پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی
 چراتوقف کنم چرا
چرا شاه را دوست داشت | امریکا چرا شاه را دوست داشت
درخواست حذف اطلاعات
برچسپ ها:چرا شاه را دوست داشت, امریکا چرا شاه را دوست داشت,دلیل اینکه شاه را دوست داشت چیست,علت اینکه  شاه را دوست داشت,چرا شاه ایران  را دوست داشت, برای چه امریکا شاه را دوست داشت,
چرا شاه را دوست داشت

چرا شاه را دوست داشت - آیا فردا تعطیل است tatili-madares.blogsky.com/1395/11/11/post-103/چرا- -شاه-را-دوست-داشت چرا شاه را دوست داشت. دوشنبه 11 بهمن 1395. 1. چرا شاه را دوست داشت. برچسب ها: چرا شاه را دوست داشت. (0 لایک). نوشته شده توسط lapshak در ساعت ... تصاویر برای چرا شاه را دوست داشت نتیجه تصویری برای چرا شاه را دوست داشت نتیجه تصویری برای چرا شاه را دوست داشت نتیجه تصویری برای چرا شاه را دوست داشت نتیجه تصویری برای چرا شاه را دوست داشت نتیجه تصویری برای چرا شاه را دوست داشت نتیجه تصویری برای چرا شاه را دوست داشت تصاویر بیشتر برای چرا شاه را دوست داشتگزارش تصاویر عصر شه - آیا شاه را کشت؟ asreandisheh.ir/home/content/233 ۲۹ بهمن ۱۳۹۴ ه .ش. - تنها امید شاه بود و انتظار داشت پس از سال ها خدمت به آن ها، در این روزهای سخت از حمایت ... شاه مایل بود به برود، اما کارتر از شاه خواست تا مشخص شدن نتیجه اجلاس .... چرا ستاره ها «خودکشی» می کنند؟ ... شاه جبهه ملی را دوست داشت. آ ین روزهای شاه به روایت زاهدی - عصر ایران www.asriran.com › صفحه نخست › ۵ مرداد ۱۳۸۸ ه .ش. - موقعی که پروفسور دوبیکی یی برای عمل جراحی شاه به قاهره آمده بود ... کرده و گفته نمی داند چرا شاه ایران فرصت های اقتصادی به آلمان نمی دهد. ..... اصولاً اعلیحضرت آتابای را خیلی دوست داشت چون او خواهرزاده اش (پسر همدم السلطنه) بود. چرا شاه برای فرار، مصر را بر ترجیح داد؟ - مشرق www.mashreghnews.ir/fa/news/.../چرا-شاه-برای-فرار-مصر-را-بر- -ترجیح-داد ۲۶ دی ۱۳۹۴ ه .ش. - شاه با دقت و آرامش به سخنان سفیر گوش می داد. ... در خانه متعلق به و ر آننبرگ ناشر رو مه، میلیونر، دوست ریچاردنی ون، دوست شاه، سفیر سابق در انگلستان اقامت کند. ... سوابق زیادی در این خصوص وجود داشت. شاه طی ... ع شاه مملکت در حال لواط در مجله امید ایران/ سرنوشت مردی که ... shiraze.ir/.../ع -شاه-مملکت-در-حال-لواط-در-مجله-امید-ایران-سرنوشت-مردی-که-به-اشر... ۱۳ بهمن ۱۳۹۳ ه .ش. - در ادامه اسناد و روایات تاریخی مرتبط با گوشه ای از فساد شاه و دربار را مشاهده می فرمایید: ... اشرف پهلوی در فرانسه ی داشته که هنگام معا های با والا ... سوخته اند، سیما صارمی اضافه می کند که این سقوط در مانند توپ صدا ... آقای نخست و همسرش اطهار داشت در مسافرتی که نخست باتفاق ... وقتی ملکه ایران باز بود!/ نجار سوئیسی زن ... shiraze.ir/.../وقتی-ملکه-ایران- -باز-بود-نجار-سوئیسی-دوست-پسر-زن-اول-مملک... او در پاسخ به فرح که از شاه می خواست استراحت بیشتری د با لحنی پرخا ش کنان ... در مفسده های دربار پهلوی داشت ملکه آ نظام سلطنتی ایران یعنی فرح پهلوی بود. .... رو مه نگار فرانسوی: «اگر در کوچه و خیابان از ایرانیان بپرسید چرا رژیم را مورد .... : وقتی افسران یی، دختران ایرانی را برای سرویس دادن به سگها می بردند! چرا شاه قاجار ن چاق را دوست داشت (ع ) - پارس ناز www.parsnaz.ir/news_detail_22488.html برنامه های داغ شبانه پرطرفدار در ... چرا شاه قاجار ن چاق را دوست داشت (ع ) ... رفع قطعی ریزش مو به همراه رویش مجدد محصول و مورد تایید پزشکان. روایت مرگ محمدرضا پهلوی از زبان دامادش (1) - خبرگزاری فارس www.farsnews.com/newstext.php?nn=8805131274 ۱۷ مرداد ۱۳۸۸ ه .ش. - اشکال دیگر اعلیحضرت این بود که به اطرافیانش اعتماد بی مورد داشت و حرف های .... انتقاد کرده و گفته نمی داند چرا شاه ایران فرصت های اقتصادی به آلمان نمی دهد! .... باید بگویم در میان دوستان یی شاه که بعضی از آنها دوست صمیمی من هم ... چرا شاه همیشه فرار می کرد؟ - فرارو fararu.com/fa/news/176447/چرا-شاه-همیشه-فرار-می کرد ۲۵ دی ۱۳۹۲ ه .ش. - همچنین او مورد اعتماد کشورهای غربی به ویژه امریکا بود با این حال چرا او از ایران گریخت. ... محمد مصدق ابهتی داشت که شاه دوست داشت از آن خود کند. به ویژه ... شاه دوست داشت به برود! | امپراتوری دروغ www.empireoflies.ir/شاه-دوست-داشت-به- -برود/ ۲۲ دی ۱۳۹۴ ه .ش. - شاه دوست داشت به برود! ... سولیوان دستور داشت شاه را از طرف رئیس جمهور دعوت کند و در ضمن تعداد همراهان او را جویا شود ... سوابق زیادی در این باره وجود داشت. .... چرا ع های سلفی رواج دارد و ارتباط آن با خودشیفتگی چیست؟ ‏در دامگه حادثه: dar damgah hadeseh - یافته های کتاب های google https://books.google.com/books?isbn=1595843345 parviz sabeti, ‏پرویز ثابتی - 2012 - ‏history محمدرضا شاه، چرا دوست داشت که انسانی مثل نعمت الله نصیری را در راس مهم ترین ... کا گ ب در شوروی، سیا در ، اینتلیجنس سرویس در انگلستان و اس دی ای سی ای ... پایگاه تحلیلی تبیینی برهان - آیا محمدرضا پهلوی امیدوار بود ... www.borhan.ir/nsite/fullstory/?id=8239 ۲۵ دی ۱۳۹۳ ه .ش. - اما اینکه چرا شاه از ایران فرار کرد موضوعی است که ابتدا باید به آن پرداخته ... در نهایت تصمیم داشت شاه را بر تخت سلطنت خود نگه دارد و نقش برتر .... 1356 در کنار شاه، ایران را جزیره ثبات و وی را دوست نزدیک خود خواند و رضایت ... چرا شاه همیشه فرار می کرد - آفتاب www.aftabir.com › مقالات › › تاریخ ۲۵ دی ۱۳۹۲ ه .ش. - همچنین او مورد اعتماد کشورهای غربی به ویژه امریکا بود با این حال چرا او از ایران گریخت. ... محمد مصدق ابهتی داشت که شاه دوست داشت از آن خود کند. سی سال نفت ایران - از ملی شدن تا انقلاب ی: https://books.google.com/books?isbn=9646799493 ghobad fakhimi, ‏ قباد فخیمی - 2016 - ‏political science پرزیدنت کارتر در نیز وضع به همین صورت بود و پرزیدنت کارتر شخصیتی ... و عدم حمایت از کشورهای دیکتاتوری به عنوان دوست به طور غیر قابل انتظاری در ... که تازه رئیس جمهور شده بود در مقاله ای در رو مهٔ انقلاب ی تحت عنوان «آ چرا؟ ... و ناچار مکزیک را که ت ان با امریکا روابط نزدیک دوستانه داشت انتخاب کرد. نراقی: شاه غیر از خودش ی را قبول نداشت - همشهری آنلاین hamshahrionline.ir/details/43667 ۱۷ بهمن ۱۳۸۶ ه .ش. - چرا مردم شاه را نمی خواستند؟ ... به دنبال مسائل سوق الجیشی ایران است و نیتش از حمایت شاه مقابله با شوروی و قدرت ماندن در منطقه بود، که البته ایران هم همراهش بود. ... شاه دوست داشت که همه به فرمان او باشند و اگر ایرادی هست به بقیه ... حقایقی غیرقابل انتشار درباره محمدرضا پهلوی !! | امپراتوری ... www.empireoflies.ir/حقایقی-درباره-محمدرضا-پهلوی-که-شبکه ه/ ۲۱ فروردین ۱۳۹۳ ه .ش. - او فقط، حق اظهار نظر دارد و دستور او بدون چون و چرا باید از طرف دیگران به معرض اجرا درآید. برنامه کار افراد را ... چنانچه نسبت به انگلیس و در تمام سلطنتش چنین بود. رضاخان در ... شاه تا به آ نگرشی «کمی و حجمی» نسبت به محیط خود داشت. ...... ۲٫ اسدالله علم، دوست دوران کودکی و نخست و دربار پهلوی بود. روزهای نکبت بار یک دیکتاتور + تصاویر | فرهنگ نیوز www.farhangnews.ir/content/133896 ۵ مرداد ۱۳۹۴ ه .ش. - محمد رضا شاه روابط حسنه و بالایی با سادات داشت، تا جایی که اکنون همسران ... سابق محمد رضا شاه پهلوی در پذیرش یا اعطای اقامت به وی با دیده تردید بنگرند چرا که این ... تصویر فوق شاه و فرح را در کنار جیمی کارتر (رئیس جمهور ) و ملک .... حتی ملک حسین دوست قدیمی شاه که بسیار به او مدیون بود هم زحمت شرکت در ... مردی که فرح پهلوی با او ارتباط داشت - صراط www.seratnews.ir/fa/news/169910/مردی-که-فرح-پهلوی-با-او-ارتباط-داشت ۲۴ اسفند ۱۳۹۲ ه .ش. - بعد از مدتی که از ازدواج فرح و شاه گذشت، شاه عاشق زنی به نام «گیلدا ... چون بسیاری از مشکلات آن زمان ریشه جامعه شناختی داشت در ضمن خاندان پهلوی بسیار خارجی دوست بودند هر ... یکی از مسایل دیگر که شاه را بسیار ناراحت می کرد این بود که چرا در ..... پس از فوت شاه، نی ون رئیس جمهور سابق امریکا از طریق من با رضا ... آشنایی با معشوقه های شاه +تصاویر - صراط www.seratnews.ir/fa/news/161027/آشنایی-با-معشوقه-های-شاه-تصاویر ۱۲ بهمن ۱۳۹۲ ه .ش. - فوزیه نیز به تلافی خیانت شاه با تقی ی دوست شد و اختلافات شاه و فوزیه از آن پس ... «رفیقه های یک شبه و چند شبه فراوانی داشت که معرف آنها اشرف خواهرش و عبدالرضا برادرش بودند. ... نفر دوم یک دختر یی 19 ساله بود که ملکه زیبایی جهان بود . ..... چرا شهرداری برای یک ساعت هم که شده پلاسکو را پلمپ نکرد؟ سگ ایرانی: - یافته های کتاب های google https://books.google.com/books?isbn=1780835396 علیرضا میراسدالله - 2016 - ‏fiction مادرم دوست داشت روزهای آ عمر مادرش کنار او باشد ولی از خلوت آن خانه می ترسید. زنگ میزد ... ولی اگر یکشب دیر می د، زنگ میزد و بود به من که چرا سر نمیزنم! ... علیرضا، یه خبر دست اول برات دارم که فردا حقوق ات دو برابر می شاه. ... آره، خودم توی جلسه بودم، من بودم و رفسنجانی بود و امور خارجه ، خبرنگار هم راه نمی دادیم. محمدرضا شاه پهلوی - ویکی پدیا، دانشنامهٔ آزاد https://fa.wikipedia.org/wiki/محمدرضا_شاه_پهلوی محمدرضا پهلوی (۴ آبان ۱۲۹۸ در تهران - ۵ مرداد ۱۳۵۹ در قاهره) که به محمدرضا شاه پهلوی نیز ..... شاه گمان داشت که با اجرای اصلاحات ارضی، نه تنها حمایت را به دست خواهد آورد، ..... مردم اگر هم او را به عنوان کشور عاشقانه دوست ندارند، حداقل وی را تحسین می کنند. .... تهران گفته بود: «اگر مردم حوصله ترافیک ندارند، چرا هلیکوپتر نمی ند؟ چه ی محمد رضا شاه پهلوی را کشت؟ / سرگذشت خواندنی مرگ ... boyernews.com/114302/چه- ی-محمد-رضا-شاه-پهلوی-را-کشت؟-سرگذش/ ۷ مرداد ۱۳۹۳ ه .ش. - رضاجان هم در شرکت های نفتی و پالایشگاه های سرمایه گذاری کرد. ... داشت، انور سادات به دوست صمیمی و متحد استراتژیک شاه پهلوی مبدل شد. ... سادات در پاسخ به اینکه چرا به شاه پناه داده است افزون بر ادعاهای بشردوستانه اظهار داشت ... گفتگو با مردی که شاه را کفن کرد - پار www.parsine.com/fa/news/193469/گفتگو-با-مردی-که-شاه-را-کفن-کرد ۵ مرداد ۱۳۹۳ ه .ش. - این درخواست خود خانوادهٔ او بود و فرح، همسر شاه، تأکید داشت که بر اساس مذهب شیعه خوانده شود. .... اگه سگ بود شما که سگ روسیه شدید. ..... راستی امثال شما چرا ترجیح میدهند در مملکت کفار زندگی کنند تا در حکومت ی ایران؟ ... مشت آدم منفورو وطن فروش دفاع میکنی اقای واقع بین هرچی دوست داری بگو اما عاقب ... ماهنامه الکترونیکی دوران شماره 45 مردادماه 1388 dowran.ir/show.php?id=136807638 اشکال دیگر اعلیحضرت این بود که به اطرافیانش اعتماد بی مورد داشت و حرف های دروغ .... اعلیحضرت در خارج که بودیم مرتب غصه می خوردند که چرا در سال 1342 کار را ی ره نکرد و ..... باید بگویم در میان دوستان یی شاه که بعضی از آنها دوست صمیمی من هم ... مصدق؛ امریکایی، میهن دوست، ضد یا خواه - ساعت24 www.saat24.com/news/206890/مصدق-امریکایی-میهن-دوست-ضد -یا- خواه ۲۸ مهر ۱۳۹۵ ه .ش. - امریکا و انگلیس چرا باید با ایران ضعیفی که تازه می خواهد روی پای خود بایستد، .... سنج دوست صمیمی مصدق وقتی به او گفت انحلال مجلس .... می گویند بچه سر خیابان هم می دانست که شاه حق داشت نخست را عوض کند! زندگی ننگین اشرف پهلوی به پایان رسید/ ناگفته هایی از ... www.rajanews.com/news/231247 ۱۸ دی ۱۳۹۴ ه .ش. - خواهر هرزه و فاسد محمدرضا شاه پهلوی در نیویورک و در سن ۹۶سالگی مُرد. ... مادرش در جواب اینکه چرا تو هم مثل شمس نمى خواهى خانم خانه بشوى جواب مى داد دوست ...... مجالس امریکایی ها در آن کلوپ شرکت می ، جک آنقدر مرا دوست داشت که ع ... علت اصلی طلاق شاه با ثریا: شاه باز بود - نیک صالحی www.niksalehi.com/newspaper/علت-اصلی-طلاق-شاه-با-ثریا-شاه- -باز.html همانطور که اطلاع دارید علت اصلی طلاق شاه با ثریا را بچه دار نشدن ثریا گفته اند ولی ... همه در دربار اطلاع داشتند که شاه ثریا را خیلی دوست دارد و حس نه ملکه شاه و حسادت .... او چند بار قصد ازدواج با هن یشگان معروف اروپایی و امریکایی داشت که هر بار ... گفت و گو با اصلان افشار: چرا شاه همیشه فرار می کرد www.cgie.org.ir/fa/news/8636 ۲۵ دی ۱۳۹۲ ه .ش. - همچنین او مورد اعتماد کشورهای غربی به ویژه امریکا بود با این حال چرا او از ایران گریخت. ... محمد مصدق ابهتی داشت که شاه دوست داشت از آن خود کند. به ویژه ... خاطرات ابوالحسن ابتهاج: the memoirs of abolh an ebtehaj https://books.google.com/books?isbn=159584256x abolh an ebtehaj, ‏ابوالحسن ابتهاج - 2010 - ‏history میلسپو این کاریکاتور را در اول کتاب خاطراتش، که پس از مراجعت به نوشت، چاپ کرد. ... یک روز به او گفتم که اگر ی میخواهد کلاهش را عوض کند چرا کلاه اروپائی ... با هم دوست شدیم، و چون آذر علاقه زیادی به طبیعت و درختکاری داشت، سیدضیاء چند ... گمان میکنم علاوه بر رنجشی که داشت او با شاه هم باعث اینکار او شد. همه ن شاه (۳) - ویستا vista.ir/article/360696/همه- ن-شاه-(۳) به هر حال فرح پس از اطلاع از ماجرا و فهمیدن جریان شاه و گیلدا ، جلوی محمدرضا ایستاد و ... جهانی داشت، وی همه نژادها را دوست می داشت و نژاد اروپایی بیشتر مورد علاقه شاه بود و علاقه مند ... نفر دوم یک دختر یی ۱۹ ساله بود که ملکه زیبایی جهان بود. .... بین ببرد، چرا که ترس شاه از اشرف بود، اگراشرف از جریان حاملگی بویی می برد تمام دنیا ... آنچه درباره سید مجتبی باید بدانیم :: س س خور sandiskhor.blog.ir/post/166 حالا نمی دانم چرا و باچه انگیزه احمقانه ای بنده را بعنوان مجتبی معرفی کرده؟ .... صدای ، ، ، منافقین و ده ها شبکه ای دیگر خم انداز ها و ..... دارن مانند دوران شاه هرکی از شاه مقام یا قدرتی داشت شاه دوست بود هیچ فرقی نکرده برخورد امریکا با شاه و انقلاب ایران - پهلوی ها | موسسه مطالعات و ... pahlaviha.pchi.ir/show.php?page=contents&id=10131 (البته در نهایت هم شاه در سفر خود به امریکا و در دیدار با کارتر او را راضی می کند که در ... شاه در این برهه کراراً اعلام داشت دنیا نمی تواند استقلال اقتصادی و پیشرفت های ... ها در برابر این محدودیت ها بود چرا که در میان این کشور ها (کره جنوبی، برزیل، ایران و. ... با شخص شاه و مقامات ارشد رژیم و برخی نیز به دلیل اینکه ایران را دوست امریکا و ... شاه جانِ کشور ی و دوستان | با حجاب bahejab.com/5160/5160/ ۹ بهمن ۱۳۹۲ ه .ش. - بلکه به قول بسیاری؛ وی، همه نژادها را دوست داشت!! ... شاه از من تقاضای ازدواج کرد، از حقیقت رابطه او با زنی یی به نام “لیندا کریستیان” همسر ..... چرا فساد و هرزگی آقایانی که امروز دارند خزانه مملکت رو تاراج میکنند رو نشون نمیدید؟ جزییات جدید از زندگی خصوصی و شب قتل تختی - سایت ... www.tabnak.ir/fa/news/548169/جزییات-جدید-از-زندگی-خصوصی-و-شب-قتل-تختی ۲۸ آبان ۱۳۹۴ ه .ش. - تختی به مادرم احترام زیادی می گذاشت و مادرم هم او را خیلی دوست داشت. ... ایشان سال ۱۳۴۸ می رود ، یک زنی اینجا می گیرد و از آن وقت تا حالا در ست. ... اکبر بسیار ناراحت بود که من پرسیدم چرا بغض کردی که گفت فروغ مرده است. .... *در گفت و گویی که با شاه حسینی داشتیم، ایشان به این موضوع اشاره کرد که ... درد دل های یک خبرنگار - داستان زندگی و مرگ چند عضو خاندان ... tohidfazel. /post-63.aspx ی نمی داند جملات آ محمدعلی و احمد شاه قاجار و رضا و محمدرضا پهلوی در دنیا چه بود و آنها ... روزی ولیعهد یک کشور 300 هزارنفری عربی نزد سفیر از کلاهبرداری 500 هزاردلاری ... اما این خبرسازی های منفی پایان کار نیست، چرا که 9 سال پیش در یک صبح ... شاه ایران در مرگ برادرش را تحریف کند، می گوید: "شاه علیرضا را خیلی دوست داشت. ماهنامه علوم انسانی مهرنامه | نخست ی صدیقی می ... www.mehrnameh.ir/article/.../نخست- ی- -صدیقی-می توانست-شاه-را-نجات-دهد بعضی ها مدعی شدند که امینی را با 35 میلیون دلار به حکومت ایران تحمیل کرده است. امینی هم در ... شاه چرا در آن ماه های آ هم مخالف نخست ی امینی بود؟ ... یعنی همان حرف هایی را به شاه می گفت که شاه دوست داشت بشنود. اما علم در عین ... مرکز اسناد انقلاب ی - حتی به دوستان خودش هم ... www.irdc.ir/fa/content/63708/default.aspx ۱۴ تیر ۱۳۹۴ ه .ش. - به نظر شما هژمونی این شرایط را به وجود آورده است و چرا ما می گوییم بدعهدی و ... کردید؛ بعد از پیروزی انقلاب ی چه برخوردی با شاه پهلوی داشت؟ ... حتی پس از وقوع انقلاب حاضر نشد به دوست پیشین خود یعنی شاه ... در خلوت مصدق: dar khalvat mosadegh - یافته های کتاب های google https://books.google.com/books?isbn=1595840648 shirin samiee, ‏شیرین سمیعی - 2006 - ‏history ... از برای تأیید «سلطنت مشروطه» در غیاب محمدرضا شاه پهلوی، و در انتظار «تا چه زاید سحر ) . ... به بددلان میدان دادند تا به سود خود و به زیان ملت عمل کنند و دوست و دشمن جملگی بر ... چرا که در این باب سخن ها رفت و در باره این جابه جائی، اکثریت آراء را بدست آورده بود و اعتماد ملت ایران را داشت و آیزنهاور رئیس جمهور خود بدان اذعان، به ... عشق ما ایران - چرا شاه همیشه فرار می کرد ourloveiran. /post/58 همچنین او مورد اعتماد کشورهای غربی به ویژه امریکا بود با این حال چرا او از ایران گریخت. این نخستین ... محمد مصدق ابهتی داشت که شاه دوست داشت از آن خود کند. به ویژه که ... خبرگزاری تسنیم - چرا در زمان دفاع مقدس به ایران کمک ... https://www.tasnimnews.com/.../چرا- -در-زمان-دفاع-مقدس-به-ایران-کمک-نظامی-ک... ۲۲ آذر ۱۳۹۴ ه .ش. - اما شاه کلید ارتباط تاریخی انقل ون ایران با و مقاومت ی ... ایران دوره شاه، یعنی ایرانی که دوست و مزدور بود٬ از بین رفته و ... می آمد؛ چرا که شواهد بسیاری وجود داشت که صدام قصد داشت بعد از پیروزی در ... پیش بینى هیتلر سه ماه قبل از خودکشى - دیپلماسی ایرانی www.irdiplomacy.ir/fa/page/6921/پیش+بینى+هیتلر+سه+ماه+قبل+از+خودکشى.html ۱۷ بهمن ۱۳۸۸ ه .ش. - هیتلر همچنین گفته بود که آلمان حق داشت در سال 1939 به لهستان نیرو ... وقتی انگلیسیها به فلسطین و ایران حمله کرده بودند هیتلر به شدت معترض شد که چرا متفقین فکر می کنند فقط ... واسط های یهودی و امریکایی این صلاح ها رو به عراق رسوندن ..... مردی بود زنده باد اریانی ویجو زنده باد هیتلر زرتشت کوروش و نادر شاه. چرا ایرانیان شیعه شدند؟ - صاحب نیوز sahebnews.ir › مذهبی ۲۸ مرداد ۱۳۹۲ ه .ش. - حتی در زمان پادشاه عثمانی شاه سلطان سلیمان در پی تهاجم به ایران ، ... زمانی که حکومت در افغانستان قدرت داشت دو تا از مجسمه های بودا را که در دل ..... حتی به نام تبیلغ تشیع شبکه های تلویزیونی منحرفی را در انگلیس و ب ا د که ..... گفتید که اعراب دوست نداشتن مامسلمان شویم اما درمقابل اون گفتید که ... آوارگی شاه از 26 دی 57 تا 5 مرداد 59 + تصاویر | شاه بنا به ... www.ghatreh.com/news/nn24438764/آوارگی-شاه-مرداد-تصاویر ۲۷ دی ۱۳۹۳ ه .ش. - شاه بنا به تجربه فرار پیشین خود در مرداد 1332که خود را بی پول یافته بود با حرص و ولع ... مقصد نهایی شاه در این سفر امریکا بود اما او توقفی 5 روزه در مصر داشت که ..... حتی ملک حسین دوست قدیمی شاه که بسیار به او مدیون بود هم زحمت ... چرا ابراهیم گلستان، استالین و رضاشاه را دوست دارد؟ - www.radiofarda.com/a/f7-mizban-e10-ebrahim-golestan/28053602.html چرا ابراهیم گلستان، استالین و رضاشاه را دوست دارد؟ .... در زمینه تفکری که او داشت آدم های دیگری هم بودند که مانند او قوی بودند؛ خلیل ملکی. .... نه که برو توی هچل بیافت که تو یک چیزی بگویی و شاه بگوید نه این کار را و آن .... الان هست. فساد محمد رضا پهلوی و گوگوش و ....... - کلوب www.cloob.com/c/montaqeme.../فساد_ _محمد_رضا_پهلوی_و_گوگوش_و_.... ۱۸ بهمن ۱۳۹۳ ه .ش. - فوزیه نیز به تلافی خیانت شاه با تقی ی دوست شد و اختلافات شاه و ... «رفیقه های یک شبه و چند شبه فراوانی داشت که معرف آنها اشرف خواهرش و عبدالرضا برادرش بودند. ... «در مسافرتهایش به هم زنهای متعددی را می دید که و به او معرفی می کرد. .... چرا اسم رئیس علی دلواری رو ننوشتی تو که تعطیلی اینم اضافه کن. پول خون: blood money - pole khon - یافته های کتاب های google https://books.google.com/books?isbn=1595842624 ari ben meneshe, ‏اری بن منشه - 2010 - ‏history پیوندهای اطلاعاتی قابل اهمیتی داشت، شناختگری کرد. ... بنا بر آنچه که گفته شد، می توان فهمید که چرا ی ها میل داشتند «مک فارلین» و ... سری شد که آنها را از مردم پنهان نگه داشتند، ولی کنفرانسهای مذکور در رویدادهائی که در ... چند هفته پس از نخستین دیداری که در ژانویه سال ۱۹۸۰، در تهران برگزار شد، دوست قدیمی ام سید مهدی ... چرا بختیار را جدی نگرفت؟ - persian www. .com/persian/iran/2016/06/160606_kf_bakhtiar_us ۱۷ داد ۱۳۹۵ ه .ش. - اسناد حاکیست که آ ین نخست شاه در واشنگتن هم حامی واقعی نداشت. ... شاه، همان طور که بختیار بر آن تاکید داشت، کشور را برای «استراحت» ترک کند. ... پاکروان خاطرات آن دیدار ها را عصر ۲۷ دی ۱۳۵۷ با دوست قدیمی اش چار ... ناگفته های احسان نراقی از خودکشی صادق هدایت، فروغ فرخزاد و ... www.entekhab.ir/.../ناگفته -های-احسان-نراقی-از-خودکشی-صادق-هدایت-فروغ-فرخزاد-و... چرا که در آن مدت دائما دوست داشت از فضای سرد و مغموم آن زمان پاریس به ژنو و به خصوص ... برای این کار مناسب تر است زیرا هم پدرش ریاست دفتر شاه را بر عهده داشت و برای این .... بی نیازی از روسیه و چین با رونمایی از لباس فضانوردی استارلاینر ... چطور از شاه قطع امید کرد - ایرانیان انگلستان iranianuk.com/20160603030240006/ -چطور-از-شاه-قطع-امید-کرد ۱۴ داد ۱۳۹۵ ه .ش. - او می افزاید فقط رئیس جمهوری می تواند شاه را به وج از ایران راضی کند. ... -که به قاطعیت و بی رحمی شهرت داشت- و وجش از ایران در روز چهارم ژانویه ۱۹۷۹ (۱۵ ..... حالا این گزارش (چرا از اربابت قطع آمید کرد) را ۱۰ بار دیگر بخوان تا شاید .... شما جماعت خُل و چِل پاچه خوار شاه دوست دیگه روی هر چی هم در ... الف - واکنش انقلاب به انتقادات صریح یکی از نخبگان alef.ir/vdcfexdt.w6dvcagiiw.html?56087 ۷ آبان ۱۳۸۸ ه .ش. - رضا شاه ؟ مگه ی اینجا از رضا شاه دفاع کرد ؟ چرا همیشه اگر ی از ..... دوست عزیز برایم نوشته بود که: ی درسخنرانی خویش 5اشتباه رامرتکب شد. ..... هسته ایی ایران ایراد وارد کند\" میدانی اعتقاد داشت که \" به قدرتی ... ع دیده نشده از محمدرضا و فرح پهلوی در مکزیک - بولتن نیوز www.bultannews.com/fa/news/.../ع -دیده-نشده-از-محمدرضا-و-فرح-پهلوی-در-مکزی... ۲۷ داد ۱۳۹۵ ه .ش. - ع ی دیده نشده "ال بووی" از شاه و فرح دیبا در تیرماه 1358 در حالی .... اگر سرباز مورد نظر دیده و الان هم باید باشه چرا نمیآورند واقعیت را بگوید !!! .... داستان رو میشه هرجور که دوست داشت گفت . ..... نه امریکا و انگلیس را بزک کنید ونه خاندان فاسد پهلوی را که وارها بتونه و میک اپ ترکها و اعوجاج آنانرا مسطح نخواهد نمود. زندگی نامه اشرف پهلوی(2) فساد اخلاقی و هوسرانی جوانی - راسخون rasekhoon.net › مقالات › نگاهی به تاریخ › تاریخ ایران › ایران معاصر › دوره پهلوی دوم چرا سازش با غیرعقلانی است و نتیجه. ... یکی از انی که با یی ها رفت و آمد داشت محمد رضا بود که اکنون شاه ایران شده ..... بسیار ایران دوست است. شاه ... چرا ایرانیان از حسین (ع) دفاع ن د؟ - خبرآنلاین www.khabaronline.ir/detail/382583/weblog/jafarian ۵ آبان ۱۳۹۳ ه .ش. - · آسیا · خاورمیانه · اروپا · اقیانوسیه · آفریقا · آسیای میانه و قفقاز · دیپلماسی · انرژی هسته ای ... مکه به حکم قرآن و حرم بودن، پوشش امنی داشت و این در مقایسه با دیگر بلاد ی ... ایرانی های کوفه چرا از حسین (ع) حمایت ن د/ واکنش ایرانی ها به قضیه عاشورا چه .... دوست عزیز در این حد از جغرافیا باید همه بدونن ها. بزرگترین اشتباه شاه www.hawzah.net/fa/magazine/view/130/3604/17766/بزرگترین-اشتباه-شاه درست حدس می زد، چه او از ناحیه خداوند علیم از نهان و آشکار اطلاع داشت و از آنچه در دلهای .... عقبماندگی وحشتناک مردم تحت ستم ایران نیست، بلکه مشکلش این است که چرا علما و ون با ... در زیر به چند اظهارنظر از شخصیتهای معروف و دوست شاه اشاره می کنیم . ریچارد هلمز رئیس اسبق سیا و سفیر اسبق امریکا در تهران: "شاه بدترین ... ایران نیوز - بیوگرافی «گوگوش» از کاباره تا آکادمی؛ ... irannews24.ir/...-/بیوگرافی-«گوگوش»-از-کاباره-تا-آکادمی؛- بازی-و-رابطه-نام... ۲۷ شهریور ۱۳۹۳ ه .ش. - او گرچه در این تلویزیون لندنی شروعی پرسروصدا داشت، اما پس از دو دوره ... شادی پهلوی» که مدعی ازدواج پنهانی شاه مخلوع و گوگوش است، چندسال ... آیا و یم یا همکار ساده؟... چرا من به خانم گوگوش خیره می شوم و چرا بابک سرش را پایین می گیرد؟ ... استقبال دختران ایرانی از رییس جمهور + تصاویر ... خاطراتی با بهروز وثوقی ( 3 ) - بیوگرافی azadamirkhizi. /post/430 بهروز وثوقی هم اینک در کنار همسر و دو فرزندش در سانفرانسیسکــوی اقامت دارد . .... از بهروز وثوقی بود چرا که این اولین ی بود که بهروز نقش اولش را داشت .... گوگوش دوست صمیمی پوری بنایی بود و این دوستی را خود پوری بنایی اینگونه .... او با رفتن به خانقاه « مکتب طریقت اویسی شاه مقصودی »مجذوب پیر و مراد رهروان ... چرا شاه جمهوریخواهان را به دموکراتها ترجیح می داد؟ www.tebyan.net › صفحه اصلی › تاریخ ایران و جهان › ایران › تاریخ معاصر › پهلوی ۳۱ داد ۱۳۹۵ ه .ش. - محمدرضا پهلوی همواره در طول حکمرانی خود اعتماد زیادی به یی ها داشت. به طوری که به آنها به عنوان متحدی قابل اتکا در تمامی شرایط می نگریست. ع های ثریا بختیاری همسر دوم محمدرضا پهلوی - تاپ ناز www.topnaz.com › سرگرمی › اختصاصی تاپ ناز ۱ شهریور ۱۳۹۵ ه .ش. - چرا که اشرف شاه را دوست داشت و می دانست که شاه عاشق ثریا است. ... شاه در مهر ۱۳۳۳ با پرنسس ثریا به رفت و در آنجا آزمایش های دقیق پزشکی ... اگه به کوروش کبیرافتخارمی کنی کلیک کن shahramkhirkhah. / تازه بعد حمله اعراب مگه ی اسم ایرانی داشت که حالا اونم کوروش باشه. ... شمارهٔ nbc 2504 در مجموعهٔ ییل کشور ایالات متحدهٔ نگهداری می شد که در سال ۱۹۷۱ میلادی، پاول-ریچارد برگر ... اگر برای محمدرضا شاه اینقدر مهم بود چرا اسم هیچ کدام از پسرانش رو کوروش نذاشت؟ ... میشه یه نفر مسلمون باشه و کشورش هم دوست داشته باشه. هوس رانی های شاه/از رابطه با تا درخواست بدکاره از موسسات ... www.dana.ir/.../هوس-رانی-های-شاه-از-رابطه-با- -تا-درخواست-بدکاره-از-موسسات-ارو... ۱۵ بهمن ۱۳۹۳ ه .ش. - محمدرضا شاه ضعف زیادی در برابر ن داشت، در فساد اخلاقی حد و مرزی ... علی شهبازی یکی از نیروهای گارد شاهنشاهی و سرتیم محافظ شاه، ی که تا پایان عمر، درخارج از کشور، مغرب، پاناما، و ... فوزیه نیز به تلافی خیانت شاه با تقی ی دوست شد و اختلافات شاه و .... چرا دانش آموزان امروز شوق جشن انقلاب را ندارند؟ خاطرات ثریا اسفندیاری از دربار پهلوی | پایگاه خبری جماران - ... www.jamaran.ir/بخش-اخبار-138/454916-خاطرات-ثریا-اسفندیاری-از-دربار-پهلوی ۳ تیر ۱۳۹۴ ه .ش. - ثریا اسفندیاری همسر دوم محمدرضا شاه پهلوی بود. ... تحصیلاتی داشت و مطالعاتش خیالی و رومانتیک بود وسعی می کرد خود را در ... و نیات موافق امیدوار باشد، در همان حال من به شاه گفتم: «محمدرضا، ما نمی توانیم به وضع موجود ادامه دهیم. ... وی رسما استخدام نشده بود، ولی به عنوان دوست شخصی شاه در دربار زندگی می کرد. چرا حجاب در صدر اجباری نبود اما امروز باید اجباری باشد؟ ... www.shafaf.ir/fa/.../چرا-حجاب-در-صدر- -اجباری-نبود-اما-امروز-باید-اجباری-باشد ۱۷ تیر ۱۳۹۳ ه .ش. - چرا حجاب در صدر اجباری نبود اما امروز باید اجباری باشد؟ ..... پوشیده باشه هر ی اومد سر حکومت هرچه دوست داشت انجام داد و کلا حجاب سلیقه ای شد. ..... در قبل انقلاب در همه دنیا فساد کمتر بود جتی خود امریکا ابزارهای جدید به کمک ..... بودن ونبودن ان نمی کنم ولی ما شاهد بودیم رضا شاه با بر داشتن چادر از سر ن با زور ... ازدواج شرم آور زنی با پسر 23 ساله اش/ ثروت واقعی "بابک ... www.yjc.ir › › سایر حوزه ها کری از زمان آغاز به کار خود به عنوان خارجه دستکم 10 بار به فلسطین ی سفر کرده است. .... چرا می خواهید با عموحاجی، جذ ت های او را از بین ببرید؟ ..... وی با اشاره به اینکه ، را دوست داشت و دارد و شخص دو بار برای اقدام کرد، خاطرنشان ..... آ ین تصویر از اشرف، خواهر دوقلوی شاه! خواندنی هایی در مورد خوانندگان ایران [آرشیو] - p30world ... forum.p30world.com › ... › فرهنگ و هـنــــر › مـوســیـقی ۲۰ دی ۱۳۸۵ ه .ش. - چرا داریوش از شکایت خود نسبت به زنی که بصورتش اسید پاشیده بود ... نا گفته نماند که هدایایی از مادر شاه هم گرفته بود که ارزش مادی زیادی داشت ولی در موقع فرار از ایران .... عارف دارای ۳ دختر و یک پسر می باشد که در اروپا و امریکا زندگی می ..... پدرم خیلی دوست داشت که من خواننده بشم و خیلی هم در این راه کمکم کرد و من ... نقش و وزن سفارت در ایران www.iichs.ir/news/3916/نقش-و-وزن-سفارت- -در-ایران-قبل-از-انقلاب/?id... ۱۲ آبان ۱۳۹۵ ه .ش. - به شکلی که سفیر مستقر ایالات متحده در ایران علاوه بر اینکه جزء مهمانان ... محافل شاه نیز حضور داشت و این قرابت موجب تأثی ذیری محمدرضا شاه از ایشان می شد. ... تا ایران به عنوان بهترین دوست و حامی منافع این کشور در منطقه انتخاب شود. ... مظفر نامدار، چرا هنوز دشمن ملت ایران است، فصلنامه تخصصی در ... نامه ی عاشقانه ی منتشرنشده ی فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان - ... khabgard.com/1519/نامه-منتشرنشده-فروغ-فرخزاد/ ۲۵ مهر ۱۳۹۵ ه .ش. - عادت داشت که همیشه در غیبت من اسباب های اطاق ها را جمع می کرد. ... شاهی جانم، چرا دنیا اینقدر پر از چیزهای وحشتناک است؟ ... نمی دانم اگر امروز فروغ بود دوست داشت نامه ی عاشقانه اش را بقیه بخوانند ..... پل آستر ی نویسندگان اپوزیسیونِ دونالد ترامپ و مدیریت گروه دفاع از بیان را در مرکز «پن» بر عهده گرفت. داستان نصوح، مردیکه کارگر نه بود - خبرگزاری خامه ... www.khaama.com/persian/archives/8182 رتبه: ۳٫۴ - ‏۸۸ رأی ین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم. ... شما که عقل دارید چرا این طور چیزها را می نویسید؟ ..... جرالد سی گورینگر_جرج تاون امریکا، جنین شناس __وقتی نحوه بوجود آمدن انسان .... جنبه دنیا پرستى دارد، «گفت: من این اسبان را به خاطر یاد پروردگارم دوست دارم» و ... شاه دوست داشت به برود! شب دوشنبه 21 دی 94 | خبرچه khabarche.ir/خبر/3875617/شاه-دوست-داشت-به- -برود- ۲۱ دی ۱۳۹۴ ه .ش. - شب دوشنبه بیست و یکم دی ماه 1394 خبر شاه دوست داشت به برود! ... ع چرا نباید شاه سعودی به برود. 1 سال پیش. چرا نباید ... چرا باید ایران را دوست داشت؟ | ایران گلوبال www.iranglobal.info/node/47100 ۱۵ داد ۱۳۹۴ ه .ش. - ایران را دوست دارم و صادق هدایت و بوف کورش را و داش آکل را و شنگول و منگول را .... و نمی دانیم چقدر سازمان های جاسوسی امریکا تلفن های ما را کنترل می کنند. .... علی اشرف درویشیان کرد کرمانشاهی، و از زندانیان چپ زمان شاه است که به یازده ... چقدر ثروت دارد؟ - خیبرآنلاین kheybaronline.ir/fa/news/16348 ۳۰ دی ۱۳۹۲ ه .ش. - ایشان چطور توانسته در کشوری که همپیمان و هم کاسه و انگلیس و. ..... جانم فدای کم است جانها فدای انشاالله دوست داریم سید علی ... را تحمل میکنید چرا با امریکا رابطه برقرار نمیکنید به خدا اگه 1درصد از نفت و گاز ..... چه ربطی داشت ایشون دارن میگن مون ساده زیسته همین نگفت دفتر مشق بچتو نداده که. ج محمدرضا از ثریا/ روزهای تلخ شاه در کاخ تنهایی - تاریخ ... tarikhirani.ir/modules/news/phtml/news.printversion.html.php?lang=fa...36... موضوع وم ج شاه از ثریا از ماه ها قبل مطرح بود اما این طلاق بعد از کش و قوس های فراوان و تردید شاه در اتخاذ این تصمیم که در علاقه بسیار زیاد میان او و ملکه سابق ریشه داشت در میانه ... ابراز احساسات از طرف مردم تهران هنگام مراجعت شاهنشاه از مسافرت های اروپا و امریکا. ..... والاحضرت اشرف سپس گفتند: «من ثریا را خیلی دوست می داشتم. زندگینامه چمران www.chamran.org/old/biog hy.htm چرا که حتی نمی توان یکی از ابعاد وجودی او را آنگونه که هست، توصیف کرد و ... در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به امریکا اعزام شد و ... طاغوتی شاه جنگید و خطرناک ترین مأموریت ها را در سخت ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید. ..... به شهادت و شوق دیدار پروردگار، گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم ... فیش های تاریخ دشمنی با ایران - khamenei.ir farsi.khamenei.ir/newspart-index?tid=5085 چرا نمیگذارید نسل جوان ما، نسل جدید ما بفهمد و بداند که با اینجا چه کرده است و ... سال آن استبداد و دیکتاتوری عجیب وغریب و بی نظیر؛ بعد غربی ها محمّدرضا شاه را بر ... پیش بیاید -که آن هم عواملی داشت، مقدّماتی داشت- [ یی ها] در کمال امنیّت اینجا .... این است که ما به عنوان ملّت ایران، به عنوان مردمی که کشورمان را دوست داریم، به عنوان ... پرواز در آغوش آسمان - مگر یادمان رفته motaleat-urmia. /post/51 به عبارتی دیگر اگر سگی شناسنامه ی یی داشت و آن سگ شاه ایران را می ... بدیهی است که «دوست و دشمن» در هر عرصه و موضوعی متفاوت است، مثلاً علم دوست و جهل ... به «باطل» که فانی است دل ببندند، بلکه از مقابله ی با آن نیز نهراسند، چرا که خداوند ... معمای شاه کم هزینه ترین سریال الف صداوسیما است/ اگر سریال ... khabarone.ir/.../معمای شاه-کم هزینه ترین-سریال-الف-صداوسیما-است-اگر-سریال-کم بی... ۶ ساعت پیش - بعد هم ما در این سریال بیشتر به وابستگی شاه پرداختیم چرا که حرف ما در معمای شاه دو ... برای برکنار علی امینی حتی مجبور شد برود و آنجا حضوری .... در زندان های ساواک/ بازیگر معروفی که دوست داشت نقش اشرف را ایفا کند ... پاسخ جالب مقام یی به تهدید عربستان علیه ایران - ... www.afkarnews.ir/.../469529-پاسخ-جالب-مقام- یی-به-تهدید-عربستان-علیه-ایر... ۲۳ آذر ۱۳۹۴ ه .ش. - خارجه سابق سخنانی را درباره جنگ آتی ایران و عربستان مطرح کرده که قابل بررسی است. ... عزت الله ضرغامی رئیس سابق سازمان صدا و سیما در این زمینه اظهار داشت : هر زمان برای کشور خطری ... دوست ۱۳۹۴/۱۰/۱۹ ۰۸:۳۴ ..... آخه اینا که مثل سگ از ایران میترسن پس چرا غلط اضافی میکنن اینا یه چیزی گفتن حالا مثل ... سرانجام دختران محمدرضا پهلوی چه شد؟ - پایگاه رسمی محمدرضا ... www.sarshar.org/archives/weblinks/post_835.html ممنون از لطفتون ادامه; • مهدی: جناب رهگذر خیلی دوست داشتم در این خصوص بدونم ... محمدرضا شاه پهلوی در خلال ازدواج های خود دارای 3 دختر به نام های شهناز، فرحناز و لیلا ... چرا که این خانواده برای به دنیا آمدن فرزند پسری که جانشین و ولیعهد محمدرضا ... لیلا پهلوی پس از پایان تحصیلات دوران ابت ، تحصیلات عالی خود را در ایالات متحده و ... ماجرای شعری که شریفی نیا برای علی (ع) سرود www.fardanews.com/fa/news/.../ماجرای-شعری-که-شریفی نیا-برای- -علی-ع-سرود ۶ ساعت پیش - شریفی نیا افزود: افرادی که موقعیت هایی در رژیم قبل داشتند و دوست ندارند ... وهله برایم جذ ت بسیاری داشت و به ورزی گفتم قدرت شاه یکی از نکاتی بود که در ... حتی بسیاری گفتند چرا شاه را هوسران نشان ندادید و من گفتم کجای دنیا شاه را ... بسیار اهل سیاست و انسانی وابسته بوده است که هرچه گفت گوش کرد. ناگفته های فساد اخلاقی فرح پهلوی+ع - تحلیلی آکام نیوز www.akamnews.com/.../news-ناگفتههای_فساد_اخلاقی_فرح_پهلوی_ع _-684.asp... رو مه نگار فرانسوی: «اگر در کوچه و خیابان از ایرانیان بپرسید چرا رژیم را مورد انتقاد و ... نمونه، گذری برمنقولات نزدیکان فرح پهلوی درباره مفاسد اخلاقی او خواهیم داشت: ... مادر فرح نیز از فساد این دوست شبانه روزی فرح تعجب می کند و می نویسد: «البته من .... خود فرح پهلوی به اشتباهات و ترسو بودن شاه بزدل و وابسته بودنش به یی ها ... پاسخ به شبهه - یک سنّی از من پرسید: چه دلیلی برای شیعه ... www.x-shobhe.com/shobhe/2719.html از او بپرسید: نام ما را اکرم (ص) شیعه گذاشت، چرا که شیعه یعنی «طرفدار». ... می شود که دست کم سی هزار نفر در مقابل 72 نفر داشت و امروز نیز حق با امریکا می شود؟ ... در خاتمه به آن دوست عزیز بگویید: ما هر دو مسلمانیم و قرار نیست که سر با هم ...... بشه که رهرو حضرت مرتضی علی (شاه اولیا اسد الله الغالب الاشجعین)بشین. چرا از سید مجتبی می ترسند؟ - دیدبان didban.ir/fa/news-details/3934/چرا-از-سید-مجتبی-خامنه-ای-می-ترسند؟/ حالا نمی دانم چرا و باچه انگیزه احمقانه ای بنده را بعنوان مجتبی معرفی کرده؟ ... نظرهای شدیدی هستند از یک سو نشریه یی اعتقاد دارد که سید مجتبی با ... که شاه را داشتیم و ولیعهدش اتفاقاً در بین مردم محبوبیت داشت و حداقل ریخت و قیافه و ... در تعدادی از سایت ها و وبلاگ های برخی از ارادتمندان و دوست داران انقلاب ... نوشته های خواندنی - کیانا وحدتی www.kianavahdati.com/forum.aspx?id=-2147483646&showall=yes ۱۳ مهر ۱۳۸۷ ه .ش. - یی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری ... ناصر الدین شاه در یکی از سفر هاش به اروپا میره کنسرت ، برنامه .... با عرض خسته نباشید یه سوال داشتم خدمت دوست خوبم کوشا جان البته اگر به عنوان دوست ما را لایق بدونن ; چرا شما که ازخانواده ی بزرگ و ارجمند وحدتی هستی تو اتاقهای دیگه که می ... مد و مه - گفتگو با احسان نراقی درباره آ ین ماه های ... www.madomeh.com/site/news/news/1201.htm ۱۰ بهمن ۱۳۹۳ ه .ش. - شاه در این اوا خیلی آرام بود و با گذشته اش خیلی فرق داشت. ... چرا این قدر زود به زود این ملاقات ها انجام شد و چطور شاه هشت بار حاضر به پذیرفتن شما آن .... او دوست داشت ببیند که چه چیزی مردم را رنجانده و آنها را عصبانی کرده است. .... کمپینِ نویسندگانِ علیه ترامپ کلید خورد/ پل استر ی اپوزوسیون را قبول کرد ... ادعای قاتل زن و دختر 3ساله اش:مقتول مرا دوست داشت و می ... aftabnews.ir/.../ادعای-قاتل-زن-و-دختر-3ساله-اشمقتول-مرا-دوست-داشت-و-می-خواستیم-... ۳۱ مرداد ۱۳۹۵ ه .ش. - ادعای قاتل زن و دختر 3ساله اش:مقتول مرا دوست داشت و می خواستیم با هم ازدواج .... روایت صادق زیباکلام از شاه: می گفت همه چیز زیر سر و انگلیس ... گنجور » حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹ ganjoor.net › حافظ › غزلیات در بیت پیش از آ پارسیان به نظر درستر از پارسایان می نماید چرا که به قرینه تازیان آمده است ... رخت استعاره از رزومه ی قوی برای پذیرش گرفتن از ... دوست من یک دفترچه داشت,ی ری غزل توش بود من به شانس دفترو باز این غزل اومد بعد از یه دفتر ... لحم می نوشتند و گوشت می خواندند، ایا ملک می نوشتند و شاه می خواندند. جریان آیت الله سید صادق را بهتر بشناسیم!+ - ... www.darsiahkal.ir/34673/جریان-آیت-الله-سید-صادق- -را-بهتر-ب/ ۲۰ فروردین ۱۳۹۳ ه .ش. - آیت الله سید محمد برادر کوچک تری داشت به نام آیت الله سید ... تشیعی که از لندن و تبلیغ شود به درد شیعه نمی خورد … ... شد با قیام حضرت (ره) بر علیه رژیم شاه در ایران و تبعید ایشان به نجف .... آنوقت میشود دوست و دشمن را شناخت ...... اگه صادق برای حسین میمیره پس چرا که رسید به ... ظهور زمان نزدیک است به هوش باشید entezar59.mihanblog.com/ ۷ شهریور ۱۳۸۹ ه .ش. - همسر آن خانم از زیارت برگشت ، ظاهرا آن خانم ماجرا را داشت برای شوهرش تعریف می کرد. آنها هم صحن ... یا رضا خیلی ها همین الان دوست دارند که در حرم زیبایت باشند ...... خب تو ؛ مهد دموکراسی، چرا اینجاها هیچکدومتون نمی تونید ادعا کنید، اینجا ه؟ ..... شاه اگر شکنجه هم نمی کرد، حکم میداد، نتیجه اش همین بود. آنالیز کاراکترهای معمای شاه؛ چرا باورشان نمی کنیم؟ - شما نیوز shomanews.com/fa/news/547241/آنالیز-کاراکترهای-معمای-شاه-چرا-باورشان-نمی-کنیم ۱۶ بهمن ۱۳۹۴ ه .ش. - انطباق با تاریخ: رضاشاه معمای شاه در چند قسمتی که حضور داشت به طرز کاملا اگزجره ای ... دیالوگ های خاص: به نظر می رسد ورزی خیلی دوست داشته بددهن بودن رضاشاه را به ..... توصیه مسافرتی وزارت خارجه به شهروندان ایرانی عازم . خصوصی ترین تصاویر صدام حسین منتشر شد - روضه نیوز www.rozenews.com/view/8716/خصوصی-ترین-تصاویر-صدام-حسین-منتشر-شد ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه .ش. - پدربزرگ او را وا می داشت که در ایستگاه قطار تکریت، بر سر راه آهن بغداد به موصل، هندوانه بفروشد. ... نقش بسزای ژنرال حسن البکر به عنوان دوست قدیمی صدام در کودتای ..... نظامی محمدرضا شاه و حمایت ایالات متحده از وی همواره موجب تضعیف جایگاه ... امری که با گذر زمان عملا به سان متحدی در کنار صدام حسین قرار داد. بازیگری که دوست داشت نقش اشرف را بازی کند - فردا نیوز - ... www.shahrekhabar.com/art/148577580010563 ۵ ساعت پیش - ع / نجات مادر باردار گرفتار در برف · معمای شاه کم هزینه ترین سریال الف صداوسیما است/ اگر سریال کم بیننده است چرا حتی صدای هم درآمد؟ ... بازیگری که دوست داشت نقش اشرف را بازی کند ... قبل از بازی در «معمای شاه» علاقه ای به تاریخ نداشتم .... سفارت در آلمان صدور ویزا برای ۷ کشور را تعلیق کرد ... سگ یی به دختران ایرانی! + کلیپ - انقلاب ... enghelab-news.ir/shownews.php?idnews=14127 ۳۰ بهمن ۱۳۹۲ ه .ش. - کلیپی رو امروز دیدم از خاطره یک راننده اتوبوس از زمان دوران شاه که یک یی 5 دختر ... اگه ارضه داشت که مملکت به این خوبی رو ول نمیکرد در بره ..... دوست خوذم پلیس بوده تولنج قاجاق دخترگرفتن به دخترا گفتن چرا خودفروشی ... بهار نیوز - نوشته تکان دهنده دختر ایرانی در ظریف baharnews.ir/article/18470/ ۲۸ مهر ۱۳۹۲ ه .ش. - چرا مملکت من راحت از ی 3 هزار میلیارد تومنی میگذره ولی 24 ساعت بنده به دو ریال ...... دوست عزیزی که نوشتی دیپلم فنی = ای ادبیاته واقعاً میزان درک و شعور و .... آقا با سهمیه رفته بود فوق خونده بود و داشت تو علامه ا می خوند . ... تمام دغدغه مسولان شده رابطه با امریکا - هیچکی بفکر مشکلات اقتصادی و ... منم کوروش,شاه شاهان پادشاه جهان - koroshhakhamanesh. /author-koroshhakhamanesh.aspx اما سخن آ در مورد آرامگاه کوروش این است که چرا با وجود اینکه در آن دوره دین اغلب مردم زرتشتی بود و .... تو کمبوجیه، مپندار که عصای زرین پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. ... من همواره مردم را دوست داشته ام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت ..... در واقع همین اصطلاح مستبد را تجزیه طلبان جنگ های داخلی و حمایت ... متن کامل وصیت نامه آ ف هیتلر - نازی سنتر www.nazicenter.com › آ ف هیتلر ۲۲ تیر ۱۳۹۱ ه .ش. - با این اقدامشان و با فواداریشان به عنوان دوست پس از مرگم تنها اینان به من ..... اگه هیتلر خودکشی کرد چرا حتی یک سند معتبر از جنازش وجود نداره؟ .... سوم تولد قدرت یا فرزندان انگلیس و یهود(گفته شده بعد از جنگ تمام دانش آلمان به رفت). و این بود داستان که داشت هیتلرو آچمز میکرد ماجرای لهستان (یهودیا با ... داستان های زیبا و خواندنی - داستان کوتاه shahredastanha. /tag/داستان-کوتاه روزی روزگاری درختی بود واو پسرک کوچولوئی را دوست می داشت پسرک هرروز می آمد و برگهایش را جمع می کرد و از آنها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد . ..... چرا که در نهایت، او تنها ی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک ..... بعد از جنگ با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد منصوب ... دلایل و چگونگی پایتخت شدن تهران 020.ir/تاریخ-ایران/دلایل-و-چگونگی-پایتخت-شدن-تهران پیش از آقا محمد خان، کریم خان زند قصد داشت تهران را پایتخت خود قرار دهد اما در سال 1176 هجری قمری از ... باغ های فراوان و شکارگاه های مناسب دوست داشت و به مرور زمان بیشتری در تهران س ت می کرد. ... یکی از گردشگران اروپایی به نام پیتر دلاواله که در زمان شاه عباس از تهران دیدن کرد نوشته تهران از ... جانوران چرا و چگونه مهاجرت می کنند؟ تصاویر دیده نشده از مراسم تشییع محمدرضا شاه/ روایاتی از ... vom.ir/sarasari/posts/62267 ۵ مرداد ۱۳۹۵ ه .ش. - محمدرضا شاه در خانه "گابریل لویس" سفیر پیشین پاناما در امریکا به تاریخ 25 ... به همین دلیل فردوست از کودکی نزدیک ترین دوست محمدرضا و محرم اسرار او شد. ... (پیشکار محمدرضا در سوئیس) کلفتی داشت که این کلفت دختری داشت که .... بسیار احساس تسکین دهنده ای است، هر چند نمی توانم برای تو توضیح بدهم که چرا؟ زندگی عاشقانه آ ف هیتلر! (+ع ) - بیتوته www.beytoote.com/art/negah-gozashte/adolf-hitler-love.html شاید شدت گرفتن انقلاب در ماه های آ سال 1357 باعث شده بود محمدرضا شاه به این ... پائولا هیتلر، خواهر آ ف هیتلر، بعدها اظهار داشت، تنها ی که می توانست از ... با ایرنا هانفینشتیگل، خواهر بزرگتر دوست خود ارنست هانفینشتیگل، داشته است. ..... مشکل دو بازیکن یی برای بازگشت به ایران/ مقابله به مثل زیر سبد بسکتبال! دیالوگ های به یادماندنی سینمای ایران و جهان [آرشیو] - فوروم ... www.iranamerica.com › فوروم ایران › ورود به تالار سینما › نقد ۲۱ دی ۱۳۸۸ ه .ش. - 83پست - ‏23 نویسنده من گفتم خانم اگه ما رو بیشتر دو

مشاهده متن کامل ...
بیست سالگی
درخواست حذف اطلاعات

   دوست دارم یه چیز باحالی بنویسم. یه متن مخصوص امروز. ازون جایی که  نوشتن یکی از راحت ترین کارهایی بوده که تو این نوزده سال و سی صد و شصت و چهار روز کشفش ، نباید مشکلی وجود داشته باشه. ولی داره. چون نمی تونم بنویسم درباره ش. این قدر ذهنم در گیر می شه و هزار تا اتفاق مختلف و حرف های گوناگون توش وول وول می خورن که فقط دلم می خواد سرم رو بذارم زیر بالشت، بالشت رو فشار بدم روش تا همه شون خاموش شن.


   این یکی از وحشت ناک ترین اتّفاق های ممکن هست برای یه نفر که کانال ارتباطی ش نوشتنی باشه. نمی دونم درباره ش شنیدین یا نه. من از زبان عمومی م شنیدمش. ترم یکی بودیم و خوب درست یادم نیست چی شد ولی یهو مون برگشت درباره ی کانال های ارتباطی حرف زدن و اینکه "هر یه کانال ارتباطی داره که وقتی می خوای یه چیزی رو بهش حالی کنی باید از طریق اون کانال وارد بشی تا بفهمه و درک کنه". یه چیزی تو مایه های رگ خواب. من همون موقع به خودم قول دادم که برم بیشتر درباره ش بخونم چون موضوعش خیلی هیجان انگیز بود برام، ولی خیلی ساده از اون موقع تا حالا حدود یک سال می گذره و این اوّلین باری هست که یادش افتادم که اون روز همچین قولی به خودم دادم. ( و این الآن داره اعصابم رو می ریزه به هم چون نوزده سال و سی صد و شصت و چهار روز رو تلف و هنوز موفق نشدم به قول هایی که به خودم دادم عمل کنم. ولی به خاطر اینکه این نوشته م باید باحال بشه فعلا ذهنم رو درگیرش نمی کنم.)


   خلاصه ما اون روز  به محض شنیدن این حرف ، با خودمون فکر کردیم که : "احتمالا کیلگارا کانال ارتباطیش نوشتنیه." یعنی خب حذف گزینه کردیم تا به این رسیدیم: کانالش  از طریق حس بینایی نمی تونه باشه، چون اکثر موقع ها براش فرقی نداره که عینک رو چشمش باشه یا نباشه هر چند شماره ی هر دو تا چشماش بالای سه نمره ان. بویایی هم فکر نکنم باشه چون کتک ها خورده و سرزنش ها شنیده سر غذایی که دوباره و سه باره با افتخار سوزونده ش. لامسه هم که صد در صد نیست چون مثل اوتیسمی ها دلش می خواد ه ی  اوّلین ی که بی دلیل لمسش کنه رو  بجوه. اهل آهنگ و اینا هست ولی نه اون قدری که آدم هایی که کانال ارتباطی شون از طریق صدا هست، اهلش هستن. شکمو هست، با ایزوفاگوس هم سر یه تیکه پیتزای لهیده ی وارفته ی مامانش (که بعد این همه مادر هنوز درست یاد نگرفته چه جوری درستش کنه!) دعوا می کنن، ولی فکر نمی کنم بشه اینا رو گذاشت به حساب کانال ارتباطی چشایی. آره. اون روز ما هی با خودمون تو صندلی دو دو تا چهار تا کردیم، دیدیم که حس های آدمی ته کشیده و کانالمون رو پیدا نکردیم و اینکه کانال نداشته باشیم خیلی دردناک می نمود چون اکثر بچه ها دونه دونه دست هاشون رو می بردن بالا و یکی از این پنج تا کانال رو به عنوان کانال ارتباطی شون با کلاس به اشتراک می ذاشتن.


   اون روز توی همون صندلی ، با خودم فکر که احتمالا کانال ارتباطی من نوشتنیه. هیچ وقت دنبالش نرفتم ببینم کانال نوشتنی واقعا وجود داره یا نه. ولی ته دلم می دونم که باید وجود داشته باشه، چون من وجود دارم روی این کرّه ی خاکی. آره. من یه مثال نقض گنده ام برای گزاره ی "کانال های ارتباطی افراد در پنج دسته ی بینایی، شنوایی، بویایی، لامسه و چشایی طبقه بندی می شوند." تا وقتی که من زنده ام این جمله رو هر جا دیدید، بخونید ولی باور نکنین.


   خب همه ی اینا رو نوشتم که (هم زیاد بشه پست تولّدم و) الآن ازتون بپرسم : "فکر می کنید یه نفر که کانال ارتباطی ش نوشتنیه، چه قدر حال غریبی می تونه داشته باشه وقتی که در مورد یه موضوع نمی تونه بنویسه؟"

من، الآن، همون. نمی تونم در مورد بیست ساله شدنم بنویسم.

از زمانی که نوزده ساله شدم، دقیقا از همون زمانی که داشتم این پست رو می نوشتم و حتّی شاید از خیلی قبل ترش ، فقط داشتم به این فکر می که اینکه چیزی نیست، خدا به خیر کنه سال بعدش رو. بع عدد بیسته!  بیست.


   به عدد بیست که فکر می کنم یه خاطره نسبتا دور می آد توی ذهنم.

   دوم دبستان بودم. چند سالم می شده؟ هشت تا.  اون زمان ها هم مثل الآن خیلی تو فاز نمره و اینا بودم. جیک و پوک دفتر نمره های معلّم کف دستم بود و خوب البتّه اون موقع چشمام ضعیف نبود و مثل عقاب دید می زدم. یه بار یکی از بچه ها رو تو این کار خودم شریک . با هم رفتیم دفتر رو باز کردیم و نمره ها رو نگاه کردیم وقتی خانوم حواسش نبود. اون موقع ما بیشتر نمره ی املاء داشتیم فقط. وقتی دوستم به قدر کافی نمره های خودش رو نگاه کرد و منم برای بار هزارم چک که رقیبام هم چنان همه از من عقب ترن، با هم شروع کردیم به تفسیر دفتر نمره ها.

- ببینم نمره هات رو کیلگ؟

(من خیلی قبل تر وقتی اون داشت نمره های خودش رو نگاه می کرد،  زیر چشمی نمره هاش رو دید زده بودم و با خودم گفته بودم چه شوت چرا اینقدر نمره هاش ابن.)  با افتخار باد به غبغب انداختم و  گفتم:

- ایناهاشم. شماره ی بیستم کلاس.

دستش رو گذاشت زیر ردیف مربوط به اسم و فامیلی من، و تا تهش پیش رفت و دونه دونه نمره ها رو برای خودش می خوند:

- بیست، بیست، بیست، .... وای کیلگ! همه ش بیسته! تو حتّی یدونه نمره هم غیر بیست نداری. شماره ی بیست کلاسمون همه ی نمره هاش بیسته! :))

خودم هم اینو می دونستم... ولی خوب گفته شدنش از زبون یکی دیگه دندون گیر بود همچین.

- فقط تویی که نمره ی غیر بیست نداری تو کلاس؟

منم در ری از ثانیه چون تقریبا ده بار نمره های تموم بچّه زرنگ ها رو آنالیز کرده بودم، جواب دادم:

- آره. بعد منم فلانیه، فقط دو تا نوزده داره، بقیه ی املاء هاش بیسته.

- آخه ولی چه جوری می تونی؟ خیلی سخته که هیچ چی غلط نداشته باشی. یعنی تو توی کل سال بین این همه املاء (فکر کنم یه سی تایی تا اون موقع املاء نوشته بودیم...) حتّی یدونه غلط هم نداشتی؟ یدونه نقطه؟ یدونه دندونه؟ چه جوری این کار رو می کنی؟ خیییییلی سخته. من خیلی دیکته می نویسم ولی خیلی کم پیش می آد بیست بگیرم. همیشه یه دندونه یا تشدید رو جا می ندازم یا جا به جا می ذارم. خیلی باید خوب بلد باشی که هیچ وقت هیچ چیزی رو غلط نمی نویسی.


   وقتی این حرف ها رو زد یه جوری شدم. یادم افتاد که همین دی روز دفتر همین دوستم رو من صحیح کرده بودم و غلطش اومد تو ذهنم. اون کلمه ی تشدید داری که ازش غلط گرفته بودم. راستش هر چه قدر زور زدم نتونستم تو ذهنم تصوّر کنم که تشدید روی کدوم حرفشه. یادم نمی اومد. شک داشتم. با خودم فکر که خیلی اتفاقیه این اوّل بودنم تو کلاس. خوشم نمی اومد ازون ح .

   حس که خیلی الکی الکی نفر اوّل شدم تو دیکته ها. چون هرچی زور می زدم نمی تونستم شکل درستِ غلطِ یه شاگرد متوسط رو تو ذهنم مجسم کنم. فکر می که چرا همین طوری حسّی تشدید ها رو می ذاریم و مال من همیشه درست در می آد ولی مال دوستم نه در صورتی که منم بلد نبودم و فقط شانس خوبی داشتم تا به اینجای کار.

   از خودم اعصابم خورد شده بود، لجم گرفته بود، چون غلط هایی که دوستام داشتن اون قدر ها هم  برام آسون و بدیهی نبودن و همه ش با خودم فکر می که من از کجا فهمیدم درستش اینجوریه؟ احتمال اینکه منم اون جوری غلط بنویسم خیلی زیاد بود. ته دلم خیلی ترسیده بودم برای اوّلین بار.  اون ایمانی که دوستم به من داشت، این که فکر می کرد من الهه ی بیست آوردنم تو دیکته، با فکر هایی که تو ذهنم می گذشت تناقض شدیدی داشتن. من حس می خیلی اتفاقی نمره هام بیست تمام می شن، همون قدر اتفاقی که شماره ی بیستم کلاس بودم. اون ولی... اینجوری فکر نمی کرد. فکر می کرد من یه قدرت ماورایی دارم! من تنها ی بودم که خودم بودم و از درون خودم خبر داشتم و می دونستم هیچ خبری نیست و هیچ قدرت خاصی ندارم. کشف همه ی اینا، اون روز، برای یه بچّه ی دوم دبستان خیلی زیادتر از حدّ و توانش بود. این حجم از تناقض...  اون روز فکرم به لجن کشیده شد.

   من از اون روز به بعد وسواس مس ه ای پیدا نسبت به تشدید گذاری هام چون می خواستم به خودم ثابت کنم که الکی نفر اوّل کلاس نیستم.

بعد از بیشتر از ده سال  هنوزم می تونین ببینین که حتّی تو وبلاگم هم این سندرم تشدید رو هم چنان با خودم یدک می کشم.

   قواعد تشدید گذاری ولی، خیلی وقته از کتاب های دبستان حذف شده. دیگه خیلی وقته توی دبستان ها ی نمره ش به خاطر تشدید نذاشتن کم نمی شه.

   من ولی، تا آ عمرم باید وسواس عجیبم به تشدید گذاری کلمات رو هم چنان تحمّل کنم. وسواس قاعده ای که تو دنیای امروز هیچ ارزش آموزشی ای نداره دیگه... من همیشه باید اون تناقض و ترس رو با خودم همه جا ببرم و تحملّش کنم.

اون روز بعد از اینکه تصمیم گرفتم تشدید ها رو با دقّت بیشتری بخونم که به خودم ثابت کنم یه آدم خاصّم، یه خیال بافی با خودم:
" فرض کن... تا الآنش که این حسّی بودنت جواب داده و شانس آوردی. اگه از این به بعد حواست رو جمع کنی، می تونی همیشه بیست بیاری. فرض کن... بیست س می شه، بعد می تونن تو بیست سالگی بهت بگن، شماره ی بیست کلاس بیست ساله که نمره ی غیر بیست نداره!"


   از همون اوّلش هم دیوونه ی عدد ها بودم و این  خیال پردازی در حد لالیگا سر حالم می آورد. اینکه یه روزی برسه که بتونم این جمله رو بگم و به یه حکم درست تبدیل شده باشه... اینکه توش این همه عدد بیست داشته باشه... حاضرم شرط ببندم اگه ی اون موقع منو در حال اون خیال بافی ها نظاره می کرد، قطعا برق چشمام رو هم می دید.

   بماند که کمتر از یک ماه بعدش معلّم دوم دبستانم  انضباطم روهیجده رد کرد و دیگه هیچ وقت هم شماره ی بیستم کلاس نشدم، ولی اون بار اوّلین باری بود که به بیست سالگی م فکر توی کل عمرم. تامدّت ها عدد مورد علاقه م بیست بود  حتّی...


   من فردا بیست ساله می شم . شاید نوشتن دوباره و دوباره ی این جمله توی این متن، بهم کمک کنه که قبولش کنم یکم.

   اوّلین باری که به بیست سالگی فکر ، اصلا فکر نمی بهش برسم حتّی. شاید باورتون نشه ولی مطمئن بودم تا بیست سالگی طبق پدیده ی انتخاب طبیعی حذف شدم از جمعیت. فکر نمی بیست ساله شدن مال منم باشه. فکر نمی اون قدر عرضه داشته باشم که به بیست سالگی برسم!

   من فردا بیست ساله می شم و هیچ چیش شبیه اوّلین باری که بهش فکر کرده بودم نیست. عصبی م می کنه. دلم می خواست فقط واسه ی یه ثانیه می تونستم کیلگارای هشت ساله رو ببینم و حداقل یکم تصویر ذهنی ش رو درست کنم. دلم می خواد الآن می تونستم خود هشت ساله م رو بغل کنم. راستش هنوز احساس می کنم همون بچّه ی هشت ساله موندم! یعنی اون بخش هشت ساله ی درونم هیچ جوره نمی تونه قبول کنه که الآن بیشتر از هر لحظه ای تو زندگیم به بیست سالگی نزدیک شدم.


   من متولد دوم اسفندم. من دیوونه ی هم آرایی دیوونه کننده ی عدد هام. هجده ساله م که بود یه دوست بزرگ تر از خودم داشتم بیستم آذر به دنیا اومده بود. روز تولّد بیست سالگی ش، دستم رو گذاشتم رو شونه ش بهش گفتم این روز رو خوب توی ذهنت ثبت کن. نه به خاطر اینکه بیست س شده... به خاطر اینکه اوّلین و آ ین باریه که عدد روز تولّدت با عدد سنّت برابر می شن. اوّلین و آ ین باریه که می تونی بگی: "امروز بیستم آذره و من بیست ساله ام." اوّلین و آ ین باریه که شاهد این هم آرایی قشنگ عدد ها هستی... نمی دونم تا چه حد تونستم از زندگی متنفرش کنم با حرفام، :))) ولی اون موقع داشتم فکر می ای کاش یه نفر هم بود این جمله رو تو روز توّلد دو سالگی م به من می گفت. بهم می گفت :

" هی کیلگ. خوب حواست جمع باشه. امروز اوّلین و آ ین روزیه که می تونی بگی امروز دوم اسفنده و من دو ساله ام. امروز اوّلین و آ ین هم آرایی عدد های روز تولد وسن تولّدت هست."

   همه ش با خودم فکر می ای کاش اون موقع اون قدری عقلم می کشید که از هم نشینی این دو تا کنار هم لذّت ببرم. ولی تو دو سالگی احتمالا سطح دغدغه م بیشتر کندن ریشه های فرش خونمون و شیشه شیر خوردن بوده.

   این دردناکه که همه ی آدم ها تا ما یمم سی سالگی شون این هم آرایی رو تجربه می کنن و شما دیگه نمی تونید هیچ آدمی رو پیدا کنین که سنّش بزرگ تر مساوی سی و دو سال باشه و هنوز هم آرایی عدد روز توّلد با سنّش رو تجربه نکرده باشه مگه اینکه سیاره شون مال آدم فضایی ها باشه و تو اون سیاره ی فضایی طور، ماه ها بیشتر از سی و یک روز داشته باشن... ولی اکثر آدم ها حواسشون نیست کی این اتفاق براشون می افته، شاید هم براشون مهم نیست... یه روزی خیلی اتّفاقی وقتی بهشون یادآوری می کنی می بینن چقدرررر اتّفاقی تر تو گذشته، این یکتا روز مخصوص شون رو جا گذاشتن و از کنارش رد شدن.


   من ولی هیچ وقت فرصتش رو نداشتم... برای همین سعی این حس رو دوباره برای خودم تکرار کنم، توی زمانی که عقلم اون قدری کشش داره که ازش لذّت ببره. و به یه راه حل خوب رسیدم! تاریخ تولّدم رو به روز های میلادی حساب . من فردا  بیست ساله می شم و نوزده سال تمام فکر می تاریخ تولّدم به تقویم میلادی برابر می شه با بیست و یکم فوریه! اینو از زمانی یادم مونده بود که برای یه مسابقه ی فیزیک جهانی در اوّل دبیرستان ثبت نام و باید تاریخ تولّد میلادی توی فرمش وارد می کردیم... نمی دونم چرا ولی دیگه هیچ وقت چکش ن که مطمئن بشم واقعا بیست یکم فوریه به دنیا اومدم. توی همه جا، همه ی فرم ها، همه ی ایمیل ها، هر چیزی که نیاز به پر تاریخ تولّد به عدد های میلادی داشته... تو همه شون از اون موقع به بعد تاریخ بیست و یکم فوریه رو وارد کرده بودم. یه پنج شش سالی از اون موقع می گذره. پنج شیش ساله که خودم رو با عدد بیست و یک وفق داده بودم و منتظر تولّد بیست و یک سالگی م بودم که هم آرایی رو به چشم خودم ببینم و تو اون روز بلند بلند تکرار کنم: "امروز بیست و یکم فوریه است... من بیست و یک ساله ام و احساس جوونی می کنم." شاید الآن اگه ازم بپرسید، کلی مشاهیر و بازیگر و ورزشکار بشناسم که بیست و یکم فوریه به دنیا اومدن. شاید کلی قانون ریاضوی عجیب غریب بلد باشم که به بیست و یک ختم می شن، مثل این:

1+2+3+4+5+6 =21

   شاید توی این شیش سال، خیلی وقت ها وقتی یکی ازم پرسیده یه عدد رندوم انتخاب کن، جواب دادم بیست و یک و ته دلم یه حس خوبی داشتم... حتّی به اینم فکر که توی تهران زندگی می کنم و پیش شماره ی شهر تهران 021 هست. یعنی در همین حد دیوونه ی عدد ها. و خلاصه داشتم دست و پنجه نرم می که کم کم به بیست و یک برسم...

   ولی می دونی چیه؟ حدودا دو ماه پیش... داشتم برای ایزوفاگوس یه کاری انجام می دادم و لازمه ش این بود که تاریخ رو به میلادی وارد کنم  و خیلی اتّفاقی فهمیدم که دوم اسفند به تاریخ میلادی می شه بیستم فوریه نه بیست و یکم!  یه اشتباه وحشت ناک بود مثل یه سطل پر از مخلوط آب و یخ صفر درجه. از طرفی درباره ی عدد بیست هیچ اطّلاعات به خصوصی نداشتم و از طرفی خاص بودن بیست و یکم از بین رفته بود. اون همه چرت و پرت رو محض هوا حفظ کرده بودم. دیگه نمی تونستم خوشحالی کنم که آلن ریکمن رو دوست دارم چون بیست و یکم فوریه به دنیا اومده و با من هم تولّده... دیگه حسّ خاصی به پیش شماره ی تهران نداشتم... آره. همه چی بدجور به هم ریخت و اینکه داشتم هر لحظه بیشتر بهش نزدیک می شدم، وحشت ناک بود. راستش من هیچ جوره آماده نبودم از هم آرایی لذّت ببرم و بهم استرس وحشت ناکی می داد...

   برای همین... یه تز جدید دادم. چالش یه ماه آ تین ایجری تا زمانی که به هم آرایی برسم. با خودم گفتم من که این چند سال رو با تصوّر غلط زندگی ، بذار این یه ماه آ رو با دونستنم حال کنم. به هر حال خوش حال بودم که قبل از تولّد بیست سالگی م فهمیدمش. فرض کن چه قدر مس ه می شد اگه بیست سالگی م رو رد می و بعدش می فهمیدم متولّد بیستم فوریه ام. به هر حال یه ماه هم یه ماه بود... و خب این یه ماه آ نوزده سالگی م رو خیلی عشقی زندگی . نمی دونم تا چه حد موفّق بودم ولی الآن دیگه فرصتم ته کشیده و حسّش می کنم. چنگ زدن های بی فایده ی خودم به زمان رو هم حس می کنم...


   توی این یه ماه خیلی کارهایی که دوست داشتم رو انجام دادم. براتون نوشتم که دلم می خواد مثل سرطانی هایی که تاریخ مرگشون رو می دونن زندگی کنم و واقعا هم این کار رو تا جایی که از دستم بر اومد. خیلی چیز ها فهمیدم. نمی خوام کلیشه ش کنم ولی واقعا حس می کنم کم کمش یه درجه به درکم از دنیای اطرافم اضافه شد هرچند تلخ یا شیرین یا ترس ناک.


   من فهمیدم که چه قدر ماه تولدم رو دوست دارم چون خیلی معمولیه و با هیچ چیز خاصی تداخل نداره. نه با امتحان، نه با سوز سرما، نه نمی دونم با گرمای کشنده. همه چیز در حد متوسط خودش قرار داره. قبلش صرفا چون ماه تولدم بود یه احساس های زیر پوستی ای نسبت بهش داشتم، ولی الآن دلیل های بهتری واسه ی دوست داشتنش پیدا . اسفند آ ین ماه ساله. یه جورایی همه شُلش و تو جامعه قشنگ حسش می کنی. همه راحت تحملّش می کنن و آرومن چون امیدشون به عید زیاده و این زنده نگه شون می داره. از طرفی برای من که همیشه دوست دارم از نو شروع کنم ( چون احساس می کنم تا اینجاش رو گند بالا آوردم) بهترین فرصته برای نو شدن. بهترین زمانه برای دوباره متولد شدن. چون همیشه تو روز تولّدم تصمیم می گیرم عوض شم و اگه نتونستم، اگه نشد، اگه یه اتفاقی پیش اومد که مجبور شدم باز هم همون آدمی بشم که دلم نمی خواد، اگه حتّی یک شب مسواک زدنم که همیشه تو شب تولدم به خودم قول می دم دیگه منظم رعایتش کنم یادم رفت، فقط کافیه به خودم بگم :" بی خیالش. زمان نو شدن رو یه ماه می ندازیم عقب تا عید!" و این یکی از آرامش بخش ترین حس های دنیاست که نمی دونم چه جوری توصیفش کنم. این که در فاصله ی زمانی یک ماه دو بار حال هوای عیدم طورم رو تجربه می کنم. اون حس نو شدن رو و اینکه  بار اوّل مجبور نیستم نگرانش باشم چون می دونم تا یک ماه دیگه دوباره عین همون احساس چه بخوام چه نخوام می آد سراغم. کلا خوبه که اسفندی باشی چون لازم نیست دغدغه ی هیچ چیز خاصی رو داشته باشی. مثلا هیچ انتخاباتی رو تو اسفند نمی ندازن... تو اسفند همه با هم مهربون تر می شن و اگه نظر من رو بخواین جامعه در نزدیک ترین وضعیتش نسبت به یک آرمان شهر قرار می گیره. دوست داشتنی نیست؟ البته که احتمالا برای شما که اسفندی نیستید شاید نباشه، ولی برای من هست. :)))) اسفند بهترین ماهه برای شوخی با زندگی. برای جدی نگرفتنش. برای ساده رد شدن از زمان. برای اینکه الکی الکی به خودت امید بدی که همه چی اکیه و بگذرونی و لذّت ببری... از ایناش خوشم می آد و متاسّفانه تا امسال کشفشون نکرده بودم به این وضوح.


   من توی این یه ماه سرطانی بودنم، خیلی چیز ها رو در مورد خودم کشف که خب حتّی خودم هم ازشون خبر نداشتم و این خودشناسی خوبی بود.


"من فهمیدم که قرار نیست کودک درونم به این زودی ها بمیره."

   من در آستانه ی بیست سالگی بودم ولی توی یکی از روز هاش، داشتم به وضوح با یاکریمی که روی پنجره ی اتاقم نشسته بود از پایین پنجره حرف می زدم و سعی می با حرف زدن هام و ت دادن دستم توجّه ش رو جلب کنم. داشتم بهش می گفتم :" تو تو! تو تو! اینجا رو نیگا کن." و وقتی فهمیدم یکی از همسایه هامون داره گشاد گشاد نگاهم می کنه و به عقلم شک کرده، خیلی ملیح یه لبخند زدم و رد شدم و به کفشم هم نبود. دنیای من در اون لحظه ی خاص شده بود جلب توجه یه پرنده ی کوچیک که اندکی بعدش پر زد و رفت...



"من فهمیدم یک سری از کارهایی که در حد ضمیر نا خودآگاهم هستن رو خیلی متناوب تکرار می کنم بدون اینکه بهشون فکر کنم حتّی!"

   من فهمیدم که وقت هایی که تو اتاقم تنها می شم و به فکر فرو می رم، نا خودآگاه  به کرکره ی راه راه اتاقم زل می زنم  بدون اینکه هدفی داشته باشم از این کار. اون قدری بهش خیره می شم که بعد از اینکه چشم ازش برداشتم تمام دنیا رو راه راه می بینم تا یک ربع. و این یکی از بهترین حس هایی بود که تونستم کشفش کنم. حتّی یه روز که خیلی بی کار بودم ما یمم زمان راه راه دیدن رو سعی اندازه بگیرم... شاید براتون عجیب، باور ن ی و یا حتّی احمقانه باشه ولی من حتّی هوا رو راه راه و موّاج می دیدم و ازش خوشم می اومد. بار ها شاید این کار رو توی این نوزده سال انجام دادم، ولی این اوّلین باری بود که فهمیدم چقدر از موّاج دیدن در و دیوار خونه خوشم می آد...

   من فهمیدم هیچ مثل من وقتی از در می آد دور حباب های نوری، رنگین کمون نمی بینه! فکر می همه این طوری اند، و وقتی فهمیدم هیچ تجربه ش رو نداره حس خوبی داشتم. نمی دونم به خاطر مشکل چشمامه، یا اینکه عینکی ام یا هرچی... ولی باورتون نمی شه. من حداقل هر چند روز یه بار دیدن رنگین کمون ها رو تجربه می کنم در مقایسه با ایی که شاید مدّت ها انتظار بارون رو می کشن واسه ی دیدنش و این یه نعمته.

   من حتّی فهمیدم که یه زخم روی یکی از لنگه های پام دارم که از دوم یا سوم دبیرستان به طور متناوب هی روش رو می کنم و نمی ذارم سر بگیره و الآن تقریبا در حد یه چاله شده بدون اینکه بدونم حدود چهار سالی هست نذاشتم سر بگیره. در صورتی که اصلا توی این چهار سال وجودش رو حس ن ، و حتّی اون دردی رو که موقع کندش به خودم تحمیل می کنم.



"من فهمیدم هیچ وقت برای اوّلین ساختن دیر نیست."

همون طور که گل واژه نوشته بود... من فقط توی همین یک ماه کوتاه خیلی از اوّلین های دنیا رو تجربه و حس می کنم اگه تا ته ته ته ته دنیا هم بهم وقت بدن، باز هم می تونم اوّلین های هیجان انگیزدیگه ای برای خودم بسازم.

   من جلوی در اتاقم دیوار ضد سوسک ساختم چون مامانم توی همه ی چاه ها سم سوسک ریخت و به جاش سوسک ها حمله به خونه مون و منم خوشم نمی اومد حمله کنن به اتاق من. برای همین دیواری ساختم که سوق شون می داد به سمت اتاق ایزوفاگوس و هنوز هم هر کی می خواد بیاد داخل، زیر لب بهش می گم: "حواست به دیوار ضد سوسک باشه. لهش نکنی..."

   من صحنه ی شسته شدن یه پل هوایی رو دیدم وقتی که بالاش بودم و حس خوبی داشتم وقتی اون قطره های آب ریز پخش شده تو هوا می ریختن روی سر و صورتم هرچند کثیف بودن.

   من برای اوّلین بار یه صدف رو گذاشتم رو گوشم با علم به اینکه می دونستم ص که می شنوم صدای دریا نیست، بلکه صدای گردش خون توی گوش های خودمه و بیشتر از قبل عاشق این حرکت صدف روی گوش شدم.


 

"من فهمیدم که به طرز غیر قابل باوری سندرم آ ین کار قبل از ددلاین رو گرفتم." 

   همون طور که تو سال کنکور گرفته بودم. کلّیییییییی بستنی خوردم به هوای اینکه آ ین بستنی ای هست که توی نوجوونی می خورم. کلییییییی رفتم به حساب آ ین باریه که قراره برم . کلییییییی تو کارهای خونه به مامانم کمک یا برای ایزوفاگوس سوال ریاضی حل رو حساب اینکه آ ین فرصتی هست که تو نوجوونی م کمک کرده باشم به ی. یه دنیااااااااااااا ع گرفتم به عنوان آ ین ع ها! و بین خودمون بمونه ولی کلیییییییی کلیییییییییییی در خفا گریه به عنوان آ ین گریه ها و همه ش به خودم می گفتم اشکال نداره آ ین باره. خودم می دونم که این رویکرد آ ین شمردن اصلا رویکرد مثبتی نیست، ولی واقعا دست خودم هم نیست این رفتارم و اصلا کنترل پذیر نبود برام. من تک تک آ ین هام رو دونه دونه شمردم. مثلا تا خود خود امروز که روز آ تین بودنم هست، می دونم که آ ین میوه ای که قبل از بیست سالگی م خوردم توت فرنگی بوده، یا آ ین وعده ی غذایی م تن ماهی بوده. می دونم آ ین لباسی که تنم بود قبل از بیست ساله شدنم یه پیرهن آبی خوش رنگ بود که بابام هم از رنگش تعریف کرد و پرسید اینو از مال من کش نرفتی؟ می دونم که آ ین سریالی که تو نوزده سالگی م دیدم فرار از زندان بود، آ ین آهنگم یکی از آهنگ های همون بند اسپانیایی ای بود که تازه کشفشون و آ ین کتابم اسمش ماجرای عجیب سگی در شب بود. آ ین سلام رو بابام بهم کرد و آ ین ص که شنیدم صدای مامانم بود. و کلی آ ین های دیگه که واقعا فکر نمی کنم لازمشون داشته باشم. صرفا شمردم شون و از همین لحظه می ذارم فراموش بشن. دیگه لازم شون ندارم...


"من فهمیدم که هنوز هیچ چیز نفهمیدم."

   شرح این یکی مورد از کشفیاتم سخته. چون باید نفهمیدن رو اوّل بفهمی که بتونی ازش بنویسی ولی اگه بفهمیش که دیگه اسمش نفهمیدن نمی شه. و خب تناقض. ولی می تونم بنویسم که خیلی از قاعده های دنیا رو درک نمی کنم و هنوزم عین همون بچّه ی هشت ساله، حس می کنم خیلی هرکی هرکی دارم می رم جلو بدون اینکه هیچ شناختی داشته باشم.

   مثلا نمی دونم ایده ش از کجا اومد تو ذهنم، ولی برخلاف هر سال دلم خواست بالا ه امسال جشن تولد بگیرم و یه سری از نزدیکانم کنارم باشن تو بیست سالگی م. خیلی ایده آل گفتم به همه شون می گیم به جای کادو، صرفا یه کاغذ با خودشون بیارن با یه دست نوشته یا نقاشی یا هر چیزی روش که کار خودشون باشه تا بچسبونمش تو دفترچه ی خاطراتم و بعدش یه ع یادگاری داشته باشم کنارشون. کنار همه ی همه شون بدون هیچ نقصان و کاستی... این فکر منو خیلی سر حال می آورد... ولی از نظر مامان و بابام خیلی ایده ی مس ه ای بود و در نطفه خفه ش . مثلا مامانم تو صورتم پرت کرد که:


"یعنی فقط به خاطر اینکه بیست س شده این کار رو کنیم؟ باباش مگه بیست سالگی چی داره؟"

"نمی دونم احتمالا به خاطر اینکه یه دهه ی جدیده... ولی بابا جان امیدوارم ما رو درک کنی. ما اصلا در شرایطش نیستیم که برات تولّد بگیریم. من دنبال کارهای زمینم، مامانت که سر کاره و همین جوریش هم دستش درد می کنه و اصلا توانایی ش رو نداره."

"تازه ما برای ایزوفاگوس هم تولد نگرفتیم امسال و اون ناراحت می شه اگه تو کادو بگیری و جشن داشته باشی ولی اون نداشته باشه. آزمون تیزهوشان داره می بینی که!"

"ولی مامان من که گفتم کادو نمی خوام.فقط یه روزه؛  اصلا هدفم این نبود که... "

"باشه تو گفتی و ما هم باور کردیم. تازه تو هم بگی اونا که باز کادو رو می آرن."

"تازه ایزوفاگوس که تولد بیست سالگی ش نیست!  اونم در آینده فرصتش رو خواهد داشت ولی من دیگه ندارم."

"حالا انگار بیست سالگی چیه. چرا مثل بچّه ها رفتار می کنی کیلگ."

"خب من  بعد از حدود هفت یا هشت سال حس خوبی نسبت به تولد گرفتن دارم. شما تو همه ی این سال ها برای ایزوفاگوس جشن تولد گرفتین! اونا حساب نبود؟"

" باز تو شروع کردی؟ باز سایه ی برادرت رو با تیر زدی؟ چند بار بهت گفتم این افکار بچّه گانه ت رو بذار کنار؟"

"ولی اگه اینقدر برات مهم هست  می تونیم پول بدیم دوستات رو توی یه رستوران خیلی خوب وخفن دعوت کنی و ..."

"نه حالا اگه خیلی اصرار داره من تحمّل می کنم براش جشن تولد می گیریم خودمون..."


   راستش یکم که بیشتر مکالمه ی بالا پیش رفت دیدم که چه قدر اونا منو نمی فهمن. چه قدر منم اونا رو نمی فهمم. برای همین خیلی ساده مودش خو د و از کله م انداختمش بیرون و گفتم که نظرم عوض شده و اصلا دیگه دلم نمی خواد جشن تولد داشته باشیم با وجودی که مامانم دیگه آماده شده بود جشن رو برگزار کنه با کلی نق و نوق. سعی اون طرفی که قراره درک می کنه من باشم. دقیق که فکر به این نتیجه رسیدم که من داشتم خیال ع گرفتن با ایی رو تو سرم می پروروندم که نزدیک تریناشون داشتن اینجوری از زیرش در می رفتن و هیچ تمایلی نداشتن به این کار. وای به حال درجه دوهایی مثل و نمی دونم پسر و پسر عمو هام و اینا. 


   خب این خیلی دل سردم کرد و همه ی شوقش رو ازم گرفت. این که می دیدم اون قدری که من دوست دارم از این آدما خاطره جمع کنم اونا هیچ احساسی ندارن و حتّی بدشون هم می آد شاید. اینکه من همیشه به زور توی تک تک مهمونی های بی دلیل شرکت ولی این بار نمی شه یه مهمونی به خاطر تولد بیست سالگی م داشته باشم و اونایی رو که دوستشون دارم همه رو با هم توی یه روز ببینم و یه ع یا دست خط یادگاری واسه وقتی که قراره بمیرن ازشون داشته باشم.  این که این قدر راحت بر می گردن می گن تو داری با برادرت حسودی می کنی یا نمی دونم تو می خوای کادو بگیری... اینکه بعد از این همه سال هنوز نفهمیدن من اگه یه دوست صمیمی به درد بخور داشتم که باهاش راحت باشم به ذهن خودم می رسید که روز تولدم رو باهاش سر کنم. مثلا من نود درصد موارد که درباره دوستام حرف می زنم تو خونه، دارم از توخالی و پوشالی بودنشون حرف می زنم... بعد بابام برای تولّد بیست سالگی م که برای اوّلین بار احساس می کنم یه چیز خاصیه، بر می گرده تز می ده برو با دوستات خوش باش پولش با من.  انگار که بعد این همه سال نفهمیده مشکل من با این جمله به جایی که با کلمه ی "پول" ش باشه با کلمه ی "دوست" ش هست.

   اینا در یک آن خیلی اذیتم کرد و بعدش  اصلا دیگه هیچ احساسی نسبت به تولّد گرفتن نداشتم و دیگه هم فکر نمی کنم تا سال های سال دلم بخواد هیچ کیک کوفتی تولّدی رو فوت کنم چون قطعا یاد بیست سالگی ای می ندازتم که می خواستم کنار یه سری آدمی که تا حدّی دوستشون داشتم باشم و خاطره جمع کنم ولی اونا هیچ کدومشون دوست نداشتن. و این خودش حس طرد شدگی وحشت ناکی بهم میده که اصلا دوست ندارم یادم بیفته. حس می کنم اون صفحه هایی که برای نوشته هاشون خالی گذاشته بودم تو سر رسیدم، تا آ عمر روحم رو خواهد خورد و اینکه به محض اینکه یکی از ایی که می خواستم دعوت شون کنم به این جشن بیفته بمیره، قطعا همه ش این به ذهنم می آد که چرا برگزارش ن اون جشن کوفتی رو؟

   تازه سر همین قضیه، الآن فردا مجبورم زنگ تلفن خیلی ها رو تحمّل کنم و هی پشت تلفن ادای ذوق زده ها رو در بیارم و تشکّر کنم که به یادم بودن واسه ی تبریک تولّدم. اگه توافق می شد روی جشن تولد، من می تونستم روز اصلی تولدم رو بدون هیچ دغدغه ی تبریکی سپری کنم و کاملا عادی و ایده آل باشه برام. معمولی ترین. ولی شاید فردا، حتّی بخوان برام سر شب وقتی بابام خسته و کوفته از سر کار رسید،  یکی از همین کیک های آماده ی پشت ویترین شیرینی فروشی رو  بیارن با گل های نرگسی که سر چهار راه می فروشنشون و به زور منو بنشونن پشتش که شمع بیست رو فوت کن که این کار قطعا حالم رو بد می کنه چون از روی انجام وظیفه می خوان همچین کار مس ه ای ن و اگه هم بشه قطعا مثل بچه های چهارساله عمرا افتخار نمی دم فوتش کنم با این حجمی از تنفر که الآن نسبت به این قضیه تو رگ هام جریان داره. و آهان. نمی ذارم یک دونه ع هم از بیست ساله شدنم بگیرن. اینم حالم رو به هم می زنه که بخوام ادای آدمای لاکچری رو در بیارم پشت دوربین در حالی که هیچ چیزی لاکچری نیست! یه چند بارم پچ پچ درباره ی ماشین یدن شنیدم از زبونشون که اینم واسم هیجان انگیز نیست اصلا. یعنی فکر اینکه تو اصلا بگو در یه ح رویایی و خیالی یه بنز بندازن زیر پام، یک ذره هم سر حالم نمی آره. ولی آره فکر اینکه اون چند صفحه ی دفترم رو بخوام با دست خط اینا پر کنم، تو چشمام برق می نداخت.


   به هر حال می خوام دیگه از روش بپرم بسّشه! دوست ندارم تلخ تمومش کنم، ولی شما که انتظار نداشتید تمام چیز هایی که من این ماه کشف هیجان انگیز و مثبت و قشنگ و گل و بلبل بوده باشه؟


   خب به هر حال هر چی کشف و ن دیگه بسه! الآن من اینجام و وقت دیگه ای ندارم. در اتّفاقی ترین نقطه ی دنیا و اتّفاقی ترین زمان دنیا. و امروز تنها زمانیه که جمله ی همیشه غلط زیر در یک لحظه ی خیلی کوچیک حکمش از نظر علم منطق درست می شه و دوباره تو یه لحظه ی بعدش برای همیشه تا ابد ابد غلط باقی می مونه. مثل یه چراغ که فقط توی یه ثانیه روشن می شه و بعد برای همیشه ی همیشه می سوزه. جمله ی زیر رو برای اون لحظه می نویسم، برای اون یه لحظه روشن شدن چراغم، قبل خاموشی ش. می خوام بدونه که من از وجودش خبر دارم:


"امروز بیستم فوریه ست و دوم اسفند ماه. در این لحظه من، کیلگارا، بیست سال دارم. و تازه دوشنبه هم هست و اینا همه شون مجموعه ی قشنگی از عدد های دو برام ایجاد می کنن و زندگی م هر چه قدرم مز ف هم باشه، در این لحظه می تونم دلم رو به اینا خوش کنم و از هم آرایی شون لذّت ببرم."


بی شک اگه قرار بود خودکشی کنم، هیچ تاریخی رو بیشتر از این نمی تونستم دوست داشته باشم و برای تاریخ مرگم انتخابش کنم این قدر که خوشگله. پس اینکه زنده ام الآن، ثابت می کنه احتمالا تا آ عمر خیال خودکشی رو خواهم داشت هم چنان ته ذهنم ولی قراره هر بار بی خیالش شم.


   راستی دکلمه ی زیر رو گوش بدید. یعنی خواستید متن رو نخونید ولی اینو گوشش بدید انصافا! هدیه ی من به خودم. هدیه ی من به شما. اصلا هرچی. ارزشش رو داره.  صدای مهدی ه با یکی از آهنگ هایی که خیلی دوستش دارم می ش . سعی هماهنگشون کنم با هم و چیز بدی از آب در نیومده. کلا کار با نرم افزار های موسیقی خیلی سخت بود واسم و اوّلین بار بود که این تجربه رو ب (یکی دیگه از اوّلین هایی که تجربه ولی یادم رفت بنویسمش!) و کلا یک پنج شنبه از صبح تا ظهر رو به فنا دادم تا یاد گرفتم همین یک فایل رو چه جوری بسازم و تهش دیگه از عقل خودم صرف نظر کرده بودم بس که پیچیده بود و سر در نمی آوردم و فکر می خنگ عالمم. ولی تهش یاد گرفتم. الآن می رو در حدّ ابت بلدم. می تونید سفارش بدین حتّی... :-"

   متن دکلمه ش جدیده. از توی همون جلسه ی پرسش و پاسخی که برگزار شد کش رفتم. پاسخ به یکی از افراد دیگه بود. دوست داشتم متنی که در جواب به من آپلود کرده بود رو براتون بذارم رو وب، ولی هر جوری که فکر دیدم خیلی احت می ره بالا که هویت حقیقی م لو بره و منم که همچین جفایی در حق وبلاگم نمی کنم. بعد از متن جو ه ی خودم، اینو از همه بیشتر دوست داشتم و براتون آپلودش . تو دماغی بودنش هم مربوط به توانایی های بارز من در می آهنگ ها نیست. خودشون سرما خورده بودن. :))

دکلمه ای  از سیّد مهدی - رمز فایل: kilgharrah


 

راستش اوّلش می خواستم فقط متنی رو که داخل این دکلمه خونده می شه تو وبلاگم بذارم برای امروز. لامصب خیلی دل نشین صحبت می کنه. ولی با وجودی که ذهنم در مورد بیست سالگی خالی بود، فکر کنم بلند ترین پست عمرم رو نوشتم. (جدی اگه بلند ترین پستم رو می دونید کدومه بگین خودم هم بدونم.) دیگه دلم پر بود دیگه. چی کارش کنم. باید معذرت بخوام الآن؟ :{


پ.ن روز تولّد: توی یکی از خندوانه ها رامبد می گفت، اومدن از یه سری آدم پیر پرسیدن الآن اگه برگردین تو جوونی تون چی کارا می کنین؟ پنج تا مورد داشت حسرت های این آدم های پیر. من یکی ش رو به وضوح یادم موند اون روز، و بهتون قول می دم که می خوام عملیش کنم تو این دهه ی جدیدم. یکی از حسرت هایی که آدم ها در دورانی که پیر می شن می خورن، اینه که ای کاش خودشون رو بیشتر نشون می دادن تو دوره جوونی! حالا فرض کن کیلگ، تو همین جوریش نسبت به بقیه ی آدم ها خود به خود سعی می کنی خودت رو محو کنی... وای به ح که چقدر می خوای حسرت بخوری اگه پیر بشی. آره دیگه خلاصه. نمی خوام اینجوری بشم. سعی می کنم بیشتر حرف بزنم و خودم رو تو چشم ملّت م که لا اقل خواستم بمیرم یه چند نفری ازم خاطره داشته باشن!

پ.ن: می دونی چند ساعته دارم می نویسم کیلگ؟ پنج ساعتی هست به نظر... در روز تولّدم نشمینگاهم رو حس نمی کنم دیگه. :))) و اینکه می خواستم بذارم شیش صبح آپلودش کنم چون گویا اون زمان قدم های مبارک رو توی اتاق عمل بیمارستان گذاشتم ولی واقعا حسّم نسبت به خیلی از چیزها کور شده. حسّش نیست. مودش نیست. هرچی. همین الآن که تمومش پستش می کنم...



مشاهده متن کامل ...
بیست سالگی
درخواست حذف اطلاعات

   دوست دارم یه چیز باحالی بنویسم. یه متن مخصوص امروز. ازون جایی که  نوشتن یکی از راحت ترین کارهایی بوده که تو این نوزده سال و سی صد و شصت و چهار روز کشفش ، نباید مشکلی وجود داشته باشه. ولی داره. چون نمی تونم بنویسم درباره ش. این قدر ذهنم در گیر می شه و هزار تا اتفاق مختلف و حرف های گوناگون توش وول وول می خورن که فقط دلم می خواد سرم رو بذارم زیر بالشت، بالشت رو فشار بدم روش تا همه شون خاموش شن.


   این یکی از وحشت ناک ترین اتّفاق های ممکن هست برای یه نفر که کانال ارتباطی ش نوشتنی باشه. نمی دونم درباره ش شنیدین یا نه. من از زبان عمومی م شنیدمش. ترم یکی بودیم و خوب درست یادم نیست چی شد ولی یهو مون برگشت درباره ی کانال های ارتباطی حرف زدن و اینکه "هر یه کانال ارتباطی داره که وقتی می خوای یه چیزی رو بهش حالی کنی باید از طریق اون کانال وارد بشی تا بفهمه و درک کنه". یه چیزی تو مایه های رگ خواب. من همون موقع به خودم قول دادم که برم بیشتر درباره ش بخونم چون موضوعش خیلی هیجان انگیز بود برام، ولی خیلی ساده از اون موقع تا حالا حدود یک سال می گذره و این اوّلین باری هست که یادش افتادم که اون روز همچین قولی به خودم دادم. ( و این الآن داره اعصابم رو می ریزه به هم چون نوزده سال و سی صد و شصت و چهار روز رو تلف و هنوز موفق نشدم به قول هایی که به خودم دادم عمل کنم. ولی به خاطر اینکه این نوشته م باید باحال بشه فعلا ذهنم رو درگیرش نمی کنم.)


   خلاصه ما اون روز  به محض شنیدن این حرف ، با خودمون فکر کردیم که : "احتمالا کیلگارا کانال ارتباطیش نوشتنیه." یعنی خب حذف گزینه کردیم تا به این رسیدیم: کانالش  از طریق حس بینایی نمی تونه باشه، چون اکثر موقع ها براش فرقی نداره که عینک رو چشمش باشه یا نباشه هر چند شماره ی هر دو تا چشماش بالای سه نمره ان. بویایی هم فکر نکنم باشه چون کتک ها خورده و سرزنش ها شنیده سر غذایی که دوباره و سه باره با افتخار سوزونده ش. لامسه هم که صد در صد نیست چون مثل اوتیسمی ها دلش می خواد ه ی  اوّلین ی که بی دلیل لمسش کنه رو  بجوه. اهل آهنگ و اینا هست ولی نه اون قدری که آدم هایی که کانال ارتباطی شون از طریق صدا هست، اهلش هستن. شکمو هست، با ایزوفاگوس هم سر یه تیکه پیتزای لهیده ی وارفته ی مامانش (که بعد این همه مادر هنوز درست یاد نگرفته چه جوری درستش کنه!) دعوا می کنن، ولی فکر نمی کنم بشه اینا رو گذاشت به حساب کانال ارتباطی چشایی. آره. اون روز ما هی با خودمون تو صندلی دو دو تا چهار تا کردیم، دیدیم که حس های آدمی ته کشیده و کانالمون رو پیدا نکردیم و اینکه کانال نداشته باشیم خیلی دردناک می نمود چون اکثر بچه ها دونه دونه دست هاشون رو می بردن بالا و یکی از این پنج تا کانال رو به عنوان کانال ارتباطی شون با کلاس به اشتراک می ذاشتن.


   اون روز توی همون صندلی ، با خودم فکر که احتمالا کانال ارتباطی من نوشتنیه. هیچ وقت دنبالش نرفتم ببینم کانال نوشتنی واقعا وجود داره یا نه. ولی ته دلم می دونم که باید وجود داشته باشه، چون من وجود دارم روی این کرّه ی خاکی. آره. من یه مثال نقض گنده ام برای گزاره ی "کانال های ارتباطی افراد در پنج دسته ی بینایی، شنوایی، بویایی، لامسه و چشایی طبقه بندی می شوند." تا وقتی که من زنده ام این جمله رو هر جا دیدید، بخونید ولی باور نکنین.


   خب همه ی اینا رو نوشتم که (هم زیاد بشه پست تولّدم و) الآن ازتون بپرسم : "فکر می کنید یه نفر که کانال ارتباطی ش نوشتنیه، چه قدر حال غریبی می تونه داشته باشه وقتی که در مورد یه موضوع نمی تونه بنویسه؟"

من، الآن، همون. نمی تونم در مورد بیست ساله شدنم بنویسم.

از زمانی که نوزده ساله شدم، دقیقا از همون زمانی که داشتم این پست رو می نوشتم و حتّی شاید از خیلی قبل ترش ، فقط داشتم به این فکر می که اینکه چیزی نیست، خدا به خیر کنه سال بعدش رو. بع عدد بیسته!  بیست.


   به عدد بیست که فکر می کنم یه خاطره نسبتا دور می آد توی ذهنم.

   دوم دبستان بودم. چند سالم می شده؟ هشت تا.  اون زمان ها هم مثل الآن خیلی تو فاز نمره و اینا بودم. جیک و پوک دفتر نمره های معلّم کف دستم بود و خوب البتّه اون موقع چشمام ضعیف نبود و مثل عقاب دید می زدم. یه بار یکی از بچه ها رو تو این کار خودم شریک . با هم رفتیم دفتر رو باز کردیم و نمره ها رو نگاه کردیم وقتی خانوم حواسش نبود. اون موقع ما بیشتر نمره ی املاء داشتیم فقط. وقتی دوستم به قدر کافی نمره های خودش رو نگاه کرد و منم برای بار هزارم چک که رقیبام هم چنان همه از من عقب ترن، با هم شروع کردیم به تفسیر دفتر نمره ها.

- ببینم نمره هات رو کیلگ؟

(من خیلی قبل تر وقتی اون داشت نمره های خودش رو نگاه می کرد،  زیر چشمی نمره هاش رو دید زده بودم و با خودم گفته بودم چه شوت چرا اینقدر نمره هاش ابن.)  با افتخار باد به غبغب انداختم و  گفتم:

- ایناهاشم. شماره ی بیستم کلاس.

دستش رو گذاشت زیر ردیف مربوط به اسم و فامیلی من، و تا تهش پیش رفت و دونه دونه نمره ها رو برای خودش می خوند:

- بیست، بیست، بیست، .... وای کیلگ! همه ش بیسته! تو حتّی یدونه نمره هم غیر بیست نداری. شماره ی بیست کلاسمون همه ی نمره هاش بیسته! :))

خودم هم اینو می دونستم... ولی خوب گفته شدنش از زبون یکی دیگه دندون گیر بود همچین.

- فقط تویی که نمره ی غیر بیست نداری تو کلاس؟

منم در ری از ثانیه چون تقریبا ده بار نمره های تموم بچّه زرنگ ها رو آنالیز کرده بودم، جواب دادم:

- آره. بعد منم فلانیه، فقط دو تا نوزده داره، بقیه ی املاء هاش بیسته.

- آخه ولی چه جوری می تونی؟ خیلی سخته که هیچ چی غلط نداشته باشی. یعنی تو توی کل سال بین این همه املاء (فکر کنم یه سی تایی تا اون موقع املاء نوشته بودیم...) حتّی یدونه غلط هم نداشتی؟ یدونه نقطه؟ یدونه دندونه؟ چه جوری این کار رو می کنی؟ خیییییلی سخته. من خیلی دیکته می نویسم ولی خیلی کم پیش می آد بیست بگیرم. همیشه یه دندونه یا تشدید رو جا می ندازم یا جا به جا می ذارم. خیلی باید خوب بلد باشی که هیچ وقت هیچ چیزی رو غلط نمی نویسی.


   وقتی این حرف ها رو زد یه جوری شدم. یادم افتاد که همین دی روز دفتر همین دوستم رو من صحیح کرده بودم و غلطش اومد تو ذهنم. اون کلمه ی تشدید داری که ازش غلط گرفته بودم. راستش هر چه قدر زور زدم نتونستم تو ذهنم تصوّر کنم که تشدید روی کدوم حرفشه. یادم نمی اومد. شک داشتم. با خودم فکر که خیلی اتفاقیه این اوّل بودنم تو کلاس. خوشم نمی اومد ازون ح .

   حس که خیلی الکی الکی نفر اوّل شدم تو دیکته ها. چون هرچی زور می زدم نمی تونستم شکل درستِ غلطِ یه شاگرد متوسط رو تو ذهنم مجسم کنم. فکر می که چرا همین طوری حسّی تشدید ها رو می ذاریم و مال من همیشه درست در می آد ولی مال دوستم نه در صورتی که منم بلد نبودم و فقط شانس خوبی داشتم تا به اینجای کار.

   از خودم اعصابم خورد شده بود، لجم گرفته بود، چون غلط هایی که دوستام داشتن اون قدر ها هم  برام آسون و بدیهی نبودن و همه ش با خودم فکر می که من از کجا فهمیدم درستش اینجوریه؟ احتمال اینکه منم اون جوری غلط بنویسم خیلی زیاد بود. ته دلم خیلی ترسیده بودم برای اوّلین بار.  اون ایمانی که دوستم به من داشت، این که فکر می کرد من الهه ی بیست آوردنم تو دیکته، با فکر هایی که تو ذهنم می گذشت تناقض شدیدی داشتن. من حس می خیلی اتفاقی نمره هام بیست تمام می شن، همون قدر اتفاقی که شماره ی بیستم کلاس بودم. اون ولی... اینجوری فکر نمی کرد. فکر می کرد من یه قدرت ماورایی دارم! من تنها ی بودم که خودم بودم و از درون خودم خبر داشتم و می دونستم هیچ خبری نیست و هیچ قدرت خاصی ندارم. کشف همه ی اینا، اون روز، برای یه بچّه ی دوم دبستان خیلی زیادتر از حدّ و توانش بود. این حجم از تناقض...  اون روز فکرم به لجن کشیده شد.

   من از اون روز به بعد وسواس مس ه ای پیدا نسبت به تشدید گذاری هام چون می خواستم به خودم ثابت کنم که الکی نفر اوّل کلاس نیستم.

بعد از بیشتر از ده سال  هنوزم می تونین ببینین که حتّی تو وبلاگم هم این سندرم تشدید رو هم چنان با خودم یدک می کشم.

   قواعد تشدید گذاری ولی، خیلی وقته از کتاب های دبستان حذف شده. دیگه خیلی وقته توی دبستان ها ی نمره ش به خاطر تشدید نذاشتن کم نمی شه.

   من ولی، تا آ عمرم باید وسواس عجیبم به تشدید گذاری کلمات رو هم چنان تحمّل کنم. وسواس قاعده ای که تو دنیای امروز هیچ ارزش آموزشی ای نداره دیگه... من همیشه باید اون تناقض و ترس رو با خودم همه جا ببرم و تحملّش کنم.

اون روز بعد از اینکه تصمیم گرفتم تشدید ها رو با دقّت بیشتری بخونم که به خودم ثابت کنم یه آدم خاصّم، یه خیال بافی با خودم:
" فرض کن... تا الآنش که این حسّی بودنت جواب داده و شانس آوردی. اگه از این به بعد حواست رو جمع کنی، می تونی همیشه بیست بیاری. فرض کن... بیست س می شه، بعد می تونن تو بیست سالگی بهت بگن، شماره ی بیست کلاس بیست ساله که نمره ی غیر بیست نداره!"


   از همون اوّلش هم دیوونه ی عدد ها بودم و این  خیال پردازی در حد لالیگا سر حالم می آورد. اینکه یه روزی برسه که بتونم این جمله رو بگم و به یه حکم درست تبدیل شده باشه... اینکه توش این همه عدد بیست داشته باشه... حاضرم شرط ببندم اگه ی اون موقع منو در حال اون خیال بافی ها نظاره می کرد، قطعا برق چشمام رو هم می دید.

   بماند که کمتر از یک ماه بعدش معلّم دوم دبستانم  انضباطم روهیجده رد کرد و دیگه هیچ وقت هم شماره ی بیستم کلاس نشدم، ولی اون بار اوّلین باری بود که به بیست سالگی م فکر توی کل عمرم. تامدّت ها عدد مورد علاقه م بیست بود  حتّی...


   من فردا بیست ساله می شم . شاید نوشتن دوباره و دوباره ی این جمله توی این متن، بهم کمک کنه که قبولش کنم یکم.

   اوّلین باری که به بیست سالگی فکر ، اصلا فکر نمی بهش برسم حتّی. شاید باورتون نشه ولی مطمئن بودم تا بیست سالگی طبق پدیده ی انتخاب طبیعی حذف شدم از جمعیت. فکر نمی بیست ساله شدن مال منم باشه. فکر نمی اون قدر عرضه داشته باشم که به بیست سالگی برسم!

   من فردا بیست ساله می شم و هیچ چیش شبیه اوّلین باری که بهش فکر کرده بودم نیست. عصبی م می کنه. دلم می خواست فقط واسه ی یه ثانیه می تونستم کیلگارای هشت ساله رو ببینم و حداقل یکم تصویر ذهنی ش رو درست کنم. دلم می خواد الآن می تونستم خود هشت ساله م رو بغل کنم. راستش هنوز احساس می کنم همون بچّه ی هشت ساله موندم! یعنی اون بخش هشت ساله ی درونم هیچ جوره نمی تونه قبول کنه که الآن بیشتر از هر لحظه ای تو زندگیم به بیست سالگی نزدیک شدم.


   من متولد دوم اسفندم. من دیوونه ی هم آرایی دیوونه کننده ی عدد هام. هجده ساله م که بود یه دوست بزرگ تر از خودم داشتم بیستم آذر به دنیا اومده بود. روز تولّد بیست سالگی ش، دستم رو گذاشتم رو شونه ش بهش گفتم این روز رو خوب توی ذهنت ثبت کن. نه به خاطر اینکه بیست س شده... به خاطر اینکه اوّلین و آ ین باریه که عدد روز تولّدت با عدد سنّت برابر می شن. اوّلین و آ ین باریه که می تونی بگی: "امروز بیستم آذره و من بیست ساله ام." اوّلین و آ ین باریه که شاهد این هم آرایی قشنگ عدد ها هستی... نمی دونم تا چه حد تونستم از زندگی متنفرش کنم با حرفام، :))) ولی اون موقع داشتم فکر می ای کاش یه نفر هم بود این جمله رو تو روز توّلد دو سالگی م به من می گفت. بهم می گفت :

" هی کیلگ. خوب حواست جمع باشه. امروز اوّلین و آ ین روزیه که می تونی بگی امروز دوم اسفنده و من دو ساله ام. امروز اوّلین و آ ین هم آرایی عدد های روز تولد وسن تولّدت هست."

   همه ش با خودم فکر می ای کاش اون موقع اون قدری عقلم می کشید که از هم نشینی این دو تا کنار هم لذّت ببرم. ولی تو دو سالگی احتمالا سطح دغدغه م بیشتر کندن ریشه های فرش خونمون و شیشه شیر خوردن بوده.

   این دردناکه که همه ی آدم ها تا ما یمم سی سالگی شون این هم آرایی رو تجربه می کنن و شما دیگه نمی تونید هیچ آدمی رو پیدا کنین که سنّش بزرگ تر مساوی سی و دو سال باشه و هنوز هم آرایی عدد روز توّلد با سنّش رو تجربه نکرده باشه مگه اینکه سیاره شون مال آدم فضایی ها باشه و تو اون سیاره ی فضایی طور، ماه ها بیشتر از سی و یک روز داشته باشن... ولی اکثر آدم ها حواسشون نیست کی این اتفاق براشون می افته، شاید هم براشون مهم نیست... یه روزی خیلی اتّفاقی وقتی بهشون یادآوری می کنی می بینن چقدرررر اتّفاقی تر تو گذشته، این یکتا روز مخصوص شون رو جا گذاشتن و از کنارش رد شدن.


   من ولی هیچ وقت فرصتش رو نداشتم... برای همین سعی این حس رو دوباره برای خودم تکرار کنم، توی زمانی که عقلم اون قدری کشش داره که ازش لذّت ببره. و به یه راه حل خوب رسیدم! تاریخ تولّدم رو به روز های میلادی حساب . من فردا  بیست ساله می شم و نوزده سال تمام فکر می تاریخ تولّدم به تقویم میلادی برابر می شه با بیست و یکم فوریه! اینو از زمانی یادم مونده بود که برای یه مسابقه ی فیزیک جهانی در اوّل دبیرستان ثبت نام و باید تاریخ تولّد میلادی توی فرمش وارد می کردیم... نمی دونم چرا ولی دیگه هیچ وقت چکش ن که مطمئن بشم واقعا بیست یکم فوریه به دنیا اومدم. توی همه جا، همه ی فرم ها، همه ی ایمیل ها، هر چیزی که نیاز به پر تاریخ تولّد به عدد های میلادی داشته... تو همه شون از اون موقع به بعد تاریخ بیست و یکم فوریه رو وارد کرده بودم. یه پنج شش سالی از اون موقع می گذره. پنج شیش ساله که خودم رو با عدد بیست و یک وفق داده بودم و منتظر تولّد بیست و یک سالگی م بودم که هم آرایی رو به چشم خودم ببینم و تو اون روز بلند بلند تکرار کنم: "امروز بیست و یکم فوریه است... من بیست و یک ساله ام و احساس جوونی می کنم." شاید الآن اگه ازم بپرسید، کلی مشاهیر و بازیگر و ورزشکار بشناسم که بیست و یکم فوریه به دنیا اومدن. شاید کلی قانون ریاضوی عجیب غریب بلد باشم که به بیست و یک ختم می شن، مثل این:

1+2+3+4+5+6 =21

   شاید توی این شیش سال، خیلی وقت ها وقتی یکی ازم پرسیده یه عدد رندوم انتخاب کن، جواب دادم بیست و یک و ته دلم یه حس خوبی داشتم... حتّی به اینم فکر که توی تهران زندگی می کنم و پیش شماره ی شهر تهران 021 هست. یعنی در همین حد دیوونه ی عدد ها. و خلاصه داشتم دست و پنجه نرم می که کم کم به بیست و یک برسم...

   ولی می دونی چیه؟ حدودا دو ماه پیش... داشتم برای ایزوفاگوس یه کاری انجام می دادم و لازمه ش این بود که تاریخ رو به میلادی وارد کنم  و خیلی اتّفاقی فهمیدم که دوم اسفند به تاریخ میلادی می شه بیستم فوریه نه بیست و یکم!  یه اشتباه وحشت ناک بود مثل یه سطل پر از مخلوط آب و یخ صفر درجه. از طرفی درباره ی عدد بیست هیچ اطّلاعات به خصوصی نداشتم و از طرفی خاص بودن بیست و یکم از بین رفته بود. اون همه چرت و پرت رو محض هوا حفظ کرده بودم. دیگه نمی تونستم خوشحالی کنم که آلن ریکمن رو دوست دارم چون بیست و یکم فوریه به دنیا اومده و با من هم تولّده... دیگه حسّ خاصی به پیش شماره ی تهران نداشتم... آره. همه چی بدجور به هم ریخت و اینکه داشتم هر لحظه بیشتر بهش نزدیک می شدم، وحشت ناک بود. راستش من هیچ جوره آماده نبودم از هم آرایی لذّت ببرم و بهم استرس وحشت ناکی می داد...

   برای همین... یه تز جدید دادم. چالش یه ماه آ تین ایجری تا زمانی که به هم آرایی برسم. با خودم گفتم من که این چند سال رو با تصوّر غلط زندگی ، بذار این یه ماه آ رو با دونستنم حال کنم. به هر حال خوش حال بودم که قبل از تولّد بیست سالگی م فهمیدمش. فرض کن چه قدر مس ه می شد اگه بیست سالگی م رو رد می و بعدش می فهمیدم متولّد بیستم فوریه ام. به هر حال یه ماه هم یه ماه بود... و خب این یه ماه آ نوزده سالگی م رو خیلی عشقی زندگی . نمی دونم تا چه حد موفّق بودم ولی الآن دیگه فرصتم ته کشیده و حسّش می کنم. چنگ زدن های بی فایده ی خودم به زمان رو هم حس می کنم...


   توی این یه ماه خیلی کارهایی که دوست داشتم رو انجام دادم. براتون نوشتم که دلم می خواد مثل سرطانی هایی که تاریخ مرگشون رو می دونن زندگی کنم و واقعا هم این کار رو تا جایی که از دستم بر اومد. خیلی چیز ها فهمیدم. نمی خوام کلیشه ش کنم ولی واقعا حس می کنم کم کمش یه درجه به درکم از دنیای اطرافم اضافه شد هرچند تلخ یا شیرین یا ترس ناک.


   من فهمیدم که چه قدر ماه تولدم رو دوست دارم چون خیلی معمولیه و با هیچ چیز خاصی تداخل نداره. نه با امتحان، نه با سوز سرما، نه نمی دونم با گرمای کشنده. همه چیز در حد متوسط خودش قرار داره. قبلش صرفا چون ماه تولدم بود یه احساس های زیر پوستی ای نسبت بهش داشتم، ولی الآن دلیل های بهتری واسه ی دوست داشتنش پیدا . اسفند آ ین ماه ساله. یه جورایی همه شُلش و تو جامعه قشنگ حسش می کنی. همه راحت تحملّش می کنن و آرومن چون امیدشون به عید زیاده و این زنده نگه شون می داره. از طرفی برای من که همیشه دوست دارم از نو شروع کنم ( چون احساس می کنم تا اینجاش رو گند بالا آوردم) بهترین فرصته برای نو شدن. بهترین زمانه برای دوباره متولد شدن. چون همیشه تو روز تولّدم تصمیم می گیرم عوض شم و اگه نتونستم، اگه نشد، اگه یه اتفاقی پیش اومد که مجبور شدم باز هم همون آدمی بشم که دلم نمی خواد، اگه حتّی یک شب مسواک زدنم که همیشه تو شب تولدم به خودم قول می دم دیگه منظم رعایتش کنم یادم رفت، فقط کافیه به خودم بگم :" بی خیالش. زمان نو شدن رو یه ماه می ندازیم عقب تا عید!" و این یکی از آرامش بخش ترین حس های دنیاست که نمی دونم چه جوری توصیفش کنم. این که در فاصله ی زمانی یک ماه دو بار حال هوای عیدم طورم رو تجربه می کنم. اون حس نو شدن رو و اینکه  بار اوّل مجبور نیستم نگرانش باشم چون می دونم تا یک ماه دیگه دوباره عین همون احساس چه بخوام چه نخوام می آد سراغم. کلا خوبه که اسفندی باشی چون لازم نیست دغدغه ی هیچ چیز خاصی رو داشته باشی. مثلا هیچ انتخاباتی رو تو اسفند نمی ندازن... تو اسفند همه با هم مهربون تر می شن و اگه نظر من رو بخواین جامعه در نزدیک ترین وضعیتش نسبت به یک آرمان شهر قرار می گیره. دوست داشتنی نیست؟ البته که احتمالا برای شما که اسفندی نیستید شاید نباشه، ولی برای من هست. :)))) اسفند بهترین ماهه برای شوخی با زندگی. برای جدی نگرفتنش. برای ساده رد شدن از زمان. برای اینکه الکی الکی به خودت امید بدی که همه چی اکیه و بگذرونی و لذّت ببری... از ایناش خوشم می آد و متاسّفانه تا امسال کشفشون نکرده بودم به این وضوح.


   من توی این یه ماه سرطانی بودنم، خیلی چیز ها رو در مورد خودم کشف که خب حتّی خودم هم ازشون خبر نداشتم و این خودشناسی خوبی بود.


"من فهمیدم که قرار نیست کودک درونم به این زودی ها بمیره."

   من در آستانه ی بیست سالگی بودم ولی توی یکی از روز هاش، داشتم به وضوح با یاکریمی که روی پنجره ی اتاقم نشسته بود از پایین پنجره حرف می زدم و سعی می با حرف زدن هام و ت دادن دستم توجّه ش رو جلب کنم. داشتم بهش می گفتم :" تو تو! تو تو! اینجا رو نیگا کن." و وقتی فهمیدم یکی از همسایه هامون داره گشاد گشاد نگاهم می کنه و به عقلم شک کرده، خیلی ملیح یه لبخند زدم و رد شدم و به کفشم هم نبود. دنیای من در اون لحظه ی خاص شده بود جلب توجه یه پرنده ی کوچیک که اندکی بعدش پر زد و رفت...



"من فهمیدم یک سری از کارهایی که در حد ضمیر نا خودآگاهم هستن رو خیلی متناوب تکرار می کنم بدون اینکه بهشون فکر کنم حتّی!"

   من فهمیدم که وقت هایی که تو اتاقم تنها می شم و به فکر فرو می رم، نا خودآگاه  به کرکره ی راه راه اتاقم زل می زنم  بدون اینکه هدفی داشته باشم از این کار. اون قدری بهش خیره می شم که بعد از اینکه چشم ازش برداشتم تمام دنیا رو راه راه می بینم تا یک ربع. و این یکی از بهترین حس هایی بود که تونستم کشفش کنم. حتّی یه روز که خیلی بی کار بودم ما یمم زمان راه راه دیدن رو سعی اندازه بگیرم... شاید براتون عجیب، باور ن ی و یا حتّی احمقانه باشه ولی من حتّی هوا رو راه راه و موّاج می دیدم و ازش خوشم می اومد. بار ها شاید این کار رو توی این نوزده سال انجام دادم، ولی این اوّلین باری بود که فهمیدم چقدر از موّاج دیدن در و دیوار خونه خوشم می آد...

   من فهمیدم هیچ مثل من وقتی از در می آد دور حباب های نوری، رنگین کمون نمی بینه! فکر می همه این طوری اند، و وقتی فهمیدم هیچ تجربه ش رو نداره حس خوبی داشتم. نمی دونم به خاطر مشکل چشمامه، یا اینکه عینکی ام یا هرچی... ولی باورتون نمی شه. من حداقل هر چند روز یه بار دیدن رنگین کمون ها رو تجربه می کنم در مقایسه با ایی که شاید مدّت ها انتظار بارون رو می کشن واسه ی دیدنش و این یه نعمته.

   من حتّی فهمیدم که یه زخم روی یکی از لنگه های پام دارم که از دوم یا سوم دبیرستان به طور متناوب هی روش رو می کنم و نمی ذارم سر بگیره و الآن تقریبا در حد یه چاله شده بدون اینکه بدونم حدود چهار سالی هست نذاشتم سر بگیره. در صورتی که اصلا توی این چهار سال وجودش رو حس ن ، و حتّی اون دردی رو که موقع کندش به خودم تحمیل می کنم.



"من فهمیدم هیچ وقت برای اوّلین ساختن دیر نیست."

همون طور که گل واژه نوشته بود... من فقط توی همین یک ماه کوتاه خیلی از اوّلین های دنیا رو تجربه و حس می کنم اگه تا ته ته ته ته دنیا هم بهم وقت بدن، باز هم می تونم اوّلین های هیجان انگیزدیگه ای برای خودم بسازم.

   من جلوی در اتاقم دیوار ضد سوسک ساختم چون مامانم توی همه ی چاه ها سم سوسک ریخت و به جاش سوسک ها حمله به خونه مون و منم خوشم نمی اومد حمله کنن به اتاق من. برای همین دیواری ساختم که سوق شون می داد به سمت اتاق ایزوفاگوس و هنوز هم هر کی می خواد بیاد داخل، زیر لب بهش می گم: "حواست به دیوار ضد سوسک باشه. لهش نکنی..."

   من صحنه ی شسته شدن یه پل هوایی رو دیدم وقتی که بالاش بودم و حس خوبی داشتم وقتی اون قطره های آب ریز پخش شده تو هوا می ریختن روی سر و صورتم هرچند کثیف بودن.

   من برای اوّلین بار یه صدف رو گذاشتم رو گوشم با علم به اینکه می دونستم ص که می شنوم صدای دریا نیست، بلکه صدای گردش خون توی گوش های خودمه و بیشتر از قبل عاشق این حرکت صدف روی گوش شدم.


 

"من فهمیدم که به طرز غیر قابل باوری سندرم آ ین کار قبل از ددلاین رو گرفتم." 

   همون طور که تو سال کنکور گرفته بودم. کلّیییییییی بستنی خوردم به هوای اینکه آ ین بستنی ای هست که توی نوجوونی می خورم. کلییییییی رفتم به حساب آ ین باریه که قراره برم . کلییییییی تو کارهای خونه به مامانم کمک یا برای ایزوفاگوس سوال ریاضی حل رو حساب اینکه آ ین فرصتی هست که تو نوجوونی م کمک کرده باشم به ی. یه دنیااااااااااااا ع گرفتم به عنوان آ ین ع ها! و بین خودمون بمونه ولی کلیییییییی کلیییییییییییی در خفا گریه به عنوان آ ین گریه ها و همه ش به خودم می گفتم اشکال نداره آ ین باره. خودم می دونم که این رویکرد آ ین شمردن اصلا رویکرد مثبتی نیست، ولی واقعا دست خودم هم نیست این رفتارم و اصلا کنترل پذیر نبود برام. من تک تک آ ین هام رو دونه دونه شمردم. مثلا تا خود خود امروز که روز آ تین بودنم هست، می دونم که آ ین میوه ای که قبل از بیست سالگی م خوردم توت فرنگی بوده، یا آ ین وعده ی غذایی م تن ماهی بوده. می دونم آ ین لباسی که تنم بود قبل از بیست ساله شدنم یه پیرهن آبی خوش رنگ بود که بابام هم از رنگش تعریف کرد و پرسید اینو از مال من کش نرفتی؟ می دونم که آ ین سریالی که تو نوزده سالگی م دیدم فرار از زندان بود، آ ین آهنگم یکی از آهنگ های همون بند اسپانیایی ای بود که تازه کشفشون و آ ین کتابم اسمش ماجرای عجیب سگی در شب بود. آ ین سلام رو بابام بهم کرد و آ ین ص که شنیدم صدای مامانم بود. و کلی آ ین های دیگه که واقعا فکر نمی کنم لازمشون داشته باشم. صرفا شمردم شون و از همین لحظه می ذارم فراموش بشن. دیگه لازم شون ندارم...


"من فهمیدم که هنوز هیچ چیز نفهمیدم."

   شرح این یکی مورد از کشفیاتم سخته. چون باید نفهمیدن رو اوّل بفهمی که بتونی ازش بنویسی ولی اگه بفهمیش که دیگه اسمش نفهمیدن نمی شه. و خب تناقض. ولی می تونم بنویسم که خیلی از قاعده های دنیا رو درک نمی کنم و هنوزم عین همون بچّه ی هشت ساله، حس می کنم خیلی هرکی هرکی دارم می رم جلو بدون اینکه هیچ شناختی داشته باشم.

   مثلا نمی دونم ایده ش از کجا اومد تو ذهنم، ولی برخلاف هر سال دلم خواست بالا ه امسال جشن تولد بگیرم و یه سری از نزدیکانم کنارم باشن تو بیست سالگی م. خیلی ایده آل گفتم به همه شون می گیم به جای کادو، صرفا یه کاغذ با خودشون بیارن با یه دست نوشته یا نقاشی یا هر چیزی روش که کار خودشون باشه تا بچسبونمش تو دفترچه ی خاطراتم و بعدش یه ع یادگاری داشته باشم کنارشون. کنار همه ی همه شون بدون هیچ نقصان و کاستی... این فکر منو خیلی سر حال می آورد... ولی از نظر مامان و بابام خیلی ایده ی مس ه ای بود و در نطفه خفه ش . مثلا مامانم تو صورتم پرت کرد که:


"یعنی فقط به خاطر اینکه بیست س شده این کار رو کنیم؟ باباش مگه بیست سالگی چی داره؟"

"نمی دونم احتمالا به خاطر اینکه یه دهه ی جدیده... ولی بابا جان امیدوارم ما رو درک کنی. ما اصلا در شرایطش نیستیم که برات تولّد بگیریم. من دنبال کارهای زمینم، مامانت که سر کاره و همین جوریش هم دستش درد می کنه و اصلا توانایی ش رو نداره."

"تازه ما برای ایزوفاگوس هم تولد نگرفتیم امسال و اون ناراحت می شه اگه تو کادو بگیری و جشن داشته باشی ولی اون نداشته باشه. آزمون تیزهوشان داره می بینی که!"

"ولی مامان من که گفتم کادو نمی خوام.فقط یه روزه؛  اصلا هدفم این نبود که... "

"باشه تو گفتی و ما هم باور کردیم. تازه تو هم بگی اونا که باز کادو رو می آرن."

"تازه ایزوفاگوس که تولد بیست سالگی ش نیست!  اونم در آینده فرصتش رو خواهد داشت ولی من دیگه ندارم."

"حالا انگار بیست سالگی چیه. چرا مثل بچّه ها رفتار می کنی کیلگ."

"خب من  بعد از حدود هفت یا هشت سال حس خوبی نسبت به تولد گرفتن دارم. شما تو همه ی این سال ها برای ایزوفاگوس جشن تولد گرفتین! اونا حساب نبود؟"

" باز تو شروع کردی؟ باز سایه ی برادرت رو با تیر زدی؟ چند بار بهت گفتم این افکار بچّه گانه ت رو بذار کنار؟"

"ولی اگه اینقدر برات مهم هست  می تونیم پول بدیم دوستات رو توی یه رستوران خیلی خوب وخفن دعوت کنی و ..."

"نه حالا اگه خیلی اصرار داره من تحمّل می کنم براش جشن تولد می گیریم خودمون..."


   راستش یکم که بیشتر مکالمه ی بالا پیش رفت دیدم که چه قدر اونا منو نمی فهمن. چه قدر منم اونا رو نمی فهمم. برای همین خیلی ساده مودش خو د و از کله م انداختمش بیرون و گفتم که نظرم عوض شده و اصلا دیگه دلم نمی خواد جشن تولد داشته باشیم با وجودی که مامانم دیگه آماده شده بود جشن رو برگزار کنه با کلی نق و نوق. سعی اون طرفی که قراره درک می کنه من باشم. دقیق که فکر به این نتیجه رسیدم که من داشتم خیال ع گرفتن با ایی رو تو سرم می پروروندم که نزدیک تریناشون داشتن اینجوری از زیرش در می رفتن و هیچ تمایلی نداشتن به این کار. وای به حال درجه دوهایی مثل و نمی دونم پسر و پسر عمو هام و اینا. 


   خب این خیلی دل سردم کرد و همه ی شوقش رو ازم گرفت. این که می دیدم اون قدری که من دوست دارم از این آدما خاطره جمع کنم اونا هیچ احساسی ندارن و حتّی بدشون هم می آد شاید. اینکه من همیشه به زور توی تک تک مهمونی های بی دلیل شرکت ولی این بار نمی شه یه مهمونی به خاطر تولد بیست سالگی م داشته باشم و اونایی رو که دوستشون دارم همه رو با هم توی یه روز ببینم و یه ع یا دست خط یادگاری واسه وقتی که قراره بمیرن ازشون داشته باشم.  این که این قدر راحت بر می گردن می گن تو داری با برادرت حسودی می کنی یا نمی دونم تو می خوای کادو بگیری... اینکه بعد از این همه سال هنوز نفهمیدن من اگه یه دوست صمیمی به درد بخور داشتم که باهاش راحت باشم به ذهن خودم می رسید که روز تولدم رو باهاش سر کنم. مثلا من نود درصد موارد که درباره دوستام حرف می زنم تو خونه، دارم از توخالی و پوشالی بودنشون حرف می زنم... بعد بابام برای تولّد بیست سالگی م که برای اوّلین بار احساس می کنم یه چیز خاصیه، بر می گرده تز می ده برو با دوستات خوش باش پولش با من.  انگار که بعد این همه سال نفهمیده مشکل من با این جمله به جایی که با کلمه ی "پول" ش باشه با کلمه ی "دوست" ش هست.

   اینا در یک آن خیلی اذیتم کرد و بعدش  اصلا دیگه هیچ احساسی نسبت به تولّد گرفتن نداشتم و دیگه هم فکر نمی کنم تا سال های سال دلم بخواد هیچ کیک کوفتی تولّدی رو فوت کنم چون قطعا یاد بیست سالگی ای می ندازتم که می خواستم کنار یه سری آدمی که تا حدّی دوستشون داشتم باشم و خاطره جمع کنم ولی اونا هیچ کدومشون دوست نداشتن. و این خودش حس طرد شدگی وحشت ناکی بهم میده که اصلا دوست ندارم یادم بیفته. حس می کنم اون صفحه هایی که برای نوشته هاشون خالی گذاشته بودم تو سر رسیدم، تا آ عمر روحم رو خواهد خورد و اینکه به محض اینکه یکی از ایی که می خواستم دعوت شون کنم به این جشن بیفته بمیره، قطعا همه ش این به ذهنم می آد که چرا برگزارش ن اون جشن کوفتی رو؟

   تازه سر همین قضیه، الآن فردا مجبورم زنگ تلفن خیلی ها رو تحمّل کنم و هی پشت تلفن ادای ذوق زده ها رو در بیارم و تشکّر کنم که به یادم بودن واسه ی تبریک تولّدم. اگه توافق می شد روی جشن تولد، من می تونستم روز اصلی تولدم رو بدون هیچ دغدغه ی تبریکی سپری کنم و کاملا عادی و ایده آل باشه برام. معمولی ترین. ولی شاید فردا، حتّی بخوان برام سر شب وقتی بابام خسته و کوفته از سر کار رسید،  یکی از همین کیک های آماده ی پشت ویترین شیرینی فروشی رو  بیارن با گل های نرگسی که سر چهار راه می فروشنشون و به زور منو بنشونن پشتش که شمع بیست رو فوت کن که این کار قطعا حالم رو بد می کنه چون از روی انجام وظیفه می خوان همچین کار مس ه ای ن و اگه هم بشه قطعا مثل بچه های چهارساله عمرا افتخار نمی دم فوتش کنم با این حجمی از تنفر که الآن نسبت به این قضیه تو رگ هام جریان داره. و آهان. نمی ذارم یک دونه ع هم از بیست ساله شدنم بگیرن. اینم حالم رو به هم می زنه که بخوام ادای آدمای لاکچری رو در بیارم پشت دوربین در حالی که هیچ چیزی لاکچری نیست! یه چند بارم پچ پچ درباره ی ماشین یدن شنیدم از زبونشون که اینم واسم هیجان انگیز نیست اصلا. یعنی فکر اینکه تو اصلا بگو در یه ح رویایی و خیالی یه بنز بندازن زیر پام، یک ذره هم سر حالم نمی آره. ولی آره فکر اینکه اون چند صفحه ی دفترم رو بخوام با دست خط اینا پر کنم، تو چشمام برق می نداخت.


   به هر حال می خوام دیگه از روش بپرم بسّشه! دوست ندارم تلخ تمومش کنم، ولی شما که انتظار نداشتید تمام چیز هایی که من این ماه کشف هیجان انگیز و مثبت و قشنگ و گل و بلبل بوده باشه؟


   خب به هر حال هر چی کشف و ن دیگه بسه! الآن من اینجام و وقت دیگه ای ندارم. در اتّفاقی ترین نقطه ی دنیا و اتّفاقی ترین زمان دنیا. و امروز تنها زمانیه که جمله ی همیشه غلط زیر در یک لحظه ی خیلی کوچیک حکمش از نظر علم منطق درست می شه و دوباره تو یه لحظه ی بعدش برای همیشه تا ابد ابد غلط باقی می مونه. مثل یه چراغ که فقط توی یه ثانیه روشن می شه و بعد برای همیشه ی همیشه می سوزه. جمله ی زیر رو برای اون لحظه می نویسم، برای اون یه لحظه روشن شدن چراغم، قبل خاموشی ش. می خوام بدونه که من از وجودش خبر دارم:


"امروز بیستم فوریه ست و دوم اسفند ماه. در این لحظه من، کیلگارا، بیست سال دارم. و تازه دوشنبه هم هست و اینا همه شون مجموعه ی قشنگی از عدد های دو برام ایجاد می کنن و زندگی م هر چه قدرم مز ف هم باشه، در این لحظه می تونم دلم رو به اینا خوش کنم و از هم آرایی شون لذّت ببرم."


بی شک اگه قرار بود خودکشی کنم، هیچ تاریخی رو بیشتر از این نمی تونستم دوست داشته باشم و برای تاریخ مرگم انتخابش کنم این قدر که خوشگله. پس اینکه زنده ام الآن، ثابت می کنه احتمالا تا آ عمر خیال خودکشی رو خواهم داشت هم چنان ته ذهنم ولی قراره هر بار بی خیالش شم.


   راستی دکلمه ی زیر رو گوش بدید. یعنی خواستید متن رو نخونید ولی اینو گوشش بدید انصافا! هدیه ی من به خودم. هدیه ی من به شما. اصلا هرچی. ارزشش رو داره.  صدای مهدی ه با یکی از آهنگ هایی که خیلی دوستش دارم می ش . سعی هماهنگشون کنم با هم و چیز بدی از آب در نیومده. کلا کار با نرم افزار های موسیقی خیلی سخت بود واسم و اوّلین بار بود که این تجربه رو ب (یکی دیگه از اوّلین هایی که تجربه ولی یادم رفت بنویسمش!) و کلا یک پنج شنبه از صبح تا ظهر رو به فنا دادم تا یاد گرفتم همین یک فایل رو چه جوری بسازم و تهش دیگه از عقل خودم صرف نظر کرده بودم بس که پیچیده بود و سر در نمی آوردم و فکر می خنگ عالمم. ولی تهش یاد گرفتم. الآن می رو در حدّ ابت بلدم. می تونید سفارش بدین حتّی... :-"

   متن دکلمه ش جدیده. از توی همون جلسه ی پرسش و پاسخی که برگزار شد کش رفتم. پاسخ به یکی از افراد دیگه بود. دوست داشتم متنی که در جواب به من آپلود کرده بود رو براتون بذارم رو وب، ولی هر جوری که فکر دیدم خیلی احت می ره بالا که هویت حقیقی م لو بره و منم که همچین جفایی در حق وبلاگم نمی کنم. بعد از متن جو ه ی خودم، اینو از همه بیشتر دوست داشتم و براتون آپلودش . تو دماغی بودنش هم مربوط به توانایی های بارز من در می آهنگ ها نیست. خودشون سرما خورده بودن. :))

دکلمه ای  از سیّد مهدی - رمز فایل: kilgharrah


 

راستش اوّلش می خواستم فقط متنی رو که داخل این دکلمه خونده می شه تو وبلاگم بذارم برای امروز. لامصب خیلی دل نشین صحبت می کنه. ولی با وجودی که ذهنم در مورد بیست سالگی خالی بود، فکر کنم بلند ترین پست عمرم رو نوشتم. (جدی اگه بلند ترین پستم رو می دونید کدومه بگین خودم هم بدونم.) دیگه دلم پر بود دیگه. چی کارش کنم. باید معذرت بخوام الآن؟ :{


پ.ن روز تولّد: توی یکی از خندوانه ها رامبد می گفت، اومدن از یه سری آدم پیر پرسیدن الآن اگه برگردین تو جوونی تون چی کارا می کنین؟ پنج تا مورد داشت حسرت های این آدم های پیر. من یکی ش رو به وضوح یادم موند اون روز، و بهتون قول می دم که می خوام عملیش کنم تو این دهه ی جدیدم. یکی از حسرت هایی که آدم ها در دورانی که پیر می شن می خورن، اینه که ای کاش خودشون رو بیشتر نشون می دادن تو دوره جوونی! حالا فرض کن کیلگ، تو همین جوریش نسبت به بقیه ی آدم ها خود به خود سعی می کنی خودت رو محو کنی... وای به ح که چقدر می خوای حسرت بخوری اگه پیر بشی. آره دیگه خلاصه. نمی خوام اینجوری بشم. سعی می کنم بیشتر حرف بزنم و خودم رو تو چشم ملّت م که لا اقل خواستم بمیرم یه چند نفری ازم خاطره داشته باشن!

پ.ن: می دونی چند ساعته دارم می نویسم کیلگ؟ پنج ساعتی هست به نظر... در روز تولّدم نشمینگاهم رو حس نمی کنم دیگه. :))) و اینکه می خواستم بذارم شیش صبح آپلودش کنم چون گویا اون زمان قدم های مبارک رو توی اتاق عمل بیمارستان گذاشتم ولی واقعا حسّم نسبت به خیلی از چیزها کور شده. حسّش نیست. مودش نیست. هرچی. همین الآن که تمومش پستش می کنم...


تولّدم مبارک. هاه...



مشاهده متن کامل ...
واقعاً چرا ؟؟
درخواست حذف اطلاعات

 

1. چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟

2.    چرا ها به دخترها بهتر نمره میدن؟

3.    چرا بارون میاد، ترافیک میشه؟

4.    چرا تو خونه  ۴٠متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟

5.    چرا به هرکی مسن تره بیشتر اعتماد می کنن؟ 

 

1. چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟

2.    چرا ها به دخترها بهتر نمره میدن؟

3.    چرا بارون میاد، ترافیک میشه؟

4.    چرا تو خونه  ۴٠متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟

5.    چرا به هرکی مسن تره بیشتر اعتماد می کنن؟

6.    چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمیکنن؟

7.    چرا تو شهروند و هایپراستار و ... چشم میدوزن به سبد همدیگه؟

8.    چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟

9.    چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟

10.  چرا وقتی می رن لباس ب ن بقیه مغازه ها رو هم نگاه می کنن؟

11.  چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟

12.  چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟

13.  چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟

14.  چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟

15.  چرا روز پدر همه کادو می ند؟

16.  چرا مردها روز زن فقط طلا و ادکلن کادو می ند؟

16.  چرا مردها مناسبتهارو فراموش میکنن؟

17.  چرا زیاد می بینن ولی کتاب نمی خونن؟

18.  چرا اونهایی که زبانشون خوبه هم رو با زیرنویس نگاه میکنن؟

19.  چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟

20.  چرا زنها بچه برادرشون رو بیشتر از بچه خواهرشون دوست دارند؟

21.  چرا پدر دخترها تو خواستگاری کمتر از همه حرف می زنن؟

22.  چرا مراسم ختم ساعت ۴ بعد از ظهر تشکیل میشه؟

23.  چرا زنها با اینکه قلبا زن زلیلیسم رو قبول ندارن ازش دفاع میکنن؟

24.  چرا زنها نمیتونن ماشین پارک کنن؟

25.  چرا زنها تو هر مهمونی نباید لباس تکراری بپوشن؟

26.  چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتغال نه؟

27.  چرا هر رابطه ای یا باید مخفی باشه یا به ازدواج ختم بشه؟

29.  چرا اگه دوستمون ماشین و خونه ب ه ما چشمامون در میاد؟

31.  چرا با اینهمه شاعری که در طول تاریخ دارن شعر ترانه هاشون رو مریم حیدرزاده میگه

32.  چرا با موسیقی سنتی شون نمیشه ید؟

33.  چرا سه تار چهار تا تار داره؟

34.  چرا قرارداد کارمندی رو کارفرماها تنظیم میکنن؟

35.  چرا اکثر ماشینها یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟

36.  چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟

37.  چرا ترکها نمیتونن با هم فارسی صحبت کنن؟

38.  چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟(چه ربطی داره ابرو با روحیه؟)

39.  چرا زنها لوازم ارایش رو روی شصتشون تست میکنن؟ چرا مثل کرم پشت دستشون نمی زنن؟

40.  چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟

41.  چرا مردها فرق آرایش ۵٠ هزارتومنی با آرایش ١.۵ میلیون تومنی رو نمیفهمن؟

41.  چرا زنها 256 رنگ رو با اسم بلدن درحالیکه در طبیعت 10-12 رنگ بیشتر وجود نداره؟

42.  چرا کادوهای عروسی رو یه روز بعد از عروسی (پاتختی) می دن؟

43.  چرا داماد باید ب ه ؟

45.  چرا موقع پخش صحبتهای رئیس جمهور زیرنویس تبلیغاتی نمی ذارن؟

46.  چرا مردم تو تا ی راجع به سیاست صحبت میکنن؟

47.  چرا وقتی یه چیزی خوبه میخایم صاحابش بشیم؟

48.  چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟

49.  چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت نه است؟

50.  چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟

51.  چرا ی برای صبحونه ی رو مهمون نمیکنه؟

52.  چرا پشت کامیونها شعر می نویسن ؟

53.  چرا تو هر کوچه ای بجای یکی چندتا تکیه هست؟

54.  چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟

55.  چرا آدمها وقتی ع میگیرن روپنجه بلند می شن؟

56.  چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟

57.  چرا راننده تا ی ها از همه بدتر رانندگی میکنن؟

58.  چرا مردها ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟

59.  چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟



مشاهده متن کامل ...
دغدغه های یک پسر ایرانی
درخواست حذف اطلاعات
دغدغه های فکری یک پسر ایرانی
1 - چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟
۲ - چرا ها به دخترها بهتر نمره میدن؟
۳ - چرا بارون میاد، ترافیک میشه؟
۴ - چرا تو خونه ۴٠متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟
۵ - چرا به هرکی مسن تره بیشتر اعتماد می کنن؟
۶ - چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمیکنن؟
۷ - چرا تو شهروند و هایپراستار و چشم میدوزن به سبد همدیگه؟
۸ - چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟
۹ - چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟
۱۰ - چرا وقتی می رن لباس ب ن بقیه مغازه ها رو هم نگاه می کنن؟
۱۱ - چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟
۱۲ - چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟
۱۳ - چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟
۱۴ - چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟
۱۵ - چرا روز پدر همه کادو می ند؟
۱۶ - چرا مردها روز زن فقط طلا و ادکلن کادو می ند؟
۱۷ - چرا زیاد می بینن ولی کتاب نمی خونن؟
۱۸ - چرا اونهایی که زبانشون خوبه هم رو با زیرنویس نگاه میکنن؟
۱۹ - چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟
۲۰ - چرا زنها بچه برادرشون رو بیشتر از بچه خواهرشون دوست دارند؟
۲۱ - چرا پدر دخترها تو خواستگاری کمتر از همه حرف می زنن؟
۲۲ - چرا مراسم ختم ساعت ۴ بعد از ظهر تشکیل میشه؟
۲۳ - چرا زنها با اینکه قلبا زن زلیلیسم رو قبول ندارن ازش دفاع میکنن؟
۲۴ - چرا زنها نمیتونن ماشین پارک کنن؟
۲۵ - چرا زنها تو هر مهمونی نباید لباس تکراری بپوشن؟
۲۶ - چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتغال نه؟
۲۷ - چرا هر رابطه ای یا باید مخفی باشه یا به ازدواج ختم بشه؟
۲۹ - چرا اگه دوستمون ماشین و خونه ب ه ما چشمامون در میاد؟
۳۰ - چرا بچه ها همه خانوما رو خودش میدونه ؟
۳۱ - چرا با اینهمه شاعری که در طول تاریخ دارن شعر ترانه هاشون رو مریم حیدرزاده میگه
۳۲ - چرا با موسیقی سنتی شون نمیشه ید؟
۳۳ - چرا سه تار سه تا تار نداره؟
۳۴ - چرا قرارداد کارمندی رو کارفرماها تنظیم میکنن؟
۳۵ - چرا اکثر ماشینها یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟
۳۶ - چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟
۳۷ - چرا ترکها نمیتونن با هم فارسی صحبت کنن؟
۳۸ - چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟(چه ربطی داره ابرو با روحیه؟)
۳۹ - چرا زنها لوازم ارایش رو روی شصتشون تست میکنن؟ چرا مثل کرم پشت دستشون نمی زنن؟
۴۰ - چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟
۴۱ - چرا مردها فرق آرایش ۵٠ هزارتومنی با آرایش ١۵ میلیون تومنی رو نمیفهمن؟
۴۲ - چرا زنها ۲۵۶ رنگ رو با اسم بلدن درحالیکه در طبیعت ۱۰-۱۲ رنگ بیشتر وجود نداره؟
۴۳ - چرا کادوهای عروسی رو یه روز بعد از عروسی (پاتختی) می دن؟
۴۴ - چرا داماد باید ب ه ؟
۴۵ - چرا موقع پخش صحبتهای رئیس جمهور زیرنویس تبلیغاتی نمی ذارن؟
۴۶ - چرا مردم تو تا ی راجع به سیاست صحبت میکنن؟
۴۷ - چرا وقتی یه چیزی خوبه میخایم صاحابش بشیم؟
۴۸ - چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟
۴۹ - چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت نه است؟
۵۰ - چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟
۵۱ - چرا ی برای صبحونه ی رو مهمون نمیکنه؟
۵۲ - چرا پشت کامیونها شعر می نویسن ؟
۵۳ - چرا تو هر کوچه ای بجای یکی چندتا تکیه هست؟
۵۴ - چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟
۵۵ - چرا آدمها وقتی ع میگیرن روپنجه بلند می شن؟
۵۶ - چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟
۵۷ - چرا راننده تا ی ها از همه بدتر رانندگی میکنن؟
۵۸ - چرا مردها ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟
۵۹ - چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟
۶۰ - چرا مردها مناسبتها رو فراموش میکنن؟
۶۱ - چرا زنها سالوادور و فارسی ۱ رو از شوهراشون بیشتر میبینند؟
۶۲ - چرا انقدر حواست پرت شده که نفهمیدی از شماره ۳۲ بلافاصله پ شماره ۳۵؟
۶۳ - چرا انقدر ساده ای که الان رفتی دوباره بالا شماره ۳۲ تا ۳۵ رو دیدی؟ چرا به چشماتم شک داری ها ؟ چرا ؟


مشاهده متن کامل ...
دغدغه ها
درخواست حذف اطلاعات

دغدغه های فکری یک پسر ایرانی + طنز

دغدغه های فکری یک پسر ایرانی
۱ چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟

۲ چرا ها به دخترها بهتر نمره میدن؟

۳ چرا بارون میاد، ترافیک میشه؟

۴ چرا تو خونه ۴٠متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟

۵ چرا به هرکی مسن تره بیشتر اعتماد می کنن؟

۶ چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمیکنن؟

۷ چرا تو شهروند و هایپراستار و چشم میدوزن به سبد همدیگه؟

۸ چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟

۹ چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟

۱۰ چرا وقتی می رن لباس ب ن بقیه مغازه ها رو هم نگاه می کنن؟

۱۱ چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟


۱۲ چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟

۱۳ چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟

۱۴ چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟

۱۵ چرا روز پدر همه کادو می ند؟

۱۶ چرا مردها روز زن فقط طلا و ادکلن کادو می ند؟

۱۷ چرا زیاد می بینن ولی کتاب نمی خونن؟

۱۸ چرا اونهایی که زبانشون خوبه هم رو با زیرنویس نگاه میکنن؟

۱۹ چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟

۲۰ چرا زنها بچه برادرشون رو بیشتر از بچه خواهرشون دوست دارند؟

۲۱ چرا پدر دخترها تو خواستگاری کمتر از همه حرف می زنن؟

۲۲ چرا مراسم ختم ساعت ۴ بعد از ظهر تشکیل میشه؟

۲۳ چرا زنها با اینکه قلبا زن زلیلیسم رو قبول ندارن ازش دفاع میکنن؟

۲۴ چرا زنها نمیتونن ماشین پارک کنن؟

۲۵ چرا زنها تو هر مهمونی نباید لباس تکراری بپوشن؟

۲۶ چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتغال نه؟

۲۷ چرا هر رابطه ای یا باید مخفی باشه یا به ازدواج ختم بشه؟

۲۹ چرا اگه دوستمون ماشین و خونه ب ه ما چشمامون در میاد؟

۳۰ چرا بچه ها همه خانوما رو خودش میدونه ؟

۳۱ چرا با اینهمه شاعری که در طول تاریخ دارن شعر ترانه هاشون رو مریم حیدرزاده میگه

۳۲ چرا با موسیقی سنتی شون نمیشه ید؟

۳۳ چرا سه تار سه تا تار نداره؟

۳۴ چرا قرارداد کارمندی رو کارفرماها تنظیم میکنن؟

۳۵ چرا اکثر ماشینها یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟

۳۶ چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟

۳۷ چرا ترکها نمیتونن با هم فارسی صحبت کنن؟

۳۸ چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟(چه ربطی داره ابرو با روحیه؟)

۳۹ چرا زنها لوازم ارایش رو روی شصتشون تست میکنن؟ چرا مثل کرم پشت دستشون نمی زنن؟

۴۰ چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟

۴۱ چرا مردها فرق آرایش ۵٠ هزارتومنی با آرایش ١۵ میلیون تومنی رو نمیفهمن؟

۴۲ چرا زنها ۲۵۶ رنگ رو با اسم بلدن درحالیکه در طبیعت ۱۰-۱۲ رنگ بیشتر وجود نداره؟

۴۳ چرا کادوهای عروسی رو یه روز بعد از عروسی (پاتختی) می دن؟

۴۴ چرا داماد باید ب ه ؟

۴۵ چرا موقع پخش صحبتهای رئیس جمهور زیرنویس تبلیغاتی نمی ذارن؟

۴۶ چرا مردم تو تا ی راجع به سیاست صحبت میکنن؟

۴۷ چرا وقتی یه چیزی خوبه میخایم صاحابش بشیم؟

۴۸ چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟

۴۹ چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت نه است؟

۵۰ چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟

۵۱ چرا ی برای صبحونه ی رو مهمون نمیکنه؟

۵۲ چرا پشت کامیونها شعر می نویسن ؟

۵۳ چرا تو هر کوچه ای بجای یکی چندتا تکیه هست؟

۵۴ چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟

۵۵ چرا آدمها وقتی ع میگیرن روپنجه بلند می شن؟

۵۶ چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟

۵۷ چرا راننده تا ی ها از همه بدتر رانندگی میکنن؟

۵۸ چرا مردها ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟

۵۹ چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟

۶۰ چرا مردها مناسبتها رو فراموش میکنن؟

۶۱ چرا زنها سالوادور و فارسی ۱ رو از شوهراشون بیشتر میبینند؟

۶۲ چرا انقدر حواست پرت شده که نفهمیدی از شماره ۳۲ بلافاصله پ شماره ۳۵؟

۶۳ چرا انقدر ساده ای که الان رفتی دوباره بالا شماره ۳۲ تا ۳۵ رو دیدی؟ چرا به چشماتم شک داری ها ؟ چرا ؟
اگه جوابشو میدونی به منم بگو تا بدونم


مشاهده متن کامل ...
از روی ع پروفایل عاشق ی نشوید
درخواست حذف اطلاعات

تشخیص اینکه چه چیزی در اینترنت واقعی است و چه چیزی واقعی نیست، به تدریج سخت و دشوار می‌شود. ما فقط در  مورد اخبار جعلی صحبت نمی‌کنیم، در مورد میلیون‌ها ع و تصویر صحبت می‌کنیم که شاید و شاید هم نه توسط نرم افزارهای دیجیتالی ترکیب و اصلاح شده‌اند.


به این ع ‌ها، قبل و بعد از دستکاری با فتوشاپ نگاه کنید، تا منظور ما را راحت‌تر متوجه شوید. این تصاویر و ع ‌ها توسط کاربری به نام «weibo» که با نام «کاناهووو» (kanahoooo) نیز شناخته می‌شود، با استفاده از نرم افزار فتوشاپ (p oshop) ویرایش شده‌اند. البته رسانه‌های چینی تمایل دارند که او را «فتوشاپ هولی» (p oshop holy) به معنی ارباب فوتوشاپ نام ببرند. اما چرا؟ به این دلیل که مهارت‌های این خانم هنرمند آنچنان بالا و حرفه‌ای است که بیش از 430 هزار فالوئر پیدا کرده است.


چه او، مردان یا دختران را تغییر شکل دهد و چه پسران را به دختر تبدیل کند، به نظر می‌آید که چیزی وجود ندارد که این ادیتور و ویرایشگر ع نتواند انجام دهد.


«کاناهووو» که به گفته‌ی «msn»، شغل روزمره‌ی او، زیباتر و درخشان ظاهر مردم است، ظاهراً خدمات و سرویس‌های فتوشاپی به مردم برای بهتر به نظر آمدن در شبکه‌های اجتماعی می‌دهد.


این هنرمند زن می‌گوید: «به چیزهای بی عیب و نقصی که در اینترنت و فضای مجازی مشاهده می‌کنید، اعتماد نداشته باشید. اگر می‌خواهید در مورد ی، اطلاعاتی به دست بیاورید، باید او را در واقعیت ببینید.»


برخی از آثار فتوشاپی این هنرمند را در زیر مشاهده خواهید کرد. اجازه بدهید که این تصاویر برای شما هشدار دهنده باشند تا همیشه به یاد داشته باشید که فاصله‌ی واقعیت و خیال حتی می‌تواند از یک تار مو هم نازکتر باشد.


اینجاست که گفته می‌شود: «لولو تحویل بدهید و هلو تحویل بگیرید!»


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد!  


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد! 


 


چرا هرگز نباید به ع ‌های شبکه‌های اجتماعی اعتماد کرد!





مشاهده متن کامل ...
آشنایی با آزمون میلون 3
درخواست حذف اطلاعات
پرسشنامه شخصیت سنج میلون یکی از آزمون های معروف در روان شناسی برای شناسایی ویژگی های شخصیتی است. این آزمون جزو آزمون های تخصصی است که نتایج آن باید توسط روان شناس آموزش دیده تفسیر شود و نتایج و اعداد نمایش داده شده در انتهای تست برای شما گنگ و نامفهوم خواهد بود. به همین دلیل فقط در صورتی اقدام به پاسخگویی به این تست ید که روان شناس تان از شما خواسته باشد آن را تکمیل کند.


هدف آزمون:
تعیین ویژگی های شخصیتی
سازنده ی آزمون:
تئودور میلون
دستورالعمل پاسخگویی به آزمون:
این آزمون شامل 175 جمله است که افراد برای توصیف خودشان به کار می برند. این جمله ها برای کمک به توصیف احساس، رفتار و طرز فکر شما در نظر گرفته شده است.
اگر شما با یک جمله موافق هستید یا معتقدید که منطبق با وضعیت شماست گزینه بله را انتخاب کنید.
اگر شما با یک جمله موافق نیستید و یا فکر می کنید که در مورد شما صحت ندارد گزینه خیر را انتخاب کنید.
سعی کنید به همه جمله جواب دهید حتی اگر از انتخاب خود مطمئن نیستید. اگر برای یک جمله حداکثر سعی خود را نموده اید ولی نتوانستید نتیجه بگیرید، گزینه خیر را انتخاب کنید.

پرسشنامه چند محوری بالینی میلون 3
millon clinical multiaxial inventory (mcmi-iii)
دفترچه ای که در اختیار شما قرار گرفته است دارای جمله هایی است که مردم برای توصیف خودشان به کار می برند. این جمله ها برای کمک به توصیف احساس، رفتار و طرز فکر شما در نظر گرفته شده است. صداقت و جدیت شما در علامت گذاری جمله ها به شناخت شما کمک می کند. چنانچه تعدادی از سوال ها غیر واقعی به نظر می آیند یا با شرائط شما منطقی نیستند، نگران نباشید زیرا آن ها برای توصیف افرادی با مشکلات مختلف تهیه شده اند.
- اگر شما با یک جمله موافق هستید یا معتقدید که منطبق با وضعیت شماست واژه ” بلی” را در پاسخنامه علامت بزنید.
- اگر شما با یک جمله موافق نیستید یا معتقدید که در مورد شما صحت ندارد واژه ” خیر” را در پاسخنامه علامت بزنید.
- سعی کنید به همه جمله ها جواب دهید حتی اگر از انتخاب خود مطمئن نیستید.
- اگر حداکثر سعی خود را نمودید ولی نتوانستید نتیجه بگیرید، واژه خیر را در پاسخنامه علامت بزنید.

1. اخیرا، حتی صبح ها احساس ضعف و بی حالی می کنم.
2. برای قوانین و مقررات احترام زیادی قائلم ، زیرا از حقوق افراد حمایت می کنند.
3. به قدری از انجام دادن کارهای مختلف لذن می برم، که نمی توانم تصمیم بگیرم ، کدام یک را اول انجام بدهم.
4. بیشتر وقت ها احساس ضعف و خستگی می کنم.
5. چون فکر می کنم آدم بزرگ و مهمی هستم برایم مهم نیست که دیگران در مورد من چه فکری می کنند.
6. دیگران به اندازه کافی قدر کارها و زحمات مرا نمی دانند.
7. اگر خانواده ام به من زور بگویند احتمالا عصبانی می شوم و در برابر خواست آنها مقاومت می کنند.
8. مردم پشت سرم در مورد قیافه و رفتارم حرف می زنند و مس ه ام می کنند.
9. اغلب اگر ی اذیتم کندبه شدت از او انتقاد می کنم.
10. به ندرت تحت تاثیر چیزی قرار می گیرم.
11. هنگام راه رفتن نمی توانم تعادلم را حفظ کنم.
12. به آسانی و به سرعت احساساتم را بروز می دهم.
13. استعمال اغلب مرا به دردسر می اندازد.
14. گاهی اوقات با خانواده ام بسیار تند و خشن برخورد می کنم.
15. خوشی های من دوام چندانی ندارند.
16. من آدمی خیرخواه و فروتن هستم.
17. در نوجوانی به خاطر رفتار بدی که در مدرسه داشتم دچار دردسرهای فراوانی می شدم.
18. از ارتباط نزدیک با دیگران می ترسم، زیرا ممکن است رسوا شوم و مس ه ام کنند.
19. دوستانی را انتخاب می کنم که بدی هایم را به من گوشزد کنند.
20. اغلب از دوره کودکی افکار غم انگیزی به خاطر دارم.
21. من ارتباط با جنس مخالف را دوست دارم.
22. بسیار دمدمی مزاج هستم، دایم نظرات و احساساتم را تغییر می دهم.
23. هرگز مصرف ، مشکل جدی در کارم به وجود نیاورده است .
24. چندسالی است که احساس می کنم در زندگی ش ت خورده ام.
25. نمی دانم چرا اغلب دچار پشیمانی و احساس گناه می شوم.
26. دیگران نسبت به قدرت من حسادت می کنند.
27. اگر حق انتخاب داشته باشم ترجیح می دهم تنها کار کنم.
28. فکر می کنم نظارت و کنترل دقیق بر اعضای خانواده ام لازم و ضروری است.
29. دیگران مرا آدمی گوشه گیر و منزوی می دانند.
30. اخیرا دلم می خواهد چیزها را بشکنم.
31. من با جذ ت خودم می توانم توجه هر فرد خاصی را به خودم جلب کنم.
32. من همیشه دنبال این هستم که دوستان جدیددی پیدا کنم و با افراد تازه ای نشست و برخاست کنم.
33. اگر ی از من انتقاد کند فورا خطاها و عیب های او را بیان می کنم.
34. تازگی ها به کلی د شده ام.
35. اغلب از انجام کار دست می کشم، زیرا می ترسم آن را درست انجام ندهم.
36. اغلب خشم و عصبانیتم را بروز می دهم و بعد پشیمان می شوم.
37. گاهی قدرت حس را در بعضی از قسمت های بدنم از دست می دهم.
38. من بدون توجه به این که انجام کاری چه اثری بر دیگران دارد کارم را انجام می دهم.
39. مصرف ممکن است عاقلانه نباشد ولی در گذشته حس می به آن احتیاج دارم.
40. من آدم آرام و ترسویی هستم.
41. اغلب احمقانه و بی مقدمه رفتار می کنم به طوری که بعدا مرا به دردسر می اندازد.
42. هرگز ی را که از من سوء استفاده کرده نمی بخشم، یا موقعیت دردناکی را که تحمل کرده ام فراموش نمی کنم.
43. اغلب بعد از آن که حادثه برایم اتفاق افتاد احساس ناراحتی و تنش می کنم.
44. اکثر اوقات احساس افسردگی و ناراحتی وحشتناکی دارم.
45. همیشه سعی می کنم دیگران را از خود خشنود کنم حتی اگر از آنها بدم بیاید.
46. در مقایسه با دیگران ، همیشه کمتر به مسائل علاقه نشان داده ام.
47. وقتی اتفاق بدی می افتد، احساس گناه می کنم.
48. از خیلی وقت پیش، صلاح خود را در این دیده ام که با دیگران کمتر رابطه داشته باشم.
49. از بچگی مواظب بودم ی سرم کلاه نگذارد.
50. از آدم هایی که خیال می کنند هر کاری را می توانند بهتر از من انجام دهند متنفرم.
51. وقتی حوصله ام سر برود ، دوست دارم به کار پر هیجانی دست بزنم.
52. اعتیاد من مشکلاتی برای من و خانواده ام به وجود آورده است.
53. تنبیه هرگز مانع انجام کاری که دوست دارم نشده است.
54. بارها بی دلیل ، شادی و هیجان بیش از حد به من دست داده است.
55. چند هفته است که بی دلیل احساس خستگی و فرسودگی می کنم.
56. مدتی است که هیچ کاری را درست انجام نمی دهم و به این دلیل شدیدا احساس گناه می کنم.
57. فکر می کنم آدمی اجتماعی و خونگرم هستم.
58. اخیرا بسیار کم رو و خج ی شده ام.
59. برای روزهای تنگدستی پس انداز می کنم.
60. من به اندازه دیگران در زندگی شانس ندارم.
61. دائم افکار و شه ها ، در ذهنم موج می زنند و رهایم نمی کنند.
62. چند سالی است که از زندگی کاملا دلسرد و ناامید شده ام.
63. چند سالی است که افراد زیادی در مورد زندگی خصوصی ام جاسوسی می کنند.
64. نمی دانم چرا ولی گاهی حرفهای بد می زنم، صرفا برای این که دیگران را رنجیده خاطر کنم.
65. در سال گذشته، بیش از 30 بار بر فراز اقیانوس اطلس پرواز کرده ام.
66. در گذشته اعتیاد به باعث شده شغلم را از دست بدهم.
67. فکر های مهمی در سر دارم که مردم این زمانه آن را نمی فهمند.
68. اخیرا مجبورم بدون دلیل در مورد چیزی مکررا فکر کنم.
69. از اکثر موقعیت های اجتماعی دوری می کنم زیرا می ترسم مردم از من انتقاد کنند یا مرا طرد کنند.
70. بیشتر وقتها فکر می کنم شایسته موفقیت هایی که نصیبم شده است نبوده ام.
71. اغلب وقتی تنها هستم، احساس می کنم ی کنارم نشسته که دیده نمی شود.
72. اغلب به دیگران اجازه می دهم تصمیم های مهمی برایم بگیرند.
73. احساس بی هدفی می کنم و نمی دانم در زندگی به کجا می روم.
74. ظاهرا نمی توانم بخوابم و بعد از خواب هم به اندازه قبل از خواب خسته ام.
75. اخیرا خیلی عرق می کنم و کلافه ام.
76. پیوسته فکرهای عجیبی به سرم می زند کاش می توانستم از شر آنها خلاص شوم.
77. حتی وقتی بیدارم متوجه آدم هایی که دور و برم هستند، نمی شوم.
78. برایم مشکل است که بر هوس مشروب خواری خود غلبه کنم.
79. من اغلب اوقات افسرده و غمگین هستم.
80. پیدا دوست برایم کار ساده ای است.
81. از سوء استفاده ای که در کودکی از من شده شرمنده ام.
82. همیشه نگرانم که کارهایم خوب برنامه ریزی و تنظیم باشد.
83. ظاهرا اغلب خلق و خویم از روزی به روز دیگر تغییر زیادی می کند.
84. می ترسم ریسک کنم و چیزهای جدید را امتحان کنم.
85. سوء استفاده از ی که خود اجازه چنین کاری را می دهد عیب نمی دانم.
86. مدتی است غمگین و گرفته ام و نمی توانم از این ح خلاص شوم.
87. اغلب از دیدن آدم هایی که کند کار می کنند عصبانی می شوم.
88. در مهمانی ها هیچوقت گوشه گیر نیستم.
89. من آن چه اعضای خانواده ام انجام می دهند را زیر نظر دارم تا به چه ی می توان اعتماد کرد.
90. گاهی در برابر مهربانی مردم دستپاچه و عصبانی می شوم.
91. استعمال باعث درگیری خانوادگی برایم شده است.
92. اکثر اوقات تنها هستم و این تنهایی را ترجیح می دهم.
93. بعضی از اعضای خانواده ام می گویند که خودخواه هستم و فقط به خودم فکر می کنم.
94. مردم خیلی راحت می توانند نظرم را نظرم را عوض کنند حتی اگر تصمیم نهایی را خودم گرفته باشم.
95. بیشتر وقت ها به دیگران دستور می دهم و آنها را عصبانی می کنم.
96. قبلا دیگران به من گفته اند که به خیلی چیزها بیش از حد شور و علاقه نشان داده ام.
97. بهتر است آدم زود بخوابد و زود بیدار شود.
98. احساس من نسبت به افراد مهم زندگی ام اغلب بین محبت و نفرت در نوسان است.
99. در جمع و موقعیت های اجتماعی همیشه مضطرب و کلافه ام.
100. من هر روز مشروب می خورم.
101. قبول دارم که مسئولیت های خانوادگی را جدی نمی گیرم ، ولی باید آن ها را جدی بگیرم.
102. از همان کودکی بتدریج رابطه خودم را با واقعیت از دست داده ام.
103. افراد آب زیرکاه اغلب سعی دارند کاری را که من انجام داده ام یا فکرش از من بوده است را به اسم خودشان تمام کنند.
104. من نمی توانم شادی زیادی تجربه کنم چون احساس می کنم لیاقتش را ندارم.
105. علاقه چندانی به دوست پیدا و رفاقت ندارم.
106. بارها در زندگیم وقتی شاد بودم و فعالیت زیادی داشتم ح افسردگی به من دست داده است.
107. اشتهایم را به کلی از دست داده ام.
108. من از تنهایی و بی ی و از این که به خودم متکی باشم می ترسم.
109. خاطره یک وحشتناک در گذشته، دائم فکر مرا پریشان می کند.
110. در سال گذشته ع من روی جلد مجله های زیادی چاپ شد.
111. ظاهرا علاقه ام را به اکثر فعالیت های لذت بخش مثل رابطه از دست داده ام.
112. در یکی دو سال گذشته بسیار غمگین و دلسرد بوده ام.
113. یکی دوبار با قانون مشکل داشته ام.
114. بهترین راه اجتناب از اشتباه ، تجربه داشتن است.
115. مردم به خاطر کاری که انجام نداده ام، به من تهمت می زنند.
116. اکثر اوقات عادت دارم برخی از مردم را اذیت کنم.
117. گاهی مردم فکر می کنند من عجیب و غریب صحبت می کنم و صحبت های من برای آنها غریب و نا آشناست.
118. دوره هایی در زندگی من وجود داشته است که قادر به ید نبوده ام.
119. مردم تلاش دارند مرا بگیرند چون فکر می کنند من دیوانه ام.
120. من هرکاری لازم باشد انجام می دهم تا فردی که دوستش دارم مرا ترک نکند.
121. یکی دوبار در هفته پرخوری می کنم.
122. فکر می کنم تمام فرصت های خوبی که برایم پیش آمد را از دست داده ام.
123. هیچ وقت نتوانستم از احساس غم و اندوه رهایی یابم.
124. وقتی تنها و دور از خانه هستم اغلب احساس اضطراب و هراس می کنم.
125. گاهی مردم از دست من عصبانی می شوند زیرا فکر می کنن من زیاد حرف می زنم یا تند صحبت می کنم.
126. امروزه اکثر افراد موفق ، یا خوش شانس اند یا .
127. من نمی خواهم با دیگران رابطه نزدیک پیدا کنم چون مطمئنم به من علاقه مند می شوند.
128. بدون علت مشخصی احساس افسردگی می کنم.
129. بعد از سالها همچنان در مورد حادثه ای که واقعا زندگی ام را تهدید می کرد، خواب های وحشتناک می بینم.
130. توان انجام کارهای روزمره ام را ندارم.
131. وقتی به کمک احتیاج دارم الکل می نوشم.
132. من از فکر در مورد این که چگونه در کودکی مورد سوء استفاده قرار گرفته ام متنفرم.
133. وقتی همه کارها خوب پیش می رود دائم نگرانم، بزودی حادثه بدی اتفاق خواهد افتاد.
134. وقتی حادثه بدی در زندگی ام اتفاق می افتد گاهی احساس ناتوانی می کنم و تقریبا دیوانه می شوم.
135. واقعا از تنهایی و درماندگی و از دست دادن حمایت نزدیکانم که من به آنها وابسته ام، می ترسم.
136. می دانم که پول زیادی برای ج کرده ام.
137. همیشه قبل از شروع انجام کاری، باید اطمینان پیدا کنم که آن کار در آن مدت محدود تمام می شود.
138. می دانم که مردم پشت سرم صحبت می کنند.
139. من در گرفتن عفو و بخشش دیگران مهارت دارم.
140. می دانم که برایم نقشه کشیده اند.
141. احساس می کنم که بیشتر مردم افکار پست و زشتی در مورد من دارند.
142. اغلب احساس تنهایی و پوچی می کنم.
143. گاهی بعد از غذا خوردن خودم را مجبور به استفراغ می کنم.
144. من معتقدم که همه را خوشحال می کنم و دیگران مرا به خاطر کارهایی که انجام می دهم و حرف هایی که می زنم تحسین می کنند.
145. دائم نگران ی یا چیزی هستم.
146. همیشه بی جهت فریب می خورم، به ویژه وقتی ی خودش را برتر از من نشان می دهد.
147. دائم افکار اضطراب برانگیز به ذهنم می آید.
148. در زندگی ام چیزهای کمی وجود دارد که واقعا مرا حوشحال کند.
149. وقتی به سرنوشت دردناکی که در گذشته داشته ام فکر می کنم احساس ناکامی کرده و به مرگ می شم.
150. از این که خیلی زود بیدار می شوم و دیگر نمی توانم بخوابم ناراحتم.
151. من هرگز قادر به ابراز احساساتم نیستم چون در نظر مردم ارزشی ندارم.
152. من مشکل اعتیاد دارم و تلاشم برای کنارگذاشتن آن ناموفق بوده است.
153. عده ای تلاش می کنند افکارم را کنترل کنند.
154. قبلا تلاش کرده ام خودم را بکشم.
155. من گرسنگی می کشم تا از همین هم که هست لاغر تر شوم.
156. نمی دانم چرا برخی از مردم به من می خندند.
157. در ده سال گذشته هیچ ماشینی ندیده ام.
158. از آدم هایی که مرا لمس می کنند شدیدا می ترسم چون فکر می کنم آنها ممکن است به من صدمه بزنند.
159. چون آن ها از توانایی های فوق العاده من خبردارند می خواهد مرا دستگیر کنند.
160. دائم فکرم درگیر حادثه ای است که برایم اتفاق افتاده است.
161. ظاهرا کاری می کنم که دیگران فکر کنند می خواهم به خودم صدمه بزنم.
162. اغلب آن قدر غرق افکارم می شوم که متوجه نمی شوم اطرافم چه می گذرد.
163. مردم به من می گویند لاغر هستم ، اما من احساس می کنم خیلی چاقم.
164. وقایع هولناک گذشته دائم به فکر و خواب من می آیند.
165. من به جز اعضای خانواده ام هیچ دوستی ندارم.
166. من اغلب کارهایم را سریع انجام می دهم و در مورد چیزهایی که باید انجام دهم فکر نمی کنم.
167. من به گونه ای حمایت دوستانم را جلب کرده ام که دیگران نمی توانند از من سوء استفاده کنند.
168. اغلب به وضوح چیزهایی می شنوم که مرا ناراحت می کند.
169. من همیشه برای نزاع با دیگران خودم را مجهز نگه می دارم زیرا از برخورد تندشان می ترسم.
170. من هر کار را چند بار انجام می دهم . گاهی به خاطر کاهش نگرانیم و گاهی به خاطر این که مطمئن شوم حادثه بدی اتفاق نمی افتد.
171. تازگی ها به طور جدی به این فکر افتاده ام که به زندگیم خاتمه دهم.
172. مردم مرا آدمی منظم و مقرراتی می دانند.
173. وقتی به حادثه دردناکی که سالها پیش برایم اتفاق افتاد فکر می کنم دچار ترس و اضطراب می شوم.
174. اگر چه من از دوست پیدا می ترسم ولی مایلم دوستان بیشتری داشته باشم.
175. واقعیت این است که مردم می خواهند با من دوست شوند تا مرا د کنند.



فتحی آشتیانی ، علی . آزمون های روان شناختی – ارزشی شخصیت و سلامت روان . انتشارات بعثت . 1388
شریفی، علی اکبر (1386) . راهنمای ام . سی . ام . آی .(میلون3 ) . تهران . مرکز نشر روان سنجی
نظر پایگاه روان سنجی :
همان طور که از عنوان تست بر می آید کاربرد بالینی دارد . دو نکته در بررسی ماده های تست به نظر رسید . اول این که پاسخ به گویه شماره 23 ” هرگز مصرف ، مشکل جدی در کارم به وجود نیاورده است” دارای ابهام است . فرض مقدماتی بر مصرف است ، اگر فرد مصرف کننده نباشد پاسخش بلی می شود .ولی در مقابل تایید مصرف مواد است ، اگر پاسخ خیر باشد ، نیز ابهام وجود دارد . یعنی مصرف برایش مساله ساز است . با توجه به راهنمای تست ، اگر سوال درباره آزمودنی موضوعیت نداشته باشد ، باید پاسخ خیر بزند !
همینطور گویه 101 دارای ابهام در پاسخ دهی است . مسئولیت های خانوادگی را جدی نمی گیرم ، ولی باید آنها را جدی بگیرم . این گویه نیز از دو گزاره تشکیل شده است . که پاسخ ” بلی” یا ” خیر” هر کدام بار خاص خود را دارد .



مشاهده متن کامل ...
رمان افسانه زندگی مرموز
درخواست حذف اطلاعات

season 3

back of remember



رمان تخیلی زندگی مرموز- فصل سوم (بازگشت خاطرات)

وقتی چشمامو باز خودم رو درون یک اتاق بسیار مجلل دیدم. گویی در زمان بسیار دوری درون یک قصر زندگی می .بلند شدم و خودمو به در رساندم و از اتاق بیرون زدم.واقعا شگفت انگیز بود.انگار تو خواب بودم.ولی واقعیت بود و من واقعا در یک زمان بسیار دور درون یک قصر بسیار باستانی بودم.از همه عجیب تر برام این بود که چرا اینجام و چطوری سر از اینجا در اوردم.ترس داشتم که ی منو ببینه و منو به جرم ورود به یکی از اتاق های قصر بندازن تو سیاهچال.برای همین خیلی اروم بدون اینکه ی متوجه بشه داشتم به سمت وجیی حرکت می که ناگهان از یک طرف شخصی منو صدا زد جایی دارید میرید.فکر کنم دیگه کارم تموم بود.برگشتم و نگاه مشخص بود که شخص بسیار کله گنده ای بوده.سریع خودمو جمعو جور و پاسخ دادم ببخشید فک کنم راهمو گم .کمی خشمگین شده بود.بعد متوجه شدم که به خاطر تاظیم ن بود.ولی دیگه غرورم اجازه نمیداد که خودمو خورد کنم و از جهتی من تاظیم بلد نبودم.برای همین فقط یک معضرت خواهی و خواستم که راه وجی رو بهم نشون بده.عجیب بود خیلی سریع پاسخ داد که جلوتر به در وجی میرسید و میتونید گورتون رو گم کنید.نمیدونم یا من خیلی بالا دست بودم یا اینکه اون شخص زیاد اعنبار بزرگی نداشت.به هر حال با غرور خاصی تشکر و سعی راه وج رو پیدا کنم که جلوی روم یکباره یک دختر بسیار زیبا که مشخص بود که یک پرنسس بود ظاهر شد و فورا دستو پامو گم و یک تاظیم خیلی سرد که یک لحظه پرنسس را خنده ای برد و فورا پاسخ داد که اولا اشتباه تاظیم کردی و دوما شما جلوی شاهزاده ولیعهد تاظیم نکردی و به من تاظیم کردی چرا؟

پاسخ دادم منو ببخشید بانو من نمیدونم چطوری سر از اینجا دراوردم.پرنسس پاسخ داد که البته که نمیدونید.شما از اونجایی که جون منو نجات دادید من هم جون شمارا نجات دادم و به خاطر من هست که برادرم تا الان فرمان تورو صادر نکرده.ولی به هر حال از شما ممنونم که جون منو نجات دادین.و از شما میخوام که هدیه ای از من بپذیرید تا دینم رو به شما اهدا کنم.

من هنوز توی شک بودم.برای همین از پرنسس پرسیدم که نجات جون شما؟ببخشید من یادم نمیاد که واقعا قبلا شمارو دیده باشم.

-البته.من توی کالسکه بودم که دیدم یک باره کالسکه از حرکت ایستاد و دیدم صدای فریاد از بیرون میومد.بیرون رو نگاه که دیدم دسته ای از گرگ ها به ما حمله کرده بودند و همهرو قتل عام د.راستن ترسیده بودم که دیدم ناگهان تو شجاعانه گرگ هارو تحریک کردی و گرگ ها به تو حمله د و تو کمی دورتر گرگ ها توروگرفته بودند و همین موقع بود که برادرم با تیرانداز ها رسید و گرگ هارو کشت.و حالا عجیب اینکه تو حتی یه اش هم بر نداشتی.شما دارویی چیزی دارین؟

-اها.البته بازم گرگ ها.بله گرگها.همیشه ا ش یه جوری با گرگها ختم میشه یا به نحوه ای شروع میشه.

-بازم؟شما چیزی میدونید؟

-نه راستش دقیقا این چیزیه که خودمم نمیدونم.گرگها.واقعا عجیبن.میدونستی که شبها با یک چشم میخوابن؟

-نه.شما باهاشون خو دین؟

-البته که نه این چیزیه که میدونم.راستش خودمم نمیدونم چی میگم.من متعلق یه دنیایه دیگم و شما دقیقا معلوم نیست تو چه سالی هستین.

-بهتره استراحت کنید فک کنم اسیب مغزی دیدن.

فورا از خدمتکار ها خواست تا منو تا اتاق راهنمایی کنن.نمیدونم دلیلش چی بود که این همه اتفاق برای من پیش میومد و من نباید خودم بدونم.چرا هر وقت قضیه گرگ ها میشه تا من از ماجرای خودم عقب هستم.بعد از ساعت ها کلافگی تو اون اتاق تصمیم گرفتم که هر طوری میشد از قصر بیرون میزدم.همین که در رو باز شخصی جلوم ظاهر شد و از من خواست که به اتاق پرنسس برم.مقعیتی بود تا زا او میخواستم که بزاره از قصر بیرون برم.وقتی که نزد ایشون رفتم دیدم که شاهزاده و پرنسس به همراه پادشاه اونجا نشسته بودند و معلوم بود که قضیه اصلا اسون نبود.با احترام نشستم روی یکی از صندلی ها و اون ها هم بهم خوش امد گویی د و سریع رفتند رو اصل مطلب.کی هستم و از کجا میام و چرا جون پرنسس رو نجات دادم.منم جواب میدادم که منو عفو کنید من واقعا نه میدونم کی هستم و نه میدونم چرا پرنسس رو نجات دادم و اصلا چطوری نجات دادم ولی میدونم که از یه جای خیلی دور و عجیب که شماها نمیفهمید کجاست از طریق یک غار اومدم و وقتی بیدار شدم دیدم اینجام.شاهزاده با خونسردی اومد جلو پاسخ داد که پس شما اقرار میکنید که یک جادگرید؟

کمی خندیدم و پاسخ دادم ممکنه.چون من تا الان تو سه دنیای مخطلف زندگی .پادشاه کمی خندید و فریاد زد که شوخیت گرفته.به خاطر بازی گرفتن پادشاه میشد.کمی تامل و پاسخ دادم کهخوشحال میشم که منو زودتر بکشید چون خسته شدم از این که این همه اتفاق عجیب و زجر اور داره برام اتفاق می افته.پادشاه فورا از جاش برخواست و سریع جلوتر امد و فریاد کشید مز فه....

پرنسس جلو امد و دست پدرش رو گرفت و از اون خواست که اروم باشه.شاهزاده از اون طرف فریاد کشید که هیچ مردی تا به حال جادوگر نبوده و جادوگرا حتی دشمن اصلی ما هستند و هیچ جادوگری به ما کمک نمیکنه که زنده بمونیم.کمی تعجب و با تامل پاسخ دادم که جادوگرا وچود دارند؟پادشاه از خنده ای تعنه امیز کرد و فورا دستور داد که منو به سیاه چال ببرند تا فردا م کنند.کمی اندوه وجودمو گرفت ولی از طرفی برام مهم نبود.پرنسس فورا جلو رفت و از پدرش خواست که صرف نظر کنه و به خاطر اون و به خاطر اینکه نجاتش دادم منو ببخشه.پادشاه هم رو به دخترش کرد و گفت من دوبار بخشیدم و لی قوانین سه بار رو تایین میکنه و قانون اینو میگه.پرنسس مدام از پدرش درخواست میکرد که منو بخشه.ولی پادشاه تصمیم خودشو گرفته بود.اینجا بود که کمی درونم احساس ترس شکل گرفت.حتی نمیدونستم چرا میترسیدم.زندگی من به قدر خودش افتضاح بودپس چه دلیلی داشت دوست نداشته باشم که به اون پایان بدم.به در سیاهچال نزدیک شدم.وحشت ناک بود ولی برای من احمیتی نداشت.مجرمانی که واقعا وحشتناک بودند و مدام صدا میزدند ماهی کوچولو چی شده زنت بهت خیانت کرده؟نمیفهمیدم معنی این حرغا چی بود ولی به هر حال به اونها توجهی نمی .منو تویک سلول انداختن یک یک نفر تنها نشسته بود.رفتم یک گوشه نشستم و به زمین خیره شدم.چند دقیقه ای گذشت و یک باره فرد تنها به صدا در اومد و گفت تعریف کن.تو به چه خاطر اینجایی؟

-نمیخوای درموردش صحبیت کنی؟

-چرا باید در موردش صحبت کنم؟ م عفو میشه؟

-اها پس بگو چیه که اینقدر ناراحتی!راستش منم قراره بشم پس حالمون یکیه.زود باش تعریف کنی کی رو کشتی؟

- ی رو نکشتم.

-پس چی از قصر جواهر یدی؟راستش منم اینطوری هستم.من رابرت زیرک هستم. رابرت بزرگ.

-خوبه.چه دلیلی داره بخوام بشناسم.

-بخوای بشناسی؟داری جوری حرفی میزنی انگار نمیشناسی؟

-لازمه بشناسم؟

-لازم باشه یا نباشه همه منو میشناسن و این یعنی اینکه محاله که نشناسی.بچه ها هم با داستان ترسناک من میخوابن.

-خوبه پس الان دیگه راحت میخوابن.

-واقعا تظاهر نکن که نمشناسی؟

-چه اهمیتی داره بشناسم؟الان که قراره هردومون بشیم.

-خب این حرف حس ه.

-ولی بگو چطور نمیشناسی؟حتی اگه احل اینجا هم نباشی دلیل نمیشه.

-خب درسته اهل اینجا نیستم ولی اهل جایی هستم که تو هم نمیشناسی.

-خب بگو.من از همه جا ی .تقریبا همه جارو میشناسم.

-جدا؟ولی گمون نکنم بدونی پاریس کجاست.المان کجاست.امریکا کجاست.درسته؟

-خب قانعم کردی.ولی درموردش بگو چرا اومدی اینجا؟

-چرا داری با من حرف میزنی اصلا؟چرا باید با تو صحبت کنم؟

-خب چه دلیلی داره صحبت نکنی.فردا هردومون میشیم و هیچی به هیچی.پس بزار امشب رو تا صب حرف بزنیم تا خالی بشیم.

-باشه.فک کنم حق با تو باشه.وقتی بچه بودم.....

کل داستان رو برای اون تعریف وتقریبا صبح شده بود و کمی هم احساس سبکی می .به نظر میومد ادم خوبی باشه ولی چرا باید یک بزرگ باشه که همیشه در خطر باشه.

برای همین ازش پرسیدم چرا هستی که الان قراره بشی؟

-خب فک نکنم قرار باشه ما بشیم.چو معشوقت بهم کمک کرده که تو و خودمو از اینجا نجات بدم.خیلی کنجکاو بودم بدونم که چه قدر میتونی جذاب باشی که یک پرنسس بخواد تورو نجات بده و اینکه براش مهم باشی.ولی در نهایت فهمیدم یه خیالاتی بیش نیستی.به هر حال پاشو وقت نئداریم باید هرچه سریعتر فرار کنیم.

-چی؟نه....اصلا.

-مگه عقلتو از دست دادی؟وقت نداریم که بخوای هضم کنی.

-من فرار نمیکنم.یک عمر فرار دیگه نه.اگه قرار باشه تموم بشه تموم میشه.

-تواحمقترین و یه کله شقترین ادم رو زمین هستی.خودت هم باور کردی این چرندیاتو؟پاشو نمیخوام به معامله ای که خیانت کنم.

-من هیچ جا نمیرم.فهمیدی؟هر چه قدر که تلاش کنی فایده نداره بهتره اگه دوست داری فرار کنی و زنده بمونی عجله کنی.من دیگه فرار نمیکنم.

-خداحافظ اقای احمق.

رابرت خیلی راحت توانست از زندان فرار کند و از شهر دور شود و من حالا تنها مونده بودم و چیزی نمونده بود که کمن رو برای مراسم اماده کنند.خیلی نگذشت و نگهبان ها از راه رسیدین و وقتی رابرت رو ندیدند فورا منو گرفتند و بردند یه جای خیلی تاریک و منو محکم به یک صلیب بستند.چند دقیقه ای بعد یک شخص خیلی بد ریخت و ترسناک اومد و شروع کرد به شلاق زدن من ومن هم که هم درد میکشیدم و هم متعجب بودم فریاد میکشیدم منو بکشید چرا دارین شکنجه میکنین؟

همینو که گفتم از شلاق زدن ایستاد و بعد با فریاد بسیار بلندی ازم پرسید که کجاست؟هرچی رو میدونی بگو.وگرنه از شکنجه میمیری.گیج شده بودم.مدام شلاق میزد و محلت نمیزاشت که حرف بزنم.با فریاد هرچه تمامتر داد میزدم چی رو بگم؟بهم بگید؟دوباره وایساد و دوباره پرسید که خودتو به اون راه نزن.بگو رابرت و دسته هاش کجا هستند؟

همینو که گفت متوجه شدم که موضوع چی بود.برای همین ازش خواستم که مهلت بده تا توضیح بدم.اما او یک دیوانه واقعی بود و مشخص بود به خاطر جواب منو شکنجه نمیکرد و مدام شلاق میزد.همینطور که شلاق میزد یک باره وایساد و مکثی کرد.سریع رفت و یک تیغ بسیار ترسناک اورد و بدتر اون بود که داشت اونو سرخ میکرد.کم کم ترس داشت وجودمو میگرفت.چرا باید همچین زندگیی داشته باشم.چرا باید به کارهایی که نکرده بودم تاوان پس بدم؟تیغ کاملا سرخ شده بود و خیلی سریع جلو اومد و بدون سوال پرسی اونو به گردنم زد وگردنم به طرز بسیار فجیعی داشت میسوخ و از درد به به خودم میپیچیدم و کاملا از حال رفته بودم و درست چشمام نمیدیدند.سریع دوباره رفت و شروع کرد به سرخ دوباره تیغ.معلوما اینبار هدف چشمم بود و مشخص بود ی در کار نبود و من قرار بود با شکنجه و درد بمیرم.نمیشد گفت دیگر امیدی به زندگی و زنده بودن نداشتم.چون قرار بود به بدترین شکل ممکن در زیر شکنجه میمردم.

سریع تیغ سرخ شده بود و به سختی میدیدم که داشت به سمتم میومد و سیخ رو داشت به چشمم نزدیک میکرد و لحظات برام پایانی شده بودند که ناگهان دیدم از ادامه دادن وایستاد.پرنسس با خشم دستور میداد که چه کاری دارید انجام میدید؟دلیل این کار چیه؟به دستور چه ی دارید زندانی رو شکنجه میدید؟پاسخ داد که ببخشید بانوی من شما دخ ی نکنید لطفا.اینجا جای شما نیست.پرنسس با شندیدن این حرف بسیار خشمگین شد و یک شمشیر از نگهبان ها کشید و اونو کشت.با وجود مردنش داغ دلم از اون کم نشده بود و دلم میخواست زنده زنده پوستش رو میکندم.هرچند میدونستم که هیچ وقت نمیتونستم اینکارو انجام بدم.به هر حال با دیدن پرنسس تما درد هام رو فراموش و خیلی برام سوال بود که اینجا چیکار میکرد و چرا سعی داشت که جون منو نجات بده.ازش پرسیدم چرا؟اونم جواب داد که شما یک بار جون منو نجات دادین و خونواده من به جاش اینو بهت هدیه دادند.حالا میخوام جبران کنم.و از طرفی هم میدونم که تو مرد خوبی هستی و میدونم که قصدی نداشتی و بیگناهی.

حرفاش یه جورای به دلم نشست و سعی که ازش تشکر کنم که تو همون موقع شاهزاده از راه رسید و به خواهرش داد زد که کنار وایسته.پرنسس تو روی برادرش وایستاد و ازش پرسید چرا داری اینکارو میکنی؟اون منو نجات داده؟یادته؟شاهزاده با فریاد پاسخ داد اون یه خیانت کاره و اینا نقشه بودند تا به قصر نفوظ کنه تا رابرت رو نجات بده یعنی اینو نفهمیدی؟

تازه دوهزاریم افتاده بود که قضیه از چه قراره.اما پرنسس میدانست که من بیگناه بودم چون او خودش باعث شد که رابرت فرار کنه و اونم به خاطر من بود.البته زیادم بی تقصیر نبودم چون به خاطر من فرار کرده بود ولی دوست نداشتم که پرنسس به خاطر من تو دردسر می افتاد. برای همین پاسخ دادم بله من فراریش دادم ولی نمیدونم کجاست.لطفا منو بکشید.شاهزاده از خشم بسیار زیاد فریاد کشید میکشمت و شمشیرش رو جلوی گلوم گذاشت و بهم گفت تو هیچی نیستی.و بعد دستور داد که منو به جایگاه ببرند.پرنسس مدام داشت از برادرش خواهش میکرد که منو عفو کنه ولی بی فایده بود و همین شد که هنگامی که منو داشتند میبردند قضیه رو به برادرش گفت و براردش بسیار ترسید و فورا اونو به یک گوشه برد و از سرباز ها خواست که اونو به اتاقش ببرند و نزارند فعلا بیرون بیاد.

حالا دیگه واقعا با مرگ فاصله زیادی نداشتم و کاملا بالای دار بودم و برخلاف داستان ها انتظار نداشتم که یک قهرمان در بیاد و منو نجات بده و جدا از مرگ هم نمیترسیدم ولی در دلم یک حس عجیب وجود داشت.احساس می کارم نیمه تمام بود و ممکن بود به خاطر پرنسس بود.شاید به او حسی پیدا کرده بودم.به هر حال دیر شده بود منتظر دستور اجرای فرمان بودند که شاهزاده جلو امد و زیر گوشم چیزی رو گفت.اون بهم گفت میدونم پرنسس کل این قضیه بوده ولی به خاطر خواهرم نمیتونم اجازه بدم که ت نکنن چون خواهرم به جای تو تو دردسر می افته.و بهم گفت که پدرشون به خاطر موضوعی مثه همین مادرشون رو هم کشت.در دلم انفجاری ایجاد شد و مطمعن بودم که حالا اماده مردن بودم و لحظه برام یک لحظه متوقف شده بودند.به یاد تمام خاطراتم افتادم.روزی که بای اولین بار با جسی توی اون میخونه اشنا شدم و روزهای خوشی که تا قبل از اینکه وارد دردسر ها بشم و باعث بشم که دوستام به خاطر من کشته شدند و احساس گناهی که نسبت به اونها داشتم.با تمام اونهمه دلتنگ اونها شده بودم و حالا موقعش بود که به اونها ملحق میشدم.فرمان اجرا شد و زمان با سرعت بسیار باورن یی لحظات اهسته میگذشت و بعد....

کم کم چشمامو باز .کمی گیج بودم.اینجا بهشت بود یا جهنم بود.یادم میومد که دفعه قبلی که یک باره چشمامو باز تو همچین جایی بودم.به سختی بلند شدم و ایستادم که یک دفعه چند نفر پ د داخل و منو گرفتند و داشتند به جایی منو میبردند.هنوز کاملا هوشیار نبودم ولی تو همون هین به نصبت شوخی گفتم توی جهنمم؟اما چشمامو درست که باز فهمیدم که انگار فضا برام کمی اشنا بود.بعد یک باره فهمیدم که زنده بودم و انگار دوباره تو همون قصر بودم.با خودم فکر می که این دفعه چه داستانی بود که اینطوری داشتند منو میگشیدند و میبردند که یک باره منو پرت جلوی پای پادشاه.به ضحمت بلند شدم و گفتم چیه؟

پادشاه هم به ح تمصخور پاسخ داد اوردیمت مهمونی.منم به شوخی گفتم خیلی خوبه پیس شروع کنیم.پادشاه با عصبانیت جلو امد و با فریاد کشید که چطوری؟منم پاسخ دادم که چیه نکنه ایندفعه گرگ ها کاری د؟کمی متعجب شد و پاسخ داد گرگ ها؟گرگها چیه؟بهم بگو چرا زنده ای؟با خنده پاسخ دادم اگه میشه لطفا داستانمو تعریف کنید چون هر دفعه یادم میره که چه اتفاقی برام افتاده.کمی تامل کرد و با خونسردی پاسخ داد که توضیح بدید که چطوری نمردید؟چطوری وقتی شدی نمردی؟چون ممکن نیست که یک پسر جادوگر وجود داشته باشه و اگه وجود داشته باشه هم هیچ جادوگری نمیتونه مرگو دور بزنه.

وقتی این حرفو زد متوجه شدم که واقعا همون داستان داره برام پیش میره و چیزی که مشخص بود این بود که من قرار نبود بمیرم و حتما دلیلی هم داشت.یادم میومد دفعه اول که پرت شدم درون اون غار باعث شد گه از کرسنگی بمیرم و بار دوم وقتی بود که خودم خودمو به غار دعوت و راستش اونبار نمردم ولی وارد یه دنیایه دیگه شدم ودفعه سوم این بود که از زیر زمین کتابخونه وارد همون غار شدم و دوباره از گشنگی مردم و اینبار هم که د ولی واضح بود که دیگه قرار نبود که جایی برم.البته شاید تا موقعی که درون اون غار نباشم.اینها رابطه ای با هم داشتند و من میخواستم که بفهمم که چرا این اتفاق ها داشت برام می افتاد.

پادشاه منتظر یک جوا بود به خاطر همین بهش پاسخ دادم که منو ببخشید سرورم ولی من هم نمیدونم که چی شده ولی میخوام بفهمم و اگه اجازه بدین من به جستجو بپردازم و وقتی جو پیدا نزد شما برمیگردم.

-چرا باید اعتماد کنم؟

-راستش نمیدونم ولی چاره ای ندارید چون من قد دارم بهمم که چی شده و حتی نمیدونم که کی هستم.و باید برم و شما نمیتونید جلومو بگیرید چون منو شما خوب میدونیم که قرار نیست بمیرم.

-اگه بدم سگها بخورنت چی؟اگه تکه تکت کنم چی؟اگه بسوزونمت چی؟

-راستش نمیدونم.

-پس لازمه بفهمم.

-چی؟جدی که نمیگید؟

فورا دوتا نگهبان اومدند و منو گرفتند و بردند به قفص سگ های شکاری.ترسناک تر از این بود که داشتند که چشممو با تیغ سرخ در می اوردند.رو به پادشاه و گفتم چرا دارین این کارو میکنین؟

سگ ها بلافاصله ازاد شدند و به طرف من حمله اوردند و شروع د به لباس های من و تمام لباس هایم را تکه تکه د ولی به من کوچکترین اسیبی هم نزدند.اکنون کاملا شده بودم و پادشاه از دیدن این منظره بشدت تحت تاسیر قرار گرفتند و کاملا شکه زده بودند.و در همان هین دستور دادند که فورا هیزم بیاورند و اونجا صلیبی به پا دو منو فورا به اون بستند و دورتا دورمو کاملا با هیزم پوشوندند و حالا اماده بودند که منو زنده زنده بسوزونند که در این میان پرنسس جولیا از راه رسید و به پدرش ماس میکرد که فرمانو متوقف کند.اما پادشاه مغرور بود و میگفت که ادامه بدید.همینطور جولیا مدام اسرار میکرد و من فقط به او خیره شده بودم و در شک بودم.نگهبانان مشعلی روشن د و انداختند روی هیزم ها اما کاملا خاموش شد و هیزم ها اتش نگرفتند.دوباره و دوباره انتهان د اما انگار چوب ها کاملا خیس شده بودند و پادشاه شک برد که شاید به جای نفت از اب استفاده د که دوباره دستور داد که دوباره هیزم بیاورند و اینبار چک کرد که نفت باشه ودوباره تلاش دکه هیزم هارو اتیش بزنند ولی اینبار حتی مشعل هم روشن نشد.

پادشاه بسیار متحیر شده بود و لی باز هم مجاب نشده بود و دستور داد که سرمو قطع کنند و بدنمو به هشت قصمت تقصیم کنند.راستش اینبار نمیدونستم که چه حقه ای قرار بود نجاتم بده چون کانلا مطمعن بودم که زخمی میشدم.چندین سرباز فورا جلو امدند و با دستور پادشاه شمشیر هارا از غلاف کشیدند ولی وقتی شمشیر کشیدند متوجه شدند که صدای شمشیر ها ان طوری نبود که همیشه موقع بیرون امدن صدا میدادند.سرباز ها ترسیده بودند.پادشاه با خشم دستور داد بگشیدش و سرباز ها حجوم اوردند و با کمال تعجب سرباز ها انگار داشتند با تکه چوبی فقط منو کتک میزدند و مشخص شد که شمشیر ها کاملا تیزیشان را ازدست داده بودند و انگار ی انهارا سوهان زده بود.پادشاه خشمگین شده بود و هنوز شک داشت که ی دسیسه کرده بود واینبار دستوری داد که دور از تصور همه بود.پادشاه میدانست که هرکاری که بخواهد انجام بدهد ممکن بود دسیسه ای باشد مثلا اگر زهر بدهد ممکن بود بازم ی کاری کرده باشد برای همین این بار دستور داد که منو به زنجیر ببندند و در اتاق پادشاه منو حبس کنند تا از گرسنگی بمیرم و پادشاه برای اینکار به ی اعتماد نداشت و خواست که خودش شاهد باشد.

شاهزاده در این میان نزد پدرش اومد و بهش گفت که لازم نیست که اینکارو ند.و از پدرش خواستند که به من محلت بده تا خودم بفهمم که قضیه چی بوده.پادشاه درخواست ولیعهد رو رد کرد و گفت حتی اگر جادوگر باشه باید بمیره چون قرن هاست که جادوگر ها با ما دشمن هستند و سرزمین مارو به سیاهی کشیدند.

-ولی پدر شما که دیدید اتش نخواست اونو بسوزونه و حتی سگ های ما که سالهاست که به ما وفادار بودند به اون اسیبی نزندند.وحتی اون نمرد.شاید اون نباید بمیره و برای هدفی اومده باشه.شاید به خاطر کمک به ما اومده باشه.

-چطوری باید بفهمیم که به خاطر کمک به ما اومده باشه؟یادت رفته که دفعه قبلی هم مادرت همین حرفو در مورد اون مرد زد و باعث شد که تمام جادوگر ها به شهر ما حمله د و به سختی درمقابل اونها ایستادیم؟این هم دقیقا هونطوریه.مطمعنا دوباره نقشه کشیدند که مارو نابود کنند.

-اره همون موقع که مادرمو کشتی.

-ببین پسرم درسته اون مادرت تو بود ولی همسر من هم بود و من هم دوستش داشتم اما نمیتونستم قانونو بشکنم چون اون باعث مرگ مردم شهرمون شده بود.و من قضم خوردم هر رو که به مردم اسیبی بزنه بدون مجازات نزارم.به اونها قول دادم که از اونها محافظت میکنم و خودت هم میدونی.

-اره.درست میگی.اما چطوری میخوای جلوی جادوگرهارو بگیری.گیرم که اونو کشتی.وقتی همه اونها با هم همله د چطوری مردمو از اونها محافظت میکنی؟میدونی که اینبار فرق میکنه.

-اره.شاید نتونم.ولب حداقل سعیمو میکنم.و با کشتن این هم شروع میکنم.

-پدر اون نمیمیره.اگه قرار بود بمیره تاالان صدبار مرده بود.

-میگی چیکار کنم؟وایستم تا مارو بکشه؟وایستم تورو و دخترمو مقابل چشمام بکشن؟

-اگه نخواد بکشه چی؟اگه بخواد به ما کمک کنه چی؟

-بهتره که اینطور باشه چون اینبار دیگه راه برگشتی نیست.این ا ین باره که به ی اعتماد میکنم.

-متشکرم پدر.

-پشیمونم نکن.

بالا ه تصمیم گرفتند که منو ازاد کنن و پرنسس رو میدیدم که خوشحالی وجودش رو گرفته بود.یه جورای وقتی میدیدم خوشحال بود خوشحال میشدم.شاهزاده اومد و اروم بهم گفت مواظب باش.از اینکه کمکت پشیمونم نکن.

-از من توقع داری الان با جادوگرا بجنگم؟من شگارچی نیستم و نمیدونم جادوگر چیه اصلا و چه شکلیه اونوقت توقع داری با اونا بجنگم؟حتی نمیتونم باور کنم که وجود دارند.

-جدا؟پس چرا میترسی که با اونا بجنگی؟

-باشه باشه.ولی واقعا من در مورد اونها نمیدونم.

-خیلی خب معامله بسته شد.من بهت یاد میدم.

-معامله؟باشه متشکرم.ولی قبلش من باید بفهمم که کی هستم و درمورد گذشتم بدونم و حس میکنم جواب تمام معماهام رو میتونم اینجا پیدا کنم.

باشه من چیکار میتونم م.

-حالا شد.به من کمک میکنی که اونجایی که گرگ ها به خواهرت حمله د برم.

-که منو اونجا غافلگیر کنی و بکشی؟

-ببین من از اون روز واقعا چیزی یادم نمیاد.نمیدونم کجاست.بهم کمک کن پیداش کنم.

-باشه کوهستان گرگها.چند نفرو باهات میفرستم که بهت کمک کنن.

-باشه.مشگلی نیست.

-واقعا؟باشه موفق باشی.

تمام کارای لازم رو انجام دادم و اماده شدم که به سمت کوهستان حرکت کنم.پنج نفر همراه من بودند و پیک رسان هم برای فرستادن لحظه به لحظه کارای من اماده د و همگی اماده شدیم.قبل از حرکت جولیا جلوی چشمم ظاهر شد و پرسید بالا ه داری میری؟جواب دادم زیاد از دستم خسته شدید؟با لبخند پاسخ داد البته ولی مواظب باش کوهستان پر از گرگه.اها...یادم نبود؟تو با گرگا دوستی!

کمی خندم برد.ولی جواب دادم ممنونم.به خاطر همه کارای که واسم کردید.کمی تامل کرد و بعد پاسخ داد که کاری که لازم بود رو انجام دادم.چند لحظه ای سکوت کرد و دوباره جواب داد با خبرای خوب برگرد.حرفاش مثله همیشه یه جورای تاسیری عجیب روی من داشت.انگار منو یاد چیزی می انداخت.یاد روزهایی که یادم نمیومد و مادرم همین جمله هارو میگفت.شاید منم روزگار خوشی قبلا داشتم.

بالا ه سوار بر اسب ها شدیم و بدبختانه من هیچ وقت سوار اسب نشده بودم و با تنبلی از اسب بر زمین افتادم و همه بهم خندیدند.خیلی بد بود.جولیا هم خندش گرفته بود و به عنوان تمسخور جواب داد مگه اسب هم تابه حال سوار نشدی؟

جواب دادم جایی که من بودم به جای اسب چیزایی دیگه بود که لازم نبود با افسار ازش بخوای حرکت کنه.نه راستش هیچ وقت سوار اسب نشدم.دوباره همراهانم خندیدند و بهم گفتم پسر کوچولو زودباش که وقت زیادی نداریم سوارشو.بالا ه با بیخیالی سوار شدم و به سختی خودمو گرفتم و شروع کردیم به حرکت.دروازه های شهر رو پیش رفتیم و کاملا شهر رو ترک کردیم.

چند روزی گذشت و اسب من تقریبا از نفس افتاده بود و مطمعن بودم که این کار ی بوده یا اسب مریزی رو بهم داده بودند.به رو نشون ندادم و حرکت تا جایی که دیگه اسب کاملا از نفس ایستاد و من دوباره نقش بر زمین شدم.باعث شد که لحظه ای بایستند و دوباره بهم سرکوفت زدند و به ح عصبانیت بهم میگفتند چه مرگته.منم با عصبانیت جواب دادم کار خود لعنیتون بوده.واسه چی اینکارو میکنید؟

یکی پاسخ داد اره بچه جون نمیتونستم وایسم تا دستی دستی منو به کشتن بدی.این نقشه خودم بود.فورا نامه رسان رو با یک تیر کمان خلاص کرد و ادامه داد:حالا میتونی با اسب پیک رسان راهتو ادامه بدی و من برمیگردم و برای توجیح برگشتنم میگم که تو نامه رسان رو کشتی و فرار کردی و من تونستم از دستت فرار کنم.فوقش به خاطر فرارم مدتی تو سیاه چال میمونم.

-اره بعدشم ازاد میشی.الیته تا وقتی که من برگردم.

-متاسفم بچه جون.هیچ کدومتون بر نمیگردید.هیچ از کوهستان زنده بیرون نمیاد.

_اینقد بچه جون بچه جون نکن.بچه جون تویی ترسو.اگه اینقد ترسویی و میخواستی فرار کنی همون اول راهتو جدا میکردی.پس چرا اسب و این مرد بیگناهو کشتی؟

-خیلی خیال بافی.پادشاه هیچ وقت منو زنده نمیزاره.همین الانشم دارم ریسک میکنم.وقتی من به عنوان همراه تو انتخاب شدم یعنی حکم مرگم امضا شده بود.به هر طریقی.

-باشه.حالا هم حکم مرگت دیگه قطعی شده.برو و از باقی عمرت لذت ببر.

همینو که گفتم کمی نیشخند زد و با سرعت تمام به سمت قعلعه بازگشت و ما به حرکت ادامه دادیم.چهار نفر باقی منوده بود و همین افراد باقی منوده هم کمی ترسیده بودندو دو دل بودند و گیج شده بودند.کمی تامل و برای دل داری بهشون گفتم ببینید رفقا ی قرار نیست بمیره.تنها ی که میمیره اونه که فرار کرده.اون ترسو.هیچ چیزی نمیگفت و به راهشون ادامه میدادندکمی نزدیک به کوهستان و جنگل کوهستان شده بودیم و من مات بزرگی درختان اونجا شده بودم.جنگلی بشدت عظیم با درختانی که انگار ی انتهای انهارو نمیدید.بی نظیر بود.همینجو مهو تماشای اونجا بودم که ناگاه تیری به سمت من پرتاب شد ولی به من برخورد نکرد.برگشتم و نگاه و با تعجب پرسیدم چیکار میکنید؟شخصی که کمان به دست گرفته بود جواب داد اون راست میگه.ما میمیریم.نه تاوقتی که وارد کوهستان بشیم.دست برد و تیری دیگر در کمان قرار داد و دوباره به طرف من پرتاب کرد.

من به طرف کوهستان حرکت و انها هم دنبال من اسب هارا میدواندند تا من را قتل عام کنند.به انها حق میدادم.انها ترسیده بودند و به خاطر من بود.یک لحظه وایستادم و دوباره پرسیدم اگه مطمعن هستید میمیرید پس نیایید.بزارید من خودم برم تا بمیرم.دیگه لازم نیست شما من رو بکشید.همین رو که گفتم وایستادند و کمی فکر د و تصمیم گرفتند که برگردند.اسب هارا برگرداند و راه برگشتن رو در پیش گرفتند.چند قدمی نرفته بودند که صدای فریاد اومد و من برگشتم و دیدم که گرگ ها به انها حمله کرده بود و داشت اونهارو تکه میکرد.ترسیده بودم و نمیدونستم چیکار کنم.موندم و موندم و میدیدم که داشت اونهارو تکه میکرد.تمام ترسمو قورت دادم و به طرف گرگها دویدم و مثله دیونه ها داشتم اونهارو از هم جدا می .گرگ ها از کشتن دست کشیدند و با دیدن من از حرکت ایستادند و همینطور به من داشتند نگاه می د.ترس تمام وجودمو گرفته بود.اما بسیار شگفت زده شده بودم که انها به من نزدیک نمیشدند.

تمام افراد کشته شده بودند و لی یک نفر زنده بود ولی به شدت زخمی بود و یک پایش را کاملا از دست داده بود.به سرعت رفتم کنارش و ازش معضرت خواهی .به صورت من خیره شد.همون ی بود که کمان رو بدست گرفته بود.کمی به صورتم خیره شد و شروع کرد به معضرت خواهی.میکفت منو به خاطر اعتماد ن ببخش.منم بهش میگفتم ولی من به قولم نتونستم وفا کنم.شما دارید میمیرید.بهم زل زد وگفت تو رو قولت بودی.اگه ما کنارت میموندیم شاید زنده بودیم.تو مرد شگفت انگیزی هستی.ما اعتماد نکردیم.اشک وجودمو گرفته بود و بهش زل زدم و ازش میخواستم که زنده بمونه.مدام ازش میخواستم که زنده بمونه.در نفس های ا تمام توانش رو گذاشت و بهم گفت نباید برگردی.کاش زنده میموندم تا شاهدی میدادم.اگه تنها برگردی اونها فکر میکنند تو خیانت کردی.دستاشو محکم گرفتم و بهش قول دادم که شمارو برمیگردونم تا در خاکتون خاک بشید.بهم هشدار داد که منو بسوزون.ما مرده هامونرو میسوزونیم.بهش قول دادم که این کارو در ا ین کار براش انجام میدم.

بلند شدم و هر چهار جسد رو کنار هم گداشتم و هیزم کنار انها چیدم.راستش حتی نمیدونستم چطوری اونهارو میسوزوندم.به هر روشی اونهارو رو چوب ها قرار دادم و حالا مونده بودم چطوری اتیش روشن می .من تا به حال اتش با سنگ و چوب روشن نکرده بودم.به هر بدبختی بالا ه تونستم چوب هارو به اتش بکشم و جسد هارو بسوزونم.غروب بود و جنگل داشت تاریک میشد.کنار اتش ایستاده بودم و به سوختن انها نگاه می و خاطراتی که یادم مونده بود رو مرور می .غرق در افکارم بودم که ص رو کنارم حس .پایین رو نگاه و یک لحظه با شک عجیبی جا خوردم و فریادی کشیدم.گرگی تقریبا نزدیک من ایستاده بود و داشت به من نگاه میکرد.اندکی موند و بعد سریع راهش رو در پیش گرفت و دور شد.جایی که ایستاده بود چیزی رو دیدم.انگار کت بود.نزدیک شدم و اون رو برداشتم.دقیقا همون کت بود که اون روز تو کتاب خونه دیدم.خیلی برایم سوال پیش اومد.یعنی گرگ ها داشتند به من چیزی رو میفهماندند؟

باید هرطوری میشد کتاب رو ترجمه می .راه شهر رو در پیش گرفتم و طی چند روز به سختی خودمو به شهر رسوندم و از شخصی خواستم که ی که خواندن کتاب بلد بود رو به من معرفی کنه.بعد از کمی جستجو بالا ه ی رو پیدا و مخفیانه با او ملاقات و کتاب رو پیشش بردم و ازش خواستم که برام ترجمش کنه.کمی نگاهش کرد وحرکاتی عجیب نمایش میداد.کمی برام عجیب بود.خیلی طول نکشید که به صورت ناگهانی سرباز ها ریختند داخل و منو گرفتند.رو به اون و گفتم چرا؟بهم زل زد و گفت هیچ نمیتونه اینو ترجمه کنه.ولی میدونم که تو یه خیانت کار بودی.سرباز ها منو به قصر بردند و فورا منو به سیاه چال انداختند تا درمورد من تصمیم بگیرند.خیلی مس ه بود.نمیدونستم کی قرار بود که این ماجرا ها تمام میشد.باز هم یک گوشه نشستم و مثله ادم دراز کشیدم تا کمی بخوابم.خیلی وقت بود کهدیک خواب واقعی نداشتم.ارام نگرفته بودم که باز هم ملاقاتی های مزاهم پیداشدند.اینبار شاهزاده شخصا دیدار کرده بود و جلو امد و به چشما زل زد.کمی تامل کرد و شروع کرد به پرسش.تعریف کن.چون هیچ کدوم از کارات رو نمیفهمم.حتی رفتارت مثله ادم نیست.حرفات هم یه جورایی عجیب هستند.ولی عجیب اینه چرا برگشتی.هرچند که پدرم دنیارو میگشت تا پیدات کنه.ولی دوست دارم بدونم که برگشتنت یعنی اینکه کی قراره حمله کنید؟کمی پوزخند زدم و رو بهش وگفتم.کجا باید میرفتم؟من به هدم رسیدم.دنبال جو بودم و اون کتاب جواب تمام سوالات منه.باید اون کتاب رو ترجمه کنم.

-کدوم کتاب؟

-همون کت که موقع دسگیر م ازم گرفتید.

-ما هیچ کت دریافت نکردیم.تعریف کن.

-اون کتاب رو اونجا پیدا باید ترجمش کنم.اون جواب همه چیزه.پیداش کن.خواهش میکنم.

-پیداش خواهم کرد.ولی به تو کمکی نمیکنه که ازاد بشی.پیداش میکنم چون من میخوام به جواب برسم.

-موندن من فایده ای نداره.میبینی که من اصلا نمیمیرم.

-پس بهتره بمیری.چون بهتر از اینه که تا ابد تو این زندان گیر بیافتی.

-صبر کن.وایسا...

سریع بیرون رفت و دوباره سکوت همه جارو گرفت.کمی عصبانیت خودمو خالی و بعد با بیخیالی گفتم به درک.فورا گرفتم و خو دم.به خواب عمیقی فرو رفتم و در خواب جنگلی رو دیدم که خیلی شبیح به ان کوهستان بود.همه جا تاریک بود و صدای گرگ ها از اطرافم می اومد.خیلی ترسناک بود.اطرافم رو نکاه می و چرخ میخوردم که ناگهان چشمم به چیزی خورد.از خیلی دور درختچه ای دیدم که به نظر میومد اولین درخت کوچکی بود که درون اون جنگل وجود داشت.خیلی عجیب بود.به سمت اون قدم برداشتم و داشتم نزدیک میشدم که ناگهان احساس از ارتفاع بسیار عظیمی به شک بزگی پرت شدم و یک باره از خواب بیدار شدم و دیدم شاهزاده بالای سرم وایساده و با سطل داشت توی صورتم اب میریخت.با عصبانیت منو بلند کرد و داد میزد کجا پیداش کردی؟

-هنوز توی شک بودم و به اون نگاه می .چرتو پرتهایی میگفتم که خودمم متوجه نمیشدم چی گفتم.بعد یک باره فهمیدم کجام و با کنجکاوی کفتم کجام؟شاهزاده رو به من کرد و با خنده گفت حق داری.یک هفته توی این سلول خو دن بعد با شدت م می بیدار شدن شک بزرگیه.راستش نمیدونم اگه ی بیدارت نمیکرد تا چه مدتی خواب میموندی.الان فهمیدم که واقعا هیچ چیزی نمیتونه تورو شکنجه بده.

-چرا همین شکنجه بود که منو اینجوری بیدار کردی.گفتی یک هفته خواب بودم؟چطور.من که خودم احساس چند دقیقست.

-خوش به ح .به هر حال الان باید بهم بگی اون کتاب رو از کجا اوردی؟

-از کوهستان.تو جنگل پیداش .

-داری میگی یک دفعه پیداش کردی؟

-تقریبا.حالا میشه بپرسم چی شده؟

-مادرم همیشه دنبال این کتاب بود.اون تنها ی بود که میدونست تو این کتاب چی نوشته.

-چی؟جدی نمیگی که؟من تمام عمرم رو بدون جواب بودم و به امید این بودم که روزی به جواب تمام سوالاتم جواب داده بشه که چرا من تو این موقعیت قرا گرفتم.کی بودم.چرا اینجام.حالا میگی که ا ین امیدم هم از دست رفته؟

-اره از دست رفته.ولی بهتره بدونی که اون مادرم بود و من بیشتر از تو بهش نیاز داشتم.

-متاسفم.منم هیچ وقت مادری نداشتم ونه پدری.هیچ وقت خوانواده ای نداشتم.همش درحال سفر بودم.اونم به زور.دوست داشتم یک باز تو زندگیم طعم راحتی رو بچشم.هیچ وقت ارامشی نداشتم.تمام انی که نزدیکم میشدند و باهام دوست میشدند یکی یکی میمردند.

-متاسفم.خیلی متاسفم.دوست داشتم کمکت می که به جواب هات میرسیدی.

-پس کمکم کن.بزار برگردم به جنگل.

-چرا میخوای دوباره برگردی به جنگل؟

-چون تمام جواب هام اونجا هستند.

-باشه.ولی به خاطر مادرم کمکت میکنم.چون اونم تو همین راه فدا شد.

-نا امیدش نمیکنم.

-پس صبر کن تا چیزهایی در مورد مادرم بهت بگم.شاید به دردت بخوره.مادرم همیشه دنبال این کتاب بود.میگفت که این کتاب روزی باید کمکمون کنه که تو ارامش زندگی کنیم.اون همیشه درموردش با خواهرم صحبت میکرد.ببین میدونم تو و جولیا یه حسی به هم دارید.ولی ازت میخوام فراموشش کنی.چون به زودی اون رقراره ازدواج کنه.قراره با یه شاهزاده ازدواج کنه تا صلح بین دو ملت برقرار بشه.ولی ازت میخوام که وقتی با اون حرف میزنی مواظب باشی.

-باشه.

بالا ه با جولیا ملاقات کردیم و به محض اینکه جولیا منو دید بسیار خوشحال شد و فورا بهم گفت خوشحالم دوباره میبینمت.منم با خشک رفتاری بهش گفتم از دیدن شما بسیار خوشحالم.شاهزاده سریع رفت سر اصل مطلب و ازش خواست که درمورد ماردشون برامون بگه.جولیا هم با این که از خشک بودن من متعجب شده بود پاسخ داد اون همیشه میگفت روزی میرسه که هیچ جادوگری اجازه نداره که مردم مارو قتل عام کنه و اون روز نزدیکه.میگفت ی میاد که جلوی جادوگر هارو میگیره تا دیگه به شهر ها حمله نکنند.

بعد از شندیدن این حرف کمی خندم برد و گفتم پس من یک عمر دنبال شخصی میگشتم که شگارچی جادوگر باشه.

جولیا رو به من کرد و ادامه داد شاید اون شخص خود شما هستید؟



مشاهده متن کامل ...
دلیل بازیگر نشدن آزاده نامداری از زبان خودش
درخواست حذف اطلاعات
مجموعه: دنیای بازیگران


آزاده نامداری,بیوگرافی آزاده نامداری

ع آزاده نامداری


آزاده نامداری متولد آذرماه سال ۱۳۶۳ در کرمانشاه و دانش آموخته رشته مدیریت صنعتی است…

آزاده نامداری: بعد از گریم از بازیگری ترسیدم + تصاویر

وقتی گریمم د، یک لحظه دیدم چقدر این کاراکتر با آزاده نامداری فرق دارد و بعد از آن هم عذرخواهی و به کارگردان گفتم نمی توانم.

از تابستان ۸۴ تا حالا، وقت کمی نیست. حداقل برای ی که بیست ساله بوده و حالا شده ۲۷ ساله و سه سال بیشتر تا آغاز دهه چهارم زندگی اش وقت ندارد. آزاده نامداری اما از این زمانی که برای تلویزیون و اجرا گذاشته، اصلا پشیمان نیست.

دلیل بازیگر نشدن آزاده نامداری از زبان خودش

امسال او با برنامه ای کاملا نه توانست مجری یکی از پربیننده ترنی برنامه های تلویزیون در نوروز لقب بگیرد. گفت و گو با او اگرچه بهانه نمی خواهد اما «خانمی که شما باشی» دستاویز خوبی بود برای ما تا به دنیای آزاده نامداری سرک بکشیم. دختری که خوب می خندد، خوب حرف می زند و به اندازه همه آدم های دنیا، تند حرف می زند!

*همه سال های آغاز جوانی ات را پای تلویزیون گذاشتی. خیلی تلویزیون را دوست داری؟

(فکر می کند) نسبت به بقیه مدیوم ها بخواهم بسنجم، بله. من تلویزیون را خیلی دوست دارم. آن قدر که هیچ وقت حاضر نشدم بازیگری کنم. پیشنهاد هم داشته ام. اما من این فضا را خیلی دوست دارم، اتفاقا خیلی هم با من همخوانی دارد. آدم وقتی خوشحال و راضی است که کاری که می کند و جایی که زندگی می کند و… با آنچه دوست دارد، همخوانی داشته باشد و این فضای کنونی من خیلی با آنچه دوست دارم، مطابق است، من تلویزیون را با همه بالا و پایین هایش و سختی هایی که کشیدم، دوست دارم.

*یعنی دلیل اینکه بازیگری نکرده ای، تعلق خاطرت به تلویزیون بوده؟

نه، نمی توانم بگویم تمام دلایلم به تلویزیون برمی گردد. من دوست داشتم و دارم که بازیگری را تجربه کنم اما بیشتر شبیه یک هوس و وسوسه است. یعنی نمی توانم بگویم آمده ام مجری شده ام تا بتوانم بازیگر شوم. اما دو سه باری پیش آمده که تا پای بازی هم رفته ام اما بازهم نشده است. یعنی تست گریم و تمرین هم انجام شده اما در نهایت اتفاق نیفتاده.

آزاده نامداری,بیوگرافی آزاده نامداری

ع آزاده نامداری

*آن دو سه مورد چه بوده اند که این قدر وسوسه کننده بوده اند؟

یک بار مربوط به سریالی ۹۰ قسمتی بود که حتی تست گریم هم انجام شد و کاراکتری که قرار بود بازی کنم، خیلی هم شبیه خودم بود. اما در نهایت هر کاری ، ترس از بازی در من نریخت و بازی ن . هرچند بعدا به من گفتند که آن کاراکتر هم تغییراتی کرد و دیگر آنی نبود که قرار بود من بازی کنم. یک بار دیگر هم مربوط به یک سینمایی از کارگردان محبوبم بود. خیلی دوست داشتم که کار با این کارگردان را تجربه کنم. آنجا تست گریم رفتم و تمرین هم کردیم. وقتی گریمم د، یک لحظه دیدم چقدر این کاراکتر با آزاده نامداری فرق دارد و بعد از آن هم عذرخواهی و به کارگردان گفتم نمی توانم. البته آقای مهرجویی هم در کار «نارنجی پوش» از من خواستند نقش یک مجری تلویزیونی را بازی کنم. رفتیم و صحبت کردیم ولی در نهایت این را هم بازی ن .

*چه زمانی این ریسک را می کنی که بازی کنی؟

من قصه می نویسم. دلم می خواهد داستانی بنویسم و بازیگر قصه های خودم باشم. قصه های من خیلی نه است. برای همین زن توی قصه خودم را خیلی خوب می شناسم و می توانم جای او بازی کنم.

*چرا این قدر به دنیای نه وفاداری؟ البته امسال با برنامه «خانمی که شما باشی» این تعلق خاطرات به دنیای زن ها به اوج خود رسید.

چون زن بودن خوشحالی خیلی بزرگی است. حس من این است که اگر همه چیز سر جای خودش باشد و جامعه مرتب شود، زن بودن اتفاق لذت بخشی خواهد بود. اما ما زن ها به کجا رسیده ایم؟ در فضایی قرار گرفته ایم که باید رفتار مردانه از خودمان بروز بدهیم. چیزهایی مثل صبوری ، ملایم و مهربان و رمانتیک بودن، رقابت ن ، خوبی و… ویژگی هایی نه است که در طول زندگی مان، آهسته آهسته آنها را از دست داده هایم. برای من این مساله خیلی دردناک است و با تک تک سلول هایم دارم تلاش می کنم این نگی ها را از د ست ندهم. من کتاب های روان شناسی زیادی می خوانم. یونگ می گوید در هر مردی، زنی و در هر زنی، مردی وجود دارد. اما به نظر من جذاب ترین مردها، انی هستند که زن وجودشان خیلی کمرنگ است و بالع . البته حس می کنم در فضای تلویزیون می توانم این ویژگی ها را راحت تر حفظ کنم. در نگاه دینی ما هم زن، خیلی زن است. آدم هایی که خیلی به مسایل دینی اعتقاد راسخ دارند، خیلی به زن احترام می گذارند.

آزاده نامداری,بیوگرافی آزاده نامداری

ع آزاده نامداری

من روی نگه داشتن حرمت نه خیلی حساسیت دارم. جایی زن بودن خدشه دار می شود که این حرمت وجود نداشتهب اشد. به نظر من وقتی از یک زن با عبارت «مردانه کار می کند» یا «مثل مرد می ماند» یاد می شود، در اصل تصویر توهین آمیزی است. من ۴ سال در فضای مردانه و صنعتی درس خواندم و کارآموزی . یعنی در محیطی که خیلی با احساسات من هماهنگ نبود. رشته تحصیلی من مدیریت صنعتی در شهید بهشتی بود، اما واقعا در آن فضا، اشتباهی قرار گرفته بودم. به هر حال تعلق خاطر من به دنیای نه، شاید به این دلیل است که خیلی از احساسات لطیف نه را دیگر دور و برم پیدا نمی کنم.

*بیا از عشق حرف بزنیم.

(فکر می کند) چی بگوییم؟ خوب است یا بد؟ (دوباره فکر می کند) من یک خودخواهی دارم. برای من مهم نیست که یک نفر چقدر دوستم دارم. برای من مهم این است که خودم چقدر ی را دوست دارم. اصلا حاضر نیستم این امتیاز را به ی بدهم که کنارش باشم چون او مرا دوست دارد و از اینکه با ی است که دوستش دارد، لذت ببرد اما من نصف او لذت ببرم. اما کم کم تعریفم در این زمینه در حال عوض شدن است. دارم می فهمم که واقعا می شود ی را بیشتر از خودت دوست داشته باشیم. به نظرم این اتفاق اصلا شعر و قصه نیست.

*به نظرت این اسمش عشق است؟

بله و خالص ترین نوع عشق! این حس می تواند به کار یا خواهرت باشد یا دوستت یا همکارت و… ما متاسفانه این روزها با آدم هایی طرفیم که همگی از جایی به بعد و از سر تجربیات متعدد و تلخ، یاد گرفته اند که همه عشقشان را یکجا ج نکنند و در عاشقی بسیار بسیار محافظه کار شده اند. من آدم خیلی ترسویی هستم برای اینکه به ی بگویم دوستت دارم و همین موضوع باعث شده که این عشق در من ذخیره شود.

*تا حالا پیش آمده به این ترست غلبه کنی؟

نه متاسفانه. هیچ وقت شجاعت این را نداشته ام نفر اول باشم که به ی بگویم دوستت دارم. متاسفانه روابط عمومی خوبی هم ندارم. به طور کل سختم است که با ی که برای اولین بار می بینم، شروع به حرف زدن کنم شاید عجیب باشد اما من برخلاف خیلی از دوست های مجری ام، اصلا نقل مجلس نیستم و اصولا جایی ت می نشینم و به آدم ها نگاه می کنم تا یخم آب شود.

آزاده نامداری,بیوگرافی آزاده نامداری

ع آزاده نامداری

*چرا؟ آدم خج ی ای هستی؟

نه؛ خج ی نیستم اما برای اولین بارها سختم است. بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم آیا من می توانم با آدم های جدید دوست شوم و ارتباط صمیمانه برقرار کنم؟ من هرچه دوست و رفیق دارم، از قدیم هس تند و حس می کنم هیچ وقت نمی توانم دوست جدیدی پیدا کنم. برای همین خیلی ها را با همه نکات منفی ای که دارند، تحمل می کنم. کمی هم آدم که حوصله ای هستم. مثلا برای من برخلاف خیلی ها با تلفن صحبت سخت است. همیشه دوست دارم که آدم ها روابط شان را پیامک کنند. چون واقعا تعداد کمی در زندگی ام هستند که می توانم ساعت ها با آنها گپ بزنم. بگذار حالا که بحث به اینجا رسید، از نقطه ضعف دیگرم هم بگویم. من بسیار روی گله حساسم و فکر می کنم اگر دوستی از من گله کرد، حتما آن رفاقت به هم می خورد. خودم هم در ۹۹ درصد مواقع گله نمی کنم و خیلی از دوست هایم را سر این مساله کنار گذاشته ام. شاید ما خیلی آدم های آنرمالی هستیم. شاید برای یک زندگی نرمال و روابط نرمال باید همیشه باشی و بشود پیدایت کرد.

*تو خودت را آدم آنرمالی می دانی؟

(می خندد) آره می دانم. تکیه بر من، تکه بر باد است. من حضور واقعی در زندگی هیچ ی ندارم. وقتی زندگی خودم را با زندگی مثلا خواهرم مقایسه می کنم، می بینم که بله، من زندگی نرمالی ندارم و آدم های کمی هستند که این مدل زندگی و شخصیت را درک کنند. کلا ثبات را دوست ندارم، هر چیزی را غیرمنتظره دوست دارم.

*تا حالا به ازدواج فکر کرده ای؟

من هم مثل همه آدم ها در معرض این اتفاق قرار گرفته ام.

*بخواهی خودت را تعریف کنی چه می گویی؟

آدمی هستم که ۹۰ درصد زندگی اش خودش هست و ۱۰ درصد زندگی اش دیگری. این چیزی است که برایم روشن است. اما آدم رمانتیکی هم هستم. هیچ وقت با ی دعوا نمی  کنم. هیچ وقت در زندگی ام داد نزده ام. در کنار اینها خودخواهی هایی هم مثل همه آدم ها دارم. روی من به عنوان یک رفیق می شود حساب کرد؛ تا وقتی که اذیت نشوم و به حال خودم باشم. به حریم شخصی ی وارد نمی شوم و این احترام را برای همه قائلم و معتقدم هیچ چیز یا هیچ نباید باعث شود به هم تهمت بزنیم یا توهین کنیم.

*در حریم شخصی تو چه اتفاقاتی می افتد؟ وقتی تنها می شوی دوست داری به چه کارهایی مشغول شوی؟

نوشتن و کتاب خواندن را دوست دارم. بیشتر کتاب می خوانم و خیلی کم پیش می آید ببینم. اصلا. مثلا من به جز « ن ها» هیچ کدام از های را ندیده ام؛ ولی سینمای امروز خودمان را دنبال می کنم. تا آنجاکه بتوانم هر دوره به جشنوراه فجر می روم و بعید می دانم ی اکران شود و آن را نبینم.

آزاده نامداری,بیوگرافی آزاده نامداری

ع آزاده نامداری

*سینمای جهان را دنبال می کنی؟

خیلی کم بیشتر به های سینمای خودمان علاقه مندم. شاید به این دلیل با شد که راهنمای خوبی در این زمینه نداشتم و ی که بتواند در معرفی های خوب کمکم کند. به نظر خودم یکی از نقطه ضعف های من این است که های سینمای جهان را خیلی کم می بینم. ولی در خلوت بیشتر کتاب شعر می خوانم؛ مثلا مثنوی معنوی را بارها خوانده ام. سهراب سپهری، حمید مصدق، فروغ فرخزاد و فاضل نظری را خیلی دوست دارم و یکی از کارهایی که زیاد انجامش می دهم، خواندن شعر است. شعرها را هم سرسری نمی خوانم و سعی می کنم با هر بیت آن ارتباط برقرار کنم به همین خاطر با افراد یکه اشعار را سرسری می خوانند، خیلی میانه خوبی ندارم.

*خودت شعر یا ترانه هم می گویی؟

ترانه که نه. بیشتر شعر می گویم.

*چه ها یا سریال هایی دیده ای که احساس کرده ای نه تنها وقتت تلف نشده بلکه آن قدر جذاب بوده که تو را وادار کرده بازهم برایش وقت بگذاری؟

سریال های «مدار صفر درجه» و « علی(ع)» را خیلی دوست داشتم. «کاغذ بی خط» ناصر تقوایی برایم چنین حسی داشت و کاراکتر هدیه تهرانی واقعا مرا تحت تاثیر قرار می داد. «شوکران» بهروز افخمی هم برایم همین طور بود. اخیرا هم همه آثار اصغر فرهادی برایم همین حس را داشته. البته «هامون» مهرجویی هم از آن دسته هایی است که بارها دیده ام و هیچ وقت برایم خسته کننده نبوده است. شی ای که شخصیت اصلی دارد خیلی برایم جذاب است.

*خودت هم از این شی ها داری؟

تابلوست که یک ذره دارم (می خندد). همین که من ثبات را نمی فهمم تا حدودی روحیه مرا نشان می دهد. در مصاحبه ها که از من می پرسند بعد از این چه برنامه ای داری، همیشه می گویم من دنبال یک چیزی می گردم. خوشبختی من این است که یک قدم جلوتر از خیلی های دیگر هستم. چون بسیاری از افراد دنبال چیزی نمی گردند. من حداقل می دانم که چیزی در من هست و من هم هنوز پیدایش نکرده ام.

*تا حالا شده ی ببینی و احساس کنی چقدر آن شخصیت شبیه توست؟

شخصیت هدیه تهرانی در «کاغذ بی خط» به من این حس را می دهد. وقتی را می دیدم احساس می اگر مثلا من هم در ۲۰ سالگی ازدواج کرده بودم و مسیر زندگی ام عوض می شد، قطعا در ۳۵ سالگی زنی بودم که مثل آتش زیر خا تر یک آن به خودش می آید و می گوید سنی از من گذشته و دوتا بچه دارم اما هنوز هیچ کاری برای خودم نکرده ام. آنچه هم آدم ها دوست دارند تجربه اش کنند این است که چیزی از خودشان به جا بگذارند. مثلا اگر ۱۰ سال دیگر من ۳۷ ساله شوم و این مصاحبه را بخوانم در حالی که به هیچ کدام از خواسته هایم نرسیده باشم آن موقع می توانم بگویم من آدم بدبختی هستم.

آزاده نامداری,بیوگرافی آزاده نامداری

ع آزاده نامداری

*در سینمای کنونی ایران که دنبال می کنی، چه بازیگرانی را جزو باشگاه درجه یک ها می دانی؟

من شهاب حسینی و لیلا حاتمی را خیلی دوست دارم. چون علاوه بر اینکه بازیگران خوبی هستند خانواده و زندگی سالمی دارند. قطعا این شناخت روی قضاوت من تاثیر خواهد گذاشت. در مورد این دو نفر مخصوصا بعد از بازی در «پرسه در مه» بهرام توکلی چنین نظری دارم. هر دوی آنها در «ج نادر از سیمین» هم فوق العاده بودند.

*چه تصوری از آینده خودت داری؟

تصویرم این است که ۱۰ سال بعد من روانشناس شوم و یک تاک شوی خیلی خوب هم در تلویزیون داشته باشم. اگر روانشناس خوبی شوم دلم می خواهد سه کتاب هم بنویسم.

*در تصویر آینده ات خودت را مادر هم می بینی؟

(می خندد) حتما! ۳ تا بچه دارم!

*و بچه هایت دخترند یا پسر و حتما اسم هم برایشان انتخاب کرده ای.

(بیشتر می خندد) هر سه دخترند به نام های گندم، خورشید و لیلی (باز هم می خندد).

*به کارگردانی هم فکر می کردی؟

در گذشته هیچ وقت به تلویزیون فکر نمی و همیشه دلم می خواست سینما بخوام و کارگردان شوم. حتی به اینکه جلوی دوربین باشم هم فکر نکرده بودم؛ اما معادله عوض شد و همه چیز آن طور که من می خواستم نشد. الان هم دوست دارم یک بسازم و گاهی فکر می کنم دلم می خواهد کرای بساز که فقط در آن صدایم باشد. با وجود همه این چیزهایی که در ذهنم است و می خواهم به آنها برسم، با تناقض عجیبی در خودم طرفم. مثلا یک شخصیت قانع دارم که به خاطر فضای عرفانی ای است که به آن علاقه مندم. خیلی دوست ندارم برای خودم تعلقات درست کنم. چون احساس می کنم اگر خداوند مرا صدا کرد و قرار بود به سویش بروم بهتر است تعلقی در این دنیا نداشته باشم. گاهی وقت ها خواهرم می گوید تو از کجا می دانی به بهشت می روی که این حرف ها را می زنی؟ اما خودم همیشه فکر می کنم دنیای خیلی روشنی پیش روی من است.

*این عدم تعلق داشتن به این دنیا در عین خواستن همه چیز را باید «امید» اسم بگذاریم یا «ناامیدی»؟

من اسم آن را امید به د نیای روشن تو ایمان به ب چیزهای بهتر می گذارم. گاهی فکر می کنم نیاز به یک راهنما دارم. حتی مولانا هم برای مولاناشدن، یک شمس داشت. ی که در این شرایط مرا راهنمایی کند. چون قدرت تشخیص درست و غلط ندارم. گاهی فکر می کنم اگر بچه داشته باشم سخت می توانم از این دنیا بروم. اگر پول زیادی داشته باشم، نمی توانم بروم. پس این عدم تعلق برایم پررنگ می شود. از طرف دیگر یک انرژی در من هست که مرا وادار به کار و ادامه زندگی می کند.

آزاده نامداری,بیوگرافی آزاده نامداری

*پیش آمده احساس کنی دوست دا ری امشب دنیا را ترک کنی؟

خیلی زیاد و این اصلا از روی غم نبوده. گاهی در اوج شادی بوده. بارها شده با خودم گفته ام کاش زندگی ام همین جا تمام شود. اما به نظرم زندگی مثل سیبی می مانند که نه کال آن خوب است نه وقتی که زیادی رسیده و له شده است. در این بین مرحله ای دارد که به نوعی بهترین دوره زندگی محسوب می شود من هم امیدوارم یک روز به آن مرحله برسم. به نظرم خدا یک مرحله کمال برای هر انسانی در نظر گرفته که تا به آن مرحله نرسیم ما را در دنیا نگه می دارد. اما به محض اینکه به آن رسیدیم می گوید حالا باید به جای بهتری بروی. اما تناقضی که در من وجود دارد همان انرژی ای است که حرفش را زدم. گاهی در غم مطلق هم که باشم صبح که بیدار می شوم احساس می کنم یک عالمه کار دارم و باید روز پرانرژی ام را شروع کنم. خودم هم هنوز نمی دانم چرا آن قدر می دوم!

*خودت را در چه زمینه ای حرفه ای می دانی؟

حرفه ای بودن ادعای خیلی بزرگی است اما احساس می کنم می توانم خوب بنویسم و شاید این ادعا را داشته باشم که درباره هر چیزی می توانم بنویسم. اما در اجرا هیچ ادعایی ندارم.

*کمی هم درباره همکارانت حرف بزنیم. انی که به هر حال ما اسم مجری های حرفه ای روی آنها می گذاریم. مثلا محمدرضا شهیدی فرد.

یک جمله تکراری. من شهیدی فرد در «مردم ایران سلام» را بیشتر از «پارک ملت» دوست داشتم. اما اص شهیدی فرد در پارک ملت برایم خیلی دوست داشتنی و باارزش است. من همه آدم هایی را که اصولی دارند و به آن پایبندند (حتی اگر اصولشان برای عده ای خوشایند نباشد) دوست دارم. خیلی ها در این برنامه به خاطر برخی کارهایش از او ایراد گرفتند. اما او به اصولش پایبند بود و این بسیار ارشمن است. چون از درونش نشات گرفته و اصلا نمایشی نیست.

*علی ضیا؟

علی ضیا را مثل یک برادر کوچک دوست دارم. البته اختلاف سنی مان زیاد نیست. اما حسم به او این گونه است و شاید خودش هم باعثش شده. خیلی وقت ها نگرانش می شوم و نکاتی را به او گوشزد می کنم. او را آدم جسوری می دانم.

*عادل فردوسی پور؟

خیلی خوب است و به نظر من یکی از خوشبخت ترین آدم های دنیاست. چون هر کاری را به بهترین شکلش انجام می دهد. این همه محبوبیت برای یک نفر به نظر من یک هدیه از طرف خداست. فکر نمی کنم هیچ آدم منصفی را بتوان پیدا کرد که بگوید عادل فردوسی پور بد است.

*احسان علیخانی؟

به نظر من او یک کاراکتر تعریف شده خیلی خوب در تلویزیون است. او یک پسر پرسشگر عاصی درستکار است. بسیار آدم شریف و قابل اعتمادی است که در عین حال همه چیز را راحت نمی پذیرد. او خیلی خوب از طرف مردم پذیرفته شده و فکر می کنم «ماه عسل» در ماه رمضان یک هدیه از طرف خداست که به او اعطا شده و مثل امتحان از طرف خدا می ماند. یک نکته هم هست که باید در مورد احسان علیخانی به آن دقت کنیم. احسان علیخانی «ماه عسل» با احسان علیخانی «سال تحویل» خیلی با هم فرق دارند و این نشان توانمندی او در اجراست.

*فرزاد حسنی؟

او از مجریانی است که چندین ژانر را تجربه کرده و در همه آنها موفق بوده است. فرزاد حسنی هم در اجرای تفسیر قرآن، هم برنامه نوجوانان، هم برنامه های و هم برنامه های تخصصی سینما کار کرده که در همه آنها موفق بوده است.

*این شب ها او با سریال «مسیر انحرافی» به عنوان یک بازیگر دیده می شود. فرزاد حسنی بازیگر را چطور می بینی؟

یک نظر کاملا شخصی درباره اش دارم که می دانم هیچ ارتباطی به من ندارد. اما من هیچ وقت دوست نداشتم فرزاد حسنی را یک بازیگر ببینم. شاید دارم با یک تعصب تلویزیونی در قالب یک مجری صحبت می کنم.

*آزاده نامداری؟

من از جایی که هستم راضی و خوشحالم. یک روز به خودم گفتم فقط ۱۰ سال اجرا می کنم و الان هفت سال از آن گذشته است. نمی دانم سر قولم می مانم یا نه؟! نمی دانم تا سه سال دیگر چه اتفاقی می افتد. تا الان که هرچه می خواستم تجربه . ادعایی در اجرا ندارم مکن است اجرای من سلیقه بعضی ها باشد و سلیقه بقیه نباشد.

به ادامه تحصیل فکر می کنم

*به نظر می رسد برخلاف اکر آدم ها آینده برایت مهم تر از گذشته است. درست است؟

کاملا درست است. اصلا آدم نوستالژیکی نیستم. بسیار عاطفی ام؛ اما در زمان حال زندگی می کنم و به هیچ وجه متعلق به گذشته نیستم. من کاملا به زمان حال تعلق دارم.

*یعنی نسبت به هیچ چیز حس نوستالژیک نداری؟

«از کرخه تا راین» حاتمی کیا یک سکانسی دارد که علی د ردی کنار رودخانه داد می زند خدا یا چرا اینجا؟!… نمی دانم چند سال پیش این را دیدم؛ اما آن قدر این سکانس را دوست دارم که هر وقت حالم بد باشد این صدا را در قلبم می شنوم. وقتی طعمی مرا یاد چیزی می اندازد یا خاطره ای در من زنده می شود آن لحظه به آن فکر می کنم اما درگیرش نمی شوم و سریع از آن عبور می کنم. در کل ارتباط خاصی با گذشته ندارم. من الان در تلویزیون کار می کنم و این مربوط به همین زمان است. ممکن است بعدا تلویزیون مرا نخواهد یا من بخواهم مثلا در مطبوعات کار کنم. به همین خاطر از همان لحظه که از تلویزیون بیورن بیایم دیگر تلویزیون و خاطراتش مربوط به زمان گذشته می شود و اگر آن موقع از من بپرسی تلویزیون را دوست داری، دیگر نمی گویم بله.

*اگر یک روز به هر دلیلی از تلویزیون بیرون بیایی چه کار یا حرفه دیگری را دنبال می کنی؟

شاید کار مطبوعاتی، شاید بازی در تئاتر، شاید نویسندگی. من با شناختی که از خودم دارم می دانم که یک دفعه نمی توانم تغییر بزرگی در شرایطم ایجاد کنم، اما چیزی که همیشه به آن فکر می کنم ادامه تحصیل است. دوست دارم فوق لیسانس روانشناسی بالینی بخوانم. با اینکه دوره لیسانس را مدیریت صنعتی خوانده ام؛ اما دوست دارم بعد از این، کار درمانی داشته باشم. احساس می کنم در سه سال آینده درسم را می خوانم، مطب می زنم و مشاوره می دهم.

«خانمی که شما باشی» بیش از حد توقعم دیده شد

*«خانمی که شما باشی» در بین برنامه های نوروزی یکی از پربیننده ها شد. خودت از قبل چنین تصوری داشتی؟

نه. ما خلاء یک برنامه نه را در تلویزیون احساس می کردیم. اما هربار که خواستیم در این مورد کاری انجام دهیم، تند رفتیم. من دنبال نگاه فمینیستی نیستم. ولی از اینکه چنین برنامه ای در تلویزیون داشته باشم، استقبال می . یکی از ویژگی های اصلی این برنامه صداقتش بود. مهمانانی که در «خانمی که شما باشی» حضور داشتند به دنبال تعریف از خود نبودند. هربار موضوعی مطرح می شد که برای همه کاربرد داشت و ما درباره شان گپ می زدیم و این باعث شد این برنامه بیش از حد توقعم دیده شود. خانم های بازیگر زیادی بعد از پخش این برنامه، اعلام آمادگی د که در برنامه حاضر شوند. من خودم هم دوست دارم با اجرای زنده این برنامه را ادامه دهم چون معتقدم در اجرای زنده خیلی بهتر از تولیدی می توان حس را انتقال داد. ویژگی دیگری که این برنامه داشت، تماشاچیانش بودند. بعد زا کاری که آقای بیرنگ در شبکه ۴ که مخاطبان خاص خودش را هم دارد، انجام داد تجربه نشان داد استقرار تماشاچی در استودیو امر خیلی مهمی در اجرای زنده است. پس از پایان برنامه احساس که اگر از این به بعد در برنامه ای بدون حضور تماشاچی باشم، احساس خلا می کنم. همه اینها به خاطر صادق بودن فضا و انرژی خوب مردم بود. چون من در برنامه راحت حرف می زدم و همین موضوع باعث می شد مهمانان هم معذب نباشند و راحت حرف دلشان را بگویند. بعضی مردم به خاطر قضاوت ها از حرف زدن می ترسند. من هم شا ید نگران وجهه خود باشم اما نگران قضاوت د یگران نیستم. خیلی ها به خاطر همین قضاوت ها راحت مایل به صحبت نبودند. اما وقتی راحتی مرا می دیدند، نظرشان تغییر می کرد و بعد از دقایقی صمیمانه تر حرف می زدند.

*ادبیات داستانی را هم دنبال می کنی؟

کتاب زیاد می خوانم؛ اما قصه کمتر. من بیشتر مدل درس خواندن کتاب می خوانم. به کتاب های داستایوفسکی علاقه دارم. «ترس و لرز» اثر کگور و کتاب «وقتی نیچه گریست» اثر اروین یالوم را هم خیلی دوست دارم. یکی از رمان های محبوبم «آنا کارنینا»ست که خیلی دوستش دارم. آثار احمد محمود هم بسیار مورد علاقه من است؛ ولی در کل وقتی حال روحی ام بد است داستان می خوانم. به این دلیل که حال روحی و فضای ذهین مرا به کل عوض می کند. در غیر این صورت وقتی پای رمان می نشینم احساس می کنم وقتم تلف می شود. نظرم درباره سریال هم همین طور است. نه اینکه اگر سریال نمی دیدم جایش کار مهمی انجام می دادم؛ اما انجام برخی کارها به نظرم واقعا وقت تلف است.

منبع:roozpix.org

از بازیگران بیشتر بدانید

  • فرزاد حسنی و آزاده نامداری پیمان ازدواج بستند
  • اصرار مدیر شبکه دو به بازگشت مجریان ممنوع الکار به تلویزیون/علیخانی و نامداری دوباره برمی گردند؟
  • حضور آزاده نامداری و فرزاد حسنی در کنسرت فرزاد فرزین +ع
  • نخستین حرف های زوج فرزاد حسنی و آزاده نامداری پس از ازدواج
  • دختری که یک شبه ره صد ساله را رفت
  • آزاده نامداری: دیگر نمی توانم رُل یک دختر خوشحال را بازی کنم



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

مشاهده متن کامل ...
وصیتنامه
درخواست حذف اطلاعات

وصیتنامه - کلام - روحیات - مطالب

کلام

حالات و روحیات

این بخش حاوی برگزیده ای از کلام در وصایای ایشان میباشد که در مورد موضوعات مختلف از قبیل پیام ها ، نظرات ، اه و جهان بینی تهیه گردیده است . و بر گرفته از کتاب سفیران نور، فرهنگ جبهه انقلاب ی ایران در جنگ تحمیلی و کتاب قلم های بهشتی انتخاب موضوعی وصیت نامه های شهیدان استان اسان که توسط نشر شاهد و نشر پایداری منتشر شده اند.

 

ای شهیدان عزیز ما را شفاعت کنید شاید در مهمترین لحظات شهر و دیار را بدرود می‌گویم که با همة توانش سعی بر انصراف از رفتن مرا دارد و از طرفی ملائکه الله را میبینم که ما را به جبهه‌ها می‌طلبند. شاید ت رین سفری که تا آ ین لحظات مردد به رفتن بودم. در این راه با توکل به الله گام نهادم و شهادت این حقیر معجزه‌ای بیش نیست. خدایا برای اعتلای کلمة حق معجزه را هستی بخش همة آنهایی که به جبهه می‌روند با تمام وجود جان می‌دهند اما این مولاست که باید جان را بپذیرد و او جانهای آلوده را همچون نعش گناه نمی‌پذیرد./ شهید غلامرضا اوجی

***************

شکر خ را که توفیق یافتم در راه مبارزة حق علیه باطل شرکت کنم و آنچه که دارم با اخلاص تقدیم ایزد متعال کنم و آنچه حسین و یارانش و تمام رزمندگان صدر پروانه‌وار دور آن می‌گشتند من هم بازیابم (شهادت). مادرجان، من هم اکنون می‌روم تا شعلة آتش که در درونم هست را خاموش کنم. من اکنون به سوی سنگر خالی همرزمم که به سوی الله شتافته پر می‌کشم و پروازکنان می‌روم تا دشمنان زبون را که قصد به میهن عزیزم را دارد نابود کنم و دشمن باید بداند که هیچگاه سنگر خالی بماند. مادرم، دلم می‌خواهد این ایام آ پیش آقایم حسین بروم، دست آقا حسین را ببوسم به خدا می‌روم می‌روم با قلبی از شادی پرشده تا خدای خویش را ملاقات کنم می‌روم با خونی که در رگهای من است./ شهید محمدرضا فاخته شهرستانی

****************

از آن لحظه که عشق به معشوق را در وجودم احساس ، بهترین جایگاه زندگی خود را در جبهه یافتم. آنجا که وادی عشق است آنجا که سراسر صفا و لطف است آنجا که میعادگاه عشق و عشق بازی است. آنجا که جایگاه ایثار و از خود گذشتگی است، آنجا که چشم مخلصان به دیدار روی زمان باز شده است آنجا که انسان بر عرش رفیع اعلاء خواهند رسید آنجا که انسان بازتاب تازه‌ای را در وجودش احساس می‌کند، آنجا که اینهمه شرایط دارد آ کار چیزی نیست به جز آرزوی دیرینة‌ هر مؤمنی که آن دیدار با الله می‌باشد و این وادی چقدر زیباست وادیی که سراسر زندگی و خوشبختی به سختی کشیدن منتهی می شود و عاقبت این سختی کشیدنها که جز شیرینی برای مؤمن چیز دیگری نیست همان شهادت آن لحظه‌ای که بدن غرق به خون به روی زمین می‌افتد چشمانش با دیدن روی آقایش باز می‌شود و این را بدانید که این راه را رفتن آرزوی دیرینة من بود و بدانید شهید شدن حق است. و این را بدانید که مردن حق است، قیامت حق است و جهاد در راه خدا اجر و مقامی دارد./ شهید نظری داشکنی

***********

من در کربلا وابسته به جهانی نام نویسی و جزو شاگردان 14 سالة سیدال هستم و انشاءالله با مدرک ایمان به خدا فارغ حصیل خواهم شد./ شهید سیدکمال سیدحسینی

***********

مگر ما خونمان رنگین‌تر از خون آن ی مظلومی است که ساعتها در کانال جان دادند، اما استوار و راست قامت پرچم توحید را برافراشتند. به خدا شرم‌ آور است با آگاهی به این مسائل، باز دست بر روی دست نهیم و از جای خود برنخیزیم. وای بر ما که در آن دنیا جواب اینهمه خون ریخته شده را چه خواهیم داد. با این وصف چگونه جای ماندن و پرواز ن به دیاری که سبزه و بوته‌هایش با خون هزاران شهید سیراب شده است. آ فردای قیامت با چه رویی در مقابل عبدی‌ها و مجتبی‌ها و وحیدها سربلند کنم. آری به هر جهت به حکم وظیفة شرعی واجب دانستم که به جبهه بیایم و در راه آرمانهای به حول و قوة الهی مبارزه کنم که این والله ادای وظیفه است و نه بیشتر./ شهید جواد مشهدی‌باقر

*********

مادرم، و پدر عزیزم بدانید که ما با آگاهی کامل و عاشقانه به جبهه می‌رویم و راهی است که باید طی کنیم و این کوچکترین کاری است که می‌توانیم برای خدا انجام دهیم. از خبر مرگم ناداحت نباشید هنگام دفن من اگر جنازه به دست شما رسید کفنم را لباس رزمم قرار دهید که درصحرای م با همان لباس آغشته به خونی که در راه خدا ریخته در پیشگاه عدل الهی حاضر شوم. قرآن کوچکم را هم که به عنوان مونس غمها و خوشیهایم بود، در قبرم بگذارید تا بر اثر اجر و قرب و بزرگی قرآن خداوند بر من سهل گیرد/ شهید رحیم یاراحمدی

*************

چه مشقّتها کشیدم در راه رسیدن به جبهه که آرزویش را داشتم چه سنگها جلوی پایم سبز شد و چه چوبهای لای چرخم گذاشته شده بالا ه پدر و مادرم راضی شدند. برای رسیدن به جبهه زیر لب می‌ خدایا، به امید تو می‌آیم به راه تو همراهیم کن تا لحظه‌ای که خون در رگهایم هست و جان در بدن دارم./ شهید حسن مولائی

**************

من چیزی ندارم در این راه هدیه کنم ولی به امت بگویید که جان و خون بی‌ارزش خود را هدیه می‌کنم هرچند که قابل و امت مبارز ایران را ندارد ولی خوشحالم که به آرزوی خود می‌رسم./ شهید فرمان‌باس جوکی

**************

چه خوش لحظة خ که خلوص دل همراه گردد و انسان در تکاپوی وجود ناگاه به تو برسد و اشکها به امید دیدار او و فروغ خدا در وجودش همچو باران بهاری با گیرد چه خوش است شب تاریک را با دعا و نجوا و راز و نیاز با محبوب روشن چه خوش است بی‌ریایی سحرهای وصال ش تن سکوت با ش تن بغض و درآویختن با نجوای دردآلود نیایش و چه با طراوت است باران اشک در خش الی قساوت. توبه سیل است که همه چیز را تطهیر می‌نماید صاعقه‌ای است که همة ریاها قساوتها فریبها یأسها و حرمانها را می‌سوزاند و در بهاران امید است که گل دعا در خاک پاک دل روییده است و راه را به سرمنزل مقصود حیات طیبه گشوده و انسان آرام و سبکبال به سوی ملکوت بال می‌گشاید./ شهید ابراهیم طالش

*************

براستی که چه لذت بخش است مطیع امر حق تعالی بودن عبادت خدا را بجای آوردن، و در راهش جهاد با نفس و بر ظلم قیام و درخت ش را با خون خود آبیاری نمودن و در بوستان جنّتش به لقای حق پیوستن.72/محمدرضا کارور

****************

هر قطرة‌خون من سخنی خواهد شد و از هر سخن هزاران جوان انحرافی به رشد ی خواهند رسید./ شهید طهماسب قادری

****************

خوشا به حال انی که با دادن سرو جان و هدیه خون خود خداوند را مشتری خود قرار می‌دهند و او را تنها مشتری جان خود می‌دانند و جان خود را در راه هدف مقدس او یعنی و قرآن فدا می‌نمایند. این چنین افراد انی هستند که خود را از تمام وابستگیهای درونی و نفسانی و همچنین از وابستگیهای برونی و مادی رها کرده و خود را کاملاً به محسنات خوبیها و مسائل الهی آراسته دائماً در حال مبارزه با نفس ی و هلاک کننده می‌باشند./ شهید مجتبی صفاری

**************

هنگامی این وصایا را برای شما می‌نویسم که قلب در ‌ام ملتهب و خون در عروقم به جریان شدید افتاده و روحم آمادة پرواز است. برادران عزیزم این عاشقان شهادت و اسوه‌گان تاریخ دست بر دعا و ثنا دارند، گروهی سر بر سجده نهاده و با اشکهای غلطان خود طلب مغفرت می‌نمایند و گروهی به تلاوت قرآن و گروهی مشغول تنظیف سلاحهای خویشند و همه در یک چیز مشترکند و آن خوشحالی فزاینده و خنده‌های معنی‌دار این عزیزان است که مفهوم عشق و شهادت و ایثار را می‌کند. و هنگامی این مطالب را می‌نویسم که شاید فردا یا پس فردای آن جنازة‌ غرق به خون بهترین برادران خود را در مقابلم ببینم و ماندن این چنین برایم دردناک و گرانبار است. بارها چنین گفته و می‌گویم« اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک» بارالها خداوندگارا به عزت و جل سوگند می‌دهم که گناهانم را بر من ببخشای که سخت گنا ارم.

شهید می‌داند به کجا می‌رود و وقتی دانست به کجا می‌رود می‌داند برای چه می‌رود و وقتی فهمید برای چه می‌رود می‌فهمد به چه وسیله‌ای برود. بگذار تیر و ترکشها بدنم را آماج خود قرار دهند که اینک بی‌اندازه این طاقت را پیدا کرده‌ام. هر تیر و ترکش که از جایش خون می‌ریزد خون نیست گناه است که پاک می‌شود.چه کنم که عشق حسین مرا دیوانه کرده است چه کنم که در خود قدرت پرواز می‌یابم چه کنم که عاشقم چه کنم که منتظر مهدی(عج) و فاطمه هستم، چه کنم که عاشق هستم و همة اینها خون می‌خواهد همة‌اینها ایثار می‌خواهد همة اینها جوان می‌طلبد و همة‌اینها فانی شدن در می‌خواهد./ شهید غلامحسین طالبی رحمت‌آبادی

***************

چیزی به عنوان وصیتنامه ننوشته‌ام چرا که خودم را جزو صالحان و پذیرفته شدگان درگاه حق تعالی نمی‌دیدم و وقتی به گذشته‌ام می‌نگرم سراسر معصیت می‌بینم. مگر نه اینکه جزو نیکان و صالحان هستند و شرط به فیض شهادت نائل آمدن اخلاص در اعمال نیک است که من نه عمل نیک دارم نه اخلاص. اما وقتی نگاهی به رحمت واسعة الهی انداختم دلگرم شدم که خدایا گناه من بیش امّا رحمت تو از گناهان من بیشتر است و روی این انگیزه خودم را برای شهادت آماده . مقصودم الله هدفم پیاده احکام ، وسیله‌ام شهادت است که خلعت الله اکبر پوشیده و در این راه گام زدم و اگر خونی ریخته شد فراراه مریدان روح الله هدیه ./ شهید مهدی باقری‌نژاد

************

شهادت کشته شدن نیست شرایطی دارد و من خودم را به هیچ وجه لایق آن نمی‌دانم./ شهید محسن عسگری

*************

من با آغوش باز به سوی شهادت آمدم و تا آ ین قدم و آ ین نفس خود و آ ین قطرة‌خونی که در بدن دارم با این کفار از خدا بی‌خبر خواهم جنگید و به آنها خواهم فهماند که با هر قطره‌خون شهید آرزوهای خود را به گور خواهند برد./ شهید غلامرضا کُرد

************

این را بدانید که من با دیدة باز و عاشقانه به «هل من ناصر ینصرنی» حسین زمان خود این اسطورة زمان لبیک گفتم و عاشقانه و خالصانه به سوی خالق خود شتافتم./ شهید حیدر کوشی

****************

اگر ‌ام را بشکافند، اگر مغزم را متلاشی کنند اگر قلبم را هدف گلوله خود کنند دست از یاری بر نخواهم داشت. اگر سوراخ سوراخم کنند اگر ‌ام کنند اگر تکه تکه‌ام کنند هر قطرة خونم بر زمین می‌نویسد: الله اکبر، . اگر چه چشمانم را از دست بدهم باز چشم به راه مهدی خواهم بود. اگر گوشهای خود را از دست بدهم باز هم گوش به فرمان امت هستم. اگر زبانم را از دست بدهم شعار «لااله الا الله» بر زبانم جاری است. اگر دستم را از دست بدهم باز هم اسلحه به دوش خواهم کشید و به جنگ صدامیان خواهم رفت. اگر پاهایم را از دست بدهم گامهای بلندتری در راه رسیدن به خدای عزوجل خواهم برداشت، و اگر جانم را از دست بدهم اوج سعادت و آرزوی من است./ شهید سیدعباس غلامی

****************

هر انسانی دیدی و منطقی دارد، و دید و منطق ما مسلمانان همان گفته‌های است و دین ما . من چون بر خود نام مسلمان گذاشته بودم، آگاهانه و با میل و رضایت کامل خود پا به جبهه گذاشتم تا بتوانم به امر معبود خود جامة‌ عمل بپوشانم. و چون جهاد یکی از فروع دین است و واجب برای جهاد فی سبیل الله پا به جبهه برای جنگیدن گذاشتم، و من اعلام می‌کنم که هیچ و هیچ ارگان و گروهی مرا وادار به رفتن به جبهه نکرده است، خود بادیدی آگاهانه و با هدفی مقدس و با قدمهایی استوار پا به جبهه گذاشتم و برای اینکه دشمنان نیز این مسئله را بدانند دوست داشتم اگر می‌شد به هنگام دفن من چشمهایم را باز بگذارید تا دشمن بداند که من با دیدی عمیق به مسئله‌ جهاد و شهادت رفتم. و گوشم را باز بگذارید تا بدانند که من تمام حرفهای شما را شنیده‌ام ولی فقط حرف را پذیرفتم. و دهانم را باز بگذارید تا دشمن بداندکه شعار من الله اکبر بود. و مشتم را ببندید تا دشمن بداند که من آزاد بودم./ شهید عبدالله کریمی

******************

آری، کاروان انقلاب ی سرعت گرفته و همچنان به پیش می‌رود، ولی ما از قافله‌ عقب مانده‌ایم و اکنون که به خود می‌نگرم احساس می‌کنم که در قبال این انقلاب هیچ زحمتی نکشیده و خود را در برابر خون شرمنده می‌دانم و خداوند شاهد است هدفم از آمدن به جبهه جز ادامة راه شهیدان چیز دیگری نیست و نبوده است همانطوری که خداوند متعال در قرآن می‌فرماید: ما انسان را مورد آزمایش و امتحان قرار دادیم. ما هم امروز در معرض امتحان الهی قرار داریم و هر لحظة زندگی در پیشگاه خدای متعال ثبت و در روز قیامت به حساب آنها خواهد رسید و ازخدا می‌خواهم که ما را در این آزمایشات موفق گرداند و اگر در این راه هدیه الهی شهادت نصیب این بندة گن ار هم شد آن را با آغوش باز می‌پذیرم اگر ه خود را شایستة آن نمی‌دانم چرا که این لباس برازندة آنهایی است که در راه خدا مخلصانه و بدون هرگونه ریا و غروری کار می‌کنند./ شهید کمال صباغ

****************

زندگی را حرکتی دیدم حرکتی که از روی خطهای مختلفی می‌گذرد و خط بی‌خیالی و چشم را بر روی همه چیز بستن. خط امیال نفسانی که این خط و خطهایی از این قبیل را پست و خوار دیدم. آن راهی در وجودم شکوه قرمز آفرید که بر محوری می‌گشت که انسان را به سوی خدا می‌برد من آن را در میان شهر پیدا ن به جبهه آمدم آن را یافتم در میان خم ‌ها در صحبتهای بچه‌ها در شبهایی که بیدار می‌م م در ناله‌های دوستانم در لحظاتی که آ ین نفسها را می‌کشیدند و چه زیبا بود و آن حقیقتی بود که از سرچشمه می‌گرفت و وقتی فردی آن را یافت دیگر هیچ چیز بجز آن حقیقت برایش مطرح نیست./ شهید اسماعیل مجیدی‌فرد

بزودی وارد قبر می‌شویم، و چگونه دل می‌بندیم به دنیا در حالی که دنیا در شرف نابود شدن است، و چگونه حاضر می‌شویم که استراحت کنیم در حالی که نعمات و لذتهای آ ت خیلی بیشتر از لذّات این دنیاست و جاویدان چنین است./ شهید سیدعباس غلامی

**********

دلم از این جهان گرفته و برایم همچون قفسی می‌ماند، و آ ت برایم چون خانه‌ای زیبا و آزاد دلم می‌خواست در زندگیم آقا زمان را می‌دیدم، ولی اگر این سعادت نصیبم شد امیدوارم بعد از مرگ ملاقاتش کنم./ شهید علی‌اکبر نجاری قزاآنی

***********

این دنیا برای من چون زندان شده است و اصلاً نمی‌توانم در این زندان ادامة حیات دهم. دوست دارم آزاد شوم دوست دارم از این قفس رها شوم و از این زندان بیرون رفته و به آنجایی که جای همیشگی ماست بروم/س شهید عید زارع‌شحنه

*************

فکر و شة ماندن آزارم می‌دهد نمی‌توانم بمانم ماندن در زیر ظلم و ستم ماندن در حالی که از هم بودیم و برای هم، در حالی که هدفمان یکی بود اما آنها خالصتر، ای خدای مهربان نمی‌دانم چه سری است و من متعجب از اینکه پنج بار عازم جبهه شدم و چند بار آن در زیر توپ و خم دشمن. از اینکه لیاقت آن را نداشتم که بیایم و یا صلاح بر این بود، این را خود بهتر می‌دانی، ولی من در خودم نمی‌بینم لیاقت آمدن را وقتی که خود را با مقایسه می‌کنم و وقتی که به گذشتة‌ خود می‌نگرم. اما،‌ بارخدایا، لیاقت شهادت در راه خودت را نصیب من بندة‌سرتاپا خطا کار بفرما،‌آمین. / شهید علی ت‌آبادی

************

خوشا به حال آن عاشقی که خدایش توفیق داده و با خلوص پاک و نیتی که تنها برای خدا باشد این راه را پیماید و قفس تنگ و تاریک تن را بشکند و روحش پرواز کنان به معشوق واصل گردد،‌زیرا که دنیا با تمام دورنگیها و نیرنگها و و چهره‌های نفاق منافقان برای عاشقان الله کوچک است و تحمل نا ی. / شهید محمود رفیعی

*************

خداوندا، تو خود می‌دانی که دنیا برای من زندانی بیش نبوده‌است و آرزوی هر زندانی این است که روزی درباز شود و او به جهان آزاد قدم گذارد و من نیز برای عروج به ملکوت اعلی و فرار از این زندان تنگ و تاریک دقیقه‌ شماری می‌کنم. پروردگارا، از تو که قادر به هر کار هستی درخواست می‌کنم و از تو یاری می‌طلبم تا در رسیدن به هدفم مرا یاری کنی.37/مجتبی پاشائی

**************

در دنیا احساس دلتنگی می‌کنم می‌خواهم پرواز کنم این بار که به جبهه آمدم خودم یا روحم به کربلا خواهد رفت. / شهید علیجان سعیدی

************

این را باید بدانیم که ما برای آ ت آفریده شده‌ایم نه برای دنیا برای نیستی نه برای هستی برای مردن نه برای زندگانی ما در حال کوچ می‌باشیم و در سرای موقّت و در راه آ ت سیر می‌کنیم و ما راندة‌مرگیم که گریزنده از آن رهایی نمی‌یابد و جوینده آن را از دست نمی‌دهد و ناچا رمرگ او را در می‌یابد. سپس باید بترسیم از اینکه مرگ ما را دریابد و ما در حال گناه باشیم. / شهید محمدعلی صفری

************

ما باید تا موقعی که در این دنیای فانی هستیم اعمالمان را بسنجیم. عزیزان این دنیا چند صباحی بیش نیست و می‌گذرد و روز حساب می‌رسد باید در آن دنیا جوابگوی خدا و و انبیا باشیم. اگر در این دنیا بی‌تفاوت نسبت به مسائل باشیم و به خوشگذرانی و ثروت اندوزی بپردازیم و دور از مسئولیتهایی که در اجتماع ی بر گردن ماست باشیم و از خون دفاع نکنیم و با ‌های شوم مبارزه نکنیم فردای قیامت چگونه می‌خواهیم جواب و خدا و انبیا را بدهیم آیا نمی‌گویند چرا خون ما را پایمال کردید و از خون ما دفاع نکردید؟ در آن موقع چه جو می‌توانیم بدهیم جز خاموشی؟ و انی که پا در این راه می‌گذارندو جان و مال خود را می‌دهند و می‌گویند که اگر با ریخته شدن خون ما تحکیم پیدا می‌کند آرزو می‌کنند که در این راه تکه تکه شوند و به لقای رب خود برسند چه بهتر که ما هم پا در این راه بگذاریم و در راه خدا جهاد کنیم و را یاری کنیم. / شهید هادی دشتی

****************

ای دوست، ای دردمند و حاجتمند، نیک بدان دلی که سخت شد دیگر روشنی ندارد و زمینی که شخم نخورد ناچار سخت می‌شود. قساوتها از کوچک شمردن گناهان مایه می‌گیرد. ای سختی کشیده در وادی قرب ای عزیز بدان که راه حق سخت است. تو باید سرنوشت خویش را در دست گیری و با ارادة خویش آسمان زندگیت را نورانی گردانی و این امر ممکن نیست مگر اینکه عاشقانه و خالصانه را اقامه کنی. آنگاه که به ندای حق لبیک گفتی و را با تمامی جان و روحت بر پا داشتی درهای رحمت گشوده می‌شوند و به فیض می‌رسی. / شهید ابراهیم طالشی

**************

همه از این دنیا خواهیم رفت آنچنان که همه رفته‌اند فقیر و غنی بزرگ و کوچک و صاحب نام و بی‌نام و نشان پس چه خوب است آنچنان رویم که ملائک و فرشتگان و انبیا و اولیا بر ما سلام گویند/ شهید غلامعباس فضلی

ـ راستی چرا در دنیا به همه چیز مشغولیم غیر از یاد و راه خدا، چرا برای همه مسائل برنامه و روش هست به غیر از مسئله ارتباط با اولیا. در طی شبانه‌روز و یا هفته و ماه و سال و سالهای بسیار تمام اوقات خود را صرف مسائل مختلف می‌کنیم غیر از اینکه ثانیه‌ای و یا دقیقه‌ای و یا ساعتی بنشینیم و در خلوت دل خود را با خدای خود تنها بی م و با او صحبت کنیم و پیش او اعتراف کنیم که بنده او هستیم؛ و با آنکه هر لحظه عمر را او در دست دارد و ثانیه به ثانیه عمر را به ما و به کل هستی هدیه می‌کند، و مانند یک میزبان ما را به صورت میهمان پذیرایی می‌کند، از ضربان قلب و راحت نفس کشیدن و اعمال اعضا و جوارح تا عمل ذرات وجودتان و شریان حیات را به ما ارزانی داشته که «هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است وچون برمی‌آید مفرح ذات» و آنی ما را به خودمان وانگذاشته ـ تازه با این همه بی‌معرفتی ما ـ چه بی‌نهایت به ما لطف و محبت دارد. وای اگر روزی ما هم نگاهی به او کنیم آن وقت می‌فرماید یک عمل را ده برابر پاداش می‌دهد یعنی به تلافی این همه لطف که به ما در این دنیا داشته فقط به خاطر اینکه عصیان نکرده‌ایم و اگر کرده‌ایم توبه نموده‌ایم، باز بهتر از این دنیا و به بهشت وعده پاداش می‌دهد و همجواری خوبان و نیکان و بهترین خوبان ائمه اطهار(ع) که درود خدا بر ایشان باد. وقتی که گاهی به خودم فکر می‌کنم که در عرض سی و پنج سال گذشته حتی یکبار نتوانسته‌ام با این اولیای خودمان خلوت کنم و سخنی از روی صدق بگویم، می‌بینم که حقیقت و هستی و حیات را درک نکرده‌ام. زمانی که فکر می‌کنم ابدیتی که خداوند در بعد از قیامت مطرح می‌کند چگونه با دو روز دنیا معاوضه کرده‌ام، به عقل خودم شک می‌کنم. آ حیات ابدی کجا و دو روزه دنیا کجا؟ عزت نزد مولا و صاحب اصلی کجا و اسم و رسم این دنیا کجا؟ او که به یک عبادت ـ هر چند کوچک ـ از ما سند می‌شود،‌ما کی وقت داریم چنین عبادتی را بجا آوریم./ شهید منصور بامداد

**********************

ـ من خود با ایمان قلبی این راه را انتخاب کرده‌ام و با عشق پا در این راه نهادم. عشق قه لقاءالله و عشق به «شهادت» و عشق به اوج گرفتن و پرواز از قفس تنگ زندگی به سوی معشوق. من در این عشق می‌سوختم و این عشق با شعله‌های سوزانش مرا در بر گرفته بود و در خود فرو می‌برد و من بارها خواستم که شعله‌های فروزان این عشق را برای مدتی خاموش کنم تا بتوانم به تحصیل ادامه دهم، ولی موفق نشدم زیرا بنزین این آتش خون شهیدانی بود که در جلوی چشمانم بر زمین ریخته شد، و هیزمش چشم پاک شهیدانی بود که در جلوی دیدگانم بر زمین افتادند و در خون خود غلتیدند./ شهید محمود قائنی

***********************

ـ زندگی، لحظاتی بیش نیست. پس، چه چیزی بهتر از اینکه خاتمه این زندگی در راه جهاد و اطاعت خداوند متعال و چه شیرین‌تر از این خاتمه که انسان به خون غلتیده به لقاءالله برود./شهید میثم فیاض

*********************

ـ خداوند متعال انسان را آفرید تا او را بپرستد، در خطرات، جاذبه‌ای از عشق خود در او نهاد تا او را به سوی خود بکشاند. این عشق خ در صادقانه‌ترین تظاهرات باعث ایثار می‌شود، و ایثار در قله عشق انسان به خدا در شدیدترین تجلیاتش به شهادت می‌رسد./ شهید حمیدرضا قلی‌زاده

******************

ـ وه، چه زیباست انسانی خسته از فراق و دلش ته از هجران یار و جگرسوخته از ج محبوب و دلسوخته از بی‌وفایی‌های ظلم‌ پیشه‌گانی ناجوانمرد راه نجاتی را بیابد و در کام آن راه فرو رود و محو شود و با محو در راه معبود حقیقی‌اش که نهایت هدف است برسد و آسایش یابد و تا ابدیت در کوی حضرت دوست منزل گزیند. و چه شیرین است انسان در این دو روزه عمر همواره و مداوم روح خویش را با طراوت ایمان و اعتقاد به خدا و قران تطهیر نماید./شهید محمدعلی مشهد

********************

ـ خدایا، عجیب دردی دارم، می‌دانید چیست؟ از یک سو باید بمانم تا شهید آینده شوم و از سوی دیگر باید شهید شوم تا آینده بماند. هم باید امروز شهید شوم تا فردا بماندو هم باید بمانم تا فردا شهید نشود. عجب دردی؛ خدایا، چه می‌شد امروز شهید می‌شدم و فردا زنده می‌شدم تا دوباره شهید شوم./شهید مهدی نورحق

**********************

ـ هر چیزی را می‌بینم برایم عبرت است، ‌هر صحنه‌ای را ـ حتی کوچکترین آنها را ـ مثلاً‌ یکبار که پرستوها در آسمان بودند و با سرعت زیادی و به طرز زیبایی پرواز می‌ د بی‌اختیار به همسنگرم گفتم: ما راهی را به سوی خدا طی می‌کنیم و حرکتمان مثل مورچه است، و تیری را در جای دوری نشان دادم و گفتم: این فاصله را باید طی کنیم،‌ و اگر بتوانیم جلوی هواهای نفسانی خود را بگیریم،‌ حرکتمان مانند این پرستوها می‌شود و با این سرعت. بله، با این سرعت نمی‌شود باور کرد، ولی راست است و مسیر را اصلاً‌ حس نمی‌کنیم و وقتی متوجه می‌شویم که به هدف رسیده‌ایم. برادر،‌کمکم کن، ولی نمی‌توانم چون تحمل این قدر فکر را ندارم، هر وقت فکر می‌کنم بعد از مدتی حس می‌کنم نمی‌توانم درک کنم و دیگر هر قدر سعی می‌کنم نمی‌توانم. ح عجیبی پیدا می‌کنم و بی‌اختیار به یاد خدا می‌افتم، باور کن راست می‌گویم. پناه به خدا می‌برم و خوب می‌شوم. خوب خوب، اما خیلی تشنه فکر می‌شوم و خیلی زیاد دلم می‌خواهد بدانم، وقتی نمی‌توانم گریه کنم؛ و از خدا می‌خواهم مرا ببرد جایی که همه چیز را بفهمم، چون حس می‌کنم قوه ادراکم ضعیف است، ولی لذتی بیان ن ی دارد که جز خود انسان و خدایش ی درک نمی‌کند. خیلی آن ح را دوست دارم،‌ دوست‌داشتنی عجیب، روزی برادر،‌اولین بار به دور از همه و همه چیز گوشه دیوار م وبه که نیمی از آن را خم از بین برده بود خودم را تنهاترین وبی‌ ترین موجود روی زمین یافتم و بدون داشتن خدا ـ حتی اگر همه چیز و همه را داشته باشم باز هیچم ـ باز پوچم و واقعاً درک که در این دنیا جز خدا، جز پناه بردن به خدا، هیچ به آن انسان نمی‌رسد، نه پدر و نه مادر و نه دوست، هیچ هیچ، واقعاً با تمام وجودم خدا را حس . برادر دیگر خدا را به خاطر نعمتهای بهشت و رهایی از جهنم و رفاه آن دنیا نمی‌پرستم، واقعاً‌حس می‌کنم خدا شایسته پرستش است. برادر، یک مژده در مورد خودم دارم، من فک رنمی‌ که کار به رضای خدا مثلاً نیت دارد، ‌هر وقت انسان یاد خدا باشد، ‌همان حساب می‌شود، ولی حالا درک می‌کنم که انسان واقعاً اگر بخواهد، همه کارهایش را به راه رضای خدا می‌شود. آ چکار کنم، دلم می‌خواهد پیش از این انسانهای خوب بمانم. برادر، هر بار که ناراحت می‌شوم، وقتی دلم می‌گیرد، ‌هر بار اشک در چشمانم حلقه می‌زند پناه بر خدا می‌برم، ایمانم قویتر می‌شود،‌حالا ایمانم محکمتر از کوه شده است و حالا می‌توانم بگویم حاضرم جانم را در راه خدا بدهم./شهید  بیژن بهتوئی

ـ من از این شهر می‌روم، از شهر خودم، نمی‌دانم به کجا می‌روم، نمی‌دانم سرنوشتم چه خواهد بود! آیا مثل یک برگ پاییزی در دست باد به اینجا و آنجا کشیده می‌شوم و زیر قدمهای عابران خُرد می‌شوم؟ آیا در دورترین ا گم می‌شوم؟ نمی‌دانم، ولی هر چه هست احساس می‌کنم که دلم نمی‌خواهد از این شهر جدا شوم؛ ولی مثل پرنده‌ای شده‌ام که مجبور است آشیانه خودش را ترک کند. من از اینجا می‌روم همراه غمهای دلم، همراه اشکهایم، همراه خاطرات دیدنی که با شما بودم، همراه با شما می‌روم./ شهید حسین بیک‌محمدی

******************

ـ برای هدیه دادن خون گرمم، خون گرم قلبم به خداوند، صبح زود کوچ . پدرم را بوسیدم و مادرم را در آغوش کشیدم، ‌از برادران و خواهران مهربانم خداحافظی . صبح زودی بود، صبح یک روز پاییز، به طرف هدفم چون تیری رها شدم، همه جا را برای دیدار با او سر کشیدم، هر چه بیشتر می‌رفتم کمتر موفق می‌شدم، تا اینکه از پیری مشکل را پرسیدمف با نگاه عمیق و با صدای گیرا جوابم را چنین گفت: پسرم دیدار حق مقدماتی لازم دارد، تا ب لیاقت نکنی موفق به دیدار حق نمی‌شوی. او راست می‌گفت، شهادت واقعاً نصیب هر نمی‌گردد. اینجا بود که حس که به مرادم نزدیک شده‌ام، زیرا باید لیاقت را در درونم جستجو کنم. خوشبختانه، به خویشتن نوید می‌دادم که خداوند این لیاقت را از تو دریغ نخواهد کرد. آ خدا مانند انسانها بخیل نیست هر چه که بخواهی می‌دهد، اما به شرطی که بخواهی، ‌مصرانه بخواهی. این بود که تمامی روحم تبدیل به خواستن شد، تبدیل به تمنا شد، واضح می‌دانستم که با چه ی می‌خواهم معامله کنم. می‌دانستم که در این معامله هرگز ضرر نمی‌بینم، بازار معامله را هم پیدا کرده بودم، چه بازاری بهتر از کربلای زمان ما، ‌اما آسان نیست، تحملها لازم است، صبور باید بود، ‌نوبت را باید رعایت کرد، منتظر باید شد، زیرا که بازار معامله شلوغ است و این رحمتی و نعمتی بسیار گرانبهاست؛ نعمتی که خداوند به ما منت گذاشته است و درِ رحمت جنگ را به روی ما باز کرده است. می‌داند که نامه‌ها سیاه است، می‌داند که چگونه سیاهی‌ها را باید پاک کرد. بلی، با خون، با رنگ سرخ خون ظلمت را به رنگ سفید در خواهد آورد. می‌بینی که چه خدای مهربانی داریم؟ اینها همه رحمت است، اینها همه بخشش است، راستی شکر این همه نعمت و این همه الطاف را چگونه باید بجا آورد؟ چه پرعظمت است خدای متعال، خداوندا این قدر می‌گویم «اللهم ارزقنی الشهاده فی سبیلک» تا هدیه‌ام را بپذیری و مرا به سوی خویشتن فراخوانی. از خود در کتاب منزلت فرموده‌ای: که ما از تو هستیم و سرانجام به سویت باز خواهیم گشت. اما، من بیتابانه می‌خواهم به سویت به پرواز درآیم که شوق دیدار تو لبریز شده از جام وجودم. پروردگارا، می‌دانم که تو جان داده‌ای و خود نیز یدار آنی، چه بخشندگی از این بالاتر، کورند آنهایی که بخشندگیت را نمی‌بینند. خداوندا،‌مرا بخوان که هر لحظه آماده‌‌ام که به سویت آیم، مرا بخوان./شهید ابوالفضل حبیبی

****************

ـ زندگی مانند کوهستانی است پر فراز و نشیب، زندگی مانند جاده‌ای پ یچ و خم است که انسان در آن قدم گذارده و تنها یک اشتباه کافی است تا او را به قعر دره‌های تنگ و باریک و ضل و نکبت بکشاند و او را فنا سازد. راهی است بس دور و دراز با پرتگاههای خطرناک که انسان استوار و پابرجا آن را با چشم باز می‌پیمایند تا به قله عظمت و کمال دست یابد و خود را برای جهانی جاوید مهیا سازد. و شهادت و خون به مانند چشمه‌ای وشان است که به زندگی طراوت و نشاط خاصی می‌بخشد، و کوتاهترین راه است برای رسیدن به کمال و سعادت و خوشبختی./شهید رضا شفیعی‌معز

*****************

ـ هر گاه در جبهه احساس غرور به کوهها نگاه ، که از من با قدرت‌تر و باوقارتر هستند. هرگاه به بزرگیم شیدم به زمین فکر ، که چقدر بزرگ است و من گوشه‌ای از آن هم نیستم. هر وقت فکر می‌ که من زیبایم به گلها فکر می‌ ، که من در برابر آنها زشتی بیش نیستم. هر وقت فکر می‌ که قلب پاک است به آب زلال فکر می‌ ؛ که قلبش از من بسیار بسیار پاکتر و شفافتر می‌باشد. هر وقت فکر می‌ که زیاد نیایش می‌کنم، به حضرت علی(ع) فکر می‌ که نیایش می‌کرد، که در حال دعا غش می‌کرد و فاطمه زهرا(س) را به فکر می‌آوردم که به قدری و نیایش می‌کرد که کف پاهای مبارکش تاول زده بود. و هر وقت احساس می‌ خسته‌ام از ائمه معصومین و خداوند قدرت می‌گرفتم. / شهید محسن رزاقی

*******************

ـ تنها چیزی که همیشه و همه جا انسان محتاج اوست «الله» است. او غنی است و ما همه فقیر و نیازمند او. به امید آن روز که تحرک را از موجهای وشان بیاموزیم، وقار و آرامش رااز سکوت پاک ص ه‌ها قرار بگیریم، و شکوفایی را از سپیدی شکوفه‌های بهاری، و پاکی را از شبنم سحرگاهی بهاران، و تواضع را از جاری آبشارهای نقره‌فام بیاموزیم./ شهید مهدی ولی

**********************

ـ بشر در پرتو تحمل سختیها جانش صیقل می‌یابد، مواهب الهی با صبر یافت می‌شوند و لذت می‌بخشند. نعمتهای الهی اگر همراه با تحمل سختیها شکرگزاری و عبادت خدا نباشد، ‌همه نقمت می‌شوند. اگر انسان دلش مس یاد خدا نباشد هر آنچه هست برای او بلا می‌شود. / شهید محمد فرهادپور

*****************

ـ من چیزی نیستم که خود را صاحب شأنی پندارم، هر چه‌ام اوست، رب است، الله است، همه چیزم اوست و من بنده روسیاه او، بنده خطارکار او. شرمم می‌آید که بگویم انگیزه‌ام چه بوده، ‌چون تمام سرمایه‌هایم از اوست و توفیقاتم از او. ولی، همین قدر می‌دانم که آن قدر از گناهانم شرمنده‌ام که اگر مرا تا قیامت بکشند و هر بار خا ترم را باد دهند و دوباره زنده‌ام کنند هرگز در برابر خدا نخواهم ایستاد و بنده ذلیلش خواهم بود، هر چند مرا هم به آتش جهنم برند و تا ابد بسوزانند. / شهید محسن ناظرفصیحی

به نام او که همه چیزم از اوست. به نام او که زندگیم در جهت اوست. به نام او که زنده به اویم. به نام او که به اویم و زندگیم به خاطر اوست. شدنم در جهت اوست. بودنم از اوست. رفتنم از اوست. یادم به اوست. جانم به اوست. معشوقم اوست. معبودم اوست. مقصودم اوست. مرادم اوست. احساسش می‌کنم با قلبم، با ذره وجودم، ‌با تمام سلولهایم، اما بیانش نتوانم کرد./ شهید علی طائی

***************

ـ به نام او که نامش داروی دلهای خسته است و ذکرش ضفای قلبهای ش ته. معرفتش معراج عارفان است و قدرتش موجب استواری مجاهدان فی‌سبیل‌الله. سپاس او را که مصیبت را موجب تعالی انسان قرار داد، بشر را صاحب اراده نمود و به وی نعمت انتخاب عطا فرمود تا «أسفل السافلین» را زیر پا نهد و پذیرای «انا الیه راجعون» گردد. آنگاه در مقام «رضی‌الله عنهم و رضوا عنه» آرام گیرد. خداوندا، بندگانی بودیم با کوله‌بار سنگین تملقها. بار سنگینی بود و غرق در دنیا تا آنکه از لابلای امواج رحمت «مقلب القلوب» بناگاه برقی جهید و تا اعماق جان دوید. و در جان مرده ما روحی دیگر دمید. جای درنگ نبود، برخاسته و در این خیل روندگان راهت دویدیم. پس، دیگر بار فریاد کردیم پروردگارا، یاوری هستیم از یاوران مکتب و هوایی زیارت حسین(ع) که برای رسیدن به کربلای تو بسیاری شهید دادیم. حسین جان، هوای تو در دلهایشان بود که تو در وقت «شهادت» سرهایشان را به دامان گرفتی. و این بار نسیم جانبخش رحمت خداوندی بود که بر چهره‌های عرق کرده و تنهای زخم خورده من وزید و صبح صادق نوید می‌داد در حالیکه با خالق خویش می‌کردیم. هوای دیدار حسین(ع) در دلم بود. خداوندا، خون من در قبال شهیدان ناقابل است. شهید حبیب‌الله خطیبی

***************

ـ به نام خدای شهیدان که فرمود: شهید بی‌مرگ است، و به پاس خون شهیدان که قلب گرمشان بر آسمان شهر جنایت به خون نشست بگذار که همت والایشان را بستایم، و به حرمت و تقوایشان شاید که روزمرگیمان را از تن بز م. / شهید حسن قدیانی

***************

ـ با سلام خدمت زمان(عج) و نایب بر حقش . با سلام بر آن ی که با فرا رسیدن حمله دامانش غرق به خود می‌گردد. سلام بر ی که یار و یاور جانبازان است. سلام بر ی که در زمان حمله در دامان خود شهید و زخمی دربردارد. و خلاصه، سلام بر ی که در شب حمله ـ بعد از خدا ـ امید رزمندگان به اوست. بلی، مهدی موعود(عج) را می‌گویم. / شهید حمید فخاری

***************

سلام،‌سلام از دیار شهیدان به خون غلطیده ایران، ‌از جایی که خم ‌های دشمن مانند باران زمین را می‌پوشاند وا نسانهای مومن مانند کوههای سخت در برابر این ترکشها استقامت می‌کنند، برای یک هدف و فکر، و این از دین و حدت‌انگیز است. به خدا قسم آنچه که بتوانید احساس کنید نگفته‌ام؛ بگذار، آنهایی که می‌گویند احساسات است بگویند؛ بگذار آنهایی که می‌گویند تبلیغات است بگویند، زیرا نمی‌فهمند، درک نمی‌کنند، همه چیز را در مرز خود می‌بینند. آن قدر تنگ‌نظر هستند که نمی‌توانند ابعاد این انقلاب را درک کنند. / شهید رضا طهانی

***************

ـ سلام بر دل خستگان صابر در طریق الی‌الله، و سلام بر دلسوختگان داغدار مجاهد فی سبیل‌الله، و سلام بر دلباختگان لقاءالله، و سلام بر زمان حضرت ولی‌عصر(عج) و نائبش ولی زمان «روح‌الله»، و سلام بر شهیدانی که اسرار نهفته را بر روی شمع جگرشان سوزانیدند و در راه حق از تمامی وجودشان گذشته و قطره‌های پاک خونشان را هدیه به درختی د. که بذر گلگون آن را در عاشورا «حسین‌بن علی(ع)» کاشت. و سلام بر دلیرمردان سنگر توحید، رزمندگان کفرستیز، عابدان دلسوخته و دلباختگان عاشق، که سراسر وجودشان سوختن و سوختن و سوختن است. و سلام بر شما امت شهیدپرور. خوشا به ح ان که قدر را دانستید و ندای حسینی‌اش را لبیک، فریادرس مستضعفان گشتید و تارهای عنکبوتی سیاه دنیوی را از هم گستید و را دریافتید و را در جهان آیینه پیروزی قرار دادی و شیعیان مظلوم را به سرکشی در مقابل ظلمی که بر سرورشان «حسین‌بن‌علی(ع)» از سوی ستمگران رفت روا داشتند وا داشتید. هدایتگر شدید و بهترین عزیزانتان را هدیه به درگاه حق تعالی نمودید، و خداوند هدیه‌هایتان را قبول کرد و در جوار الله قرار داد و سربلند از آزمایشی که خداوند برایتان قرار داد بیرون آمدید. ولی، باید باز هراس از نیرنگاه و شیطنتها داشته باشید، باید همیشه هوشیار باشیم و درمقابل مفاسد مقاومت و سرکش باشیم، و بهترین ح این است که یاد باشیم و به قول شهیدی: « را به خاک نسپاریدف بکله به یادها بسپارید.» و طریق سیرت را مدنظر داشته باشید و را معلم خویش گمارید تا شاید انشاءالله در جنت خ شفیعمان قرار گیرند. / شهید محمدهادی میرزائی

 



مشاهده متن کامل ...
داستان کامل عاشقانه چیستا و علی را، این جا بخوانید
درخواست حذف اطلاعات

چیستا یثربی در حرکتی بدیع داستان واقعی زندگی خودش را که به آن سبک اعترافی یا خاطره‌گویی گفته می‌شود، قسمت به قسمت در فضای مجازی منتشر کرد. این داستان در قسمت 29ام به پایان رسید و متن اصلی آن در کتاب رمانی 170 صفحه‌ای، به زودی چاپ خواهد شد. انتشار این داستان در سایت صدای اقتصاد، رکورد 84 هزار بازدید را پشت سر گذاشته است.

قسمت اول/ چقدر نامه دارید. خوش به ح ان!
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا و آنقدر حالم بد بود که به زور خ رش را از دستم بیرون کشید و رفت.از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی!تمام جی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت.تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم ،که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خ رش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.

قسمت اول/ چقدر نامه دارید. خوش به ح ان!
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا و آنقدر حالم بد بود که به زور خ رش را از دستم بیرون کشید و رفت.از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی!تمام جی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت.تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم ،که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خ رش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.
تابستان داغی بود.نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز می و برای اینکه مادرم شک نکند ،میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند.حس می پسرک کم کم متوجه شده است.آنقدر خ ر در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت .هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد.فقط یک بار گفت :چقدر نامه دارید ! خوش به ح ان ! و من تا صبح آن جمله را تکرار می و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود.چقدر نامه دارید ! خوش به ح ان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا می ، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد.مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا.ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است.جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود.آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند!مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟مردم آنها را از هم جدا د.از لبش خون می آمد و می لرزید.موهای طلاییش هم کمی خونی بود.یادش رفت خ ر را پس بگیرد.نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود.همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد.از ترس در را بستم.احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم !روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش د! بیچاره ج مادر مریضش را میداد.به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد!کاش عاشقش نشده بودم !از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم :من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.دخترم یکروز گفت :یک جمله عاشقانه بگو.لازم دارم گفتم :چقدر نامه دارید.خوش به ح ان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!

قسمت دوم/ صدای علی بود. پیک الهی من!
آن روزها ، همه چیز ، طلایی بود.برگ درختان پاییز ، آسمان ، رنگ موی تمام مردان خیابان ، حتی صدای آژیر قرمز! جنگ شدیدتر شده بود و محله ی ما، گیشا، هر شب میزبان بمباران عراقی ها بود.اما دل من ، حتی در تاریکی بمباران، همه چیز را طلایی میدید.چند بار به دفتر پست محله رفتم و سراغ پسرک پستچی موطلایی را گرفتم که نامش را هم نمیدانستم.فوری میگفتند : امرتان؟ میگفتم : با خودشان کار دارم.با اخم دفاترشان را نگاه می د و میگفتند : نمیشناسیم.بشناسیم هم اجازه نداریم به شما چیزی بگیم! دختر جان.چرا نمیروی سراغ درس و زندگیت؟!زندگی؟! زندگی من ، تمام مردان کوچه بودند که با او اشتباه میگرفتم،پسرانی رنگ پریده با چشمان معصوم و دهانی خونین. دیگر میدانستم که دنیا جای کوچکی است.مثل یک انبار تاریک که آدمها در آن ، هرگز همدیگر را پیدا نمیکنند.دلم تنگ بود.فقط برای یک بار دیدنش ، خ رش را پس دادن و معذرت خواستن از خون خورشیدروی موهایش. حسی به من میگفت دیگر دیدار در این دنیا ، ممکن نیست.هر چه را گم کنی، برای همیشه گم کرده ای!
هجده ساله بودم.خبرنگار،منتقد مجله و دانشجوی سال اول روانشناسی.قرار بود برای جشنواره ی تاتر دفاع مقدس ، از طرف مجله ، به یزد بروم.گفتند بلیتها را پست میکنند. بلیت من نیامد !سردبیرم گفت : برو اداره ی پست مرکز.شاید آنجا مانده.اداره ی پست مرکز ،شلوغ بود.مثل صف کوپن!انگار همه، چیزی گم کرده بودند یا آمده بودند برای خودشان ، نامه ای پست کنند ! این همه عاشق در یک اداره ! چرا یادم نمیرفت؟خدایا هجده سالم بود!باید یادم میرفت.مسول باجه ، هر چه گشت بلیطی به اسم من پیدا نکرد.گفت :اگر آدرس غلط بوده، جزء برگشتی هاست. با عینک ذره بینی انگار میخواهد کشف بزرگی کند در یک دفتر خیلی بزرگ، مثل دفترهای سفره ی عقد، نمیدانم دنبال چه میگشت ! یک دفعه مثل ارشمیدس فریاد زد یافتم !ترسیدم.گفت :چیتا شیربی؟ گفتم نخیر:چیستایثربی.گفت : چه اسمیه! واسه همین نرسیده!اومدن در خونه، همسایه ها گفتن چیتا نداریم !برگشت خورده. چرا زودتر نیامدی؟لعنت به من که همیشه دیر میرسم ! انقدر ناراحت شدم که نشستم.گفت :تقصیر اسم خودته.حالا برو ببین حاج علی نامه های برگشتی رو برده؟ وناگهان عربده کشید:حاج علی !سایه لنگانی با یک کارتون ظاهرشد.باهم چیزی گفتند و سپس سایه برگشت.آفتاب کورم کرد! آرام گفت :بله.خانم یثربی!بلیت سفر دارید.خوش به ح ان! پس اسمش علی بود!کف پستخانه بیهوش شدم !آ ین ص که شنیدم : سرش!سرش نخوره به میز! و دوید..صدای علی بود.پیک الهی من!...
 قسمت سوم/ خواستگاری در گورستان! عاشق خلاقیت بودم
آ ین قطره ی آب قند را که داخل دهانم ریختند، تازه یادم آمد کجا هستم.روی نیمکتهای اداره پست، مرا خوابانده بودند و خانمی با قاشق چایخوری، قطره قطره آب قند در دهانم میریخت ،پیرمرد عینکی مدام میگفت : چیتا خانم صدای منو میشنوی؟ خوبی؟ چت شد یه دفعه؟ سرم را بلند .اتاق دور سرم می چرخید.اما اثری از پیک الهی نبود ! نکند همه را خواب دیده بودم ! چطور باید از آنها می پرسیدم؟خدا به دادم رسید.پیرمرد گفت حاج علی رفته موتورشو بیاره برسونتت خونه.از بس شما جوونا از خودتون کار میکشید! موتور؟ علی؟ یعنی من، سوار موتور علی؟مگر میشد!؟خودش رسید.گفت:خدا رو شکر،بریم؟ گفتم :من تا حالا موتور سوار نشدم ، راستش میترسم.گفت :کیفتونو بدین من.کیف که چه عرض کنم! بزرگی بود قد قبربچه !بند بلندکیف را انداخت دور گردنش.سوار موتور شد و گفت:کیف بین ماست.محکم نگهش داری، نمی افتی! و تا من بخواهم بفهمم چه شده ، با پیک آسمانی در آسمان بودیم! آنقدر تند میرفت که فقط به ابرها نگاه می که نترسم.باد سیلی ام میزد.بر پشت و پهلویم میکوبید.اما من چیزی نمیفهمیدم.پشت سر خورشید، تمام بادهای جهان بازیچه بود.کیف من به گردنش ، دست من روی کیف ، اصلا جهان بازیچه بود.گردن آفتاب سوخته با من گندم موهایش در باد ، اصلا تمام گذشته، بازیچه بود.جهان از آن لحظه شروع میشد که دو دستی کیف بزرگم راچسبیده بودم و علی میان ابرها اوج میگرفت و عطر گندم..پس عشق این بود ؟چیستای ترسو مرده بود!نفهمیدم چطور رسیدیم.گفتم مرسی.کاش نمیرسیدیم گفت:بله؟گفتم : هیچی ! باز چرت گفتم. ببخشید!گفت هنوز هم نامه زیاد داری؟ گفتم:دیگر اصلا ندارم! گفت:من براتون یکی میارم.سفارشی خودم ! گفتم : کی؟ خودم را نیشگون گرفتم که جیغ نکشم.گفت:فردا خوبه؟ گفتم :منتظرم.یازده؟ گفت: یازده .دستی تکان داد و رفت.ته کوچه که ناپدید شد،پدرم نگران رسید : کجا بودی، بلیتت را گرفتی؟ گفتم: آره ولی نمیرم.گفت :چرا ؟ گفتم : میخوام جاش عروسی کنم!پدر که مرا میشناخت، گفت: داماد خواستگاری کرده؟گفتم : نه.قراره فردا یازده صبح ه!پدرم گفت : مبارک! خوبی تو؟ گفتم : قربونت برم.آره ! و جیغ بلندی کشیدم ،تا صبح نخو دم. یازده صبح ، دم در خانه... ،موتورش که داخل کوچه پیچید، حس الان صدای قلبم ، جای اذان مسجد محل پخش میشود ،سلام زیرلبی کرد وگفت: کیفتو آوردی؟ باید سوار شی!محکم کیف را چسبیدم و باز پرواز! گفتم کجا؟گفت :طاقت بیار.بهشت زهرا!وای جانم !خواستگاری در گورستان! عاشق خلاقیت بودم.میمردم برای رسیدن به بهشت زهرا با او!

قسمت چهارم/ می‌دونی دوستت دارم؟ حالا چی‌کار کنیم؟
آن روز، بهشت زهرا ؛ واقعا بهشت بود.علی کمی آن طرفتر و من کمی با فاصله از او.فکر می چندهزار آدم آن زیر ه اند که ی را دوست داشته اند و یا ی دوستشان داشته است.آیا دوست داشتن ، همیشه دلیل میخواهد؟ قاصدکی روی شالم نشست ، به فال نیک گرفتم.علی ت بود.حتما داشت فکر میکرد چطور موضوع را مطرح کند.به مزاری رسیدیم. علی نشست.من هم بی اختیار نشستم.گفت :رفیقم محسنه!تنها دوستم.شروع کرد به فاتحه خواندن.فاتحه خواندنش مثل درد دل با خدا بود.یک نجوای عاشقانه.گفتم :خدا رحمتش کند.گفت :بهترین دوستم بود.وقتی از پستخونه بیرونم ، با هم رفتیم جبهه.تو ماشین داشتیم تدارکات میبردیم که من ماجرای تو و اون کتک کاری رو براش تعریف .داشت میخندید که خم زدن.سکوت کرد.انگار تمام ریشه های درختان قبرستان ، دلش را چنگ میزد.گفتم :مجبور نیستی بگی!گفت :آوردمت اینجا که بگم. ماشین چپ کرد.آتیش گرفته بود.من پام گیر کرده بود.ازچند جا ش ت تا خودمو آزاد .اما محسن ، خوب نبود.فرمون تو شکمش رفته بود.خونریزی داشت.گفت : تو برو! الان منفجر میشه.گفتم : تنهات نمیذارم.گفت :اگه رفیق منی برو ! جای منم عاشقی کن.جای هر دوتامون زنده باش.برو ! میون اشک و دود ، محسن و ماشین به آسمون رفتن.جلوی چشم من !
سکوت کرد.گفتم :پات؟ گفت:دو بارعمل .میگن خوب میشه، ولی خب ، یه چیزی سرجاش نیست.من دیگه اون آدم قبلی نمیشم..اونجا بودم.شاید میتونستم کمکی کنم ، ولی به حرفش گوش دادم. شاید ترسیدم.گذاشتم بره! از این به بعد دیگه نمیذارم ی به این آسونی بره!داشت میلرزید،دلم میخواست کمی به او نزدیکتربنشینم :گفتم اون میخواست تو زندگی کنی!جای هر دوتون.برای اولین بار در چشمهایم خیره شد.حالا تمام زنبورها همزمان نیشم میزدند.گفت :چرا دوستم داری؟ خج کشیدم!چه سوالی! چرا دوستش داشتم؟ چون همه ی آن چیزهایی را داشت که به نظرم یک آدم خوب دارد.گفتم : نمیدونم.از من نپرس! من آدم دروغگویی ام.اون نامه هارو خودم برای خودم پست می .گفت :منم دروغ گفتم که مادرم مریضه بم کار بدن ! گفتم :من تو رو که میبینم انگار ا یژن هوا بیشتر میشه.تازه میتونم نفس بکشم.منو ببخش! دست خودم نیست. بلند شد.چند قدمی دور شد.اما ناگهان برگشت.روی قبر دوستش سجده کرد و زد زیر گریه.موهایش روی پیشانی اش ریخته بود.مثل کودکی؛ با سوز، گریه میکرد.جلو رفتم.میدانستم نامحرمیم.اما دستش را بلند و روی نام محسن گذاشتم.با تعجب نگاهم کرد و گفت:میدونی دوستت دارم؟حالا چیکار کنیم؟ سردم شد.بهشت یک دفعه پاییز شد.

قسمت پنجم/ من؟ گریه نمی‌کنم. بارونه!
میدونی دوستت دارم.حالا چیکار کنیم؟
مثل یک شعر بود.تمام شعرهایی که تاحالا خوانده بودم ، در برابر آن هیچ بود.از صبح تا شب ، ، خیابان و خانه، این جمله را تکرار می و فقط نمیدانم چرا به خط دوم آن که میرسیدم ،دلم فشرده میشد."حالا چیکار کنیم؟"خب ، هر کاری که همه عاشقان میکنند.باید سعی کنیم به هم برسیم.چرا آن سوال را پرسیدی علی؟ تا انتهای جهان میشد پا دوید، اگر فقط بخواهیم.
بعد از روز گورستان تا چند روزی ندیدمش. پاییز عاشقی بود.باد بی انصاف ، با عطر موهای علی از خواب بیدارم میکرد.اسم بقال محله،علی بود.اسم میوه فروش و حتی حراست مجله، علی!جهان هم با من، شوخی اش گرفته بود.چقدر در روز باید علی علی می و خود علی نبود !چند بار خواستم به بهانه ای به اداره پست بروم.دیدم جلوی همکارانش نمیشود.یک علی که میگفتی، همه ی مردان خیابان برمیگشتند.خدایا این همه علی در یک شهر!مگر یک زن چقدر میتو ا علی بگویدو هیچ جوابش را ندهد! یک اتاق کوچک تمرین در .باران شدیدی میبارید.بازیگرم از پنجره نگاه کرد و گفت:طوفان نوح شده ! همه خیابان را سیل برداشته.آن آقا هم حتما خود نوحه.منتظره مسافرشو ببره.اما نیومده !نگاه .علی بود!زیر آن همه باران؛ شبیه ماهی طلایی کوچکی که از آب دور افتاده باشد!بدون بارانی ،ک نه و نفس ن رسیدم، سلام کجا بودی؟ یه قرنه! گفت سه روزه ! گفتم :تو سه روز،سهروردی رو کشتن !خیره نگاهم کرد.فکر بارانی که صورتم را می شست، ترسناکم کرده.گفت چرا گریه میکنی؟ گفتم :من؟گریه نمیکنم.بارونه ! و با پشت دستم صورتم را پاک .چتر سیاهش را باز کرد و گفت : بیا این زیر.گفتم :آخه اینجا منو میشناسن.گفت:زیر چتر وایسادی.آدم که نکشتی! زیر چتر علی، شروع به راه رفتن کردیم.حالا دلم میخواست آسمان تا ابد ببارد. باران،بهانه بود که من و او زیر یک چتر، تمام خیابانهارابرویم.آنقدر برویم که دنیا تمام شود و علی حرف بزند.گفت : یه کم مادرم ناخوشه.میدونی، از بچگی من و دختر مو، برای هم نشون کرده بود.میخواست حلقه ببریم.من نرفتم.مادرم هم افتاد!روی نیمکتی نشستیم.از زیر چترش آمدم بیرون.چتر را بست.هردو خیس آب.انگار همه ماهیهای حوض روبرو در دلم مردند.گفتم دوسش داری؟ گفت نه! من تو رو دوست دارم.یاتو یا هیچ .مادرم میخواد ببیندتون، به خصوص مادرتو.
گفتم : چرا حالا؟ باشه خواستگاری.گفت رسمه !گفتم باید برم، گفت:میرسونمت.گفتم نه! بی بدرود ،سوار اولین تا ی شدم.گفتم: زاده داود!راننده گفت شب میرسیم.گفتم :قیامت برسیم.برو!

قسمت ششم/ مگه آدم چند بار می‌تونه دلشو هدیه بده؟
چراغهای زاده، از دور در تاریکی ؛ مثل چراغ خانه ای بود که تو را میخواهد.گرم، روشن و منتظر.
سرم را به ضریح چسباندم.سلام آقا. دوسش دارم از بین این همه آدم ، فقط اون! شاید بچه گیام فقط برای ظاهرش بود ،اما روزی که به خاطر من ، دعوا کرد،دیدم جوونمرده.مثل قهرمونای قصه..وقتی منو سر مزار دوستش برد و گریه کرد، دیدم مهربونه.همدرده و پاک...مگه آدم چند بار میتونه دلشو هدیه بده؟ من هیچوقت روم نشده از خدا چیزی بخوام.اما این بار میخوام ! عمر در برابر عمر! از من نگیرش خدا! چیزی ندارم بت بدم،جز عشقی که خودت تو قلبم گذاشتی...
پیرزن بخش نه گفت :تو اتاقشه.اما گفته ی رو نمیبینه! گفتم :بگو دخترت اومده ! پشت در اتاقش بودم.از اتاقهای کوچک اجاره ای آنجا.در زدم.سکوت! گفتم :سلام مادر.دخترتم.گفت:برو !گفتم نمیشه.میخوام ازدواج کنم.مادرمی !تو هم باید باشی.گفت: این چند سال نبودم.تو با بابات خوشی.تو هم مثل اونی! گفتم بت احتیاج دارم.همیشه داشتم.خودت خواستی تنها باشی.من دلم تنگته.گفت: آرامشمو به هم نزن !گفتم:فقط یه روز!یه روز ببینش مادر !من بدون اون، زندگی رو نمیخوام.ازپشت در گفت :مگه من زندگی ؟مگه گذاشتید زندگی کنم؟تو هم مثل بابات.فقط برای خودت منو میخوای.به همه گفتم دختر ندارم.برو.اگه بابات تو رو اینجا فرستاده،بش بگو من برنمیگردم !بغضم گرفت.نه برای علی.برای مادرم، دلم تنگ شده بود.برای دیدنش.بغل ش. چه گناهی به دنیا اومدم مادر؟ گفت:من چه گناهی که نمیخواستم اون خونه زندان من شه؟ اونمرد بچه میخواست و یه برده که بزرگش کنه.دیگه چی میخواید؟ پیرزن گفت اذیتش نکن.باز تا صبح گریه میکنه.عذابش با ماست.سرم گیج رفت.روی زمین نشستم.می لرزیدم.یک نفر کنارم نشست ،کتش را روی شانه ام انداخت علی؟تو اینجا چیکار میکنی؟ گفت:شنیدم به تا ی گفتی زاده داود.نگرانت بودم.گفتم :خب پس همه چیزو شنیدی.از هم جدا شدن.سه سال پیش.گفت :خیلیا از هم جدا میشن.گفتم :صداشو شنیدی؟عاشقشم.با این صدا برام قصه میخوند.بوی دستاش هنوز تو خونه ست.کم کم دلش ش ت.دلی که بشکنه، اگه تیکه هاشو گم کنی،دیگه نمیشه چسبوندش.گمونم من همون تیکه اییم که گم شده.حالا برو ،به مادرت بگو، دختره بی مادره!گفت :فکر کردی چرا عاشقت شدم؟غمت؛ و ذوق چشمات.من هر دو شو میخوام ! از باراولی که دیدمت، مثل یه ماه پیشونی دودی بودی که انداخته بودنت تو تنور.میخواستی بیای بیرون.میارمت! قول میدم.به روح محسن، میارمت بیرون! کتش را روی سرم کشیدم.مثل آسمان خدا...گریه زیر آسمان خدا که بوی علی میداد...

قسمت هفتم/ حتما تا فردا عقدمان می‌ د. من و پیک الهی را!
عاشق شدن، سخت است.عاشق ماندن، سخت تر.آدم شاید در یک لحظه عاشق شود، ولی یک عمر،طول میکشد که از یاد ببرد.به خصوص عشق اول را. روی موتورنشسته بودم ،ساعت دو نیمه شب بود.از زاده برمیگشتیم.ناگهان حسی به من گفت که بعضی چیزها را نمیتوان به تقدیر و سرنوشت سپرد.باید به خاطرش جنگید! یک حس آنی بود.ولی یقین داشتم که با دعا و صبر، هیچ چیز خود به خود حل نمیشود! مادر علی، دختر خواهرش را به من ترجیح میداد.مادرمن ،حال خوبی نداشت و پدرم، هنوز موضوع را باور نکرده بود و فکر میکرد خیالپردازیهای دختر شاعر مسلکش است!اگر میدانست جدی است ، واویلا! میشناختمش!گفتم :علی ،بیا کاری کنیم گشت ما را بگیرد! علی، ناگهان ایستاد."چی گفتی؟"گفتم دو تا از همکلاسیهای منو، گشت با هم گرفت، بعد از پدر مادرشون خواست که اونا رو عقد هم کنن! منم میگه، وقتی عقد هم شید،دیگه دشمنیها یادشون میره و کم کم عادت میکنن.برای اولین بار بود که زیر نور ماه ، لبخند علی را دیدم! دلم لرزید.به قول آن شاعر، ماه اگر میخندید، شکل تو میشد! اول لبخند و بعد با صدای بلند.مثل صدای جویدن آبنبات در دهان! گفت:تو م ی به خدا! گفتم از تنور درت میارم، اما اینجوری؟ گفتم مگه چشه؟ گفت:آبروریزیه!به بچه هامون چی بگیم؟ بگیم خلاف میکردیم به زور عقدمون ؟ گفتم عشق خلافه؟گفت:نه قربونت برم،راهش این نیست! از موتور پایین امدم و لب جاده،زیریک کاج دراز کشیدم.گفت:خوابت میاد؟ گفتم نه منتظر گشتم که بیاد ! گفت:خودتو لوس نکن، بلند شو!گفتم من لوس نیستم.عاشقم و به خاطرش هر کاری میکنم.گفت:من میرما.گفتم:منم جیغ میزنما! نمیدانم خداخواست یا بنده خدا ! همیشه آن قسمت جاده، گشت را دیده بودم.برادری پیاده شد و گفت:این وقت سحر؟ به به !اینجا ،چه خبر؟ علی سلام دادوگفت:من پستچی محل ایشونم.تو راه زاده دیدمشون.ماشین نبود.گفتم برسونمشون.برادر گفت:راست میگن خواهر؟ گفتم:برادر، بده آدم با پستچی سابقشون دوست شه؟ ما فقط میخواستیم یه جا تنها باشیم وحرف بزنیم.مگه بده آدم عاشق شه برادر؟ اولین بار بود که علی باخشم به من نگاه کرد.شکل رستم شده بود قبل از کشتن سهراب! برادر گفت کارت شناسایی!من گفتم :ندارم.علی ازجیبش کارتی درآورد.برادر گفت:خج نمیکشید شما دوتا؟این ساعت شب اینجا؟ خواهر بلند شو! چرا افتادی؟گفتم:خسته ام حاج آقا.نگفتید عاشقی جرمه؟ ما که کار بدی نکردیم.فقط عاشق هم شدیم! علی گفت: ببخشید ایشون تب دارن!برادر گفت:تو از کجا میدونی؟ ی! خندیدم.مرد گفت:با من بیاین!شکر!حتماتا فردا عقدمان می د.من و پیک الهی را.به برادر گفتم :یاعلی!

قسمت هشتم/ هنوز بوی خاکریزو می‌دی!

وقتی عاشق باشی، زمان گاهی قد یک نگاه ، کوتاه میشود و گاهی قدر ابدیت کش می آید.این که چرا عاشق شده اید ؟ اینکه چرا انقدر زود ، عاشق شده اید!شبیه همان سوالهایی است که در آن اتاق سفید با سقف کوتاه از ما پرسیدند.سوالهای دیگری هم د که حتما جوابش را باور ن د.کم کم داشتم شک می که تصمیمم درباره ی گشت درست بوده ! همیشه سر آن پیچ ، ماشین گشت را دیده بودم و میدانستم که اگر صدای بلند و یا مشکوکی بشنوند، خودشان را میرسانند.اما ما آن شب دو بچه ی معصوم بودیم که فقط به خاطر تصمیم عاشقانه من، پایمان به آن مکان رسیده بود.فقط میخواستیم ازدواج کنیم.همین ! نمی خواهم نگاه علی را در آن لحظات به یاد بیاورم.حس میکنم گنا ارم.چیزهایی که شنید، خارج ازحد توانش بود.به پدرم هم زنگ زده بودند.علی گفت ی را ندارد و خودش مسولیت را می پذیرد.نمیخواستم قبل از اینکه پدرم برسد، اتفاق بدی بیفتد! اصلا نمیخواستم اتفاقی بیفتد.فقط یک اتفاق باید می افتاد! به حکم دادگاه انقلاب، باید ما را به عقد هم در می آوردند!ولی مثل اینکه اصلا یادشان نبود باید چنین کاری کنند.چون فقط سوال و سوال! بالا ه صبر من تمام شد وچیزی را که نباید میگفتم ،گفتم :حاج آقا، اگر ما به نظرشما ،گناه کردیم ،خب عقدمان کنید! اتاق مثل سکوت قبل از بمباران، ت شد. حتی علی تاگردن سرخ شد.چه گفتم؟ وقتش نبود.اشتباه ! حاجی یا برادر ،که تا حالا به صورت من هم نگاه نکرده بود، با تعجب به من نگاه کرد وگفت:عقد؟! و بعد چیزی روی کاغد نوشت ودست برادری داد و برادر آن را دست خواهری داد و خواهر گفت :با من بیا.گفتم :کجا؟ نمیام.بی علی نمیام.خواهر از دهانش پرید وگفت :باید بریم پزشک قانونی! تازه فهمیدم چه غلطی کرده ام ! پدرم حتما سکته میکرد.از کار ا اجم می د و علی !داد زدم :نخیر نمیام!اصلا من بیماری ترس از دارم.علی نذار منو ببرن تو روخدا! و و این بار به راستی گریه می .نباید گریه می ولی آنقدر از آن کلمه پزشک ترسیدم که زارزار اشک میریختم.خواهر دست مرا میکشید و همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد! آنجا بودم دیدم علی با گریه من دیوانه شد.از روی میز حاج آقاپرید! و لحظه ای بعد ،حاج آقا روی زمین بودوهمه برادران روی علی! جیغ زدم میکشنینش! انگار علی حاضر بود بمیرد ، اما حاج آقارا رها نکند.او میخواست حاج آقا را خفه کند و آنها او را!علی چیزی جز دستانش نداشت،آنهاداشتند.در باز شد.همه بیحرکت شدند.رییس کل بود.به صورت خونی علی نگاه کرد و گفت: قربونت برم حاج علی.هنوز بوی خاکریزو میدی!تو کجا.اینجا کجا؟ نور بالا!...

قسمت نهم/ یه یت کوتاهه تو بوسنی
رییس کل،سر علی را بوسید و گفت:به بگید بیاد.چیکار کردین با حاج علی پلنگ ما؟ بعد محکم به پشت علی زد و گفت:هنوزم ، مثل شبای عملیات، حرف گوش نکنی آره؟پاشو بریم تو اتاقم.یکی از برادرها گفت:پس پرونده؟ رییس لحظه ای ایستاد.خشمی مثل خم در صورتش بود که میتوانست تمام ساختمان را با آن منفجر کند.نگاهش مثل مین ، همه را سر جایشان میخکوب کرد.گفت:هیچ میدونین کیو گرفتین؟پس لال شین.پرونده مختومه ! حاج خانمم بفرستین بره.نمیدانم چرا از این جمله دلم مثل اناری شد که زیر پا مانده باشد.زیر پای رزمندگان ایران! حس همه میروند کشورشان رانجات دهند، اما از روی قلب عاشق من رد میشوند و خون، خون انار دلم ،روی خاک میپاشد.خاکی که دوستش داشتم.چه حسی بود نمیدانم!رییس کل بیتفاوت رد شد.ولی علی وقتی داشت از اتاق میرفت، از روی شانه نگاهم کرد،انگار میگفت:ولت نمیکنم توی تنور.ماه پیشونی دودی! نترس!در اتاق که بسته شد.انگار اتاقی در قلب من درش بسته شد.در ماشین پدر، فقط سکوت.هیچ چیز نپرسید.فقط گفت :مادرت خوب بود؟گفتم نه.گفت :خب چیستا،به قول خودت، یکی بود، یکی نبود.تموم شد!گفتم نه پدر!یکی بود.یکی هست و یکی همیشه خواهد بود!هر دو سکوت کردیم.روز بعد خبری از علی نشد و روزبعدش.دیگر نمیتوانستم تحمل کنم.به اداره پست رفتم.گفتند:دو روز است نیامده.نشانی خانه اش را داشتم.ته ته ته شهر.چقدر باید میرفتم که به ته دنیا برسم؟ آن خانه ی روشنی که علی در آن به دنیا آمده بود!کوچه ها مدام تنگ و تاریکتر میشدند.انگار به هم تکیه می‌دادند تا از چیزی حمایت کنند.شاید از ورود دختری غریبه با پوتین بلند مشکی که بی اجازه وارد حریمشان شده بود.من غریبه بودم.در زدم.صدای محکم زنی گفت :کیه؟در باز شد. خیره به من، چادر سفیدش را محکم گرفته بود،ولی نه آنقدرکه نفهمم موهایش طلایی است.شکل علی، خیلی جوانتر از آنچه فکر می .خیره به من نگاه کرد:چیستاخانم؟ گفتم سلام.گفت :بیا تو! دختر جوانی پشت یک عالمه سبزی نشسته بود.سبزه، مشکی و پر از نشاط.با سر به من سلام داد.حدس زدم ریحانه ؛ دختر علی است.مادر گفت:ترشی میندازیم میفروشیم.کمک جه.گفتم:زیاد نمیمونم خانم.فقط...گفت:فقط علی رو گم کردی! آره؟ کاری که من از بچه گیش می .گم میشد.به موقع خودش پیدا میشد:تو قرنطینه ست!قرنطینه؟بهم گفت: چیستا آمد بهش بگو! یه یت کوتاهه تو بوسنی.حاجی داره میفرستتش.سریه! نمیتونه بت زنگ بزنه.بوسنی؟!کف حیاط نشستم.بوسنی کجاست!ببخشید نمیتونم نفس بکشم.آب! گفت:طفلی دختر.بد عاشق شدی.نه! سرم را روی دامنش گذاشتم و گریستم...

قسمت دهم/ گورستان، عقد، باران... یا علی!
 در بوسنی هنوز جنگی نبود.برایم مهم نبود بوسنی کجاست، هر جا که بود، قرار بود علی را از من بگیرد.حالا جنگ من با مادر علی یا مادر افسرده خودم نبود.جنگ من و بوسنی بود! و غنیمت، علی بود! رییسم گفته بود، صربها مسلمانان بوسنی را آزار میدهند. یت مخفی علی، حتما درباره صربها بود.پس حالا جنگ من با صربها هم بود! مگر یک دختر هجده ساله با چند نفر میتواند همزمان بجنگد؟ اما این جنگ به خاطر علی ارزش داشت!پشت در پایگاه، زیر باران ایستادم.انقدر که حس کمکم تبدیل به ماهی میشوم.آسمان ، فریادهایش را سر من خالی میکرد، مثل بوسنی قبل از جنگ، آواره ایستاده بودم.پشت در پادگان ویژه ای که آدرسش را مادر علی داده بود و مثل بوسنی آماده دفاع بودم، این همه پنجره تاریک! هیچکدامشان مرا نمیدیدند؟ گارد حفاظت دم در برای چندمین بار اخطار داد:خواهر از اینجا برو! بالا ه جواب دادم :یا حاج علی را صدا کنید یا به من شلیک کنید! سرباز فکر کرد دیوانه ام.تلفن زد.رییس کل با همان خم نگاهش ظاهر شد:علی به خاطرکشورش و دینش یت داره حاج خانم.احترام بذار ! گفتم :به خاطر قلبش چی؟ یتی نداره؟بعدش نوبت کجاست؟ پلنگتونو میفرستین لبنان، ، فلسطین ،کجا؟خوبه به شما بگن خانمت تا آ عمر یت داره، بایدبره اونور دنیا؟ گفت:فقط یه خداحافظی کوتاه ،باشه؟ چند لحظه بعد پیک الهی آمد.رنگ پریده با بوی عطر موهایش که روی باران میریخت.مرا کناری کشید:نباید می اومدی! گفتم نباید میرفتی.بی خبر! گفت از همونشب کمیته دیگه اومدیم اینجا.به مادرم گفتم که بهت...علی! تا کی؟ دشمنا اون بیرون زیادن.میخوای بجنگی بجنگ!ولی قبلش به خاطر قولی که به محسن دادی، زندگی کن! کنار سیم های خاردار راه میرفتیم ونفهمیدیم کی از محوطه پادگان خارج شدیم.علی گفت: ب خوابتو دیدم.یه لباس سفید تنت بود.میخندیدی!گفتم :خیر باشه.حالا کی برمیگردی؟گفت: باید دو نفرو که به اتهام جاسوسی، گیر صربا افتادن...ترس مرا دید.خب بفهم عزیز، جونشون در خطره!
گفتم :تو هم بفهم عزیز ! جون منم در خطره.علی گفت:میدونی دلم مخلصته.چیکار کنم باور کنی؟گفتم :اون لباس سفیدو که خواب دیدی تنم کن.پیش از رفتن عقدم کن!سکوت کرد.باران از یقه اش ،داخل لباسش میریخت.ترسیدم حتی باران، عشق طلایی مرا بشوید و با خودش ببرد.گفتم میترسی نه؟ به گورستانی رسیده بودیم.اسم نداشت.نمیدانم قبر چه انی بود.شیر آب را باز کرد.وضو گرفت.گفت:بیا وضو بگیر! ایستاده بودم.گفت:حالا تویی که میترسی! سرحرفت وایسا.وضو بگیر.همین جا عقدت میکنم...الان! جلو رفتم.گورستان،عقد،باران...یاعلی!
قسمت یازدهم/ چرا پستچی‌ها همیشه خبر خوب نمی‌آورند؟
چرا یک خوب،یکدفعه بد میشود.چرا در خانه ات خو ده ای؛ یک نفر زنگ میزند،خبر بد میدهد؟ چرا پستچی ها همیشه خبر خوب نمی آورند؟ روی دو صندلی نشسته بودیم.من و علی.مثل دو بچه خلافکار که از کلاس بیرونشان کرده اند!در پادگان جنگ شده بود.حاجی رییس میرفت و میامد، تلفن میزد، دستورمیداد و از زیر چشم ما را می پایید.به علی گفتم :چه خبره؟ گفت:منتظر عاقدن! گفتم پدرم که هنوز نیامده! گفت:میاد، بارونه!فکر نمی تو هجده سالگی عروس شم.اونم با یه حاجی بیست وسه ساله!گفت:من حاجی نیستم.بچه هاحاجی صدام میکنن!تو عمرم فقط تا مشهد رفتم.همه با کنجکاوی یا لبخند از کنار مارد میشدند.انگار همه چیزی را میدانستندکه من نمیدانستم.گفتم :چه شونه؟علی خنده اش گرفت،برگشت و در چشمهایم خیره شد.اولین بار بود از این فاصله نزدیک، نگاهم میکرد.انگار اولین بار بود که اصلا مرا میدید!نگاهش پر از هیاهو بود و در چشمهایش عروسی،.پر از مهمانانی که من نمیشناختم ،حسی غریب..ترسیدم!گفتم :چرا اینجوری نگام میکنی؟ سرخ شد و رویش را برگرداند.دلم برای خانه تنگ شد.مادرم،پدرم.پانزده سالی که همه باهم بودیم، قبل از ج .گفتم:اگه پدرم نیاد..گفت:دوستت داره،میاد و آمد،سراسیمه و خیس.بدون کلاه و کت.علی بلند شد و سلام داد.پدرم آهسته جواب داد وگفت:میخوام با دخترم حرف بزنم!همه پشت سنگرها پناه گرفتند.من ماندم و پدر..گفت:هیچی نگو! چرا با خودت اینکارو میکنی؟ عروسی؟ اینجا؟ شبی که میخواد بره؟ گفتم برای همین میخوام امشب زنش شم.برای اینکه برگرده.گفت، این راهش نیست !نگاهاشونو نمیبینی؟چرا حاجی باید پای تلفن به من بگه،بذارین امشب دست به دستشون بدیم، فردا این جوون میره؟خودشون میدونن کجا دارن میفرستنش.وسط آتیش! گفتم :یعنی اگه زنش شم، گفت:بت قول میدم دیگه نمیبینیش.این عروسی نیست.حجله عزا برای این پسرگرفتن! تو هم چراغ حجله ای عزیزم! عروسش نیستی.یه عمر باید تو اون حجله تاریک بسوزی تا روش ننویسن شهید ناکام!لرزیدم.هیچوقت غلط حرف نمیزد.گفت:اگه واقعا عاشقشی، ثابت کن! مثل یه عاشق منتظرش باش.اونوقت برمیگرده!دستم را گرفت:دخترم، دختر عاقلم، من حستو میفهمم.اگه به خاطر اینکه من و مادرت نتونستیم یه عمر باهم بسازیم ، خودتو ویران کردی، به خاطر عشق علی صبر کن! من عاشق مادرتم،صبر میکنم !گفتم :پس فقط محرمیت! گفت باشه. با دامادم کار دارم.علی آمد.یکدفعه پدر را محکم در آغوش گرفت و گفت:از هفت سالگی پدر نداشتم.بوی اونو میدین..پدرم موهای آفت اش را بوسیدوگفت: باید برگردی پسرم.میفهمی؟برگرد! عاقد کجاست؟ این دو تا جوونو محرم کنید!لشکری شاد آمدند!

قسمت دوازدهم/ اون یکی باید زندگی کنه. جای هر دومون! 
گاهی بیداری، ولی انگار خواب میبینی.همه ی آن لحظه های خواندن محرمیت، در آن اتاق کوچک و خا تری پادگان که پر از پوشه بود، به نظرم خواب میرسید واگر پدرم کنارم نبود،شک می که همه اینها واقعی است!محرمیت چه بود؟ خودم هم درست نمیدانستم.میدانستم که زن و شوهر نخواهیم بود.اما میتوانیم بدون حس گناه، دست هم را بگیریم وشانه به شانه، کنارهم برویم،تا انتهای جهان! تا جایی که فقط من باشم و او و خ که دلمان را آفرید !برای من محرمیت، همین بود.اینکه نترسم زیر چتر، شانه ام به شانه اش بخورد.اینکه نترسم داد بزنم دوستت دارم و اینکه روی شانه اش گریه کنم !کار عاقد تمام شد.پدر پیشانی ام را بوسید و علی را.دوستان علی همه محکم در آغوشش گرفتند.صحنه غریبی بود.انگار علی نه به من، که به زندگی محرم شده بود، وشاید به مرگ..دوستانش طوری بغلش می د که انگار همه آرزوهایشان را در تن او میریختند.فکر مگر قرار است جایی برود که خدا راببیند؟مگر قرار است درددل ما را به خدا بگوید؟ نمیدانم.هر چه بود، هم غمگینم میکردوهم شاد.پیک الهی من، پیک الهی همه شده بود!اصلا نفهمیدم اتاق چطور خالی شد.فقط صدای پدرم یادم هست :دخترم توی ماشین، منتظرتم.حالا فقط ما بودیم.ما دو گریخته ازجهان، ما دو عاشق،ما دو طفلی، ما دوتنها.هیچکدام نمیدانستیم چه باید بگوییم.سلام بود یا خداحافظی؟ علی سحر مخفیانه میرفت و من فقط چندلحظه کوتاه فرصت داشتم که او راببینم و برای ابد در قلبم جاودانش کنم.چون اگر فردا هم برمیگشت، باز این لحظه تکرار نمیشد.انگار تمام چلچراغهای جهان را روشن کرده بودند و نور آنها در چشمان ما دو نفر افتاده بود.میخواستم دادبزنم دوستت دارم.ک نه بود.خودش میدانست.عشق اتفاقی است که دلت را بهاری میکندوبهارمن به جان او هم ریخته بود.دستش را جلو آورد.گفت:دست بدیم؟ خنده ام گرفت.دست برای چی؟ گفت:به هم قول بدیم، هر اتفاقی که برای هر کدوممون بیفته، اون یکی بایدزندگی کنه.جای هردومون!مثل حرف محسن.دستم را جلو بردم.جهان ایستاد.دستش گرم و سوزان،دست من سرد و لرزان. گریه ام گرفت.یعنی داشت میرفت؟ سرم را روی اش گذاشتم.معذب بود.اما اشک من که روی پیراهنش ریخت،یادش آمد که عاشقترینش کنارش ایستاده و گریه میکند.حاضر بودم بمیرم اما سحر نرسد.دستش را دور گردنم انداخت.گفت بینمت! گفتم :باز میخوای خداحافظی کنی؟گفت:نه! و پیشانی ام را بوسید.سوختم.دستانش را بوسیدم گفت:نکن خاتون! گفتم:این دستها نوازش بلده.این دستها ماشه کشیدن بلده.دستای پیک منه، اشکش را ندیده بودم که دیدم.گفتم برمیگردی میدونم!

قسمت سیزدهم/ اونجا یه ازدواج مصلحتی می‌کنه، مجبوره!
چند قسمت دیگر طول میکشد؟ مثل این است که بپرسیم زندگی شما، چقدر دیگرطول میکشد!نمیدانم.از آن صبح زودی که رفت،دیگر نمیدانم چقدر طول کشیده است.مگر آدم میتواند روزهای بی تو بودن را بشمرد؟مثل برزخ است هر لحظه اش عمری..و نفهمیدم که یک سال گذشت.نوزده ساله بودم و باید به جای نوشتن، شغل ثابتی پیدا می .هر روز به ادارات مختلف میرفتم و همیشه با یک جمله مواجه میشدم."اقلیتید؟"نه.ساداتم!پس این اسم کافری؟کجایش کافری است؟ چیستا در ایران باستان،یعنی دانش و دانایی. یک اسم فارسی قدیمیست !پدرم با خودش عهد کرده بود اسم دخترش را چیستا بگذارد. معنایش را دوست داشت-ببخشید.نیرو لازم نداریم.چند جاهم که سوابق کاری ام را پسندیدند، تا به امتحان گزینش میرسیدند،بهانه میاوردند.کفن چند بخش است؟ نمیدانم !بالا ه رییس پیشگیری بهزیستی، از قلمم خوشش آمد و شغل نیمه وقتی به من داد.تاتر درمانی! گفت:میگی بلدی!ببینم چکار میکنی!ممنون نقوی عزیز.هرکجا که هستی!هر روز قبل از ،سری به پادگان میزدم.علی نه اجازه داشت به من نامه بنویسد،نه تماسی بگیرد.مگر یت سری، چقدر طول میکشد که ی ال باید مخفیانه زندگی کنی؟علی من،امروز بیست و چهار ساله میشد و من هنوز بی خبر!حاجی پای تلفن به حراست گفت ،بگو خبری نیست.مشغول عملیاتند!کدام عملیات!مگر تمام نشد؟هنوز در بوسنی جنگی نبود.مگر آزاد دو اسیرچقدر طول میکشید؟چیزی را از من پنهان می د.شبها که خسته به خانه میرفتم، در راه فقط دعا میخواندم.یک دعای نور در جیبم بود، خواندنش به من آرامش میداد.هر چاه ،جوی آب،یا گودالی که میدیدم، خم میشدم و در آن نام علی را صدا می .تمام آبها و چاههای زمین به هم میرسند.پس صدای مرابه تو میرسانند.کاش دلم جرعه آبی بود!سحر با سمفونی کلاغها میپ .قلبم طبل جنگی قصه میشد.خوابش را دیده بودم!نمیدانم چرا درخواب، ت نگاهم میکرد.عاشقانه،پر از درد و سراسیمه.کنارم بود.ولی چیزی نمیگفت.گیسوانم را نوازش میکرد،چیزی نمیگفت.انتظار سخت ترین کار دنیاست علی.وقتی باید نام تو را در چاه فریاد کنم!چرا خدا یواشکی در گوشم چیزی نمیگفت؟ آنشب،به خانه که رسیدم، تعجب .چند جفت کفش پشت در بود.مهمان داشتیم؟ آنوقت شب؟ در را که باز ،فقط مادر علی را با چادر مشکی اش دیدم.عطر یاس...آدمهای دیگری هم بودند.پدرم گفت:بشین چیستا! خدایا!مادرش گفت:علی باید مدتی بوسنی بمونه دخترم.اونجا یه ازدواج مصلحتی میکنه،مجبوره!برای کارش..بایه دختراهل همونجا ،ولی... چیزی نمیشنیدم.به هوش که آمدم، مادرم بالای سرم بود. مادر!

قسمت چهاردهم/ قول خانمم؟
مادرم گفت:بهتری؟ فقط نگاهش .همیشه زیبا بود.آنقدر که همیشه فقط دلم میخواست نگاهش کنم. به خاطر من آمده بود؟آن هم در خانه ای که قسم خورده بود، دیگر پایش رانگذارد؟ پس دوستم داشت.مثل وقتی کوچک بودم و او شاد بود و امیدوار.از صبح تا شب، پشت ماشین تایپ قدیمی، مینشست و مینوشت.انگشتهایش، بر دگمه های حروف ماشین تایپ، نوک میزدند.پرندگان بازیگوشی بودند که کلمه می دانستند.چه چیزی پرندگان را از انگشتان این زن ، فراری داد؟ شاید هیچ.مگر جبر روزگار.بعد از انقلاب، خانه نشین شد.دیگر کتابهایش چاپ نمیشدند.رمان انجماد را که تازه چاپ کرده بود، جلوی من، تکه تکه کرد.ماشین تایپ قدیمی را در انبار گذاشت و از صبح تاشب ،مثل یک کبوترکوچک، پشت پنجره مینشست و به باغچه مرده ی خانه، خیره میشد.این زن ، مادر من بود.زیبا، باهوش و شکننده که ناگهان حس کرد به کنیزی در خانه بدل شده است.همه میرفتند و میامدند و رشد می د و او رخت میشست، لباس میدوخت،در صف نان، بن و کوپن می ایستاد و کم کم محو میشد.تا یکروز تصمیم گرفت به زاده داودبرود.نذری داشت و همان نذر، آنجا مقیمش کرد.اتاقی اجاره کرد که مدتی تنها باشد و چون پدر عاشقش بود و نمیگذاشت، از او جدا شد.حالا به خاطر دخترش، برگشته بود.گفت:دنیا صبر نمیکنه ما حقمونو بگیریم.باید بری دنبالش.اگه چیزی رو میخوای، باید تا تهش بری.در آغوشش گریه .بوی مادر میداد.سرم را نوازش کردوگفت:وقتی ماجرا رو شنیدم، فقط به یه چیز فکر .دخترم فقط یه بار زندگی میکنه.حقشه این یه بار اونجوری که میخواد باشه.حتی اگه مجبور شه بجنگه.نسل من خسته شد.گوشه ی خونه نشست.تو باید خودت بری دنبال معجزه.اگه دوسش داری برو بوسنی !از چی میترسی؟ راست میگفت:مگر چیزی هم مانده بود که ازدست بدهم؟عصر آن روزحراست جلویم را گرفت: ورودممنوعه! گفتم :پس یا ماشه رو بکش یا منو کتک بزن.نمیزنی؟دستای تو غیرت ندارن! حاجی ترسیده بود.انگار میخواست به جای من، تمام دشمنانش را دم در ببیند.با دو محافظ آمد.خنده ام گرفت.یعنی آنقدرمیترسید که دربرابر دخترکی با دست خالی، به محافظ احتیاج داشت؟به او خیره شدم و گفتم :شما فرستادینش.ویزا میخوام با آدرس دقیق.مگه با شما حرف نمیزنم.چرا زمینو نگاه میکنید؟گفت:اگه محرم حاج علی نبودی میدونی کجا میفرستادمت؟گفتم بفرست.ولی اول آدرس و تلفن!شما زن عاشق ندیدی نه؟از هرسربازی خطرناکتره!یک لحظه بعد،گوشی تلفن دستم بود.علی آنسوی خط... گفتم،قهرمان،دارم میام اونجا!گفت:بت دروغ گفتن... من دارم میام.بهشون نگو.فرار میکنم.فقط تو هیچی نگو!بات تماس میگیرم.قول خانمم؟...

قسمت پانزدهم/ می‌دونی شکنجه‌ش می‌دن؟ به حد مرگ!
منتظر تماسم باش! بیشتر از این نمیتوانست حرف بزند یاشاید نمیخواست !همان اندازه هم که حرف زده بود، یعنی صابون همه چیز را به تنش مالیده بود.شاید مثل من، دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت!منتظر تماسش بودم.اما تا کی؟ بوسنی هنوز جنگی نبود که بتوانم اخبار را دنبال کنم.همه چیز مخفی بود.وقتی عشق زندگیت،باد میشود، طوفان میشود، رگبار میشود و بر سرنوشتت،میبارد،دیگر انتظار همه چیز را داری،مگر نیامدنش را.تا روزیکه همکارش درخانه ما را زد.در پادگان دیده بودمش.مودبانه سلام داد وسریع یک کاغذ مچاله در دستم گذاشت و رفت.روی آن نوشته بود:فردا.دو بعدازظهر.دفترخانه ونک.آدرس و تلفن راهم نوشته بود.دفترآشنایش بود:فقط پدرت.چند دست لباس و شناسنامه!فردا خاتون!شنیده بودم که بسیاری از ن شاعر در جوانی عاشق شده اند.اما هیچکدام اینطور پنهانی ازدواج کرده اند؟زمستان سختی بود.پدر داشت برفها را از ماشین کنار میزد. چند ماه دیگر بیست سالم میشد.حس همه عمرم را منتظر زمستان بیست سالگی ام بوده ام.پدر نگاه سریعی به نامه انداخت وگفت: همین؟ گفتم:این چند خط، سند خوشبختیه منه پدر.با من میای نه؟جواب نداد.تندتر برفها را از روی ماشین کنارزد.گفتم:بعدش ننوشته کجا میریم.ولی اینجا نمیتونیم بمونیم.پیداش میکنن.شاید بریم یه جای دور.گلوله ی برف از روی ماشین به سمت من پرت کرد وگفت:به خاطر عشق، با مادرت عروسی .ببین چی شد؟ گفتم:میشناسمش پدر! گفت:دختر بیچاره! اولین بار بود انقدر غمگین میدیدمش.انگار علی و عشق او را، متعلق به گذشته میدانست.تاصبح باهم حرف زدیم،تاقانع شدبیاید.دو بعداز ظهر با کوچکی در دستم، داخل دفترخانه بودیم.سه شد نیامد!دفترخانه گفت،علی را میشناسد.بدقول نیست.اما کم کم،باید ببندد.نه آقا.خواهش میکنم.تلفنش زنگ زدالو؟ الو! -الان میاد!چند لحظه بعد؛ علی،رنگ پریده... دم در بود.در این دو سال مردی شده بود!سرم گیج رفت.علی من بود!خواستم دستش را بگیرم.چشمهایش آتش بود.اما دستش سرد.ترسیدم!چی شده؟ صوفیا نتونست فرار کنه.پشت من بود،روی پل!میدونی شکنجه ش میدن؟به حد مرگ! من نخواستم زنم شه،چون عاشق توام چیستا.اما اگه تو جای من بودی میذاشتی اون دختر،زیر دست و پای صربا کشته شه؟ دیر فهمیدم که گرفتنش.خودمو نمیبخشم!گفتم:عقدم کن.بعد با هم میریم دنبالش.دیگه ولت نمیکنم علی.گفت:میکشنش!گفتم، عقدم کن وگرنه دیگه پیدات نمیکنم.صوفیاروشاید ببینی.منو نه!علی گفت ماه پیشونی من شده یه گوله آتیش!
لپم را نیشگون گرفت.مخلصیم خانمم،تا آ ش! گفتم بهم بگو عزیزم!... چرا نمیگی؟ گفت عزیزم! بریم بالازن وشوهر شیم...
قسمت شانزدهم/ حاجی شناسنامه علی رو نداده!
وقتی به اتاق برگشتیم، حس پدرم سریع صورتش را پاک کرد.چشمانش قرمز بود.یعنی گریه کرده بود؟من نمیخواستم خطبه ی عقد من،زیر نم نم باران اشک پدر خوانده شود.چه چیزی عذابش میداد که به من نمیگفت؟مگر ب نگفت،دلم میخواهد توخوشبخت باشی!علی خوشبختی من بود .هرحس خوبی که به زندگی داشتم، در علی خلاصه میشد، پس چرا اشک، پدرجان؟ چیزی نگفتم.دفتردار شناسنامه ها را خواست. شاهد هم لازم بود.پدرم گفت میرود از خیابان چند نفر را پیدا کند.با پول کمی می آمدند.مرد به شناسنامه من خیره شد.نمیتوانست اسمم را بخواند! دوشیزه..چیتا!گفتم:چیستایثربی.علی لبخند زد و دستم را گرفت.بعدپاکت مدارک علی را باز کرد.کارت پایان خدمت، گواهی رانندگی.اما شناسنامه نبود! چند بار پاکت را زیر و رو کرد:شناسنامه ت کجاست حاج علی؟ علی گفت:تو پاکت بود!دلم مثل شیر جوشیده از لب ظرف روی شعله اجاق میریخت.حال علی هم از من بهتر نبود.علی پاکت را گرفت.شناسنامه ای داخل آن نبود.زیر لب گفت:حاجی..لعنت!و دندانهایش را به هم فشار داد.گفت :من اینجا یه ساعت دیر رسیدم چون مدارک من،پیش حاجی امانت بود.حاضر نمیشد بده.میگفت یتتو نصفه ول کردی.بش قول دادم برگردم تا پاکتو بم داد.انقدر عجله داشتم دیگه توشو نگاه ن .شناسنامه رو برداشته. دفتر دار سرش را خاراند و گفت:پس عقد؟علی گفت:نمیشه اسم منو وارد شناسنامه ایشون کنید تامن شناسنامه مو بیارم؟
-نه علی جان نمیشه.قانونه.خودت که میدونی.گفت:یه زنگ بزنم.صدای قلبش را کنارم میشنیدم.مثل قلب گنجشکی که ترسیده باشد.قهرمان من، که از ترسناکترین خاکریزها و تونلهای دنیا راحت میگذشت، به خاطر من، ترسیده بود.کاش میشد آرامش کنم.اما حال خودم هم بهترازاو نبود.زنگ زد:الوحاجی.واسه چی شناسنامه را برداشتی؟داشتیم؟من که گفتم برمیگردم؟دختر مردم اینجا وایساده.حالا وقت گرو ،گرو کشیه؟پس وایساببین چیکارمیکنم حاجی!دارم میام اونجا.شناسنامه رو ندی قسم به روح محسن..نشستم.پدرم با چند مرد وارد شد.همه شان در سرمای بیرون یخ زده بودند.یکراست به سمت بخاری رفتند.گفتم:پدر جان،بگو برن.حاجی شناسنامه علی رو نداده!پدر یک لحظه چشمانش را بست.نمیدانم دعایش مستجاب شده بود،یا نگران من شد.علی گوشی تلفن را کوبید.جلوی پدرم زانو زد:آقاحلالم کن.ببخش به بزرگی جدت.من نمیدونستم.پاکتو که گرفتم،تندی اومدم.نذاشته بی معرفت!گرو برداشته.ازش میگیرم.سرباز فراری که نیستم!داوطلبانه رفتم،خودمم برمیگردم،کارو تموم میکنم.شما حلالم کن آقا سید.ازمن به دل نگیر تو رو جدت..پدرم از روی زمین بلندش کرد.لیوان آبی دستش داد،گفت:نفس عمیق بکش!یاعلی.

قسمت هفدهم/ بوسنی و قلب من در آتش و خون! تیتر اخبار!
هیچ جاده ای در زندگی بن بست نیست.اگر باور نمیکنی، چند قدم جلوتر برو.جاده دیگری باز میشود.تا وقتی نشسته باشیم، همه جا بن بست است!من عادت به نشستن نداشتم.از روز دفترخانه سه روز گذشته بود و خبری از علی نبود.مادرش هم به سردی جوابم را داد.بایدحاجی را میدیدم.گرچه ممکن بود بهایش سنگین باشد! اینبار،مرا در دفترش پذیرا شد.حسم میگفت، این خوب نیست.گفت:سیده خانم.منم آدمم.حس شما رو میفهمم.ولی قسم میخورم که نمیدونستم اون روز،عقدتونه!بعد از نجات اون دو اسیر ما از علی خواستیم یه سری از جوونای بوسنی رو تعلیم نظامی بده.بوی جنگ میاد!برای اینکه ی بش شک نکنه،باید یه زن بوسنیایی میگرفت.اما اون یتو ول کرد،اومد از من مدارکشو خواست.ترسیدم بخواین باهم فرار کنین!باور نمی یثربی، به

مشاهده متن کامل ...

چرا؟
درخواست حذف اطلاعات

چرا سیگار کشیدن و تعریف از سیگار توی پستهامون نشان دادن روشنفکری ماست ؟
چرا پولدارهامون هستند و انی که پولدار نیستند دست و پا چلفتی اند ؟
چرا تو شبکه های مجازی صد ها کمپین درست می کنیم و بعد میرویم تو صف ید خودرو؟
چرا عضو کمپین حفظ آب عضو می شویم اما موفع مسواک زدن لیتر ها آب مصرف می شود؟
چرا برای یک برنامه تلویزیونی سطل آتش می زنیم و برای ها و آمار سرطان و... خفه خون میگیریم
چرا اعتصابات در خارج جوابگوست اما اینجا چیزی گران شد باز گران تر می شود و پاسخگو نیست؟
چرا مدل ماشین و نوع لباس و مدل و گوشی و زیورآلات ما قیافه و شعور ما را تشکیل می دهند؟
چرا حرف های قشنگ را فقط در فضای مجازی بلدیم بزنیم اما موقع عمل فلج هستیم؟
چرا صدای عربده مون ... خیلی برنده تر از فرهنگ و شعورمان است ؟
چرا تا معروف می شویم می شویم؟
چرا موقع نذری دادن ادم له می شود و دست و پا می شکند اما حج رو الم کردیم؟
چرا می گوییم بگویید مرگ بر بعد خودمان و پسرانمان اقامت را دارند؟
چرا رشوه می گیریم و تا بهمان می گویند حرام است میگیم سه هزار میلیارد نیست؟
چرا تو روز روشن جیب هم رو می زنیم؟
چرا به جای ب علم یک پیج توی اینستاگرام می سازیم و به قول خودمون شاخ میشیم با صدهزارتا دنبال کننده؟
چرا به جای دنبال پیج های مفید آدم های هزار تومانی را فالو می کنیم؟
چرا به جای برقراری صلح دایم باید با یک دشمن فرضی در جنگ باشیم ؟
چرا زنده هایمان را می کشیم و بعد از مرگشان از آرامگاهشان زیارتگاه می سازیم؟
چرا به جای استفاده از فن آوری روز دوست داریم مجددا آن را اختراع کنیم؟
چرا حرف تو کله هیچ کداممان نمی رود و در فهم در حد افغانستان هستیم و در ادعا اندازه اروپا؟
چرا یک هزارم نمی خوانیم و ده هزار برابر یک کتاب حرف می زنیم ؟
چرا راحت وقتمان را می سوزانیم ؟
چرا فقط کارمان مس ه است؟
چرا برنامه های مفید در تلوزیون نمی گذاریم به جاش ها رو از سقف ها می اندازیم؟
چرا باید یک چیزی تو لکمون ند و همش یکی بر ما مواظب باشد و بالاسر ما باشد؟
چرا ی نگران آمار بالای سرطان نیست اما نگران وام خودرو هست؟
چرا کرایه الاغ ساعتی بیست هزار تومان و حق دریس یار ساعتی 12 هزار تومان است؟
چرا به جای شعله زرد ی کتاب نذری نمی دهد؟
چرا گوشی هایمان پر شده از تصاویر مستهجن به جای کتاب و نرم افزارهای مفید؟
چرا تا یک اتفاقی می افتد سریع به عالم و آدم می دهیم ؟
چرا بی خدا بودن و بی دین بودن کلاس دارد و مانند میمون تقلید می کنیم؟
چرا تا یک وبلاگ درست می کنیم حس می کنیم همه ن و ما برای فهماندن آنها به رس رسیدیم؟
چرا از بالا به همه نگاه می کنیم با اینکه حتی خودمان پایین هم نیستیم؟
چرا با خورده علم هامون به خودمان می گوییم و همه را شاگرد و بی سواد می بینیم؟
چرا مدرک تحصیلی هیچگونه ارزشی جز پز دادن و در سر ی کوفتن ندارد؟
چرا امروزه مدرک های ما فاقد میم شده اند؟
چرا ما پنجاه سال عقب هستیم؟
چرا ادعا داریم شیعه علی و عاشق علی هستیم اما یک بار هم نهج البلاغه را نخوانده ایم؟
چرا سوزنمان گیر کرده که تیغ زدن به ریش حرام است یا نه؟
چرا همیشه بدترین راه حل ها و احمقانه ترین کارها رو ما انجام می دهیم؟
و چرا هیچ وقت به این سوالها پاسخ نداده و فراموششان می کنیم؟

و هزاران چرایی که ... باید پرسیده شوند ..
خودمانیم ..... ت بمانیم بهتر است .. وقتی من وبلاگنویس همه را می بینم ... حقمان تو سری خوردن است ... حقمان تحریم است ... و دیگر هیچ..
روزتان خوش ..



ید بک لینک




مشاهده متن کامل ...
مقتضیات دین داری در حوزه عمومی- ( محمدمجتهدشبستری)
درخواست حذف اطلاعات

محمد مجتهد شبستری: بنده به عنوان یک مُبلّغ در اینجا حضور پیدا نکرده ام، نمی خواهم تبلیغ م آئینی را و عقیده ای را، بلکه یک مسئله انسانی را می خواهم با شما در میان بگذارم به عنوان یک انسان علاقه مند به موضوع دین و مسائل آن و شما را به تأمل بیشتر در آن باره دعوت کنم. متأسفانه آن مراجع و آن محافل و آن نهادهای رسمی که باید به صورتی روشمند و قابل قبول به موضوع دین بپردازند و ابعاد گوناگون آن را بررسی کنند، آنها در خواب سنگینی فرو رفته اند و نمی دانند در دنیا چه خبر است، بنابر این به آنها چندان امیدی نیست،

ظاهراً در همین محفل ها و امثال این محفلها است که باید به آن پرداخت و آنرا کاوید. موضوع سخن من این است که «مقتضیات دین داری در حوزۀ عمومی (فضای عمومی)» چیست؟

برای من موضوع دین یک مسئله انسانی است. من معتقد هستم و این اعتقاد از بررسی ها ی همه جانبه ای برای من پیدا شده، که برای زندگی انسانی همانطور که فلسفه، علم، هنر، مؤلفه های ضروری برای درست زندگی و با معنا زندگی است، موضوع دین هم یک مؤلفۀ دیگر اساسی است در زندگی انسانی و تاریخ این را نشان می دهد. همانطور که آن سه مولفه باید کمک کنند به با معنا زندگی و درست زیستن، دین و دین داری هم باید کمک کند به با معنا زندگی و درست زیستن.

اگر اینطور است، همانطور که ما به فلسفه می پردازیم که فلسفه چیست؟ به علم و مسائل گوناگون آن می پردازیم که چیستند، همانطور که به هنر می پردازیم که هنر چیست؟ و مسائل گوناگون هنر را بررسی می کنیم، به عنوان یک انسان باید به این موضوع هم بپردازیم که دین و دین داری چیست که این همه در تاریخ بشر، وی را همراهی کرده به شکلهای مختلف درآمده و فوائدی و ضررهایی داشته، بی راهه هایی در آن اتفاق افتاده، جنگهایی به نام دین پیدا شده، فرهنگ هایی به نام دین تأسیس شده، تمدن هایی با انگیزه های دینی بوجود آمده است. ما از دین چه استفاده ای می توانیم می کنیم، دین چه کمکی به ما می تواند د برای با معنا زندگی ، برای درست زیستن، من از این منظر این موضوعات را مطرح می کنم و سال ها است که از این منظر مسائل دینی را دنبال می کنم و تحقیق می کنم و آن ها را عرضه می کنم، به عنوان یک انسان! نکته دوم این است که علاوه بر آنچه گفتم در ایران کنونی، در جامعه کنونی ما پرداختن به موضوعات و مسائل مربوط به دین و دین داری برای ما یک وجوب اخلاقی دارد، اگر بخواهیم اخلاقی زیست کنیم نمی توانیم این مسئله را دور و برش نرویم و بگوییم بحث در دین را گذاشته ایم کنار، بحث در سنت دینی را گذاشتیم کنار برای اینکه خیلی دلمان پر است، برای اینکه به نام دین به نام سنت دینی خیلی جفاها برما رفت، پس بنابر این دین را می گذاریم کنار. این تفکر بسیار ساده شی است. ممکن است عده ای دیگر در این باره نین ند اما جامعه راه خودش را دارد می رود، این جامعه آمیخته است با دین، اعتقادات دینی، ارزشهای دینی، اگر ما تفکر و زندگی اجتماعی داشته باشیم نمی توانیم کنکاش و بحث در دین و سنت دینی مان را کنار بگذاریم، گرچه به نام دین خیلی حوادث تلخ برای ما رخ داده است.

در جامعه ما امروز دین و دینداری و مسائل و موضوعات مربوط به آن درست یا نادرست، چه از آن دلمان خوش باشد و چه نباشد نقش بسیار مهم در سرنوشت ما بازی می کند، این یک واقعیت است و اگر ما چشم هایمان را روی هم بگذاریم این واقعیت تغییر پیدا نمی کند. در حالی که در تصمیم گیری های که سرنوشت های ما و نسل آینده به آن وابسته است، در تصمیم گیری های فرهنگی و جهت دهی های فرهنگی که اتفاق می افتد و تعلیم و تربیت میلیون ها کودک و نوجوان و جوان که در آنها اوضاع و احوال دین و دینداری موجود و اقدامات حکومت دربارۀ دین و دینداری اثر می گذارد، در سرنوشت اقتصادی و مقتضیات آن و بسیاری از قلمرو های حساس زندگی ما که در آنها دین و دینداری جامعه ما اثر می گذارد ما چطور می توانیم به بحث دین و دینداری نپردازیم. ما به عنوان شهروندان ایرانی نمی توانیم به بحث دین و دینداری خصوصا در حوزۀ عمومی نپردازیم. عده ای به نام دین با قدرتی که در دست دارند رقم می زنند زندگی آینده ما را، نسل آینده ما را، چگونه می شود این بحث ها را کنار گذاشت. من تعجب می کنم از سخن انی که می گویند ما دیدیم چه اتفاقاتی افتاد، پس اصلاً بحث دین را از روی میز برداریم، نه نمی توانیم بحث دین را از روی میز برداریم، دین و متولیان آن با اصرار و ابرام فراوان با ما کار دارند، ما باید چشم و گوشمان را بازکنیم ببینیم اینها با ما چکار دارند و چه می گویند؟ با ما چه می کنند و به نام دین جامعه ما را به کجا می برند؟

ما نمی توانیم به عنوان شهروند ایرانی آنچه را به عنوان دین و دین داری رسماً تبلیغ می شود و با تفسیر رسمی دین و دینداری به مقام عمل در می آید مسکوت بگذاریم، پرداختن به این موضوعات برای ما، حتی مهم تر از پرداختن به فلسفه است، مهم تر از پرداختن به علم است، مهم تر از پرداختن به هنر است. برای اینکه در جامعه ما این ها بیش از فلسفه و بیش از علم و بیش از هنر با انسانیت ما و سرنوشت فردی و اجتماعی ما سروکار دارد. علاوه بر این قلمرو دین، قلمروی است که سخنان مبهم، چند پهلو و تعبیرات چند معنایی در آن خیلی زیاد است و بسیار بیش از فلسفه، بیش از علم، بیش از هنر می تواند مورد سوء استفاده قرار بگیرد، موضوعات مربوط به دین ذاتاً غیر شفاف است چون دعوی دین فرا بردن و تعالی انسان است، وقتی این مدعا باز می شود، واژه هایی در کار می آید، سخنانی گفته می شود که خیلی استعداد کژت دارد، نه تنها استعداد کژت در مقام نظر دارد، استعداد فریب دادن با آنها در مقام عمل را هم دارد.

ماکیاولی می گوید شهریار از عد سخن می گوید، ولی درست نقطه مقابل عد عمل می کند.

متولیان دین هم در طول تاریخ غالبا همینطور بوده اند، از خدا و درستی و پاکی سخن گفته اند، ولی در عمل درست نقطه مقابل آنرا عمل کرده اند به طوری که ی نفهمد که چه اتفاق می افتد. سر و ص فراوان راه انداخته اند و غوغاسالاری کرده اند تا ی نفهمد زیر پوشش این سر و صداها چه بر سر انسان ها می آید. دین اینطوری است، و این کژت ها در تعبیرات دینی و فریب های عملی در مقام دین داری از مختصات دین است. فلسفه، علم و هنر اینطور نیست.

حالا من در جمع شما عزیزان درباره یکی از موضوعات مهم مربوط به دینداری که عبارت است از مقتضیات دینداری در حوزه عمومی (فضای عمومی) و برای جامعه ما مهم است سخن می گویم.

دوستان گرامی در عصر ما در بسیاری از جوامع و نیز در جامعه فعلی ایران، دینداری یک مسئله انتخ است، این را از منظر جامعه شناسی دینی به شما می گویم، از منظر جامعه شناسی دینی تقریبا در همه جامعه های جدید جامعه آنقدر عرفی و دنیوی شده (سکولار) و قلمرو های گوناگون زندگی تحت عنوان های متعدد به آگاهی درآمده و تقسیم کار چنان اتفاق افتاده که جامعه از زیر چتر واحد دینی بیرون آمده است. آنقدر سخنان گوناگون در باره دین و دینداری و در باره تفسیر دین گفته می شود، آنقدر مکتب های دینی گوناگون و متفاوت بوجود آمده که آن چتر واحد دینی که همه چیز را می پوشانده، ش ته شده و کنار رفته است. به این جهت دین یک مسئله انتخ شده است. در جامعه های عربی این مسأله کاملا مشهود است. اینطور نیست که ی چون پدر و مادرش ی یا یهودی یا بو و... باشد، ی بشود، یهودی بشود یا بو بشود، این طور نیست. این را ما هم در جامعه شناسی دین می خوانیم، هم در روانشناسی دین می خوانیم که در آن جامعه ها برای انسان بالغ و عاقل، دین و دین داری یک مسئله انتخ است، اشخاص دین خود را خود انتخاب می کنند. این سخن معنایش این نیست که حتماً دینی غیر از دین پدر و مادر را انتخاب می کنند، نه ممکن است همان دین پدر و مادر را انتخاب کنند ولی انتخاب می کند که مثلاً ی بماند و یا نماند، این انتخاب است و به همین جهت می گوید عضو کلیسا باشم و یا عضو کلیسا نباشم. با اختیار خودشان از عضویت کلیسا بیرون می آیند، از عضویت کلیسا بیرون آمدن یعنی من این دین رسمی را قبول ندارم، اگر هم از تبعیت کنم خودم یک درکی از دارم و از آن تبعیت می کنم نه از آن که آقای کشیش می گوید. خوب عدۀ زیادی هم در مرحله انتخاب به اینجا رسیدند که اصلاً دین را نمی خواهیم، بسیار خوب، آنها هم می گویند ما دین نمی خواهیم.

این جامعه ها به این دلیل اینطور شده اند که سکولار شده اند و جامعه های عرفی شده یا دنیوی شده هستند. در جامعه های دنیوی و عرفی شده یک مشخصه عمده وجود دارد و آن این است که دیگر همه چیز زیر چتر دین نیست. سابقاً چون همه چیز زیر چتر دین بود، آیینی زندگی می د، حتی در سیاست، حتی در اقتصاد. در دو سه قرن اخیر این طور نیست، دین تنها یکی از مؤلفه های زندگی آن جامعه ها است، علم یکی از آنها است، فلسفه یکی از آنها است، هنر مؤلفۀ دیگری از آنها است. چنین جامعه ای را در جامعه شناسی دینی می گویند جامعه عرفی شده یا دنیوی شده (سکولار) که همه چیز زیر چتر دین نیست، ارزشهایی غیر از ارزشهای دینی هم وجود دارد، مؤلفه های بسیار مهم تعیین کننده ای غیر از دین هم وجود دارد. در چنین جامعه هایی دین می شود یک مسئله انتخ . ی آنرا انتخاب می کند و یا آنرا رد می کند، این از مهمترین مقتضیات دین داری در حوزه عمومی آن جامعه ها است. در آن جامعه ها هیچ مقامی و اتوریته ای نمی تواند در حوزه عمومی تنها یک دین را به رسمیت بشناسد و بقیه را تحت فشار قرار دهد یا تفسیر معینی از یک دین را به رسمیت بشناسد و بقیه را تحت فشار قرار دهد و....

حالا باید دید در جامعه ما وضع چگونه است؟ آیا جامعه ما عرفی و دنیوی شده یا نشده؟ واقعیت این است که در حال حاضر جامعه ایرانی ما یک جامعه دنیوی و عرفی (سکولار) است. برخلاف آنکه عده ای می فهمند و بر زبان نمی آورند جامعه فعلی ما جامعه سکولار است. برای اینکه در جامعه ما همان اتفاق افتاده است که در جوامع دیگر اتفاق افتاده است. قلمروهایی غیر از قلمرو دین و ارزشهایی غیر از ارزشهای دینی در زندگی اجتماعی ما هم اکنون حضور دارد. هم سیاست ما اینطور است و هم اقتصاد ما اینطور است، هم هنر ما و ادبیات ما و علوم و فلسفه ما اینطور است. نگاه نکنید به این سرو صداهای غوغا سالاری دینی، واقعیت جامعه همین است که گفتم. مگر ما برنامه توسعه چهارم و پنجم و ششم نمی نویسیم؟ مگر اقتصادمان را، مدیریتمان را برنامه ریزی های علمی فرهنگی هایمان را دنیوی و عرفی تنظیم نمی کنیم؟ جامعه عرفی و دینی یعنی همین، خوب خیلی سر و صداها هست که دین این را می گوید و دین آن را می گوید اما باطناً وضع چیست؟!

اگر سیاست دمکراتیک را دنبال می کنیم، چشم مان به علوم است که حکومت دمکراتیک یعنی چه و لوازم آن چیست؟ اگر اقتدارگرا هستیم، موازین علمی اقتدارگرائی را دنبال می کنیم. خیال نکنیم اگر که حکومتی اقتدارگرا بود دیگر از موازین علمی تبعیت نمی کند، آنها هم از موازین علمی استبدادی تبعیت می کنند، استبداد هم موازین علمی دارد. سیاست ما امروز اصلاً آیینی و تئوکراتیک نیست. یک سیاست مدرن است. حکومت ما یک حکومت تئوکراتیک نیست، اشتباه نکنید، تئوکراسی در جامعه هایی معنا داشت که قلمروهائی خارج از دین وجود نداشت، همه چیز با موازین و ارزشهای دینی سامان می گرفت. واقعیت جامعه ما اینطور نیست، البته پوشش چیز دیگری است، من با پوشش کار ندارم، واقعیت چیزی دیگری است و پوشش چیز دیگر. ما قانون اساسی داریم، قانون اساسی ما بر مبنای ت ـ ملت نوشته شده، جامعه ای که قانون اساسی آن بر اساس ت ـ ملت نوشته شده و در آن از حاکمیت ملت و انتخابات عمومی و تفکیک قوا و مفهوم هایی از این قبیل سخن به میان آمده این جامعه، جامعه دنیوی و عرفی است. دنیوی است که ساختار ت ملت را قبول کرده است. ساختار ت ـ ملت چیزی است جدید و حادث، در زمان بنیانگذاران دین ما که ت ـ ملت وجود نداشته است. جامعه ای که می آید اقتصادش را در قانون اساسی تقسیم می کند به سه بخش تعاونی، خصوصی، تی و این ساختار را تعیین می کند این جامعه عرفی و دنیوی است.

این ها که گفتم مقدمه مطلب بعدی است و آن این است که چون جامعه ما دنیوی و عرفی شده دین و دینداری هم در این جامعه هویت انتخ پیدا کرده است. و ما باید در حوزه عمومی به لوازم انتخ شدن دین تن دهیم، اگر بخواهیم از واقعیت چشم پوشی نکنیم. این وضع در جامعه ما، تقریباً از آن زمان که قاجار رفت و ما وارد دوران مشروطه شدیم، شروع شد. از آن هنگام در زندگی اجتماعی ما آن چتر واحد دینی شکاف برداشت و و آرام آرام کنار رفت و بسیاری از مؤلفه ها و قلمروهای زندگی ما از زیر چتر دین بیرون آمد.

به همین جهت است که وقتی تاریخ مشروطه را مطالعه می کنید در آنجا برخورد می کنید به اینکه دقیقاً مسئله همین است، اینکه آقایان می گویند بعد از مشروطه اتفاقاتی افتاد و یک عده آمدند و مشروطه را از دست علما و دین گرفتند و در مسیر دیگری بردند این حرفها درست نیست. آنچه با رخداد مشروطه اتفاق افتاد این بود که با تحولات فرهنگی و اجتماعی قلمرو هایی از زیر چتر دین بیرون آمد، حرفهای دیگری و بحث های دیگری پیدا شد، ملیت مطرح شد که تا آن زمان نبود، رأی به معنای واقعی مطرح شد که تا آن زمان نبود، مجلس مطرح شد، برابری مطرح شد، مطرح شد که این مفهوم ها قبلاً در فرهنگ دینی ایران نبود. اینها اتفاقاتی بود که افتاد، نه اینکه عده ای آمدند و با سوء نیت و یا دسیسه های خارجی ها مشروطه را از دست علما و دین گرفتند و بردند، اصلاً تفکر مشروطه عبارت بود از اینکه بسیاری از قلمروهای زندگی اجتماعی و از زیر چتر دین بیرون برود و این بازتاب واقعیات اجتماعی بود. در یک چنین جریانی و در یک چنین اوضاع و احوالی دیگرانی سربلند د، قطب های دیگری پیدا شدند، متولیان قلمروهای دیگری پیدا شدند، چتر واحد دینی جامعه کنار رفت، جامعه تحول پیدا کرد، قدری گسترده تر شد، تقلید کم کم از بین رفت و یا ضعیف شد. اینها تحولاتی است که در جامعه واقع شد و همینطور آمد جلو و به همین جهت است که شما در آن دوران می بینید که آقایی طوری فتوا می دهد و آقای دیگری طور دیگر فتوا می دهد، یکی استبدادی است و یکی مشروطه ای است،نائینی در یک طرف قرار می گیرد، شیخ فضل الله نوری در طرف دیگر قرار می گیرد، این دسته بندی ها پیدا می شود، این دسته بندی ها به آن جهت پیدا شد که آن چتر واحد آئینی دینی بر اثر تحولات فرهنگی و اجتماعی ش ت و کنار گذاشته شد، دیگر می بایست با عقلانیت به مسائل جامعه و سیاست نگاه می د. چیزهایی که بدیهی مثلاً تصور می شد دیگر از بداهت افتاد.

با چنین اوضاع و احوال که اتفاق افتاد جامعه ما هم در مسیر دنیوی شدن و عرفی شدن قرار گرفت. تفسیرها و قرائت های گوناگونی هم از دین پیدا شد، این یکی آن یکی را تخطئه کرد، همین طور آمد جلو. شما می دانید آقای مدرس امضاء کننده قانون مجازات غیر ی است در آن چند دوره از مجلس شورای ملی؟ همان قانونی که سی و چند سال قبل گفتند این قانون ی نیست، و مال طاغوت و کفار است و آن را باید کنار بگذاریم. حاشیه همان قانون را مدرس امضاء کرده البته در آنجا نوشته، اضطرار این را ایجاب می کند که این قانون را تصویب کنیم. آن قانون عرفی و دنیوی آن را از کشورهای اروپایی گرفته بودند. یعنی چه مدرس در کنار امضاء خود می نویسد از باب اضطرار و ضرورت؟ یعنی آقا دیگر نمی شود قوانین جزائی فقهی را در عصر حاضر اجرا کرد (انسان عصر حاضر آنها را نمی پذیرد). مدرس توانست در مقابل رضا شاه به ایستد و با استبداد او مبارزه کند، اما اینجا نه ایستاد تا بگوید حتما باید دست را برید و نه گفت حتما باید رجم کرد و نه گفت حتما باید شلاق زد در خیابان و در ملأ عام. آدمی مثل مدرس چرا اینها را نگفت؟ می ترسید؟ آن آدمی که با آن شجاعت جلوی رضا شاه ایستاد و آ ش او را کشتند، آیا می ترسید بگوید که من امضاء نمی کنم و این وظیفه شرعی من است؟ نه! او درک کرده بود که آن چتر واحد دینی از میان رفته و باید جور دیگر فکر کرد برای اداره جامعه و حکومت. پس از انقلابِ 1357 از مدرس خیلی تجلیل شد اما این کارهای مدرس اصلاً در مد نظر قرار نگرفت که این آدم اینکارها را هم کرده است.

ما هر چه جلوتر آمده ایم با بیشتر شدن اطلاعات نسل ایرانی و شهروندان ایرانی از تحولات دنیا و از فلسفه ها از علم ها و از هنرها نظر های گوناگون در باره دین و دین داری و تفسیر دین و قرائت دین و با چه می شود زندگی کرد و با چه نمی شود زندگی کرد، روز به روز بیشتر شده است و مقتضای همۀ این ها انتخ شدن دین و دینداری در جامعه ما است. امروز بیش از همه وقتها در جامعه ما دین شده یک مسئله انتخ ، می پرسند به حرف کی باید گوش کنیم، کدام دین را بپذیریم، تفسیر چه ی را بپذیریم، قرائت چه ی را بپذیریم، انکار این وضعیت انکار یک واقعیت اجتماعی است. امروز در جامعه ما بداهت ها و یقین های دینی به اندازه قابل توجهء از صحنه کنار رفته است. آن بداهت ها و آن چیزهایی که اسمش را گذاشته بودند ضروری دین به مرور زمان متبدل شده است، چون جامعه متبدل شده است. از آن چتر واحد دینی قرون گذشته دیگر خبری نیست. در جامعه ما اکنون موضوع دین ودین داری یک مسئله انتخ است، در بسیاری از خانواده ها الآن همین طور است، حتی در بسیاری از خانواده های به اصطلاح مذهبی هم این طور است. به محض اینکه دختر یا پسر جوان کمی رشد فکری پیدا می کند صدها سوال دارد در برابر همان بداهت های دینی و همان امور یقینی دینی. مگر شما در خانواده های خودتان این وضع را نمی بینید؟ مگر اینکه از اول بر سر دختر و یا پسر زده باشند که حرف نزن، خفه شو، همین است که می گوییم و او هم تن داده باشد که نتیجه این کارها هم جز به وجود آمدن انسان پر از عقده روانی نیست. البته خوشبختانه دیگر خانواده های این جوری کم هستند، معنای این حرفها این است که بابا، مامان، آقای معلم، آقای مربی، آقای واعظ، آقای مرجع تقلید، آقای حکومت من دین خودم را خودم می خواهم انتخاب کنم، ا اماً نمی خواهم به تو گوش کنم، تو هم حرفت را بزن تا ببینیم حرف حس داری؟ اگر حرف حس داشته باشی قبول می کنم. من فکر می کنم الآن در 80% خانواده ها مطلب همین است که گفتم. حالا در رو دربایستی گیر کنیم و چیزی نگوییم، آن مطلب دیگری است ولی واقعیت این است. در واقع در ایران امروز یک حق انسانی مسلم پدید آمده و آن حق انتخاب دین است. این حق بر اثر تحولات فرهنگی و اجتماعی پدید آمده است نه اینکه می گویم این یک حق طبیعی برای هر انسان است. من از سخن می گویم که با تحولات اجتماعی و فرهنگی پدید می آید و نه از حقوق طبیعی انسان در همه عصرها.

در چنین اوضاع و احوالی چند تا سوال اساسی مطرح است و آن اینکه خوب حالا که اینطور است، اگر قرار باشد هویت انتخ دین و دینداری در جامعه ما حفظ شود باید به چند پرسش انسانی پاسخ داد و در حوزه عمومی و فضای عمومی اصولی را حتما باید مراعات کرد.

من چند سوال را عرض می کنم و اینها را برای این مطرح می کنم که شما روی آن فکر کنید. یکی از سوال های جدی که در این زمینه مطرح است و شما از جاهای مختلف می شنوید این است که اصلاً چرا باید دین داشته باشم؟ وقتی این تسلط خانوادگی از میان رفته باشد که من تحت تاثیر پدر و مادرم فلان دین را قبول کنم و همان را که گفتند بپذیرم و بگویم خیلی خوب است. اولین سوال این است که اصلاً چرا باید دین داشته باشم؟ چرا؟

بعد از این سوال پرسش دیگری مطرح میشود که دین در طول تاریخ اصلاً مضر بوده و یا مفید بوده؟ ان مضر بودند و یا مفید بودند؟ برای بشریت اسباب زحمت درست د یا اینکه دست آنها را گرفته اند و تا حدودی آنها را به زندگی شایسته انسان نزدیک کرده اند؟ اصلاً قضیه چیست؟ وقتی بداهت ها رفت این سؤال ها سر بر می آورند.

سؤال سوم این است که آیا باید حتماً سراسر یک دین را انتخاب کنم؟ آیا می توانم از هر دین آنچه مورد قبول من است انتخاب کنم و آنچه مورد قبول من نیست را کنار بگذارم، می توانم چنین کاری را م؟ اینکه یکی از آن بالا بگوید آقا نمی شود چنین کاری کرد کافی نیست. دربارۀ اینها باید بحث بشود، آیا مثلا من می توانم بگویم آن تعداد از قوانین فقهی تاریخی را که با عصر ما منافات دارد من اصلاً نمی خواهم بپذیرم؟ این را می توانم بگویم یا نمی توانم بگویم؟ چرا نمی توانم در این موارد این سخن را بگویم و به آن عمل کنم؟ البته یکی بلند می شود و می گوید آقا آن وقت تو مسلمان نیستی، اما سوال این است که چرا؟ باید گفت تو مسلمانی را گونه ای معنا کرده ای و برای خودت تعریف کرده ای و بعد هم به من می گویی تو مسلمان نیستی! بیا با من بنشین صحبت کن تا من بگویم که می توانم هم مسلمان باشم و هم با زندگی کنم یا اینکه اصلاً من می گویم من موحد هستم، از اینکه جهان یک باطنی دارد سخن می گویم، از الوهیت سخن می گویم، آیا حتما باید نام مسلمان، نام ی، نام یهودی و ... روی خودم بگذارم؟ من اصلاً این اسمها را روی خود نمی گذارم، من حرفم را می زنم و سازگار با آن می زیم. تو ببین من حرف درستی می زنم یا حرف درستی نمی زنم و ببین من درست می زیم یا درست نمی زیم؟ چرا اصرار داری که اسم مسلمان روی من بگذاری، مگر در زمان مومنان را مسلمان می نامیدند؟

این دست و پا پیچ های که درست شده آیا تو مسلمانی، آیا تو یهودی هستی اینها از کجا پیدا شده؟ این دین های هویتی، دین های تاریخی، چرا باید دست و پای انسان ها را ببندد؟ این دست و پا بستن ها از نظر دین شناسی مربوط به این است که ی بگوید هر دین ذات ثابتی دارد که نباید تغییر کند، اما سوال عمده دین شناسان امروز این است که آیا دین ها ذات دارند؟ بسیاری از آنها امروز پاسخ منفی به این پرسش می دهند. خوب پس نمی توان با اطمینان گفت ذات تعریف شده یا یت یا یهودیت یا بودیسم این است و تو باید این باشی و یا آن باشی و باید آن ذات را همیشه حفظ کنی. دین مسئله ای است مثل علم، مثل فلسفه و دائماً در حال تحول است و ذاتی ندارد. پس چرا این قدر وحشت می کنید وقتی این صحبت می آید که دین متحول می شود، دین متغییر می شود. این سوال یکی از موضوعات بسیار جدی است که باید بررسی شود.

در اینجا سوال چهارمی مطرح می شود که حالا فرض کنید من دل دادم و دینی انتخاب ، چگونه می توانم دین داری کنم؟ وقتی دین انتخ شد تکلیف این سوال را نیز من باید روشن کنم که چگونه می توانم دین داری کنم؟ یعنی چگونه می توانم سازگار با آن دین انتخ خودم زندگی کنم؟ یعنی چگونه می توانم شرایط و امکانات آنگونه زیستن را فراهم کنم که با آن دین که به آن دل داده ام سازگار باشد؟ چگونه می توانم آن موانع و مشکلات را که بر سر راه دینداری من قرار دارد برطرف کنم؟

از این سوال چهارم یک سوال پنجم باز می شود که بسیار دامنه گسترده دارد و آن این است، که من تنها نیستم که دین داری می کنم و در دین داری می خواهم بر اساس انتخاب خودم عمل کنم، من تنها فردی از این جامعه هستم و فرض بر این است که سایر افراد جامعه هم می خواهند دین داری کنند، آن سوال چگونه می توانم دینداری کنم یک درجه بالاتر می رود و تبدیل می شود به اینکه چگونه می توانیم به صورت دسته جمعی دین داری کنیم به طوریکه هویت انتخ دین و دینداری هم محفوظ بماند؟ اینجا بسیار حساس است، آیا فقط من دارم دین داری می کنم و آنچه را که تشخیص دادم حقیقت است به دنبال آن هستم و به دیگران می توانم بگویم همه موظفید راه مرا باز کنید؟ نه من تنها دینداری نمی کنم و دیگران هم می خواهند با انتخاب خود دینداری کنند. اینجا مقتضیات دینداری در حوزه عمومی و فضای عمومی مطرح می شود. باید این دین داری در حوزه عمومی به گونه ای باشد که همه بتوانند انتخاب کنند و وقتی قرار باشد همه بتوانند انتخاب کنند اینجا چندتا وظیفه درست می شود، هم برای من و هم برای حکومت و هم برای متولیان دین و هم برای دیگران. آن وظیفه ها چیست؟ اولین وظیفه این است که من نمی توانم هیچگونه ممانعت و مزاحمت برای انتخابهای دینی دیگران فراهم کنم، من نمی توانم با مزاحمت ها جلو انتخاب آنها را بگیرم. وظیفه دوم متوجه حکومت و مبلغان دین است. ظهور و بروز هر گونه نمادهای دینی، آراء دینی، شعائر دینی باید آزاد باشد. حکومت حق ندارد هیچ کدام از اینها را یک حمایت ویژه از آن د، وقتی حمایت ویژه د و آن حمایت را از ادیان دیگر نکند، انتخ بودن دین را منهدم می کند، از میان می برد ، امکان های انتخاب را می گیرد. زیرا امکانات عمومی دینداری را با عد تقسیم نمی کنند. امکانات دینداری مانند امکانات اقتصادی و است، همانطور که این دو نباید نابرابر تقسیم شود امکانات دینداری هم نباید نابرابر تقسیم شود. حکومت تبعیض در امکانات بیان تفسیرها گوناگون دینی را هم نباید انجام دهد. حکومت نباید یک تفسیر را حمایت کند و تفسیرهای دیگر را اصلاً نگذارد که معلوم شود آنها چیستند. یک تفسیر غیر قابل دفاع با انواع و اقسام وسائل ممکن در گوش مردم فرو کنند و قرائت های دیگر را از صحنه خارج سازند. این کارها هویت انتخ بودن دین را نابود می کند و دین و دینداری را به یک مسأله القائی و کلیشه ای تبدیل می کند و روح آن را می کشد. چنانچه متولیان دین نیز از همه آنچه درباره حکومت گفتم باید اجتناب کنند.

راه صحیح این است که این ها وجود داشته باشد، ما باید این راه را برویم، اگر بخواهیم از دین کمک بگیریم برای انسانی زیستن، برای با معنا زیستن، حالا شما خودتان مقایسه کنید که در جامعه ما مثلاً صدا و سیما، حکومت، گروه های متعصب، متولیان دینچگونه به این وظایف بی اعتنا هستند. آیا آنها برای دینداری در جامعه ما حق انتخاب باقی گذاشته اند؟!

در اینجا من باید عرض کنم، نقد آزاد دین و دینداری در حوزه عمومی از شرایط ا امی انتخ بودن دین و دینداری در جامعه های جدید است. این نقد از نقد تشکیلات و نهادهای دینی جدا نیست، نمی شود اینجوری فکر کرد که ما فقط آرای دینی را نقد می کنیم و تشکیلات دینی، نهادهای دینی یعنی همان که اسمش در کشور ما مرجعیت و ت است، از تیر رس نقد بیرون هستند. این فکر صد در صد نادرست است. متاسفانه روسوب های چند صد ساله ای آن تشکیلات و نهادها را منجمد کرده است. آنها از دنیا خبر ندارند که در دنیا چه خبر است، از دانشهایی که امروز بشر زندگیش را با آنها سامان می دهد تا دوام حیات پیدا کند خبر ندارند و با همان سنت دیرینه خویش خوش هستند و به چیز دیگر هم اجازه شیوع و رواج نمی دهند. در این شرایط این یک تصور خام است که بگوییم ما فقط می نشینیم و آراء و نظرات را نقد می کنیم و این کار جای خود را باز می کند. نه عزیزان من آن ها نمی گذارند، قدرت دینی دست آنها است، نمی گذارد که تو آشکارا نقد کنی و نقد خود را رواج دهی و دین را انسانی کنی. این را دیده ایم و این یک مسئله ناپی نیست. زمانی بنده و دوستانم خیال می کردیم که فقط باید این آراء را نقد کنیم اما به تدریج فهمیدیم که این کافی نیست. باید نهادهای دینی را هم نقد کنیم تا قدری تکان بخورند با نقد. آن تشکیلات، آن رسوب کرده ها و آن منجمد ها، را باید نقد کرد. چندی پیش من در یک سخنرانی به دانشجویان گفتم که جامعه شناسی کنید این نهاد ت را، نهاد مرجعیت را و... که اصلاً اینها چگونه نهادهایی هستند؟ وجی و محصولات آنها چیست؟ آثارشان چیست؟ چه می کنند؟ فوائد و مضراتشان چیست؟ اکنون هم می گویم این جامعه شناسی صد در صد باید رواج پیدا کند.

اینها به صورت بسیار فشرده مطالبی است که می خواستم عرض کنم شما باید به اینها بپردازید، من به دانشجویان عزیز توصیه می کنم نگویید که پرداختن به مسائل دین و دین داری به ما مربوط نیست. ما فقط به مسائل می پردازیم، نه، یکی از مسائل خیلی مهم در جامعه ما پرداختن به همین مسائل دینی در ها است، فکر در باره این مسائل است و تحقیق در باره این مسائل است که از واجبات شما است.

_______________________________________

* متن تحریر شدۀ سخنرانی ایراد شده در صنعتی کبیر در 7 مهرماه 1394

منبع: سایت نویسنده

مشاهده متن کامل ...
کتاب شازده کوچولو
درخواست حذف اطلاعات

شازده کوچولو یا شهریار کوچولو ‏ داستانی نوشته آنتوان دو سن اگزوپری است.
سومین داستان پرفروش قرن بیستم در جهان و همچنین یکی از پرفروش ترین کتاب های تمام دوران ها است. در این داستان اگزوپری به شیوه ای سورئالیستی و به بیان فلسفه خود از دوست داشتن و عشق و هستی می پردازد. طی این داستان اگزوپری از دیدگاه یک کودک، که از سیارکی به نام ب۶۱۲ آمده، سوالات بسیاری را از آدم ها وکارهای آن ها مطرح می کند. این اثر به بیش از ۱۵۰ زبان مختلف ترجمه شده است. مجموع فروش این کتاب به زبان های مختلف از دویست میلیون نسخه گذشته است.

این کتاب در سال ۲۰۰۷ به عنوان کتاب سال فرانسه برگزیده شده است.
در ادامه مطلب میتوانید متن کامل کتاب را مطالعه بفرمایید



شازده کوچولو
اثر آنتوان دو سن تگزوپه ری
برگردان احمد شاملو


به لئون ورث leon werth
از بچه ها عذر می خواهم که این کتاب را به یکی از بزرگ ترها هدیه کرده ام. برای این کار یک دلیل حس دارم: این «بزرگ تر» به ترین دوست من تو همه دنیا است. یک دلیل دیگرم هم آن که این «بزرگ تر» همه چیز را می تواند بفهمد حتا کتاب هایی را که برای بچه ها نوشته باشند. عذر سومم این است که این «بزرگ تر» تو فرانسه زندگی می کند و آن جا گشنگی و تشنگی می کشد و سخت محتاج دلجویی است. اگر همه ی این عذرها کافی نباشد اجازه می خواهم این کتاب را تقدیم آن بچه ای کنم که این آدم بزرگ یک روزی بوده. آ هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه ای بوده (گیرم کم تر ی از آن ها این را به یاد می آورد). پس من هم اهدانام چه ام را به این شکل تصحیح می کنم:
به لئون ورث
موقعی که پسربچه بود
آنتوان دو سن تگزوپه ری
من هم برگردان فارسی این شعر بزرگ را به دو بچه ی دوست داشتنی دیگر تقدیم می کنم: جهانگیر کازرونی و محمدجواد گلبن
احمد شاملو


صفحه۱
یک بار شش سالم که بود تو کت به اسم قصه های واقعی -که درباره ی جنگل بکر نوشته شده بود- تصویر م ی دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را می بلعید. آن تصویر یک چنین چیزی بود:

تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت می دهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمی توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول می کشد می گیرند می خوابند».
این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق می افتد کلی فکر و دست آ توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شماره ی یکم را که این جوری بود:


شا ارم را نشان بزرگ تر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس تان بر می دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟
نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می کرد. آن وقت برای فهم بزرگ ترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آ همیشه باید به آن ها توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:

بزرگ ترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیش تر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که نقاشی شماره ی یک و نقاشی شماره ی دو ام یخ شان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگ ترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمی توانند از چیزی سر درآرند. برای بچه ها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آن ها توضیح بدهند.
ناچار شدم برای خودم کار دیگری پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانی یاد گرفتم. بگویی نگویی تا حالا به همه جای دنیا پرواز کرده ام و راستی راستی جغرافی خیلی بم خدمت کرده. می توانم به یک نظر چین و آریزونا را از هم تمیز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافی خیلی به دادش می رسد.
از این راه است که من تو زندگیم با گروه گروه آدم های حس برخورد داشته ام. پیش خیلی از بزرگ ترها زندگی کرده ام و آن ها را از خیلی نزدیک دیده ام گیرم این موضوع باعث نشده در باره ی آن ها عقیده ی بهتری پیدا کنم.
هر وقت یکی شان را گیر آورده ام که یک ده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شماره ی یکم که هنوز هم دارمش محکش زده ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «این یک کلاه است». آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کرده ام نه از جنگل های بکر دست نخورده نه از ستاره ها. خودم را تا حد او آورده ام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زده ام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوش وقت شده.


صفحه۲
این جوری بود که روزگارم تو تنهایی می گذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااین که زد و شش سال پیش در کویر صحرا حادثه یی برایم اتفاق افتاد؛ یک چیز موتور هواپیمایم ش ته بود و چون نه تعمیرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلی برآیم. مساله ی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف می داد.
شب اول را هزار میل دورتر از هر آبادی مس ی رو ماسه ها به روز آوردم پرت افتاده تر از هر کشتی ش ته یی که وسط اقیانوس به تخته یی چسبیده باشد. پس لابد می توانید حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم وقتی کله ی آفتاب به شنیدن صدای ظریف عجیبی که گفت: «بی زحمت یک برّه برام بکش!» از خواب پ .
-ها؟
-یک برّه برام بکش...
چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشم هام را مالیدم و نگاه آدم کوچولوی بسیار عجیبی را دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود. این به ترین شکلی است که بعد ها توانستم از او در آرم، گیرم البته آن چه من کشیده ام کجا و خود او کجا! تقصیر من چیست؟ بزرگ تر ها تو شش سالگی از نقاشی دل سردم د و جز بوآی باز و بسته یاد نگرفتم چیزی بکشم.
با چشم هایی که از تعجب گرد شده بود به این حضور ناگهانی خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیک ترین آبادی مس ی هزار میل فاصله داشتم و این آدمی زاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمی آمد که راه گم کرده باشد یا از خستگی دم مرگ باشد یا از گشنگی دم مرگ باشد یا از تشنگی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچه یی نمی بُرد که هزار میل دور از هر آبادی مس ی تو دل صحرا گم شده باشد.

وقتی بالا ه صدام در آمد، گفتم:
-آخه... تو این جا چه می کنی؟
و آن وقت او خیلی آرام، مثل یک چیز خیلی جدی، دوباره در آمد که:
-بی زحمت واسه ی من یک برّه بکش.
آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمی کند. گرچه تو آن نقطه ی هزار میل دورتر از هر آبادی مس ی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ این نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنویسی از جیبم در آوردم اما تازه یادم آمد که آن چه من یاد گرفته ام بیش تر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نیستم.
بم جواب داد: -عیب ندارد، یک بَرّه برام بکش.
از آن جایی که هیچ وقت تو عمرم بَرّه نکشیده بودم یکی از آن دو تا نقاشی ای را که بلد بودم برایش کشیدم. آن بوآی بسته را. ولی چه یکه ای خوردم وقتی آن موجود کوچولو در آمد که: -نه! نه! فیلِ تو شکم یک بوآ نمی خواهم. بوآ خیلی خطرناک است فیل جا تنگ کن. خانه ی من خیلی کوچولوست، من یک بره لازم دارم. برام یک بره بکش.
-خب، کشیدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت:
-نه! این که همین حالاش هم حس مریض است. یکی دیگر بکش.
-کشیدم.
لبخند با نمکی زد و در نهایت گذشت گفت:
-خودت که می بینی... این بره نیست، قوچ است. شاخ دارد نه...
باز نقاشی را عوض .
آن را هم مثل قبلی ها رد کرد:
-این یکی خیلی پیر است... من یک بره می خواهم که مدت ها عمر کند...
باری چون عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم رو بی حوصلگی جعبه ای کشیدم که دیواره اش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پرید که:
-این یک جعبه است. بره ای که می خواهی این تو است.
و چه قدر تعجب از این که دیدم داور کوچولوی من قیافه اش از هم باز شد و گفت:
-آها... این درست همان چیزی است که می خواستم! فکر می کنی این بره خیلی علف بخواهد؟
-چطور مگر؟
-آ جای من خیلی تنگ است...
-هر چه باشد حتماً بسش است. بره یی که بت داده ام خیلی کوچولوست.
-آن قدرهاهم کوچولو نیست... اِه! گرفته خو ده...
و این جوری بود که من با شهریار کوچولو آشنا شدم.


۳
خیلی طول کشید تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پیچ می کرد خودش انگار هیچ وقت سوال های مرا نمی شنید. فقط چیزهایی که جسته گریخته از دهنش می پرید کم کم همه چیز را به من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپیمای مرا دید (راستی من هواپیما نقاشی نمی کنم، سختم است.) ازم پرسید:
-این چیز چیه؟
-این «چیز» نیست: این پرواز می کند. هواپیماست. هواپیمای من است.
و از این که به اش می فهماندم من ی ام که پرواز می کنم به خود می بالیدم.
حیرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتاده ای؟
با فروتنی گفتم: -آره.
گفت: -اوه، این دیگر خیلی عجیب است!
و چنان قهقهه ی ملوسی سر داد که مرا حس از جا در برد. راستش من دلم می خواهد دیگران گرفتاری هایم را جدی بگیرند.
خنده هایش را که کرد گفت: -خب، پس تو هم از آسمان می آیی! اهل کدام سیاره ای؟...
بفهمی نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش ت د. یکهو پرسیدم:
-پس تو از یک سیاره ی دیگر آمده ای؟
آرام سرش را تکان داد بی این که چشم از هواپیما بردارد.
اما جوابم را نداد، تو نخ هواپیما رفته بود و آرام آرام سر تکان می داد.
گفت: -هر چه باشد با این نباید از جای خیلی دوری آمده باشی...
مدت درازی تو خیال فرو رفت، بعد بره اش را از جیب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد.
فکر می کنید از این نیمچه اعتراف «سیاره ی دیگر»ِ او چه هیجانی به من دست داد؟ زیر پاش نشستم که حرف بیشتری از زبانش بکشم:
-تو از کجا می آیی آقا کوچولوی من؟ خانه ات کجاست؟ بره ی مرا می خواهی کجا ببری؟
مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت:
-حسن جعبه ای که بم داده ای این است که شب ها می تواند خانه اش بشود.
-معلوم است... اما اگر بچه ی خوبی باشی یک ریسمان هم بِت می دهم که روزها ببن . یک ریسمان با یک میخ طویله...
انگار از پیش نهادم جا خورد، چون که گفت:
-ببندمش؟ چه فکر ها!
-آ اگر نبن راه می افتد می رود گم می شود.
دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد:
-مگر کجا می تواند برود؟
-خدا می داند. راستِ شکمش را می گیرد و می رود...
-بگذار برود...اوه، خانه ی من آن قدر کوچک است!
و شاید با یک ده اندوه در آمد که:
-یک راست هم که بگیرد برود جای دوری نمی رود...


۴
به این ترتیب از یک موضوع خیلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سیاره ی او کمی از یک خانه ی معمولی بزرگ تر بود.این نکته آن قدرها به حیرتم نینداخت. می دانستم گذشته از سیاره های بزرگی مثل زمین و کیوان و تیر و ناهید که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سیاره ی دیگر هم هست که بعضی شان از بس کوچکند با دوربین نجومی هم به هزار زحمت دیده می شوند و هرگاه اخترشناسی یکی شان را کشف کند به جای اسم شماره ای به اش می دهد. مثلا اسمش را می گذارد «اخترک ۳۲۵۱».
دلایل قاطعی دارم که ثابت می کند شهریار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمده بود.

این اخترک را فقط یک بار به سال ۱۹۰۹ یک اخترشناس ترک توانسته بود ببیند
که تو یک کنگره ی بین المللی نجوم هم با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی که تنش بود هیچ حرفش را باور نکرد.
آدم بزرگ ها این جوری اند!
بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و، ترک مستبدی ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشیدن لباس اروپایی ها کرد. اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و این بار با سر و وضع آراسته برای کشفش ارائه ی دلیل کرد و این بار همه جانب او راگرفتند.
به خاطر آدم بزرگ هاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای تان نقل می کنم یا شماره اش را می گویم چون که آن ها عاشق عدد و رقم اند. وقتی با آن ها از یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره ی چیزهای اساسی اش سوال نمی کنند که هیج وقت نمی پرسند «آهنگ صداش چه طور است؟ چه بازی هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می کند یا نه؟» -می پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه قدر است؟ پدرش چه قدر حقوق می گیرد؟» و تازه بعد از این سوال ها است که خیال می کنند طرف را شناخته اند.
اگر به آدم بزرگ ها بگویید یک خانه ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً به شان گفت یک خانه ی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!
یا مثلا اگر به شان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تودل برو بود و می خندید و دلش یک بره می خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر ی است» شانه بالا می اندازند و باتان مثل بچ ه ها رفتار می کنند! اما اگر به شان بگویید «سیاره ای که ازش آمده بود اخترک ب۶۱۲ است» بی معطلی قبول می کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی پرسند. این جوری اند دیگر. نباید ازشان دل خور شد. بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند.
اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می کنیم می خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم می خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه ی پریا نقل کنم. دلم می خواست بگویم: «یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی می کرد همه اش یه خورده از خودش بزرگ تر و واسه خودش پیِ دوستِ هم زبونی می گشت...»، آن هایی که مفهوم حقیقی زندگی را درک کرده اند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می کنند. آ من دوست ندارم ی کتابم را سرسری بخواند. خدا می داند با نقل این خاطرات چه بار غمی روی دلم می نشیند. شش سالی می شود که دوستم با بَرّه اش رفته. این که این جا می کوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود. فراموش یک دوست خیلی غم انگیز است. همه که دوستی ندارد. من هم می توانم مثل آدم بزرگ ها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشم شان را می گیرد. و باز به همین دلیل است که رفته ام یک جعبه رنگ و چند تا مداد یده ام. تو سن و سال من واسه ی که جز کشیدنِ یک بوآی باز یا یک بوآی بسته هیچ کار دیگری نکرده -و تازه آن هم در شش سالگی- دوباره به نقاشی رو از آن حرف هاست! البته تا آن جا که بتوانم سعی می کنم چیزهایی که می کشم تا حد ممکن شبیه باشد. گیرم به موفقیت خودم اطمینان چندانی ندارم. یکیش شبیه از آب در می آید یکیش نه. سرِ قدّ و قواره اش هم حرف است. یک جا زیادی بلند درش آورده ام یک جا زیادی کوتاه. از رنگ لباسش هم مطمئن نیستم. خب، رو حدس و گمان پیش رفته ام؛ کاچی به زِ هیچی. و دست آ گفته باشم که تو بعضِ جزئیات مهم ترش هم دچار اشتباه شده ام. اما در این مورد دیگر باید ببخشید: دوستم زیر بار هیچ جور شرح و توصیفی نمی رفت. شاید مرا هم مثل خودش می پنداشت. اما از بختِ بد، دیدن بره ها از پشتِ جعبه از من بر نمی آید. نکند من هم یک ده به آدم بزرگ ها رفته ام؟ «باید پیر شده باشم».


۵
هر روزی که می گذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرف ها چیزهای تازه ای دست گیرم می شد که همه اش معلولِ بازتاب هایِ اتفاقی بود. و از همین راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.
این بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهریار کوچولو که انگار سخت دودل مانده بود ناگهان ازم پرسید:
-بَرّه ها بته ها را هم می خورند دیگر، مگر نه؟
-آره. همین جور است.
-آخ! چه خوشحال شدم!
نتوانستم بفهمم این موضوع که بَرّه ها بوته ها را هم می خورند اهمیتش کجاست اما شهریار کوچولو درآمد که:
-پس لابد بائوباب ها را هم می خورند دیگر؟
من برایش توضیح دادم که بائوباب بُتّه نیست. درخت است و از ساختمان یک معبد هم گنده تر، و اگر یک گَلّه فیل هم با خودش ببرد حتا یک درخت بائوباب را هم نمی توانند بخورند.
از فکر یک گَلّه فیل به خنده افتاد و گفت: -باید چیدشان روی هم.
اما با فرزانگی تمام متذکر شد که: -بائوباب هم از بُتِّگی شروع می کند به بزرگ شدن.
-درست است. اما نگفتی چرا دلت می خواهد بره هایت نهال های بائوباب را بخورند؟
گفت: -دِ! معلوم است!
و این را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشن تر است؛ منتها من برای این که به تنهایی از این راز سر در آرم ناچار شدم حس کَلّه را به کار بیندازم.
راستش این که تو اخترکِ شهریار کوچولو هم مثل سیارات دیگر هم گیاهِ خوب به هم می رسید هم گیاهِ بد. یعنی هم تخمِ خوب گیاه های خوب به هم می رسید، هم تخمِ بدِ گیاه هایِ بد. اما تخم گیاه ها نامریی اند. آن ها تو حرمِ تاریک خاک به خواب می روند تا یکی شان هوس بیدار شدن به سرش بزند. آن وقت کش و قوسی می آید و اول با کم رویی شاخکِ باریکِ خوشگل و بی آزاری به طرف خورشید می دواند. اگر این شاخک شاخکِ تربچه ای گلِ سرخی چیزی باشد می شود گذاشت برای خودش رشد کند اما اگر گیاهِ بدی باشد آدم باید به مجردی که دستش را خواند ریشه کنش کند.
باری، تو سیاره ی شهریار کوچولو گیاه تخمه های وحشتناکی به هم می رسید. یعنی تخم درختِ بائوباب که خاکِ سیاره حس ازشان لطمه خورده بود. بائوباب هم اگر دیر به اش برسند دیگر هیچ جور نمی شود حریفش شد: تمام سیاره را می گیرد و با ریشه هایش سوراخ سوراخش می کند و اگر سیاره خیلی کوچولو باشد و بائوباب ها خیلی زیاد باشند پاک از هم متلاشیش می کنند.


شهریار کوچولو بعدها یک روز به من گفت: «این، یک امر انضباطی است. صبح به صبح بعد از نظافتِ خود باید با دفت تمام به نظافتِ اخترک پرداخت. آدم باید خودش را مجبور کند که به مجردِ تشخیص دادن بائوباب ها از بته های گلِ سرخ که تا کوچولواَند عین هم اَند با دقت ریشه کن شان د. کار ل کننده ای هست اما هیچ مشکل نیست.»
یک روز هم بم توصیه کرد سعی کنم هر جور شده یک نقاشی حس از کار درآرم که بتواند قضیه را به بچه های سیاره ی من هم حالی کند. گفت اگر یک روز بروند سفر ممکن است به دردشان بخورد. ای وقت ها پشت گوش انداختن کار ایرادی ندارد اما اگر پای بائوباب در میان باشد ِ آدم می زاید. اخترکی را سراغ دارم که یک تنبل باشی نش بود و برای کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا کرد...».
آن وقت من با استفاده از چیزهایی که گفت شکل آن اخترک را کشیدم.

هیچ دوست ندارم اندرزگویی کنم. اما خطر بائوباب ها آن قدر کم شناخته شده و سر راهِ ی که تو چنان اخترکی سرگیدان بشود آن قدر خطر به کمین نشسته که این مرتبه را از رویه ی همیشگی خودم دست بر می دارم و می گویم: «بچه ها! هوای بائوباب ها را داشته باشید!»
اگر من سرِ این نقاشی این همه به خودم فشار آورده ام فقط برای آن بوده که دوستانم را متوجه خطری کنم که از مدت ها پیش بیخ گوش شان بوده و مثلِ خودِ من ازش غافل بوده اند. درسی که با این نقاشی داده ام به زحمتش می ارزد. حالا ممکن است شما از خودتان بپرسید: «پس چرا هیچ کدام از بقیه ی نقاشی های این کتاب هیبتِ تصویرِ بائوباب ها را ندارد؟» -خب، جوابش خیلی ساده است: من زور خودم را زده ام اما نتوانسته ام از کار درشان بیاورم. اما ع بائوباب ها را که می کشیدم احساس می قضیه خیلی فوریت دارد و به این دلیل شور بَرَم داشته بود.


۶
آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دل گیر تو سر درآوردم. تا مدت ها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکته ی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی:
-غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم...
-هوم، حالاها باید صبر کنی...
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.
اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خنده ات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همه اش خیال می کنم تو اخترکِ خودمم!
-راستش موقعی که تو ظهر باشد همه می دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می کند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا این جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می توانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا !
و کمی بعد گفت:
-خودت که می دانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می برد.
-پس خدا می داند آن روز چهل و سه غروبه چه قدر دلت گرفته بوده.
اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.


۷
روز پنجم باز سرِ از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدت ه ا تو دلش به اش فکر کرده باشد یک هو بی مقدمه از من پرسید:
- ی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم می خورد؟
- هرچه گیرش بیاید می خورد.
-حتا گل هایی را هم که خار دارند؟
-آره، حتا گل هایی را هم که خار دارند.
-پس خارها فایده شان چیست؟
من چه می دانستم؟ یکی از آن: سخت گرفتار باز یک مهره ی سفتِ موتور بودم. از این که یواش یواش بو می بردم ِ کار به آن سادگی ها هم که خیال می نیست برج زهرمار شده بودم و ذخیره ی آبم هم که داشت ته می کشید بیش تر به وحشتم می انداخت.
-پس خارها فایده شان چسیت؟
شهریار کوچولو وقتی سوالی را می کشید وسط دیگر به این مفتی ها دست بر نمی داشت. مهره پاک کلافه ام کرده بود. همین جور سرسری پراندم که:
-خارها به درد هیچ کوفتی نمی خورند. آن ها فقط نشانه ی بد گل ها هستند.
-دِ!
و پس از لحظه یی سکوت با یک جور کینه درآمد که:
-حرفت را باور نمی کنم! گل ها ضعیفند. بی شیله پیله اند. سعی می کنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می کنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت آوری می شوند...
لام تا کام به اش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم می گفتم: «اگر این مهره ی لعنتی همین جور بخواهد لج کند با یک ضربه ی چکش حسابش را می رسم.» اما شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:
-تو فکر می کنی گل ها...
من باز همان جور بی توجه گفتم:
-ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من هیچ کوفتی فکر نمی کنم! آ من گرفتار هزار مساله ی مهم تر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
-مساله ی مهم!
مرا می دید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت می آمد خم شده ام.
-مثل آدم بزرگ ها حرف می زنی!
از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بی رحمانه می گفت:
-تو همه چیز را به هم می ریزی... همه چیز را قاتی می کنی!
حس از کوره در رفته بود.
موهای طلایی طلائیش تو باد می جنبید.
-اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی می کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره را تماشا نکرده هیچ وقت ی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
-یک چی؟
-یک قارچ!
حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شده بود:
-کرورها سال است که گل ها خار می سازند و با وجود این کرورها سال است که برّه ها گل ها را می خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گل ها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی خورند این قدر به خودشان زحمت می دهند؟ جنگ میان برّه ها و گل ها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدن های آقا سرخ روئه یِ شکم گنده مهم تر و جدی تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه ی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه کار دارد می کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر ی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره هاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.
حالا دیگر شب شده بود. اسباب و ابزارم را کنار انداخته بودم. دیگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک می آمد. رو ستاره ای، رو سیاره ای، رو سیاره ی من، زمین، شهریارِ کوچولویی بود که احتیاج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به اش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نیست. خودم واسه ت یک پوزه بند می کشم... خودم واسه گفت یک تجیر می کشم... خودم...» بیش از این نمی دانستم چه بگویم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس می . نمی دانستم چه طور باید خودم را به اش برسانم یا به اش بپیوندم...p چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک!


۸
راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا :
تو اخترکِ شهریار کوچولو همیشه یک مشت گل های خیلی ساده در می آمده. گل هایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمی گرفته، دست و پاگیرِ ی نمی شده. صبحی سر و کله شان میان علف ها پیدا می شده شب از میان می رفته اند. اما این یکی یک روز از دانه ای جوانه زده بود که خدا می دانست از کجا آمده رود و شهریار کوچولو با جان و دل از این شاخکِ نازکی که به هیچ کدام از شاخک های دیگر نمی رفت مواظبت کرده بود. بعید بنود که این هم نوعِ تازه ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست به کارِ آوردن گل شد. شهریار کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچه ی بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه آسایی از آن بیرون بیاید. اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوه کند. رنگ هایش را با وسواس تمام انتخاب می کرد سر صبر لباس می پوشید و گلبرگ ها را یکی یکی به خودش می بست. دلش نمی خواست مثل شقایق ها با جامه ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.

نمی خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!...
هوه، بله عشوه گری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه کشان گفت:
-اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده ام... عذر می خواهم که موهام این جور آشفته است...
شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چه قدر زیبائید!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم...
شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن قدرها هم اهل ش ته نفسی نیست اما راستی که چه قدر هیجان انگیز بود!
-به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری ید.

و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده بود.
با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسن که بفهمی نفهمی از ضعفش آب می خورد دل او را ش ته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف می زد یک هو در آمده بود که:

-نکند ببرها با آن چنگال های تیزشان بیایند سراغم!
شهریار کوچولو ازش ایراد گرفته بود که:
-تو اخترک من ببر به هم نمی رسد. تازه ببرها که علف خوار نیستند.
گل به گلایه جواب داده بود:
-من که علف نیستم.
و شهریار کوچولو گفته بود:
-عذر می خواهم...
-من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می کنم. تو دستگاه تان تجیر به هم نمی رسد؟
شهریار کوچولو تو دلش گفت: «وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد... چه مرموز است این گل!»
-شب مرا بگذارید زیر یک س وش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم...
اما حرفش را خورده بود. آ ، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته باشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرم سار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را به اش یادآور شود:
-تجیر کو پس؟
-داشتم می رفتم اما شما داشتید صحبت می کردید!
و با وجود این زورکی بنا کرده بود به سرفه تا او احساس پشیمانی کند.
به این ترتیب شهریار کوچولو با همه ی حسن نیّتی که از عشقش آب می خورد همان اول کار به او بد گمان شده بود. حرف های بی سر و تهش را جدی گرفته بود و سخت احساس شوربختی می کرد.
یک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرف هاش گوش نمی دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر می کرد گیرم من بلد نبودم چه جوری از آن لذت ببرم. قضیه ی چنگال های ببر که آن جور دَمَغم کرده بود می بایست دلم را نرم کرده باشد...»
یک روز دیگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در باره اش قضاوت می نه روی گفتارش... عطرآگینم می کرد. دلم را روشن می کرد. نمی بایست ازش بگریزم. می بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلک های معصومانه اش پنهان بود پی می بردم. گل ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».


۹
گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده های وحشی استفاده کرد.

صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد، آتش فشان های فعالش را با دقت پاک و دوده گیری کرد:

دو تا آتش فشان فعال داشت که برای گرم ناشتایی خیلی خوب بود. یک آتش فشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش «آدم کف دستش را که بو نکرده!» این بود که آتش فشان خاموش را هم پاک کرد. آتش فشان که پاک باشد مرتب و یک هوا می سوزد و یک هو گُر نمی زند. آتش فشان هم عین هو بخاری یک هو اَلُو می زند. البته ما رو سیاره مان زمین کوچک تر از آن هستیم که آتش فشان هامان را پاک و دوده گیری کنیم و برای همین است که گاهی آن جور اسباب زحمت مان می شوند.
شهریار کوچولو با دل ِگرفته آ ین نهال های بائوباب را هم ریشه کن کرد. فکر می کرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آ ین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ س وش چیزی نمانده بود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!
گل سرفه کرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالا ه به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر می خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از این که به سرکوفت و سرزنش های همیشگی برنخورد حیرت کرد و س وش به دست هاج وواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمی آورد.
گل به اش گفت: -خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بی عقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این س وش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمی خورد.
-آ ، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آ .
-آ حیوانات...
-اگر خواسته باشم با شب پره ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ ه را تحمل کنم چاره ای ندارم. شب پره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم می آید؟ تو که می روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده ها هم هیچ کَکَم نمی گزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجه ای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دست دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می کند. حالا که تصمیم گرفته ای بروی برو!
و این را گفت، چون که نمی خواست شهریار کوچولو گریه اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...


۱۰
خودش را در منطقه ی اخترک های ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ دید. این بود که هم برای سرگرمی و هم برای چیزیادگرفتن بنا کرد یکی یکی شان را سیاحت .
اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسیار ساده و در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد:
-خب، این هم رعیت!
شهریار کوچولو از خودش پرسید: -او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جوری می تواند بشناسدم؟
دیگر اینش را نخوانده بود که دنیابرای پادشاهان به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب می آیند.

پادشاه که می دید بالا ه شاهِ ی شده و از این بابت کبکش وس می خواند گفت: -بیا جلو بهتر ببینیمت. شهریار کوچولو با چشم پیِ جایی گشت که بنشیند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام اخترک را دربرگرفته بود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهن دره افتاد.
شاه به اش گفت: -خمیازه کشیدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن می کنم. شهریار کوچولو که سخت خجل شده بود در آمد که:
-نمی توانم جلوِ خودم را بگیرم. راه درازی طی کرده ام و هیچ هم نخو ده ام...
پادشاه گفت: -خب خب، پس بِت امر می کنم خمیازه بکشی. سال هاست خمیازه کشیدن ی را ندیده ام برایم تازگی دارد. یاالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است.
شهریار کوچولو گفت: -آ این جوری من دست و پایم را گم می کنم... دیگر نمی توانم.
شاه گفت: -هوم! هوم! خب، پس من به ات امر می کنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه.
تند و نامفهوم حرف می زد و انگار خلقش حس تنگ بود.
پادشاه فقط دربند این بود که مطیع فرمانش باشند. در مورد نافرمانی ها هم هیچ نرمشی از خودش نشان نمی داد. یک پادشاهِ تمام عیار بود گیرم چون زیادی خوب بود اوامری که صادر می کرد اوامری بود منطقی. مثلا خیلی راحت در آمد که: «اگر من به یکی از انم امر کنم تبدیل به یکی از این مرغ های دریایی بشود و یارو اطاعت نکند تقسیر او نیست که، تقصیر خودم است».
شهریار کوچولو در نهایت ادب پرسید: -اجازه می فرمایید بنشینم؟
پادشاه که در نهایتِ شکوه و جلال چینی از شنل قاقمش را جمع می کرد گفت: -به ات امر می کنیم بنشینی.
منتها شهریار کوچولو مانده بود حیران: آ آن اخترک کوچک تر از آن بود که تصورش را بشود کرد. واقعا این پادشاه به چی سلطنت می کرد؟ گفت: -قربان عفو می فرمایید که ازتان سوال می کنم...
پادشاه با عجله گفت: -به ات امر می کنیم از ما سوال کنی.
-شما قربان به چی سلطنت می فرمایید؟
پادشاه خیلی ساده گفت: -به همه چی.
-به همه چی؟
پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترک های دیگر و باقی ستاره ها اشاره کرد.
شهریار کوچولو پرسید: -یعنی به همه ی این ها؟
شاه جواب داد: -به همه ی این ها.
آ او فقط یک پادشاه معمولی نبود که، یک پادشاهِ جهانی بود.
-آن وقت ستاره ها هم سربه فرمان تانند؟
پادشاه گفت: -البته که هستند. همه شان بی درنگ هر فرمانی را اطاعت می کنند. ما نافرمانی را مطلقا تحمل نمی کنیم.
یک چنین قدرتی شهریار کوچولو را به شدت متعجب کرد. اگر خودش چنین قدرتی می داشت بی این که حتا صندلیش را یک ذره تکان بدهد روزی چهل و چهار بار که هیچ روزی هفتاد بار و حتا صدبار و دویست بار غروب آفتاب را تماشا می کرد! و چون بفهمی نفهمی از یادآوریِ اخترکش که به امان خدا ول کرده بود غصه اش شد جراتی به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی د:
-دلم می خواست یک غروب آفتاب تماشا کنم... در حقم فات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند.
-اگر ما به یک امر کنیم مثل شب پره از این گل به آن گل بپرد یا قصه ی سو کی بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکی مان مقصریم، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: -شما.
پادشاه گفت: -حرف ندارد. باید از هر ی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیندازند تو دریا انقلاب می کنند. حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است.
شهریار کوچولو که هیچ وقت چیزی را که پرسیده بود فراموش نمی کرد گفت: -غروب آفتاب من چی؟
-تو هم به غروب آفتابت می رسی. امریه اش را صادر می کنیم. منتها با شَمِّ حکمرانی مان منتظریم زمینه اش فراهم بشود.
شهریار کوچولو پرسید: -کِی فراهم می شود؟
پادشاه بعد از آن که تقویم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد:
-هوم! هوم! حدودِ... حدودِ... غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقیقه... و آن وقت تو با چشم های خودت می بینی که چه طور فرمان ما اجرا می شود!
شهریار کوچولو خمیازه کشید. از این که تماشای آفتاب غروب از کیسه اش رفته بود تاسف می خورد. از آن گذشته دلش هم کمی گرفته بود. این بود که به پادشاه گفت:
-من دیگر این جا کاری ندارم. می خواهم بروم.
شاه که دلش برای داشتن یک رعیت غنج می زد گفت:
-نرو! نرو! ت می کنیم.
- ِ چی؟
- ِ دادگستری!
-آ این جا ی نیست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت: -معلوم نیست. ما که هنوز گشتی دور قلمرومان نزده ایم. خیلی پیر شده ایم، برای کالسکه جا نداریم. پیاده روی هم خسته مان می کند.
شهریار کوچولو که خم شده بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت: -بَه! من نگاه کرده ام، آن طرف هم دیارالبشری نیست.
پادشاه به اش جواب داد: -خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکل تر هم هست. محاکمه خود از محاکمه دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی ی معلوم می شود یک فرزانه ی تمام عیاری.
شهریار کوچولو گفت: -من هر جا باشم می توانم خودم را محاکمه کنم، چه احتیاجی است این جا بمانم؟ پادشاه گفت: -هوم! هوم! فکر می کنیم یک جایی تو اخترک ما یک موش پیر هست. صدایش را شب ها می شنویم. می توانی او را به محاکمه بکشی و گاه گاهی هم به محکومش کنی. در این صورت زندگی او به عد تو بستگی پیدا می کند. گیرم تو هر دفعه عفوش می کنی تا همیشه زیر چاق داشته باشیش. آ یکی بیش تر نیست که.
شهریار کوچولو جواب داد: -من از حکم خوشم نمی آید. فکر می کنم دیگر باید بروم.
پادشاه گفت: -نه!
اما شهریار کوچولو که آماده ی حرکت شده بود و ضمنا هم هیچ دلش نمی خواست اسباب ناراحتی سلطان پیر بشود گفت:
-اگر اعلی حضرت مایلند اوامرشان دقیقا اجرا بشود می توانند فرمان دمندانه ای در مورد بنده صادر بفرمایند. مثلا می توانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه راه بیفتم. تصور می کنم زمینه اش هم آماده باشد...
چون پادشاه جو نداد شهریار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد.
آن وقت پادشاه با شتاب فریاد زد: -سفیر خودمان فرمودیمت!
ح بسیار شکوهمندی داشت.
شهریار کوچولو همان طور که می رفت تو دلش می گفت: -این آدم بزرگ ها راستی راستی چه قدر عجیبند!


۱۱
اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -به به! این هم یک ستایشگر که دارد می آید مرا ببیند!

آ برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایش گرند.
شهریار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشته اید!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهله ی ستایشگرهایم بلند می شود. گیرم متاسفانه تنابنده ای گذارش به این طرف ها نمی افتد.

شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دست هایت را بزن به هم دیگر.
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «دیدنِ این تفریحش خیلی بیش تر از دیدنِ پادشاه است». و دوباره بنا کرد دست زدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر .
پس از پنج دقیقه ای شهریار کوچولو که از این بازی یک نواخت خسته شده بود پرسید: -چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنید. آ آن ها جز ستایش خودشان چیزی را نمی شنوند.
از شهریار کوچولو پرسید: -تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه می کنی؟
-ستایش و تحسین یعنی چه؟
-یعنی قبول این که من خوش قیافه ترین و خوش پوش ترین و ثروت مندترین و باهوش ترین مرد این اخترکم.
-آ روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من .
شهریار کوچولو نیم چه شانه ای بالا انداخت و گفت: -خب، ستایشت . اما آ واقعا چیِ این برایت جالب است؟
شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که می رفت تو دلش می گفت: -این آدم بزرگ ها راستی راستی چه قدر عجیبند!


۱۲
تو اخترک بعدی می خواره ای می نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.


به می خواره که صُم بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری می کنی؟
می خواره با لحن غم زده ای جواب داد: -مِی می زنم.
شهریار کوچولو پرسید: -مِی می زنی که چی؟
می خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت پرسید: -چی را فراموش کنی؟
می خواره همان طور که سرش را می انداخت پایین گفت: -سر ش تگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می خواست دردی از او دوا کند پرسید: -سرش تگی از چی؟
می خواره جواب داد: -سرش تگیِ می خواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می رفت تو دلش می گفت: -این آدم بزرگ ها راستی راستی چه قدر عجیبند!


۱۳
اخترک چهارم اخترک مرد تجارت پیشه بود. این بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهریار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.

شهریار کوچولو گفت: -سلام. آتش سیگارتان خاموش شده.
-سه و دو می کند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بیست و دو. بیست و دو و شش بیست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بیست و شش و پنج سی و یک. اوف! پس جمعش می کند پانصدویک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار هفتصد و سی و یک.
-پانصد میلیون چی؟
-ها؟ هنوز این جایی تو؟ پانصد و یک میلیون چیز. چه می دانم، آن قدر کار سرم ریخته که!... من یک مرد جدی هستم و با حرف های هشت من نه شاهی سر و کار ندارم!... دو و پنج هفت...
شهریار کوچولو که وقتی چیزی می پرسید دیگر تا جوابش را نمی گرفت دست بردار نبود دوباره پرسید:
-پانصد و یک میلیون چی؟
تاجر پیشه سرش را بلند کرد:
-تو این پنجاه و چهار سالی که ن این اخترکم همه اش سه بار گرفتار مودماغ شده ام. اولیش بیست و دو سال پیش یک سوسک بود که خدا می داند از کدام جهنم پیدایش شد. صدای وحشت ناکی از خودش در می آورد که باعث شد تو یک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعه ی دوم یازده سال پیش بود که استخوان درد بی چاره ام کرد. من ورزش نمی کنم. وقت یللی تللی هم ندارم. آدمی هستم جدی... این هم بار سومش!... کجا بودم؟ پانصد و یک میلیون و...
-این همه میلیون چی؟
تاج یشه فهمید که نباید امید خلاصی داشته باشد. گفت: -میلیون ها از این چیزهای کوچولویی که ای وقت ها تو هوا دیده می شود.
-مگس؟
-نه بابا. این چیزهای کوچولوی براق.
-زنبور عسل؟
-نه بابا! همین چیزهای کوچولوی طلایی که وِلِنگارها را به عالم هپروت می برد. گیرم من شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خیال بافی نمی کنم.
-آها، ستاره؟
-خودش است: ستاره.
-خب پانصد میلیون ستاره به چه دردت می خورد؟
-پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یکی. من جدیّم و دقیق.
-خب، به چه دردت می خورند؟
-به چه دردم می خورند؟
-ها.
-هیچی تصاحب شان می کنم.
-ستاره ها را؟
-آره خب.
-آ من به یک پادشاهی برخوردم که...
-پادشاه ها تصاحب نمی کنند بل که به اش «سلطنت» می کنند. این دو تا با هم خیلی فرق دارد.
-خب، حالا تو آن ها را تصاحب می کنی که چی بشود؟
-که دارا بشوم.
-خب دارا شدن به چه کارت می خورد؟
-به این کار که، اگر ی ستاره ای پیدا کرد من ازش ب م.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «این بابا هم منطقش یک ده به منطق آن دائم الخمره می بَرَد.» با وجود این باز ازش پرسید:
-چه جوری می شود یک ستاره را صاحب شد؟
تاج یشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسید: -این ستاره ها مال کی اند؟
-چه می دانم؟ ما

مشاهده متن کامل ...
"♥ ـــی می آیــد♥"13 جدید
درخواست حذف اطلاعات

"♥ ـــی می آیــد♥"13 جدید

فصل 51

مهران زنگ زده بود: « آقاجون... من چیز زیادی از اینا دستگیرم نشد... آخه اون جایی که اینا زندگی می کنند هیچ کی، هیچ کیُ نمی شناسه... از هر کی می پرسم می گه ما جدید اومدیم، نمی شناسیم، از ی و مغازه دارهاشون هم پرسیدم می گن یکی دو ساله اومدن این جا... بعدشم خوب نمی شناسنشون... می گن ما فقط سفارش می گیریم می دیم شاگرد می بره درِِ آپاتمانشون!! توی مغازه که نمی یان بشناسیمشون!! »
حسین آقا: « محل کار پدرش هم از چند تا شرکت های توی آپارتمان پرسیدم می گن ظاهراً خوبن... بی سر و صدان... یک ساله این جا اومدن... »
مهران: « خلاصه این بود که ما فهمیدیم!! »
همه نگران بودن و هیچ جرات عنوان نداشت... انگار هم نمی خواستند خورشید را بدهند هم می خواستند!! شاید تب انتقام گرفتن از حسام و خانواده اش به نوعی دامنگیر همه ی خانواده شده بود حتی حسین آقا و مامان مهری... !! در ثانی ظاهر دلفریب ری و خانواده اش همه را قلقلک می داد تا خوش بینانه تر بی شند!! همه به جز مهرداد!! »
مامان مهری وقتی به این که دامادی مثل ری نصیبش شده فکر می کرد بدش نمی آمد... ظاهراً ری معقول و دل نشین بود... اما به پدر و مادرش که فکر می کرد دلشوره می گرفت... به این که اصلاً شناختی ندارن!!»
مهتاب هم نگران بود و زنگ زده بود...
مهتاب: « مامان می گم خب نامزد که بشن خوبه خودشون می فهمن چی به چیه؟ آشنا می شن دیگه!!... اما جواد که اصلاً راضی نیست می گه حیفِ پیام نیست؟ حداقل از همه ی جیک و پیکش با خبریم!! »
مامان مهری ده بار از خورشید پرسیده بود نظرت چیه؟! ... »
و خورشید هر بار فقط گفته بود نظر خاصی ندارم... اگه شما نظرتون مثبته من حرفی ندارم...
مهرداد اما... احساس بیماری می کرد... احساس خفگی می کرد... از ری متنفر بود...
مامان مهری: « هر دیگه ای هم به جای ری بود تو ازش متنفر بودی... خب به خورشید زیادی ... تا الان هم که هی مردمُ جواب کردیم به خاطر دیگه ای بود... حالا که دیگه از جانب اون مطمئن شدیم... چرا خواستگار خوب رو رد کنیم؟ ... بی دلیل که نمی شه! تو هم نگران نباش پسرم... یه هفته از نامزدی اشون بگذره برای تو هم عادی می شه... تازه خورشید که خارج از کشور نمی ره... توی همین ... درسته که فرهنگشون با ما نمی خونه... وضعشون هم خیلی خوبه ولی مادر کافر نیستن که!! نذارن بچه ام بیاد و بره!! خواهرته هر وقت دلتنگ شدی بهش سر می زنی... هان؟! »
مهرداد با حرص نفسش را بیرون ریخت و گفت: « من میگم عجله نکنید... » 
مامان مهری : « ما که عجله نداریم... دیدی که پسره ب چی می گفت؟! »
مهرداد عصبانی شد و گفت : « پسره غلط کرده....»
مامان مهری فریاد زد : « مهرداد؟!... این طوری نمی شه ها!! اگه بخوای این طوری رفتار کنی خورشیدم عذاب می کشه... تو باید رابطه خوبی با ری داشته باشی... اگه خورشیدُ دوست داری!! ... اما تو از ب شمشیرُ از رو بستی!! توقع نداشته باش خواهرت عقد شد اون بذاره تو رو ببینه!! ببین مهرداد.... اگه همسایه ها چیزی پرسیدن بگو... فعلا هیچی معلوم نیست....»
مهرداد سری تکان داد و رفت... نسبت به ری احساس خوبی نداشت.... نمی توانست به او اعتماد کند.... نمی توانست خورشید را به او بسپارد و خیالش راحت باشد... هنوز باور نداشت خورشید به لجِ حسام جواب مثبت داده است!! و از طرفی هیچ توجیهی برای متنفر بودن از ری هم نداشت این بود که بیشتر عذاب می کشید و مجبور بود سکوت کند...
خورشید توی حیاط درس می خواند.... مهرداد به سویش رفت و گفت : « سردت نیست...»
خورشید : « نه...»
مهرداد : « بشین همین جا... می خوام باهات حرف بزنم...»
خورشید کنار باغچه توی آفتاب نشست و گفت : « بگو!! »
مهرداد : « چرا می خوای به این زودی ازدواج کنی؟! »
خورشید لب ها را ورچید و گفت : « من نمی خوام به این زودی ازدواج کنم!! دیدی که آقاجون گفت یه مدت نامزد بمونیم!! »
مهرداد عصبی شد و گفت : « همون... نامزدی... واسه چی به این زودی خورشید تو مگه چند س ه؟! امسال 18 س تموم می شه... هنوز از زندگی هیچی نمی دونی... واسه چی می خوای ازدواج کنی؟ نمی خوای بری؟ در حالی که کتاب را از دست خورشید می گرفت گفت : پس این چیه؟! این درس خوندن ها!! به چه دردی می خوره؟! این همه شاگرد ممتاز شدن ها، شب تا صبح بیدار موندن ها به چه دردی می خوره؟! تو که می خواستی مثل مامان مهری به این زودی ازدواج کنی واسه چی این همه درس می خوندی و خودت رو اذیت می کردی؟! خورشید... عزیزم... حیف تو نیست که نری ؟! »
خورشید : « چی می گی مهرداد؟ معلومه که می خوام برم !! ری اصلا موافق نیست که من به دیپلم اکتفا کنم!»
مهرداد : « ری ری!!... دِ اگه ری دستش به تو برسه.... نمی ذاره بدون اجازه ش نفس بکشی!! تو چی فکر کردی!! »
خورشید : « این طوری هم نیست... مهرداد تو دیگه خیلی بدبینی!!... ری پسر خوبیه... در ثانی چطور به اومدن حسام راضی بودی!!... اگه حسام می اومد برام زود نبود؟! درس خوندن مهم نبود؟! »
مهرداد : « حسامُ می شناختم... با حسام بزرگ شدم... از مادرش بهتر می شناسمش... حسام هم اگه جلو می اومد نه نمی گفتم چون می دونم از چه خانواده ایه! می دونم توی خانواده حسام، زود ازدواج می کنند.... می دونستم حسام عاشق پیشرفت خودش و همسر آیندشه... می دونستم حسام اعتقاداتی داره که یه دنیا می ارزه.... اما این مرتیکه رو نمی شناسم... »
خورشید : « واسه همین گفتی باید با خانواده اش بیاد جلو!!...؟ فکر کردی اگه اینو بگی می ره و دیگه پیداش نمی شه؟! نه خیر مهرداد جان!! همیشه حساب کتاب های تو درست از آب در نمیان!! حالا که اومدن حرف زدن ... اون همه گل و شیرینی آوردن... امیدوار شدن و قرار مدار گذاشتن... دیگه این حرفا رو بریز دور!! ا» اینقدر توی دلِ منو خالی نکن... مگه خودت نگفتی حسام رو فراموش کنم؟! مگه نگفتی یه بار هم که شده واسه خودم تصمیم بگیرم... حالا من تصمیم گرفتم....
مهرداد که عضلات فکش را منقبض کرده بود ت و خیره به خورشید فکر می کرد... خورشید راست می گفت... حساب کتاب مهرداد غلط از آب در آمده بود برای همین پیوسته عصبی و فکری بود!!

فصل 52

ری زنگ زده بود....
خورشید : « الو....»
ری: « سلام خورشید خانم...»
خورشید لبخندی زد و گفت : « سلام... خوبی؟»
ری : « خوبّ خوب... تو چطوری خوشگل خانم؟»
خورشید : « خوبم... چه خبر؟»
ری : « همه عاشقت شدن!! دختر تو جادو می کنی! »
خورشید : « راست بگو ری... از چهره مامان و بابات که اینا اصلا معلوم نبود!! به نظرم خیلی عصبی می اومدن...»
ری : « به... ب که عالی بودن!! کی می گه عصبی بودن؟!»
خورشید : « من اینجوری حس ...»
ری: « دِ اشتباه حس کردی خوشگلم... خورشیدم... خب تو بگو چه خبر؟! خانواده چی گفتن؟! از قیافه مهرداد پیدا بود بدجوری شیفته من شده ها!! »
خورشید از کنایه ری خنده اش گرفت....
ری هم خندید و گفت : « زیاد حرف نزنیم... بهتره بیام دنب ... بریم بیرون....»
خورشید : « اینطوری که مامان اینا اجازه نمی دن!!...»
ری : « ببین خورشید جون، من الان واسه همین زنگ زدم، می خوام تو برام بگی چه کارهایی باید انجام بدیم تا بتونم راحت دستتُ بگیرم و ببرمت بیرون! »
خورشید : « از مامان و بابات بپرسی حتما بلدن!! »
ری : « به خدا بلد نیستن!! آخه مگه چند تا پسر داماد ؟! یا چندتا دختر عروس ؟!... خورشید حق بده به اونا... بابا یه پسر که بیشتر ندارن!! »
خورشید : « ری خوب توی فامیلتون چی؟! »
ری : « ای بابا... کدوم فامیل... بیشتر فامیل درجه یک من خارج از کشورند... بعدشم... رسم و رسومات شما با چیزایی که تا حالا شنیدم خب فرق می کنه... من می خوام همه چیز طوری پیش بره که خانواده تو قبول دارن....»
خورشید : « خب... آقاجونم که گفت ...»
ری: « آقاجونت گفت بعد از ماه رمضان، خورشید من نمی تونم صبر کنم...»
خورشید : « چرا این همه عجله می کنی؟ منم مدرسه دارم... بذار واسه عید... تا اون وقت، ماه رمضون هم تموم شده!!»
ری : « اصلا حرفشم نزن...!! من که نمی تونم دیگه تحمل کنم!! من امروز میام خونه تون .... خودم با آقاجونت صحبت می کنم... »
خورشید : « نه ری...»
ری :« نه نداریم... خداحافظ و قطع کرد.»
غروب بود که ری آمد.. آقاجون هم تازه آمده بود... مهرداد هنوز از برنگشته بود... ری به اصرار مامان مهری توی پذیرایی نشسته بود و با آقاجون صحبت می کرد... ری خوب حرف می زد... حسین آقا شیفته صحبت های او شده بود... به نظر حسین آقا ری پسر عاقل و مورد اعتمادی می آمد...
ری : « من از رفتار خانواده ام هم معذرت می خوام... راستش خانواده من خیلی سخت راضی شدن که همسر آینده مُ خودم انتخاب کنم... مادرم می گفت... تو، توی همه زندگیت هر چی می خواستی ما بهت نه نگفتیم یک بار هم اجازه بده ما انتخاب کنیم و تو نه نگو!!.... اما راستش آقاجون... من نتونستم زیر بار برم... شما خودتون پدر هستین... می دونین چقدر سخته اگه از تنها فرزندتون چیزی بخواین و اون س یچی کنه!! برای همین ب که اینجا بودن نتونستن اون طور که شایسته است رفتار کنند.... من مطمئنم وقتی بیشتر با شما آشنا بشن... نظرشون کاملا عوض می شه... البته همون ب هم موقع برگشتن کلی نظرشون تغییر کرده بود... مخصوصا از خورشید خانم خیلی خوششون اومده بود... حالا...من اومدم خدمتتون بگم شما فکر کنین من هیچ رو ندارم که بخواد راه و رسم خواستگاری و نامزدی و غیره رو یادم بده... شما هر طور که صلاح می دونین هر طور که رسم شماست بگین... من اطاعت امر می کنم... اون چه رو که شما بگین رو به خانواده ام منتقل می کنم....»
حسین آقا : « یعنی... پدر و مادرتون حاضر نیستن برای مراسم دیگه ای پا پیش بذارن؟»
ری : « نه نه منظورم این نیست... منظورم اینه که شما همه چیزُ بگین شما تعیین کنید کی بیایم؟! کی عقد کنیم؟ چند وقت نامزد باشیم و بعد خندید و ادامه داد : کی محرمیت بخونیم که راحت تر رفت و آمد کنیم؟»
حسین آقا که هنوز نمی فهمید هدف ری برای تنها آمدنش و صحبت هایش چیست، گفت : « خب.... ما که مراسم خاصی که جدا از مردم دیگه باشه رو نداریم... شما که فعلا نمی خواین جشن بگیرین... برای محرمیت هم هر وقت خواستین با پدر و مادر تشریف بیارین....»
ری هیجان زده و شادمان خانه خورشید را ترک کرد.
مهرداد که آمد... آقاجون همه چیز را تعریف کرد....
مهرداد : « آقاجون واسه چی اجازه دادین تنها بیاد؟! »
آقاجون : « عزیز من... اصل کار ب بود که با خانواده اش اومد... دیگه نمی تونم بیرونش کنم... بعدشم... ما که تحقیق کردیم... ی بد نگفته... واسه چی بی خودی دست دست کنیم؟»
مهرداد : « آقاجون.... آخه این شد تحقیق؟! از دوتا همسایه سوال کردین تازه اونا هم یه جواب درست و حس بهتون ندادن!! »
آقاجون: « می خوای یه کارگاه خصوصی استخدام کنیم؟! واسه این که خیال تو راحت بشه؟! ... پسرم... یه کم دلت رو صاف کن... ب هم رفتارت اصلاً خوب نبود... برازنده ی تو نبود... وقتی خورشید این طوری به تو وابسته است حرفت رو گوش می کنه این همه دوستت داره تو هم کنارش باش... کمکش کن... این پسره که بنده ی خدا هم تحصیل کرده است هم با شخصیت آدم لذت می بره پای صحبت ش می شینه... بچه نیست که آدم بهش اعتماد نکنه... پسر عاقلیه... »
مهرداد فقط لپهایش را پر از باد کرد و با عصبانیت سر تکان داد... نمی دانست به پدر ساده دلش چه بگوید... فقط هر دم به خودش لعنت می فرستاد که با برخورد ناشایستش پای ری را به خانه اش باز کرده!!
خورشید هم از عجله ی ری در شگفت بود... عجله ی ری او را دستپاچه و گیج می کرد...
مامان مهری می گفت: « بد هم نیست که محرم بشن... مثل دختر منیر خانم 5 ماه نامزد بود بعد عقد کرد... همه همین کارُ می کنن... »
مهرداد عصبانی جواب می داد: « مامان چرا عجله می کنید... »
مامان مهری: « اگه به تو باشه باید خورشیدُ ترشی بندازیم!! »
مهرداد: « اگه... استغفرالله!! »
مامان مهری: « اگه چی؟! ... یعنی تو این قدر ریش سفید بودی و ما خبر نداشتیم؟! اگه چی؟ ... »
مهرداد: « اگه محرم بشن و یه بلایی سر خورشید بیاره و بزنه به چاک چی کار می کنید؟ »
مامان مهری با رنگ پریده لب هایش را گاز گرفت و گفت: « وای... »
خج بکش پسر!! ... خج بکش... آخه این چه حرفیه که جلوی من و بابات می زنی؟! »
آقاجون سری تکان داد و گفت: « مهرداد؟! »
مهرداد با تعجب نگاهشان کرد و گفت: « مگه من چی گفتم؟! دارم میگم... »
مامان مهری: « نمی خواد... نمی خواد دیگه بگی... و بعد رو به خورشید گفت: « منو نگاه نکن مادر... پاشو اینا رو جمع کن ببر آشپزخونه!! »
خورشید که می دانست نباید معطل کند با عجله چند پیش دستی را که روی زمین بود برداشت و به سوی آشپزخانه رفت... مامان مهری هم چنان غر می زد: پسره یه ذره عقل نداره... !! ... نمی دونه چه حرفی رو چه جوری و کجا باید بزنه!! ...
با وجود همه ی مخالفت های مهرداد... بالا ه سماجت ری کار خود را کرد... روز دوشنبه ی همان هفته، همراه خانواده اش و خانواده ی خورشید به محضر رفتند و برای مدت سه ماه محرم شدند... رفتار ری خورشید را به هیجان آورده بود. یک لحظه از خورشید کنده نمی شد... برای خورشید انگشتر زیبا و گران قیمتی یده بودند که به انگشتش د... ری کلی گُل یده بود... خانه ی حسین آقا پر از گل شده بود... سحر و پری به محض دیدن خورشید او را در آغوش گرفتند و اشک ریختند... نمی دانستند خوشحالند یا غمگین... جالب این بود که خورشید از آن دو بیشتر اشک می ریخت...

فصل 53 

حسام گوشی را بدون این که قطع کند رها کرد و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت.
ایمان: « چرا گوشی رو ول کردی؟... کیه؟! »
حسام بی آن که جو به ایمان بدهد... پ ویش را برداشت و از اتاق بیرون زد...
ایمان: « کجا می ری؟ حسام چی شده؟ »
حسام به سرعت پله ها را پایین رفت... ایمان گوشی را برداشت... هنوز صدای محسن می آمد که می گفت: « حسام... حسام الو... » 
ایمان: « محسن... چی شده؟! چی بهش گفتی؟! »
محسن: « حسام چی شد؟ کجا رفت؟ »
ایمان: « رفت بیرون... حالش اصلاً خوب نبود! تو چی بهش گفتی؟! »
محسن مِن مِن کنان گفت: « هیچی... برو... دنبالش... کار دست خودش نده... ایمان عصبانی شد و فریاد زد: محسن تو رو خدا بی خیال شو... هی زنگ می زنی خبرای جدید می دی که چی؟ چی به تو می رسه؟ حسام دیوونه شده توی این مدت!! دیگه ولش کن... » بعد گوشی را گذاشت و به دنبال حسام دوید...
حیاط شلوغ حرم رضا را به سرعت طی کرد... می دانست حسام اغلب کجا می رود... داخل حرم... بعد از یک نگاه کلی... او را دید که گوشه ای نشسته است... با عجله به سویش رفت و گفت: « تو معلوم هست چته؟! داشتی تلفنی حرف می زدی یه دفعه گوشی رو ول کردی راه افتادی اومدی این جا؟! ببینم دیوونه شدی؟! »
غم نگاه حسام آن قدر عمیق و سنگین بود که ایمان فکر کرد ی از دنیا رفته است... رنگ از روی او هم پرید... چشمان حسام بی فروغ بود انگار ایمان را هم می دید هم نمی دید... دست هایش سرد و بی روح بودند... ایمان ترسیده بود... نگاهش کرد و گفت: « چیه؟! ... حسام... حرف بزن ببینم چی شده؟ »
نگاه حسام به ضریح دوخته شد و اشک توی آن جمع شد... عضلات فکش منقبض شده بود و انگار نمی توانست حرف بزند... ایمان آرام دست روی شانه اش گذاشت و گفت: « چی شده حسام؟ بگو... ، حسام نگاهش کرد و اشک توی صورتش راه گرفت... به زحمت گفت: « دنیام... تاریک شد... خورشیدُ ازم گرفتن!! »
رنگ از روی ایمان رفت و ضربان قلبش تند شد... با دهان نیمه باز خیره به حسام مانده بود... نمی دانست چه بگوید... انگار خواب می دید... به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت: « ... پس... مامانت که گفت خبری نیست!! ... »
حسام لب ها را روی هم فشرده بود... اما فکش می لرزید... اشک ها پشت همُ آرام می آمدند... و او مانعشان نمی شد... دوباره به ضریح خیره شد و گفت: « مادرم... نمی خواسته من بدونم!! »
ایمان که دهانش خشک شده بود... بی رمق در جا نشست... ناگهان فکری کرد و گفت: « پاشو... پاشو بریم.. »
حسام :« برو... من فعلا اینجام »
ایمان : « گوشی اتُ آوردی؟! یه لحظه بده... »
حسام : « واسه چی؟ »
ایمان: : « می خوام بلیط رزرو کنم... باید امشب برگردیم...»
حسام آهی از سر بیچارگی سر داد و گفت : « دیگه دیره!! »
ایمان دوباره کنارش نشست و با عصبانیت گفت : « اون تو رو دوست داره....می فهمی؟! »
حسام دوباره دندانها را روی هم فشرد و گفت : « منم این طوری فکر می ...»
ایمان: « به خدا دوستت داره حسام... تو بدبختش کردی... اون هنوز بچه است... معلومه از روی لجبازی این کارُ کرده »
حسام : « خودتم می دونی اگه اون منو واقعا دوست داشت محرم ی دیگه نمی شد!! »
ایمان: « چی می گی؟! عقد کرده؟ »
حسام سر را به علامت تایید تکان داد و دوباره اشک ریخت... ایمان که هنوز باورش نمی شد ... فریاد زد: گوشی تُ بده.
حسام: « دست بردار ایمان!! »
ایمان: « می گم گوشی تُ بده!!»
حسام : « ایمان، صداتو بیار پایین... یادت رفته کجایی؟! »
ایمان در حالی که سعی می کرد صدایش را کنترل کند گفت : « حسام بهش زنگ می زنم... و او را ترک کرد.... حسام از جا جست و به دنبالش دوید... و صدایش کرد: ایمان... ایمان صبر کن... ایمان کفش هایش را از کفشداری گرفت و توی حیاط مشغول بستن بند آنها شد... حسام بالای سرش ایستاد و گفت : « به کی می خوای زنگ بزنی؟! »
ایمان: « به خورشید »
حسام اخم ها را در هم کشید و گفت : « به کی؟!»
ایمان: « گفتم به خورشید....!! »
حسام: «.....چی ؟! که چی بشه؟»
ایمان: « می خوام همه حقیقت رو بهش بگم...»
حسام: « چه فایده داره؟! »
ایمان: « اون نباید این کارُ می کرد....»
حسام: « اما اون.... اختیار داره خودش تصمیم بگیره... تو نمی تونی مواخذه اش کنی...»
ایمان: « مثل اینکه تو حالیت نیست حسام؟! داره زندگیشو با یکی دیگه شروع می کنه.... تو ایستادی اینجا و داری منو بازخواست می کنی؟ »
حسام: « اون زندگیشو شروع کرده ایمان!!... دیگه واسه گفتن این حرفا دیره!! »
ایمان: « اما تو چی؟! تکلیف تو چی می شه؟ من می دونم اون دوستت داره می خوام بدونم علتش چی بود؟! »
حسام: « خودت اول گفتی ... به لجِ من!! »
ایمان: « مگه با تو حرف زده؟! »
حسام آهی کشید و به آسمان نگاه کرد... آسمان باز ابری بود.. حسام که دوباره اشک توی چشمهایش پر شده بود سری تکان داد و گفت : « آره... چند بار زنگ زد به گوشی ام... می خواست حرف بزنه...»
دوباره اشک ریخت و گفت: « اما من نذاشتم... بهش گفتم، مزاحم نشه!! »
ایمان با حرص گفت : « پس گورِ خودت رو کندی!! آخه چرا این کارُ کردی؟»
حسام: « واسه اینکه... نمی تونستم با خودم کنار بیام... هضمش برام غیرممکن بود... با یکی دیگه دیده بودمش... با چشم های خودم!! »
ایمان: « پس حالا چه مرگته؟! »
حسام: « هیچ وقت به نبودش فکر ن ... من فقط به زمان نیاز داشتم...»
ایمان: « هر روز یه چیزی می گی تا دیروز هر چی بهت می گفتم یه کاری ... همین جا بست نشستی و گفتی: « نمیام... می خوام ببینم چی کار می کنه؟ اون بهت زنگ زده... ماست کرده محلش نذاشتی!! دختر بیچاره چی کشیده... هیچ وقت فکرشو نمی این طور رفتار کنی!! ازت بعید بود!! این قدر بچه گونه و سطح پایین فکر از تو بعیده!! »
حسام که دیگر توان سر پا ایستادن را نداشت در جا نشست و سرش را میان دست ها گرفت... دست هایش می لرزیدند...
آهسته گفت : « می دونم.... حماقت ...»
ایمان هم کنارش نشست... دلش سوخت... نباید بر ناراحتیش می افزود... باید سعی می کرد آرامش کند... اما خودش بدتر بود... دلش می خواست با خورشید حرف بزند... دست حسام را گرفت و گفت : « می خوای به مهرداد زنگ بزنیم... شاید محسن چرند گفته باشه!! »
حسام: « چرا باید چرند بگه... خواهرش خونه ... خورشید اینا بود...»
ایمان: « بهت گفتم پنجشنبه باید تهران باشیم قبول نکردی.... خورشید می دید اومدی... محال بود این کارُ ه... حالا گوشی تُ بده...»
حسام: « به کی می خوای زنگ بزنی؟!»
ایمان: « باباجون به مادرم... کارش دارم یه لحظه بده!! »
حسام با تردید نگاهش کرد و گوشی را به او داد...
ایمان خیلی سریع شماره ای گرفت و بعد از چند ثانیه گفت : « سلام مهرداد... من ایمانم... خوبی...»
مهرداد: « سلام... چطوری...؟»
حسام لب ها را به هم فشرد و گفت : « قطع کن... می گم قطع کن »
ایمان از او فاصله گرفت و گفت : « مهرداد... ما اینجا یه خبری شنیدیم... می خوام بدونم راسته یا نه؟! »
مهرداد عصبی شد و فریاد زد: « راسته.... به حسام بگو... اگه زندگی خورشید اب بشه... بیچاره ش می کنم... می کشمش... و بعد قطع کرد...»
ایمان شل و وارفته به حسام خیره شد و سرتکان داد....

 

فصل 54

خورشید: « اگه این طوری بیای دم مدرسه و هر روز جلوی بچه ها سوارم کنی ا اجم می کنن!! »
ری: « چه بهتر!! اون وقت دیگه همه اش پیش منی... »
خورشید خندید و گفت: « اون وقت هم نمی تونم برم... »
ری: « بازم بهتر!! »
خورشید: « اِ... مگه نگفتی حتماً باید به فکر کنم!! »
ری خندید و گفت: « آره... تا می تونی بهش فکر کن!! اما فقط فکر کن!! »
خورشید خنده اش گرفت و روی پای او کوبید و گفت: « خیلی لوسی!! »
ری دستش را گرفت و بوسه ای روی انگشت های کوچکش نشاند و گفت: « خیلی ماه می شی وقتی می ترسی و جا می خوری! »
ری: « گرسنه ات نیست؟ »
خورشید: « حالا زوده به گرسنگی فکر کنم! هنوز تا افطار کلی راه مونده!! » 
ری: « جونِ من روزه ای؟! »
خورشید: « آره به خدا »
ری: « دیروزم که روزه بودی!! »
خورشید: « خب معلومه که روزه بودم... مثل این که ماه رمضونه ها »
ری: « دست بردار خورشید... این حرفا چیه آخه!! »
خورشید: « عوض این که تو هم روزه بگیری داری به من می گی نگیرم؟! »
ری: « آخه این طوری که نمی شه!! نمی تونیم با هم یه ناهار بخوریم یه نوشیدنی بخوریم!! می خواستم فردا ببرمت خونه امون...مامانم ازت پذیرایی کنه!! »
خورشید: « روزه هم نبودم نمی تونستم بیام... »
ری: « چرا؟ »
خورشید: « هم این که مدرسه داشتم هم مهرداد محاله بذاره!! »
ری لحظه ای عصبی شد و گفت: « مهرداد بی خود می کنه!! مگه با اونه؟! »
خورشید چشم هایش را گرد کرد و ری را نگاه کرد...
ری: « چیه؟! چیز بدی گفتم؟! آخه این مهرداد چی کاره است؟ »
خورشید: « ری!! ... مهرداد برادرمه... چرا این طوری درباره اش حرف می زنی... اون عزیزترین منه... »
ری: « این طوری حرف می زنی دیوونه می شم پرتت می کنم پایین ها!! »
خورشید حیرت زده نگاهش کرد و رنگ از رویش پرید... صورت ری جدی بود و نگاهش خشن... خورشید منتظر بود او چیزی بگوید و حرفش را پس بگیرد اما ری هم چنان با سرعت می راند و نگاهش هم نمی کرد... بغض گلوی خورشید را فشرد... خیلی برایش سنگین بود که ری این طور بی رحمانه حرف بزند... این طوری بی ملاحظه... و تازه دست پیش هم گرفته بود... چنان جدی و اخمو بود که خورشید از او می ترسید.
خورشید با خودش گفت: « لابد جلوت، هیچ وقت نمی تونم اسم مهردادُ بیارم... چه قدر نسبت به مهرداد عقده داره!! »
خورشید ت بود و خیره به آن سوی شیشه... ترس لحظه به لحظه وجودش را بیشتر و بشتر می فشرد... که...
خورشید آهسته سر چرخاند و نگاهش کرد... ری هم چنان جلو را نگاه می کرد... در حالی که به خورشید نگاه می کرد گفت: «تا وقتی پیش منی از هیچ دیگه حرف نمی زنی عزیزم!! »
ته دلِ خورشید خالی شد... از امر و نهی ری احساس بدی می کرد... فقط 10 روز از نامزدی اشان گذشته بود و او این طور گستاخانه امر می کرد که از برادرش حرف نزند...
خورشید خود را جمع و جور کرد و گفت: « منظورت چیه؟! مهرداد داداشمه غریبه که نیست!! »
ری همان طور که اخم کرده بود... ابروها را بالا انداخت و گفت: « نیاز به معرفی نداره خیلی وقته می دونم مهرداد داداشته... و منظورم دقیقاً همینه!! مهرداد و هر ِ دیگه! »
خورشید اخم کرد و گفت: « اصلاً نمی فهمم چی می گی؟! »
ری: « عجله نکن... به موقعش می فهمی... »
خورشید که اصلاً سر از حرف های ری در نمی آورد خسته و گرسنه و عصبی خیره به بیرون ماند... نزدیک خانه که شدند... گفت: « ری من همین جا پیاده می شم... »
ری بدون این که به حرف خورشید توجهی کند با سرعت داخل کوچه اشان شد و پشت در خانه اتومبیل را متوقف کرد... خورشید عصبی و متشنج در را باز کرد و پیاده شد... محسن دم در ایستاده بود و تا خورشید را دید به خانه رفت... خورشید تا خواست زنگ بزند مهرداد در را باز کرد... با اخم هایی در هم و چهره ای ناراحت... گفت: « سلام »
مهرداد: « سلام جوجوی اخمو!! کجایی؟ نمی گی نگران می شیم؟ »
خورشید: « ببخشید... »
ری در اتومبیل را باز کرد و پیاده شد و از همان جا بلند گفت: « خورشید به مامان سلام برسون... چه طوری مهرداد؟ »
مهرداد رو به ری پرسید: « خورشید چه اش بود؟! » 
ری: « هیچی... دلش واسه ی شما تنگ شده!! »
و سوار اتومبیل شد و بدون خداحافظی رفت... مهرداد در را پشت سرش بست و دوید بالا...
مهرداد: « جوجو... ؟! چه خبر شده؟! چرا این یارو این طوری کرد؟ دعواتون شده؟ »
خورشید مقنعه اش را از سرش بیرون کشید و کنار بخاری دراز کشید و گفت: « وای... خیلی گرسنه ام... »
مهرداد: « می گم با ری دعوات شده؟! »
خورشید نگاه بی رمقی به مهرداد کرد و گفت: « ازش حرصم گرفته خیلی از خود راضیه، بی شعور!! »
مهرداد: « اِ اِ خج بکش... آدم این جوری پشت سر مرد آینده اش حرف می زنه؟! »
خورشید: « بره گم شه!! با خودش مشکل داره!! ... به من می گه تا وقتی کنار منی از هیچ حرف نزن!! »
مهرداد با نگرانی نگاهش کرد... بعد غمگین شد و بعد لبخندی زد و گفت: « از من حرف می زدی؟! »
خورشید: « من که بهش رو نمیدم بخواد پر رویی ه!! »
مهرداد: « باز جوجوی بی ادبی شدی!! »
خورشید: « مهرداد؟ ... » و بعد آرام بلند شد و در جا نشست... پاها را جمع کرد و گفت: « از این برخوردهاش می ترسم... میگم نکنه عروسی کنم نذاره دیگه تو رو ببینم؟! »
مهرداد لبخندی زد و گفت: « از چی می ترسی دیوونه؟! همه اش یه هفته است باهاش آشنا شدم نمی شه چیزی بهش بگم... خدا شاهده بخواد بعداً از گل پایین تر بهت حرف بزنه روزی سه بار از خج ش در می آم تو هم نگران نباش... خب؟ »
خورشید: « دوست ندارم با هم دعوا کنید... مهرداد من دوست دارم تو باهاش صمیمی بودی!! »
مهرداد: « خیلی خب... نمی خواد نگران باشی درستش می کنم... بعدشم... اگه تو و ری همدیگه رو دوست داشته باشین واسه من کافیه... نمی خواد از منم حرف بزنی!! »
خورشید: « می ترسم نسبت به همه حساسیت نشون بده اون وقت چی؟ »
مهرداد: « فکر نکنم این طوری باشه... خب دوستت داره دیگه... حسودی می کنه... !! و خندید و گفت: گفتم که... کاش یه جوجه اردک زشت بودی ی هم کاری به کارت نداشت!! »
خورشید شکلک عجیب و غریبی به صورتش داد و گفت: « این طوری؟ »
مهرداد خندید و گفت: « نه... خوبه... با این که روزه ای... عصبی هم هستی اما هنوز جای امیدواری هست!! »
خورشید همه اش می ترسید نکند ری دیگر زنگ نزند... به پری زنگ زد تا کمی با او حرف بزند... شاید حالش بهتر شود...
پری: « دیگه سراغی از ما نمی گیری خورشید خانم!! »
خورشید: « مگه این ری مهلت می ده؟! به خدا از روزی که نامزد شدیم یه روز نشده من تنهایی بیام خونه... می ترسم بچه ها به مدرسه خبر بدن... بعدشم دیر میام خونه... خسته و گرسنه!! فکرشو با کلی درس که باید بخونم... »
پری: « دیگه ترک تحصیل کن خلاص!! »
خورشید: « برو!! »
پری: « آره دیگه آقا ری باعث شده از همه چیز بِکَنی... فقط درس مونده!! »
خورشید: « خب حالا... اگه متلک پرونی ات تموم شده ادامه بدم!! »
پری: « تهدیدم نکن بی شعور!! اگه بدونی چه قدر حرصم می گیره یارو از راه نرسیده همه چی رو به ما حروم کرده!! دیگه جرات نداریم یه زنگ بهت بزنیم!! »
خورشید خندید و گفت: « بابا رای بدبخت که کاری به تو نداره... چرا الکی شلوغش می کنی!! »
پری: « از نگاهش می ترسم... یه جوری نگاه می کنه انگار همه ایراد دارن!! خیلی هم پُز می ده!! »
خورشید: « اون همین طوریه... با منم همینه پری!! ژست و ادا زیاد داره دیگه... چی کارش کنم!! »
پری: « لابد تو می میری واسه این ژست و اداهاش؟! »
خورشید خندید و گفت: « راستش سعی می کنم بهش عادت کنم... یه جوریه انگار اصلاً نمی تونی بشناسیش... لحظه به لحظه نکته های جدید کشف می کنم!! »
پری: « خب کشف جدیدت چی بوده؟! »
خورشید: « خیلی حسوده!! »
پری خندید و گفت: « پس عاشقته!! »
خورشید: « این طوری خیلی اذیت می شم »
پری: « عادت می کنی... خودش چه طوریه... چه قدر دوستش داری؟ »
خورشید: « نمی دونم... راستش پری... اون خیلی جذابه... رفتارش هم آدمُ یه جوری مطیع می کنه!! باورت می شه من در برابرش یه جورایی کم می یارم همه اش دارم حرف گوش می کنم دیگه!! تا می خوام اعتراض کنم یه جوری دست پیش می گیره که توی موضوعی که فکر می 100 درصد مقصر اونه!! در نهایت خودمُ مقصر می دونم!! »
پری: « خب... این که خیلی بده... در حقیقت اون داره اعتماد به نفس تو رو می گیره!! »
خورشید: « آره... یه جورایی انگار هم از رفتارش خوشم میاد هم نه!! »
پری: « این رفتار فقط الان برات جذاب و جالبه... توی زندگی احساس بدبختی بیچاره ات می کنه خورشید... تو رو خدا درست فکر کن... توی این مدت باید سعی کنی خیلی خوب بشناسیش... خونه اشون نرفتی؟ »
خورشید: « نه بابا... مهرداد نمی ذاره... »
پری: « خب... حداقل می رفتی خونه زندگیش رو از نزدیک می دیدی!! آخه بابا چه قدر تو ساده ای!! »
خورشید: « چی می گی پری؟! مهران رفته اون جا رو دیده خونه اشون همون آدرسیه که داده دروغ نگفته!! »
پری: « نمی گم دروغ گفته... ولی تا توی خونه و زندگیش نرفتی چه می دونی چه کاره اند با اون مامانِ پُر افادهاش!! »
خورشید: « چه طوری برم؟ مهرداد چی؟ »
پری: « لازم نیست مهرداد بفهمه... فقط به بگو، که بدونه اون جایی بعد از مدرسه که اومد دنب با هم برید اون جا... حداقل 2 کلمه حرف بزنید »
خورشید: « خب ری خیلی می گه دوست داره من برم خونه اشون! »
پری: « اون که معلومه خیلی دوست داره!! »
خورشید: « مهرداد هم واسه همین نمی ذاره برم... »
پری: « به هر حال نامزدته... ولی خب مواظب باش... با این خصوصیات اخلاقی که تو می گی... خیلی سخته... »
خورشید: « چی سخته؟ »
پری: « کنار اومدن با این آدم!! البته خب انتخابِ خودته!! »
خورشید: « تو دیگه اینو نگو پری!! »
پری: « پس چی بگم؟! انتخاب کی بود؟! هزار بار دیگه هم می گم انتخاب خودت بود... بهت می گم که تقصیر خودت رو گردن ی نندازی درسته که تو برای رسیدن به حسام خیلی دستُ پا زدی اما صبر نکردی »
خورشید: « اونم صبر نکرد... اون که بدتر بود... بهت که گفتم... با دختره راه افتاده بود توی کوچه... »
صدای خورشید غمگین شد و دوباره یادش آمد که چه قدر دلتنگ حسام است...
پری: « من نمی خوام ناراحتت کنم خورشید... اما تو که حسام این همه دوست داشتی باید بیشتر درکش می کردی... باید... »
خورشید در حالی که گریه می کرد گفت: « پری... من خیلی ماسش به من گفت مزاحم نشو!! ... چه قدر می گفتم اشتباه !؟ چه قدر ماس می ... ازش متنفر شدم... !! »
پری: « حالا چرا گریه می کنی!؟ ببین... واسه ی همین می گم زود تصمیم گرفتی... تو باید وقتی تصمیم می گرفتی به ری یا هر ِ دیگه ای جواب بدی که وقتی اسم حسام می اومد گریه نمی کردی!! »
خورشید: « من اگه هزار سال دیگه هم عمر داشته باشم... اسمش که بیاد گریه می کنم!! »
پری: « نه بابا... چند وقت دیگه عاشق ری می شی همه چی یادت می ره!! »
خورشید: « می دونم که به این حرفت هیچ اعتقادی نداری!! اما... خدا کنه!! ... پری من قطع می کنم ممکنه ری زنگ بزنه... »
پری: « باشه دیگه غصه نخوری ها »
خورشید: « نه... فعلاً... »
به محض این که گوشی را گذاشت... باز تلفن زنگ خورد... می دانست ری است با خود فکری کرد و گوشی را برنداشت... »
مامان مهری برای افطار ید کرده بود همراه با مهرداد که به او کمک می کرد وارد خانه شد...
مهرداد: « تلفنُ بردار جوجو...؟ »
خورشید که به ظاهر کنار بخاری خو ده بود اهمیتی نداد...
مهرداد نگاهی به شماره ی روی دستگاه انداخت... شماره ی ری بود... بلند گفت: « جوجو... ؟! ... قوقولی خانه!! »
مامان مهری به سویش بُراق شد و گفت: « اِ... هنوز بنده خدا نیومده براش اسم گذاشتی؟! »
خورشید همان طور که دراز کشیده بود... از شنیدن اسم قوقولی خان به خنده افتاد... ثانیه ای بعد... مامان مهری و مهرداد و خورشید هر سه بلند بلند به نام تازه داماد می خندیدند...
صدای زنگ تلفن قطع شده بود...

فصل55 

سفره افطاری انداخته بودند و همه دور آن نشسته بودند و دعا می د... خورشید چشم ها را بسته بود که دعا کند... اما همه اش فکر می کرد چقدر این ماه رمضون با ماه رمضون های گذشته فرق می کنه... ماه رمضونِ پارسال، چقدر خوب بود.... هر شب حسام  به بهانه افطاری آوردن می اومد درِ خونه امون... خدایا حسام الان کجاست؟ حتما کنارسفره افطاری نشسته... کدوم سفره؟! طفلکی توی شهر غریب کی براش سفره افطار می چینه؟!... تسبیح آبی را در دست می چرخاند صلوات های ان شب را می فرستاد... و نمی دانست مهرداد تمام حواسش به اوست... چشم ها را بست و با خود گفت: « خدایا هر جا که هست همیشه سالم باشه.... خوشحال باشه....» 
مهرداد با ضربه ای روی پای او، تمام افکارش را به هم ریخت....
مهرداد: « کجایی؟! چایی ات سرد شد!!»
خورشید که دوباره بدجوری احساس دلتنگی می کرد تسبیح را بوسید و به گردنش آویخت و چای را برداشت و نوشید... صدای زنگ نگذاشت مهرداد بنشیند... ری بود... با یک کادوی بزرگ و یک جعبه شیرینی... خورشید از جا برخاست ... چطوری فراموش کرده بود ری ممکنه است بیاید؟!... ری با کت و شلوار اسپرت و لبخندی محسور کننده پیش آمد... او اصلا خج ی نبود اما با رفتارش همه را خج زده می کرد...!! کادو و شیرینی را روی پله ها گذاشت و جلوی همه خورشید را در آغوش گرفت و گفت: « حالا دیگه جواب تلفن منو نمی دی؟! »
مامان مهری و حسین آقا هر کدام با شرمندگی خود را مشغول کاری نشان دادند.... اما مهرداد به او زل زده بود.... و از جایش تکان نمی خورد...
مامان مهری: « آقا ری بفرمایید داخل... ما تازه می خواستیم افطار کنیم »
ری لبخند زد و گفت : « مامان جون... اجازه می دین خورشیدُ ببرم بیرون.... این طوری دوتایی افطار می کنیم...»
مامان مهری نگاهی به آقاجون انداخت ... آقاجون هم گفت : « والله هر طوری میل شماست... البته الان هم دیگه دیره...»
ری: « زود برمی گردیم... قول می دیم...!! و خندید....»
آقاجون هم خندید و گفت : « اختیار دارید....»
ری: « بدو خورشید خانم یه چیزی بپوش بریم....»
خورشید به مهرداد نگاه کرد که هنوز ایستاده بود و تماشایشان می کرد.. خورشید یواش گفت: « برم؟ »
مهرداد نگاهی به ری انداخت و با لبخند به خورشید گفت : « برو عزیزم »
خورشید که رفت... مهرداد بلند گفت : « جوجو... لباس گرم بپوش... سرما نخوری... و به ری گفت : آروم رانندگی می کنی دیگه؟!...»
ری پوزخندی عصبی زد و گفت: « با اجازه شما!! »
ری روبروی یک رستوران سنتی اتومبیل را پارک کرد... دست خورشید را گرفت و در حالی که ترانه همیشگیش را برای خورشید می کرد وارد رستوران شدند....کنار هم نشستند و غذا سفارش دادند....
ری: « افطار نکرده بودی؟! »
خورشید: « نه...»
ری: « واقعا چه جوری تا این موقع طاقت میاری؟! گرسنه ات نمی شه؟ »
خورشید: « معلومه که گرسنه ام می شه اما یه لحظه است... اون لحظه که بگذره اصلا دیگه حس نمی کنم... تو اصلا روزه نمی گیری؟ »
ری لبخندی زد و گفت: « نه! تا حالا که نگرفتم!! »
خورشید: « مامان و بابات چی؟ »
ری باز خندید و گفت: « نه بابا...»
خورشید: « آخه چرا؟ برای سلامتی شون خوبه!! »
ری: « زیاد به سلامتی شون فکر نمی کنن و باز بلند بلند خندید!! »
خورشید: « یه جوری می خندی... انگار داری مس ه ام می کنی! »
ری که از شدت خنده اشک توی چشمهایش جمع شده بود گفت : « آخه خیلی با نمک حرف می زنی...»
بعد از دقایقی صحبت... ری دوباره جدی شد و گفت : « خورشید،... مهرداد چرا بهت می گه جوجو؟! »
خورشید: « دوست داره... از بچگی هر وقت خیلی خوشحال بود یا برع وقتهایی که می خواست لج منو در بیاره اینطوری صدام می کرد... اما بعدها دیگه عادت کرد... منم عادت »
ری: « من دوست ندارم ... اگه قرار باشه یه نفر جور دیگه ای تو رو صدا کنه اون یه نفر منم نه مهرداد و نه هیچ دیگه...»
خورشید: « ببین ری.... اگه باز اومدیم بیرون توی این سرما... توی این موقعیت!! درباره مهرداد و رابطه اش با من جر و بحث و آ قهرکنی.... بگو تکلیف خودمُ بدونم!! »
ری: « بَه چه دلِ پری هم داری خورشید خانم...!!» و بعد دست ها را بالا برد و گفت : « تسلیم... امر، امرشماست... از خودمون حرف می زنیم!!...»
بعد دوباره چهره جذابش لبخند جذاب تری پیدا کرد و خیره به خورشید شد.
آن شب ری سعی داشت تمام ناراحتی ها را از دل خورشید بیرون کند... برای همین حتی یک لحظه هم نگاه شیدا و عاشقش را از خورشید دریغ نکرد... حرفهای زیبا و عاشقانه اش را تا لحظه های آ زیر گوش خورشید کرد.... و وقت رفتن از او خواست انگشتری را که برایش یده اند به انگشت کند...
و از اینکه خورشید موافقت خود را برای امدن به خانه شان اعلام کرده بود خوشحال می نمود... وقتی ری خورشید را به خانه آورد مهرداد نبود.... آن شب حس بهتری نسبت به ری پیدا کرده بود... احساس می کرد... دلش می خواهد بیشتر با او باشد... او به راستی مرد جذاب و دلنشینی بود... و رفتارش به نوعی خورشید را جذب می کرد...
مهرداد که آمد فقط گفت : « چطوری؟ »
خورشید هم بدون حرف فقط لبخند زد.... از چهره مهرداد پیدا بود که سعی دارد احساسش را پنهان کند... انگار داشت تمرین بی تفاوتی می کرد...
خورشید: « ناموفقی؟!! »
مهرداد: « چه طور؟! »
خورشید: « باید می گفتی توی چی؟! »
مهرداد: « تویِ چی؟ »
خورشید: « تمرینِ بی تفاوتی!! »
مهرداد: « حالا بگم چطور؟! »
خورشید: « بگو »
مهرداد : « چطور؟ »
خورشید: « هنوز پوستت نازکه!!... ناراحتی از زیرش پیداست...»
مهرداد: « پس اشکال از پوستمه!! باید پوست کلفت بشم...»
خورشید تا خواست جواب بدهد مامان مهری با چشم غره از جلویشان رد شد و گفت : « خورشید پاشو بیا کمکم سحری رو اماده کنم...»
مهرداد که تازه سرحال امده بود چشمکی به خورشید زد که ( ادامه بدیم )..... و گفت : « خنده اش مسری هست؟ »
خورشید: « نه متاسفانه!! مسحور کننده است دلهره آوره!! »
مهرداد: « لعنتی!! پس سعی کن نخندونیش!! »
خورشید: « سعی من بی فایده است از من دستور نمی گیره!! اون فقط دستور می ده ...!!»
مهرداد: « می گم قوقولی خانه !! می گین چرا می گی؟! »
مامان مهری فریاد زد: « مهرداد... بس کن دیگه... خورشید به جای این چرندیات پاشو بیا کمکم کن... خسته ام به خدا...»
آقاجون که تازه از مسجد آمده بود... کتش را آویزان کرد و گفت : « مهری خانم... خودم اومدم کمکت...»
مهرداد: « دمت گرم آقاجون!! »
آقاجون چشمهایش را گرد کرد و به مهرداد زل زد!!
مهرداد خندید و گفت : « نوکرم!! »
آقاجون سری تکان داد و خنده اش گرفت و به آشپزخانه رفت...

 



مشاهده متن کامل ...
"♥ ـــی می آیــد♥"15 جدید
درخواست حذف اطلاعات

"♥ ـــی می آیــد♥"15 جدید

فصل 61

مامان مهری: « خودش گفت، افطاری دعوتی؟! یا مامانش زنگ زد؟ » 
خورشید: « از مامانش خبر ندارم.... اما... ری که همین طوری حرف نمی زنه... حتما مامانش خواسته که دعوت کنه... »
مامان مهری لب ها را ورچید و گفت: « اینا دیگه چه جور آدمایی اند؟!...»
مادره یه زحمت به خودش نداده... تلفن بزنه... لابد ترسیده ما هم انتظار داشته باشم دعوتمون کنه!! »
خورشید: « مهردادُ چی کارش کنم؟! »
مامان مهری: « نمی خواد به مهرداد بگی.. حالا بعد از این همه مدت قراره بری خونه اشون... می خوای به مهرداد بگی که نذاره؟ تازه تا مادرش زنگ نزنه... اصلا اجازه نمی دم بری!! »
ساعت 7 بعد از ظهر بود که مادر ری بالا ه تماس گرفت و به مامان مهری گفت که فردا شب برای افطار اجازه بدهد خورشید در کنارشان باشد مامان مهری هول و دستپاچه بدون آنکه مخالفتی د با تشکر فراوان قول داد که خورشید حتما می آید....و روز بعد اتومبیل ری دقایقی بود که سر کوچه انتظارش را می کشید..
خورشید موها را با عجله خشک کرد و با گل سرش بست... یکی از مانتوهای مدِ روزش را که ری برایش یده بود به تن کرد و کمی خود را آراست... عطر ملایمی زد و کیفش را برداشت..
مامان مهری: « مادر مواظب خودت باش... غریبی نکنی... دیگه اول و آ باید باهاشون نشست و برخاست کنی تا بالا ه باهاشون آشنا بشی...»
خورشید که کمی هیجان زده بود گفت : « مامان... به مهرداد نگفتم.... ناراحت می شه ها...»
مامان مهری: « نه... اون با من... از کلاس که برگشت بهش می گم یه دفه ای شد... مامانش تازه زنگ زده منم شما رو از کجا گیر بیارم بهتون خبر بدم؟! دیگه اجازه دادم بره...»
خورشید روی مامان مهری را بوسید و شالش را برداش و روی سرش جا به جا کرد و خداحافظی کنان رفت....
اتومبیل ری را دید.. دیگر هیچ تمایلی برای با او بودن نداشت.. از اینکه ری به روحیات و غصه خوردنش اهمیتی نمی داد، عصبی بود... نمی دانست اصلا چرا دعوت مادرش را قبول کرده.... شاید همه اش کنجکاوی بود!! یا رودربایستی با خانواده ری... و خودش!! خود را در مقابل رفت و آمدهای ری از روز اول تا آن لحظه، مقصر می دانست. حالا تمام لحظاتی که کنار او بود به آینده فکر می کرد... به اینکه چگونه خواهد توانست با مردی چون او کنار بیاید... در رفتار با او هیچ نتیجه ای جز آنکه در برابر خواسته اش تسلیم شود نمی رسید. او می دانست چگونه خورشید را مطیع خود کند...
خورشید سوار اتومبیل شد. ری سرحال تر از همیشه با لبخند گرمش از او استقبال کرد و دستش را فشرد... موسیقی مورد علاقه اش پخش می شد و خودش بلند بلند با خواننده همراهی می کرد...
خورشید لبخندی زد و گفت: « چیه؟! خیلی سرحالی؟! »
ری: « وقتی یه خورشید داری... از خورشید آسمون هم زیباتر...!! چرا سرحال نباشی؟! »
خورشید لبخندی زد و بیرون را نگاه کرد و با خود گفت: « خدایا... چه جوری می تونم حرفی از ج بهش بزنم؟! خدایا... چه جوری؟ » ری: « مهرداد نبود؟! »
خورشید: « نه کلاس داره تا ساعت 7 » 
ری نگاهی به ساعتش انداخت... ساعت3 بود...
خورشید: « زود نیست از الان بیام؟! »
ری: « می خوای سرِ افطار بیایی و فرار کنی؟! نمی خوای به مادرشوهرت کمک کنی؟! »
خورشید لحظه به لحظه از یاد آوری های ری معذب تر می شد... با خود فکر می کرد اصلا چرا قبول بیام.. چقدر دیوونه ام!! من که می خوام همه چی رو تموم کنم واسه چی اومدم؟! این طوری دیگه حرفشم نمی تونم بزنم!! نگاهی به آسمان ابری انداخت... انگار نم نم می بارید خورشید عاشق باران بود... لبخند زد و گفت: « داره بارون میاد... ری بی آنکه نگاهی به آسمان بیاندازد گفت: « حالم از هوای ابری به هم می خوره! »
خورشید: « چرا؟!... بارون که خیلی قشنگه... من خیلی دوست دارم »
ری: « من اما دوست ندارم...»
خورشید: « من دوست دارم بدون چتر زیر بارون بدوم... بارون توی صورتم بخوره و خیسِ خیس بشم...»
ری نگاهش کرد.. پوزخندی زد و گفت: « یادم باشه یه بار امتحان کنم...!!»
خورشید: « ری کی خونه تونه؟! »
ری: « صبر کن... می ریم خودت می بینی! »
خورشید: « ات هم هست؟ »
ری: « نه... مامانم می خواست جمعمون خودمونی باشه »
خورشید: « بابات زود میاد خونه؟ »
ری: « اگه بخوای یه دَم اَزَم سوال کنی کم میارم آ !! »
خورشید لب ها را جمع کرد و ابروها را در هم کشید... از اینکه ری به او مثل کودک امر و نهی می کرد عصبی شده بود...
ری زیر چشمی به او نگاه کرد و لبخند ن دستش را فشرد و گفت : « قهر نکنی ها!! »
بعد از ساعتی بالا ه اتومبیل ری مقابل مجتمع هشت طبقه ای سفید رنگ متوقف شد... خورشید هیجان زده و مضطرب پرسید: « رسیدیم؟! »
ری: « آره جونم.... »
اتومبیل وارد پارکینگ شد و پیاده شدند... ری دکمه آسانسور را زد و نگاهی به اطراف انداخت.. خورشید هم بلافاصله نگاهش را چرخاند همه جا ت بود و هیچ نبود!! هیجان زیادی ناراحتش کرده بود.... دلش می خواست ری توضیح بیشتری بدهد.. حرف بزند از اضطراب کم کند... در آسانسور باز شد.. ری خورشید را هدایت کرد و بعد خودش داخل شد... توی آسانسور خورشید را که چشم از او برنمی داشت نگاه کرد و گفت : « چیه؟... چرا رنگت پریده؟! »
خورشید: « نمی دونم.... ری... خیلی هیجان زده ام... کاش مامان اینا هم بودن... زشت نیست تنهایی؟ »
ری: « تنها نیستی خوشگله... با منی... در ثانی هر وقت احساس خطر کردی سوت بزن!! »
با لحن خنده داری جمله آ را گفت خورشید لبخندی از روی ناچاری زد و منتظر ایستاد... طبقه آ مقابل دری که رو به روی پله های اضطراری بود قرار گرفتند... ری کلید را از جیبش درآورد و داخل قفل چرخاند...
خورشید دستپاچه شد و گفت: « زنگ بزن... »
ری: « بیا... لازم نیست...»
خورشید را داخل کرد و خودش بعد از او وارد شد و در را بست. ساعت چهار و نیم بود اما به خاطر هوای ابری خانه زیادی تاریک بود... خورشید کنارِ درِ ورودی ایستاده بود و تکان نمی خورد... برایش عجیب بود که خانه این همه تاریک است و ی حتی یک لامپ روشن نکرده!!
ری: « چرا وایسادی عزیزم بیا تو و خورشید پچ پچ کنان گفت: « مامانت اینا کوشن؟! »
ری: « همین جا... مامان توی اتاقشه...»
و بعد چراغ را روشن کرد... خورشید داخل شده بود و خانه از اثاثیه، به او دهن کجی می کرد!! خورشید جا خورده بود... خانه مثل خانه های در حال اثاث کشی بود...چند چمدان بزرگ گوشه ای قرار داشت... چند صندلی قدیمی با یک ویترین از مد افتاده ای که خالی از اثاث و یا هر زینتی بود... تابلوی نقاشی با تصویر ماهیگیری با تور بزرگ پر از ماهی روی دیوار مقابلشان کچ شده بود... ساعت قدیمی پان داری دیوار سمت راست را زینت می داد و چند ن و یک کاناپه سفید چرمی تمام اثاثیه سالن بزرگ خانه را تشکیل می داد...
همه جا کثیف بود و کف زمین پر از ، ده شیشه و خاک بود... خورشید کفش ها را در نیاورد... هیچ فرشی روی زمین نبود... با حیرت به ری زُل زد و گفت: « ری... چه خبره؟ »
ری لبخندی زد و با خونسردی گفت: «... اُوم... فکر کنم اومده!! ... »
خورشید عصبی بود دلش می خواست زودتر سر از موضوع در بیاورد... جلوتر رفت... حالا مطمئن بود که ی خانه نیست...
پرسید: « ری تو رو خدا بگو این جا چه خبره؟! موضوع چیه؟! »
ری که ترس را توی چشم های زیبای خورشید می دید با آرامش لبخند زد و گفت: « عزیزم... هیچ اتفاق بدی نیفتاده... من چیزی بهت نگفتم چون می خواستم غافلگیرت کنم... امروز اثاث کشی کردیم... خورشید هاج و واج مانده بود... ری ادامه داد: این خونه رو می بینی؟! ... واسه ی این که بعدها تو هم بیای توش یه کم کوچیکه!! »
خورشید نگاهی به سالن دَرندَشت خانه انداخت... و گفت: « این جا کوچیکه؟! فقط سالن این جا اندازه ی حیاط ماست... !! »
ری باز خندید و گفت: « دیگه دیگه!! ... قراره عروسِ خانواده ی تمدن زیادی بهش خوش بگذره... »
خورشید: « حالا کجا خونه گرفتین؟! »
ری: « چند تا خیابون بالاتر... »
خورشید که حالا آرامتر به نظر می رسید گفت: « خب... چرا اومدیم این جا؟ می رفتیم خونه ی جدیدتون!! »
ری نگاهی تواَم با سرزنش و طنز به او انداخت و گفت: « میون اون همه اثاثیه که تازه داره جا به جا می شه...؟! »
خورشید: « پس چرا مامانت زنگ زد گفت افطار بیا خونه امون!! چرا منو دعوت کرد؟! »
ری: « راستش مامان فکر می کرد صبح زود دست به کار می شن و تا موقع افطار توی خونه ی جدید جا یه جا شدن... اما کارگرها خیلی دیر اومدن و دیر جنبیدن...، کار طول کشید... مامان چند بار گفت که بهت زنگ بزنم برنامه رو بذاریم برای فردا... اما من قبول ن ... گفتم با خورشید این حرفا رو ندارم... »
خورشید دوباره نگاهی به اطراف انداخت و گفت: « آخه این جا هم کاری نداریم!! ری به سوی انتهای سالن رفت و گفت: « بیا این جا... اتاق خودم بوده می خوام ببینم چه چیزایی جا مونده؟ »
خورشید در حالی که به دنبال ری می رفت گفت: « پس چرا بعضی از وسایلتون رو نبردید... ؟! »
ری: « مامانِ من توی هر خونه ی جدید که می ره کلی از وسایل قبلی رو با خودش نمی بره!! »
خورشید: « پس شما زیاد اثاث کشی می کنید!! »
ری: « نه زیاد... هر چند سال یک بار!! »
خورشید: « من فکر می هر کی خونه می ه باید تا آ عمرش توی همون خونه زندگی ه!! »
ری خندید و گفت: « خیلی ها مثل تو فکر می کنند! »
خورشید: « آخه این طوری... مثل شما هم خیلی سخته!! ... آدم تا بخواد با همسایه ها آشنا بشه باید خونه عوض کنه!! »
ری: « هر چه قدر همسایه نشناسنت راحت تری!! »
خورشید ت بود... ری گفت: « بیا این جا یه چیزی پیدا که فضا رو رمانتیک کنیم!! بعد یک سی دی داخل دستگاه پخش گذاشت و صدایش را زیاد کرد...
خورشید: « وای... یواش تر... کمش کن... صداش می پیچه!! »
ری بلند خندید و گفت: « بی خیال... بذار ببینم توی آشپزخونه چی داریم بخوریم؟! » و به سوی آشپزخانه رفت...
خورشید وارد اتاق ری شد... با خودش می گفت: « چرا اینا این طوری اثاث کشی می کنن!! خیلی از وسایلشون رو نبردن!! ... چه قدر بی نظم!! »
در کمد دیواری اتاق ری باز بود... خورشید نگاهی به داخلش انداخت... هنوز چند تا پ و و کت وشلوار آویزان بود... روی هر کدام قیمت خورده بود!!
خورشید با حیرت به لباس ها نگاه کرد... و بعد سریع از آن ها فاصله گرفت... ترس مبهمی توی دلش افتاد... انگار ی به او می گفت، ری راست نمی گوید...
ری با دو لیوان نوشیدنی وارد اتاق شد و گفت: « بشین »
توی اتاقِ ری مجله و رو مه های مختلف کف زمین ولو شده بود... کف اتاق کثیف بود و فقط یک مبل بزرگ سفید گوشه ی اتاق قرار داشت...
ری: « برو روی مبل بشین این طوری خسته می شی... منم می رم صندلی می یارم... »
خورشید با حسی که اصلاً خوشایند نبود روی مبل را دستی کشید و نشست ... دستش پُر از خاک شد!! نگاهی به دستش انداخت و دستمالی از جیبش بیرون کشید و دستش را پاک کرد... نگاهش را به ری دوخت که صندلی را می آورد...
خورشید پرسید: « ری... شما امروز اثاث کشی کردین؟! »
ری: « آره عزیزم... »
خورشید: « اما روی وسایلتون خیلی خاک نشسته... »
ری لبخندی زد و گفت: « خب... مامان من... اهل هر روز تمیز نیست... امروز هم توی جا به جا وسایل حتماً کارگرها زیاد گرد و خاک !! ... بعد لیوان را پیش آورد و گفت: « بیا... اینو بخور ح رو جا می آره! »
خورشی: « مرسی... من روزه ام یادت نیست!! »
ری: « اَه... ول کن دیگه خورشید!! ... یعنی چی؟! »
ری عصبی شده بود...
خورشید: « همه اش یه روز باقی مونده که تموم بشه... چرا ناراحت می شی؟! » 
ری: « آخه توی این مدت که مثلاً نامزد بودیم نتونستیم یه ناهار با هم بخوریم یه جایی با هم بریم!! هر چی می گم، می گی من روزه ام... »
دوباره لیوان را جلوی خورشید گرفت و گفت: « اینو امروز بخور... بعد تا آ دنیا روزه بگیر!! »
خورشید: « ری یکی دوساعت دیگه افطاره دست بردار!! »
ری: « من این حرفا سرم نمی شه... یا همین الان می خوری یا باهات قهر می کنم »
خورشید که سعی داشت موضوع را عوض کند گفت: « مگه شما اثاث کشی نداشتین؟! پس اینا رو از کجا آوردی؟! »
ری: « توی آشپزخونه بود... مامان برنداشته لابد ترسیده باز بشه بریزه لا به لای اثاثیه... »
خورشید از جا برخاست و نگاهی به اطراف انداخت... ری روی مبل سر جای او نشست و آب میوه ها را کنارش روی زمین گذاشت یکی از آن ها را برداشت و تا ته سر کشید... خیره به خورشید بود و وراندازش می کرد...
خورشید: « خب... چرا اومدیم این جا؟ ... بریم پیش مامانت اینا شاید تا حالا جا به جا شده باشن... »
ری سری تکان داد و گفت: « چرا این همه برات مهمه که مامانمُ ببینی؟! اصلِ کاری خودمم که این جام و انگار نه انگار!! ... بعد دستش را به سوی او دراز کرد و گفت: « بیا این جا... بیا عزیزم... سردت نیست؟ »
خورشید: « نه... خوبه... خونه اتون گرمه!! ... راستی چرا؟! »
ری: « شوفاژها هنوز بازه »
خورشید: « بیا همه رو ببندیم دیگه بریم... این جا که کاری نداریم!! »
ری با بی خیالیِ خاصی نگاهش کرد و گفت: « بیا این جا... بیا بشینیم... خورشید از نزدیک شدنِ زیادی به ری می ترسید، می دانست ری نیروی جاذبه ای مهار نشدنی دارد که ممکن است پشیمانی غیر قابل جبرانی برایش به بار آورد...
با اکراه کمی جلوتر آمد و گفت: « ری... دیر می شه ها... پاشو بریم »
ری در حالی که دستش را می گرفت و به سوی خودش می کشیدش گفت: « واسه چی دیر می شه؟! قراره کجا بری؟! »
خورشید: « برای افطار بریم خونه ما، خونه ی شما که دیگه نمیشه رفت!! »
ری: « تو غصه ی افطارُ نخور، فکرای بهتری براش دارم. »
و خورشید را در آغوش گرفت... روسری اش را آهسته از روی سرش برداشت رفتار او، خورشید را ترسانده بود... مخصوصاً که مدام به یاد هشدارهای مهرداد می افتاد...!! نمی دانست چگونه بدون ناراحت ِ او خود را کنار بکشد و از آن جا خلاص شود... ری دست او را گرفت و بوسید و نگاهش کرد و گفت: « انگشترت کو؟! »
خورشید: « به خاطر مدرسه نمی تونم دستم کنم!! »
ری با خشونت، یقه ی مانتوی او را کشید و گفت: « گردن بندی که برات یدم چی؟! اونم از ترس مدرسه گردنت نیست؟! ... یا نه، جای اون گردن بند رو، این تسبیح مس ه گرفته؟! »
ترس تمام وجود خورشید را گرفت... خود را به سختی عقب کشید و گفت: « ری... بریم... »، اما دست های قدرتمند ری توان حرکت را از او گرفته بود... دلش می خواست گریه کند... چه طور این قدر حماقت کرده بود!! مهرداد گفته بود هیچ وقت تنهایی به خانه اشان نیاید... ری او را به سوی خود کشید... خورشید او را دو دستی عقب زد و نفس نفس ن، با کمی فاصله از او ایستاد... موهایش دوروبرش پخش و پلا شده بودند... و دکمه ی یقه ی مانتویش کنده شده بود... با نگاه وحشت زده اش به ری خیره شده بود...
ری هم چنان روی مبل لمیده بود... نگاهش را از او نمی گرفت پوزخندی زد و گفت: « چیه؟! بچه جون!! خیلی ترسیدی!! »
خورشید: « ری... تو چِت شده؟! ... چرا این جوری می کنی؟ »
ری هنوز پوزخند می زد... از جا برخاست و صدای ترانه ای را که پخش می شد قطع کرد... سکوت همه جا را پُر کرد...
ری بی آن که رو به سوی خورشید د گفت: « درباره ی من چی فکر می کنی؟ در مورد خودت چطوری فکر می کنی!!؟ یا در مورد... اون داداشِ احمقت!! »
خورشید: « منظورت چیه؟! ... چرا این جوری حرف می زنی؟! »
ری در جا رو به سوی او کرد و گفت: « فکر می کنی خیلی زرنگی آره؟! ... از عشقت چه خبر؟! دوباره سر و کله اش پیدا شده نه؟!! برای همین جرات کردی ب توی چشام نگاه کنی و بگی برو دنبال زندگیت؟!! »
ری بلند خندید... بلند و عصبی... وبعد گفت: « منم منتظر بودم تو بگی برم دنبال زندگیم!! ... آخه احمقِ کوچولو... تو فکر می کنی واسه من چی داری که بتونم روی زندگی آینده ام با تو حس باز کنم؟! ... یا اون خونواده ی عقب مونده ات چی دارن که بخوام افتخار فامیل شدن باهاشونُ به دوش بکشم؟ خورشید وحشت زده و با حیرت تمام چشم به ری دوخته بود... احساس می کرد گرفتار یک کابوس وحشتناک شده... دعا می کرد هر لحظه چشم باز کند و از دست این کابوس تلخ رها شود... به زحمت بسیار لب باز کرد و با دهانی خشکیده گفت: « ولی... تو خودت اصرار داشتی بیای خواستگاری... من که چیزی ازت نخواستم!! »
ری دوباره فریاد زد: « دِ همین!! ... چون دیدی اومدم خواستگاری فکر کردی همه چی تمومه؟! ... من فقط اومدم خواستگاری!! برای این که... توی لجباز... توی ترسو... از دوستی وحشت داشتی!! بعدشم پای داداشت رو وسط کشیدی!! ... منم نمی تونستم... بعد از اون همه رفت و آمد... بی خی بشم!! ... من دوستت داشتم... انتخابت کرده بودم... اما... نه برای آینده... برای همون لحظات که دوستت داشتم دخترای زیادی توی زندگی من اومدن و رفتن... اما هیچ کدوم مثل تو نبودن... من برای تو وقت زیادی صرف !! حتی گاهی وقت ها جدی جدی بهت فکر می !! ... اما توی لعنتی هیچ وقت دل به من ندادی... تو بر ع همه ی دخترایی که می شناختم گفتی برم دنبال زندگیم!! ... منم... می خوام حرفتُ گوش کنم برم دنبال زندگی ام!! ... برای همین امروز آوردمت این جا که خداحافظی گرمی با هم داشته باشیم!! »
خورشید که نمی توانست حرف های ری را باور کند... و از طرفی تمام وجودش اسیر وحشتی غیر قابل وصف شده بود... در کمال ناباوری در سکوت مطلق به ری خیره مانده بود... قدرت نداشت حرف بزند... دلش می خواست پا به فرار بگذارد... اما نمی دانست چگونه... برای لحظه ای تصمیم گرفت به هیچ یک از حرف های عجیب و غریب او فکر نکند... روسری اش را سرش کند کیفش را بردارد و از خانه خارج شود... با قدم هایی مصمم از جلوی ری گذشت و روسری اش را از روی مبل برداشت. کیفش را به دست گرفت و به سوی در قدم برداشت... ری در چشم به هم زدنی با یک خیز بلند خود را به او رساند و بازویش را محکم گرفت و او را به سوی خود کشید... چنگی به تسبیح گردنش انداخت و آن را محکم کشید... تسبیح شد... دانه های آبی تسبیح روی زمین راه گرفتند... خورشید وحشت زده و به خشم آمده فریاد کشید: « ولم کن دیوونه... تسبیحُ کردی... !! ولم کن... »
تلاشِ خورشید بی نتیجه بود... نیرویِ او در برابر قدرت ری قابل مقایسه نبود مخصوصاً که ری ح طبیعی هم نداشت... بعد از دقایقی کش مکش، خورشید از پا در آمد... صدای گریه هایش خانه ی از اثاثیه را می لرزاند... اما ی به دادش نمی رسید... انگار همه ی نان آن مجتمع رعب انگیز مرده بودند... با تمام توانش به سر و صورت ری ناخن می کشید... اما عاقبت بی حال و بی رمق روی زمین افتاد... ری وحشیانه به سویش رفت تا...

فصل 62

نمی دانست چه ساعتی است... انگار تمام وجودش به زخمی بزرگ و عمیق مبدل شده بود که لحظه ای آرام نمی گذاشتش درد، وحشت، اضطراب، تنفر و شرم تمام وجودش را پُر کرده بود و انگار ساعت ها بود که صدای ناله های خودش را می شنید... گلویش خشکیده بود... و چشم هایش دیگر اشکی نداشتند و می سوختند... به سختی سرش را که سنگین شده بود از روی زمین بلند کرد... بدنِ اش از سرما لرزید... دست لرزانش به سوی مانتوی و خاکی رفت... نگاهش روی دانه های تسبیح که روی زمین پخش شده بودند ماسید... صدای فریاد ری تو گوشش پیچید: « داغ ِ تو رو روی دل حسام می ذارم »!! ... دوباره بغضش ترکید و هق هق گریه اش تمام خانه را پُر کرد...
مهرداد از خارج شده بود که موبایلش زنگ خورد... مهرداد: « الو... »
- به به آقا داداشِ غیرتی!! 
مهرداد با تعجب گفت: « ری تویی؟! »
ری: « با اجازه ی شما بله!! »
مهرداد که متوجه غیر معمول بودن حرف زدن ری شده بود ته دلش لرزید و پرسید: « خورشید همراهته؟! »
ری بلند خندید و گفت: « آهان... رفتی سر اصل مطلب!! »
مهرداد که ترسیده بود با فریاد گفت: « ری... چت شده؟! خورشید کجاست؟ »
ری که از دست مهرداد خیلی عصبانی بود و از مدت ها قبل کینه ی او را به دل گرفته بود با فریادی بلندتر از مهرداد گفت: «خفه شو... فقط خفه شو و گوش کن... می ری به این آدرسی که می دم... جوجوی پَ َر شده اتُ تحویل می گیری... »
مهرداد با وحشت تمام فریاد زد: « خورشید کجاست؟ ... لعنتی درست حرف بزن... خورشید کجاست؟! »
ری: « گفتم خفه شو... فقط گوش کن... »
ری با فریاد آدرس خانه قبلی اشان را داد...
مهرداد که از ترس و اضطراب تمام بدنش می لرزید به ماس افتاد و گفت: « ری... تو رو خدا بگو چه بلایی سرش اومده... ؟ ری... »
ری بلند و از ته دل خندید و گفت: « مؤدب باش پسر!! و الا قطع می کنم... »
مهرداد: « لعنتی حرف بزن... »
ری جدی شد و گفت: « کلید آپارتمان جلوی در توی گلدونه!! »
مهرداد ضجه ن گفت: « چه بلایی سرش آوردی !! »
ری با پوزخندی گفت: « خواهر کوچولوت خیلی خوشگله مهرداد مواظبش باش... » و بلند خندید... ارتباط قطع شده بود...
مهرداد ناتوان و لرزان... افتان و خیزان وسط خیابان رفت و دست ها را جلوی اتومبیلی که می امد باز کرد... اتومبیل با ترمز ناگهانی متوقف شد... راننده با اعتراض فریاد زد: « چی کار می کنی آقا؟! »
مهرداد در چشم به هم زدنی خود را داخل اتومبیل انداخت و گفت: « هر چقدر می خوای بهت می دم منو برسون به این آدرس....» اتومبیل از جا کنده شد...
مهرداد تمام طول راه، مثل دیوانه ها با خودش حرف می زد... بعد محکم به پیشانی اش می کوبید.... به خانه زنگ زده بود و مامان مهری گفته بود: « خورشید افطاری خونه ری اینا دعوت داره »... اشک از چشمانش راه گرفته بود و خودش نمی فهمید چه می کند... ساعتی بعد اتومبیل جلوی مجتمع سفید رنگ متوقف شد....
مهرداد سراسیمه به سوی آسانسور دوید... اما نتوانست منتظر امدن آسانسور شود.... به طرف پله ها دوید و دو تا یکی بالا رفت...
کلید توی گلدون را برداشت و با دستهای لرزانش آن را داخل قفل چرخاند... در باز شد... فریاد زد: « خورشید... خورشید...»
خورشید با شنیدن صدای مهرداد جانِ دوباره گرفت ... اما... خج می کشید با او روبرو شود... مهرداد به سوی اتاق ها دوید... خورشید کنار یکی از اتاق ها مچاله شده بود... با دیدن مهرداد چشم های اشکی اش دوباره فورانِ اشک شدند...
مهرداد به سویش دوید... نگاهش هزاران سوال دردناک را در برداشت...و همین طور هزاران جواب دردناک تر... که از نگاه بی رمقِ خورشید می خواندشان... به سرعت کاپشن خود را در آورد و روی شانه های خورشید انداخت.... رو به رویش دو زانو نشست... شانه هایش را گرفت و نگاهش کرد... اشک از چشمانش سرازیر شد و با چانه های لرزان پرسید: « خوبی؟! »
خورشید بدن لرزانش را در آغوش مهرداد جا داد تا غصه هایش را در او خالی کند... صدای هق هق اش در خانه خالی می پیچید و بر جانِ مهرداد رعب و وحشت می انداخت... خورشید با هق هق گفت: « .... تسبیحمُ کرد...»
مهرداد اشکی ریخت و گفت: « همه رو برات جمع می کنم... درستش می کنم... دوباره می ندازی گردنت.... عزیزم. پاشو... باید زودتر بریم خونه...»
خورشید: « نه... نه... دیگه خونه نمی یام... و باز گریه کرد»
مهرداد: « طوری نشده عزیزم... باید بریم خونه... مامان مهری و آقا جون نگران می شن.... پاشو.. صبر کن... اینم روسریت...» خورشید: « تسبیح...»
مهرداد خم شد و دانه های تسبیح را یکی یکی از روی زمین جمع کرد... از جا برخاست و یکی از رو مه هایی را که روی زمین افتاده بود آورد و دانه ها را میان آن گذاشت و محکم پیچیدشان... و بعد توی جیبش گذاشت... مانتوی خورشید را برداشت و کمکش کرد تا آن را بپوشد... مانتوی جگرش را سوزاند و دلش را به درد آورد بی اختیار از خود، لحظه ای ایستاد و نفس عمیقی کشید و ناگهان سرش را محکم به دیوار کوبید ... خون از پیشانی اش راه گرفت... هق هق گریه های مهرداد با هق هق خورشید در آمیخت...



فصل 63

مامان مهری که از ترس جان بر لب اورده بود توی پله های حیاط نشسته بود و از سرما می لرزید... باران خیسش کرده بود... اما اهمیتی نمی داد... نمی دانست چه کند... دیدن خورشید و مهرداد با آن اوضاع رقت انگیز برایش مثل یک کابوس بود... مهرداد با سرِ باندپیچی شده زیر بغلِ آقاجون را گرفته بود و افتان و خیزان وارد شدند... مامان مهری به محض دیدن آن ها از جا برخاست و گفت: « چی شد؟ مهرداد سرت بخیه خورده؟... حسین تو خوبی؟ خورشید کجاست؟ چرا نیاوردینش؟ » و برای هزارمین بار دو دستی توی سرش کوبید و گفت: « وای خدا... بدبخت شدم... بدبخت شدم حسین... خورشیدم... حسین آقا، بی حال و بی رمق روی پله های خیس نشست...
مهرداد: « آقاجون برید بالا... مامان... تو رو خدا بس کن... آقاجونُ ببر بالا حالش خوب نیست... یه شربت قند بهش بدین...» و بعد به سوی در حیاط رفت...
مامان مهری : « پس کجا می ری؟ چرا حرف نمی زنید؟ مردم از دلهره... خورشید چی شد؟! »
مهرداد: « مادرِ من... خورشید زیر سِرُمه.. من می رم پیشش... شما با آقاجون برید بالا... حال خورشیدم خوبه... تا یک ساعت دیگه میارمش خونه... خی راحت باشه...»
آقاجون با آن حال ابش دستش را بالا برد و اشاره کرد که به سراغ خورشید برود... مهرداد با عجله از در بیرون زد... مامان مهری با لیوان آب قند به سوی حسین آقا آمد...حسین آقا به زحمت جرعه ای نوشید... و بعد خیره به نقطه ای در هیچ ماند... باران نم نم می بارید... و از شدتش کم شده بود...
مامان مهری: « حسین پاشو... پاشو بریم تو... پاشو حسین...»
حسین آقا بغض کرده بود و با صدای لرزان رو به مامان مهری گفت: « بچه ام .... روزه بود...»
مامان مهری از ته دل اشک ریخت...
آن شب خورشید با مسکن هایی که تزریق کرده بود.... به خواب رفت... اما به جز او همه بیدار بودند... مهرداد کنار حوض توی حیاط نشسته بود و تکان نمی خورد... حسین آقا روی پله ها.... و مامان مهری روی سجاده ش خود را تکان می داد و زیر لب ذکر می گفت و اشک می ریخت.
حسین آقا: « مهرداد... بابا ... بیا اینجا...»
مهرداد به سختی از جا کنده شد و به سوی آقاجون آمد...
آقاجون: « مهرداد جان... خونه این پسره رو که بلدی... هوا روشن شد بریم...»
مهرداد: « فکر نکنم اونجا باشن... خونه خالی بود... اما خب... می ریم...»
حسین آقا: « بالا ه از چهار تا همسایه، پُرس و جو می کنیم ببینیم کدوم گوری پیداش می شه کرد!! »
مهرداد خیره به آسمان شد و گفت: « می کُشمش...»
حسین آقا که حالا مهرداد را خوب می فهمید و می ترسید نکند واقعا مهرداد دست به کارِ خطرناکی بزند گفت: « پس قانونُ واسه چی گذاشتن؟! »
مهرداد: « نمی شه آقاجون... من می کشمش... پیداش می کنم... زنده نمی ذارمش»
حسین آقا عصبانی شد و گفت : « بس کن مهرداد... حیف تو نیست که دستات به خونِ اون بی پدر و مادر آلوده بشه؟! »
لب های مهرداد دوباره لرزید و آرام کنار حسین آقا روی پله ها نشست... حسین آقا دست دور شانه های مردانه مهرداد انداخت و او را به خود فشرد.... و گفت: « به خدا توکل کن... همه چی درست می شه پسرم...»
مهرداد اشک می ریخت... آرام و بی صدا... حسین آقا نگاهی به آسمانِ بعد از باران که حالا صاف و پرستاره بود انداخت و گفت: « به حق آ ین شب این ماه عزیز... این پسره پیداش بشه.... خودم می دونم چی کارش کنم... و به گریه افتاد...»
مامان مهری که هنوز روی سجاده نشسته بود، نگاهی به ساعت انداخت و به سختی از جا بلند شد... اشک ها را پاک کرد و به سوی راهرو رفت... در را باز کرد و یواش گفت: « حسین آقا... مهردادجان... پاشین دیگه سحره.... مهرداد جان... پاشو بیا مادر... آقاجونُ بیار...»
مهرداد و آقاجون از جا بلند شدند... سرما استخوانهایشان را بی حس کرده بود... آرام و بی صدا دوره سفره سحری نشسته بودند... که خورشید به عادتِ قبل بیدار شد... و در رختخوابش به سختی نشست... حس می کرد نمی تواند دست و پاهایش را تکان بدهد... درد عجیبی استخوانهایش را منفجر می کرد... گرسنگی امانش را بریده بود... به سختی از جا برخاست... دست به دیوار گرفت و وارد آشپزخانه شد. مامان مهری به محض دیدینش گفت: « چیه مادر؟!.. چرا بلند شدی؟! » مهرداد و آقاجون سرگرداندند و با دیدن خورشید دوباره غم دنیا بر سرشان آوار شد... سر و صورتِ کبود خورشید لرزه به جانشان می ریخت هر کدام دلشان می خواست با صدای بلند زار بزنند... خورشید که از شدت فشار عصبی و ضعف و به وضوح بدنش می لرزید آهسته جلو رفت و سعی کرد کنار مهرداد بنشیند... مهرداد سریع جا به جا شد و دست او را گرفت. چشم های خورشید از فرط گریه زیاد به زحمت نیمه باز شده بودند...
آقاجون: « بابا... چرا بیدار شدی؟! برو استراحت کن...» مهرداد: « گرسنه ای؟! »
خورشید با سر علامت مثبت داد...
مهرداد پوزخندی زد و گفت: « جوجوی شکمو!! »
مامان مهری به سرعت بشق از غذا جلوی خورشید گذاشت ... خورشید با دستی لرزان قاشق را برداشت و به دهان برد.... با چشم های بسته رو به مهرداد کرد و سعی کرد لبخند بزند همه ت بودند... هیچ کدام نفهمیدند چه خوردند!!


فصل 64

مهرداد شال و کلاه کرده جلوی آپارتمان ری ایستاده بود... چند ساعتی بود که انتظار می کشید... هر چه به گوشی اش زنگ می زد در دسترس نبود... نمی خواست صبح به آن زودی مزاحم ی بشود... برای همین هنوز زنگ همسایه ای را نزده بود.... بالا ه ساعت 10 صبح دل به دریا زد و زنگ واحد رو به روی خانه ری را فشرد... بعد از دقایقی ی گفت: « بله...»
مهرداد: « ببخشید خانم... می شه چند لحظه تشریف بیارین پایین...؟من چند تا سوال درباره واحد رو به روییتون دارم...»
صدا گفت: « درباره چی آقا؟ »
مهرداد دوباره گفت: « همسایه واحد رو به روییتون...»
صدا گفت: « نیستن آقا... از اینجا رفتن...»
صدا گفت: « خانم خواهش می کنم اگه زحمتی نیست چند لحظه بیایین پایین...»
ص نیامد... مهرداد پنج دقیقه دیگر هم منتظر ماند.... که دوباره صدا گفت: « آقا... شما اگه سوالی دارین زنگِ سرایداری رو بزنید. »
مهرداد: « خانم.... کدوم زنگه؟! »
صدا : « زنگِ شماره 10 رو بزنین...»
مهرداد: « خانم شما واحد روبروییتون رو می شناسید؟ خبر دارید کجا رفتن؟! »
صدا: « سفر خارج از کشور داشتن... من زیاد نمی شناسمشون...»
مهرداد: « خیلی ممنون...»
و بعد زنگ شماره 10 را فشرد... چند ثانیه بعد .. داخل حیاط بزرگ خانه شدوحیاط را پشت سر گذاشت و وارد پارکینگ شد... انتهای پارکینگ اتاق کوچک سرایدار بود...
سرایدار در حالی که دمپایی هایش را هول هولکی به پا می کرد گفت: « بفرما ...آقا..»
لهجه خاصی داشت...
جوان بود و ساده به نظر می رسید... با مهرداد دست داد...
مهرداد: « آقا... ببخش مزاحم شدم... می خواستم بدونم این واحد هشتی ها رو می شناسی؟...»
جوان: « آقای تمدن؟! »
مهرداد: « آره آره...»
جوان: « ای .... کم و بیش.. براشون ید می ... یه وقتایی هم خانمش می گفت ماشینشُ بشورم... یا شیشه های خانه اش رو تمیز کنم.... همین... چطور؟! »
مهرداد: « نمی دونی کجا رفتن؟! »
جوان: « می گن رفتن خارج که زندگی کنند... چیزی که نبردن خب!! فقط همه اثاثشان را چوب حراج زدن!! »
مهرداد با زانوان سست شده گفت: « رفتن خارج؟! خونه اشون چی؟ »
مرد جوان: « خونهَ رو که خب فروختن!! »
مهرداد: « آخه مگه می شه؟! پسرش تا ب اینجا بوده!! »
مرد جوان: « آره خب!!... آمده بود پول باقی اثاثش رو از من بگیره آخه به من کلید داده بود تا برای باقی اثاثش مشتری ببرم...»
مهرداد: « هنوز که یه چیزایی توی خونه اشون هست؟! »
مرد جوان: « آره خب!! پولش رو گرفته خب!!... کلید هم دست من داده!! اون چند تا تیکه هم بعضی هاشُ داده به من، لباس هاشو یکی یده که امروز میاد همه رو می بره...»
مهرداد: « شما هیچ فامیلی، دوستی که با اینا در ارتباط باشه رو نمی شناسی؟ »
مرد جوان: « نه خب!! من از کجا بشناسم؟! حالا مگه چی شده؟! »
مهرداد: « هیچی نیست که پسرش بخواد به خاطرش احیانا امروز بیاد؟ »
مرد جوان: « نه خب!! چی هست؟! پسرش رفت خارج...»
مهرداد: « آخه یعنی چه؟ ب اینجا بوده... اصلا کدوم کشور رفتن؟! »
مرد جوان : « نمی دانم والله!! »
مهرداد مستاصل و عصبی از مرد خداحافظی کرد و از حیاط خارج شد.... با ناامیدی دوباره شماره ری را گرفت، باز در دسترس نبود.... پشت در خانه، تکیه به دیوار زد و بی هدف ایستاد...
نمی دانست چند دقیقه است آن جا ایستاده... که در پارکینگ باز شد، اتومبیل جمع و جور قشنگی از پارکینگ خارج شد و بیرون آمد راننده که زن جوان و تیپکی بود شیشه را پایین داد و طوری که مهرداد بشنود گفت: « آقا... زنگ سرایداری رو زدین؟! »
مهرداد نگاه بی فروغی به زنِ جوان انداخت و به علامت تایید سرش را تکان داد... زن جوان گفت: « ببخشین... یه لحظه بیاین... مهرداد که انگار نور امیدی در دلش ت ده بود بی درنگ به سوی زن جوان دوید...»
زن گفت: « بیا بالا...»
مهرداد در چشم به هم زدنی سوار شد...
زن بلافاصله گاز داد و از آن کوچه بیرون آمد...
مهرداد: « شما از این خانواده چیزی می دونین؟! »
زن جوان لبخندی زد و گفت: « مشکلت چیه؟! »
مهرداد: « گفتنی نیست!! »
زن پوزخندی زد و گفت: « یعنی اینقدر کار سنگینیه؟! »
مهرداد لب ها را جمع کرد و عضلات فکش منقبض شد بعد گفت: « اگه چیزی نمی دونید نگه دارید... پیاده می شم! »
زن: « تو برادرشی!! »
مهرداد خیره خیره نگاهش کرد... انگار این زن جوان چیزهایی می دانست... دل مهرداد به تپیدن افتاد...
زن جوان: « می گم تو برادرشی؟! برادر دختره ای؟! »
مهرداد: « منظورت کدوم دختره است!! »
زن جوان خندید و گفت: « همون که دل ری رو برده بود!!... خورشید خانم!! »
مهرداد به وش آمد و گفت: « ببین... اصلا خوشم نمیاد ی بازیم بده... اگه حرفی داری بگو اگه نداری خداحافظ...»
زن جوان : « تو از ری ناراحتی... بهت حق می دم حوصله حرف زدن نداشته باشی...»
مهرداد: « چقدر از ری می دونی؟!... واقعا خانواده اش از اینجا رفتن؟! خودش کجاست؟! »
زن جوان: « اگه گیرش بیاری... چی کارش می کنی؟! می خوای خواهرتُ به زور بهش بدی؟! »
مهرداد: « خواهر من یه فرشته است از اول هم اسم اون لعنتی رو نباید کنار اسم خواهر من می ذاشتن!! این که خودش گورشُ گم کرده جای شکر داره... من یه کار شخصی باهاش دارم...»
زن جوان جدی شد و رو به رویش را نگاه کرد... بعد گفت: « برادر و خواهر بزرگش چند ساله که توی سوئد رندگی می کنند.... اش اینا هم فروختن رفتن پیش اون ها. »
مهرداد با چشم های حیرت زده در ناباوری پرسید: « خواهر و برادرش؟!... اش اینا؟!.... شما از کی حرف می زنید؟! من دنبال ری تمدن هستم!! »
زن جوان لبخندی زد و گفت: « آهان!! ری گفته یکی یکدونه است؟! آره... همیشه اینطور می گه!!.... اما پدر و مادرش توی بچگی اون از هم جدا شدن.... ری پیش اش و شوهر اش بزرگ شده گویا اش اینا بچه دار نمی شدن...، برادر و خواهرش هم تا نوجوونی پیش پدرش بودن...»
مهرداد: « شما اینا رو از کجا می دونید؟! »
زن جوان نگاه معنی داری به مهرداد انداخت و بعد دوباره صورتش جدی شد... و مقابلش را نگریست...
مهرداد: «.... منظورم اینه که از کجا معلوم این چیزایی که به شما گفته باشه....؟! »
زن جوان همانطور که به مقابلش خیره بود گفت: « من خوب می شناسمش...» 
مهرداد: « چند سال توی این خونه بودند؟! »
زن: « دو سالی هست... شوهر اش سالهاست بیماری ریوی داره... خیلی وقت بود که تصمیم داشتن برن..»
مهرداد: « شما گفتین خودش اینجاست »
زن: « آره... آ ین باری که دیدمش دیروز ظهر بود که گفت تا اوا این هفته اینجاست... برای اینکه آپارتمان و تحویل بده و کارهای دفتری اشُ ه...»
مهرداد: « ولی سرایدارتون می گفت همه کارای فروش خونه رو تموم ...»
زن: « مطمئن باش سرایدار بیشتر از من نمی دونه مهرداد نگاه زیرکانه ای به زن انداخت و از فکری که ناخواسته ذهنش را مشغول کرد سری تکان داد... بعد پرسید: : « اینجا فامیلی ندارن؟! »
زن: « حتما دارن... ولی من ازشون بی خبرم! »
مهرداد: « با شما در ارتباطه...»
زن نگاهش کرد: « دیگه نه... یعنی قراره که تماس نگیره...»
مهرداد: « چرا این چیزا رو به من می گین؟! »
زن: « برای اینکه زیاد هم ناامید نشی!! تا آ هفته وقت داری!! »
مهرداد: « ولی من نمی دونم کجا باید دنبالش بگردم...»
زن: « می تونی هر روز بیایی دم همین مجتمع کشیک بکشی!! »
مهرداد: « روز رفتنش رو می دونید؟! »
زن ت ماند... بعد کارتی از جلوی اتومبیل برداشت و به دست مهرداد داد و گفت: شماره اتو یادداشت کن... اگه یه وقت خبری ازش شد بهت خبر بدم...»
مهرداد با عجله شماره اش را روی کارتی که زن داده بود نوشت و آن را به دست او داد... مهرداد دوباره نگاهی به زن انداخت و پرسید: « چرا می خوای به من کمک کنی؟ »
زن: « دلم برات می سوزه!!...»
بعد بلند خندید و گفت: « جدی نگیر!!.... راستش منم دل خوشی از ری ندارم!! بدم نمیاد یه مرد پیدا بشه و یه کم گوشمالی اش بده!! »
مهرداد که اصلا احساس خوبی نسبت به این زن نداشت پرسید: « می تونم بپرسم چرا؟! »
زن دوباره خندید و گفت: « منم یه زمانی دوستش داشتم!!.... اما خورشید خانم شما همه کارهای منو اب کرد!!...»
بعد صورتش جدی شد و گفت: « خیله خب.... من هر خبری شد بهت زنگ می زنم!! » و اتومبیلش را گوشه ای متوقف کرد... مهرداد بی درنگ پیاده شد... اتومبیل زن دور شد... مهرداد گوشه ای ایستاد و رفتن اتومبیل را تماشا کرد... به حرفهای زن فکر می کرد.... هزاران فکر از ذهنش گذشت.... و نگاهش هنوز به اتومبیل بود.... اتومبیل دور زد و از راهی که آمده بود دوباره برگشت و به سرعت دور شد....مهرداد هنوز آنجا ایستاده بود چیزی در دلش فرو ریخت... به سرعت عرض خیابان را طی کرد و آن سوی خیابان، سواری گرفت... دوباره به سوی خانه ری می رفت...!!
حالا اتومبیل زن را جلوتر از خودشان می دید... که وارد کوچه شد... و مقابل پارکینگ کمی معطل کرد تا در باز شود... و بعد به سرعت وارد پارکینگ شد...
مهرداد به راننده سواری گفت: « آقا ممنون... همین جا منتظر می مونیم...»
راننده سری تکان داد گفت: « باشه...»
بعد از دقایقی انتظار دوباره در پارکینگ باز شد و اتومبیل زن خارج شد در حالی که ری کنارش نشسته بود...
راننده بنا به درخواست مهرداد تعقیب را شروع کرد...
بعد از مدتی، مشخص شد آن ها به طرف فرودگاه می روند... اتومبیل زن وارد پارکینگ فرودگاه شد... سواری هم به دنبالش... با اندکی فاصله... مهرداد عقب نشسته بود تا توجهشان جلب نشود... اتومبیل زن، گوشه ای متوقف شد.... و ری پایین پرید و به سمت صندوق دوید.... تا چمدانهایش را بردارد...یکی از چمدانها را پایین گذاشت.... اما... فرصت نیافت چمدان دوم را بردارد... با حمله ناگهانی مهرداد برای میان لحظه ای میان زمین و آسمان بود.... و بعد روی زمین...
مهرداد با تمام قوایش مشت می زد... ری که حس غافلگیر شده بود سر و صورت صاف و هیکل اتوکشیده اش بدجوری به هم ریخته بود.... خون بینی اش به طرز وحشت آوری روی لباس سفیدش خودنمایی می کرد...مهرداد بدون هیچ منعی می زد.... هیچ نبود که مانعش شود... زن حتی از اتومبیل خارج نشد.... شیشه ها را بالا داده بود و قفل را زده بود مهرداد آنقدر او را زد که خودش خسته شد....
ری که بیشتر نیاز به بیمارستان داشت تا وج از کشور، به خود می پیچید و ناسزا نثار مهرداد می کرد...
مهرداد نفس ن عقب تر رفت... گوشی اش را درآورد و چندتا ع از ری گرفت و بلند گفت: « جوجو ببینه... دلش خنک می شه!! »

فصل 65

برای مهرداد مهم نبود ری برود... چه بسا دلش می خواست زودتر نام ری برای همیشه از ذهن همگی اشان پاک شود... مامان مهری همه ی چیزهایی را که ری برای خورشید یده بود... داخل نایلونی ریخت و به خیریه ی مسجد داد... مامان مهری با خودش گفت: « خدا می دونه تا حالا چند تا دختر گولِ این هدیه هاشو خوردن؟!... خدا از روی زمین برش داره!! »
از آن شب وحشتناکی که بر خورشید گذشت، ده روزی گذشته بود... حالا همه ی همسایه ها و فامیل، حتی سحر و مهتاب و مهران هم فکر می د ری فقط به خاطر این که از جانب خورشید پس زده شده او را به باد کتک گرفته و مفقود شده... دیگر چیزی بیش از این نمی دانستند حسین آقا و مامان مهری از آرامش ناگهانی مهرداد متعجب بودند... حس می د چیزهایی هست که آن ها بی خبرند... مهرداد حرفی از ملاقات با ری به هیچ نزده بود...
همه ی انی که این ماجرا را می دانستند برای خورشید دلسوزی می د... و به مامان مهری می گفتند: « خورشید واقعاً حیف بود که نصیبِ همچین گرگی بشه... ی که توی نامزدی، دست روی نامزدش بلند کنه دیگه بعدها چی می خواد بشه!! مهری خانم در دل خون می خورد و سکوت می کرد... و مدام خدا را شکر می کرد که ی اصل ماجرا را نمی داند...
خورشید بعد از 4، 5 روز استراحت... دوباره به مدرسه رفت... اما در رفتار و روحیات او تغییراتی به وجود آمده بود که همه نگرانش بودند ساعت ها به جایی خیره می ماند و حرفی نمی زد انگار هیچ ص نمی شنید... وقتی به خود می آمد اشک ها از گوشه ی چشم هایش جاری شده بودند... گویی دیگر به هیچ چیز و هیچ دل بسته نبود! انگار تمام وجودش سرشار از خلاً و ناامیدی بود!! ... همه اش احساس بی حالی و درماندگی می کرد... شب ها کابوس حمله ی ری رهایش نمی کرد، دوباره تمام جملات عاشقانه ای که در طول آن چند ماه از او شنیده بود توی گوشش صدا می کرد... و بعد صدای فریادهایش و صدای گریه ها و ماس های خودش... احاطه اش می د... ناگهان در جا می نشست... عرق ریزان و نفس ن،... انگار حتی در بیداری هم ری را می دید... حتی از سایه ی خود نیز وحشت داشت...
مهرداد او را پیش روانکاوی که خیلی تعریفش را شنیده بود برد... روانکاو گفته بود نباید تنها بماند... باید مسافرتی برود... خوش بگذراند... اما با کدام دل خوش؟!
مهرداد می دانست خورشید همه ی غم هایش را به پری می گوید... و می دانست که خورشید ماجرای ری را برای پری هم نگفته... با خودش فکر می کرد شاید اگر واسه یکی تعریف ه... بهتر باشه!!
چندین بار پری را به خانه اشان آورده بود تا با خورشید حرف بزند... درد دل کند شاید خورشید هم به حرف بیاید و چیزی بگوید... تا این که آن روز پری همراه سیمین و علی به خانه ی آن ها آمدند. پری دست خورشید را گرفت و گفت: « بدو بریم زیر زمین کارت دارم. »
خورشید با بی رمقی به دنبالش کشیده شد. پری درِ زیرزمین را پشت سرش بست و گفت: « سحر نمی یاد پیشت؟! »
خورشید چانه بالا انداخت و گفت: « حوصله اشُ ندارم!! »
پری: « طفلی می گه خورشید اصلاً محلم نمی ذاره!! »
تو آخه چرا این طوری شدی دختر... گور بابای ری... بذار بره گم شه مرتیکه!! چرا غصه ی اونو می خوری!! »
خورشید نگاهش کر

مشاهده متن کامل ...

چرا ایران به مرکز مقابله با «اخبار جعلی» نیاز دارد؟ +ع
درخواست حذف اطلاعات

سایت های پرشماری در اینترنت و در شبکه های مجازی اخبار جعلی را به ویژه در ایام انتخابات منتشر می کنند که باتوجه به انتخابات ریاست جمهوری در ایران، تأسیس مرکز مقابله با پدیده «اخبار جعلی» ضروری به نظر می رسد.

سرویس جنگ نرم مشرق - یکی از موضوعاتی که این روزها در فضای رسانه ها، خبرگزاری ها و شبکه های اجتماعی زیاد به آن پرداخته می شود، مسئله «اخبار دروغ» یا «اخبار جعلی» (fake news) است. با فراگیر شدن استفاده از اینترنت و فراهم شدن امکان جعل اخبار توسط افرادی که بعضاً هویت مشخصی هم ندارند، وم مبارزه با این گونه اخبار بیش از پیش ثابت شده است، تا جایی که نه تنها رسانه های فعال در زمینه نشر اخبار، بلکه حتی ت های مختلف نیز تمهیداتی را برای مقابله با ایجاد و انتشار اخبار جعلی شیده اند.

چرا ایران به مرکز مقابله با اخبار جعلی نیاز دارد
نمونه هایی طنزآمیز از اخبار جعلی: «هیلاری کلینتون یک نوزاد فضایی را به فرزندخواندگی پذیرفت»؛ «باهوش ترین شامپانزه دنیا به رفت»؛ «نوزاد 9 ماهه، کمربند مشکی در کاراته گرفت»

مشرق قصد دارد در این گزارش زمینه های پیدایش و اه انتشار برخی از این اخبار، ابعاد بین المللی تأثیرگذاری این اخبار بر افکار عمومی کشورها، اقدامات رسمی ت ها و نهادهای بین المللی برای برخورد با این پدیده نه چندان جدید، و در آ دلایل ضرورت تشکیل مرکز یا مراکزی در ایران برای مقابله با انتشار اخبار جعلی (به خصوص در شبکه های اجتماعی) توسط کشورهای غربی با هدف ضربه زدن به کشورمان به خصوص در آستانه انتخابات مهم ریاست جمهوری آینده را توضیح دهد. (منابع معرفی شده از وب سایت ویکی پدیا صرفاً جهت آشنایی اولیه مخاطبان است و محتوای آن ها صددرصد تأیید نمی شود)

اخبار جعلی چیست و چرا به وجود آمده است

از آن جایی که پدیده خبر ماهیت گسترده ای دارد، اخبار جعلی هم می تواند تعریف های متنوعی داشته باشد. ساده ترین تعریفی که می توان از اخبار جعلی ارائه داد، اخباری است که «حقیقت نداشته باشد.» با این وجود، اخبار جعلی را به انواع مختلفی دسته بندی می کنند، از جمله اخبار جعلی که عامدانه و با هدف گمراه مخاطبان برای تأمین منافع ، مالی و غیره منتشر می شوند، و یا اخباری جعلی که عامدانه منتشر می شوند، اما هدف از انتشار آن ها سرگرمی و یا طنزپردازی است[1].

وب سایت های متعددی را می توان برای هر یک از دو دسته فوق یعنی خبرهای جعلی[2] و خبرهای طنزآمیز[3] معرفی کرد. وب سایت های پرشماری در اینترنت و حساب های بی شماری در شبکه های مجازی وجود دارند که اخبار جعلی را منتشر می کنند[4]. افراد و اه هر کدام از این منابع می تواند با منبع دیگر متفاوت باشد. گاهی هدف از انتشار اخبار جعلی، صرفاً ب درآمد است؛ مانند نوجوانی که در ویدیوی زیر معرفی می شود و توانسته با انتشار اخبار جعلی درباره انتخابات ، جلب مخاطب با تیترهای هیجان انگیز و تبلیغات در سایت های جعلی، طی شش ماه بیش از 60 هزار دلار درآمد ب کند.

00:00 03:53 03:53

این نوجوان با انتشار اخبار جعلی توانسته در شهر بی کارها، درآمدی بیش از مجموع درآمد پدر و مادرش را ب کند

با این وجود، همه اخبار جعلی با هدفی به این سادگی منتشر نمی شوند. گاهی هدف از انتشار اخبار جعلی، هدف قرار دادن یک ت است. در این موارد، ممکن است یک خبرگزاری شناخته شده و حتی یک ت یا نهاد اطلاعاتی رسمی اقدام به انتشار اخبار جعلی نماید. البته انتشار اخبار جعلی از سوی منابع رسمی، ترفندهای پیچیده ای دارد که توضیح آن ها از حوصله این گزارش خارج است.

چرا ایران به مرکز مقابله با اخبار جعلی نیاز دارد
تصویر اصلی مربوط به سایت abcnews.com؛ تصویر گوشه مربوط به سایت abcnews.com.co؛ تقلید ساده از لوگوی اصلی در تصاویر مشخص شده است

متهمان اصلی چه کشورها و نهادهایی هستند

اگر به رسانه های جریان اصلی غربی مراجعه کنید، خواهید دید که تقریباً همه آن ها روسیه را متهم اصلی در انتشار اخبار جعلی معرفی می کنند، که البته جای تعجب هم ندارد. به طور خاص، جنجال های به وجود آمده بعد از انتخابات ریاست جمهوری و ادعاهای بدون مدرک درباره دخ روسیه در این انتخابات نیز تا اندازه ای در چارچوب همین مسئله قابل تعریف است.

در حالی که انگشت های اتهام به سوی روسیه نشانه رفته است، دست کم دو منبع وجود دارد که بر خلاف ادعاهای رسانه های غربی، اثبات می کند که خود غربی ها بزرگ ترین منابع و ذی نفعان اصلی در انتشار اخبار جعلی هستند. اولین منبع، اظهارات منتقدان در خود ست. بسیاری از این منتقدان با ارائه اسناد و مدارک، جعلی بودن گزارش های متعددی را اثبات کرده اند که در رسانه های مطرح غربی منتشر شده است.

دومین منبع، تجربه های تاریخی کشورهایی مانند کشور خودمان درباره خبرسازی ها و دروغ پراکنی های رسانه های غربی است که در انتهای این گزارش بیش تر به این موضوع خواهیم پرداخت. باید دانست، در مسئله اخبار جعلی، عمدتاً جای متهم و متضرر کاملاً مع می شود. کشورهایی که در رسانه های غربی و یی متهمان ردیف اول معرفی می شوند، کشورهایی هستند که اتفاقاً آماج بیش ترین حملات رسانه ای به روش های مختلف از جمله جعل اخبار هستند.

در یکی از واضح ترین و آ ین موارد از این دست، رو مه یی واشینگتن پست روز 30 دسامبر (10 دی 95) مدعی شد[5] که رهای روسی توانسته اند با نفوذ به تأسیساتی در ای «ورمانت» ، وارد شبکه برق شوند[نسخه اولیه[6]]. این خبر که موضوع یکی از وحشتناک ترین کابوس های مردم ست، چنان که آمارهای گوگل نشان می دهد[7]، به سرعت در اینترنت منتشر شد.

اگرچه واشینگتن پست متعاقباً وادار شد[8] تا گزارش خود را اصلاح (و بلکه بازنویسی[9]) و به «اشتباه» بودن آن اذعان کند[نسخه کنونی[10]]، اما همین نمونه واضح نشان می دهد چه بسا ده ها گزارش نیز هر روز بدون آن که جعلی بودنشان اثبات شود، ذهن مخاطبان رسانه های شناخته شده غربی را به خود مشغول می کنند[11].

چرا ایران به مرکز مقابله با اخبار جعلی نیاز دارد
تصویر اصلی، تیتر اول واشینگتن پست؛ تصویر گوشه، تیتر گزارش بازنویسی شده واشینگتن پست؛ ابتدای گزارش بازنویسی شده، یک «یادداشت سردبیری» توضیح می دهد که گزارش اول اشتباه بوده است

کدام کشورها و نهادهای بین المللی به فکر مقابله با اخبار جعلی افتاده اند

موضوع اخبار جعلی و تأثیر آن بر ثبات داخلی کشورها اکنون در فضایی فراتر از رسانه های رسمی مطرح است. نه تنها نیویورک تایمز درباره روند پیدایش، انتشار و تأثیرگذاری این گونه اخبار می نویسد[12]، بلکه کشورهای مختلف و حتی نهادهای بین المللی به فکر افتاده اند تا از این به بعد جلوی این پدیده را بگیرند. کشورهای زیادی تا کنون متوجه وم برخورد با انتشار اخبار جعلی شده و در این مسیر گام هایی نیز برداشته اند.

(کشوری که باید آن را صاحب قوی ترین ابزار پروپاگاندا در دنیا دانست) در تاریخ 23 دسامبر 2016 (3 دی 95) با امضای باراک اوباما رئیس جمهور این کشور پای «لایحه اختیارات دفاع ملی 2017[13]» رسماً «لایحه مقابله با پروپاگاندا و ضداطلاعات خارجی[14]» را نیز که در لایحه دفاع ملی گنجانده شده بود، تصویب کرد[15].

«لایحه مقابله با پروپاگاندا و ضداطلاعات خارجی» ماه مارس سال 2016 به شکل دوحزبی و توسط «راب پورتمن» سناتور جمهوری خواه و «کریس مورفی» سناتور دموکرات، نوشته شده و اوایل ماه دسامبر نیز با آرای حداکثری در مجلس نمایندگان و مجلس سنا تأیید شده بود. موضوع این لایحه دقیقاً مبارزه با پدیده هایی مانند اخبار جعلی است.

بر اساس این لایحه، کنگره از خارجه می خواهد تا با وزارت دفاع و سایر نهادهای فدرال این کشور همکاری و یک «مرکز همکاری جهانی» را با هدف مبارزه با پروپاگاندای ت های خارجی تشکیل دهد. به ادعای لایحه مقابله با پروپاگاندای خارجی، اقدام میان نهادی در راستای عمل به لایحه باید موجب افشای ماهیت پروپاگاندای خارجی و ضداطلاعات علیه و کشورهای دیگر شود و «به شکلی پیش گیرانه روایت های مبتنی بر واقعیتی را پیش ببرد که از متحدان و منافع حمایت کند.»

00:00 03:55 03:55

هیچ مدرکی مبنی بر دخ روسیه در انتخابات ریاست جمهوری وجود ندارد، بلکه شواهد نشان می دهد نهادهای امنیتی خود تلاش کرده اند تا نتیجه انتخابات را به سود هیلاری کلینتون تغییر دهند

روسیه در اقدامی منطقی، اما شاید خیلی دیر، دقیقاً یک سال قبل از ، یعنی دسامبر سال 2015 به فکر مقابله مؤثر و نظام مند با اخبار جعلی افتاد. در این ماه، ولادیمیر پوتین ضمن شرکت در «انجمن اقتصاد اینترنتی» گفت: سرویس امنیتی و سایر نهادهای تی روسیه باید تقابل با «تهدیدات اطلاعاتی» را اولویت اصلی خود قرار دهند و ابزارهایی را برای نظارت بر این تهدیدها در فضای مجازی تهیه کنند.

چرا ایران به مرکز مقابله با اخبار جعلی نیاز دارد
تأسیس و شرح وظایف «مرکز هم کاری جهانی» برای مقابله با پروپاگاندا و «اخبار جعلی» در بخشی از «لایحه اختیارات دفاع ملی 2017» گنجانده شده است

ماه مارس سال 2016 (کم و بیش هم زمان با نوشته شدن لایحه یی) خبرهایی منتشر شد[16] که نشان می داد مرکزی با همین محوریت در روسیه تشکیل خواهد شد. از جمله افرادی که ظاهراً قرار است در شکل گیری این مرکز نقش مهمی ایفا کند، «ناتالیا پرسکی» بنیان گذار و مدیرعامل سابق شرکت « پرسکی لب» (سازنده آنتی ویروس مشهور « پرسکی») است؛ ی که مدعی است اگرچه روسیه دارای مراکزی با هدف مقابله با حملات سایبری است، اما مرکز جدید مقابله با پروپاگاندا و اخبار جعلی در نوع خود بی سابقه خواهد بود[17].

اتحادیه اروپا نیز از جمله نهادهای بین المللی است که به دنبال راه چاره برای مقابله با انتشار اخبار جعلی به طور خاص در آستانه انتخابات ها در کشورهای عضو خود بوده است[18]. «مارتین شولتز» رئیس پارلمان اروپا در این خصوص گفته که راه حل مسئله اخبار جعلی باید «اروپایی» باشد و نه صرفاً ملی[19]. در عین حال، بسیاری از کشورهای عضو اتحادیه اروپا استفاده از راه حل های ملی برای مبارزه با اخبار جعلی را در سطوح تی (مانند آلمان[20]) یا رسانه ای (مانند فرانسه[21]) آغاز کرده اند. به عنوان مثال، آ ین عضو اتحادیه اروپا که قرار است مرکزی برای مقابله با اخبار جعلی تأسیس کند، جمهوری چک است[22]. وزارت داخلی این کشور در حالی می خواهد «مرکز علیه تهدیدهای ترکیبی و تروریسم» را تأسیس کند.

آلمان یکی دیگر از مهم ترین کشورهای عضو اتحادیه اروپاست که مسیری مانند جمهوری چک را در پیش گرفته است. وزارت داخلی و سیاستمداران آلمانی از جمله آنگلا مرکل نخست این کشور با نزدیک شدن به انتخابات ریاست جمهوری در اوایل سال نو میلادی و انتخابات پارلمانی در اوا سال 2017، و تحت تأثیر ادعاهای گسترده رسانه های یی درباره دخ عوامل خارجی از جمله روسیه در انتخابات ریاست جمهوری ، به تکاپو افتاده اند تا هر چه زودتر مرکز دفاع علیه اخبار جعلی را برای مقابله با تأثیر کشورهای بیگانه بر افکار عمومی و احتمالاً نتیجه انتخابات در این کشور راه بیندازند[23].

ظاهراً آلمانی ها می خواهند نسبت به کشورهای دیگر، رویکرد سفت و سخت تری هم علیه این پدیده اتخاذ کنند، تا جایی که «توماس اوپرمان» حزب سوسیال دموکرات آلمان در پارلمان این کشور حتی پیشنهاد داده که وب سایت هایی مانند گر حذف یک خبر را بیش از یک روز از زمان گزارش کاربران مبنی بر جعلی بودن آن، طول بدهند، جریمه ای 500 هزار یورویی (بیش از دو میلیارد تومان) برای آنها در نظر گرفته شود[24].

چرا ایران به مرکز مقابله با اخبار جعلی نیاز دارد
«گرد هایدمن» خبرنگار مجله آلمانی «اشترن» سال 1983 با افتخار نسخه ای از «خاطرات» یداری شده هیتلر را در جمع خبرنگاران و کارشناسان بین المللی به نمایش می گذارد؛ با این حال، خیلی زود مشخص می شود که این خاطرات جعلی بوده است

تعریف جدیدی از اخبار جعلی

در توضیح اقدامات ت های مختلف برای مقابله با اخبار جعلی نباید غافل شد که علاوه بر تعریف های ابتدای این گزارش، «اخبار جعلی» از نظر هر تی هم می تواند معنای متفاوتی داشته باشد. به عنوان مثال، چنان که بسیاری از کارشناسان یی معتقدند، نه تنها رسانه های جریان اصلی در خود اقدام به انتشار اخبار جعلی می کنند[25]، بلکه هدف ت این کشور نیز از تصویب لایحه مقابله با پروپاگاندا و ضداطلاعات خارجی، سانسور خبری و مبارزه با وب سایت هایی داخلی و خارجی است که در واقع حقیقت را منتشر می کنند؛ حقیقتی که واشینگتن تلاش دارد تا آن را «اخبار جعلی» تعریف کند.

شاید برای درک بهتر این تناقض ها، اشاره به شعارهای مشهور کتاب «1984» نوشته «جورج اورول» کمک کننده باشد: «جنگ، صلح است»، « ، بردگی است»، «جهل، قدرت است.» اکنون نیز آن چه به عنوان تلاش ت برای مقابله با «اخبار جعلی» در قالب لایحه مقابله با پروپاگاندا ترسیم شده است، در حقیقت مقابله با انتشار «اخبار واقعی» است. به عبارت دیگر، از نظر ت «صداقت، دروغ گویی است.»

ایران نیز به مرکز مقابله با اخبار جعلی نیاز دارد

ایران به عنوان یکی از مهم ترین اه اخبار جعلی غربی و یی، قطعاً نیازمند مرکزی مشابه و البته قوی تر از مراکزی است که در گزارش فوق به تشکیل آن ها در کشورهای دیگر اشاره شد. این مسئله از ابعاد زیادی حائز اهمیت است؛ اولاً تجربه های بی شماری در تاریخ کشورمان که شاید جدیدترین (و نه آ ین) آن ها پرونده «آرش صادقی» باشد[26]، به خوبی نشان می دهند که استفاده از اخبار جعلی و انتشار گسترده آن ها در شبکه های اجتماعی (با نظر به اذعان کشورهای غربی به جوان و آشنا بودن جمعیت ایران با فن آوری های نوین) همیشه و به خصوص طی سال های اخیر یکی از اصلی ترین ابزارهای دشمن برای تلاش در جهت ضربه زدن به کشورمان بوده است.

دوماً با توجه به نزدیک شدن به انتخابات ریاست جمهوری و با در نظر داشتن تجربه تلخ انتخابات سال 88 و استفاده ت های غربی از شبکه های اجتماعی برای انتشار اخبار جعلی و تحریک عده ای در داخل کشور، تشکیل مرکز یا مراکزی برای مقابله با تکرار چنین حوادثی، ضروری به نظر می رسد.

چرا ایران به مرکز مقابله با اخبار جعلی نیاز دارد
ایران به عنوان کشوری که پیامدهای انتشار اخبار جعلی را تجربه کرده، باید مرکزی را برای مقابله با این گونه اخبار، به خصوص در آستانه انتخابات مهم ریاست جمهوری، تأسیس نماید

قطعاً تأسیس مراکز و طراحی نظام هایی برای مقابله با اخبار جعلی در حوزه تخصص و وظیفه نهادهای مشخصی در کشور است، اما استفاده از برخی تجربیات کشورها و شرکت های دیگر در این زمینه، از جمله تکیه بر گزارش های کاربران، در کنار تخصیص نیروی انسانی متخصص برای تحقق این هدف، می تواند در این مسیر راه گشا باشد. مشخصاً و گوگل که این روزها سخت درگیر پیدا راه چاره ای برای سانسور هوشمند و هدفمند «اخبار واقعی» به دستور ت هستند، می توانند نمونه های «بی ادبی» باشند که شاید بتوان «ادب» را از آن ها آموخت.



مشاهده متن کامل ...
جم،جادو،جن
درخواست حذف اطلاعات

به نام خدای وهم و خیال
جِم،جادو،جن

نمی شد فهمید ظلمات غروب است یا گرگ و میش طلوع؛ خانه متروک است یا نیمساز؛ هرچه که بود اندک نوری بود تا صورت جوان را دید و اندک دیواری بود که نور نیاید.
جوان صاف ایستاده بود و مات به گوشه ای خیره، نمی شد فهمید ندای بلند درونش است یا سخن آهسته زبانش که در فضا پیچیده. با خودش است یا با دیگری.
هرچه که بود جوان اینگونه می گفت:
"دست هام، صورتم، صورتش، همه چیز پرِ خون شده؛ پرِ خون. فکر کنم یادم رفته همه چیز تقصیر من بوده، چون هیچ عذاب وجدانی ندارم. انگار فقط شیرینیِ انتقامِ که به رگ هام می ریزه، اما این تلخیِ کوفتی دهنم رو تلخ کرده،این طعم خون..."

بازی اول:فرشید
مسعود تلفنش دستش بود،درون پارک راه می رفت و حرف می زد:"من داخل پارکم،کجایی عباس آقا؟... آها دیدمت... آره دیدمت، دو دقیقه تنها میشی یه گوشه ای پیدا می کنی میری دود میگیری... شوخی ... واستا اومدم"
مسعود روی نیمکت کنار عباس نشست. عباس پرسید:"چی شد؟...گرفتی؟"
-"آره دوازده تومن گرفتم"
-"پول پیش که پونزده بود"
-"اجاره این سه ماهو کم کرده"
-"خوبه آشنا بود"
-" هِهِه... آشنا! نبودی ببینی تو کوچه چه کولی بازی ای در اُورد.صداشو انداخته بود روی سرش می گفت اون علافِ مالِ حروم خورِ دروغ گو کجاست؟چرا نیومده! ... توهین نشه عباس آقا ولی با شما بود"
-"خودم فهمیدم. واسه همین سلام و علیکش با ما دو ساعت اونجا بودی؟"
-"نه، می خواست چهارصد از پول کم کنه. می گفت دیوار ها رو زدین اب کردین، باید رنگشون کنم"
-"گُه شو خورده، مرتیکه احمق، یک سالِ میگه بلند شین می خوام خونه رو بکوبم."
-"با این پول خونه از کجا پیدا کنیم؟"
-"با این پول جوادیه هم خونه بهمون نمیدن؛ باید یه وامی چیزی بگیریم"
-"می گم عباس آقا...جمع کنیم برگردیم شهرمون؟ چه طوره؟ "
-"مغز خوردی؟! دلت واسه غُر زدن های بابات تنگ شده یا هوس کردی بری تو زمین بیل بزنی؟ چه قدر ی تو"
-"بیل زدن هرچی باشه از این دربه دری که بهتره."
-"چرا انقدر بی طاقتی تو. یه دوماه صبر کن، من دوباره بَرِت می گردونم کارخونه..."
تلفن زنگ خورد. مسعود بلند شد و گفت:"من تلفنو جواب بدم"
عباس:"کیه؟وانتیه است؟"
-"نه،فرشیده.از صبح ده بار زنگ زده،پول قرض می خواد"
-"دیگه واسه چی؟"
-"می گه می خوام یه کار خفن م و یه تومن کم دارم و بدین تا آ همین ماه همه طلب ها مو می دم و ..."
-"فکر کنم باز حواسش نبوده دو تا دود زیاد گرفته ، یابو برش داشته"
تلفن مسعود دوباره زنگ خورد.
مسعود:"خودشه، جوابشو بده حوصلشو ندارم"
عباس تلفن را گرفت و به سمت سطل رفت تا ته سیگارش را بیاندازد. خیلی طول نکشید که عباس برگشت و گفت:"پاشو بریم خونه فرشید"
-"من نمی یام"
-"می خوای گوشه خیابون واستی؟"
-"اون که دلش واسه ما نسوخته. گفته بریم اونجا،تو رو دروایسی گیر کنیم، یه تومن رو بدیم"
-"حالا بیا بریم، یه جوری می پیچونیمش"
-"چی جوری؟"
-"چه می دونم، یه چاخانی می کنیم. می گیم با صابخونه حرفمون شده گفته تا یه ماهه دیگه هم پولتون رو نمی دم"
-"بعدش چی؟"
-"بعدش هم نزدیک انتخاباتِ وامَ رو یه جوری می گیریم یه آپارتمونی، پی ،جایی اجاره می کنیم، میریم سر بدبختی های خودمون"
***
فرشید سینی چای را آورد و کنار مسعود نشست.
مسعود گفت:"اینجا رو چند اجاره می دیدی؟"
فرشید:"چِشِت گرفته؟"
-"حالا"
-"دو و دویست"
-"تو دو و دویست اینجا اجاره می دی بعد واسه یه تومن به ما رو میندازی؟"
-"چه می دونی تو. الآن شیش ماهه اجارم عقب افتاده"
-"بابا دم صابخونت گرم.صابخونه ما که فامیل بود، همین که دو ماه اجارش عقب افتاد مغزی در رو عوض کرد."
عباس که سرگرم تلفنش بود بدون اینکه نگاهی به فرشید د گفت:"میگن صابخونتون مجرده. باهاش که ساخت و پاخت نکردی؟ ها؟!"
فرشید:"یه جور می گی مجرد هرکی ندونه فکر می کنه دختر چهارده سالست، زنه بیست سال از من بزرگ تره"
-"بهتر، بچه دار هم نمیشه بمونه رو دستت"
-"اینا رو ول کن،اثاثتون کجاست؟"
مسعود:"صابخونمون همه رو بار یه وانت کرد،رفتم اونجا کلید انباری رو گرفت، پول پیش رو داد. خداحافظ"
-"مگه باهاش قرارداد نبسته بودین؟"
-"نه بابا، حاجی از دوست های قدیمی بابام بود، وقتی خونه رو گرفتیم گفت کی حرف اجاره رو زد، شما هرچی دلتون می خواد بدین و جیب من و شما نداره و تا هر موقع خواستین بمونید و از این جور چیز ها"
عباس:"مرتیکه پُفیوز سر هر سال دویست می کشید رو اجاره می گفت زندگیم نمی گرده... حتما زندگی ما می گرده که ماهی یه تومن اجاره بدیم"
عباس سیگاری روشن کرد و گفت:"مرتیکه هرزه..."
مسعود:"پشت سر مردم حرف نزن"
-"چه قدر ساده ای تو، چه قدر"
فرشید:" ! تو خونه سیگار نکش. سردرد می گیرم"
عباس بلند شد و همان طور که به سمت تراس می رفت گفت:"اون شیشه ای که به می زنی دوای سردردِ، این دودِ سیگارِ ما زَهر.ِ"
فرشید رو به مسعود گفت:"مگه بهش نگفتی من ترک "
مسعود:"آخه پولم داشتی که بخوای بکشی؟!"
-"آقا چرا شما نمی فهمین. آدم معتاد، شده بچش رو هم بفروشه، مواد آ هفتش رو میکشه"
-"تو راست می گی!"
فرشید صدایش را پایین آورد و گفت:"پول رو اوردی؟"
-"کدوم پول؟!"
-"هیس!الآن می شنوه...همون دو تومن دیگه"
عباس از روی تراس گفت:"تو که گفتی یه تومن!"
فرشید:"بیا، شنید."
عباس:"چی گفتی؟"
-"... من ... من هشت تومن داشتم عباس آقا، می خواستم طرف رو به نه تومن راضی کنم. راضی نشد. گفت فقط ده تومن"
عباس از تراس بیرون آمد و همان طور که به سمت آشپز خانه می رفت گفت:"بحث یه تومن، دو تومن نیست. تو که به ما زنگ زدی، گفتی بیاین اینجا طلبتون رو بدم. یه چیز دیگه هم گفتی... گفتی اثاثاتون رو هم بیارین اینجا. آره یادمه... مسعود آدرس اینجا رو واسه وانتیه بفرست. نه چرا تو، خودم می فرستم."
فرشید:"بابا صابخونه ناراحت میشه"
-"شما باهاش صحبت کنی ناراحت نمیشه... سطل کجاست؟"
-"کنار سینکه. آخه من اگه سه تومن داشتم، طلبتو بدم که اجاره عقب افتادم رو می دادم"
عباس سیبی از یخچال برداشت و گفت:"اون دیگه مشکل خودته،ما اینجا هستیم تا پولت جور شه"
-"شما هر چه قدر دلت خواست واستا! فقط یه دقیقه گوش کن من چی می گم"
-"نه گوش می دم نه پول می دم"
-"جان من... فرشید رو کفن کنن"
مسعود:"چرا قسم می خوری؟ حرفتو بزن "
-"قربونت... آقا خلاصشو بگم، این یه پول داریه که قرار یه که خداتومن می ارزه رو بهم بفروشه"
عباس با دهن پر گفت:"طرف باید مثل تو احمق باشه،که جنس خداتومنی رو ده تومن بده"
-"همش همین نیست. ده تومن الآن می گیره، ده تومن وقتی پیدا شد."
مسعود:"وقتی پیدا شد؟!"
-"آره قصش درازه... چی جوری بگم... طرف..."

بازی دوم:سعید جهانگیری

وقتی رسیدیم، خونه نبود، خونش هم خونه نبود. یه قصر هزار متری بود توی لواسون. وقتی خونه رو دیدم یاد حرف های فرشید افتادم:
"طرف از های تاریخ زمان شاه بوده، انقلاب که میشه، دعوت نامه از اون ور براش میاد، یه چند سالی میره خارج. تا اینکه دو سال پیش دلش هوای ایران رو میکنه و بر می گرده. ولی همین که پاش می رسه تهران، به جرم فعالیت بر علیه منافع ملی ایران و سرقت آثار تاریخی و این جور چیز ها، میندازنش زندان. بعد هیجده ماه ش تبرئه اش می کنه. ولی طرف قسم می خوره تا موقعی که زندس هر چی اثر تاریخی ای رو که بتونه، از ایران خارج کنه."
عباس:"حالا دخل این بنده خدا به ما چیه؟"
-"طرف قرار شده آدرس چند تا از این زیر خاکی ها رو بهم بده"
-"بد زدی فرشید جان، بد زدی"
مسعود:"گفتی اسمش چی بود؟"
-"سعید جهانگیری"

عباس:"هووی!کجایی؟ می گم اینجا معلوم نیست خونه کدوم آقا زاده ایِ جمع کرده رفته خارج، این فرشید احمق هم آدرشو داده به ما، خودش بره به کارش برسه. من که گفتم این پسره بد زده حالیش نیست. تو گفتی نه، پاشو بریم"
در همین بین بود که ماشینی از آ کوچه آمد. پاشدم و گفتم:"اومد"
عباس آقا برگشت و گفت:"کی؟"
-"همون ه دیگه...سعید جهانگیری"

وقتی مارو دید کلی تحویلمون گرفت و به خاطر اینکه دیر رسیده بود کلی معذرت خواست.
قیافش با چهره ای که از تاریخ دان ها تو ذهنم بود کلی فرق داشت.نه دستمال گردن داشت و نه ریش پرفسوری. وسط کلش کچل نبود و مو هاشو از پشت نبسته بود. عینکش دایره ای نبود و یه ذره بین گرد و دسته سیاه تو جیب جلیقه ش نبود،اصلا جلیقه نداشت که بخواد تو جیبش چیزی بذاره. خونش اما شبیه یه محقق درست و حس بود، پر کاسه کوزه و از این چیز ها.
وقتی نشستیم اولین سئوالی که پرسید این بود:"فرشید کجاست؟"
عباس گفت:"کار داشت نتونست بیاد"
-"مشکلی نیست... ولی شما هنوز به من نگفتین افتخار آشنایی با چه ایی رو دارم"
-"من همون جلو در هم خدمتتون عرض ، ما از دوست های فرشیدیم. من عباسم این بدبخت هم مسعودِ. این حرف ها رو بذارین کنار... واقعیتش از ب که فرشید یه چیز هایی به ما گفت. این شاخک های ما تیز شد، یعنی یه چند تا سوال مثل خوره افتاد تو ... آستینمون"
-"ایرادی نداره، ولی من فکر آقا فرشید همه چیز رو به شما گفته"
اگه بخوام راست بگم این اولین باری بود که یکی به فرشید می گفت آقا.
عباس گفت:"شما فرض کن گفته، ولی من می خوام از زبون خودتون بشنوم... نقشه این گنج و منج و عتیقه ها رو از کجا اوردین ؟ یعنی کی بهتون داده"
-"درکتون می کنم... اما نمی دونم چه جوری بهتون بگم. اصلا لازم نیست ی بهم داده باشه. من مدت ها قبل انقلاب روی آثار ایرانی تحقیق و سال های زیادی تو خارج از کشور کارم همین بود. واقعیت اینه که مردم ایران روی گنج خو دن"
-"خب شما گفتین ماهم قبول کردیم، فقط یه سئوال دیگه، چرا آدرس این ها رو به ما میدین؟ یعنی چرا می فروشین؟"
-"من که گفتم، مردم ایران رو گنج خو دن. من دلم برای این مردم می سوزه،این مردم نباید این قدر تو فقر باشن... درباره قسمت دوم سئو ون هم باید بگم که من از وقتی اومدم ایران تقریبا هیچ منبع درآمدی نداشتم.بالا ه زندگی ماهم باید یه جوری بگرده!"
از حرف زدن های عباس آقا می شد فهمید که دلش راضی به این کار نیست.ولی نفهمیدم چرا پول پیش خونه رو برداشت و اورد اینجا... نمی دونم شاید فکر می کرد، فرشید هیچ وقت راست نمی گه.
سعید جهانگیری از جیبش پاکتی آبی رنگ در آورد و گفت:"خب اگه سئوال دیگه ای نیست به کارمون برسیم"
گفتم:"بله. عتیقه ها کجا هستن؟"
سعید جهانگیری همان طور که می خندید سیگار چَنِل را از پاکت در آورد و گفت:"اگه صبر داشته باشین می گم. عباس آقا، سیگار"
-"خیلی ممنون. ما تولید داخل می زنیم،این خارجی ها به مزاجمون نمیسازه"
-"بگیر عباس آقا، از امروز قراره فقط خارجی بکشی"
-"حالا که تعارف می کنید،بر می دارم... بی زحمت دو تا بدین من صبح ها دو تا می کشم."
سعید جهانگیری همون جور که به من تعارف کرد، گفت:"البته سیگار زیادش خوب نیست عباس آقا"
-"بله. ولی مثل اینکه حس به شما ساخته"
بازی سوم:سیگار
فرشید در را باز کرد داخل آمد. عباس که روی مبل نشسته بود و سیگار می کشید و با کنترل ور می رفت گفت:"مذاکرات نتیجه داد؟"
فرشید به سمت کاناپه رفت و گفت"بله. ولی خج نکشی ها، اندازه یه خونه دویصت متری اثاث اوردی، یه کمکی هم نمی کنی"
-"مسعود رو که فرستادم پایین"
-"خودم دیدم، فرستادمش وسایل رو تو ماشین بذاره"
عباس تلوزیون را خاموش کرد و با خنده گفت:"وسیله چه می خواد، یه سر می ریم دامغان، عتیقه ها رو بر می داریم،شب نشده هم بر می گردیم"
-"یه بار می گی دامغان یه بار می گی سمنان،آ این آدرس کجاست؟"
-"می ریم چهل کیلومتری دامغان،سمت راست جاده،پنج کیلومتر داخل خاکی، صد متری چاه رو کَنیم، هیچی پیدا نمی کُنیم، خیلی شیک و مجلسی با ده تومنِ مون خداحافظی می کنیم بر می گردیم... این برای بار صدم، کچلم کردی از دیروز"
-"خوبه از بچگی کچل بودی ها"
عباس بلند شد و گفت:"این خط این نشون، اگه اونجا یه دمپایی هم پیدا کردیم..."
در همین بین مسعود از راه پله ها بالا آمد و عباس ادامه داد:"... من و این بچه، لباس زنونه می پوشیم رو پل هوایی برات قِر می دیم... دیدی مسعود جان پولمون رو دستی دستی به باد دادیم. دیدی؟"
فرشید:"چرا ترش می کنی. اگه ی قرارِ نگران باشه منم که هشتومن پول پیش خونمو با هزار خواهش و ماس گرفتم دادم، نه تو"
مسعود با خنده گفت"ولی عباس آقا، با مانتو قشنگ میشین ها"
-"ببند درو گاراژ رو... برو ماشین رو روشن کن حوصله ندارم"
***
فرشید پشت جیپ نارنجی رنگش ایستاده بود و با تلفنش حرف می زد، عباس زیر سایه چاه نشسته بود و سیگار می کشید. مسعود هم کمی جلو تر درون چاله بود و زمین را می کَند.
ناگهان مسعود فریاد زد:"عباس آقا، پیداش "
عباس از روی زمین بلند شد و فرشید به سمت آنها رفت و وقتی به عباس رسید گفت:"الو، سحر، بهت زنگ می زنم، آره بهت زنگ می زنم"
عباس گفت:"صابخونت بود؟"
-"خج بکش!"
مسعود دوباره گفت:"پیداش "
عباس:"چیه؟ لنگ کفش دیدی؟"
مسعود بلند شد و آرام کوزه لعاب داری که دسته اش ش ته شده بود را برداشت و رو به عباس گفت:"تموم شد.همه بدبختی هامون تموم شد."

فرشید کنار چاه ایستاده بود و با تلفن حرف می زد و پشت سرش عباس کوزه را رو به آسمان گرفته بود و وارسی اش می کرد:"من هنوزم باور نمی کنم... این کوزه تقلبیه."
مسعود درون چاله بود و دو کاسه ای که هنوز در چاله بودند را بر می داشت که چمش به ته سیگاری کنار کاسه ها افتاد. برداشت و رو به عباس گرفت و گفت:"عباس آقا شما نمی بینید این ها حساس اند، می شکنند. بعد ته سیگارتون رو میندازین اینجا؟!"
-"آخه تو با اون چشای کجت تا حالا دیدی، من ته سیگارم رو جایی غیر سطل بندازم؟"
فرشید تلفنش را قطع کرد و گفت:"آخه برادر من، تو اینجا سطل می بینی؟"
-"بی خود حرف تو دهن من نذار، من از صبح دوبار بیش تر سیگار نکشیدم، هر دو تا ته سیگارش هم الآن..."
عباس دستی به جیب هایش زد و ادامه داد"یعنی تا همین دو دقیقه پیش تو جیبم بود"
-"حالا نمی خواد ماستمالی کنی... مسعود این ها رو جمع کن تو جیپ بذار. تا شب نشده بر گردیم."
***
جهانگیری پشت میز کارش نشسته بود و کوزه تو دست هاش بود و روبه روش من و عباس آقا و فرشید نشسته بودیم.
عباس آقا گفت:"این کوزهه مال چه سالیه؟"
-"دقیق نمی تونم بگم،ولی مالِ اوایل حکومت اشکانیه، یه چیزی حدود دو هزار و سیصد سال پیش"
-"ببخشید من هی سئوال می پرسم... شما که دستتون تو کاره، به نظرتون این کاسه کوزه ها رو چند از ما می ن؟"
جهانگیری خنده ای کرد و کوزه را، روی میزش گذاشت و گفت:" تجارت یا بهتره بگم قاچاق آثار باستانی، یک صنعت قانونی نیست که بخواد مثل ماکارونی یه نرخ ثابت داشته باشه. در ضمن روی آثار تاریخی نمیشه قیمت گذاشت... ولی مطمئناً اون قدری هست که زندگی تون رو تغییر بده"
-"بعد ما واسه فروشش چی کار کنیم؟ یعنی به کی بدیم؟"
-"من دوستانی دارم که می تونند بهتون کمک کنند، اما پیشنهاد من اینه که یکی دو هفته ای یا حداقل تا پایان همین ماه، برای فروش صبر کنید، چون ممکنه تو خطر بیافتید"
عباس آقا ده تومنِ باقی مانده از پول جهانگیری را روی میزش گذاشت و گفت:"هر چی شما بگین!"
-"فقط یه سئوالی برای من پیش اومده، شما مطمئن هستید که اونجا به غیر از این کوزه و اون دو تا کاسه، چیز دیگه ای پیدا نکردین؟"
عباس آقا همان جور که ریش هایش را می خواراند، گفت:"من به بچه ها گفتم بکَنید شاید یه دمپایی ای، لنگه کفشی، چیزی پیدا کنیم، ولی هیچی نبود که نبود."
سعید جهانگیری لبخندی زد و با ص خیلی ضعیف گفت:"خیلی عجیبه!"
***
عباس و فرشید کنار میز نشسته بودند و به تکه کاغذی نگاه می د.
فرشید گفت:"خب تو که این کاغذِ رو تو کوزهه دیده بودی، مرض داشتی بهش نگفتی؟"
-"اگه بهش می گفتم، می گفت، یه پنج تومن بدبد تا براتون ترجمه کنم"
-"خب حالا می خوای چی کار کنی اینو؟"
-"می دم به احمد، پسر عموی مسعود واسم ترجمه کنه، سر و تهش رو هم با یه جعبه شیرنی به هم میارم. آندرستن؟!"
-"گرفتم"
-"آفرین پسر فهمیده. اگه گرفتی برو به مسعود بگو شام رو بیاره،از گرسنگی مُردم"
فرشید بلند شد و همان طور که به سمت آشپزخانه می رفت گفت:"چه خبره،یابو وَرِت داشته، به من دستور میدی"
-"همین است که هست.خیلی حرف بزنی به جای شام می خورمِت"
فرشید رو به مسعود کرد و با خنده گفت:"حالا این پسر عموت چی کاره هست؟ از رفیق رفقای داریوش و کوروش که نیست یه موقع. ها؟"
مسعود ماهی تابه را از روی گاز برداشت و گفت:"نخیر، معماری خونده،الآن هم یه کافی شاپ داره، ولی خط میخی رو از دست خط هم بهتر می خونه"
مسعود غذا را کنار سفره گذاشت و عباس همان طور که کاغذ را درون جیبش می گذاشت گفت:"والا منشور کوروش رو هم به دو تا بی سواد بِدَن از دست خط شما دو تا بهتر می خونه"
مسعود کنار سفره نشست و گفت:"مثال گفتم عباس آقا."
-"تو بی جا کردی مثال زدی، اولاً اینا میخی نیست، خط پهلویِ . دوماً ..."
فرشید:"دوماً من اصلا از این فامیل شما چشمم آب نمی خوره، به نظرم همین رو به طرف بدیم، جهنم و ضرر یه سه چار تومن هم بهش می دیم. ولی خیالمون راحته."
-"اولا که نظر تو برام مهم نیست، دوماً شما به جای اینکه بری به عمو سعید بدی، بیا اون سه تومن طلبتو به ما بده..."

بازی چهارم:جامِ جِم

ماشین فرشید در میانه جاده ایستاده بود. فرشید سرش را روی فرمان گذاشته بود و عباس کاغذی دستش گرفته بود و بیرون ماشین با مسعود جر و بحث می کرد.
عباس:"چند بار بگم این سمت چپه، اون فامیل بی عقل شما نوشته راست."
مسعود:"نه عباس آقا، شما اینجا رو نگاه کنید... ، فلش به سمت چپِ، ولی اونجا نوشته راست..."
-"عاشق... ، منم که همین رو گفتم"
-"نه عباس آقا، احمد همین جوریه ... ؛ یه کم گیج می زنه ولی هیچ وقت اشتباه نمی نویسه. منظورش راست بوده نه چپ"
فرشید سرش را بالا آورد و گفت:"شب شد، شما هنوز به نتیجه نرسیدید؟!"
عباس نقشه را جمع کرد و همان طور که در ماشین می نشست گفت:"چرا... می ریم سمت چپ"
مسعود اخمی کرد و سوار جیپ شد، فرشید ماشین را روشن کرد و گفت:" نمی دونم این gps چه مشکلی داره که این فامیل خنگِ شما ازش استفاده نمی کنه"
مسعود:"با فامیل ما درست صحبت کن"
-"اوهو... خوبه همین الآن عباس داشت بهش فُحش می داد"
-"عباس آقا، عباس آقا ست، تو، تویی"
ناگهان فرشید ترمز گرفت و به تابلو سبز رنگ کنار جاده خیره شد و گفت:" عباس... اینکه روستاست!"
عباس نقشه را باز کرد و نیم نگاهی به آن انداخت و گفت:"درسته، راهتو برو."
مسعود هم خنده ای کرد و گفت:"چه اسمِ با حالی داره ... جامِ جَم!"

عباس نقشه را باز کرده بود و به آن نگاه می کرد:"به پیچ سمت راست"
فرشید:"راست که بستس؟"
-"نه، راست من، چپ تو"
-"چپ من راست تو نداره که، هر دو تا مون یه طرفیم که!"
عباس سرش را بالا آورد و نگاهی به جلو و پشت سرش کرد و گفت:"چه جالب، هر دو تا مون یه طرفیم... دنده عقب بگیر برو اول روستا، چپه اومدیم"
-"اسکول کردی ما رو... از صبح ما رو دور خودمون چرخوندی"
-"حرف نزن. دنده عقبتو بگیر."
فرشید دنده را جا زد و حرکت کرد، اما ناگاه پیرمردی به عقب ماشین خورد و روی زمین افتاد.

بازی پنجم:چارکی
پیرمرد روی صندلی جیپ دراز بود و آرام ناله می کرد.
فرشید که کنار پیرمرد ایستاده بود، گفت:"پدر جان سالمی؟ جاییت درد نمی کنه؟"
عباس:"آخه احمق، اگه جاییش درد نکه، مرض داره الکی آه آه ه؟"
-"چه می دونم، شاید دیوونه است"
پیرمرد گفت:"حرف دهنتو بفهم"

فرشید:"ببخشید پدر جان"
پیرمرد خودش را کمی جمع و جور کرد و گفت:"زهر مارِ ببخشید... عوض این ببخشید، اون چشمای کورِت رو باز میکردی، منو زیر نکنی"
-"ببخشید، هوا تاریک بود، خوابم میومد، عقبمو ندیدم"
-"نمی خواد قصه به بافی، ماشین رو روشن کن منو برسون خونم، کمرم درد می کنه"
عباس ماشین را روشن کرد و خواست راه بیافتد، فرشید جلو ماشین ایستاد و گفت:"من چی؟!"
مسعود:"می بینی که جا نیست... پیاده بیا"
ماشین رفت و فرشید گفت:"خوبه والا ماشینتو می برن، می گن پیاده بیا!"

باد از پنجره بزرگ خانه داخل می آمد. مسعود و عباس و فرشید روی زمین نشسته بودند و پیرمرد درون آشپزخانه بود.
پیرمرد:"ببخشید اینجا انقدر تاریکه... ، از صدقه سر نظام برقمون هِی قطع میشه"
مسعود:"شما ببخشید ما مزاحمتون شدیم"
پیرمرد همان طور لنگ می زد، سینی چای را آورد و گفت:"خواهش می کنم، قدم روی چشم من گذاشتین"
فرشید آرام در گوش مسعود گفت:"این همونی نبود که دو دقیقه پیش، داشت به ما می داد؟"
-"چیزی گفتی پسرم؟"
-"گفتم، حاج خانم کجا هستن، خدا نکرده فوت ؟!"
-"زن؟! زن چه می خوام؟! اصلا ازدواج ن "
عباس سینی چای را گرفت و گفت:"بهترین کار رو کردین، بهترین کار"
-"بله، واقعیتش ما تو جوونی مون نشدیم"
-"احسنت، احسنت"
-"خواهش می کنم... راستی نگفتی پسرم. واسه چی اومدین اینجا؟! می خواین آبشار رو ببینید؟"
-"آبشار؟!... آها... آبشار... بله، یکی دو روز تعطیل بود، گفتیم بیایم اینجا یه هوایی عوض کنیم"
-"بهترین کار رو کردین، بهترین کار، مجردی و جوجه و بساط و ورق و..."
فرشید:"شمام مثل اینکه اهل دل اید"
-"بله، جوونی هامُ ندیدن."
-"چی کار می کردین جوونی هاتون؟"
-"عرضم به اون لپ های قشنگت که، من قبل انقلاب تو تهران کار می ، کار مند ساواک بودم"
عباس چای ای برداشت و گفت:"چی شد اومدید اینجا؟"
-"احسنت، چه سوال به جایی... عرضم به کله کچلت که، پدر مرحومم..."
مسعود:"خدا بیامرزتشون"
-"خواهش می کنم... واقعیتش پدرم یه عمومی اینجا داشت، وقتی فوت کرد..."
-"خدا رحتشون کنه"
-"زهر مارِ خدا رحمتش کنه، دارم حرف می زنم می پری وسط حرفم... بله پدرم که فوت کرد، یه چند مدتی اومدم اینجا رو بفروشم برگردم تهران. اومدن همانا و انقلاب شدن همانا و موندگار شدنِ ما هم همانا"
عباس کمی از چای خورد و گفت:"که این طور... پس هنوز رو دارین"
-"احسنت، به این هوش و ذکاوت احسنت. واقعیتش اگه این نبود، باهاتون میومدم که حکمی، یازدهی، شلمی، چیزی می زدیم"
فرشید:"مگه هنوز ی هم میاد؟"
-"خیلی نه، ولی فردا جمعس بیش تری ها یه سری می زنند"
مسعود:"واسه میان."
فرشید:"نه!"
-"چرا."
-"چی می گی تو؟! تو روستا که نمی خونند"
-"چرا. می خونند."
عباس:"حالا واسه هرچی میان مهم نیست"
پیرمرد:"بله. ما که فضول مردم نیستیم."
-"ببخشید آقای..."
-"چارکی هستم"
-"آقای چارکی... می گم این روستای شما هم اسمش جالبه ها ، جامِ جَم"
-"اینجا که جامِ جَم نیست!"
-"پس چیه؟!"
-"جامِ جِم"
فرشید با خنده گفت:"جِم tv ؟!"
چارکی:"جِم دیو نیست، عمو جان. جنِ... جن"
-"جن؟"
-"ها... قدیمی ها می گفتن یه جنی هست، پنجشنبه های آ ماه میاد تو قبروستونِ قدیمیِ اینجا و جشن می گیره و می خوره..."
عباس:"تو همین قبرستونِ اول روستا؟!"
-"آره همون جا... به خاطر همینه به این جا میگن جامِ جِم"
-"پدر جان جن و روح و پری و این جور چیز ها همش الکیه"
-"حالا الکی هست یا نیست، من ازشون می ترسم... واقعیتش رو بگم من واسه این شما رو اینجا راه دادم که آ ِ شب که می خوام برم رو راه بندازم شما هم بیاین نترسم... آخه امشب پنجشنبهِ آ ِ ماهه"
-"که این طور"
-"بله پسرم... هیچ احمقی سه تا جوون لات و علاف رو، همین جوری ندیده و نشناخته تو خونش راه نمی دِه"
چارکی این را گفت و بلند شد و بدون اینکه پایش لنگ بزند، به طرف اتاق خواب رفت و گفت:"رختِ خواب واستون میارم، بگیرین بخو د، آ ِ شب باید بریم رو راه بندازیم"
مسعود چایی برداشت و کمی از آن را خورد و به فرشید گفت :"اَه چرا انقدر تلخه؟"
فرشید:"نکنه چیزی توش ریخته باشه؟!"
عباس به مسعود و فرشید نزدیک شد و آرام گفت:"آقا، این قبرستونی که میگه، همون جایی که احمد رو نقشه معلوم کرده"
فرشید:"که چی؟"
-"چه قدر خنگی تو، باید بریم اونجا رو بکَنیم"
-"پیرمردَ رو چی کار کنیم؟"
-"وقتی خواست بره تو بلند می شی و باهاش میری، من و مسعود هم بعد شما میریم قبرستون، وُ اونجا رو می کنیم و عتیقه رو پیدا می کنیم و میایم"
-"اگه خواست شما رو بیدار کنه، چی؟"
-"یه دروغی، چیزی بهش بگو... بگو اینا بد خوابن، اگه بیدارشون کنی می زنن تیکه پارَت می کنند"
-"اینکه واقعیته!"
-"ببند درو گاراژو... گرفتی چی گفتم؟"

-"با اینکه از اولم گفتم، این فامیل شما نقشه رو اشتباهی نوشته و ما هم اشتباهی اومدیم، ولی باشه، شما برین قبرستون، لنگه کفش که هیچ، شما اگه یه دونه استخون هم پیدا کردین، من لباس زنونه می پوشم، می رم بالای پل واسَتون عربی می م. ولب اگه چیزی پیدا نکردین شما باید ب ین."
در همین بین پیرمرد لحافی را کنار زد و چاقویی که زیرش بود، برداشت و درون جیبش گذاشت.

آسمان هنوز سیاه بود. فرشید بیرون خانه چراغی دستش بود و از پنجره داخل خانه را نگاه می کرد. چارکی از خانه بیرون آمد و در رابست و دسته کلیدی از جیبش بیرون آورد و مشغول قفل در شد.
فرشید:"چرا درو قفل می کنید؟"
-"واسه احتیاط"
-"خُب شاید بچه ها بخوان از تو ماشین چیزی بر دارن"
پیرمرد در را قفل کرد و چراغ را از فرشید گرفت و گفت:"خی راحت عزیزم، اینا تا خود صبح هم بیدار نمی شن!"

زمان زیادی از رفتن فرشید و چارکی نگذشته بود که عباس و مسعود از خواب بیدار شدند و به سمت در رفتند.
مسعود نگاهی به در کرد و گفت:"عباس آقا در قفلِ."
-"قفلِ؟!"

چارکی چراغ را دستش گرفته بود و کمی جلو تر از فرشید راه می رفت. پیرمرد در کوچه ای پیچید و گفت:"وقتی می خواستم اون دوتا رو بیدار کنم، چی بغل گوشم گفتی؟"
جو نیامد. پیرمرد یک بار دیگر حرفش را تکرار کرد، برگشت و پشت سرش را نگاه کرد کرد، خبری از فرشید نبود، رفت سر کوچه و اسمش را صدا زد، ناگهان دستی به شانه اش خورد. پیرمرد فریادی کشید و برگشت و فرشید را پشت سرش دید. سیلی ای به او زد گفت:"کجا رفتی احمق؟"
-"شما کجا رفتین؟"
-"سوالم رو با سوال جواب نده، چشم ها تو باز کن نور چراغ رو ببین تا گم نشی. گرفتی؟"
-"آره"
-"اگه گرفتی این چراغ رو بگیر، یه سنگ رفته تو کفشم در بیارم"
پیرمرد در همان ح ی که خم شده بود گفت:"وقتی می خواستم اون دو تا رو بیدار کنم چی در گوشم گفتی؟"
فرشید تلفنش را در آورد و گفت:"گفتم، اونا رو بیدار نکن، عباس بد خواب بشه، عصبانی میشه"
چارکی بلند شد و چراغ را گرفت و گفت:"خُب عصبانی شه، به جهنم."
-"این جوری نگو پدرم. این تا الآن سه بار برای چاقو کشی رفته زندان"
پیرمرد بدون این که تغییری در چهره اش بدهد، چاقو اش را از جیبش در آورد و گفت:"منم رفتم زندان. اینکه چیزی نیست."
فرشید که رنگش پریده بود گفت:"چه خوب!"

مسعود از پنجره بیرون پرید و رو به عباس که در خانه بود گفت:"عباس آقا یه کم زور بزنید در میاین."
عباس از پنجره بیرون آمد و گفت:"این یا خودش احمقه یا فکر کرده ما احمقیم"
-"مسعود کلید ماشین را از عباس گرفت و گفت:"هر دوتاش!"
مسعود و عباس رفتند و صدای تلفن عباس از خانه آمد.

فرشید گوشی را قطع کرد و زیر لب چیزی گفت. چارکی برگشت و نگاهی به فرشید کرد و گفت:"باز که عقب موندی."
-"سنگ تو کفشم رفته بود، شما برید الآن میام."

عباس روی تپه نشسته بود و به درختی تکیه داده بود و سیگار می کشید،
پایین تپه هم بیل و کلنگ دست مسعود بود و داشت زمین قبرستان را می کَند.
مسعود:"خسته شدم عباس آقا، یه متر کَندم به چزی نرسیدم... فکر کنم اینجا چیزی نیست، بیاین برگردیم خونه."
عباس بلند شد و ته سیگارش را به مسعود داد و گفت:"انقدر حرف نزن... بیا اینو بگیر بذار تو جیبت این طرفا سطل نیست."
مسعود ته سیگار را گرفت و گفت:"عباس آقا من واقعا دارم می ترسم"
عباس دوباره به سمت درخت رفت و گفت:"تا من اینجا هستم از چیزی نترس"

چارکی داخل شد و کلید برق آن را زد، چراغ ها روشن شد، لبخندی زد و گفت:"بیا تو پسرم، بیا تو عزیزم."
فرشید داخل آمد.چارکی چراغ را گرفت و در حالی که آن را خاموش می کرد گفت:"قصه این جنِ رو برات گفتم؟"
-"آره یه چیزایی گفتین"
-"نه کامل نگفتم، بشین رو سکو کامل برات بگم"
فرشید نشست و چارکی هم کنارش نشست و گفت:" من از وقتی که به دنیا اومدم تا موقعی که واسه درس رفتم تهران، تو همین جا بودم. اون موقع ها مرده ها رو تو قبرستون قدیمیه خاک می د. اما وقتی رفتم تهران و موقع فوت بابام برگشتم، دیگه مرده ها رو اونجا خاک نمی ، می گفتن جِم برگشته.
اینجا یه مُقنی ای داشت، وقتی یکی می مُرد براش قبر می کَند.
یه بار یکی از اهالی می میره و این بنده خدا زود تر میاد قبرستون تا واسش قبر بکَنه، وقتی اهالی میان که مرده رو خاک کنند، می بینند این بنده خدا بی هوش تو قبر افتاده. از تو قبر بلندش می کنند و هر جور هست به هوشش میارن. راست و دروغش رو نمی دونم، ولی مردم میگن این مُقنیه جِم زده شده بوده. بعد از اون دیگه این آدم عوض شد. یه بی پدر مادری شد که نگو، یه نفر نبود تو روستا که بلایی سرش نیاوُرده باشه.
یه دو ماه بعد از این ماجرا ها جنازش رو تو یکی از ابه های روستا پیداش . صورتش پر خون بود... فکر کنم خود اهالی حسابش رو رسیده بودند."
-"چه جالب"
-"آره عزیزم. ولی من که اصلا به جِم و جن و این جور چیز ها اعتقاد ندارم"
فرشید سرش را بالا آورد و نگاهی به پیرمرد کرد و گفت:"منم مثل شما هیچ اعتقادی به این جور چیز ها ندارم!"

هوا گرگ و میش شده بود. عباس از تپه پایین رفت و نگاهی به گودالی که مسعود کنده بود و کرد و گفت:"نه، مثل اینکه آدرسو از اول اشتباهی اومدیم... من می رم خونه، تو هم اینجا رو پر کن، صبح نشده برگرد یه وقت این پیرمرده شک نکنه"
عباس این را گفت و رفت.
مسعود روی زمین افتاد و با عصبانیت روی خاک ها چنگ کشید. ناگاه حس کرد دستش به چیزی خورده است. نشست و خاک را کنار زد، چیزی آبی رنگ از خاک بیرون زد. لبخندی زد و بلند شد و فریاد زد:"عباس آقا... عباس آقا"
جو نیامد. از چاله بیرون آمد و به دنبال عباس گشت، اما چیزی دیده نمی شد. برگشت و درون چاله نشست و آرام جسم آبی رنگ را از خاک بیرون کشید. جام لاجوردی رنگی که پایینش تصویر بُزی کنده کاری شده بود را برداشت و به سوی شفق گرفت و خندید، خنده هایی که تَه هرکدامش به فریادی ختم می شد.

صدای تلفن عباس از خانه می آمد، عباس از پنجره داخل شد و تلفن را برداشت. فرشید بود. عباس جواب داد :"چیه؟"
-"ده بار زنگ زدم، چرا جواب نمی دین؟نگران شدم."
-"جوش نزن پوستت اب میشه. رفته بودیم قبرستون."
-"چی شد؟ چیزی پیدا کردین؟"
-"می خواستی چیزی پیدا کنیم؟!"
-"جانم!"
-"می گم چیزی پیدا نکردیم عوض اینکه ناراحت بشی، میگی جانم؟!"
-"رو پل هوایی با مانتو و دامن چه قدر خوشگل می شی."
عباس عصبانی شد و تلفن را به سمت دیوار پرت کرد و سرش را روی بالش گذاشت و خو د.

خورشید طلوع کرده بود. مسعود بیل و کلنگ را درون جیپ و جام را هم درون کوله اش گذاشت و به سمت خانه رفت و زنگ زد. فرشید در را باز کرد و گفت:" بَه، آقا مسعود. چه خبر؟ لباس ها تو بپوش می خوایم بریم"
-"عباس آقا این چی میگه؟"
عباس از روی تشک غَلتی زد و گفت:"میگه، چیزی پیدا نکردین باید برین بالای پل قِر بدین. آندرستن؟"
مسعود:"دروغ میگه عباس آقا"
فرشید:"دروغم چیه. مگه چیزی پیدا کردین؟ تو یه تیکه استخون هم به من بدی من قبول می کنم"
مسعود قدری سکوت کرد و بعد دستی به کوله اش زد و گفت:" من فقط بندری یاد دارم ب م"
-"جون تو فقط بندری ب "


فرشید درون خانه نشسته بود و ی را در گوشی اش نگاه می کرد و می خندید.
عباس نگاهی به فرشید کرد و گفت:"ببند اون در جهنم رو... اون رو پاک می کنی یا بیام اون گوشی رو تو... تو آستینت کنم؟!"
-"چرا شاکی میشی؟! آها... پاکش ... ولی اگه فردا بیکاری. یه آشنا دارم تو کار مجالس و این جور چیز هاست. دو ساعت واسشون قِر بدی راحت پونصد کاسبی..."
-"مقادیری خندیدم!... یداره چی گفت؟!"
-"صبحی یه آدرسی رو فرستاد و واسه ساعت نه شب قرار گذاشت."
-"ساعت هشته... باید الآن بگی؟!"
-"خُب پرسیدی که نگفتم؟!"
عباس دستانش را بالا گرفت و گفت:"اللهمَ اشفَن کلنَ مَرضنا اللخصوص فرشیدِ ما را"
فرشید با خنده گفت:"الهی آمین"
مسعود از اتاق بیرون آمد و گفت:"ماشین رو روشن کنم بریم؟"
فرشید:"گوش و ه بودی؟!"
عباس:"نخیر، شما می شینی تو خونه"
مسعود:"چرا؟!"
-"همین که گفتم... وامیستی خونه."

ساعت از دوازده گذشته بود و هنوز فرشید و عباس برنگشته بودند. مسعود جام را دستش گرفته بود و نگاهش می کرد. تلفن زنگ خورد. مسعود تلفن را برداشت و گفت:"چیه عباس جان؟! ... شما؟... چی؟ ... کجا؟ ... آره یاد دارم ... خودمم رو می روسونم ..."

عباس روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و گردنش بسته بود. آرام اشک می ریخت، اما همین که صدای مسعود را شنید، اشکش را پاک کرد. مسعود داخل اتاق آمد و گفت:"چی شده عباس آقا؟ ... کی اینجوریت کرده؟ ..."
عباس دستش را روی صورت مسعود گذاشت و نفسش را به سختی بیرون داد و گفت:" جاده خالی بود. یه ربعی می شد که سر قرار واستا داده بودیم ولی هنوز یدار نیومده بود. فرشید گفت میرم یه دوری این ور ها بزنم شاید پیداشون کنم. چند دقیقه بعد از اینکه رفت، دو نفر ریختن سرم و کیفی که عتیقه ها توش بود رو ازم گرفتن و رفتن..."
عباس صورت مسعود را نزدیک تر کرد و گفت:" همه این ها، کارِ فرشیده ... اون عتیقه ها رو ید... مسعود! پیداش کن ..."
***
بازی ششم:روزگارِ دروغ و خیانت
زنگ در رو زدم. صابخونه فرشید جواب داد:" کیه؟"
گفتم:"دوست فرشیدم. از شهرستان اومدم... هر چی زنگ خونش رو می زنم جواب نمی ده... شما نمی دونید کجاست؟"
-"نه ... دیروز اومد کلید ها رو تحویلم داد، پول پیش رو گرفت و رفت"
-"مگه پول پیش رو قبلا نگرفته بود؟"
-"تا موقعی که خونه رو خالی نکنه کهمن بهش پولِ پیش رو بهش نمی دم... دیروز خونه رو خالی کرد یه سرس اثاث رو هم که قبلا توی پارکینگ گذاشته بود رو جای اجاره عقب افتادش بهم داد و رفت"
-"ممنون"
-"کجا میری پسرم؟! ... امشب رو اینجا واستا، فردا حتماً آدرس فرشید رو برات پیدا می کنم... وایستا... کجا رفتی؟"
از اونجا بیرون اومدم و تلفن رو از جیبم برداشتم و شماره فرشید رو گرفتم. گوشیش خاموش بود. دستم رو تو جیبم و خواستم تلفن رو بذارم داخلش که دستم به ته سیگار های عباس خورد، درشون اوردم تا بندازمشون سطل . اما یکی شون مال عباس نبود. یکی شون آبی بود. درست مثل سیگاری که جهانگیری می کشید.
اما ته سیگار جهانگیری تو جیب من چی کار می کرد؟!
خیلی پیگیرش نشدم و یه تا ی گرفتم و رفتم خونه جهانگیری. اما تمام راه ذهنم مشغول اون ته سیگاره بود.
جهانگیری فقط یه بار به عباس سیگار تعارف کرد و عباس دو تا سیگار ازش گرفت و کشید و ته سیگارش رو همون جا انداخت. غیر از اون بار دیگه دستِ عباس سیگار چنِل ندیدم.
یادم اومد وقتی رفتیم دامغان و زمین رو کندم، یه ته سیگار پیدا . فکر مالِ عباسه و بهش گفتم. اما اون قبول نکرد و گفت سیگارش رو اونجا ننداخته. نمی دونم، شاید اون ته سیگار مالِ جهانگیری بود.

رسیدم به خونه جهانگیری. جلو خونش پلیس وایستاده بود و پشت در خونش چند نفر بودند و سروصدا می د.
گیج شده بودم، رفتم توی جمعیت. یکی از پلیس ها دست زد روی شونم و گفت:"تو هم شاکی ای؟"
-"از کی؟"
-"از همین پیرمرده دیگه... سعید جهانگیری."
-"مگه... مگه ی کرده؟!"
-"تا دلت بخواد. از مردم پول می گرفته و نقشه یه جایی رو که قبلاً چندتا کاسه کوزه ی تقلبی رو توش کرده بوده، بهشون می داده... تا حالا سر خیلی ها رو کلاه گذاشته."
-"امکان نداره. شوخیه؟!"
-"نه."
-"ولی اونا واقعی بودن."
-"همه همین رو میگن"


***

بازی هفتم: جم،جادو،جن
نیمه های شب بود. مسعود از تا ی پیاده شد و چند قدمی در بین مزرعه های گندم رفت. ناگاه فرشید از باغی متروکه بیرون آمد و نگاهی به اطراف باغ کرد. مسعود خود را پشت دیوار باغ پنهان کرد. فرشید تلفنش را درآورد و با ی مسغول صحبت شد. واضح نبود چه می گفت، اما صدای خنده هایش را راحت می شد شنید.
مسعود چاقو اش را درآورد و به سمت فرشید رفت. دستی به شانه اش زد، فرشید برگشت و لبخندی زد و گفت:"بَه، آقا مسعود، اینجا چی کار می کنی؟!"
مسعود یقه فرشید را گرفت و به دیوار چسباندش و گفت:"من اینجا چی کار می کنم؟! ... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه قرار نبود با عباس برین عتیقه ها رو بفروشین؟ ها؟ پس اون دو تا قُلدر کی بودند فرستادی شون عباس رو بزنند؟ چرا عتیقه ها رو دُزدوندی؟ چرا؟ "
-"چِت شده مسعود؟! چی داری می گی؟!"
مسعود، فرشید را به دیوار کوباند و گفت:"می گی واسه چی عتیقه ها رو دُزدیدی یا ..."
-"باشه، باشه... اصلاً هر چی تو بگی... اصلاً من عتیقه ها رو یدم ... ولی اگه می خواستم فرار کنم مرض نداشتم گوشیم رو روشن کنم که پیدام کنی... من ی رو خبر ن عباس رو بزنه..."
مسعود دوباره فرشید را به دیوار کوباند و گفت:"عتیقه ها رو واسه چی یدی؟ اونا که الکی اند؟!"
-"تقلبی اند؟!"
-"آره تقلبی اند... اما تو میدونستی... از اولم می دونستی... تو با اون افتِ احمق... با اون سعید جهانگیری دستت تو یه کاسه بود..."
-"چی داری میگی؟!"
-"تو از اول با جهانگیری نقشه کشیده بودید پول های ما رو بگیرین... تو میدونستی تو اون چاله، جهانگیری چی قایم کرده... تو اون روستایی که رفتیم هیچی توش پیدا نمی شه... چون تو اون شریک افتت چیزی توش قایم نکرده بودید"
-"به خدا قسم من هیچ کدوم از اینایی که تو می گی رو نمی دونستم... به خدا قسم"
-"دروغ میگی..."
فرشید خودش را روی زمین انداخت و در حالی که گریه می کرد گفت:"من به تو، به عباس راست گفتم. باور کن"
"ببند دهنتو"
فرشید مشتش را پرِ خاک کرد و برخواست و آن را درون چشم های مسعود پرت کرد و از باغ فرار کرد.
کمی بعد مسعود از باغ بیرون آمد و به دنبال فرشید رفت.
فرشید کنار خانه ی متروکی روی زمین افتاد، خواست بلند شود که مسعود بالای سرش رسید. فرشید همان جور که ناله می کرد گفت:"به خدا قسم من به هیچ کدوم تون دروغ نگفتم... به خدا"
مسعود چاقو را به سمت فرشید گرفت.
فرشید:"مسعود... نه... مسعود باور کن... مسعود..."
مسعود چاقو را درون شکم فرشید کرد. چند قدمی عقب رفت، دست و پایش لرزید.
فرشید ت بود. دستی به شکمش زد، نمی توانست جلوی خون را بگیرد. روی زمین افتاد. دهانش پُر خون بود.

نمی شد فهمید ظلمات غروب است یا گرگ و میش طلوع؛ خانه متروک است یا نیمساز؛ هرچه که بود اندک نوری بود تا صورتِ مسعود را دید و اندک دیواری بود که نور نیاید.
مسعود صاف ایستاده بود و مات به گوشه ی دیوار و جامِ آبی رنگ خیره. نمی شد فهمید ندای بلند درونش است یا سخن آهسته زبانش که در فضا پیچیده. با خودش است یا با دیگری.
هرچه که بود مسعود اینگونه می گفت:
"دست هام، صورتم، صورتش، همه چیز پرِ خون شده؛ پرِ خون. باورم نمیشه که اون دیگه نفس نمی کشه، شاید یادم رفته همه چیز تقصیر من بوده، چون هیچ عذاب وجدانی ندارم. انگار فقط شیرینیِ انتقامِ که به رگ هام می ریزه، اما این تلخیِ کوفتی دهنم رو تلخ کرده،این طعم خون..."

جِم،جادو،جن

مانی دُرمیدی
اردیبهشت ماه 96




مشاهده متن کامل ...
رمان افسانه زندگی مرموز
درخواست حذف اطلاعات

ادامه»»

post 6

فصل سوم رمان افسانه زندگی مرموز«بازگشت خاطرات»


جولیا رو به من کرد و ادامه داد شاید اون شخص خود شما هستید؟

-نه امکان نداره.من متعلق به یک دنیای دیگه هستم.من فقط میخوام جواب بگیرم.نیومدم جادوگرهارو شکار کنم.

-از یه جای دور اومدی یعنی اینکه با دلیل بسیار بزرگی اومدی.بعدشم.تو اصلا نمیمیری.اینم خودش یه جوابه.

شاهزاده-حق با جولیاه.بهتره بری تا خودت بفهمی که کی هستی و چه خبره.

جولیا-بره؟کجا بره؟قضیه چیه؟

شاهزاده-الیزا اون میخواد بره به جنگل کوهستان.باید به جواب هایی برسه.

جولیا-جواب؟تو کوهستان؟شوخی میکنید؟مگه تو کوهستان چه خبره؟اصلا منطقی نیست که بری.

-پرنسس لطفا بزارید برم.من چیزیم نمیشه.

جولیا-واقعا فکر کردی چون گرگ ها بهت کاری نداشتن میتونی از دست جادوگرا هم فرار کنی؟

-جادوگرا؟

شاهزاده-درسته جادوگرا تو اون جنگل زندگی میکنن.ولی هیچ وقت روز خودشونو نشون نمیدن.اگه تا قبل از غروب افتاب برگردی مشگلی پیش نمیاد.قبل از غروب افتاب برگرد.

-من یک شب اونجا بودم.اونجا چیزی نیست.

شاهزاده-شاید واقعا هیچ چیزی و ی با تو کاری نداره.

جولیا-نه.نه.مادرم میگفت جادوگرا کاری به این چیزا ندارن.اونا هر طلسمی رو میشکنن و اجرا میکنن.

شاهزاده-شاید اونا پیداش ن د.

جولیا-نه.اونا حتی قبل از اینکه وارد جنگل بشی تورو میبینن.منتظر میشنند تا گرگ ها اونهارو معطل کنه تا شب بشه.بعد اونا وارد قضیه میشن.حتی اگه گرگا باهات کاری نداشته باشن اگه شب بشه کارت تمومه.فقط مگه اینکه جنگلو به اتش بکشی و فرار کنی.

-اره.من دفعه قبلی جسدهارو سوزوندم و اتش بزرگی درست و بعد از جنگل بیرون زدم.

جولیا-باشه.ولی اونا میدونن اینبار اینکارو میکنی.اماده تر میشن.

شاهزاده-حق با جولیاه.باید قبل از غروب افتاب برگردی

-باشه.پس من اماده میشم.

جولیا-این اصلا به صلاحت نیست.نباید دوباره وارد اون جنگل بشی

رو به طرف شاهزاده و بهش گفتم لطفا یک اسب بهم بدید.جولیا با شندین این حرف و بی محلی من بسیار عصبانی شد ووارد اتاقش شد و در رو بست واجازه ورود به هیچ رو نمیداد.به هر حال من نمیتونستم که منتظر بمنونم که ببینم کی قرار بود در مورد زندگیم بفهمم.راه سفر رو در پیش گرفتم واز شهر بیرون زدم.چند روزی گذشت و من بالا ه به کوهستان رسیدم و با تمام اینکه میخواستم بفهمم که زندگیم چه اتفاقای برام افتاده بود ولی صبر که روز بگذره تا یک صبح خیلی زود وارد جنگل بشم.

تقریبا تمام شب را بیدار ماندم و صبح خیلی زود قبل از اینکه افالب در بیاد وارد جنگل شدم و به دنبال اون درختچه ای که تو خواب دیدم میگشتم.صداهایی اطرافم میشندیدم.خیلی ترسناک بودند.پاهایم بند اومده بود و نمیتونستم حرکت کنم.صداهای خش خشی اطرافم به صورت ناگهانی میشنیدم.چند لحظه بعد احساس چیزی به سرعت از یه طرف رد شد.ندیدمش ولی مطمعن بودم خبری بود.صداها بیشتر و بیشتر میشد تا این که ناگهان همه چیز متوقف شد.انگار افتاب در اومده بود.حالا فهمیدم که مشکل نور بود.و اتش باعث میشد که نور بسیار زیادی ایجاد بشه.اما یک نکته هنوز بود.من هنوزم نمیتونستم ت بخورم.احتمالا هنوز طلسم سر جاش بود.باور ن ی بود.اولین بار بود که باور می جادو وجود داره.و جالب تر از اون این بود که اونو حس می و منو گرفتار کرده بود.ولب باید کاری می .چون وقت زیلدی نداشتم و باید قبل از غروب افتاب از جنگل بیرون میزدم.تقریبا تا قبل از ظهر من همونجور خشکم زده بود و نمیتونستم حرکت کنم.اوضاع خیلی بد شده بود.اگر تمام روز اونجوری میموندم حتما شب میشد و کارم تموم بود.دیگه داشتم از کوره در میرفتم.تصمیم گرفتم نهایت تلاشمو م تا ت ی بخورم.اما یک لحظه بعد بدون هیچ زحمتی احساس که ازاد شدم.عجیب بود.ولی همین قدر مهم بود که سریع دنبال درختچه بگردم.تقریبا تمام روز رو به دنبال درختچه گشتم و بیشتر جنگل رو زیرو رو ولی هیچ اثری از درختچه نبود و همه درختان به قدری بزرگ بودند که انتهای انها معلوم نبود.دیگه خسته شده بودم و تصمیم گرفتم که بشینم و استراحت کنم.ولی یک لحظه متوجه شدم که خورشید داشت غروب میکرد.به سرعت بلند شدم و با نهایت تلاش به سمت بیرون از جنگل دویدم.ولی هرچه قدر که میدویدم انتهایی در کار نبود.احتمالا طلسمی در کار بود.صداها باز برگشتند و داشتند دیونم می د.با عصبانیت فریاد کشیدم من اینجام چی میخواید؟

از پشت سرم ص اومد و زود.زود برگشتم ببینم چی بود.دختری جوان و زیبا روبروی من ایستاده بود و به من زل زده بود.متعجب به نظر میرسید.اما من بیشتر متعجب بودم.با عصبانیت فریاد زدم چهره واقعیت رو نشون بده.من میدونم که جادوگری.خندید و دوباره رو به من کرد وگفت چهره واقعی؟زیاد مادرت برات قصه تعریف کرده.چهره واقعی من همینه.درسته جادوگرم.ولی خدا که نیستم.هیچ نمیتونه چهرشو عوض کنه.

-امکان نداره.این یعنی اینکه تو یه انسانی.

-اره انسانم.که چی.ما هم زندگی میکنیم.ما هم خونه داریم و قبیله داریم.فقط مجبوریم دور از مردم زندگی کنیم.

-پس چرا دارید اونارو میکشید و اذیت میکنید؟

-اونا همه چیزو از ما گرفتند.خانواده های مارو میکشتند و میگفتند که شماها حق ندارید تعادل طبیعت رو به هم بزنید.میگفتند فقط خداوند صاحب قدرته.حالا نوبت ماست که انتقام بگیریم.

-ولی اگه شماها جادوگرید پس چرا اونا شمارو تونستند بکشن.

-ما که خدا نیستیم.اولین ی هستی که اینقدر زنده مونده.باید کارتو تموم کنم.ولی به یک خاطر هنوز زنده ای.چطوری از طلسمم رد شدی.چطوری؟

-پس اگه شماها خیلی قدرت ندارید یعنی اینکه نمیتونید منو بکشید.

-چرا نتونیم؟ما دیگه روح که نیستیم.دست داریم پا هم داریم.

-البته.ولی باید به اعطلاعت برسونم که هیچ نتونسته به من اسیبی بزنه.

-اها.که اینطور.پس فک کردی که از پس من بر میای.باید بگم که من جادوگرم و انسان معمولی نیستم.

بعد از تمام شدن حرفش با یک رسرعت باور ن یی جلوم ظاهر شد و یک کلمه گفت:تو خیلی عجیبی.منو ببخش مجبورم بکشمت.بعد سریع گردن منو ش ت و از اونجا دوز شد.تقریبا صبح شد و انگار از خواب بلند شده بودم.واقعه ب واقعا منو تحت تاسیر قرار گذاشت.اگر اون واقعی بود یعنی اینکه اونا هم زندگی میکنن.پس اونها بد نیستند.یا حداقل به خاطر خونواده هاشون اونکارو می د.حتی اگر من یک شکارچی میبودم نمیتونستم اونهارو بکشم.اونها هم ادم بودند و زندگی می د.کل وجودم گیج شده بود.پر از سوالات عجیب شده بودم.دلم میخواست بیشتر بدونم.کمی با خودم کلنجار میرفتم که یادم اومد که باید دنبال درختچه بگردم.دوباره شروع به جستجو تا درختی عجیب که تو خوابم دیده بودم رو پیدا کنم.شاید اون جواب تمام سوالات من رو میداد.

تمام روز گذشت و من تقریبا کل کوهستلن رو گشتم ولی اثری از چنین درختی نبود.کم کم نامید شدم و دوباره شروع به عقب برگشتن حتی در راه بازگشت دست بردار نبوم تمام اطراف را با دقت کامل تر تگاه می اما هیچ درختچه ای وجود نداشت درختان همه سربه فلک کشیده بودند و حتی از پایین برج انهارا نمیشد دید در میان راه حادثه ای عجیب تر مشاهده گرگ هارا یکی یکی قتل عام کرده بودند یک قتل عام بسیار غم انگیزاحساس می این کار الیزا بود.حتما انی رو فرستاده بود تا من رو پیدا کنند.مرگ گرگ ها شک بسیار عجیبی بود نمیدانم چرا نسبت به انها احساس گناه می کم کم برمیگشتم که از جنگل خارج بشم در میانی راه گرگی ضعیف و زخمی شده رو دیدم به من خیره شده بود نگاه بسیار عجیبی داشت لنگ لنگان بلند شد و راهی را میپیمود ظاهرا من باید به دنبالش راه میرفتم تقریبت چندین بار از پا در میمود و دوباره بلند میشد تا به جایی برسد بالا ه کاملا از پا درامد و کنار بوته ای نقش بر زمین شد عجیب بود من یک بار این بوته را دیده بودم.شاید همان درختچه بود.اما ان بوته درختچه محصوب نمیشد اما ممکن بود که همین باشد ابتدا کنار گرگ نشستم و به ان زل زده بود او هم نگاه بسیار داشت گویی که من را همیشه میشناخت.

بلند شدم و نزدیک بوته شدم هیچ وقت چنین چیزی ندیده بودم تمام برگ های ان بوته شکل های عجیبی داشتند.انگار نماد جادو بودند نمادی که جادوگر ها انرا کاملا میشناسند. کمی خندیدم. درختچه ای با برگ هایی شبیح به نماد جادوگرها برگی از انرا لمس و ناگهان همه چیز تغیر کرد کم کم همه چیز را به یاد می اوردم بیشتر خاطراتم رو. تمام چیزهایی که حتی نمیدانستم رو.انگار مغزم شده بود دریای دانش.سردرد عجیبی گرفتم.تمام وجودم گرفته بود.چشمام سیاهی رفتند.خاطراتم جلوی چشمام بود.مثل یک خواب میدیمشون.اسم واقعی من چیزی نبود جز اریا.فرزندی از مردی از سر زمین مقدس و مادری از سرزمین جادوگرها.مردی که در سرزمینی مقدس زندگی میکرد سرزمینی که هیچ شیاطینی و جادوگری یا چیزی اجازه ورود به ان را نداشتند.شخصی که در سفر های ماجراجویانه اش عاشق زنی از قبیله جادوگرها شد و باعث شد برای اولین بار پسری به دنیا بیاید که به صورت ذاتی دارای قدرت های خارق العاده ای بود.اما این کودک تهدیدی برای دشمنان انها بود.پس سرنوشت ان کودش به دستان مردی به نام مک داناوان س شده که با استفاده از جادوی سیاه در زمانهای مختلفی سفر میکرد تا از جادوگر های سیاه که میخواستند اورا نابود کنند فرار کند.پس ان کودک راهی برای نجات همه بود و او میبایست اورا به هدفش برساند.

اما گرگها.گرگها نمادی از قبیله گرگها بودند یا همان گرگ زاده ها که توسط جادوگر های سیاه نفرین شدند و تا ابد به شکل گرگ ماندند و اکنون انها هم چشم به انتظار ان بسته بودند تا روزی او بیاید و همه چیز را درست کند.

در این میان من مانده بودم که هیچ کدوم از این خاطرات رو نمیتونستم هضم کنم.و اینها فقط به صورت یک ایده توی ذهنم میپیچیدند پس شروع به ب بوته و بعد از این که بوته کاملا قطع شد تمام برگ های ان سوخت و به خا تر تبدیل شد و تکه چوبی از ان ماند که ظاهر بسیار عجیبی هم داشت وقتی کارم تمام شد چوب را بدست گرفتم اکنون دقیقا نمیدانستم که با ان چوب چه کار باید می اما میدانستم که کار چوب کاملا تمام نشده بود برخواستم و حرکت که برگردم به شهر اما چوب داشت به من چیزهایی را میرساند انگار با من ارتباطی برقرار میکرد کم کم ملطفتم میکرد که باید گرگ را نجات بدهم در دلم خودم هم خیلی دوست داشتم که دوباره من و ان گرگ روزگاری با هم داشته باشیم اما نمیدانستم که چه کاری باید انجام میدادم مطمعن بودم که چوب را قرار نبود که به صورت اجی مجی تکان بدهم ومیدانستم که هم چوب فقط یک وصیله ارتباطی بود و اینکار رو باید خودم انجام میدادم.پس زخم گرگ را بستم و کمی از خا تر برگ های بوته بر روی زخم ان گذاشتم.نیم ساعتی خو دم و گرگ تقریبا حالش بهتر میشد.هنگامی که من خواب بودم چیزی داشت صورتم را اذیت میکرد و باعثشد بیدار بشم و در کمال نا باوری گرگ رادیدم که کاملا خوب شده بود و داشت صورت من را لیس میزد کم کم داشتم دلبسته او میشدم خیلی ارام به نظر می امد درست مثل یک سگ دست اموز و باوفا شده بود.شروع به حرکت کردیم و بعد از گذشت چند روز به شهر رسیدم اما شهر ویران شده بود انگار در نبود من اتفاق هایی افتاده بود.اما ضاهرا به خاطر سلطه دراوردن ان نبود و معلوم بود کار جادوگرها بود.کاملا عصبی شدم.ان جادوگرهای اهمق بالا ه کار خودشان را د.نمیتونستم بگم که جادوگر ها بد بودند.چون انها هم انسان بودند و خود من هم معلوم نبود از اونها بودن یا نبودم.فقط میدانستم که باید جلوی انهارا میگرفتم.به هر قیمتی شده بود.

به سرعت وارد قصر شدم تا ببینم پرنسس و شاهزاده در چه وضعی بودند.وقتی وارد قصر شدم حس عجیبی بهم دست داد.همه جا داشت در اتش میسوخت.سریع وارد شدم و در اولین نگاه شاهزاده را دیدم که زیر اوار گیر کرده بود و سعی میکرد بیرون بیاد.سریع رفتم که نجاتتش بدم اما نرسیده فریاد زد برو جولیا رو نجات بده.سریع باش.گیج شده بودم نمیدونستم چه کاری باید انجام میدادم.سریع وارد اتاق جولیا شدم و اونو دیدم که از دود بیهوش شده بود.سریع اونو بیرون کشیدم و به یک جای ازاد بردم.اتش بسیار بزرگ شده بود.بسختی وارد شدم و دیدم در کمال ناراحتی شاهزاده تمام کرده بود.اونو بیرون کشیدم و کنار جولیا گذاشتم.کمی اب اوردم و به صورت جولیا پاشیدم.به سختی بیدار شد و بلند شد.گیج بود.دائم میپرسید چی شده.وقتی چشمش به شاهزاده خورد ش ت عظیمی درونش اتفاق افتاد.بدنش میلرزید.فریاد میکشید امکان نداره.محکم برادرش رو بغل گرفته بود و فریاد میکشید بلند شو برادر.جلو رفتم که با اون صحبت کنم اما عصبی شده بود و من رو پس میزد.دلم به حالش میسوخت.اکنون هیچ رو نداشت.دلم میخواست کمکش می .دوباره جلورفتم و اونو عقب کشیدم و شاهزاده رو بلند و گفتم باید خاکش کنیم.اما پرنسس مدام جلوی من رو میگرفت.با عصبانیت سر اون داد کشید جولیا اون مرده.باید از اینجا بریم بیرون.اتش به زودی اینجا هم میرسه.توقف کرد و به من خیره شد.خنده ای در میان گریه هایش کرد و رو به من گفت خوشحالم اینجایی.

ازم پرسید برادرم خوب میشه مگه نه.نمیدونستم چی جوابش رو میدادم.هیچی نگفتم.فقط سکوت .دوباره گریه اش گرفت.رفتم جلو که دلداریش بدم.با گریه میگفت حالا هیچ رو ندارم.دیگه تنهام.همه منو تنها گذاشتند.بغض منو هم گرفته بود.برای دلداریش بهش میگفتم من اینجام.من تنهات نمیزارم.اما ای کاش اینجوری بود.خانواده اون رو جادوگرها کشته بودند.مطمعنا اگر میشنید که من جادوگر بودم برای همیشه از من متنفر میشد.البتطه هنوز مطمعن هم نبودم که جادوگر باشم.هنوز نمیتوانستم باور کنم این اتفاق هایی که برام می افتاد واقعیت داشته باشن.اگر این ها همه خواب بودند چی.من چندین بار قرار بود بمیرم ولی هیچ اسیبی بهم نخورد.پس حتما یک خواب بود.ولی یه چیز کاملا عجیب بود.من کاملا احساس می .اما اگه من دچار یک توهم بودم چی. ی که داره زندگیشو با توهم میگذرونه.چون همه اتفاقهای غیرممکن درمورد من اتفاق می افتاد.انگار نقش اصی یا قهرمان داستان بودم و این کاملا خنده دار بود.با خودم کلی کلنجار میرفتم که دور و بر من چه اتفاق هایی می افتاد.کمی فکر و در ا به نتیجه رسیدم که هرطوری که پیش میرفت منم پیش برم و اگه این داستان منه بزار تمومش کنم.یا در نهایت داستان تمام خواهد شد یا از خواب بیدار خواهم شد و یا از این توهم در می امدم ودر نهایت یا می پذیرفتم که این زندگی من بود.

کاملا پذیرفتم که هر اتفاقی قرار بود بیافته من بپذیرم.بالا ه پرنسس بیدار شد و نگاهی به دوروبرش انداخت.وقتی یادش امد که چه اتفاقی افتاده بود باز در خود فرو رفت و اشک می ریخت.حق داشت.خانواده اش را ازدست داده بود.خانواده ای که من هیچ وقت نداشتم.نزدیک جولیا رفتم و کمی دلداریش می دادم.ازش پرسیدم چه اتفاقی افتاد؟اما بیشتر گریه اش میگرفت و جوری در خود فرو میرفت که انگار کودکی بود که درمادنه بود از این که بعد از این چه بلایی سرش خواهد امد.برایش خیلی ناراحت بودم.جلوتر رفتم و دستاشو گرفتم.برای دلداریش میگفتم نترس پرنسس من هستم و کمکت میکنم.رو به من کرد و با عصبانیت بهم گفت دیگه به من نگو پرنسس.من دیگه پرنسس نیستم.حالش خیلی اب بود.چیز بیشتری نگفتم.من زیاد به این دنیا اشنا نبودم و چیزی از مسائل اینجا نمیدانستم.

بلند شدم و نگاهی به اطراف انداختم.همه جا از بین رفته بود.مردم زیادی زنده نمونده بودند و شهر کاملا اسیب پذیر شده بود.قطعا این کار همون جادوگرهایی بود که می گفتند.مدت خیلی زیادی نگذشت که بیرون از شهر لشکری حاظر شده بود.قطعا هیچ شانسی نبود.سرباز های بسیار کمی مانده بودند و هیچ امیدی در مقابل انها نبود.ولی باز هم ی حاظر نبود تسلیم بشود.شخصی جلو امد و به صحبت برخواست.از انها میخواست که تصلیم شوند تا هیچ اسیبی نبینند.طبق گفته هایشان میگفتند که میخواهند شهر را دوباره س ا کنند و قول داده بودند که به هیچ اسیبی نزنند و به مردم و همه اجازه داده خواهد شد که مثل قبل زندگی کنند.بلند شدم و بر روی برج قلعه رفتم و نگاهی به انها انداختم.زیاد نمیفهمیدم که راست میگفتند یا دروغ.ولی چاره ای نداشتند و باید می پذیرفتند.ولی هنوز گیج بودند و نمیدانستند که چه انتخ کنند.من به عنوان مذاکره کننده شروع به صحبت.به انها پیشنهاد دادم که یک شخص مورد اعتماد به داخل بیاید تا صحبت کنیم.اونها هم بلامانع پذیرفتند و یک نفر را به داخل فرستادند.

بالا ه دور یک میز جمع شدیم تا در صحبتی در مورد شرایط کنیم.ابتدا فرستاده شده به حرف پیش امد و گفت که مایل هستند که با مذاکره کننده گان اشنا شوند.به عنوان مذاکره کننده شخصی بلند شد و همه را معرفی کرد و حتی پرنسس را در میان اعلام حظور کرد.فرستاده شده بلند شد و خودرا معرفی کرد که وی شاهزاده توماس هستند و مایلند که شهر را در مقابل هر اسیبی محافظت کنند.من زیاد با این مسائل اشنا نبودم و چیزی نمیگفتم.به همین خاطر شاهزاده رو به من د و گفتند که در این میان همه معرفی شدند ولی هیچ شمارا معرفی نکرد.از من خواست که افتخار اشنایی به او را بدهم.بلند شدم و به نشانه احترام گفتم من ادوارد هستم و به عنوان یک میهمان در اینجا حظور دارم.شاهزاده به نشانه احترام سری تکان دادند و بدون هیچ صحبتی نشستند.با لحن احترام از شاهزاده خواستم که اجازه دهند تا مردم و انی که در قصر باقی مانده اند با همان رطبه اشان و شرایطشان زندگی کنند.شاهزاده هم بلند شد و شرایطش را ذکر کرد.خواست که بدون خونریزی شهر را تحت کنترل در اوردند و اورا به عنوان شاه انجا معرفی کنند.و در ادامه رو به من د و گفتند که چیز دیگری هم هست.پرسیدم چه چیزی.کمی تامل کرد و گفت که باید بدانید که امکان ندارد پرنسس بتوانند بعد از شاه شدن او یک پرنسس بماند.بلند شدم و گفتم منظور شما چیه.ازم خواست که اروم باشم و گفت برای اینکه جزعی از خوانواده سلطنتی باشد باید با او ازدواج کند تا به عنوان یک ملکه بعنوان صلح بین دو طرف باشد.به ارومی نشستم و پرنسس با ترس به من نگاه میکرد و هیچ چیزی نمیگفت.کمی تامل و بعد رو به شاهزاده و گفتم که امر بسیار خوبیست.و خواستم که خود پرنسس در اینباره تصمیم بگیرند.شاهزاده هم بلند شدند و گفتند عجله ای نیست و هر وقت که خواستند تصمیم بگیرند.شاهزاده بالا ه .ارد قصر شدند و شهر را تحت کنترل در اوردند و شهر دوباره جان میگرفت.

یک جا نشسته بودم و داشتم با خودم فکر می که پرنسس یکباره جلوم ظاهر شد.کمی پریشان بود.کنارم نشست و و ازم چیزی پرسید.پرسید که چرا گفتم اسمم ادوارد هست.منم جواب دادم حقیقت اسم واقعی من ادوارد بود و من اینو چند روز بود که فهمیدم.کمی خندید و گفت یعنی تازه از زندگیت و خانوادت بالا ه چیزایی فهمیدی؟جواب دادم تقریبا.دوباره بهم زل زد و گفت حتما هرچی جواب میخوای هم تو همون جنگل بود.یک لحظه ایستادم و به فکر رفتم.جنگل کوهستان.من باید بازم بر میگشتم اونجا.رو زو به پرنسس و گفتم که اونایی که اینجارو به روز در اوردند کی بودند؟جواب داد نمیدونم.ولی با وجود اینکه همه جا اتیش گرفته حتما کار جادوگرها بوده.دوباره ازم پرسید که چرا میخوام بدونم.رو به اون و گفتم که من باید برگردم جنگل.اینبار با عصبانیت تمام بلند شد و توروم ایستاد و گفت چرا؟میخوای بری با اونها مبارزه کنی؟اصلا میئونی اونها کی هستند و چطوری هستند؟بلند شدم به عنوان دلدلری گفتم که لازم نیست بترسه.و بهش گفتم که بله میدونم که چه شکلی هستند و چطوری هستند.کمی شکه شد و بهم گفت که اونهارو دیدم یانه.بهش جواب دادم که بله دیدم.روبهم گفت که پس چطوری زنده ام.

دوباره جواب دادم که انگار یادت رفته من کی هستم.کمی خندید و گفت هرکی باشی انها جادوگرند و اینچیزارو نمیفهمند.دستاشو گرفتم و بهش گفتم که هیچ اتفاقی نمی افته و لازم نیست بترسه.و ازش خواستم که به درخواست شاهزاده پذیرش بده تا زندگیش بهتر بشه.توروم نگاه میکرد و اشک تو چشماش جمع شده بود با عذاب تمام توروم گفت که منو دوستم داره.فورا از ترس دستاشو ول و یک قدم عقب رفتم.ولی فورا جلو امد و دستامو گرفت و گفت که هیچ چیز برام اهمیتی نداره.وگفت که دیگه خانوادش مردند و تنها ی که براش مونده منم.دیگه داشت گریم میگرفت و ازش میخواستم که زندگیشو نابود نکنه.ازش خواستم که به درخواست شاهزاده موافقت کنه و منو فراموش کنه.بهم زل میزد و میگفت چطوری.گفت که هیچ چیز براش اهمیتی نداره و بزارم باهام بیاد.خیلی رمانتیک بود و لی دور از واقعیت بود.هرکاری می نمیپذیرفت تا اینکه مجبور شدم بگم جولیا من یه جادوگرم میفهمی؟یک لحظه کلا توقف کرد و به چشمام زل زد و بعد دستامو ول کرد و از اونجا دور شد.با دیدن اون شرایط هم من هم اون کاملا خورد شده بودیم.

خیلی اوضاع بدی شده بود.فکر نکنم هیچوقت منو میبخشید.هرچی داشتم جمع و بدون خداحافظی از شهر زدم بیرون وبه طرف کوهستان حرکت .بعد از گذشت چندین روز به دل کوهستان رسیدم وهمونجا نشستم تا شب بشه.اما خیلی نگذشت که دورو ورم چیزهایی رو احساس .اولش فکر گرگ ها کمین کرده بودند ولی بعد متوجه شدم قضیه گرگ ها نبود.کم کم داشتند القا های ترسناکی را وارد می د که یک لحظه سزپا ایستادم وگفتم بیایید بیرون میدونم اینجا هستید.چند لحظه بعد پنج دختر دورتادورم جمع شدند و داشتند میخندیدند و میگفتند که چی باعث شده اینقد با جرعت بشی.یکی اونور با لحن تمس افرینی داشت میگفت اوه شما خونواده منو کشتین و من اومدم انتقام بگیرم...همینطور داشتند دورو ورم چرخ میزدند که با عصبانیت داد زدم یک جا وایسید.برای انتقام نیومدم.از همه بزرگتر جلو تر اومد و دستاشو به گردنم میداد و گفت که پس چرا تکو تنها اومدی وسط این جنگل عحیب و غریب.

دستشو از رو گردنم پس زدم وگفتم اومدم حرف بزنم.همه با هم خندیدند و با تمس میگفتند اومده حرف بزنه.حرفاشون یه جورای رو اعصابم بود و داشتم از کوره در میرفتم.با عصبانیت فریاد کشیدم میشه خفه شید.بزرگتره با عصبانیت جلوم ظاهر شد و گفت چه دلیلی باعث میشه که ما تورو نکشیم.کمی خندیدم و گفتم اینکه نمیتونید منو بکشید.کمی نیشخند زد و عقبتر رفت و گفت اونقت کی میخواد جلوی منو بگیره؟تو؟یک لحظه از پشت سرم یکی اومد و گفت چی باعث شده که اینقد طولش بدین و اینو نکشین.سریع برگشتم و اونا نگاه .عجب تصادفی بود.دقیقا همون جادوگری بود که برای اولین بار دیدمش.اونم یک لحظه جاخورد وبا تعجب گفت که امکان نداره.باتعجب جلو اومد و دست بهم زد ببینه روح نیستم و گفت تو بازم تو؟نو چطوری زنده هستی.پنج دختر دیگه تعجب کرده بودند و پرسیدند که چی داری میگی.تو اینو قبلا هم دیدی؟رو به اونها کرد و گفت قصم میخورم یه بار خودم کشتمش.بعد گفت شاید افسونی چیزی شده که نذاشت بمیره.بعد سریع اومد و گفت چه افسونی باعث شده که نمیری؟بهش گفتم که اومدم باهاتون حرف بزنم.با رئیستون.باید پادشاهی چیزی داشته باشین تو شهرتون.کمی خندیدند و گفتند چون با یه افسون نمردی دلیل نمیشه که بزاریم زنده بمونی و وارد شهرمون بشی.با لحن عصبانیت بهشون گفتم که اومدم حرف بزنم و الان ساعت هاست که دارم با شما کلکل میکنم.اصلا شما مگه نباید نتونید توروز اینجا باشید.

همینو که گفتم یک باره واکنش عجیبی نشون دادند که انگار داشتند از گرما میسوختند و فورا داشتند فرار می د به یک طرف.سریع دنبالشون راه افتادم ولی خیلی با سرعت راه میرفتند و نمیشد بهشون برسم.اما باید میفهمیدم کجا میرفتند.با سرعت تمام به سمتشون میدویدم و اونها داشتند از چیزی میسوختند و انگار نور روی اونها دوباره تاثیر پیداکرده بود.بالا ه بعد از گذشتن از یک راه طولانی از جنگل عبور کردیم و اونها فورا نقش بر زمین شدند و از حال رفتند.وقتی دیدم اونور جنگل افتاده بودند و لباسهایشان سوخته بود رومو برگردوندم و با تمس گفتم میشه جمع کنید خودتونو سریع تر و منو پیش رئیستون ببرید.با عصبانیت میگفتند لعنت به تو تو دیگه چه جور جونوری هستی.با لحن تمس گفتم نمیخواید لباس بپوشید؟من نمیتونم زیاد اینجوری بمونم.باعصبانیت فریاد زد از کجا بیاریم اخه.باید بریم شهر که حتی یه نفرمون هم لباس نداره که بره واسمون بیاره.نمیدونستم تعجب کنم یا واقعا شبیح به انسان ها زندگی می د.بهشون گفتم یعنی هیچ جادو جنبلی بلد نیستید که لباس تنتون کنید؟یکی جواب داد فکر کردی ما کی هستیم.اصلا تو چطوری اونکارو کردی؟جواب دادم کدوم کار؟با عصبانیت جواب داد لعنت به تو چطوری مارو سوزوندی؟اونها نفرینو ش ته بودند.

جواب دادم کی ها؟جواب داد میشه دست از سرمون برداری.جواب دادم نمیشه.من باید بفهمم اینجا چخبر بوده.چرا این همه ادم بیگناه رو کشتین؟جواب داد ما نمیدونیم.ما نکشتیم.برو از همونهایی که کشتند بپرس.به هر حال خوب د.باعث نفرین ش ته بشه تا بتونیم رنگ خورشیدو ببینیم.برگشتم و گفتم رنگ خورشید که دیدم تکه چوبی به طرفم پرت شد و با عصبانیت فریاد میزدند که برو گمشو.کمی خندیدم و گفتم حالا گیرم من رفتم.شماها بدون لباس چیکار میخواید ید.جواب دادن به تو ربطی نداره.چشمامو بستم وبرگشتم و گفتم من دارم میام دیگه حوصله ندارم.همینطور داشتم رد میشدم داشتند فریاد میزدن برو گمشو پررو که به سرم یک تکه چوب خورد و نقش بر زمین شدم.بلند شدم دوباره چشمامو بستم وگفتم نگاه نمیکنم بابا بزارین رد بشم.همینطور داشتن نق میزدند که یک لحظه احساس تمام وجودم یک شک بسیار قویی برخورد کرد وباعث شد احساس کنم یک لحظه دنیا ایست کنه و احساس فراتر از وجودم یک انرژی بسیار قویی داشتم.یک لحظه از حرکت ایستادم و صدای نق زدن دخترا ایستاد وداشتند با تعجب بسیار عجیبی به من نگاه می د.یک لحظه چشمامو باز و دوباره وقتی دیدم جلو روم هستند دستمو جلو چشمام گذاشتم وگفتم ببخشید فکر رد شدم.اما باز هیچ حرفی نزدند.نمیدونم از چی اونقدر تعجب کرده بودند که دیگه زبونشون بند اومده بود.همینطور داشتم پاورچین پاورچین میرفتم که رد بشم که یکباره احساس دورمو احاطه د و درکمال تعجب لباس تنشون بود.

روبه طرفشون و گفتم بالا ه لباس پیدا کردین؟که دختری که اولین بار دیده بودمش جواب داد که تو کی هستی؟چطوری تونستی از مرز رد بشی؟کم کم داشتم از همه چیز شک می .با تعجب گفتم مرز؟نکنه همینی که احساس یک لحظه جلومو گرفت.یه نگاهی به بقیه انداخت و گفت باید بریم پیش ملکه.با لحن موفقیت امیزی گفتم اره..منم صبح تا الان همینو میگفتم.سریع شروع د به حرکت به طرف شهر و در طول راه حتی یک کلمه هم حرفی نزدند و انگار حس می از چیزی ترسیده بودند.داشتم از کوره در میرفتم که پرسیدم شماها از یه چیزی میترسین؟چرا؟هیچ نمیگفتند و فقط راه میرفتند.دیگه از کوره در رفتم و پ سر راهشون وگفتم بهم بگید از چی میترسین که حرفی نمیزنین.یکی جواب داد که گفته بوند که مردی شرور وجود داره که روح جادو درش وجود داره و با یک اشاره میتونه هر ی رو از پا دراره.یک لحظه خندم گرفت و گفتم خب خوشبختانه من که نمیمیرم.

یه لحظه انگار داشت خندشون میگرفت که گفتند منظورمون شما هستید.گفته بودند که ی متولد میشه که تمام جادوگرهارا به دوران سیاهی میکشونه و هیچ دیگه تورارامش زندگی نمیکنه.ولی گفته بودند که اون رو از بین برده بودند.اما حالا میبینیم که بالا ه پیشگویی حقیقت شد.با عصبانیت فریاد زدم چه ی همیچین چیزی گفته.کی خونواده منو کشت؟با ترس جواب دادن که ما نمیدونیم.فقط میدونیم که یه شهر دیگه وجود داره که از جادوی سیاه استفاده میکنن.ما جادوی زیادی نداریم.با لحن خنده ای گفتم لازم نیست بترسین.میبینید که هیولا نیستم.من به ی اسیب نمیزنم.منم مثل شماها دنبال ارامش تو زندگیم هستم.بعد از کلی راه رفتن بالا ه به شهر رسیدیم و در کمال تعجب دیدم که فقر باعث فلاکت بسیاری شده بود.رو به دخترا و گفتم اینجا چرا اینطوریه؟دخترکی که بار اول دیده بودمش جواب داد ما خیلی وقته که اینطوری هستیم.چون همیشه داخل این محدوده گیر افتاده بودیم.ولی حالا که نفرین خورشید ش ته بهتر شدیم.

رو به طرفش و گفتم تو اسمت چیه؟جواب داد النا هستم.پوزخندی زدم و تا خواستم چیزی بگم بقیه شروع به معرفی خودشون.خندم گرفته بود که پرسیدم خوشبخت شدم.ولی میخواستم بپرسم که شماها درون جنگل چیکار میکردید پس؟چرا مردمو میکشید؟النا جواب داد ما از خودمون محافظت میکنیم.پرسیدم مگه مرز جلوشونو نمیگیره پس چرا اونارو میکشین؟جواب داد که مسئله همینه.ما به خاطر اینکه تو محدوده زندگی میکنیم داریم از گرسنگی میمیریم.ما تا ابد نمیتونیم تو این محدوده بمونیم.انسانها هم مارو زنده نمیزارن.تازه داشتم میفهمیدم که قضیه از چه قرار بود.دوباره جواب دادم پس شماها به جنگل میرید واسه شکار؟جواب داد بله.ما گوش و چیزهای دیگه رو شکار میکنیم.ولی اونا نه.با تعجب پرسیدم اونها نه؟جواب داد اونهایی که جادوی سیاه استفاده میکنن از گرگ ها استفاده میکنن و حتی بدترینشون از انسان استفاده میکنن.خشم تمام وجودمو گرفت.با عصبانیت تمام گفتم اونها کی هستن؟کجا هستن؟با ترس جواب داد نمیدونم منو ببخشید.بعد سریع فرار کرد و رفت.اطرافمو چرخ زدم دیدم هیچ نیست.خندم گرفته بود.حرکت به طرف دروازه های قصر.هرچند قصری وجود نداشت و فقط میشد بهش گفت خانه بزرگ.خیلی خنده دار بود.

بالا ه وارد اونجا شدم و از یه نفر خواستم که ملکه رو بینم.چند تا سرباز جلو اومدند و گفتند شما حق ندارید اینجا باشید لطفا از اینجا برید.جواب دادم وگرنه؟یکی شمشیر کشید و گفت مثه این که شما نمیفهمید.هر وارداینجا بشه کشته میشه.راهتونو بکشید و برید.جواب دادم من اومدم ملکتون رو ببینم.همینطور داشتند وراجی می د که دیدم زنی زیبا بیرون امد و با خنده ای بر لب شروع کرد ب حرف زدن.ابتدا پرسید چی میخواهید؟و چطور جرات کردید که وارد اینجا بشید؟شما که میدونید چه بلایی سر اونهایی که وارد اینجا بشن میاد.جواب دادم که این قوانین یک قصره نه این خونه که گمون نکنم اسمش خونه هم باشه.ملکه کمی خشمگین شد و جواب داد که هرچی باشه جای گستاخ هایی مثه شما نیست.اولا یک مردی و حتی بلافاصله باید کشته میشدی و دوما تو چی راجب به یک قصر میدونی؟جوری حرف میزنی که انگار تابه حال تو یک قصر بودی.کمی خندیدم و گفتم پس شما قضیه رو نمیدونید.من احل اینجا نیستم.همینو که گفتم سریع تمام نگهبانهارو خبر کرد و گفت ما قرارداد بسته بودیم که هیچ وارد خاک هیچ نشه و هیچ کاری به کار هم نداشته باشن.پس چطور جرعت کردی بیایی اینجا؟دوباره خنده ای و یک قدم پا پیش گذاشتم وگفتم منظورم اونجایی که فکر میکنی نیست.منظورم اونطرف مرزه.همینو که گفتم یک لحظه جا خورد و گفت چی میگی؟هیچ انسان معمولیی نمیتونه وارد اینطرف مرض بشه.جواب دادمبحث بیجا بسته من نیومدم درمورد اینا حرف بزنم.اومدم که به شماها کمک کنم و ایی که ازجادوی سیاه استفاده میکنن رو تنبیح کنم.

یک لحظه دیدم همه زدن زیر خنده.از عصبانیت داشتم منفجر میشدم که تست تو کیفم که چوب دستیی که تو جنگل بریده بودم رو در بیارم که دیدم نیست.یک لظه فکر دخترا اونو یده بودند که یک باره متوجه شدم که لحظه ای که از مرز رد شدم احساس که چیزی وارد وجودم شد.ممکن بود که بالا ه با من یکی شده بود و باعث شده بود که قدرتم بازگزدانیده بشه.رو به طرف ملکه و به اون خیره شدم.همینطور خیره شده بودم و اون هم کمی متعجب شده بود.کم کم داشت صورتش چروک میخورد و موهاش سقید میشدند.تازه فهمیدم که اون با ملکه شدن افسونی رو داشته که باعث میشد جون نگه داشته بشه.وقتی متوجه شد که داشت پیر میشد فریاد زد چه اتفاقی داره می افته؟چرا من دارم پیر میشم؟بهش زل زدم و گفتم اگه با من اری کنید دست بر میدارم.به چشمام زل زد و گفت امکان نداره.تو از بین رفتی.ما اینو حس کردیم.جواب دادم پس شما خانواده منو قتل عام کردید؟جواب داد که منو ببخشید من فقط میخواستم که از مردمم محافظت کنم.با عصبانیت گفتم چرا؟مگه خونواده من چه گناهی کرده بودند؟جواب داد ما هیچ کاری نکردیم.اونها اینکارو د.اونها بهمون گفتند که شما روزی میایین که همه جادوگرهارو نابود میکنین.ما فقط خونوادتو از اینجا بیرون کردیم.خشممو کنترل و جونیشو بهش برگردوندم.با تعجب بلند شد و گفت میخواید چیکار کنید؟جواب دادم که یه بار گفتم.اومدم صلح برقرار کنم.و انی که از جادوی سیاه استفاده میکنن رو مجازات کنم.جواب داد که پس ما چی؟با ما چیکار میکنین؟رو بهش و گفتم متوجه نشدی؟گفتم اومدم کمکتون کنم.دوباره پرسیذ که یعنی مارو میبخشید؟رو بهشون و گفتم مگه من کی هستم که اینقد همه از من میترسن؟منم مثله شماها هستم.دوست دارم زندگی کنم.مثله شماها ادمم.ملکه با لحن خوشحالیی جواب داد که شما یک جادوگر مرد هستید و یک جادوگر مرد منبع جادو هست.یعنی قدرتش فراتر از تصوره.ولی تعجب میکنم که شما محربون باشید.تعجب میکنم که سعی نمیکنید دنیارو بگیرید.

با لحن خنده اوری گفتم دنیارو بگیرم؟منظورت اینه سعی کنم یه قصر درست کنم و بشم امپراتورش؟خنده داره.من بعد از این که کارم تموم شد بر میگردم به دنیام.به اینده.با گفتن این حرف تمام مردم در تعجب فرو رفته بودند.من فقط دنبال راهی بودم که بتونم برگردم به زندگی سابقم.ملکه پا پیش گذاشت و گفت سرورم فقط جادوی سیاه میتونه اینده رو ببینه.رو به طرفش و گفتم منو سرورم صدا نکن.منظورت چیه فقط جادوی سیاه میتونه اینکارو ه؟جواب داد که درسته شما خیلی قدرت مند هستید.ولی اینکار جادوی سیاه رو میخواد و در ازاش زندگی میخواد.رو بهش و یک باره زدم زیر خنده و گفتم جادوی سیاه چیه؟من الان سه باره از زمان عبور جادوی سیاهی در کار نبود.الان میگی جادوی سیاه؟پس فکر میکنید که من از کجا اومدم؟ملکه جواب داد منو ببخشید سرورم ولی من فک میکنم شما در یک دنیای ساختگی بودید و برای همینه که مخفی بودید.با این حرف انگار تمام دنیا داشت رو سرم اب میشد.پس تمام این سال ها من از چی داشتم فرار می ؟رو به ملکه خب الان کار من چیه من تو این دنیا باید چیکار کنم؟این دنیا هم ساختگیه؟جواب داد که دنیایه واقعی شما اینه..شما فقط توی تصویری از دنیای واقعی در اینده میرید و یا بعد های دیگه میرید؟روبهش وگفتم خیلی خب میخوام دقیقا بگی که کار جادوگرا چیه و چیکار میتونن ن.جواب داد که تمام جادوگرها مثل هم نیستند.به سرع جوا بدادم پس چی چطوری هستند؟ادامه داد که یک مرد با جادوی سیاه میتونه به زمان ها و بعد های مختلفی سفر کنه.یه زن با جادوی سیاه میتونه طلسم های قدرت مند و خطرناکی درست کنه.وسط حرفش پریم و گفتم شما چی شما چی کار میتونید ید؟ادامه داد مرد ها ما کاری به جز نگه داشتن حصار مرزی نمیتونن ن که تعداد مردهامون بسیار کم شده و به زودی مرز از بین میره.زنها هم میتونن طلسم های معمولیی برای فریب انجام بدن تا بتونیم شکم هامونو سیر نگه داریم.با شنیدن این داستان یک لحظه خندم گرفت وولی با جادوی سیاه میتونید هرجا که بخواید برید.ولی جادوی سیاه غضب شده هست و مشقته.فقط قبیله جادوگرای سیاه از اون استفاده میکنند.شما هم متعلق به همین دنیا هستید.رو به ملکه و با لحن خشمگینی پرسیدم که پس من باید چیکار کنم؟من نمیدونم که شما چی کار میخواید ید.ولی میدونم که همیشه جادوگرای سیاه میخواستند تورو ازبین ببرند و ما فکر میکردیم که اونها خیلی وقت پیش این کارو کرده بودند.جواب دادم پس یعنی من باید اونهارو به سزای کارشون برسونم؟جواب داد که شما خوتون صاحب اختیار هستید.ولی روبرو شدن با اونها کار اسونی نیست.با عصبانیت گفتم مگه شما همین الان نگفتید که قدرت من بیشتر از همه است؟جواب داد بله سرورم اما جادوی سیاه هر ی حتی شمارو هم میتونه از پای دربیاره.شما خوتون باید بدونید که میخواهید چه کاری انجام بدین.جواب دادم باشه متشکرم.فکر کنم جواب من این کتابه.و فکر کنم شماها بتونید که بفهمید که این کتاب چی خواسته.

وقتی کتاب رو دید فورا عقب کشید و گفت متاسفم ما نمیتونیم به این کتاب دست بزنیم.فقط جادوگرهای سیاه میتونن این کتاب رو بخونن و بهش دست بزنن.من تعجب میکنم که شما چطور اونو تو دست گرفتید.رو بهش گفتم که باشه.میدونم که چی میخواید بگید.خواستم چیزی بگم که سرو صداهای بلند شد.ملکه فورا اومد جلو و فریاد زد که جادوگرای سیاه حمله د.اونها میدونند که شما اینجایید.اونها به خاطر تو و کتاب اومدن.همه رو میکشند.به هیچ رهم نمیکنن.شما باید زودتر از اینجا برید.با صدای بلند گفتم چرا نباید با اونها بجنگیم.جواب داد که شما میدونید که چطوری باید با اونها بجنگید؟جواب دادم نه.گفت پس زود تر حرکت کنید و دنبالم بیایید.فورا وارد اتاق وسیعی شدیم و شروع کرد به خوندن ورد های عجیب وغریبی واتفاقات عجیبی داشت می افتاد چند لحظه بعد رو بهم کرد و گفت من قدرت انتق رو ندارم شما باید از قدرت خودتون استفاده کنید.کمی جلوتر اومد و بهم گفت نمیتونم کاری م.شما باید بهم کمک کنید.منم بی اراده از توی خورجینم دست و چوبی که تراشیده بودم رو در اوردم و بهش نشون دادم.اونهم فورا اون رو از من گرفت و گفت این همون چوب درخت لنگره.شما باید این رو مانند یک بوطه بکارید تا بتونید وارد سرزمین مقدس بشید.اما فقط یک جادوگر سیاه میتونه از اون استفاده کنه.بعد فورا دستمو گرفت و بهم گفت که مارو نجات بدین.برگردین و مارو نجات بدین.بهش قول دادم که بر میگردم و بهشون کمک میکنم.بهم اخطار دادکه ممکنه هیچ چیزی رو به یاد نیارم واسه همین کتاب رو به دست ی میس که بهم نزدیکه ولی چوب خودش راهشو پیدا میکنه و ایی رو واسه کمک بهم میفرسته که به خاطرشون بیارم.بعد .....

(پایان فصل سوم)


توجه:*فصل ا این داستان کمی مبهم تر میباشد.ادامه رمان در قالب دنیایی متفاوت تر از انچه تاکنون بوده هست.*


بخشی از فصل چهارم:


1444 march

بر اساس تحقیقات یک دانشمند بزرگ در سال 1444اتفاقی وحشتناکی باعث کشته شدن بسیاری از انسان ها شد.در اون دوران بیماری خیلی مرموزی شیوع پیدا کرده بود که باعث شده بود مردم دچار جنون مرگ شوند و باعث میشد که بدن انها خون مورد نیاز بدن را تامین نکند.یعنی درواقع دچار یک مرگ مصنویی شده بودند.این اتفاقات باعث حادثه ای بسیار عجیب شد.







مشاهده متن کامل ...
دعای سحر معروف
درخواست حذف اطلاعات

      دعای سحر معروف   
       

این دعا دعایى است که باقر علیه السّلام در سحرهاى ماه رمضان می خواندند:

اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ بَهَائِکَ بِأَبْهَاهُ وَ کُلُّ بَهَائِکَ بَهِیٌّ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِبَهَائِکَ کُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ جَمَالِکَ بِأَجْمَلِهِ وَ کُلُّ جَمَالِکَ جَمِیلٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِجَمَالِکَ کُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ جَلالِکَ بِأَجَلِّهِ وَ کُلُّ جَلالِکَ جَلِیلٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِجَلالِکَ کُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ عَظَمَتِکَ بِأَعْظَمِهَا وَ کُلُّ عَظَمَتِکَ عَظِیمَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِعَظَمَتِکَ کُلِّهَا اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ نُورِکَ بِأَنْوَرِهِ وَ کُلُّ نُورِکَ نَیِّرٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِنُورِکَ کُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ رَحْمَتِکَ بِأَوْسَعِهَا وَ کُلُّ رَحْمَتِکَ وَاسِعَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِرَحْمَتِکَ کُلِّهَا اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ کَلِمَاتِکَ بِأَتَمِّهَا وَ کُلُّ کَلِمَاتِکَ تَامَّةٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِکَلِمَاتِکَ کُلِّهَا.

خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق زیباترین مرتبه از زیبایى‏ات،و همه مراتب زیبایى‏ات زیباست،خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه‏ مراتب زیبایى‏ات.خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق نیکوترین مرتبه از جم ،و همه مراتب جمال تو نی ت،خدایا از تو درخواست‏ مى‏کنم به حق همه مراتب جم .خدا از تو درخواست مى‏کنم به حق برجسته‏ترین مرتبه از جل ،و همه مراتب جلال تو برجسته است‏ خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب جل .خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق بالاترین مرتبه از عظمتت،و همه مراتب‏ عظمتت عظیم است،خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب عظمتت.خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق نورانى‏ترین‏ مرتبه از نورت،و همه مراتب نور تو نورانى است،خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب نورت.خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق گسترده‏ترى‏ مرتبه از رحمتت،و همه مراتب رحمتت گسترده است،خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب رحمتت.خدایا از تو درخواست‏ مى‏کنم به حق کامل‏ترین مرتبه از مراتب کلمات،و همه مراتب کلماتت کامل است،خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب کلماتت.

اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ کَمَالِکَ بِأَکْمَلِهِ وَ کُلُّ کَمَالِکَ کَامِلٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِکَمَالِکَ کُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ أَسْمَائِکَ بِأَکْبَرِهَا وَ کُلُّ أَسْمَائِکَ کَبِیرَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِأَسْمَائِکَ کُلِّهَا اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ عِزَّتِکَ بِأَعَزِّهَا وَ کُلُّ عِزَّتِکَ عَزِیزَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِعِزَّتِکَ کُلِّهَا اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ مَشِیَّتِکَ بِأَمْضَاهَا وَ کُلُّ مَشِیَّتِکَ مَاضِیَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَشِیَّتِکَ کُلِّهَا اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ قُدْرَتِکَ بِالْقُدْرَةِ الَّتِی اسْتَطَلْتَ بِهَا عَلَى کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ کُلُّ قُدْرَتِکَ مُسْتَطِیلَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِقُدْرَتِکَ کُلِّهَا اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ عِلْمِکَ بِأَنْفَذِهِ وَ کُلُّ عِلْمِکَ نَافِذٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِعِلْمِکَ کُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ قَوْلِکَ بِأَرْضَاهُ وَ کُلُّ قَوْلِکَ رَضِیٌّ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِقَوْلِکَ کُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ مَسَائِلِکَ بِأَحَبِّهَا إِلَیْکَ وَ کُلُّهَا [وَ کُلُّ مَسَائِلِکَ‏] إِلَیْکَ حَبِیبَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَسَائِلِکَ کُلِّهَا.

خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق کامل‏ترین مرتبه از کم و همه مراتب کم کامل است،خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب کم .خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق بزرگ‏ترین مرتبه از نامهایت،و همه مراتب نامهایت بزرگ است،خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب نامهایت‏ خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق عزیزترین مرتبه از عزّتت و همه مراتب عزّتت عزیز است،خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب عزتت‏ خدایا از تو درخواست میکنم به حق نافذترین مرتبه اراده‏ات و همه مراتب اراده‏ات نافذ است خدایا از تو درخواست میکنم به حق همه مراتب اراده‏ات‏ خدایا از تو درخواست میکنم به حق قدرتت که بر همه موجودات احاطه دارد و همه قدرتت بر تمام موجودات احاطه دارد خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب قدرتت،خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق نافذترین مرتبه از مراتب علمت و همه مراتب علمت نافذ است، خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب علمت.خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق پسندیده‏ترین مرتبه از گفتارت،و همه مراتب گفتار تو پسندیده است‏ خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب گفتارت،خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق محبوبترین مرتبه از خواسته‏هایت نزد تو،و همه مراتب خواسته‏هایت محبوب است‏ خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب خواسته هایت.

اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ شَرَفِکَ بِأَشْرَفِهِ وَ کُلُّ شَرَفِکَ شَرِیفٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِشَرَفِکَ کُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ سُلْطَانِکَ بِأَدْوَمِهِ وَ کُلُّ سُلْطَانِکَ دَائِمٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِسُلْطَانِکَ کُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ مُلْکِکَ بِأَفْخَرِهِ وَ کُلُّ مُلْکِکَ فَاخِرٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمُلْکِکَ کُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ عُلُوِّکَ بِأَعْلاهُ وَ کُلُّ عُلُوِّکَ عَالٍ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِعُلُوِّکَ کُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ مَنِّکَ بِأَقْدَمِهِ وَ کُلُّ مَنِّکَ قَدِیمٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَنِّکَ کُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ آیَاتِکَ بِأَکْرَمِهَا وَ کُلُّ آیَاتِکَ کَرِیمَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِآیَاتِکَ کُلِّهَا اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَا أَنْتَ فِیهِ مِنَ الشَّأْنِ وَ الْجَبَرُوتِ وَ أَسْأَلُکَ بِکُلِّ شَأْنٍ وَحْدَهُ وَ جَبَرُوتٍ وَحْدَهَا اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَا تُجِیبُنِی [بِهِ‏] حِینَ أَسْأَلُکَ فَأَجِبْنِی یَا اللَّهُ.

خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق شریف‏ترین مرتبه از شرفت،و همه مراتب شرف‏ تو شریف است،خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب شرفت.خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق پایدارترین مرتبه از سلطنتت‏ و همه مراتب سلطنت تو پایدار است،خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق مراتب سلطنتت.خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق باافتخارترین مرتبه از فرمانروایى‏ات و همه مراتب فرمانروایى‏ات با افتخار است،خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب فرمانروایى‏ات.خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق‏ برترین مرتبه از برترى‏ات و همه مراتب برترى‏ات برتر است،خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب برترى‏ات.خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق دیرینه‏ترین‏ مرتبه از کرمت،و همه مراتب کرمت دیرینه است،خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب کرمت.خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق گرامى‏ترین‏ مرتبه از نشانه‏هایت،و همه مراتب نشانه‏هایت گرامى است.خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق همه مراتب نشانه‏هایت.خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق‏ آنچه از جاه و جبروت که در آنى،و از تو مى‏خواهم به حق هر جاه به تنهایى و به حق هر جبروت به تنهایى،خدایا از تو درخواست مى‏کنم به حق آنچه اجابت مى‏کنى مرا به آن هنگامى که از تو درخواست مى‏کنم پس مرا اجابت کن اى خدا.

 

لطفا نظر یادتون نره




مشاهده متن کامل ...
جِم،جادو،جن
درخواست حذف اطلاعات

به نام خدای وهم و خیال
جِم،جادو،جن

نمی شد فهمید ظلمات غروب است یا گرگ و میش طلوع؛ خانه متروک است یا نیمساز؛ هرچه که بود اندک نوری بود تا صورت جوان را دید و اندک دیواری بود که نور نیاید.
جوان صاف ایستاده بود و مات به گوشه ای خیره، نمی شد فهمید ندای بلند درونش است یا سخن آهسته زبانش که در فضا پیچیده. با خودش است یا با دیگری.
هرچه که بود جوان اینگونه می گفت:
"دست هام، صورتم، صورتش، همه چیز پرِ خون شده؛ پرِ خون. فکر کنم یادم رفته همه چیز تقصیر من بوده، چون هیچ عذاب وجدانی ندارم. انگار فقط شیرینیِ انتقامِ که به رگ هام می ریزه، اما این تلخیِ کوفتی دهنم رو تلخ کرده،این طعم خون..."

بازی اول:فرشید
مسعود تلفنش دستش بود،درون پارک راه می رفت و حرف می زد:"من داخل پارکم،کجایی عباس آقا؟... آها دیدمت... آره دیدمت، دو دقیقه تنها میشی یه گوشه ای پیدا می کنی میری دود میگیری... شوخی ... واستا اومدم"
مسعود روی نیمکت کنار عباس نشست. عباس پرسید:"چی شد؟...گرفتی؟"
-"آره دوازده تومن گرفتم"
-"پول پیش که پونزده بود"
-"اجاره این سه ماهو کم کرده"
-"خوبه آشنا بود"
-" هِهِه... آشنا! نبودی ببینی تو کوچه چه کولی بازی ای در اُورد.صداشو انداخته بود روی سرش می گفت اون علافِ مالِ حروم خورِ دروغ گو کجاست؟چرا نیومده! ... توهین نشه عباس آقا ولی با شما بود"
-"خودم فهمیدم. واسه همین سلام و علیکش با ما دو ساعت اونجا بودی؟"
-"نه، می خواست چهارصد از پول کم کنه. می گفت دیوار ها رو زدین اب کردین، باید رنگشون کنم"
-"گُه شو خورده، مرتیکه احمق، یک سالِ میگه بلند شین می خوام خونه رو بکوبم."
-"با این پول خونه از کجا پیدا کنیم؟"
-"با این پول جوادیه هم خونه بهمون نمیدن؛ باید یه وامی چیزی بگیریم"
-"می گم عباس آقا...جمع کنیم برگردیم شهرمون؟ چه طوره؟ "
-"مغز خوردی؟! دلت واسه غُر زدن های بابات تنگ شده یا هوس کردی بری تو زمین بیل بزنی؟ چه قدر ی تو"
-"بیل زدن هرچی باشه از این دربه دری که بهتره."
-"چرا انقدر بی طاقتی تو. یه دوماه صبر کن، من دوباره بَرِت می گردونم کارخونه..."
تلفن زنگ خورد. مسعود بلند شد و گفت:"من تلفنو جواب بدم"
عباس:"کیه؟وانتیه است؟"
-"نه،فرشیده.از صبح ده بار زنگ زده،پول قرض می خواد"
-"دیگه واسه چی؟"
-"می گه می خوام یه کار خفن م و یه تومن کم دارم و بدین تا آ همین ماه همه طلب ها مو می دم و ..."
-"فکر کنم باز حواسش نبوده دو تا دود زیاد گرفته ، یابو برش داشته"
تلفن مسعود دوباره زنگ خورد.
مسعود:"خودشه، جوابشو بده حوصلشو ندارم"
عباس تلفن را گرفت و به سمت سطل رفت تا ته سیگارش را بیاندازد. خیلی طول نکشید که عباس برگشت و گفت:"پاشو بریم خونه فرشید"
-"من نمی یام"
-"می خوای گوشه خیابون واستی؟"
-"اون که دلش واسه ما نسوخته. گفته بریم اونجا،تو رو دروایسی گیر کنیم، یه تومن رو بدیم"
-"حالا بیا بریم، یه جوری می پیچونیمش"
-"چی جوری؟"
-"چه می دونم، یه چاخانی می کنیم. می گیم با صابخونه حرفمون شده گفته تا یه ماهه دیگه هم پولتون رو نمی دم"
-"بعدش چی؟"
-"بعدش هم نزدیک انتخاباتِ وامَ رو یه جوری می گیریم یه آپارتمونی، پی ،جایی اجاره می کنیم، میریم سر بدبختی های خودمون"
***
فرشید سینی چای را آورد و کنار مسعود نشست.
مسعود گفت:"اینجا رو چند اجاره می دیدی؟"
فرشید:"چِشِت گرفته؟"
-"حالا"
-"دو و دویست"
-"تو دو و دویست اینجا اجاره می دی بعد واسه یه تومن به ما رو میندازی؟"
-"چه می دونی تو. الآن شیش ماهه اجارم عقب افتاده"
-"بابا دم صابخونت گرم.صابخونه ما که فامیل بود، همین که دو ماه اجارش عقب افتاد مغزی در رو عوض کرد."
عباس که سرگرم تلفنش بود بدون اینکه نگاهی به فرشید د گفت:"میگن صابخونتون مجرده. باهاش که ساخت و پاخت نکردی؟ ها؟!"
فرشید:"یه جور می گی مجرد هرکی ندونه فکر می کنه دختر چهارده سالست، زنه بیست سال از من بزرگ تره"
-"بهتر، بچه دار هم نمیشه بمونه رو دستت"
-"اینا رو ول کن،اثاثتون کجاست؟"
مسعود:"صابخونمون همه رو بار یه وانت کرد،رفتم اونجا کلید انباری رو گرفت، پول پیش رو داد. خداحافظ"
-"مگه باهاش قرارداد نبسته بودین؟"
-"نه بابا، حاجی از دوست های قدیمی بابام بود، وقتی خونه رو گرفتیم گفت کی حرف اجاره رو زد، شما هرچی دلتون می خواد بدین و جیب من و شما نداره و تا هر موقع خواستین بمونید و از این جور چیز ها"
عباس:"مرتیکه پُفیوز سر هر سال دویست می کشید رو اجاره می گفت زندگیم نمی گرده... حتما زندگی ما می گرده که ماهی یه تومن اجاره بدیم"
عباس سیگاری روشن کرد و گفت:"مرتیکه هرزه..."
مسعود:"پشت سر مردم حرف نزن"
-"چه قدر ساده ای تو، چه قدر"
فرشید:" ! تو خونه سیگار نکش. سردرد می گیرم"
عباس بلند شد و همان طور که به سمت تراس می رفت گفت:"اون شیشه ای که به می زنی دوای سردردِ، این دودِ سیگارِ ما زَهر.ِ"
فرشید رو به مسعود گفت:"مگه بهش نگفتی من ترک "
مسعود:"آخه پولم داشتی که بخوای بکشی؟!"
-"آقا چرا شما نمی فهمین. آدم معتاد، شده بچش رو هم بفروشه، مواد آ هفتش رو میکشه"
-"تو راست می گی!"
فرشید صدایش را پایین آورد و گفت:"پول رو اوردی؟"
-"کدوم پول؟!"
-"هیس!الآن می شنوه...همون دو تومن دیگه"
عباس از روی تراس گفت:"تو که گفتی یه تومن!"
فرشید:"بیا، شنید."
عباس:"چی گفتی؟"
-"... من ... من هشت تومن داشتم عباس آقا، می خواستم طرف رو به نه تومن راضی کنم. راضی نشد. گفت فقط ده تومن"
عباس از تراس بیرون آمد و همان طور که به سمت آشپز خانه می رفت گفت:"بحث یه تومن، دو تومن نیست. تو که به ما زنگ زدی، گفتی بیاین اینجا طلبتون رو بدم. یه چیز دیگه هم گفتی... گفتی اثاثاتون رو هم بیارین اینجا. آره یادمه... مسعود آدرس اینجا رو واسه وانتیه بفرست. نه چرا تو، خودم می فرستم."
فرشید:"بابا صابخونه ناراحت میشه"
-"شما باهاش صحبت کنی ناراحت نمیشه... سطل کجاست؟"
-"کنار سینکه. آخه من اگه سه تومن داشتم، طلبتو بدم که اجاره عقب افتادم رو می دادم"
عباس سیبی از یخچال برداشت و گفت:"اون دیگه مشکل خودته،ما اینجا هستیم تا پولت جور شه"
-"شما هر چه قدر دلت خواست واستا! فقط یه دقیقه گوش کن من چی می گم"
-"نه گوش می دم نه پول می دم"
-"جان من... فرشید رو کفن کنن"
مسعود:"چرا قسم می خوری؟ حرفتو بزن "
-"قربونت... آقا خلاصشو بگم، این یه پول داریه که قرار یه که خداتومن می ارزه رو بهم بفروشه"
عباس با دهن پر گفت:"طرف باید مثل تو احمق باشه،که جنس خداتومنی رو ده تومن بده"
-"همش همین نیست. ده تومن الآن می گیره، ده تومن وقتی پیدا شد."
مسعود:"وقتی پیدا شد؟!"
-"آره قصش درازه... چی جوری بگم... طرف..."

بازی دوم:سعید جهانگیری

وقتی رسیدیم، خونه نبود، خونش هم خونه نبود. یه قصر هزار متری بود توی لواسون. وقتی خونه رو دیدم یاد حرف های فرشید افتادم:
"طرف از های تاریخ زمان شاه بوده، انقلاب که میشه، دعوت نامه از اون ور براش میاد، یه چند سالی میره خارج. تا اینکه دو سال پیش دلش هوای ایران رو میکنه و بر می گرده. ولی همین که پاش می رسه تهران، به جرم فعالیت بر علیه منافع ملی ایران و سرقت آثار تاریخی و این جور چیز ها، میندازنش زندان. بعد هیجده ماه ش تبرئه اش می کنه. ولی طرف قسم می خوره تا موقعی که زندس هر چی اثر تاریخی ای رو که بتونه، از ایران خارج کنه."
عباس:"حالا دخل این بنده خدا به ما چیه؟"
-"طرف قرار شده آدرس چند تا از این زیر خاکی ها رو بهم بده"
-"بد زدی فرشید جان، بد زدی"
مسعود:"گفتی اسمش چی بود؟"
-"سعید جهانگیری"

عباس:"هووی!کجایی؟ می گم اینجا معلوم نیست خونه کدوم آقا زاده ایِ جمع کرده رفته خارج، این فرشید احمق هم آدرشو داده به ما، خودش بره به کارش برسه. من که گفتم این پسره بد زده حالیش نیست. تو گفتی نه، پاشو بریم"
در همین بین بود که ماشینی از آ کوچه آمد. پاشدم و گفتم:"اومد"
عباس آقا برگشت و گفت:"کی؟"
-"همون ه دیگه...سعید جهانگیری"

وقتی مارو دید کلی تحویلمون گرفت و به خاطر اینکه دیر رسیده بود کلی معذرت خواست.
قیافش با چهره ای که از تاریخ دان ها تو ذهنم بود کلی فرق داشت.نه دستمال گردن داشت و نه ریش پرفسوری. وسط کلش کچل نبود و مو هاشو از پشت نبسته بود. عینکش دایره ای نبود و یه ذره بین گرد و دسته سیاه تو جیب جلیقه ش نبود،اصلا جلیقه نداشت که بخواد تو جیبش چیزی بذاره. خونش اما شبیه یه محقق درست و حس بود، پر کاسه کوزه و از این چیز ها.
وقتی نشستیم اولین سئوالی که پرسید این بود:"فرشید کجاست؟"
عباس گفت:"کار داشت نتونست بیاد"
-"مشکلی نیست... ولی شما هنوز به من نگفتین افتخار آشنایی با چه ایی رو دارم"
-"من همون جلو در هم خدمتتون عرض ، ما از دوست های فرشیدیم. من عباسم این بدبخت هم مسعودِ. این حرف ها رو بذارین کنار... واقعیتش از ب که فرشید یه چیز هایی به ما گفت. این شاخک های ما تیز شد، یعنی یه چند تا سوال مثل خوره افتاد تو ... آستینمون"
-"ایرادی نداره، ولی من فکر آقا فرشید همه چیز رو به شما گفته"
اگه بخوام راست بگم این اولین باری بود که یکی به فرشید می گفت آقا.
عباس گفت:"شما فرض کن گفته، ولی من می خوام از زبون خودتون بشنوم... نقشه این گنج و منج و عتیقه ها رو از کجا اوردین ؟ یعنی کی بهتون داده"
-"درکتون می کنم... اما نمی دونم چه جوری بهتون بگم. اصلا لازم نیست ی بهم داده باشه. من مدت ها قبل انقلاب روی آثار ایرانی تحقیق و سال های زیادی تو خارج از کشور کارم همین بود. واقعیت اینه که مردم ایران روی گنج خو دن"
-"خب شما گفتین ماهم قبول کردیم، فقط یه سئوال دیگه، چرا آدرس این ها رو به ما میدین؟ یعنی چرا می فروشین؟"
-"من که گفتم، مردم ایران رو گنج خو دن. من دلم برای این مردم می سوزه،این مردم نباید این قدر تو فقر باشن... درباره قسمت دوم سئو ون هم باید بگم که من از وقتی اومدم ایران تقریبا هیچ منبع درآمدی نداشتم.بالا ه زندگی ماهم باید یه جوری بگرده!"
از حرف زدن های عباس آقا می شد فهمید که دلش راضی به این کار نیست.ولی نفهمیدم چرا پول پیش خونه رو برداشت و اورد اینجا... نمی دونم شاید فکر می کرد، فرشید هیچ وقت راست نمی گه.
سعید جهانگیری از جیبش پاکتی آبی رنگ در آورد و گفت:"خب اگه سئوال دیگه ای نیست به کارمون برسیم"
گفتم:"بله. عتیقه ها کجا هستن؟"
سعید جهانگیری همان طور که می خندید سیگار چَنِل را از پاکت در آورد و گفت:"اگه صبر داشته باشین می گم. عباس آقا، سیگار"
-"خیلی ممنون. ما تولید داخل می زنیم،این خارجی ها به مزاجمون نمیسازه"
-"بگیر عباس آقا، از امروز قراره فقط خارجی بکشی"
-"حالا که تعارف می کنید،بر می دارم... بی زحمت دو تا بدین من صبح ها دو تا می کشم."
سعید جهانگیری همون جور که به من تعارف کرد، گفت:"البته سیگار زیادش خوب نیست عباس آقا"
-"بله. ولی مثل اینکه حس به شما ساخته"
بازی سوم:سیگار
فرشید در را باز کرد داخل آمد. عباس که روی مبل نشسته بود و سیگار می کشید و با کنترل ور می رفت گفت:"مذاکرات نتیجه داد؟"
فرشید به سمت کاناپه رفت و گفت"بله. ولی خج نکشی ها، اندازه یه خونه دویصت متری اثاث اوردی، یه کمکی هم نمی کنی"
-"مسعود رو که فرستادم پایین"
-"خودم دیدم، فرستادمش وسایل رو تو ماشین بذاره"
عباس تلوزیون را خاموش کرد و با خنده گفت:"وسیله چه می خواد، یه سر می ریم دامغان، عتیقه ها رو بر می داریم،شب نشده هم بر می گردیم"
-"یه بار می گی دامغان یه بار می گی سمنان،آ این آدرس کجاست؟"
-"می ریم چهل کیلومتری دامغان،سمت راست جاده،پنج کیلومتر داخل خاکی، صد متری چاه رو کَنیم، هیچی پیدا نمی کُنیم، خیلی شیک و مجلسی با ده تومنِ مون خداحافظی می کنیم بر می گردیم... این برای بار صدم، کچلم کردی از دیروز"
-"خوبه از بچگی کچل بودی ها"
عباس بلند شد و گفت:"این خط این نشون، اگه اونجا یه دمپایی هم پیدا کردیم..."
در همین بین مسعود از راه پله ها بالا آمد و عباس ادامه داد:"... من و این بچه، لباس زنونه می پوشیم رو پل هوایی برات قِر می دیم... دیدی مسعود جان پولمون رو دستی دستی به باد دادیم. دیدی؟"
فرشید:"چرا ترش می کنی. اگه ی قرارِ نگران باشه منم که هشتومن پول پیش خونمو با هزار خواهش و ماس گرفتم دادم، نه تو"
مسعود با خنده گفت"ولی عباس آقا، با مانتو قشنگ میشین ها"
-"ببند درو گاراژ رو... برو ماشین رو روشن کن حوصله ندارم"
***
فرشید پشت جیپ نارنجی رنگش ایستاده بود و با تلفنش حرف می زد، عباس زیر سایه چاه نشسته بود و سیگار می کشید. مسعود هم کمی جلو تر درون چاله بود و زمین را می کَند.
ناگهان مسعود فریاد زد:"عباس آقا، پیداش "
عباس از روی زمین بلند شد و فرشید به سمت آنها رفت و وقتی به عباس رسید گفت:"الو، سحر، بهت زنگ می زنم، آره بهت زنگ می زنم"
عباس گفت:"صابخونت بود؟"
-"خج بکش!"
مسعود دوباره گفت:"پیداش "
عباس:"چیه؟ لنگ کفش دیدی؟"
مسعود بلند شد و آرام کوزه لعاب داری که دسته اش ش ته شده بود را برداشت و رو به عباس گفت:"تموم شد.همه بدبختی هامون تموم شد."

فرشید کنار چاه ایستاده بود و با تلفن حرف می زد و پشت سرش عباس کوزه را رو به آسمان گرفته بود و وارسی اش می کرد:"من هنوزم باور نمی کنم... این کوزه تقلبیه."
مسعود درون چاله بود و دو کاسه ای که هنوز در چاله بودند را بر می داشت که چمش به ته سیگاری کنار کاسه ها افتاد. برداشت و رو به عباس گرفت و گفت:"عباس آقا شما نمی بینید این ها حساس اند، می شکنند. بعد ته سیگارتون رو میندازین اینجا؟!"
-"آخه تو با اون چشای کجت تا حالا دیدی، من ته سیگارم رو جایی غیر سطل بندازم؟"
فرشید تلفنش را قطع کرد و گفت:"آخه برادر من، تو اینجا سطل می بینی؟"
-"بی خود حرف تو دهن من نذار، من از صبح دوبار بیش تر سیگار نکشیدم، هر دو تا ته سیگارش هم الآن..."
عباس دستی به جیب هایش زد و ادامه داد"یعنی تا همین دو دقیقه پیش تو جیبم بود"
-"حالا نمی خواد ماستمالی کنی... مسعود این ها رو جمع کن تو جیپ بذار. تا شب نشده بر گردیم."
***
جهانگیری پشت میز کارش نشسته بود و کوزه تو دست هاش بود و روبه روش من و عباس آقا و فرشید نشسته بودیم.
عباس آقا گفت:"این کوزهه مال چه سالیه؟"
-"دقیق نمی تونم بگم،ولی مالِ اوایل حکومت اشکانیه، یه چیزی حدود دو هزار و سیصد سال پیش"
-"ببخشید من هی سئوال می پرسم... شما که دستتون تو کاره، به نظرتون این کاسه کوزه ها رو چند از ما می ن؟"
جهانگیری خنده ای کرد و کوزه را، روی میزش گذاشت و گفت:" تجارت یا بهتره بگم قاچاق آثار باستانی، یک صنعت قانونی نیست که بخواد مثل ماکارونی یه نرخ ثابت داشته باشه. در ضمن روی آثار تاریخی نمیشه قیمت گذاشت... ولی مطمئناً اون قدری هست که زندگی تون رو تغییر بده"
-"بعد ما واسه فروشش چی کار کنیم؟ یعنی به کی بدیم؟"
-"من دوستانی دارم که می تونند بهتون کمک کنند، اما پیشنهاد من اینه که یکی دو هفته ای یا حداقل تا پایان همین ماه، برای فروش صبر کنید، چون ممکنه تو خطر بیافتید"
عباس آقا ده تومنِ باقی مانده از پول جهانگیری را روی میزش گذاشت و گفت:"هر چی شما بگین!"
-"فقط یه سئوالی برای من پیش اومده، شما مطمئن هستید که اونجا به غیر از این کوزه و اون دو تا کاسه، چیز دیگه ای پیدا نکردین؟"
عباس آقا همان جور که ریش هایش را می خواراند، گفت:"من به بچه ها گفتم بکَنید شاید یه دمپایی ای، لنگه کفشی، چیزی پیدا کنیم، ولی هیچی نبود که نبود."
سعید جهانگیری لبخندی زد و با ص خیلی ضعیف گفت:"خیلی عجیبه!"
***
عباس و فرشید کنار میز نشسته بودند و به تکه کاغذی نگاه می د.
فرشید گفت:"خب تو که این کاغذِ رو تو کوزهه دیده بودی، مرض داشتی بهش نگفتی؟"
-"اگه بهش می گفتم، می گفت، یه پنج تومن بدبد تا براتون ترجمه کنم"
-"خب حالا می خوای چی کار کنی اینو؟"
-"می دم به احمد، پسر عموی مسعود واسم ترجمه کنه، سر و تهش رو هم با یه جعبه شیرنی به هم میارم. آندرستن؟!"
-"گرفتم"
-"آفرین پسر فهمیده. اگه گرفتی برو به مسعود بگو شام رو بیاره،از گرسنگی مُردم"
فرشید بلند شد و همان طور که به سمت آشپزخانه می رفت گفت:"چه خبره،یابو وَرِت داشته، به من دستور میدی"
-"همین است که هست.خیلی حرف بزنی به جای شام می خورمِت"
فرشید رو به مسعود کرد و با خنده گفت:"حالا این پسر عموت چی کاره هست؟ از رفیق رفقای داریوش و کوروش که نیست یه موقع. ها؟"
مسعود ماهی تابه را از روی گاز برداشت و گفت:"نخیر، معماری خونده،الآن هم یه کافی شاپ داره، ولی خط میخی رو از دست خط هم بهتر می خونه"
مسعود غذا را کنار سفره گذاشت و عباس همان طور که کاغذ را درون جیبش می گذاشت گفت:"والا منشور کوروش رو هم به دو تا بی سواد بِدَن از دست خط شما دو تا بهتر می خونه"
مسعود کنار سفره نشست و گفت:"مثال گفتم عباس آقا."
-"تو بی جا کردی مثال زدی، اولاً اینا میخی نیست، خط پهلویِ . دوماً ..."
فرشید:"دوماً من اصلا از این فامیل شما چشمم آب نمی خوره، به نظرم همین رو به طرف بدیم، جهنم و ضرر یه سه چار تومن هم بهش می دیم. ولی خیالمون راحته."
-"اولا که نظر تو برام مهم نیست، دوماً شما به جای اینکه بری به عمو سعید بدی، بیا اون سه تومن طلبتو به ما بده..."

بازی چهارم:جامِ جِم

ماشین فرشید در میانه جاده ایستاده بود. فرشید سرش را روی فرمان گذاشته بود و عباس کاغذی دستش گرفته بود و بیرون ماشین با مسعود جر و بحث می کرد.
عباس:"چند بار بگم این سمت چپه، اون فامیل بی عقل شما نوشته راست."
مسعود:"نه عباس آقا، شما اینجا رو نگاه کنید... ، فلش به سمت چپِ، ولی اونجا نوشته راست..."
-"عاشق... ، منم که همین رو گفتم"
-"نه عباس آقا، احمد همین جوریه ... ؛ یه کم گیج می زنه ولی هیچ وقت اشتباه نمی نویسه. منظورش راست بوده نه چپ"
فرشید سرش را بالا آورد و گفت:"شب شد، شما هنوز به نتیجه نرسیدید؟!"
عباس نقشه را جمع کرد و همان طور که در ماشین می نشست گفت:"چرا... می ریم سمت چپ"
مسعود اخمی کرد و سوار جیپ شد، فرشید ماشین را روشن کرد و گفت:" نمی دونم این gps چه مشکلی داره که این فامیل خنگِ شما ازش استفاده نمی کنه"
مسعود:"با فامیل ما درست صحبت کن"
-"اوهو... خوبه همین الآن عباس داشت بهش فُحش می داد"
-"عباس آقا، عباس آقا ست، تو، تویی"
ناگهان فرشید ترمز گرفت و به تابلو سبز رنگ کنار جاده خیره شد و گفت:" عباس... اینکه روستاست!"
عباس نقشه را باز کرد و نیم نگاهی به آن انداخت و گفت:"درسته، راهتو برو."
مسعود هم خنده ای کرد و گفت:"چه اسمِ با حالی داره ... جامِ جَم!"

عباس نقشه را باز کرده بود و به آن نگاه می کرد:"به پیچ سمت راست"
فرشید:"راست که بستس؟"
-"نه، راست من، چپ تو"
-"چپ من راست تو نداره که، هر دو تا مون یه طرفیم که!"
عباس سرش را بالا آورد و نگاهی به جلو و پشت سرش کرد و گفت:"چه جالب، هر دو تا مون یه طرفیم... دنده عقب بگیر برو اول روستا، چپه اومدیم"
-"اسکول کردی ما رو... از صبح ما رو دور خودمون چرخوندی"
-"حرف نزن. دنده عقبتو بگیر."
فرشید دنده را جا زد و حرکت کرد، اما ناگاه پیرمردی به عقب ماشین خورد و روی زمین افتاد.

بازی پنجم:چارکی
پیرمرد روی صندلی جیپ دراز بود و آرام ناله می کرد.
فرشید که کنار پیرمرد ایستاده بود، گفت:"پدر جان سالمی؟ جاییت درد نمی کنه؟"
عباس:"آخه احمق، اگه جاییش درد نکه، مرض داره الکی آه آه ه؟"
-"چه می دونم، شاید دیوونه است"
پیرمرد گفت:"حرف دهنتو بفهم"

فرشید:"ببخشید پدر جان"
پیرمرد خودش را کمی جمع و جور کرد و گفت:"زهر مارِ ببخشید... عوض این ببخشید، اون چشمای کورِت رو باز میکردی، منو زیر نکنی"
-"ببخشید، هوا تاریک بود، خوابم میومد، عقبمو ندیدم"
-"نمی خواد قصه به بافی، ماشین رو روشن کن منو برسون خونم، کمرم درد می کنه"
عباس ماشین را روشن کرد و خواست راه بیافتد، فرشید جلو ماشین ایستاد و گفت:"من چی؟!"
مسعود:"می بینی که جا نیست... پیاده بیا"
ماشین رفت و فرشید گفت:"خوبه والا ماشینتو می برن، می گن پیاده بیا!"

باد از پنجره بزرگ خانه داخل می آمد. مسعود و عباس و فرشید روی زمین نشسته بودند و پیرمرد درون آشپزخانه بود.
پیرمرد:"ببخشید اینجا انقدر تاریکه... ، از صدقه سر نظام برقمون هِی قطع میشه"
مسعود:"شما ببخشید ما مزاحمتون شدیم"
پیرمرد همان طور لنگ می زد، سینی چای را آورد و گفت:"خواهش می کنم، قدم روی چشم من گذاشتین"
فرشید آرام در گوش مسعود گفت:"این همونی نبود که دو دقیقه پیش، داشت به ما می داد؟"
-"چیزی گفتی پسرم؟"
-"گفتم، حاج خانم کجا هستن، خدا نکرده فوت ؟!"
-"زن؟! زن چه می خوام؟! اصلا ازدواج ن "
عباس سینی چای را گرفت و گفت:"بهترین کار رو کردین، بهترین کار"
-"بله، واقعیتش ما تو جوونی مون نشدیم"
-"احسنت، احسنت"
-"خواهش می کنم... راستی نگفتی پسرم. واسه چی اومدین اینجا؟! می خواین آبشار رو ببینید؟"
-"آبشار؟!... آها... آبشار... بله، یکی دو روز تعطیل بود، گفتیم بیایم اینجا یه هوایی عوض کنیم"
-"بهترین کار رو کردین، بهترین کار، مجردی و جوجه و بساط و ورق و..."
فرشید:"شمام مثل اینکه اهل دل اید"
-"بله، جوونی هامُ ندیدن."
-"چی کار می کردین جوونی هاتون؟"
-"عرضم به اون لپ های قشنگت که، من قبل انقلاب تو تهران کار می ، کار مند ساواک بودم"
عباس چای ای برداشت و گفت:"چی شد اومدید اینجا؟"
-"احسنت، چه سوال به جایی... عرضم به کله کچلت که، پدر مرحومم..."
مسعود:"خدا بیامرزتشون"
-"خواهش می کنم... واقعیتش پدرم یه عمومی اینجا داشت، وقتی فوت کرد..."
-"خدا رحتشون کنه"
-"زهر مارِ خدا رحمتش کنه، دارم حرف می زنم می پری وسط حرفم... بله پدرم که فوت کرد، یه چند مدتی اومدم اینجا رو بفروشم برگردم تهران. اومدن همانا و انقلاب شدن همانا و موندگار شدنِ ما هم همانا"
عباس کمی از چای خورد و گفت:"که این طور... پس هنوز رو دارین"
-"احسنت، به این هوش و ذکاوت احسنت. واقعیتش اگه این نبود، باهاتون میومدم که حکمی، یازدهی، شلمی، چیزی می زدیم"
فرشید:"مگه هنوز ی هم میاد؟"
-"خیلی نه، ولی فردا جمعس بیش تری ها یه سری می زنند"
مسعود:"واسه میان."
فرشید:"نه!"
-"چرا."
-"چی می گی تو؟! تو روستا که نمی خونند"
-"چرا. می خونند."
عباس:"حالا واسه هرچی میان مهم نیست"
پیرمرد:"بله. ما که فضول مردم نیستیم."
-"ببخشید آقای..."
-"چارکی هستم"
-"آقای چارکی... می گم این روستای شما هم اسمش جالبه ها ، جامِ جَم"
-"اینجا که جامِ جَم نیست!"
-"پس چیه؟!"
-"جامِ جِم"
فرشید با خنده گفت:"جِم tv ؟!"
چارکی:"جِم دیو نیست، عمو جان. جنِ... جن"
-"جن؟"
-"ها... قدیمی ها می گفتن یه جنی هست، پنجشنبه های آ ماه میاد تو قبروستونِ قدیمیِ اینجا و جشن می گیره و می خوره..."
عباس:"تو همین قبرستونِ اول روستا؟!"
-"آره همون جا... به خاطر همینه به این جا میگن جامِ جِم"
-"پدر جان جن و روح و پری و این جور چیز ها همش الکیه"
-"حالا الکی هست یا نیست، من ازشون می ترسم... واقعیتش رو بگم من واسه این شما رو اینجا راه دادم که آ ِ شب که می خوام برم رو راه بندازم شما هم بیاین نترسم... آخه امشب پنجشنبهِ آ ِ ماهه"
-"که این طور"
-"بله پسرم... هیچ احمقی سه تا جوون لات و علاف رو، همین جوری ندیده و نشناخته تو خونش راه نمی دِه"
چارکی این را گفت و بلند شد و بدون اینکه پایش لنگ بزند، به طرف اتاق خواب رفت و گفت:"رختِ خواب واستون میارم، بگیرین بخو د، آ ِ شب باید بریم رو راه بندازیم"
مسعود چایی برداشت و کمی از آن را خورد و به فرشید گفت :"اَه چرا انقدر تلخه؟"
فرشید:"نکنه چیزی توش ریخته باشه؟!"
عباس به مسعود و فرشید نزدیک شد و آرام گفت:"آقا، این قبرستونی که میگه، همون جایی که احمد رو نقشه معلوم کرده"
فرشید:"که چی؟"
-"چه قدر خنگی تو، باید بریم اونجا رو بکَنیم"
-"پیرمردَ رو چی کار کنیم؟"
-"وقتی خواست بره تو بلند می شی و باهاش میری، من و مسعود هم بعد شما میریم قبرستون، وُ اونجا رو می کنیم و عتیقه رو پیدا می کنیم و میایم"
-"اگه خواست شما رو بیدار کنه، چی؟"
-"یه دروغی، چیزی بهش بگو... بگو اینا بد خوابن، اگه بیدارشون کنی می زنن تیکه پارَت می کنند"
-"اینکه واقعیته!"
-"ببند درو گاراژو... گرفتی چی گفتم؟"

-"با اینکه از اولم گفتم، این فامیل شما نقشه رو اشتباهی نوشته و ما هم اشتباهی اومدیم، ولی باشه، شما برین قبرستون، لنگه کفش که هیچ، شما اگه یه دونه استخون هم پیدا کردین، من لباس زنونه می پوشم، می رم بالای پل واسَتون عربی می م. ولب اگه چیزی پیدا نکردین شما باید ب ین."
در همین بین پیرمرد لحافی را کنار زد و چاقویی که زیرش بود، برداشت و درون جیبش گذاشت.

آسمان هنوز سیاه بود. فرشید بیرون خانه چراغی دستش بود و از پنجره داخل خانه را نگاه می کرد. چارکی از خانه بیرون آمد و در رابست و دسته کلیدی از جیبش بیرون آورد و مشغول قفل در شد.
فرشید:"چرا درو قفل می کنید؟"
-"واسه احتیاط"
-"خُب شاید بچه ها بخوان از تو ماشین چیزی بر دارن"
پیرمرد در را قفل کرد و چراغ را از فرشید گرفت و گفت:"خی راحت عزیزم، اینا تا خود صبح هم بیدار نمی شن!"

زمان زیادی از رفتن فرشید و چارکی نگذشته بود که عباس و مسعود از خواب بیدار شدند و به سمت در رفتند.
مسعود نگاهی به در کرد و گفت:"عباس آقا در قفلِ."
-"قفلِ؟!"

چارکی چراغ را دستش گرفته بود و کمی جلو تر از فرشید راه می رفت. پیرمرد در کوچه ای پیچید و گفت:"وقتی می خواستم اون دوتا رو بیدار کنم، چی بغل گوشم گفتی؟"
جو نیامد. پیرمرد یک بار دیگر حرفش را تکرار کرد، برگشت و پشت سرش را نگاه کرد کرد، خبری از فرشید نبود، رفت سر کوچه و اسمش را صدا زد، ناگهان دستی به شانه اش خورد. پیرمرد فریادی کشید و برگشت و فرشید را پشت سرش دید. سیلی ای به او زد گفت:"کجا رفتی احمق؟"
-"شما کجا رفتین؟"
-"سوالم رو با سوال جواب نده، چشم ها تو باز کن نور چراغ رو ببین تا گم نشی. گرفتی؟"
-"آره"
-"اگه گرفتی این چراغ رو بگیر، یه سنگ رفته تو کفشم در بیارم"
پیرمرد در همان ح ی که خم شده بود گفت:"وقتی می خواستم اون دو تا رو بیدار کنم چی در گوشم گفتی؟"
فرشید تلفنش را در آورد و گفت:"گفتم، اونا رو بیدار نکن، عباس بد خواب بشه، عصبانی میشه"
چارکی بلند شد و چراغ را گرفت و گفت:"خُب عصبانی شه، به جهنم."
-"این جوری نگو پدرم. این تا الآن سه بار برای چاقو کشی رفته زندان"
پیرمرد بدون این که تغییری در چهره اش بدهد، چاقو اش را از جیبش در آورد و گفت:"منم رفتم زندان. اینکه چیزی نیست."
فرشید که رنگش پریده بود گفت:"چه خوب!"

مسعود از پنجره بیرون پرید و رو به عباس که در خانه بود گفت:"عباس آقا یه کم زور بزنید در میاین."
عباس از پنجره بیرون آمد و گفت:"این یا خودش احمقه یا فکر کرده ما احمقیم"
-"مسعود کلید ماشین را از عباس گرفت و گفت:"هر دوتاش!"
مسعود و عباس رفتند و صدای تلفن عباس از خانه آمد.

فرشید گوشی را قطع کرد و زیر لب چیزی گفت. چارکی برگشت و نگاهی به فرشید کرد و گفت:"باز که عقب موندی."
-"سنگ تو کفشم رفته بود، شما برید الآن میام."

عباس روی تپه نشسته بود و به درختی تکیه داده بود و سیگار می کشید،
پایین تپه هم بیل و کلنگ دست مسعود بود و داشت زمین قبرستان را می کَند.
مسعود:"خسته شدم عباس آقا، یه متر کَندم به چزی نرسیدم... فکر کنم اینجا چیزی نیست، بیاین برگردیم خونه."
عباس بلند شد و ته سیگارش را به مسعود داد و گفت:"انقدر حرف نزن... بیا اینو بگیر بذار تو جیبت این طرفا سطل نیست."
مسعود ته سیگار را گرفت و گفت:"عباس آقا من واقعا دارم می ترسم"
عباس دوباره به سمت درخت رفت و گفت:"تا من اینجا هستم از چیزی نترس"

چارکی داخل شد و کلید برق آن را زد، چراغ ها روشن شد، لبخندی زد و گفت:"بیا تو پسرم، بیا تو عزیزم."
فرشید داخل آمد.چارکی چراغ را گرفت و در حالی که آن را خاموش می کرد گفت:"قصه این جنِ رو برات گفتم؟"
-"آره یه چیزایی گفتین"
-"نه کامل نگفتم، بشین رو سکو کامل برات بگم"
فرشید نشست و چارکی هم کنارش نشست و گفت:" من از وقتی که به دنیا اومدم تا موقعی که واسه درس رفتم تهران، تو همین جا بودم. اون موقع ها مرده ها رو تو قبرستون قدیمیه خاک می د. اما وقتی رفتم تهران و موقع فوت بابام برگشتم، دیگه مرده ها رو اونجا خاک نمی ، می گفتن جِم برگشته.
اینجا یه مُقنی ای داشت، وقتی یکی می مُرد براش قبر می کَند.
یه بار یکی از اهالی می میره و این بنده خدا زود تر میاد قبرستون تا واسش قبر بکَنه، وقتی اهالی میان که مرده رو خاک کنند، می بینند این بنده خدا بی هوش تو قبر افتاده. از تو قبر بلندش می کنند و هر جور هست به هوشش میارن. راست و دروغش رو نمی دونم، ولی مردم میگن این مُقنیه جِم زده شده بوده. بعد از اون دیگه این آدم عوض شد. یه بی پدر مادری شد که نگو، یه نفر نبود تو روستا که بلایی سرش نیاوُرده باشه.
یه دو ماه بعد از این ماجرا ها جنازش رو تو یکی از ابه های روستا پیداش . صورتش پر خون بود... فکر کنم خود اهالی حسابش رو رسیده بودند."
-"چه جالب"
-"آره عزیزم. ولی من که اصلا به جِم و جن و این جور چیز ها اعتقاد ندارم"
فرشید سرش را بالا آورد و نگاهی به پیرمرد کرد و گفت:"منم مثل شما هیچ اعتقادی به این جور چیز ها ندارم!"

هوا گرگ و میش شده بود. عباس از تپه پایین رفت و نگاهی به گودالی که مسعود کنده بود و کرد و گفت:"نه، مثل اینکه آدرسو از اول اشتباهی اومدیم... من می رم خونه، تو هم اینجا رو پر کن، صبح نشده برگرد یه وقت این پیرمرده شک نکنه"
عباس این را گفت و رفت.
مسعود روی زمین افتاد و با عصبانیت روی خاک ها چنگ کشید. ناگاه حس کرد دستش به چیزی خورده است. نشست و خاک را کنار زد، چیزی آبی رنگ از خاک بیرون زد. لبخندی زد و بلند شد و فریاد زد:"عباس آقا... عباس آقا"
جو نیامد. از چاله بیرون آمد و به دنبال عباس گشت، اما چیزی دیده نمی شد. برگشت و درون چاله نشست و آرام جسم آبی رنگ را از خاک بیرون کشید. جام لاجوردی رنگی که پایینش تصویر بُزی کنده کاری شده بود را برداشت و به سوی شفق گرفت و خندید، خنده هایی که تَه هرکدامش به فریادی ختم می شد.

صدای تلفن عباس از خانه می آمد، عباس از پنجره داخل شد و تلفن را برداشت. فرشید بود. عباس جواب داد :"چیه؟"
-"ده بار زنگ زدم، چرا جواب نمی دین؟نگران شدم."
-"جوش نزن پوستت اب میشه. رفته بودیم قبرستون."
-"چی شد؟ چیزی پیدا کردین؟"
-"می خواستی چیزی پیدا کنیم؟!"
-"جانم!"
-"می گم چیزی پیدا نکردیم عوض اینکه ناراحت بشی، میگی جانم؟!"
-"رو پل هوایی با مانتو و دامن چه قدر خوشگل می شی."
عباس عصبانی شد و تلفن را به سمت دیوار پرت کرد و سرش را روی بالش گذاشت و خو د.

خورشید طلوع کرده بود. مسعود بیل و کلنگ را درون جیپ و جام را هم درون کوله اش گذاشت و به سمت خانه رفت و زنگ زد. فرشید در را باز کرد و گفت:" بَه، آقا مسعود. چه خبر؟ لباس ها تو بپوش می خوایم بریم"
-"عباس آقا این چی میگه؟"
عباس از روی تشک غَلتی زد و گفت:"میگه، چیزی پیدا نکردین باید برین بالای پل قِر بدین. آندرستن؟"
مسعود:"دروغ میگه عباس آقا"
فرشید:"دروغم چیه. مگه چیزی پیدا کردین؟ تو یه تیکه استخون هم به من بدی من قبول می کنم"
مسعود قدری سکوت کرد و بعد دستی به کوله اش زد و گفت:" من فقط بندری یاد دارم ب م"
-"جون تو فقط بندری ب "


فرشید درون خانه نشسته بود و ی را در گوشی اش نگاه می کرد و می خندید.
عباس نگاهی به فرشید کرد و گفت:"ببند اون در جهنم رو... اون رو پاک می کنی یا بیام اون گوشی رو تو... تو آستینت کنم؟!"
-"چرا شاکی میشی؟! آها... پاکش ... ولی اگه فردا بیکاری. یه آشنا دارم تو کار مجالس و این جور چیز هاست. دو ساعت واسشون قِر بدی راحت پونصد کاسبی..."
-"مقادیری خندیدم!... یداره چی گفت؟!"
-"صبحی یه آدرسی رو فرستاد و واسه ساعت نه شب قرار گذاشت."
-"ساعت هشته... باید الآن بگی؟!"
-"خُب پرسیدی که نگفتم؟!"
عباس دستانش را بالا گرفت و گفت:"اللهمَ اشفَن کلنَ مَرضنا اللخصوص فرشیدِ ما را"
فرشید با خنده گفت:"الهی آمین"
مسعود از اتاق بیرون آمد و گفت:"ماشین رو روشن کنم بریم؟"
فرشید:"گوش و ه بودی؟!"
عباس:"نخیر، شما می شینی تو خونه"
مسعود:"چرا؟!"
-"همین که گفتم... وامیستی خونه."

ساعت از دوازده گذشته بود و هنوز فرشید و عباس برنگشته بودند. مسعود جام را دستش گرفته بود و نگاهش می کرد. تلفن زنگ خورد. مسعود تلفن را برداشت و گفت:"چیه عباس جان؟! ... شما؟... چی؟ ... کجا؟ ... آره یاد دارم ... خودمم رو می روسونم ..."

عباس روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و گردنش بسته بود. آرام اشک می ریخت، اما همین که صدای مسعود را شنید، اشکش را پاک کرد. مسعود داخل اتاق آمد و گفت:"چی شده عباس آقا؟ ... کی اینجوریت کرده؟ ..."
عباس دستش را روی صورت مسعود گذاشت و نفسش را به سختی بیرون داد و گفت:" جاده خالی بود. یه ربعی می شد که سر قرار واستا داده بودیم ولی هنوز یدار نیومده بود. فرشید گفت میرم یه دوری این ور ها بزنم شاید پیداشون کنم. چند دقیقه بعد از اینکه رفت، دو نفر ریختن سرم و کیفی که عتیقه ها توش بود رو ازم گرفتن و رفتن..."
عباس صورت مسعود را نزدیک تر کرد و گفت:" همه این ها، کارِ فرشیده ... اون عتیقه ها رو ید... مسعود! پیداش کن ..."
***
بازی ششم:روزگارِ دروغ و خیانت
زنگ در رو زدم. صابخونه فرشید جواب داد:" کیه؟"
گفتم:"دوست فرشیدم. از شهرستان اومدم... هر چی زنگ خونش رو می زنم جواب نمی ده... شما نمی دونید کجاست؟"
-"نه ... دیروز اومد کلید ها رو تحویلم داد، پول پیش رو گرفت و رفت"
-"مگه پول پیش رو قبلا نگرفته بود؟"
-"تا موقعی که خونه رو خالی نکنه کهمن بهش پولِ پیش رو بهش نمی دم... دیروز خونه رو خالی کرد یه سرس اثاث رو هم که قبلا توی پارکینگ گذاشته بود رو جای اجاره عقب افتادش بهم داد و رفت"
-"ممنون"
-"کجا میری پسرم؟! ... امشب رو اینجا واستا، فردا حتماً آدرس فرشید رو برات پیدا می کنم... وایستا... کجا رفتی؟"
از اونجا بیرون اومدم و تلفن رو از جیبم برداشتم و شماره فرشید رو گرفتم. گوشیش خاموش بود. دستم رو تو جیبم و خواستم تلفن رو بذارم داخلش که دستم به ته سیگار های عباس خورد، درشون اوردم تا بندازمشون سطل . اما یکی شون مال عباس نبود. یکی شون آبی بود. درست مثل سیگاری که جهانگیری می کشید.
اما ته سیگار جهانگیری تو جیب من چی کار می کرد؟!
خیلی پیگیرش نشدم و یه تا ی گرفتم و رفتم خونه جهانگیری. اما تمام راه ذهنم مشغول اون ته سیگاره بود.
جهانگیری فقط یه بار به عباس سیگار تعارف کرد و عباس دو تا سیگار ازش گرفت و کشید و ته سیگارش رو همون جا انداخت. غیر از اون بار دیگه دستِ عباس سیگار چنِل ندیدم.
یادم اومد وقتی رفتیم دامغان و زمین رو کندم، یه ته سیگار پیدا . فکر مالِ عباسه و بهش گفتم. اما اون قبول نکرد و گفت سیگارش رو اونجا ننداخته. نمی دونم، شاید اون ته سیگار مالِ جهانگیری بود.

رسیدم به خونه جهانگیری. جلو خونش پلیس وایستاده بود و پشت در خونش چند نفر بودند و سروصدا می د.
گیج شده بودم، رفتم توی جمعیت. یکی از پلیس ها دست زد روی شونم و گفت:"تو هم شاکی ای؟"
-"از کی؟"
-"از همین پیرمرده دیگه... سعید جهانگیری."
-"مگه... مگه ی کرده؟!"
-"تا دلت بخواد. از مردم پول می گرفته و نقشه یه جایی رو که قبلاً چندتا کاسه کوزه ی تقلبی رو توش کرده بوده، بهشون می داده... تا حالا سر خیلی ها رو کلاه گذاشته."
دستم می لرزید،سرم گیج میرفت، ربان خشکم را چرخاندم و گفتم:"امکان نداره... شوخیه؟!"
-"نه."
-"ولی اونا واقعی بودن."
-"همه همین رو میگن"


***

بازی هفتم: جم،جادو،جن
نیمه های شب بود. مسعود از تا ی پیاده شد و چند قدمی در بین مزرعه های گندم رفت. ناگاه فرشید از باغی متروکه بیرون آمد و نگاهی به اطراف باغ کرد. مسعود خود را پشت دیوار باغ پنهان کرد. فرشید تلفنش را درآورد و با ی مسغول صحبت شد. واضح نبود چه می گفت، اما صدای خنده هایش را راحت می شد شنید.
مسعود چاقو اش را درآورد و به سمت فرشید رفت. دستی به شانه اش زد، فرشید برگشت و لبخندی زد و گفت:"بَه، آقا مسعود، اینجا چی کار می کنی؟!"
مسعود یقه فرشید را گرفت و به دیوار چسباندش و گفت:"من اینجا چی کار می کنم؟! ... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه قرار نبود با عباس برین عتیقه ها رو بفروشین؟ ها؟ پس اون دو تا قُلدر کی بودند فرستادی شون عباس رو بزنند؟ چرا عتیقه ها رو دُزدوندی؟ چرا؟ "
-"چِت شده مسعود؟! چی داری می گی؟!"
مسعود، فرشید را به دیوار کوباند و گفت:" افتِ ، واسه چی عتیقه ها رو دُزدیدی؟"
-" من اگه عتیقه ها رو یده بودم فرار می ، گوشیم رو روشن نمی که پیدام کنی... باور کن من ی رو خبر ن عباس رو بزنه"
-"این حرف رو واسه عمت بزن... عتیقه ها تقلبی اند."
-"تقلبی اند؟!"
-"آره تقلبی اند. ولی تو از اول همه چی رو می دونستی... همه این ها نقشه تو بود. نقشه تو و اون افتِ احمق... تو با سعید جهانگیری دستت تو یه کاسه بود"
-"معلوم هست چی داری میگی؟!"
-"من نمی دونم چی می گم... ولی تو خوب می دونستی به ما چی بگی که پولمون رو بگیری"

-"چرا نمی فهمی؟ من هیچ کدوم از این چیز هایی رو که تو گفتی رو نمی دونستم... تو رو به دوستیِ چند ساله مون باور کن"

مسعود، فرشید را رها کرد و کمی عقب رفت.

فرشید روی زمین نشست و در حالی که گریه می کرد گفت:" منم مثل تو بدبختم... منم مثل تو پولم رو دادم..."
مسعود چاقو را روی زمین انداخت و به دیوار تکیه داد.اما نگاهش هنوز روی چاقو بود.
فرشید دستانش را از روی صورتش برداشت و به زمین خیره شد.

ناگاه فرشید از روی زمین بلند شد و چاقو را برداشت و از باغ فرار کرد.

کمی بعد مسعود از باغ بیرون آمد و به دنبال فرشید رفت.
فرشید کنار خانه ی متروکی روی زمین افتاد، خواست بلند شود که مسعود بالای سرش رسید. فرشید چاقو را باز کرد و گفت:"برو عقب مسعود."
مسعود ایستاد و نگاهی به فرشید انداخت.

فرشید از روی زمین بلند شد و گفت"دنبالم نیا."

مسعود به سمت فرشید حمله ور شد و چاقو را از دستش گرفت و گفت:"نامردِ ناکِس"

و چاقو را درون شکم فرشید کرد. فرشید فریادی کشید و روی زمین افتاد. مسعود چند قدمی عقب رفت، دست و پایش لرزید. فرشید ت شد. دستی به شکمش زد، نمی توانست جلوی خون را بگیرد. روی زمین افتاد. دهانش پُر خون بود.

مسعود با دست خونی اش، دهانش را پاک کرد و همان طور صورتش پر از اشک شده بود می خندید.

***
نمی شد فهمید ظلمات غروب است یا گرگ و میش طلوع؛ خانه متروک است یا نیمساز؛ هرچه که بود اندک نوری بود تا صورتِ مسعود را دید و اندک دیواری بود که نور نیاید.
مسعود صاف ایستاده بود و مات به جامِ آبی رنگ درون دستش خیره. نمی شد فهمید ندای بلند درونش است یا سخن آهسته زبانش که در فضا پیچیده. با خودش است یا با دیگری.
هرچه که بود مسعود اینگونه می گفت:
"دست هام، صورتم، صورتش، همه چیز پرِ خون شده؛ پرِ خون. باورم نمیشه که اون دیگه نفس نمی کشه، شاید جن زده شدم . چون هیچ عذاب وجدانی ندارم. دروغ هایی رو که گفتم یادم رفته، یادم رفته همه چیز تقصیر من بود. انگار فقط شیرینیِ انتقامِ که به رگ هام می ریزه، اما این تلخیِ کوفتی دهنم رو تلخ کرده،این طعم خون..."

جِم،جادو،جن

مانی دُرمیدی
اردیبهشت ماه 96




مشاهده متن کامل ...
تکراری...
درخواست حذف اطلاعات

چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می کنم همه چیز تکراری شده...



مشاهده متن کامل ...
35 موضوع مهم در زندگی
درخواست حذف اطلاعات

۳۵ موضوعی که در پیری حتما به آن غبطه خواهید خورد   

یک ضرب المثل قدیمی هست که می‌‌گوید جوانی را جوان‌ها به هدر می‌‌دهند. شاید اگر بدانید پیرها به چه چیزهایی غبطه می‌‌خورند بتوانید بهتر جوانی کنید:

۱-چرا وقتی می‌توانستم سفر کنم، ن !

۲- چرا زبان دومی نیاموختم!

۳-چرا وقتم را به خاطر رابطه‌ای تمام شده تلف !

۴- چرا از خود در برابر نور آفتاب محافظت ن تا پوست سالم‌تر و بدون چروکی داشته باشم!

۵- چرا برای دیدن خوانندگان مورد علاقه‌ام به کنسرت نرفتم!

۶- چرا از انجام خیلی از کارها ترسیدم!

۷- چرا ورزش اولویت کارم نبود!
۸- چرا خود را گرفتار سنت‌ها !
۹- چرا از کاری که دوست نداشتم استعفا ندادم!
۱۰- چرا بیشتر درس نخواندم!

۱۱-چرا باور ن زیبا هستم!
۱۲- چرا از گفتن دوستت دارم ترسیدم!
۱۳- چرا به راهنمایی‌های والدینم گوش ندادم!
۱۴-چرا خودخواه بودم!
۱۵- چرا تا این حد نظر دیگران برایم مهم بود!
۱۶- چرا به جای آنکه به رویاهای خودم فکر کنم به فکر براوردن رویای دیگران بودم
۱۷- چرا وقتم را صرف یادآوری خاطرات بد و زمانم را از دست دادم. کاش افسوس گذشته را نمی‌خوردم!
۱۸- چرا انی را که دوست داشتم از خود رنجاندم!
۱۹- چرا از خود دفاع ن !
۲۰- چرا برای برخی کارها داوطلب نشدم!

۲۱- چرا بیشتر مراقب دندان‌هایم نبودم!
۲۲- چرا قبل از مرگ مادر و پدر بزرگ سئوالاتی را که داشتم از آنها نپرسیدم!
۲۳- چرا زیاد کار !
۲۴- چرا آشپزی یاد نگرفتم!
۲۵- چرا از زمان حال لذت نبردم!
۲۶- چرا تلاش ن آنچه را شروع به پایان برسانم!
۲۷- چرا گرفتار کلیشه‌های فرهنگی شدم و از هدفم بازماندم!
۲۸- چرا دوستی‌هایم را ادامه ندادم!
۲۹- چرا با ک نم بیشتر بازی ن !
۳۰- چرا انسان ریسک‌پذیری نبودم!
۳۱- چرا برای افزایش دانش و ارتباطاتم تلاش ن !
۳۲- چرا تا این حد فرد نگرانی بودم!
۳۳- چرا سر هر چیزی زود عصبانی شدم!
۳۴- چرا به اندازه کافی با افرادی که دوست‌شان داشتم وقت نگذراندم!
۳۵- چرا برای یک بار هم که شده پشت میکروفن نرفتم تا در مقابل جمع صحبت کنم!



مشاهده متن کامل ...
۳۵ موضوعی که در پیری حتما به آن غبطه خواهید خورد
درخواست حذف اطلاعات

۳۵ موضوعی که در پیری حتما به آن غبطه خواهید خورد

یک ضرب المثل قدیمی هست که می گوید جوانی را جوان ها به هدر می دهند.

شاید اگر بدانید پیرها به چه چیزهایی غبطه می خورند بتوانید بهتر جوانی کنید:

۱-چرا وقتی می توانستم سفر کنم، ن !

۲- چرا زبان دومی نیاموختم!

۳-چرا وقتم را به خاطر رابطه ای تمام شده تلف !

۴- چرا از خود در برابر نور آفتاب محافظت ن تا پوست سالم تر و بدون چروکی داشته باشم!

۵- چرا برای دیدن خوانندگان مورد علاقه ام به کنسرت نرفتم!

۶- چرا از انجام خیلی از کارها ترسیدم!

۷- چرا ورزش اولویت کارم نبود!

۸- چرا خود را گرفتار سنت ها !

۹- چرا از کاری که دوست نداشتم استعفا ندادم!

۱۰- چرا بیشتر درس نخواندم!

۱۱-چرا باور ن زیبا هستم!

۱۲- چرا از گفتن دوستت دارم ترسیدم!

۱۳- چرا به راهنمایی های والدینم گوش ندادم!

۱۴-چرا خودخواه بودم!

۱۵- چرا تا این حد نظر دیگران برایم مهم بود!

۱۶- چرا به جای آنکه به رویاهای خودم فکر کنم به فکر براوردن رویای دیگران بودم

۱۷- چرا وقتم را صرف یادآوری خاطرات بد و زمانم را از دست دادم. کاش افسوس گذشته را نمی خوردم!

۱۸- چرا انی را که دوست داشتم از خود رنجاندم!

۱۹- چرا از خود دفاع ن !

۲۰- چرا برای برخی کارها داوطلب نشدم!

۲۱- چرا بیشتر مراقب دندان هایم نبودم!

۲۲- چرا قبل از مرگ مادر و پدر بزرگ سئوالاتی را که داشتم از آنها نپرسیدم!

۲۳- چرا زیاد کار !

۲۴- چرا آشپزی یاد نگرفتم!

۲۵- چرا از زمان حال لذت نبردم!

۲۶- چرا تلاش ن آنچه را شروع به پایان برسانم!

۲۷- چرا گرفتار کلیشه های فرهنگی شدم و از هدفم بازماندم!

۲۸- چرا دوستی هایم را ادامه ندادم!

۲۹- چرا با ک نم بیشتر بازی ن !

۳۰- چرا انسان ریسک پذیری نبودم!

۳۱- چرا برای افزایش دانش و ارتباطاتم تلاش ن !

۳۲- چرا تا این حد فرد نگرانی بودم!

۳۳- چرا سر هر چیزی زود عصبانی شدم!

۳۴- چرا به اندازه کافی با افرادی که دوست شان داشتم وقت نگذراندم!

۳۵- چرا برای یک بار هم که شده پشت میکروفون نرفتم تا در مقابل جمع صحبت کنم!

جوانی را دری م و لذت ببریم...

daheh60



مشاهده متن کامل ...
مثبت شی
درخواست حذف اطلاعات

35موضوعی که در پیری حتما به آن غبطه خواهید خورد   

??یک ضرب المثل قدیمی هست که می‌‌گوید جوانی را جوان‌ها به هدر می‌‌دهند. شاید اگر بدانید پیرها به چه چیزهایی غبطه می‌‌خورند بتوانید بهتر جوانی کنید:

1-چرا وقتی می‌توانستم سفر کنم، ن !
2- چرا زبان دومی نیاموختم!
3-چرا در هر کاری افراط و تفریط داشتم 
4- چرا از خود در برابر نور آفتاب محافظت ن تا پوست سالم‌تر و بدون چروکی داشته باشم!
5- چرا برای دیدن خوانندگان مورد علاقه‌ام به کنسرت نرفتم!
6- چرا از انجام خیلی از کارها ترسیدم!
7- چرا ورزش اولویت کارم نبود!
8- چرا خود را گرفتار سنتها
9- چرا از کاری که دوست نداشتم استعفا ندادم!
10- چرا بیشتر درس نخواندم!
11-چرا باور ن زیبا هستم!
12- چرا از گفتن دوستت دارم ترسیدم!
13- چرا به راهنمایی‌های والدینم گوش ندادم!
14-چرا خودخواه بودم!
15- چرا تا این حد نظر دیگران برایم مهم بود!
16- چرا به جای آنکه به رویاهای خودم فکر کنم به فکر براوردن رویای دیگران بودم
17- چرا وقتم را صرف یادآوری خاطرات بد و زمانم را از دست دادم. کاش افسوس گذشته را نمی‌خوردم!


18- چرا انی را که دوست داشتم از خود رنجاندم!
19- چرا از خود دفاع ن !
20- چرا برای برخی کارها داوطلب نشدم!
21- چرا بیشتر مراقب دندان‌هایم نبودم!
22- چرا قبل از مرگ مادر و پدر بزرگ سئوالاتی را که داشتم از آنها نپرسیدم!
23- چرا زیاد کار !
24- چرا آشپزی یاد نگرفتم!
25- چرا از زمان حال لذت نبردم!
26- چرا تلاش ن آنچه را شروع به پایان برسانم!
27- چرا گرفتار کلیشه‌های فرهنگی شدم و از هدفم بازماندم!
28- چرا دوستی‌هایم را ادامه ندادم!
29- چرا با ک نم بیشتر بازی ن !
30- چرا انسان ریسک‌پذیری نبودم!
31- چرا برای افزایش دانش و ارتباطاتم تلاش ن !
32- چرا تا این حد فرد نگرانی بودم!
33- چرا سر هر چیزی زود عصبانی شدم!
34- چرا به اندازه کافی با افرادی که دوست‌شان داشتم وقت نگذراندم!


35- چرا برای یک بار هم که شده پشت میکروفن نرفتم تا در مقابل جمع صحبت کنم!


مشاهده متن کامل ...
ع های خانوادگی بهاره کیان افشار و خانوادش + بیوگرافی و مصاحبه
درخواست حذف اطلاعات

ع های خانوادگی بهاره کیان افشار و خانوادش + بیوگرافی و مصاحبه

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و همسرش

سایت تفریحی » ع های جدید و دیدنی از بهاره کیان افشار به همراه بیوگرافی و مصاحبه این بازیگر که در ادامه می توانید مشاهده نمایید

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و همسرش

بیوگرافی بهاره کیان افشار

بهاره کیان‎افشار از بازیگران سینما و تلویزیون است ، سن و زادگاه این بازیگر در ویکی پدیا ثبت نگردیده است . وی بازیگری را به‎طور حرفه‎ای از سال ۱۳۸۲ با بازی در مجموعه تلویزیونی کلاه پهلوی در نقش شادی مستشارنیا با دوبله‌ی فریبا رمضان‌پور آغاز کرد

instagram bahareh kian afshar

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بچگی بهاره کیان افشار

کودکی بهاره کیان افشار

آغاز راه – از یک سال تا 7-6 سال

من سال 83 به پروژه کلاه پهلوی دعوت شدم. همان موقع هفت ماه بود که در گروه تئاتر خانم حاجیان تمرین می . خانم پاکروان – که همکحلاسی دوران دبیرستانم بودند – من را به آقای شریفی نیا معرفی کرد. همان یکی دو جلسه اول که رفتم سر صحنه کلاه پهلوی، عوامل تصمیم گرفتند من نقش «شادی مستشارنیا» را بازی کنم. تیر 85 بود که تصویربرداری کلاه پهلوی کلید خورد.

عملا قرار بود پروژه یک سال و نیم طول بکشد ولی ما نزدیک به 7-6 سال مشغول کار بودیم. در همه آن سال ها، چند تئاتر کوچک هم کار . در همه آن مدت منتظر بودم کلاه پهلوی تمام شود و بتوانم بیشتر فعالیت کنم ولی خب، نمی شد. هیچ وقت نمی دانستی بعد از یک هفته چه کار خواهی داشت. به خاطر همین نمی شد به هیچ پروژه ای قول داد

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و خواهرش

بهاره کیان افشار و خواهر زادش

کلاه پهلوی – هم هم محل کار

من برای مسیر بازیگر شدنم، هیچ برنامه ریزی دقیقی نداشتم. اتفاقی که برایم افتاد واقعا مثل یک هدیه از سمت خدا بود. اگر تصمیم داشتم که از سنی شروع به بازیگری کنم، می رفتم کلاس بازیگری و بعد تئاتر را شروع می و … ولی بایم پیش آمد. الان هم حضور در کلاه پهلوی، برایم اتفاق خوشایندی محسوب می شود؛ اتفاقی که البته ساده نبود. شاید خیلی ها بگوید چرا سه تا نقش اول این سریال را تازه کارها بازی می کنند؟

جواب این است که هیچ بازیگری حاضر نبود 7-6 سال با دستمزد، شرایط و بی برنامگی مقطعی که داشتیم، با پروژه کنار بیاید. برای ما بازیگرهای جوان، کار در کنار بزرگان و پیش وتان کلاه پهلوی مثل یک محسوب می شد. برای اینکه هم در آن کار می کردیم، هم آموزش می دیدیم. من در تمام مدت کار کلاه پهلوی صبور شدم. صبری که هر بازیگری به ویژه در تلویزیون به آن نیاز دارد.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و مادرش

مادر بهاره کیان افشار

هیچ کجا … – نامه ای پیچیده، هیجان جوانی

مهمترین عنصری که در «هیچ کجا هیچ » برای من وجودداشت، نامه جذاب آن بود. نامه نویس هیچ کجا، هیچ ساختار جالبی برای قصه اش در نظر گرفته بود که مشابهش را در سینمایمان کمتر سراغ داریم.

البته نامه ای که من بار اول خواندم تا زمان ساخت دچار تغییراتی شد که من همچنان آن نسخه اولی را بیشتر دوست دارم. در نسخه اول دلایلی که به شما انگیزه می دادند تا را پیگیری کنید و از سرنخ ها به اصل موضوع برسید، خیلی قوی تر بودند. دلیل دومی که من را مجاب کرد بازی در هیچ کجا، هیچ را بپذیرم، گروه خوب بود.

از گروه بازیگران تا عوامل پشت دوربین همه حرفه ای بودند و واقعا برای هر بازیگری آرزو است که در چنین گروهی کار کند، مخصوصا برای بازیگر تازه کاری مثل من که می خواهد تجربه ب کند.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بچگی بهاره کیان افشار

کودکی بهاره کیان افشار

یلدا – کند و غمگین

یلدا شخصیت منفعلی دارد؛ یعنی اتفاقات را به خاطر دلایل و زمینه هایی که دارد، می پذیرد چون عاشق شده با داود همراه می شود، چون باردار است شرایط را می پذیرد. شرایطش نه در خانواده ایده آل است، نه همراه با داود. چیزی مطلوب او نیست ولی کاری هم از دستش برنمی آید. نه از نظر سن و سال، نه وضعیت مالی اش، قابلیت هیچ حرکتی را به او نمی دهد. به همین خاطر منفعل است ولی عملا آنجایی که می بیند، از نظر ذاتی و روحی نمی تواند با شرایط همراهی کند و نشانه ای مثل زن حامله سر راه او برای او اتفاق می افتد، فکر می کند که باید برگردد.

همه این ویژگی ها یلدا را به شخصیتی درونگرا تبدیل می کند که من سعی درکش کنم. به دلیل همین ویژگی های یلدا، ریتم بازیم را کند و حتی کندتر از ح عادی ام حرف می زدم. سعی غم و فشاری را که خانواده و شرایط جدید به او آورده، در نگاه و چشم هایش بازی کنم. با شناخت من از یلدا، لازم بود قیافه اش مثل چهره هایی باشد که می گویند «از قیافه طرف غم می بارد». یلدا حتی وقتی لبخند کوچکی هم می زند، لبخندش تلخ است.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,اینستاگرام بهاره کیان افشار

ب تجربه – باید ریسک داشته باشی

من آدم تجربه گرا و ریسک پذیری در بازیگری هستم. یکی از محاسن کارگردان جوان، این است که گیرنده هایش باز است. حرف و انتقاد و پیشنهاد را می شنود، چون خودش را در ابتدای مسیر می داند، ظرفیت بیشتری برای دریافت نظرات عوامل از خودش نشان می دهد. مقابلش کارگردانی که سن و سالی از او گذشته هم برای خودش سبک پیدا کرده، هم خودباوری دارد. البته خودباوری که منفی نیست. این خودباوری از تجربه ای می آید که شاید میزانش 10 برابر جویای نام بودن در جوانی می ارزد.

من به عنوان بازیگر سعی می کنم به هر دو این کارگردان ها اعتماد کنم. هنوز هم دوست دارم با کارگردانی پخته کار کنم چوناز او چیزهای زیادی می گیرم. چشم هایم را می بندم، خودم را به او می سپارم و آنچه را که بگوید انجام می دهم و از حاصلش هم لذت می برم. کارگردان جوان هم من را به خلاقیت، تکاپو، جست و جو و پیشنهاد دادن وادار می کند. پیش آمده که کوتاهی از تیم های جوان به من پیشنهاد داده اند و با کمال میل قبول ؛ یعنی اصلا در هیچ کدام از این تجربه ها  را روی خودم نبستم.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و شوهرش

کار حرفه ای – شانه به شانه حرفه ای ها

همبازی بودن با صابر ابر و مخحمدرضا فروتن برایم جذاب و سخت بود. من درباره نقش خیلی فکر و تحلیل تا بتوانم بازیم را در سطح باقی بازیگرها نگه دارم. آقای شیبانی هم پیشنهادهای خیلی خوبی برایم داشت. شرایط کار هم خیلی به من کمک کرد تا در شکل دادن یلدا موفق باشم. اگر این شخصیت باو ذیر و همسطح بقیه دیده می شود، قطعا بخش خیلی زیادی از شکل گیری اش را مدیون طراحان صحنه و لباس، بردار، گریمور، تدوین گر و صداگذار هستم.

جز شرایط بیرونی، خودم هم سعی همان ارتباطاتی را که در داخل صحنه با هر بازیگری دارم، در بیرون از صحنه هم حفظ کنم تا حس و حالم تغییر نکند و یلدا باقی بمانم. یعنی سعی با صابر ابر خیلی دوستانه تر، روان تر و صمیمی تر باشم و برع با آقای فروتن – که بسیار انسان نازنینی است و بازیگر خوبی – همان ح فضای بین یلدا و مهران را داشته باشم. هر شب قبل از سکانس های فردا، با صابر ابر تمرین، روخوانی و بحث داشتیم. قبل از گرفتن هر سکانسی، مثل صحنه تئاتر آن سکانس را کامل بازی می کردیم. در هر قسمت هم شرایط همان فضا کمک کرد تا حس و حالمان تقویت شود.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار بازیگر بارکد

شهرت – دغدغه ای ندارم

می خواهم بازیگر خوبی باشم. دلم می خواهد وقتی اسمم در 60-50 سالگی می آید، بگویند فلانی بازیگر خوبی بود. این برایم بهترین هدیه است تا اینکه معروف شوم و ستاره معروف و ستاره شدن ممکن است برای هر ی برحسب شانس اتفاق بیفتد ولی برای بازیگر خوب بودن شانس دخیل نیست و تلاش، زحمت و صبر مهم است.

من 9 سال است که دارم بازی می کنم ولی تازه بعد از 9 سال، کم کم دیگران درباره بازیگری ام حرف می زنند و کارم دیده شده. این دغدغه را ندارم که چرا زودتر شناخته نشدم. من آنجایی بودم و هستم که می خواستم باشم. من وقتی نمی توانستم به واسطه مخالفت خانواده ام به سمت بازیگری بیایم، گفتم خوب است چون حداقل مشهور هم نمی شوم! چون یک جورهایی از شهرت می ترسم.

چیزی که من از بازیگری می خواهم، لذت خودم از آن اتفاق است. اگر دیگران هم از آن لذت من، لذت ببرند و تحسینش کنند، کار برایم خیلی مطلوب است.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,fihvi ;dhk htahv

بینی – کشف راه بزرگان

برای اینکه بدانم در سینمای دنیا و ایران چه خبر است، زیاد می بینم. مخصوصا های ایرانی. هم در بازیگرهای خانم ایرانی، بازیگرهای ارزشمندی وجود دارد، هم قطعا در خارجی ها. شاید اگر اسم ببرم، اسم ی از قلم بیفتد ولی به نظرم پانته آ بهرام واقعا بازیگر ارزشمندی است، نگار جواهریان، فاطمه معتمد آریا، آزیتا حاجیان، رویا تیموریان، گوهر خیر ش هم همینطور.

در بازیگران خارجی هم قطعا عاشق مریل استریپ هستم. سعی می کنم همه کارهای این بازیگرها را هم نگاه کنم ولی به نظرم اگر بخواهم سبک بازیگری ی را برای خودم الگو کنم و ادامه اش بدهم، مسیر را اشتباه رفته ام.

برای اینکه هر بازیگری با توجه به ویژگی های فیزیکی، چهره صدا و تجربه های شخصی خودش از زندگی، یک نقش را متفاوت از بازیگر دیگر بازی خواهد کرد. به خاطر همین فقط می شود به مسیر بازیگرهای خوب نگاه کرد. اینکه چه انتخاب هایی داشتند، چه کار کرده اند که بازیگری آنها تقویت شده و اینکه چه رفتار و شخصیتی داشتند که در سینما ماندگار شدند.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و همسرش

چهره – از این دست و پاگیری ها

چهره من گاهی نه تنها کمک حال من نیست، بلکه مانع من برای حرکت است. برای اینکه من از اول بازیگری را به خاطر نقش آفرینی و تجربه های مختلف از شخصیت های گوناگون و لذت از این کار انتخاب . چهره ام شاید بعضی جاها کمکم کند ولی ویژگی است که نه خودم ایجاد کرده ام، نه می توانم از خودم بگیرم. تا امروز با نگاهی که به مسیرم داشته ام چهره ام بیشتر برایم مضر بوده.

به هر حال هر چهره ای وجوهی از شخصیت را دارد. یعنی هم می توانم منفی باشم، هم می توانم پاک و معصوم و مهربان باشم. من تمام تلاشم را می کنم که از آنچه به عنوان چهره در اختیار من است، در راستای آن نقش استفاده درست کنم.

هیچ وقت سعی نکرده ام چیزی را تبلیغ کنم که فقط به چهره من برگردد. هیچ وقت نخواسته ام چیزی را مثل یک شیء ارائه کنم. واقعا دلم می خواهد درباره کارم که برایش وقت گذاشته ام، صحبت کنم. واقعا دلم می خواهد که درست باشم و درست پیش بروم.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و همسرش

بازیگری شغل اولم نیست

بازیگری هرگز شغل اول من نبوده و نیست. رشته تحصیلی‌ام ی کامپیوتر است و چون بیشتر دوستان نزدیکم معمار هستند با یکى، دو نفر از ایشان شرکت کارهای اجرایی، ساخت و ساز و دکوراسیون داخلى داشتیم و بسیار فعال بودیم تا اینکه دوستانم فعلا از ایران رفتند. در حال حاضر هم به‌جز بازیگری شغل دیگری دارم. البته من هرگز از وجهه‌ام در بازیگری در این شغل استفاده نکرده‌ام و حتی خیلی‌ها نمی‌دانند من فعالیت دیگری هم دارم.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و همسرش

اهل ماجراجویی هستم

ما خانوادگی -به صورت شاید بیمارگونه- عشق سفر رفتن داریم. (می‌خندد) دو لذت بزرگ زندگی من تئاتر و سفر هستند. سفر به ب تجربه، ایده و دیدگاه‌های جدید کمک می‌کند. سفر در عین ماجراجویی، آرامش‌بخش است و حال انسان را بهتر کرده و انرژی دوباره به ما می‌دهد. به‌خاطر لطف پدر و مادرم که خیلی اهل سفر بوده و هستند، ایران را حس گشته‌ام و بسیارى جاهای دیگر هم رفته‌ایم.

حتی به مناطقی سفر کرده‌ام که شاید به‌خاطر شرایط سختی که وجود دارد، هر ی علاقه‌مند نباشد به آنجا برود؛ چون تنها نمی‌توان برای لذت بردن به این مناطق رفت و باید اهل کشف و ب تجارب جدید و ماجراجویی بود و روحیه بالاى تطبیق با شرایط متفاوت را داشت.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و همسرش

شهرت را دوست ندارم اما کتمان  جزو ابزار لازمه یک بازیگر است

بازیگری و دنیای سینما از بیرون بسیار رویایی است. قصه‌هایی که در ‌ها می‌بینیم و شخصیت‌هایی که در آنها تصویر می‌شوند بخشی از رویاهای ما هستند پس طبیعی است که مردم، سینما و بازیگران را دوست داشته باشند. راستش شهرت را دوست ندارم اما بالا ه جزء ابزارهای یک بازیگر برای رشد و دوام در حرفه سینماست. به‌هرحال شما باید ابتدا به چهره‌ای شناخته‌شده تبدیل شوید تا بتوانید وارد پروژه‌های مختلف شوید. به عنوان یک بازیگر دوست دارم وقتی بازی‌ام در ی تمام می‌شود به دنیای شخصی خودم برگردم اما خب این اتفاق نمی‌افتد. (می‌خندد)

وسیع شدن ارتباطات برایم جذاب است اما نه به عنوان یک بازیگر. یک وقت‌هایی دوست دارم خلوت خود و تجربه‌ شخصی‌ام را داشته باشم. ما به‌عنوان یک بازیگر باید مدام مراقبت  رفتارمان در اجتماع باشیم. باید همواره با مردم خوش‌برخورد باشیم، حتی وقتی سرحال نیستیم، خسته‌ایم یا بیماریم؛ چون مخاطب از حال درونی‌مان بی‌خبر است و کوچکترین بی‌توجهی در رفتارمان ممکن است برایش غیر قابل قبول باشد.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و همسرش

داشتن زندگی سالم برای بازیگری مهم است

طبیعتا بازیگران باید زندگی سالمی داشته باشند. زندگی سالم و توجه به سلامت، ورزش و تغذیه مناسب قطعا در سلامت جسمی، شاد چهره و تداوم عمر جوانی یک بازیگر موثر است. مطالعه، داشتن تفریح، خواب و استراحت به‌موقع، سفر، برنامه غذایی مفید و سالم و. . . همگی به سلامت روح و جسم کمک می‌کنند.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و همسرش

نیکوکار بودن بازیگر، ریا نیست

 من برخلاف برخی از همکارانم که فکر می‌کنند حضور بازیگران در انجمن‌های خیریه به شکلی که رسانه‌ای شود ممکن است شبیه تظاهر شود، اتفاقا حضور بازیگران و افراد و چهره‌های شناخته‌شده در کارهای خیر و انجمن‌های خیریه را دوست دارم و حتی فکر می‌کنم این از وظایف یک بازیگر است که مشوق مردم و سایر چهره‌های شناخته‌شده برای حضور در این برنامه‌های نیکوکارانه باشد و به‌طور مداوم به دیگران یادآوری کند که در کنار آنها افراد نیازمند بسیارى وجود دارند که باید به یاد آنها هم باشند و تا حد توان کمک کنند.

من خیلی سال پیش از آنکه وارد بازیگری شوم به‌واسطه شرایط سختی که در زندگی‌ام پیش آمد، با بنیاد خیریه بهنام دهش‌پور آشنا شدم. مادر یکی از دوستان نزدیکم مدیرعامل این موسسه هستند و من هم برای آنکه حواسم از موقعیت سختی که برایم پیش آمده دور شود، با این موسسه به صورت داوطلبانه همکاری . وقتی به نیت کمک وارد این موسسه شدم و مشکلات مردم را دیدم، تازه فهمیدم من واقعا هیچ مشکلی ندارم و خیلی هم آدم خوشبختی هستم.

با قاطعیت می‌توان بگویم این موسسه یکی از سالم‌ترین بنیاد‌های خیریه است. من پیش از شروع بازیگری هفته‌ای دست کم دو روز به این موسسه یا بیمارستان سر می‌زدم اما در حال حاضر به‌خاطر مشغله‌هایم کمتر می‌توانم حضور داشته باشم البته سعی می‌کنم به انواع دیگر و شاید بیشتر از پیش مفید باشم و با آشنا همکاران و اطرافیانم به این موسسه کمک کنم.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و همسرش

هر مسوول رفتار خودش است

سینما و تلویزیون و افرادی که در آن فعالیت می‌کنند نمونه‌ای از جامعه هستند و این افراد هیچ فرقی با سایر افراد اجتماع ندارند و دلیل حرف و حدیث‌هایی که وجود دارد فقط به این خاطر است که آدم‌های فعال در این حوزه شناخته‌شده‌تر از سایر حرفه‌ها و افراد هستند.

به‌نظر من هر مسوول رفتار خودش و مسوول آگاهانه یا ناآگاهانه بودن این رفتار است. ی که اه ش در زندگی مشخص باشد، نوع رفتارش با اطرافیان و عملکردش  را منطبق با شخصیت و اه ش تنظیم می‌کند و این موضوع هیچ ارتباطی با اینکه فردی در سینما شاغل باشد یا در سایر حیطه‌ها ندارد.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و همسرش

سرودن ترانه برای آلبوم بهرام رادان

 از سنین پایین به‌واسطه علاقه شخصى پدرم همیشه به شعر و ادبیات پارسی علاقه داشته و دارم. گهگاهی هم دستی بر قلم دارم و از چینش کلمات کنار هم لذت می‌برم. ترانه و متن‌های ادبی را بسیار دوست دارم و خودم هم ترانه و متون ادبی می‌نویسم. آقای بهرام رادان، پیش از اینکه بازیگر شوم از دوستان من بودند و پس از ورودم به دنیای بازیگری این دوستی به‌واسطه همکاری پررنگ‌تر شد.

ایشان ترانه‌های مرا خواندند و از چهار، پنج تا از این ترانه‌ها در آلبوم‌شان استفاده د. خیلی از این همکاری راضی بودم و آلبوم‌شان را هم خیلی دوست دارم.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و همسرش

زیبایی و زیبا ماندن خوب است اما افراط را نمی‌پسندم

متعادل بودن در هر چیزی بهترین است و افراط قطعا خوب نیست. در مورد جراحی‌های زیبایی هم فکر می‌کنم اگر این جراحی بتواند به رفع نقایص منجر شود نه تنها هیچ ایرادی ندارد که خیلی هم خوب است. چرا باید حالا که دنیای پزشکی اینقدر پیشرفت کرده ی به‌خاطر داشتن نقصی که می‌تواند با استفاده از علم آن را برطرف کند، از این کار منع شود؟ اما اگر این کارها به‌خاطر پیروی از مد و دنباله‌روی از سایر افراد باشد، برایم عجیب و غیر قابل قبول است.

در مورد بازیگران شاید این مورد کمی سختگیرانه‌تر باشد چون مخاطب بازیگر را به‌واسطه چهره‌اش می‌شناسد و اگر با تغییری بزرگ مواجه شود شاید تغییر آن چهره را نپذیرد یا به سختی با آن کنار بیاید.  قطعا هیچ چهره‌ای بی‌نقص نیست اما اشکالات کوچک را می‌توانیم بپذیریم و شاید همین چیزهایی که به‌نظر خودمان اشکال و ایراد هستند اتفاقا چهره‌مان را بهتر کنند یا نکته‌ای شوند برای تمایز و خاص و متفاوت بودن از سایر چهره‌ها.

به‌نظرم بیشتر از آنکه روی ظاهر زیبای‌مان حساس باشیم بهتر است این حساسیت را صرف زیبایی باطن، بهداشت و سلامت روح و جسم‌مان کنیم و همانقدر که نگران ید لوازم آرایش خوب و گرانقیمت هستیم، در ید لوازم بهداشتی و ورزشى نیز دقت داشته باشم.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

از کودکی عاشق بازیگری بودم

 علاقه‌ام به بازیگری از کودکی آغاز شد. کلاس دوم دبستان بودم که به گروه تئاتر مدرسه ملحق شدم و از همان دوران دبستان به‌شدت از بازی در تئاتر لذت می‌بردم. این نمایش‌ها معمولا در مراسم‌ جشن‌های مدرسه اجرا می‌شد که قطعا همه‌مان از آنها خاطراتی داریم و در گروه‌های مختلف تئاتر، سرود و  … عضو بودیم. این نمایش‌ها و نقش‌ها معمولا خیلی کوتاه بودند اما من در همان لحظات کوتاه هم نهایت لذت را از نقش‌آفرینی‌ام می‌بردم.

علاقه‌مندی‌ام از دوران کودکی شروع شد اما بعدها با جدیت بیشتری این هنر را دنبال و با خانواده‌ام به تماشای تئاتر می‌رفتیم؛ مثلا یادم هست وقتی تئاتر «دندون طلا» به کارگردانی آقای داوود میرباقری و تئاتر «دایره گچی» به کارگردانی آقای حمید سمندریان را دیدم، بازیگری در تئاتر برایم خیلی جدی و تبدیل به یک رویا شد. با تماشای بازیگران این تئاتر‌ها آرزو روزی مانند آنها روی صحنه باشم و در کارهایی تا آن حد قوی ظاهر شوم.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

خانواده‌ام مخالف حضور من در دنیای بازیگری بودند اما الان مشوقم هستند

 از آنجا که خانواده‌ام در دوران نوجوانی همیشه مخالف حضورم در دنیای تئاتر بود، عطش بازیگری در من بیشتر می‌شد. طبیعی است وقتی انسان را از چیزی منع کنند اتفاقا بیشتر به سمت آن جذب می‌شود؛ به خصوص اگر این مساله در نوجوانی اتفاق بیفتد چون در این سن همه‌مان کمی خودسر و کله‌شق هستیم. (می‌خندد) راضی خانواده‌ام برای ورود به دنیای بازیگری با سختی همراه بود و زمان زیادی برد اما خوشبختانه در نهایت توانستم راضی‌شان کنم؛

به شکلی که الان جزو حامیان و مشوقان اصلی من و بسیار همراه هستند و کارهایم را با علاقه پیگیری می‌کنند و حتی وقتی برخی پیشنهاد‌ها را رد می‌کنم می‌گویند: « اینقدر سخت نگیر » یا می‌گویند « بهاره چرا اینقدر کم‌کار شده‌ای؟ » (می‌خندد) من فکر می‌کنم اگر انسان اراده کند می‌تواند سرنوشتش را به‌نفع آرزوهایش تغییر دهد.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

آقای شریفی‌نیا پرسیدند: « بازیگری را دوست داری؟»

دو سال قبل از بازی در سریال «کلاه پهلوی»، آقای محمدرضا شریفی‌نیا مرا در جشنواره فجر دیدند و از من پرسیدند که آیا دوست دارم بازیگر شوم؟ من جواب دادم خیلی مشتاقم ولی خانواده‌ام مخالف هستند و اجازه ندارم. بعد پروسه ساخت سریال «کلاه پهلوی» پیش آمد و اتفاقا در این کار یکی از دوستان دوران دبیرستان من که همیشه به کارگردانی علاقه‌مند بود، در این پروژه جزو عوامل گروه بود؛

بنابراین آقای شریفی‌نیا باز هم به دوست من گفته بودند: « به بهاره بگو اگر علاقه‌مند است برای بازی در این سریال بیاید. » خلاصه با جلب موافقت خانواده به جمع بازیگران این سریال ملحق شدم. خوشبختانه آقای دری از همان ابتدا گفتند که برای بازی در نقش شادی مستشارنیا مناسب هستم؛ ضمن اینکه گروه به دنبال بازیگری بودند که هم بسیار باانگیزه و مشتاق باشد و هم چهره‌ای شناخته‌شده نداشته باشد تا برای مدت طولانی سر پروژه دیگری نرود.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بازی در سریال «کلاه پهلوی» برایم مشق صبر بود

پیوستن به سریال «کلاه پهلوی» در ابتدا برایم بسیار رویایی بود ولی پروسه ساخت این سریال آنقدر طولانی شد و بی‌برنامه کش آمد که برای همه گروه ح ی فرسایشی پیدا کرد. قرار بود این سریال طی یک سال و نیم به پایان برسد ولی زمان برداری شش سال طول کشید.

بازیگری شغلی است که با دیده شدن و در مقابل مخاطب قرار گرفتن معنا پیدا می‌کند اما حضورم در این سریال به این شکل نبود و ما فقط برداری می‌کردیم بدون آنکه حتی بخشی از سریال پخش شود. بازی در «کلاه پهلوی» اما با وجود همه سختی‌ها برایم این مزیت را داشت که درس صبوری بگیرم و این صبر همیشه در زندگی به من کمک خواهد کرد؛ ضمن اینکه همیشه قدردان این پروژه و تجاربی هستم که طی این کار به دست آورده‌ام.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بازیگری حرفه‌ای رویایی نیست

بازیگری حرفه‌ای است که آرزوها و جاذبه‌ها را به تصویر می‌کشد اما خودش چندان رویایی نیست. هیچ بخشی از این حرفه جز همان وجی کار رویایی نیست، این حرفه سخت و طاقت‌فرساست. در یک جمله می‌توانم برداشتم از این شغل را اینطور تعریف کنم که بازیگری حرفه‌ای رویایی نیست اما می‌تواند شما را به رویاها و آرزوهای‌تان برساند.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

عاشق تئاتر هستم

درست است که بازیگری به شکل جدی را با بازی در سریال آغاز اما  انگیزه‌ام از بازیگر شدن، حضور روی صحنه تئاتر بوده و هست. همچنان از بازی در تئاتر بیشترین لذت را می‌برم. لحظه‌ای که احساس می‌کنم واقعا عاشق بازیگری هستم همان لحظه‌ای است که روی صحنه تئاتر هستم. حاصل بازی در تلویزیون و سینما را با فاصله زمانى طولانى می‌توانم ببینم و گاهی آنقدر این زمان طولانی می‌شود که خودم یادم می‌رود چه کارها کرده بودم (می‌خندد) و به عنوان مخاطب این کارها را تماشا می‌کنم؛ شاید تماشای کارهایم به عنوان مخاطب هم به نوعی جذاب باشد اما لذت تئاتر و مواجه شدن رودررو با تماشاگر لطف دیگری دارد.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

ابتدا به قصه و سپس به نقش توجه می‌کنم

 تئاتر را خیلی دوست دارم اما الویت‌بندی‌ام برای انتخاب نقش‌ها بستگی به زمان و شرایط دارد. ممکن است مثلا پنج ماه وقت آزاد داشته باشم و در تلویزیون پروژه‌ای را بپذیرم، گاهی نیاز مالی باعث می‌شود نقشی را قبول کنم و گاهی هم ممکن است همکاری با شخصی هنرمند و برجسته مرا ترغیب به قبول نقشی کند. وقتی نامه‌ای به دستم برسد ابتدا به قصه و سپس به نقش توجه می‌کنم؛ البته این از بُعد توجه به نامه است و قطعا عوامل کار مانند کارگردان و تهیه‌کننده هم برایم خیلی مهم است.

خیلی نمی‌توان مدیوم‌های سینما و تلویزیون را از هم تفکیک کنم. بعد از بازی در سریال «کلاه پهلوی» وارد پروژه‌های سینمایی شدم اما حس هنوز کارهای ناتمامی در تلویزیون دارم و باز هم با سریال «گاهی به پشت سر نگاه کن» به تلویزیون بازگشتم. از آن دسته بازیگرانی نیستم که به‌خاطر ورود به دنیای سینما از تلویزیون فاصله می‌گیرند و به همین خاطر زمانى که کاری خوب با همه شرایط مناسب به من پیشنهاد شود، قبول می‌کنم.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

به زودی در نقشی کاملا متفاوت بازی خواهم داشت

عاشق بازی در نقش‌های متفاوت هستم و دوست دارم بازی در نقش‌هایی بسیار دور از خودم را تجربه کنم. بازی در «هیچ کجا هیچ » یکی از این تجربیات بود ولی باید خودم را بکشم تا به من از این نقش‌های بدهند (می‌خندد). عاشق بازی در نقش‌های کمدی هستم و خیلی دوست دارم در یک کمدی خوب بازی کنم. اتفاقا قرار بود در «دایره زنگی» نقش شیرین را ایفا کنم اما به‌خاطر حضور در پروژه« کلاه پهلوی» متاسفانه آن موقعیت و برخی موقعیت‌های مشابه را از دست دادم. به تازگی بازی در ی را قبول کرده‌ام که نقشم در آن کوتاه است اما به‌خاطر همین متفاوت بودن، بازی در آن نقش را قبول . در این ظاهرم کاملا متفاوت از آنچه تابه‌حال دیده شده خواهد بود.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

چهره‌ام گاهی راهگشا و گاهی مانع حضورم در برخی نقش‌ها بوده

به‌نظرم هر چهره ویژگی‌ها و مشخصه‌هایی دارد که تداعی‌کننده نوعی شخصیت است؛ البته نه به این معنا که هر چهره صرفا برای بازی در نقشی خاص مناسب است اما خب نمی‌توان کتمان کرد برخی چهره‌ها برای بازی در نقش‌هایی مناسب‌تر هستند. چهره من هم گاهی برایم راهگشا و گاهی مانع بازی در برخی نقش‌ها بوده است. به‌هرحال داشتن چهره مناسب و فیزیک سالم و خوب برای بازیگری غیرقابل انکار است.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار

ع های جدید و پشت صحنه بهاره کیان افشار به همراه زندگینامه این بازیگر

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بیوگرافی و ع های جدید بهاره کیان افشار

ع های جدید و پشت صحنه بهاره کیان افشار به همراه زندگینامه این بازیگر

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار

ع های جدید و پشت صحنه بهاره کیان افشار به همراه زندگینامه این بازیگر

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بیوگرافی و ع های جدید بهاره کیان افشار

ع های جدید و پشت صحنه بهاره کیان افشار به همراه زندگینامه این بازیگر

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار

ع های جدید و پشت صحنه بهاره کیان افشار به همراه زندگینامه این بازیگر

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار + بیوگرافی ع های جدید بهاره کیان افشار

ع های جدید و پشت صحنه بهاره کیان افشار به همراه زندگینامه این بازیگر

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بیوگرافی بهاره کیان افشار

ع های جدید و پشت صحنه بهاره کیان افشار به همراه زندگینامه این بازیگر

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار + بیوگرافی ع های جدید بهاره کیان افشار

بهاره کیان افشار : روز عکاسى براى  تبلیغات نمایش “مرگ فروشنده” سوژه اصلى این ع هادى عامل عزیزه که ما (من و على صالحى و محمدرضا ایمانیان) خودمون رو بهش اضافه کردیم من کلى هم سعى یه ژست طبیعى بگیرم که انگار ع من بوده و اونها اضافه شدن ! ع از خدامى عزیز

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

مشاهده متن کامل ...

ع های خانوادگی بهاره کیان افشار و خانوادش + بیوگرافی و مصاحبه
درخواست حذف اطلاعات

ع های خانوادگی بهاره کیان افشار و خانوادش + بیوگرافی و مصاحبه

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و همسرش

سایت تفریحی » ع های جدید و دیدنی از بهاره کیان افشار به همراه بیوگرافی و مصاحبه این بازیگر که در ادامه می توانید مشاهده نمایید

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و همسرش

بیوگرافی بهاره کیان افشار

بهاره کیان‎افشار از بازیگران سینما و تلویزیون است ، سن و زادگاه این بازیگر در ویکی پدیا ثبت نگردیده است . وی بازیگری را به‎طور حرفه‎ای از سال ۱۳۸۲ با بازی در مجموعه تلویزیونی کلاه پهلوی در نقش شادی مستشارنیا با دوبله ی فریبا رمضان پور آغاز کرد

instagram bahareh kian afshar

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بچگی بهاره کیان افشار

کودکی بهاره کیان افشار

آغاز راه – از یک سال تا 7-6 سال

من سال 83 به پروژه کلاه پهلوی دعوت شدم. همان موقع هفت ماه بود که در گروه تئاتر خانم حاجیان تمرین می . خانم پاکروان – که همکحلاسی دوران دبیرستانم بودند – من را به آقای شریفی نیا معرفی کرد. همان یکی دو جلسه اول که رفتم سر صحنه کلاه پهلوی، عوامل تصمیم گرفتند من نقش «شادی مستشارنیا» را بازی کنم. تیر 85 بود که تصویربرداری کلاه پهلوی کلید خورد.

عملا قرار بود پروژه یک سال و نیم طول بکشد ولی ما نزدیک به 7-6 سال مشغول کار بودیم. در همه آن سال ها، چند تئاتر کوچک هم کار . در همه آن مدت منتظر بودم کلاه پهلوی تمام شود و بتوانم بیشتر فعالیت کنم ولی خب، نمی شد. هیچ وقت نمی دانستی بعد از یک هفته چه کار خواهی داشت. به خاطر همین نمی شد به هیچ پروژه ای قول داد

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و خواهرش

بهاره کیان افشار و خواهر زادش

کلاه پهلوی – هم هم محل کار

من برای مسیر بازیگر شدنم، هیچ برنامه ریزی دقیقی نداشتم. اتفاقی که برایم افتاد واقعا مثل یک هدیه از سمت خدا بود. اگر تصمیم داشتم که از سنی شروع به بازیگری کنم، می رفتم کلاس بازیگری و بعد تئاتر را شروع می و … ولی بایم پیش آمد. الان هم حضور در کلاه پهلوی، برایم اتفاق خوشایندی محسوب می شود؛ اتفاقی که البته ساده نبود. شاید خیلی ها بگوید چرا سه تا نقش اول این سریال را تازه کارها بازی می کنند؟

جواب این است که هیچ بازیگری حاضر نبود 7-6 سال با دستمزد، شرایط و بی برنامگی مقطعی که داشتیم، با پروژه کنار بیاید. برای ما بازیگرهای جوان، کار در کنار بزرگان و پیش وتان کلاه پهلوی مثل یک محسوب می شد. برای اینکه هم در آن کار می کردیم، هم آموزش می دیدیم. من در تمام مدت کار کلاه پهلوی صبور شدم. صبری که هر بازیگری به ویژه در تلویزیون به آن نیاز دارد.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بهاره کیان افشار و مادرش

مادر بهاره کیان افشار

هیچ کجا … – نامه ای پیچیده، هیجان جوانی

مهمترین عنصری که در «هیچ کجا هیچ » برای من وجودداشت، نامه جذاب آن بود. نامه نویس هیچ کجا، هیچ ساختار جالبی برای قصه اش در نظر گرفته بود که مشابهش را در سینمایمان کمتر سراغ داریم.

البته نامه ای که من بار اول خواندم تا زمان ساخت دچار تغییراتی شد که من همچنان آن نسخه اولی را بیشتر دوست دارم. در نسخه اول دلایلی که به شما انگیزه می دادند تا را پیگیری کنید و از سرنخ ها به اصل موضوع برسید، خیلی قوی تر بودند. دلیل دومی که من را مجاب کرد بازی در هیچ کجا، هیچ را بپذیرم، گروه خوب بود.

از گروه بازیگران تا عوامل پشت دوربین همه حرفه ای بودند و واقعا برای هر بازیگری آرزو است که در چنین گروهی کار کند، مخصوصا برای بازیگر تازه کاری مثل من که می خواهد تجربه ب کند.

سایت تفریحی و سرگرمی نم تان http://namakstan.net

بهاره کیان افشار,بیوگرافی بهاره کیان افشار,بچگی بهاره کیان افشار

کودکی بهاره کیان افشار

یلدا – کند و غمگین

یلدا شخصیت منفعلی دارد؛ یعنی اتفاقات را به خاطر دلایل و زمینه هایی که دارد، می پذیرد چون عاشق شده با داود همراه می شود، چون باردار است شرایط را می پذیرد. شرایطش نه در خانواده ایده آل است، نه همراه با داود. چیزی مطلوب او نیست ولی کاری هم از دستش برنمی آید. نه از نظر سن و سال، نه وضعیت مالی اش، قابلیت هیچ حرکتی را به او نمی دهد. به همین خاطر منفعل است ولی عملا آنجایی که می بیند، از نظر ذاتی و روحی نمی تواند با شرایط همراهی کند و نشانه ای مثل زن حامله سر راه او برای او اتفاق می افتد، فکر می کند که باید برگردد.

همه این ویژگی ها یلدا را به شخصیتی درونگرا تبدیل می کند که من سعی درکش کنم. به دلیل همین ویژگی های یلدا، ریتم بازیم را کند و حتی کندتر از ح عادی ام حرف می زدم. سعی غم و فشاری