پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی
 هیچی خیلی تنهام
زندگینامه الهام درک بانوی ایرانی از بزرگان بازاری شبکه ای
درخواست حذف اطلاعات
بانوی جوان ایرانی خانم ((اِلهام دریک)) 17 سال قبل به امریکا مهاجرت کرد

او درهمان ابتدای جوانی به استعداد وعلاقه خود درفن بیان .وسخنوری پی برد ،او علاقه خود را دنبال کرد تااینکه به یک سخنران فعال وساعی ،با قدرت انتقال بسیار بالا تبدیل شد.
خود را درکار تجارت با استعداد ، زرنگ و باهوش نشان داد وتوانست وارد صنعت بازاری شبکه ای شود.
پیوسته وبدون وقفه به جلو حرکت می کرد و در حال پیشرفت بود.
او همواره در صحنه های تجاری حضورداشت چرا که به یک سخنگوی کاملاً حرفه ای و جسور تبدیل شده بود وبا توجه به داشتن این تخصص در بسیاری از تجارتها ، موفقیتهایی را از آن خود کرد.
وزمانی که بعنوان پردرآمدترین فرد دریکی ازشرکتهای این صنعت درخشید brave heart productions را تأسیس کرد وبدنبال این پیشرفتها به تحصیل هم ادامه داد و توانست مدرک ا را اخذ کند، وبه پیروزی و موفقیت بی حد و اندازه ای در کار و زندگی خود برسد.
در پی ب این موفقیتها ، راهنما ومشوقی برای مردان و ن درگرداگرد کره زمین شد.
شاید در ذهن همه ما این سؤال نقش بسته باشد:
یک خانم جوان چطور می تواند با لهجه وزبان انگلیسی نه چندان قوی به امریکا مهاجرت کند , ثروتمند شود؟ به درجه ا برسد ؟ بهترین سخنور و یک مربی حاذق و موفق شود؟؟
اوخواست و توانست !
اِلی دریک، با بزرگانی همچون
"denis waitley ", "m"ark victor hanson" , "jim rohn
به روی صحنه رفت وهمانند آنان درخشید .
وباردیگراین موفقیت رابرروی صحنه با
arthur joseph , jeffrey combs , jerry clark , les brown ,t.harv eker
سهیم شد.
بسیاری از افراد وجود اِلی دریک را یک نیازمی دانند، زیرا پیامهای او برای آنها مفید و کاربردی است .
او با آموزش صحیح توانسته دگرگونی و تحولی را در قدرت و اختیارات مردان و ن بوجود آورد.
خانم دریک ، پیامهای آموزشی دررابطه با گسترش مال و دارایی برای مدیران اجرایی ارائه داده اند
وبعنوان راهنما وپشتیبانی قوی برای صاحبان تجارتهای رو به رشد پیامی دارند... پیامشان به آنها اینست که :
"خودشان را باور داشته باشند،و درابتدا درمسیرموفقیت گام بردارند ، و به جستجوی هدفشان درراه موفقیت وتوانگری بپردازند ".
او صمیمانه آماده ارائه دادن ونشان دادن مسیرهای موفقیت به افراد مشتاق می باشد...
خب ، okeyyyyyy ، صبح بخیر !! یا ظهر شده !!!؟؟ خب ، این اولین باره که من روی سن هستم و دارم فارسی صحبت میکنم ، بنابراین یه کم عصبی هستم ، اما مهم نیست ، i'm sure










خب ، اجازه بدید از داستان خودم شروع کنم ...

من 17 سال پیش از ایران رفتم امریکا . ما در ایران یه خانواده متوسطی بودیم ،اوایل تو تهران زندگی میکردیم وبعداً در منطقه کلارک کرج ، دوره دبستان در کرج بودم ، اما دوره راهنمایی مادرم گفت که مدرسه برم تهران ، بنابراین صبحها با مادرم 3-4 کیلومتری پیاده میومدیم لب جاده تا با اتوبوس بریم تهران ، که احساس میکنم خیلی طول میکشید ، چون از ساعت 5 صبح از خونه میومدیم بیرون . تهران میرفتم یه مدرسه که فکر میکنم اول اسمش بود روش نو و بعد شد نور ...

خلاصه صبحها که میومدیم تا لب جاده ، من حوصله ام سر میرفت، پدرم یه دیکشنری قدیمی ایرانی – یی داشت ، این دیکشنری رو من شبهای قبلش باز می و یک کلمه که آسون باشه انتخاب می ... مثل "کتاب" – " book " یا مثلاً "روز" – "day" یا مثلاً "خورشید"- "sun" و صبحها که میومدیم بالا تا سوار اتوبوس بشیم ، من این کلمه روهی پیش خودم تکرار می ، نمیدونم چرا ... اما از اون موقعی که بچه بودم ، دوست داشتم به خودم انگلیسی یاد بدم ، برای همین میومدم با خودم تکرار می b.o.o.kیعنی کتاب و اینطوری هر روز یه کلمه ای به خودم یاد میدادم .... حالا الان که تو صحبت میکنم ، شنونده ها خیلی میخندن ، وقتی بهشون میگم که : کلمه ای که برام سخت ترین کلمه بود ، کلمه "table" بود ، " میز" برای اینکه وقتی حروفشو از هم جدا می ، نمی فهمیدم چرا "t,a,b,l,e" هست ، میگفتم باید " t,a,b,e,l" باشه ! " تیبل ه" ... " تبله " که نیست !!! ... بعد هی پیش خودم میگفتم اینها اشتباه ... وقتی رفتم بهشون میگم که اشتباه کردین !!!!

خلاصه من رفتم دبیرستان و بعد پدرم گفت ما میخواهیم تو بری و میخواهیم سعی کنیم بریم ... اما هیچ آشنا و فامیلی هم تو نداشتیم ... که فکر میکنم سال دوم دبیرستان بودم که پدرم رفت قبرس که بتونه ویزای رو بگیره ، که اولین بار نتونست بگیره و 2-3 ماه بعد رفت و انگار که خواست خدا بود و بهش ویزا دادند ...

خلاصه پدرم رفت و چون وضع مالیمون خوب نبود ، هر چی داشتیم پدرم داده بود به که کارمونو راه بندازه ... ما فکر میکردیم 3-4 ماه بعد ما هم میریم ، اما 3-4 ماه شد 7-8 ماه و 10-12 ماه و خلاصه 18 ماه طول کشید و هیچ خبری نشد .

تا اینکه یادمه یه روز مامانم با تلفن داشت با پدرم صحبت میکرد و میگفت پس چقدر طول میکشه ؟ پدرم انگار گفته بود که معلوم نیست و ها هم میگن نمیدونیم و ممکنه 3سال ،4سال طول بکشه ... مامانم گفت : تو که رفتی قبرس ویزا گرفتی ، بذار من هم این دو تا بچه رو بردارم برم دبی، ببینیم چی میشه ؟

بابام داد و بیداد که : از این حرفها نزن ، مگه دیوونه شدین!؟ به شما سه تا که ویزا نیمدن که !؟ اصلاً این کار رو نکنین .

مامانم هم گفت : ببین ، من تصمیم خودمو گرفتم ، اگه میخواهی جلومو بگیری ، پاشو بیا تهران!

خلاصه ما اومدیم دبی و شب تو یه هتل کوچیک بودیم ، مامانم هم application ها رو از سفارت گرفت و به من گفت : بیا اینها رو پر کن، تو انگلیسیت خوبه ! حالا جالبه موقعهایی که ما از کرج میومدیم تهران و من تو راه با خودم انگلیسی کار می ، مامانم میگفت چی داری با خودت میگی؟ مگه دیوونه شدی !؟

خلاصه من اونارو با کمک دیکشنری پر و فردا صبح ساعت 4 صبح باید میرفتیم سفارت ... جالبه که هر کی میشنید که ما 3 تایی اومدیم ویزا بگیریم ، بهمون میخندید !

ما خیلی زود رفتیم سفارت و فکر کردیم از نفرات اول هستیم ، ولی یه 400-500 نفری جلوی ما بودن!

خلاصه ساعت 7 صبح در باز شد و مردم رو صدا می و اکثرآدمها ویزاشون ok نمیشد .

ما دیگه تقریباً ناامید نشسته بودیم که حدود 1 بعدازظهرشماره ما رو صدا !

مامانم داشت دنبال یه مترجم میگشت که بیاد و برامون حرف بزنه ،اما اون لحظه یه احساس خاصی در درونم داشتم که انگاری بهم میگفت " تو حرف بزن"

که به مامانم گفتم من خودم حرف میزنم ! که اول گفت : حالا 4 تا کلمه انگلیسی به خودت یاد دادی ، میخواهی تو حرف بزنی !؟ ... که خلاصه قبول کرد و رفتیم داخل و من با یه لهجه شی ته ای شروع به حرف زدن ! اون طرف هم شروع کرد از من سؤال و 99درصد سؤالهایی که از من میکرد ، من بهش نگاه می و میگفتم : repeat please !

خلاصه من جوابهای خاصی بهش ندادم ! تا اینکه گفت : باشه ، پاسپورتهاتونو بذارین اینجا ، ساعت 6 بیائین بهتون ویزا میدیم ! همینطوری ! خلاصه ما که داشتیم از سفارت میومدیم بیرون ، گریه مون هم گرفته بود و یه 50-60 نفری دورمونو گرفته بودن و هی میپرسیدن " چی گفتین؟ چقدر پول دادین ؟ و از این سؤالها ..

خلاصه برگشتیم ایران و مامانم همه چیزو فروخت و یه ماه بعدش رفتیم فلوریدا !

و اون لحظه ای که پیاده شدیم از هواپیما تو ، من خودمو نگاه ، مامانمو نگاه ، برادرمو نگاه ، دیدم یه کوچولو دست منِه ، یه کوچولو دست مامانم و برادرم هم هیچی نداشت ، گفتم ببین ، با چه " بار سبک " و " امید بزرگی" داریم وارد این کشور میشیم !!!خیلی برام جالب بود!

بعد بابامو بعد 18 -19 ماه دیدیم و سوار ماشین شدیم ، تا جایی هم که برامون آپارتمان گرفته بود ، یک ساعت رانندگی بود ، تو این یک ساعت من فکر می بابام برام کادو داره ، خیلی وقته منو ندیده و کلی مهربون و خوشحال و اینا .... اما اونقدر بهش فشار اومده بود ، اصلاً گریه میکرد وقتی باهامون حرف میزد ، که واسه ما هم یه کم سنگین و سخت بود ... اما یه جایی وسط جاده زد کنار و ایستاد و برگشت تو چشای من نگاه کرد و با یه ح خیلی نصیحت گونه ای بهم گفت : "ببین ، ازاین پلی که الان گذشتی و اومدی اینجا ، برگرد و اون پل رو بشکن ، چون تو این کشور خیلی بهت فشار میآد ، اونطور که از شنیدی ، اونطور نیست ، باید خیلی کار کنی و بدون که آرزو و هدف و امیدت به اندازه کافی بزرگ هست ، میتونی موفق بشی"

خلاصه زندگیمون شروع شد و پدرو مادرم از قبل اینکه بریم بهم گفته بودن که : ما داریم تو رو میبریم ، ما داریم سخت کار میکنیم که تو " " بشی ، برای اینکه تو بازنشستگی ما هستی ، ما باید به همه خانوادمون و فامیلمون بگیم که تو موفق شدی و افتخار ما بشی"

و من فکر که ok ، چرا که نه ؟ شدن بهترین چیزه و ... بنابراین شروع برم که بشم ، و خیلی هم برام سخت بود ، چون باید انگلیسیم خیلی بهتر میشد و محیط اونجا برای ی که از خارج ، بخصوص ایران میآد ، اولش سخته .

اما یه داستان بامزه براتون بگم ،

تقریباً یه 1 ماهی بود که اونجا میرفتم مدرسه ، کلاس 12 . یه روزصبح اومدم و داشتم میرفتم سمت ایستگاه اتوبوس مدرسه ، که یه صف بزرگ از بچه های دبیرستانی بود ، بچه های 17 ساله یی که خیلی هم مغرورن ، همینطوری داشتم راه میرفتم ، که یهو یه دونه سگ پاپی کوچولوی سفید و خیلی خوشگل ، از یه خونه ای اومد بیرون ، من تا دیدمش ترسیدم ( چون اون موقعها تو ایران سگ ندیده بودم ) شروع به دویدن ، سگه هم فکر کرد من دارم میدوم که باهاش بازی کنم ، شروع کرد دنبال من دویدن و هاپ هاپ ، من هم شروع به دویدن و جیغ زدن و دورخودم چرخیدن و ... آآآی ... خلاصه فارسی و انگلیسی قاطی ...و خلاصه صاحب این سگه اومد از خونه بیرون و داد زد که " اون باهات کاری نداره و میخواد فقط باهات بازی کنه ..." اومد نزدیک من که اون سگه رو بگیره ، من یقه اون زنه رو گرفتم ، شروع زنه رو دور خودم چرخوندن ... تصور کنین من دارم میچرخم ، زنه با یقه دست من ، سگه هم پشت زنه !! خلاصه آقا ... هی داد و بیداد ... و خودمو بالا ه انداختم روی کاپوت یه ماشین ، خیلی ترسیده بودم ، واقعاً دهاتیه دهاتی!!! بعد بالا ه زنه ، سگه رو گرفت و من از رو کاپوت ماشین اومدم پایین و... پیش خودم تموم شد و رفت ، یهو برگشتم به سمت ایستگاه اتوبوس ، دیدم همشون روی زمین هستن ، دارن میخندن ، دیگه دل درد گرفته بودن از خنده ! ....

بهشون نگاه ، برگشتم پشت سرمو نگاه ، پیش خودم گفتم اصلاً برگردم ، میگم اصلاً مدرسه که نمیرم که هیچی ... اصلاً منو برگردونین ایران !!!!

بعد پیش خودم گفتم الان اگه برگردم ، فردا برام سخت تره که بیام اینا رو ببینم ، خب ، همون موقع یه کم شونه هامو صاف و خلاصه رفتم تو صف ..... اما اینا تا آ سال ، مخصوصاً چند تا از این پسرها ، هر وقت منو تو دبیرستان یا هر جای دیگه میدیدن ، هی هاپ هاپ می و میخندیدن !!! ....

خلاصه اینها منو حس قوی ، چون من اینو تو همیشه میگم که " چیزی که تو رو نمیکشه ، تو رو قوی تر میکنه "

بنابراین این قضیه منو نکشت ، اما قویترم کرد ، و الان که تو سخنرانی میکنم ، این داستانو وقتی میگم ، آ ش میگم اگه میون شما آقایون ی از اون پسرها بود که هاپ هاپ میکرد و منو مس ه میکرد ، میخوام بگم که من بخشیدمتون ! هیچ مسئله ای نیست .

خلاصه رفتم که بشم ، اما خوب یادمه ، 3 سال قبل از اینکه از فارغ حصیل بشم ، یه روز نشسته بودم توی آتلانتا و داشت درباره مطب حرف میزد ، که تو مطب زدن چه مسائلی داره و اینکه هر چقدر مطبت شلوغتر بشه ، چقدر مریضها بیشتر صاحبت میشن ، برای اینکه دیگه وقتی برای خودت نداری و اینا ...

اون لحظه بود که پیش خودم یه احساسی داشتم ، پیش خودم گفتم :" ببینم ، من دارم برای خودم میشم ؟! یا دارم برای پدر و مادرم میشم؟! "

و اون لحظه که داشتم این فکرها رو می ، یه هو دلم ریخت که " این فکرها چیه میکنی؟!" و اون لحظه ، واقعاً احساسم این بود که من دارم برای پدر و مادرم میشم ، نه واسه خودم!

[ همونطوری که تو این سمینار بهتون میگم ، هر فکری که آدم میکنه ، این فکر تبدیل به احساس میشه ، و این احساس تبدیل به نیت میشه توی طبیعت ، و بعد اون نیت وارد زندگی آدم میشه ]




بنابراین اون احساسی که من داشتم ، تبدیل به یه نیتی شد که من یه ی رو پیدا ... حالا بذارین این داستانو براتون بگم ....

3-4 روز بعد از اینکه من این احساس رو داشتم ، یک روز ، یکی از دوستام منو رسوند خونه ، من اون موقع ، 3 سال قبل از اینکه از فارغ حصیل بشم ، هنوز خودم ماشین نداشتم ،

پدر و مادرم سخت کار کرده بودن تو این چند سال ، هر کدوم 2-3 تا شغل مختلف داشتن و پولی که در ساعت میگرفتن ، زیر حد متوسط درآمدها تو بود و واقعاً کارهایی که هیچ وقت فکرش رو هم نمی و امکان نداشت تو ایران انجام بدن ، تو و بعضی وقتها که من بهشون نگاه می ، میدیدم چه احساس سنگینی روی شونه های من هست ، حتی یادمه یه روز مامانم از سر کار اومد خونه ، اون موقع ها میرفت خونه مردم رو تمیز میکرد !! ( من نمیدونم برای شما راحت هست یا نه ، اما برای من مهم نیست که از مسائل گذشته ام حرف بزنم )

مامانم یکی از کارهایی که اون موقع میکرد ، میرفت خونه های مردم و راه پله ها و اینا رو تمیز میکرد ، و قدش هم خیلی کوچیکه ، یادمه یه روز اومد خونه و تو ی آشپزخونه که رفت سراغ یخچال ، همینطوری یه هو افتاد رو زمین و شروع کرد به گریه و ... ( دارم احساساتی هم میشم ...) و گفت : خدایا ، نمیدونم این کاری که ، درست بود یا نه !؟ ولی دیگه دست توئه بقیه اش .

وقتی اینو من میدیدم ، میگفتم الان که کاری نمیتونم م ، تنها کاری که میتونم م ، اینه که خوب درس بخونم ، برم بشم و اینا به من افتخار کنن و به همه بگن که ما اومدیم اینجا و کارمون درست شد .

ولی ... برگردیم به اون روز .... اون روز وقتی دوستم منو آورد خونه ، داشت از من خداحافظی میکرد که یکی از همسایه هامون که تا روز قبلش ، یه ماشین خیلی کهنه داشت ، وارد آپارتمان شد با یه ماشین خیلی جدیدی ، و من چون ماشین نداشتم ، توجه ام رو جلب کرد ، همینطور که داشتم نگاه می ، دیدم یه تابلویی روی شیشه پشت ماشینشه و روی اون تابلو نوشته که : من تو یه شرکتی هستم که به من این شانس رو داده که بتونم پول بسازم و زندگیم عوض بشه و این هم ماشین نوئه منه ، اگه میخواهی بدونی که من تو چه شرکتی هستم ، به من زنگ بزن .

من پیش خودم گفتم : جریان چیه ؟ تو ماشین مجانی میدن ؟ پس چرا من نمیدونم ؟!

خلاصه وقتی دوستم رفت ، من دیگه به اون خانم زنگ نزدم ، یه راست رفتم دم خونشو در زدم ، هی در زدم ، درو وا نکرد ، هی در زدم .... بالا ه بعد از 3-4 دقیقه در رو باز کرد و با یه اخلاق تندی گفت : چی میخواهی؟!

من گفتم : این چیزی که پشت ماشینت زدی ، جریان چیه ؟

گفت : آآآه ه ه ... یه دقیقه واستا ، رفت تو خونه و اومد یه دونه نوار ویدئویی بهم داد و گفت : اینو باید نگاه کنی و بعد من بهت زنگ میزنم .

ولی قبل از اینکه اونو نگاه کنم ، زنگ زدم به اون دوستم که اتفاقاً ایرانی هم بود و بهش ماجرا رو گفتم که دوستم کاری کرد که تو بهش میگن " dream stealer " یعنی ی که آرزوتو ازت می ه ... و اون بهم گفت که : اصلاً این کار رو نکنی ها ! اصلاً نگاه نکن ! مگه تو نمیخواهی بشی ؟! مگه تو میخواهی بری فروشنده بشی ؟! اصلاً نگاه نکن !

و من به اون ویدئو نگاه ن ... ولی این خانم هی بهم زنگ زد و پیغام گذاشت ، ...

2 دفعه ، 3 دفعه ، 4 ، 5 .... دیگه منو دیوونه کرد ... گفتم بذار من این ویدئو رو نگاه کنم ، که فقط بهش بگم : بابا نمیخوام ، نگاه ، اما نمیخوام ... یادمه ویدئو رو گذاشتم و نشستم که ببینم ، داشتم کیک میخوردم با شیر و اصلاً هم توجهی به ویدئو نمی ، همینطور که داشتم کیک و شیر میخوردم ، یه چیزایی شنیدم ، که مردم داشتن حرف میزدن ... که مثلاً " من زندگیم تو این 2-3 سال اخیر عوض شده ، من ... بودم ، اما دیگه پزشکی نمیکنم ، من بودم ، دیگه وک نمیکنم ، و من ... مثلاً هیچکاره بودم و الان میلیونر شدم ... "

همینطور که میگفت ، من توجهم از شیر اومد به تلویزیون ، و همینطور شیر داشت از چونه ام میریخت پائین !!! پیش خودم میگفتم : چی میگن اینا ؟! ... اصلاً نمی فهمیدم که منظورشون چیه و من باید چیکار م ، ولی اون احساسی که توی چند روز پیش داشتم و از خودم میپرسیدم که آیا واقعاً پزشکی مال منه یا مال پدر و مادرمه ؟! و اگه مال منه ، چرا اون احساس " burning desire " ... اون احساس خواستن با عشق در من نیست ؟! ... ولی موقعی که داشتم به این ویدئو نگاه می و به حر فهای مردم گوش می ، یهو اون احساس عشق رو در خودم ، این احساس توجه منو جلب کرد ، پیش خودم گفتم : من که نمیدونم این کار چیه ؟ اما اگه اینا میتونن ن ، شاید من هم بتونم م !

رفتم به اون خانمه گفتم : ببین من نمیدونم جریان چیه ، 90 درصدش هم نفهمیدم ، ولی میتونم join کنم ؟

گفت : sure ، حتماً .... خلاصه رفتم sign و اومدم تو کار

اولین جلسه معرفی رو هم رفتم و دیدم کم میفهمم و دفعه دوم یه کوچولو بیشتر فهمیدم و ... خلاصه فهمیدم که آره ... این نتورک مارکتینگه ... و شروع به یاد گرفتن ... اما برع خیلیها که تو وارد نتورک مارکتینگ شدن و تو همون 6 ماه اول خیلی موفق شدن ، من 6 ماه اول موفق نشدم ، سال اول موفق نشدم ، سال دوم هم ...ای ی خیلی موفق نشدم ، سال سوم یواش یواش شروع به موفق شدن ....

ولی اتفاق مهمی که تا سال سوم برام افتاد ، با اینکه پول زیادی نساخته بودم ، اما مغز و فکرم شروع کرد به عوض شدن ...احساساتم قوی تر شدن ، هی رفتم تو سمینارها و مردم رو دیدم ،

اولین بار یادمه که میخواستم برم به سمینار ، تو شیکاگو بود ، من تو آتلانتا بودم ، وضع مالی ام اصلاً خوب نبود و همین خانم بهم زنگ زد که اولین میتینگ بزرگ ما تو شیکاگوئه و تو هم باید بیایی و مثلاً اینقدر هم پول سمینار میشه . .. دیدم یه 1500-1600 دلاری میشه ، گفتم : من فکر نکنم بتونم بیام ، به من گفت : گوش کن ببین چی میگم ، اگه میخواهی تو این بیزینس موفق باشی ، باید coach able " " باشی ، یعنی باید خوب گوش کنی و دانش آموز خوبی باشی ...

اگه ی که تو این کار موفق شده و بهت میگه باید این کار رو ی ، باید خوب گوش کنی ... 2 تا انتخاب داری ، میتونی دانش آموز خوبی باشی و موفق بشی ، میتونی دانش آموز خوبی نباشی و موفق نشی ...

گفتم : باشه ، دانش آموز خوبی میشم ...

خلاصه یادمه تونستم برم شیکاگو ... که حدود 4000 نفر اونجا بودن و من اون ته نشستم ....

این داستان یادتون باشه ... تا من برگردم به ایران .... هیچ از اطرافیان ما سخنگو و سخنران نبوده تو ایران ... ولی یادمه تو دبستان که بودم ، صبحها که وا میستادیم یکی میومد مثلاً شعارها رو میگفت و اینا ... یادمه یه روز که تو صف ایستاده بودیم ، اون ی که باید میومد شعارها رو میگفت ، نبود . بعد ناظممون گفت که : کدوماتون میخواهید بیائید امروز شعارها رو بگید ؟ ... من اون موقع حدوداً 9 سالم بود ... تا اینو گفت ، دست من یهو رفت بالا ... یادمه که هی به دستم نگاه می ، هی به خانمه نگاه می ... و از خودم میپرسیدم که من واقعاً الان این کار رو ؟! اصلاً باورم نمیشد که دستم بالا بود ، بعد رفتم بالا ... که خوب یادم نیست چی گفتم ، اما یه احساسی در من بوجود اومد که دوست داشتم این ح سخنرانی رو ... بعد تو راهنمایی هم این اتفاق افتاد ... و تو دبیرستان دیگه همه منو میشناختن ... الهام همیشه اون بالا دکلمه میگفت ... خلاصه من این ح ها رو داشتم ، اما نمیدونستم که شاید این ح ها یه نشونه ای باشه که من در آینده بخوام سخنگویی کنم !

ولی اون روزی که تو شیکاگو تو سالن نشسته بودم ، یه سخنران خیلی خوبی داشت صحبت میکرد ... که با یه مهارتی داشت سخنرانی میکرد که من تموم موهای بدنم سیخ شد ... و اون اولین لحظه ای بود که یه چیزی به من الهام شد و خیلی این الهام برام روشن بود که .. : تو باید این کار رو ی تا آ عمرت !

ولی دو چیز تو ذهنم بود ، اول اینکه باید انگلیسیمو خیلی خوبتر کنم تا بتونم سخنرانی کنم ، و دوم اینکه باید موفق بشم ... خب ، فرض کن الان سخنگو هستم ، اما درباره چه موفقیتی میخوام صحبت م ؟! باید موفق بشم تا بتونم بعداً درباره موفقیت خودم صحبت کنم و اینا ..

و اون لحظه بود که اگر چه من قبلاً وارد این کار شده بودم و امضاء داده بودم ، اما کارم ، کنارم بود ، من توش نبودم ، از نظر فکری و ظاهری و فیزیکی وارد شده بودم ، اما از لحاظ احساسی داخلش نبودم ، کنارش بودم ....

اون لحظه ای که احساس نتورک مارکتینگ میتونه به من کمک کنه که سخنگو بشم ، اون لحظه بود که از نظر احساسی کاملاً وارد بیزینسم شدم و از اون زمان بود که بیزینسم شروع کرد به عوض شدن ......

اون لحظه ای که احساس نتورک مارکتینگ میتونه به من کمک کنه که سخنگو بشم ، اون لحظه بود که از نظر احساسی کاملاً وارد بیزینسم شدم و از اون زمان بود که بیزینسم شروع کرد به عوض شدن ......

خیلی سریع شروع کرد به عوض شدن ....



سه سال بعد از ورودم به نتورک مارکتینگ ، از فارغ حصیل شدم ، پدر و مادرم کلی خوشحال شده بودن که : الهام شد ... واقعا ً میخواستن بیان تو مطب من و زندگی کنن ، بابام میخواست بیاد درو دیوارها رو رنگ کنه ، میخواست بیاد در روی مریضهای من باز کنه ، مامانم میخواست بیاد شیرینی و باقلوا به همه تعارف کنه !! ... بنابراین همه این سختیهایی که کشیده بودن ، که من شاید 3 روز طول بکشه تا بتونم پنجاه درصد اون سختیها رو برای شما بگم ، اونها خیلی منتظر بودن که من بیام و بگم ok بریم مطب باز کنیم ... اما من تصمیم گرفته بودم که به پدر و مادرم برنامه ام رو بگم ، اومدیم خونه ... منو بغل ، بوسم ... الی جون قربونت بریم ، بهت افتخار میکنیم ، خیلی ممنون که شدی ... مارو فلان کردی و ...

خلاصه ، گفتم بشینید باهاتون کار دارم ... گفتم : ببینید ، من تو این 3 سالی که تو نتورک مارکتینگ بودم ، ... یهو گفتن : دیگه حرف این کار رو نزن لطفاً ! دیگه بسه دیگه ....

گفتم : حالا گوش کنین ، من تو این 3 سال یه چیزایی یاد گرفتم ، چیزایی که تو یاد نگرفتم ، چیزایی که منو از لحاظ فکری ، احساسی و وجودی ، واقعاً تغییرم داده ... و با اینکه میدونم پزشکی من میتونه خیلی موفقیت برام بیاره ... با اینکه میدونم میتونم خیلی به مریضهام کمک کنم ، ولی تو وجودم احساس میکنم نمی خوام پزشک بشم .... ( ا ه ه ه ه ه) ... چشماشون باز شد ... یعنی چی؟

گفتم : تصمیم گرفتم به جای اینکه برم هر روز مطب و مریض ببینم ، میخوام نتورک مارکتینگ full time کار کنم ... اونا جدی نگرفتن ... گفتم : ببینین ! من خیلی از شما ممنون هستم که منو آوردین ... دوستون دارم ، دستتونو میبوسم ، ولی گوش کنین ... من یه زندگی دارم ، و یاد گرفتم با اینکه شما میخواهید از من محافظت ین ، و با اینکه شما میدونین که بهترین چیز برای من چیه ، ولی احساس میکنم که الان به اندازه کافی قوی شدم که خودم میدونم بهترن چیز برای من چیه و احساس میکنم که بهترین چیز برای من پزشکی نیست ، میخوام نتورک مارکتینگ full time م !

...... بذار اصلاً نگم بعد چی شد !!!! یه کلماتی گفتن که اصلاً نمیتونم ایجا بگم !!!! ... خلاصه ... داد و بیداد و .... گفتم : ببینین ، بهم یه کم وقت بدید ، برمیگردم بهتون نشون میدم ...

یادمه اولین باری که برگشتم و یه چک 5000 دلاری ماهانه رو ساخته بودم ، بهشون نشون دادم و گفتم : ببینین ، من 5000 دلار در ماه ساختم ! .. گفتن : الی ! 5000 دلار ؟؟!!! آخه تو میتونه 5000 دلار در ماه بسازه تو مطبت !! تو مگه دیوونه ای ؟!! ... ما فکر کردیم بهت افتخار میکنیم ؟!! آخه چی شدی ؟!! ....

گفتم : باشه ... برمیگردم ... بعد از یه مدتی برگشتم و اولین چک 10000 دلاری رو بهشون نشون دادم ، گفتن : 10000 دلار الی ؟!! بعد نیست الی ! .... ولی تو ی !! آخه این چیه ؟!! ... آخه ما فکر کردیم بهت افتخار میکنیم ؟!! آخه چی شد ؟!! ... آخه ... تو که ........!!!! تو که گند زدی !!!

خلاصه گفتم برمیگردم ... و یادمه اولی باری که یه چک 20000 دلاری رو نشونشون دادم ، گفتن : الی ! راست میگی ؟!! 20000 دلار؟! این واقعاً میتونه تو بانک نقد بشه ؟!! گفتم : آره ، مگه ندیدین تا حالا!؟

گفتن : حالا بگو ببینیم ، چقدر درآمد داری تو این کمپانیه ؟! گفتم : بابا ! محدودیت نداره که ... هر چقدر کار کنم ، میتونم ... مثلاً مثل پزشکی که نیست که من دیگه تا یه حدی .. دیگه نتونم و وقت نداشته باشم که مریض ببینم ....

خلاصه ...، 25 هزار در ماه دیدن ، 30 هزار در ماه دیدن ، تقریباً دیگه وقتی 35 هزار در ماه دیدن ، ... اون لحظه رو کامل یادمه ... انگار اصلاً 2 تا آدمه دیگه بودن ... گفتن : الهام ! الهی ما قربونت بریم !! تو چقدر زرنگی !!! تو اصلاً این مغزتو از کی گرفتی ؟!!!

بعد بابام گفت : این مغزت ، مغز منه !!! بعد مامانم گفت : برو بابا !!! اگه این مغز تو بود که الان داشت پزشکی میکرد !!!!!

خلاصه .... زندگی من شروع کرد به عوض شدن ... البته میگم من تو 3 سال اول خیلی مشکلات داشتم ... ولی یه چیزی که یاد گرفته بودم و خیلی کمکم کرد این بود که .... don’t quit"" ... یعنی "ترک نکن" ، " تسلیم نشو "

و بیشتر مردم تو نتورک مارکتینگ و در واقع در زندگی ، 1 اینچ قبل از موفقیت ترک میکنن ، موقعی که کار سخت میشه ، درست 1 اینچ قبل از موفقیت میگن : این که کار نمیکنه و ترکش میکنن ...

و من این رو شنیده بودم و هر وقت که ناراحت و خسته میشدم ، میگفتم 1 اینچ دیگه مونده ، 1 اینچ دیگه مونده ...

که به حدی رسید که خیلی موفق شدم توی بیزینسم و بیشتر از 10 هزار نفر اکتیو و فعال که مینیموم بین 150 تا 200 دلار تو ماه ید می ، تو گروهم بودن !

و خیلی از لحاظ مالی زندگیم شروع کرد به خوب شدن و ... و یواش یواش منو میبردن و میگفتن : بیا داستانتو بگو ، و اینطوری دیدم سخنگویی من هم یواش یواش داره ورزیده میشه ...

بذارین یه قضیه ای رو براتون بگم ، اینو برای این میگم که میدونم نتورک تو ایران خیلی جوونه ، و مطمئن هستم که خیلی هاتون این احساس رو دارید تو خانواده هاتون ...

یادمه تقریباً 2 سال بعد از اینکه وارد نتورک مارکتینگ شده بودم ، یادمه پدرم رو برده بودم یه قلب ، که قلبشو چک آپ کنه ... اون لحظه پدرم بهم گفت که : ( اون هم چه جایی !!! تو قلب و در واقع روی زخمم نمک ریخت ..) بهم گفت : یه چیزی بهت بگم الهام ! من زنده یا مرده ، نمیخوام به هیچ بگی که نتورک مارکتینگ کار کردی !!

حالا من اون موقع هنوز موفق هم نبودم و این مسئله خیلی برام سنگین بود و اون لحظه ، موقعی بود که نزدیک بود از نتورک مارکتینگ بیام بیرون ! آخه من پدرمو خیلی دوست دارم و پیش خودم احساس که : ول کن بابا !! ارزش نداره که .....

ولی باز اون احساس در من بود که من فقط یه زندگی دارم و اونو همونطور که دوست دارم ، میخوام ادامه بدم و بنابراین باز هم دنبال کارم رفتم ...

اینو میگم ، چون چند سال پیش به پدر و مادرم گفتم : دیگه نمیخواد کار کنین ، بسه دیگه ... بعد به مامانم گفتم : اگه از پسرم موقعی که نیستم مواظبت کنی ، موقعی که من نیستم ، من 2-3 برابر حقوقت بهت میدم ، گفت: باشه ... بعد به پدرم گفتم .... خلاصه .... من شروع به ید ساختمونهای تجارتی ... بعد وقتی زنگ میزدن که مثلاً در ش ته یا فلان چیز اب شده ، به پدرم میگفتم : میخواهی شما بری این چیزها رو درست کنی ؟ گفت : آره ، خیلی هم دوست دارم ، چرا که نه ... خلاصه ... بعد براش یه ماشین هامر نو یدم ، حالا سوار هامرش میشه ، هر کی زنگ میزنه ، میره کار ها رو انجام میده و .... حالا بهم میگه : قربونت بریم ، چه زندگی درست کردی !!! یاد بده به همه که quit نکنن ها !!!!

این داستان رو خواستم بهتون بگم که : توی نتورک مارکتینگ و تو هر بیزینسی ، آدم باید بدونه که وارد یه فشاری میشه که باید تحمل کنه .... و بخصوص توی نتورک مارکتینگ باید یه ماهیچه ای بسازی ... این ماهیچه ، ماهیچه rejection"" هست ... ماهیچه " رد و جواب نه شنیدن "

باید تو هر بیزینسی و یخصوص در نتورک مارکتینگ ، این ماهیچه خیلی بزرگ و گنده بشه ... هر چقدر که اجازه بدی ، این ماهیچه گنده تر بشه ، قوی تر و موفق تر میشی ...

حالا چطوری این ماهیچه گنده میشه ؟ ایی که میگن "yes" و میآن تو کار ، اینا ماهیچه رو گنده نمیکنن ، اما ایی که میگن "no" و این چیه تو میگی ؟ برو با با و ....

این چیزاست که ماهیچه " rejection " رو گنده میکنه و من اگه به شما بگم چقدر "no " گرفتم و چقدر " نه " شنیدم تو این 10 سالی که داشتم این کار رو فول تایم انجام میدادم ، باورتون شاید نشه ، اما هزاران "no" گرفتم !!

ولی با هر " نه " که شنیدم ، به خودم اجازه دادم که این " نه " مثل یه پله ای باشه که روش قدم بذارم و بیام بالاتر ... و به جای اینکه در جواب " نه " ها بگم : ... وای ! این چه آدم بدیه !!!

به خودم گفتم : این چه معلم خوبیه !! برای اینکه داره به من یاد میده که چطور یاد بگیرم که چطور اینجا بایستم و نذارم که این " نه " منو بشکنه و این موضوع واقعاً به من کمک کرد که خیلی سریعتر بتونم قوی بشم !

یه موضوع دیگه ای هم که میخوام بگم اینکه ....

من بعد از هیچ وقت پزشکی ن ، و میدونم که اون دوستام که با هم فارغ حصیل شدیم ، یک پنجم ، یک ششم و شاید هم بیشتر از اون ، از پولی که من تو نتورک مارکتینگ ساختم ، پول نساختن . با اینکه خیلی هاشون هم موفق هستن تو کار خودشون ، یکی از دوستان نزدیک ما که تخصص بالایی هم داره ، جند وقت پیش تولد 40 سالگیش بود ، خانمش زنگ زد و میخواست برای تولدش ما رو دعوت کنه ، اما من نمیتونستم ، چون تو باهاما با " مارک ویکتور هنسن " ( نویسنده کتابهای سوپ جوجه برای روح ) سخنرانی داشتیم ، بهش گفتم : ببین ، من تو باهاما هستم ، ولی ما میتونیم شما رو بیاریم باهاما ، با بلیط first cl و پول هواپیما و هتلتونو بدیم ، شما بیائید اینجا و بعد از سخنرانی ما ، تولد 40 سالگی تونو اینجا جشن بگیریم ، اونها هم قبول و .. اومدن .

یادمه نشسته بودیم و داشتیم صحبت میکردیم ، که اون دوستم یه چیزی گفت که واقعاً موهای تنم سیخ شد ، گفت: من میخوام فقط از تو تشکر کنم ، که تو درباره نتورک مارکتینگ ، 5-6 دفعه گفتی و من هر بار گفتم "نه ! کار تو اشتباهه و کار من درسته ! ..." برای اینکه اگه به من نگفته بودی و من امروز وضع زندگی تو رو میدیدم ، از دستت خیلی ناراحت می شدم ، ولی چون میدونم که تو به من 5-6 دفعه گفتی و من بهت گفتم نه ! پس تقصیر خودم بوده !!!

این رو هم خواستم بهتون بگم که دفعه بعد اگه خواستین به ی بگید ، این احتمال هم هست .

و خوبه که براتون بگم ، 60 سال پیش وقتی نتورک مارکتینگ تو شروع شد ، خیلی ها که اون موقع شروع و با مسائل خیلی زیادی دست و پنجه نرم و با نتورک مارکتینگ باقی موندن – که نتورک اون موقع های مثل نتورک مارکتینگ الان در ایران می مونه – اونهایی که دوام آوردن و quit ن ، الان واقعاً جزیره های خودشونو دارن و از لحاظ مالی به یه حدی رسیدن که دیگه دارن خدمتهای مالی خیلی بزرگی به جامعه و دنیا میکنن ، اینو میگم ، چون میدونم که خیلی از lمسائل ها تو ایران جدید هست و مسائل زیادی دارید و مردم هنوز عادت ندارند – البته تو هم هنوز مردم عادت ندارند و شاید تو خیلی باید قوی تر باشی



(منظور خانم الی درک از quit ن د در سیستم سالم می باشد نه شرکتهایی نظیر کوئست و امثالهم که در این وب سایت نام برده شده است )



مشاهده متن کامل ...
سفری به زیباترین آبشارهای ایران...
درخواست حذف اطلاعات

مسافرت م آباد: 13-03-92

برای تعطیلات داد ماه از خیلی قبل به فکر بودیم که حتماً یه سفر خوب بریم....هر شب که می رفتیم طبقه بالا کلی تو بالکن بیدار می موندیم و نقشه می کشیدیم.... یکی از رویاهای هردومون این بود که حتما یه شب رو تو دل طبیعت و کنار آبشار بخو م و تاصبح ستاره بشماریم و به صدای آب گوش بدیم... مخصوصا اون آبشارهایی که پشتش یه غار داره... اما فکر نمی کنم تو ایران بشه از این جور آبشارها پیدا کرد!....خلاصه بعد از سرچ های بسیار در مورد آبشارهای ایران استان لرستان و شهر م آباد بعنوان مقصد سفر ما انتخاب شد! اون هم با هفت آبشار بسیار زیبا و دیدنی از جمله آبشار بیشه که یکی از بزرگترین آبشارهای ایران هم هست!.....اطلاعات مربوط به هر آبشار؛منطقه ای که توش واقع شده،راه های دسترسیش،و حتی ع هاشو در آوردیم و با تکمیل دفترچه یادداشت مربوط به اطلاعات سفر، بار سفرمون رو بستیـــــــــم....

صبح زود راه افتادیم و توی راه با کلی انرژی، سرخوش و خوشحال با هم دیگه ترانه می خوندیم و از خوراکی محبوبمون یعنی پفک نمکی با سس تند که کشف خودمونه می خوردیم!..... به همراه یه برش بزرگ کیک خامه ای و چایی لیمو که از خونه برداشته بودم..... تو ماشین دستمو انداخته بودم دور گردن نوک سیاه و باهم ترانه می خوندیم ........سرشو میاره نزدیک ، تو چشمهام نگاه می کنه و میگه: من اگه همین الان هم بمیرم دیگه هیچ آرزویی ندارم!.... اشک تو چشمهام جمع میشه و میگم: خدا نکنه....

ظهر بود که رسیدیم به م آباد... اول جاده که خیلی سرسبز بود و حس غافلگیر شدیم.... رفتیم تو یه دشت خیلی بزرگ و سرسبز و البته خلوت!...... و کلی ع های رنگی رنگی گرفتیم...ساعت نزدیک دو بود که رسیدیم به آبشار بیشه..... واقعا تو لحظه اول عظمتش آدم و می گیره.... خیلی ها تا بالای آبشار می رفتن و از اون بالا می پ تو آب و شنا می ..... بر خلاف تصورمون خیلی شلوغ بود!.... اصلا فکرش رو هم نمی کردیم که انقدر شلوغ باشه... حتی موقعی که رفتیم تا واسه شب یه اتاق بگیریم، هیچ جایی خالی نبود و همون اتاق ها هم خیلی کثیف و رقت انگیز بود! و هوا هم خیِِِِِِِِِــــــــــلی گرم.... یعنی همون اول که رسیدیم، چون اونجا اصلا با تصوراتمون جور نبود خیلی خورد تو ذوقمون! نوک سیاه گفت: بریم ناهار و کنار آبشار بخوریم و یکم صبر کنیم تا هوا خنک تر بشه و بعدش اگه نخواستی میریم یه جای دیگه... رو یکی از سکوها چادر زدیم و بساط ناهارو راه انداختیم... کم کم که هوا تاریک می شد محوطه آبشار هم خلوت تر می شد.... دیگه می شد از سکوت و شب لذت برد... البته هرچقدر روز گرم بود در عوض شب سردی داشت! سه تا پتو با خودمون برده بودیم و حس تو هم گلوله شده بودیم ولی بازم من سردم بود!......خلاصه که شب رو همون جا کنار آبشار، با یه عالمه حس های خوب صبح کردیـــــــــم....

صبح زود هنوز همه خواب بودن که رفتیم واسه پیاده روی صبحگاهی و نفس کشیدن تو هوای بسیار مطبوع دم صبح.....وقتی برگشتیم دیگه تقریبا همه بیدار شده بودن..... بساط صبحونه رو روبراه کردیم و بعدش پیش به سوی آبشـــــــــار.... نوک سیاه دست منو گرفت و از رودخونه ای که پایین آبشار بود رد شدیم..... و شروع کردیم به بالا رفتن از آبشار.....اون هم جلوی چشم متعجب همه! دونه های ریز آبشار می خورد به صورتمون.... کیف می کردیم و خندون و سرخوش از روی سنگ ها حرکت می کردیم...رنگین کمون هایی که تو مسیر روی آبشار درست شده بود خیلی قشنگ بودن......البته بعضی قسمت های مسیر خیلی خطرناک بود ولی ما با کمک هم دیگه کم نمی آوردیم و می رفتیم بالاتر....رفتیم و رفتیم تا جایی که دیگه نمی شد رفت بالاتر...یه جورایی انگار قله رو فتح کرده بودیم....از اون بالا به رودخونه و جمعیتی که کنارش نشسته بودن نگاه می کردیم.... کلی هم ع یادگاری انداختیم.....وقتی اومدیم پایین چند نفر ازمون پرسیدن سخت نبود؟راحت رفتین بالا؟ و ما هم با لبخند می گفتیم: نـــــــــــه خیلی هم راحت بود!!! بعدش هم رفتیم آب بازیییییییییی!!.... انقدر رو هم دیگه آب پاشیدیم و شیطونی کردیم که همه لباس هامون خیس خیس شده بودن....اومدیم تو چادر و لباس هامونو عوض کردیم و یه هندونه خنک خوشمزه خوردیم.... بعدش هم بساطمونو جمع کردیم و پیــــــــــــش به سوی آبشار بعدی یعنی آبشار نوژیان....

این آبشار بر خلاف آبشار بیشه خیلی محیط بکرتری داشت..... یعنی چون خیلی از شهر فاصله داشت و شب ها جایی برای اسکان نداشت ی شب رو اونجا نمی موند! البته به جز ما دو تا دیوونه!.... از روستایی که سر راهمون بود نون یدیم... و افتادیم تو جاده ی مال رو که همین طوری مستقیم می رفت تا بالای کوه!.... یعنی یه جاده خاکی پ یچ و خم و خیلی باریک و والبتـــــــــه خیـــــــــلی تاریــک....تا نیمه های راه اومده بودیم که یکدفعه چراغ های ماشین خاموش شد! فقط 15 کیلومتر دیگه مونده بود تا برسیم..... و بین برگشتن و ادامه دادن البته که ما دوتا ادامه دادن رو ترجیح می دیم!! فقط خدا می دونه که چقدر استرس داشتم... اونقدر که با خودم گفتم زنگ بزنم به خواهرم یکم با اون صحبت کنم تا برسیم ولی بعد پشیمون شدم و گفتم ممکنه حواس نوک سیاه پرت بشه!...... یعنی فرداش که دوباره داشتیم از اون جاده بر می گشتیم جفتمون هم نظرمون این بود که فقط خدا مواظب ما دوتا بود که بلایی سرمون نیومد!

وقتی رسیدیم اونجا انقدر همه جا تاریک بود که اصلا هیچی معلوم نبود... فقط و فقط صدای آب می اومد و زیر درخت هایی که ایستاده بودیم میشد خنکای آب رو حس کرد..... با کلی مکافات ماشین و پارک کردیم و پیاده شدیم..... یه مرد جوان اومد سمتمون و با مهت سیاری که داشت یه مسیر و چند تا سکو رو بهمون نشون داد و گفت: اصلا نگران نباشین اینجا خیلی امنه.. ما هم دو تا خانواده ایم و اگه خواستید می تونید بیایید پیش ما... تو اون دشت به اون بزرگی فقط سه چهار تا خانواده بودن!...خلاصه تشکر کردیم و بساطمونو با کلی مشقت رو یکی از سکوها دقیقا کنار رودخونه ای که از آبشار می اومد پهن کردیم و شروع کردیم به پختن غذا!!...... و اینجا دقیقا همون جایی بود که همیشه آرزوشو داشتم.... یه جای خیلی خلوت و آروم ......بعد از شام تو چادر نشستیم و در حالی که به هم لم داده بودیم شروع کردیم بلند بلند آواز خوندن!! این دوتایی یه ترانه رو خوندن برای من یکی که خیلی لذتبخشه.... از داخل چادرمون آسمون با همه ستاره هاش معلوم بود و من از نگاه بهش سیر نمی شدم.... یاد شبهای بچگیم افتاده بودم که تو حیاط خونمون می خو دیم و من تا صبح کلی ستاره هارو تماشا می ! تو بغل هم دراز کشیدیم و با موسیقی متن آب کلی حرف زدیم تا خوابمون برد......

صبح زود وقتی از خواب بیدار شدیم تـــــــــازه فهمیدیم چه جای قشنگی اومدیم و کلـــــــی ذوق کردیم....تصمیم گرفتیم تا پیاده بریم و آبشار رو پیدا کنیم و اون رو هم ببینیم... مسیر رودخونه رو گرفتیم و رفتیم بالا..... اما تمام زیبایی های مسیر یک طرف و خود آبشار یک طرف دیگه..... به قدری این آبشار دنج و زیبا بود که حد نداره....... جلوی آبشار دو تا حوضچه خیلی بزرگ درست شده بود که راحت می شد اونجا بازی کرد و قدم زد...حتی جلوترش یه سکوی خیلی بزرگ بود که می شد شب رو اونجا خو د! ولی خوب اونجا هیچ امنیتی نداشت برای شب!!....

تصمیم گرفتیم که از ص ه های کنار آبشار بریم بالا و ببینیم اونجا چطوره و چه منظره ای داره؟ نوک سیاه جلوتر از من راه افتاد و من هم پشت سرش! خیلی مسیر سخت و خطرناکی بود.... وسطای راه من دیگه نتونستم برم بالاتر و همون جا گیر ! نه می تونستم برم بالا و نه می تونستم بیام پایین! به نوک سیاه که بی خیال داشت برای خودش از منظره لذت می برد نگاه و گفتم: بیا برگردیم من گیر ! اولش که باورش نشد اما وقتی جیغ زدم! فهمید که دارم جدی میگم و بدو بدو اومد پایین و بعدش به من کمک کرد که آروم آروم پاهامو بذارم رو سنگ های پایینی و بالا ه برسم رو زمین!!! خلاصه که رسیدم پایین و کلی دوتایی خندیدیم ولی حس آدرنالین خونم رفته بود بالا!....

خلاصه بعد از آب بازی و یدن من و نوک سیاه زیر آبشار و گرفتن، برگشتیم و یه صبحونه خیلی خوشمزه خوردیــــــــم...یعنی بادمجون کب +گوشت چرخ کرده+تخم مرغ+گوجه و سس کچاپ تند!

بعد از صبحونه یکمی تو چادر استراحت کردیم و چون کم کم داشتیم به ظهر نزدیک می شدیم هوا هم داشت گرم می شد! و ما دو تا هم که عاشق آب بازی..... قشنگ ترین لحظه، وسط اون همه آب بازی و جیغ و خنده وقتی بود که ما تو مسیر رودخونه یه آبشار کوچولو پیدا کردیم و سرمون و می گرفتیم زیرش و بعد انگار تازه متولد شده باشی!!! انقدر کیف می داد که حد نداره! آبش چون آب برفی بود که از روی کوه آب می شد و می اومد پایین فوق العاده سرد بود! به حدی که من تو همون لحظه اول نفسم بند می اومد!

خیلی دوست داشتیم که بریم و دریاچه گهر رو هم ببینیم ولی هم راهش خیلی دور و صعب العبور بود و هم دیگه وقتی برامون نمونده بود....و دیگه تصمیم بر این شد که برگردیم.... تو راه برگشت پر بود از مزارعی که به نظرم یه نوع گیاه دارویی کاشته بودن و حالا توی این فصل برداشتشون کرده بودن ......خیلی تمیز بسته بندی شده بودن و با فاصله های ی ان رو زمین افتاده بودن و دیگه موقع جمع شون بود.... کلی با این بسته ها بازی کردیم و حتی روشون خو دیم ....

یکی از زیبایی های این شهر مزارع و مرتع های سرسبزش بود که واقعا چشم نواز بودن....همشون خیلی مرتب تقسیم بندی شده بودن و زردی گندم های تازه روییده شده زیبایی شونو چند برابر کرده بود......... حتی یه جا تو یکی از مرتع ها یه گله اسب دیدیم که مشغول چرا بودن!....

تو خود شهر هم یه سری به قلعه فلک الافلاک زدیم و یکمی هم ید کردیم و پیـــــش به سوی خانه......ولی تازه کم کم که هوا تاریک می شد یاد چراغ های ماشین افتادیم! ولی دیگه خیلی دیر بود و ما هم به هیچ شهری نزدیک نبودیم! نوک سیاه کنار اتوبان نگه داشت و یه خورده با چراغ ور رفت تا ببینه می تونه درستش کنه یا نه؟! ولی نشد..... که یکدفعه یه فکری به سرم زد! تو ماشین یه چراغ سفری سیار و پر نور داشتیم؛ به نوک سیاه گفتم: بیا اونو ببندیم جلوی ماشین!! اونم مثل پسر بچه ها کلی بالا و پایین پرید و از فکر بکرم استقبال کرد!!....خلاصه دوباره با سلام و صلوات حرکت کردیم و آروم آروم افتادیم تو مسیر.... یه جاهایی با کمک نور ماشین های دیگه حرکت می کردیم و به این کارمون می خندیدم........... تا اینکه بالا ه بعد از کلی استرس و ماجراجویی، این راه کش دار به پایان رسید و پرونده این سفر هم بسته شد..... و ما هم بالا ه رسیدیم خونمـــــــــــون!...



مشاهده متن کامل ...
سفری به زیباترین آبشارهای ایران...
درخواست حذف اطلاعات

مسافرت م آباد: 13-03-92

برای تعطیلات داد ماه از خیلی قبل به فکر بودیم که حتماً یه سفر خوب بریم....هر شب که می رفتیم طبقه بالا کلی تو بالکن بیدار می موندیم و نقشه می کشیدیم.... یکی از رویاهای هردومون این بود که حتما یه شب رو تو دل طبیعت و کنار آبشار بخو م و تاصبح ستاره بشماریم و به صدای آب گوش بدیم... مخصوصا اون آبشارهایی که پشتش یه غار داره... اما فکر نمی کنم تو ایران بشه از این جور آبشارها پیدا کرد!....خلاصه بعد از سرچ های بسیار در مورد آبشارهای ایران استان لرستان و شهر م آباد بعنوان مقصد سفر ما انتخاب شد! اون هم با هفت آبشار بسیار زیبا و دیدنی از جمله آبشار بیشه که یکی از بزرگترین آبشارهای ایران هم هست!.....اطلاعات مربوط به هر آبشار؛منطقه ای که توش واقع شده،راه های دسترسیش،و حتی ع هاشو در آوردیم و با تکمیل دفترچه یادداشت مربوط به اطلاعات سفر، بار سفرمون رو بستیـــــــــم....

صبح زود راه افتادیم و توی راه با کلی انرژی، سرخوش و خوشحال با هم دیگه ترانه می خوندیم و از خوراکی محبوبمون یعنی پفک نمکی با سس تند که کشف خودمونه می خوردیم!..... به همراه یه برش بزرگ کیک خامه ای و چایی لیمو که از خونه برداشته بودم..... تو ماشین دستمو انداخته بودم دور گردن نوک سیاه و باهم ترانه می خوندیم ........سرشو میاره نزدیک ، تو چشمهام نگاه می کنه و میگه: من اگه همین الان هم بمیرم دیگه هیچ آرزویی ندارم!.... اشک تو چشمهام جمع میشه و میگم: خدا نکنه....

ظهر بود که رسیدیم به م آباد... اول جاده که خیلی سرسبز بود و حس غافلگیر شدیم.... رفتیم تو یه دشت خیلی بزرگ و سرسبز و البته خلوت!...... و کلی ع های رنگی رنگی گرفتیم...ساعت نزدیک دو بود که رسیدیم به آبشار بیشه..... واقعا تو لحظه اول عظمتش آدم و می گیره.... خیلی ها تا بالای آبشار می رفتن و از اون بالا می پ تو آب و شنا می ..... بر خلاف تصورمون خیلی شلوغ بود!.... اصلا فکرش رو هم نمی کردیم که انقدر شلوغ باشه... حتی موقعی که رفتیم تا واسه شب یه اتاق بگیریم، هیچ جایی خالی نبود و همون اتاق ها هم خیلی کثیف و رقت انگیز بود! و هوا هم خیِِِِِِِِِــــــــــلی گرم.... یعنی همون اول که رسیدیم، چون اونجا اصلا با تصوراتمون جور نبود خیلی خورد تو ذوقمون! نوک سیاه گفت: بریم ناهار و کنار آبشار بخوریم و یکم صبر کنیم تا هوا خنک تر بشه و بعدش اگه نخواستی میریم یه جای دیگه... رو یکی از سکوها چادر زدیم و بساط ناهارو راه انداختیم... کم کم که هوا تاریک می شد محوطه آبشار هم خلوت تر می شد.... دیگه می شد از سکوت و شب لذت برد... البته هرچقدر روز گرم بود در عوض شب سردی داشت! سه تا پتو با خودمون برده بودیم و حس تو هم گلوله شده بودیم ولی بازم من سردم بود!......خلاصه که شب رو همون جا کنار آبشار، با یه عالمه حس های خوب صبح کردیـــــــــم....

صبح زود هنوز همه خواب بودن که رفتیم واسه پیاده روی صبحگاهی و نفس کشیدن تو هوای بسیار مطبوع دم صبح.....وقتی برگشتیم دیگه تقریبا همه بیدار شده بودن..... بساط صبحونه رو روبراه کردیم و بعدش پیش به سوی آبشـــــــــار.... نوک سیاه دست منو گرفت و از رودخونه ای که پایین آبشار بود رد شدیم..... و شروع کردیم به بالا رفتن از آبشار.....اون هم جلوی چشم متعجب همه! دونه های ریز آبشار می خورد به صورتمون.... کیف می کردیم و خندون و سرخوش از روی سنگ ها حرکت می کردیم...رنگین کمون هایی که تو مسیر روی آبشار درست شده بود خیلی قشنگ بودن......البته بعضی قسمت های مسیر خیلی خطرناک بود ولی ما با کمک هم دیگه کم نمی آوردیم و می رفتیم بالاتر....رفتیم و رفتیم تا جایی که دیگه نمی شد رفت بالاتر...یه جورایی انگار قله رو فتح کرده بودیم....از اون بالا به رودخونه و جمعیتی که کنارش نشسته بودن نگاه می کردیم.... کلی هم ع یادگاری انداختیم.....وقتی اومدیم پایین چند نفر ازمون پرسیدن سخت نبود؟راحت رفتین بالا؟ و ما هم با لبخند می گفتیم: نـــــــــــه خیلی هم راحت بود!!! بعدش هم رفتیم آب بازیییییییییی!!.... انقدر رو هم دیگه آب پاشیدیم و شیطونی کردیم که همه لباس هامون خیس خیس شده بودن....اومدیم تو چادر و لباس هامونو عوض کردیم و یه هندونه خنک خوشمزه خوردیم.... بعدش هم بساطمونو جمع کردیم و پیــــــــــــش به سوی آبشار بعدی یعنی آبشار نوژیان....

این آبشار بر خلاف آبشار بیشه خیلی محیط بکرتری داشت..... یعنی چون خیلی از شهر فاصله داشت و شب ها جایی برای اسکان نداشت ی شب رو اونجا نمی موند! البته به جز ما دو تا دیوونه!.... از روستایی که سر راهمون بود نون یدیم... و افتادیم تو جاده ی مال رو که همین طوری مستقیم می رفت تا بالای کوه!.... یعنی یه جاده خاکی پ یچ و خم و خیلی باریک و والبتـــــــــه خیـــــــــلی تاریــک....تا نیمه های راه اومده بودیم که یکدفعه چراغ های ماشین خاموش شد! فقط 15 کیلومتر دیگه مونده بود تا برسیم..... و بین برگشتن و ادامه دادن البته که ما دوتا ادامه دادن رو ترجیح می دیم!! فقط خدا می دونه که چقدر استرس داشتم... اونقدر که با خودم گفتم زنگ بزنم به خواهرم یکم با اون صحبت کنم تا برسیم ولی بعد پشیمون شدم و گفتم ممکنه حواس نوک سیاه پرت بشه!...... یعنی فرداش که دوباره داشتیم از اون جاده بر می گشتیم جفتمون هم نظرمون این بود که فقط خدا مواظب ما دوتا بود که بلایی سرمون نیومد!

وقتی رسیدیم اونجا انقدر همه جا تاریک بود که اصلا هیچی معلوم نبود... فقط و فقط صدای آب می اومد و زیر درخت هایی که ایستاده بودیم میشد خنکای آب رو حس کرد..... با کلی مکافات ماشین و پارک کردیم و پیاده شدیم..... یه مرد جوان اومد سمتمون و با مهت سیاری که داشت یه مسیر و چند تا سکو رو بهمون نشون داد و گفت: اصلا نگران نباشین اینجا خیلی امنه.. ما هم دو تا خانواده ایم و اگه خواستید می تونید بیایید پیش ما... تو اون دشت به اون بزرگی فقط سه چهار تا خانواده بودن!...خلاصه تشکر کردیم و بساطمونو با کلی مشقت رو یکی از سکوها دقیقا کنار رودخونه ای که از آبشار می اومد پهن کردیم و شروع کردیم به پختن غذا!!...... و اینجا دقیقا همون جایی بود که همیشه آرزوشو داشتم.... یه جای خیلی خلوت و آروم ......بعد از شام تو چادر نشستیم و در حالی که به هم لم داده بودیم شروع کردیم بلند بلند آواز خوندن!! این دوتایی یه ترانه رو خوندن برای من یکی که خیلی لذتبخشه.... از داخل چادرمون آسمون با همه ستاره هاش معلوم بود و من از نگاه بهش سیر نمی شدم.... یاد شبهای بچگیم افتاده بودم که تو حیاط خونمون می خو دیم و من تا صبح کلی ستاره هارو تماشا می ! تو بغل هم دراز کشیدیم و با موسیقی متن آب کلی حرف زدیم تا خوابمون برد......

صبح زود وقتی از خواب بیدار شدیم تـــــــــازه فهمیدیم چه جای قشنگی اومدیم و کلـــــــی ذوق کردیم....تصمیم گرفتیم تا پیاده بریم و آبشار رو پیدا کنیم و اون رو هم ببینیم... مسیر رودخونه رو گرفتیم و رفتیم بالا..... اما تمام زیبایی های مسیر یک طرف و خود آبشار یک طرف دیگه..... به قدری این آبشار دنج و زیبا بود که حد نداره....... جلوی آبشار دو تا حوضچه خیلی بزرگ درست شده بود که راحت می شد اونجا بازی کرد و قدم زد...حتی جلوترش یه سکوی خیلی بزرگ بود که می شد شب رو اونجا خو د! ولی خوب اونجا هیچ امنیتی نداشت برای شب!!....

تصمیم گرفتیم که از ص ه های کنار آبشار بریم بالا و ببینیم اونجا چطوره و چه منظره ای داره؟ نوک سیاه جلوتر از من راه افتاد و من هم پشت سرش! خیلی مسیر سخت و خطرناکی بود.... وسطای راه من دیگه نتونستم برم بالاتر و همون جا گیر ! نه می تونستم برم بالا و نه می تونستم بیام پایین! به نوک سیاه که بی خیال داشت برای خودش از منظره لذت می برد نگاه و گفتم: بیا برگردیم من گیر ! اولش که باورش نشد اما وقتی جیغ زدم! فهمید که دارم جدی میگم و بدو بدو اومد پایین و بعدش به من کمک کرد که آروم آروم پاهامو بذارم رو سنگ های پایینی و بالا ه برسم رو زمین!!! خلاصه که رسیدم پایین و کلی دوتایی خندیدیم ولی حس آدرنالین خونم رفته بود بالا!....

خلاصه بعد از آب بازی و یدن من و نوک سیاه زیر آبشار و گرفتن، برگشتیم و یه صبحونه خیلی خوشمزه خوردیــــــــم...یعنی بادمجون کب +گوشت چرخ کرده+تخم مرغ+گوجه و سس کچاپ تند!

بعد از صبحونه یکمی تو چادر استراحت کردیم و چون کم کم داشتیم به ظهر نزدیک می شدیم هوا هم داشت گرم می شد! و ما دو تا هم که عاشق آب بازی..... قشنگ ترین لحظه، وسط اون همه آب بازی و جیغ و خنده وقتی بود که ما تو مسیر رودخونه یه آبشار کوچولو پیدا کردیم و سرمون و می گرفتیم زیرش و بعد انگار تازه متولد شده باشی!!! انقدر کیف می داد که حد نداره! آبش چون آب برفی بود که از روی کوه آب می شد و می اومد پایین فوق العاده سرد بود! به حدی که من تو همون لحظه اول نفسم بند می اومد!

خیلی دوست داشتیم که بریم و دریاچه گهر رو هم ببینیم ولی هم راهش خیلی دور و صعب العبور بود و هم دیگه وقتی برامون نمونده بود....و دیگه تصمیم بر این شد که برگردیم.... تو راه برگشت پر بود از مزارعی که به نظرم یه نوع گیاه دارویی کاشته بودن و حالا توی این فصل برداشتشون کرده بودن ......خیلی تمیز بسته بندی شده بودن و با فاصله های ی ان رو زمین افتاده بودن و دیگه موقع جمع شون بود.... کلی با این بسته ها بازی کردیم و حتی روشون خو دیم ....

یکی از زیبایی های این شهر مزارع و مرتع های سرسبزش بود که واقعا چشم نواز بودن....همشون خیلی مرتب تقسیم بندی شده بودن و زردی گندم های تازه روییده شده زیبایی شونو چند برابر کرده بود......... حتی یه جا تو یکی از مرتع ها یه گله اسب دیدیم که مشغول چرا بودن!....

تو خود شهر هم یه سری به قلعه فلک الافلاک زدیم و یکمی هم ید کردیم و پیـــــش به سوی خانه......ولی تازه کم کم که هوا تاریک می شد یاد چراغ های ماشین افتادیم! ولی دیگه خیلی دیر بود و ما هم به هیچ شهری نزدیک نبودیم! نوک سیاه کنار اتوبان نگه داشت و یه خورده با چراغ ور رفت تا ببینه می تونه درستش کنه یا نه؟! ولی نشد..... که یکدفعه یه فکری به سرم زد! تو ماشین یه چراغ سفری سیار و پر نور داشتیم؛ به نوک سیاه گفتم: بیا اونو ببندیم جلوی ماشین!! اونم مثل پسر بچه ها کلی بالا و پایین پرید و از فکر بکرم استقبال کرد!!....خلاصه دوباره با سلام و صلوات حرکت کردیم و آروم آروم افتادیم تو مسیر.... یه جاهایی با کمک نور ماشین های دیگه حرکت می کردیم و به این کارمون می خندیدم........... تا اینکه بالا ه بعد از کلی استرس و ماجراجویی، این راه کش دار به پایان رسید و پرونده این سفر هم بسته شد..... و ما هم بالا ه رسیدیم خونمـــــــــــون!...



مشاهده متن کامل ...
هنوز تنهام
درخواست حذف اطلاعات

یه روز بهم گفت: «می خوام باهات دوست باشم؛آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می دونم فکرخوبیه من هم خیلی تنهام» یه روز دیگه بهم گفت:

«می خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره

می دونم فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام» یه روز دیگه گفت: «می خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می دونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام» یه روز تو نامه ش نوشت:

«من اینجا یه دوست پیدا آخه می دونی؟من اینجا خیلی تنهام» براش یه لبخند کشیدم ش نوشتم: «آره می دونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام» یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام» یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: «آره می دونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام» حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه!!!

(من هنوز هم خیلی تنهام)



مشاهده متن کامل ...
خانومی ملیضه!
درخواست حذف اطلاعات
امروز یه روز افتضااااااااحی بود بیا و ببین اه اه اه چندش ترین روز بود
ب ک تا ساعت 2 شب مهمون داشتیم گرام با بچه هاشون
منم درسمو نخوندم با بوریا داشتیم باسور باززی میکردیم
هیچی بد رفتم تا منم اتاقمو جم کنم و اینا شد 3 شب

بدشم نشستم درس خوندم نخ دم
ساعت 6 بود درسم تموم شد دیه خافم نیومد خاستم اس بدم دلم نیومد
اها بد یادم افتاد ک گفته صب نمیام خسم میخ ام بخابم منم فرستاد م ک باشه نیا اصلن از این به بد کلا نمیگم بیای
چطور میلاد میتونه بره نوشنو ببینه تو ن ول کن دیه منم دیه نمیگم ک بیای الانم دارم میرم مردسه بای
بدش دیه هیچی مدرسه یه اتفاقات ناهنجاری افتاد واااای
رفتم بوفه بفیلا گرفتم بد دیدیم باستیل سی اورده
بد باستیلم گرفتم دو بسته گرفتم ک یکیو خودم کامل بخورم ی انگولکش نکنه!
هوم اینجوری باستیل خوردن همانا معده دردم همانا وااای خیلی بد بود
بد زنگ زدم بابام اومد رفتیم برگشتم مدرسه زنگ ا و ک کلا هیچی نفهمیدم زیستم داشتیم بد بختانه!
شد 2.30 زنگ خورد د برو تا سرویس ینی داشتم هلاک میشدم خدا خدا می تن تر بره برسم خونه فقط بخابم
حالا تو سرویس نوشین بیچول:
نوشین:ووووی تو چته؟
من:هیچی
زهرا:ووووی کم گرفتی
من:نه بابا هیچی نیس بیخیال
منو نوشینم بشت میشینیم هیچی گیر داد ک چی شده منم گفتم
بد نوشین:بزا بیام جلو دراز بکش رو بام
من:نه نمیخاد خوبم
نوشین:الان تو تصوراتت م من؟
من:برو بابا نوشین دیونه نخیرم نیستی من جیگله!
نوشین:خفه شو باشو باشو جم کن خودتو!
خخخخ
عاغای میلاد خان لفطن به این خانومتون رسیدگی کنیدددددد چ وضشه!
اها نوشین گف میخام با میلاد دعوا کنم ببینم تا چ حد کشش داره
داداش میلاد حواست باشه دعوا کرد فقط نازشو بکشیا عصبانی نشی
از ببرسی یادت میده!کاری نداره فقط بگو باشه تو راس میگی من غلط حق با تو ببخشید اشتبا دیه تکرار نمیشه و اینا
هر چن الان برا لاو تر ی زوده هااااااااااااا اگه تونستی
خج نکشیدی بوسم بفرس ک دیه تمومه هیچی نمیگه اشتی میکنه
گفتم ک در جریان باشی همه چیو اب نکنی!
اها در مورد تجدید(جوجه ها) شرمنده کار من بود من فتم بهش!
***********
ساعت نیدونم چن بود از خاب بیدار شدم دیدیم گوشی کنار میزه برداشتم زنگ زدم
من:سلام
:سلام نازم
من:کجایی؟
:تو راهم نیم ساعت دیه خودم زنگ میزنم
من:نه من خودم میزنم
هیچی بد نیم ساعت بد خخخخ
من:الوووو
:الوووو
من:الووووووووووو
:داغوووون
من:چی داری میخوری؟
:اون روز چی اورده بودی بهم ندادی از همونا
من:زا الک هوم؟تهنا؟
:یکمه
من:نیخام قهررررم
:داغوووووووووون خخخخ چنانم با شوق میخورد دیونه!
قضیه رفتنو تریف کلی دعوام کرد
ک ممیبینی بدنت کشش نداره مریض میشی را میخوری و اینا!
منم هیچی نتونستم بگم خو تخصیر من بود دیه !
قراره عاغایی شنبه بیاد اوووو لواشکم میگیره خخخخخ
هوم خو معلومه باستیل نداریم این دفه خو نیخام من باستیلمم دوس دالم خو!
هیچی دیه همینا دیه معدم داره سوراخ میشه
عاغایی داش میرف سر کوچشون ک وانتی بیاد ادرس بده واسه کاشیو این جور چیزا بای دادیم ک منم برم بخابم
من:خو خابم نمیاد
:معدت درد میکنه دیه برو بخاب خو دراز بکش
من:نه نمیخاااااااااااام
:باشه ول کن حف میزنیم گریه نکن
هومم بعدش بابا صداش بد نم گفتم ک بریم دیه
هیچی فردا ک امتان زیس دارم خوندم ولی نه کامل معدم افتضاح اذیتم میکنه نمیتونم بخونم!
در به در دنبال یه کتابکار فیزیکم ! دانشگا قبول میشدم چی میشد هی خداااا!
هوووف بسه دیه برم بخونم ادبیاتمم مونده!
عاغا میلاد من بهترین اجیه دنیام عایا خخخخخ؟ الان اگه نوشین قبول نمیکرد چی یشد بازم بهتری اجیت بودم؟خخخخخ
قابلی نداش تا باشه از این کارا
راستی نوشین قبل از تو اطلاع رسانی کرد ک سرکوچشون بودی اها دلخور بود ازت
میگف ک یه دیقه نشد اومد سلام داد رف عصبانیم بود
منم خاستم از دلش در بیارم گفتم خوبه میلاد اومده بود با ماشین گذش من چی بگم؟
نوشین:داغوووووووون
نوشین:اینا هماهنگ کرده بودن عایا؟
من:هوم نیدونم؟
هوووم دیه من برم بخونم
عاغایی جونم دوست دارم یه دنیاااااااااااااااااا



مشاهده متن کامل ...
آقا رضای محبوب ایران و «رد کا ت» فرانسوی
درخواست حذف اطلاعات
جشنواره کن مهم ترین اتفاق سینمایی در مجامع هنری سینماست و به دلیل اهمیتش در آینده سینماگران و علاقه مندان بسیاری تلاش می کنند تا در این جشنواره حضور داشته باشند. افرادی که با هزار و یک رویا و سودای هنری به این جشنواره پا می گذارند تا یکی از برگزیدگان یا تماشاگرانی باشند که این بخت را دارند تا از نزدیک شاهد این رویداد سینمایی باشند.

رضا عطاران در «رد کا ت» همین شور و شوق را دستمایه قرار داد تا کمدی دلنشینی را بسازد بدون آنکه تحت تاثیر جو اصطلاحا هنری و پرهیاهوی جشنواره کن قرار بگیرد. عطاران روایتی شخصی، سرراست و دوست داشتنی را از جشنواره کن ارائه می دهد که دست بر قضا محدوده مخاطبانش فقط سینماگران حرفه یی یا علاقه مندان سرسخت های جشنواره یی نیستند بلکه هر تماشاگر علاقه مندی به سینما و هر فردی که بخواهد دو ساعت را با یک کمدی سرزنده بگذراند، می تواند به تماشای این بنشیند. گفت وگوی پیش رو چند و چونی است در باب اینکه چگونه می شود در جشنواره کن اسیر وسوسه هنری ساختن نشد اما یک کمدی خوب برای تماشاگران سینما ساخت.


با توجه به شرایط خاص تولید «رد کا ت» که در محدوده زمانی جشنواره کن ساخته شد، روند تولید، شکل گیری ایده و ساخت در آن شرایط خاص چگونه بود؟

ایده اصلی برای آقای احمدی است که چند دوره قبل تر در جشنواره کن حضور و طرحی داشتند که آدمی معمولی دوست دارد به جشنواره کن برود و به فرش قرمز برسد. آقای احمدی این طرح را برای ساخت ی کوتاه و هنری در نظر داشتند و با من در میان گذاشتند و من گفتم هستم. پس از اینکه این طرح را مطرح د و چند باری درباره طرح صحبت کردیم کم کم قرار شد از آن چارچوب کوتاه و هنری مرسوم فاصله بگیریم و در قالب این طرح می توانیم حرف های دیگری هم بزنیم.

از آن به بعد سعی کردیم به مقولات و مسائل دیگری مثل مسائل فرهنگی، اجتماعی و مسائلی که در سینمای ایران وجود دارد نیز بپردازیم. به این نتیجه رسیدیم که شخصیت اصلی مان می تواند هنرور سینما باشد. آدمی که متوهم است و دوست دارد در کن ارتباطاتی برقرار کند و به جایگاهی برسد که نه چندان عقلانی است و نه امکان پذیر. این وضعیت تنها به حرفه سینما و افرادی که در این حوزه شاغل هستند محدود نمی شود. این وضعیت می تواند مبتلا به همه افراد جامعه در هر حوزه و جایگاهی باشد. همان طور که شخصیت اصلی «رد کا ت» دوست دارد به جایگاهی بهتر برسد ما هم دوست داریم به جایگاه بالاتری برسیم، اتفاقات بهتری برای ما بیفتد و ارتباطات بهتری برای ما مهیا شود تا زندگی بهتر و کارهای قابل توجه تری داشته باشیم. کارهایی که در سطح جهانی دیده شود. بنابراین می شود گفت که زندگی این طوری است و در تمام سطوح زندگی این خواست و حس وجود دارد که از وضعیت حال و موجود رضایت نداریم و می خواهیم به سطح بالاتری برسیم.

در این وضعیت برخی توهمات بیشتری نسبت به تغییر شرایط و بهبود اوضاع دارند و برخی نه. آدمی که در قصه ما هست توهمات بسیاری نسبت به تغییر شرایط دارد، چنان که فکر می کند می تواند طرح نامه بعدی وودی آلن را به خود وودی آلن ارائه کند، می تواند با استیون اسپیلبرگ کار و حتی می تواند برای اسپیلبرگ خط مشی کاری تعیین کند تا آنجایی که در هم می بینیم که شخصیت اصلی داستان متنی را آماده می کند و می گوید بازیگران ایرانی نباید در صحنه های غیراخلاقی بازی کنند، بنابراین تو هم (اسپیلبرگ) نباید چنین هایی بسازی و هنرمندان سرمشق جوانان و آیندگان هستند و... پس می بینیم که تو هم شخصیت اصلی چقدر شدید است. شاید در زندگی واقعی مان چنین شخصیت هایی نباشیم اما حتما چنین آدم هایی را در زندگی مان دیده ایم، من که دیده ام و فکر می کنم شما هم دیده باشید. فکر ما این بود که چنین شخصیتی را پرورش دهیم تا از طریق دیدگاه این شخصیت و مواجهه اش با موقعیت های مختلف بتوانیم به طرح برخی مشکلات چندساله اخیر جامعه و سینمایمان بپردازیم.

می خواستیم به مسائل دیگری همچون غربت این سفرها، اختلافات فرهنگی و به مواجهاتی که در این سفرها پیش می آید پرداخته شود. همچنین بر اساس هایی که احمد احمدی از دوره های قبلی جشنواره کن گرفته بود و همه شان را با هم دیدیم و خیلی از لوکیشن ها بر اساس همین هایی که دیدیم انتخاب شدند غیر از این ها و سفر به کن مشکلات مشترکی در سفر به خارج از کشور وجود دارد که تصمیم گرفتیم از آنها در استفاده کنیم، مثل قضیه شلنگ که در استفاده کردیم، بر اساس همین تجربه سفر برخی از ایرانی ها به خارج از کشور شکل گرفت.

پیش تولید این بر عهده آقای احمدی بود و آشناهایی که ایشان در کن داشتند و سه، چهار ماه پیش از شروع کار تماس های لازم گرفته شد و ما می دانستیم جاهایی که باید برویم کجا هستند، رفتیم و آشناهایی را که باید با آنها کار می کردیم، می شناختیم. به جز بازیگران که اغلب همان جا مشخص می شدند بنابراین مرحله پیش تولید تا پیش از سفر به کن به طور کامل انجام گرفت. بزرگ ترین ویژگی این کار سادگی این کار بود که ما این ویژگی را چه در مورد وسایل و چه در مورد عوامل رعایت کردیم.

«رد کا ت» با توجه به آنچه در می بینیم و آنچه به طور کلی درباه شرایط تولید گفتید، چند درصد از نامه به طور کامل در ایران نوشته شد و چند درصد از آن بر اساس موقعیت های بداهه در کن شکل گرفت؟

اصلی که به آن در نامه وفادار بودیم کلیت روند نامه بود که به طور کامل در ایران شکل گرفته و ابتدا و انتهای نامه برای ما مشخص بود و کلیت نامه را مشخص کرده بودیم اما در مورد جزییات به خودمان اجازه ندادیم که خیلی حساب شده پیش برویم چراکه شرایط تولید ما در کن به گونه یی نبود که بخواهیم همه چیز را به ترتیب و دقت مشخص کنیم، ما نمی توانستیم در نامه بگوییم محل اقامت شخصیت اصلی اتاقی 10 متری با مشخصاتی خاص است و آن وقت به کن می رفتیم و به احتمال زیاد نمی توانستیم دقیقا به چنین اتاقی با چنین مشخصاتی برسیم و به مشکل برمی خوردیم. بنابراین بخش انتخاب لوکشین ها و انتخاب بازیگرها به طور کامل در کن صورت گرفت. به این ترتیب هر لوکشینی که شرایط فضایی و مالی اش با شرایط و نیازهای ما متناسب تر بود را انتخاب می کردیم البته این نکته مهم را در نظر بگیرید که بخشی از به شکل مستند به دست آمده و گرفته شده است و بخش دیگری از هم به شکل نمایشی انجام شد و به دست آمد.

می توانید به شکل کمی بگویید چند درصد از مستند بوده و چند درصد نمایشی؟

60 درصد از مستند است و 40 درصد از نمایشی. در واقع بخش های نمایشی علاوه بر پیشبرد قصه و درام این کارکرد را نیز داشت که بخش های مستند را به یکدیگر مرتبط و کلیتی واحد را ایجاد کند. به همین دلیل بر مبنای بخش های مستندی که داشتیم و به دست می آوردیم، هر شب بخش های دراماتیک نامه را می نوشتم تا بخش های مستند به هم پیوند بخورند.

به طور مثال در سکانس نردبان ها ما اول صحنه جای گیری نردبان ها را گرفتیم و بعد من صحنه قبل و بعدش را نوشتم که شخصیت اصلی چگونه این نردبان را جور می کند و موفق می شود که از نردبان بالا برود یا مثلا صحنه هایی که پلیس هیچ جا مرا راه نمی دهد کاملا مستند است. مثال دیگر برخوردم با جیم جارموش و تیلدا سویینتون است که ما ابتدا صحنه این برخورد را به شکل مستند گرفتیم و سپس صحنه قبل و بعدش را به شکل نمایشی نوشتم. صحنه قبلی اش این بود که با کارت خانه سینما می رفتم وارد سالنی می شدم که جیم جارموش و تیلدا سویینتون در آن حضور داشتند و صحنه بعدش هم این بود که من در مورد برخوردم با این دو نفر صحبت می که من توانستم جارموش و سویینتون را ببینم اما نتوانستم طرح را به آنها بگویم چون زبانم بند آمد به این نحو ارتباط بین بخش های مستند و بخش های نمایشی را برقرار می .


پیش از این هم تجربه کار مستند و مواجهه با چنین موقعیت هایی را داشتید؟

این شکل تجربه کار مستند را نداشتم ولی همیشه واقعی بودن و واقعیت را در سینما خیلی دوست دارم حتی در سریال ها و هایی که بازی می کنم سعی می کنم بازی ام برای هر نقش واقعی و درست باشد. به دلیل همین تعلق خاطرم به واقعیت، مستند را خیلی دوست دارم. احساس می کنم هر چقدر به واقعیت نزدیک شوید هم نتیجه کار درست تر می شود و هم بیشتر بر دل می نشیند و تاثیر می گذارد.

آیا این علاقه به مستند باعث نشد که از چارچوب کلی که برای نامه و «رد کا ت» در نظر گرفته بودید، خارج شوید و در همان فضای مستند حرکت کنید؟

چرا این طور بوده است. مثلا همان سکانس نردبان که اشاره ، قرار بود که نردبانی را به هر ترتیب به دست آورم و نردبان را به محل فرش قرمز ببرم و از نردبام بالا نروم و فرش قرمز را ببینم قرار بود در آن سکانس فقط همان اتفاق باشد اما ناگهان آقایی آمد که از نردبان من بالا برود و دید من هستم و می خواست برود که من صدایش و صحنه نوع دیگری ادامه یافت و شکل دیگری شد. از این دست موارد در بخش های مستند بسیار پیش آمد و از آنها استفاده .

چه میزان از این اتفاقات مستند و بداهه پردازانه در نسخه نهایی به کار گرفته شد؟

آنچه در نسخه نهایی اتفاق افتاده این است که شما نمی توانید تشخیص دهید که کدام بخش ها مستند و کدام بخش ها نمایشی است. کدام بازیگرها بازی کرده اند و کدام بخش ها اصلا بازیگر نیستند و بازی نکرده اند. تشخیص این تفاوت کار سختی شده است و در طول کار سعی که این اختلاف سطح بازی ها به چشم نیاید. همان طور که گفتم 60 درصد واقعا مستند است و از بین این همه آدم که در می بینیم 7، 8 نفر هستند که می دانند بازی می کنند.

با توجه به آنچه درباره روند شکل گیری نامه و تولید توضیح دادید، تدوین چقدر در نتیجه نهایی «رد کا ت» تاثیر داشت؟

تدوین تاثیر زیادی داشته است، طوری که بخش های نمایشی که به کلیت لطمه می زده در تدوین حذف کردیم و بیشتر به حفظ وحدت کلیت و لحن توجه داشتیم. به عنوان مثال در سکانس نهایی که پولم یده شده بود و دربه در می شوم، نامزد همسایه ام مرا در ساحل حس کتک می زند اما این کتک خوری مفصل حذف شده است. به همین دلیل است که در پایان می لنگم. این صحنه نمایشی را حذف کردیم چراکه به کلیت لطمه می زد و می خواستیم یکدستی را حفظ کنیم.

سادگی ای که گفتید در این برای شما خیلی اهمیت داشت مشخصا مربوط به چه بخش ها و عناصری از می شود؟

سادگی عنصر اساسی تولید «رد کا ت» است، چه در نسخه نهایی و چه در فرآیند تولید . تا جایی که ما در مورد وسایلی که با خود به کن بردیم این سادگی را لحاظ کردیم ما می توانستیم تجهیزات زیادی برای برداری ببریم اما حتی تجهیزات نو ردازی نیز با خود نبردیم.

یکی از دلایل کاربرد این سادگی نزدیک شدن به همان وجه مستند و اسنادی است که برایم خیلی مهم بود. در مقابل سعی کردیم با حداقل وسایل ضروری مثل دو دوربین «50» و یک پایه دوربین و تجهیزات معمول و مرسوم صدا کارمان را انجام دهیم. این معیار را در مورد انتخاب بازیگر نیز لحاظ و از انتخاب بازیگرانی که خیلی نمایشی بودند پرهیز کردیم و در هدایت بازیگران سعی کردیم خیلی راحت باشند. مثلا آن زنی که نقش صاحبخانه را بازی می کند، از او خواستیم تا لباس خودش را سر صحنه بیاورد و استفاده کند. همچنین در خیلی از مواقع انتخاب هایم در مورد بازیگران مبتنی بر امکانات محدودی بود که در آن شرایط موجود بود و من از بین سه گزینه برای بازیگر باید یکی را انتخاب می که فقط کمی از دو تای دیگر بهتر بود.


برای ارتباط برقرار و هدایت بازیگران خارجی دستیار ویژه یی داشتید؟

همان آقایی که نقش را بازی می کرد، به زبان فرانسه مسلط بود و در هدایت بازیگران به من کمک می کرد.

خودش بازیگر بود؟

نه «رد کا ت» اولین ش بود. آنچه در طول تولید در کن برایم جالب بود همکاری و تعامل آدم هایی بود که در کن بودند. مثلا قرار بود بیرون رستورانی، برداری کنیم در همان حین که مشغول برداری بودیم مدیریت رستوران آمد و به ما گفت اگر بخواهید می توانید در رستوران هم برداری کنید و از این موارد همکاری خیلی زیاد پیش آمد و به نظرم فوق العاده بود.

آیا در طول تولید در کن بنیاد سینمایی فار و نهادهای تی ایران همکاری مشخصی داشتند که کارهای تولید بهتر پیش رود؟

در مرحله پیش تولید کارهای مربوط به دعوتنامه توسط فار انجام شد اما در طول مدت تولید در کن همکاری از سوی فار صورت نگرفت. با اینکه ما دوست داشتیم چنین همکاری موجود باشد شاید آنها هم دوست داشتند اما عملا اتفاقی نیفتاد و همه کارها را خودمان انجام دادیم.

نام جشنواره کن به هرحال به عنوان هنری گره خورده است و در ابتدای صحبت هایتان اشاره کردید طرح اولیه برای تولید ی کوتاه و هنری بوده است، آیا در طول تولید وسوسه نشدید ی هنری بسازید؟

به هر حال در جشنواره کن تحت تاثیر فضای هنری قرار می گیرید ولی تولید ما طوری برنامه ریزی شده بود و پیش می رفت که اگر هم وسوسه می شدم برای ساختن هنری دیر بود، باید با همان روالی که در نظر داشتیم پیش می رفتیم و اگر می خواستم به این وسوسه هنری بپردازم در نهایت با ی چند مواجه می شدیم و فکر می کنم اتفاق خوبی نمی افتاد.

از میان کارگردانان هایی که می دانستید حتما در خواهند بود فقط استیون اسپیلبرگ قطعی بود یا کارگردان های دیگری هم قرار بود در باشند؟

بله، خیلی هم خوشحال بودیم که استیون اسپیلبرگ رییس هیات داوران کن است چرا که نام آشنایی در جامعه ما است، برخلاف امسال که جین کمپیون، رییس هیات داوران بود و به اندازه اسپیلبرگ آشنا و مشهور نیست و این شانس بزرگی برای ما بود.

حضور استیون اسپیلبرگ در جشنواره کن قطعی بود و در روند متوجه می شویم که قرار است شخصیت اصلی با استیون اسپیلبرگ دیدار کند اما در نهایت مواجهه شخصیت اصلی با اسپیلبرگ کم اثر است و توقعات تماشاگر را برآورده نمی کند، آیا محدودیت های تولید سبب این اتفاق شد؟

آنچه برایم مهم بود واقعی بودن این برخورد و اتفاق بود و آنچه در می بینید خیلی واقعی است. در کن این امکان را داشتیم تا صحنه های مفصل تری با آدم هایی که می شناختیم داشته باشیم. مثلا می توانستیم با آقای فرهادی صحنه مفصلی داشته باشیم یا می توانستیم در موقعیت دیگری اسپیلبرگ را ببینیم اما می خواستیم وضعیتی واقعی را داشته باشیم تا با کلیت هماهنگ باشد و نمی خواستیم صحنه یی نمایشی با اسپیلبرگ داشته باشیم و به فضای مستند لطمه بخورد.

در فرآیند تولید ایده یا طرحی بود که خیلی دوست داشته باشید حتما اجرا شود و در باشد اما موفق نشدید که آن رادر داشته باشید؟

بله، می خواستم زمانی که اسپیلبرگ روی فرش قرمز می آید با شاخه یی گل به سمت او بروم اما دیدم که نیروهای امنیتی همه با اسلحه دور اسپیلبرگ را گرفته اند و این اتفاق امکان پذیر نشد.

بله، اما باتوجه به اینکه این برخورد جزو نقاط اوج هم محسوب می شود، به نظر می آید که می توانست صحنه مفصل تر و موثرتری باشد؟

بله، در ذهن ما نیز چنین وضعیتی بود اما موانعی باعث شد که نتوانیم به آن وضع دست ی م. نمی دانم خبردارید یا نه، در جشنواره کن سال گذشته یکی از حاضران در جشنواره کن به کریستف و ذ (از داوران جشنواره کن) با چاقو حمله ور و همین مساله باعث شد تا حفاظت و امنیت در جشنواره تشدید شود. این وضعیت باعث شد تا شرایط برای صحنه برخورد با اسپیلبرگ خیلی سخت تر شود.

برای اصغر فرهادی طرح و برنامه یی نداشتید که بتوانید از حضور ایشان هم در استفاده کنید؟

تصمیم گرفتیم که این کار را نکنیم، یکی به دلیل همان وضعیت امنیتی و مهم تر به این دلیل که اگر برخورد شخصیت اصلی با آقای فرهادی به سهولت صورت می گرفت این توقع برای تماشاگر پیش می آمد که دیدن و صحبت مفصل با اسپیلبرگ کاملا امکان پذیر است. برای اینکه وضعیت شخصیت واقعی به نظر بیاید، ی را قبل از دیدن استیون اسپیلبرگ قرار دادم.

فکر نمی کنید روند دراماتیک کاراکتر اصلی پس از رسیدنش به کن افت می کند و شخصیت نه با موانع جدی برخورد و نه شرایط منسجمی را طی می کند که این سفر برای او کار کرد تحول شخصیت، دقیق تر تحول دیدگاه شخصیت را داشته باشد؟

چرا قبول دارم، کمبودهایی دارد و الان که را می بینم متوجه این کم و ری ها می شوم و ای کاش اتفاقات دیگری می افتاد اما براساس شرایطی که داشتیم و می خواستیم از اتفاقات واقعی بیشتر بهره ببریم و از وضعیت های نمایشی فاصله بگیریم، فکر می کنم در نهایت به منظورمان رسیده ایم.

نسبت به اول تان «خوابم می آد» «ردکا ت» را چگونه ارزی می کنید و به نظرتان این در ادامه قبلی بود؟

به طور کلی این با اولم خیلی متفاوت بود و بعدی ام نیز احتمالا با این دو خیلی متفاوت خواهد بود. آنچه برای من خیلی اهمیت دارد این است که های من شبیه های دیگران نیست.

خود شما هم شبیه خیلی های دیگر که در سینمای ایران کار می کنند، نیستید.

منظورم این است که «خوابم می آد» شبیه هایی که معمولا در سینمای ایران ساخته می شود نبود و پس از آن هم ی شبیه «خوابم می آد» ساخته نشد. به نظرم «خوابم می آد» تولید سختی داشت و «رد کا ت» هم سختی های خودش را.

در هر دو ی که شما ساخته اید ما با آغازهای خیلی خوب، پایان های نسبتا خوب و میان های ناقص مواجهیم، به نظر خودتان علت این اختلاف سطح در کلیت دو چیست؟

تا حدی نظرتان را قبول دارم اما پایان هر دو خیلی خوب است، به خصوص پایان «خوابم می آد» اما پیش از پایان هر دو را می پذیرم که نقص هایی دارد و باید سعی کنم این نقصان را در های بعدی ام برطرف کنم.

یعنی شرایط بیرونی و خارج از کار در این نقصان ها و کمبودها تاثیری نداشته است؟

نه، نقص های را نباید بر گردن چیزی بیرون از کار انداخت و کارگردان باید مسوولیتش را بپذیرد.

عدم رضایت که گفتید در «رد کا ت» بر آن متمرکزتر بودید، مواجهه یی که در از سوی شخصیت اصلی با آن شده خیلی خیرخواهانه و حتی سرخوشانه است، در حالی که این حس عدم رضایت می تواند باعث ایجاد خطر هم بشود و شخصیت اصلی را در موقعیت های مخاطره آمیزتری قرار دهد؟

کاراکتر «رد کا ت» از شدت سادگی متوهم شده است و این نکته خیلی برایم مهم بود و خواستم بیشتر بر این وجوهی که در می بینید بپردازم.

پیش بینی تان از اکران چگونه است؟

فکر می کنم اتفاقات خوبی برای اکران بیفتد و امیدوارم که این طور بشود، چون اگر اکران «ردکا ت» در ماه رمضان موفق باشد، می توان از سال آینده به اکران ماه رمضان امیدوار بود.



مشاهده متن کامل ...
خداحافظ
درخواست حذف اطلاعات
چند بار برات نوشتم پاک حقیقتش دیگه دستم نمیاد برات بنویسم . دلی که ش ته دیگه ش ته هرچقدر هم که اوضاع خوب باشه . چشمام میخاد مثل گذشته ها نگات کنه ولی نمیتونه . گوشهام میخاد طنین صداتو مثل گذشته ها با عشق و علاقه بشنوه ولی نمیتونه . دستام میخاد مثل گذشته ها یاریت کنه ولی نمیشه نمیتونه . واقعا دیگه نمیتونم مثل گذشته ها بشم .حتی مثل هفته قبل که بعد از مدتها رفتیم و دور زدیم با اینکه روزه بودیم . میدونی چرا چون من مثل خیلی ها نیستم . زندگی من با خیلی ها فرق میکنه شاید از نظر تو مضحک و مس ه بیاد و مثل امروز برگردی بگی خیلی ها مثل تو زندگی میکننو زنو شوهرن ولی آقای حسینی من مثل خیلی ها نبودم نیستم نخواهم بود ازاین ح م هم بدم نمیاد و ناراحت نیستم چون مثل و شما وبقول خودت خیلی ها که شبیه تو هستن نمیتونم تظاهرکنم .تو روانشناسی اسم مریم یادم هست نوشته بود زندگیش بابقیه خیلی متفاوته .

دیروز تو ماشین به بابام گفتم دور و برم تو دوستهام تو فامیل هیچ ی رو مثل خودمو خونواده خودم ندیدم گفت چطور؟ گفتم از لحاظ حسی بودن . اگه ی بمیره از نزدیکانمون ما بیشتر از صاحب عزا گریه میکنیم و متاثر میشیم اگه عروسی باشه بیشتر از صاحب مجلس براش شادی میکنیم اگه قراره ی رو دوستش داشته باشیم طوری از صمیم قلبمون براش مایه میذاریم و ابراز عشق میکنیم که خودمونو بخاطرش فنا میکنیم سرآ هم ضربشو خودمون میخوریم . خوش بحال خیلی ها یی که راحت تو لحظه زندگی میکنن . برگشت گفت از این غیرت حرف شنیدن و داری از اینگه غیرت عشق ورزی داری از اینگه غیرت اشگ ریختن از ته دلو داری برای عزیزترین شخص تو زندگیت ناراحت نباش .چون فرق میکنی داری خلاف جهت آب شنا میکنی.گفتم ولی خیلی سخته اینهمه با بقیه متفاوت باشی گفت سخت هست ولی امتیازه و خوش به حال هر ی که سعادت هم نشینی با یه همچنین آدمهایی رو پیدا میکنه . مثال محمد وزد که اعظم قسمتش شده . گفت دیدی چه زندگی برای محمد درست کرده حتی بعد از ورش تگیش .چه احساسو علاقه ای جش میکنه .تو بالاتر از اونی . قدر خودتو بدون .

از ته دلم میگم پشیمونم که حسهای نابمو خیلی راحت بهت ابراز ولی از یه جهت خوشحالم که دیگه بعد از من هیچ وقت هیچ جا دیگه این حسها رو نه خواهی دید و نه لمس خواهی کرد .

پشیمونم بخاطر دوستی با یک مر متاهل دوستی قلب مرد متاهل فقط جای یک زنه . زن دوم فقط از روی هوی و هوسکه میاد تو قلبش میشینه و هر زمان شرایط ایجاب کنه از قلبش میره بیرون .

به این نتیجه رسیدم که هر آدمی با تمام زیرکی و خوبی که داره یک اشتباه بزرگ توی زندگیش مرتکب میشه و دوستی من با مرد متاهل بزرگترین اشتباه زندگیم بودکه قابل جبرانه .

دستهای من بابت احساس بتو سخاوتی داشت که تو هیچ وقت درکش نکردی .حرفهام طنین محبی داشت که هیج زمان مفهومشو درک نکردی . نگاهم معجزه ای داشت که دردهاتو همیشه درمان بود ولی نفهمیدی . خوشحالم که فقط ذره ای از اینهمه احساسمو دیدی و من همه عاطفه امو رو عشقمو بهت نشون ندادم وهنوز چیزهایی بلدم از عشق که رو ن و تو ندیدی . خوشحالم هنوز خیلی چیزها در من ناب بجا مونده حتی با وجودیکه خیلی چیزها از حسم بتو بخشیدم .

اینا رو نگفتم که بگم تو بدی و من خوبم .تو هیچ کاری نکردی هیچ قدمی برنداشتی .نه اصلا منظورم این نبوده و نیست . منظور من هموم چیزی هست که تو هیچ وقت نفهمی و نخواهی فهمید درکش برات سخته چون خودت زن داری ولی من خیلی راحت میتونم هم حس مردهای مجرد و هم مردهای متاهلو درک کنم چون شوهری ندارم .

میدونی از ته دل نه میخام بهت ضربه بزنم نه میخام بهت خیانت کنم . ولی لحظه هایی تو زندگیم برام درست کردی که احساس پوچی .اونهم من .منی که ........................... تو نمیتونی متوجه بشی من چی دارم میگم نمیخوامم بابت چیزی که قرار نیشت متوجه بشی روده درازی کنم ولی انقدری رو میدونم که اگر تمام این ثانیه های پر احساسو ج یک مرد متاهل دیگه ای می که حساش بمن واقعی بود و علاقش قلبی ، حتی اگه کارم باهاش به قطع رابطه دوستی میکشید و قهر میکردیم انقدر حس بد بهم دست نمیداد که الان داده .

اره منم خیلی جاها دل تورو ش تم ولی دلی که تو از من ش تی فقط خدا.........فقطخدا....... فقط خدا ......... میتونه ش تگیشو جبران کنه . چه لحظه هایی که اوج حسهامو بهت داده بودم و نیازت داشتم فقط برای اینکه باهم حرف بزنیم نبودی شرایطتت نمیذاشت .........................بگذریم بقول تو تو هیچ کاری نکردی تازه خیلی لطف کردی درحقم . اونی که مشکل داره نمیفهمه و صلاحتو نخواسته و نمیخاد و دنبال ضربه زدن بتو بوده من هستم .

این نیز بگذرد . اینا رو گفتم ولی حرف اصلی دلمو نمیتونم بگم . نمیتونم بیان کنم اصلانمیدونم حرف دلمو چه شکلی برات ترسیم کنم ولی چیزی که نباید در دل من اتفاق بیفته افتاد نسبت بتو .

نه اعتمادی نه حسی نه جذ تی نه عشقی نه تپش قلبی نه هیجانی برای زود اومدن نه اصراری برای موندن نه شوقی برای دیر رفتن هیچی هیچی هیچی .دیگه درست نمیشه هیچ وقت درست نمیشه مگه یه معجزه اتفاق بیفته اونهم محاله چون تو رفتار تو برخورد تو حرف زدن تو عمل های تو باید دنبالش بگردم که نیست .

نه اینکه حرفی نباشد ، هست ... خیلی هم هست .... اما دلتنکی به استخوان که برسد میشود ((سکوت )).........

ولی این سکوت برای یدوران دیگه بود دیگه سکوت هم پاسخگو نیست .

//////////////////////////////////

بعضی آدمهــــــا یهـو میــان . . . !

یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن . . . !

یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت . . . !

یهـو میشن دلیـل خنــــــده هات . . . !

یهـو میشن دلیل نفس کشیــــدنت . . . !

... ... ... ... بـعــــد همینجـوری یهـو میــــــرن . . . !

یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه آرزوهــــات . . . !

یهـو میشن دلیل همــــــــه ی غصــه هات و همـــــــه ی اشکات . . . !

یهـو میشن سبب بالا نیـــومدن نفسـت . . . !

نمیدونم چرا یهو دلم گرفـــت...

***************

ترسیم من از عشق تو ابهامی بیش نبود که در هر غلط غلطهایش را اضافه تر و هر بار که تصحیحش و زیر غلطهایش خط کشیدم غلطها بیشتر شدند. بیست ، نوزده ، ..... ده ، نه ، هشت .... و اینک صفر

دیگر متنی از دوستداشتنم باقی نمانده که بخواهم غلط هایش را تصحیح کنم .

تنها یه (( معجزه )) میخواهم تا حضورت را در قلبم نگه دارد آیا هنوز جای امیدی باقی مانده است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تصویر عاشقانه با متن فارسی



مشاهده متن کامل ...
خیلی سخته.!!.
درخواست حذف اطلاعات


خیلی سخته بغض داشته باشی ولی نتونی گریه کنی

خیلی سخته بغض داشته باشی و بخوای با یه لیوان آب بفرستیش پایین

خیلی سخته یه نفر با عشقش از کنارت رد شه

و تو هزار بار توی خودت بشکنی

خیلی سخته زیر بارون به یاد روزایی که با هم بودیم قدم بزنی

خیلی سخته وقت بارون زیر همه ی چترا دوتا عاشق باشن و تو زیر چترت تنها

خیلی سخته دل به ی ببندی که نگاهاش سرد و یخ بسته اس

خیلی سخته ی بذارتت سر کار که ادعای دوست داشتن داره

خیلی سخته دست عشقتو تو دست دوستت ببینی

خیلی سخته شبا تا صبح واسه عشقت دعا کنی

ولی اون ندونه که به فکرشی

خیلی سخته تا صبح صداتو توی بالش خفه کنی

که ی نفهمه تو ش تی

خیلی سخته تو اوج جوونی به فکر مرگ باشی

خیلی سخته که بچه ها خیلی راحت بهم میگن

دوستت دارم ولی ما نمی تونیم

خیلی سخته غرورتو واسه ی بشکنی

که تو چشماش فقط بی تفاوتیه

خیلی سخته تو گریه کنی و عشقت با بی

تفاوتی بپرسه واسه چی گریه میکنی؟؟؟؟؟؟؟

خیلی سخته جلوی عشقت گریه کنی و اون تو رو توی آغوش نگیره

خیلی سخته منتظر ی باشی که فکر اومدن نیست

خیلی سخته وقتی بهت میگه برو، لبخند بزنی و

به زور جلوی اشکات رو بگیری

خیلی سخته پناه لحظه هات یه پناهگاه دیگه داشته باشه

خیلی سخته بخواد بره و تو نتونی واسه نگه داشتنش کاری کنی

خیلی سخته عشقت هزار جور بدی در حقت ه

ولی تو بیشتر بهش علاقه مند بشی

..



مشاهده متن کامل ...
بعد از دست دادن اون به چیزی علاقه ندارم
درخواست حذف اطلاعات
یه روز بهم گفت: «می خوام باهات دوست باشم؛ آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز دیگه بهم گفت: «می خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز دیگه گفت: «می خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه. بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می دونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام». یه روز تو نامه ش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا . آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: «آره می دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم. آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: «آره می دونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام». حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام ...



مشاهده متن کامل ...
تیم والیبال ایران از راه ی به فینال بازماند
درخواست حذف اطلاعات
تیم ملی والیبال ایران در مرحله نیمه نهایی لیگ جهانی والیبال به مصاف تیم قدرتمند رفت که با نتیجه 3 بر صفر و امتیازهای 25- 18، 25-22 و 25- 16 ش ت خورد.

از حدود ی اعت قبل از شروع مسابقه جمعیت قابل توجهی از تماشاگران ایرانی در سالن مسابقه حاضر شده بودند. حتی یک خانم ژاپنی با در دست داشتن ع سعید معروف به تشویق تیم ایران می پرداخت. طبق اعلام فدراسیون جهانی بعد از ایتالیا، تیم ایران دومین تیم پرطرفدار این مسابقه است.

تیم سه طلا و یک برنز را در مسابقات المپیک ب کرده است. آن ها پیش از این در سال 2008 لیگ جهانی هم طلا گرفته بودند. در سال 2012 در صوفیه نقره و در سال های پیش از آن نیز دو برنز داشتند.

تیم ایران پیش از این یکبار مقابل با نتیجه 3 بر 2 در مسابقات بین قاره ای پیروز شده بود. حالا این دو تیم بار دیگر بعد از ی ال در نیمه نهایی لیگ جهانی به مصاف هم رفته بودند. برنده این مسابقه می توانست فینالیست شود.

تیم در این مسابقه پیراهن سفید پوشید و با ترکیب متیو اندسون، سین رونی، تیلور ساندر، دیوید لی، میکا کریستینشن، م ول ه بازی را آغاز کرد.

سعید معروف، محمد ، آرمین تشکری، فرهاد قائمی، مجتبی میرزاجانپور، غفور و فرهاد ظریف هم برای سورمه ای پوشان ایران به میدان رفتند.

ست نخست: 25

حساسیت این مسابقه بسیار زیاد بود. کواچ در این مسابقه آرمین تشکری را به جای غلامی به میدان فرستاده بود تا ایران از ابتدا در سرویس و دفاع تمرکز کافی را داشته باشد. میرزاجانپور هم کار را از پست چهار آغاز می کرد تا مشخص شود تیم ایران در این مسابقه حساب ویژه ای روی بازی قدرتی باز کرده است. دو تیم در شروع مسابقه کاملا با احتیاط کار می د. سعید معروف با پاس های کوتاه و بریده سعی می کرد تا سرعت بازی را بالا ببرد. تیم با بهره بردن از اسپک های اندرسون تک ستاره خود خیلی خوب امتیاز می گرفت.

تا امتیاز 8 کار پایاپای پیش رفت. اما بعد از آن چند دریافت ناامید کننده از بازیکنان ایران را جلو انداخت. ایران سه امتیاز عب افتاد تا سرانجام کواچ راضی شد وقت استراحت بگیرد و از آماج حملات حریف بکاهد. تمام پایپ های معروف برای میرزاجانپور جواب می داد. م ل از منطقه سه حملات کوبنده ای داشت. بازی خوب او برتری چهار امتیازی را برای تیم امریکا حفظ می کرد. بازیکنان ایران قدری پراشتباه ظاهر شده بودند.

خیلی خوب بازی می کرد. اسپک های طلایی یی ها دریافت های ایران را مختل کرده بود. معروف گاهی مجبور بود از بیرون زمین اسپکرهای ایران را تغذیه کند. تقریبا بازی سرعتی تیم ایران از کار افتاده بود. بسیار هماهنک و کم اشتباه کار می کرد. بازیکنان ایران سعی داشتند تا حریف را آنالیز کنند. بازیکنان ایران روی بازی بلند نمی توانستند حریف ی قدرتمند باشند. کواچ باید بازی را روی سرعت می برد.

تیم ایران به عادل غلامی نیاز داشت. ایران 18 بر 14 عقب افتاده بود. معروف با مهدوی تعویض شد. ایران در سرویس عملکرد خوبی نداشت. در مقابل دیوید لی عالی سرویس می زد. رضا قرا هم به میدان رفت. اما دو تعوض کواچ هم جواب نداد. تیم ایران بازی همیشگی خودش را ارائه نمی داد. دو تعویض تکرار شد. ایران 21 بر 15 عقب بود. حتی آبشارهای غفور هم در این دقایق نمی توانست ایران را به بازی برگرداند. در همه پست ها بهتر از ایران بازی می کرد. ایران در ست نخست حرفی برای گفتن نداشت. ایران در ست اول تنها یک دفاع داشت. امتیاز آورترین بازیکن ایران بود. ست نخست این مسابقه با نتیجه 25 بر 18 به سود تمام شد.

ست دوم: 25- 22 امریکا

کواچ اشتباه خود را پذیرفت و در ست دوم عادل غلامی را به میدان فرستاد تا ایران در حملات سرعتی تقویت شود. کریستین سون باهوش یی ها خیلی سریع پاس می داد. مهار پاس های او کار آسانی نبود. عادل غلامی از زمانی که به بازی آمده بود، تمام پاس های بریده معروف را به امتیاز تبدیل می کرد. م هولت با سرویس تماشایی خود در منطقه پنج زمین ایران قائمی را ناکام می گذاشت. در حالی که در یک دنده سه امتیاز پیاپی می گرفت کواچ اصلا وقت استراحت نمی گرفت. ایران به سختی اسپک ها و سرویس های یی ها را دریافت می کرد.

سرانجام چند اشتباه از بازیکنان و همچنین امتیازآوری از غفور ایران را به بازی برگرداند. بازیکنان ایران تازه از خواب بیدار شده بودند. مجتبی میرزاجانپور مثل بازی سال گذشته این دو تیم موثر ترین بازیکن میدان بود. ایران همچنان در سرویس نمایش ناامید کننده ای داشت.

میرزاجانپور از منطقه چهار توپخانه ایران را زنده نگه داشته بود. سرانجام این سرویس های موجی عادل غلامی بود که به داد بازیکنان ایران رسید. تیم خیلی عجیب روی سرویس های موجی به مشکل می خورد. اختلاف امتیاز به عدد یک رسید. اما ناگهان مچ پای پیچید و او از زمین خارج شد. رضا قرا به میدان رفت. ایران اصلا در این مسابقه به تعداد انگشتان یک دست دفاع سالم نداشت. مصطفی وند به جای به میدان رفت.

22 بر 21 جلو بود. حساسیت به اوج خود رسیده بود. ایران در توپ های برگشتی خیلی آشفته بود. دیوید لی و اندرسون از چپ و راست زمین ایران را نشانه می رفتند. کواچ هم دیر وقت استراحت گرفت. 24 بر 21 به سود بود. کواچ با شاگردانش صحبت کرد. میزاجانپور باز هم امتیاز گرفت. اما در نهایت دفاع روی تور عالی از یی ها موجب شد این تیم 25 بر 22 پیروز شود.

ست سوم:

تیم ایران در ادامه بازی دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. انتظار می رفت که والیبالیست ها با جنگندگی بیشتری کار کنند. اما در این ست هم برتری از آن تیم بود. بازی خوب م ه ، دیوید لی و اندرسون کاملا جریان بازی را یکطرفه به سود پیش می برد. از بیرون زمین کار را دنبال می کرد. نمایش ضعیف تیم ایران کفر او را هم درآورده بود.

یی ها واقعا بهتر از تیم ایران کار می د. 11 بر 6 ایران عقب بود. کواچ وقت استراحت گرفت و آ ین توصیه های خود را برای این بازی گفت. ایران بدون دفاع سالم نمی توانست نتیجه بگیرد. فرهاد ظریف همچنان تلاش می کرد تا در توپ گیری نمایش خوبی داشته باشد. بعید بود تیم ایران به مسابقه برگردد. حتی تماشاگران هم دیگر آرام و ت نشسته بودند. ایران در ست سوم هیچ حرفی برای گفتن نداشت.

یی ها که 3 بر صفر به ایتالیا باخته بودند، خیلی راحت مقابل ایران پیروز شده بودند. یی ها آنالیز دقیق از بازی ایران داشتند. آن ها دست سعید معروف را خوب خوانده بودند. تقریبا تمام پاس های معروف در این مسابقه شناسایی شده بود. حتی تعویض های کواچ هم جواب نداد. پوریا فیاضی تازه نفس خیلی تلاش کرد اما نتوانست به ایران کمک کند و ایران ست سوم را هم 25 بر 16 باخت. تیم ملی والیبال ایران در مرحله نیمه نهایی لیگ جهانی والیبال به مصاف تیم قدرتمند رفت که با نتیجه 3 بر صفر و امتیازهای 25- 18، 25-22 و 25- 16 ش ت خورد.

از حدود ی اعت قبل از شروع مسابقه جمعیت قابل توجهی از تماشاگران ایرانی در سالن مسابقه حاضر شده بودند. حتی یک خانم ژاپنی با در دست داشتن ع سعید معروف به تشویق تیم ایران می پرداخت. طبق اعلام فدراسیون جهانی بعد از ایتالیا، تیم ایران دومین تیم پرطرفدار این مسابقه است.

تیم سه طلا و یک برنز را در مسابقات المپیک ب کرده است. آن ها پیش از این در سال 2008 لیگ جهانی هم طلا گرفته بودند. در سال 2012 در صوفیه نقره و در سال های پیش از آن نیز دو برنز داشتند.

تیم ایران پیش از این یکبار مقابل با نتیجه 3 بر 2 در مسابقات بین قاره ای پیروز شده بود. حالا این دو تیم بار دیگر بعد از ی ال در نیمه نهایی لیگ جهانی به مصاف هم رفته بودند. برنده این مسابقه می توانست فینالیست شود.

تیم در این مسابقه پیراهن سفید پوشید و با ترکیب متیو اندسون، سین رونی، تیلور ساندر، دیوید لی، میکا کریستینشن، م ول ه بازی را آغاز کرد.

سعید معروف، محمد ، آرمین تشکری، فرهاد قائمی، مجتبی میرزاجانپور، غفور و فرهاد ظریف هم برای سورمه ای پوشان ایران به میدان رفتند.

ست نخست: 25

حساسیت این مسابقه بسیار زیاد بود. کواچ در این مسابقه آرمین تشکری را به جای غلامی به میدان فرستاده بود تا ایران از ابتدا در سرویس و دفاع تمرکز کافی را داشته باشد. میرزاجانپور هم کار را از پست چهار آغاز می کرد تا مشخص شود تیم ایران در این مسابقه حساب ویژه ای روی بازی قدرتی باز کرده است. دو تیم در شروع مسابقه کاملا با احتیاط کار می د. سعید معروف با پاس های کوتاه و بریده سعی می کرد تا سرعت بازی را بالا ببرد. تیم با بهره بردن از اسپک های اندرسون تک ستاره خود خیلی خوب امتیاز می گرفت.

تا امتیاز 8 کار پایاپای پیش رفت. اما بعد از آن چند دریافت ناامید کننده از بازیکنان ایران را جلو انداخت. ایران سه امتیاز عب افتاد تا سرانجام کواچ راضی شد وقت استراحت بگیرد و از آماج حملات حریف بکاهد. تمام پایپ های معروف برای میرزاجانپور جواب می داد. م ل از منطقه سه حملات کوبنده ای داشت. بازی خوب او برتری چهار امتیازی را برای تیم امریکا حفظ می کرد. بازیکنان ایران قدری پراشتباه ظاهر شده بودند.

خیلی خوب بازی می کرد. اسپک های طلایی یی ها دریافت های ایران را مختل کرده بود. معروف گاهی مجبور بود از بیرون زمین اسپکرهای ایران را تغذیه کند. تقریبا بازی سرعتی تیم ایران از کار افتاده بود. بسیار هماهنک و کم اشتباه کار می کرد. بازیکنان ایران سعی داشتند تا حریف را آنالیز کنند. بازیکنان ایران روی بازی بلند نمی توانستند حریف ی قدرتمند باشند. کواچ باید بازی را روی سرعت می برد.

تیم ایران به عادل غلامی نیاز داشت. ایران 18 بر 14 عقب افتاده بود. معروف با مهدوی تعویض شد. ایران در سرویس عملکرد خوبی نداشت. در مقابل دیوید لی عالی سرویس می زد. رضا قرا هم به میدان رفت. اما دو تعوض کواچ هم جواب نداد. تیم ایران بازی همیشگی خودش را ارائه نمی داد. دو تعویض تکرار شد. ایران 21 بر 15 عقب بود. حتی آبشارهای غفور هم در این دقایق نمی توانست ایران را به بازی برگرداند. در همه پست ها بهتر از ایران بازی می کرد. ایران در ست نخست حرفی برای گفتن نداشت. ایران در ست اول تنها یک دفاع داشت. امتیاز آورترین بازیکن ایران بود. ست نخست این مسابقه با نتیجه 25 بر 18 به سود تمام شد.

ست دوم: 25- 22 امریکا

کواچ اشتباه خود را پذیرفت و در ست دوم عادل غلامی را به میدان فرستاد تا ایران در حملات سرعتی تقویت شود. کریستین سون باهوش یی ها خیلی سریع پاس می داد. مهار پاس های او کار آسانی نبود. عادل غلامی از زمانی که به بازی آمده بود، تمام پاس های بریده معروف را به امتیاز تبدیل می کرد. م هولت با سرویس تماشایی خود در منطقه پنج زمین ایران قائمی را ناکام می گذاشت. در حالی که در یک دنده سه امتیاز پیاپی می گرفت کواچ اصلا وقت استراحت نمی گرفت. ایران به سختی اسپک ها و سرویس های یی ها را دریافت می کرد.

سرانجام چند اشتباه از بازیکنان و همچنین امتیازآوری از غفور ایران را به بازی برگرداند. بازیکنان ایران تازه از خواب بیدار شده بودند. مجتبی میرزاجانپور مثل بازی سال گذشته این دو تیم موثر ترین بازیکن میدان بود. ایران همچنان در سرویس نمایش ناامید کننده ای داشت.

میرزاجانپور از منطقه چهار توپخانه ایران را زنده نگه داشته بود. سرانجام این سرویس های موجی عادل غلامی بود که به داد بازیکنان ایران رسید. تیم خیلی عجیب روی سرویس های موجی به مشکل می خورد. اختلاف امتیاز به عدد یک رسید. اما ناگهان مچ پای پیچید و او از زمین خارج شد. رضا قرا به میدان رفت. ایران اصلا در این مسابقه به تعداد انگشتان یک دست دفاع سالم نداشت. مصطفی وند به جای به میدان رفت.

22 بر 21 جلو بود. حساسیت به اوج خود رسیده بود. ایران در توپ های برگشتی خیلی آشفته بود. دیوید لی و اندرسون از چپ و راست زمین ایران را نشانه می رفتند. کواچ هم دیر وقت استراحت گرفت. 24 بر 21 به سود بود. کواچ با شاگردانش صحبت کرد. میزاجانپور باز هم امتیاز گرفت. اما در نهایت دفاع روی تور عالی از یی ها موجب شد این تیم 25 بر 22 پیروز شود.

ست سوم:

تیم ایران در ادامه بازی دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. انتظار می رفت که والیبالیست ها با جنگندگی بیشتری کار کنند. اما در این ست هم برتری از آن تیم بود. بازی خوب م ه ، دیوید لی و اندرسون کاملا جریان بازی را یکطرفه به سود پیش می برد. از بیرون زمین کار را دنبال می کرد. نمایش ضعیف تیم ایران کفر او را هم درآورده بود.

یی ها واقعا بهتر از تیم ایران کار می د. 11 بر 6 ایران عقب بود. کواچ وقت استراحت گرفت و آ ین توصیه های خود را برای این بازی گفت. ایران بدون دفاع سالم نمی توانست نتیجه بگیرد. فرهاد ظریف همچنان تلاش می کرد تا در توپ گیری نمایش خوبی داشته باشد. بعید بود تیم ایران به مسابقه برگردد. حتی تماشاگران هم دیگر آرام و ت نشسته بودند. ایران در ست سوم هیچ حرفی برای گفتن نداشت.

یی ها که 3 بر صفر به ایتالیا باخته بودند، خیلی راحت مقابل ایران پیروز شده بودند. یی ها آنالیز دقیق از بازی ایران داشتند. آن ها دست سعید معروف را خوب خوانده بودند. تقریبا تمام پاس های معروف در این مسابقه شناسایی شده بود. حتی تعویض های کواچ هم جواب نداد. پوریا فیاضی تازه نفس خیلی تلاش کرد اما نتوانست به ایران کمک کند و ایران ست سوم را هم 25 بر 16 باخت. تیم ملی والیبال ایران در مرحله نیمه نهایی لیگ جهانی والیبال به مصاف تیم قدرتمند رفت که با نتیجه 3 بر صفر و امتیازهای 25- 18، 25-22 و 25- 16 ش ت خورد.

از حدود ی اعت قبل از شروع مسابقه جمعیت قابل توجهی از تماشاگران ایرانی در سالن مسابقه حاضر شده بودند. حتی یک خانم ژاپنی با در دست داشتن ع سعید معروف به تشویق تیم ایران می پرداخت. طبق اعلام فدراسیون جهانی بعد از ایتالیا، تیم ایران دومین تیم پرطرفدار این مسابقه است.

تیم سه طلا و یک برنز را در مسابقات المپیک ب کرده است. آن ها پیش از این در سال 2008 لیگ جهانی هم طلا گرفته بودند. در سال 2012 در صوفیه نقره و در سال های پیش از آن نیز دو برنز داشتند.

تیم ایران پیش از این یکبار مقابل با نتیجه 3 بر 2 در مسابقات بین قاره ای پیروز شده بود. حالا این دو تیم بار دیگر بعد از ی ال در نیمه نهایی لیگ جهانی به مصاف هم رفته بودند. برنده این مسابقه می توانست فینالیست شود.

تیم در این مسابقه پیراهن سفید پوشید و با ترکیب متیو اندسون، سین رونی، تیلور ساندر، دیوید لی، میکا کریستینشن، م ول ه بازی را آغاز کرد.

سعید معروف، محمد ، آرمین تشکری، فرهاد قائمی، مجتبی میرزاجانپور، غفور و فرهاد ظریف هم برای سورمه ای پوشان ایران به میدان رفتند.

ست نخست: 25

حساسیت این مسابقه بسیار زیاد بود. کواچ در این مسابقه آرمین تشکری را به جای غلامی به میدان فرستاده بود تا ایران از ابتدا در سرویس و دفاع تمرکز کافی را داشته باشد. میرزاجانپور هم کار را از پست چهار آغاز می کرد تا مشخص شود تیم ایران در این مسابقه حساب ویژه ای روی بازی قدرتی باز کرده است. دو تیم در شروع مسابقه کاملا با احتیاط کار می د. سعید معروف با پاس های کوتاه و بریده سعی می کرد تا سرعت بازی را بالا ببرد. تیم با بهره بردن از اسپک های اندرسون تک ستاره خود خیلی خوب امتیاز می گرفت.

تا امتیاز 8 کار پایاپای پیش رفت. اما بعد از آن چند دریافت ناامید کننده از بازیکنان ایران را جلو انداخت. ایران سه امتیاز عب افتاد تا سرانجام کواچ راضی شد وقت استراحت بگیرد و از آماج حملات حریف بکاهد. تمام پایپ های معروف برای میرزاجانپور جواب می داد. م ل از منطقه سه حملات کوبنده ای داشت. بازی خوب او برتری چهار امتیازی را برای تیم امریکا حفظ می کرد. بازیکنان ایران قدری پراشتباه ظاهر شده بودند.

خیلی خوب بازی می کرد. اسپک های طلایی یی ها دریافت های ایران را مختل کرده بود. معروف گاهی مجبور بود از بیرون زمین اسپکرهای ایران را تغذیه کند. تقریبا بازی سرعتی تیم ایران از کار افتاده بود. بسیار هماهنک و کم اشتباه کار می کرد. بازیکنان ایران سعی داشتند تا حریف را آنالیز کنند. بازیکنان ایران روی بازی بلند نمی توانستند حریف ی قدرتمند باشند. کواچ باید بازی را روی سرعت می برد.

تیم ایران به عادل غلامی نیاز داشت. ایران 18 بر 14 عقب افتاده بود. معروف با مهدوی تعویض شد. ایران در سرویس عملکرد خوبی نداشت. در مقابل دیوید لی عالی سرویس می زد. رضا قرا هم به میدان رفت. اما دو تعوض کواچ هم جواب نداد. تیم ایران بازی همیشگی خودش را ارائه نمی داد. دو تعویض تکرار شد. ایران 21 بر 15 عقب بود. حتی آبشارهای غفور هم در این دقایق نمی توانست ایران را به بازی برگرداند. در همه پست ها بهتر از ایران بازی می کرد. ایران در ست نخست حرفی برای گفتن نداشت. ایران در ست اول تنها یک دفاع داشت. امتیاز آورترین بازیکن ایران بود. ست نخست این مسابقه با نتیجه 25 بر 18 به سود تمام شد.

ست دوم: 25- 22 امریکا

کواچ اشتباه خود را پذیرفت و در ست دوم عادل غلامی را به میدان فرستاد تا ایران در حملات سرعتی تقویت شود. کریستین سون باهوش یی ها خیلی سریع پاس می داد. مهار پاس های او کار آسانی نبود. عادل غلامی از زمانی که به بازی آمده بود، تمام پاس های بریده معروف را به امتیاز تبدیل می کرد. م هولت با سرویس تماشایی خود در منطقه پنج زمین ایران قائمی را ناکام می گذاشت. در حالی که در یک دنده سه امتیاز پیاپی می گرفت کواچ اصلا وقت استراحت نمی گرفت. ایران به سختی اسپک ها و سرویس های یی ها را دریافت می کرد.

سرانجام چند اشتباه از بازیکنان و همچنین امتیازآوری از غفور ایران را به بازی برگرداند. بازیکنان ایران تازه از خواب بیدار شده بودند. مجتبی میرزاجانپور مثل بازی سال گذشته این دو تیم موثر ترین بازیکن میدان بود. ایران همچنان در سرویس نمایش ناامید کننده ای داشت.

میرزاجانپور از منطقه چهار توپخانه ایران را زنده نگه داشته بود. سرانجام این سرویس های موجی عادل غلامی بود که به داد بازیکنان ایران رسید. تیم خیلی عجیب روی سرویس های موجی به مشکل می خورد. اختلاف امتیاز به عدد یک رسید. اما ناگهان مچ پای پیچید و او از زمین خارج شد. رضا قرا به میدان رفت. ایران اصلا در این مسابقه به تعداد انگشتان یک دست دفاع سالم نداشت. مصطفی وند به جای به میدان رفت.

22 بر 21 جلو بود. حساسیت به اوج خود رسیده بود. ایران در توپ های برگشتی خیلی آشفته بود. دیوید لی و اندرسون از چپ و راست زمین ایران را نشانه می رفتند. کواچ هم دیر وقت استراحت گرفت. 24 بر 21 به سود بود. کواچ با شاگردانش صحبت کرد. میزاجانپور باز هم امتیاز گرفت. اما در نهایت دفاع روی تور عالی از یی ها موجب شد این تیم 25 بر 22 پیروز شود.

ست سوم:

تیم ایران در ادامه بازی دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. انتظار می رفت که والیبالیست ها با جنگندگی بیشتری کار کنند. اما در این ست هم برتری از آن تیم بود. بازی خوب م ه ، دیوید لی و اندرسون کاملا جریان بازی را یکطرفه به سود پیش می برد. از بیرون زمین کار را دنبال می کرد. نمایش ضعیف تیم ایران کفر او را هم درآورده بود.

یی ها واقعا بهتر از تیم ایران کار می د. 11 بر 6 ایران عقب بود. کواچ وقت استراحت گرفت و آ ین توصیه های خود را برای این بازی گفت. ایران بدون دفاع سالم نمی توانست نتیجه بگیرد. فرهاد ظریف همچنان تلاش می کرد تا در توپ گیری نمایش خوبی داشته باشد. بعید بود تیم ایران به مسابقه برگردد. حتی تماشاگران هم دیگر آرام و ت نشسته بودند. ایران در ست سوم هیچ حرفی برای گفتن نداشت.

یی ها که 3 بر صفر به ایتالیا باخته بودند، خیلی راحت مقابل ایران پیروز شده بودند. یی ها آنالیز دقیق از بازی ایران داشتند. آن ها دست سعید معروف را خوب خوانده بودند. تقریبا تمام پاس های معروف در این مسابقه شناسایی شده بود. حتی تعویض های کواچ هم جواب نداد. پوریا فیاضی تازه نفس خیلی تلاش کرد اما نتوانست به ایران کمک کند و ایران ست سوم را هم 25 بر 16 باخت.



مشاهده متن کامل ...
آلبوم زیبای ع گل رز
درخواست حذف اطلاعات
سلام به دوستان عزیز امروز هم میخوام روزمو با گذاشتن تصاویری از گل شروع کنم تا صبحی با شاد داشته باشم و هم شما این شما و این هم ع گل رز


ع گل رز خوشگل قشنگ زیبا


http://www.img.aksfa.org/img-2010/red-rose/red_rose_01.jpg




ع از گل های رز خیلی قشنگ

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com
ع از گل های رز خیلی قشنگ

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com
ع از گل های رز قرمز
ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com
ع از گل های رز خیلی قشنگ

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com
ع از گل های بابونه

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com
ع از گل های رز خیلی قشنگ

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com
ع از گل های رز خیلی قشنگ

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com
ع از گل های رز خیلی قشنگ

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com
ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ



ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ بهارانه



ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ ژاله صبحگاهی شبنم باطراوت بهاری



ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ



ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ ساقه شاخه گل عاشقانه

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ بسیار زیبا گلچین صفاسا
ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ سفید

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ متنوع

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ گلهای رنگارنگ

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ طبیعت

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ سبد عروس تزئینی آرایشی

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ
ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ صورتی رنگ خوشگل زیبا



ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ www.safasa.com



ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

گلچین صفاسا ع از گل های رز خیلی قشنگ

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

گلچین صفاسا ع از گل های رز خیلی قشنگ خوشگل



ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ گل سرخ قرمز صورتی جدید تر تازه
ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

ع از گل های رز خیلی قشنگ

ع از گل های رز خیلی قشنگ http://bamazeh.com

منبع : سفا



مشاهده متن کامل ...
حال امروزم از شب قدر گذشته است؟؟؟؟
درخواست حذف اطلاعات

سلام دوستان خیلی خوبم واقعا از همه ممنونم که وقت گذاشتین و پست قبل رو خوندین و نظر گذاشتین واقعا فکرشو نمی اینهمه دوستم داشته باشین.

الان که اینجا نشستم اخمام توی همه چون با این آقای کچل همکارم دعوام شده سر اینکه دیروز رفته بود یت رئیس به من گفت از سیستمش یه ج در بیارم منم مجبور شدم سیستمش رو روشن پرینت گرفتم خاموش .حالا سیستمش هم چیزیش نشده الکی میگه زبان سیستمم به هم ریخته حالا اصلا سواد هم نداره شاید فونتت عوض شده باشه یعنی واسه یه فونت ناقابل زنگ میزنه از مرکز کامپیوتر میان براش درست میکنن البته چون خیلی مغروره نمیخواد به من بگه وگرنه من با کمال میل براش انجام میدم.خلاصه که بیخودی فقط چون سه راهه برقش خاموش نشده بود فهمیده بود یکی رفته سرسیستمش و دادو بیداد راه انداخته بیا و ببین منم گفتم رئیس گفتم گفت میرم به رئیس میگم دیگه ی سر سیستم من نره منم گفتم برو بگو بعدش هم از اتاق رفتم بیرون و باگوشیم زنگ زدم به رئیس و بهش گفتم اونم گفت ولش کن خودم درستش میکنم خودم بهت گفتم حالا هم من واسش حس چک و پوزم رو اخمو اونم واسه من ولی بازم من اینترنتش رو یدم دارم پست میذارمالبته چشمم به مانیتورش هست اگه خواست به سراغ اینترنت فوری قطعش میکنم فعلام که از بیکاری داره میکنه باسیستمش واقعا این کارمندای قدیمی که استخدام رسمی هستند و سابقه دار هییییییچ کاری نمیکنن همه کارها رو میریزن سر جوونها اونوقت راه میرن و پز میدن که ما سن شماها بودیم کوه رو جابجا میکردیم و این حرفها هیچی هم نبودن آمار همشون رو دارم فقط میخوام به روشون نیارمم نه اینکه زورم نمیرسه ها اونوقت دلم میخواد فیش حقوقی شون رو واستون بذارم زیر سه تومان حقوقشون نیست تازه با دیپلم ت یه عمر پول یامفت به اینها داده به بخت برگشته ما که رسیده یادش اومده به کارمندها نباید زیاد رو بده استخدامشون هم نباید ه که جای پاشون محکم نشهبگذریم الان عصبانیتم فروکش کرد اما از اونجایی که من از داد و بیداد خیلی بدم میاد و شانسم انگار به داد میاد از اینکه صداش رو بلند کرد خیلی حرص خوردم حالا اگه کوتاه نیاد براش دارم

دوستان خوبم امروز داشتم فکر می که امشب برای مراسم احیا کجا بریم یاد پارسال افتادم و اینکه توی اون سه شب کجاها رفتم و از خدا چیا خواستم انگار خیلی هاش رو خدا بهم نداد البته اونموقع واسه ام زیاد دعا که بعد ازشب قدر سوم فوت شد و البته تقدیرش این بود و خدا نمیخواسته حال منو بگیره که. دیگه چون پارسال تازه فهمیده بودم پدرشوهرم هم سرطان داره واسه اونم خیلی دعا که نمیدونم این یکی سرنوشتش چی میشه؟ اما واسه خودم و آرامشم و زندگیم هم خیلی دعا که این یکی تقریبا دیگه مطمئنم که میسر نشد.دعا زیارت برم که خداروشکر زیارت رضا نصیبم شد اما بقیه هاش نه البته خودم هم امیدی نداشتم به برآورده شدنشون چون خو من که پولش رو نداشتم باید اول یه حس باشه که بعدش من یه جایزه برنده بشم ی که پول نداره چطور مثلا از خدا کربلا میخواد؟البته میدونم برای خدا کاری نداره اما اینبار هم مارو قابل ندونست و میتونست اما به دلایلی که خودش بهتر میدونه نکرد.

اما بچه ها یه موضوعی توی همه سالهای گذشته منو خیلی عذاب میداد که خدارو شکر الان یه سال تقریبا صحنه زندگیم از لوث وجودش پاک شده درست حدس میزنید خارخاسک رو میگم یعنی الان یه ساله شاید من دهبار ندیده باشمش خداروشکر و دیگه هروقت میخوام یه کاری کنم که بهم انرژی مثبت بده مثلا موهام رو رنگ میکنم یا یه لباس جدید می م دلهره ندارم که اون ببینه و یه شری به پا کنه نه این که مثلا بگه چرا لباس یدی یه شر بیربط به موضوع که البته از سوختگی قسمتی از بدنش از این موضوعات حاصل میشد.واقعا توی این مورد آرامش دارم یادتونه پارسال سه روز بود که من فوت شده بود اینها جهاز بردن با هزارتا کل زدن و سروصدا درحالیکه میدونستن من اون بالا دارم خون گریه میکنم و عزادارم یادتونه هفته ام که شد عروسی گرفتن یادتونه چیا به من گفتن واسه اینکه گفتم عروسی نمیام (بچه هایی که این داستانها رو نخوندن میتونن به آرشیو تیر و مرداد پارسال رجوع کنن)اما الان دیگه از اون دلهره ها خبری نیست شاید خدا اون چیزی رو که من نمیدونستم باید ازش بخوام به من داد اما اون چیزهایی رو که صلاحم نبود رو نداد. شاید برای زندگی من هیچ چیز واجب تر از پیدا شدن یه دیوونه ای که بیاد این جونور رو بگیره و ببره نبود واقعا. گاهی به کارهاش و رفتاهاش که فکر میکنم میگم یعنی الان خواهر شوهرهای خودش هم باهاش اینجوری رفتار میکنن اصلا شده بفهمه شب عروسی بهت بگن ما هم میخوایم بیایم آتلیه و باهات ع بگیریم یا من میخوام توی ماشین عروس بشینم چه حالی به آدم دست میده اصلا شده حال منو بفهمه و کارهایی که با من کرد و دروغ هایی که پشت سرم گفت رو درک کنه که چطور تو از سر دوستی و صداقت یه کاری واسه یکی میکنی اما اون برات کاری میکنه از صدتا دشمن بدتر همه بهم میگن به خدا واگذار کن من صد البته به خدا واگذار اما حلال ن به هیچ عنوان کینه ای نیستم اما توی این مورد خاص دلم میخواد تقاصش رو پس بده اگه من بدی کرده بودم و اونم بدی جواب داده بود اشکال نداشت اما چون من مثل یه خواهر دلسوز و مهربون رفتار و اون اینجوری دلم میخواد واقعا سرخودش بیاد. خوب من الان یه رهای خشمگین شدم دوباره و باهمین یادآوری کوچیک اعصابم بهم ریخت اما خداروشکر الان آرامش دارم تا حدی که حتی اگه بخوام برم خونه مادرشوهرم کفشهاشون دم در باشه برمیگردم بالا و نفس راحت میکشم و میگم خداروشکر که جایی هست که بره و نمیخواد دائم اینجا بمونه و فتنه انگیزی کنه. حالا این برام سواله که واقعا حال امروز من و آرامشی که توی این مورد دارم از شب قدر پارساله آیا واقعا خدای مهربون اینجوری تقدیر و رقم زده بود آدمی که شوهرم بخاطرش بارها و بارها بدترین بلاها رو سرمن آورده بود خودش جوری خودش رو نشون بده تا جایی که توی برنامه های ازدواجش به شوهرم گفت تو کاری به زندگی من نداشته باش و زندگی و خودت رو و من به تو و احترامی که بهم بذاری نیازی ندارم یعنی یه جوری دلش میخواست شوهر کنه و این وصلت سربگیره که مخ شوهرم سوت میکشید و میگفت این کارهایی که تا حالا میکرد واسه بی شوهری بود؟(لطفا مجردهای باشعور بهشون برنخوره) و همین حرفها باعث شد شوهرم ماهیت اصلیش رو بفهمه و دیگه حتی چشم دیدنش رو هم نداشته باشه بچه ها باور میکنید پدرشوهر من نزدیک دوماه توی بیمارستان بود اما این دختر که تنها دخترشه فقط 4-5بار درحد وقت ملاقات بهش سرزد یعنی حتی یه شب هم پیش باباش نخو د حتی مادری که اینقدر سنگش رو به میزد و حاضر شد واسه اینکه سرویس طلا سرعقد به دخترش بده طلاهاشو بفروشه کاری که حتی یه گرمش رو هم برای ما انجام نداده بود، دوهفته توی بیمارستان بود و این دختر حتی یه بار بهش سرنزد انگار قصدش از این زندگی شوهر پیدا بود که بهش رسید و دیگه بعد از اون قید همه رو زد البته مادرشوهرم همچنان طرفدارشه و ی جرات نداره پشت سرش حرف بزنه و اصلا نمیفهمه که این دختر به اونها محبتی نداره اما همین کارهاش باعث میشه هرروز شوهرم بهتر بفهمه که این خواهر براش از فامیلهای درجه صدم هم کمتر به درد میخوره و دیگه اصلا برای دیدنش به من اصراری نداره خودش هم چشم دیدنش رو نداره و من البته قبلا خیلی تلاش می اینجوری نباشه اما الان اصلا برام مهم نیست و واقعا احساس آرامش میکنم واقعا یه مدت روانی شده بودم شبها خواب میدیدم داره با مادرشوهرم برام توطئه میکنه روزها اگه از پایین صدای حرف میومدم یا شوهرم یه دقیقه میرفت پایین میگفتم الان دارن چیها پشت سر من میگن اصلا خیلی از دعواهای ما و اینکه رومون توی روی هم باز شد تقصیر این آدم بود وگرنه شوهر من مرض نداشت که بیخودی بعضی چیزها رو که فکرش رو هم نمیکرد مطرح کنه یا توی مجلس زنونه ای که ما بودیم نبود که ببینه اونجا چی شده به خاطرش با من دعوا راه بندازه من که ازش نمیگذرم اما از خدا متشکرم که حال امروز زندگی منو خوب کرد ایشالا اونم اینقدر توی زندگیش خوشبخت باشه که هوای خونه باباش به سرش نزنه.

دوستای خوبم امشب اولین شب از شبهای قدره کاش میشد قدرش رو خوب بدونیم اما من یکی که بلد نیستم همش داریم تند و تند یه دعاهایی رو میخونیم و قرآن رو روی سرمون میگیریم و خواب آلود یه سحری میخوریم و دیگه صبح شده نمیدونم حاجت میگیریم یا نه یا اصلا تقدیرمون رو خوب رقم میزنن یا نه؟ شاید اگه فکر کنیم که این شب قدره آ مون و سال دیگه نیستیم قدرش رو بهتر بدونیم اما انسان همیشه در زیانه و هیچوقت انگار دلش نمیخواد از این دنیا دل ه.

شماها اگه بلدین چطوری میشه به خدا پل زد و قشنگ توی دلش جا شد به منم خبر بدین که خیلی احتیاج دارم خودمو براش لوس کنم دلم میخواد واقعا جسم بود و سرم و روی پاهاش میذاشتم و گریه می و میگفتم خدایا منم همون رهای یکی یه دونه که ی یه تلنگر بهش نزده بود این چه تقدیری بود که برام نوشتی .....

خدایا منم همون رهای پاک و معصوم که تا قبل از ازدواج حداقل گناه غیبت رو انجام نمیداد اما حالا ......

خدایا منم رهای بی کینه که اگر با همکلاسیش دعواش میشد شب نشده آشتی میکرد اما حالا......

خدایا شدم پر از رذیلت های اخلاقی که زمانه باعثش بود فهمیدم کینه چیه حسد چیه بخل چیه فهمیدم چه جوری میشه نظر آدم تنگ بشه و زورش بگیره با بدبختی کارکنی بعدش هزینه درمان پدرشوهری بشه که معلوم نیست خوب بشه یا نه پدرشوهری که هنوز یک ریال ج زندگی پسرش نکرده اما اینقدر مهربون بود که اگه یه هندونه می ید میخواست بیاره خونه ما مادرشوهر و خواهرشوهر نمیذاشتن و بارها میگفت فلان چیز رو یدم بیرید موقع رفتن اونا ازش قایم می که نبینه یادش بیاد بهمون بده.

خدایا منم رها ی که بدی ها اینقدر خوب یادم میمونه اما لطف و محبت بی اندازه تو نه....

منم رهایی که خیلی احتیاج دارم گریه کنم خیلی خیلی پس آغوشت رو برام باز کن امشب سرم رو بذارم روی ات و زار بزنم شاید وجودم اینقدر سرکشی نکنه و آروم بگیرم

پارسال حالم خیلی بد بود میدیدم مادرشوهرم که حتی کادوی تولد بچه منو نداده از توی صندوقچه هاش پول پیدا میکنه و ج مراسم خواهرشوهر میکنه مادرشوهری که دم از نداری میزد حاضر نیست لباسشویی و یخچال ایرانی واسه دخترش بگیره همش وسایلی رو که می یدن با جهاز من مقایسه میکرد خیلی دلم فشرده میشد میخواستم برم بهش بگم یعنی بچه من ارزش یه ربع سکه نه صدتومن پول اندازه کادویی که غریبه ها دادند رو نداشت؟؟؟

گاهی توی ذهنم تصور می اومده معذرت خواهی کرده و یه عالمه کادو برامون آورده جای سوغاتها و کادوهایی که هرگز برامون نیاورد، آورده بعد من ازش میگرفتم توی ذهنم بوسش می و میبخشیدمش که توی عالم واقعیت هم کینه شون از دلم بیرون بره اما هرگز نرفت....

خدایا امسال توی شبهای قدر ازت آرامش بیشتر میخوام ازت سلامتی و برآورده شدن همه آرزوهاشونو میخوام آرزو میکنم همه دوستان مجازیم که بین خودشون و عشق زندگیشون فاصله افتاده دوباره آشیونه عشقشون گرم بشه و بهترینها برای تقدیر امسالشون رقم بخوره.

بچه ها خیلی دوستون دارم و بازم ممنونم که کمکم کردین گاهی خودم چیزهایی رو که شماها میگین رو میدونم اما شنیدنش از زبون شماها برام یه لطف دیگه ای داره نظراتتون واقعا برام عزیزه و خوشحالم که دوستانی مثل شماها دارم

  • بچه ها ی از آدرس جدید زهرا و غریبه خبر نداره واسه من یه پیغام گذاشت که آدرس وبم عوض شده بعدش هم وبش نشون داده نمیشد اما آدرس وب جدیدش رو فکر کنم یادش رفت به من بده اگه ی ازش خبر داره به من خبر بده یه جورایی به خوندن داستان زندگی همتون عادت و از ته دلم واسه بهتر شدن روزگارتون دعا میکنم
  • یادتون نره امشب برای منم دعا کنید
  • امشب برای همه مریضها و پدرشوهرم دعا کنید ممنونم.

دوستتون دارم و ماس دعا شب قدر خوبی داشته باشید نه که بگیرین بخو نا



مشاهده متن کامل ...
حال امروزم از شب قدر گذشته است؟؟؟؟
درخواست حذف اطلاعات

سلام دوستان خیلی خوبم واقعا از همه ممنونم که وقت گذاشتین و پست قبل رو خوندین و نظر گذاشتین واقعا فکرشو نمی اینهمه دوستم داشته باشین.

الان که اینجا نشستم اخمام توی همه چون با این آقای کچل همکارم دعوام شده سر اینکه دیروز رفته بود یت رئیس به من گفت از سیستمش یه ج در بیارم منم مجبور شدم سیستمش رو روشن پرینت گرفتم خاموش .حالا سیستمش هم چیزیش نشده الکی میگه زبان سیستمم به هم ریخته حالا اصلا سواد هم نداره شاید فونتت عوض شده باشه یعنی واسه یه فونت ناقابل زنگ میزنه از مرکز کامپیوتر میان براش درست میکنن البته چون خیلی مغروره نمیخواد به من بگه وگرنه من با کمال میل براش انجام میدم.خلاصه که بیخودی فقط چون سه راهه برقش خاموش نشده بود فهمیده بود یکی رفته سرسیستمش و دادو بیداد راه انداخته بیا و ببین منم گفتم رئیس گفتم گفت میرم به رئیس میگم دیگه ی سر سیستم من نره منم گفتم برو بگو بعدش هم از اتاق رفتم بیرون و باگوشیم زنگ زدم به رئیس و بهش گفتم اونم گفت ولش کن خودم درستش میکنم خودم بهت گفتم حالا هم من واسش حس چک و پوزم رو اخمو اونم واسه من ولی بازم من اینترنتش رو یدم دارم پست میذارمالبته چشمم به مانیتورش هست اگه خواست به سراغ اینترنت فوری قطعش میکنم فعلام که از بیکاری داره میکنه باسیستمش واقعا این کارمندای قدیمی که استخدام رسمی هستند و سابقه دار هییییییچ کاری نمیکنن همه کارها رو میریزن سر جوونها اونوقت راه میرن و پز میدن که ما سن شماها بودیم کوه رو جابجا میکردیم و این حرفها هیچی هم نبودن آمار همشون رو دارم فقط میخوام به روشون نیارمم نه اینکه زورم نمیرسه ها اونوقت دلم میخواد فیش حقوقی شون رو واستون بذارم زیر سه تومان حقوقشون نیست تازه با دیپلم ت یه عمر پول یامفت به اینها داده به بخت برگشته ما که رسیده یادش اومده به کارمندها نباید زیاد رو بده استخدامشون هم نباید ه که جای پاشون محکم نشهبگذریم الان عصبانیتم فروکش کرد اما از اونجایی که من از داد و بیداد خیلی بدم میاد و شانسم انگار به داد میاد از اینکه صداش رو بلند کرد خیلی حرص خوردم حالا اگه کوتاه نیاد براش دارم

دوستان خوبم امروز داشتم فکر می که امشب برای مراسم احیا کجا بریم یاد پارسال افتادم و اینکه توی اون سه شب کجاها رفتم و از خدا چیا خواستم انگار خیلی هاش رو خدا بهم نداد البته اونموقع واسه ام زیاد دعا که بعد ازشب قدر سوم فوت شد و البته تقدیرش این بود و خدا نمیخواسته حال منو بگیره که. دیگه چون پارسال تازه فهمیده بودم پدرشوهرم هم سرطان داره واسه اونم خیلی دعا که نمیدونم این یکی سرنوشتش چی میشه؟ اما واسه خودم و آرامشم و زندگیم هم خیلی دعا که این یکی تقریبا دیگه مطمئنم که میسر نشد.دعا زیارت برم که خداروشکر زیارت رضا نصیبم شد اما بقیه هاش نه البته خودم هم امیدی نداشتم به برآورده شدنشون چون خو من که پولش رو نداشتم باید اول یه حس باشه که بعدش من یه جایزه برنده بشم ی که پول نداره چطور مثلا از خدا کربلا میخواد؟البته میدونم برای خدا کاری نداره اما اینبار هم مارو قابل ندونست و میتونست اما به دلایلی که خودش بهتر میدونه نکرد.

اما بچه ها یه موضوعی توی همه سالهای گذشته منو خیلی عذاب میداد که خدارو شکر الان یه سال تقریبا صحنه زندگیم از لوث وجودش پاک شده درست حدس میزنید خارخاسک رو میگم یعنی الان یه ساله شاید من دهبار ندیده باشمش خداروشکر و دیگه هروقت میخوام یه کاری کنم که بهم انرژی مثبت بده مثلا موهام رو رنگ میکنم یا یه لباس جدید می م دلهره ندارم که اون ببینه و یه شری به پا کنه نه این که مثلا بگه چرا لباس یدی یه شر بیربط به موضوع که البته از سوختگی قسمتی از بدنش از این موضوعات حاصل میشد.واقعا توی این مورد آرامش دارم یادتونه پارسال سه روز بود که من فوت شده بود اینها جهاز بردن با هزارتا کل زدن و سروصدا درحالیکه میدونستن من اون بالا دارم خون گریه میکنم و عزادارم یادتونه هفته ام که شد عروسی گرفتن یادتونه چیا به من گفتن واسه اینکه گفتم عروسی نمیام (بچه هایی که این داستانها رو نخوندن میتونن به آرشیو تیر و مرداد پارسال رجوع کنن)اما الان دیگه از اون دلهره ها خبری نیست شاید خدا اون چیزی رو که من نمیدونستم باید ازش بخوام به من داد اما اون چیزهایی رو که صلاحم نبود رو نداد. شاید برای زندگی من هیچ چیز واجب تر از پیدا شدن یه دیوونه ای که بیاد این جونور رو بگیره و ببره نبود واقعا. گاهی به کارهاش و رفتاهاش که فکر میکنم میگم یعنی الان خواهر شوهرهای خودش هم باهاش اینجوری رفتار میکنن اصلا شده بفهمه شب عروسی بهت بگن ما هم میخوایم بیایم آتلیه و باهات ع بگیریم یا من میخوام توی ماشین عروس بشینم چه حالی به آدم دست میده اصلا شده حال منو بفهمه و کارهایی که با من کرد و دروغ هایی که پشت سرم گفت رو درک کنه که چطور تو از سر دوستی و صداقت یه کاری واسه یکی میکنی اما اون برات کاری میکنه از صدتا دشمن بدتر همه بهم میگن به خدا واگذار کن من صد البته به خدا واگذار اما حلال ن به هیچ عنوان کینه ای نیستم اما توی این مورد خاص دلم میخواد تقاصش رو پس بده اگه من بدی کرده بودم و اونم بدی جواب داده بود اشکال نداشت اما چون من مثل یه خواهر دلسوز و مهربون رفتار و اون اینجوری دلم میخواد واقعا سرخودش بیاد. خوب من الان یه رهای خشمگین شدم دوباره و باهمین یادآوری کوچیک اعصابم بهم ریخت اما خداروشکر الان آرامش دارم تا حدی که حتی اگه بخوام برم خونه مادرشوهرم کفشهاشون دم در باشه برمیگردم بالا و نفس راحت میکشم و میگم خداروشکر که جایی هست که بره و نمیخواد دائم اینجا بمونه و فتنه انگیزی کنه. حالا این برام سواله که واقعا حال امروز من و آرامشی که توی این مورد دارم از شب قدر پارساله آیا واقعا خدای مهربون اینجوری تقدیر و رقم زده بود آدمی که شوهرم بخاطرش بارها و بارها بدترین بلاها رو سرمن آورده بود خودش جوری خودش رو نشون بده تا جایی که توی برنامه های ازدواجش به شوهرم گفت تو کاری به زندگی من نداشته باش و زندگی و خودت رو و من به تو و احترامی که بهم بذاری نیازی ندارم یعنی یه جوری دلش میخواست شوهر کنه و این وصلت سربگیره که مخ شوهرم سوت میکشید و میگفت این کارهایی که تا حالا میکرد واسه بی شوهری بود؟(لطفا مجردهای باشعور بهشون برنخوره) و همین حرفها باعث شد شوهرم ماهیت اصلیش رو بفهمه و دیگه حتی چشم دیدنش رو هم نداشته باشه بچه ها باور میکنید پدرشوهر من نزدیک دوماه توی بیمارستان بود اما این دختر که تنها دخترشه فقط 4-5بار درحد وقت ملاقات بهش سرزد یعنی حتی یه شب هم پیش باباش نخو د حتی مادری که اینقدر سنگش رو به میزد و حاضر شد واسه اینکه سرویس طلا سرعقد به دخترش بده طلاهاشو بفروشه کاری که حتی یه گرمش رو هم برای ما انجام نداده بود، دوهفته توی بیمارستان بود و این دختر حتی یه بار بهش سرنزد انگار قصدش از این زندگی شوهر پیدا بود که بهش رسید و دیگه بعد از اون قید همه رو زد البته مادرشوهرم همچنان طرفدارشه و ی جرات نداره پشت سرش حرف بزنه و اصلا نمیفهمه که این دختر به اونها محبتی نداره اما همین کارهاش باعث میشه هرروز شوهرم بهتر بفهمه که این خواهر براش از فامیلهای درجه صدم هم کمتر به درد میخوره و دیگه اصلا برای دیدنش به من اصراری نداره خودش هم چشم دیدنش رو نداره و من البته قبلا خیلی تلاش می اینجوری نباشه اما الان اصلا برام مهم نیست و واقعا احساس آرامش میکنم واقعا یه مدت روانی شده بودم شبها خواب میدیدم داره با مادرشوهرم برام توطئه میکنه روزها اگه از پایین صدای حرف میومدم یا شوهرم یه دقیقه میرفت پایین میگفتم الان دارن چیها پشت سر من میگن اصلا خیلی از دعواهای ما و اینکه رومون توی روی هم باز شد تقصیر این آدم بود وگرنه شوهر من مرض نداشت که بیخودی بعضی چیزها رو که فکرش رو هم نمیکرد مطرح کنه یا توی مجلس زنونه ای که ما بودیم نبود که ببینه اونجا چی شده به خاطرش با من دعوا راه بندازه من که ازش نمیگذرم اما از خدا متشکرم که حال امروز زندگی منو خوب کرد ایشالا اونم اینقدر توی زندگیش خوشبخت باشه که هوای خونه باباش به سرش نزنه.

دوستای خوبم امشب اولین شب از شبهای قدره کاش میشد قدرش رو خوب بدونیم اما من یکی که بلد نیستم همش داریم تند و تند یه دعاهایی رو میخونیم و قرآن رو روی سرمون میگیریم و خواب آلود یه سحری میخوریم و دیگه صبح شده نمیدونم حاجت میگیریم یا نه یا اصلا تقدیرمون رو خوب رقم میزنن یا نه؟ شاید اگه فکر کنیم که این شب قدره آ مون و سال دیگه نیستیم قدرش رو بهتر بدونیم اما انسان همیشه در زیانه و هیچوقت انگار دلش نمیخواد از این دنیا دل ه.

شماها اگه بلدین چطوری میشه به خدا پل زد و قشنگ توی دلش جا شد به منم خبر بدین که خیلی احتیاج دارم خودمو براش لوس کنم دلم میخواد واقعا جسم بود و سرم و روی پاهاش میذاشتم و گریه می و میگفتم خدایا منم همون رهای یکی یه دونه که ی یه تلنگر بهش نزده بود این چه تقدیری بود که برام نوشتی .....

خدایا منم همون رهای پاک و معصوم که تا قبل از ازدواج حداقل گناه غیبت رو انجام نمیداد اما حالا ......

خدایا منم رهای بی کینه که اگر با همکلاسیش دعواش میشد شب نشده آشتی میکرد اما حالا......

خدایا شدم پر از رذیلت های اخلاقی که زمانه باعثش بود فهمیدم کینه چیه حسد چیه بخل چیه فهمیدم چه جوری میشه نظر آدم تنگ بشه و زورش بگیره با بدبختی کارکنی بعدش هزینه درمان پدرشوهری بشه که معلوم نیست خوب بشه یا نه پدرشوهری که هنوز یک ریال ج زندگی پسرش نکرده اما اینقدر مهربون بود که اگه یه هندونه می ید میخواست بیاره خونه ما مادرشوهر و خواهرشوهر نمیذاشتن و بارها میگفت فلان چیز رو یدم بیرید موقع رفتن اونا ازش قایم می که نبینه یادش بیاد بهمون بده.

خدایا منم رها ی که بدی ها اینقدر خوب یادم میمونه اما لطف و محبت بی اندازه تو نه....

منم رهایی که خیلی احتیاج دارم گریه کنم خیلی خیلی پس آغوشت رو برام باز کن امشب سرم رو بذارم روی ات و زار بزنم شاید وجودم اینقدر سرکشی نکنه و آروم بگیرم

پارسال حالم خیلی بد بود میدیدم مادرشوهرم که حتی کادوی تولد بچه منو نداده از توی صندوقچه هاش پول پیدا میکنه و ج مراسم خواهرشوهر میکنه مادرشوهری که دم از نداری میزد حاضر نیست لباسشویی و یخچال ایرانی واسه دخترش بگیره همش وسایلی رو که می یدن با جهاز من مقایسه میکرد خیلی دلم فشرده میشد میخواستم برم بهش بگم یعنی بچه من ارزش یه ربع سکه نه صدتومن پول اندازه کادویی که غریبه ها دادند رو نداشت؟؟؟

گاهی توی ذهنم تصور می اومده معذرت خواهی کرده و یه عالمه کادو برامون آورده جای سوغاتها و کادوهایی که هرگز برامون نیاورد، آورده بعد من ازش میگرفتم توی ذهنم بوسش می و میبخشیدمش که توی عالم واقعیت هم کینه شون از دلم بیرون بره اما هرگز نرفت....

خدایا امسال توی شبهای قدر ازت آرامش بیشتر میخوام ازت سلامتی و برآورده شدن همه آرزوهاشونو میخوام آرزو میکنم همه دوستان مجازیم که بین خودشون و عشق زندگیشون فاصله افتاده دوباره آشیونه عشقشون گرم بشه و بهترینها برای تقدیر امسالشون رقم بخوره.

بچه ها خیلی دوستون دارم و بازم ممنونم که کمکم کردین گاهی خودم چیزهایی رو که شماها میگین رو میدونم اما شنیدنش از زبون شماها برام یه لطف دیگه ای داره نظراتتون واقعا برام عزیزه و خوشحالم که دوستانی مثل شماها دارم

  • بچه ها ی از آدرس جدید زهرا و غریبه خبر نداره واسه من یه پیغام گذاشت که آدرس وبم عوض شده بعدش هم وبش نشون داده نمیشد اما آدرس وب جدیدش رو فکر کنم یادش رفت به من بده اگه ی ازش خبر داره به من خبر بده یه جورایی به خوندن داستان زندگی همتون عادت و از ته دلم واسه بهتر شدن روزگارتون دعا میکنم
  • یادتون نره امشب برای منم دعا کنید
  • امشب برای همه مریضها و پدرشوهرم دعا کنید ممنونم.

دوستتون دارم و ماس دعا شب قدر خوبی داشته باشید نه که بگیرین بخو نا



مشاهده متن کامل ...
کمال تبریزی: حرف جدید، مخالفان زیادی دارد
درخواست حذف اطلاعات
معرفی «کمال تبریزی» به مثابه مقدمه کوتاه این مصاحبه نمی تواند این کارگردان را آن گونه که هست، بشناساند. اهالی سینما او را سازی با جسارت می شناسند. کارگردانی که فقط ساخت هایی چون «لیلی با من است»، «مارمولک»، «خیابان های آرام» یا «طبقه هساث» در کارنامه او، کافی بودند تا امروز بگوییم او یکی از سازان مؤلف سینمای ایران است. از سوی دیگر ساخت سریال هایی چون «دوران سرکشی»، «شهریار» و در آ «سرزمین کهن» باعث شد مخاطبان تلویزیون هم او را کارگردانی با سریال های خوش ساخت بشناسند. خواه ناخواه، برخی از های او با حاشیه همراه شد، حاشیه هایی که پس از گذر از فشارها و ممانعت های زمانه خودشان، اتفاقا آغازگر حرفی نو در سینما به حساب آمدند. «لیلی با من است» از همین دست هاست که با انگشت گذاشتن بر یک ساختار شکنی در مقوله جنگ توانست به زبان سینما ی ماندگار شود. ی که در دوران ساختش در پیچ وخم سوءتفاهمات آن چنان گرفتار شده بود که کارگردان آن می گوید سختی هایی که در مسیر ساخت این کشیده را بر سرساخت هیچ کدام از هایش تجربه نکرده است.

کمال تبریزی در گفت وگو با شهروند، درنهایت صراحت بیان از دلایل اکران نشدن «خیابان های آرام» و دلایل توقف سریال «سرزمین کهن» و مصائبی که در روند سازی اش با آن روبه رو بود، حرف زد. حرف هایی که می توانست گسترده تر باشد؛ اما در همین گفت و گو، مباحثی مطرح شد که هرکدام می توانند فضای جدیدی را برای مباحثه باز کنند. کمال تبریزی در گفت و گو با «شهروند» اعلام کرد که از رفتن آقای ضرغامی نگران نیست و می داند که با رفتن ایشان می تواند با مدیران جدید از هر طیفی که باشند، برای پخش و ادامه ساخت سریال سرزمین کهن به توافق برسد.

سه گانه شما که نزدیک به سوژه های دارای درونمایه های مذهبی و دینی است با «طبقه حساس» کامل شد. شروع ورود به این حوزه با «لیلی بامن است» تصویر جنگ را که تا پیش از آن با نگاه رسمی دنبال می شد، تغییر داد. «مارمولک» باظرافتی هرچه تمام تر و با دفاع «زی وستی» از ت، طنزی معنادار و با درونمایه های انتقادی روی فرستاد و سرانجام در طبقه حساس، طیفی مذهبی نما که صرفا به دنبال تعصب و سنت های بدعت آلود هستند را نقد کردید. این سوژه ها طی این سال ها هدفدار انتخاب شدند؟


هدفدار بودن آن به خود کارگردان مربوط می شود یعنی اگر ما در کارهایی که انجام می دهیم صرفا یک تکنیسین نباشیم که یک نامه را تبدیل به کنیم و اگر فضای تالیفی در ذهنمان باشد و به شکل مؤلف به موضوعات نگاه کنیم یا به عبارت دیگر، از جهان بینی مشخصی در کارها بهره بگیریم، براساس آن انتخاب سوژه و موضوع صورت می گیرد. طبیعی است که اگر برمبنای تفکرات خود انتخاب هایمان را انجام دهیم، خود به خود ها به هم اتصال پیدا می کنند و یکدیگر را کامل می کنند. اگر سازی صاحب این نوع طرز تلقی نباشد هایی می سازد که شاید در تناقض با یکدیگر قرار بگیرند. به یاد دارم زمانی که در دانشکده درس می خو م، یکی از اساتید ما به «فرد زینمان» اشاره می کرد. زینمان یک کارگردان خیلی سرشناس است اما کارهایی که ساخته به هیچ شکلی از نظر مضمونی با یکدیگر نیست.

مثلا وقتی «روزشغال» او را نگاه می کنیم طرز تلقی و جهان بینی این کارگردان را از این نمی توان فهمید. دلیل آن این است که او هم «روز شغال» و هم «مردی برای تمام فصول» را ساخته است. مردی برای تمام فصول یک مذهبی است، بحث عمیق و لایه های درونی اش مذهب و اعتقاد مذهبی است. در حالی که روز شغال یک کاملا علمی است و اصلا بحث مذهبی در آن نیست. اتفاقا همین کارگردان دیگری هم به اسم «ماجرای نیم روز» دارد که دارای درون مایه کاملا عاطفی است و تقریبا می توانیم بگوییم شکل ملودرام، حسی و اخلاق گرا دارد. دیگر او به اسم «جولیا» که خانم «جین فاندا» در آن بازی می کند، ی کمونیستی - سوسیالیستی است، ی در ستایش مار یسم است. تا اینجا چهار نوع طرز تفکر و تلقی مختلف را از این کارگردان در هایش می بینیم. به همین خاطر ما همیشه می گفت که «زینمان» را نباید کارگردان مؤلف نامید. به این دلیل که یک نوع دیدگاه در کارهایش وجود ندارد. وی یک تکنیسین است یعنی یک آدم کاملا متخصص و وارد به کار خود به شمار می رود چرا که هر نامه ای را جلویش می گذارند به نحو خیلی خوبی آن را تبدیل به می کند و اصلا اعتقادی به کارهایی که انجام می دهد، ندارد. البته این امکان وجود دارد که خودش دارای یک اعتقاد مشخصی باشد اما این را از روی هایی که می سازد نمی توان فهمید.

در مقابل این نوع سازی، کارگردانانی هستند که وقتی هایشان را می بینیم تفکر آنان از روی هایشان شناخته می شود. مثلا «میشاییل هانکه» و «استنلی کوبریک» از روی هایشان شناخته می شوند و کاملا می توان فهمید جهان بینی آنان چیست و چگونه به دنیا نگاه می کنند. اگر سازی نگاه خودش را وارد ش کند طبیعتا وقتی نامه ای به او داده می شود اگر با نگاهش منطبق نباشد آن را تایید نمی کند و اگر منطبق باشد آن را می سازد. بنابراین هایش به هم یک پیوستگی پیدا می کنند، به خاطر همین است که شما وقتی لیلی با من است، مارمولک و طبقه حساس را نگاه می کنید در آنها نوعی پیوستگی را حس می کنید. به این دلیل که از نظر دیدگاه و تفکر در یک نقطه مشترک هستند. این موضوع به نوع نگاهی که ساز دارد بازمی گردد. به خاطر همین است که می گویند سازان مؤلف انی هستند که افکارشان می شود و دیگران آن را می فهمند و نمی توانند خودشان را مخفی کنند. برهمین اساس این ها یک ارتباط درونی و نزدیک با یکدیگر پیدا کرده اند.

فکر می کنید اگر مارمولک در این دوران اکران می شد، اکران بی دردسری داشت یا خلاف آن حتی در جشنواره به نمایش درنمی آمد؟

در حال حاضر اتفاقی افتاده است که کاملا این نکته را توضیح می دهد. تهیه کننده مارمولک درخواست کرد که را در بخش سینمای خانگی اکران کنند و به ایشان مجوز ندادند. این نشان می دهد که هنوز هم این فاصله فکری بین مارمولک و شه قالب در جامعه وجود دارد. ما درواقع به لحاظ معادلات هنری، نوعی بازگشت به گذشته داشته ایم یعنی به جای این که پیشرفت کنیم، پسرفت کرده ایم. آنطور که فکر می کردیم رفته رفته هر چه بیشتر جلو برویم فضا بازتر و محدودیت ها رفع می شود، نشد و اتفاقا فضا با محدودیت مواجه شده است. اما اتفاقی که افتاده این است که ارتباط و تعامل سازان با وزارت ارشاد و تمردان بهتر شده است ولی کماکان فکر می کنم مسئولان ارشاد و مسئولان فرهنگی - هنری به این دلیل که تحت فشارهای کاذب بیرونی هستند، به اجبار این فشارها را که درنظر می گیرند و با درنظر گرفتن افکار و تحمیل هایی که وجود دارد، تصمیم نهایی خود را می گیرند. این باعث می شود محدودیت ها همچنان وجود داشته باشد و حتی از گذشته بیشتر هم شده باشد. به این معنی که ما در یک دوره ای بتوانیم مارمولک را بسازیم ولی الان حتی نتوانیم در شبکه نمایش خانگی آن را نمایش دهیم.

این محدودیت ها در کل فضای فرهنگی وجود دارد یا فقط در سینما دیده می شود؟


اخیرا من چند تئاتر دیدم و فکر می کنم فضای تئاتر بازتر شده است. یعنی امروز فضایی در تئاتر ما دیده می شود که در گذشته به این صورت وجود نداشت اما سینما با این وجود که کمی فضایش باز شده کماکان محدودیت هایش را نیز دارد.

به نظر شما دلیل این موضوع چیست؟


می توان دلیل آن را این گونه در نظر گرفت که تعداد بینندگان یک تئاتر خیلی کمتر از تعداد بینندگان یک است. به بیان دیگر گستردگی مخاطب در سینما بیشتر است و هر چه این عرصه، گسترده شود محدودیت های آن بیشتر می شود. در تلویزیون هم همین طور است چون مخاطب بیشتری دارد محدودیت های آن هم بیشتر می شود.

مارمولک در « ت اصلاحات» ساخته و به نمایش درآمد، مشکلاتی که بر سر راه این به وجود آمد، نایستادن معاونت سینمای و ارشاد ت اصلاحات پشت بود یا فشارهای بیرونی باعث آن شد؟

من فکر می کنم فشار بیرونی خیلی زیاد بود و نباید بگوییم که ت وقت پشت این نایستاد، آنها به اندازه کافی پشت ایستادند.

گفته می شد مسئولان عالی رتبه نظام هم موافق مارمولک بودند...


بله همین طور است، من در چند جلسه که ی را دیدم فقط از تعریف د و نتیجه گیری که از د این بود که متاسفانه این از طرف انی که باید فهمیده می شد، نشد. مشکل به آن جا برمی گردد که این تسلط نسبت به متون و آثار هنری وجود ندارد. در صورتی که ی در این زمینه خیلی تسلط دارند، ایشان قبل از این که در این موقعیت باشند این آشنایی و تسلط کافی را نسبت به رمان و آثار هنری داشته اند. یکی از با مهارت ترین خوانندگان کتاب و رمان، خود ایشان هستند و از انی هستند که تمام کتاب هایی که جدید منتشر می شود را می خوانند و وقتی با ایشان صحبت می کنی می گویند که فلان کتاب جدید را (خارجی و داخلی) خوانده ام و در مورد آن صحبت می کنند. مطالعه ایشان خیلی بالا است در صورتی که متاسفانه آنهایی که مسئولیت فرهنگی دارند این مطالعات را ندارند.

مطالعات مسئولان فرهنگی- هنری را چگونه ارزی می کنید؟


نمایندگان کمیسیون فرهنگی مطالعه شان در خواندن کتاب به ویژه در زمینه آثار هنری و دیدن ، شرایط مطلوبی ندارد. همین طور انی که ممیزی می کنند آنها هم مطالعه نمی کنند. یادم می آید یک زمانی به خانه سینما این پیشنهاد را دادم که دوره هایی را در خانه سینما برای مدیران فرهنگی بگذاریم.

یعنی پیشنهاد دادید خانه سینما دوره هایی را برگزار کند که دیدن را به مردم آموزش دهد؟


نه به این معنی که آموزش دیدن داده شود و صرفا جنبه های هنری در نظر گرفته شود و جنبه های را در نظر نگیریم. یعنی یک دوره نمایش در خانه سینما برای افراد خاص داشته باشیم. به عنوان مثال در کمیسیون فرهنگی، در بخش های بالایی وزارت ارشاد که تصمیمات کلی می گیرند و قانون نویسی می کنند، برای نمایندگان مجلس، افرادی که حوزوی هستند، های حوزه، ان و خیلی از آدم هایی که در زندگی عادی شان شاید چندان پیش نمی آید که دست خانواده شان را بگیرند، بلیت ب ند و سینما بروند و ببینند. آموزش بدهیم ارتباط بین مخاطب و از کجا می آید و چه تاثیراتی می گذارد و تاثیرات اجتماعی اش چیست و چگونه می شود که ناگهان نوع لباس پوشیدن یک مد لباس مردم می شود، این دلیلش چیست و حالا ما چه کار کنیم تا از چیز های دیگر تبعیت کنند.

پیشنهاد شما، دیدن های خاص بود؟


اتفاقا من فکر می کنم باید برویم به سمت آموزش بررسی هایی که مخاطب عام دارند. چون حساسیت ها روی های مخاطب خاص چندان بالا نیست و حساسیت برای هایی است که اتفاقا پرفروش است و جذب مخاطب بیشتری انجام می دهد. برخی های خاص هر چقدر هم دیدگاه های منفی را اشاعه دهند - اگر فروش نکند- مسأله و زاویه ای در مورد آنها پیدا نخواهد شد. هایی که هنری و جشنواره ای هستند چندان مورد واکنش نخواهند بود.

در دوره فعلی فرهنگ و هنر کشور، سرنوشت خیلی از های حاضر همانند «لیلی بامن است» شده است. در آن روزها واکنش های طیف تندرو درباره لیلی با من است، چگونه بود؟
این اتفاقات معمولا در زمان خودش رخ می دهد به این معنی که وقتی می خواهی فضای جدیدی را باز کنی و حرف جدیدی را بیان کنی، خود به خود مخالفانش زیاد می شود. علت آن هم این است که تا به حال تجربه و دیده نشده است. برخی علاقه دارند در موقعیتی باشند که آب از آب تکان نخورد و موضوعی مورد نقد قرار نگیرد بنابراین سعی می کنند با آن مخالفت کنند. به یاد دارم در زمان ساخت «لیلی با من است» یک آقای به شدت مخالف نامه ما بودند. ایشان نامه را خوانده بود و در آن دوران تمام تلاش اش را برای مقابله با کرد. مدعی بود ما می خواهیم به جنگ و ها توهین کنیم یا ارزش های دفاع مقدس را زیر سوال ببریم و حس هایی از این قبیل که باعث می شد با تمام قوا و به طور صادقانه مخالفت کند. ولی ما به عنوان سازنده چون می دانستیم قصد تمس نداریم بنابراین مطمئن بودیم این ی می شود که اتفاقا تاثیر خوبی می گذارد. به خاطر همین یک نفر و این طرز تلقی خیلی دردسر کشیدیم. من هیچ کدام از هایم را به سختی «لیلی با من است» نساختم. به قدری این کار سخت بود و به قدری به موانع می خوردیم که اگر حمایت آقای حسین حقیقی که در آن زمان در بنیاد فار بودند، نبود به هیچ عنوان نمی توانستیم این را بسازیم.

شما در سرزمین کهن هم با مشکلات زیادی مواجه شدید.


نه من در لیلی با من است خیلی سختی کشیدم و با یک پوست کلفتی عجیب و غریبی این را ساختم، امکانات نظامی هم به ما نمی دادند و برای گرفتن این امکانات چه مسیرهایی را که نرفتیم.

وقتی به نمایش درآمد واکنش ها تغییر کرد؟


وقتی ساخته شد و در جشنواره فجر به نمایش درآمد، همه نسبت به آن دیدگاه مناسب پیدا د. یعنی وقتی مجموعه را دیدند، نظرشان عوض شد.

آن وقت آن آقای هم که به انتقاد داشتند نظرشان در مورد تغییر کرد؟


این آدم کماکان مخالف بود برای این که یک کاری کرده بود که دیگر نمی توانست از موضع خودش عقب بکشد و حرف خودش را پس بگیرد. ما ایرانی ها هم یک عادتی داریم که خیلی سخت عذرخواهی می کنیم و اشتباهمان را گردن می گیریم.

طبقه حساس، نوعی بازگشت به اوج برای شما تعبیر شد. بازگشت به سینمایی که به آن تعلق دارید. پس از تجربه «خیابان های آرام» که اکران هم نشد، فکر می کردید از پس سوژه حساس این هم برآیید؟

به راحتی. به مرحله ای رسیدم که خوب می دانم چه مخالفت هایی ممکن است با من صورت گیرد. با طبقه حساس هم خیلی مخالفت شد. ما تقریبا در حدود ٢ سال ارشاد می رفتیم و می آمدیم و اجازه ساخت به ما نمی دادند. در دوران سقوط آقای شمقدری فضا به تدریج عوض شد. اوا دوره مدیریت وی، فردی در قسمت نظارت و ارزشی و بخش پروانه ساخت و بررسی نامه بود که حضورش باعث شد بتوانیم گفت وگو کنیم و تعاملی اتفاق افتد. پیش از آن برخورد به این شکل بود که ما نامه را برای گرفتن پروانه ساخت ارایه می کردیم و فقط جواب می دادند نه و نمی شود! موضع ما این بود که بیایید صحبت کنیم و بگویید نامه ایرادش کجاست اما جو نمی دادند و می گفتند نه نمی شود! اما سال آ موضع آنها تغییر کرد. یک سری دیالوگ ها عوض شد و اصلاحاتی اعمال شد که منجر به حل شدن موضوع شد. البته ایرادهایی می گرفتند که ما می گفتیم اگر این قسمت ها را به عنوان ایراد از نامه در بیاوریم که از قصه چیزی نمی ماند و دلیلی ندارد که برویم سراغ این و همه چیز زیر سوال می رود چرا که کنشی که باید در نامه به وجود آید از بین می رود. ارایه این توضیحات سبب می شد متوجه شوند اگر آن چیزهایی که به عنوان ایراد عنوان می شود حذف شود مثل ستون خیمه ای می ماند که اگر نباشد آن خیمه فرو می ریزد. البته خوشبختانه پروانه در دوران آقای شمقدری صادر شد و ما شروع به ساخت کردیم. همان موقع که آقای فارسیجانی موضوعاتی درباره نامه داشت من با قاطعیت تمام می گفتم که این نامه است و وقتی تبدیل به شود مطمئن باشید که اصلا این حس را ایجاد نمی کند و عملا نیز همین طور شد و نسبت به «طبقه حساس» کمترین حساسیت ایجاد شد. یعنی در عین حال خیلی حساس است اما برای آن خیلی هیجان و حساسیت ایجاد نشد و اتفاقا خیلی ارتباط خوبی با آن برقرار شد. من هم از این مطمئن بودم. به هرحال مضمون طبقه حساس این است که با آن جنبه بد سنت مخالفت می کند و اتفاقا جنبه خوب آن را هم می گوید. نقطه اوج طبقه حساس همان پایان است که می خواهد بگوید یک آدم سنتی اتفاقا می تواند یک دفعه به یک مرحله و سطحی برسد که بتواند آن جمله نهایی را بگوید.

آ ین خبری که از دیگر شما یعنی «خیابان های آرام» داده شده چه بوده است؟


در مورد خیابان های آرام فضا شبیه «طبقه حساس» نبود و من تقریبا پیش بینی می که اگر سعه صدر در قبال وجود نداشته باشد این توقیف است و نمایش داده نمی شود. این به خاطر حساسیت های جانبی آن بود نه خود . حساسیت هایی از بیرون وجود دارد که اخیرا هم بالا ه به ما گفتند که مجموعه این ها که به نوعی در مورد حوادث ٨٨ ساخته شده است فعلا امکان نمایش ندارند. آ ین خبر این است که فعلا باید دست نگه داریم. «گزارش یک جشن» و آقای یوسفی هم همینطور است. فعلا اینها باید بماند و جامعه به یک نقطه تعادلی در ارتباط با این حوادث برسد. به یک برداشت متعادلی برسد و آن وقت این ها آزاد و می توانند نمایش داده شوند. ولی چون یک نگاه خاص نسبت به این موضوع وجود دارد فعلا نمایش داده نمی شود.

در میانه کارهای دهه اخیر شما به «گاهی به آسمان نگاه کن» برمی خوریم که فارغ از عنوان منحصربه فرد آن، نوعی کار «سورئال» و فضای ماورایی را به تصویر می کشید. واقعیت این بود که بسیاری از ما که در دوران دانشجویی بودیم، هایی مانند این یا « روشن» فرزاد موتمن را بسیار پسندیدیم. برای طبقه خاص ساخته شده بود؟

این برگرفته از یک رمان بود و فضای خاص خودش را داشت. تقریبا می توانم بگویم موقعی که آن را می ساختیم برای مخاطب خاص برنامه ریزی شد. هنگام ساخت به عنوان یک کار تجربی مطرح بود که تا چه حد می تواند با مخاطب ارتباط برقرار کند؟ البته جزو هایی نبود که در اکران ش ت خیلی فجیعی خورده باشد ولی جزو هایی بود که با افراد خاصی از جامعه ارتباط خودش را برقرار می کرد. ما هم زمانی که را می ساختیم این را می دانستیم که قرار نیست در مقایسه با بقیه ها خیلی پرفروش باشد. این برای من یادآور یک تجربه است؛ تجربه ای که در عرصه سینما همیشه وسوسه می شوی که آن را انجام دهی. من به ٣ به عنوان تجربه نگاه که شاید دیگر تکرار نشوند. مثل این که آدم گاهی یک کار لابراتواری و آزمایشگاهی انجام می دهد که مثلا اگر این را با این ترکیب کند چه می شود.

چه هایی را با این نگاه تجربه ای ساختید؟


گاهی به آسمان نگاه کن، همیشه پای یک زن در میان است که کاملا تجربه ای بود که از نظر سینمایی برای من تازه بود. سوم «شیدا» بود که کار ملودرامی بود که من تا به حال کار نکرده بودم و بعد از آن هم کار ن .

«فرش باد» چطور؟


درباره فرش باد از ابتدا می دانستم که می خواهم چه کار کنم، جنس کاملا معلوم بود.

سریال سازی هم ازجمله فعالیت های موردعلاقه شما بوده است. هنوز خاطره «دوران سرکشی» در یادها مانده که باتوجه به رویکرد حاکم بر سیما، نوعی شالوده شکنی به حساب می آمد، چرا بر سر سریال های شما این مناقشات ایجاد می شود؟

فکر می کنم دلیل عمده آن، است. یعنی مهم ترین دلیل آن اختلاف بین جناح های است و چون می خواهند با هم برخورد داشته باشند بر همین اساس درواقع هر چقدر به سوی یکدیگر سنگ پرتاب می کنند بر سر سریالی می خورد که بهانه شروع چنین نزاعی است و آن قدر آن سریال را می زنند تا زمانی که نابودش کنند و آن زمان آتش بس می دهند و آرام می شوند! در مورد همه سریال هایی که حداقل در تلویزیون ساخته شده، این نگاه همیشه وجود داشته و شدت آن خیلی بالاتر نسبت به سینما است چون مرکز توجه گروه های مختلف است. بنابراین اگر کمی کار خارج از ح عادی تولید شود، طبیعتا فضا علیه آن خواهد شد. برخی اشکالات در مدیریت های این رسانه وجود دارد که سبب می شود در مقاطع مختلف این سریال ها، سرنوشت مناسبی پیدا نکنند. یک سری از آنها امکان پخش پیدا نمی کنند و یک سری هم پخش می شوند اما با حک و اصلاح و جرح و تعدیل! وقتی به گذشته تلویزیون برمی گردیم سریال های با زبان تندتر را به یاد می آوریم که به راحتی هم پخش می شدند چرا که برای آن رایزنی درست صورت می گرفت و تلویزیون در نقطه متعادل تری قرار داشت. امروز انتقاد به تلویزیون این است که گرایش خاصی پیدا کرده و خودش در یک جریان قرار دارد و ما هم دچار این مشکلات می شویم. به نظر من امروز کار با صداوسیما بسیار دشوار شده است.

آ ین وضعیت سرزمین کهن چیست؟


اخیرا اعلام د که زمستان می خواهند پخش این سریال را در تلویزیون آغاز کنند. موضوع این است که با اصرار من و با موافقت تهیه کننده، هیچ وقت راضی نمی شویم قبل از این که سرنوشت فاز٣ و برآورد هزینه و پیش تولید و البته زمان برداری مشخص شود، پخش فاز یک و٢ آغاز شود. یعنی ابتدا باید تلویزیون با تیم سازنده تسویه حساب کند و وضع مالی آن شفاف شود. زمانی که می خواستند این سریال را پخش کنند وضعیت برآوردی این پروژه مشخص نشد. گفتند حالا فعلا فاز یک را پخش کنیم و شما بروید فاز یک را اصلاح کنید. هزینه های این فاز را هم تا حد مقدور می پردازیم تا شما این بخش را آماده کنید و پخش شود و بعد می رویم سراغ مسائل مالی پروژه! با اتفاقاتی که برای نامه افتاد درواقع کارهایی کردیم که واقعیت و توانایی ها و قابلیت هایی که در نامه بود کشف شد. معلوم شد که نامه خوبی نوشته شده بود و اصلاحاتی که تلویزیون در دوره قبلی روی آن اعمال کرده بود اصلاحات درستی نبود و به جای این که ابرویش درست شود چشمش کور شد. شاید یکی از دلایل عمده اعتراضی که جدا از بخش از سوی اقوام بختیاری به این سریال صورت گرفت، این بود که این اصلاحات صورت گرفت و سوء تفاهم را ایجاد کرد. اگر آن اتفاقات نمی افتاد و آن صحنه هایی که مهم بودند از نامه حذف نمی شد قطعا این سوءبرداشت هم به وجود نمی آمد. این اصلاحات هم باید تغییر کند و به نوعی اصلاحات منطقی و درست باشد. در مجموع به نظر نمی رسد در زمان مدیریت فعلی که در ماه های پایانی قرار دارد، اتفاق جدی برای این سریال بیفتد. فکر می کنم پس از تغییرات آتی، می توان با مسئولان جدید - از هر طیفی که باشند- مذاکره کرد و به توافق احتمالی رسید. من تقریبا مطمئن هستم که هر فردی جای آقای ضرغامی بیاید و گذشته این پروژه را برای شان تعریف و اسناد به حق بودن خود را ارایه کنیم و از کاستی هایی که در حق این پروژه اعمال شد سخن بگوییم به توافق می رسیم چرا که مشکل این پروژه اساسا نیست.


به نقل از تابناک

مشاهده متن کامل ...
دشواری های بازیگری
درخواست حذف اطلاعات
گفت و گو با بازیگران برگزیده جشن سینما
دشواری های بازیگری از نگاه برندگان تندیس جشن
:

عظیمه کنعانی:میلاد کی مرام و هنگامه قاضیانی بازیگران برگزیده شانزدهمین جشن سینمای ایران، هر دو برای حضور در ی جنگی تندیس جشن را دریافت د. 2 بازیگر از 2 نسل مختلف که این روزها در یک سینمایی برای اولین بار با یکدیگر همبازی شده اند. هنگامه قاضیانی چند سالی ست که خود را در قامت یکی از بازیگران شاخص زن سینمای ایران نمایانده و این طور که خودش می گوید با رأی قاطع داوران بازیگر برگزیده جشن شانزدهم شده. میلاد کی مرام از استعدادهای تازه بازیگری سینمای ایران است که به عنوان دانش آموخته مدرسه کیمیایی در چند سال اخیر بازی های خوبی از خود به یادگار گذاشته است. بازیگری که سال گذشته با «خط ویژه» نامزد دریافت سیمرغ شد و دیپلم افتخار گرفت و امسال هم تندیس جشن سینمای ایران را دریافت کرد. با این دو بازیگر که این روزها سر صحنه «هاری» حضور دارند گفت و گویی کرده ایم که متن آن را پیش رو دارید. پیش از خواندن این گفت و گوها بد نیست به فصل مشترک درخشش این دو بازیگر نیز اشاره شود که هر دو در هایی جنگی حضور یافته اند و نقششان نیز دشواری های زیادی را به همراه داشته است.

میلاد کی مرام، بهترین بازیگر مرد شانزدهمین جشن خانه سینما:

کاش از موفقیت جوان ترهای سینما خوشحال باشیم!

میلاد کی مرام به خاطر بازی در «ملکه» جایزه بهترین بازیگر مرد را از شانزدهمین دوره جشن خانه سینما دریافت کرد. جایزه ای که شاید خیلی زودتر از این ها منتظرش بود، اما گویا قسمت این بود که بعد از سه سال وقفه، این جشن برگزار شود و بیشترین جوایز خود، از جمله تندیس بازیگری را به «ملکه» بدهد. کی مرام بعد از «ملکه» گزیده کار شد و در چند ی که تا امروز بازی کرده، سعی داشته چهره های متفاوتی از خود به نمایش بگذارد. با او درباره همین تنوع گرایی و همچنین جایزه ای که به شیوه عجیب و غریبی هم دریافتش کرد گفت و گویی داشته ایم که پیش روی شماست:

***

نظر شما درباره کلیت این دوره از جشن خانه سینما چیست؟ جایزه خودتان هم که به شیوه ای خاص به شما اهدا شد که تا پیش از این ی تجربه اش نکرده بود!

- همیشه گفته ام که تلاش من اساسا بر این محور است که جایزه هایم را به فراموشی بسپارم و حتی در مورد تندیس خانه سینما که شاید مهم ترین آنها باشد هم چنین اتفاقی خواهد افتاد، چون نمی خواهم در یک سطح باقی بمانم. توجه به جایزه ممکن است باعث شود دیگر تلاش نکنم و درجا بزنم. درباره جشن نیز باید بگویم جوایز آن با رأی همکاران مان به هر کدام از ما برندگان این دوره رسید، پس برای همه مان ارزش و اهمیت ویژه ای دارد؛ بنابراین بیراه هم نبود اگر قدری مفصل تر برگزار می شد. فراموش نکنیم برگزیدگان این جشن از سه سال سینمای ایران بیرون آمده اند و همین نکته به تنهایی عظمت اتفاق را روشن می کند. روی هم رفته، معتقدم این جوایز تا همیشه برای همه ما ارزشمند خواهد بود.

در صحبت هایتان به این موضوع اشاره کردید که جوایزتان را به دست فراموشی می سپارید. فکر نمی کنید اعلام این نکته باعث شود داوران از انتخاب شما به عنوان برنده نهایی یک جایزه منصرف شوند؟ هرچند که شاید اینطور منصرف شدن هم یک اتفاق غیرحرفه ای باشد.

-نمی توان از عبارت «غیرحرفه ای» استفاده کرد. به هر حال ما داریم در جامعه ای زندگی می کنیم که حرف آدم ها روی همه چیز اثرگذار است. در جشن خانه سینما عموما این اتفاق رخ نمی دهد، چون از عده زیادی نظرخواهی می کنند و هر بخش، جداگانه و به دقت مورد بررسی کارشناسان امر قرار می گیرد، اصلا برای همین است که ارزشمند است. هنوز هم معتقدم اگر ی مدام نسبت به جوایز مختلف ابراز بی تفاوتی داشته باشد، خود را از گرفتن آن محروم می کند، چون به هر حال داوران هم تا حدی تأثی ذیر هستند.

بارها گفته اید که «سیاوش» «ملکه» را خیلی دوست دارید. این علاقه صرفا به خاطر آن مشقتی است که هنگام کار متحمل شدید؟

-علاوه بر آن سختی و دشواری که به آن اشاره کردید و همچنین ابعاد معنوی کلیت ، من «ملکه» را دوست دارم چون ایده بسیار جذ دارد. این بدون هیچ تعارفی درباره انسان های در سایه ماندهء دفاع مقدس صحبت می کند. شاید از بزرگان ما در این عرصه تنها یک اسم در ذهن همه ما باقی مانده باشد که آن را هم با تماشای یک یا رد شدن از خیابانی به نام آنان به یاد می آوریم. هیچ از جزئیات زندگی بزرگان جنگ هم خبر ندارد، چه برسد به مخلصان گمنامی که شاید جز همشهری هایشان ی آنان را نمی شناسد. نقش من در «ملکه» نقش غلام زرقانی است که یک شهید زنده است و تمام اتفاقاتی که در این اثر سینمایی برای من رخ داد، در جهان واقعی برای او رخ داده بود، البته با اضافه مقداری درام. جالب است بگویم در ابتدا ایده ذهنی من برای بازی این نقش چیز دیگری بود، اما وقتی به آبادان رفتم و حقایق را دیدم، جا خوردم. باورتان می شود که این قهرمان ملی در حال حاضر دارد روی یک تا ی کار می کند؟ زندگی فعلی ایشان به قدری پر از معنی است که من در ذهن دارم یک مستند در موردش بسازم.

«ملکه» را به عنوان ی ضدجنگ می شناسند. شما هم با این توصیف موافقید؟

-مگر جنگ چیز خوبی است که ضد جنگ چیز بدی باشد؟ هیچ کدام از ما جنگ را دوست نداریم و بنابراین صفت ضدجنگ، صفت بدی نیست. اصلا مگر شعار جشنواره مقاومت و دفاع مقدس ما همین مفهوم را در بر نمی گیرد؟ گاهی به خاطر بی اطلاعی برخی دوستان، حرف هایی زده می شود و جریان سازی هایی رخ می دهد که باعث می شود ی مثل «ملکه» که به اعتقاد من یکی از بهترین های دفاع مقدس است، مهجور باقی بماند. اولین بار است که ی در جشن خانه سینما 11 بار جایزه می گیرد و هیچ اعتراضی ندارد و همه می گویند حقش بود.

گویا در جریان کار صدمه جسمی هم دیدید. همینطور است؟

-بله. در یکی از صحنه ها به خاطر یک ناهماهنگی زودتر از زمانی که باید می پ ، حرکت و بر اثر یک انفجار از روی دوچرخه پرت شدم و کتفم در رفت.

و در کار وقفه ایجاد شد؟

-نه! گرم بودیم و جوان بودیم و این چیزها حالی مان نبود! ادامه دادیم! به غیر از آن من از ارتفاعی افتادم و با کمری که آسیب دیده بود از آن بویلر بالا می رفتم. امکاناتی برای گرفتن ام. آر. آی نبود و اصلا داغ بودم و فکر نمی موضوع اینقدر جدی باشد، اما دیسک کمرم آسیب دیده بود و آن آسیب ها حتی تا «خط ویژه» هم با من بود و به خاطر آن همه دویدن تشدید هم شد. به هر حال یک پروسه درمانی شش ماهه را طی و الان شیرینی همه این موفقیت هایی که تا همین روزها هم شاهدش هستیم، باعث می شود آن تلخی ها را از یاد ببرم.

بعد از «ملکه» در برف بازی کردید و می دانم دلخوری هایی برای شما باقی مانده. حالا که مدتی از اکران می گذرد، می خواهید در مورد آن بیشتر توضیح بدهید؟

-چیزی که شما از من در «برف» دیدید، همان چیزی نبود که من به خاطرش همکاری با این پروژه را پذیرفته بودم. من می خواستم به سینمای مستقل و مهدی رحمانی کمک کنم و دعوت او را برای یک نقش کوتاه قبول ، اما قرار نبود آن سکانسی که از من در گنجانده می شود، به این شکل باشد. یادم هست بعد از بازی آن سکانس همه رضایت خود را اعلام د و کارگردان هم خیلی راضی بود، اما اولین بار که را تماشا با تعجب دیدم آن سکانس در آمده است. زمانی که خانم افشار شروع به صحبت می کند، من هم به همان میزان دیالوگ دارم و به ایشان جواب می دهم، اما به خاطر سبک ویژه تدوین کار، همه آن جواب ها را در آوردند. در زمان برداری من دقیقا همان کاری را انجام می دادم که کارگردان از من می خواست. او به من گفت خیلی عادی و با لبخند حرف هایت را بزن. من هم گفتم همه این ها را با چاشنی اشک انجام می دهم، گفت چه بهتر. من با لبخند حرف می زدم و در عین حال اشک هایم روی گونه می ریخت. سکانس خیلی سخت و جذ بود و من اصلا به خاطر همین سکانس بر سر پروژه حاضر شدم.

این سکانس می توانست یکی از متفاوت ترین ها در کل کارنامه شما باشد.

-اصلا همیشه گفته ام که من به دنبال متفاوت کار هستم. با مرور کارنامه من نیز این ادعا ثابت می شود. حتی در سریال ها نیز دو تجربه ای که داشتم در دو فاز مختلف و متفاوت قرار داشتند. «مستانه» هم که هنوز به نمایش در نیامده در ادامه همین روند، خاص و متفاوتی است. من دیر به دیر کار می کنم تا این تفاوت حفظ شود و به دام کلیشه نیفتم.

درباره «خط ویژه» هم صحبت کنید؛ ی که برگزیده تماشاگران جشنواره بود.

-روزی که مصطفی کیایی نامه را به من داد خودش نقش کاوه را به من پیشنهاد داد. کاراکتری که هومن سیدی بازی اش کرد. من اما گفتم فقط شاهین را بازی می کنم. آ ین جمله ام هم این بود که من شاهین را بازی می کنم و به خاطرش جایزه می گیرم. کیایی هم لبخند زد و گفت خیلی خوب است! برو قراردادت را ببند.

درباره ی که این روزها در حال بازی آن هستید صحبت می کنید؟

-«هاری» اولین تجربه یک کارگردان مستعد و جوان است. در این افتخار دارم با جمشید هاشم پور و هنگامه قاضیانی و همچنین علیرضا کمالی پور، حسین سلیمانی و ... همبازی باشم. تینگ خیلی خوبی داریم و واقعا یک گروه همدل در کنار هم جمع شده اند. فرشاد گل سفیدی هم بردار خوب ماست که نتیجه زحماتش را خواهید دید و لذت نیز خواهید برد.

چطور می شود که پیشنهاد یک کارگردان اولی را می پذیرید؟

- احمد انصاری از همکلاسی های من در کلاس های کیمیایی بود. گذشته از آن به صرف صحبت با کارگردان و قرار گرفتن در جریان نامه می توانی حدس بزنی کار خوبی از آب در می آید یا نه. من همیشه خیلی دلانه انتخاب می کنم، یعنی اگر دلم با کاری باشد، حتما به سراغش می روم. در این نقش یک جوان امروزی و عجیب و غریب را بازی می کنم. کارکتری که فکر نمی کنم تا امروز در سینمای ایران نمونه ای داشته باشد.

درباره قصه توضیح کوتاهی نمی دهید؟

-«هاری» داستان سه دوست است که دست به کار خلاف بزرگی می زنند و برای رسیدن به چیزی که فکر می کنند حق آنان است ی می کنند.

حرفی باقی مانده که بخواهید عنوان کنید؟

-خیلی خوب است که همدیگر را دوست داشته باشیم. آقای قریبیان که بزرگ ماست وقتی که داشت جایزه مرا به من می داد گفت من طرفدار جوان ها هستم و از رشد آنان لذت می برم. این خوب است که از پیشرفت جوانان لذت ببریم. اینکه هر چند سال یک بار سینما پوست بیندازد و یک سری چهره های جدید به مردم معرفی شوند، اتفاق رایجی است که تنها مختص سینمای ایران هم نیست؛ بنابراین باید حضور استعدادهای جوان را پذیرفت و از دیدن موفقیت آنان سند بود. این را هم باید دانست که هر ی به وسعت دلش از خداوند روزی می گیرد. در آ از همه انی که باعث شدند بازگشایی خانه سینما اتفاق بیفتد متشکرم و امیدوارم شرایط به گونه ای رقم بخورد که سال های آینده پربارترین جشن ها را برگزار کنیم و همچنین به همه برندگان بخصوص هنگامه قاضیانی، یکتا ناصر، حمیدرضا آذرنگ تبریک می گویم.

هنگامه قاضیانی بهترین بازیگر زن جشن خانه سینما:

با رأی قاطع داوران برگزیده شدم

هنگامه قاضیانی با سابقه سال ها حضور در عرصه تئاتر، نسبت به برخی هم نسلانش کمی دیر در سینما شناخته شد. در عوض قاضیانی با بازی در نقش اصلی «به همین سادگی» حضوری درخشان را به نمایش گذاشت و با تجسم بخشیدن یکی از ملموس ترین کاراکترهای زن سینمای پس از انقلاب توانست قابلیت های خود را به نمایش بگذارد. قاضیانی در سال های اخیر کوشیده تا در هر نقشی حضور نیابد و این گزیده کاری موجب شده او یکی از چهره های شاخص بازیگری در این سال ها باشد. قاضیانی برای بازی در «روزهای زندگی» برنده تندیس بهترین بازیگر زن از شانزدهمین جشنواره فجر شد.

در ی که در روز ملی سینما در برج میلاد نشان داده شد، به نظر می رسید چندان از نحوه اعطای جایزه راضی نبودید. همینطور است؟

-آن روز من نمی دانستم بزرگانی مثل مهتاب کرامتی و امین تارخ قرار است برای دادن جایزه به منزلم بیایند. من فکر می قرار است گروهی بیایند جایزه را بدهند و بروند. از طرف دیگر از شرایط خاص خانه سینمایی ها خبر داشتم و می دانستم آنان نمی خواهند هزینه زیادی صرف کنند، آن هم زمانی که مسائلی مثل صندوق بیمه بیکاری هنوز لاینحل باقی مانده است. همه ما با برگزار ن جشن موافق بودیم. در جریان برگزاری جشن انجمن منتقدان بود که من متوجه شدم امسال جشن خانه سینما نداریم و اتفاقا خیلی هم خوشحال شدم و بلافاصله واکنش نشان دادم. به نظرم پیشنهاد خیلی خوبی بود که برای کمک به صندوق بیمه بیکاری، این جشن برگزار نشود. آن روزی که بچه ها به منزل ما آمدند یک ناهماهنگی رخ داده بود و در واقع قرار یک روز جلوتر افتاد. با این همه با دیدن دوستانم خیلی خوشحال شدم، به ویژه وقتی متوجه شدم چنین شیوه ای برای اعطای جایزه تنها به من اختصاص نداشته و سایر برندگان نیز به این شکل جایزه شان را دریافت کرده اند. وارد شدن همکاران خوبم با آن احساس زیبا خیلی فضا را برای من عوض کرد. به هر حال ما دوست سینما هستیم و از آن حمایت می کنیم و درک می کنیم که چنین طرحی برای برگزاری جشن، به اقتضای شرایط حاضر خانه سینما بوده است. همه ما دوست داریم آرامش را در سینما بالا ببریم. روی هم رفته طرحی که مازیار میری ریخت در نوع خود خوب و جالب بود و خدا را شکر که موفق شدیم آن لحظات را ثبت کنیم. حیف بود لحظه گرفتن آن تندیس های با ارزش به دید عموم مردم نرسد.

همیشه داوری ها در هر عرصه ای حرف و حدیث هایی را به همراه داشته است. با این حساب چطور شد که داوری جشن خانه سینما را پذیرفتید؟

-امسال شانزدهمین دوره از جشن خانه سینما برگزار شد و دفعه اول نبود که داوری در جشن خانه سینما ک د می شود و جایزه هم می برد. آقایان کارن همایونفر و ناصر چشم آذر نمونه هایی برای این اتفاق هستند. امسال مجموع های چندسال اخیر من در رقابت شرکت داده شد و حتی به همین دلیل نمی خواستم داوری را قبول کنم. هر چند که من پرکارترین دوران حرفه ای ام را در همین سه سال تجربه و جایزه ای که دریافت به خاطر فعالیت در این مدت طولانی بود. باید بگویم ما یک شورای صیانت از آراء داشتیم. آقای منوچهر شاهسواری و خانم بیتا بهشتیان تا پاسی از شب وقت گذاشتند تا شمارش را به دقت انجام دهند. من سوال و فهمیدم اختلاف آراء بین بنده و نفرات بعدی خیلی زیاد بوده و من به لطف خدا بالاترین رأی را آورده ام. این موضوع مهم را هم باید در نظر گرفت که حتی ک دای داور هم مثل دیگر داوران تنها یک حق رای دارد، هر چند که من در روز رأی گیری در قسمت بازیگری به خودم رأی ندادم. آقای ارشادی، خانم تیموریان، آقای شاه محمدلو و آقای رایگان به «روزهای زندگی» و بازی من رأی دادند. خیلی از دوستان بین انتخاب بازی من در این و «زندگی مشترک آقای محمودی و بانو» شک داشتند، یعنی دوست داشتند به آن هم رأی بدهند، اما این نظرات بیشتری را به خود جلب کرد و من برای آن یکی ک د نشده بودم. به هر حال تأکید می کنم برای اولین بار نبوده که داوری ک د شده و برنده هم شده است ضمن آنکه در مرحله دوم داوری داورانی از تمام صنوف به یک ک د رأی می دهند. امسال آقای زرین دست هم جایزه بهترین برداری را گرفت و حقش هم بود. من این را چندین مرتبه دیده ام.

«ملکه» 11 جایزه را از آن خود کرد.

-و حقش هم بود! متأسفانه دیگر خیلی کم پیش می آید که به جریانی با دید تخصصی نگاه کنیم. زمان برداری این پالایشگاه در حال کار بوده است. بازیگر آن از ارتفاعی به پایین می افتد اما باز هم به کارش ادامه می دهد. وقتی این سختی ها تحمل شده و اثر تولید شده، ما به این باور می رسیم که این هویت دارد. آیا به خاطر داور بودن محمدعلی باشه آهنگر باید پذیرفت که حق او خورده شود و این جایزه نبرَد؟ در حالی که این کارگردان هم فقط حق یک رأی از تمام آرا داشت.

شما هم بعد از یک مدت طولانی از خانه سینما جایزه گرفتید.

-من از سال 79 با «سایه روشن» در کنار عزت انتظامی کارم را شروع و ایشان به این دلیل که ذات مرا می شناخت گفت باید بدون بخل و حسد و کینه جلو بروی. من یک عمر به همین شکل پیش رفته ام و خدا را شکر هر جایزه ای هم که گرفته ام بعدها اعلام شده که آراء آن قاطع بوده است. حالا از این موضوع بسیار خوشحالم و هیچ حرف و حدیثی نمی تواند خدشه ای به این حس خوب وارد کند. من این جایزه را از خانه سینما گرفتم که خانه خودم هم هست. سالی که من باید این جایزه را به خاطر «به همین سادگی» دریافت می ، آقای میرکریمی به سبب سمت ریاستی که آنجا داشت را بیرون کشید. بنابراین جایزه من خیلی وقت ها عقب افتاده و انصافا این بار حق داشتم. خیلی ها بودند که به من می گفتند جایزه امسال به احتمال زیاد مال توست، بنابراین داوری را قبول نکن. من چند خوب داشتم: «من مادر هستم»، «زندگی مشترک آقای محمودی و بانو»، «روزهای زندگی» و «با دیگران» که الان به فستیوال مونترال رفته است. داوران این دوره جشن خانه سینما افرادی کاربلد و کارشناس و از بزرگان سینما بوده اند و به هر ی رأی داده اند، با ایمان کامل این کار را انجام داده اند. این دوره از داوری یکی از صلح آمیز ترین دوره ها بود، چنان که بعد از کار همه دلتنگ هم شده بودیم. حتی دوست عزیزی به من گفت من دوست داشتم به خاطر مجموعه نقش هایت به تو جایزه بدهم. برای ناهید مشرقی ِ «من مادر هستم». برای طراحی شخصیت محدثه در حجازی، برای طاهره در اول ناصر ضمیری و برای لیلای «روزهای زندگی». من اما معتقدم نه به لحاظ موقعیت، بلکه به لحاظ سن و سال، هنوز کمی این اتفاق برایم زود هنگام است. چیزی که برای من مهم است این است که داوران از همه بازی های من در هر 4 احساس رضایت داشته اند، اما بازی ام در «روزهای زندگی» انتخاب شده چون کار سخت تری بوده و از نظر علمی و آکادمیک به آن رأی داده اند. جالب است هم «روزهای زندگی» و هم «ملکه» که میلاد کی مرام محترم به خاطر آن جایزه گرفت از کم هزینه ترین های سینمای جنگ هستند. ما جایزه سه سال سینما را گرفتیم.

ن همیشه در سینمای جنگ در حاشیه قرار گرفته اند و جز یکی دو مورد مثل «نجات یافتگان» ملاقلی پور، نمونه دیگری نداریم که این مثال را نقض کند. شما اما در «روزهای زندگی» نقش اول را بازی می کنید. با توجه به اینکه هیچ نمونه دیگری برای الگوبرداری نداشتید، چطور با نقش ارتباط برقرار کردید؟

-من مطالعاتی در زمینه پزشکان زمان جنگ انجام دادم. یعنی یک کتاب سه جلدی از بیمارستان سینا گرفتم و بیش از سه ماه خاطرات پزشکان زمان جنگ و پرستاران را خواندم. دوست داشتم برخی چیزها را درباره فضای ذهنی انی که در بخش پزشکی جنگ کار می د، بدانم. از من خواستند در بیمارستان سینا بر سر چند عمل باز حاضر شوم. من همیشه از دیدن خون حالم بد می شد و گفتم این کار را انجام نمی دهم. مرا به زور بردند. من سر عمل باز دیسک کمر و قلب ایستادم و در عمل جراحی مغز هم حاضر شدم و همه چیز را نگاه ، تنها به این خاطر که به فضای موجود عادت کنم و یک وقت میمیک صورت من در هنگام برداری کار بقیه را اب نکند. در همین جریان من با دوستی ارتباط گرفتم به نام خانم احمدی. ایشان از پرستاران زمان جنگ بودند. جالب است که ابتدا کمی گارد گرفت و از من پرسید چرا فکر می کنی می توانی این نقش را بازی کنی؟ جواب دادم می دانم که خدا به من کمک می کند و موفق خواهم شد. کم کم دوستی خوبی بین مان ایجاد شد و ایشان برایم تعریف کرد قبل از تصویب قطعنامه 598 اوضاع بیمارستان ها چگونه بوده است. بر اساس راهنمایی های ایشان من بازی ام را به دو قسمت تقسیم . ابتدای شما آرامشی را در من می بینید که می توانید در همه پزشکان مشاهده کنید. از جایی به بعد استیصال ناشی از شدت گرفتن جنگ در کاراکتر من هم مشهود می شود.

در واقع با ب اطلاعات واقعی به حقایق وجودی چنین شخصیتی در آن زمان و مکان خاص پی بردید.

-من برای بازی ام از اطلاعات و داده ها استفاده ؛ در همه جای جهان همینطور است. وقتی قرار شد «بیمار انگلیسی» ساخته شود که قصه اش مربوط جنگ جهانی دوم بود، بازیگرش ژولیت بینوش در آن زمان زندگی نکرده بود. او در این نقش پزشکی را دارد که از یک مصدوم جنگ مراقبت می کند و به خوبی آن فضا را به مخاطب منتقل می کند در حالیکه هرگز درکش نکرده است. وظیفه بازیگری همین خیال است. شغل ما همین رویاپردازی و زندگی ارواح آدم هاست.

زندگی شخصی شما اساسا به هیچ کدام از نقش هایی که تا امروز بازی کرده اید نزدیک نبوده است.

-هیچ پزی وجود ندارد اما من بخشی مهمی از زندگی ام را که بلوغ دوم خودم می نامم، در فضایی مثل شهر سانفرانسیسکو گذرانده ام. فلسفه خوانده ام و اصلا جهان دیگری به روی من باز است. بنابراین این نقش ها حاصل چیزی جز مطالعه و تخیل من نیست.

حرفی باقی مانده که بخواهید عنوان کنید؟

-از دبیر محترم جشنواره، از منش و سکوت ایشان متشکرم.آقای بزرگ نیا در همان آغاز کار داغدار پدر شدند و یک بیماری نیز برای همسرشان اتفاق افتاد، اما کاری د که یک شرایط آرام برای داوری همه ما فراهم شود. از نگاه منصفانه و متعهدانه همه داوران نیز متشکرم. به همه انی که برنده شده اند از جمله میلاد کی مرام، یکتا ناصر، حمیدرضا آذرنگ تبریک می گویم.



مشاهده متن کامل ...
مصاحبه با خانواده سبز
درخواست حذف اطلاعات

خاطرم نیست دقیقا کی بود، اما یادم هست که یک خبر تلخ، چند ماه پیش دهان به دهان چرخید و «مرتضی پاشایی» را به صدر اخبار کشاند. خبری که شوک بزرگی برای هواداران این خواننده بود و موجب بهت اهالی موسیقی شده بود. خواننده و آهنگساز جوانی که به تازگی نخستین آلبوم رسمی اش را منتشر کرده بود و مشغول برگزاری تور کنسرت هایش بود، به یک بیماری مهلک دچار شد. اما آنچه در هفته ها و ماه های بعد شگفت انگیز بود، مقاومت مرتضی در برابر این بیماری و روحیه مثال زدنی اش بود. او از همه پیش بینی ها فراتر رفت و ثابت کرد اراده انسان توانایی ش تن هر سدی را دارد.

عصر یک روز پاییزی، «مرتضی پاشایی» میزبان ما و البته پدر، مادر، برادر و مدیر برنامه هایش شد تا گپ و گفتی صمیمانه شکل بگیرد.

کودکی – درس

مادر: مصطفی و مرتضی در کودکی رابطه بسیار خوبی داشتند. برادرانه کنار هم بودند و معمولا دعوایی هم بین شان رخ نمی داد. مصطفی به عنوان برادر بزرگ تر همیشه حامی مرتضی بود.

مادر: آن موقع ها دوست داشتم مرتضی ادامه تحصیل بدهد و اصرارم این بود که درسش را جدی بگیرد. البته اگر می دانستم تا این حد در موسیقی موفق می شود هرگز مانعش نمی شدم!

پدر: وقتی علاقه زیادش به موسیقی را می دیدم، مخالفتی با آن نداشتم و حتی تشویقش هم می و دوست داشتم علاقه اش را دنبال کند.

مصطفی: مرتضی ریاضی اش خیلی خوب بود و معلمانش هم می گفتند که در ریاضی موفق است. با این که مرتضی برای درس هایش مطالعه ی زیادی نمی کرد، اما همیشه نمره هایش در سطح بالایی بود.

مصطفی: مرتضی از همان بچگی اهل هنر بود. یادم هست من در دوران راهنمایی بودم و مرتضی دبستان بود که گروه تئاترشان به مدرسه ما آمد و به اجرای نمایش پرداخت. آن روز همه بازی مرتضی را تحسین د و با تشویق های زیادی روبرو شد و بعدها مقام هایی هم در زمینه تئاتر به دست آورد.

شروع کار موسیقی

مرتضی: از کودکی کار هنری و قرار گرفتن روی صحنه را دوست داشتم و حتی درباره آن رویاپردازی هم می . در دوران دبستان، در اموری که مرتبط با مسائل هنری بود، اعم از اجرای سرود، تئاتر و... شرکت می . از همان موقع استیج را دوست داشتم!

تقریبا از 12 سالگی، کار تئاتر را شروع و هم زمان به سراغ نوازندگی گیتار رفتم و به هر دو علاقه داشتم. تا این که به تدریج، موسیقی برایم جدی تر شد. از آنجایی که کار موسیقی را انفرادی دنبال می و همه چیز بر عهده خودم بود، جذ ت زیادی برایم داشت. هر چه پیش می رفتم سعی می توانایی های جدیدی در آهنگسازی، تنظیم، می ، نوازندگی و... به خودم اضافه کنم و چیزهای جدیدی یاد بگیرم. تا این که به سربازی رفتم و یک وقفه دو ساله در کارم ایجاد شد. بلافاصله پس از سربازی، به عنوان آهنگساز با یک شرکت موسیقی مشغول همکاری شدم. آن زمان اتودهایی می زدم. یک سال بعد تصمیم گرفتم چند کار از خودم ارائه کنم و به فکر ساخت آهنگ برای خودم افتادم. از آنجا کم کم انتشار تک آهنگ هایم شروع شد. استقبال از آهنگ ها، مرا تشویق می کرد که با انگیزه کارم را ادامه دهم. تا این که به قطعه «یکی هست» رسیدم.

علاقه به شهرت در کودکی

مرتضی: در بچگی دوست داشتم بازیگر یا خواننده شوم. در عالم کودکی شهرت را دوست داشتم. اما هر چه سنم بالاتر رفت، مدل شهرت برایم خیلی مهم شد و فهمیدم این که فقط مشهور باشی چندان مهم نیست.

مادر: رشته مرتضی «گرافیک» بود و من فکر می در گرافیک موفق شود. چون از تعریف هایی که معلمانش از اثرهایش می د، فهمیده بودم که خلاقیت هنری بالایی دارد.

وقتی شیرخوار بود، با شنیدن صدای موسیقی، حواسش را به آن جمع می کرد و تا پایان آن را دنبال می کرد. بعدها فهمیدم ذهنش به صورت جدی درگیر موسیقی می شود.

پدر: من دوست داشتم هنر را دنبال کند چون واقعا علاقه زیادی داشت. از همان کودکی حتی اگر خواب بود و صدای موسیقی را از تلویزیون یا جای دیگری می شنید، همه چیز را فراموش می کرد و غرق در آن موسیقی می شد. فهمیدم که استعداد هنری بالایی دارد.

مرتضی: البته کمی نگران بودند و شاید مثل خیلی های دیگر، فکر می د هنر محیط و فضای خوبی ندارد. اما بعدها نظرشان عوض شد. مسئله دیگر این بود که شاید خانواده ام، موسیقی را به عنوان یک کار جانبی می دیدند. اما برای من چیزی فراتر از تفریح و سرگرمی بود.

«یکی هست»

مرتضی: «یکی هست» سال 89 منتشر شد. من این آهنگ را خیلی دوست داشتم، اما فکرش را نمی که این اتفاق برای آن بیفتد و اینقدر محبوب شود. من طبق روال، کارهایم را می ساختم و منتشر می . اما ع العمل مردم نسبت به «یکی هست»، خیلی بیشتر از چیزی بود که فکرش را می . از گوشه و کنار تعریف این آهنگ را می شنیدم و این مسئله هر روز بیشتر می شد. آن زمان من را مثل امروز نمی شناختند. از جای خاصی هم حمایت نمی شدم که کارهایم دیده شود. این آهنگ دست به دست چرخید و حدودا یک سال طول کشید تا فراگیر شود.

ترانه این قطعه را «مهرزاد خانی» سروده است. آشنایی من و مهرزاد از همان شرکتی که بعد از سربازی برایش کار می ساختم شروع شد. البته ما زیاد هم را نمی دیدیم. اما چند سال بعد همدیگر را پیدا کردیم و تصمیم گرفتیم همکاری کنیم.

تا یکی دو سال بعد از انتشار «یکی هست» هم ی مرا به چهره نمی شناخت. زیاد اهل ع گرفتن نبودم و تبلیغات هم برایم اهمیتی نداشت. دوست داشتم آن اتفاقی که قرار است بیفتد، با آثارم بیفتد و در واقع آهنگ هایم راه شان را خودشان پیدا کنند.

واکنش پدر و مادر

مادر: زیاد اهل موسیقی نبودم. اما کارهای مرتضی را دوست داشتم و دنبال می . وقتی تعریف های دیگران از کارش را می شنیدم از ته دل خوشحال می شدم.

مرتضی: گاهی که فضای کارهایم غمگین می شد، مادرم اعتراض می کرد و می گفت غمگین نخوان. دوست داشت من آهنگ های شاد بخوانم.

پدر: من موسیقی سنتی گوش می و زیاد به موسیقی پاپ علاقه نداشتم. اما آهنگ های مرتضی را می پسندیدم و برایم جالب بود. الان طوری شده که فقط آهنگ های مرتضی را گوش می کنم و دیگر هیچ! (با خنده)

غم موجود در آهنگ ها

به نظرم فضای کاری من، غمگین نیست، بلکه عاشقانه و احساسی است و من این فضا را دوست دارم. غم و شادی، حسی است که در همه آدم ها وجود دارد و همه آن را تجربه می کنند. همه آنهایی که به ظاهر خوشحال و شاد هستند، در خلوت شان جایی برای فضای احساسی دارند. آن خلوت برای من مهم بود و دوست داشتم به آن راه پیدا کنم.

همه نوع موسیقی گوش می دهم

خودم هم بیشتر آهنگ های آرام و احساسی را دوست دارم. اما همه نوع موسیقی گوش می دهم. چون به تنظیم و آهنگسازی علاقه داشتم، همه نوع موسیقی که خوب بود را گوش می تا فضای ذهنی ام باز باشد و حتی الهام بگیرم و جلوی بروز خلاقیت من گرفته نشود.

مرتضی به ما می گوید: ی نمی تواند درباره دلیل موفقیت در موسیقی نظر قطعی بدهد. حتی شاید با بهترین صدا و آهنگسازی و... هم اتفاقی برای خواننده نیفتد. اما در مورد خودم می توانم بگویم در درجه اول این یک نعمت الهی و لطف خدا بود. نکته دیگر این که من خیلی حساب شده به این عرصه آمدم. اینطور نبوده که امروز تصمیم بگیرم خواننده شوم و بیایم آهنگ منتشر کنم. سال ها ساز زدم، آهنگسازی و پله پله پیش رفتم. واقعا این که فقط خواننده شوم برایم مهم نبود. خیلی برایم مهم بود که در فضای اثرگذاری کار کنم. چند سال پیش وقتی در جایی می خواندم، که می گفتند تو چرا تا به حال معروف نشده ای؟! این دیالوگ را زیاد می شنیدم. اما تا زمانی که از خودم مطمئن نبودم آهنگی نخواندم.

پدر و مادر از ویژگی های مرتضی می گویند

پدر: از بچگی یک ح فرماندهی نسبت به بچه های دیگر داشت، اما همه بچه ها را دوست داشت و هیچوقت هیچ ی را نمی رنجاند. شیطنت داشت اما مردم آزار نبود.

من همیشه مرتضی را با چهار ویژگی یاد می کنم: «مهربان» و «ساده»، در عین حال «با شکوه» و «خارق العاده».

مادر: مرتضی از کودکی دو ویژگی مهم داشت. یکی همان صبوری اش بود و دیگری عاقل بودنش. هیچ وقت، کاری را بی دلیل انجام نمی داد. الان هم همینطور است.

مادر: مرتضی همیشه برای کمک به نیازمندان پیش قدم می شود و هر وقت من پیشنهادی در این زمینه می دهم، استقبال می کند. من به عنوان مادر افتخار می کنم که فرزندم در مسیری درست گام برداشته، و در این مسیر سالم زندگی می کند و من از این بابت بسیار خوشحالم.

پدر: وقتی این برای مرتضی پیش آمد، از صمیم قلب برایش نوشتم: «پسرم؛ من به وجودت افتخار می کنم، نه فقط برای هنرمند بودنت، که به خاطر شرافت، انسانیت، محبت و وفای تو».

پدر: در ابتدا من و مادرش شوکه شده و بسیار ناراحت شدیم، چرا که وابستگی ما به بچه ها خیلی زیاد است و شاید این وابستگی شدید، یکی از نقطه ضعف های ما باشد. این ماجرا خیلی ما را آزار داد، اما با روحیه ای که از مرتضی دیدیم، انگار نه انگار که بیماری وجود داشته، کمی دل گرم شدیم. من هیچ بیماری را ندیدم که اینقدر روحیه داشته باشد که اصلا گویی اتفاقی نیفتاده است. حتی گاهی مرتضی مرا را دلداری می داد.

مادر: مسلما ماجرای بیماری خیلی ناراحت کننده بود و فقط یاد خدا دلم را آرام می کرد.

شبی که مرتضی در بیمارستان بستری شد، در راه برگشت از بیمارستان کاملا اتفاقی مسیرمان عوض شد و به سمت حرم عبدالعظیم(ع) رفتیم. از جایی که من فضاهای معنوی را خیلی دوست دارم در آنجا توقف کردیم و زیارت عاشورا خواندم که می گویند ثوابش برابر زیارت حرم حسین(ع) است. از همانجا مطمئن شدم که مرتضی خوب می شود.

یک شب هم خواب دیدم که اگر به کربلا بروم، در شفای پسرم تعجیل می شود. به کربلا سفر و پس از آن به آرامش رسیدم.

مصطفی: صبر و آرامشی که پدر و مادرم دارند، جالب و مثال زدنی است و به مرتضی هم انرژی می دهد. از سوی دیگر مرتضی هم روحیه و انرژی بالایی دارد و در واقع این تبادل انرژی دو طرفه است.

پدر: یک نکته را دوست دارم بگویم و شما بنویسید. من در تاریخ راجع به برادران زیادی خوانده ام که نسبت به هم وفادار بوده اند، اما محبتی که از این دو برادر نسبت به هم دیده ام، هیچ کجای دیگر ندیده ام. مرتضی علی رغم همه مشکلاتش، همیشه حواسش به همه جا و همه هست. خدا را شکر ما مشکل مالی نداریم، اما از لحاظ عاطفی خیلی به ما می رسد و از او راضی هستم.

من وقتی می خواهم برای مرتضی دعا کنم، برای تمامی جوانان دعا می کنم وبرایشان آرزوی موفقیت و خوشبختی دارم.

مادر: به نظرم «انسانیت» در همه کارها در اولویت است، بقیه چیزها ابزار و وسیله است و خوشحالم که مرتضی برای «انسانیت» ارزش قائل می شود. به عنوان مادر، صد در صد از او راضی هستم و برای موفقیتش هر روز دعا می کنم.

شاید مرتضی بتواند الگویی برای انی که با این مشکل مواجه شده اند باشد. همیشه فکر می کنم شاید خواست خدا بوده که به وسیله مرتضی، نور امیدی در دل انی که در این شرایط هستند ایجاد شود. انسان با امید زنده است و امید که باشد همه چیز درست می شود.

فکرش را هم نمی

مرتضی: اوایل آذر پارسال متوجه بیماری شدم. وقتی ماجرا را فهمیدم، بیش از آن که ناراحت شوم، تعجب . در واقع شوکه شده بودم و باورم نمی شد. در ابتدا به من گفتند که یک زخم معده ساده است. تا زمانی که خواستم به اتاق عمل بروم که یک برگه به عنوان رضایت نامه به من دادند تا امضا کنم. آنجا بود که با دیدن عنوان «تومور» متعجب شدم.

مهدی کرد: آنجا زنگ زد به من و گفت ماجرا چیست؟! من هم خودم را بی خبری زدم و گفتم آن یک برگه کلی برای اعلام رضایت جراحی است!

مسلما احساس بسیار تلخی بود. زمانی که به اتاق عمل رفتم، از پرسیدم چند درصد جای امید هست؟ که در جواب گفت 60 به 40، و بیشتر حرفهایش بوی نا امیدی می داد. من خیلی دیر اقدام و تومور خیلی رشد کرده بود و با جراحی هم نتوانستند در بیاورند. قرار بر این شد شیمی درمانی کنم و بعد مجددا جراحی کنند. در آن مدت، خیلی از اعضای بدنم ملتهب شده بودند. اما در این یک سال همه چیز، آنقدر خوب پیش رفت که پزشکان متعجب شدند.

آدمی به امید زنده است

مرتضی: داشتن دوستان و اطرافیان خوب بسیار تاثیر دارد که خدا را شکر من این را داشتم. هم خانواده و هم دوستان خوبم به ویژه مهدی کرد که علاوه بر روابط کاریمان، دوست بسیار خوبی برای من است، همه در روحیه ام تاثیر گذاشتند.

چیزی که من همیشه به آن اعتقاد داشتم، این است که این شهرت و محبوبیتی که خدا را شکر برای من ایجاد شده، نعمتی است که شاید شامل حال هر ی نشود و تعداد انگشت شماری از افراد به آن دست پیدا می کنند. همان خ که این محبوبیت را به من داده، این بیماری را هم برایم در نظر گرفته است، پس جای گلایه ای نیست. شاید خدا می خواهد من را امتحان کند. زندگی همین است و اتفاقی که بخواهد بیفتد، رخ می دهد، من نگاهم این است این اتفاقی است که رخ داده... زندگی مانند یک نمایش نامه است که معلوم نیست آ ش چه می شود.

پاشایی می گوید: بعد از مصرف داروها، حال بدی دارم. انی که این بیماری را داشته اند می دانند چه می گویم. اما وقتی در کنسرت ها با مردم در ارتباطم و از آنها انرژی می گیرم، آن حس خوب تقویت می شود و همه ناراحتی ها را فراموش می کنم.

دوست نداشتیم ی متوجه شود

زمانی که از بیماری با خبر شدم، با مدیر برنامه ام و بقیه نزدیکان جلسه ای تشکیل دادیم و تصمیم گرفتیم به هیچ عنوان به ی اطلاع ندهیم. اما متاسفانه خبر از طریق پرسنل بیمارستان و انی که مطلع شده بودند درز کرد و به گوش خبرنگاران رسید. این اتفاق چند ماه پس از آغاز تور کنسرت هایم رخ داد. حدودا دو ساعت قبل از اجرایی در جنوب کشور، وقتی به موهایم دست کشیدم دیدم ریزش آنها به شکل عجیبی شروع شده است. تصمیم گرفتم تا بعد از اجرا به موهایم دست نزنم. آن زمان دو جلسه شیمی درمانی کرده بودم. مدتی بعد در کنسرت چالوس، مردم متوجه تغییر ظاهری ام شدند. بعد از آن کمی اجراهای من کم شد چرا که پزشک اجازه اجرا نمی داد. بعد از هر شیمی درمانی 6 روز استراحت اجباری بود و در 9 روز بعدی ما به اجراهایمان می رسیدیم. شلوغی کارها باعث شد که من کمتر به بیماری فکر کنم و از حاشیه ها هم دور باشم.

بعضی ها می گفتند که این امر چطور ممکن است و اینها حتما دروغ می گویند. اما این حرف ها هیچ تاثیری بر کارهای مان نگذاشت، چون به هر حال اتفاقی بود که می افتاد. اما خوانندگان و دوستان بودند که از ابتدا در جریان تمامی مراحل بودند، لطف داشتند و همیشه در کنارم بودند، مانند علی لهراسبی، محسن یگانه، محمد علیزاده، شهرام شکوهی، مهدی احمدوند، محمدرضا گ ار.

برادر: به نظر من از میان همه افرادی که به این مشکل دچار می شود، مرتضی جزو معدود انی است که انرژی عجیب و اینچنینی دارد. من تا به حال ندیده ام که گلایه کند. هر ی جای او بود خسته می شد و کم می آورد.

اهل گله نیست

مرتضی: نمی شود که به ماجرا فکر نکرد. به هر حال مسئله کوچکی نیست. داستان یک تنیس باز مشهور را شنیدم که با تزریق خون آلوده، بیماری ایدز گرفت. زمانی که درباره ماجرا از او پرسیدند که چرا تو؟ گفت: «در تمامی سال هایی که کاپ قهرمانی را گرفتم نگفتم چرا من؟ حالا چطور می توانم بگویم؟» این داستان خیلی روی من تاثیر خوبی گذاشت.

مهدی کرد: ما وقت زیادی را با هم می گذرانیم و تقریبا همیشه با هم هستیم. من در این مدت ندیده ام مرتضی گلایه ای د. خصوصیاتی دارد که کمتر ی دارد. فکر می کنم آدم ها، در شرایط خاص، خودشان را نشان می دهند و ما هم در این ماجرا شخصیت مرتضی را بهتر شناختیم.

پنج جمله به پنج مخاطب

از مرتضی خواستیم به پنج مخاطبی که می گوییم، پنج جمله بگوید و او این گونه پاسخ داد:

1- هوادارانت:

یکی از دلایلی که باعث شده روحیه و انرژی بالایی داشته باشم و حتی بعضی ها بگویند ماجرای بیماری دروغ است، کنسرت هایم است و این به شما و انرژی که به من می دهید برمی گردد. از شما واقعا ممنونم.

2- همکارانت که در این مدت همراهت بوده اند:

من دوست خوب زیاد دارم. اما طی این مدت فهمیدم که بعضی از همکارانم واقعا لیاقت شهرتی که به دست آورده اند را دارند.

3- بیمارانی که در شرایط تو هستند:

کاملا درک تان می کنم. می خواهم بدانید که همه چیز شدنی است، فقط بستگی دارد که چقدر دل مان بخواهد زندگی کنیم و تا زمانی که زنده ایم از زندگی لذت ببریم.

4- انی که با تو مشکل دارند!

بعضی وقتا آدم حرف هایی می شنود که واقعا تعجب می کند و دقیقا زمانی که داری خوب پیش می روی، انرژی منفی می دهد. من هیچ وقت موسیقی را به چشم رقابت نگاه ن ، هر ی کار خودش را انجام می دهد، و ی جای ی را تنگ نمی کند.

5- و خدا:

نگران منی...

یک آرزو

حالا که این شهرت پیش آمده، دلم می خواهد تا زمانی که هستم، کاری برای این مردم انجام دهم که خیلی فراتر از خواندن باشد. چون وقتی انرژی و محبت آنها را می بینم احساس می کنم لیاقت شان خیلی بیشتر از یک موسیقی است. آرزو می کنم بتوانم آن کار بزرگ را انجام دهم.

فکر به نبودن

آدم در خلوت به همه چیز فکر می کند. مثلا این که بعد از رفتنش چه اتفاق هایی می افتد.

گفتم که زندگی برایم مانند یک نمایش نامه است و هر داستانی جایی تمام می شود. به قول علی(ع) طوری زندگی کن که انگار فردا نیستی و طوری زندگی کن که انگار سالها زندگی خواهی کرد. من در این مدت تلاش این طور باشم.

یک نکته مهم در مورد من این است در کنسرت ها وقتی هواداران دعایم می کند من آنها را لب خوانی می کنم و انرژی آنها را احساس می کنم.

منبع: خانواده سبز



مشاهده متن کامل ...
مصاحبه با خانواده سبز
درخواست حذف اطلاعات

خاطرم نیست دقیقا کی بود، اما یادم هست که یک خبر تلخ، چند ماه پیش دهان به دهان چرخید و «مرتضی پاشایی» را به صدر اخبار کشاند. خبری که شوک بزرگی برای هواداران این خواننده بود و موجب بهت اهالی موسیقی شده بود. خواننده و آهنگساز جوانی که به تازگی نخستین آلبوم رسمی اش را منتشر کرده بود و مشغول برگزاری تور کنسرت هایش بود، به یک بیماری مهلک دچار شد. اما آنچه در هفته ها و ماه های بعد شگفت انگیز بود، مقاومت مرتضی در برابر این بیماری و روحیه مثال زدنی اش بود. او از همه پیش بینی ها فراتر رفت و ثابت کرد اراده انسان توانایی ش تن هر سدی را دارد.

عصر یک روز پاییزی، «مرتضی پاشایی» میزبان ما و البته پدر، مادر، برادر و مدیر برنامه هایش شد تا گپ و گفتی صمیمانه شکل بگیرد.

کودکی – درس

مادر: مصطفی و مرتضی در کودکی رابطه بسیار خوبی داشتند. برادرانه کنار هم بودند و معمولا دعوایی هم بین شان رخ نمی داد. مصطفی به عنوان برادر بزرگ تر همیشه حامی مرتضی بود.

مادر: آن موقع ها دوست داشتم مرتضی ادامه تحصیل بدهد و اصرارم این بود که درسش را جدی بگیرد. البته اگر می دانستم تا این حد در موسیقی موفق می شود هرگز مانعش نمی شدم!

پدر: وقتی علاقه زیادش به موسیقی را می دیدم، مخالفتی با آن نداشتم و حتی تشویقش هم می و دوست داشتم علاقه اش را دنبال کند.

مصطفی: مرتضی ریاضی اش خیلی خوب بود و معلمانش هم می گفتند که در ریاضی موفق است. با این که مرتضی برای درس هایش مطالعه ی زیادی نمی کرد، اما همیشه نمره هایش در سطح بالایی بود.

مصطفی: مرتضی از همان بچگی اهل هنر بود. یادم هست من در دوران راهنمایی بودم و مرتضی دبستان بود که گروه تئاترشان به مدرسه ما آمد و به اجرای نمایش پرداخت. آن روز همه بازی مرتضی را تحسین د و با تشویق های زیادی روبرو شد و بعدها مقام هایی هم در زمینه تئاتر به دست آورد.

شروع کار موسیقی

مرتضی: از کودکی کار هنری و قرار گرفتن روی صحنه را دوست داشتم و حتی درباره آن رویاپردازی هم می . در دوران دبستان، در اموری که مرتبط با مسائل هنری بود، اعم از اجرای سرود، تئاتر و... شرکت می . از همان موقع استیج را دوست داشتم!

تقریبا از 12 سالگی، کار تئاتر را شروع و هم زمان به سراغ نوازندگی گیتار رفتم و به هر دو علاقه داشتم. تا این که به تدریج، موسیقی برایم جدی تر شد. از آنجایی که کار موسیقی را انفرادی دنبال می و همه چیز بر عهده خودم بود، جذ ت زیادی برایم داشت. هر چه پیش می رفتم سعی می توانایی های جدیدی در آهنگسازی، تنظیم، می ، نوازندگی و... به خودم اضافه کنم و چیزهای جدیدی یاد بگیرم. تا این که به سربازی رفتم و یک وقفه دو ساله در کارم ایجاد شد. بلافاصله پس از سربازی، به عنوان آهنگساز با یک شرکت موسیقی مشغول همکاری شدم. آن زمان اتودهایی می زدم. یک سال بعد تصمیم گرفتم چند کار از خودم ارائه کنم و به فکر ساخت آهنگ برای خودم افتادم. از آنجا کم کم انتشار تک آهنگ هایم شروع شد. استقبال از آهنگ ها، مرا تشویق می کرد که با انگیزه کارم را ادامه دهم. تا این که به قطعه «یکی هست» رسیدم.

علاقه به شهرت در کودکی

مرتضی: در بچگی دوست داشتم بازیگر یا خواننده شوم. در عالم کودکی شهرت را دوست داشتم. اما هر چه سنم بالاتر رفت، مدل شهرت برایم خیلی مهم شد و فهمیدم این که فقط مشهور باشی چندان مهم نیست.

مادر: رشته مرتضی «گرافیک» بود و من فکر می در گرافیک موفق شود. چون از تعریف هایی که معلمانش از اثرهایش می د، فهمیده بودم که خلاقیت هنری بالایی دارد.

وقتی شیرخوار بود، با شنیدن صدای موسیقی، حواسش را به آن جمع می کرد و تا پایان آن را دنبال می کرد. بعدها فهمیدم ذهنش به صورت جدی درگیر موسیقی می شود.

پدر: من دوست داشتم هنر را دنبال کند چون واقعا علاقه زیادی داشت. از همان کودکی حتی اگر خواب بود و صدای موسیقی را از تلویزیون یا جای دیگری می شنید، همه چیز را فراموش می کرد و غرق در آن موسیقی می شد. فهمیدم که استعداد هنری بالایی دارد.

مرتضی: البته کمی نگران بودند و شاید مثل خیلی های دیگر، فکر می د هنر محیط و فضای خوبی ندارد. اما بعدها نظرشان عوض شد. مسئله دیگر این بود که شاید خانواده ام، موسیقی را به عنوان یک کار جانبی می دیدند. اما برای من چیزی فراتر از تفریح و سرگرمی بود.

«یکی هست»

مرتضی: «یکی هست» سال 89 منتشر شد. من این آهنگ را خیلی دوست داشتم، اما فکرش را نمی که این اتفاق برای آن بیفتد و اینقدر محبوب شود. من طبق روال، کارهایم را می ساختم و منتشر می . اما ع العمل مردم نسبت به «یکی هست»، خیلی بیشتر از چیزی بود که فکرش را می . از گوشه و کنار تعریف این آهنگ را می شنیدم و این مسئله هر روز بیشتر می شد. آن زمان من را مثل امروز نمی شناختند. از جای خاصی هم حمایت نمی شدم که کارهایم دیده شود. این آهنگ دست به دست چرخید و حدودا یک سال طول کشید تا فراگیر شود.

ترانه این قطعه را «مهرزاد خانی» سروده است. آشنایی من و مهرزاد از همان شرکتی که بعد از سربازی برایش کار می ساختم شروع شد. البته ما زیاد هم را نمی دیدیم. اما چند سال بعد همدیگر را پیدا کردیم و تصمیم گرفتیم همکاری کنیم.

تا یکی دو سال بعد از انتشار «یکی هست» هم ی مرا به چهره نمی شناخت. زیاد اهل ع گرفتن نبودم و تبلیغات هم برایم اهمیتی نداشت. دوست داشتم آن اتفاقی که قرار است بیفتد، با آثارم بیفتد و در واقع آهنگ هایم راه شان را خودشان پیدا کنند.

واکنش پدر و مادر

مادر: زیاد اهل موسیقی نبودم. اما کارهای مرتضی را دوست داشتم و دنبال می . وقتی تعریف های دیگران از کارش را می شنیدم از ته دل خوشحال می شدم.

مرتضی: گاهی که فضای کارهایم غمگین می شد، مادرم اعتراض می کرد و می گفت غمگین نخوان. دوست داشت من آهنگ های شاد بخوانم.

پدر: من موسیقی سنتی گوش می و زیاد به موسیقی پاپ علاقه نداشتم. اما آهنگ های مرتضی را می پسندیدم و برایم جالب بود. الان طوری شده که فقط آهنگ های مرتضی را گوش می کنم و دیگر هیچ! (با خنده)

غم موجود در آهنگ ها

به نظرم فضای کاری من، غمگین نیست، بلکه عاشقانه و احساسی است و من این فضا را دوست دارم. غم و شادی، حسی است که در همه آدم ها وجود دارد و همه آن را تجربه می کنند. همه آنهایی که به ظاهر خوشحال و شاد هستند، در خلوت شان جایی برای فضای احساسی دارند. آن خلوت برای من مهم بود و دوست داشتم به آن راه پیدا کنم.

همه نوع موسیقی گوش می دهم

خودم هم بیشتر آهنگ های آرام و احساسی را دوست دارم. اما همه نوع موسیقی گوش می دهم. چون به تنظیم و آهنگسازی علاقه داشتم، همه نوع موسیقی که خوب بود را گوش می تا فضای ذهنی ام باز باشد و حتی الهام بگیرم و جلوی بروز خلاقیت من گرفته نشود.

مرتضی به ما می گوید: ی نمی تواند درباره دلیل موفقیت در موسیقی نظر قطعی بدهد. حتی شاید با بهترین صدا و آهنگسازی و... هم اتفاقی برای خواننده نیفتد. اما در مورد خودم می توانم بگویم در درجه اول این یک نعمت الهی و لطف خدا بود. نکته دیگر این که من خیلی حساب شده به این عرصه آمدم. اینطور نبوده که امروز تصمیم بگیرم خواننده شوم و بیایم آهنگ منتشر کنم. سال ها ساز زدم، آهنگسازی و پله پله پیش رفتم. واقعا این که فقط خواننده شوم برایم مهم نبود. خیلی برایم مهم بود که در فضای اثرگذاری کار کنم. چند سال پیش وقتی در جایی می خواندم، که می گفتند تو چرا تا به حال معروف نشده ای؟! این دیالوگ را زیاد می شنیدم. اما تا زمانی که از خودم مطمئن نبودم آهنگی نخواندم.

پدر و مادر از ویژگی های مرتضی می گویند

پدر: از بچگی یک ح فرماندهی نسبت به بچه های دیگر داشت، اما همه بچه ها را دوست داشت و هیچوقت هیچ ی را نمی رنجاند. شیطنت داشت اما مردم آزار نبود.

من همیشه مرتضی را با چهار ویژگی یاد می کنم: «مهربان» و «ساده»، در عین حال «با شکوه» و «خارق العاده».

مادر: مرتضی از کودکی دو ویژگی مهم داشت. یکی همان صبوری اش بود و دیگری عاقل بودنش. هیچ وقت، کاری را بی دلیل انجام نمی داد. الان هم همینطور است.

مادر: مرتضی همیشه برای کمک به نیازمندان پیش قدم می شود و هر وقت من پیشنهادی در این زمینه می دهم، استقبال می کند. من به عنوان مادر افتخار می کنم که فرزندم در مسیری درست گام برداشته، و در این مسیر سالم زندگی می کند و من از این بابت بسیار خوشحالم.

پدر: وقتی این برای مرتضی پیش آمد، از صمیم قلب برایش نوشتم: «پسرم؛ من به وجودت افتخار می کنم، نه فقط برای هنرمند بودنت، که به خاطر شرافت، انسانیت، محبت و وفای تو».

پدر: در ابتدا من و مادرش شوکه شده و بسیار ناراحت شدیم، چرا که وابستگی ما به بچه ها خیلی زیاد است و شاید این وابستگی شدید، یکی از نقطه ضعف های ما باشد. این ماجرا خیلی ما را آزار داد، اما با روحیه ای که از مرتضی دیدیم، انگار نه انگار که بیماری وجود داشته، کمی دل گرم شدیم. من هیچ بیماری را ندیدم که اینقدر روحیه داشته باشد که اصلا گویی اتفاقی نیفتاده است. حتی گاهی مرتضی مرا را دلداری می داد.

مادر: مسلما ماجرای بیماری خیلی ناراحت کننده بود و فقط یاد خدا دلم را آرام می کرد.

شبی که مرتضی در بیمارستان بستری شد، در راه برگشت از بیمارستان کاملا اتفاقی مسیرمان عوض شد و به سمت حرم عبدالعظیم(ع) رفتیم. از جایی که من فضاهای معنوی را خیلی دوست دارم در آنجا توقف کردیم و زیارت عاشورا خواندم که می گویند ثوابش برابر زیارت حرم حسین(ع) است. از همانجا مطمئن شدم که مرتضی خوب می شود.

یک شب هم خواب دیدم که اگر به کربلا بروم، در شفای پسرم تعجیل می شود. به کربلا سفر و پس از آن به آرامش رسیدم.

مصطفی: صبر و آرامشی که پدر و مادرم دارند، جالب و مثال زدنی است و به مرتضی هم انرژی می دهد. از سوی دیگر مرتضی هم روحیه و انرژی بالایی دارد و در واقع این تبادل انرژی دو طرفه است.

پدر: یک نکته را دوست دارم بگویم و شما بنویسید. من در تاریخ راجع به برادران زیادی خوانده ام که نسبت به هم وفادار بوده اند، اما محبتی که از این دو برادر نسبت به هم دیده ام، هیچ کجای دیگر ندیده ام. مرتضی علی رغم همه مشکلاتش، همیشه حواسش به همه جا و همه هست. خدا را شکر ما مشکل مالی نداریم، اما از لحاظ عاطفی خیلی به ما می رسد و از او راضی هستم.

من وقتی می خواهم برای مرتضی دعا کنم، برای تمامی جوانان دعا می کنم وبرایشان آرزوی موفقیت و خوشبختی دارم.

مادر: به نظرم «انسانیت» در همه کارها در اولویت است، بقیه چیزها ابزار و وسیله است و خوشحالم که مرتضی برای «انسانیت» ارزش قائل می شود. به عنوان مادر، صد در صد از او راضی هستم و برای موفقیتش هر روز دعا می کنم.

شاید مرتضی بتواند الگویی برای انی که با این مشکل مواجه شده اند باشد. همیشه فکر می کنم شاید خواست خدا بوده که به وسیله مرتضی، نور امیدی در دل انی که در این شرایط هستند ایجاد شود. انسان با امید زنده است و امید که باشد همه چیز درست می شود.

فکرش را هم نمی

مرتضی: اوایل آذر پارسال متوجه بیماری شدم. وقتی ماجرا را فهمیدم، بیش از آن که ناراحت شوم، تعجب . در واقع شوکه شده بودم و باورم نمی شد. در ابتدا به من گفتند که یک زخم معده ساده است. تا زمانی که خواستم به اتاق عمل بروم که یک برگه به عنوان رضایت نامه به من دادند تا امضا کنم. آنجا بود که با دیدن عنوان «تومور» متعجب شدم.

مهدی کرد: آنجا زنگ زد به من و گفت ماجرا چیست؟! من هم خودم را بی خبری زدم و گفتم آن یک برگه کلی برای اعلام رضایت جراحی است!

مسلما احساس بسیار تلخی بود. زمانی که به اتاق عمل رفتم، از پرسیدم چند درصد جای امید هست؟ که در جواب گفت 60 به 40، و بیشتر حرفهایش بوی نا امیدی می داد. من خیلی دیر اقدام و تومور خیلی رشد کرده بود و با جراحی هم نتوانستند در بیاورند. قرار بر این شد شیمی درمانی کنم و بعد مجددا جراحی کنند. در آن مدت، خیلی از اعضای بدنم ملتهب شده بودند. اما در این یک سال همه چیز، آنقدر خوب پیش رفت که پزشکان متعجب شدند.

آدمی به امید زنده است

مرتضی: داشتن دوستان و اطرافیان خوب بسیار تاثیر دارد که خدا را شکر من این را داشتم. هم خانواده و هم دوستان خوبم به ویژه مهدی کرد که علاوه بر روابط کاریمان، دوست بسیار خوبی برای من است، همه در روحیه ام تاثیر گذاشتند.

چیزی که من همیشه به آن اعتقاد داشتم، این است که این شهرت و محبوبیتی که خدا را شکر برای من ایجاد شده، نعمتی است که شاید شامل حال هر ی نشود و تعداد انگشت شماری از افراد به آن دست پیدا می کنند. همان خ که این محبوبیت را به من داده، این بیماری را هم برایم در نظر گرفته است، پس جای گلایه ای نیست. شاید خدا می خواهد من را امتحان کند. زندگی همین است و اتفاقی که بخواهد بیفتد، رخ می دهد، من نگاهم این است این اتفاقی است که رخ داده... زندگی مانند یک نمایش نامه است که معلوم نیست آ ش چه می شود.

پاشایی می گوید: بعد از مصرف داروها، حال بدی دارم. انی که این بیماری را داشته اند می دانند چه می گویم. اما وقتی در کنسرت ها با مردم در ارتباطم و از آنها انرژی می گیرم، آن حس خوب تقویت می شود و همه ناراحتی ها را فراموش می کنم.

دوست نداشتیم ی متوجه شود

زمانی که از بیماری با خبر شدم، با مدیر برنامه ام و بقیه نزدیکان جلسه ای تشکیل دادیم و تصمیم گرفتیم به هیچ عنوان به ی اطلاع ندهیم. اما متاسفانه خبر از طریق پرسنل بیمارستان و انی که مطلع شده بودند درز کرد و به گوش خبرنگاران رسید. این اتفاق چند ماه پس از آغاز تور کنسرت هایم رخ داد. حدودا دو ساعت قبل از اجرایی در جنوب کشور، وقتی به موهایم دست کشیدم دیدم ریزش آنها به شکل عجیبی شروع شده است. تصمیم گرفتم تا بعد از اجرا به موهایم دست نزنم. آن زمان دو جلسه شیمی درمانی کرده بودم. مدتی بعد در کنسرت چالوس، مردم متوجه تغییر ظاهری ام شدند. بعد از آن کمی اجراهای من کم شد چرا که پزشک اجازه اجرا نمی داد. بعد از هر شیمی درمانی 6 روز استراحت اجباری بود و در 9 روز بعدی ما به اجراهایمان می رسیدیم. شلوغی کارها باعث شد که من کمتر به بیماری فکر کنم و از حاشیه ها هم دور باشم.

بعضی ها می گفتند که این امر چطور ممکن است و اینها حتما دروغ می گویند. اما این حرف ها هیچ تاثیری بر کارهای مان نگذاشت، چون به هر حال اتفاقی بود که می افتاد. اما خوانندگان و دوستان بودند که از ابتدا در جریان تمامی مراحل بودند، لطف داشتند و همیشه در کنارم بودند، مانند علی لهراسبی، محسن یگانه، محمد علیزاده، شهرام شکوهی، مهدی احمدوند، محمدرضا گ ار.

برادر: به نظر من از میان همه افرادی که به این مشکل دچار می شود، مرتضی جزو معدود انی است که انرژی عجیب و اینچنینی دارد. من تا به حال ندیده ام که گلایه کند. هر ی جای او بود خسته می شد و کم می آورد.

اهل گله نیست

مرتضی: نمی شود که به ماجرا فکر نکرد. به هر حال مسئله کوچکی نیست. داستان یک تنیس باز مشهور را شنیدم که با تزریق خون آلوده، بیماری ایدز گرفت. زمانی که درباره ماجرا از او پرسیدند که چرا تو؟ گفت: «در تمامی سال هایی که کاپ قهرمانی را گرفتم نگفتم چرا من؟ حالا چطور می توانم بگویم؟» این داستان خیلی روی من تاثیر خوبی گذاشت.

مهدی کرد: ما وقت زیادی را با هم می گذرانیم و تقریبا همیشه با هم هستیم. من در این مدت ندیده ام مرتضی گلایه ای د. خصوصیاتی دارد که کمتر ی دارد. فکر می کنم آدم ها، در شرایط خاص، خودشان را نشان می دهند و ما هم در این ماجرا شخصیت مرتضی را بهتر شناختیم.

پنج جمله به پنج مخاطب

از مرتضی خواستیم به پنج مخاطبی که می گوییم، پنج جمله بگوید و او این گونه پاسخ داد:

1- هوادارانت:

یکی از دلایلی که باعث شده روحیه و انرژی بالایی داشته باشم و حتی بعضی ها بگویند ماجرای بیماری دروغ است، کنسرت هایم است و این به شما و انرژی که به من می دهید برمی گردد. از شما واقعا ممنونم.

2- همکارانت که در این مدت همراهت بوده اند:

من دوست خوب زیاد دارم. اما طی این مدت فهمیدم که بعضی از همکارانم واقعا لیاقت شهرتی که به دست آورده اند را دارند.

3- بیمارانی که در شرایط تو هستند:

کاملا درک تان می کنم. می خواهم بدانید که همه چیز شدنی است، فقط بستگی دارد که چقدر دل مان بخواهد زندگی کنیم و تا زمانی که زنده ایم از زندگی لذت ببریم.

4- انی که با تو مشکل دارند!

بعضی وقتا آدم حرف هایی می شنود که واقعا تعجب می کند و دقیقا زمانی که داری خوب پیش می روی، انرژی منفی می دهد. من هیچ وقت موسیقی را به چشم رقابت نگاه ن ، هر ی کار خودش را انجام می دهد، و ی جای ی را تنگ نمی کند.

5- و خدا:

نگران منی...

یک آرزو

حالا که این شهرت پیش آمده، دلم می خواهد تا زمانی که هستم، کاری برای این مردم انجام دهم که خیلی فراتر از خواندن باشد. چون وقتی انرژی و محبت آنها را می بینم احساس می کنم لیاقت شان خیلی بیشتر از یک موسیقی است. آرزو می کنم بتوانم آن کار بزرگ را انجام دهم.

فکر به نبودن

آدم در خلوت به همه چیز فکر می کند. مثلا این که بعد از رفتنش چه اتفاق هایی می افتد.

گفتم که زندگی برایم مانند یک نمایش نامه است و هر داستانی جایی تمام می شود. به قول علی(ع) طوری زندگی کن که انگار فردا نیستی و طوری زندگی کن که انگار سالها زندگی خواهی کرد. من در این مدت تلاش این طور باشم.

یک نکته مهم در مورد من این است در کنسرت ها وقتی هواداران دعایم می کند من آنها را لب خوانی می کنم و انرژی آنها را احساس می کنم.

منبع: خانواده سبز



مشاهده متن کامل ...
آهنگ آره تنهام از خواننده عرفان
درخواست حذف اطلاعات

:: آهنگ آره تنهام از خواننده عرفان::

اولین آهنگی که توسط خواننده پاپ عرفان منتشر شد که شعر و تنظیم و همه کارش توسط عرفان صورت گرفته، یکی از احساسی ترین و زیباترین کارهای عرفان..

جدید ترین آهنگ عرفان حیدری با نام آره تنهام را که بسیار زیبا و دلنشین است هم اکنون میتوانید کنید...

 آهنگ زیبای آره تنهام از عرفان

متن آهنگ:

بی تو تنهام

آره من دیگه تنهام

بی تو من نمیتونم بمونم

بی تو من همیشه دلگیرم

عشقمی

جونمی

رگ و خونم

آره تنهام بی تو من آره تنهام

بی تو زندگی خیلی سخته دلگیرم بی تو من آره میمیره

میدونی عشق من بی تو من میمیرم

آره تنهام بی تو من آره تنهام

بی تو زندگی خیلی سخته دلگیرم بی تو من آره میمیره

میدونی عشق من بی تو من میمیرم

 امیدواریم این موسیقی مورد پسند شما قرار بگیرد و از شنیدن این موسیقی لذت ببرید برای روی لینک زیر راست کلیک کرده و save as link رو بزنید.

مدت زمان آهنگ: 3 دقیقه و 31 ثانیه

حجم فایل: 4.85 مگابایت

 

آهنگ آره تنهام از عرفان(سرور پرسرعت پیکو فایل)


آهنگ اره تنهام از عرفان(سرور رزآپ)



مشاهده متن کامل ...
خدا داره صدامون میزنه
درخواست حذف اطلاعات

سلام به همگی و و روزه هاتون قبول باشه ایشالا.

دوستان خوبم توی شبهای قدری که گذشت من سعی برای همه دعا کنم اسم یکی یکی تون رو با اون اسمی که ازتون سراغ داشتم میاوردم و براتون از خدا بهترینها رو میخواستم.

راستش مدتی با خوندن بعضی از مطالبی که بعضی از دوستان توی وبلاگهاشون مینویسن خیلی به فکر فرورفته بودم و به خیلی از چیزها فکر می قبلا بهتون گفته بودم که من آدم خیلی مذهبی نیستم اما حضور خداوند و ائمه (ع) رو همیشه توی زندگیم حس و غیر از اونها سرمایه ای برای فردای قیامت ندارم.

میدونم این روزها جو مذهبی جامعه خیلی ابه و خیلی ها هستند که متاسفانه حتی به همون فردای قیامت هم اعتقاد ندارند و برای هرچیزی برهان و منطق میخوان و تقریبا از عاشقی بی بهره اند، قبلا درموردش صحبت که خیلی از دوستان و همکارهای من اعتقادی به این مسائل ندارند مثلا وقتی ازشون پرسیدم که بچه ها تا الان مطالعه ای داشتین که برای این بچه های باهوشی که برای هرچیزی دلیل منطقی میخوان چطور فردا میشه خیلی چیزها رو توضیح داد مثلا چطور میشه از حادثه عاشورا و حسین و عشق به اهل بیت حرف زد بهم گفتن اصلا مهم نیست بچه ها اینچیزها رو بفهمن یا نه اصلا اهمیتی نداره بچه بدونه حسین کی بوده و اون چیزهایی رو که توی ذهن ما رو توی ذهن بچه ها کنیم همین که بچه خدارو قبول داشته باشه و اخلاقیات رو بدونه مثلا بدونه دروغ بده و غیبت نکنه کافیه همین که زیرآب ی رو نزنه حق مردم رو نخوره اینها برای تربیت بچه کافی، میدونم خیلی هاتون به همین حرفها اعتقاد دارین و این روزها بحث دینداری و علی الخصوص عقاید تشیع خیلی زیر سوال میره و متاسفانه ما که اسمشه توی مملکت ی و دراوج گرماگرم انقلاب به دنیا اومدیم و بزرگ شدیم جواب خیلی از این سوالها رو نمیدونیم و اصلا نمیتونیم از عقایدمون دفاع کنیم و این البته تقصیر ما نیست همه مقصرن و خودمون هم.

وقتی توی کلاس دینی مدرسه معلم دینی و قرآن یا پرورشی برامون از زمانی میگفت که وقتی بیاد هیچ از شمشیرش درامان نیست و همه گنا اران رو میکشه و اونقدر خون میریزه که تا بالای چکمه اش توی خون میره واقعا از ته دلم از خدا میخواستم زمان ظهور نکنه چون توی عالم بچگی با همون اندک گناهانی که کرده بودم خودم رو مستحق مردن به دست زمان میدونستم یعنی همه دانسته های ما از دین آتیش جهنم و گرز آهنین و آب داغ و آهن مذاب بود و البته الان همه تا حدودی هست، تا وقتی که پیش ی میرفتم یه معلم فلسفه داشتم که خیلی بهتر خدا و جهان آ ت رو برامون توضیح داد لااقل حرفی از مهر و محبت خدا برام زد و به من ثابت کرد که خدا مهربونه اما بازهم تا خودم توی دنبالش نرفتم و با گروههای مذهبی مختلف دوستی ن و باهاشون مسافرت و مخصوصا زیارت رضا نرفتم اطلاعاتم در همون حد باقیمانده بود، خوب خیلی از همسن و سالهای من خودشون نیازی ندیدن که بخوان دنبال این مسائل باشن و هنوز هم شاید شناختشون از خدا تا همین حد باشه.اما حالا برام سواله مقصر این وسط کیه مگه نه اینکه اونهایی که نسل قبل از ما بودن انقلاب تا دین واقعی رو به نسل ما نشون بدن و ما سرباز زمان باشیم، مگه نه اینکه خون بهترین جوونهای این مملکت ریخته شد تا ما امروز بنده های خوبی برای خدا باشیم پس این حال امروز جوونهای ما برای چیه؟واقعا مقصر کیه؟ خوب اینها واقعا به من مربوط نمیشه چون سرم هم به تنم زیادی نمیکنه اما فقط یه چیزی که خیلی ذهنم رو مشغول میکنه همینه که چی شد که وضع ایمان بچه های این مملکت به اینجا رسید تا همین جایی که دیگه همه داریم میبینیم و هیچ نیازی به توضیح اضافه نیست.

دقت کردین ما هممون حضرت رو دوست داریم و احساس میکنیم فرد خیلی مهربونی؟دقت کردین هممون اروپایی ها و مدل دینداریشون رو دوست داریم از نحوه عبادتشون توی کلیسا و دعا خواندن ریتمیکشون لذت میبریم؟ به نظرتون اینها برای چیه؟ فقط واسه تبلیغاته یعنی یها با کیلومتر ها فاصله ای که از ما دارند همون یه دونه ی رو که بهش ایمان دارند رو جوری به جهان معرفی د که هممون باور داریم مهربون و مصلح جهان بوده و شاید هست، هممون قبول داریم که حضرت یکی از بهترین ان خداوند هست و صدالبته مهربان هم بوده اما شاید نه به اندازه ما که رحمه العالمین هست و تا آ ین لحظه از عمرش نگران امتش بود و برای آنها و گناهانی که انجام میدادند گریه میکرده شاید همه ان ندای عشق و دوستی سردادند اما نه به اندازه ی که برای مکارم اخلاق برگزیده شد.اما مکارم اخلاق در بین پیروانش شاید کمترین جایگاه رو داره.شاید در طول تاریخ هیچ نباشه که مثل حضرت زهرا توی هاش حتی برای من و شما که توی این زمان زندگی میکنیم دعا کنه (چه شبها که زهرا دعا کرده تاما .....) شاید هیچ مثل حضرت زهرا از گناهان امت پدرش ناراحت نبوده و باهر دستاویزی از خدا میخواهد که روز م اونها رو به اون واگذار کنه و با وجود نازنین خودش ضامن همه باشه و خداوند همه را آمرزیده قرار بده، شاید از جن ری و زور بازوی حضرت علی خیلی چیزها برامون تعریف کرده باشن اما کمتر از محبت حضرت علی به خانواده و اطرافیان و یتیمان و حتی دشمنانشون چیزی شنیده باشیم ی که اونقدر نگران جهل امت پیغمبر بود که سرشو توی چاه میبرد و گریه میکرد. بچه ها میدونم دیگه حرفهام شبیه آدمهایی که میان توی تلویزیون شدو گوش همتون از این حرفها پره و حوصله ندارین اما من توی شبهای قدر بیشتر به مغفرت خدا و رحمتش فکر تا به گناهام و عذابش اگه گریه از خج بود چون میدونستم خدا میخواد منو ببخشه و من لایقش نیستم من دوباره گناه میکنم هرچند که نخوام اما اون دوباره منو صدا میزنه اینو مطمئنم. گاهی فکر میکنم زندگی ما مثل یه جاده کاملا بلند و طولانی میمونه(یه مسافرت طولانی رو درنظر بگیرید مثلا شیراز مشهد) اولش که میخوایم وارد جاده بشیم کمربندهامون رو میبیندیم و همه قوانین رو رعایت میکنیم حس آذوقه داریم و احتمالا تا اصفهان در حال خوردنیم شاید حتی برای سبقط گرفتن خیلی دقت کنیم و عجله ای نداشته باشیم و با سرعت بالا رانندگی نکنیم اما همینکه یه مقدار از سفر گذشت خسته میشیم و شروع میکنیم خلاف سبقت غیر مجاز لایی کشیدن سرعت بالا و.... تازه آذوقه هم تمام شده حالا از یه جایی میفهمیم که راه رو اشتباه رفتیم بلافاصله دنبال یه دوربرگردون میگردیم دیدین جاده های طولانی که دوربرگردون ندارند چقدر آدمو حرص میدن؟ولی خدا که مثل مسئولین راه نیست یادش بره تا صد کیلومتر دوربرگردون بذاره یه جاهایی رو برای برگشت توی مسیر استراحت و حتی بازسازی قوا گذاشته و اونجاها همین روزها و شبهای خاصه که مشخص کرده توی این روزها اگه بندگی کنید دوباره به راه برمیگردین نه این که فکر کنید برای خدا فرقی داره ما چه شبی عبادت کنیم اما از اونجا که ما انسانها رو میشناخته و اگه میگفته هرشبی که بیاین خوبه ما امشب میگفتنیم فردا و فردا و فرداهای دگر دیگه هیچوقت زحمت نمیکشیدیم برگردیم توی راه اما خدا اومده این شبها رو خاص کرده و اینقدر ثواب براش گذاشته و وعده داده که هر توی این شبها عبادت کنه براش چه کارها که نمیکنم تا ما بریم یه چند ساعت بشینیم دعا کنیم و خودمون دوباره به راه خدا برگردیم پس انگار همه چیز اصلا برای خودمون بوده یه ماهی مثل ماه رمضان دور برگردونه روز عرفه دوربرگردونه محرم و صفر دوربرگردونه، اعتکاف، دحوالارض، لیله الرغائب و....همش راههایی که خدا باز گذاشته تا ما توی جاده طولانی زندگی اگه بیراهه رفتیم اگه آذوقه تمام کردیم اگه خسته شدیم یه جایی کنار خود خدا بشینیم و دوباره برای ادامه راه هرچند که بازهم ممکن اشتباه بریم بازسازی بشیم.

شاید این فکرهای منو خودتون هم کرده باشین، شاید از این دید تا حالا به این مسائل نگاه نکرده باشین اما میدونم که معرفت و شناخت وجودی همتون از خدا و جهان اطرف خیلی از من کمترین بیشتره اما این حرفها باعث شد تا بیشتر ویه کمی غیر رسمی تر به این همه عشقی که خدا به ما داره نگاه کنیم دیگه ببخشید که من رفتم بالای منبر و دیگه پایین نیومدم.

اگه تا امروز حتی یه بار هم به این مسائل با این دید نگاه نکرده بودین امروز و امشب یه کم بیشتر و بهتر به خ که داره به شدت صدامون میکنه فکر کنیم و در حق هم دعا کنیم و سعی کنیم مهربون تر باشیم که مهربونی از اون صفات بارز خداست که در همه بزرگان دین ما تجلی کرده.

دوستتون دارم شب همتون نورانی و ماس دعا



مشاهده متن کامل ...
خدا داره صدامون میزنه
درخواست حذف اطلاعات

سلام به همگی و و روزه هاتون قبول باشه ایشالا.

دوستان خوبم توی شبهای قدری که گذشت من سعی برای همه دعا کنم اسم یکی یکی تون رو با اون اسمی که ازتون سراغ داشتم میاوردم و براتون از خدا بهترینها رو میخواستم.

راستش مدتی با خوندن بعضی از مطالبی که بعضی از دوستان توی وبلاگهاشون مینویسن خیلی به فکر فرورفته بودم و به خیلی از چیزها فکر می قبلا بهتون گفته بودم که من آدم خیلی مذهبی نیستم اما حضور خداوند و ائمه (ع) رو همیشه توی زندگیم حس و غیر از اونها سرمایه ای برای فردای قیامت ندارم.

میدونم این روزها جو مذهبی جامعه خیلی ابه و خیلی ها هستند که متاسفانه حتی به همون فردای قیامت هم اعتقاد ندارند و برای هرچیزی برهان و منطق میخوان و تقریبا از عاشقی بی بهره اند، قبلا درموردش صحبت که خیلی از دوستان و همکارهای من اعتقادی به این مسائل ندارند مثلا وقتی ازشون پرسیدم که بچه ها تا الان مطالعه ای داشتین که برای این بچه های باهوشی که برای هرچیزی دلیل منطقی میخوان چطور فردا میشه خیلی چیزها رو توضیح داد مثلا چطور میشه از حادثه عاشورا و حسین و عشق به اهل بیت حرف زد بهم گفتن اصلا مهم نیست بچه ها اینچیزها رو بفهمن یا نه اصلا اهمیتی نداره بچه بدونه حسین کی بوده و اون چیزهایی رو که توی ذهن ما رو توی ذهن بچه ها کنیم همین که بچه خدارو قبول داشته باشه و اخلاقیات رو بدونه مثلا بدونه دروغ بده و غیبت نکنه کافیه همین که زیرآب ی رو نزنه حق مردم رو نخوره اینها برای تربیت بچه کافی، میدونم خیلی هاتون به همین حرفها اعتقاد دارین و این روزها بحث دینداری و علی الخصوص عقاید تشیع خیلی زیر سوال میره و متاسفانه ما که اسمشه توی مملکت ی و دراوج گرماگرم انقلاب به دنیا اومدیم و بزرگ شدیم جواب خیلی از این سوالها رو نمیدونیم و اصلا نمیتونیم از عقایدمون دفاع کنیم و این البته تقصیر ما نیست همه مقصرن و خودمون هم.

وقتی توی کلاس دینی مدرسه معلم دینی و قرآن یا پرورشی برامون از زمانی میگفت که وقتی بیاد هیچ از شمشیرش درامان نیست و همه گنا اران رو میکشه و اونقدر خون میریزه که تا بالای چکمه اش توی خون میره واقعا از ته دلم از خدا میخواستم زمان ظهور نکنه چون توی عالم بچگی با همون اندک گناهانی که کرده بودم خودم رو مستحق مردن به دست زمان میدونستم یعنی همه دانسته های ما از دین آتیش جهنم و گرز آهنین و آب داغ و آهن مذاب بود و البته الان همه تا حدودی هست، تا وقتی که پیش ی میرفتم یه معلم فلسفه داشتم که خیلی بهتر خدا و جهان آ ت رو برامون توضیح داد لااقل حرفی از مهر و محبت خدا برام زد و به من ثابت کرد که خدا مهربونه اما بازهم تا خودم توی دنبالش نرفتم و با گروههای مذهبی مختلف دوستی ن و باهاشون مسافرت و مخصوصا زیارت رضا نرفتم اطلاعاتم در همون حد باقیمانده بود، خوب خیلی از همسن و سالهای من خودشون نیازی ندیدن که بخوان دنبال این مسائل باشن و هنوز هم شاید شناختشون از خدا تا همین حد باشه.اما حالا برام سواله مقصر این وسط کیه مگه نه اینکه اونهایی که نسل قبل از ما بودن انقلاب تا دین واقعی رو به نسل ما نشون بدن و ما سرباز زمان باشیم، مگه نه اینکه خون بهترین جوونهای این مملکت ریخته شد تا ما امروز بنده های خوبی برای خدا باشیم پس این حال امروز جوونهای ما برای چیه؟واقعا مقصر کیه؟ خوب اینها واقعا به من مربوط نمیشه چون سرم هم به تنم زیادی نمیکنه اما فقط یه چیزی که خیلی ذهنم رو مشغول میکنه همینه که چی شد که وضع ایمان بچه های این مملکت به اینجا رسید تا همین جایی که دیگه همه داریم میبینیم و هیچ نیازی به توضیح اضافه نیست.

دقت کردین ما هممون حضرت رو دوست داریم و احساس میکنیم فرد خیلی مهربونی؟دقت کردین هممون اروپایی ها و مدل دینداریشون رو دوست داریم از نحوه عبادتشون توی کلیسا و دعا خواندن ریتمیکشون لذت میبریم؟ به نظرتون اینها برای چیه؟ فقط واسه تبلیغاته یعنی یها با کیلومتر ها فاصله ای که از ما دارند همون یه دونه ی رو که بهش ایمان دارند رو جوری به جهان معرفی د که هممون باور داریم مهربون و مصلح جهان بوده و شاید هست، هممون قبول داریم که حضرت یکی از بهترین ان خداوند هست و صدالبته مهربان هم بوده اما شاید نه به اندازه ما که رحمه العالمین هست و تا آ ین لحظه از عمرش نگران امتش بود و برای آنها و گناهانی که انجام میدادند گریه میکرده شاید همه ان ندای عشق و دوستی سردادند اما نه به اندازه ی که برای مکارم اخلاق برگزیده شد.اما مکارم اخلاق در بین پیروانش شاید کمترین جایگاه رو داره.شاید در طول تاریخ هیچ نباشه که مثل حضرت زهرا توی هاش حتی برای من و شما که توی این زمان زندگی میکنیم دعا کنه (چه شبها که زهرا دعا کرده تاما .....) شاید هیچ مثل حضرت زهرا از گناهان امت پدرش ناراحت نبوده و باهر دستاویزی از خدا میخواهد که روز م اونها رو به اون واگذار کنه و با وجود نازنین خودش ضامن همه باشه و خداوند همه را آمرزیده قرار بده، شاید از جن ری و زور بازوی حضرت علی خیلی چیزها برامون تعریف کرده باشن اما کمتر از محبت حضرت علی به خانواده و اطرافیان و یتیمان و حتی دشمنانشون چیزی شنیده باشیم ی که اونقدر نگران جهل امت پیغمبر بود که سرشو توی چاه میبرد و گریه میکرد. بچه ها میدونم دیگه حرفهام شبیه آدمهایی که میان توی تلویزیون شدو گوش همتون از این حرفها پره و حوصله ندارین اما من توی شبهای قدر بیشتر به مغفرت خدا و رحمتش فکر تا به گناهام و عذابش اگه گریه از خج بود چون میدونستم خدا میخواد منو ببخشه و من لایقش نیستم من دوباره گناه میکنم هرچند که نخوام اما اون دوباره منو صدا میزنه اینو مطمئنم. گاهی فکر میکنم زندگی ما مثل یه جاده کاملا بلند و طولانی میمونه(یه مسافرت طولانی رو درنظر بگیرید مثلا شیراز مشهد) اولش که میخوایم وارد جاده بشیم کمربندهامون رو میبیندیم و همه قوانین رو رعایت میکنیم حس آذوقه داریم و احتمالا تا اصفهان در حال خوردنیم شاید حتی برای سبقط گرفتن خیلی دقت کنیم و عجله ای نداشته باشیم و با سرعت بالا رانندگی نکنیم اما همینکه یه مقدار از سفر گذشت خسته میشیم و شروع میکنیم خلاف سبقت غیر مجاز لایی کشیدن سرعت بالا و.... تازه آذوقه هم تمام شده حالا از یه جایی میفهمیم که راه رو اشتباه رفتیم بلافاصله دنبال یه دوربرگردون میگردیم دیدین جاده های طولانی که دوربرگردون ندارند چقدر آدمو حرص میدن؟ولی خدا که مثل مسئولین راه نیست یادش بره تا صد کیلومتر دوربرگردون بذاره یه جاهایی رو برای برگشت توی مسیر استراحت و حتی بازسازی قوا گذاشته و اونجاها همین روزها و شبهای خاصه که مشخص کرده توی این روزها اگه بندگی کنید دوباره به راه برمیگردین نه این که فکر کنید برای خدا فرقی داره ما چه شبی عبادت کنیم اما از اونجا که ما انسانها رو میشناخته و اگه میگفته هرشبی که بیاین خوبه ما امشب میگفتنیم فردا و فردا و فرداهای دگر دیگه هیچوقت زحمت نمیکشیدیم برگردیم توی راه اما خدا اومده این شبها رو خاص کرده و اینقدر ثواب براش گذاشته و وعده داده که هر توی این شبها عبادت کنه براش چه کارها که نمیکنم تا ما بریم یه چند ساعت بشینیم دعا کنیم و خودمون دوباره به راه خدا برگردیم پس انگار همه چیز اصلا برای خودمون بوده یه ماهی مثل ماه رمضان دور برگردونه روز عرفه دوربرگردونه محرم و صفر دوربرگردونه، اعتکاف، دحوالارض، لیله الرغائب و....همش راههایی که خدا باز گذاشته تا ما توی جاده طولانی زندگی اگه بیراهه رفتیم اگه آذوقه تمام کردیم اگه خسته شدیم یه جایی کنار خود خدا بشینیم و دوباره برای ادامه راه هرچند که بازهم ممکن اشتباه بریم بازسازی بشیم.

شاید این فکرهای منو خودتون هم کرده باشین، شاید از این دید تا حالا به این مسائل نگاه نکرده باشین اما میدونم که معرفت و شناخت وجودی همتون از خدا و جهان اطرف خیلی از من کمترین بیشتره اما این حرفها باعث شد تا بیشتر ویه کمی غیر رسمی تر به این همه عشقی که خدا به ما داره نگاه کنیم دیگه ببخشید که من رفتم بالای منبر و دیگه پایین نیومدم.

اگه تا امروز حتی یه بار هم به این مسائل با این دید نگاه نکرده بودین امروز و امشب یه کم بیشتر و بهتر به خ که داره به شدت صدامون میکنه فکر کنیم و در حق هم دعا کنیم و سعی کنیم مهربون تر باشیم که مهربونی از اون صفات بارز خداست که در همه بزرگان دین ما تجلی کرده.

دوستتون دارم شب همتون نورانی و ماس دعا



مشاهده متن کامل ...
چند کار مفید ...
درخواست حذف اطلاعات

توی این چند روز کلی کارهای مفید انجام دادم ، هرچند کوچیک بودن اما خیلی حس و حال مثبتی بهم دادن :

1-کشو لباس هامو جمع و جور ، یه سری لباس هایی که اصلاً نمی پوشیدم فرستادم بره ، یه سری لباس هایی که تا چند ماه بعد از به دنیا اومدن نی نی لازمشون نداشتم رو به قولی بقچه پیچ . اینطوری یه کشو بزرگ برای نی نی خالی شد .

2-چند تا پیراهن خیلی خوشگل ، مامان از دوره بارداری خواهری برای نگه داشته بود ، همسری کمک کرد و از تو چمدان های مامان در آوردیم ، من یکی یکی می پوشیدم و رژه می رفتم ، یکیش حریر مشکی با گل های خیلی خاص کرم ، خیلی ساده و شیک است .

3-یه توصیه ای بهتون می کنم اگه تصمیم گرفتید بچه دار بشید ، لباس هایی رو که می شه ، یه سایز بزرگ تر ب ید ، چون تا چند ماه اول سایزتون تغییر نمی کنه ، البته پوشیدن لباس های تنگ هم توصیه نمی شه ، بخاطر همین از لحاظ اقتصادی خیلی این لباس های کمکتون می کنه ، در ضمن شکم بزرگ ندارید که لباس بارداری بپوشید و باید از لباس های معمولی استفاده کنید ، یه کم یه کم سایزتون تغییر می کنه ، نمی تونید مرتب لباس تهیه کنید ، پس بهتره از قبل لباس هایی رو که می شه با یه سایز برزگ تر ب ید ، بخصوص که الان بلوزهای حریر مد شده و مانتو های سنتی گشاد .....

4-یه عالی از برد پیت دیدم ، به نام word war که محصول 2013 است ، گرچه کمی ترسناک ، اکشن و تخیلی بود ، اما خیلی خیلی قشنگی بود ، من بعضی از صحنه ها چشم ها رو بستم ...

5-چند رنگ و طرح پارچه برای دوختن عروسک های پارچه ای که خیلی دوست داشتم یدم ، خیلی پارچه های ارزون و خوبی بود ، برای کار اول مناسب بود ، گرچه مغازه دارها به اسرار نیم متر پارچه می ب ... وقتی عروسک ها رو دوختم ، حتماً ع شونو می گذارم ...

6-نوبت چک ماهانه پیش م بود ، یکی از دوستان دوران دبستانمو دیدم ، خیلی دختره نازی است ، 2 تا جعبه شیرینی از شیرینکده دستش بود ، بعد از کلی صحبت از هم جدا شدیم و بعد از اینکه تو مطب منتظر نوبتم بودم ، به گوشیم زنگ زد و از من خواست بیام دم در مطب ، عذر خواهی کرد و گفت که ببخشید بهت شیرینی تعارف ن ، حواسم نبوده و جعبه شیرینی رو باز کرد ، خلاصه از من انکار و از اون اصرار ، یه شیرینی بزرگ برداشتم ، خیلی تازه بود ، همونجا توی راهرو خوردمش ، خیلی بهم چسبید ، از محبت آدمها و توجه شون و مهربونیشون کلی سر حال امدم و انرژی خوبی گرفتم .

7-دوستم برای پسرش دو تا اسباب بازی کوکی گرفته بود ، از اینها که فنر دارن و بعد از کوک راه می افتن ، خیلی نمکی بودن ، آدرسو ازش گرفتم ، کلی با مادری گشتیم و بلا ه مغازه رو پیدا کردیم ، خیلی نمکی بودن ( اینو دوبار گفتم ) و خیلی قیمتشون مناسب بود . وقتی همسری داشت می امد دنبالم خونه مادری ، من سر دو تا اسباب بازی کوچولو رو از لای درب خونه اوردم بیرون و اون از بیرون اونها رو دید ، کلی ذوق کرد ، یاد بچگی هاش افتاده بود و هی کوکشون می کرد ، بعد هم گفت اینا رو یه جایی از دست من قایم کن تا نی نی به دنیا بیاد من ابشون می کنم . شب که رفتیم خونه دیدم دستشه و تو اتاق خواب می چرخه ، یکبار گذاشتشون بالای سر تخت ، یه بار گذاشتشون روی میز آرایش ، آ سر هم گذاشتشون روی دراور ، گفت : کم کم خونه داره حال و هوای بچه به خودش می گیره ، من خیلی خوشحال شدم ، از ع العملش اینکه دقیق همون کاری رو کرد که من می خواستم انجام بدم ، از این که توجه می کنه به من و نی نی که تو شکم دارم ...

همسری خیلی دوست دارم ، تا دنیا دنیاست ، الهی که برام بمونی .............



مشاهده متن کامل ...
همه مثل هم؟
درخواست حذف اطلاعات
همه مثل همیم
منظورم از همه همه است
اونایی که همه نیستن خیلی خیلی خیلی خیلی کمند
اونقدر کم که نیستند
پوچی وبیهودگی وگله وشکایت ون یتی های ما اغلب دلیل دنیایی داره وخیلی به کج بودن کره زمین در مدارش ربط نداره
گاهی کار بد را با خیال خوب انجام می دهیم وگاهی کار بد را با خیال ونیت بد
خب در هر صورت خطا خطاست
ماها خیلیهامون خیلی کم ظرفیتیم
وخیلیهامون هم اصلا ادم نیستیم
بعضیهامون هم فقط گاهی وقتها ادمیم
وخیلی هامون هم اغلب فراموشکاریم
خودخواهی هم که اکثرا توی ذاتمون
فداکاری را فقط گاهی وقتها بلدیم
خیلیهامون خیلی چیزها را ذاتا حق مسلم خودمون میدونیم
بی وفایی را توی عشق خیلیهامون تجربه کردیم
فاصله بین شعار تا عملمون اغلب خیلی زیاده
رویاهامون و واقعیتهامون باهم تفاوت دارند
مسولیت را از دیگران می دونیم وخودمون را مبرا
همیشه فکر میکنیم حق باماست
وقتی بینمون فاصله می افته اغلب دنبال بیشتر مقصر دیگران هستیم
دروغ را اغلب تجربه کردیم
توی زندگی خیلی از گناهها وکارهای بد وناپسند بزرگ وکوچیک را اکثرا تجربه کردیم
هیچکداممان منزه نیستیم
شخصیت خودبرتری نسبت به بعضی مسایل نشان میدهیم
پیش خودمون فکر میکنیم که بهترین قضاوت را داریم
اکثرا زود قضاوت می کنیم
خیلی زود سرخورده میشیم
همیشه عیب را از دیگران می دنیم
کمتر عیب های خودمونو حس می کنیم
از بعضی چیزها از درون می ترسیم
خیلی ایمان درست وحس ای نداریم
پیش خودمون فکر می کنیم خیلی حالیمونه
عشق را فکر می کنیم می دونیم چیه
خیلیهامون فقط فکر می کنیم عاشقیم
اکثرا در عشق دنبال خواست های خودی خودمان هستیم تا طرف مقابل
وقتی به خودمون فکر میکنیم ومافع ونیازهای روحی خویش را در نظر میگیریم از دیگرانمان غافل میشیم
خیلی جرات رویارویی با حقیقت را نداریم
خیلیهامون اعتقادای مس ه ای داریم وبهش هم متعصبیم
اغلب دین گریزیم
خیلهامون خیلی از مسایل را قاطی میکنیم مثل دین با حکومت
غالبا درک درستی مسایل نداریم
خیلیهامون خیلی خودمونو نمی شناسیم ونمی دونیم واقعا چی هستیم
صبر زیادی نداریم
اغلب دنبال بهانه ایم
دیگران را مسول بدیها میدونیم
از بد بودن خودمون اغلب خبر نداریم
بدی را درست نمی شناسیم واز بدیهای کوچیک غافلیم
حالیمون نیست که چقدر زود ممکنه همه چیز اب بشه
بعضی بلاها را تا سرمون نیاد نمی فهمیم
اصولا نمی دونیم فکر چیه ؟ وفکر میکنیم که داریم فکر میکنیم
اغلب دنبال نیمه گمشده ای هستیم که اصلا وجود خارجی نداره
خیلی نشده که واقعیت ها را خوب بفهمیم
توقع داریم همیشه همه چی بر وفق مراد ما باشه
دوست داریم ادمها وچیزها اونطوری که ما می خواهیم باشه
بیشترهامون نمی دونیم که ممکنه بمیریم
حسادت را کم وبیش داریم
اغلب گله مندیم و شکوه زیاد داریم
ارزش خیلی از چیزهایی را که داریم تا از دست ندیم نمی دونیم
از خیلی چیزها توی دنیا بی اطلاعیم
اغلب فقط دنبال عیب گرفتن هستیم تا انتقاد درست داشتن
اغلب بدیهابه چشممون میاد واز دیدن نکات مثبت دیگران غافلیم
بعضی چیزهامنفی دردیگران باعث میشه همه چیزدیگران را بد ومنفی تصور کنیم




مشاهده متن کامل ...
گفت وگو با پوراندخت مهیمن
درخواست حذف اطلاعات

بانی - گروه تلوبزیون: پوراندخت مهیمن بازیگر سینما و تلویزیون ایران است که از سال 1363 بازیگری را به صورت حرفه ای آغاز کرده است البته وی قبل از این سال در تئاتر به ایفای نقش می پرداخت. این بازیگر از آن زمان تاکنون های سینمایی و سریال های زیادی را در کارنامه کاری اش دارد. وی هم اکنون در سریال «معراجی ها» که از شبکه یک در حال پخش است نقش مادر شهید را برعهده دارد.
او به «بانی »، می گوید: فکر می کنم که استعداد، پشت کار و علاقه همه ویژگی هایی است که باید بازیگری داشته باشد را داشتم. تحصیلات خیلی مهم است باید یک دوره آکادمیک این هنر را داشته باشید مخصوصاً تئاتر خیلی کمک می کند. با این بازیگر گفت و گویی داشتیم که در ادامه می خوانید.

شما از تئاتر شروع کردید، ولی کمتر شما را در صحنه تئاتر می بینیم دلیل خاصی دارد؟
-من دیگر حوصله تمرین در تئاتر را ندارم.
ورود به عرصه بازیگری زن امروز چگونه است؟
-این ها را باید از زن امروز بپرسید، ما خیلی بازیگر جوان در کار می بینیم که نمی دانم چطور وارد این عرصه شدند، شاید تحصیلات و یا شاید پارتی داشتند این سئوالی است که من نمی توانم بگویم.
زمانی که بازیگر شدید، قصد داشتید به کجا برسید؟
-چون به حرفه بازیگری علاقه مند بودم، قصد داشتم محبوب شوم که شدم.
نقش هایی را که بازی کردید بیشتر مادر هستند فکر می کنید که با نقشتان در جامعه به خصوص برای مادران تاثیرگذار بودید؟
-خیلی، من در جامعه که می بینم آنقدر تاثیرگذار است که هر من را می بیند می گویند شما خیلی شبیه مادر من هستید و خوشحال می شوم.
از خودتان و کارهایی که انجام دادید راضی هستید؟
-بله خیلی زیاد، چون شغل مورد علاقه ام است و دوست دارم که ادامه بدهم.
شما بازیگر دهه 60 هستید تفاوت سریال های آن زمان با الان چیست؟
-من قدیم را بیشتر دوست داشتم چون حساسیت ها، نامه ها، انتخاب نقش به نظر من کیفیت ها خیلی بالاتر بود فکر می کنم که با حالا خیلی تفاوت دارد.
چقدر با نقش مادر شهید در معراجیها احساس کردید؟
-خیلی زیاد، احساس مادری که سردرگم دنبال گم شده خود می گردد و با همه اعتقادات مذهبی که دارند بالا ه می خواست برود ببیند که فرزندش کجاست. مادر شوهر خودم مادر شهید بود. یکی از برادر شوهرهای من شهید شد. من حس و حال مادر شوهرم را زیاد یده بودم، گاهی اوقات فشارها روی او زیاد بود و همیشه ح ش تغییر می کرد، بله این ها را تجربه کرده بودم.
فکر می کنید که سریال معراجی ها چقدر به رساندن پیام به مخاطبان تا به الان موفق عمل کرده است؟
-من چون در کار می کنم، نمی توانم بگویم ولی بیشتر از همسرم می پرسم که کار چطور است. وجی را بر اساس تجربیات چند ساله ام می سنجم که کجای کار خیلی خوب شده، چقدر حس و کار و میزانسن همه کنار هم خوب هستند و... همه این ها را حس می کنم. ولی اینکه کار چقدر می تواند موفق باشد، برمی گردد به مخاطب، اما باید بگویم سریال معراجی ها از همان ابتدای پخش، خیلی راحت با مخاطبانش ارتباط برقرار کرد. در این سریال رده های مختلف سنی از نوجوانان و جوانان گرفته تا افراد مسن و میانسال همه حضور دارند. در حقیقت انتخاب و بستن بازیگران برای حضور در این مجموعه تلویزیونی بسیار خوب انجام شده است. این مجموعه با هوشمندی معیارهای مخاطبان برای تماشای یک سریال تلویزیونی را در نظر گرفته و به همین علت استقبال مردم را به دنبال داشته است. همچنین این کار از ریتم خوبی برخوردار است که همین امر موجب می شود مخاطب از دیدن کار لذت ببرد. این سریال با دیدی خوب و به روز، به شرایط دانشجویان و دیدگاه های مختلف آنها پیرامون موضوع و مسائل اعتقادی می پردازد و خانواده ای را نشان می دهد که به دنبال فرزند مفقود الاثر خود هست و ماجراهایی که به دنبال آن رخ می دهد.
به نظر شما وجود رگه هایی از طنز در کنار مقوله دفاع مقدس در سریال معراجی ها با هم منافاتی نداشت؟
-نه اتفاقا من از این طنزی که سریال معراجی ها در کنار پرداختن به موضوع دفاع مقدس دارد راضی هستم و به نظر من در کار خوب نشست و به طور کلی زیبایی این کار به طنزش است، چرا که مقوله شهادت و مفقود الاثری، اندوه و صحنه های عرفانی خودش را دارد، اما یکی از ویژگی های خوب کارهای آقای ده نمکی این است که هر آنچه را که مربوط به دفاع مقدس و شهادت می شود به شکل پررنگ بیان می کند، ولی در کنارش با طنزی که در کارش قرار می دهد، همیشه زهر و تلخی کار را می گیرد.
شیوه کار ده نمکی با دیگر کارگردانان چه تفاوتی دارد؟
-هر کارگردانی شیوه کار خودش را دارد، ولی آقای ده نمکی خیلی جالب است که یک وقت هایی سر صحنه نکاتی که در جایش می گفت خوب هم از آب درمی آمد. به نظر من خیلی زحمت می کشد و خیلی به کارگردانی علاقه مند است.
بازیگر مقابل شما آقای مهران رجبی بود، کار با ایشان چطور بود؟
-خیلی خوب بود، چون آقای رجبی یک نوع شیرینی در کارش دارد، خیلی علاقه مندم که در کار بعدی هم با ایشان کار کنم، چرا که بده بستان دیالوگی ما خیلی خوب بود.
برای بازیگران زن چه توصیه ای دارید؟
-به نظر من بازیگری فوت و فنی دارد که باید رعایت شود، اگر که بازی از دل بر نیاید طبیعی نخواهد بود و بالطبع نمی تواند موفق باشد. من سعی که در کارهایم بازی نکنم، بلکه زندگی کنم. ن و دختران بازیگر سعی کنند که در حاشیه نباشند، روی بازی هایشان بیشتر توجه کنند و سعی کنند که دلی و حسی بازی کنند، اگر نقشی به آنها داده می شود، سعی کنند که در قالب آن نقش فرو بروند و به نقششان بال و پر دهند.
چه کاری در آینده پیش رو دارید؟
-فعلاً کاری ندارم و امیدوارم که کار خوب با یک کارگردان خوب قسمتم شود تا بتوانم کار کنم، اما آ ین نقش آفرینی ام در تله «یک ماه و ده روز» بود که مدتی قبل از تلویزیون پخش شد. یک سینمایی به نام «دو دوست» را آماده اکران دارم که کار جدید محمد بانکی است که داستانی اجتماعی- عاطفی را در بستر تحولات معاصر به تصویر می کشد.



مشاهده متن کامل ...
طنز/ انشای یک ی: تابستان خود را چگونه گذر د؟
درخواست حذف اطلاعات


طنز و کاریکاتور > طنز - آنچه می خوانید بخشی از انشای یک عدد ی دست به قلم است که با خون نوشته شده است.

بنام خلیفه خون و خنجر و مهربانی؛ البغدادی

ما امسال خیلی تابستان خوبی داشتیم. خیلی بهمان خوش گذشت. جایتان خالی رفته بودیم با این پسر مان و آن پسر مان و این یکی داداشمان عراق و الشام. آخه گفته بودند مردانی که می توانند اسلحه دست بگیرند بیایند جهاد جدی آنهایی که نمی توانند بروند جهاد نکاح! ما هم نگاهی به خودمان کردیم دیدیم که برویم جهاد جدی برای سلامتیمان بهتر است.

دیدیم که اینجا عجب جای داغانیست. همه مشغول بودند. یا داشتند می ب د، یا می د د، یا می بلعیدند، یا می ... یک عده هم میگرخیدند! مثل من با این پسر مان و آن پسر مان و این یکی داداشمان.

الهویج البستنی فرمانده خیلی مهربان ما بود و همیشه به ما می گفت گوووسسساله! و ما خیلی خوشمان می آمدیم است.

یک روز با این پسر مان و آن پسر مان و این یکی داداشمان رفتیم یک روستا را بغارتیم. الهویج البستنی به ما گفته بود نشان را زنده نگه دارید و بقیه را بِبُر!

داداش مان از نظر هوشی خیلی خسته است واسه همین ن را برید و مردان را آورد!

هیچی دیگر آقا، هنگامی که با 400 تا مرد برگشتیم، الهویج هی به ما میگفت: گوساله، بدبختمان کردی. گوساله ...! خیلی با ما شوخی داشت همیشه و ما را با کمر بند سیاه و کبود می کرد. ناگهان الهویج بازی اش گرفت، چون او خیلی دوست داشت با ما بازی کند. برای همین یک چیز خیلی بزرگ و تیز از شلوارش درآورد و افتاد دنبال من! من هم کم نیاوردم و یکی از این چیزهایی را که یک چیزی شبیه ضامن دارد درآوردم. فقط نمی دانم چرا یهو همه از این سو به آن سو می دویدند و می گفتند:بنداز اونور ... .

ما خیلی حرف گوش کن هستیم، آنقدر حرف گوش کن هستیم که پرتش کردیم. یک صدای داغان و بلندی آمد. بعدش همه گفتند: الهویج! الهویج! ...لا هویج! الهویجآب هویج شد!

یکهویی بعد از آنکه دود ها خو د آن اسیر ها دیگر اسیر نبودند و من را هی بالا و پایین می انداختند و می گفتند: القهرمان! القهرمان!

خیلی ناراحت شده بودیم واسه همین چون خیلی زرنگ هستیم با این پسر و آن پسر و این یکی داداشمان گریختیم.

آقا اجازه! ما خیلی دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به جایی که نوشته بود: به اردوگاه آموزش جهاد نکاح خوش آمدید. ستاد هماهنگی نکاح واحد الباقالی و الفاسد.

چشمتان روز بد نبیند اینجا از آنجا داغان تر بود. تا رفتیم داخل ستاد، یک چیز بلندی با کلی ریش و لبخند آمد جلو و گفت:خوش آمدید ای سربازان جبهه پشت خط مقدم! پسر مان که پسر توپولی بود گفت: آقا ما راهمان را گم کرده ایم! آمدیم کمکمان کنید!

و آن موجود دراز با کلی ریش لبخندی زد و یک فرم به ما داد.

ما خیلی ساده هستیم آقا! فرم را دیدیم، خواستیم در برویم که آن مرد از پسر مان خوشش آمد و گفت تو باید بشوی مسئول دفتر من!

ما هم کلی خوشحال شدیم که فامیلمان به سر و سامانی رسیده. شب که شد، دیدیم چندتا مرد بلند دارند می آیند، بویشان ترکبیی بود از سگ مرده، فضله شتر 3 ساله قهوه ای زخم خورده عصبی و جوراب دانشجوی ترم 5 در خوابگاه.من اشاره ای به این پسر و این یکی داداشمان که اوضاع بیریخت است و باقالی الفاسد چشمش ما را گرفته.

ما هم با یواش زیاد در رفتیم...

بعد از این پسر مان خیلی زود رشد کرد و خودش برای خودش اردوگاه زد و پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی کشید. او که خیلی فرد موفقی شده هیچ وقت راز این موفقیت را به ما نگفت .

آقا اجازه! تابستان ما خیلی خوش گذشت ما فهمیدیم چقدر خانه های مان و این پسر مان و آن پسر مان و این یکی داداشمان را دوست داریم! مخصوصا پسر مان را.

پایان



مشاهده متن کامل ...
طنز/ انشای یک ی: تابستان خود را چگونه گذر د؟
درخواست حذف اطلاعات


طنز و کاریکاتور > طنز - آنچه می خوانید بخشی از انشای یک عدد ی دست به قلم است که با خون نوشته شده است.

بنام خلیفه خون و خنجر و مهربانی؛ البغدادی

ما امسال خیلی تابستان خوبی داشتیم. خیلی بهمان خوش گذشت. جایتان خالی رفته بودیم با این پسر مان و آن پسر مان و این یکی داداشمان عراق و الشام. آخه گفته بودند مردانی که می توانند اسلحه دست بگیرند بیایند جهاد جدی آنهایی که نمی توانند بروند جهاد نکاح! ما هم نگاهی به خودمان کردیم دیدیم که برویم جهاد جدی برای سلامتیمان بهتر است.

دیدیم که اینجا عجب جای داغانیست. همه مشغول بودند. یا داشتند می ب د، یا می د د، یا می بلعیدند، یا می ... یک عده هم میگرخیدند! مثل من با این پسر مان و آن پسر مان و این یکی داداشمان.

الهویج البستنی فرمانده خیلی مهربان ما بود و همیشه به ما می گفت گوووسسساله! و ما خیلی خوشمان می آمدیم است.

یک روز با این پسر مان و آن پسر مان و این یکی داداشمان رفتیم یک روستا را بغارتیم. الهویج البستنی به ما گفته بود نشان را زنده نگه دارید و بقیه را بِبُر!

داداش مان از نظر هوشی خیلی خسته است واسه همین ن را برید و مردان را آورد!

هیچی دیگر آقا، هنگامی که با 400 تا مرد برگشتیم، الهویج هی به ما میگفت: گوساله، بدبختمان کردی. گوساله ...! خیلی با ما شوخی داشت همیشه و ما را با کمر بند سیاه و کبود می کرد. ناگهان الهویج بازی اش گرفت، چون او خیلی دوست داشت با ما بازی کند. برای همین یک چیز خیلی بزرگ و تیز از شلوارش درآورد و افتاد دنبال من! من هم کم نیاوردم و یکی از این چیزهایی را که یک چیزی شبیه ضامن دارد درآوردم. فقط نمی دانم چرا یهو همه از این سو به آن سو می دویدند و می گفتند:بنداز اونور ... .

ما خیلی حرف گوش کن هستیم، آنقدر حرف گوش کن هستیم که پرتش کردیم. یک صدای داغان و بلندی آمد. بعدش همه گفتند: الهویج! الهویج! ...لا هویج! الهویجآب هویج شد!

یکهویی بعد از آنکه دود ها خو د آن اسیر ها دیگر اسیر نبودند و من را هی بالا و پایین می انداختند و می گفتند: القهرمان! القهرمان!

خیلی ناراحت شده بودیم واسه همین چون خیلی زرنگ هستیم با این پسر و آن پسر و این یکی داداشمان گریختیم.

آقا اجازه! ما خیلی دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به جایی که نوشته بود: به اردوگاه آموزش جهاد نکاح خوش آمدید. ستاد هماهنگی نکاح واحد الباقالی و الفاسد.

چشمتان روز بد نبیند اینجا از آنجا داغان تر بود. تا رفتیم داخل ستاد، یک چیز بلندی با کلی ریش و لبخند آمد جلو و گفت:خوش آمدید ای سربازان جبهه پشت خط مقدم! پسر مان که پسر توپولی بود گفت: آقا ما راهمان را گم کرده ایم! آمدیم کمکمان کنید!

و آن موجود دراز با کلی ریش لبخندی زد و یک فرم به ما داد.

ما خیلی ساده هستیم آقا! فرم را دیدیم، خواستیم در برویم که آن مرد از پسر مان خوشش آمد و گفت تو باید بشوی مسئول دفتر من!

ما هم کلی خوشحال شدیم که فامیلمان به سر و سامانی رسیده. شب که شد، دیدیم چندتا مرد بلند دارند می آیند، بویشان ترکبیی بود از سگ مرده، فضله شتر 3 ساله قهوه ای زخم خورده عصبی و جوراب دانشجوی ترم 5 در خوابگاه.من اشاره ای به این پسر و این یکی داداشمان که اوضاع بیریخت است و باقالی الفاسد چشمش ما را گرفته.

ما هم با یواش زیاد در رفتیم...

بعد از این پسر مان خیلی زود رشد کرد و خودش برای خودش اردوگاه زد و پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی کشید. او که خیلی فرد موفقی شده هیچ وقت راز این موفقیت را به ما نگفت .

آقا اجازه! تابستان ما خیلی خوش گذشت ما فهمیدیم چقدر خانه های مان و این پسر مان و آن پسر مان و این یکی داداشمان را دوست داریم! مخصوصا پسر مان را.

پایان



مشاهده متن کامل ...
امید به خدا
درخواست حذف اطلاعات
بحثی را که انشاءالله امشب با عنایت اهل بیت و خدا قصد مطرح ش رو داریم بحثی است که در ماه رجب ، شعبان و رمضان باید بهش خیلی دقت شود ، تا انسان بداند چگونه در این سه ماه با خداوند آشنا شود و چگونه این آشنایی را حفظ کند و طرف حساب خودش رو بشناسه ، یعنی بفهمه که خدا کیست ؟ نسبت به خدا چگونه باید برخورد کرد ؟ چه نظری نسبت به خدا باید داشت ؟ و خدا نسبت به بنده هاش چگونه عمل می کنه ؟ لذا بحث امشب تحت عنوان امیدواری است تا ببینیم امیدواری چیه ؟ چه کارهایی جزء امیدواری است ، چه کارهایی نیست و یک انسان امیدوار و راجی باید چه شرایطی داشته باشه ؟ این بحث امشب هست .
از نظر کلی یکی از مهمترین مسائلی که انسان به دلیل اون ، زندگی می کنه امیده . یعنی اگر احیاناً امید در انسانی نباشه ، زندگی برای این انسان واقعاً غیر ممکن می شه و راهی نداره جز خودکشی . در روایات داریم که حضرت موسی (ع) پیرمرد هفتاد ساله ای را دید که با یک علاقه خاصی مشغول بیل زدن ، شخم و نهال کاشتن بود ، با خودش گفت : این پیرمرد چه امیدی داره و گفت : “ خدایا برای امتحان یک لحظه امید را از این پیرمرد بگیر . ” موسی (ع) دید که پیرمرد بیل رو کنار گذاشت ، دراز کشید و ت هم نخورد . موسی (ع) گفت : خدایا ! امید رو بهش برگردون ” خداوند به پیرمرد امید رو برگردوند .

دوباره بلند شد و کار کرد . از پیرمرد سؤال د که چی شد ؟ گفت : داشتم کار می ، یک دفعه گفتم : هفتاد ساله داری کار می کنی که چی ؟ برای چی ؟ به چه امیدی ؟ دیدم خبری نیست ، گفتم : می خوابم تا بمیرم . بعد با خودم گفتم خُب حالا که نمردیم ( اون لحظه ای که باز امید داره برمی گرده ) تا دو ساعت دیگه گشنه ات می شه . باز پا شدم و کار . یعنی انسان اگر امید نداشته باشه رو به قبله باید دراز بکشه یا اینکه بره از طبقه هیجدهم خودشو پرت کنه پائین ! امید لازمه . و دارای سه بعد هست :

1 ـ امید به زندگی ، یه ی ممکنه تمام مسائل زندگی و حیات براش فراهم باشه ، اما امید به زندگی نداشته باشه . در همین ایران جوان بیست و هشت ساله ای خودکشی کرده بود و نجاتش دادند ، ازش علل و انگیزه خودکشی را پرسیده بودند ، گفت : من نگاه دیدم که همه چی دارم . به همه لذتها رسیدم ، در اوج رفاه هستم ، برای نون ، برای پول ، مقام ، برای هیچی ، دیگه لازم نیست که تلاشی کنم . همه چی دارم . در نتیجه به پوچی رسیدم و خودکشی . لذا امید به زندگی اولین اصله . بعضی از ما یه مشکلی که برامون پیش می یاد دیگه رو به قبله می خو م و می گیم خدایا مرگ ما رو برسون . با اولین مشکل تقاضای مرگ می کنیم . این از بی ظرفیتیه انسانه . این بی صبریاست و بدونید که بی صبری گناهه . 2 ـ دومین اصل ، امید به خلق ، امید به خلق یعنی چی ؟

بعضی از ماها اینقدر نسبت به مردم بدبین می شیم که هیچ امیدی به هیچ نداریم می گیم : فقط خدا ، این خوبه . اما بعد منفیش اینه که فقط امید به خدا داری و از خلق هم بدجوری می بری ! ( بنی آدم اعضای یکدیگرند ، که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی بدرد آورد روزگار ، دگر عضوها را نماند قرار ) مردم همه هم بد نیستند . می گه آقا ! دیگه به هیچ نمی شه اعتماد کرد ، همه بدند ، دنبال مقامند ، دنبال پولند ، همه دنبال مادیاتند . همه می خوان سر آدم کلاه بذارن . حالا مثلاً چهار نفر سرش کلاه گذاشتند ، این برای شش میلیارد نفر حکم می کنه . این طوری نیست . نه همة مردم بدند و نه آدم خوب قحطه . مخصوصاً در جامعه ایران ، هنوز رگه های بسیار قوی از عاطفه ، صداقت ، محبت ، وفاداری ، مردانگی و دیانت و . . . دیده می شود ، گرچه یه کم کمرنگ شده اما دیده می شه .

هرچی بیشتر به دین بپردازیم این رگه ها پررنگ تر می شه . پس دومین مطلب ایمد به خلق هست . انسان باید تا حدی به خلق امدی داشته باشه ، تا حدی که امیدش فقط معطوف به خلق نباشه . 3 ـ امید به خدا . چقدر باید امید داشته باشیم ؟ نسبت به رحمت خداوند ، نسبت به این که روز قیامت بخشیده می شیم چقدر باید امید داشته باشیم ؟ آیا خداوند شش میلیارد و نفر خلق کرده و الان از این تعداد فقط شصت میلیون مسلمون و شیعه رو و توی اینها هم 15 ، 20 نفر رو به بهشت می بره و بقیه جهنمی هستند ؟ آیا چنین حکمی خدا می ده ؟ آیا خداوند از هر ده نفر ، نه نفر رو جهنم می فرسته ، یک نفر می ره بهشت ؟ از هر ده نفر پنج تا می روند جهنم ، پنج نفر می روند بهشت ؟ در حق خدا اینگونه حکم دادن ظلم هست . مگر قراره خدا اینهمه خلق کنه و همه رو جهنم ببره ؟ خدا که هیزم جهنم نمی خواد ، می خوایم ببینیم درجه امید به رحمانیت خدا باید چقدر باشه ؟ در این ماه رجب که ما دنبال استغفار هستیم امید به رحمت خدا چقدر باید باشه ؟ آیا فقط و فقط حزب اللهی ها ، شب خونها و درجه یک ها می روند بهشت ؟ پس بقیه چی ؟ البته در بحث عد خواهیم گفت که شب خونها ، بهشتشون با بهشت بقیه فرق داره . بهشت درجات داره این از عد خدا دوره که همه را با هم داخل بهشت کنه بدون درجه . اما قرار هم نیست همه جهنم بروند .

یکی از تفاسیری که برای “ هَل مِنْ مزید ” گفته شده این هست که مالک جهنم ، می گه هرچی گن ار می ریزند توی جهنم می گه : “ هل من مَزید ” یعنی اینقدر جا داره که هرچی هم می ریزند اون بیشتر می خواد . تفسیر دیگه اش اینه که می گن ی به اون صورت ، جهنم نمی ره . بخاطر همین توقع مالک جهنم بیشتر از این حرفهاست . رحمت خداوند وقتی در روز قیامت به جوش می یاد ، و دریای رحمت خدا وقتی سرازیر می شه حتی مالک جهنم هم متعجب می شه . در روایت دیگه داریم که حتی ابلیس طمع می کنه ، می گه مثل اینکه اینجا خبرایی هست . سؤال می کنه : خدایا ! من رو هم می بخشی ؟! (ابلیس !! ) آ بحث می رسیم به اینکه میزان امیدواری به خداوند باید چقدر باشه ؟ البته قبل از اینکه میزان امیدواری رو بگیم ، من شرایط یک انسان امیدوار رو می گم . و بعد شما تطبیق بدید با خودتون ، اگر این شرایط رو دارید که فبها ، اما اگر ندارید تا آ همین جلسه متعهد بشید شرایط رو در خودتون جور کنید تا بعد به اون حدی که آ صحبتهام می گم به خدا امید داشته باشید .

شرایط انسان امیدوار :
1 ـ آیه 110 سوره کهف می فرماید : “ من کان یرجوا لقاء ربه ” ی که امید داره به دیدار خداش ، “ فلیعمل عملاً صالحاً ” به دنبال جمع عمل صالح باشه نه اینکه فقط دنبال این باشه که گناه می کنه توبه کنه این درسته اما توزندگیش فکرش اینه که باید عمل صالح جمع کنه . حالا اگر گناه می کنه ، این دیگه تخطی از انگیزه ها و اه خودشه . هدفش جمع گناه نیست ، صبح تا شب دنبال پول حروم نمی دوه ، صبح تا شب زیر پای این و اون و خالی نمی کنه ، هدفش عمل خیر جمع ه اما ممکنه در این راه گناه هم ه . پس شرط اول اینه که در زندگی هدف جمع آوری اعمال صالح باشه ، شرط دوم ، امید همراه با خوب باشه ، یه نفر که اصلاً عمل صالح جمع نمی کنه ، هرچی می گیم آقا چرا ت این طوریه ؟ می گه آقا دین که این چیزا نیست ، آقا چرا قیافه ات اینجوریه ؟ می گه دین که این چیزها نیست . پس دین چیه ؟ خُب شما دین رو معرفی کن ، ببینم دین از دید تو چیه ؟ همین جوری گناه رو گناه انبار می کنه ، همین جوری پول مردم رو می خوره ، به مقامهای مختلف که می رسه از بیت المال هدر می ده . بعد هم می گه : “ خدا ارحم الراحمینه ” ای آقا ! خدا که برای این چیزها آدم رو نمی سوزونه . دقیقاً کاری که ارباب سلمان می کرد : زمانی که سلمان برده بود . تا سلمان می گفت : ارباب این کارها رو نکن ، می گفت : بابا ! خدا ارحم الراحمینه ، تو نمی دونی ؟! هرچی می گفت : توی گوش ارباب فرو نمی رفت ، یه روزی گفت : سلمان ! این یک تار زمین رو گندم بکار ، گفت : چشم ! رفت . ـ کاشتی ؟ ـ بله.
ـ آب می دی ؟ ـ بله . سه ماه گذشت ، ـ سبز شد ؟ ـ بله ، جوونه زده بریم ببینیم . رفت و دید که تماماً جو سبز شده ! به سلمان گفت : من به تو گفتم گندم بکار ، اینها که جو هست ؟! گفت : من جو کاشتم ، گفتم خدا ارحم الراحمینه ، انشاءالله گندم در می یاد ! تازه اون موقع اربابش فهمید چه خبره . گفت : تو یه عمره که داری جو می کاری ، چطور توقع داری روز قیامت گندم برداشت کنی ؟ خُب نمی شه .

2 ـ امیدواری باید به همراه خوف باشه . یعنی اگر گناه هم می کنی ، به خاطر امید ، به گناهت پررو نشو . نگو گناه که ، خدا ارحم الراحمینه ، می بخشه . خائف باش ، بترس ، گریه کن ، توبه کن ، ولو این که دوباره گناه کنی ، اما از گناه خودت خائف باش ، به امید خودت غره و مغرور نشو که روزی بیاد به امید رحمت خدا گناه کنی . این امید کاذبه .

3 ـ امید ، بدون عمل نباشه . حضرت علی (ع) می فرماید : “ العجب مِنْ مَنْ رجاء الثواب و لم یعمل ” تعجب دارم از ی که امیدداره به ثواب ، ولی هیچ کاری نمی کنه . پاشو انداخته روی پاش ، تخمه رو هم گذاشته بغل دستش ، چای ، شربت ، میوه ، همه چی ردیف ، نشسته صبح تا شب داره فوتبال نگاه می کنه . می گی : آقا مگه تو کنکور نداری ؟ برای چی می خوای کنکور شرکت کنی ؟ می گه : انشاءالله به امید اینکه قبول بشم . خُب ی که امید داره برای قبولی در کنکور ، یه کم درس می خونه ، ولو این که کم بخونه ، ولی درس می خونه ، المؤمنین (ع) می فرماید : “ من تعجب می کنم از ی که امید داره اما عمل نمی کنه ” ببینید اگر هر کدوم از این شرایط رو ندارید ، همین جا با خودتون تعهد کنید .

حافظ :

حافظ خام طمع شرمی از این قصد بدار
عملت چیست که فردوس برین می خواهی

یعنی اگر فردوس برین می خوای ، باید حداقل کمی در مسیرش قدم برداری .

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند / تو در برون چه کردی که درون خانه آیی

به هر حال انسان باید یه عملی داشته باشه ، ولو کم .

4 ـ شرط چهارم : امید باید فقط به خدا باشه ، اما نسبت به مردم هم بدبین نباشید . می گه خدایا من برای کارم پیش فلان مسؤول می رم ، پیش فلان بنده ات می رم پول قرض می گیرم اما می دونم این تویی که به دست اون به من پول قرض می دی . تویی که به زبان او و به امضاء اون ، کار منو راه می ندازی امید اینطوری باشه .

5 ـ شرط پنجم : تمام مدت امیدت به عمل خودت نباشه ، با خودت بگو : خُب حالا ما اگه بمیریم ، برای حساب کتاب و میزان ما هم یه چیزهایی داریم ، چهار رکعت ی ، شبی ، عزاداری ، مجلس عبدالله (ع) و . . آقا اگر یک ذره به عملت امیدوار باشی اصلاً دنبال رحمت خداوند نرو . خداوند در روز قیامت رحمتش شامل انی می شود و انی امیدوارهای حقیقی هستند که عمل خود را پشیزی نشمارند . عمل ما هیچ ارزشی نداره .

6 ـ شرط ششم : از خدا طلب کار نباشیم . جوونه ، 18 سالشه ، دو هفته است که اومده کانون ،دو هفته است گناه نکرده ، سه سال قبلش گناه می کرده ، ، دو هفته است که خوب شده ، هاش رو می ره مسجد می خونه ، مثل اینکه آقا شق القمر کرده ، توقع داره ملائکه شب بیان کف رو جفت کنند . حضرت آقای فاطمی نیا از قول بزرگوارشون نقل می د ، توی دو رکعتی مستحبی که خوندم ،) شب ) دیدم که سیئاتم از بدنم به صورت کرم و ات موزی خارج شدند . بهر حال این بزرگوار بعد از 50 سال زهد و تقوا به این درجه رسیده بود ، بعد ایشون می گن روی منبر این قضیه رو گفتم ، فردا شبش یکی اومد پای منبر ، گفت : سلام علیکم ، آقا این ی که ب شما گفتید ما خوندیم ، خدا قبول کنه اما عقربی ، موشی ، چیزی از جا ما بیرون نرفت ! ببینید ، توقع داشته باشیم که یواش یواش به اون درجه برسیم هر وقت از جا ما عقرب بیرون رفت روی منبر می گیم شما هم پنج سال بعدش منتظر باشید ، فعلاً که نرفته . حالا حالاها هم فکر نکنم بره ! یعنی اگر قرار باشه بیرون بره اول از جا من که دارم بهتون یاد می دم بیرون می ره ، بعضی از بردارهایی که می یان دو جلسه پای منبر می شینند توقع دارند که از همه چی بگذرند و سریع بالا بروند و برسند به عرش ! بعضاً هم یه نامه هایی می نویسند خیلی هم زیبا و خوندنیه . ( برادر یا خواهری که نوشتند ، ناراحت نشوند ما مزاح داریم می کنیم ) نوشته بود که ما اون شب توی مشهد خیلی دعاتون کردیم . بعد توضیح داده همون شب چهارشنبه که رفتیم حرم و زمان (عج( ، رضا (ع) ، حضرت زهرا (س) ، حسین (ع(اینها همه بودند ، اومدند و خلاصه صحبتمی کردیم باهاشون اتفاقاً گفتیم که برایشما هم دعا کنند . ( خنده مستمعین ) احتمالاً این صد و بیست وچهار هزار هم بودند که ایشون نشناخته ، یا حتماً حضور ذهن نداشته . اینجوری و به این سادگی ها نیست . خُب از بحث خارج نشیم . حضرت المؤمنین (ع) در کتاب نهج البلاغه نامه ای خطاب به زیاد دارند ، زیاد ، خطاب به المؤمنین (ع) نوشته بود : خدا ما رو کمک می کنه ، خدا ما رو بالا می بره ، خداست که به ما عزت می ده و پادشاهی رو حفظ می کنه و خلاصه خدا خیلی ما رو تحویل می گیره . اینجوری جلو پای خودش بلند شده بود . حضرت در جواب می نویسند : ” اترجوان یعطیک الله اجرالمتواضعین ، الذینهم فی صلاتهم خاشعون ” تو توقع داری خداوند اجر انی که در مقابل خدا خشوع می کنند بهت بده ؟اونهایی که با خدا رفیق هستند ، چنین توقعی داری ؟ “ و انت عندهم من المتکبرین ” در حالی که تو اصلاً جزء متکبرین هستی ؟ مثلاً آقا ما جزء دبیرستان حس هستیم ، و یکی دیگه جزء دبیرستان شهید . مایی که جزء دبیرستان حس هستیم ، هیچ ما رو جزء دبیرستان شهید حساب نخواهد کرد چرا ؟ چون ما اسممون توی لیست این وریه . وقتی که من جزء متکبرین هستم خدا هرچقدر هم حالا رحمت داشته باشه ، و تمام رحمتش رو ج کنه چه جوری من رو جزو متواعضین و شب خونها قرار بده ؟ یه وقتی هست مثلاً توی اون دبیرستان هم اسمم هست ، از 20 واحد درس دو واحد رو اونجا گرفتم ، این بحثش جداست . 18 تا گناه می کنی ، 2 تا هم ثواب می کنی ، 18 بار تکبر می کنی 2 بار هم خضوع داری ، این بحثش جداست . اما منی که در اعمال و رفتارم سر سوزنی خضوع ندارم ، خداوند هرچقدر هم که رحمت داشته باشه (خوب دقت کنید ! ) هرچقدر دریای رحمت خداوند به جوشش در بیاد ، هر چقدر هم که ما امید داشته باشیم ، نمی شه . ( ما می گیم نره این می گه بدوش ! ) هر کاری ی نمی شه . لذا اگر می خوایم امید داشته باشیم باید در یک طبقه و درجه ای قرار بگیریم ولو اینکه درجه اش پائین باشه ، لذا این خیلی مهمه . می گه تو در حالی که از متکبرینی توقع و امید داری که خداوند تو رو جزء متواضعین قرار بده ؟! نمی شه عزیز من ! وقتی من تا حالا تو عمرم یک رکعت شب نخوندم چطور توقع دارم خدا من رو روز م جزء شب خونها محشور کنه ؟ نمی شه . ما توقع داریم خداوند عملی که نداریم رو برکت بده . تو پنج تومن صدقه بده ، بعد خدا هم برکت می ده . اما وقتی آدم هیچی صدقه نداده ، چه رحمتی می خواد این رو وسیع کنه ؟ و بهش وسعت بده ؟

پس این شرایطش به طور اجمالی : 1 ـ امید همراه با خوف باشه ، 2 ـ جزو انی باشی که شامل امید بشی . 3 ـ امید فقط به خدا باشه ، 4 ـ امید کاذب نباشه و . . . با این چند شرط می تونی امیدوار باشی . به چی امیدوار باشی ؟ به رحمت الهی . میزان این رحمت چقدر هست ؟ با این داشتن این شرایط رحمت الهی به جوش می یاد . اونقدر به خدا امیدوار باش که گویا اصلاً گناهی نکردی ، اصلاً انگار پاک پاک هستی . اینقدر این رحمت زیاد هست که اگر نمکی به سفره خدا داده باشی ، خدا دستت رو می گیره . روایت از حضرت محمد (ص) ، و رحمت للعالمین (ص) هست ، چقدر این روایت رحمت عجیبه ، از این روایتهایی هست که واقعاً هر گن ار حرفه ایِ ، صد سال گناه کرده ای ، با شنیدنش جون می گیره ، می گه : به به ! عجب خ ما داریم ! کیف می کنه و بعد هم که خوب کیفش رو کرد شرمنده می شه که بابا ! ما در مقابل چه ی عصیان و گناه داریم می کنیم ؟! روایت می فرماید : از اول خلقت تا لحظه صور اسرافیل هرچقدر انسانی به انسان دیگر محبت می کنه ، و یا هر حیوانی به هر حیوان دیگری محبت می کنه ، ( محبت همه مادرها در طول خلقت به بچه هاشون ، محبت همه همسرها به یکدیگه ، همه پدر و مادرها ، همه رفیقها ، همه محبتهایی که در طول خلقت ابراز شده ) از رحمت رحمانیه خداوند هست .

می فرمایند : رحمت خداوند دو بعد داره :
1 ـ رحمت رحمانیه که شامل همه محبتها و رحمتهای دنیایی است و رحمت رحیمیه که شامل رحمتها و محبتهای آ تی است . حالا ببینیم نسبت رحمانیت خدا به رحیمیت خدا چقدر هست ؟ ببینیم روز قیامت میزان رحمت خدا چقدره ؟ خوب دقت کنید اگر شما بدترین جنایتکار عالم باشید و کار قضای شما رو به دست مادرتون بدهند ، و مادرت بخواد برات حکم کنه . چقدر امید داری که مادرت ببخشدت ؟ ( گفتیم ، همه مادرهای جهان در طول خلقت که جمع بشن ، همه رحمت هاشون با هم می شه رحمت رحمانیه ) رحمت رحمانیه رو گرفتید که چقدره ؟ سؤال د : یا رسول الله (ص( رحمت رحیمیه چقدره ؟ فرمود : در روز قیامت اگر رحمت خداوند صد قسمت داشته باشه ، 99 تای اون رحیمیه است و فقط یک قسمتش رحمانیه . حالا ببینید چی می شه ؟!! فقط خدا می دونه . بیخود نیست که شیطون هم طمع می کنه . واقعاً عجیبه .

یه بزرگواری در مورد رحمت الهی کتاب می نوشت ، وسط های کتاب ول کرد رفت نجف ، حرم حضرت المؤمنین (ع) ، داد زد : خدایا ! حتماً با این همه رحمت ، می خوای اونهایی که حسین (ع) رو هم کشتند ، ببخشی ؟! وقتی دریای رحمت الهی به تلاطم در می یاد ، اصلاً تمام ملائک ، اولیاء انبیاء ، صلحاء ، ، همه درجه یک ها تعجب می کنند . می گن : آقا چه خبره ؟! خدا چکار داره می کنه ؟! و خدا اونجا به رخ می کشه ، می گه : دیدی گفتم محبت من با محبت مادرت فرق داره ؟!
دیدی گفتم “ انا اقرب الیکم من حبل الورید ؟ " ( من از نظر رحمت از رگ گردن به تو نزدیکترم ) اصلاً تو الان تو آغوشمی . انشاءالله در ماه شعبان و مناجات شعبانیه می خونیم . مناجات شعبانیه مضامین خیلی عجیبی داره . حالا چون وقتش نیست ، من فقط یک اشاره ای می کنم ” فقد هربت الیک و وقفت بین یدیک ” خدایا به سوی تو فرار ، و بین دو دست تو واقع شدم و تو بغلتم . “ مستکین لک ، متضرعاً الیک ، مستکین متضرع ” مثل بچه ای که سرش رو می ذاره تو دامن مادرش و روی پای مادرش گریه می کنه ، من تو آغوش تو هستم و سرم رو روی شونه ات گذاشتم دارم باهات گریه می کنم . چقدر عجیبه . آقا اگر روز قیامت اصلاً عذ هم نداشته باشیم ، فقط همین شرمی که می ببینیم خدا با ما چه کاری می کنه ما رو بیچاره می کنه .

با نفس همیشه در نبردم چه کنم
از کرده خویشتن به دردم چه کنم
گیرم که زمن درگذری به کرم
زین شرم که دیده ای چه چه کنم

یعنی همین شرم برای انسان می مونه و جالب اینجاست که اینجا دیگه رحمت خدا به اوج می رسه . به جایی می رسه که عقل انسانی نمی تونه درک کنه . خدا چکار می کنه ؟ می فرماید : ملائکه من ! بنده من اگر یادش بیاد که چه کارهایی کرده و بعد من بخشیدمش از من شرمنده می شه ، گناهانش رو از یادش ببرید !
لذا بنده ، سرافراز ، پررو و طلبکار وارد بهشت می شه و فکر می کنه واقعاً حقش بوده . اصلاً گناهان رو از خاطرش می برند . آقا عجیبه . آدم چه جوری به خدا امیدوار نباشه ؟ و بعضی وقتها این امید باعث می شه که انسان گناه کنه ، خدای به این خوبی رو اذیت کنه ، اذیت معشوق به این زیبایی و محبوبی ، واقعاً با معرفت انسانی ( حالا با دین که نه ، آیا با معرفت انسانی ) می خونه ؟! ماها که همه آدم های با معرفتی هستیم ، کدام دستی رو با عسل در دهان گاز گرفتیم که اینقدر داریم خدا رو اذیت می کنیم ؟ ماها که برای کوچکترین کاری صد بار ا و راست می شیم ، تشکر می کنیم ، چرا اینجور با خدا برخورد می کنیم ؟ آیا خ که اینقدر رحیمه باید هرچی می تونیم به سرش بیاریم ؟ در دیزی بازه ، حیای گربه کجا رفته ؟! هر که به آدم خوبی کرد باید سوارش شد ؟! هر به آدم محبت کرد و توی روی آدم خندید باید ابش کرد . زیرابش رو زد ؟ بهش خیانت کرد ؟ از پشت بهش خنجر زد ؟ ما که تو دنیا با همنوعان مون این طوری رفتار نمی کنیم ، چرا با خدا اینگونه می کنیم ؟ باز محبت بالاتر می ره ، موسی (ع) صدا زد : یا اله العارفین ! خطاب رسید : “ لبیک ” ، صدا زد : یا اله المحبین ! خطاب رسید : “ لبیک ” صدا زد : یا اله العاصین ! خطاب رسید : “ لبیک ، لبیک لبیک ” عرض کرد : اول که گفتم : ای خدای خوبان یک بار فرمودی لبیک ، گفتم : ای خدای محبان ، یک بار فرمودی ، گفتم ای خدای گن اران ، چرا سه بار فرمودی لبیک ؟ خطاب رسید : ای موسی ! خوبها به عملشون امید دارند ، عارفها به عرفانشون ، اما این بدها که غیر من ی رو ندارند . وقتی من رو صدا می زنند ، من سه بار لبیک می گم . آقا خیلی این خدا عجیبه . خیلی عجیبه ، آدم هرچی فکر می کنه مبهوت می شه . نمی دونه چی بگه . نمی دونه چکار ه . هم که می خوای بخونی می گه اینجوری شروع کن ، بگو : بسم الله الرحمن الرحیم ، می دونی من کی ام ؟ الحمدلله رب العالمین ، خدای جهانیان هستم . باز می گه : یادت نره ! “ الرحمن الرحیم ” . خیلی عجیبه ، اینقدر مبهوت رحمت خدا می شی که نمی دونی ت رو چه جوری خوندی . خیلی عجیبه ، هرچی آدم فکر می کنه که ما چه جوری با این خدا تا کنیم که شرمنده نشیم نمی شه . هرکاری انسان ه شرمنده است . هر کاری ! چه جوری شکر کنیم ؟ نمی شه . آقا ده تا گناه در روز داریم ، دو تاش رو برای خدا کم کنیم ، اگر 8 بار از خدا حیا نمی کنیم ، حداقل دو بارش رو از خدا حیا کنیم . سالها بر عمرمون گذشته با خدا خلوت نکردیم ، همه کار و زندگی رو بریزیم دور ، سه روز بشینیم اعتکاف کنیم ، با خدا خلوت کنیم . سه روز توی خونة خدا بشینیم باهاش حرف بزنیم . هیچ کار دیگه هم نکنیم . نه حرف پول بزنیم ، نه حرف تجارت بزنیم . خدا هم گفته : بنده من ! این سه روز که اومدی می خوام فقط با خودم باشی . اگه صحبت پول کردی ، صحبت تجارت کردی ، اعتکافت باطله پاشو برو ! این سه روز اومدی اگر داد و فریاد کردی ، به بغل دستیت دادی ، کینه به دلت گرفتی ، اعتکافت باطله نمی خوام ! برو ! این سه روز عطر هم نمی خوام بزنی . می خوام بوی خودتو داشته باشی ، من خودتو دوست دارم اون عطر رو برای معشوقهایی بزن که به تو رو به خاطر بوی عطرت دوست دارند ، من خودتو دوست دارم ، همین تو رو ! با همین گن ار بودنت ، با همین بدکاریت ، من خودتو دوست دارم . اون وقت همچین بنده ای که به سوی خدا می ره ) الله اکبر ! ( به جای اینکه خدا به رویش بیاره ، بگه : خُب حالا بخشیدمت ، ولی یادته با من چه کردی ؟ به جای اینکه خدا اخم کنه بگه باز این اومد خیلی خُب راهش بدید ، چی می گه ؟ فرمود : پیغمبرِ من ! وقتی بنده فراری و گن ارم به سمتم می یاد میدونی چقدر خوشحال می شم ؟ مثل تشنه ای که ماهها آب نخورده و به آب می رسه ، من همون قدر خوشحال می شم . بعد می گه : پیغمبر ! “ لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتُ شوقا ” اگر گن ارها بدونند من چقدر دوست دارم و چقدر خوشحال می شم که اینها در خونة من برگردند ، به خ خودم سوگند از خوشحالی می میرند . خدایا ! امشب می خوایم خوشح کنیم ، )همین جوری که داره اشکات می ریزه ، خدا خوشحال می شه ) روایت هست که فرشته ها خدمت خدا می روند و می گن : خدایا ! این بنده ات رو چرا نمی کشی ؟ هی گناه می کنه ، هی توبه می کنه ، باز می شکنه ، باز توبه می کنه . بی حیاست . جلوی تو داره گناه می کنه ، اصلاً حالیش نیست ، نمی فهمه خدا یعنی چی ؟ این اصلاً هر وقت کار داره میاد سراغ تو ، این چه بندة بی حیایی هست ؟ مرگش رو برسون . عذابش کن . خدا می گه : “ اصبروا ” صبر کنید ! چون من یه چیزی می دونم که شما نمی دونید . “ انی اعلم ما لاتعلمون ” یه چیزی می دونم که شماها نمی دونید . می گذره ، یه مجلس اینجوری می شه ، سرت رو انداختی پائین داری گریه می کنی ، تا اشکت جاری می شه خدا با خوشحالی صدا می زنه : “ عرش رو زینت کنید ، این ملائکه که می گفتند : بکشش ، بیان نگاه کنن ، ببینند بنده ام چه جوری داره برای من گریه می کنه . “ لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتُ شوقا ” امشب بیایم خدا رو خوشحال کنیم بیاین از خوشحالی بمیریم . الهی بذار امشب گریه کنم ، توبه کنم . ( بذارید یه کم خدا خوشحال تر بشه ) بذارید یه چیزهایی به خدا بگم تا خدا بفهمه ما دوستش داریم . “ الهی و ربی من لی غیرک ” خدا ! ما هم غیر تو ی رو نداریم . نمی دونم چرا دلم هوای شعبانیه کرده ؟ قربونت برم عزیز (ره) که هر شب روی بام جماران می ایستادی و دستات رو به قنوت بلند می کردی وشعبانیه می خوندی . اشک از ریشهای سفیدت روی دستات می چکید . امشب مناجات شعبانیه رو با (ره) بخونیم “ والسمع دعایی اذا دعوتک ” حالا که دارم صدات می زنم صدامو بشنو ! خدا از من روت رو برنگردون “ والسمع ن اذا نادیتک ” حالا که دارم داد می زنم ، فریاد می زنم ، حالا که دارم ناله می کنم ، تو هم ناله هام رو بشنو . خدایا ! الله الله الله ! . به به این تیکه اش خیلی عجیبه ! “ واقبل علی اذا ناجیتک ” حالا که به تو رو آوردم ، برای من بغلت رو باز کن “ فقد هربت الیک ” به سوی تو فرار .می گفت : بچه ام یه کار بدی کرده بود با کمربند زدم از دستم فرار کرد ، دنبال مادرش دوید سمت آشپزخونه ، نبود من هم دنبالش دویدم هرچه گشت مادرش رو پیدا نکرد . دید دیگه چاره ای نداره برگشت خودشو تو بغلم انداخت ! بابا نزن ! حالا ما هم گن اریم ، چاره ای نداریم جز این که برگردیم . خدایا نزن ! “ یا رب الرحم ضعف بدنی رقه جلدی ” خدایا یه مشت پوست و استخوون که سوزوندن نداره ، خدایا این بدن منم طاقت شب اول قبر رو نداره ، این بدن م



مشاهده متن کامل ...
خیلی تنهام
درخواست حذف اطلاعات

یه روز بهم گفت:می خوام باهات دوست باشم ، آخه می دونی، من اینجا خیلی تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه می دونی، من اینجا خیلی تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم. فکر خوبیه، من هم خیلی تنهام
یه روز دیگه گفت: می خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه،بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا.. آخه می دونی، من اینجا خیلی تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم، فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام
یه روز تو نامه ا ش نوشت: من اینجا یه دوست پیدا ،آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره می دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام
یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه می دونی، من اینجا خیلی تنهام
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره می دونم. فکر خوبیه ،من هم خیلی تنهام
حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام



مشاهده متن کامل ...
خواستگاری از اون زنه (قسمت چهارم)
درخواست حذف اطلاعات
سلام به همه دوستان و عرض عذرخواهی بابت تاخیرم و تشکر بابات پیگیریشون

امتحاناتم رو خیلی خوب دادم و خدا رو شکر ترم بعد تموم میکنم و انشالله از سال دیگه شروع میکنم برای ا، هوس ا بخونم چون به نظرم قابلیتشو دارم و خیلی نباید سخت باشه علی ای حال بعلا همین و تموم کنم تا ببینم بعدا چی میشه

دوستات تا یدای عقد و عروسی پیش رفتیم

نمیدونم شاید منسجم نتونم بگم ولی تا جایی که بشه ادامه میدم؛

یادمه اصرار خانوادش به ید اون چیزا بود و هر چی من میگفتم بابا من احتیاجی ندارم و ابدا تیغ ریش تراش و کف شیو و ماشینش نیاز نیست چون اصلا استفاده نمیکنم به جشون نرفت ... خب اینم موضوعی نبود که من بخوام سرش ناراحتی ایجاد کنم ... گذشت یدامون رو خوب انجام دادیم بالا ه ذوقی بود و حس خوبی هم داشت ...

بیشتر میرفتیم سعدی و بازار ید میکردیم ... یادمه آینه شمعدونا رو رفتیم عبدل آباد ید کردیم دوستش گفته بود که اونجا ارزونه ماهم رفتیم عبدل آباد ید کردیم یادمه همون موقع خیابون سعدی همون آینه شمعدون رو دقیقا دو نیم برابر عبدل آباد میداد و یادمه سوار ماشین کردیم دیدم ذوق داره اول بردمش خونه مامانش که مامانش اینا ببینن و خوشحال شن بعد دوباره بار زدیم خونه خودمون

آها تا یادم نرفته برای رهن خونه باید خونه مادرم و رهن میدایدم و عملا حدودا 40 میلیون از حاج خانم قرض کردیم که یه خونه بگیریم ... خب طبیعتا حساب کتابای همه چی وجود داره ولی تو اسناد رسمی برای اینکه راحت تر باشیم خونه رو به نام خودم رهن و این موضوع رو اون زنه میدونست که پول خونه رو مادرم قرض (اینو داشته باشید تا زمان رفتنش از خونه و توقیف پول این خونه)...

وسایلو خورد خورد میاوردیم خونه و میچیدیم تا یه روز که عمده جهازیه شو آورد ...

راستش من سر ج ه خب هیچ انتظاری نداشتم اینو واقعا میگم ولی اونا از بس تبلیغ کرده بودن که ال گرفتیم و بل گرفتیم خب سطح توقع و انتظار من بالا رفته بود گفتم با این همه حرف و پزشون بببینیم میخوان چی بیارن ...

بالا ه ج ه شو آورد و به غیراز یه یخچال چینی، یه اجاق معمولی، و یه ماشین لباس شویی چینی ... مارکش از این مارک متفرقه ها بود بغیش تخته طبق بود و قابلمه و از این چیزا!!!

خدا خودش شاهده که من انتظار چندانی نداشتم ازشون، ولی خب از بس گفته بودن که ما ال میکنیم و بل میکنیم خب برام جالب بود؛ تا اینکه دیدم چی یدن!! خب بهم بر خورده بود، چون آدم یا یه و نمی ه یا اگه می ه یه چیز خوبش و می ه .. مخصوصا یخچال و ماشین لباس شویی و این وسایل اینجوری رو ... نه اینکه برن یه آشغلاشو ب ن و عملا پول هدر داده باشن ....

هیچی به روی خودم نیاوردم ...نشون به اون نشون که ماشین لباس شوییه همون هفته اول اب شد و داداشش که خیلی ادعاش میشد که لباس شویی شو از رفیقش یده خودش تعمیر کار آورد و وقتی پشتشو باز کرد دیدم که جنسایی که کار گذاشتن دست دومه و اب!!!

بازم غیر از یه اخم ساده من حرفی نزدم ...البته خودش خیلی ناراحت شده بود ومنم به خاطر این ناراحت شدنش دیگه حرفی نزدم ...

از مرحله پرت نشیم ... حدودای فروردین ماه بود که عقد کردیم، اصرار داشت که یه جای شیک و مجلسی باشه، از نظر من هیچ ضرورتی نداشت ولی خب دیدم براش خیلی مهمه همون نزدیک خونشون یکم بالاتر یه دفتر خونه وبد 3 برابر مبلغی که استانداردشه پول دادم فکر کنم 200 تومن شد یا بیشتر یادم نیست که مثلا شیک باشه و از این حرفا ...

عاقد خوند و مادرم چادر سفیدی که براش آورده بود و سرش کرد و البته با اکراه سرش کرد ... موقع ع گرفتن که شد چادر مادرمو از سرش در آورد گفت میخوام ع بگیرم خب .. من خیلی ع العمل نشون ندادم البته نگاه مادر و خواهرم رو میتونستم بخونم ولی خب اون ها هم ماخوذ به حیا بودن و چیزی نگفتن ....

تا رفتیم پیش عاقد که ثبت کنیم ... حاج آقا پدرم گفتن که بنویسین 400 سکه عندالاستطاعه؛ دیدم داداش اینا براق شدن و داد و بیداد که نه شما عندالمطالبه گفتین و از این حرفا ... خب ما خانواده ت و به قول ییواشی هستیم و معمولا زود کنار میایم .. دیدم عقد خونده شده فقط مونده نوشتنش یا ببخشید هنوز عقد خونده نشده بود اول نوشتن بعد خوندن، دیدم داداشش داد زد و گفت شما تعهد دادین و نوشتین و این حرفا من نمیدونم چرا حماقت و بر خلاف نظر پدرم از ایشون اجازه خواستم برای اینکه مراسم برگزار بشه عندالمطالبه بنویسن...

ببینین شرایط جوری بود که اگه میگفتیم عندالاستطاعه مراسم به هم میخورد و ای کاش من حماقتنمی و حرف پدرمو گوش میدادم و بهم میخورد؛ البته اونها فکر بعدهاشون و کرده بودن که اونطور وحشیانه و دور از ادب حمله ور شدن ...

بگذریم ...عقد خوندن و تا جایی که یادمه اونها مراسم داشتن تو خونشون و ما رفتیم خونشون ... بزن و بکوبی بود و یادم نیست شام دادن یا نه و شب برگشتیم خونه ...

فکر کنم یه ماه مونده بود به عروسی ... تو هر فرتی که پیش میومد مقدمات عروسی رو فراهم می .

عکاس و بردار، میوه و گل ماشین و همه چیو آماده کرده بودم

یادمه صبح عقد کنون رفتم میدون تره بار میوه یدم، آبجی از منیره یه شیرینی فروشی معروفیه فکر کنم اسمش تبریزیه شیرینیاش معرکه است شیرینی و کیک و سفارش داادن، وسایل تزئین ماشین عروس و رو هم خودشون یداری کرده بودن، ماشین عمو رو گرفتم یه مزدا3 ی سفید که با یه قلب بزرگ و گل های کوچیک خیلی خوب تزئین شده بود... سالن عروسی پاسداران بود، مسیر رفت و همه چیو چک کرده بودم وآماده ...

روز قبل از عروسی یعنی شبه به اصطلاح حنا بندون، عصرش دیدم خواهر زنه زنگ زده و میگه باباش میگه بیا اونجا و کارم داره، منم گفتم من الان کار دارم و دیدم داره داد و بیداد میکنه و میگه بابام امر کرده بیای، من م که عاشق اینم یکی بهم بگه امر میکنم بهت منم بگم چشم، گفتم خانم فلانی الان عصبی هستی بهتره یکم آروم تر بشی بعد بیای باهم حرف بزنیم، دیدم ول کن نیست گفتم باشه .... ماجرا این بود که بش با زنه دعوام شد، نمیدونم چه اصراری داشت که چرا خواهرت گفته نباید انقد پول آرایشگر و کامل میدادی تا کارشو تموم نکرده، من هی میگفتم باهش اون منظوری نداشته اونم اصرار اصرار که چرا خواهرت گفته، خب منم عصباین شدم و یه سیلی نرم زدم تو صورتش ... بعدش دیدم داره داد و بیداد میکنه و همون یه روز مونده به عروسی تو خونه خودمون داره عربده کشی میکنه ... منم بازو شو گرفتم انداختمش رو تخت در اتاقم بستم تا آبرو ریزی نشده، نه اون ول کن ماجرا نبود، مجبور بود جلوی دهنش و بگیرم ... داشت که خفه میشد صداشم قطع شد ولش ... یکم هق هق کرد، منم اومدم بیرون نگو زنیکه احمق رفته اینو گذاشته کف دست خانواده احمق تر از خودش، هزار بار بهش گفته بودم از مشکلات و اختلافاتموون نباید خانوادمون خبر دار بشن اینو باید بفهمی ولی اصولا چیزی که وجود نداشت قدرت فهم و درک!!

شب شد و ما رفتیم حنا بندون، دیدیم خیلی سر سنگینن، خیلی محل نیمذارن، منم از اونجا که همیشه افتادم مگر اینکه با ی برخورد کنم که از اونجای افتاده باشه، منم محل سگ به هیچ کدومشون نذاشتم و کار خودم و ، رفتم تو زنونه یکم یدم و اومدم پائین دیدم مادرش ناز کرده و رفته یه گوشه نشسته ... آبجی بزرگش که سلطان فتنه گری بود چند بار اومد گفت برو دست مادرزنتو بگیر بیارش اینجا بنشونش .. گوش ندادم، ببخشیدا من مهمونش بودم، اون باید بیاد جلو منو خانوادم نه اینکه من برم جلوی خانوادش ... بالا ه با کلی اصرار یکی از عروساشوون رفتم اومد و دیدم بغ کرده تو دلم گفتم به فلان جام ... رفتم پائین تومردونه دیدم باباشم اصلا تحویل نیمگیره ... توجه کنین شب حنابندون و اولین برخورد خانواده عروس با داماد ...

خب اونم حواله به م و کاری نداشتم ...خب جلوی مهمونای عزیزم خیلی بد شد ولی خب چه میشه کرد ...موقع شام خوردنم با زنه دعوا می و الکی لبخند میزدم ...

یه پارکینگ نمور و گرفته بودن برای شام حنا بندون، ییه شام معمولی ... بعد یکی بود هر چی میاورد از من پول میخواست منم کفری شده بودم به زنه گفتم یه بار دیگه بیای اینجا یه چیزی از من بخوای یه چزی بهت میگما بعد زا اوون خدمت کاره دیگه نیومد ... میگفتم سر شام لبخند میزدم و همش دعوا بود که چرا اینطوری میکنین و این چه رفتاری باید خج بکشید و از این حرفا ...

بعدا فهمیدم بابای ... فلانش یکی از اقوام و دستشو گرفته گفته من پدر این پسره رو در مارم و میفهمونم بهش یه من ماست چقدر کره داره ... اینو البته بعدا فهمیدم!

گذشت تا روز عروسی ... رفتم صبح میوه رو گذاشتم تالار بردار و اوردم از خونه شروع کردیم رفتیم آرایشگاه دیدم هنزو تو بغه ... محلش ندادم خیلی ...

رفتیم باغ و اتلبه .. شروه کرد به نق زدن و اعصاب خوردی .... یکی زا سخت ترین روزای عمرم بود ... دیدیم جلوی عکاسه داره با من چونه میزنه و هی تیکه میندازه ... من به عکاس گفتم ما ع قدی بزرگ نمیخوایم اون گفت میخوایم و خب قاعدتا من حیا سرم میشدئ و اصلانمیخواستم جلوی یه غریبه دعوا کنم ....

تو سالن تو سالم عقد تشریفاتیشون هم دیدیم به همه چی داره ایراد میگره از پارچه مخمل قدیمی خیلی خوشگلی که رو صندلی مادرم اینا انداخته بودن تا ظرف عسلی که آورده بودن ....

خب مارسم نداریم سر عقد روز عروسی دوباره کادو بدیم اونا رسم داشتن و منم به خاطر اونا گرفتم ...دیدم آبجی و داداشش اینا نفری یه النگوی نازک ... خیلی نازک کادو دادنالبته با کلی تو بوق و کرنا ...

بعد که اتاق عقد تموم شد دیدم بااین روحیه ش چون عقل نداره ممکنه عروسی و به هم بزنه و من آبروم جلوی مهمونا بره .... به هر لطایف الحیلی شد حاش و خوب رفتیم تو سالن

چنان می ید و چنان شادبود که همه فامیل از شعف و شا شاد شده بودن ... منم خب فقط نگران این بودم که چیزی کم و ر نباشه و به فامیلمون خوش بگذه .. اخه همه اومده بودن ...

یه سالن فوق مجلل، چندین نوع غذای خیلی خوش مزه، یه عروسی مشت از نظر سخت پسندای فامیل و تقریبا همه ...

بالا ه تموم شد و اومدیم خونه ...

تا یادم نرفته ... موقع ع گرفتن هی از ماشین عروس و گل عروس ایراد میگرفت و با این کاراش داشت ذات خودشو نشون میداد کلی سر گل عروس و ماشین عروس دعوا راه انداخت ....

اره رسیدیم خونه دیدم پدر و مادرشم اومدن تو حیاط خونه بابا اینا ...خب اصلا طبیعی نبود دیدیم اصلا پا نمین برن، خواهر بزرگش که سر کلانتر بود دیدم داره نطق میکنه و دیدیم بابا و مامانش همو بوسیدن و کادو به هم. دادن به پاس یه عمر زحمت ...خب از نسر ما وجهی نداشت ولی خب شد دیگه ...

تا بالا ه زحمت و کم و رفتن خونشون ...

ما هم یه ذره یدیم و حدودای یک یا دو بود که رفتیم خونمون

ذختر بزرگم ما رو رسوند خونه ...

جا پهن بود به توصیه مادرم دو رکعت خوندم جالبه حوصله برداری نداشت ... بهش گتم بیا بگیر ...

گرفت و رفتیم خو دیم!!!



مشاهده متن کامل ...
زندگی موفق در عصردیجیتال
درخواست حذف اطلاعات

هر عقل سلیمی باید بداند که هدف اصلی از آموزش و پرورش دانش آموزان یک چیز است و آنهم موفقیت آنها در زندگی – اما شرط موفقیت با توجه به قدرت وزمان دیجیتال فقط پرورش یک ذهن تکنیکی قوی نیست ؟ موفقیت فرایندی است که در هر فرهنگی بر اساس بافت فرهنگی آن این فرایند بار ارزشی خاص خود را پیدا میکند در جامعه ما موفقیت چگونه تعریف میشود ؟فرصت های موفقیت چگونه باید فراهم کنیم؟فرصت های دسترسی به کدامند انسان کیست ؟ کجا می رود؟برای مدتهای طولانی نگرش حاکم این بوده است که از طریق تعیین میزان توانایی های شناختی افراد می توان موفقیت زندگی آینده آنها را پیش بینی کرد . قبول این نگرش باعث شده بود تا محتوا و برنامه های آموزشی مدارس و ارزشی از آموخته های دانش آموزان فقط بر اساس رشدو توانایی شناختی(قدرت تفکر) آنها باشد و به سایر ابعاد وجودی جامعه و دانش آموزان از توجه کمتری شود . با اندکی تامل در قضاوتهای صورت گرفته در مورد توانایی دانش آموزان و پیش بینی برای موفقیت آنان می توان ملاحظه کرد که نظام آموزشی ما از اولین سالهای تحصیلی گرفته تا تحصیلات عالی بیشتر بر اساس نمره های است که معرف میزان توانایی ها و مهارتهای شناختی آنها می باشد . در اینجا می توان یک سوال را مطرح کرد که آیا دانش آموزانی که دارای نمرات تحصیلی بالایی بوده اند به همان اندازه در زندگی خود موفق بوده اند و بالع ؟ یافته های تحقیقی جمع آوری شده بر روی رابطه موفقیت در طول زندگی و برخورداری از میزان هوش شناختی این نکته را اثبات می کند که یک رابطه خطی بین این دو متغیر وجود ندارد و این جور نیست که تنها عامل موفقیت درزندگی ذهن پر از معلومات شناختی محض باشد در خیلی از مواقع چنین نمراتی نتوانسته اند به عنوان یک پیش بینی کننده مطمئن موثر واقع شوند .

محققین و متخصصین علوم انسانی به این نتیجه رسیده اند که پیش بینی موفقیت افراد فقط بر اساس توانایی های شناختی یک نگرش کوته بینانه در رابطه با هوش و موفقیت افراد می باشد و یکی از علل آن تعریف محدودی است که تا کنون از اصل و ماهیت انسان داشته اند . با قبول این نگرش در هنگام مطالعه و تصمیم گیری برای دانش آموزان باید کلیت آنها مورد ملاحظه قرار گیرد و بپذیریم که رشد انسان باید عرضی و همه جانبه باشد. تغییر نگرش ها در دهه های اخیر نظریه های بنیادی در رابطه با هوش و موفقیت دچار تغییر و تحول زیاد کرده است و نظریات جدید بطور مرتب جایگزین آنها می شوند . در سال (1983) نظریه هوش چندگانه هووارد گاردنر و در سال ( 1990 ) نظریه هوش هیجانی توسط جان میر و پتر سالووی معرفی و در سال (1955 )توسط دانیل گلمن[1] بسط داده شده است . پیام اصلی نظریات جدید این است که موفقیت افراد به چند نمونه از هوش وابسته است و بیشتر تابع توانایی شناخت و کنترل عواطف می باشد . از نظر میر و سالووی هوش هیجانی به توانایی شناخت و کنترل احساسات مربوط می شود و نقش بسیار مهمی در سرنوشت افراد بازی می کند . توان شناخت و کنترل احساسات خود و دیگران تا حد زیادی اکتس می باشد و چنانچه در سنین اولیه زندگی ساخت بهتری به خود بگیرد توسعه این توانایی در سنین بالا راحت تر می باشد و به همان اندازه توان فرد را در برخورد و مقابله با محرکها بیشتر می کند و راحت تر می تواند چالش هاو مسائل احتمالی را شناسایی و آنها را حل کند.

گلمن( 1995 ) مدعی است که چیزی حدود 20 درصد از موفقیت آینده افراد را می توان از طریق توانایی های شناختی آنها پیش بینی کرد و ما بقی به هوش اجتماعی - هیجانی و دیگر فرصت های آنها در زندگی وابسته است .

اگر اهمیت هوش هیجانی در تعیین سرنوشت افراد تا این اندازه است چرا نباید تدریس مولفه های آن را به دانش آموزان شروع کنیم . اگر داشتن سطح بالایی از این سازه ضامن موفقیت افراد در زندگی است , برای مدارس این مهم در اولویت قرار دارد که آموزش مولفه های این سازه را به برنامه های درسی دانش آموزان الحاق و از این طریق احتمال موفقیت حال و آینده آنها را افزایش دهیم . به عقیده نظریه پردازان هوش هیجانی , ماهیت این نوع از توانایی فردی متفاوت از توانایی های شناختی او می باشد , بدین رو آموزش آن مست م بکار گیری روش های جدید و متناسب با ماهیت این سازه است . برخورداری از میزان این نوع توانایی تا حد زیادی به بافت فرهنگی محل زندگی فرد وابسته است و چنانچه در صدد توجه دقیق به این سازه هستیم در ابتدا باید شواهد علمی - جامعه شناختی مربوط به تعریف آنرا با توجه به بافت فرهنگی مورد نظر فراهم و رابطه آنرا با سایر سازه ها و پدیده های زیستی , روانی و اجتماعی شناخته شده شناسایی و سپس شروع به آموزش آن کنیم .اکنون یکی از جنبه های شناخته شده یا بهتر است بگوییم یکی از توانایی ها ی شناخته شده درونی هوش هیجانی می باشد و به خاطر اهمیت آن تحقیقات زیادی در رابطه با ماهیت , روشهای آموزش و روش های اندازه گیری آن انجام گرفته یا در حال انجام می باشد . تحقیقات صورت گرفته در رابطه با این سازه یافته هایی از این قبیل فراهم کرده اند که هوش هیجانی با متغیر هایی از قبیل ت , سن , میزان تحصیلات , سبک های زندگی و جو خانواده , بافت و مقتضیات فرهنگی , اعتقادات مذهبی , نوع ارتباطات با افراد پیرامون و آمادگی های زیستی – روانی افراد رابطه مهمی دارد .

تعریف هوش هیجانی :

از نظر بار – اون (1990) هوش هیجانی شامل دسته ای از توانایی ها و مهارتهای هیجانی و اجتماعی می شود که موفقیت فرد را برای مقابله با فشارهای محیطی حل تع ت درونی افزایش می دهد .

میر و سالووی از پیش وستان نظریه هوش هیجانی معتقدند هوش هیجانی شامل توانایی نظارت بر احساسات و هیجانات خود و دیگران , تشخیص و تفکیک احساسات خود و دیگران و استفاده از اطلاعات و دانش هیجانی در هدایت و کنترل تفکر و ارتباط مناسب با خود و دیگران می شود .

گلمن نام مشهور و همراه هوش هیجانی این توانایی را از توانایی های شناختی جدا کرده و از نظر او هوش هیجانی شیوه های استفاده بهتر از توانایی های شناختی از طریق خود کنترلی , اشتیاق و خود انگیزی و پشتکار را شکل می دهد . از نظر گلمن هوش هیجانی نوع دیگری از هوشمندی است که به عنوان مثال به ما نمی گوید در طول دوران تحصیل چه نمره ای گرفته ایم بلکه بیشتر به این نکته می پردازد که ما تا چه اندازه می توانیم حساسات و ارتباطات خود را کنترل کنیم . گلمن نیز معتقد است هوش هیجانی دارای هم عناصر درونی و هم عناصر بیرونی است . عناصر درونی شامل , خود آگاهی , هدفدار بودن , توان خود انگیزی , خود پنداره , عزت نفس ,تمایل به احساس استقلال , قاطعیت , ظرفیت فرد برای قبول واقعیات , انعطاف پذیری در برابر واقعیات , میل به خود شکوفایی , توانایی حل مشکلات هیجانی و مقابله با استرسها و تکانه ها – و عناصر بیرونی شامل توانایی تنظیم روابط بین فردی , سهولت در ابراز همدلی و احساس مسئولیت در مقابل دیگران می شود .

مولفه های اصلی هوش هیجانی :

از نظر گلمن هوش هیجانی دارای پنج مولفه اصلی است و این مولفه ها عبارتند از : 1- خود آگاهی 2- خود کنترلی یا مدیریت خود 3- هوشیاری اجتماعی یا توانایی همدلی 4- مهارت های اجتماعی 5- خود انگیزی .

خود آگاهی:

تعریفی که گلمن(1995) برای خود آگاهی در نظر گرفته است چنین است : درک عمیق و روشن از احساسات, هیجانات , نقاط ضعف و قوت , نیازها و سائق های خود .

از نظر گلمن خود آگاهی ریشه و اساس دیگر مولفه های هوش هیجانی می باشد و تا زمانیکه از سطح خود آگاهی پایینی برخورداریم در انتخاب هدف , برنامه ریزی برای رسیدن به هدف , مدیریت و کنترل احساسات خود , برانگیختگی خود , بکار گیری نظمی که بتوان بر اساس آن با احساسات دیگران هماهنگ شد , رشد مهارت های اجتماعی متناسب با هدف و عمل (مهارت هایی که برای مدیریت رفتار خود و اطرافیان لازم می باشد ) با مشکل مواجه می شویم .

از طرف نظریه پردازان هوش هیجانی, خود آگاهی به عنوان بارزترین و ضروری ترین مولفه معرفی شده است زیرا افرادی که سطح خود آگاهی بالا تری دارند بهتر می توانند نقاط ضعف و قوت خود را بشناسند و بر این اساس راحت تر می توانند نیاز های واقعی خود را مرتب کنند .گلمن ( 1995) نیز معتقد است افرادی که سطح خود آگاهی بالایی دارند به دلیل اینکه توانایی های خود را خوب می شناسند همیشه از اعتماد به نفس و عزت نفس بالایی برخوردارند .

خود آگاهی به معنی توجهی نیست که به دنبال احساسات کشیده می شود و هر آنچه درک شده بزرگنمایی کرده و نسبت به آن واکنش افراط آمیز نشان داده , بلکه نوعی ح عصبی است که حتی در بحبوحه احساسات بر آشفته به خود شی و خود کاوی ادامه می دهد ( گلمن , 1995) .

خود آگاهی فقط از دید خود شخص کامل نمی شود و باید نظر دیگران را در مورد خود بدانیم زیرا هرکدام از ما در ابتدا فکر می کنیم که از سطح خود آگاهی بالایی برخورداریم , قسمت زیادی از واکنش درونی ما مست م این است که ارزی دیگران را در مورد خود بدانیم زیرا ممکن است نقطه نظر دیگران در مورد ما با آنچه در مورد خود قبول داریم تفاوت داشته باشند. (کلمر[2] ,2000) .

چارستون [3]نیز معتقد است باید تجربیات , نگرش ها و ارزش های اصلی خود را مورد وارسی قرار دهیم و مشخص کنیم کدام یک از آنها باعث عزت نفس و کدام یک باعث دلسردی و نا امیدی ما شده است و بر این اساس به رفتارهایی که با موفقیت بیشتری همراه بوده اند و باعث تقویت عزت نفس و قدرت قلب ما شده اند بیشتر اهمیت دهیم .

گلمن معتقد است افرادی که از سطح خود آگاهی بالا تری برخوردارند در کارهای خود دقیق می باشند , امیدواری آنها غیر واقع بینانه نمی باشد و مسئولیتی را قبول می کنند که در حد توان آنها باشد همچنین این افراد با خود و دیگران به صداقت بر خورد می کنند و خیلی خوب می دانند که شیوه و ابراز هر نوع احساسی تا چه اندازه بر آنها و اطرافیان تاثیر می گذارد . این افراد زمانیکه با مراجع برخورد می کنند به راحتی تشخیص می دهند که نوع احساسات مراجع چه تاثیری بر آنها خواهد گذاشت و پاسخ مناسب را برای برخورد درست انتخاب می کنند . افرادی که از خودآگاهی بالایی برخوردارند می دانند چرا و به چه میزان مدیریت و ی را به عهده گرفته اند . این افراد خیلی رک هستند و به صراحت صحبت می کنند و از یکپارچگی خوبی در انتخاب هدف و انتخاب راهبرد برای رسیدن به هدف خود برخوردارند. این افراد زمانیکه در یک چالش قرار می گیرند به راحتی می توانند از تفکر خود برای رهایی از این چالش استفاده کنند و قادرند ا ز تفکر خود برای کنترل احساساتشان بهره ببرند.

خود کنترلی یا مدیریت خود:

همچنانکه ما آگاهی خود را در مورد احساسات , هیجانات و اثرات آنها رشد می دهیم می توانیم توانایی خود را در جهت کنترل آنها بهبود ببخشیم , بطوریکه آنها نتوانند تاثیر نا خواسته بر روی عملکرد ما داشته باشند . زیرا یافته های بالینی حاکی از این نکته هستند که هیچ رفتاری بدون احساس از انسان سر نمی زند. خود کنترلی هیجانی به معنی سرکوب هیجانات نیست و بدین شکل نیست که ما یک سد دفاعی محکم در مقابل احساسات و انگیزه های خود درست کنیم. بر ع خود کنترلی به این می پردازد که ما یک انتخاب برای چگونگی ابراز احساساتمان داریم و چیزی که مورد تاکید است روش ابراز احساسات می باشد به شکلی که این روش ابراز بتواند هم جریان تفکر را تسهیل کند و هم از انحراف آن جلوگیری کند (گلمن , 1995 ) .

بطور کلی خلقیات تاثیر فوق العاده ای برروی محتوا و جریان تفکر می گذارند . به عنوان مثال زمانیکه ما خشمگین هستیم وقایعی را در ذهن خود می پرورانیم که غضب آلود هستند و این باعث می شود که نگرش و تفکر ما از موضوع اصلی منحرف شود و ذهن ما قادر به حل چالش و مشکل اصلی نباشد , زیرا در آن موقعیت محتوای تفکر ما عوض شده است نوع نگرش ما نیز عوض خواهد شد و این فرایند باعث ایجاد یک عقده خواهد شد که نتیجه آن منفی نگری و کناره گیری از واقعیت می باشد و در آ به عملکرد نادرست و روابط نامطلوب می انجامد . گلمن(1995 ) معتقد است که توان خود داری و مقاومت در مقابل چنین خلقیات مستبدانه ای برای افزایش بازده کار و ایجاد روابط مطلوب ضروری می باشد .این نکته برای دانش آموزان فوق العاده قابل تامل است زیرا با معلمان و همکلاسیهای متفاوتی برخورد می کنند و به کرات مرتکب خطا می شوند و چنانچه برخورد طرف مقابل متناسب با انتظارات آنها نباشد یا مواجه با نوعی اشتباه در پیشرفت تحصیلی خود شوند اگر مهارت لازم در کنترل احساسات خود نداشته باشند بدون شک بدون شک واکنش آنها هم به خود و هم به طرف مقابل غیر منتظرانه خواهد بود .

گلمن معتقد است زمانیکه ابراز هیجانات از سلامت فرد نشات می گیرد زمینه رشد بهتری برای او فراهم می شود زیرا یکی از مفاهیم پذیرفته شده در مورد انسان تمایل به باز خورد گرفتن و باز خورد دادن می باشد و افرادی که از لحاظ هیجانی سالم باشند در ایجاد ارتباط موفق هستند و همیشه باز خورد مثبت از دیگران می گیرند و این باعث تقویت مجدد هیجان مثبت در آنها می شود .

ما نیز در طول زندگی بدون شک با محرکهایی بی شماری برخورد می کنیم که ممکن است برای ما ناخوشایند باشند و این ناخوشایندی ها سریع در خلق و خوی ما تاثیر می گذارند , برای مثال نوع برخورد با افراد خانواده و یا همکار و در سطح وسیعتر محرکهایی که ساخته و پرداخته ذهن ما می باشند می توانند تعادل هیجانی ما را بهم بریزند. در این خصوص ما باید توانایی لازم برای کنترل و مدیریت افکار و رفتار خود داشته باشیم که لازمه آن برخورداری از میزان بالایی از خودشناسی و مهارتهای اجتماعی می باشد .

از نظر گلمن مشاهده خود کنترلی در خود خیلی راحت نیست و خود کنترلی در آتش بازیهای هیجانی بهتر خود را نشان می دهد یعنی هرچه شدت تعارض احساسات کمتر باشد خود کنترلی نمود آشکارتر و سالمتری ی پیدا می کند . گلمن نیز معتقد است که احساس مسوولیت در محیط کار و نوع برخورد با افراد پیرامون تحت تاثیر خلقیات فرد می باشند و هرچه محتوای فکر در رابطه با مسوولیتی که فرد قبول کرده است مخلصانه و منسبتر تر باشد احساس مسوولیت بیشتر و مناسب تری خواهد صورت خواهد گرفت .

در یکی از تحقیقات صورت گرفته مشخص شده بود افراد موفق در محیط کاری از لحاظ خود آگاهی , خود کنترلی , سازگاری و اعتماد به خود هفت برابر نمره بیشتری نسبت به افراد نا موفق داشته اند . بدین رو ما می توانیم نتیجه بگیریم که خود مهارتهای کنترلی و مدیریت خود تا حد زیادی می توانند احتمال موفقیت شغلی را افزایش دهند . (گلمن 1995).

کنترل و مدیریت احساسات به حدی برای افراد ضروری است که از آن به عنوان کلید بهشت عاطفی یاد کرده اند زیرا فقط از طریق خود کنترلی است که می توان میزان مشخصی از احساسات را با تفکر همراه کرد و مسیر اصلی و درست شیدن را پیمود.

شعور اجتماعی :

شعور اجتماعی سومین مولفه هوش هیجانی می باشد و عبارت است از درک احساسات و جنبه های مختلف دیگران و بکارگیری یک عمل مناسب و واکنش مورد علاقه برای افرادی که پیرامون ما قرار گرفته اند (گلمن , 1995)

این مولفه با احساس مسوولیت در قبال افراد خیلی نزدیک است زیرا هرچه افراد پیرامون یا مقابل برای ما اهمیت بیشتری داشته باشند سعی بیشتری خواهیم کرد که واکنشی مناسب در مقابل آنها نشان دهیم و شرط واکنش مناسب درک نوع و شدت احساس طرف مقابل می باشد . این مولفه برای افرادی که با مراجعین زیاد و متفاوت برخورد دارند ضروری می باشد خیلی از متخصصین هوش هیجانی عقیده دارند که نشانه اصلی هوشیاری اجتماعی بالا توان همدلی و همدردی می باشد .

در بین مولفه های هوش هیجانی تشخیص همدلی از همه راحت تر می باشد . همه ما همدلی یک دوست یا یک معلم عاطفی را تجربه کرده ایم و تشخیص داده ایم که واکنش او تا چه حد باعث دلگرمی ما شده است . همدلی به معنی من خوبم تو خوبی نیست و به این معنی هم نیست که تمام احساسات طرف مقابل را تایید و تحسین کنیم, همدلی بیشتر به معنی اهمیت دادن به احساسات دیگران می باشد . (گلمن ,1995 ).

به عقیده نظریه پردازان هوش هیجانی نکته کلیدی جهت افزایش حس همدلی پرورش توانایی گوش دادن در خود می باشد زیرا هرچه افراد احساس مسوولیت و ابراز همدلی بیشتری ند تحمل بیشتری برای گوش دادن به حرفهای دیگران خواهندداشت و در نتیجه به درک بهتری از احساسات طرف مقابل خواهند رسید و باز خورد مناسب دادن برای آنها راحت تر خواهد بود . یکی دیگر از نشانه هایی که برای افراد با سطح هوشیاری اجتماعی بالا در نظر گرفته شده این است که این افراد از مراجعین زیادی برخوردارند , تقاضا برای دوست شدن از طرف دیگران به او زیاد است و به راحتی می توانند مسیر فکری و احساس مراجعین خود را کنترل کنند ( گلمن , 1995) .

گفتن این نکته ضروری است که همدلی نیز ریشه در خود آگاهی دارد زیرا هرچه ما نسبت به احساسات خود گشاده رو تر باشیم به همان اندازه در شناخت آنها ماهرتر خواهیم بود و به راحتی می توانیم نوع احساس خود را از احساس دیگران تفکیک کنیم و برای طرف مقابل یک احساس مستقل قائل شویم واو را آنگونه که هست بشناسیم و بجای غوطه ور شدن در احساسات خود به احساسات و خواسته های طرف مقابل فکر کنیم .

گلمن معتقد است افرادی که توانایی درک احساسات دیگران ندارند از لحاظ احساسی ناشنوا هستند . تشخیص میزان همدلی افراد از طریق کلام , کردار , آهنگ صدا , سکوت , و لرزش آنها راحت است . در همه روابط انسانی توجه به احساسات دیگران از انس و الفت های هیجانی و از طریق ظرفیتی که شخص برای همدلی با دیگران دارد سر چشمه می گیرد و ظرفیت شناخت احساسات دیگران در عرصه های مختلف زندگی از کار فروشندگی ,مدیریت, تدریس تا روابط عشق و عاشقی و فعالیت های نقش مهمی بازی می کند (گلمن , 1995).

عدم وجود همدلی و عواقب ناگوار آن در خیلی از افراد مثل جنایت کاران و کودک آزارها زیاد به چشم می خورد نکته قابل تذکر این که افراد به ندرت احساسات خود را در قالب کلمات بیان می کنند و بیشتر از طریق نشانه های غیر کلامی از جمله تن صدا , حرکت دست و صورت , حالات چهره ابراز می کنند و هرچه ما از نظر هوش هیجانی قوی تر باشیم بهتر می توانیم این گونه پیامهای غیر کلامی را تشخیص دهیم .

در یکی از تحقیقات که در امریکا صورت گرفته بود مشخص شده دانش آموزانی که در درک پیامهای احساسی غیر کلامی دیگران توانایی بیشتری دارند محبوبترین و از لحاظ عاطفی با ثبات ترین بچه های مدرسه بوده اند . اگرچه تعدادی از این بچه ها از لحاظ توانایی شناختی در سطح پایینی بوده اند ولی معلمین کلاس علاقه خیلی زیادی به آنها نشان می داده اند .

مهارت های اجتماعی :

مهارت های اجتماعی یکی دیگر از مولفه های هوش هیجانی می باشد و شامل توانایی ما برای مدیریت روابط با خود و دیگران می شود . مهارت های اجتماعی فقط شامل دوست ی نمی شود , اگرچه افرادی که این مهارت را زیاد دارند خیلی سریع یک جو دوستانه ایجاد می کنند ولی این مهارت بیشتر به دوست ی هدفمند مربوط می شود . افرادی که از مهارت های اجتماعی بالایی دارند به راحتی می توانند مسیر فکری رفتاری دیگران را در سمتی که می خواهند هدایت کنند خواه به توافق او برای ایجاد رفتار جدید باشد خواه به بر انگیختن او برای ایجاد عملکرد یا تولید جدید باشد (گلمن 1995) .

افرادی که مهارت های اجتماعی بالا دارند همیشه در صدد هستند که یک چرخه وسیعی از اطلاعات را فراهم کنند و خیلی سریع جنبه های مشترک افراد پیرامون را شناسایی می کنند بعد از آن یک رابطه موثر برقرار کنند این عمل حاکی از این است که جذب چنین افرادی براساس حدسیات حساب شده و دقیق می باشد . چنین افرادی معمولا در اولین فرصت در محیط کاری یک شبکه ارتباطی قوی برقرار می کنند(گلمن ,1995) .

گلمن نیز معتقد است افرادی که می خواهند در ایجاد رابطه با دیگران موثر واقع شوند باید توانایی تشخیص , تفکیک و کنترل احساسات خود را داشته باشند سپس از طریق همدلی یک رابطه مناسب با دیگران برقرار کنند , حتی خود انگیزی هم در میزان مهارت های اجتماعی تاثیر می گذارد . نظریه پردازان هوش هیجانی معتقدند مهارتهای اجتماعی نتیجه یادگیری دیگر مولفه های هوش هیجانی می باشد و این مهارت در نوع مسئولیتی که افراد بر عهده دارند قابل تشخیص است , برای مثال افرادی که در محیط کار دارای مهارت های اجتماعی بالا هستند خیلی سریع با افراد گروه هماهنگ و سازگارمی شوند و این نشانه توان بالای آنها در همدلی است .

افراد فقط از طریق مهارت های اجتماعی بالا می دانند در کجا و جه موقع از خود چه نوعی از حالات هیجانی نشان دهند و همچنان که پیداست این از مشکلات تعداد زیادی از افراد در هر جامعه ای می باشد , مخصوصا زندگی امروزی که افراد در طول روز باید جهت رفع نیاز های خود با افراد متفاوتی مواجه شوند و هر موقعیتی اقتضای خاص خود را دارد و نیازمند مهارتهای ارتباطی و اجتماعی جدید و مناسب می باشد . از یک نظر می توان گفت که مهارت های اجتماعی مهمترین مولفه هوش هیجانی می باشد زیرا چنانچه ما دیگر مولفه های هوش هیجانی در سطح بالا داشته ولی توانایی ابراز آنها را نداشته باشیم باز هم از لحاظ هوش هیجانی ضعیف هستیم و نمی توانیم از دیگر تواناییهای هیجانی خود در حد مطلوب و مورد نیاز استفاده ببریم و این مهارت برای شکل دادن به نوع و کیفیت ارتباطات خود و ابراز احساسات درونی نیزلازم می باشد .

در فرهنگ شناسی این اصطلاح را تحت عنوان قواعد ابراز احساسات بکار می برند .این مولفه تا حد زیادی تابع بافت فرهنگی می باشد زیرا در فرهنگ های مختلف یادگیری قواعد ابراز احساسات متفاوت می باشد . بعضی مواقع خواسته های فرهنگی ایجاب می کند که افراد رفتاری برخلاف نوع احساسات درونی خود داشته باشند زیرا جامعه از آنها چنین رفتاری را می خواهد .

ما در طول روز با افراد متفاوتی برخورد می کنیم و در هر برخورد پیام عاطفی خاصی به طرف مقابل ارسال کنیم- طبیعی است هر چه مهارت ما برای ارسال نوع و هدف پیام بیشتر باشد راحت تر می توانیم طرف مقابل را تحت تاثیر قرار دهیم و به همان اندازه درک پیام ما برای او راحت تر می باشد .

در آ اینکه مهارت های اجتماعی هم به دقت ارسال پیامهای عاطفی مربوط می شود هم به دقت دریافت این نوع پیام ها زیرا فقط از طریق مهارت های اجتماعی بالاست که می توان عواطف دیگران را کنترل کرد و نبض احساسات افراد پیرامون را در دست گرفت .

گاردنر( 1984) در نظریه هوش چندگانه خود این مهارت را هوش بین فردی معرفی کرده است . از نظر گاردنر هوش بین فردی شامل خصوصیاتی از قبیل توان سازماندهی گروه , مذاکره در جهت حل مسایل , روابط شخصی (همدردی و دلجویی ) و توان تجزیه و تحلیل اجتماعی می باشد .

مهارت های اجتماعی باید با درک هوشمندانه از احساسات و نیازهای فرد متعادل باشد, به زبان دیگر از خود شناسی نشات گرفته باشد . و این مهارت باید حاکی از عزت نفس بالا باشد نه تبحر در نیت کاذب بکار گرفتن فکر مردم و ایجاد جذ ت بصورت آنی . افرادی که از لحاظ خود شناسی در سطح بالایی قرار گرفته اند با خود و دیگران به صداقت برخورد می کنند و مهارت های اجتماعی آنان روابطشان را بصورت پایدار در می آورد (گلمن ,1995 )

خود انگیزی :

خود انگیزی یکی دیگر از مولفه های هوش هیجانی می باشد و خیلی از روانشناسان آنرا شرط بقا ئ می نامند . به عقیده آنان انسان سالم هیچ کاری را بدون هدف از پیش تعیین شده انجام نمی دهد و برای رسیدن به هدف و حتی انتخاب هدف خود انگیزی لازم می باشد .

از نظر گلمن (1995) خود انگیزی زبان سائق پیشرفت می باشد و کوششی است در جهت رسیدن به حد مطلوبی از فضیلت . افرادی که این خصیصه را زیاد دارند همیشه در کارهای خود نتیجه محورند و تمایل زیادی در آنها برای رسیدن به اه و پروراندن اه جدید در ذهن خود و قبول مخاطرات احتمالی برای آنها وجود دارد . این افراد اه چالش بر انگیز را خیلی سریع مرتب و میزان مخاطرات آنها را حساب می کنند و اطلاعات و راهبرهایی را بکار می گیرند که باعث افزایش اطمینان بیشتر و عملکرد بهتر آنها شود.این افراد نیز خیلی سریع می فهمند که چگونه بازده کاری خود را افزایش دهند و خیلی سریع با اه گروه یا سازمان سازگار می شوند .این افراد همیشه انتقاد شدید ولی سازنده در گروه از خود نشان می دهند , موقعیت آنها در گروه طوری است که مدیران همیشه از تواناییهای آنها حساب می برند . این افراد همیشه به توانایی خود اعتماد دارند و همیشه نسبت به آینده امیدوار هستند . بر اساس تجربه همه ما این را می پذیرم افرادی که در جهت پیشرفت برانگیخته می شوند خوش بینی آنها نسبت به آینده حتی مواقعی که با ش ت مواجه می شوند زیاد می باشد و به جای واژه ش ت از واژه خطا یا اشتباه استفاده می کنند و این مهارت نتیجه اعتماد بنفس بالا می باشد .

اگر قرار است یک صفت ضروری برای افراد در نظر بگیریم خود انگیزی می باشد زیرا فقط از طریق خود انگیزی است که می توان به پیشرفت مورد انتظار رسید این صفت هم به پیشرفت خود می انجامد هم زیر دستان ,بدین رو این صفت برای مدیران خیلی ضروری می باشد . کلمه کلیدی همراه خود انگیزی پیشرفت می باشد . از آنجا که افراد زیر چتر تفاوتهای فردی قرار گرفته اند و از لحاظ نیاز و سائق با هم متفاوت می باشند به همان نسبت عوامل انگیزشی در آنها متفاوت می باشد . تعدادی از افراد از طریق عوامل بیرونی مثل افزایش حقوق , موقعیت شغلی , نمره و ... بر انگیخته می شوند و تعدادی به خاطر خود پیشرفت و نفس انجام کار بر انگیخته می شوند .

گلمن(1995) در این رابطه معتقد است افرادی که انجام کار برای آنها مهم است در طول کار علاقه زیادی به چالش های خلاقانه از خود نشان می دهند و عشق به یادگیری و انجام کار بیشتر دارند. این افراد انرژی بیشتری صرف کار می کنند و سوالی که همیشه ذهن آنها را مشغول می کند این است که با چه روشی می توان این کار را بهتر انجام داد.این افراد زمانیکه عمل آنها به ش ت می انجامد باز هم در گروه مطلوب باقی می مانند در چنین مواردی خود تنظیمی با انگیزه پیشرفت در جهت غالب شدن بر ناکامی ترکیب می شود و شخص با آمادگی بیشتری در جهت مقابله با موانع یا کار جدید شروع به کار می کند .

به طور کلی مراحل خود انگیزی مطلوب بدین شکل است که در ابتدا اه را مرتب کنیم و میزان اهمیت هر کدام را مشخص کنیم و اینجاست که به خاطر دانستن چرایی کار با چگونگی انجام آن سازگار خواهیم شد . این مولفه کاملا در گرو خودشناسی می باشد و هرچه خود شناسی ما بیشتر باشد بهتر می توانیم اه خود را براساس نیازهای واقعی اولویت بندی کنیم . در نتیجه زمانیکه ما به این تشخیص رسیدیم که رسیدن به این اه منجر به بقا ما در مسیری مطلوب می شود بهتر می توانیم باچالش ها مقابله وموفق شویم

منبع ---- پایان نامه کارشناسی ارشد– هنجاری آزمون هوش هیجانی سیبریا شرینک – بهزاد منصوری علامه طباطبایی 1380



مشاهده متن کامل ...
قسمت سی ام
درخواست حذف اطلاعات

مصرف ابنابات چوبیم رفته بالا ... خیلی بالا ... انقدر بالا که دیگه بدون هیچ دغدغه ی خاطری توی خیابون آبنبات چوبی میک میزنم ... خب اینم یه راه حل دیگه ... موضوع برمیگرده به اون موقعی که چپ و راست هی و هی و هی آهنگ این خانومه ، گوگوشو ، هی گوش می : (( دلم تنگه برای گریه ، کجاست مادر کجاست گهواره ی من ؟ ))

نیاز به مکیدن رو باید یجوری برطرف کرد بالا ه .

الان توی مرحله ای هستم که اگه یه تیکه پوست صاف و تر و تمیز بیفته جلوی دهنم فقط میک میزنم ... مشکلم فقط اینه که ته هیچ پوستی آدامس نیست ... اونور خونم ، نزدیک اون میدونه ، توی پاساژ طبقه ی بالا یه مغازه ی شکلات فروشی هست که آبنبات چوبی هاش معرکه است لعنتی منتها دوره وگرنه دم به دیقه دم مغازش بودم ... آه خدای من ، دلم میخواد پولامو هزار لا کنم و مچاله بذارم رو میز و بگم : (( آقا اینو آبنبات چوبی بده )) اه ، لعنت به هرچی کیف جیبیه ... همه ی پولام نو و صاف وصوفه ... بصیری میگفت پول آدم نشونه ی شخصیت آدمه ... از موقعی که این جمله ی گندو تو گوشم خوند وسواس گرفتم ... پول کهنه اگه داشته باشم میندازمش دور ... دلم میخواد پولام کف دستام عرق کنه و حس مچالش کنم بعد ... بعد بندازمش رو میز یارو و بگم همه شو آبنبات چوبی بده ... نمیشه نمیشه نمیشه ... لعنت به همه ی آدم بزر دنیا .

گفتم آدم بزرگ یاد فیل افتادم .

امروز داشتم به این فکر می شیر فیل چه مزه ایه ... یا مثلا شیر شغال ، سگ ، گرگ ... جالبه ها ... تا بحال ی بهش فکر کرده ؟ مثلا آدم یه لیوان شیر سگ بخوره ، ها ؟ مزه ش مثل شیر میمونه یعنی ؟ شیر مادر چه مزه ایه ؟ دلم هوای خوردن شیر مادر کرده ... شیر انسان ... باید بگم بابام دست بکار بشه ولی ... ولی اخه بابا و مامان من که کاری به هم ندارن ... دارن ؟

تصورش خیلی سخته ... حتی از تصور مزه ی شیر فیل هم سخت تره ، اینکه مادر و پدر آدم با هم رابطه داشته باشن ... پس من لعنتی از کجا اومدم ؟

مون که تازه کف کرده بود ، مد شده بود بچه ها به همدیگه ننه بدن ... ما هم جور کردیم با چند تا از بچه ها از این شوخی ها و اتفاقا هم کردیم ... فقط با مصطفی هیچوقت از این شوخیا نداشتم ... مصطفی فقط یه بار بهم بد داد که اونم یه مشت درست و حس خورد زیر چشمش ... بهم گفت بی پدر مادر ... خیلی بدتر از ایناشو با بقیه رد و بدل میکردیم ولی با مصطفی ...

زدم زیر چشمش ، باد کرد اومد بالا ... دیگه همون همون شد ... دست از سر پدر و مادر هم برداشتیم اما ی ری از بچه ها هنوزم که هنوزه منو میبینن برای ایجاد صمیمیت بیشتر از این گه خوریا میکنن ... دفه ی ا همین دو سه ماه پیش بود که بهنام با خنده گفت مامانت چطوره ؟ من اشک توی چشمام جمع شد ... قضیه برمیگرده به همون آبنبات چوبیه ... خیلی بچه شدم جدیدا ... اهی کشیدم و با لحنی جدی گفتم بهنام بسه ... پشت فرمون بود ... گفتم بهنام بسه ، دیگه نگو ... تو رو خدا دیگه نگو ... بغضم داشت میترکید ... ستون فقراتم تیر کشید ... بخدا تیر کشید ... همه ی موهای تنم سیخ شد ... بهنام لال شد ... لحنم خیلی بدجور بود ... گفتم دیگه بسه ، نگو ، مامانامون پیر شدن ، خ نکرده یه بلایی سرشون میاد اونوقت ... زد بغل و با ابروهایی تو هم رفته گفت میثم مادرت چیزی شده ؟ من و بهنام از بچه گی با هم بزرگ شدیم ، گفتم نه ، کلی گفتم بهنام جان ... بسه دیگه ، کی باید از دهنمون بیفته ؟ زدش به در شوخی و مس ه بازی و ته حرفاش برگشت گفت چار تا دونه کتاب غیر مجاز داری فکر کردی چه خبره ؟ ان آقا تو جوب بزرگ شدیم با همدیگه ، حالا با کلاس شدی واسه ما ؟ این حرفا رو زد که خج نکشه ... من هنوز داشتم با بغضم یه قل دوقل بازی می ... با چشمایی آبکی زل زده بودم به روبرو و هیچی نمیگفتم ... چهره ی مریمی از جلوی چشمام کنار نمیرفت ... همینطور چهره ی مادر بهنام که ...

که یک هفته بعد از این حرف من خدا بیامرز شد !

بیرون بودم ، زنگ زد ... صداش گرفته بود ... به زور خودشو نگه داشته بود ... گفت زنگ زدم بهت بگم مادرم به رحمت خدا رفت و ...

هیچی نگفتم ... هیچی ... همون جا توی مغازه زل زدم به صورت فروشنده ... بهنام هم ت شده بود ... یادم نیست نفس میکشیدم یا نه ... بهنام که داشت میکشید ... سنگین و بغض دار ... به هر زحمتی که بود خودمو از مغازه کشیدم بیرون ... تلفنو قطع و رفتم نشستم رو یه تیکه ج و زل زدم به روبرو ... این مهمترین ع العمل من در برابر جمله های بدیبه که میشنوم ... میشینم رو یه تیکه ج و دست به زل میزنم به روبرو !

ماشینا از جلوم میگذشتن ... سردم شده بود ... چند دقیقه بعد گوشیم لرزید ... نوشته بود : (( یادته هفته پیش بهم چی گفتی ؟ ))

فکر میکنی چی جوابشو دادم ؟

هیچی ...

هیچی جوابشو ندادم ...

بلند شدم رفتم تو یه کوچه خلوت و همینجوری فقط راه رفتم ... فقط راه رفتم ... یه کم بعد دوباره سر از خیابون اصلی در آوردم ... دوست داری بدونی دوره ی جدید اعتیادم به آبنبات چوبی از کجا شروع شد ؟ از همون جا ... دقیقا ازهمون جا ... رفتم تو یه مغازه و یه جفت آبنبات چوبی نارنجی و قرمز برداشتم و دوباره رفتم تو اون کوچه خالیه ... با سکوت ضجه زدم و مکیدم ... ضجه زدم و مکیدم .



مشاهده متن کامل ...
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.