد به کشور خیانت میکند؛ نه فقط به دین. این عوامل اقتدار کشور و ملّت باید از سوی همه ی این اقشار تقویت بشود، حفظ بشود، دنبال بشود.

و خوشبختانه امروز یک مجموعه ی عظیمی این وظیفه را دارند انجام میدهند و بعد از این هم بیشتر خواهد شد. درس امروزِ من و شما از حادثه ی نوزدهم دی این باشد که بدانیم باید دشمن را شناخت، شیوه و سمت وسوی کار دشمن را دانست و بهنگام، بوقت با هر وسیله ای که در اختیار من و شما هست، در مقابل او باید ایستاد. اگر این کار را کردیم، بدانید دشمنان جهانی و بین المللی ما -همانهایی که گفتم؛ از و انگلیس و صهیونیسم و کمپانی های بین المللی و زرسالاران بین المللی و دشمنان عنود- در مقابل ملّت ایران هیچ غلطی نخواهند توانست ند.(۱۱) (خب، الحمدلله آنهایی که دلشان میخواست شعار بدهند، این دَم آ کاملاً کاری که دلشان میخواست انجام دادند.)(۱۲)

والسّلام علیکم و رحمة الله و برکاته

۱) سوره ی حدید، بخشی از آیه ی ۱۰؛ «... انی از شما که پیش از فتح [مکّه] انفاق و جهاد کرده اند، [با دیگران] ی ان نیستند. آنان از [حیث] درجه بزرگ تر از انی اند که بعداً به انفاق و جهاد پرداخته اند ...»
۲) سوره ی ممتحنه، بخشی از آیه ی ۷ «امید است که خدا میان شما و میان انی از آنان که [ایشان را] دشمن داشتید، دوستی برقرار کند...»
۳) کافی، ج ۲، ص ۵۸۶
۴) کافی، ج ۲، ص ۵۸۶ (با اندکی تفاوت)
۵) جان کری
۶) خنده ی حضّار
۷) جورج بوش، رئیس جمهور وقت
۸) های هر چیز، سراسر
۹) ابن الحدید. شرح نهج البلاغه، ج ۲۰، ص ۳۱۹
۱۰) بیانات در دیدار اساتید و نخبگان صنعتی شریف (۱۳۹۵/۱۰/۱۳)
۱۱) تکبیر حضّار
۱۲) خنده ی معظّمٌ له و حضّار


مشاهده متن کامل ...
نقش سجّاد(ع) در تدوین حدیث و فقهِ شیعه
درخواست حذف اطلاعات

حجت ال عبّاس جعفری فراهانی

اشاره: چهارم حضرت علی بن الحسین زین العابدین (علیه السلام) در روز پنجم ماه مبارک شعبان المعظّم سال 38 هجری [1] در مدینه منوّره در خاندان وحی و ت، کودکی چشم به جهان گشود که او را "علیّ" نام نهادند.پدر بزرگوارش حسین(ع) و مادر گرامی اش بنابر نقل بیشتر مورّخین «شهربانو» [2] دختر یزدگرد(پادشاه ساسانی ایران) می باشد. اگر چه بنا بر تحقیقِ بعضی از محقّقین معاصر، این نقل قابل خدشه و تردید واقع شده است. [3] ضمن عرض تبریک و تهنیت به ولادت نورانی این عزیز و حجت راستین خدا، به پیشگاه حضرت بقیة الله الأعظم(عجل الله فرجه)، ی(دام ظله)، مراجع عظام تقلید(دامت برکاتهم) و عموم شیعیان و مسلمانان جهان، توجه خوانندگان را به مقاله کوتاه زیر جلب می کنم.

image result for ‫ زین العابدین و .../عباس جعفری فراهانی‬‎

1- شخصیت علمی، اخلاقی سجّاد(ع)
چهارم، حضرت علیّ بن الحسین، ملقّب به سجّاد(ع)، پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت حسین(ع) در واقعه عاشورای سال 61 هجری، ت و ولایت مسلمانان و شیعیان را عهده دار شدند.
ابو حازم(یکی از محدثین) می گوید: «ما رایت هاشمیاً افضلُ من علیّ بن الحسین ولا افقه منه».[4] یعنی؛ از میان بنی هاشم[اهل بیت ] هیچ را والاتر و داناتر از علیّ بن الحسین[ع] ندیدم.
زُهری می گوید: «لم أدرک احداً من اهل هذا البیت ـ بیت النبیّ(ص) ـ افضل من علیّ بن الحسین[ع]».[5] یعنی؛ از میان خاندان (در این زمان) هیچ ی را عالم تر و با فضیلت تر از علیّ بن الحسین(ع) ندیدم.
پیرامون مقامات معنوی و عبادت حضرت، از باقر(ع) روایتی نقل شده است که ذکر می شود: «کان قیام علی بن الحسین(ع) فی صلاته قیام العبد الذلیل بین یدی الملک الجلیل، کانت اعضاوه ترقعد من خشیة الله وکان یصلّی صلاة مودّع یری انّه لا یصلّی بعدها ابداً».یعنی؛ پدرم در ش، همانند بنده ضعیف در مقابل خداوند بزرگ می ایستاد و اعضای بدنش از خوف خداوند می لرزید همانند ی که آ ین خود را می خواند، می خواند.
در سایر صفات و کمالات اخلاقی زین العابدین(ع) نیز سخن به همین منوال است. ائمه معصومین(ع) به معنای واقعی کلمه الگو و اسوه مردم زمان خود و تمامی بشر تا روز قیامت بوده و هستند. بر ما مسلمانان و شیعیان است که با سر مشق گرفتن از آن ها و پای بندی عملی به گفتار و کردار آن بزرگواران بتوانیم وظایف خودمان را انجام دهیم، ان شاء الله.

2- وضعیت شیعه و نقش سجاد(ع)
کوفه که در آن زمان پایگاه شیعیان بود، تبدیل به مرکزی جهت سرکوبی شیعیان شده بود، اکثر شیعیان واقعی حسین(ع) در حادثه کربلا به شهادت نایل آمده بودند. آن عده ای هم که هنوز زنده بودند، تحت شرایطی که عبیدالله بن زیاد به وجود آورده بود جرأت خودنمائی نداشتند، شیعیان پس از واقعه کربلا و شهادت جمع زیادی از خاندان (ص) در وضعیت روحی و فکری سختی بسر می برند، دشمنان خیال می د، پس از رویداد واقعه عاشورا، دیگر در هیچ زمانی شیعه و ان آن ها نمی توانند قدرت پیدا کنند ولی این خیال باطلی بود، سجاد(ع) موفق شد در سایه تلاش های فراوان به شیعه حیاتی تازه ببخشد و زمینه را برای تجدید حیات واقعی در زمان باقر(ع) و صادق(ع) آماده سازد.
علیّ بن الحسین(ع) در طول مدت 34 از ت و هدایت مسلمانان موفق شدند، شیعیان را از یکی از سخت ترین دوران ها نجات دهد. دورانی که جز سرکوب، فتنه، تحریف، قیام های باطل و کشتار شیعیان چیزی، هم راه نداشت.

3- سجّاد علیه السلام و شیعیان
زین العابدین علیه السلام بعد از ورود به مدینه مشاهده کرد که حادثه کربلا در میان مردم به خصوص شیعیان (عده ای که بنا به عللی نتوانستند حسین علیه السلام را یاری دهند و یا نخواستند) اثر تلخ و نگران کننده گذاشته است!. چنان چه عده ای گمان می د که دیگر شیعیان، نخواهند توانست قد علم کنند و کار آن ها، به پایان رسیده است و یا این که لااقلّ در صحنه جامعه و اداره آن نخواهند توانست کاری از پیش ببرند.

البته، درست است که جامعه مسلمین(به خصوص شیعیان) بعد از حادثه کربلا دیگر توان مقابله شدید با دستگاه اموی را نداشت اما آن ها دریافتند که امویان برای رسیدن به اغراض دنیائی خود و حکومت بر مسلمین، از انجام هر جنایتی حتی، اگر کشتن فرزند (ص) باشد، دریغ نخواهند نمود. لذا چهارم(ع) دست به فعالیت های سازندگی روحی و معنوی مردم مسلمان زد و مبارزات خود با ظلم و ستم اموی را به شکل دیگر(یعنی آماده سازی نیرو برای آینده) شروع نمود. گو اینکه از اعتراض به جنایات و ظلم های حکام اموی نیز غافل نمی شد.
در دروان ت زین العابدین علیه السلام چند قیام و شورش ی، شیعی در دفاع از مظلومیت ائمه معصومین(ع) و اظهار توبه از عدم حمایت اهل بیت (ص) صورت گرفت. گرچه در بعضی از آن ها اغراض غیر الهی نیز دخ داشت!.

یکی از این قیام ها، نهضت توّ ن بود که مردم کوفه به ی سلیمان بن صَُرد خُزاعی، به همراهی چندین هزار نفر از کوفیان در آن شرکت داشتند. ادعا شده است که ی تو ن، ت علیّ بن الحسین(ع) را پذیرفته بود. [6] آن چه مهم است این است که آیا آن ها در صورت پیروزی، ی و ت شیعیان را به اهل بیت (ص) که مصداق آن در این زمان حضرت سجّاد(ع) بودند واگذار می نمودند!.
شروع این نهضت به طور پنهانی پس از حادثه جان گذار و خونین کربلا آغاز شد، اما در سال های 64 و 65 به اوج خود رسید و به صورت تهدیدی جدّی علیه ابن زیاد و دستگاه اموی در آمد. آن ها می گفتند: «ما از عدم حمایت از اهل بیت رسول خدا(ص) که به شهادت حضرت حسین بن علیّ"علیهما السلام" انجامید سخت پشیمانیم و لذا برای پاک دامان خود از این گناه، دست به شمشیر برده و بر قاتلین حضرت می تازیم. آن ها از ناحیه وجدان خود سخت در عذاب بسر می بردند و آرامش وجدان خود را شرکت در نهضت خونین و در نهایت کشته شدن می دانستند و فریاد می زدند: ما از زندگی در دنیا سخت بیزاریم و هرگز به خاطر آن، دست به شورش نزده ایم». [7]
آن ها در جنگ خونین خود با اموی ش ت خوردند و اکثریت آن ها به هم راه فرمانده خودشان به شهادت رسیدند.
پس از ش ت توّ ن، «مختار بن عُبیدة الثقفی» در کوفه حرکتی جدید علیه بنی امیه شروع کرد. هدف او اگرچه بیشتر رنگ داشت، اما در آن موقعیت، نقش مهمی در سوزاندن پایه های ستم دستگاه اموی ایفا نمود و فکر می کرد اگر شورش و نهضتش به موفقیت برسد باید ی آن در دست یکی از آل محمّد(ع) باشد. لذا نامه ای به چهارم حضرت سجّاد(ع) نوشت و درخواست نمود تا فرمان دهی و هدایت نهضت را به عهده بگیرند، ولی (ع) امتناع ورزید.
سجّاد(ع) به خوبی مختار و اه خاص او را می شناخت و موقعیت جامعه آن روز را نیز آماده قیام نمی دیدند. مختار، نامه ای به «جناب محمّد بن حنفیّه» نگاشت که او جواب منفی نداد . مختار کار خود را شروع نمود. او در مرحله اول، با جمع آوری لشکر فراوان، به دنبال قاتلان درجه اول ی کربلا رفت و سرهای ناپاک عبیدالله بن زیاد، عمر بن سعد و... را از بدن آن ها جدا کرده و نزد سجّاد(ع) فرستاد و نیز با انجام سجده شکر خدای را انجام داده و فرمودند: «خدای مختار را جزای خیر دهد... ». [8]

البته قابل ذکر است که بعضی از تاریخ نویسان می گویند؛ مختار از محمد بن حنفیّه سوء استفاده کرد و حتی او را مهدی موعود! نامید و از آن زمان عده ای به نام "کیسانیه"، فرقه جدیدی درست د و قائل به ت محمد بن حنفیّه شدند!. ولی بنا بر آن چه در منابع شیعه آمده است، محمد بن حنفیّه از اصول اعتقادی تشیّع منحرف نبود و سجّاد(ع) را به عنوان حجّت خدا قبول داشت.
به هر حال، قیام مختار نیز تا مدت زیادی دوام نیاورد و در سال 67 هـ . ق توسط آل زبیر سرکوب شد. در مجموع می توان گفت: مختار گرچه خدماتی برای شیعه انجام داده است و در این جهت مورد رضایت و تایید ائمه بوده است[9] ولی درست شدن فرقه کیسانیه و مطرح محمّد بن حنفیه به عنوان مهدی موعود(ع) [10] و یا غرض های غیر الهی در سر داشتن و توجه زیاد به احساسات نمودن و حتی غافل مردم از دشمن اصلی، هیچ گاه مورد تائید ائمه(ع) نبوده و حتی مورد مذمّت نیز بوده است. [11]
اولین برخورد سجّاد علیه السلام با امویان در زمان ت خویش، با عبیدالله بن زیاد در شهر کوفه بود و همین طور با بنی امیه در آن زمان، یعنی یزید بن معاویه در شام که حضرت با ایراد سخنان و خطبه ای آتشین، مقام و منزلت اهل بیت رسول خدا(ص) و نگون بختی دشمنان به ویژه بنی امیه را ذکر می کند.
در واقعه حرّه که شورشی کوچک به ی عبدالله بن حنظله، غسیل الملائکه، در اعتراض به دستگاه اموی و یزید بود، (ع) موضع بی طرفی گرفت و از شهر مدینه بیرون رفت و حتی برای جلوگیری از ریخته شدن خون ها، عده ای زیاد از مردم بی دفاع را پناه داد. [12]
یکی از دلائل عدم مخالفت صریح و موضع انقل (قیام با شمشیر) توسط حضرت، مسئله تقیّه بود که حضرت از آن به عنوان سپری برای حفظ اصل دین استفاده می د که در فقه ، جایگاه آن و مواردش روشن شده است و یکی از مسلمات فقه شیعه می باشد.
لذا (ع) از آن جایی که می دیدند اگر قیام نمایند، قطعاً کشته خواهند شد و خوف از بین رفتن بقیّة السیف و اصل دین می باشد و چه بسا، از نسل (ص) ی زنده نماند و به هدفی هم نرسند، از این کار خودداری نمودند و آن را به مصلحت ندانستند و وقت خود را صرف تربیت انسان‏های فداکار و آگاه به مبانی دین و معارف الهی در ابعاد اخلاقی، تربیتی، علمی، فرهنگی و د تا در صورت نیاز، از آن ها در راه نشر دین و مبارزه با دشمنان استفاده کافی شود.

4- صحیفه سجادیه
یکی از خدمات ارزش مند و تاثیرگذارحضرت سجّاد(ع) به و مسلمین صحیفه سجادیه می باشد که مجموعه ای از ادعیه در باب تهذیب نفس، رابطه بنده با خداوند ، توجه به آ ت و اعراض از دنیا، اخلاق پسندیده، دعا در هنگام مشکلات، دعا در باره پدر و مادر، فرزندان، همسایگان، مرزداران مملکت ی، طلب روزی از خداوند و دعا در اعیاد، خوف خدا و تواضع و ده ها مورد دیگر است.
سجاد(ع) با بصیرت تمام می دید که بزرگ ترین نیاز مردم در آن زمان، همین مسائل است. در زمانی که توجه به دنیا و زخارف آن زیاد شده بود و اعراض از عبادت و مسائل ی نیز فراوان مشاهده می شد، بهترین دارو برای درمان این مشکل(سرطان روحی)، همانا برقراری ارتباط با خدا[صحیفه سجّادیه] که دریائی از معارف الهی در آن نهفته بود.
عظمت این کتاب گران بها، علاوه بر شیعیان، در بین اهل سنت نیز مقبول و پذیرفته شده است. [13] و این خود حاکی از این است که دعاهای سجّاد(ع) در درون جامعه آن روز، نفوذ کرده و همه مسلمانان(شیعیان و اهل سنت)، از آن به عنوان راهی به سوی خدا و معنویت استفاده می د.
زمانی که حتی نام گذاری اشخاص به نام « علیّ » مجازات دارد و کار حاکمان بنی امیّه با سبّ علیّ علیه السلام شروع و ختم می شد!، به کار گیری این تعبیر، ارزش خود را به خوبی نشان می دهد.
از مسائل دیگری که صریحاً در لابلای دعاهای زین العابدین(ع) به چشم می خورد، همانا مسئله ت و حقانیّت اهل بیت (ع) در احراز آن و ی جامعه مسلمین می باشد. انی که علاوه بر پاک دامنی و تقوا از مقام عصمت هم برخوردارند. برای روشن تر شدن جایگاه اهل بیت(ع) در بین مردم مشاهده می کنیم تعبیری که بیش از همه تکرار شده همانا "صلوات بر حضرت محمّد وآل محمّد(صلوات الله و سلامه علیهم)" است.

5- زمینه‏ سازی تدوین حدیث و فقه شیعه
در زمانی که گروه‏ های مختلف با ایده‏ها و افکار قاطی، در پی اه خود بودند و هر کدام برداشتی خاص از و قرآن می د، بخصوص با فاصله گرفتن از عصر نبوی، خوف این می رفت که سنّت واقعی نبوی و معارف ناب ی از بین برود، سجّاد علیه السلام که وارث و خزانه دار علم الهی بود، دست به تربیت دانش مندان زیادی زد تا از این طریق قرآن و سنّت واقعی (ص) بر مردم بیان شود و فرقه های منحرف نتوانند به اغراض و اه ی خود برسند. به ویژه این که حاکمان ستم گر اموی تمام سعی خود را در دور نگه داشتن مسلمانان از معارف حقیقی قرآن و سنت واقعی نبوی گذاشته بودند.
روی این هدف بسیاری از علم و دانش، در سلک راویان حدیث و شاگردان حضرت در آمدند تا از سرچشمۀ زلال دانش او بهره ها گرفته و به حقایق قرآن و معارف دینی دست بیابند.
مرحوم شیخ طوسی(ره) تعداد 170 نفر از اصحاب سجّاد(ع) و یا انی که از آن حضرت روایت نقل کرده اند[14] را ذکر کرده است که از مشهورترین اصحاب و شاگردان حضرتش: ابو حمزه ثمالی، سعید بن مسیّب، محمد بن جبیر، ابو خالد کابلی، سعید بن جبیر و ... می باشند.
از طرف دیگر عالمان اهل سنت مانند ابن شهاب زُهری، محمد بن سعد، یحیی بن سعید و جاحظ در باره مقام علمی و زهد و کمالات سجّاد(ع) سخن ها گفته اند و همگی او را به بزرگی یاد کرده اند.
در نتیجه، سنگ بنای فقه و زمینه سازی آن از زمان سجّاد(ع) و توسط آن حضرت شروع شد و در عصر باقر و صادق "علیهما السلام" با توجه به موقعیت و شرایط پیش آمده(تغییر و جا به جائی خلافت از بنی امیه به بنی عباس) به اوج خود رسید و فقه و مذهب جعفری تکمیل و تدوین شد.
در ضمن، از حضرت سجّاد زین العابدین(ع) رساله ای در حقوق نیز به جای مانده که در کتب محدّثین شیعه مانند تُحف العُقول، مَن لایحضره الفقیه، خِصال، أمالی و... ذکر گردیده است.
فسلام علیه یوم ولد ویوم استشهد و یوم یبعث حیّا

پی ‏نوشت‏ ها:
[1]. اربلّی(ره)، کشف الغمة فی معرفة الائمة[ع] ج 2 ص 285؛ شیخ مفید(ره)، الإرشاد فی معرفة حُجَج الله علی العباد ص 253؛ طبرسی(ره)، إعلام الوری بأعلام الهدی ص 251.
[2]. شهیدی(ره)، سید جعفر، زندگانی علیّ بن الحسین(ع) ص10؛ مقرّم(ره)، الإمام زین العابدین(ع) ص 14.
[3]. یوسفی غروی، مجله ی رسالة الحسین(ع) ص 10؛ مقرّم، الإمام زین العابدین(ع) ص 14.
[4]. اربلّی، کشف الغمّة فی معرفة الائمة[ع]، ج 2 ص 86؛ ابن عبد ربّه، عقد الفرید ج 3 ص 97.
[5]. شیخ صدوق(ره)، تحف العقول ص 255، خصال ص 565؛ جعفری، تشیّع در مسیر تاریخ ص 286.
[6]. طبری، تاریخ الاُمم و الملوک ج2 ص 455 .
[7]. کشّی(ره)، اختیار معرفة الرجال ص84؛ المختار الثقفی ص 124.
[8]. پیشین ص84 ؛ طوسی، رجال ص 125.
[10- 9]. ابن سعد، طبقات الکبری ج 5 ص213 و 285.
[11]. طبری، تاریخ الاُمم و الملوک ج 5 ص245.
[12]. ابن الحدید، شرح نهج البلاغة ج11 ص 192 و ج 6 ص186 و ج 5 ص 113.
[13]. شیخ طوسی(ره)، اختیار معرفة الرجال ص 81 .
[14]. سبط ابن الجوزی، تذکرة الخواص، ص 186، اربلی(ره)، کشف الغمة... ج2 ص 80.
[15]. شیخ صدوق(ره)، تحف العقول ص 255؛ خصال ص 565.

لینک ها

http://qudsonline.ir/news/130016/%d9%86%d9

لینک های دیگر

http://fa.wikishia.net/view/%d9%87%d9%85%d8%a7%db%8c



مشاهده متن کامل ...
سیاوش قمیشی - تهران
درخواست حذف اطلاعات
dm am

منو تهران منو دلشوره های ناتمومش

am e

منو تهران و بغض آسمونش

dm am

منو تهران منو افسردگیهای همیشه

am e

منو دردی که رو لبهام میشه

e dm

منو تهران منو اندوهو آه شعر

e dm

منو تهران منو بارون و ماه مهر

g am

منو تهران بغض این ترانه

f

منو قحطی شعر عاشقانه

g

منو تهران و این زخم دمادم

am

منو تهرانو اندوه صد آدم

g am

منو تهران و اشکای پیاپی

f

منو اندوه منوو این غصه تا کی

e

منو اندوه منو این غصه تا کی

دوبار



مشاهده متن کامل ...
#من_یک_مادرم قسمت یازدهم
درخواست حذف اطلاعات
  [forwarded from نوشته های ناهید]
داستان من یک مادرم
#قسمت یازدهم-بخش اول





با تعجب رفتم جلو و خم شدم و گفتم سلام باز چی شده آقای ؟ ...
گفت بیا بشین تا بهت بگم ....گفتم همینطوری بگین چون نمی تونم برای  همسایه ها توضیح بدم شما کی بودین  ...... حالا اونا برای من حرف در میارن ...
گفت : یک کاریش چون واقعا کارت دارم پس برای چی اون روز سوار شدی ؟
گفتم :خوب بهروز اون روز پیشم بود ...صبر کنین الان میام ... و برگشتم رفتم توی خونه و بهروز رو صدا و گفتم میشه بلند شی؟ نمی دونم چی شده بازم اومده میگه کار مهمی دارم ... تو بیا تا من بتونم سوار ماشین بشم ...
چشماشو مالید و گفت : بهاره ه  می خواد تو رو بگیره به خدا .... فکر کنم گلوش گیر کرده ...
گفتم :خودتو لوس نکن بی غیرت داداشم,, داداشهای قدیم اقلا یک ذره غیرت داشته باش  بلند شو بیا دم در تا من بتونم سوار ماشینش بشم و برم ببینم باز چی شده ....
خندید و گفت : به خدا داره کلک می زنه اومده تو رو ببینه من اگر بیام می زنمش بعد دیگه تو رو نمی گیره .......
مامان گفت : ولش کن, من میام ....تا اون حاضر بشه یک ساعت طول می کشه ...و همون طور که حرف می زد چادرشو سرش کرد و  راه افتاد  ...
دنده عقب اومده بود و سر کوچه وایستاده بود چشمش که به مامان افتاد زود پیاده شد و اومد جلو و سلام کرد ...
مامان گفت : سلام پسرم بفرمایید تو ...گفت مرسی دیرم شده با بهاره خانم یک کاری دارم خودشون می دونن اجازه می فرمایید با من بیاد ؟
مامان گفت خواهش می کنم بهاره خودش تصمیم می گیره ولی خوب دهن مردم رو نمیشه بست ..در ضمن از شما ممنونم که اون روز بهاره رو رسوندین این یکی یک دونه  ی ماست ... گفتم : ایییی مامان ؟ .... 
خیلی مودب جلوی مامان وایستاده بود و گفت : بله ؛؛ بله ,, معلوم میشه ته تاقاریه .... مامان گفت : خدا شما رو هم خیر بده که اون روز تو بارون اونو آوردین خونه ...دعات می کنم مادر ......
گفت : خواهش می کنم کاری نبود که لطف می کنین منو دعا می کنین ...امری ندارین ببخشید دیرم شده ...........
 مامان اومد دم ماشین و گفت : نه برین خدا پشت و پناهتون باشه ......
 من سوار شدم و یک بای بای با مامانم و راه افتادیم .
گفتم: آقای من نظرم در مورد شما عوض شد ....فکر می آدم خشک و یک دنده و بد اخلاقی هستین ولی انگار این فقط شخصیت توی بیمارستان با شماست ...وقتی اونجا شما رو می بینم  ازتون می ترسم و زبونم بند میاد .... الان جلوی مامانم مثل بچه های مودب و حرف گوش کن بودین چرا ؟
خندید .... بازم خندید ...
گفتم بازم من خنده دارم ؟...
.گفت : نه بازم نظر من در مورد تو عوض شد ... تو خیلی ساده بی ریا با هوش و نترسی ....گفتم و نقش هم بازی نمی کنم مثل شما ...
گفت : نه نقش نیست توام توی خونه کارایی می کنی که تو نمی کنی یا توی  بیمارستان ... این مصلحته که کجا باید چطور رفتار کرد ...
گفتم :کار مهم شما چی بود؟ با من چیکار داشتین ؟  ... اگر میشه منو سر ایستگاه پیاده کنین این جوری راحت میرم ...گفت خودم می رسونمت ......
پرسیدم خودم ؟ آقای لطفا بگین چی می خواستین به من بگین ؟
 گفت : با من ازدواج می کنی ؟




#ناهید_گلکار
[forwarded from نوشته های ناهید]
داستان من یک مادرم
#قسمت یازدهم-بخش دوم




سر جام میخکوب شدم ...یک لحظه فکر اشتباه شنیدم .....
گفتم چی ؟
گفت: واضح و روشن با من ازدواج می کنی ؟... سکوت .....یک کم خشکم زده بود اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم ...
گفتم : نه ... چرا باید این کارو م؟ ....به خدا ترسیدم فکر توی بیمارستان اتفاقی افتاده .....
پرسید : واقعا نمی خوای یا داری ناز می کنی ؟ گفتم آقای واقعا نمی خوام ..اولا فکر می کنم خیلی از من بزرگ ترین ... شما چند س ونه ؟
 گفت سی و دوسال ... گفتم خوب سیزده سال از من بزرگ ترین ..یا حالا بگو دوازده سال .... همین اختلاف سن کافیه که بگم نه ....  بعدام شما خیلی با من بد حرف می زنین همش به من دستور میدین  ,,و یک جواریی تحقیر آمیز منو صدا می کنین .... خوب تا حالا فکر می که بیمارستان هستین  و من باید حرف شما رو گوش کنم ولی این طوری نمی تونم ........ نه ....نه .... من زیر بار نمیرم ....نه متاسفم......... نکنه دارین منو مس ه می کنین؟ یا امتحان؟ ..
گفت : نه این کارو نمی کنم ...با تو نه .....خیلی خوب قول میدم باهات درست حرف بزنم ....... گفتم: ببینین ؛؛ ببینین ؛؛ الانم لحنتون تحقیر آمیز بود .... اصلا خانواده ی ما بهم نمی خورن مامان منو  دیدین ؟,, بهروز رو هم دیدین .... خوب ما آدمای عادی هستیم ، طبقه ی متوسط به شما نمی خوریم  فکر کن مامان من بشه مادر زن شما خیلی خنده داره ........
اخماشو کشید تو هم و گفت : ولی مامان من شکل مادر توست یک کم پیر تر بهروزم شکل برادرای منه ...من که فرقی بین خودمون نمیبینم .. خونه ی ما تو سر سبیله به خونه ی شما نزدیکه خیلی نزدیک ....
فکر کنم مامانت با مادر من خوب کنار بیان .....با تعجب پرسیدم : راست میگی شما هم محله ای ما هستین ؟
 گفت : آره ....من این طرفا بزرگ شدم .......
گفتم به خدا فکر از اعیان و اشرافین ...... تو رو خدا راست میگین شما تو سرسبیل زندگی می کنین ؟
 گفت : مگه عیبی داره ؟
 گفتم نه ولی من فکر می مامان تون از اون خانم های شیک و متجدد باشه مثل خودتون ....
گفت به نظرت من شیک و متجددم ؟  ........... رفتم تو فکر بهش نگاه احساس خاصی بهش نداشتم ...
گفتم : نه آقای   جواب من منفیِ..... اصلا حالا نمی خوام به این زودی ازدواج کنم منو ببخشید ... میشه منو  پیاده کنین  .......
دلم می خواست هر چه زود تر از ماشین پیاده بشم  ...........
گفت : باشه می رسونمت ...اشکالی نداره ...می دونی تا حالا من از ی تقاضای ازدواج نکرده بودم و اصلا بهش فکرم ن ..... پرسیدم :خوب چرا ؟ گفت درس می خوندم بازم قصد داشتم اول مطب بزنم بعد ازدواج کنم ... ولی فکر شاید تو همونی باشی که من دنبالش می گشتم ............
سرم رو به طرف پنجره صورتم رو نیبنه من نمی تونستم چیزی رو از ی پنهون کنم آشکار توی صورتم نمایون می شد ....چون  یک کم دستپاچه شده بودم پرسیدم : شما برای چی می خواین با من ازدواج کنین ؟
 گفت : خوب معلومه به نظرم ..برای من مناسبی دیگه ........ یک جورایی باهات راحتم و احساس خوبی دارم وقتی هم ازت جدا میشم همش بهت فکر می کنم و دلم می خواد ببینمت ....راستش از جر و بحث با تو لذت می برم .....
گفتم چشم مامانم روشن اگر می دونست برای چی می خوای باهات بیام حتما نمی گذاشت فقط برای اینکه با من جر و بحث کنی می خوای ازدواج کنی .... تا حالا این جوری ندیده بودم ... پس خوب لازم نیست این همه خودتو به دردسر بندازی  صبح به صبح بیا در خونه ی ما و من با بهروز میام دم در توام  منو برسون ...تو راه با هم جر و بحث می کنیم   ....این که دیگه ازدواج نمی خواد ...
خنده ی بلندی کرد و گفت : همین جواب ها رو دوست دارم ...خیلی راحتی و با اعتماد به نفس خوشم میاد ... منظورم این بود که از حرف زدن با تو لذت می برم .....
گفتم : نه ؛؛ فایده نداره آقای ببخشید ....






#ناهید_گلکار
[forwarded from نوشته های ناهید]
داستان من یک مادرم
#قسمت یازدهم-بخش سوم




رسیدیم دم نگه داشت و گفت : مطمئنی که عقیدت عوض نمیشه چون من اهل دوباره گفتش نیستم اگر می خوای بهت فرصت بدم فکر کنی .......
گفتم نه ..... نمی تونم شما رو هم سر کار نمی زارم .....
گفت : پس لطفا به ی نگو از تو خواستگاری .. میشه ؟
گفتم چشم آقای ...خنده ی تمس آمیزی زد و من پیاده شدم و اونم گاز داد و رفت .....

علی با جفت پا پرید روی پشتم و چنان از خواب پ که نفسم بند اومد هراسون  پرسیدم ساعت چنده ؟
 یلدا گفت ده صبح ...گفتم خدا منو بکشه چقدر خو دم ... باید غذا درست کنم...برم سر کار وای خدا ..... شما ها صبحانه خوردین ؟
یلدا گفت : آره مامان ما خوردیم براتون چایی بریزم ؟ ...
گفتم : باید برم سر کار روز اولی نباید دیر برسم ....
الهی فدات بشم مادر دستت درد نکنه ...کو ؟ گفت رفته تو حیاط داره بازی می کنه ....
گفتم چرا اجازه دادی ممکنه مزاحم مردم بشه صداش کن بیاد تو .....
اون روز پنجشنبه بود  من تند و تند ناهار بچه ها رو حاضر و اونا رو به یلدا سپردم و رفتم سر کار .....
وقتی از در رفتم بیرون مصطفی رو دیدم...اومد جلو سلام کرد و گفت : بزارین روز اولی من شما رو ببرم که راه رو یاد بگیرین ...گفتم اگر اجازه بدین از همین اول خودم برم یاد می گیرم مزاحم شما نمیشم ممنونم ....از این که اون منتظر من بود ، ناراحت شدم  نمی دونستم می خواد به من لطف کنه و مراقب من باشه یا ...... در هر صورت من باهاش نرفتم و آدرس گرفتم و یک تا ی در بست خودمو رسوندم به کلینک ...
خیلی زود وارد کار شدم و همه هم اونجا فهمیدن که من تو کارم قابلیت هایی دارم ....و تقریبا روز پر کاری رو هم داشتم ....و باز همون طور یک تا ی گرفتم و بر گشتم ...سر راه ید ولی اینقدر نگران بچه ها بودم که نمی دونستم چطوری خودمو برسونم به خونه ....
کلید انداختم و رفتم توی حیاط چراغ ها خاموش بود قلبم ریخت ....داد زدم یلدا .... ..... و در و باز هیچ کدوم نبودن دویدم طرف خونه ی حاج خانم و  محکم زدم به در ... یلدا درو باز کرد ...داد زدم چرا اومدین بیرون من که مُردم این چه کاری بود کردی ؟ ...
حاج خانم اومد جلو و گفت تقصیر منه عزیزم شام درست به فکر بچه ها افتادم آوردمشون اینجا ببخشید دخت،م ....
دستم روی قلبم بود گفتم : آخه شرایط ما یک جوریه شما نمی دونین ....یلدا گاهی مریض میشه من ترسیدم ، گفتم حتما یلدا حالش بد شده ببخشید حاج خانم لطف کردین ....تو رو خدا خودتون رو به زحمت نندازین راضی نیستم ....
گفت ..بهاره جان میشه یک کم راحت باشی .. خوب فکر کن من مادرتم و مصطفی برادرت ... من فرستادمش تو رو ببره چرا باهاش نرفتی خوب روز اول راه و چاه رو بلد نبودی ..منم تلفن و بهش گفتم بیاد .....یک نفس راحت کشیدم از اینکه مصطفی خودش سر خود این کارو نکرده بود .... و خودمو نفرین که چرا این قدر بد خیالم ...و بچه ها رو بر داشتم که بریم خونه دیدم باز یک ظرف غذا برای من گذاشته گفت بچه ها سیرن اینم سهم تو برو خسته هستی .....
گفتم حاج خانم با من که اینطوری هستین با دختر تون چیکار می کنین ؟ گفت : راستی فردا دخترام میان اینجا ناهار شما هم دعوت دارین  می خوان با تو آشنا بشن ....
گفتم حاج خانم پس من صبح بیام بهتون کمک کنم؟ گفت : آره دیگه بیا خوشحالم میشم باهات کارم دارم ......




#ناهید_گلکار
[forwarded from نوشته های ناهید]
داستان من یک مادرم
#قسمت یازدهم-بخش چهارم



صبح ، من زود بیدار شدم و رفتم بیرون و ید ....... و با عجله  یک مرغ رو درسته  پختم و سرخ   یک سالاد کاهو  درست و دو تا کاسه هم ژله  یکی برای بچه ها و یکی برای حاج خانم و ساعت ده اونا رو بر داشتم و رفتم  ......
فکر الان بهم  میگه چرا این کارو کردی ولی با همون روی خوشش به من گفت : دستت درد نکنه کارمون جلو افتاد ...به به ژله؛؛؛ ..من خیلی دوست دارم و هیچوقت درست نمی کنم ... چه کار ِخوبی کردی ....دستت درد نکنه .....
گفتم ژله هنوز نبسته میشه بزارم تو یخچال ؟
بی ریا با هم گرم کار و حرف زدن شدیم اون از شوهرش گفت که چطوری نا بهنگام سکته کرد و از گذشته های خودش تعریف کرد و بالا ه از من پرسید : مثل اینکه تو دهنت خیلی قفله ؟ هیچی نمیگی ... نگو مادر اگر دلت نمی خواد نگو .....
گفتم : حاج خانم گفتی نیست دلم اونقدر از دنیا پُرِ که دهن باز کنم باید سه روز برای خودم زار بزنم چی بگم ؟ یک روز همشو برات تعریف می کنم .....
گفت : شوهر داری ؟ ... اومدم حرف بزنم که صدای در اومد .....
 یکی از دخترای حاج خانم  بود خودش در باز کرد... مرضیه زن خوش صورتی بود با قد متوسط با یک خال گوشتی سیاه کنار لبش دست یک دختر سه ,چهار ساله تو دستش بود و اومد تو منو بغل کرد و بوسید و گفت : خدا رو شکر که شما اومدین پیش مامان ..خیالمون راحت شده دیگه تو خونه تنها نیست ...ی ال  خونه ی ما حاضر بود ولی نمی رفتم و از وقتی هم رفتیم همش نگرانش میشدیم...... حالا هر وقت زنگ می زنیم همش از شما تعریف می کنه ....الان خونه مون خیلی دوره .......تا از مدرسه میام خونه دیگه شب میشه ..خدا شما رو برای ما رسوند .....
اون شیرین زبون بود و مهلت نمی داد من حرف بزنم و خواهرش طیبه هم همین طور  تقریبا همون حرفا رو به من زد ...اون یک پسر داشت همسن .......
هر دو شون منو موهبتی الهی برای مادرشون می دونستن ....یا داشتن این طوری می گفتن که من خوشحال باشم نمی دونم به هر حال در اون موقع من نیاز شدیدی به محبت داشتم ........هر دو شوهراشون رفته بودن پیش مصطفی و مجلس زنونه بود و ما تا عصری با هم گفتیم و خندیدم و و علی با دختر مرضیه و پسر طیبه توی حیاط بازی وخوشبختانه حال یلدا هم خوب بود و هیچ اتفاقی نیفتاد ...چیزی که من ازش می ترسیدم ......
غروب وقتی می خواستن برن کلی با هم آشنا شده بودیم ....
سه روز بعد اول مهر بود و من باید یلدا رو می بردم مدرسه ....هم اون استرس داشت هم بینهایت من .... و علی رو گذاشتم پیش حاج خانم و با یلدا راه افتادیم ....
چند قدم  که رفتیم یلدا حالش بد شد ..... احساس صورتش تغییر کرده پرسیدم الهی مادر فدات بشه چی شده می خوای برگردیم؟ ...
گفت : آره من اصلا مدرسه نمیرم ....نگاهش به دوتا پلاکارت  شهید روی دیوار بود با اینکه ی ال از تموم شدن جنگ گذشته بود مثل این اینکه تازه جنازه ی اون جوون رو  آورده بودن  .......
گفتم عزیز دلم مگه قرار نشد نگاه نکنی ..تو رو خدا به خاطر من سعی کن ...تو دیگه بزرگ شدی امسال میری سوم راهنمایی و سال دیگه انشالله اول دبیرستان ... خانم میشی میری ..........





#ناهید_گلکار
[forwarded from نوشته های ناهید]
داستان من یک مادرم
#قسمت یازدهم-بخش پنجم




باهاش حرف می زدم که اون فراموش کنه ولی هر چی به مدرسه نزدیک می شدیم اون حالش بدتر می شد ...
می گفتم آخه چرا این کارو می کنی بهم بگو ... دیگه خودم هم بی اختیار اشک هام سرازیر شد و گفتم باشه بیا برگردیم خونه نمی خواد امروز بری .....
گفت نه میرم ....میرم مامان تو رو خدا تو گریه نکن ..... در حالیکه می لرزید دست منو محکم گرفته بود و می گفت : قول میدم مامان ....قول میدم .... تو رو خدا بزار برم مدرسه ..... کشیدمش کنار خیابون و گفتم باشه صبر می کنیم تو خوب بشی بعد میریم  ......بیا تو بغلم هر وقت آروم شدی می برمت ...الان بگو چرا این طوری شدی ؟
گفت اون آقاهه که چاق بود از کنارم رد شد رفت ...اون بود ....
گفتم خوب عزیز مادر مگه نگفتم به ی نگاه نکن ؟ تو رو خدا تو مدرسه هم همین کارو    اگر این طوری شدی چشمتو ببند و ده تا صلوات بفرست یک دفعه همه چیز درست میشه یک دفعه می بینی که خوب شدی .....
با تلقین اونو آماده و بردمش توی مدرسه .......
ناظم خانم خیلی مهربون و خوبی بود ..من کشیدمش کنار مدرسه و گفتم:  راستش  یلدا یک مشکل داره که ممکنه گاهی ناراحت بشه اگر دیدین ترسیده زود منو خبر کنین ....وشماره ی حاج خانم رو دادم بهش  .....
خانم ناظم پرسید دختر به این زرنگی و خوشگلی چه مریضی داره ؟ ...
گفتم : یک بار تصادف کردیم حالا یادش میاد و می ترسه ....
با این که دل تو دلم نبود اونو گذاشتم و برگشتم خونه و اولین کاری که این بود که به حاج خانم گفتم : ببخشید بی اجازه شماره ی شما رو دادم به مدرسه ی یلدا اشکالی نداره اگر زنگ زدن منو صدا کنین ؟
 با خوشرویی گفت : خوب کاری کردی نگران نباش صدات می کنم ........اون از حرفا و کارای من فهمیده بود که یلدا مشکلی داره که من این طور به خاطر اون آواره شدم .....
نمی تونم بگم با چه حالی تا ظهر سر حالا دور از چشم اون می تونستم راحت گریه کنم برای بچه ام جگر گوشه ام که نمی تونستم حتی اونو پیش ببرم ....زبون گرفته بودم و اشک می ریختم و با رضا حرف می زدم و بازم ازش کمک می خواستم ......
همیشه همین طور بودم ...یلدا از نیم متری من دور میشد قلب من درد داشت تا دوباره به اون میرسیدم ....
نزدیک ظهر دیدم مصطفی در اتاق ما رو می زنه ..با چشمان ورم کرده در و باز ...گفت سلام بهاره خانم مامان گفتن این تلفن رو تو اتاقتون نصب کنم ....
گفتم : وای دست شما درد نکنه ..کار خیلی خوبی کردین واقعا لازم داشتم فقط وقتی میرم بیرون از بچه ها خبر داشته باشم  برام کافیه .......
مصطفی بدون اینکه یک کلمه حرف بزنه تلفن رو  وصل کرد و رفت اصلا حوصله نداشتم درست و حس ازش تشکر کنم ...مثل این که اونم حال و روز منو دید برای اینکه هیچی نگفت و قیافه اش رفته بود تو هم  ......
ظهر که شد زودتر از موقع دم مدرسه بودم .... که تا زنگ خورد یلدا رو با خودم بیارم ...وقتی از کلاس اومد بیرون دیدم صورتش باز شده و خوشحاله ....
نفس راحتی کشیدم ...منو که دید دوید طرف من  با ذوق و شوق گفت : مامان اینجا همه خوبن ... خیلی خوش گذشت ...چقدر بچه های مهربون و معلم های خوبی داره ...بی اختیار بغلش و گفتم الهی مادر به قربونت بره انشالله همیشه خوب باشی فدات بشم .....بعد در حالیکه سعی می اون به اطراف نگاه نکنه بر گشتیم خونه ......
ناهار بچه ها رو دادم و علی رو خوابوندم و رفتم سر کار .... مصطفی داشت میرفت بیرون منو که دید گفت : می خواین من برسونمتون دارم از اونطرف میرم ....گفتم آره برسون .... خیلی خسته بودم و انگار همینو از خدا می خواستم .....
شب باید از راه کلینک می رفتم برای یلدا لوازم مدرسه شو می یدم .....
اونشب از خستگی و استرس روز خوابم نمی برد ...... هی از این دنده به اون دنده می شدم .............. یادم اومد که ....






#ناهید_گلکار
[forwarded from نوشته های ناهید]
داستان من یک مادرم
#قسمت یازدهم-بخش ششم




با اینکه من به نه گفته بودم ولی تمام روز رو به اون فکر ...
یک جور حس دخترونه داشتم که خوشم اومده بود از من خواستگاری کرده بود و اگر به من سفارش نمی کرد حتما به دوستام می گفتم ...
در واقع توی اون شرایط امتیاز بزرگی بین دوستام برای من بود ....و از اینکه بهش نه گفته بودم بیشتر  خوشحال بودم ..که اینقدر به خودش ننازه ؛؛؛ 
دیرم می شد که کی برسم خونه و به بهروز و مامان جریان رو بگم بیشتر به خاطر پیش بینی که بهروز کرده بود ....
وقتی رسیدم هنوز نیومده بود ....اول برای  مامان تعریف ..... اونم فورا شماره ی کارگاه رو گرفت و به بهروز گفت : تو صبح چی گفتی ؟
 بهروز گفت : نمی دونم یادم نیست در مورد چی ؟
 گفت : در مورد بشیری چی گفتی ؟
 بهروز داد زد درست حدس زده بودم ؟ می دونستم یک ی مثل اون که هی بی خودی نمیاد دم خونه ی ما از اولش هم بهانه بود ... صبر کن الان میام خونه ...الان میام .....
به فاصله ای که ما سفره رو پهن کردیم بهروز اومد زود دست و صورتشو شست و نشست سر سفره و گفت : خوب تعریف کن ....
گفتم : نه گذاشت و نه ور داشت روک و راست پرسید با من ازدواج می کنی ؟ منم روک و راست گفتم نه .....
بهروز گفت : خوب غلط کردی چرا گفتی نه دیگه چی می خوای دختر ..میمونی رو دستمون و باید ازت ترشی درست کنیم ....
گفتم سیزده سال از من بزرگ تره ...
مامان گفت : باید باشه مادر باباتم ده سال از من بزرگتر بود...همین عطا نه سال از هانیه بزرگتره,, باید باشه مادر,, ...مرد که سنش کم باشه فردا زیر سرش بلند میشه ...ولی بزرگتر که باشه ناز زنشو می کشه و عبد و عبیدش میشه ...
گفتم :  نه بابا من عبد و عبید نمی خوام من یک نفر رو می خوام که با من درست رفتار کنه اون همیشه فکر می کنه هنوز تو بیمارستان هستیم ... نمی خوام از الان منو این طوری صدا کنه انگار نوکر باباشم  صدا می زنه بهاره ... بهاره ؟  می خواستم بگم درد مرض و بهاره .. میمیری یک خانم کنارش بزاری ....نه با این نمیشه ... خودم می فهمم که نمیشه  ........جور نیستیم با هم .....







#ناهید_گلکار
@nahid_golkar



مشاهده متن کامل ...
#من_یک_مادرم قسمت دهم
درخواست حذف اطلاعات
[forwarded from نوشته های ناهید]
داستان من یک مادرم
#قسمت دهم-بخش اول



 سرفه درد و سر درد همه با هم به سراغم اومده بود..... و تا شب تب چهل درجه و یک هفته افتادم توی رختخواب و دوبار منو بردن ...
چون از شدت تب بیهوش می شدم ......بعد از یک هفته تبم پایین اومده بود ولی هنوز حال خوبی نداشتم که برم یک دوستی داشتم به اسم مینو مرتب تلفن می کرد و حالم رو می پرسید ...
روزی که باید میرفتیم بیمارستان من بازم نتونستم از جام بلند بشم بعد از ظهر باز مینو تلفن کرد و من ازش پرسیدم : بشیری اومده بود  بیمارستان ؟..
گفت : آره همون بد اخلاقه ؟
 گفتم : اومده بود ؟ چیزی از من نپرسید ؟
 گفت نه برای چی همون جور با سرعت اومد و رفت در ضمن برای هفته ی دیگه بخش ما رو عوض رفتیم بخش جراحی .....
گفتم: چه حیف من بچه ها رو خیلی دوست داشتم ....
وقتی گوشی رو قطع  با خودم فکر شاید کاپشن شو هم فراموش کرده وگرنه سراغ منو می گرفت حالا فکر نکنه دیگه نمی خوام بهش بدم ...
کت خودمو چطور ازش بگیرم ؟ .... و تمام فکری که من در مورد اون می همین کت خودم و کاپشن اون بود ......
چند روز بعد که حالم بهتر شد برای این که برم بهروز کاپشن خودشو داد به من و یک ژاکت زخیم داشت که خودش پوشید .....و من مجبور بودم که چهار روز با وجدان ناراحت که نکنه بهروز سرما بخوره با کاپشن اون برم بیرون ...
تا روز یکشنبه که دوباره ما باید میرفتیم بیمارستان ... من کاپشن رو بر داشتم و لای رو مه بستم و رفتم.......
صبح اول وقت ما رو بردن تو بخش جراحی من چند دقیقه اجازه گرفتم و بدو رفتم بخش اطفال ....
منیژه پشت میز نشسته بود کاپشن رو دادم به اونو گفتم : منیژه خانم ببخشید میشه اینو بدین به بشیری ؟
گفت : برای چی ؟
گفتم شما بدین بهشون خودشون می دونن ....و با سرعت برگشتم سر کارم .....
اون روز گذشت و من نرسیدم برم ببینم کاپشنشو گرفته یا نه و کت منو چیکار کرده ...و باز تا هفته ی بعد هم من باید کاپشن بهروز رو می پوشیدم در حالیکه کاملا معلوم بود مردونه اس .....
هفته بعد همون اول که رسیدم رفتم بخش اطفال این بار منیژه نبود ...توی بخش دنبالش گشتم و پیداش ...
گفتم سلام ببخشید امانتی رو دادین ؟ سرشو بر گردوند انگار دلش نمی خواست منو نگاه کنه گفت: بله دادم ...
گفتم : آقای چیزی به شما نداد ؟
گفت : نه خیر چی باید می داد ؟
 گفتم کت من دست ایشون بود ...اگر اومدن بگین بزارن پیش شما من میام میگیرم ...  پرسید : کت تو دست چیکار می کنه  ؟ یک مرتبه جا خوردم و دستپاچه شدم و برای این که فکر بدی نکنه  ، گفتم : اون روز که بارون میومد منو رسوندن و چون خیس شدم کاپشن شونو دادن به من همین..........و با سرعت برگشتم به بخش جراحی ......
و تازه اونجا به فکرم رسید که چقدر کار بد و  احمقانه ای کاپشن رو پیش منیژه گذاشته بودم ...نکنه اون در مورد من فکرای بدی ه و یا در مورد .....ذهنم اونقدر آشفته بود که نمی تونستم به چیز دیگه ای فکر کنم ....
حداقل کاش دیگه دنبال کت خودم نمی رفتم....آره  کار امروزم احمقانه تر از دفعه ی قبل بود ....
اون روز که تعطیل شدیم به ما گفتن چهار شنبه هم باید بریم بیمارستان و اونجا کلاس داریم .... من برگشتم خونه در حالیکه حالم خیلی گرفته بود ...
مامان تا منو دید متوجه شد، بهروز هم برای ناهار اومده بود خونه ....  من جریان رو تعریف ...
بهروز گفت : این بار من میرم سراغش و کت تو رو میگیرم که بدونن خانواده ی تو در جریان هستن ....
گفتم نه می ترسم بدتر بشه اگر می خواست کت منو میاورد و می داد به منیژه پس شاید نمی خواسته ی بفهمه و من کار بدی و با آبروش بازی ....
بهروز گفت : نه بابا ,,مردم عقل دارن می فهمن که اگر تو ریگی تو کفشت بود خوب چرا کاپشن رو دادی به اون پرستار خوب می دادی به خودش .... نه نگران نباش مشکلی پیش نمیاد ...
بعد هم بهاره خانم با آبروی دختر بازی می کنن آبروی مرد ها که نمیره اگر حرفی بشه برای تو بد میشه ...
گفتم : آره دیگه خدا رو شکر مردا اصلا آبرو ندارن که جایی بره خندید و گفت : ما مردیم دیگه ...و با هم خندیدم ........





#ناهید_گلکار
[forwarded from نوشته های ناهید]
داستان من یک مادرم
#قسمت دهم-بخش دوم



هنوز نوزده سال داشتم و با هر حرفی زود قانع می شدم .. با حرفای بهروز کمی حالم بهتر شد .... یکی از ارث هایی که بابام برای ما گذاشته بود همین سادگی , زود باوری و زود قانع شدن بود .....
درست صبح چهارشنبه با بهروز از در خونه اومدیم بیرون که اون بره نجاری و من برم بیمارستان  ...
داشتیم کنار هم توی پیاده رو راه می رفتیم که یک ماشین بوق زد و کنار ما نگه داشت ....هر دو با هم برگشتیم ...
من فورا بشیری رو شناختم ... رفتم جلو و سلام اونم پیاده شد و سلام کرد ...
گفتم : برادرم بهروز  ؛؛... .آقای بشیری ... اومد خیلی مودب با بهروز دست داد و گفت : ببخشید من چند روز پیش خانم تهرانی رو چون بارون میومد رسوندم خونه ....بهروز گفت : می دونم آقای واقعا زحمت کشیدین بهاره  همه چیز رو تعریف کرده ....
گفت : می دونین خواهرتون حالا  برای من یک درد سر درست کرده؟ توی بیمارستان همه دارن برای من و خواهر شما داستان درست می کنن و هر ی هم هر طوری خودش دلش می خواد قصه رو تعریف می کنه باور کنین من هفت  ,هشت جورشو تا حالا شنیدم ....
 الانم اومدم کت شما رو بدم که دیگه نرین تو بیمارستان سراغ کت رو از پرستار ها بگیرین بعدم باید با من بیاین و جلوی همه دوتایی موضوع رو روشن کنیم ..
من تنهایی بگم شما نباشین حرفمو باور نمی کنن ... تا حالا نگذاشتم ی برام حرف درست کنه که به لطف شما اینم شد ......
سرمو انداختم پایین و نمی دونستم چی بگم .. اون حق داشت ...
بهروز گفت : خودشم الان چند روزه از این موضوع ترسیده ولی من فکر نمی اینطوری بشه خوب اگر بهاره قصدی داشت که نمی رفت و به پرستار بگه چرا مردم این طوری شدن آخه یک کم آدم فکر می کنه ...
گفت : شما نباید کاپشن منو می دادین به منیژه اون فتنه ی دو عالمه ازش هر کاری بر میاد ....
ممکن بود دیگه ای باشه حرف در نیاد ولی اون با سرعت نور همه جا پخش کرده ...
بهروز گفت : حالا می خواین چیکار کنین می خواین منم بیام فکر میکنین اگر باشم بد نیست  ؟
 گفت : نه من از پسشون بر میام زیاد مهم نیست ... ولی  نمی خوام برای خانم تهرانی بد بشه ...
هر چند ایشون حقشونه چون فکر نکرده کاری  رو انجام میدن  مثل اون روز توی بارون ..... بهروز دستشو گذاشت تو پشت منو گفت : نه خواهر من هیچوقت کار نادرستی نمی کنه .... اونا فکر شون ابه تقصیر این نیست .......با همون سادگی خودم پرسیدم گفتین کت منو آوردین ؟
 خنده اش گرفت و گفت : بله و رفت و از تو ماشین اونو آورد داد به من .......
خشک شویی رفته و مرتب  و لای کاغذ  ... خج کشیدم که کاپشن اونو همین طور مچاله  برده بودم ... سرمو ت دادم و گفتم ممنونم که ثابت کردین من آدم بی فکری هستم ....به  جای اون بهروز پرسید چرا ؟ گفتم کت منو دادن خشک شویی ولی من کار احمقانه ای ......
گفت : پس میشه امروز بیاین بیمارستان ؟جبران کنین ؟ گفتم اصلا من داشتم می رفتم بیمارستان امروز استثنا کلاس دارم  ....
گفت : پس بیان با هم بریم ....و خودش با بهروز دست داد و رفت توی ماشین ...




#ناهید_گلکار
[forwarded from نوشته های ناهید]
داستان من یک مادرم
#قسمت دهم-بخش سوم




من فورا کت بهروز رو در آوردم و دادم بهش و کت خودم رو پوشیدم .. بهروز رو بغل و بوسیدم و خدا حافظی همون طور که توی بغل بهروز بودم در گوشش گفتم تو رو خدا حالا بپوش که سرما نخوری ...
و رفتم و کنار نشستم ....تا راه افتاد شروع کرد به خندیدن .... و باز خندید ...یک کم رفت و باز خندید ....... ولی حرفی نمی زد ...رفتم تو هم و پرسیدم ... به چی می خندین ؟
گفت : به تو ...
گفتم برای چی مگه من خنده دارم ؟
 گفت : آره ..خیلی حالا بازم می خوام تو رو قضاوت کنم ....بازم عقیده ام عوض شد ....باور می کنی از اون روز که دیدمت صد بار عقیده ام عوض شده ..... داشتم میومدم در خونه ی شما که باهات دعوا کنم و بگم چرا کاپشن منو دادی به منیژه و حرف درست کردی ؟ و فکر تو عمدا این کارو کردی که خودتو به من بچسبونی .. و همه تو بیمارستان فکر کنن که با منی ....
گفتم خوب این چه افتخاریه که من خبر ندارم ؟ شاید هم شما داری این کارو می کنی ....چون اصلا من فکرشم نکرده بودم و نخواهم کرد خاطرتون جمع باشه ....اولا من در مورد این طور چیزا اصلا فکر نمی کنم ... تا برم سر کار و مستقل نشم به هیچ عنوان ... ... دوما چرا شما اینقدر از خودتون راضی هستین ...بدم اومد که در مورد من همچین فکری کردین ....
گفت : تو متوجه نیستی تو بیمارستان چقدر دخترا دلشون می خواد من بهشون توجه کنم ؟ فقط توجه کنم ... همین .....گفتم ...حالا من در مورد شما قضاوت می کنم ....
دلیل اون ژست ها و حرکات اضافه ای که از خودتون در میارین تا دوتا بچه رو ویزیت کنین همینه که جلب توجه کنین ....ولی من فکر می کنم به جای اینکه نگاه کنین چهار تا دختر چی می خوان در مورد شما بگن به اون بچه ها فکر کنین که اگر روی خوش داشته باشین و بهشون یک لبخند بزنین چقدر خوشحال میشن ..... گفت : تو هنوز با  محیط بیمارستان درست آشنا نیستی ...نمی بینی فورا حرف در میاد منم خیلی برام مهمه که حرفی پشت سرم نباشه  .....
گفتم منم همین طور ولی بهش فکر نمی کنم و ناخودآگاه همیشه خودم هستم نمی تونم به چیز دیگه ای تظاهر کنم ...ولی امروز که دیدم خندیدین تعجب ...
خوش به حال من که هر وقت هر کاری دلم بخواد می کنم ..... شما باید ببینن وقتی شادکام میاد بچه ها از خوشحالی بال در میارن یک ساعت با اونا میگه و می خنده و من واقعا تحسینش می کنم که اینقدر مریض هاشو دوست داره...... حرف منو نشنیده گرفت و پرسید : مثل این که عاشق برادرتم هستی؟ ....
گفتم : آره اون الان به جای بابام از من و مادرم مواظبت می کنه و خیلی مهربونه ....
گفت مشخصه پسر خوبیه قبول دارم راستش بهش حسودیم شد چون من خواهر ندارم .... گفتم : ای وای ... برادر دارین ؟
گفت : آره دوتا از من بزرگترن و ازدواج و یکی یک دونه بچه هم دارن ....
پرسیدم اونام ن ؟
 گفت : نه کاسب هستن یک شون دیپلم  هم نگرفته  من توی اونا درس خون بودم ...
گفتم بابای منم می گفت تو باید بشی ولی من درس خون نبودم همین پرستاری رو هم نمی دونم چطوری قبول شدم خواست خدا بود .... نگاهی به من کرد و با لبخند گفت : که با من آشنا بشی ؟
 گفتم : ببخشید بازم دارین به خودتون افتخار می کنین .... نه خواست خدا بود که بتونم کاری رو که دوست دارم پیدا کنم ...من خیلی دوست داشتم خواننده بشم و فکر می جز این هیچ کاری رو دوست ندارم ....ولی حالا می بینم که پرستاری بهترین شغله.... آدم هر روز می تونه خودشو محک بزنه که چقدر انسانه ؟ .. وقتی پرستاری هر ساعت و هر لحظه داری به در گاه خدا و خودت امتحان پس میدی  ..
توی این کار .یک لحظه نباید از خودت  غافل بشی و یادت بره که اون مریض به تو نگاه می کنه و ش تن دل اون یعنی از دست دادن همون لحظه ..... و همون میشه برات  گناه  و ثواب ... این خیلی جالبه که من شغلی داشته باشم که توی تمام لحظات زندگیم مراقب اعمالم باشم ......
گفت : اگر این طور که تو میگی من مسئولیت بیشتری دارم که ....نمی دونم تا حالا این طوری بهش فکر نکرده بودم .... خوبه .... بهاره ؟ می خوام دوباره در موردت قضاوت کنم ....
گفتم بفرمایید ...
گفت : تو اصلا احمق نیستی ......
گفتم دست شما درد نکنه همین هم خوبه که فکر کنین احمق نیستم ولی خودم میگم اون چیزایی که مردم منو با اونا احمق فرض می کنن سادگی و زود باوریه ...و این تو وجود منه ی نمی تونه عوضم کنه ....
آقای میشه منو جلوتر پیاده کنین که تو بیمارستان ی ما رو با هم نبینه این طوری بدتر میشه .....
گفت : حامدم ....
پرسیدم خوب ؟
گفت هیچی دیگه  اسمم حامده ...گفتم باشه ......از این حرف یکه خوردم من اسم کوچیک اونو می خواستم چیکار .......گفتم فکر نکنم به کارم بیاد ....




#ناهید_گلکار
[forwarded from نوشته های ناهید]
داستان من یک مادرم
#قسمت دهم-بخش چهارم




ت شد و رفت تو فکر ...  و به حرف من گوش نکرد و رفت توی  بیمارستان نگه داشت ....
گفتم آقای اگر ی الان ما رو ببینه دیگه حرفمون رو باور نمی کنن  ...
گفت : پیاده شو بریم ..  به درک ما میگیم خودشون می دونن می خوان باور کنن می خوان نکنن ....با من بیا تو بخش ..... در ماشین رو قفل کرد و اون جلو و من پشت سرش رفتیم تو ....
منیژه تا چشمش افتاد به ما از جاش پرید ....به سلام کرد ...
گفت : همه بیاین تو اتاق من ....و خودش رفت من مثل بچه ها دنبالش رفتم یک دفعه یکی از پشت یقه ی منو گرفت و برگشتم ..منیژه بود انگشتشو گذاشت روی دماغش و گفت : هیس .. وایستا ببینم چی رفتی گفتی به ؟
 گفتم من که حرفی نزدم ولی فکر کنم یکی اینجا براشون حرف درست کرده که همه تو بیمارستان در موردش حرف می زنن هر رو می بینه یک داستان ساختگی براش تعریف می کنه ...
فکر می کنم ایشون  می خوان داستان واقعی رو براتون تعریف کنه تا همه چیز روشن بشه  .....
اون یک کم منو با خشم نگاه کرد و رفت تا همه رو بیاره تو اتاق ....
من زودتر رفتم و جلوی در وایستادم ...به من گفت بشین لطفا چرا وایستادی ؟ ....
گفتم این طوری بهتره ........ بچه های بخش یکی یکی اومدن و آ از همه هم منیژه اومد و گفت لطفا زودتر که بخش خالی نباشه ..... گفت : بله حتما این بستگی به شما داره لطفا بگین چی دیدن و چی شنیدین که این شایعه رو درست کردین ؟ خودتون بگین ...
گفت به من ربطی نداره من فقط به کارم فکر می کنم و به کار ی هم کار ندارم .....
گفت : اولا خانم تهرانی کاپشن رو داده بود به شما ؛؛و فقط شما خبر داشتین پس اینکه شما گفتین حرفی درش نیست ........دوما همه میگن از شما شنیدن با عقل هم جور در میاد ولی من کار ندارم خانم ها و آقایون حالا حقیقت رو از خودم بشنوین .....
چیزایی که شنیدین درست نیست ...
خانم تهرانی توی بارون مونده بودن و من ایشون رو بردم خونه شون همین چیز دیگه ای نبوده ولی این که من قصد دارم با ایشون ازدواج کنم یا نه .... دیگه به خودم مربوط میشه .. لطفا به کارتون برسین و شایعه درست نکنین ... ممنونم بفرمایید سر کارتون .....
من اومدم چیزی بگم که همه داشتن از در اتاق می رفتن بیرون وا مونده بودم اصلا اون چی گفت ؟ منظورش چی بود ؟ اصلا نفهیمدم جمله ی آ یعنی چی ؟  بعد رو کرد به من و با همون اخم گفت شما هم لطفا سر کارتون بفرمایید ......





#ناهید_گلکار

[forwarded from نوشته های ناهید]
داستان من یک مادرم
#قسمت دهم-بخش پنجم




من رفتم سر کارم ولی تمام ذهنم به حرفی بود که زده بود و اصلا خوشم نیومده بود اون فکر می کرد من ی هستم که دوست دارم زن اون بشم اون روز منم مرتب  به آ ین جمله ی بشیری فکر می   ...
وقتی اومدم خونه همه چیز رو برای بهروز تعریف ....
اون گفت : خوب این که ناراحتی نداره همین حرفیه که براش درست می خواست بگه به شما مربوط نیست .... دست انداختم دور گردنش و گفتم: داداش خوش خیال من .... عزیزم همه رو مثل خودت می دونی ....
گفت : نکنه بهاره فکر کردی تو رو می گیره ؟
 گفتم : اِاا توام که ؛؛ دوست نداشتم همچین فکری ی بدم اومد ....
چرا همه فکر می کنن بشیری تحفه ای ..من به جون داداش دلم می خواد درس بخونم پول در بیارم و برای تو زن بگیرم .. اگر شوهر کنم اختیارم میره  دست اون،،، بدم میاد تازه امکان نداره بشیری منو بگیره چرا خودمو علاف اون م مس ه اس نه ؟  ....
صدای زنگ در اومد و حرف ما قطع شد ....هانیه و مریم بودن .....
مریم حالا راه می رفت و شیرین زبونی می کرد و خیلی هم به من علاقه داشت ..منم شروع بعد از مدت ها با اون بازی و خندیدن ....
دنبالش می دیدم و قایم موشک بازی می کردیم .... هانیه مدتی بود که تو کوک کارای من بود عاقبت گفت : چیه ؟ بهار خوشحالی ؟ وایستادم و بهش نگاه ....
سر جام موندم موهامو صاف و نشستم کنارش انگار راست می گفت  گفتم :آره مثل اینکه حالم بهتره ...چرا؟ ؟ نمی دونم ؛؛ شاید بارون کار خودشو کرده ...پرسید دیوونه چی میگی ...
یک چیزی بگو منم بفهمم ...بهروز داشت کفش می پوشید که بره گارگاه ...
گفت : بارون که خورد مریض شد عقلش اومد سر جاش ....
مامان گفت : ولش کنین بچه رو داشت بازی می کرد زدین تو ذوقش .....
هانیه گفت : مامان جان کجاش بچه اس شما تا کی می خوای لوسش کنی ......
صبح آماده شدم برم زود تر از بهروز اومدم بیرون چون اون هنوز خواب بود ...چند قدم بیشتر نرفته بودم که یک ماشین نگه داشت . صدای بشیر ی اومد  ... بهاره .....بهاره ...





#ناهید_گلکار
@nahid_golkar



مشاهده متن کامل ...
آموزش اسکچاپ قسمت دوم
درخواست حذف اطلاعات
اشنایی با منو های نرم افزار
منو فایل: توی این منو برخی گزینه هاست که لازم به توضیحشون نیست.مثل open و save و save as و ... اینجا فقط گزینه های مهم رو میگم save as template:برای ذخیره تنظیمات موجودتون به عنوان یک قالب.که میتونید این قالب رو بعدا توی صفحهwelcome to sketchup نمایشش بدین.بعد از کلیک بر روی این گزینه صفحه زیر براتون باز میشه.
در قسمت 1 نامی رو برای قالب انتخاب کنید.در قسمت 2 توضیحات و در قسمت 3 نامی رو بزارین که قالب با اون نام براتون ذخیره بشه.اگه تیک گزینه 4 رو بزنید این قالب به صورت قالب پیش فرض اسکچ اپ در میاد و هر بار اون رو اجرا کنید با این قالب بارگزاری میشه.بر روی save کلیک کنید تا قالبتون ذخیره بشه.فایل های قالب با پسوند skp ذخیره میشن revert:فایل ذخیره شده رو به مکان قبلی ارجاع مییده 3d werhouse: به کتابخانه مدلهای اماده سایت گوگل وصل میشه.مشکل اینه که اولا سرعت ما کمه دوما گوگل ایران رو فعلا ترحیم کرده.عجب!!!export: مدل شما رو با پسوند های خاصی (سه بعدی و یا دو بعدی (همون تصویر)) است اج میکنه و میتونید توی سایر نرم افزارها ازش استفاده کنید.با کلیک روی این گزینه از زیر منو باز شده اگه گزینه 2d رو انتخاب کنید نمایی که در حال دیدن هستید در قالب ع با پسوند های مختلف ذخیره میشه.اگه 3d رو انتخاب کنید مدلتون در قالب های سه بعدی براتون ذخیره میشه import: مدلها و ... رو از سایر فایلها به اسکچ اپ وارد میکنه.بعد از کلیک روی این گزینه صفحه زیر باز میشه.از قسمت file type میتونید پسوند که نرم افزار برای وارد پشتیبانی میکنه رو ببینید.در سمت راست هم میتونید پیش نمایشی از فایلهاتون رو ببینید.

منو edit این منو یه سری دستورات داره که اکثرا باهاش اشنایید.cut و کپی و past(یا به قول یکی پّست دی: ) past in place: ایتمی که کپی شده در همون محل خودش past میشه delete guids: راهنما ها را دو ناحیه ترسیم حذف میکنه select all: تمامی اجزا رو انتخاب میکنه.ctrl+a کلید میانبرشه select none:کلیه اجزا انتخاب شده از ح انتخاب خارج میشن hide:ایتمی که انتخاب کردین رو مخفی میکنه در گزینه unhide چند مورده.که اولیش گزینه انتخاب شده رو از ح مخفی خارج میکنه.دومی ا ین موردی که مخفی کردین رو از از ح مخفی خارج میکنه.گزینه ا هم تمامی ایتمهای مخفی شده رو از ح مخفی خارج میکنه lock: این گزینه ایتم انتخاب شده رو قفل میکنه.و دیگه نمیتونید اون رو انتخابش کنید و روش تغییر بدین unlock: مثل unhide چند زیر گزینه داره.کارش شبیه همونهاست فقط با این تفاوت که اشیا رو از ح قفل خارج میکنه make component:قسمتی رو که انتخاب کردیم تبدیل به کامپوننت میکنه.بعدا توضیحش میدم make group: همون کار بالایی رو میکنه.با این تفاوت که اجزا رو تبدیل به گروه میکنه close group/componenet: ایتمها رو از ح گروه یا کامپوننت خارج میکنه intersect:کارش اینه که فصل مشترک ایتمها رو بهمون میده.زیر منو اول فصل مشترک اجزایی که روی هم هستن رو بهمون میده.مثلا یک استوانه روی یک مکعبه.این گزینه فصل مشترک این دو شکل رو میده.گزینه دوم هم فصل مشترک ایتمهای انتخاب شده رو به ما میده.گزینه ا فصل مشترک دو ایتم رو که در یک بخش هستن به ما میده.
دو گزینه بعدی مربوط به مقطع هان.که بعدا براتون توضیح میدم.فقط بدونید کار اولی اینه که نمیای مقطع رو حذف میکنه و کار دومی اینه که نمایش قسمت مقطع خورده رو حذف میکنه.توی تصاویر زیر میتونید متوجه بشین
axise:اگه تیک این گزینه رو بردارین محروهای مختصات مخفی میشن shadows:سایه اشکال رو در محیط نمایش یا عدم نمایش میدهد fog:هوای ابری رو نمایش یا حذف میکنه. دوتا گزینه بعدی رو بعدا توضیح میدم در منو component edit:اگه مورد اول انتخاب بشه. هنگامی که شروع به اعمال تغییرات بر روی یک کامپوننت میکنیم نمای محیط نیز تغییر میکنه.گزینه دوم نمایش کامپوننت مشابه کامپوننتی که در حال تغییرات هستیم تغییر میکنند. زیر منو بعدی animations هست. add scene: میتونید یک صحنه جدید به انیمیشن مورد نظر اضافه کنید.هر انیمیشن از چندین سین پشت سر هم تشکیل شده. update scene:تغییرات ایجاد شده در صحنه انتخ رو ذخیره میکنهdelete scene: صحنه انتخ رو حذف میکنه دو مورد بعدی برای حرکت بین صحنه ها ست play:انیمیشن ایجاد شده رو نمایش میده setting:تنظیمات انیمیشن رو نمایش میده.
منو era این منو گزینه هایی برای اعمال تغییرات بر روی نقطه قرار گرفتن بیننده(دوربین )هست. perivios:بیننده را در مکان قرار گیری قبلی قرار میده.گزینه بعدی ع این گزینست. standard views:نماهای استاندارد برای دید هستن.مثل بالا ،پایین ، چپ ، راست و ...اگه از منو view>toolbard>viewرو فعال کنید نوار ابزار کمکی برای این نماهای استاندارد براتون نمایش داده میشه parallel projection:این مورد تصویر پارالاین مدل رو نمایش میده.در این ح هر خط مربوط به مدل با خطوط موازی در محیط های سه بعدی و دو بعدی نمایش داده میشه. perpective projection:تصویر پرسپکتیو مدل رو نمایش میده. مدل به صورتی نمایش داده میشه که با ح اصلی ان متفاوته.خطوط در امتداد افق هرچه دورتر بشیم کم رنگتر و اشیا به هم نزدیکتر میشن two point perspective: مدل رو در نمای دو بعدی و پرسپکتیو دو نقطه ای نمایش میده match view p o:کادر محاوره ای رو نمایش میده برای انتخاب یک تصویر.و تصویری رو که انتخاب میکنید.برای نمای مورد نظرتون قرار میگیره.این عمل برای طراحی مدل زمانی که سه نمای اون رو دارید کاربرد داره.

ابزار بزرگنمایی پنجره ایzome window


مشاهده متن کامل ...
عشقم منو ببخش
درخواست حذف اطلاعات
سلام عشقم

عشقم منو ببخش که نتونستم برات اونی باشم که دلت میخاست

منو ببخش که نتونستم برات کاری کنم جز اینکه حرفای دلمو بهت بگم

منو از ته دلت ببخش که بعضی وقتا باهات سرد رفتار و گمان میکنم فکر کردی دوست ندارم

منو ببخش عشقم به خاطر گناهی که مرتکب شدم و عاشقت شدم و عاشقم شدی

منو ببخش که بعضی وقتا ناراحتت می بدونه اینکه بدونم تو دلت چی میگذره

منو ببخش که در تک تک لحضه های زندگیت کنارت نبودم

منو ببخش که وقتی تو فکرم بودی پیشت نبودم

منو ببخش که هیچ وقت لیاقت عشقه پاکتو نداشتم

عشقم منو ببخش من هیچ وقت لیاقته تورو نداشتم

منو ببخش که هر دقیقه تپیدن قلبمو باهات تقسیم ن

منو ببخش که فکر کردی منظورم از رفتن اینکه که دیگه نت نمیام

منو ببخش که نمیتونم تموم حرفای دلمو بهت بگم

منو ببخش که اینطوری دارن جدامون میکنن ولی همیشه تو قلبمی

منو ببخش که دور از تو توی یه جای سرد و بی روح جنازمو به خاک میسپرن

منو ببخش .......

عشقم منو ببخش.....

عشقم حلالم کن......



مشاهده متن کامل ...
افزونه منو ساز با افزونه های تجاری اش 8.1.9 maxi menu ck برای جوملا 2.5 و 3
درخواست حذف اطلاعات
اختصاصی از فایلکو افزونه منو ساز با افزونه های تجاری اش 8.1.9 maxi menu ck برای جوملا 2.5 و 3 با و پر سرعت .

 افزونه منو ساز با افزونه های تجاری اش 8.1.9 maxi menu ck برای جوملا 2.5 و 3


 افزونه منو ساز با افزونه های تجاری اش 8.1.9 maxi menu ck برای جوملا 2.5 و 3

برای ساخت مگا منو برای جوملا از افزونه قدیمی و محبوب maxi menu ck استفاده کنید . با این افزونه می توان منوی خود را بیشتر اختصاصی کنید. اگر می خواهید برای سایت خود منوهای خوب و زیبایی طراحی کنید و دیگر از منو های پیش فرض سایت استفاده نکنید افزونه maxi menu ck بهترین گزینه برای این کار می باشد.  شما به راحتی می توانید منو های خوبی ایجاد کنید و زیبایی خاصی به سایت شما می دهد و به همین دلیل بین کاربران محبوبیت زیادی دارد .

این افزونه را می توان به صورت رایگان کرد ، اما برای سایر ویژگی هایش باید هزینه پرداخت کرد ، ما تمام پلاگین های مربوطه را در اینجا به شما می دهیم.

 نکته: برای این افزونه با قیمت مناسب تر و دسترسی به آپدیت های این افزونه بصورت مکرر وارد این لینک شوید.

ویژگی های افزونه maxi menu ck paid:

 

   امکان ایجاد منوی عمودی و افقی همراه با زیر منو

   امکان افزودن آیکن برای آیتم های منو

   امکان افزودن توضیحات خود

   امکان تنظیم سئو برای لینکها

   امکان قرار دادن ع به عنوان آیتم های منو

   امکان نمایش زیر منو ها

   امکان تغییر ظاهر منو با دریافت پوسته از سایت سازنده

   باز شدن زیر منو با افکت

   بهینه برای سایت های فارسی(rtl)

   سازگاری با ویرچومات(نیاز به پچ دارد)

   سازگاری با هیک شاپ(نیاز به پچ دارد)

   و....

 


با


افزونه منو ساز با افزونه های تجاری اش 8.1.9 maxi menu ck برای جوملا 2.5 و 3


مشاهده متن کامل ...
ماژول ایجاد منو jux mega menu 3.2.5 برای جوملا 3
درخواست حذف اطلاعات
اختصاصی از نیک فایل ماژول ایجاد منو jux mega menu 3.2.5 برای جوملا 3 با و پر سرعت .

ماژول ایجاد منو jux mega menu 3.2.5 برای جوملا 3


ماژول ایجاد منو jux mega menu 3.2.5 برای جوملا 3

ماژول پیشرفته jux mega menu  برای ایجاد منو ریسپانسیو در سایت جوملا می باشد. شما می توانید با استفاده از ماژول مگامنو منو های آبشاری همراه با استایل های جذاب و جالبی در سایت خود طراحی کنید. ماژول jux mega menu با امکانات بسیار خوبی که دارد برای ایجاد منو های افقی و عمودی و کشویی , کنار هر منو ع قرار می دهد. و همین باعث شده محبوبیت زیادی بین کاربران ایجاد کند.

نکته : برای این افزونه با قیمت مناسب تر و دسترسی به آپدیت های این افزونه به صورت مرتب وارد این لینک شوید.

ویژگی های ماژول jux mega menu :

    قابلیت اجرا درهر طرح افقی و عمودی

    امکان ویرایش راحت وسریع (تغییر آی ,تغییر منو ,…)

    سازگاری با تمامی مرورگرهای وب( فایرفا ، کروم , سافاری ,…)

    کاملا ریسپانسیو

    قابلیت سفارشی سازی

    ایجاد منو با افکت های زیبا و نمایش منو به صورت استیکی

    نمایش منو

    طراحی ریسپانسیو و سازگاری با دستگاه ها با صفحه نمایش کوچک

    امکان ایجاد زیر منوهای چند ستونه

    امکان قرار دادن متن، ماژول و مطلب به عنوان آیتم منو در زیر منوها

 


با


ماژول ایجاد منو jux mega menu 3.2.5 برای جوملا 3


مشاهده متن کامل ...
طرح لایه باز منو فست فود
درخواست حذف اطلاعات
اختصاصی از هایدی طرح لایه باز منو فست فود با و پر سرعت .

طرح لایه باز منو فست فود

100 % لایه باز ، رزرولوشن بالا

نام محصول

فایل لایه باز منوی رستوران

مشخصات محصول

اندازه فایل :   42 در 29.7 سانتی متر

رزولیشن سند : ۳۰۰ dpi

مد رنگی : cmyk

نوع فایل : psd لایه باز

حجم فشرده : 58 مگابایت

اطمینان از ید

 - پس از پرداخت ما علاوه بر تحویل فوری فایل رسید ید و لینک مورد نیاز برای شما ایمیل می کنیم.

- کلیه ی کارت های بانکی عضو شبکه ی شتاب پذیرفته میشوند.

- درصورت وجود مشکل پشتیبانی ما بصورت ۲۴ ساعته حتی در روزهای تعطیل پاسخگوی شما خواهد بود.

- بدون محدودیت سرعت و با

- تمامی فایل های سایت با نرم افزار winrar فشرده شده اند در صورت نیاز میتوانید از اینجا نمایید.

- فونت های مورد نیاز طرح را از اینجا  نمایید.

کلمات کلیدی

منو لایه باز,طرح لایه باز منو,طرح منو ساندویچی,منو غذا, طرح منو,طرح منو فست فود,طرح لایه باز منو رستوران,طرح psd منو,منو فست فود,فایل منو,فایل منو رستوران

جهت به پایین صفحه مراجعه کنید

 


با


طرح لایه باز منو فست فود


مشاهده متن کامل ...
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.