پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی
 هرنگ دل
آرامگاه علمای کو د ـ دوگنبدان کو د
درخواست حذف اطلاعات

آرامگاه علمای کو د

«دوگنبدان کو د»


  • آرامگاه علمای کو د (بارگاه) یا دوگنبدان نام مجموعه ای دو گنبدان است که بر روی قبر چند تن از علماء برجستهٔ کو د بناء شده است.

آرامگاه علمای کو د (دوگنبدان کو د)



  • این آرامگاه «دوگنبدان» در میان گورستان دهستان کو د و در ۵۰۰ متری غرب دهستان کو د واقع شده است. محل آن ۳۰۰ متر از محلهٔ تازه بنیاد «دهنو کو د» فاصله دارد و در جنوب گود میان ده قرار دارد. در لهجهٔ محلی به آرامگاه، «زیارت» گفته می شود.

آرامگاه علمای کو د (دوگنبدان کو د)
مجموعهٔ دو گنبدان کو د وثبت آثار ملی
  • این بنای تاریخی یکی از شا ارهای بنائی یکی از مشهورترین معماران بزرگ شهرستان بستک، «حاج محمد شریف کاظم معمار» بنیادگذاری شده است. این بنای تاریخی و مذهبی چند سال پیش از جانب ت به عنوان یکی از آثار ملی توسط سازمان میراث فرهنگی کشور با نام «مجموعهٔ دو گنبدان کو د» به ثبت رسیده است. بنای این آثار برجسته وتاریخی بین سال های ۱۱۴۹ تا ۱۱۵۱ هجری قمری ساخته شده است.

آرامگاه علمای کو د (دوگنبدان کو د)


آرامگاه شیخ عبدالرحمان

  • «شیخ عبدالرحمن بزرگ» وی از دین شناسان شناخته شده بود. آموزه های دینی و طریقت را از برادر بزرگ خود شیخ عبدالقادر آموخت و در مدرسه شیخ مدرس بود، مدتی در مکه ادامه تحصیل کرد و در آنجا از علمای برجسته و تراز اول شناخته شد. بعدها در کو د مدرسه ای بنا کرد و به ک ن علوم شرعی درس می داد. وی از حاصل کشاورزی از کاریزهایی که خودش احداث کرده بود زندگی اش را می گذراند و چندی پس از درگذشت شیخ عبدالقادر مردم را راهنمایی دینی می کرد. وی در سال ۱۱۴۹ ه. ق. در کو د فوت کرد.

آرامگاه شیخ اسماعیل
  • «شیخ ملا اسماعیل» وی فرزند شیخ حسن برادر شیخ عبدالرحمان بزرگ بود. مرد پارسایی بود و از طرف عمویش کار قضاوت کو د و هرنگ و لمزان و انجیره و دژگان را برعهده داشت. بیشتر عمر خود را در کارهای کشاورزی و غرس درختان نخل صرف می کرد و دام زیاد داشت. به دامداری اشتیاق بسیاری داشت. او در ۱۱۵۳ ه. ق. در کو د فوت کرد و در بقعه ای جنب بارگاه عمویش شیخ عبدالرحمان بزرگ در محوطه ای به خاک س شد.

آرامکاه ۴.jpg

آرامگاه شیخ عبدالواحد

  • «شیخ حاجی ملا عبدالواحد» فرزند حاج ملا اسماعیل معروف بود به حاجی ملا عبدالواحد ، یکی از علما و قاضیان معروف این بخش بود. فوت او در روستای هرنگ رخ داد و در بقعه کو د جنب گور پدرش به خاک س شد.

آرامگاه شیخ عبدالواحد

منابع

  • محمدیان، کو ی، محمد، «به یاد کو د»، ج۱. چاپ اول، دبی: سال انتشار ۲۰۰۳ میلادی.
  • الکو دی، محمد، بن یوسف، (کُوخِرد حَاضِرَة اِسلامِیةَ عَلی ضِفافِ نَهر مِهران kookherd, an islamic district on the bank of mehran river) الطبعة الثالثة، دبی: سنة ۱۹۹۷ للمیلاد.
  • محمدیان، کو دی، محمد، (شهرستان بستک و بخش کو د) ، ج۱. چاپ اول، دبی: سال انتشار ۲۰۰۵ میلادی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«با تاریخ دیار کو د و منطقهٔ باستانی بخش کو د بیشتر آشنا شوید»

shereno.35.jpgmohmad.1.jpgbeyad.2.jpgshereno.37.jpg

ketab sarzamin shaeran.jpgr.aru.15.jpg



مشاهده متن کامل ...
واژگونی منجر به فوتی در جاده کتل
درخواست حذف اطلاعات
به گزارش کانون وبلاگ نویسان شهرستان بستک و به نقل از وبلاگ سلام کو د

36.jpg

واژگونی منجر به فوتی در جاده کتل

به گزارش سلام کو د:

شامگاه خبر واژگونی خودروی سمند در جاده کتل

به اورژانس بستک گزارش گردید.

خودوری سمند پس از طی سربالایی جاده کتل به سمت دوراهی

در سراشیبی به سرعت بالا رسید و پس طی مسیر مستقیم

بلافاصله با رسیدن خودرو به پیچ بدلیل سرعت بالا راننده

در کنترل خودرو ناتوان ماند و خودرو از جاده خارج شد.

987.jpg

با تلاش راننده خودرو به جاده بازگشت اما به دلیل عدم کنترل

آنچه نباید رخ می داد رخ داد و خودرو واژگون شد.

از سه سرنشین این خودرو 1 نفربدلیل شدت ضربه وارده

به جمجمه جان باخت و دو نفر دیگر نیز به بیمارستان های

بستک و لار منتقل شدند.

هر سه سرنشین از روستای هرنگ بوده که در حال برگشت

از بستک به سمت هرنگ بودند.



مشاهده متن کامل ...
نتایج هفته سوم
درخواست حذف اطلاعات
ایج هفته سوم لیگ دسته برتر باشگاه های استان

هفته سوم از سری مسابقات لیگ برتر والیبال باشگاه های استان دیروز پنجشنبه 20 آذرماه با برگزاری 4 دیدار به پایان رسید.

در میناب تیم فانوس دریا تیاب در یک دیدار نفس گیر از سد تیم پیام نور بستک گذشت. تیم ی تنبانو در خانه تیم جوانان را ش ت داد. آسا خودرو به سختی فولاد را مغلوب کرد و تیم هرنگ برابر میزبانش نخل شمیل به پیروزی رسید.

نتایج دیدارهای هفته سوم به ترتیب زیر است:

نتایج هفته سوم لیگ برتر استان
شماره بازی تیم
محل مسابقه
9 فانوس دریا تیاب 3
پیام نور بستک 2
میناب
10 نخل شمیل 0
هرنگ 3
بندرعباس
11 ی تنبانو 3
1جوانان هرمزگان
میناب
12 آسا خودرو بستک 3
فولاد هرمزگان 2
بستک


در این هفته تیم ثامن کردر استراحت کرد.

در مسابقات
لیگ برتر والیبال باشگاه های استان 9 تیم در یک گروه با یکدیگر رقابت می کنند.

منبع :سایت والیبال هرمزگان



مشاهده متن کامل ...
رده بندی تاپایان هفته چهارم
درخواست حذف اطلاعات
نتایج هفته چهارم والیبال

فانوس دریاتیاب 3 فولاد2

هرنگ 3 ی تنبانو1

جوانان 2 اساخودرو 3

رده بندی تیمها تاپایان هفته چهارم

تنبانو 9امتیاز

هرنگ 8

فانوس دریا تیاب 7

ثامن کردر 6

اساخودرو 5

فولاد 5

پیام نور 4

جوانان 4

نخل 1

پیام نور یک بازی کمتردارد.



مشاهده متن کامل ...
لمزان از قاجار تا امروز
درخواست حذف اطلاعات
منطقه مهران(پدل –لمزان) بر جلگه وسیعی در شمال شهرستان بندر لنگه و جنوب شرقی بستک اطلاق می شود که از سمتشمال به رشته کوههای ببیان و برند و از سمت جنوب به سلسله کوه های نه چندان مرتفع کارد منتهی می شود. شهر لمزان در مرکز این منطقه به عنوان مرکز بخش جدید مهران محسوب می شود.

این منطقه از دوره قاجار که بحث تقسیمات کشوری مطرح شد برای اولین بار در جلد هفتم فرهنگ جغرافیایی ایران به عنوان دهستان لمزان معرفی شده است. دهخدا در لغت نامه چنین آورده است:

لمزان . [ ل ِ م َ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای ششگانه ٔ بخش بستک شهرستان لار، واقع در جنوب خاوری بخش و دامنه ٔ جنوبی کوه ببیان . جلگه است و رود شور مهران از وسط آن جاری است . هوای آن گرم و خشک و آب مشروب از باران و آبیاری زراعت دهستان از چاه و چشمه است . محصولات آنجا غلات ، ما، تنباکو و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است . این دهستان از شش آبادی تشکیل شده و نفوس آن در حدود دوهزار و مرکز دهستان قریه ٔ لمزان و آبادیهای مهم آن انجیره و یدل است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).

همچنین میرزا حسن فسایی که کتاب فارسنامه ناصری را برای ناصر الدین شاه قاجار نگاشته است رود شور مهران را که از ابتدای این جلگه گرمسیری تا آ آن امتداد دارد به حکم اینکه از این منطقه عبور می کند رود شور لمزان نامیده است:

لمزان . [ ل َ م َ ] (اِخ ) (رودخانه ٔ...) نامی که به قسمی از رودخانه ٔ اسیر دهند، بدین ترتیب که رودخانه ٔ اسیر که آبی شور دارد چون به صحرای گله دار رسد آن را رود شور گله دار نامند... و چون به قریه ٔ کمشک رسد رودخانه ٔ کمشک نامیده می شود و چون به قریه ٔ هرنگ جهانگیریه رسد آن را رودخانه ٔ شور هرنگ گویند و باز چون ده فرسخ بیشتر روی به مشرق رود و به قریه ٔ لمزان جهانگیریه رسد آن را رودخانه ٔ لمزان گویند، و آنگاه ده فرسنگ دیگر به سوی جنوب رود و در یک فرسنگی شرقی بندر کنگ از توابع بندرلنگه داخل خلیج فارس گردد. (از فارسنامه ٔ ناصری ).

در فاصله سالهای 75 تا 85 به سبب اینکه لمزان را به عنوان محله های جدا آمارگیری کرده بودند و حتی بعدی از محلات لمزان که دویست یا سیصد متر با هم فاصله داشتند را با کد پستی جداگانه به عهنوان روستای جدید ثبت کرده بودند ، روستای پدل، دومین روستای پرجمعیت منطقه -در این فاصله ده ساله- به عنوان مرکز دهستان معرفی شد.

لمزان از تیرماه90 به عنوان مرکز بخش مهران(روستا بخش) معرفی شد و کمتر از دو سال بعد با استقرار شهرداری، به عنوان شهر در تقسیمات کشوری معرفی و تثبیت شد.



مشاهده متن کامل ...
چند نام زیبای دخترانه لری!
درخواست حذف اطلاعات

به این اسامی شیک وزیبا و پرمعنی بنگرید:


آسا = ی که بدو مهر فراوان دارند - نام چوبی مقدس در باور لرهاست - عصا - ( در ح تحبیب اصطلاحاً به معنی تکیه گاه والدین گفته می شود)

آسو = افق - محل پایین رفتن خورشید
آساره = ستاره
تیام = چشمهایم. به معنی چشم هایم و در واقع به مفهوم عزیز دل یا همه چیزم می باشد
تیارا = چشم آرا. روشنی چشم
سایدا = سایه مادر. سایه مادر، پناه مادر
برگام = به ضم ب ، ابروهایم
سوتیام = نور چشمانم مرکب از سو به معنای نور و روشنایی و تیام به معنای دو چشم است
دنا = نام کوهی در کهگیلویه و بویراحمد
نَشمی = زن زیبا رو - خوش رو - زیبا
نَشمین= زن زیبا رو - خوش رو – زیبا
چیدا = مثل مادر. مانند مادر یا از لحاظ مهر و عاطفه شبیه مهر مادرانه، برای دختر
چیمه = مثل ماه نامی دخترانه
تیدا = چشم مادر
ایلماه = ماه ایل
ایلدا = مادر ایل
تُرنه (torne) = ....
تیاناز = ی که چشمهای نازی دارد
تی ناز = چشم ناز
آساره = آستاره = ستاره
داگل = مادر گل
سو تیام = نور چشمانم
بُرگام = ابروهایم
تِی گل = کنار گل
تی گل = چشم گل
ایل سیت میرا = ایل برایت بمیرد
چی گل = مثل گل
نَشمین = باوقار
دالیا = مادر زیبا
سی ناز =
می ناز =
هانا = فریاد، اسم دختر (لری لرستان)
هرسام = اشکهام کنیه از عزیزم، نامی برای دختر
هرنگ = تاب و توان دل و مجازا قدرت و امید زندگی، برای دختر و پسر
هیلمی =داری موی بور و زرد مانند. اسم زیبا برای دختر خانم ها (لری لرستانی)
سی دا = به معنی هدیه برای مادر
سیدا = س ناه مادر، اسم زیبا برای دختر
ستین = به معنی عزیز . ستون ( در ح تحبیب اصطلاحاً به معنی ستون و تکیه گاه والدین گفته می شود)
دلسا = به معنی عزیز دل و تکیه گاه
ساواش = به معنی سایه همراه
نارینا = به معنی مثل دانه انار، افسانه ای لری
هرنگ = به معنی آرامش و تسکین دهنده
ایلدا = به معنی مادر ایل، شیرزن
منتیا = به معنی درون چشمان، کنایه از بسیار عزیز بودن است
هیلناز = به معنی سرخگون ، نازنین و به رنگ بور
انوس = به معنی مثل باد، سریع
مریدا = به معنی مثل مادر
گلاره = چشم
هاویر = به معنی در یاد مانده
دیارا = به معنی شاخص و نامدار
ویرا = یاد و خاطره، اسم دختر و پسر
نیش ها = نوش طلب - د ی آرامش - صلح جو - کام طلب
ریشنا = روشنا - نور - روشنایی
رۈشنا = روشنا - نور - روشنایی
خاتی = بانو - خاتون
خاتین = بانو - خاتون

حیف نیست این اسامی متروک شوند و هیچ لری روی فرزندش نگذارد!



مشاهده متن کامل ...
شعرعیدفطر
درخواست حذف اطلاعات

هُرْد ﭹـن عید*اُرْدڄن هَیْد

(هُرْدِیْن هَیْد)

مَرْچی پَدا گۏن سِتْک وُ دل*مَرْچی کَنِن حکّان پَهِل

شعرعیدفطر : ایّوب ایّوبی

حَکّان پَهِل کــَنِت

1.دۏشی شَپا اِستار وَتی سینْگارْکـُـتَـنْتّ!

جِنّ وُ مَـلَکْ سَیْل وُ تماشاها شـُتَنـْـتّ!

2. مَــرْچـی گــُـشــَئ ؛گــُلْ شـَنـْـزَگَــنـْـت؛ بـۏهان پَـدا

مَــئ جَـــمْـبَــران ؛ مِـــهْــران پَـــدا رِڃچـَـنْـتّ اِدا

3. وَشـِّـڃـن تِــرَمْـپّ،گـُـۏن اَوْر وُ نـۏد کایــَنــْت مَــرۏ

نازِڃـــن پَــــری ، سـاز وُ سُـــرۏد؛ کایَــنْت مَــرۏ!

4. نـَـرمِـڃـن کــَـپُـۏت ؛ چَـمّانی تـیر ما را کــُشـَـنـْتّ!

مَــرْچی پَـــــدا بازڃن زَهــــیـر؛ مـــا را کــُـشـَـنـْتّ!!

5.مــَرْچی پَـــــدا بــــاگِـڃن گــُلان پُــلِّڃ جَــنـَـنـْـتّ!

نــۏکِـڃن گــُلان ؛ نـــۏکِـڃـن گــُـدِڃ جـانـا کــَـنـَـنـْـتّ!

6) شـَــیْـــرانْ دِلــَــئ ،مَــرْچـــی گـــُـشــَـئ مثـــل طـلا

پُــلــِّـڃـن وَطـــن ؛ مَـــرْچــــی نــَـدا ؟ عَـیْـدی دِلا

7. بُـلبُل بُـوان ؛ مَـــرْچی سَـبا سـازڃ پَــدا

پادا بِرِیْچ ؛ دردی دل وُ رازڃ پَــدا

8. ای بلبُـلان مَــرْچــی دلانْ ؛ وَژْبۏ کــَنِـتّ

مَـرْچی پَـدا هَـمْساهِگان یـــادڃ کَنِـتّ

9. بــِـراس وُ گــُـهارْ؛ مَرْچی کــَنِــت ظلما پــَهـِـلّ

مَـرْچـی کــَـنِـت: پـــِـسّ وُ بــِـرات ،؛ ماتـا پَـهــِـلّ

10. میـرِڃــن بَـــلۏچ ؛ پــادا دلا جــَنــَّـت بــِکــَن

زَهْـرِڃن حَــسـدّ وُ کِـڃنَگان آسِڃ بِجَن

11. پادا بلـۏچ ؛ عـَـیْـدِن مَــنی عَـیْـدِن تَهی

رازڃ گـــُشــُن: عَـیْدان ؛ دِلـَئ دِلْ ؛ سَــمْـبَهی!

12.مَرْچی شُتـَگ رۏچَگ ! دِلـَئ مهمان چِدا

دَبُـۏج وُ سَـحْـرْ ؛ یــادَنـْــتّ مَـنا یــادَنـْتّ تـَرا

13. عَـیْدِن مَنی عَـیْـدِن تــَـهی مَرْچی پَـدا دلْ؛ سَمْبَهی

عَـیْـدِن مَـنی عَـیْــدِن تــَـهی مَـرْچی پَـدا دلْ؛ سَمْبَـهی

( عیدفطر/

یڃ مُبارکِڃن هَــیْد ؛پَه شما بــِرات وُگــُهار و ماتان مُبارکْ باتْ )



مشاهده متن کامل ...
شعرعیدفطر
درخواست حذف اطلاعات

هُرْد ﭹـن عید*اُرْدڄن هَیْد

(هُرْدِیْن هَیْد)

مَرْچی پَدا گۏن سِتْک وُ دل*مَرْچی کَنِن حکّان پَهِل

شعرعیدفطر : ایّوب ایّوبی

حَکّان پَهِل کــَنِت

1.دۏشی شَپا اِستار وَتی سینْگارْکـُـتَـنْتّ!

جِنّ وُ مَـلَکْ سَیْل وُ تماشاها شـُتَنـْـتّ!

2. مَــرْچـی گــُـشــَئ ؛گــُلْ شـَنـْـزَگَــنـْـت؛ بـۏهان پَـدا

مَــئ جَـــمْـبَــران ؛ مِـــهْــران پَـــدا رِڃچـَـنْـتّ اِدا

3. وَشـِّـڃـن تِــرَمْـپّ،گـُـۏن اَوْر وُ نـۏد کایــَنــْت مَــرۏ

نازِڃـــن پَــــری ، سـاز وُ سُـــرۏد؛ کایَــنْت مَــرۏ!

4. نـَـرمِـڃـن کــَـپُـۏت ؛ چَـمّانی تـیر ما را کــُشـَـنـْتّ!

مَــرْچی پَـــــدا بازڃن زَهــــیـر؛ مـــا را کــُـشـَـنـْتّ!!

5.مــَرْچی پَـــــدا بــــاگِـڃن گــُلان پُــلِّڃ جَــنـَـنـْـتّ!

نــۏکِـڃن گــُلان ؛ نـــۏکِـڃـن گــُـدِڃ جـانـا کــَـنـَـنـْـتّ!

6) شـَــیْـــرانْ دِلــَــئ ،مَــرْچـــی گـــُـشــَـئ مثـــل طـلا

پُــلــِّـڃـن وَطـــن ؛ مَـــرْچــــی نــَـدا ؟ عَـیْـدی دِلا

7. بُـلبُل بُـوان ؛ مَـــرْچی سَـبا سـازڃ پَــدا

پادا بِرِیْچ ؛ دردی دل وُ رازڃ پَــدا

8. ای بلبُـلان مَــرْچــی دلانْ ؛ وَژْبۏ کــَنِـتّ

مَـرْچی پَـدا هَـمْساهِگان یـــادڃ کَنِـتّ

9. بــِـراس وُ گــُـهارْ؛ مَرْچی کــَنِــت ظلما پــَهـِـلّ

مَـرْچـی کــَـنِـت: پـــِـسّ وُ بــِـرات ،؛ ماتـا پَـهــِـلّ

10. میـرِڃــن بَـــلۏچ ؛ پــادا دلا جــَنــَّـت بــِکــَن

زَهْـرِڃن حَــسـدّ وُ کِـڃنَگان آسِڃ بِجَن

11. پادا بلـۏچ ؛ عـَـیْـدِن مَــنی عَـیْـدِن تَهی

رازڃ گـــُشــُن: عَـیْدان ؛ دِلـَئ دِلْ ؛ سَــمْـبَهی!

12.مَرْچی شُتـَگ رۏچَگ ! دِلـَئ مهمان چِدا

دَبُـۏج وُ سَـحْـرْ ؛ یــادَنـْــتّ مَـنا یــادَنـْتّ تـَرا

13. عَـیْدِن مَنی عَـیْـدِن تــَـهی مَرْچی پَـدا دلْ؛ سَمْبَهی

عَـیْـدِن مَـنی عَـیْــدِن تــَـهی مَـرْچی پَـدا دلْ؛ سَمْبَـهی

( عیدفطر/

یڃ مُبارکِڃن هَــیْد ؛پَه شما بــِرات وُگــُهار و ماتان مُبارکْ باتْ )



مشاهده متن کامل ...
شیر و زنجیر
درخواست حذف اطلاعات
این یک داستان است...

داستان ما...

باز هم سر و کله ی شبح گرگ پیدا شد!

............................

شبح و یک قفس و یک زنجیر

شبح و ناله یک عاشق پیر

ناله ی عاشق پیری ناکام

در قفس، بسته به زنجیر چو شیر


گوش کن هلهله ی کفتاران

در پی اش خیل ِ شغال و روباه

آن طرف، لاشخوران منتظرند

بر لب ِ شیر ، نبینی جز ، آه


یاد ِ ایام ِ جوانی افتاد...

همه ترسند از این هیبت ِ او

-"یال و کوپال و بَر و دوشش را!"

جمله حیرت زده از شوکت او


زآن میان، آهوکی شیرین دید

سرو، بالایی و لیلا چشمی

آن چنان بود که در شیر نماند

نه تکبر ، نه غرور و خشمی


زخمه ی تیر ِ دو چشم ِ آهو

خودْ نگنجیدْ به الفاظ و بیان

گرچه زخمی ست نهان، در دل ِ او

حسرتی در دل ِ شیر است ، نهان


غرق در وادی صحرای جنون

محو ِ آن چشم ِ سیاه ِ لیلا

جان ِ او شعله ور و سوزان از

آتش عشق ِ نگاه ِ لیلا


شیر غریّد، نه از خشم، که شوق

وحشتی در دل ِ آهو افتاد

پُر ز ِ غم ، ناله کنان، با خود گفت:

"غرُش ام، عشق ِ مرا داده به باد"


-لال شو شیر که این غرّش تو

مایه ی وحشت لیلا شده است

لرزشی در دلْ از این غرّیدن

چیره بر قامت ِ رعنا شده است-


لال شد شیر... نغرّید دِگر

رام شد آن دل و آرام گرفت

روزها مست ِ دو چشم ِ آهو

در پی اش رفت و از او کام گرفت


شبی از موسم ِ بهار

شیر ، خو ده و آهو به بَرَش

دشمنان در پی ِ خو دن ِ او

بند آورده و دامی به سَرش


شیر، بیدار شد از خواب گران

دیدْ در بند، خود و ... یار، به خواب

گفت با خود، که نغرّم هرگز

شود آهو به صدایم بی تاب


روبهان ، خنده کنان، گرگان ، مست

غل و زنجیر به پایش بستند

همه کفتار و شغالان، ان

سر خوش از باده ی نصرت، مَسْتَند


شیر با روب دونی گفت:

"گوش با حرف ِ دل ِ شیر کنید

که به خواب است مرا آهویم

بی صدا در غل و زنجیر کنید"


ناگهان آهوک از جا برخاست

بی که در شیر، نگاه اندازد

گفت روباه، که :" ای شیر ببین!

پُر تکبُر ، چه به خود می نازد!


کار ِ شاقی که نکرده آهو!

شیر ِ بیشه به کنام آورده!

با دو چشم ِ سیه و شهلایش

ابلهی چون تو به دام آورده!"


شیر ناباور و در بهت فرو

کور و کر گشت، نکرد هیچ بیان

سوی ِ یک دخمه در اعماق ِ زمین

برده شد، تا شود از دیده نهان


سال ها کنج همان دخمه ی تار

با دل ِ مرده ی خود، می جنگید

یاد ِ او محو شد از خاطره ها

پای احساس و دل اش ، می لنگید


شَور د شغال و روباه

تا که از شیر، چه سازند، به چشم؟!

گرگ و کفتار، به هم می گفتند

که :"از این شیر چه بینی جز پشم؟!!"


-"شیر را در غل و زنجیر کشیم

می گذاریم میان ِ قفسی

گرچه او در قفس و زنجیر است

شیر، شیر است، چو دارد نفسی"-


این چنین است که شیر ِ نر ِ ما

در قفس ، ناله کنان می آید

یال و کوپال به هم ریخته اش

پنجه بر روی فلک می ساید


آهوی دید ، خمیده قامت

پیر و فرتوت، دو چشمش کم سو

چهره اش... بوی تن ِ او... ای وای!

خوب بنگر به دو چشم ِ آهو!


چشم ِ لیلاست، دو چشم ِ بی نور

جگرش خون و لبانش خاموش

آتشی در دل ِ او ب ا شد

نَشِنید ، آن همه غوغا و وش


شبح ِ گرگ ِ جدا مانده ز یار

روی یک قله در آن سوی دگر

شاهد این همه نیرنگ و ریا

-جگری خون شده و دیده ی تر-


ای شگفتا! شبحی خون گریَد

بین چه پیش آمده در عالم ِ خاک؟!

شبح از قله به پایین آمد

چشم، پُر ، نفرت و رخ، وحشتناک


همه از ترس، به خود لرزیدند

گرگ و روباه و شغال و کفتار

شبح آمد ، قفس شیر ش ت

بسته شد هر لبی از هر گفتار


شیر در چشم ِ شبح می نگریست

آرزوهاش، همه داده به باد

خسته از ناله ی زنجیر و قفس...

شبح اشفته شد و زد فریاد:


"شده ای ملعبه ی گرگ و شغال!

لحظه ای شیر، خدا را ، به خود آ

شیر و این مضحکه و این زنجیر؟!

باز کن حلقه ی این دام ِ بلا"


-شیر با خود به سخن آمده است-

ناله و غم، تو بگو، تا کی و چند؟!

شیر و زنجیر ، نیایند به هم

وقت آن است که بر دارم بند...


با تکانی گسلد این زنجیر

ننگ اش آید که بغرّد اینجا

چشم ِ عالم ، همه حیران مانده

می رود شیر، به سوی صحرا


روی یک سنگ، به سوی خورشید

ایستاده ست و دل اش غمگین است

غم ِ لیلای پر از مکر و فریب

روی جان و دل ِ او سنگین است


شبح ِ گرگ، کمی آن سو تر

منتظر تا که بغرّد این شیر

همچو سنگ است تو گویی این دم

مُرده این شیر ِ دلْ افسرده ی پیر


غم ِ این شیر دل ْ آزرده ی پیر

تا ابد بر دل ِ من می مانَد

-"او نغرّید چرا؟"- (من گویم)

شبح این مرثیه را می خواند:


"عشق ،ای عامل هستی و عدم

شیر در راه ِ تو شد در زنجیر

اونغرّید دگر ، تا هرگز

نشود غرّش او عالمگیر


شیر گر غرِِّد و عالم شنوند

شود از غرش او طوفانی

همه را غرق کند در وحشت

بهتر آن ، غم خورد او پنهانی"


شیر شد آینه ی پیری من

من در آیینه به خود می نگرم

دم به دم ، ناله کنان می خوانم

در رگ ِ ثانیه ها می گذرم...


نیمه ی اول اردیبهشت ماه سال نود و سه

کرمانشاه



مشاهده متن کامل ...
مناجات زیبای خواجه عبدالله انصاری
درخواست حذف اطلاعات

الهی ............

الهی! در جلال، رحمانی، در کمال، سبحانی، نه محتاج زمانی، و نه آرزومند مکانی، نه ی به تو ماند، و نه به ی مانی، پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی.
الهی! یکتای بی همتایی، قیّوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفّایی، از شریک مبرّایی، اصل هر دوایی، داروی دلهایی، شاهنشاه فرمانفرمایی، معزّز به تاج کبریایی، مسندنشین استغنایی، به تو رسد ملک خ .
الهی! نام تو، ما را جواز، مهر تو، ما را جهاز، شناخت تو، ما را امان، لطف تو، ما را عیان.
الهی! ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، مومنان را گواهی، چه عزیز است آن که تو خواهی.
یا ربّ دل پاک و جانِ آگاهم ده آه شب و گریه سحرگاهم ده
در راه خود اول زخودم بی خود کن بی خود چو شدم زخود به خود راهم ده
الهی! از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی، و دورت پندارند و نزدیکتر از جانی، تو آنی که خود گفتی، و چنان که خود گفتی، آنی، موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر دلهای ذاکرانی.
الهی! جز از شناخت تو، شادی نیست، و جز از یافت تو، زندگانی نه، زنده بی تو، چون مرده زندانی است، و زنده به تو، زنده جاویدانی است.
الهی! گرفتار آن دردم، که تو داروی آنی، بنده آن ثنایم که تو سزاوار آنی، من در تو، چه دانم؟ تو دانی. تو آنی که مصطفی گفت، من ثنای تو را نتوانم شمرد آن گونه که تو خود بر نفس خویش ثنا گفتی.
الهی! جمال تو راست، باقی زشتند، و زاهدان مزدوران بهشتند! ور بی تو به صحرای بهشتم خوانند صحرای بهشت بر دلم تنگ آید
الهی! با تو آشنا شدم، از خلایق جدا شدم و در جهان شیدا شدم، نهان بودم؛ پیدا شدم.
الهی! از کشته تو، بوی خون نیاید، و از سوخته تو، بوی دود؛ چرا که سوخته تو، به سوختن شاد است و کشته تو، به کشتن خشنود.
الهی! دلی ده، که در آن آتش هوی نبود، و ای ده، که در آن رزق و ریا نبود.
الهی! من کیستم که تو را خواهم، چون از قیمت خود آگاهم، از هر چه می پندارم کمترم، و از هر دمی که می شمارم بدترم.
الهی! در سرْ آب دارم، در دلْ آتش، در ظاهرْ ناز دارم، در باطنْ خواهش، در دریایی نشستم که آن را کران نیست. به جان من، دردی است که آن را درمان نیست، دیده من بر چیزی آید که وصف آن بر زبان نیست!
الهی! من کیستم که تو را خواهم، چون از قیمت خود آگاهم، از هر چه می پندارم کمترم، و از هر دمی که می شمارم بدترم.
الهی! اگر مستم و اگر دیوانه ام، از مقیمان این آستانه ام، آشنایی با خود ده که از کائنات بیگانه ام.
الهی! در سرْ آب دارم، در دلْ آتش، در ظاهرْ ناز دارم، در باطنْ خواهش، در دریایی نشستم که آن را کران نیست. به جان من، دردی است که آن را درمان نیست، دیده من بر چیزی آید که وصف آن بر زبان نیست!
پیوسته دلم دم از رضای تو زند جان در تن من نفس برای تو زند
گر بر سر خاک من گیاهی روید از هر برگی بوی وفای تو زند
الهی! اگر خامم، پخته ام کن، و اگر پخته ام، سوخته ام کن.
الهی! مکش این چراغ افروخته را، و مسوزان این دل سوخته را، و مَدَر این دوخته را، و مران این بنده آموخته را.
الهی! از آن خوان که از بهر خاصان نهادی، نصیب من بینوا کو
ای کریمی که بخشنده عطایی، و ای حکیمی که پوشنده خطایی، و ای صمدی که از ادراک ما ج ، و ای احدی که در ذات و صفات بی همتایی، و ای قادری که خ را سزایی، و ای خالقی که گمراهان را، راهنمایی. جان ما را، صفای خود ده، و دل ما را، هوای خود ده، و چشم ما را، ضیای خود ده، و ما را از فضل و کرم خود آن ده، که آن به.
این بنده چه داند که چه می باید جُست داننده تویی هر آنچه دانی آن ده
الهی! آنچه تو کِشتی، آب ده، و آنچه عبدالله کشت، بر آب ده.
الهی! مگوی که چه آورده اید که درویشانیم، و مپرس که چه کرده اید که رسوایانیم.
الهی! ترسانم از بدی خود؛ بیامرز مرا به خوبی خود.
الهی! اگر عبدالله را نمی نگری، خود را نگر، و آبروی من پیش دشمن مبر.
الهی! عَلَمی که افراشتی، نگونسار مکن، و چون در ا عفو خواهی کرد، در اول شرمسار مکن.
الهی! همه از تو ترسند، و عبدالله از خود، زیرا که از تو همه نیکی آید و از عبدالله بدی.
الهی! گر پرسی، حجّت نداریم، و اگر بسنجی، بضاعت نداریم، و اگر بسوزی طاقت نداریم.
الهی! اگر تو مرا به جرم من بگیری، من تو را به کرم تو بگیرم، و کرم تو از جرم من بیش است.
الهی! اگر دوستی ن ، دشمنی هم ن ، اگر بر گناه مصرّم، اما بر یگانگی تو مُقرّم.
الهی! اگر توبه، بی گناهی است، پس تائب کیست؟ و اگر پشیمانی است، پس عاصی کیست؟
الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست؛ دستم گیر که جز تو پناهم نیست.
الهی! گهی به خود نگرم، گویم از من زارتر کیست؟ گهی به تو نگرم، گویم از من بزرگوارتر کیست.
الهی! تو ما را جاهل خو ، از جاهل جز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خو ، از ضعیف جز خبط چه آید؟
الهی! اگر چه بسی طاعت ندارم، اما جز تو ی را ندارم، ای دیر خشم و زود آشتی.
الهی! مگو چه آورده ای، که رسوا شوم، و مپرس چه کرده ای که روسیاه شوم.
الهی! چون در تو نگرم، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر، و چون بر خود نگرم، از جمله خا ارانم و خاک بر سر.
الهی! چون یتیم بی پدر گریانم، درمانده در دست خصمانم، خسته گناهم و از خویش برتاوانم، اب عمر و مفلس روزگار، من آنم.
الهی! از دو دعوی به زینهارم، و از هر دو، به فضل تو فریاد خواهم: از آن که پندارم به خود چیزی دارم، یا پندارم که بر تو حقّی دارم.
الهی! اگر تو فضل کنی، دیگران چه داد و چه بیداد، و اگر عدل کنی، فضل دیگران چون باد.
الهی! چون حاضری چه جویم، و چون ناظری چه گویم؟
الهی! هر روز که برمی آید، نا ترم، و چنان که پیش می روم، واپس ترم!
الهی! تو بساز که دیگران ندانند، و تو نواز که دیگران نتوانند.
الهی! چون توانستم، ندانستم، و چون که دانستم، نتوانستم.
الهی! بیزارم از آن طاعتی که مرا به عُجب آرد، و بنده آن معصیتم که مرا به عذر آورد.
الهی! دانایی ده که از راه نیفتم، و بینایی ده که در چاه نیفتم.
الهی! هر که را عقل دادی، چه ندادی؟ و هر که را عقل ندادی، چه دادی؟!




مشاهده متن کامل ...
دلْ ش ته اى در راه مکّه
درخواست حذف اطلاعات

دلْ ش ته اى در راه مکّه

در سال ١٣٧٧ شمسى، در مکّه برایم خبر آوردند که خانمى مبتلا به بیمارى صعب العلاج در راه مکّه شفا یافته است. ترتیبى داده شد که ضمن تحقیقات لازم از همراهان ایشان، از نزدیک اظهارات وى را بشنوم.

در تاریخ ١۵ / ١ / ١٣٧٧ خانم زاهدى همراه همسرش به دفتر بعثۀ مقام معظّم ى آمدند، ابتدا شوهر خانم زاهدى گفت:

«خانم من به علت ابتلا به تشنج، از سال ها پیش فکش قفل شده و باز نمى شد و به همین دلیل نمى توانست حرف بزند. در ایران به چند پزشک

مراجعه کردیم، بالأ ه ى به نام آقاى شمشاد ایشان را عمل کرد، ولى نتیجه نداد، گفتند: باید پلاتین تهیه کنید.

با ایتالیا و آلمان تماس گرفتیم و نتوانستیم پلاتین مورد نظر را پیدا کنیم، ولى در این پلاتین را به بهاى سه میلیون تومان داشتند که پرداخت این پول براى ما آسان نبود. نتوانستم این کار را م، امسال که اسممان براى حج در آمد، بسیار خوشحال شدیم و تصمیم گرفتیم شفایش را در این سفر بگیریم.

سپس خانم زاهدى داستان شفا یافتن خود را چنین تعریف کرد:

«بنام خدا، من. . . از بیمارى به شدّت رنج مى بردم و پزشکان ایرانى مرا جواب کرده بودند. شمشاد هم گفته بود که اگر پلاتین پیدا کنى، براى شما پلاتین مى گذارم ولى عمل آن بسیار مشکل است و معلوم نیست صد در صد نتیجه داشته باشد. ایشان دوبار مرا عمل کرد و نتیجه نگرفتم. بار سوم هم فکّم به طور کلى بسته شد و غذا خوردن برایم خیلى مشکل بود. دندان کرسى ام را کشیده بودم و غذاهاى مایع را کم کم به

دهانم مى ریختم. وقتى اسمم براى حج در آمد، به مراجعه ، گفتند: مشکلى براى سفر ندارى و ان شاءاللّٰه خداوند در این راه شما را کمک خواهد کرد.

بعد از بازگشت بیایید تا ببینیم که چه کارى مى توان انجام داد.

زمانى که وارد مدینه شدم، ی ره به حرم وقبرستان بقیع رفتم. موقع حرکت به مکه دیگر ناامید شده بودم ولى چاره اى نبود و باید به مکه مى آمدیم. در مسجد شجره با دلى ش ته محرم شدم، به هنگام غسل خیلى ناراحت بودم. گفتم: خدایا! در این راه مرا شفا بده، من با این وضع چگونه به ایران برگردم. نه آن پول لازم را براى ید پلاتین دارم و نه نتیجۀ عمل معلوم است چه خواهد شد.

در اتوبوس که مى آمدیم یکى از آقایان که همراه ما بود، گفت: دو نفر از خانمها بلند شوند و شام را بین زائران پخش کنند، من بلند شدم و شام را توزیع و به آنها آب دادم و میوه ها را تقسیم نمودم، بعد که ظرفهاى غذا را جمع ، خسته شدم. فردِ همراهم گفت: شما با این ح ان بیایید و استراحت کنید. همین

که آمدم، استراحت کنم، دیدم آقایى با لباس معمولى و آقاى دیگرى با عباى سبز و عمامۀ مشکى و صورت جوگندمى آمدند، این آقا، دوبار به سمت چپم زد و به من گفت: دخترم چرا پریشان و ناراحتى؟ گفتم: من به خانۀ ائمه آمدم ولى نتیجه نگرفتم، کجا مى توانم با این مشکلى که دارم، نتیجه بگیرم؟

او گفت: ناامید نباش، خداوند کمکت مى کند.

گفتم: آقا! سر به سرم نگذار، دیگر از کجا کمک بگیرم؟

دیدم دستش آمد، کنار چانه ام و دوبار بر چانه ام کشید و گفت: دخترم دهانت را باز کن.

گفتم: آقا! اذیتم نکن، دهانم باز نمى شود.

براى بار دوم گفت: دهانت را باز کن.

گفتم: دهانم باز نمى شود.

بارسوم گفت: بگو یا محمد.

گفتم: آقا! مى خواهم بگویم ولى دهانم باز نمى شود.

گفت: بله، ولى سرت را بلند کن.

سرم را بلند ، و در همین حال گفتم: آقا تو کیستى که با این جلال آمده اى؟

گفت: همان ى که خواستى، منم. با لحن خاص عربى سخن مى گفت.

بعد سه بار به صورتم دست کشید و گفت: بگو محمدٌ رسول اللّٰه

من در انتهاى اتوبوس بودم، به من گفت: دهانت باز مى شود، ولى آرام و بى صدا باش. من که سرم را بلند تا صورتش را ببینم، آنقدر نورانى و درخشان بود که نتوانستم تشخیص دهم، مثل نورى که چشم انسان را مى زند. نورش در اتوبوس پخش مى شد و او دستش را تکان مى داد و مى گفت: آهسته.

یکباره به خود آمدم و دیدم دهانم باز است! خواستم فریاد بزنم، یادم آمد که گفته بود: صدا نکنم، از خود بیخود شده بودم، مدت یک ربعى با خود ذکر خدا و استغفر اللّٰه و الحمدللّٰه مى گفتم، بعد از آن که مى توانستم خود را کنترل کنم، به شخص همراهم (که زن باایمانى است و براى ائمه قرآن مى خواند) گفتم: من شفا یافتم.

گفت: چه مى گویى خانم؟ تو دهانت بسته بود، دهانم را باز و به او نشان دادم.

گفت: چه طورى شفا گرفتى؟ که بود، چه کرد؟

گفتم: حضرت رسول اللّٰه آمد.

مى خواست فریاد بزند. گفتم: فریاد نزن، حضرت فرمودند که بى صدا باشم.

ولى همراهان فهمیده بودند، ماشین را کنارى نگه داشتند، گفتم: پایین بروم و سجدۀ شکر بگزارم.

سمت چپم نیز ناراحتى داشت و مى خواستند ام را هم بردارند، وقتى از ماشین پیاده شدم و بر ام دست کشیدم، غده اى که در ام بود، اصلاً محو شده و همه جاى بدنم شفا گرفته بود. نمى دانم چه چیزى باعث شد؟ خواست خدا بود یا دعاى دوستان؟ چگونه شفا یافتم؟

الآن دهانم باز شده و غذایم را مى خورم.»



مشاهده متن کامل ...
شمعِ دلْ افروز
درخواست حذف اطلاعات
یا رب این شمعِ دلْ افروز زِ کاشانه ی کیست جان ما سوخت، بپرسید که جانانه ی کیست
حالیا خانه براندازِ دل و دینِ من است تا در آغوش که می خُسبد و همخانه ی کیست
باده ی لعلِ لبش، کز لبِ من دور مَباد راحِ روحِ که و پیمانْ دِهِ پیمانه ی کیست
تِ صحبت آن شمعِ سعادت پرتو بازپُرسید خدا را که به پروانه ی کیست
می دهد هر کَسَش افسونی و معلوم نشد که دلِ نازکِ او مایِلِ افسانه ی کیست
یا رب آن شاه وَشِ ماه رُخِ زُهره جَبین دُرِّ یکتای که و گوهر یک دانه ی کیست؟
گفتم: «آه از دلِ دیوانه ی حافظ بی تو» زیر لب، خنده ن، گفت که: «دیوانه کیست؟!»

p o: leonard freed

پی نوشت: طی چند روزِ گذشته این نکته را بیش از پیش درک که فشارِ بیش از حد، سطحِ توقعات را به طرز چشم گیری کاهش می دهد. کافی ست پنج دقیقه -در حالی که پاهایتان در یک جفت پوتینِ سَقَط است- به صورت نشسته روی دوپا نگه داشته شوید تا بزرگترین آرزویتان س ا ایستادن شود. پُر بیراه نیست اگر به وضعیتِ محیطِ خارج از پادگان نیز، با عینکی از جنسِ نکته ی گفته شده نگاه شود.



مشاهده متن کامل ...
این روزهای من ...
درخواست حذف اطلاعات

در این روزهای پایان سال، من بُدو بُدو شده ام ولی شکر خدا دنبال آهو نمی دوم که پایم به گَردَش هم نرسد. دنبال کارهای عقب مانده، باقی مانده، بهانه های جا خوش کرده در تنبلی هایم و... می دوم. و این دویدن را دوست دارم. اصلاً خود این روزها را دوست دارم. روزهای چند شخصیتی. روزهای آفت و ابری. سرد و گرم. باران و خورشید تابان. روزهایی که نمی دانم روی روی هم بپوشم و بزنم از خانه بیرون و بعد مکافات داشته باشم برای تو دست گرفتن لباس های اضافی یا کم بپوشم و تیک تیک بلرزم.

کارْتکانی این روزها را دوست دارم. بعدش هم نوبت خانه تکانی است و دلْ تکانی. فعلا روی مرحله ی اول تمرکز کرده ام. مرحله ی دوم هم چندان سخت نیست ولی مرحله ی سوم، کاری است کارستان. دلْ تکانی، دشوارترین بخش پرونده ی یک سال است...



مشاهده متن کامل ...
سعید عندلیب
درخواست حذف اطلاعات

ای اصلت از اص میهن ، نژاده تر
از ابروی گشاده ، دو دستت گشاده تر
یک شهر ، دلْ نهاده ی افسون چشم هات
من از تمام شهر ولی دلْ نهاده تر
از هرچه شوخ ، رنگ نگاه تو شوخ تر
از هرچه باده ، باده ی چشم تو باده تر
ارژنگ جلوه های بهاریت رنگ رنگ
بی نقشی مرام تو از ساده، ساده تر
در کارزار جاذبه ی مهربانی ات
یک انجمن ، پیاده ولی من پیاده تر
مجنون بیدِ گیسوی لیلایی تو اند
صد سروْ قد، ز سروِ قدت ایستاده تر
قصد سفر که می کنی ای عشق ! می شود
از طول انتظار من این جاده ، جاده تر
#سعید_عندلیب



مشاهده متن کامل ...
رنگ، به ر ر
درخواست حذف اطلاعات

قدیمها، تو آبادی ما، می گفتند فلانی از هرنگ افتاده

به ر ه بخونید

یعنی، دیگه دنبالش نیست

وقتی می گفتند فلانی رنگ رنگ می کنه،

بازم به ر ر،

یعنی هی حرف یک چیزی رو می زنه. یک چیزی می خواد که دست بردار نیست ازش.

این لغتها، یک جورایی خیلی بدی با رنگ توی موسیقی با هم مچ می شه

وقتی از رنگ میفته یک چیزی، یعنی دیگه اب شده، ول شده، روال و روندی که داشته و انتظار می رفته رو دنبال نمی کنه

حالا چرا اینو می گم؟

چون یادم افتاد

چرا یادم افتاد؟

الکی!

منتظر بودم چایی ام سرد بشه که شد

بخورمش که شد

برم سر کارم، که الانه می شه!

ایّام به کام!



مشاهده متن کامل ...
ممنون ازتون
درخواست حذف اطلاعات

یک هفته ای داشتم که نگو و نپرس...یعنی انقد شب ها خسته سرمو میزارم رو بالش که به ثانیه ای خوابم میبره...

به برطرف اشکالات مقاله گذشت. از 10 تا کامنتی که گذاشته بود، 5 تاش رو اصلاح و جواب دادم. البته هنوز نفرستادم و البته که نمیدونم جواب هام مورد قبولشون باشه یا نه. دیگه در حد توانایی خودم سعی حلش کنم. 5 تاش مونده ه از اون 5 تا هم فک میکنم 4 تاش قابل برطرف باشه اما یکی که همون تکنیک تحلیله رو نمیدونم واقعا چیکار کنم. با یه متخصص هم صحبت که اونم اطلاعی نداشت و میگفت روشی که داور مطرح کرده مناسب کار من نیست. حالا نمیدونم چی کار کنم...دیگه همون که این 5 تارو برطرف ، فعلا گذاشتمش کنار. چون دانشجوها مرتب پروپزال های اصلاح شده رو میفرستن و من دوباره چک میکنم و مجدد کامنت میزارم و این هفته هفته آ یه که باید تحویل بدن و خب اونا تو اولویت بودن. بعدشم امتحان زبان داشتم امروز که طبق معمول بعد میان ترم دیگه چیزی نخونده بودم. شنبه که کلاس هامو برگذار و شب هم به کار بچه ها رسیدم. یکشنبه صبح رفتم باشگاه و برنامه ام رو تغییر داده بود و خیلی سنگینش کرده. اما راضیم. یکشنبه عصر هم رفتم کلاس زبان. بعد کلاس زبان نشستم به خوندن زبان. دوشنبه صبح هم باز یه دو ساعتی زبان خوندم و بعدش رفتم . عصرم دوباره از 7 زبان خوندم. امروزم که تا ساعت 1 بودم. دیگه عصر هم رفتم امتحان رو دادم که خوب بود به نظرم. فکر میکنم این ترم چیزای به درد بخوری یاد گرفتم...

حالا جواب اون یکی مقاله ام که 4 ماه تو داوری بوده هم اومده. اونم کامنت ها رو فرستاده، منتهی واسه دو تا داوری رو یکجا فرستاده. مدت زمان اصلاح رو هم خیلی کم در نظر گرفته. یعنی تا باید براشون بفرستم. خب این یعنی باید همین الان با اینهمه خستگی روی اون کار کنم...

فردا آ ین کلاس های این ترم رو برگذار میکنم. و یه روز پرکار پیش رو دارم. اما خوشحالم که تموم میشه. حالا روزهام یه کوچولو آزاد تر میشه... 

میخواستم برم تهران. باید چندتاکتاب ب م. میخواستم به بهونه کتاب برم که بتونم تاتر هم ببینم. دو تا نمایش میخواستم برم. اما نمیشه. هم به خاطر این مقاله که تا باید بفرستمش. هم سردی هوا که من سرماترس رو مینشونه تو خونه هم اینکه یه ده اوضاع مالیم ابه. واسه همین میخوام کتاب ها رو انتخاب کنم و سفارش بدم که برام بفرستن...ب اینه که میخواستم کتاب ها رو ببینم و هرکدوم که مناسبن رو ب م. الان مجبورم یه لیست رو ب م و بعد هر کدوم رو که مناسب بود استفاده کنم. واسه یکی از درس های ترم دیگه میخوام که جدیده. 

دیگه اینکه، بهش فکر نمی کنم. خیلی آروم شدم. دیگه کلا ذهنم مشغولش نیس و از این بابت خوشحالم. الان فقط منتظرم ی رو ببینم که بتونم باهاش زندگیمو شریک شم. ی که بتونم دوسش داشته باشم و ارزش دوست داتنمو داشته باشه. متاسفانه این روزها خیلی آدم های این شکلی پیدا نمیشن. ی که قدر تفاوت هاتو بدونه. ی که قابل اعتماد باشه و باهاش آرامش داشته باشی. ی که باهاش حرف مشترک و دنیای مشترک داشته باشی. متاسفانه این روزها ، آدم های اون روزهای ما دیگه نیستن. ما جزو بقایای یه نسلیم که تو شلوغی ها این روزها نمیتونیم همو پیدا کنیم. هم نسل های ما، یا ازدواج .یا هرنگ جماعت شدن و ارزش هاشونو تغییر دادن، یا مثل ما سرگردونن و منتظرن که یارشونو پیدا کنن...خلاصه که خیلی آرومم. با اینکه برام تو تلگرام مطلب میفرسته، یا حتی امروز چندبار زنگ زد بایت یه قضیه ای، اما دوباره برام تبدیل شده، به همون رفیق مهربونی که میتونم روش حساب کنم و میتونه روم حساب کنه اما ذهنمو مشغول نکنه...خدا روشکر. فکر کنم دعاهای دوستان اینجا کارساز شد. ممنون ازتون



مشاهده متن کامل ...
لیگ برتر
درخواست حذف اطلاعات
لیگ برتروالیبال استان- هفته اول

نخل شمیل فولادجنوب هرمزگان

:7اذر ماه ساعت 15/30

مکان :بندرعباس -مجتمع هفت تیر -سالن جانبازان

سایردیدارهابه شرح زیرمی باشد.

اساخودروبستک فانوس دریا تیاب

ثامن کردر جوانان هرمزگان

ی تنبانو پیام نوربستک

هرنگ استراحت

نام تیمهای میزبان اول امده است



مشاهده متن کامل ...
هفته اول
درخواست حذف اطلاعات

هفته اول از سری مسابقات لیگ برتر والیبال باشگاه های استان امروز 7 آذرماه با برگزاری 4 دیدار به پایان رسید.

در میناب تیم فانوس دریا تیاب موفق شد در 3 گیم متوالی از سد آسا خودرو بستک بگذرد. تیم ثامن در خانه جوانان را ش ت داد. ی تنبانو در حضور تماشاگرانش تیم پیام نور را مغلوب کرد و تیم فولاد در خانه حریف برابر نخل شمیل به پیروزی رسید.

نتایج دیدارهای هفته اول به ترتیب زیر است:

نتایج هفته اول لیگ برتر استان
شماره بازی تیم
محل مسابقه بهترین بازیکن
1 آسا خودرو بستک 0 18 22 24
فانوس دریا تیاب 3 25 25 26
بستک آسا خودرو: طیب بنایی
فانوس: سعید خادم حسینی
2 ثامن کردر 3 18 25 29 25
جوانان هرمزگان 1 25 22 27 19
میناب ثامن: سعید خادمی
جوانان: سجاد ی
3 ی تنبانو 3 25 17 25 25
پیام نور بستک 1 21 25 19 16
میناب تنبانو: سعدا... رضوانی
: توحید قاسمی
4 نخل شمیل 0 23 24 23
فولاد هرمزگان 3 25 26 25
بندرعباس نخل: منصور زارعی
فولاد:
علیرضا حنیف نژاد


در این هفته تیم هرنگ استراحت کرد.

در مسابقات
لیگ برتر والیبال باشگاه های استان 9 تیم در یک گروه با یکدیگر رقابت می کنند.

منبع :وب سایت هیئت والیبال هرمزگان



مشاهده متن کامل ...
لیگ برتر
درخواست حذف اطلاعات
لیگ برتروالیبال استان- هفته اول

نخل شمیل فولادجنوب هرمزگان

:7اذر ماه ساعت 15/30

مکان :بندرعباس -مجموعه هفت تیر -سالن جانبازان

سایردیدارهابه شرح زیرمی باشد.

اساخودروبستک فانوس دریا تیاب

ثامن کردر جوانان هرمزگان

ی تنبانو پیام نوربستک

هرنگ استراحت

نام تیمهای میزبان اول امده است



مشاهده متن کامل ...
گویش لمزان و منطقۀ مهران
درخواست حذف اطلاعات

در بخش مهران به طور کلی سه گویش وجود دارد؛ در قسمت غربی گویشی متداول بین چهار روستای بخش وچندین روستای همجوار بخش مهران موسوم به گویش لاوَری است که در اصوات و لهجه گفتاری از گویش مرکزی بخش متمایز می شود از سمت شرق نیز چندین روستا و آبادی کوچک تا دهستان دژگان وکنخ که حدود شرقی بخش می باشد جزو خانواده بندری زبان محسوب می شوند؛ در قسمت مرکزی منطقه و بخش گویش یکدست ومشترکی بین سیزده روستا و مرکز بخش(شهر لمزان) با آمار جمعیتی قریب به 10000هزارنفر رواج دارد .

گویش مرکزی بخش مهران از خانواده زبان لارستانی- که در تداول عام به اچمی موسوم است- محسوب می شود و در درجه اول با گویش بستکی و فرامرزی وسپس با گویش های لاری ، گراشی، اوزی ،خنجی وکرمستجی هم خانواده است . البته از میان گویش های اچمی، هیچ یک از آن ها را نمی توان به عنوان "گویش مادر" معرفی کرد و بقیه را لهجه های آن به حساب آورد؛ اما از آن جا که شهر لار به عنوان مرکز این سرزمین کهن در طول تاریخ لارستان مورد توجه بوده است، گاهی افراد یا گروههایی، گویش مادر را گویش "لاری"می دانند و دیگر گویش های این ناحیۀ جغرافیایی را لهجه های آن تلقی می کنند» واقعیت این است که نان دیگر شهر ها گویش خود را مستقل می دانند ؛ زیرا نمی توان گویش های منطقه ای را در دل شهری محدود کرد اما می باید « گویش های بومی منطقه کهن لارستان را "لارستانی" نامید و برای شناخت بهتر،گویش های مناطق مختلف آن را مورد مطالعه دقیق قرار داد.زیرا آن قدر تنوع و ویژگی واژگانی، آوایی و دستوری در هر یک از این گویش ها وجود دارد که نمی توان بدون گرد آوری نمایندگان آن ها{یعنی گویش های هم خانواده} در اقصی نقاط لارستان، مدعی شناخت گویش های لارستانی شد.»

زبان لارستانی و چند زبان دیگر مناطق پیرامونی فلات ایران نظیر کردی ، بلوچی،لری ،مازندرانی، گیلکی و شماری دیگر ظاهراً شکل های بازمانده و متحول شدۀ گویش های مختلف زبان پهلوی اند؛ اختصاصاً در مورد زبان لارستانی می توان به یک مورد منحصر به فرد شباهت بین آن زبان و زبان پهلوی اشاره کرد ؛ این مورد عبارت است از (تفاوت بین چگونگی تصریف افعال لازم وافعال متعدی). یعنی شناسه های فعلی به صورت ضمایر فاعلی در اول فعل می آید نه در پایان آن.

تفاوت بارزی که گویش مرکزی منطقۀ مهران با گویش های متعدد دری لارستانی دارد استعمال همخوان ش(š) به جای چ(č) است و وبه نوعی می توان آن را گویش اَشُمی نامید که به فارسی دری نزدیکتر است و آن صورت محلی فعل شدن(رفتن) است که در این گویش بر خلاف اکثر گویش های دری لارستانی که چِدَه (رفتن) گفته می شود ، از مصدر شِدَه(رفتن) صرف می شود. بع غیر از منطقۀ مهران مناطقی دیگر از جمله فداغ ونیز روستاهای پارسیان( بندی) نیز این خصیصه را دارا هستند.

گویش مرکزی بخش مهران به عنوان گویشی از خانواده گویش های دری لارستانی در محدوده ی جغرافیایی خود حدود تقریبی ده هزار گویشور را دارا می باشد والبته با گویش مردم شهر جناح ونیز دهستان های هرنگ و کو د که بالغ بر بیست هزار جمعیت را در بر می گیرد هم خانوادگی ، هم ریشگی و قرابتی تام دارد. مردم شهر لِمَزان و روستاهای پُدُل ، اَنجیره ، خورچاه ، کُونه، کَوِردان، هَرا؛ هَمَنگ ، دَم طلا، بُن کوه ، تَهر و هِرسین-که در ناحیه مرکزی بخش مهران قرار گرفته اند- به این گویش تکلم می کنند.



مشاهده متن کامل ...
فراموشی
درخواست حذف اطلاعات
رادیو هرنگ..نجوای جان...,

تو نیز گرد فراموشی بر چهره ات نقش بسته است..آدمیزاد است,پیشه اش فراموشی ست..امروزش که بگذرد می شود دیروز,و دیروزش در صندوقچه ی قدیمی خاطرات خانه می کند و گرد و غبار نشسته بر ترمه ی کهنه و بی رنگ روی صندوقچه گواه فراموش شدن دیروز و نشان نبودن رغبت برای گشودن قفل خاطرات گذشته...



مشاهده متن کامل ...
سالروز وفات حضرت ام البنین مادر گرامی حضرت عباس (علیه السلام) تسلیت باد
درخواست حذف اطلاعات
حضرت ام البنین(سلام الله علیها) (محدث، متوفى سال 70 ه) (فاطمه کل ه)، دختر حزام، از ن مؤمن، شجاع و فداکار بود.روایت است که المؤمنین علیه السلام پس از شهادت حضرت زهرا علیه السلام به برادرش عقیل که انساب عرب را خوب می ‏دانست و از احوال خانوادگى آنها آگاه بود فرمود : مى خواهم زنى برایم خواستگارى نمایى که از خاندان شجاعت باشد تا فرزند شجاعى برایم به دنیا آورد.عقیل، فاطمه کل ه (ام البنین) را به ایشان معرفى نمود و گفت: در بین عرب خاندانى شجاعتر از خانواده وى سراغ ندارم.این مادر پسرانش عباس، جعفر، عبد الله و عثمان را چنان تربیت کرد که همه شیفته برادر بزرگوارشان حضرت حسین علیه السلام بودند و در رکاب آن حضرت شهید شدند.
حضرت ام البنین در واقعه کربلا حضور نداشت، هنگامى که بشیر به مدینه بازگشت و ام البنین را ملاقات کرد، خواست تا خبر شهادت فرزندانش را به وى دهد ام البنین گفت: رگ قلبم را کردى بچه ‏هایم و آنچه زیر آسمان است فداى ابا عبد الله علیه السلام، از حسین برایم بگو .
ام البنین براى عزادارى هر روز همراه نوه ‏اش عبید الله (فرزند عباس علیه السلام) به بقیع م‏ی رفت و نوحه می ‏خواند و می ‏گریست و این اشعار را می ‏کرد:
منم که سایه نشین و جود مولایم
کنیز خانه غم ؛ خاک پای زهرایم
منم که خانـــه به دوش غــم علی
منم که همقدم محنت ولی هستم
منم که شاهد زخم ش ته ابرویم
انیس گریه به یاس ش ته پهلویم
منم که در همه جا در تب حسن بودم
منم که شاهد خون لب حسن بودم
منم که جلوه حق را به عین می دیدم
خدای را به جمال حسین می دیددم
منم که بوده دلم صبح و شام با زینب
منم میان همه ؛ هم کلام با زینب
منم که سوگ گلستان و باغبان دارم
به زخم غم کربلائیان دارم
منم که ظهر عطش را نمی برم از یاد
چهار لاله بی سر ز من به خاک افتاد
منم که مادر عشق و امید و احساسم
فدای یک سر موی حسین عباسم

سالروز وفات حضرت ام البنین علیهاالسلام؛
مادر گرامی حضرت ابوالفضل العباس (ع)

نامت فاطمه بود؛ اما دوست نداشتی فاطمه صدایت کند. نخستین بار که تو را فاطمه خواندند، نشستی و در غم تنهاترین بانوی آسمانی، زار گریستی و یادش را در دل زنده نگاه داشتی. خود را با آفتاب عظمت او مقایسه نمودی و گفتی: "مرا فاطمه مخوانید. فاطمه کوثر رسول است، مادر هستی است. من کنیز اویم، البته اگر این افتخار نصیبم شود." آری، تو کوثر رسول نبودی؛ اما درس آموخته مکتب او بودی، اما اکنون بقیع، مهمانی تازه دارد. رفتی و عاشقانه در جوار مادر علی (ع) و فرزند او حسن مجتبی (ع) رخ در خاک دلربای بقیع کشیدی. غروب غم انگیز تو بانوی فاطمی سرشت را به حق باوران و شیفتگان خاندان رسول اکرم (ص) تسلیت می گوییم.

تسلیت
دل به غصه شد قرین
در غم ام البنین
وای از این غوغا ـ تسلیت مولا
ای ابالفضل حزین
حالِ زار ما ببین
آه و واویلا ـ تسلیت مولا
زاده ی ام البنین (2) یا ابوفاضل (2)
می زند آتش به جان
ناله ی اربابمان
ای امیدِ ما ـ تسلیت مولا
شرحِ مژگانِ تَرَت
دردِ دل با مادرت
ای همه نجوا ـ تسلیت مولا
زاده ی ام البنین (2) یا ابوفاضل (2)
ای که در تاب و تبی
در عزای امشبی
مرغِ دلْ شیدا ـ تسلیت مولا
هم ز غم زاری کنی
هم عزاداری کنی
مرزِ هر رؤیا ـ تسلیت مولا
زاده ی ام البنین (2) یا ابوفاضل (2)



مشاهده متن کامل ...
تو را من دوست می دارم...
درخواست حذف اطلاعات

تو را من دوست می دارم، چو بلبل مر گلستان را
مرا دشمن چرا داری، چو کودک مر دبستان را

چو یک نظر در تو، دلم شد مهربان بر تو
مُسخّر گشت بی لشکر ولایت چون تو سلطان را

به خوبی خوب رویان را اگر وصفی کند شاعر،
تو آن داری به جز خوبی که نتوان وصف کرد آن را

دلم کز رنج راه تو، به جانش می رسد راحت
چنان خو کرد با دردت که نارد یاد، درمان را

ز همت عاشق رویت بمیرد تشنه در کویت
وگر خود خون او باشد بریزد آب حیوان را

چو بیند روی تو کافر، شود دین او
چو زلف کافرت بیند، نماند دین مسلمان را

به عهدِ حُسن تو پیدا نمی آیند نیکویان
ز ماه و اختران خورشید خالی کرد میدان را

بسی سلطان و لشکر را هزیمت کرد در یک دم
ش ته دل که همره کرد با خود جان مردان را

اگر چه در خورت نبود غزلهای رهی لیکن
مکن عیبش که کم باشد اصولی قول نادان را

وص راست دل لایق، که شبها در فراق تو
مددها کرد مسکین دلْ به خون این چشم گریان را

همی ترسم که روز او سراسر رنگ شب گیرد
از آن با نمی گویم غم شبهای هجران را

وصال تو به شب را میسر چون شود هرگز
که تو چون روز گردانی به روی خود شبستان را

مرا گویی بده صد جان و بوسی از لبم بستان
ندانستم که نزد تو چنین قیمت بود جان را

به جان مهمان لعل تست چون من عاشقی مسکین
از آن لب یک شکر کم کن گرامی دار مهمان را

به هجران سیف فرغانی مشو نومید از وصلش
که دایم در عقب باشد بهاری مر زمستان را

"سیف فرغانی"



مشاهده متن کامل ...
طواف آسمان
درخواست حذف اطلاعات
image and video hosting by tinypic
تو سرآمدِ همه آرزوهای منی.
از سمت مشرق می وزی و همه بادها و بیدها در یاد تو گیسو شانه می کنند؛
ای بادبان نجات!
رضا گویان به درگاهت آمده ام و تشنه ام، تشنه!
مرا جرعه ای از سقّاخانه ات بنوشان و در رودخانه ای که از پشت پنجره فولادِ تو تا آن سوی آسمان جاری است، زلال کن.
مرا پَر و بال کبوترانه ای ببخش تا در طواف گنبد طلایی ات هفت بار، به نیّتِ هفت پرنده و هفت آسمان بچرخم و با کبوتران بارگاهت رهاتر از نسیم تا فصلی از اردیبهشت آواز نیاز و راز سر دهم.
ای بالانشین که دریچه های آسمان به سمت رواق های بارگاه تو باز می شود!
تشنه شفاعت خویش را پیاله رضایتی ببخش و در سایه زیارتْ خوانی اش، رضایش کن.
ای آبروی آسمان و زمین!
دل های شب زده ما را به نور ایمان شکوفا کن و با حرف و حدیثِ خلوت و خدا آشنا!
ای تمنّای روشن آسمان!
کمتر از آهوی بی پناه نیستم، مرا هم ضمانت کن!
قول می دهم از این پس، دلْ سپارِ زیارتِ خلوت تو باشم و دلم را از هرچه جز خدا و تو پنهان کنم.
به سرا خویشت بخوانَم و همصحبت کبوتران آستانه ات کن که بی مدد عنایتِ تو در کوچه های تلواسه سرگردانم.
ای غریب نواز!
زخم های بی شماره ام به دست های نوازش تو محتاج است.
بی پناهِ خویش را دریاب!


مشاهده متن کامل ...
جدیدترین عاشقانه ها, جملات عاشقانه, حرفهای عاشقانه, ع های عاشقانه, تصاویرعاشقانه
درخواست حذف اطلاعات
ع های عاشقانه از دختران سوار تاب

دلْ تنگے اَم را با فاصلــہ مے نویسَمْـــ ...
تا شایدْ فاصلــہ اے بین دِلَمْـــ و تنگے بیُفـــتدْ ...
چــہ خیالــــِ خامے ... !
اینْ مَدار فاصلــہ مُـــوَربْ اَستْ ...
چندے کــہ بگذردْ ...
دوباره مے شَودْ : " تَــــــنْـــــــــگے ِ دِلْ...
happy romantic images of different color
بـــعضـــی وقـــتـــا دوســـتـــ دارمـــ کـــنارمـــ بـــاشیـــ
مـــحکـــم بـــغـــلـــمـــ کـــنیـــ
بـــزاریـــ آرومـــ گـــریـــهـــ کـــنمـــ
راحـــتـــ بـــشـــم
بـــعد آهـــســـتهـــ تـــو گـــوشـــمـــ بـــگیـــ:
دیـــوونـــهـــ منـــکهـــ بـــاهـــاتـــمـــ....!
ع های عاشقانه متفاوت رنگی شاد
در گلویم منفجر میشود
خاطراتی که تو را بیاد می آورد!
کارت پستال تو که برای من همه ی


مشاهده متن کامل ...
گزارش جلسه شماره 1108 به تاریخ 4/7/94 (بازخوانی ادبیات کلاسیک)
درخواست حذف اطلاعات

۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ شاهنامه ی فردوسی؛ بر اساس نسخه ی ژول مُل؛ قسمت سی و هشتم؛ بیت 3701 تا 3800

پس از روخوانی کتاب گلستان سعدی به تصحیح خلیل خطیب و گزیده ی غزلیات شمس به انتخاب و تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی نوبت رسید به کتاب شاهنامه ی فردوسی که در بخش بازخوانی ادبیات کلاسیک در جلسه خوانده شود. در تاریخ 8/6/1393 که آ ین قسمت گزیده ی غزلیات شمس در جلسه خوانده شد تصمیم گرفته شد که کتاب بعدی اثر سترگ حماسه سرای بزرگ تاریخ ادبیات، فردوسی طوسی باشد. بر اساس نسخه ی ژول مُل، شاهنامه ی فردوسی در هفت جلد و 52623 بیت سروده شده است و از آن جا که هر جلسه حدود نیم ساعت آغازین جلسه به خواندن ادبیات کلاسیک اختصاص دارد، اگر قرار بود تمام شاهنامه را بخوانیم با در نظر گرفتن 100 بیت در هر جلسه، حدود یازده سال طول می کشد تا این کتاب در جلسه خوانده شود. از این رو تصمیم گرفتیم حدود 10000 بیت از این کتاب را در طول حدود دو سال در جلسه روخوانی کنیم. نسخه ی ژول مُل مبنای کار در نظر گرفته شد و هر هفته 100 بیت هفته ی آینده در جلسه مشخص خواهد شد و در وبلاگ هم اعلام خواهد شد تا دوستانی که در جلسه شرکت می کنند بتوانند از پیش آماده باشند و لطف کرده و با مطالعه به جلسه بیایند.

38

شاهنامه ی فردوسی؛ قسمت سی و هشتم؛ بیت 3701 تا 3800

فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 23 – آمدنِ زال با نامه ی سام نزد منوچهر

...

بیامد برِ تختِ شاه ارجمند

بپرسید ازو شهریارِ بلند

که چون بودی ای پهلوان زاده مرد

بدین راهِ دشوارِ با باد و گرد؟

به فرِّ تو گفتا همه بهتری ست

ابا تو همه رنجْ رامشگری ست

ازو بستَد آن نامه ی پهلوان

بخندید و شد شاد و روشن روان

چو برخواند، پاسخ چنین داد باز

که رنجی فزودی به دل بر دراز

ولیکن بدین نامه ی دلپذیر

که بنوشت با دردِ دل سامِ پیر

اگر چه مرا هست ازین دلْ دُژَم

بر آنم نه شم از بیش و کم

برآرم، بسازم همه کامِ تو

گر این است فرجام و انجامِ تو

تو یک چند می باش نزدم بپای

که تا من به کارَت زنم نیک رای

ببُردند خوالیگران خوانِ زر

شهنشاه بنشست با زالِ زر

بفرمود تا نامداران همه

نشستند بر خوانِ شاهِ رمه

چو از خوانِ خسرو بپرداختند

به تختِ دگر جای می ساختند

چو می خورده شد نامور پورِ سام

نشست از برِ اسپِ زرّین ستام

برفت و بپیمود بالای شب

پُر شه دل، پُر ز گفتار لب

بیامد به شبگیر بسته کمر

به پیشِ منوچهرِ با زیب و فر

برو آفرین کرد شاهِ جهان

چو برگشت، بستودَش اندر نهان

بفرمود تا موبدان و ردان

ستاره شناسان و هم ب دان

کنند انجمن پیشِ تختِ بلند

ز کار سپهری پژوهش کنند

برفتند و بُردند رنجِ دراز

که تا با ستاره چه یابند راز

سه روز اندر آن کارشان شد درنگ

برفتند با زیج هندی به چنگ

زبان بر گشادند بر شهریار

که کردیم با چرخِ گردان شمار

چنین آمد از رایِ اختر پدید

که این آب روشن بخواهد دوید

ازین دُختِ مهراب و از پورِ سام

گوی پُرمنش زاید و نیک نام

بُوَد زندگانیش بسیار مر

همش زور باشد هم آیین و فر

همش بُرز باشد هَمَش مغز و یال

به رزم و به بزمش نباشد همال

کجا باره ی او کُند موی تر

شود خُشک همرزمِِ او را جگر

عقاب از بر ترگِ او نگذرد

سران و مِهان را به نشمرد

یکی بُرزبالا بُوَد زورمند

همه شیر گیرد به خمِّ کمند

بر آتش یکی گور بریان کند

هوا را به شمشیر گریان کند

کمر بسته ی شهریاران بود

به ایران پناهِ سواران بود

چنین گفت پس شاهِ گردن فراز

کزین هر چه گفتید دارید راز

فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 24 – پژوهش ِ موبدان از زال

بخواند آن زمان زال را شهریار

کزو خواست سخن خواستار

نشستند بیداردل ب دان

همان زال با نامور موبدان

بدان تا بپرسند ازو چند چیز

نهفته سخن های در نیز

بپرسید از زالِ زر موبدی

ازین تیزهُش راه بین ب دی

که دیدم ده و دو درختِ سهی

که رُسته ست شاداب با فرّهی

از آن برزده هر یکی شاخ سی

نگردد کم و بیش در پارسی

دگر موبدی گفت کای سرفراز

دو اسپِ گرانمایه ی تیزتاز

یکی زان به کردارِ دریایِ قار

یکی چون بلورِ سپید آبدار

بجنبند و هر دو شتابنده اند

همان یکدیگر را نیابنده اند

سدیگر چنین گفت کان سی سوار

کجا برگذشتند بر شهریار

یکی کم شود باز چون بشمری

همان سی بود باز چون بنگری

چهارم چنین گفت کان مَرغزار

که بینی پُر از سبزه و جویبار

یکی مرد با تیزداسی بزرگ

سوی مَرغزار اندر آید سترگ

همه ترّ و خشکش به هم بدْرَوَد

اگر لابه سازی سخن نشنود

دگر گفت کان برکشیده دو سرو

ز دریای با موج بر سانِ غرو

یکی مُرغ دارد برو بر کُنام

نشیمَش به شام آن بُوَد این به بام

ازین چون بپرّد شود برگِ خشک

بران بر نشیند دهد بویِ مُشک

ازان دو همیشه یکی آبدار

یکی پژمریده شده، سوگوار

بپرسید دیگر که بر کوهسار

یکی شارْسْتان یافتم استوار

امَنده مردم ازآن شارْسْتان

گُزیده به هامون یکی خارْسْتان

بناها کشیدند سر تا به ماه

پرستنده گشتند و هم پیشگاه

وزان شارْسْتان شان به دل نگذرد

از یاد سخن نشمرد

یکی بومَهَن خیزد از ناگهان

بر و بوم شان پاک گردد نهان

ازین شارْسْتان شان نیاز آورد

هم شگانِ دراز آورد

به دراست این سخن ها بجوی

به پیشِ ردان آشکارا بگوی

گر این رازها آشکارا کنی

ز خاکِ سیه مُشکِ سارا کنی

فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 25 – پاسخ دادنِ زال موبدان را

زمانی در شه بُد زالِ زر

برآورد یال و بگسترد بر

وزان پس زبان را به پاسخ گشاد

همه پرسشِ موبدان کرد یاد

نخست از ده و دو درخت بلند

که هر یک همی شاخ سی برکَشند

به سالی ده و دو بوُد ماهِ نو

چو شاهِ نوآیین اَبَر گاهِ نو

به سی روز مَه را سرآید شمار

برین سان بُوَد گردشِ روزگار

کنون آنکه گفتی ز کارِ دو اسپ

فروزان به کردارِ آذرگشسپ

سپید و سیاه است هر دو زمان

پسِ یکدگر تیز هر دو دوان

شب و روز باشد که می بگذرد

دَمِ چرخ بر ما همی بشمرد

نیابند مر یکدگر را به تگ

دوان همچو نخچیر در پیش سگ

و دیگر که گفتی که آن سی سوار

کجا برگذشتند بر شهریار

از آن سی سواران یکی کم شود

به گاهِ شمردن همان سی بوَد

شمارِ مهِ نو بر این گونه دان

چنین کرد فرمان خدایِ جهان

نگفتی سخن جز ز نُقصانِ ماه

که یک شب کم آید همی گاه گاه

کنون از نیام این سخن برکشیم

ز دو سرو کان مرغ دارد نَشیم

ز بُرجِ بَرِه تا ترازو جهان

همی تیرگی دارد اندر نهان

چو زین بازگردد به ماهی شود

بدان تیرگیّ و سیاهی شود

دو سرو آن دو بازویِ چرخِ بلند

کزوییم شادان ازو مستمند

برو مرغ پرّان تو خورشید دان

جهان را ازو بیم و امید دان

دگر شارستان از برِ کوهسار

سرایِ درنگ است و جایِ قرار

همین خارْسْتان این سرای سپنج

که هم ناز و درد است و هم رنج و گنج

همی دَم زدن بر تو بر بشمرد

هم او برفزاید، هم او بِشکَرَد

برآید یکی باد با ز له

ز گیتی برآید خُروش و خُله

همه رنجِ ما ماند زی خارْسْتان

گذر کرد باید سویِ شارْسْتان

ی دیگر از رنجِ ما بَر خورد

نمانَد برو نیز و هم بگذرد

چنین رفت از آغاز ی ر سخن

همین باشد و نو نگردد کهن

اگر توشه مان نیکنامی بود

روان ها بران سر گرامی بود

و گر آز ورزیم و پیچان شویم

پدید آید آن گه که بیجان شویم

گر ایوانِ ما سر به کیوان در است

ازان بهره ی ما یکی چادر است

چو پوشند بر روی ما خشک خاک

همه جای ترس است و تیمار و باک

بیابان و آن مردِ با تیزداس

تر و خشک را زو دل اندر هراس

تر و خشک ی ان همی بدْرَوَد

وگر لابه سازی سخن نشنود

دروگر زمان است و ما چون گیا

همانش نبیره، همانش نیا

به پیر و جوان یک به یک ننگرد

شکاری که پیش آیدش بشکرد

جهان را چنین است ساز و نهاد

که جز مرگ را ز مادر نزاد

ازین در درآید بدان بگذرد

زمانه برو دَم همی بشمرد

فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 26 – هنر نمودنِ زال پیشِ منوچهر

چو زال این سخن ها بکرد آشکار

ازو شادمان شد دلِ شهریار

به شادی همه انجمن برشگِفت

شهنشاهِ گیتی زِهازِه گرفت

یکی جشنگاهی بیاراست شاه

چنان چون شبِ چارده چرخِ ماه

کشیدند می تا جهان تیره شد

سرِ میگساران ز می خیره شد

وشیدنِ مرد بالای خواه

یکایک برآمد ز درگاهِ شاه

برفتند گُردان همه شاد و مست

گرفته یکی دستِ دیگر به دست

چو برزد زبانه ز کوه آفتاب

سرِ نامدران برآمد ز خواب

بیامد کمربسته زالِ دلیر

به پیشِ شهنشاه چون نرّه شیر

...

***



مشاهده متن کامل ...
بسم الله الرحمن الرحیم
درخواست حذف اطلاعات

پَه چَمان ( به چشم)


تو شاد ببئ ْمَن وتا سازئنا ،پَه چمان (تو شادشی من خودمو می سازم ، به چشم)

تو وپسئ من تَرا نازنئنا، پَه چمان(تو بخو من واست لالایی می خونم ، به چشم)

تو بیا دلِ منی مرهمُ درمانی ت ( تو بیا برای دل مرهم و درمونم باش)

من وتی دلا په ته تازیئنا ،پَه چمان (منم این دل مو به دورت می گردونم، به چشم)

تونَذانئْ کِه مَنی دلْ پَه نام تَه زِندَگِنْ ( تو نمیدونی مگه این دل بنام تو زنده است)

پَه نام تَئ وَتی دلا سوْچینا ،پَه چَمان (بنام تو من این دل ُ می سوزنم ، به چشم)

دامنت بوی گل ریحانن په منی خاطرا (ببین بخاطرم دامنت بوی گل ریحان میده و )

بیاکه من په تئ جامَگئ دوچیْنا ،پَه چَمان ( بیا که منم برات یه پیراهن می دوزم ، به چشم)

تو گوشه منی دل زنگارن ؛زنگ گلاسئ (تو میگی دل من زنگ زده ، زنگ آهن )

من گلاسئ دلا په ته سک شوْدئنا ،پَه چَمان ( من همین دل آهنی زنگ زدمو می شورمش ، به چشم )

وَتی دلا صافی کَن ،گوْن مَنی خاطرا هانی من ( دل تو بخاطرم صیقلش کن هانی من )

مَن کُلْ ءِ دلا پَه خاطرِتْ روْپیْنا ، پَه چمان ( منم کل دل مو بخاطرت جاروش می زنم ، به چشم)






مشاهده متن کامل ...
ای دوستان آبرودار در نزد حق درنیمه شب قدرمرا هم دعا کنید
درخواست حذف اطلاعات

آلبوم تصاویر شب قدر , لیلة القدر , شب شهادت حضرت علی , فزت و رب الکعبه

شبی که در آن خطاب می آید: کجایند جوانمردان شب خیز که در آرزوی دیدار، بی خواب و بی آرام بوده اند و در راه عشق شربت بلا نوشیده اند، تا خستگی ایشان را مرهم گذاریم و اندر این شب قدر ایشان را با قدر و منزلت گردانیم؛ که امشب، شب نوازش بندگان است و وقت توبه گن اران.

آه امشب لیلةُ القدرِ خداست / ذکر یا رب یا رب و سوز و دعاست

گاهِ استغفار و دلْ لرزیدن است / گاه توبه، گاهِ آمرزیدن است

گاهِ عجز و ماس و هم نیاز / رو به درگاه حکیم چاره ساز . . .

لطف تو یارب! ازل است و ابد
این منم و این گنه بی عدد
روی سیه، بار خطا، فعل بد
نمی زنی به ام دست رد یا واحد یا احد یا صمد
تشنـه لبم آب حیاتم بده
غرق گنـاهم حسناتم بده
از کرم خویش نجاتم بده
اگرچه باشدگنهم بی عدد یا واحد یا احد یا صمد
بنده ولی بنـده شرمنده ام
رو سیه و زار و سرافکنده ام
باز به سوی تو پناهنده ام
ای همه عفو تو فراترزحد یا واحد یا احد یا صمد
آمده ام تا کـه قبولم کنی
وصل به اولاد رسولم کنی
سائل زهرای بتولم کنی
جزکرمت هیچ ندارم سند یا واحد یا احد یا صمد
مرا به قرآن پیمبر ببخش
به اشک صدیقه اطهر ببخش
به آ ین حیدر ببخش
که بوده ذکرم همه حیدرمدد یا واحد یا احد یا صمد
عبـد فراری ام که برگشته ام
غرق به خوناب جگر گشته ام
ببین به کار خویش سرگشته ام
آ کارم به کجا می رسد؟ یا واحد یا احد یا صمد
من که گنه کارترم از همه
ز آ کار خود کنم واهمه
به پهلوی ش ته فاطمه
ببخش ورنـه آبرویم رود یا واحد یا احد یا صمد

امشب با دل خدا را صدا کنید

گاه اجابت است رو به سوی خداکنید

ای دوستان آبرودار در نزد حق

درنیمه شب قدرمرا هم دعا کنید



مشاهده متن کامل ...
کاشانه کیست؟
درخواست حذف اطلاعات
یا رب! این شمعِ دلْ افروز زِ کاشانه کیست؟ جان ما سوخت؛ بپرسید که جانانه کیست
 بادهٔ لعل لبش، کز لب من دور مَباد، راح روح که و پیمانْ دِهِ پیمانه کیست؟
ت صحبت آن شمع سعادت پرتو بازپُرسید خدا را که به پروانه کیست
 گفتم: «آه از دل دیوانهٔ حافظ بی‌تو» زیر لب، خنده‌ ن، گفت که: «دیوانه کیست؟!»



مشاهده متن کامل ...
یک حقوقدان: فقدان تخصص در برخی مقاطع قانون گذاری ما را با تراکم قوانین مواجه کرد
درخواست حذف اطلاعات

اولین شرط نمایندگی تخصص است؛ هر چند سایر ویژگی ها مانند سلامت و تعهد نیز لازم است، اما فقدان تخصص در برخی مقاطع قانون گذاری در کشور ما را با تراکم قوانین مواجه کرده است.

مجلس شورای ی باید جایگاه نمایندگانی باشد که ضمن انعکاس نیازهای جامعه با عنایت به آسیب شناسی های انجام شده در جهت بازتاب خواسته های موکلین در تدوین و تصویب قانون اقدام کنند که ضمن مرتفع شدن مشکلات روز برای آینده کشور مفید باشند.

کارآمد ای است که بی توجه به نگاه جناحی صرفاً با رعایت مصالح کشور در اجرای پیام قانون اساسی یعنی میثاق ملت و حاکمیت ضوابط مورد نظر را به تصویب برساند؛ در واقع در اجرای وظایف نمایندگی باید مستقل باشد و به هیچ جناحی وابسته نباشد و توصیه ای را نپذیرد.

آنها نباید در اجرای وظایف نمایندگی کوچکترین مسامحه ای را داشته باشند؛ در واقع نمایندگی ملت امانت است که باید به درستی آن را انجام داد و باید بداند که اختیارات و اقتدار وی به عنوان یک قدرت امانی باید در مسیر درستی که به نفع ملت و مملکت است هزینه شود.

با توجه به تکثیر جناح ها و دیدگاه های افراد از مناطق جغرافیایی مختلفی به عنوان نمایندگان مجلس انتخاب می شوند. آنها وقتی به عنوان منتخب می شوند نباید خود را به عنوان گروهی از افراد و جناح های قلمداد کنند؛ در واقع آنها باید خود را ملت بدانند و با لحاظ مجموعه شرایط کشور در مسیر قانون گذاری، نظارت، تفحص و بازرسی در تمام حوزه های اجرایی وظایف خود را به درستی انجام دهند.

با توجه به طبیعت قانون گذاری در اکثر کشورهای جهان و اصولاً در زمان تقنین چه در شکل و چه در ماهیت نیاز به افرادی است که توانایی لازم برای شناخت نیازها و قدرت لازم برای تدوین نگارش قانون و در نهایت درایت و وک ملت را داشته باشند.

در مجلس باید دیدگاه های مختلفی وجود داشته باشد اما واقعیت این است که نمایندگان مجلس باید از فرهیختگان و افراد توانمندی باشند که از نظر هوش، عملکرد، دانش، بینش و سلامت و صداقت نسبت به دیگران در مرتبه بالاتری قرار داشته باشند تا بتوانند توسط افراد منتخب ملت شوند.

در واقع چنین نمایندگانی با چنین ویژگی هایی توان تدوین و تصویب قوانینی را دارند که نیازهای آتی کشور را مرتفع و تأمین می کند؛ لذا اولین شرط نمایندگی تخصص است. هر چند سایر ویژگی ها مانند سلامت و تعهد نیز لازم است، اما فقدان تخصص در برخی مقاطع قانون گذاری در کشور ما را با تراکم قوانین مواجه کرده است.

در بخش های مختلف قضایی، جزایی و اقتصادی در کشور و یا امور فرهنگی قوانین مختلفی توسط نمایندگان مجلس در مجلس شورای ی به تصویب رسیده است که در عمل امکان اجرایی شدن را پیدا نکرده اند؛ لذا از بعد تخصص نیز ضرورت دارد که با تکیه بر سازوکارهای موجود آگاهی را به حدی برسانیم که در انتخاب نمایندگان فقط به مصالح قومی، قبیله ای و جناحی توجه نکنیم بلکه افراد اصلحی انتخاب شوند که وقتی به مجلس می روند برای مصالح اقتصادی و خود انبان ندوخته باشند، بلکه در عین حال توانایی نمایندگی ملت را داشته باشند.

با توجه به ابعاد مختلف قوانین مورد تصویب قطعاً به تخصص های مختلف در مجلس شورای ی نیاز وجود دارد اما قانون بازتاب نیازهای روز جامعه است. در عین حال باید از قاعده ما قلّ و دلّ تبعیت صورت گیرد که معمولاً حقوقدانان در این زمنیه وظیفه سنگین تری را بر عهده دارند.



مشاهده متن کامل ...
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.