پنجره پنجره ای به اطلاعات و مقالات فارسی
 khabgard
بوی برف
درخواست حذف اطلاعات
معرفی کتاب در خوابگرد: بوی برف، وارونگی، محاکمه ی دیگر، پل ها، آب، آسمان

http://blog.khabgard.com/?id=1916735057

خوابگرد: چند کتاب تازه و نیم تازه

صدای مرد مهربان بود. مهربان تر از صدای زنی که بعد از برگرداندن او از دستشویی، یک لیوان چای داغ را داده بود دستش و گفته بود: «مواظب باش نسوزی» گفت: « من درک تون می کنم خانم. اصلاً نگران نباشین. همه ی ما همین طوریم، کم کم یه چیزهای کوچیکی یادمون می آد... چیزایی که ظاهراً مهم نیستن اما کنار هم که بذاریم مهم می شن. مثلاً همون شبِ کذایی توی قبرستون... پرونده ی شما و اون پسر... یا اصلاً چرا راه دور بریم؛ قرار ملاقات توی داروخونه...»

چشم های زن زیر چشم بند سوزن سوزن شد. باز تاریکی و سرمای شبِ قبرستان بود و صدای دورگه ی مردی که فریاد می زد: «بی پدرو مادرها هر روز به اسم یکی می ریزن تو خیابون تا آ شب بیان این جا...»

رمان بوی برف، شهلا شه ان، ۱۹۱ صفحه، نشر ققنوس، ۸ هزار تومان

‏بوی برف صدای مرد مهربان بود. مهربان تر از صدای زنی که بعد از برگرداندن او از دستشویی، یک لیوان چای داغ را داده بود دستش و گفته بود: «مواظب باش نسوزی» گفت: « من درک تون می کنم خانم. اصلاً نگران نباشین. همه ی ما همین طوریم، کم کم یه چیزهای کوچیکی یادمون می آد... چیزایی که ظاهراً مهم نیستن اما کنار هم که بذاریم مهم می شن. مثلاً همون شبِ کذایی توی قبرستون... پرونده ی شما و اون پسر... یا اصلاً چرا راه دور بریم؛ قرار ملاقات توی داروخونه...» چشم های زن زیر چشم بند سوزن سوزن شد. باز تاریکی و سرمای شبِ قبرستان بود و صدای دورگه ی مردی که فریاد می زد: «بی پدرو مادرها هر روز به اسم یکی می ریزن تو خیابون تا آ شب بیان این جا...» رمان بوی برف، شهلا شه ان، ۱۹۱ صفحه، نشر ققنوس، ۸ هزار تومان *** وارونگی گند بزند به این بچگی. به این خاطرات که یعنی حتا یک لحظه نبوده که بخواهم یادم بماند برای همیشه و به آن دلخوش باشم و بگذارم پسر ام با هر چند تا دختر قشنگ هر جا خواست برود. لحظه ای که به یادش دلم غنج برود و پلکم بی هوا بسته شود و این قدر توی خواب و بیداری، نخ روزهای گذشته را لابه لا نکنم که شاید روزی بوده و من یادم نمانده. شاید جایی لبخند زده باشیم به هم و او گفته باشد که به نظرش من زشت نیستم. این همه سراب های نمور و نیمه تاریک. راه پله های خلوت و عصرهای بلند تابستان. یکی که دستم را گرفته و لبش را آرام آورده جلو... رمان وارونگی، عطیه راد، ۱۲۴ صفحه، نشر چشمه، ۷۰۰۰ تومان *** محاکمه ی دیگر فرانتس کافکا در ۱۹۱۲ در پراگ با فلیسه باوئر آشنا می شود. یک ماه پس از این آشنایی او نخستین نامه را به فلیسه می نویسد. نامه نگاری های کافکا و فلیسه افت و خیزهایی دارد، ولی تا سال ۱۹۱۷ ادامه می یابد؛ سالی که رابطه ی این دو به طور کامل قطع می شود. فلیسه دو سال بعد ازدواج می کند و در سال ۱۹۳۶ با همسر و فرزندش به امریکا مهاجرت می کند. او در ۱۹۵۰ از روی تنگدستی ناگزیر می شود به فروش نامه ها؛ نامه هایی که نخستین بار در سال ۱۹۶۷ با عنوان «فرانتس کافکا ـ نامه به فلیسه» انتشار می یابد. تا امروز هزار و پانصد نامه و کارت پستال از کافکا خطاب به افراد مختلف به دست آمده که پانصد و یازده تای آن ها خطاب به فلیسه بوده است. محاکمه ی دیگر (نامه های کافکا به فلیسه)، الیاس کانه تی، ترجمه ی ناصر غیاثی، ۱۳۴ صفحه، نشرنو، ۱۰هزار تومان *** پل ها آن وقت ها که حالم خوش بود یک شب خواب دیدم لنین و معشوقه اش اینسه آرماند، آمده اند خوابگاه مان. جواب نمونه برداری نیامده بود و هنوز نمی دانستم گردوی توی پهلویم خوش خیم است یا بدخیم. لنین اورکتِ امریکایی تنش کرده بود. اینسه مانتوی سفید کمرکرستی پوشیده بود و روی سرش شال انداخته بود. لنین موهایش را بلند کرده بود و لبخند می زد. اینسه هم. چشم های لنیی شادتر از چشم های بعد از انقلابِ اکتبرش بود. از او پرسیدم: چرا خیانت کردی؟ جوابم را نداد. خندید. وقتی می خندید، دو طرفِ دهانش چال می افتاد. خنده که تمام شد، سیگار بهمن کوچکش را آتش زد و با اینسه رفت. شال اینسه هم رنگِ یکی از کلاه گیس های من بود. یکی دو درجه پایین تر از مایی. همین کلاه گیسی که حالا روی سرم گذاشته ام... مجموعه داستان پل ها، احمد ابوالفتحی، ۱۰۹ صفحه، نشر چرخ، ۷۲۰۰ تومان *** آب، آسمان بالا: سون؛ باد، آرام. / پایین: ک. اون؛ زمین، پاسخ گو. دست ها طبق آیین شسته شده، اما هنوز قربانی نکرده اند. فقط دو تکه تنش بود. روی تخت خواب نشسته بود و گریه می کرد. بهترین جهتِ تخت خواب برای پروین، شمال غربی ست. شوهرش را نمی دانم. نشستم کنارش. ی نداشته اش را نشانم داد و گفت: فکر می کنی برای اینه؟» خیلی پست است اگر برای این باشد. نگفتم. «همه ش می گفت نرو سر کار. گوش ن . فکر می کمک ج خونه م. فکر می استقلال مادی برای خودمم خوبه. همیشه از این روز می ترسیدم. می ترسیدم منو ول کنه. بره با یکی دیگه. می بینی؟ همینم شد.» رمان آب، آسمان ـ آذردخت بهرامی، ۳۰۹ صفحه، نشر چشمه، ۱۶هزار تومان در خوابگرد، بیشتر بخوانید: http://khabgard.com/?id=1916735057‏


مشاهده متن کامل ...
اندر حکایت وبلاگ نویسی ما!
درخواست حذف اطلاعات
http://khabgard.com/?id=1745262891

رضا شکراللهی نوشته: ...در باره ی وبلاگ تان بنویسید، از هر زاویه که خوش تر می دارید. تاریخ شخصی وبلاگ تان اگر باشد که چه بهتر. دیگران را هم اگر دعوت کنید، شاید به مجموعه ای مفید برسیم از گردآوری و مرور این تاریخَکِ پرنشیب و فراز.
و حالا اطاعت امر از من :)

اولین پست وبلاگم را در تاریخ 89/9/11 نوشتم. به پشت گرمی آق شکراللهی. اصلا وبلاگم را به این امید راه انداختم که دیگر ی هست دستم را بگیرد و کمکم کند وگرنه من کجا و اینهمه ی و آشکارگیِ خود و نظرهام کجا؟ هیچ از وبلاگ و وبلاگ نویسی نمیدانستم، به خصوص از نیم فاصله ی حیاتی و معروفش که هنوز هم رکاب نمیدهد! و درست از همان روز یازدهم آذر 89 دردسرهای آق شکراللهی هم شروع شد. هی نوشتم و هی پاک و هی پیغام گذاشتم و پرسیدم و بعدتر که آنهمه شور و شوق دوست به آموزاندن نیمچه خج م را هم ریخت دیگر از هیچ کوششی فروگذار ن (!) و تلفنی از ابت ترین و جزیی ترین مشکلات هم گفتم و پرسیدم. اصلا بگذارید رک و راست بگویم من وامدار محبت رضا شکراللهی هستم، وامدار تعهدش. محبت و تعهد نه به من، که به ادبیات داستانی رسمی، و نیز به داستانهای بی ویرایشش. داستانهایی که اگر رضا شکراللهی و خوابگردش نبودند ناخوانده و از یادرفته بر بالِ باد میرفت...
شاد باش و دیر زی خوابگردِ ادبیات ما.



مشاهده متن کامل ...
نوسرباز
درخواست حذف اطلاعات

یک. شانزدهم بهمن ماه سال 1368 است. چهار روز از جشنواره فجر گذشته و برخلاف سال های قبل– در چنین روزهایی– هنوز تماشای هیچ ی را دشت نکرده ام. از روز چهاردهم بهمن– که رسماً سرباز شده ام– به همه ی اعزام شدگان مرخصی داده اند تا بروند سرهایشان را از ته بتراشند، لباس های زمخت و بدرنگ سربازی را اندازه ی تن شان کنند و دوباره به پادگان برگردند. خوش بختانه مرخصیِ مرحمتیِ وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح تا فردای آ ین روز جشنواره مهلت دارد و می توان یک دل سیر دید و... مراسم خداحافظی با جشنواره (دست کم تا دو سال بعد) را برگزار کرد! محمد دهستانی (یکی از بهترین دوستانم در همه ی عمر و نخستین راهنمایم در وادی سینما) که از حال و روز نگارنده خبر دارد کارتی که خودش با معرفی نامه ی دانشجویی– و لابد با هزار دردسر و مشکل– به دست آورده را به من هدیه می دهد؛ تا شاید برادر کوچک ترش را به شکل شایسته یی به سوی دروازه های جهنمی پادگان بدرقه کرده باشد! (جایی که تعدادی از تلخ و شیرین ترین خاطرات سربازی و تمام عمرم در آن شکل گرفته است).
کارت جشنواره را دودستی (مثل یک موهبت الهی که بر زندگی من نائل شده باشد) روی قلبم می گذارم و کار دیگری جز بستن چشم های به نم نشسته و سپاس گذاری از من برنمی آید. با آن کارت می شود های یکی از سانس های صبح سینما را دید؛ و مگر در آن شرایط، خوش بختی بیش تر از این هم می شود؟! شال و کلاه می کنم و از هفده هجده کیلومتر آن طرف تر (از یکی از شمالی ترین نقاط تهران پارس) می آیم تا مثل یک نوسرباز حرفه یی پشت دیوار سنگر بگیرم! البته آذوقه به اندازه ی کافی همراهم هست اما اشتیاق به دیدن در تالار بزرگ و باشکوه سینما تنها چیزی ست که مرا دل گرم می کند.
بلیت سینما برای « ی کوتاه درباره ی کشتن» ساخته ی کیشلوفسکیشانزدهم بهمن ماه 1368 است. از کف خیابان و از دست سرمای استخوان سوز زمستانِ آن سال ها پناه می برم به آغوش گرم سینما. کنترل چی، کارت ورود را کنترل می کند و پس از آن که به صورت دستی مجوز ورود را صادر می کند بلیت صادرشده را می دهد به دستم؛ و من هم می خزم روی صندلی سیزده در ردیف سه؛ جایی که قلمروی من برای تماشای دو از آثار بخش جشنواره ی جشنواره هاست. چراغ ها بی درنگ خاموش می شود و به عنوان مقدمه، ابتدا یک انیمیشن از کشور چِک بر می تابد. به نظر می رسد این بهترین تمهید برای رساندن تماشاگران به اصلی ست. ی که در کم تر از چند دقیقه بعد، تمام ی سینما را پر می کند و تصویرها و فضایش کیلومترها با آن انیمیشن انتزاعی از کشور چک فاصله ها دارد. تصویرهای زرد و کدر از همان ابتدا غم و اندوه را روی دل آدم می پاشد اما آن چه که باعث می شود به لهستان یخ زده ی دهه ی 1380 پرتاب شوم همراه شدن با داستان پسر جوانی ست که از یک راننده ی تمیز و وسواسی می خواهد او را به جایی در حومه ی شهر ببرد؛ جایی که آزادانه بتواند نقشه ی شوم خود را اجرا کرده و نفرتش از راننده تا ی ها را به نمایش بگذارد.
وقتی گردن راننده با طناب به صندلی بسته می شود... وقتی تلاش او برای جان کندن آغاز می شود... وقتی ناامیدانه دست های خود را روی بوق می گذارد... وقتی با دست های بی رمقش تکیه گاه صندلی را از جا می کَنَد... وقتی پسر جوان، ق ل وار روی ی راننده می نشیند... و وقتی با سنگ بزرگی که همان دور و برها پیدا کرده کار را یک سَره می کند، آن قدر در خودم مچاله می شوم و به دسته ی صندلی چنگ می زنم که تا چند روز بعد بدن درد رهایم نمی کند. وقتی داستان راننده ی نگون بخت، قاتل جنون زده و عاشق و تازه کار در اتاق یک زندان در لهستان به هم پیوند می خورد دلم می خواهد چشم هایم را ببندم، باز کنم و... ببینم همه ی تصویرهایی که دیده ام کابوس بوده و همه چیز تمام شده! اما نه... حالا نوبت ضجه های روح فرسای قاتل و چشم های اشک بار و... حکمی ست که با جزییاتی باورن ی جلوی چشم تماشاگران سینما اجرا می شود.
که تمام می شود دلم نمی خواهد چراغ ها روشن شود. دلم می خواهد همان جا روی صندلیِ بالکن سینما بمانم و یک دل سیر گریه کنم. اما چراغ ها روشن می شود و کنترل چی سینما، بی روح و بی احساس چراغ قوه اش را به سویم می گیرد: «سریع تر بفرمایید... سانس بعدی داره شروع می شه.»
کلاه بافتنی ام را تا روی چشم هایم پایین می کشم و می زنم به خیابان. توی هوای سرد جاری می شوم و زندگی را با عمق وجودم نفس می کشم. هرچه سعی می کنم نمی توانم از فکر به ی که دیده ام دست بردارم. بعید می دانم تا روزی که از دنیا بروم بتوانم تصویرهایی را که صبح روز شانزدهم بهمن ماه 68 روی ی بزرگ سینما دیده ام فراموش کنم. به برنامه ی جشنواره که توی دست هایم مچاله شده نگاه می کنم و نام و سازنده اش را در ذهن خود حک می کنم: ی کوتاه درباره ی کشتن اثر کریشتف کیشلوفسکی از کشور لهستان.

کریشتف کیشلوفسکی


دو. دوازدهم بهمن ماه 1376 است. پنج سال از تمام شدن آن بیست و هفت مااااااه خدمت مقدس و لعنتی گذشته! به یکی از مهم ترین آرزوهای زندگی ام رسیده ام؛ رو مه نگار شده ام و در حالی که این بار کارت ورود به سالن مطبوعاتِ جشنواره توی جیبم است، روی شانه ی کریم خان به طرف فلسطین در حرکتم. حالا نوسرباز دیگری هستم در جبهه یی دیگر؛ و مثل همیشه ی خیلی وقت ها مسیرم را به سوی انتشارات (اینک تعطیل شده ی) مرغِ آمین کج کرده ام تا ببینم کتاب جدید چه آمده و ناشر مورد علاقه ام چه آورده. پیش از آن که به ویترین کتاب فروشی برسم، از این سوی خیابان نگاهم می افتد به خیابان دمند شمالی. جایی که تا همین چند وقت پیش، محل برداری آژانس شیشه یی بود. دلم پر می کشد مثل چند ماه قبل که پای پله های آژانس، حاتمی کیا را به گفت وگو دعوت کرده بودم، بروم پشت آن پنجره های بلند و از لای آن های تیره خیره شوم به بازی نور و سایه یی که خیلی وقت ها کنجکاوی ام را به بازی می گرفت. به نمایش افتتاحیه ی این (در تئاتر شهر) نمی رسم؛ و طبعاً باید تا نمایش آن در فلسطین صبر کنم. در دل آه می کشم، ویژه نامه ی جشنواره ی مجله ی – که گفت وگوی من با حاتمی کیا در آن چاپ شده– را مثل همیشه با دقت و احتیاط می گذارم توی کیف دستی ام و وارد قفس کاغذیِ مرغِ آمین می شوم. به محض ورود، نگاهم می افتد به تصویر ساز محبوبم روی جلد یکی از کتاب ها که به گفته ی فروشنده، داغ داغ به پیشخوان کتاب فروشی رسیده: «من، کیشلوفسکی» ترجمه ی حشمت کامرانی. کت که تا مدت ها به مونس و همراه همیشگی ام تبدیل می شود؛ حتی تا مدت ها بعد از آن که در سینما فلسطین روی زمین سرد می نشینم و با چشمانی به نم نشسته آژانس... را تماشا می کنم.


سه. تابستان سال 1391 است. بعد از مدت ها به دلمشغولی قدیمی ام برگشته ام و از سر کنجکاوی– که آیا می توانم؟!– متن هایی را (بیش تر برای دلِ خود) ترجمه می کنم. دوستی که سایت (اینک تعطیل شده ی) کادر را اداره می کند برایم متن هایی را ایمیل می کند. در میان آن ها فایل پی دی اف کتاب تن کیشلوفسکی در کشور زادگاهشکیشلوفسکی بیش از بقیه توجهم را به خود جلب می کند. به سرعت شروع می کنم به کار روی آن ها. اما همان طور که پیش از این هم نوشته ام کار ترجمه ی این کتاب بعد از پایان قسمت دهم که تا اوایل فصل دوم آن را در بر می گیرد به دلیل آن چه که از سوی مدیر سایت «عدم استقبال خوانندگان و مخاطبان از این مطلب» عنوان شد نیمه کاره می مانَد. می مانَد برای وقتی دیگر شاید.


چهار. تابستان جان سوز 1393 است. گرما بی داد می کند. بیست و پنج سال از نخستین دیدارم با اثری از کیشلوفسکیِ بزرگ و هفده سال از انتشار کتاب او می گذرد. دوست و همکار عزیزم پویا نعمت اللهی پیشنهاد می کند در خیال خواب– که سایت رسمی او نیز هست– بازنشر اینترنتیِ تمام قسمت های ترجمه شده (تا این جا) را برعهده بگیرد. چنین پیشنهادی شوق انگیز و روحیه بخش است؛ و بعد از مدت ها خونی گرم در رگ هایم جاری می کند. برای پاسخ به این محبت– که در روزگار ما جزو کم یاب هاست– از میان انبوه گرفتاری های روزمره و شخصی، کوره راهی به سوی نزدیک ترین زمان ممکن می گشایم؛ و... نتیجه ی نهایی، متنی ست که پیش روی شما خواننده ی گرامی قرار دارد. بخشی از یک کتاب ارزشمند که بدون شک از سوی یک فقید برای عاشقان سینما و علاقه مندان آثار او به یادگار مانده است.


پیوند نخست: بازنشر این نوشته و ارائه ی فایل ورد ترجمه ها در سایت خیال خواب
پیوند دوم: یادداشت سیدرضا شکراللهی در خوابگرد درباره ی این مطلب
پیوند سوم: نامه ی جالب یکی از تهیه کننده های تلویزیون به کیشلوفسکی
پیوند چهارم: بخش دیگری از این کتاب، این بار با ترجمه ی محسن آزرم



مشاهده متن کامل ...
نوسرباز
درخواست حذف اطلاعات

یک. شانزدهم بهمن ماه سال 1368 است. چهار روز از جشنواره فجر گذشته و برخلاف سال های قبل– در چنین روزهایی– هنوز تماشای هیچ ی را دشت نکرده ام. از روز چهاردهم بهمن– که رسماً سرباز شده ام– به همه ی اعزام شدگان مرخصی داده اند تا بروند سرهایشان را از ته بتراشند، لباس های زمخت و بدرنگ سربازی را اندازه ی تن شان کنند و دوباره به پادگان برگردند. خوش بختانه مرخصیِ مرحمتیِ وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح تا فردای آ ین روز جشنواره مهلت دارد و می توان یک دل سیر دید و... مراسم خداحافظی با جشنواره (دست کم تا دو سال بعد) را برگزار کرد! محمد دهستانی (یکی از بهترین دوستانم در همه ی عمر و نخستین راهنمایم در وادی سینما) که از حال و روز نگارنده خبر دارد کارتی که خودش با معرفی نامه ی دانشجویی– و لابد با هزار دردسر و مشکل– به دست آورده را به من هدیه می دهد؛ تا شاید برادر کوچک ترش را به شکل شایسته یی به سوی دروازه های جهنمی پادگان بدرقه کرده باشد! (جایی که تعدادی از تلخ و شیرین ترین خاطرات سربازی و تمام عمرم در آن شکل گرفته است).
کارت جشنواره را دودستی (مثل یک موهبت الهی که بر زندگی من نائل شده باشد) روی قلبم می گذارم و کار دیگری جز بستن چشم های به نم نشسته و سپاس گذاری از من برنمی آید. با آن کارت می شود های یکی از سانس های صبح سینما را دید؛ و مگر در آن شرایط، خوش بختی بیش تر از این هم می شود؟! شال و کلاه می کنم و از هفده هجده کیلومتر آن طرف تر (از یکی از شمالی ترین نقاط تهران پارس) می آیم تا مثل یک نوسرباز حرفه یی پشت دیوار سنگر بگیرم! البته آذوقه به اندازه ی کافی همراهم هست اما اشتیاق به دیدن در تالار بزرگ و باشکوه سینما تنها چیزی ست که مرا دل گرم می کند.
بلیت سینما برای « ی کوتاه درباره ی کشتن» ساخته ی کیشلوفسکیشانزدهم بهمن ماه 1368 است. از کف خیابان و از دست سرمای استخوان سوز زمستانِ آن سال ها پناه می برم به آغوش گرم سینما. کنترل چی، کارت ورود را کنترل می کند و پس از آن که به صورت دستی مجوز ورود را صادر می کند بلیت صادرشده را می دهد به دستم؛ و من هم می خزم روی صندلی سیزده در ردیف سه؛ جایی که قلمروی من برای تماشای دو از آثار بخش جشنواره ی جشنواره هاست. چراغ ها بی درنگ خاموش می شود و به عنوان مقدمه، ابتدا یک انیمیشن از کشور چِک بر می تابد. به نظر می رسد این بهترین تمهید برای رساندن تماشاگران به اصلی ست. ی که در کم تر از چند دقیقه بعد، تمام ی سینما را پر می کند و تصویرها و فضایش کیلومترها با آن انیمیشن انتزاعی از کشور چک فاصله ها دارد. تصویرهای زرد و کدر از همان ابتدا غم و اندوه را روی دل آدم می پاشد اما آن چه که باعث می شود به لهستان یخ زده ی دهه ی 1380 پرتاب شوم همراه شدن با داستان پسر جوانی ست که از یک راننده ی تمیز و وسواسی می خواهد او را به جایی در حومه ی شهر ببرد؛ جایی که آزادانه بتواند نقشه ی شوم خود را اجرا کرده و نفرتش از راننده تا ی ها را به نمایش بگذارد.
وقتی گردن راننده با طناب به صندلی بسته می شود... وقتی تلاش او برای جان کندن آغاز می شود... وقتی ناامیدانه دست های خود را روی بوق می گذارد... وقتی با دست های بی رمقش تکیه گاه صندلی را از جا می کَنَد... وقتی پسر جوان، ق ل وار روی ی راننده می نشیند... و وقتی با سنگ بزرگی که همان دور و برها پیدا کرده کار را یک سَره می کند، آن قدر در خودم مچاله می شوم و به دسته ی صندلی چنگ می زنم که تا چند روز بعد بدن درد رهایم نمی کند. وقتی داستان راننده ی نگون بخت، قاتل جنون زده و عاشق و تازه کار در اتاق یک زندان در لهستان به هم پیوند می خورد دلم می خواهد چشم هایم را ببندم، باز کنم و... ببینم همه ی تصویرهایی که دیده ام کابوس بوده و همه چیز تمام شده! اما نه... حالا نوبت ضجه های روح فرسای قاتل و چشم های اشک بار و... حکمی ست که با جزییاتی باورن ی جلوی چشم تماشاگران سینما اجرا می شود.
که تمام می شود دلم نمی خواهد چراغ ها روشن شود. دلم می خواهد همان جا روی صندلیِ بالکن سینما بمانم و یک دل سیر گریه کنم. اما چراغ ها روشن می شود و کنترل چی سینما، بی روح و بی احساس چراغ قوه اش را به سویم می گیرد: «سریع تر بفرمایید... سانس بعدی داره شروع می شه.»
کلاه بافتنی ام را تا روی چشم هایم پایین می کشم و می زنم به خیابان. توی هوای سرد جاری می شوم و زندگی را با عمق وجودم نفس می کشم. هرچه سعی می کنم نمی توانم از فکر به ی که دیده ام دست بردارم. بعید می دانم تا روزی که از دنیا بروم بتوانم تصویرهایی را که صبح روز شانزدهم بهمن ماه 68 روی ی بزرگ سینما دیده ام فراموش کنم. به برنامه ی جشنواره که توی دست هایم مچاله شده نگاه می کنم و نام و سازنده اش را در ذهن خود حک می کنم: ی کوتاه درباره ی کشتن اثر کریشتف کیشلوفسکی از کشور لهستان.

کریشتف کیشلوفسکی


دو. دوازدهم بهمن ماه 1376 است. پنج سال از تمام شدن آن بیست و هفت مااااااه خدمت مقدس و لعنتی گذشته! به یکی از مهم ترین آرزوهای زندگی ام رسیده ام؛ رو مه نگار شده ام و در حالی که این بار کارت ورود به سالن مطبوعاتِ جشنواره توی جیبم است، روی شانه ی کریم خان به طرف فلسطین در حرکتم. حالا نوسرباز دیگری هستم در جبهه یی دیگر؛ و مثل همیشه ی خیلی وقت ها مسیرم را به سوی انتشارات (اینک تعطیل شده ی) مرغِ آمین کج کرده ام تا ببینم کتاب جدید چه آمده و ناشر مورد علاقه ام چه آورده. پیش از آن که به ویترین کتاب فروشی برسم، از این سوی خیابان نگاهم می افتد به خیابان دمند شمالی. جایی که تا همین چند وقت پیش، محل برداری آژانس شیشه یی بود. دلم پر می کشد مثل چند ماه قبل که پای پله های آژانس، حاتمی کیا را به گفت وگو دعوت کرده بودم، بروم پشت آن پنجره های بلند و از لای آن های تیره خیره شوم به بازی نور و سایه یی که خیلی وقت ها کنجکاوی ام را به بازی می گرفت. به نمایش افتتاحیه ی این (در تئاتر شهر) نمی رسم؛ و طبعاً باید تا نمایش آن در فلسطین صبر کنم. در دل آه می کشم، ویژه نامه ی جشنواره ی مجله ی – که گفت وگوی من با حاتمی کیا در آن چاپ شده– را مثل همیشه با دقت و احتیاط می گذارم توی کیف دستی ام و وارد قفس کاغذیِ مرغِ آمین می شوم. به محض ورود، نگاهم می افتد به تصویر ساز محبوبم روی جلد یکی از کتاب ها که به گفته ی فروشنده، داغ داغ به پیشخوان کتاب فروشی رسیده: «من، کیشلوفسکی» ترجمه ی حشمت کامرانی. کت که تا مدت ها به مونس و همراه همیشگی ام تبدیل می شود؛ حتی تا مدت ها بعد از آن که در سینما فلسطین روی زمین سرد می نشینم و با چشمانی به نم نشسته آژانس... را تماشا می کنم.


سه. تابستان سال 1391 است. بعد از مدت ها به دلمشغولی قدیمی ام برگشته ام و از سر کنجکاوی– که آیا می توانم؟!– متن هایی را (بیش تر برای دلِ خود) ترجمه می کنم. دوستی که سایت (اینک تعطیل شده ی) کادر را اداره می کند برایم متن هایی را ایمیل می کند. در میان آن ها فایل پی دی اف کتاب تن کیشلوفسکی در کشور زادگاهشکیشلوفسکی بیش از بقیه توجهم را به خود جلب می کند. به سرعت شروع می کنم به کار روی آن ها. اما همان طور که پیش از این هم نوشته ام کار ترجمه ی این کتاب بعد از پایان قسمت دهم که تا اوایل فصل دوم آن را در بر می گیرد به دلیل آن چه که از سوی مدیر سایت «عدم استقبال خوانندگان و مخاطبان از این مطلب» عنوان شد نیمه کاره می مانَد. می مانَد برای وقتی دیگر شاید.


چهار. تابستان جان سوز 1393 است. گرما بی داد می کند. بیست و پنج سال از نخستین دیدارم با اثری از کیشلوفسکیِ بزرگ و هفده سال از انتشار کتاب او می گذرد. دوست و همکار عزیزم پویا نعمت اللهی پیشنهاد می کند در خیال خواب– که سایت رسمی او نیز هست– بازنشر اینترنتیِ تمام قسمت های ترجمه شده (تا این جا) را برعهده بگیرد. چنین پیشنهادی شوق انگیز و روحیه بخش است؛ و بعد از مدت ها خونی گرم در رگ هایم جاری می کند. برای پاسخ به این محبت– که در روزگار ما جزو کم یاب هاست– از میان انبوه گرفتاری های روزمره و شخصی، کوره راهی به سوی نزدیک ترین زمان ممکن می گشایم؛ و... نتیجه ی نهایی، متنی ست که پیش روی شما خواننده ی گرامی قرار دارد. بخشی از یک کتاب ارزشمند که بدون شک از سوی یک فقید برای عاشقان سینما و علاقه مندان آثار او به یادگار مانده است.


پیوند نخست: بازنشر این نوشته و ارائه ی فایل ورد ترجمه ها در سایت خیال خواب
پیوند دوم: یادداشت سیدرضا شکراللهی در خوابگرد درباره ی این مطلب
پیوند سوم: نامه ی جالب یکی از تهیه کننده های تلویزیون به کیشلوفسکی
پیوند چهارم: بخش دیگری از این کتاب، این بار با ترجمه ی محسن آزرم



مشاهده متن کامل ...
نوسرباز
درخواست حذف اطلاعات

یک. شانزدهم بهمن ماه سال 1368 است. چهار روز از جشنواره فجر گذشته و برخلاف سال های قبل– در چنین روزهایی– هنوز تماشای هیچ ی را دشت نکرده ام. از روز چهاردهم بهمن– که رسماً سرباز شده ام– به همه ی اعزام شدگان مرخصی داده اند تا بروند سرهایشان را از ته بتراشند، لباس های زمخت و بدرنگ سربازی را اندازه ی تن شان کنند و دوباره به پادگان برگردند. خوش بختانه مرخصیِ مرحمتیِ وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح تا فردای آ ین روز جشنواره مهلت دارد و می توان یک دل سیر دید و... مراسم خداحافظی با جشنواره (دست کم تا دو سال بعد) را برگزار کرد! محمد دهستانی (یکی از بهترین دوستانم در همه ی عمر و نخستین راهنمایم در وادی سینما) که از حال و روز نگارنده خبر دارد کارتی که خودش با معرفی نامه ی دانشجویی– و لابد با هزار دردسر و مشکل– به دست آورده را به من هدیه می دهد؛ تا شاید برادر کوچک ترش را به شکل شایسته یی به سوی دروازه های جهنمی پادگان بدرقه کرده باشد! (جایی که تعدادی از تلخ و شیرین ترین خاطرات سربازی و تمام عمرم در آن شکل گرفته است).
کارت جشنواره را دودستی (مثل یک موهبت الهی که بر زندگی من نائل شده باشد) روی قلبم می گذارم و کار دیگری جز بستن چشم های به نم نشسته و سپاس گذاری از من برنمی آید. با آن کارت می شود های یکی از سانس های صبح سینما را دید؛ و مگر در آن شرایط، خوش بختی بیش تر از این هم می شود؟! شال و کلاه می کنم و از هفده هجده کیلومتر آن طرف تر (از یکی از شمالی ترین نقاط تهران پارس) می آیم تا مثل یک نوسرباز حرفه یی پشت دیوار سنگر بگیرم! البته آذوقه به اندازه ی کافی همراهم هست اما اشتیاق به دیدن در تالار بزرگ و باشکوه سینما تنها چیزی ست که مرا دل گرم می کند.
بلیت سینما برای « ی کوتاه درباره ی کشتن» ساخته ی کیشلوفسکیشانزدهم بهمن ماه 1368 است. از کف خیابان و از دست سرمای استخوان سوز زمستانِ آن سال ها پناه می برم به آغوش گرم سینما. کنترل چی، کارت ورود را کنترل می کند و پس از آن که به صورت دستی مجوز ورود را صادر می کند بلیت صادرشده را می دهد به دستم؛ و من هم می خزم روی صندلی سیزده در ردیف سه؛ جایی که قلمروی من برای تماشای دو از آثار بخش جشنواره ی جشنواره هاست. چراغ ها بی درنگ خاموش می شود و به عنوان مقدمه، ابتدا یک انیمیشن از کشور چِک بر می تابد. به نظر می رسد این بهترین تمهید برای رساندن تماشاگران به اصلی ست. ی که در کم تر از چند دقیقه بعد، تمام ی سینما را پر می کند و تصویرها و فضایش کیلومترها با آن انیمیشن انتزاعی از کشور چک فاصله ها دارد. تصویرهای زرد و کدر از همان ابتدا غم و اندوه را روی دل آدم می پاشد اما آن چه که باعث می شود به لهستان یخ زده ی دهه ی 1380 پرتاب شوم همراه شدن با داستان پسر جوانی ست که از یک راننده ی تمیز و وسواسی می خواهد او را به جایی در حومه ی شهر ببرد؛ جایی که آزادانه بتواند نقشه ی شوم خود را اجرا کرده و نفرتش از راننده تا ی ها را به نمایش بگذارد.
وقتی گردن راننده با طناب به صندلی بسته می شود... وقتی تلاش او برای جان کندن آغاز می شود... وقتی ناامیدانه دست های خود را روی بوق می گذارد... وقتی با دست های بی رمقش تکیه گاه صندلی را از جا می کَنَد... وقتی پسر جوان، ق ل وار روی ی راننده می نشیند... و وقتی با سنگ بزرگی که همان دور و برها پیدا کرده کار را یک سَره می کند، آن قدر در خودم مچاله می شوم و به دسته ی صندلی چنگ می زنم که تا چند روز بعد بدن درد رهایم نمی کند. وقتی داستان راننده ی نگون بخت، قاتل جنون زده و عاشق و تازه کار در اتاق یک زندان در لهستان به هم پیوند می خورد دلم می خواهد چشم هایم را ببندم، باز کنم و... ببینم همه ی تصویرهایی که دیده ام کابوس بوده و همه چیز تمام شده! اما نه... حالا نوبت ضجه های روح فرسای قاتل و چشم های اشک بار و... حکمی ست که با جزییاتی باورن ی جلوی چشم تماشاگران سینما اجرا می شود.
که تمام می شود دلم نمی خواهد چراغ ها روشن شود. دلم می خواهد همان جا روی صندلیِ بالکن سینما بمانم و یک دل سیر گریه کنم. اما چراغ ها روشن می شود و کنترل چی سینما، بی روح و بی احساس چراغ قوه اش را به سویم می گیرد: «سریع تر بفرمایید... سانس بعدی داره شروع می شه.»
کلاه بافتنی ام را تا روی چشم هایم پایین می کشم و می زنم به خیابان. توی هوای سرد جاری می شوم و زندگی را با عمق وجودم نفس می کشم. هرچه سعی می کنم نمی توانم از فکر به ی که دیده ام دست بردارم. بعید می دانم تا روزی که از دنیا بروم بتوانم تصویرهایی را که صبح روز شانزدهم بهمن ماه 68 روی ی بزرگ سینما دیده ام فراموش کنم. به برنامه ی جشنواره که توی دست هایم مچاله شده نگاه می کنم و نام و سازنده اش را در ذهن خود حک می کنم: ی کوتاه درباره ی کشتن اثر کریشتف کیشلوفسکی از کشور لهستان.

کریشتف کیشلوفسکی


دو. دوازدهم بهمن ماه 1376 است. پنج سال از تمام شدن آن بیست و هفت مااااااه خدمت مقدس و لعنتی گذشته! به یکی از مهم ترین آرزوهای زندگی ام رسیده ام؛ رو مه نگار شده ام و در حالی که این بار کارت ورود به سالن مطبوعاتِ جشنواره توی جیبم است، روی شانه ی کریم خان به طرف فلسطین در حرکتم. حالا نوسرباز دیگری هستم در جبهه یی دیگر؛ و مثل همیشه ی خیلی وقت ها مسیرم را به سوی انتشارات (اینک تعطیل شده ی) مرغِ آمین کج کرده ام تا ببینم کتاب جدید چه آمده و ناشر مورد علاقه ام چه آورده. پیش از آن که به ویترین کتاب فروشی برسم، از این سوی خیابان نگاهم می افتد به خیابان دمند شمالی. جایی که تا همین چند وقت پیش، محل برداری آژانس شیشه یی بود. دلم پر می کشد مثل چند ماه قبل که پای پله های آژانس، حاتمی کیا را به گفت وگو دعوت کرده بودم، بروم پشت آن پنجره های بلند و از لای آن های تیره خیره شوم به بازی نور و سایه یی که خیلی وقت ها کنجکاوی ام را به بازی می گرفت. به نمایش افتتاحیه ی این (در تئاتر شهر) نمی رسم؛ و طبعاً باید تا نمایش آن در فلسطین صبر کنم. در دل آه می کشم، ویژه نامه ی جشنواره ی مجله ی – که گفت وگوی من با حاتمی کیا در آن چاپ شده– را مثل همیشه با دقت و احتیاط می گذارم توی کیف دستی ام و وارد قفس کاغذیِ مرغِ آمین می شوم. به محض ورود، نگاهم می افتد به تصویر ساز محبوبم روی جلد یکی از کتاب ها که به گفته ی فروشنده، داغ داغ به پیشخوان کتاب فروشی رسیده: «من، کیشلوفسکی» ترجمه ی حشمت کامرانی. کت که تا مدت ها به مونس و همراه همیشگی ام تبدیل می شود؛ حتی تا مدت ها بعد از آن که در سینما فلسطین روی زمین سرد می نشینم و با چشمانی به نم نشسته آژانس... را تماشا می کنم.


سه. تابستان سال 1391 است. بعد از مدت ها به دلمشغولی قدیمی ام برگشته ام و از سر کنجکاوی– که آیا می توانم؟!– متن هایی را (بیش تر برای دلِ خود) ترجمه می کنم. دوستی که سایت (اینک تعطیل شده ی) کادر را اداره می کند برایم متن هایی را ایمیل می کند. در میان آن ها فایل پی دی اف کتاب تن کیشلوفسکی در کشور زادگاهشکیشلوفسکی بیش از بقیه توجهم را به خود جلب می کند. به سرعت شروع می کنم به کار روی آن ها. اما همان طور که پیش از این هم نوشته ام کار ترجمه ی این کتاب بعد از پایان قسمت دهم که تا اوایل فصل دوم آن را در بر می گیرد به دلیل آن چه که از سوی مدیر سایت «عدم استقبال خوانندگان و مخاطبان از این مطلب» عنوان شد نیمه کاره می مانَد. می مانَد برای وقتی دیگر شاید.


چهار. تابستان جان سوز 1393 است. گرما بی داد می کند. بیست و پنج سال از نخستین دیدارم با اثری از کیشلوفسکیِ بزرگ و هفده سال از انتشار کتاب او می گذرد. دوست و همکار عزیزم پویا نعمت اللهی پیشنهاد می کند در خیال خواب– که سایت رسمی او نیز هست– بازنشر اینترنتیِ تمام قسمت های ترجمه شده (تا این جا) را برعهده بگیرد. چنین پیشنهادی شوق انگیز و روحیه بخش است؛ و بعد از مدت ها خونی گرم در رگ هایم جاری می کند. برای پاسخ به این محبت– که در روزگار ما جزو کم یاب هاست– از میان انبوه گرفتاری های روزمره و شخصی، کوره راهی به سوی نزدیک ترین زمان ممکن می گشایم؛ و... نتیجه ی نهایی، متنی ست که پیش روی شما خواننده ی گرامی قرار دارد. بخشی از یک کتاب ارزشمند که بدون شک از سوی یک فقید برای عاشقان سینما و علاقه مندان آثار او به یادگار مانده است.


پیوند نخست: بازنشر این نوشته و ارائه ی فایل ورد ترجمه ها در سایت خیال خواب
پیوند دوم: یادداشت سیدرضا شکراللهی در خوابگرد درباره ی این مطلب
پیوند سوم: نامه ی جالب یکی از تهیه کننده های تلویزیون به کیشلوفسکی
پیوند چهارم: بخش دیگری از این کتاب، این بار با ترجمه ی محسن آزرم



مشاهده متن کامل ...
نوسرباز
درخواست حذف اطلاعات

یک. شانزدهم بهمن ماه سال 1368 است. چهار روز از جشنواره فجر گذشته و برخلاف سال های قبل– در چنین روزهایی– هنوز تماشای هیچ ی را دشت نکرده ام. از روز چهاردهم بهمن– که رسماً سرباز شده ام– به همه ی اعزام شدگان مرخصی داده اند تا بروند سرهایشان را از ته بتراشند، لباس های زمخت و بدرنگ سربازی را اندازه ی تن شان کنند و دوباره به پادگان برگردند. خوش بختانه مرخصیِ مرحمتیِ وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح تا فردای آ ین روز جشنواره مهلت دارد و می توان یک دل سیر دید و... مراسم خداحافظی با جشنواره (دست کم تا دو سال بعد) را برگزار کرد! محمد دهستانی (یکی از بهترین دوستانم در همه ی عمر و نخستین راهنمایم در وادی سینما) که از حال و روز نگارنده خبر دارد کارتی که خودش با معرفی نامه ی دانشجویی– و لابد با هزار دردسر و مشکل– به دست آورده را به من هدیه می دهد؛ تا شاید برادر کوچک ترش را به شکل شایسته یی به سوی دروازه های جهنمی پادگان بدرقه کرده باشد! (جایی که تعدادی از تلخ و شیرین ترین خاطرات سربازی و تمام عمرم در آن شکل گرفته است).
کارت جشنواره را دودستی (مثل یک موهبت الهی که بر زندگی من نائل شده باشد) روی قلبم می گذارم و کار دیگری جز بستن چشم های به نم نشسته و سپاس گذاری از من برنمی آید. با آن کارت می شود های یکی از سانس های صبح سینما را دید؛ و مگر در آن شرایط، خوش بختی بیش تر از این هم می شود؟! شال و کلاه می کنم و از هفده هجده کیلومتر آن طرف تر (از یکی از شمالی ترین نقاط تهران پارس) می آیم تا مثل یک نوسرباز حرفه یی پشت دیوار سنگر بگیرم! البته آذوقه به اندازه ی کافی همراهم هست اما اشتیاق به دیدن در تالار بزرگ و باشکوه سینما تنها چیزی ست که مرا دل گرم می کند.
بلیت سینما برای « ی کوتاه درباره ی کشتن» ساخته ی کیشلوفسکیشانزدهم بهمن ماه 1368 است. از کف خیابان و از دست سرمای استخوان سوز زمستانِ آن سال ها پناه می برم به آغوش گرم سینما. کنترل چی، کارت ورود را کنترل می کند و پس از آن که به صورت دستی مجوز ورود را صادر می کند بلیت صادرشده را می دهد به دستم؛ و من هم می خزم روی صندلی سیزده در ردیف سه؛ جایی که قلمروی من برای تماشای دو از آثار بخش جشنواره ی جشنواره هاست. چراغ ها بی درنگ خاموش می شود و به عنوان مقدمه، ابتدا یک انیمیشن از کشور چِک بر می تابد. به نظر می رسد این بهترین تمهید برای رساندن تماشاگران به اصلی ست. ی که در کم تر از چند دقیقه بعد، تمام ی سینما را پر می کند و تصویرها و فضایش کیلومترها با آن انیمیشن انتزاعی از کشور چک فاصله ها دارد. تصویرهای زرد و کدر از همان ابتدا غم و اندوه را روی دل آدم می پاشد اما آن چه که باعث می شود به لهستان یخ زده ی دهه ی 1380 پرتاب شوم همراه شدن با داستان پسر جوانی ست که از یک راننده ی تمیز و وسواسی می خواهد او را به جایی در حومه ی شهر ببرد؛ جایی که آزادانه بتواند نقشه ی شوم خود را اجرا کرده و نفرتش از راننده تا ی ها را به نمایش بگذارد.
وقتی گردن راننده با طناب به صندلی بسته می شود... وقتی تلاش او برای جان کندن آغاز می شود... وقتی ناامیدانه دست های خود را روی بوق می گذارد... وقتی با دست های بی رمقش تکیه گاه صندلی را از جا می کَنَد... وقتی پسر جوان، ق ل وار روی ی راننده می نشیند... و وقتی با سنگ بزرگی که همان دور و برها پیدا کرده کار را یک سَره می کند، آن قدر در خودم مچاله می شوم و به دسته ی صندلی چنگ می زنم که تا چند روز بعد بدن درد رهایم نمی کند. وقتی داستان راننده ی نگون بخت، قاتل جنون زده و عاشق و تازه کار در اتاق یک زندان در لهستان به هم پیوند می خورد دلم می خواهد چشم هایم را ببندم، باز کنم و... ببینم همه ی تصویرهایی که دیده ام کابوس بوده و همه چیز تمام شده! اما نه... حالا نوبت ضجه های روح فرسای قاتل و چشم های اشک بار و... حکمی ست که با جزییاتی باورن ی جلوی چشم تماشاگران سینما اجرا می شود.
که تمام می شود دلم نمی خواهد چراغ ها روشن شود. دلم می خواهد همان جا روی صندلیِ بالکن سینما بمانم و یک دل سیر گریه کنم. اما چراغ ها روشن می شود و کنترل چی سینما، بی روح و بی احساس چراغ قوه اش را به سویم می گیرد: «سریع تر بفرمایید... سانس بعدی داره شروع می شه.»
کلاه بافتنی ام را تا روی چشم هایم پایین می کشم و می زنم به خیابان. توی هوای سرد جاری می شوم و زندگی را با عمق وجودم نفس می کشم. هرچه سعی می کنم نمی توانم از فکر به ی که دیده ام دست بردارم. بعید می دانم تا روزی که از دنیا بروم بتوانم تصویرهایی را که صبح روز شانزدهم بهمن ماه 68 روی ی بزرگ سینما دیده ام فراموش کنم. به برنامه ی جشنواره که توی دست هایم مچاله شده نگاه می کنم و نام و سازنده اش را در ذهن خود حک می کنم: ی کوتاه درباره ی کشتن اثر کریشتف کیشلوفسکی از کشور لهستان.

کریشتف کیشلوفسکی


دو. دوازدهم بهمن ماه 1376 است. پنج سال از تمام شدن آن بیست و هفت مااااااه خدمت مقدس و لعنتی گذشته! به یکی از مهم ترین آرزوهای زندگی ام رسیده ام؛ رو مه نگار شده ام و در حالی که این بار کارت ورود به سالن مطبوعاتِ جشنواره توی جیبم است، روی شانه ی کریم خان به طرف فلسطین در حرکتم. حالا نوسرباز دیگری هستم در جبهه یی دیگر؛ و مثل همیشه ی خیلی وقت ها مسیرم را به سوی انتشارات (اینک تعطیل شده ی) مرغِ آمین کج کرده ام تا ببینم کتاب جدید چه آمده و ناشر مورد علاقه ام چه آورده. پیش از آن که به ویترین کتاب فروشی برسم، از این سوی خیابان نگاهم می افتد به خیابان دمند شمالی. جایی که تا همین چند وقت پیش، محل برداری آژانس شیشه یی بود. دلم پر می کشد مثل چند ماه قبل که پای پله های آژانس، حاتمی کیا را به گفت وگو دعوت کرده بودم، بروم پشت آن پنجره های بلند و از لای آن های تیره خیره شوم به بازی نور و سایه یی که خیلی وقت ها کنجکاوی ام را به بازی می گرفت. به نمایش افتتاحیه ی این (در تئاتر شهر) نمی رسم؛ و طبعاً باید تا نمایش آن در فلسطین صبر کنم. در دل آه می کشم، ویژه نامه ی جشنواره ی مجله ی – که گفت وگوی من با حاتمی کیا در آن چاپ شده– را مثل همیشه با دقت و احتیاط می گذارم توی کیف دستی ام و وارد قفس کاغذیِ مرغِ آمین می شوم. به محض ورود، نگاهم می افتد به تصویر ساز محبوبم روی جلد یکی از کتاب ها که به گفته ی فروشنده، داغ داغ به پیشخوان کتاب فروشی رسیده: «من، کیشلوفسکی» ترجمه ی حشمت کامرانی. کت که تا مدت ها به مونس و همراه همیشگی ام تبدیل می شود؛ حتی تا مدت ها بعد از آن که در سینما فلسطین روی زمین سرد می نشینم و با چشمانی به نم نشسته آژانس... را تماشا می کنم.


سه. تابستان سال 1391 است. بعد از مدت ها به دلمشغولی قدیمی ام برگشته ام و از سر کنجکاوی– که آیا می توانم؟!– متن هایی را (بیش تر برای دلِ خود) ترجمه می کنم. دوستی که سایت (اینک تعطیل شده ی) کادر را اداره می کند برایم متن هایی را ایمیل می کند. در میان آن ها فایل پی دی اف کتاب تن کیشلوفسکی در کشور زادگاهشکیشلوفسکی بیش از بقیه توجهم را به خود جلب می کند. به سرعت شروع می کنم به کار روی آن ها. اما همان طور که پیش از این هم نوشته ام کار ترجمه ی این کتاب بعد از پایان قسمت دهم که تا اوایل فصل دوم آن را در بر می گیرد به دلیل آن چه که از سوی مدیر سایت «عدم استقبال خوانندگان و مخاطبان از این مطلب» عنوان شد نیمه کاره می مانَد. می مانَد برای وقتی دیگر شاید.


چهار. تابستان جان سوز 1393 است. گرما بی داد می کند. بیست و پنج سال از نخستین دیدارم با اثری از کیشلوفسکیِ بزرگ و هفده سال از انتشار کتاب او می گذرد. دوست و همکار عزیزم پویا نعمت اللهی پیشنهاد می کند در خیال خواب– که سایت رسمی او نیز هست– بازنشر اینترنتیِ تمام قسمت های ترجمه شده (تا این جا) را برعهده بگیرد. چنین پیشنهادی شوق انگیز و روحیه بخش است؛ و بعد از مدت ها خونی گرم در رگ هایم جاری می کند. برای پاسخ به این محبت– که در روزگار ما جزو کم یاب هاست– از میان انبوه گرفتاری های روزمره و شخصی، کوره راهی به سوی نزدیک ترین زمان ممکن می گشایم؛ و... نتیجه ی نهایی، متنی ست که پیش روی شما خواننده ی گرامی قرار دارد. بخشی از یک کتاب ارزشمند که بدون شک از سوی یک فقید برای عاشقان سینما و علاقه مندان آثار او به یادگار مانده است.


پیوند نخست: بازنشر این نوشته و ارائه ی فایل ورد ترجمه ها در سایت خیال خواب
پیوند دوم: یادداشت سیدرضا شکراللهی در خوابگرد درباره ی این مطلب
پیوند سوم: نامه ی جالب یکی از تهیه کننده های تلویزیون به کیشلوفسکی
پیوند چهارم: بخش دیگری از این کتاب، این بار با ترجمه ی محسن آزرم



مشاهده متن کامل ...
نوسرباز
درخواست حذف اطلاعات

یک. شانزدهم بهمن ماه سال 1368 است. چهار روز از جشنواره فجر گذشته و برخلاف سال های قبل– در چنین روزهایی– هنوز تماشای هیچ ی را دشت نکرده ام. از روز چهاردهم بهمن– که رسماً سرباز شده ام– به همه ی اعزام شدگان مرخصی داده اند تا بروند سرهایشان را از ته بتراشند، لباس های زمخت و بدرنگ سربازی را اندازه ی تن شان کنند و دوباره به پادگان برگردند. خوش بختانه مرخصیِ مرحمتیِ وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح تا فردای آ ین روز جشنواره مهلت دارد و می توان یک دل سیر دید و... مراسم خداحافظی با جشنواره (دست کم تا دو سال بعد) را برگزار کرد! محمد دهستانی (یکی از بهترین دوستانم در همه ی عمر و نخستین راهنمایم در وادی سینما) که از حال و روز نگارنده خبر دارد کارتی که خودش با معرفی نامه ی دانشجویی– و لابد با هزار دردسر و مشکل– به دست آورده را به من هدیه می دهد؛ تا شاید برادر کوچک ترش را به شکل شایسته یی به سوی دروازه های جهنمی پادگان بدرقه کرده باشد! (جایی که تعدادی از تلخ و شیرین ترین خاطرات سربازی و تمام عمرم در آن شکل گرفته است).
کارت جشنواره را دودستی (مثل یک موهبت الهی که بر زندگی من نائل شده باشد) روی قلبم می گذارم و کار دیگری جز بستن چشم های به نم نشسته و سپاس گذاری از من برنمی آید. با آن کارت می شود های یکی از سانس های صبح سینما را دید؛ و مگر در آن شرایط، خوش بختی بیش تر از این هم می شود؟! شال و کلاه می کنم و از هفده هجده کیلومتر آن طرف تر (از یکی از شمالی ترین نقاط تهران پارس) می آیم تا مثل یک نوسرباز حرفه یی پشت دیوار سنگر بگیرم! البته آذوقه به اندازه ی کافی همراهم هست اما اشتیاق به دیدن در تالار بزرگ و باشکوه سینما تنها چیزی ست که مرا دل گرم می کند.
بلیت سینما برای « ی کوتاه درباره ی کشتن» ساخته ی کیشلوفسکیشانزدهم بهمن ماه 1368 است. از کف خیابان و از دست سرمای استخوان سوز زمستانِ آن سال ها پناه می برم به آغوش گرم سینما. کنترل چی، کارت ورود را کنترل می کند و پس از آن که به صورت دستی مجوز ورود را صادر می کند بلیت صادرشده را می دهد به دستم؛ و من هم می خزم روی صندلی سیزده در ردیف سه؛ جایی که قلمروی من برای تماشای دو از آثار بخش جشنواره ی جشنواره هاست. چراغ ها بی درنگ خاموش می شود و به عنوان مقدمه، ابتدا یک انیمیشن از کشور چِک بر می تابد. به نظر می رسد این بهترین تمهید برای رساندن تماشاگران به اصلی ست. ی که در کم تر از چند دقیقه بعد، تمام ی سینما را پر می کند و تصویرها و فضایش کیلومترها با آن انیمیشن انتزاعی از کشور چک فاصله ها دارد. تصویرهای زرد و کدر از همان ابتدا غم و اندوه را روی دل آدم می پاشد اما آن چه که باعث می شود به لهستان یخ زده ی دهه ی 1980 پرتاب شوم همراه شدن با داستان پسر جوانی ست که از یک راننده ی تمیز و وسواسی می خواهد او را به جایی در حومه ی شهر ببرد؛ جایی که آزادانه بتواند نقشه ی شوم خود را اجرا کرده و نفرتش از راننده تا ی ها را به نمایش بگذارد.
وقتی گردن راننده با طناب به صندلی بسته می شود... وقتی تلاش او برای جان کندن آغاز می شود... وقتی ناامیدانه دست های خود را روی بوق می گذارد... وقتی با دست های بی رمقش تکیه گاه صندلی را از جا می کَنَد... وقتی پسر جوان، ق ل وار روی ی راننده می نشیند... و وقتی با سنگ بزرگی که همان دور و برها پیدا کرده کار را یک سَره می کند، آن قدر در خودم مچاله می شوم و به دسته ی صندلی چنگ می زنم که تا چند روز بعد بدن درد رهایم نمی کند. وقتی داستان راننده ی نگون بخت، قاتل جنون زده و عاشق و تازه کار در اتاق یک زندان در لهستان به هم پیوند می خورد دلم می خواهد چشم هایم را ببندم، باز کنم و... ببینم همه ی تصویرهایی که دیده ام کابوس بوده و همه چیز تمام شده! اما نه... حالا نوبت ضجه های روح فرسای قاتل و چشم های اشک بار و... حکمی ست که با جزییاتی باورن ی جلوی چشم تماشاگران سینما اجرا می شود.
که تمام می شود دلم نمی خواهد چراغ ها روشن شود. دلم می خواهد همان جا روی صندلیِ بالکن سینما بمانم و یک دل سیر گریه کنم. اما چراغ ها روشن می شود و کنترل چی سینما، بی روح و بی احساس چراغ قوه اش را به سویم می گیرد: «سریع تر بفرمایید... سانس بعدی داره شروع می شه.»
کلاه بافتنی ام را تا روی چشم هایم پایین می کشم و می زنم به خیابان. توی هوای سرد جاری می شوم و زندگی را با عمق وجودم نفس می کشم. هرچه سعی می کنم نمی توانم از فکر به ی که دیده ام دست بردارم. بعید می دانم تا روزی که از دنیا بروم بتوانم تصویرهایی را که صبح روز شانزدهم بهمن ماه 68 روی ی بزرگ سینما دیده ام فراموش کنم. به برنامه ی جشنواره که توی دست هایم مچاله شده نگاه می کنم و نام و سازنده اش را در ذهن خود حک می کنم: ی کوتاه درباره ی کشتن اثر کریشتف کیشلوفسکی از کشور لهستان.

کریشتف کیشلوفسکی


دو. دوازدهم بهمن ماه 1376 است. پنج سال از تمام شدن آن بیست و هفت مااااااه خدمت مقدس و لعنتی گذشته! به یکی از مهم ترین آرزوهای زندگی ام رسیده ام؛ رو مه نگار شده ام و در حالی که این بار کارت ورود به سالن مطبوعاتِ جشنواره توی جیبم است، روی شانه ی کریم خان به طرف فلسطین در حرکتم. حالا نوسرباز دیگری هستم در جبهه یی دیگر؛ و مثل همیشه ی خیلی وقت ها مسیرم را به سوی انتشارات (اینک تعطیل شده ی) مرغِ آمین کج کرده ام تا ببینم کتاب جدید چه آمده و ناشر مورد علاقه ام چه آورده. پیش از آن که به ویترین کتاب فروشی برسم، از این سوی خیابان نگاهم می افتد به خیابان دمند شمالی. جایی که تا همین چند وقت پیش، محل برداری آژانس شیشه یی بود. دلم پر می کشد مثل چند ماه قبل که پای پله های آژانس، حاتمی کیا را به گفت وگو دعوت کرده بودم، بروم پشت آن پنجره های بلند و از لای آن های تیره خیره شوم به بازی نور و سایه یی که خیلی وقت ها کنجکاوی ام را به بازی می گرفت. به نمایش افتتاحیه ی این (در تئاتر شهر) نمی رسم؛ و طبعاً باید تا نمایش آن در فلسطین صبر کنم. در دل آه می کشم، ویژه نامه ی جشنواره ی مجله ی – که گفت وگوی من با حاتمی کیا در آن چاپ شده– را مثل همیشه با دقت و احتیاط می گذارم توی کیف دستی ام و وارد قفس کاغذیِ مرغِ آمین می شوم. به محض ورود، نگاهم می افتد به تصویر ساز محبوبم روی جلد یکی از کتاب ها که به گفته ی فروشنده، داغ داغ به پیشخوان کتاب فروشی رسیده: «من، کیشلوفسکی» ترجمه ی حشمت کامرانی. کت که تا مدت ها به مونس و همراه همیشگی ام تبدیل می شود؛ حتی تا مدت ها بعد از آن که در سینما فلسطین روی زمین سرد می نشینم و با چشمانی به نم نشسته آژانس... را تماشا می کنم.


سه. تابستان سال 1391 است. بعد از مدت ها به دلمشغولی قدیمی ام برگشته ام و از سر کنجکاوی– که آیا می توانم؟!– متن هایی را (بیش تر برای دلِ خود) ترجمه می کنم. دوستی که سایت (اینک تعطیل شده ی) کادر را اداره می کند برایم متن هایی را ایمیل می کند. در میان آن ها فایل پی دی اف کتاب تن کیشلوفسکی در کشور زادگاهشکیشلوفسکی بیش از بقیه توجهم را به خود جلب می کند. به سرعت شروع می کنم به کار روی آن ها. اما همان طور که پیش از این هم نوشته ام کار ترجمه ی این کتاب بعد از پایان قسمت دهم که تا اوایل فصل دوم آن را در بر می گیرد به دلیل آن چه که از سوی مدیر سایت «عدم استقبال خوانندگان و مخاطبان از این مطلب» عنوان شد نیمه کاره می مانَد. می مانَد برای وقتی دیگر شاید.


چهار. تابستان جان سوز 1393 است. گرما بی داد می کند. بیست و پنج سال از نخستین دیدارم با اثری از کیشلوفسکیِ بزرگ و هفده سال از انتشار کتاب او می گذرد. دوست و همکار عزیزم پویا نعمت اللهی پیشنهاد می کند در خیال خواب– که سایت رسمی او نیز هست– بازنشر اینترنتیِ تمام قسمت های ترجمه شده (تا این جا) را برعهده بگیرد. چنین پیشنهادی شوق انگیز و روحیه بخش است؛ و بعد از مدت ها خونی گرم در رگ هایم جاری می کند. برای پاسخ به این محبت– که در روزگار ما جزو کم یاب هاست– از میان انبوه گرفتاری های روزمره و شخصی، کوره راهی به سوی نزدیک ترین زمان ممکن می گشایم؛ و... نتیجه ی نهایی، متنی ست که پیش روی شما خواننده ی گرامی قرار دارد. بخشی از یک کتاب ارزشمند که بدون شک از سوی یک فقید برای عاشقان سینما و علاقه مندان آثار او به یادگار مانده است.


پیوند نخست: بازنشر این نوشته و ارائه ی فایل ورد ترجمه ها در سایت خیال خواب
پیوند دوم: یادداشت سیدرضا شکراللهی در خوابگرد درباره ی این مطلب
پیوند سوم: نامه ی جالب یکی از تهیه کننده های تلویزیون به کیشلوفسکی
پیوند چهارم: بخش دیگری از این کتاب، این بار با ترجمه ی محسن آزرم



مشاهده متن کامل ...
آن ها که رفته اند؛ آن ها که مانده اند
درخواست حذف اطلاعات

چــند باری وسوسه شدم آدرس شخصی داشته باشم؛ بی منت و هر بار، ِ رجیم را راندم از خودم. من وبلاگ نویس نبودم و نیستم؛ جزو آن دسته هم نیستم که رو مه نگار یا داستان نویس یا شاعر یا هرچیزنویسِ دیگری باشند و وبلاگ نوشتن را آفت قلم شان بدانند. دنیای وبلاگ نویس ها با دنیای من متفاوت است؛ گرچه من مخاطب جدی وبلاگ ها بوده ام، گرچه هم پای تغییرات وبلاگی من هم تغییر کرده ام و از همه مهم تر، گرچه گاهی دنیای مرا و تصمیم گیری های مرا همین یادداشت های منتشر شده در وبلاگ ها عوض کرده اند.
من به اص وبلاگ نویسی ایمان دارم؛ وبلاگ نویسی را نوشتنی جعلی نمی دانم. اما با همه این ها، خودم را وبلاگ نویس نمی دانم. وبلاگ نوشتن مثل سرودن یک قطعه شعر سپید است. منطق دارد، اما این منطق «رو» و «صریح» نیست و شمای مدعی وبلاگ نویسی، اگر این منطق را کشف نکنید، پیش از هر چیز بازی را باخته اید و احتمالا، در مسیر «وبلاگ خوبی داری، به وبلاگ منم سر بزن» یا «آپم، بهم سر نمی زنی؟» می افتید. شاید به همین خاطر بود که هیچ وقت آدرس شخصی برای خودم درست ن .
پس، وبلاگ برای من ابزاری بوده است برای انتشارِ ده روایت های روزانه ام؛ ولاغیر. بیش از این از وبلاگ نویسی توقعی نداشته ام و هنوز هم ندارم. آرشیوم را اگر نگاه کنید، متوجه می شوید.
با اینحال، سرگذشتی دارد انتشارِ همین ده روایت ها. اولش را درست یادم نیست که کِی بود. اما به یاد دارم که در پرشین بلاگ نازنین می نوشتم. با اینترنت دیال آپ، هر چند ماه یک بار می توانستم چک کنم که چه ی برایم چه نوشته. چک های چند ماه یکبار باعث شد پس وردم را فراموش کنم. روزهایی که به اینترنت وصل شده بودم، می آمدم وبلاگِ فراموش شده ام را باز می و در و دیوارِ خاک گرفته اش را نگاه می . کاری از دستم برنمی آمد جز حسرت خوردن. یک نوجوانِ تازه به اینترنت رسیده را شماتت نکنید لطفا. راهی برای بازی رمز عبورم بلد نبودم.
بعدتر، وبلاگ دیگری راه انداختم توی سرویس پرشین بلاگ دوباره. پس وردها را در دفتری نوشتم و حفظشان که فراموشم نشود. مدتی چیزهایی نوشتم، از جمله شعر و بعد تا سال ها، دست به آن نزدم. بی حوصله بودم، رمق نداشتم که در وبلاگ های دیگران کامنت بگذارم و دعوت شان کنم صفحه ام را بخوانند. این بهانه کوچکی نبود تا وبلاگ نویسی را برای چند سالی تعطیل کنم.
میانه دهه هشتاد با سه تا از دوستان وبلاگ نویسم وبلاگی راه انداختیم به نام سقف شب. شاید جدی ترین و بهترین تجربه وبلاگ نویسی من همان باشد. سه یوزر تعریف کرده بودیم، به تناوب می نوشتیم و روی سقف شب منتشر می کردیم. روزگاری بود؛ تبلیغ نکرده بودیم برای خودمان، اما بابت لینکی که چند تا سلبریتی توی چند متن به ما داده بودند، آنقدرها کامنت دریافت می کردیم که حوصله مان بکشد بازهم آپدیتش کنیم. هشتاد و هشت شدیم؛ سرمایه معنوی مان بر باد رفت.
یکی از ما حوصله بیشتری داشت. وبلاگ دیگری راه انداخت به نام سقف شب یک. همه مطالبی که از وبلاگ قبلی منتشر شده بود و ما یک کپی از آن را نگه داشته بودیم، با همان تقدم و تا گذاشت روی وبلاگ جدید. دیری نپائید که شیرمردان از نو مان د. کار به سقف شب دو رسید. این بار، محافظه کار شده بودیم. مطالبِ بودارمان را برداشتیم و جایش، سکوت کردیم. من بعد از مدتی، دیگر ننوشتم. شدن های پی در پی حوصله ام را سر برده بود. حتما شما می دانید، بخشی از سرمایه یک وبلاگ نویس کامنت هایش است. من در های چندباره وبلاگ سقف شب، بازدیدکنندگان روزانه را از دست داده بودم و کامنت ها را هم همینطور. امیدی نبود سقف شب دو هم -که در واقع سومین بلاگ گروهی همان جمعِ نویسنده بود- نشود. عطایش را به لقایش بخشیدم و از این ورطه رخت به بیرون کشیدم؛ تا یک سال بعد.
هشتاد و نه، کافه چای کوفسکی را به آدرس «chaikovsky. » راه انداختم. فقط و فقط برای ده روایت هایم. برای آنکه این ده روایت ها را از نو بنویسم و باز، از همین راه همخوان کنم با دوستان دیده و نادیده ام. دیری نپائید که شدم. صبحِ اول وقت یک روز تعطیل هرچه رمزها را وارد ، نتوانستم وارد صفحه ام شوم و هرچه تلاش که رمز ورود را بازی کنم، دریغا که راه به جایی نمی بردم. دیگری وبلاگ دیگری روی همین صفحه بنا کرده بود. وبلاگ نویسی دیگر، آمده بود روی عمارتِ فروریخته من، خانه ای دیگر بناکرده بود. باری... پیدا ر و صحبت با او چه سودی داشت وقتی می توانستم وبلاگِ تازه راه افتاده را دوباره از نو بنا کنم؟ کافه چای کوفسکی را از نو ساختم. با هِجی صحیح اسمِ آقای چایکوفسکی [یعنی به شکلی که توی آدرسِ اینجا می بینید]. همینجا را بنا و هنوز همینجا می نویسم.


اما بعد؛
نظر من را که نخواستید... اما بی مقدمه می نویسم. وبلاگ نویسی بهترین راه انتقال پیام است؛ نه مثل شبکه های اجتماعی بی در و پیکر است، نه مثل رو مه ها و سایت ها، نظم و نسق و سیاستگزاری دارد. بلاگ ها، رو مه های فردی آدم ها هستند و سیاست ها، خط مشی ها، قصه های خود را دارند، حتی قوی تر از رو مه ها. شاید مهمترین اصلِ بلاگ ها این باشد که ی دست نمی برد به مطلبی و جرح و تعدیلش کند؛ آفتی که سال هاست گریبان مطبوعات را گرفته. مطبوعاتی ها این را خوب می فهمند. پیش از آنکه حکومت تو را و شه تو را که در قالب یک یادداشت مطبوعاتی تحریر شده، سانسور کند، این سردبیر توست که از بیم مشکلاتِ احتمالی مطلب تو را با ماژیک فسفری قرمز خط کشی می کند. اصلا خط کشی ها بیماری رسانه ها هستند و رحمت به بلاگ ها، که این خط کشی ها را نمی فهمند.
این یادداشت را نوشتم، تا هم بازیِ وبلاگیِ رضا شکرالهی شوم. رضا شکرالهی در خوابگرد، بازی وبلاگی ای راه انداخته و از وبلاگنویس ها دعوت کرده تا در این بازی مشارکت کنند و از سابقه وبلاگ نویسی شان بگویند. من به دعوت حسام الدین مطهری، رفیقِ نویسنده نازنینم در این بازی مشارکت کرده ام و بیراه نیست اگر ادعا کنم در بین چالش های مضحک شبکه های اجتماعی، این اولین بازی ای است که از شرکت در آن لذت بردم. زیاده عرضی نیست؛ وبلاگ ها را فراموش نکنید لطفا. عزت تان زیاد.

آن ها که دوست دارم شرح وبلاگ نویسی شان را بخوانم سجاد صاحبان زند، فرید دانشفر، فرید مستوفی و فریبرز انصافی هستند. پیشانی شان را می بوسم و دعوت شان می کنم بیایند توی گود و بنویسند که چه روزگاری داشته اند در وبلاگ نویسی.



مشاهده متن کامل ...
چرا شاه را دوست داشت | امریکا چرا شاه را دوست داشت
درخواست حذف اطلاعات
برچسپ ها:چرا شاه را دوست داشت, امریکا چرا شاه را دوست داشت,دلیل اینکه شاه را دوست داشت چیست,علت اینکه  شاه را دوست داشت,چرا شاه ایران  را دوست داشت, برای چه امریکا شاه را دوست داشت,
چرا شاه را دوست داشت

چرا شاه را دوست داشت - آیا فردا تعطیل است tatili-madares.blogsky.com/1395/11/11/post-103/چرا- -شاه-را-دوست-داشت چرا شاه را دوست داشت. دوشنبه 11 بهمن 1395. 1. چرا شاه را دوست داشت. برچسب ها: چرا شاه را دوست داشت. (0 لایک). نوشته شده توسط lapshak در ساعت ... تصاویر برای چرا شاه را دوست داشت نتیجه تصویری برای چرا شاه را دوست داشت نتیجه تصویری برای چرا شاه را دوست داشت نتیجه تصویری برای چرا شاه را دوست داشت نتیجه تصویری برای چرا شاه را دوست داشت نتیجه تصویری برای چرا شاه را دوست داشت نتیجه تصویری برای چرا شاه را دوست داشت تصاویر بیشتر برای چرا شاه را دوست داشتگزارش تصاویر عصر شه - آیا شاه را کشت؟ asreandisheh.ir/home/content/233 ۲۹ بهمن ۱۳۹۴ ه .ش. - تنها امید شاه بود و انتظار داشت پس از سال ها خدمت به آن ها، در این روزهای سخت از حمایت ... شاه مایل بود به برود، اما کارتر از شاه خواست تا مشخص شدن نتیجه اجلاس .... چرا ستاره ها «خودکشی» می کنند؟ ... شاه جبهه ملی را دوست داشت. آ ین روزهای شاه به روایت زاهدی - عصر ایران www.asriran.com › صفحه نخست › ۵ مرداد ۱۳۸۸ ه .ش. - موقعی که پروفسور دوبیکی یی برای عمل جراحی شاه به قاهره آمده بود ... کرده و گفته نمی داند چرا شاه ایران فرصت های اقتصادی به آلمان نمی دهد. ..... اصولاً اعلیحضرت آتابای را خیلی دوست داشت چون او خواهرزاده اش (پسر همدم السلطنه) بود. چرا شاه برای فرار، مصر را بر ترجیح داد؟ - مشرق www.mashreghnews.ir/fa/news/.../چرا-شاه-برای-فرار-مصر-را-بر- -ترجیح-داد ۲۶ دی ۱۳۹۴ ه .ش. - شاه با دقت و آرامش به سخنان سفیر گوش می داد. ... در خانه متعلق به و ر آننبرگ ناشر رو مه، میلیونر، دوست ریچاردنی ون، دوست شاه، سفیر سابق در انگلستان اقامت کند. ... سوابق زیادی در این خصوص وجود داشت. شاه طی ... ع شاه مملکت در حال لواط در مجله امید ایران/ سرنوشت مردی که ... shiraze.ir/.../ع -شاه-مملکت-در-حال-لواط-در-مجله-امید-ایران-سرنوشت-مردی-که-به-اشر... ۱۳ بهمن ۱۳۹۳ ه .ش. - در ادامه اسناد و روایات تاریخی مرتبط با گوشه ای از فساد شاه و دربار را مشاهده می فرمایید: ... اشرف پهلوی در فرانسه ی داشته که هنگام معا های با والا ... سوخته اند، سیما صارمی اضافه می کند که این سقوط در مانند توپ صدا ... آقای نخست و همسرش اطهار داشت در مسافرتی که نخست باتفاق ... وقتی ملکه ایران باز بود!/ نجار سوئیسی زن ... shiraze.ir/.../وقتی-ملکه-ایران- -باز-بود-نجار-سوئیسی-دوست-پسر-زن-اول-مملک... او در پاسخ به فرح که از شاه می خواست استراحت بیشتری د با لحنی پرخا ش کنان ... در مفسده های دربار پهلوی داشت ملکه آ نظام سلطنتی ایران یعنی فرح پهلوی بود. .... رو مه نگار فرانسوی: «اگر در کوچه و خیابان از ایرانیان بپرسید چرا رژیم را مورد .... : وقتی افسران یی، دختران ایرانی را برای سرویس دادن به سگها می بردند! چرا شاه قاجار ن چاق را دوست داشت (ع ) - پارس ناز www.parsnaz.ir/news_detail_22488.html برنامه های داغ شبانه پرطرفدار در ... چرا شاه قاجار ن چاق را دوست داشت (ع ) ... رفع قطعی ریزش مو به همراه رویش مجدد محصول و مورد تایید پزشکان. روایت مرگ محمدرضا پهلوی از زبان دامادش (1) - خبرگزاری فارس www.farsnews.com/newstext.php?nn=8805131274 ۱۷ مرداد ۱۳۸۸ ه .ش. - اشکال دیگر اعلیحضرت این بود که به اطرافیانش اعتماد بی مورد داشت و حرف های .... انتقاد کرده و گفته نمی داند چرا شاه ایران فرصت های اقتصادی به آلمان نمی دهد! .... باید بگویم در میان دوستان یی شاه که بعضی از آنها دوست صمیمی من هم ... چرا شاه همیشه فرار می کرد؟ - فرارو fararu.com/fa/news/176447/چرا-شاه-همیشه-فرار-می کرد ۲۵ دی ۱۳۹۲ ه .ش. - همچنین او مورد اعتماد کشورهای غربی به ویژه امریکا بود با این حال چرا او از ایران گریخت. ... محمد مصدق ابهتی داشت که شاه دوست داشت از آن خود کند. به ویژه ... شاه دوست داشت به برود! | امپراتوری دروغ www.empireoflies.ir/شاه-دوست-داشت-به- -برود/ ۲۲ دی ۱۳۹۴ ه .ش. - شاه دوست داشت به برود! ... سولیوان دستور داشت شاه را از طرف رئیس جمهور دعوت کند و در ضمن تعداد همراهان او را جویا شود ... سوابق زیادی در این باره وجود داشت. .... چرا ع های سلفی رواج دارد و ارتباط آن با خودشیفتگی چیست؟ ‏در دامگه حادثه: dar damgah hadeseh - یافته های کتاب های google https://books.google.com/books?isbn=1595843345 parviz sabeti, ‏پرویز ثابتی - 2012 - ‏history محمدرضا شاه، چرا دوست داشت که انسانی مثل نعمت الله نصیری را در راس مهم ترین ... کا گ ب در شوروی، سیا در ، اینتلیجنس سرویس در انگلستان و اس دی ای سی ای ... پایگاه تحلیلی تبیینی برهان - آیا محمدرضا پهلوی امیدوار بود ... www.borhan.ir/nsite/fullstory/?id=8239 ۲۵ دی ۱۳۹۳ ه .ش. - اما اینکه چرا شاه از ایران فرار کرد موضوعی است که ابتدا باید به آن پرداخته ... در نهایت تصمیم داشت شاه را بر تخت سلطنت خود نگه دارد و نقش برتر .... 1356 در کنار شاه، ایران را جزیره ثبات و وی را دوست نزدیک خود خواند و رضایت ... چرا شاه همیشه فرار می کرد - آفتاب www.aftabir.com › مقالات › › تاریخ ۲۵ دی ۱۳۹۲ ه .ش. - همچنین او مورد اعتماد کشورهای غربی به ویژه امریکا بود با این حال چرا او از ایران گریخت. ... محمد مصدق ابهتی داشت که شاه دوست داشت از آن خود کند. سی سال نفت ایران - از ملی شدن تا انقلاب ی: https://books.google.com/books?isbn=9646799493 ghobad fakhimi, ‏ قباد فخیمی - 2016 - ‏political science پرزیدنت کارتر در نیز وضع به همین صورت بود و پرزیدنت کارتر شخصیتی ... و عدم حمایت از کشورهای دیکتاتوری به عنوان دوست به طور غیر قابل انتظاری در ... که تازه رئیس جمهور شده بود در مقاله ای در رو مهٔ انقلاب ی تحت عنوان «آ چرا؟ ... و ناچار مکزیک را که ت ان با امریکا روابط نزدیک دوستانه داشت انتخاب کرد. نراقی: شاه غیر از خودش ی را قبول نداشت - همشهری آنلاین hamshahrionline.ir/details/43667 ۱۷ بهمن ۱۳۸۶ ه .ش. - چرا مردم شاه را نمی خواستند؟ ... به دنبال مسائل سوق الجیشی ایران است و نیتش از حمایت شاه مقابله با شوروی و قدرت ماندن در منطقه بود، که البته ایران هم همراهش بود. ... شاه دوست داشت که همه به فرمان او باشند و اگر ایرادی هست به بقیه ... حقایقی غیرقابل انتشار درباره محمدرضا پهلوی !! | امپراتوری ... www.empireoflies.ir/حقایقی-درباره-محمدرضا-پهلوی-که-شبکه ه/ ۲۱ فروردین ۱۳۹۳ ه .ش. - او فقط، حق اظهار نظر دارد و دستور او بدون چون و چرا باید از طرف دیگران به معرض اجرا درآید. برنامه کار افراد را ... چنانچه نسبت به انگلیس و در تمام سلطنتش چنین بود. رضاخان در ... شاه تا به آ نگرشی «کمی و حجمی» نسبت به محیط خود داشت. ...... ۲٫ اسدالله علم، دوست دوران کودکی و نخست و دربار پهلوی بود. روزهای نکبت بار یک دیکتاتور + تصاویر | فرهنگ نیوز www.farhangnews.ir/content/133896 ۵ مرداد ۱۳۹۴ ه .ش. - محمد رضا شاه روابط حسنه و بالایی با سادات داشت، تا جایی که اکنون همسران ... سابق محمد رضا شاه پهلوی در پذیرش یا اعطای اقامت به وی با دیده تردید بنگرند چرا که این ... تصویر فوق شاه و فرح را در کنار جیمی کارتر (رئیس جمهور ) و ملک .... حتی ملک حسین دوست قدیمی شاه که بسیار به او مدیون بود هم زحمت شرکت در ... مردی که فرح پهلوی با او ارتباط داشت - صراط www.seratnews.ir/fa/news/169910/مردی-که-فرح-پهلوی-با-او-ارتباط-داشت ۲۴ اسفند ۱۳۹۲ ه .ش. - بعد از مدتی که از ازدواج فرح و شاه گذشت، شاه عاشق زنی به نام «گیلدا ... چون بسیاری از مشکلات آن زمان ریشه جامعه شناختی داشت در ضمن خاندان پهلوی بسیار خارجی دوست بودند هر ... یکی از مسایل دیگر که شاه را بسیار ناراحت می کرد این بود که چرا در ..... پس از فوت شاه، نی ون رئیس جمهور سابق امریکا از طریق من با رضا ... آشنایی با معشوقه های شاه +تصاویر - صراط www.seratnews.ir/fa/news/161027/آشنایی-با-معشوقه-های-شاه-تصاویر ۱۲ بهمن ۱۳۹۲ ه .ش. - فوزیه نیز به تلافی خیانت شاه با تقی ی دوست شد و اختلافات شاه و فوزیه از آن پس ... «رفیقه های یک شبه و چند شبه فراوانی داشت که معرف آنها اشرف خواهرش و عبدالرضا برادرش بودند. ... نفر دوم یک دختر یی 19 ساله بود که ملکه زیبایی جهان بود . ..... چرا شهرداری برای یک ساعت هم که شده پلاسکو را پلمپ نکرد؟ سگ ایرانی: - یافته های کتاب های google https://books.google.com/books?isbn=1780835396 علیرضا میراسدالله - 2016 - ‏fiction مادرم دوست داشت روزهای آ عمر مادرش کنار او باشد ولی از خلوت آن خانه می ترسید. زنگ میزد ... ولی اگر یکشب دیر می د، زنگ میزد و بود به من که چرا سر نمیزنم! ... علیرضا، یه خبر دست اول برات دارم که فردا حقوق ات دو برابر می شاه. ... آره، خودم توی جلسه بودم، من بودم و رفسنجانی بود و امور خارجه ، خبرنگار هم راه نمی دادیم. محمدرضا شاه پهلوی - ویکی پدیا، دانشنامهٔ آزاد https://fa.wikipedia.org/wiki/محمدرضا_شاه_پهلوی محمدرضا پهلوی (۴ آبان ۱۲۹۸ در تهران - ۵ مرداد ۱۳۵۹ در قاهره) که به محمدرضا شاه پهلوی نیز ..... شاه گمان داشت که با اجرای اصلاحات ارضی، نه تنها حمایت را به دست خواهد آورد، ..... مردم اگر هم او را به عنوان کشور عاشقانه دوست ندارند، حداقل وی را تحسین می کنند. .... تهران گفته بود: «اگر مردم حوصله ترافیک ندارند، چرا هلیکوپتر نمی ند؟ چه ی محمد رضا شاه پهلوی را کشت؟ / سرگذشت خواندنی مرگ ... boyernews.com/114302/چه- ی-محمد-رضا-شاه-پهلوی-را-کشت؟-سرگذش/ ۷ مرداد ۱۳۹۳ ه .ش. - رضاجان هم در شرکت های نفتی و پالایشگاه های سرمایه گذاری کرد. ... داشت، انور سادات به دوست صمیمی و متحد استراتژیک شاه پهلوی مبدل شد. ... سادات در پاسخ به اینکه چرا به شاه پناه داده است افزون بر ادعاهای بشردوستانه اظهار داشت ... گفتگو با مردی که شاه را کفن کرد - پار www.parsine.com/fa/news/193469/گفتگو-با-مردی-که-شاه-را-کفن-کرد ۵ مرداد ۱۳۹۳ ه .ش. - این درخواست خود خانوادهٔ او بود و فرح، همسر شاه، تأکید داشت که بر اساس مذهب شیعه خوانده شود. .... اگه سگ بود شما که سگ روسیه شدید. ..... راستی امثال شما چرا ترجیح میدهند در مملکت کفار زندگی کنند تا در حکومت ی ایران؟ ... مشت آدم منفورو وطن فروش دفاع میکنی اقای واقع بین هرچی دوست داری بگو اما عاقب ... ماهنامه الکترونیکی دوران شماره 45 مردادماه 1388 dowran.ir/show.php?id=136807638 اشکال دیگر اعلیحضرت این بود که به اطرافیانش اعتماد بی مورد داشت و حرف های دروغ .... اعلیحضرت در خارج که بودیم مرتب غصه می خوردند که چرا در سال 1342 کار را ی ره نکرد و ..... باید بگویم در میان دوستان یی شاه که بعضی از آنها دوست صمیمی من هم ... مصدق؛ امریکایی، میهن دوست، ضد یا خواه - ساعت24 www.saat24.com/news/206890/مصدق-امریکایی-میهن-دوست-ضد -یا- خواه ۲۸ مهر ۱۳۹۵ ه .ش. - امریکا و انگلیس چرا باید با ایران ضعیفی که تازه می خواهد روی پای خود بایستد، .... سنج دوست صمیمی مصدق وقتی به او گفت انحلال مجلس .... می گویند بچه سر خیابان هم می دانست که شاه حق داشت نخست را عوض کند! زندگی ننگین اشرف پهلوی به پایان رسید/ ناگفته هایی از ... www.rajanews.com/news/231247 ۱۸ دی ۱۳۹۴ ه .ش. - خواهر هرزه و فاسد محمدرضا شاه پهلوی در نیویورک و در سن ۹۶سالگی مُرد. ... مادرش در جواب اینکه چرا تو هم مثل شمس نمى خواهى خانم خانه بشوى جواب مى داد دوست ...... مجالس امریکایی ها در آن کلوپ شرکت می ، جک آنقدر مرا دوست داشت که ع ... علت اصلی طلاق شاه با ثریا: شاه باز بود - نیک صالحی www.niksalehi.com/newspaper/علت-اصلی-طلاق-شاه-با-ثریا-شاه- -باز.html همانطور که اطلاع دارید علت اصلی طلاق شاه با ثریا را بچه دار نشدن ثریا گفته اند ولی ... همه در دربار اطلاع داشتند که شاه ثریا را خیلی دوست دارد و حس نه ملکه شاه و حسادت .... او چند بار قصد ازدواج با هن یشگان معروف اروپایی و امریکایی داشت که هر بار ... گفت و گو با اصلان افشار: چرا شاه همیشه فرار می کرد www.cgie.org.ir/fa/news/8636 ۲۵ دی ۱۳۹۲ ه .ش. - همچنین او مورد اعتماد کشورهای غربی به ویژه امریکا بود با این حال چرا او از ایران گریخت. ... محمد مصدق ابهتی داشت که شاه دوست داشت از آن خود کند. به ویژه ... خاطرات ابوالحسن ابتهاج: the memoirs of abolh an ebtehaj https://books.google.com/books?isbn=159584256x abolh an ebtehaj, ‏ابوالحسن ابتهاج - 2010 - ‏history میلسپو این کاریکاتور را در اول کتاب خاطراتش، که پس از مراجعت به نوشت، چاپ کرد. ... یک روز به او گفتم که اگر ی میخواهد کلاهش را عوض کند چرا کلاه اروپائی ... با هم دوست شدیم، و چون آذر علاقه زیادی به طبیعت و درختکاری داشت، سیدضیاء چند ... گمان میکنم علاوه بر رنجشی که داشت او با شاه هم باعث اینکار او شد. همه ن شاه (۳) - ویستا vista.ir/article/360696/همه- ن-شاه-(۳) به هر حال فرح پس از اطلاع از ماجرا و فهمیدن جریان شاه و گیلدا ، جلوی محمدرضا ایستاد و ... جهانی داشت، وی همه نژادها را دوست می داشت و نژاد اروپایی بیشتر مورد علاقه شاه بود و علاقه مند ... نفر دوم یک دختر یی ۱۹ ساله بود که ملکه زیبایی جهان بود. .... بین ببرد، چرا که ترس شاه از اشرف بود، اگراشرف از جریان حاملگی بویی می برد تمام دنیا ... آنچه درباره سید مجتبی باید بدانیم :: س س خور sandiskhor.blog.ir/post/166 حالا نمی دانم چرا و باچه انگیزه احمقانه ای بنده را بعنوان مجتبی معرفی کرده؟ .... صدای ، ، ، منافقین و ده ها شبکه ای دیگر خم انداز ها و ..... دارن مانند دوران شاه هرکی از شاه مقام یا قدرتی داشت شاه دوست بود هیچ فرقی نکرده برخورد امریکا با شاه و انقلاب ایران - پهلوی ها | موسسه مطالعات و ... pahlaviha.pchi.ir/show.php?page=contents&id=10131 (البته در نهایت هم شاه در سفر خود به امریکا و در دیدار با کارتر او را راضی می کند که در ... شاه در این برهه کراراً اعلام داشت دنیا نمی تواند استقلال اقتصادی و پیشرفت های ... ها در برابر این محدودیت ها بود چرا که در میان این کشور ها (کره جنوبی، برزیل، ایران و. ... با شخص شاه و مقامات ارشد رژیم و برخی نیز به دلیل اینکه ایران را دوست امریکا و ... شاه جانِ کشور ی و دوستان | با حجاب bahejab.com/5160/5160/ ۹ بهمن ۱۳۹۲ ه .ش. - بلکه به قول بسیاری؛ وی، همه نژادها را دوست داشت!! ... شاه از من تقاضای ازدواج کرد، از حقیقت رابطه او با زنی یی به نام “لیندا کریستیان” همسر ..... چرا فساد و هرزگی آقایانی که امروز دارند خزانه مملکت رو تاراج میکنند رو نشون نمیدید؟ جزییات جدید از زندگی خصوصی و شب قتل تختی - سایت ... www.tabnak.ir/fa/news/548169/جزییات-جدید-از-زندگی-خصوصی-و-شب-قتل-تختی ۲۸ آبان ۱۳۹۴ ه .ش. - تختی به مادرم احترام زیادی می گذاشت و مادرم هم او را خیلی دوست داشت. ... ایشان سال ۱۳۴۸ می رود ، یک زنی اینجا می گیرد و از آن وقت تا حالا در ست. ... اکبر بسیار ناراحت بود که من پرسیدم چرا بغض کردی که گفت فروغ مرده است. .... *در گفت و گویی که با شاه حسینی داشتیم، ایشان به این موضوع اشاره کرد که ... درد دل های یک خبرنگار - داستان زندگی و مرگ چند عضو خاندان ... tohidfazel. /post-63.aspx ی نمی داند جملات آ محمدعلی و احمد شاه قاجار و رضا و محمدرضا پهلوی در دنیا چه بود و آنها ... روزی ولیعهد یک کشور 300 هزارنفری عربی نزد سفیر از کلاهبرداری 500 هزاردلاری ... اما این خبرسازی های منفی پایان کار نیست، چرا که 9 سال پیش در یک صبح ... شاه ایران در مرگ برادرش را تحریف کند، می گوید: "شاه علیرضا را خیلی دوست داشت. ماهنامه علوم انسانی مهرنامه | نخست ی صدیقی می ... www.mehrnameh.ir/article/.../نخست- ی- -صدیقی-می توانست-شاه-را-نجات-دهد بعضی ها مدعی شدند که امینی را با 35 میلیون دلار به حکومت ایران تحمیل کرده است. امینی هم در ... شاه چرا در آن ماه های آ هم مخالف نخست ی امینی بود؟ ... یعنی همان حرف هایی را به شاه می گفت که شاه دوست داشت بشنود. اما علم در عین ... مرکز اسناد انقلاب ی - حتی به دوستان خودش هم ... www.irdc.ir/fa/content/63708/default.aspx ۱۴ تیر ۱۳۹۴ ه .ش. - به نظر شما هژمونی این شرایط را به وجود آورده است و چرا ما می گوییم بدعهدی و ... کردید؛ بعد از پیروزی انقلاب ی چه برخوردی با شاه پهلوی داشت؟ ... حتی پس از وقوع انقلاب حاضر نشد به دوست پیشین خود یعنی شاه ... در خلوت مصدق: dar khalvat mosadegh - یافته های کتاب های google https://books.google.com/books?isbn=1595840648 shirin samiee, ‏شیرین سمیعی - 2006 - ‏history ... از برای تأیید «سلطنت مشروطه» در غیاب محمدرضا شاه پهلوی، و در انتظار «تا چه زاید سحر ) . ... به بددلان میدان دادند تا به سود خود و به زیان ملت عمل کنند و دوست و دشمن جملگی بر ... چرا که در این باب سخن ها رفت و در باره این جابه جائی، اکثریت آراء را بدست آورده بود و اعتماد ملت ایران را داشت و آیزنهاور رئیس جمهور خود بدان اذعان، به ... عشق ما ایران - چرا شاه همیشه فرار می کرد ourloveiran. /post/58 همچنین او مورد اعتماد کشورهای غربی به ویژه امریکا بود با این حال چرا او از ایران گریخت. این نخستین ... محمد مصدق ابهتی داشت که شاه دوست داشت از آن خود کند. به ویژه که ... خبرگزاری تسنیم - چرا در زمان دفاع مقدس به ایران کمک ... https://www.tasnimnews.com/.../چرا- -در-زمان-دفاع-مقدس-به-ایران-کمک-نظامی-ک... ۲۲ آذر ۱۳۹۴ ه .ش. - اما شاه کلید ارتباط تاریخی انقل ون ایران با و مقاومت ی ... ایران دوره شاه، یعنی ایرانی که دوست و مزدور بود٬ از بین رفته و ... می آمد؛ چرا که شواهد بسیاری وجود داشت که صدام قصد داشت بعد از پیروزی در ... پیش بینى هیتلر سه ماه قبل از خودکشى - دیپلماسی ایرانی www.irdiplomacy.ir/fa/page/6921/پیش+بینى+هیتلر+سه+ماه+قبل+از+خودکشى.html ۱۷ بهمن ۱۳۸۸ ه .ش. - هیتلر همچنین گفته بود که آلمان حق داشت در سال 1939 به لهستان نیرو ... وقتی انگلیسیها به فلسطین و ایران حمله کرده بودند هیتلر به شدت معترض شد که چرا متفقین فکر می کنند فقط ... واسط های یهودی و امریکایی این صلاح ها رو به عراق رسوندن ..... مردی بود زنده باد اریانی ویجو زنده باد هیتلر زرتشت کوروش و نادر شاه. چرا ایرانیان شیعه شدند؟ - صاحب نیوز sahebnews.ir › مذهبی ۲۸ مرداد ۱۳۹۲ ه .ش. - حتی در زمان پادشاه عثمانی شاه سلطان سلیمان در پی تهاجم به ایران ، ... زمانی که حکومت در افغانستان قدرت داشت دو تا از مجسمه های بودا را که در دل ..... حتی به نام تبیلغ تشیع شبکه های تلویزیونی منحرفی را در انگلیس و ب ا د که ..... گفتید که اعراب دوست نداشتن مامسلمان شویم اما درمقابل اون گفتید که ... آوارگی شاه از 26 دی 57 تا 5 مرداد 59 + تصاویر | شاه بنا به ... www.ghatreh.com/news/nn24438764/آوارگی-شاه-مرداد-تصاویر ۲۷ دی ۱۳۹۳ ه .ش. - شاه بنا به تجربه فرار پیشین خود در مرداد 1332که خود را بی پول یافته بود با حرص و ولع ... مقصد نهایی شاه در این سفر امریکا بود اما او توقفی 5 روزه در مصر داشت که ..... حتی ملک حسین دوست قدیمی شاه که بسیار به او مدیون بود هم زحمت ... چرا ابراهیم گلستان، استالین و رضاشاه را دوست دارد؟ - www.radiofarda.com/a/f7-mizban-e10-ebrahim-golestan/28053602.html چرا ابراهیم گلستان، استالین و رضاشاه را دوست دارد؟ .... در زمینه تفکری که او داشت آدم های دیگری هم بودند که مانند او قوی بودند؛ خلیل ملکی. .... نه که برو توی هچل بیافت که تو یک چیزی بگویی و شاه بگوید نه این کار را و آن .... الان هست. فساد محمد رضا پهلوی و گوگوش و ....... - کلوب www.cloob.com/c/montaqeme.../فساد_ _محمد_رضا_پهلوی_و_گوگوش_و_.... ۱۸ بهمن ۱۳۹۳ ه .ش. - فوزیه نیز به تلافی خیانت شاه با تقی ی دوست شد و اختلافات شاه و ... «رفیقه های یک شبه و چند شبه فراوانی داشت که معرف آنها اشرف خواهرش و عبدالرضا برادرش بودند. ... «در مسافرتهایش به هم زنهای متعددی را می دید که و به او معرفی می کرد. .... چرا اسم رئیس علی دلواری رو ننوشتی تو که تعطیلی اینم اضافه کن. پول خون: blood money - pole khon - یافته های کتاب های google https://books.google.com/books?isbn=1595842624 ari ben meneshe, ‏اری بن منشه - 2010 - ‏history پیوندهای اطلاعاتی قابل اهمیتی داشت، شناختگری کرد. ... بنا بر آنچه که گفته شد، می توان فهمید که چرا ی ها میل داشتند «مک فارلین» و ... سری شد که آنها را از مردم پنهان نگه داشتند، ولی کنفرانسهای مذکور در رویدادهائی که در ... چند هفته پس از نخستین دیداری که در ژانویه سال ۱۹۸۰، در تهران برگزار شد، دوست قدیمی ام سید مهدی ... چرا بختیار را جدی نگرفت؟ - persian www. .com/persian/iran/2016/06/160606_kf_bakhtiar_us ۱۷ داد ۱۳۹۵ ه .ش. - اسناد حاکیست که آ ین نخست شاه در واشنگتن هم حامی واقعی نداشت. ... شاه، همان طور که بختیار بر آن تاکید داشت، کشور را برای «استراحت» ترک کند. ... پاکروان خاطرات آن دیدار ها را عصر ۲۷ دی ۱۳۵۷ با دوست قدیمی اش چار ... ناگفته های احسان نراقی از خودکشی صادق هدایت، فروغ فرخزاد و ... www.entekhab.ir/.../ناگفته -های-احسان-نراقی-از-خودکشی-صادق-هدایت-فروغ-فرخزاد-و... چرا که در آن مدت دائما دوست داشت از فضای سرد و مغموم آن زمان پاریس به ژنو و به خصوص ... برای این کار مناسب تر است زیرا هم پدرش ریاست دفتر شاه را بر عهده داشت و برای این .... بی نیازی از روسیه و چین با رونمایی از لباس فضانوردی استارلاینر ... چطور از شاه قطع امید کرد - ایرانیان انگلستان iranianuk.com/20160603030240006/ -چطور-از-شاه-قطع-امید-کرد ۱۴ داد ۱۳۹۵ ه .ش. - او می افزاید فقط رئیس جمهوری می تواند شاه را به وج از ایران راضی کند. ... -که به قاطعیت و بی رحمی شهرت داشت- و وجش از ایران در روز چهارم ژانویه ۱۹۷۹ (۱۵ ..... حالا این گزارش (چرا از اربابت قطع آمید کرد) را ۱۰ بار دیگر بخوان تا شاید .... شما جماعت خُل و چِل پاچه خوار شاه دوست دیگه روی هر چی هم در ... الف - واکنش انقلاب به انتقادات صریح یکی از نخبگان alef.ir/vdcfexdt.w6dvcagiiw.html?56087 ۷ آبان ۱۳۸۸ ه .ش. - رضا شاه ؟ مگه ی اینجا از رضا شاه دفاع کرد ؟ چرا همیشه اگر ی از ..... دوست عزیز برایم نوشته بود که: ی درسخنرانی خویش 5اشتباه رامرتکب شد. ..... هسته ایی ایران ایراد وارد کند\" میدانی اعتقاد داشت که \" به قدرتی ... ع دیده نشده از محمدرضا و فرح پهلوی در مکزیک - بولتن نیوز www.bultannews.com/fa/news/.../ع -دیده-نشده-از-محمدرضا-و-فرح-پهلوی-در-مکزی... ۲۷ داد ۱۳۹۵ ه .ش. - ع ی دیده نشده "ال بووی" از شاه و فرح دیبا در تیرماه 1358 در حالی .... اگر سرباز مورد نظر دیده و الان هم باید باشه چرا نمیآورند واقعیت را بگوید !!! .... داستان رو میشه هرجور که دوست داشت گفت . ..... نه امریکا و انگلیس را بزک کنید ونه خاندان فاسد پهلوی را که وارها بتونه و میک اپ ترکها و اعوجاج آنانرا مسطح نخواهد نمود. زندگی نامه اشرف پهلوی(2) فساد اخلاقی و هوسرانی جوانی - راسخون rasekhoon.net › مقالات › نگاهی به تاریخ › تاریخ ایران › ایران معاصر › دوره پهلوی دوم چرا سازش با غیرعقلانی است و نتیجه. ... یکی از انی که با یی ها رفت و آمد داشت محمد رضا بود که اکنون شاه ایران شده ..... بسیار ایران دوست است. شاه ... چرا ایرانیان از حسین (ع) دفاع ن د؟ - خبرآنلاین www.khabaronline.ir/detail/382583/weblog/jafarian ۵ آبان ۱۳۹۳ ه .ش. - · آسیا · خاورمیانه · اروپا · اقیانوسیه · آفریقا · آسیای میانه و قفقاز · دیپلماسی · انرژی هسته ای ... مکه به حکم قرآن و حرم بودن، پوشش امنی داشت و این در مقایسه با دیگر بلاد ی ... ایرانی های کوفه چرا از حسین (ع) حمایت ن د/ واکنش ایرانی ها به قضیه عاشورا چه .... دوست عزیز در این حد از جغرافیا باید همه بدونن ها. بزرگترین اشتباه شاه www.hawzah.net/fa/magazine/view/130/3604/17766/بزرگترین-اشتباه-شاه درست حدس می زد، چه او از ناحیه خداوند علیم از نهان و آشکار اطلاع داشت و از آنچه در دلهای .... عقبماندگی وحشتناک مردم تحت ستم ایران نیست، بلکه مشکلش این است که چرا علما و ون با ... در زیر به چند اظهارنظر از شخصیتهای معروف و دوست شاه اشاره می کنیم . ریچارد هلمز رئیس اسبق سیا و سفیر اسبق امریکا در تهران: "شاه بدترین ... ایران نیوز - بیوگرافی «گوگوش» از کاباره تا آکادمی؛ ... irannews24.ir/...-/بیوگرافی-«گوگوش»-از-کاباره-تا-آکادمی؛- بازی-و-رابطه-نام... ۲۷ شهریور ۱۳۹۳ ه .ش. - او گرچه در این تلویزیون لندنی شروعی پرسروصدا داشت، اما پس از دو دوره ... شادی پهلوی» که مدعی ازدواج پنهانی شاه مخلوع و گوگوش است، چندسال ... آیا و یم یا همکار ساده؟... چرا من به خانم گوگوش خیره می شوم و چرا بابک سرش را پایین می گیرد؟ ... استقبال دختران ایرانی از رییس جمهور + تصاویر ... خاطراتی با بهروز وثوقی ( 3 ) - بیوگرافی azadamirkhizi. /post/430 بهروز وثوقی هم اینک در کنار همسر و دو فرزندش در سانفرانسیسکــوی اقامت دارد . .... از بهروز وثوقی بود چرا که این اولین ی بود که بهروز نقش اولش را داشت .... گوگوش دوست صمیمی پوری بنایی بود و این دوستی را خود پوری بنایی اینگونه .... او با رفتن به خانقاه « مکتب طریقت اویسی شاه مقصودی »مجذوب پیر و مراد رهروان ... چرا شاه جمهوریخواهان را به دموکراتها ترجیح می داد؟ www.tebyan.net › صفحه اصلی › تاریخ ایران و جهان › ایران › تاریخ معاصر › پهلوی ۳۱ داد ۱۳۹۵ ه .ش. - محمدرضا پهلوی همواره در طول حکمرانی خود اعتماد زیادی به یی ها داشت. به طوری که به آنها به عنوان متحدی قابل اتکا در تمامی شرایط می نگریست. ع های ثریا بختیاری همسر دوم محمدرضا پهلوی - تاپ ناز www.topnaz.com › سرگرمی › اختصاصی تاپ ناز ۱ شهریور ۱۳۹۵ ه .ش. - چرا که اشرف شاه را دوست داشت و می دانست که شاه عاشق ثریا است. ... شاه در مهر ۱۳۳۳ با پرنسس ثریا به رفت و در آنجا آزمایش های دقیق پزشکی ... اگه به کوروش کبیرافتخارمی کنی کلیک کن shahramkhirkhah. / تازه بعد حمله اعراب مگه ی اسم ایرانی داشت که حالا اونم کوروش باشه. ... شمارهٔ nbc 2504 در مجموعهٔ ییل کشور ایالات متحدهٔ نگهداری می شد که در سال ۱۹۷۱ میلادی، پاول-ریچارد برگر ... اگر برای محمدرضا شاه اینقدر مهم بود چرا اسم هیچ کدام از پسرانش رو کوروش نذاشت؟ ... میشه یه نفر مسلمون باشه و کشورش هم دوست داشته باشه. هوس رانی های شاه/از رابطه با تا درخواست بدکاره از موسسات ... www.dana.ir/.../هوس-رانی-های-شاه-از-رابطه-با- -تا-درخواست-بدکاره-از-موسسات-ارو... ۱۵ بهمن ۱۳۹۳ ه .ش. - محمدرضا شاه ضعف زیادی در برابر ن داشت، در فساد اخلاقی حد و مرزی ... علی شهبازی یکی از نیروهای گارد شاهنشاهی و سرتیم محافظ شاه، ی که تا پایان عمر، درخارج از کشور، مغرب، پاناما، و ... فوزیه نیز به تلافی خیانت شاه با تقی ی دوست شد و اختلافات شاه و .... چرا دانش آموزان امروز شوق جشن انقلاب را ندارند؟ خاطرات ثریا اسفندیاری از دربار پهلوی | پایگاه خبری جماران - ... www.jamaran.ir/بخش-اخبار-138/454916-خاطرات-ثریا-اسفندیاری-از-دربار-پهلوی ۳ تیر ۱۳۹۴ ه .ش. - ثریا اسفندیاری همسر دوم محمدرضا شاه پهلوی بود. ... تحصیلاتی داشت و مطالعاتش خیالی و رومانتیک بود وسعی می کرد خود را در ... و نیات موافق امیدوار باشد، در همان حال من به شاه گفتم: «محمدرضا، ما نمی توانیم به وضع موجود ادامه دهیم. ... وی رسما استخدام نشده بود، ولی به عنوان دوست شخصی شاه در دربار زندگی می کرد. چرا حجاب در صدر اجباری نبود اما امروز باید اجباری باشد؟ ... www.shafaf.ir/fa/.../چرا-حجاب-در-صدر- -اجباری-نبود-اما-امروز-باید-اجباری-باشد ۱۷ تیر ۱۳۹۳ ه .ش. - چرا حجاب در صدر اجباری نبود اما امروز باید اجباری باشد؟ ..... پوشیده باشه هر ی اومد سر حکومت هرچه دوست داشت انجام داد و کلا حجاب سلیقه ای شد. ..... در قبل انقلاب در همه دنیا فساد کمتر بود جتی خود امریکا ابزارهای جدید به کمک ..... بودن ونبودن ان نمی کنم ولی ما شاهد بودیم رضا شاه با بر داشتن چادر از سر ن با زور ... ازدواج شرم آور زنی با پسر 23 ساله اش/ ثروت واقعی "بابک ... www.yjc.ir › › سایر حوزه ها کری از زمان آغاز به کار خود به عنوان خارجه دستکم 10 بار به فلسطین ی سفر کرده است. .... چرا می خواهید با عموحاجی، جذ ت های او را از بین ببرید؟ ..... وی با اشاره به اینکه ، را دوست داشت و دارد و شخص دو بار برای اقدام کرد، خاطرنشان ..... آ ین تصویر از اشرف، خواهر دوقلوی شاه! خواندنی هایی در مورد خوانندگان ایران [آرشیو] - p30world ... forum.p30world.com › ... › فرهنگ و هـنــــر › مـوســیـقی ۲۰ دی ۱۳۸۵ ه .ش. - چرا داریوش از شکایت خود نسبت به زنی که بصورتش اسید پاشیده بود ... نا گفته نماند که هدایایی از مادر شاه هم گرفته بود که ارزش مادی زیادی داشت ولی در موقع فرار از ایران .... عارف دارای ۳ دختر و یک پسر می باشد که در اروپا و امریکا زندگی می ..... پدرم خیلی دوست داشت که من خواننده بشم و خیلی هم در این راه کمکم کرد و من ... نقش و وزن سفارت در ایران www.iichs.ir/news/3916/نقش-و-وزن-سفارت- -در-ایران-قبل-از-انقلاب/?id... ۱۲ آبان ۱۳۹۵ ه .ش. - به شکلی که سفیر مستقر ایالات متحده در ایران علاوه بر اینکه جزء مهمانان ... محافل شاه نیز حضور داشت و این قرابت موجب تأثی ذیری محمدرضا شاه از ایشان می شد. ... تا ایران به عنوان بهترین دوست و حامی منافع این کشور در منطقه انتخاب شود. ... مظفر نامدار، چرا هنوز دشمن ملت ایران است، فصلنامه تخصصی در ... نامه ی عاشقانه ی منتشرنشده ی فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان - ... khabgard.com/1519/نامه-منتشرنشده-فروغ-فرخزاد/ ۲۵ مهر ۱۳۹۵ ه .ش. - عادت داشت که همیشه در غیبت من اسباب های اطاق ها را جمع می کرد. ... شاهی جانم، چرا دنیا اینقدر پر از چیزهای وحشتناک است؟ ... نمی دانم اگر امروز فروغ بود دوست داشت نامه ی عاشقانه اش را بقیه بخوانند ..... پل آستر ی نویسندگان اپوزیسیونِ دونالد ترامپ و مدیریت گروه دفاع از بیان را در مرکز «پن» بر عهده گرفت. داستان نصوح، مردیکه کارگر نه بود - خبرگزاری خامه ... www.khaama.com/persian/archives/8182 رتبه: ۳٫۴ - ‏۸۸ رأی ین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم. ... شما که عقل دارید چرا این طور چیزها را می نویسید؟ ..... جرالد سی گورینگر_جرج تاون امریکا، جنین شناس __وقتی نحوه بوجود آمدن انسان .... جنبه دنیا پرستى دارد، «گفت: من این اسبان را به خاطر یاد پروردگارم دوست دارم» و ... شاه دوست داشت به برود! شب دوشنبه 21 دی 94 | خبرچه khabarche.ir/خبر/3875617/شاه-دوست-داشت-به- -برود- ۲۱ دی ۱۳۹۴ ه .ش. - شب دوشنبه بیست و یکم دی ماه 1394 خبر شاه دوست داشت به برود! ... ع چرا نباید شاه سعودی به برود. 1 سال پیش. چرا نباید ... چرا باید ایران را دوست داشت؟ | ایران گلوبال www.iranglobal.info/node/47100 ۱۵ داد ۱۳۹۴ ه .ش. - ایران را دوست دارم و صادق هدایت و بوف کورش را و داش آکل را و شنگول و منگول را .... و نمی دانیم چقدر سازمان های جاسوسی امریکا تلفن های ما را کنترل می کنند. .... علی اشرف درویشیان کرد کرمانشاهی، و از زندانیان چپ زمان شاه است که به یازده ... چقدر ثروت دارد؟ - خیبرآنلاین kheybaronline.ir/fa/news/16348 ۳۰ دی ۱۳۹۲ ه .ش. - ایشان چطور توانسته در کشوری که همپیمان و هم کاسه و انگلیس و. ..... جانم فدای کم است جانها فدای انشاالله دوست داریم سید علی ... را تحمل میکنید چرا با امریکا رابطه برقرار نمیکنید به خدا اگه 1درصد از نفت و گاز ..... چه ربطی داشت ایشون دارن میگن مون ساده زیسته همین نگفت دفتر مشق بچتو نداده که. ج محمدرضا از ثریا/ روزهای تلخ شاه در کاخ تنهایی - تاریخ ... tarikhirani.ir/modules/news/phtml/news.printversion.html.php?lang=fa...36... موضوع وم ج شاه از ثریا از ماه ها قبل مطرح بود اما این طلاق بعد از کش و قوس های فراوان و تردید شاه در اتخاذ این تصمیم که در علاقه بسیار زیاد میان او و ملکه سابق ریشه داشت در میانه ... ابراز احساسات از طرف مردم تهران هنگام مراجعت شاهنشاه از مسافرت های اروپا و امریکا. ..... والاحضرت اشرف سپس گفتند: «من ثریا را خیلی دوست می داشتم. زندگینامه چمران www.chamran.org/old/biog hy.htm چرا که حتی نمی توان یکی از ابعاد وجودی او را آنگونه که هست، توصیف کرد و ... در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به امریکا اعزام شد و ... طاغوتی شاه جنگید و خطرناک ترین مأموریت ها را در سخت ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید. ..... به شهادت و شوق دیدار پروردگار، گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم ... فیش های تاریخ دشمنی با ایران - khamenei.ir farsi.khamenei.ir/newspart-index?tid=5085 چرا نمیگذارید نسل جوان ما، نسل جدید ما بفهمد و بداند که با اینجا چه کرده است و ... سال آن استبداد و دیکتاتوری عجیب وغریب و بی نظیر؛ بعد غربی ها محمّدرضا شاه را بر ... پیش بیاید -که آن هم عواملی داشت، مقدّماتی داشت- [ یی ها] در کمال امنیّت اینجا .... این است که ما به عنوان ملّت ایران، به عنوان مردمی که کشورمان را دوست داریم، به عنوان ... پرواز در آغوش آسمان - مگر یادمان رفته motaleat-urmia. /post/51 به عبارتی دیگر اگر سگی شناسنامه ی یی داشت و آن سگ شاه ایران را می ... بدیهی است که «دوست و دشمن» در هر عرصه و موضوعی متفاوت است، مثلاً علم دوست و جهل ... به «باطل» که فانی است دل ببندند، بلکه از مقابله ی با آن نیز نهراسند، چرا که خداوند ... معمای شاه کم هزینه ترین سریال الف صداوسیما است/ اگر سریال ... khabarone.ir/.../معمای شاه-کم هزینه ترین-سریال-الف-صداوسیما-است-اگر-سریال-کم بی... ۶ ساعت پیش - بعد هم ما در این سریال بیشتر به وابستگی شاه پرداختیم چرا که حرف ما در معمای شاه دو ... برای برکنار علی امینی حتی مجبور شد برود و آنجا حضوری .... در زندان های ساواک/ بازیگر معروفی که دوست داشت نقش اشرف را ایفا کند ... پاسخ جالب مقام یی به تهدید عربستان علیه ایران - ... www.afkarnews.ir/.../469529-پاسخ-جالب-مقام- یی-به-تهدید-عربستان-علیه-ایر... ۲۳ آذر ۱۳۹۴ ه .ش. - خارجه سابق سخنانی را درباره جنگ آتی ایران و عربستان مطرح کرده که قابل بررسی است. ... عزت الله ضرغامی رئیس سابق سازمان صدا و سیما در این زمینه اظهار داشت : هر زمان برای کشور خطری ... دوست ۱۳۹۴/۱۰/۱۹ ۰۸:۳۴ ..... آخه اینا که مثل سگ از ایران میترسن پس چرا غلط اضافی میکنن اینا یه چیزی گفتن حالا مثل ... سرانجام دختران محمدرضا پهلوی چه شد؟ - پایگاه رسمی محمدرضا ... www.sarshar.org/archives/weblinks/post_835.html ممنون از لطفتون ادامه; • مهدی: جناب رهگذر خیلی دوست داشتم در این خصوص بدونم ... محمدرضا شاه پهلوی در خلال ازدواج های خود دارای 3 دختر به نام های شهناز، فرحناز و لیلا ... چرا که این خانواده برای به دنیا آمدن فرزند پسری که جانشین و ولیعهد محمدرضا ... لیلا پهلوی پس از پایان تحصیلات دوران ابت ، تحصیلات عالی خود را در ایالات متحده و ... ماجرای شعری که شریفی نیا برای علی (ع) سرود www.fardanews.com/fa/news/.../ماجرای-شعری-که-شریفی نیا-برای- -علی-ع-سرود ۶ ساعت پیش - شریفی نیا افزود: افرادی که موقعیت هایی در رژیم قبل داشتند و دوست ندارند ... وهله برایم جذ ت بسیاری داشت و به ورزی گفتم قدرت شاه یکی از نکاتی بود که در ... حتی بسیاری گفتند چرا شاه را هوسران نشان ندادید و من گفتم کجای دنیا شاه را ... بسیار اهل سیاست و انسانی وابسته بوده است که هرچه گفت گوش کرد. ناگفته های فساد اخلاقی فرح پهلوی+ع - تحلیلی آکام نیوز www.akamnews.com/.../news-ناگفتههای_فساد_اخلاقی_فرح_پهلوی_ع _-684.asp... رو مه نگار فرانسوی: «اگر در کوچه و خیابان از ایرانیان بپرسید چرا رژیم را مورد انتقاد و ... نمونه، گذری برمنقولات نزدیکان فرح پهلوی درباره مفاسد اخلاقی او خواهیم داشت: ... مادر فرح نیز از فساد این دوست شبانه روزی فرح تعجب می کند و می نویسد: «البته من .... خود فرح پهلوی به اشتباهات و ترسو بودن شاه بزدل و وابسته بودنش به یی ها ... پاسخ به شبهه - یک سنّی از من پرسید: چه دلیلی برای شیعه ... www.x-shobhe.com/shobhe/2719.html از او بپرسید: نام ما را اکرم (ص) شیعه گذاشت، چرا که شیعه یعنی «طرفدار». ... می شود که دست کم سی هزار نفر در مقابل 72 نفر داشت و امروز نیز حق با امریکا می شود؟ ... در خاتمه به آن دوست عزیز بگویید: ما هر دو مسلمانیم و قرار نیست که سر با هم ...... بشه که رهرو حضرت مرتضی علی (شاه اولیا اسد الله الغالب الاشجعین)بشین. چرا از سید مجتبی می ترسند؟ - دیدبان didban.ir/fa/news-details/3934/چرا-از-سید-مجتبی-خامنه-ای-می-ترسند؟/ حالا نمی دانم چرا و باچه انگیزه احمقانه ای بنده را بعنوان مجتبی معرفی کرده؟ ... نظرهای شدیدی هستند از یک سو نشریه یی اعتقاد دارد که سید مجتبی با ... که شاه را داشتیم و ولیعهدش اتفاقاً در بین مردم محبوبیت داشت و حداقل ریخت و قیافه و ... در تعدادی از سایت ها و وبلاگ های برخی از ارادتمندان و دوست داران انقلاب ... نوشته های خواندنی - کیانا وحدتی www.kianavahdati.com/forum.aspx?id=-2147483646&showall=yes ۱۳ مهر ۱۳۸۷ ه .ش. - یی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری ... ناصر الدین شاه در یکی از سفر هاش به اروپا میره کنسرت ، برنامه .... با عرض خسته نباشید یه سوال داشتم خدمت دوست خوبم کوشا جان البته اگر به عنوان دوست ما را لایق بدونن ; چرا شما که ازخانواده ی بزرگ و ارجمند وحدتی هستی تو اتاقهای دیگه که می ... مد و مه - گفتگو با احسان نراقی درباره آ ین ماه های ... www.madomeh.com/site/news/news/1201.htm ۱۰ بهمن ۱۳۹۳ ه .ش. - شاه در این اوا خیلی آرام بود و با گذشته اش خیلی فرق داشت. ... چرا این قدر زود به زود این ملاقات ها انجام شد و چطور شاه هشت بار حاضر به پذیرفتن شما آن .... او دوست داشت ببیند که چه چیزی مردم را رنجانده و آنها را عصبانی کرده است. .... کمپینِ نویسندگانِ علیه ترامپ کلید خورد/ پل استر ی اپوزوسیون را قبول کرد ... ادعای قاتل زن و دختر 3ساله اش:مقتول مرا دوست داشت و می ... aftabnews.ir/.../ادعای-قاتل-زن-و-دختر-3ساله-اشمقتول-مرا-دوست-داشت-و-می-خواستیم-... ۳۱ مرداد ۱۳۹۵ ه .ش. - ادعای قاتل زن و دختر 3ساله اش:مقتول مرا دوست داشت و می خواستیم با هم ازدواج .... روایت صادق زیباکلام از شاه: می گفت همه چیز زیر سر و انگلیس ... گنجور » حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹ ganjoor.net › حافظ › غزلیات در بیت پیش از آ پارسیان به نظر درستر از پارسایان می نماید چرا که به قرینه تازیان آمده است ... رخت استعاره از رزومه ی قوی برای پذیرش گرفتن از ... دوست من یک دفترچه داشت,ی ری غزل توش بود من به شانس دفترو باز این غزل اومد بعد از یه دفتر ... لحم می نوشتند و گوشت می خواندند، ایا ملک می نوشتند و شاه می خواندند. جریان آیت الله سید صادق را بهتر بشناسیم!+ - ... www.darsiahkal.ir/34673/جریان-آیت-الله-سید-صادق- -را-بهتر-ب/ ۲۰ فروردین ۱۳۹۳ ه .ش. - آیت الله سید محمد برادر کوچک تری داشت به نام آیت الله سید ... تشیعی که از لندن و تبلیغ شود به درد شیعه نمی خورد … ... شد با قیام حضرت (ره) بر علیه رژیم شاه در ایران و تبعید ایشان به نجف .... آنوقت میشود دوست و دشمن را شناخت ...... اگه صادق برای حسین میمیره پس چرا که رسید به ... ظهور زمان نزدیک است به هوش باشید entezar59.mihanblog.com/ ۷ شهریور ۱۳۸۹ ه .ش. - همسر آن خانم از زیارت برگشت ، ظاهرا آن خانم ماجرا را داشت برای شوهرش تعریف می کرد. آنها هم صحن ... یا رضا خیلی ها همین الان دوست دارند که در حرم زیبایت باشند ...... خب تو ؛ مهد دموکراسی، چرا اینجاها هیچکدومتون نمی تونید ادعا کنید، اینجا ه؟ ..... شاه اگر شکنجه هم نمی کرد، حکم میداد، نتیجه اش همین بود. آنالیز کاراکترهای معمای شاه؛ چرا باورشان نمی کنیم؟ - شما نیوز shomanews.com/fa/news/547241/آنالیز-کاراکترهای-معمای-شاه-چرا-باورشان-نمی-کنیم ۱۶ بهمن ۱۳۹۴ ه .ش. - انطباق با تاریخ: رضاشاه معمای شاه در چند قسمتی که حضور داشت به طرز کاملا اگزجره ای ... دیالوگ های خاص: به نظر می رسد ورزی خیلی دوست داشته بددهن بودن رضاشاه را به ..... توصیه مسافرتی وزارت خارجه به شهروندان ایرانی عازم . خصوصی ترین تصاویر صدام حسین منتشر شد - روضه نیوز www.rozenews.com/view/8716/خصوصی-ترین-تصاویر-صدام-حسین-منتشر-شد ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه .ش. - پدربزرگ او را وا می داشت که در ایستگاه قطار تکریت، بر سر راه آهن بغداد به موصل، هندوانه بفروشد. ... نقش بسزای ژنرال حسن البکر به عنوان دوست قدیمی صدام در کودتای ..... نظامی محمدرضا شاه و حمایت ایالات متحده از وی همواره موجب تضعیف جایگاه ... امری که با گذر زمان عملا به سان متحدی در کنار صدام حسین قرار داد. بازیگری که دوست داشت نقش اشرف را بازی کند - فردا نیوز - ... www.shahrekhabar.com/art/148577580010563 ۵ ساعت پیش - ع / نجات مادر باردار گرفتار در برف · معمای شاه کم هزینه ترین سریال الف صداوسیما است/ اگر سریال کم بیننده است چرا حتی صدای هم درآمد؟ ... بازیگری که دوست داشت نقش اشرف را بازی کند ... قبل از بازی در «معمای شاه» علاقه ای به تاریخ نداشتم .... سفارت در آلمان صدور ویزا برای ۷ کشور را تعلیق کرد ... سگ یی به دختران ایرانی! + کلیپ - انقلاب ... enghelab-news.ir/shownews.php?idnews=14127 ۳۰ بهمن ۱۳۹۲ ه .ش. - کلیپی رو امروز دیدم از خاطره یک راننده اتوبوس از زمان دوران شاه که یک یی 5 دختر ... اگه ارضه داشت که مملکت به این خوبی رو ول نمیکرد در بره ..... دوست خوذم پلیس بوده تولنج قاجاق دخترگرفتن به دخترا گفتن چرا خودفروشی ... بهار نیوز - نوشته تکان دهنده دختر ایرانی در ظریف baharnews.ir/article/18470/ ۲۸ مهر ۱۳۹۲ ه .ش. - چرا مملکت من راحت از ی 3 هزار میلیارد تومنی میگذره ولی 24 ساعت بنده به دو ریال ...... دوست عزیزی که نوشتی دیپلم فنی = ای ادبیاته واقعاً میزان درک و شعور و .... آقا با سهمیه رفته بود فوق خونده بود و داشت تو علامه ا می خوند . ... تمام دغدغه مسولان شده رابطه با امریکا - هیچکی بفکر مشکلات اقتصادی و ... منم کوروش,شاه شاهان پادشاه جهان - koroshhakhamanesh. /author-koroshhakhamanesh.aspx اما سخن آ در مورد آرامگاه کوروش این است که چرا با وجود اینکه در آن دوره دین اغلب مردم زرتشتی بود و .... تو کمبوجیه، مپندار که عصای زرین پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. ... من همواره مردم را دوست داشته ام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت ..... در واقع همین اصطلاح مستبد را تجزیه طلبان جنگ های داخلی و حمایت ... متن کامل وصیت نامه آ ف هیتلر - نازی سنتر www.nazicenter.com › آ ف هیتلر ۲۲ تیر ۱۳۹۱ ه .ش. - با این اقدامشان و با فواداریشان به عنوان دوست پس از مرگم تنها اینان به من ..... اگه هیتلر خودکشی کرد چرا حتی یک سند معتبر از جنازش وجود نداره؟ .... سوم تولد قدرت یا فرزندان انگلیس و یهود(گفته شده بعد از جنگ تمام دانش آلمان به رفت). و این بود داستان که داشت هیتلرو آچمز میکرد ماجرای لهستان (یهودیا با ... داستان های زیبا و خواندنی - داستان کوتاه shahredastanha. /tag/داستان-کوتاه روزی روزگاری درختی بود واو پسرک کوچولوئی را دوست می داشت پسرک هرروز می آمد و برگهایش را جمع می کرد و از آنها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد . ..... چرا که در نهایت، او تنها ی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک ..... بعد از جنگ با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد منصوب ... دلایل و چگونگی پایتخت شدن تهران 020.ir/تاریخ-ایران/دلایل-و-چگونگی-پایتخت-شدن-تهران پیش از آقا محمد خان، کریم خان زند قصد داشت تهران را پایتخت خود قرار دهد اما در سال 1176 هجری قمری از ... باغ های فراوان و شکارگاه های مناسب دوست داشت و به مرور زمان بیشتری در تهران س ت می کرد. ... یکی از گردشگران اروپایی به نام پیتر دلاواله که در زمان شاه عباس از تهران دیدن کرد نوشته تهران از ... جانوران چرا و چگونه مهاجرت می کنند؟ تصاویر دیده نشده از مراسم تشییع محمدرضا شاه/ روایاتی از ... vom.ir/sarasari/posts/62267 ۵ مرداد ۱۳۹۵ ه .ش. - محمدرضا شاه در خانه "گابریل لویس" سفیر پیشین پاناما در امریکا به تاریخ 25 ... به همین دلیل فردوست از کودکی نزدیک ترین دوست محمدرضا و محرم اسرار او شد. ... (پیشکار محمدرضا در سوئیس) کلفتی داشت که این کلفت دختری داشت که .... بسیار احساس تسکین دهنده ای است، هر چند نمی توانم برای تو توضیح بدهم که چرا؟ زندگی عاشقانه آ ف هیتلر! (+ع ) - بیتوته www.beytoote.com/art/negah-gozashte/adolf-hitler-love.html شاید شدت گرفتن انقلاب در ماه های آ سال 1357 باعث شده بود محمدرضا شاه به این ... پائولا هیتلر، خواهر آ ف هیتلر، بعدها اظهار داشت، تنها ی که می توانست از ... با ایرنا هانفینشتیگل، خواهر بزرگتر دوست خود ارنست هانفینشتیگل، داشته است. ..... مشکل دو بازیکن یی برای بازگشت به ایران/ مقابله به مثل زیر سبد بسکتبال! دیالوگ های به یادماندنی سینمای ایران و جهان [آرشیو] - فوروم ... www.iranamerica.com › فوروم ایران › ورود به تالار سینما › نقد ۲۱ دی ۱۳۸۸ ه .ش. - 83پست - ‏23 نویسنده من گفتم خانم اگه ما رو بیشتر دو

مشاهده متن کامل ...
دوباره، فروغ و گلستان
درخواست حذف اطلاعات

نامه در کلیتش واجد بسیاری چیزها است که می شود کلی درباره اش حرف زد. مثلاً این تکه با طعم تندی از فردیت:

"نُه نفر شدن و نُه نفری زندگی حتی اگر برای دو روز هم باشد یکی از آن چیزهائیست که مرا خفه می کند. نمی دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهائی خودم عادت کرده ام که در هر ح دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم. تا دور هستم دلم می خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می شوم می بینم اصلاً استعدادش را ندارم."

یا این تکه با طعم درخشانی از تنانگی:

"آخ، قربانت بروم. دلم با تو در اطاق خودم بودن را می خواهد. آن بعدازظهرهای گرم بیهوش کننده و آن خواب های تابستانی و آن ی سراپای ترا چسبیده به ی سراپای خودم می خواهد. یعنی می شود می شود که دوباره ببینمت و ببوسمت، می شود؟ شاهی جانم، باید برایم دعا کنی. قربان لب های عزیزت بروم. قربان چشم های عزیزت بروم. قربان بند کفش هایت بروم. چه دوستت دارم، چه دوستت دارم، چه دوستت دارم."

یا روایت قدرتمندی که در کل نامه در جریان است و غیره.

عشقِ زمینیِ اینجاییِ خیلی خیلیِ آشنای فروغ و گلستان از جهاتی بسیار دلپذیرِ من است، اما واجد تناقض هایی و واجد عدم فضیلتی است که تا اکنون برای من حل نشده است (هرچند شاید بتوانم وجود هم تناقض و هم عدم فضیلت را در چنین وضعیتی درک کنم): اینکه فروغ در زندگیِ زنی دیگر وارد می شود و با اینکه درد کشیدنِ آن زنِ دیگر را می بیند همچنان ادامه می دهد، اینکه گلستان بر مسیر تعهدِ شویی نمی ماند، و حال که نمانده اما جسارتِ کندن از زندگیِ پیشین را هم ندارد و یک دردِ سه گانه را افروخته تر می کند و غیره.

پی نوشت: کل نامه از اینجا قابل دسترسی است.

پی نوشت: کاوه لاجوردی در اینجا استدلال کرده که انتشار این نامه درست نیست.



مشاهده متن کامل ...
جستجو شده ها
گزارش مصور عملیات تعمیرات ساختمانی پایگاه میثم خالدآباد عدم ثبت افزایش میلیون دلاری سرمایه صندوق های ضمانت صادرات ایران تمرین سرماخورد سرما خیلی خفیف شرایط تمرین کنید سرماخورد خفیف باعث می شود سرما خورده دوست ندارید شهید م ع حرم داریم تعداد کل به هزار رسیده است خبرگزاری مهر اخبار ایران و جهان یادداشت دویست و چهارده جواب معمای10تومن قرض کارت گرافیک gtx 750 ti gaming oc بایوستار با گارانتی سایبر وارد بازار شد ac an qanatlar m پاو وینت تناسب ریاضی کلاس پنجم هتل آپارتمان دو خوابه قدیمی ترین عطر و ادکلن دنیا با قدمت 4000 سال پیمان پرداخت مبلغ حساب مالیات صورت صورت وضعیت پیمان شماره مشمول مالیات مؤسسات پیمانکاری حساب پیمان سازمان تامین اجتماعی شرکت پیمانک انشا برای از کوزه همان برون تراود ک در اوست چگونه پروانه مربیگری روبیک بگیریم من به عنوان یه بازدید کننده شرکت طراحی داخلی آوگون خلاصه کتاب تحلیل رفتار متقابل ون جونز ترجمه بهمن دادگستر نشر دایره سریال عشق اجاره ای قسمت آ و داستان تمام قسمت ها کولبران بار دیگر گرفتار سقوط بهمن شدند اقدام پژوهی چگونه توانستم دانش آموز نام دانش آموز را به
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This

Copyright © Panjere All Rights Reserved.